تور


نودهشتیا
فید آر اس اس

نظرسنجی: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 50
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    1392,03,08
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,207
    میانگین پست در روز
    2.84
    محل سکونت
    ژرفای سایه های سیاه

    پیش فرض رمان آینه آینه | დshadow girlდ کاربر انجمن



    سلام دوستان!


    این اولین رمان منه و خیلی یهویی ایده ش به ذهنم رسید. بعد حدود یکی دوسال داشتم در موردش فکر می کردم تا تار و پودشو کامل ببافم.
    می تونم بگم من با این رمان زندگی کردم.نفس کشیدم و آره از همین حرفای لوس.اما حتی اگه حقیقت هم باشه نمی گم! چون دلم می خواد نظر شما رو در موردش بدونم!
    این رمان جلد اول از مجموعه ی 7 جلدی "پسا دژاوو" هستش...که جلدای بعدیش هم بعد از اتمام این جلد شروع میشه...دژاوو به معنی وقتاییه که حس می کنیم یه صحنه رو قبلا دیدیم...حالا تو خواب یا غیر از اون.بهش دژاسو هم میگن،جهت اطلاع. اما تلفظ درست کلمه ی فرانسه ش دژاوو هست.
    اسم جلد اول آینه آینه است که نمی گم اشاره داره به چی!اونش یه رازه که تو ته داستان معلوم میشه! فقط بزرگ ترین نکته ش اینه که آدم بزرگ ترین دشمن خودشه! و تو آینه رو نگاه کن! همون جایی تو هستی، می تونی بزرگ ترین دشمنتو ببینی!کسی که اگه بخواد می تونه بذاره تا اوج آسمونا برسی و اگه نخواد می تونه نابودت کنه! بله درسته.
    خودت!
    تو تنها کسی هستی که می تونی به خودت آسیب برسونی!همین و بس.
    (الان کلی سرنخ برای جلد دو بهتون دادما!)

    و در مورد رمان.(خلاصه)

    فکر کن چی میشه اگه زندگیت تمام مدت همون چیزی نباشه که همیشه فکر می کردی؟فکر کن چی میشه اگه یکمرتبه بفهمی نه تو یه آدم عادی هستی و نه محیطی که توش هستی یه محیط عادیه؟چی میشه اگه شروع کنی به دیدن چیزهای وحشتناک و هیچ کس حرفتو باور نکنه؟چقدر می ترسی؟وقتی تو این راه هیچ کس همراهت نباشه؟چطوری دووم میاری؟ اصلا موفق میشی زنده بمونی؟
    یا شایدم...نمی تونی...؟


    بذارید از همون اول بگم.این رمان،یه رمان کاملا فانتزی و بر مبنای تخیله و از هیچ منبعی کپی برداری نشده و من به شخصه تمام سعیمو کردم که یه چیزی بنویسم که ارزش وقت شما و من رو داشته باشه!و همچنین اعتمادی به بهم هدیه میدید تا ذهنتونو به سمتی که می خوام هدایت کنم. تو این رمان از عشقای آبکی خبری نیست! همه چیز با علت بیان شده! و ممکنه وسعت این علت در مثلا جلد هفتم معلوم بشه!
    برای همین خواهشمندم همراهیم کنید و با نظرات ارزشمندتون بهم در بهتر شدن این مجموعه کمک کنید!


    امیدوارم از قلم خام من خوشتون بیاد.
    ***آینه آینه|معرفی و نقد کتاب***
    نبینم تاپیک خاک بگیره ها!

    در ضمن! اعلام کنم که...هر گونه کپی و پخش رمانم تو سایتا و وبلاگای دیگه چه با ذکر منبع چ بدون ذکر منبع و با زدنش به نام خودتون و غیرهممنوعه ممنوعه! و با متخلفین طبق قوانین مربوط به دزدی های اینترنتی در سازمان سایبری کشور برخورد میشه و از طریق قانون باهاشون برخورد جدی میشه!
    ژانر:تخیلی،یکمم اکشن.از نوع جادو و جادوگری که خیلیاتون فکر می کنین احمقانه ست.

    اکشن!!(اصطلاح فیلم سازی در معنی شروع کردن!)



    مقدمه:
    (هان؟کوش؟کجاست؟مقدمه م کوووووو؟کی برداشتتش؟
    یه لحظه واستا جیبامو بگردم!
    اوم...اوهوم....ام......هان!اینجا ست!
    *********
    چابک چون سایه، کوتاه چون رویا
    سریع چون اذرخش در سیاهی شب
    که با خشم، پرده ی آسمان و زمین را می درد
    و پیش از آن که کسی را یارای آن باشد که بگوید:"بنگر!"
    در آرواره های تاریکی بلعیده می شود
    و چه سریع درخشش ها محو می شوند!

    شکسپیر
    )



    Lay beside me, tell me what they've done
    در کنارم بیارام، بگو که با تو چه کرده اند
    Speak the words I wanna hear, to make my demons run
    بگو حرفهایی را که میخواهم بشنوم تا ارواح خبیثم بگریزند
    The door is locked now but it's opened if you're true
    در قفل است، ولی باز خواهد شد اگر وفادار بمانی
    If you can understand the me, then I can understand the you
    اگر بتوانی "من" را درک کنی، من نیز "تو" را درک خواهم کرد
    Lay beside me, under wicked skies
    در کنارم بیارام، زیر آسمان پلید
    Through black of day, dark of night, we share this paralyze
    در میان روزهای سیاه و تاریکی شب، ما این رخوت را به اشتراک خواهیم گذاشت
    The door cracks open but there's no sun shining through
    در شکافته می شود، اما نور خورشید از آن نمی تابد
    Black heart scarring darker still, but there's no sun shining through
    قلب سیاه روز به روز سیاه تر می شود، اما نور خورشید از آن نمی تابد
    No, there's no sun shining through
    نه، نور خورشید از آن نمی تابد
    No, there's no sun shining
    نه، نور خورشیدي وجود ندارد
    What I've felt, what I've known
    چیزی که درک کرده ام، چیزی که فهمیده ام
    Turn the pages, turn the stone
    گذراندن عمر است و انجام کارهای بی خود
    Behind the door, should I open it for you?
    درست پشت در ایستاده ای، باید آن را برایت باز کنم؟
    Yeah, what I've felt, what I've known
    آره، چیزی که درک کرده ام، چیزی که فهمیده ام
    Sick and tired, I stand alone
    [اين است كه] خسته و کوفته، تنها مانده ام
    Could you be there, 'cause I'm the one who waits for you
    می توانی آنجا باشی؟ چون من تنها کسی هستم که منتظرت مي ماند
    Or are you unforgiven , too?
    یا شاید تو نیز نابخشوده هستی؟!
    Come lay beside me, this won't hurt, I swear
    بیا کنارم بیارام، آسیبی نخواهی دید، قسم مي خورم
    She loves me not, she loves me still, but she'll never love again
    او عاشقم نيست، هنوز هم عاشقم است، ولی هرگز باز عاشق نخواهد شد
    [نكته: احتمالاً دارد با خودش حرف مي زند: «يعني عاشقم است؟ يعني عاشقم نيست؟» مثل زماني كه دخترها گلبرگ هاي گل را مي كنند و مي گويند: «دوستم داره، دوستم نداره، دوستم داره...»]
    She lay beside me, but she'll be there when I'm gone
    در کنارم می آرامد، اما وقتی آن جا خواهد بود که دیگر من رفته ام
    Black heart scarring darker still, yes, she'll be there when I'm gone
    قلب سیاه روز به روز سیاه تر می شود. بله، وقتی آنجا خواهد بود که دیگر من رفته ام
    Yes, he'll be there when I'm gone
    بله، وقتی آنجا خواهد بود که دیگر من رفته ام
    Dead sure he'll be there
    بي شك آن جا خواهد بود
    What I've felt, what I've known
    چیزی که درک کرده ام، چیزی که فهمیده ام
    Turn the pages, turn the stone
    گذراندن عمر است و انجام کارهای بی خود
    Behind the door, should I open it for you?
    درست پشت در ایستاده ای، باید آن را برایت باز کنم؟
    What I've felt, what I've known
    چیزی که درک کرده ام، چیزی که فهمیده ام
    Sick and tired, I stand alone
    [اين است كه] خسته و کوفته، تنها مانده ام
    Could you be there, 'cause I'm the one who waits for you
    می توانی آنجا باشی؟ چون من تنها کسی هستم که منتظرت مي ماند
    Or are you unforgiven, too?
    یا شاید تو نیز نابخشوده هستی؟!
    Lay beside me, tell me what I've done
    در کنارم بیارام، بگو که با تو چه کرده ام
    The door is closed, so are your eyes
    در بسته است مانند چشمانت؟!
    But now I see the sun, now I see the sun
    ولی حالا می توانم خورشید را ببینم، حالا میتوانم خورشید را ببینم
    Yes, now I see it
    بله، حالا می بینمش
    What I've felt, what I've known
    چیزی که درک کرده ام، چیزی که فهمیده ام
    Turn the pages, turn the stone
    گذراندن عمر است و انجام کارهای بی خود
    Behind the door, should I open it for you?
    درست پشت در ایستاده ای، باید آن را برایت باز کنم؟
    What I've felt, what I've known
    چیزی که درک کرده ام، چیزی که فهمیده ام
    Sick and tired, I stand alone
    [اين است كه] خسته و کوفته، تنها مانده ام
    Could you be there? 'Cause I'm the one who waits
    مي تواني آن جا باشي؟ چون من تنها كسي هستم كه منتظر است
    The one who waits for you
    تنها کسی كه منتظر توست
    I take this key, and I bury it in you
    این کلید را مي گيرم و در تو دفن می کنم
    Because you're unforgiven, too
    چون تو نیز نابخشوده هستی
    Never free
    هر گز آزاد نخواهی بود
    Never me
    هر گز نمی توانی خودت باشی
    Because you're unforgiven, too
    چون تو نیز نابخشوده هستی

    اینم جلد موقتی رمان!

    به علت تهمت های بیجا حذف شد!ولی حیف شد چون بیشتر سر نخ های کتاب توش بود! خواستین بگین بهتون نشون بدم!

    اینم جلد اصلی!با نهایت تشکر از دوست خوبم mania13 مائده جونم!











    آغاز:
    -گوش کن لوسیوس! من اصلا نمی دونم داری در مورد چی حرف می زنی!
    مرد قد بلند تر با خشم برگشت.
    -اتفاقا من فکر می کنم تو خوب می دونی دارم در مورد چی حرف می زنم الکساندر! و همه ی اون تفکرات مسخره تو از ذهنت بیرون کن! چون من نمی ذارم تو موفق بشی!
    مرد دیگر با کلافگی با پایش روی زمین ضرب گرفت.
    -لااقل بهم بگو برای چی الان اینجاییم! چون من اصلا نمی دونم چرا دارم این حرفای تکراریتو می شنوم! گرچه تا حدودی حدس می زنم قضیه چی باشه. ناسلامتی تو همیشه بعد از هر رقابتی که آغاز میشه شروع می کنی به گفتن دقیقا همین حرفا. ولی فکر کنم این دفعه باید یکم قضیه رو باز تر کنی!
    لوسیوس با حالت خاصی برگشت و به او نگاه کرد.
    -یعنی می خوای بگی نمی دونی؟
    الکساندر کمی سرش را خاراند و با لبخند گفت:
    -مثلا الان باید بدونم؟
    چشم هایش برق می زد.
    چراغ های کم نور اطراف شان دور تا دور پارک سو سو می زدند. تنش بین دو مرد، خیلی...قوی بود.
    لوسیوس سری تکان داد. بعد صاف ایستاد و مستقیم به الکساندر خیره شد. اطراف محل ایستادن دو مرد جرقه هایی به رنگ سبز دیده می شد.الکساندر زیر چشمی به آنها نگاه می کرد. حس خوبی نداشت. جرقه های سبز مختص برادرش بودند.لوسیوس لبخند ترسناکی زد.
    -خیلی خوب الکس. داداش کوچولو. یادت باشه، خودت خواستی!
    کلاهش را از روی سکوی پارک برداشت و با ژست خاصی روی سرش گذاشت و یقه اش را صاف کرد.
    -که می گی نمی دونی موضوع از چه قراره؟باشه! با روش تو بازی می کنیم!
    با نفرت در چشم های برادرش خیره شد.
    -تاوان همه چیز رو پس می دی! مواظب خودت باش داداش کوچولو!
    عقب گرد کرد.
    -چون، بازی شروع شده!
    و روی پاشنه پا برگشت و با قدم های بلند از الکساندر دور شد.
    الکساندر اخمی کرد و به جرقه های سبز نگاه کرد که پشت سر لوسیوس راهی می شدند.مثل یک مشت جوجه اردک به دنبال مادرشان! لبش را گاز گرفت که نخندد. با خود گفت:
    -هنوز نفهمیدم منظورش چیه!
    کمی موهایش را چنگ زد،بازی شروع شده؟کدام بازی؟
    در هر صورت هر بازی ای که بود، لوسیوس در آن بازی می کرد. به قصد انتقام از او.پس او هم نمی توانست این فرصت را از دست بدهد.
    لبخند عاری از هر احساسی روی لب هایش پدیدار شد.
    -خوب پس.
    و چشم هایش را بست.خوشش نمی آمد موقع جا به جا شدن چشم هایش باز باشند.نفس عمیقی کشید و با صدای نامحسوسی غیب شد.
    پارک تاریک، و خالی ماند.
    یکی از چراغ های کم نور گوشه ی پارک با صدای بلندی ترکید و خاموش شد.
    جرقه های سبز، می درخشیدند.


    ویرایش توسط დshadow girlდ : 1393,04,05 در ساعت ساعت : 12:10 قبل از ظهر

  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    1390,05,11
    عنوان کاربر
    همکار بخش کتاب
    نوشته ها
    4,104
    میانگین پست در روز
    3.76
    محل سکونت
    IRAN

    پیش فرض

    نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
    حتما و دائما اطلاعیه های بخش کتاب رو مطالعه کنید تا از قوانین و اقدامات بخش مطلع باشید:
    برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش را مطالعه بفرمایید:
    استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
    تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها ( با لینک یا بدون لینک! ) خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!
    دوستان عزیز نویسنده لطفا در صورتی که قصد چاپ آثارتون و درخواست حذف تاپیک از سایت رو دارید ،
    قبل از ایجاد تاپیک در انجمن تصمیم بگیرید!

    تاپیکهای ایجاد شده و رمانهای اتمام یافته حذف نمیشن!
    = = = =
    = = = = = = = =
    .: مسائل مربوط به قرار گرفتن کتاب برای دانلود در صفحه اصلی سایت :.
    .: قوانین و اطلاعیه های گروه طراحی جلد | طراحی جلد رمان های کاربران سایت :.
    .:
    قوانین و اطلاعیــه های بخش کتاب ! :.
    .:
    نحوه ی قرار دادن کتاب در سایت :.
    .:
    مهم ترین نکات ویرایشی :.
    .:
    قوانین بخش نقـد :.


  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    1392,03,08
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,207
    میانگین پست در روز
    2.84
    محل سکونت
    ژرفای سایه های سیاه

    پیش فرض

    سلام دوستان من.قبل از شروع رمان، یک حرف هایی هست که باید زده بشود.
    خوب هیچی حرفا زده شد و من متن به اون طویلی رو پاک کردم!
    روز اول عید و پست اول رمان!
    ------------------------------


    ابتدا فقط ترس بود.ترس کشنده ای که بی هیچ دلیلی با آخرین شدت شروع می شد.بعد فضای سفید و مه آلود رویاها محو می شد و خطوط کم کم قلمرو سیاهی را تشکیل می دادند.قلمرو سیاهی. با تمام جزئیاتش.همیشه همین طوری شروع می شد.زندانی در یک راهروی سیاه.صدای پای کسی که دور می شد با جیرینگ جیرینگ خاصی همراه بود و قهقهه ی هولناک و مستانه که در راهرو طنین می انداخت و به قلب آدم چنگ می زد.گیجی مثل مهی غلیظ ذهن را فرا می گرفت.هوا موج بر می داشت و ناگهان خودم را پشت در بسته ی زندان می یافتم.جایی که میله هایی از سنگ سیاه خارا با هاله ای اسیدی راه مرا سد کرده بودند، و یک سوراخ کلید عجیب...همچنین مشعلی که روی دیوار روبه رو با رنگی خیره کننده می درخشید.
    می دانستم چه اتفاقی می افتد و از انجام دادن آن اکراه داشتم.ولی مثل بازیگری بودم که ناخواسته به نمایشی ملحق شده و نمی تواند بازی نکند.دست خودش نیست.کافی بود سرم را برگردانم تا جسد روی زمین با خون های خشکیده ی روی دیوار، و صد البته کلیدی را ببینم که در نهایت حماقت آنجا بود. داخل سلول به یک میخ بلند آویزان شده بود.طعمه ای آشکار و واضح.
    اگر به خودم بود صد سال سیاه به سمت آن کلید نمی رفتم ولی جسد خون آلودی که با چشمان تهی به من زل زده بود گیجی مضاعف مرا چند برابر می کرد...سر درد شدید...و ناگهان تنها چیزی که درخواست می کردم بیرون آمدن از آن بیغوله بود.حیف اسم بیغوله.پس رفتم طرف دیوار.در فکر بودم که چگونه با آن قد ریزه به ارتفاع 3 متری برسم و کلید برنزی زنگ زده را بردارم؟ که جواب سوال خودش مرا بالا می برد.بال هایم به نرمی باز می شد .می توانستم تق تق مفاصل آن و کشیده شدن ماهیچه هایش را حس کنم.لبخند می زدم و .....می پریدم...
    همان طور که بال می زدم بالا و بالا تر می رفتم.سایه ی خودم را می دیدم که به طرز فریبنده ای زیبا به نظر می رسید، مثل فرشته هایی که میکل آنژ خلق می کرد، ولی من فرشته نبودم.
    دستی را که به سمت کلید دراز شده بود می شناختم.باریک و کشیده...برای دست یک دختربچه بودن زیادی زیبا بود.آن هم خیلی فریبنده بود.چون موجوداتی مثل من ساخته شده اند تا فریب دهند.در لحظه ای که کلید که در دستم قرار می گرفت، می توانستم آنها را ببینم.آدمها را. آنهایی را که قبل از من حتی لحظه ای این کلید را در دست گرفته بودند. آرزو ها و خشم هایشان. درماندگی و حسرت شان.جیغ های هولناک و عربده های پر رنج را می شنیدم. خاطرات مانند سکانس هایی از فیلم جلوی چشمم جولان می دادند و پریشانم می کردند. درد را دوست نداشتم. ترس را دوست نداشتم.
    از این قسمت بیش تر از همه ی قسمت های دیگر متنفر بودم.ترجیح می دادم مردم در ذهن های خودشان بمانند و با من کاری نداشته باشند.
    پرت می شدم پایین.برایم مهم نبود که بالهایم ممکن است بشکند.کورکورانه کلید را در قفل می چرخاندم.فقط می خواستم بروم.کجا؟سوال خوبی است .هنوز جوابی برایش ندارم.ولی پاهایم نمی خواستند بایستند و من هم میلی به ماندن نداشتم.در جیر جیر کنان باز می شد و تار عنکبوت هایی که به سقف چسبیده بودند را پاره می کرد.وارد راهرو شدم. راهرویی که صدای قدم ها را چند برابر می کرد و اکو نداشت.
    تا از زندان بیرون می آمدم شعله های مشعل خاموش می شد.سرما حمله می کرد.سرد.بی رحم. به طوری که گاهی نفسم بند می آمد.مجبور بودم دستانم را دور خودم حلقه کنم وگرنه دیگر جانی برایم نمی ماند.نفس هایم تبدیل به ابر سفید رنگی می شد که در تاریکی کاملا آشکار بود.آخرین نگاه را که به سلول می انداختم،چشمان بی روح و سرد جنازه ی خونی مثل میخ به قلبم فرو می رفت.انگار داشت می گفت:"این جا دیگه آخرشه.همون طور که برا من بود."
    شروع به دویدن می کردم.به جرئت می گویم که ضربان قلبم بیش از دویست ضربه در دقیقه بود.هر لحظه سرعتم را تند تر می کردم.هر چند لحظه یکبار بر می گشتم به عقب و سلول را نگاه می کردم.انگار چشم ها هنوز جلوی زاویه ی دیدم بود.در خلال یکی از همین به عقب برگشتن ها محکم به دیواری برخورد می کردم و به عقب پرت می شدم.صدای دنــــگــــ برخورد من با دیوار جلویم در راهرو طنین می انداخت و دور می شد.
    دیوار را بر انداز می کردم.شیشه ای بود و پشت آن دری نیمه باز دیده می شد که پشتش اتاقی پر نور را به نمایش گذاشته بود.باریکه ای از نور از شیشه عبور می کرد و در این سمت شیشه روی زمین را روشن کرده بود.
    از آن اتاق گویی گرما تراوش می کرد.بین من و آزادیم یک شیشه ی قطور فاصله بود. باید می رفتم سمت گرما.ناگهان از پشت سرم آن صدای جهنمی را دوباره می شنیدم.صدای تق تق کفش های کسی و آن جیرینگ جیرینگ نامحسوس که با آن همراه بود.همیشه در این مرحله از نمایش تکراری و اجباریم، دیوانه می شدم. به سمت دیوار حمله می کردم و با مشت و لگد به آن می کوبیدم.تقریبا مثل واکنشی که موش ها در مقابل باز ها دارند.از این جور مثال ها خوشم نمی آید اما....متاسفانه حقیقت است.
    همان طور که من مشت می زدم، صدای قدم ها تنگ تر می شد.انگار آن شخص عجله داشت از فرار من به هر نحو جلو گیری کند.من حتی او را نمی شناختم، ولی صدای گامهایش مانند ناقوس مرگ در گوش من تکرار می شد و روی سیستم سمپاتیک اثر می گذاشت.تعداد مشت هایم را دوبرابر می کردم، قدرتشان را هم همین طور.
    صدای پاها به من نزدیک می شد و من رسما دیگر داشتم با کله به دیوار می کوبیدم.ترک های مویی و ریزی که روی آن به وجود آمده بود کم کم محسوس تر می شد.خون از سرم جاری شده بود و صدای پاها به طرز ترسناکی نزدیک تر. خودم را به شیشه می کوبیدم.ترک ها بزرگ تر و بزرگتر می شدند.تا جایی رسیدم که اگر یک ضربه ی دیگر می زدم ، شیشه می شکست.در این فاصله صدای پا به پشت سرم رسیده بود. تا امدم برای بار آخر خودم را به شیشه بکوبم،یکمرتبه زمین زیر پایم لرزید و به ناگاه فرو ریخت. زیر آن سیاه ترین و تاریک ترین خلائی بود که من تا به عمر کوتاه چند ساله ام دیده بودم.
    حقیقت شماره ی 1:من داشتم سقوط می کردم.
    حقیقت شماره ی 2: آن جا تاریک ترین جای ممکن بود. یعنی شما تاریک ترین رنگ سیاهی را که می شناسید با تاریکی سیاهچاله ها بیامیزید و پاسخ همان تاریکی ترسناکی می شود که مثل پتویی سنگین مرا در بر می گرفت.
    حقیقت شماره ی 3:هیچ چیز آنجا نبود.خلا بود.هیچ چیز بالا یا پایین من دیده نمی شد. داشتم در تاریکی بی پایانی سقوط می کردم که گویی مرا می بلعید و از بین می برد.تبدیلم می کرد به بقایای سیاهی بی ارزشی که نفسم را تنگ کرده بود.
    بالای سرم دو چشم زرد رنگ درخشان از پیروزی برق می زدند.و من جیغ می کشیدم،جیغ می کشیدم.
    -نه نه نه نه نه! ولم کن! ولم کن! نــــــه!
    صدایم به جایی نمی رسید و من باز هم جیغ می کشیدم.قهقهه ی چشمان سبز به من می رسید و در گوشم طنین انداز می شد.
    جــــــــــــــــــیـــــ ـــــــــــــــــــغـــــ ــــــــــــــ
    باز پشت پلک هایم بودم و صدای آلارم اعصاب خورد کن موبایلم مثل مته در مخم فرو می رفت. ناگهانی چشمانم را باز کردم.نور خورشید که به شدت به صورتم می تابید باعث شد چشم هایم را تا نیمه ببندم و با اخم اطرافم را نگاه کنم. روی یک تخت دراز کشیده بودم.در اتاقی بودم که کاملا تمیز و مرتب بود و با دکور بنفش و طلایی و سیاه تزئین شده بود.پتویی که برای محافظت از آفتاب جلوی چشمم گرفته بودم بنفش بود با ته رنگ صورتی در بعضی قسمت های آن.
    تخت خودم.اتاق خودم.پتوی خودم.دنیای واقعی.
    تا به خودم آمدم سریع دستم را روی موبایلم گذاشتم که این قدر آلارم نزند.ممکن بود کسی بیدار شود.
    بازم کابوس دیده بودم.از این کابوس ها متنفر بودم.شب های من متشکل از یک سری کابوس هایی بود که مثل فیلم های قدیمی دوره ی والدینمان مدام تکرار می شد....یکی از یکی بد تر.انگار روزهایم به اندازه ی کافی کابوس نداشتم.از خواب هایم متنفر بودم. داشتم از خوابیدن هم متنفر می شدم.اگر مجبور نبودم دیگر نمی خوابیدم.سرم را دوباره روی بالش گذاشتم و آه کشیدم.آین چند ماه اخیر بیشتر شبها کابوس می دیدم.هر شب کابوس مترادف بود با یک روز سردرد هولناک.سردردی که باعث می شد آدم بالشش را گاز بگیرد که فریاد نزند.
    به خاطر سردردم پیش نورولوژیست می رفتم.اولین تشخیصش این بود که سردرد هایم عصبی اند؛ و بعد فکر کرد روانی اند.فکر می کرد به خاطر بیماری ام است. ولی من می دانستم که هیچ ربطی به آن ندارد.حسش می کردم.
    کلوب به من دستور داده بود پیش روانشناس گروه بروم. در حالی که مطلقا فایده ای برای من نداشت.خودم خوب می دانستم. فقط دلم می خواست خودم را گول بزنم.
    آره دختر،هیچ چیز تورو دنبال نمی کنه.تو در امانی.
    دستم را روی شقیقه ام گذاشتم و محکم فشار دادم تا راه تصاویر هولناکی را که پشت پلک های بسته ام پدیدار شده بودند ببندم.
    قصر یخی در آتش می سوخت...
    دختری با سر و روی خونین جیغ می کشید و می دوید و یک گرگ بزرگ به دنبالش بود...
    دو مرد در حال مبارزه بودند و یکی از آنها شمشیری را تا ته در سینه ی دیگری فرو می کرد...
    یک راه دراز به سرعت پیموده می شد و صعود می کرد و چرخ می خورد. در روبه روی صورتم دری عظیم با صدای بلندی بسته می شد.
    طی عملیاتی انتحاری از روی تختم بلند شدم و به سمت آینه رفتم.در حالی که زیر لب یک آهنگ من در اوردی آرامش بخش را زمزمه می کردم؛برس مویم را برداشتم و در حالی که آن را روی موهای ژولیده ام می کشیدم به سمت تقویم رفتم.سه شنبه 11 سپتامبر.کنار صفحه ی امروز با خودکار صورتی نوشته شده بود:"روز گروه بندی !بپا خواب نمونی!!" پوزخندی زدم.باید کار آرون برادرم باشد.وگرنه من که هیچ وقت از خودکار صورتی استفاده نمی کنم.برسم را روی میز توالت پرت کردم و بعد از شستن دست و صورتم در دستشویی اتاقم، به دو رفتم تا آماده بشوم .ناگهان در اتاقم شترنگ باز شد.
    -سللللللام خوابالو!
    اخمی نثار دختری کردم که در درگاه در ایستاده بود و لبخندی تا بناگوش بر لب داشت. موهایش ژولیده و افشان بود و جلیقه ی سفید روی بلوز و شلوار جین سفید پوشیده بود و حالا با شیطنت به من چشمک می زد.
    به سردی گفتم:
    -سلام.یکم بیشتر در بزن؟
    از پشت سر او، آرون، با مظلومیت دو تقه به در زد و وارد اتاقم شد.
    آهی کشیدم.انتظار داشتن از شیرا و آرون برای آدم شدن چیز زیادی بود.آنقدر زیاد بود که درصدش به یک چیزی زیر یک دهم درصد برسد. پس فقط بالشی به سمتشان پرت کردم و در حالی که به طرف دراورم می رفتم داد زدم:
    -برید بیرون!
    ویرایش توسط დshadow girlდ : 1393,04,07 در ساعت ساعت : 08:43 بعد از ظهر

  4. Top | #4

    تاریخ عضویت
    1392,03,08
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,207
    میانگین پست در روز
    2.84
    محل سکونت
    ژرفای سایه های سیاه

    پیش فرض

    بچه ها توجهتونو به مقدمه ی جدید جلب می کنم!کلی گشتم تا پیداش کردم!
    پست دوم که اتفاقا خیلی هم تپل هست!
    ---------------------------



    با بسته شدن در با صدای بلند، سرم را تکان دادم که اثر کابوسم به کل از سرم بپرد.
    دیگر کم کم داشت جدی می شد. کابوس ها دقیقا از سیزده سالگی ام شروع شده بود و مدام در حال بدتر شدن بود.
    بدی شان این بود که نه وسطش از خواب می پریدم، نه می توانستم فراموشش کنم. رنگی و واضح و دقیق درست مثل یک تصویر نقاشی شده توی ذهنم حضور داشت و نمی رفت.
    بدون هیچ حوصله ای یک مشت لباس از کمدم در آوردم و به تن کردم.کارم را سریع انجام دادم چون مطمئن بودم شیرا و آرون زیاد پشت در نمی مانند.
    حدسم هم درست بود. هنوز مدت زیادی از به تن کردن لباس هایم نگذشته بود که در مجددا شترنگ باز شد و ارازل و اوباش به درون اتاق حمله کردند.
    شیرا در حالی که موهای آرون را به هم می ریخت داد زد:
    -آیرین کشته مرده ی داداشتم!خیلی ماهه!
    آرون اخم کرد و مشغول صاف کردن موهایش شد.
    پوفی کشیدم .هیچ حوصله اشان را نداشتم.همیشه بعد از کابوس هایم اخلاقم به هم می ریخت و به همه چیز می پریدم .و این معمولا درست همان موقعی بود که یک یا دو نفر نفر مزاحم از راه می رسیدند!
    -بچه ها، من یه سوال دارم.خیلیم جدیم.شما دو تا از فرهنگ زندگی اجتماعی چقدر اطلاع دارین؟
    شیرا و آرون به هم نگاه کردند.
    آرون-ببخشید آیرین.همش تقصیر این دوست خل و چلته!
    ابرویی بالا انداختم.چه انتظاری می شد از آرون داشت؟ همین بود که بود.
    شیرا اخم کرد.
    -پسره ی کلاس اولی پشت منو خالی می کنی؟ می دونم باهات چی کار کنم!
    و برگشت و در حالی که به من نگاه می کرد گفت:
    -توئم موهاتو شونه کن و بیا پایین بساط صبحونه داغه!
    رویم را برگرداندم.
    -برین بیرون.
    برای بار دوم موهایم را شانه کردم و نیمی از آنها را توی صورتم ریختم تا یک چشمم را بپوشاند.
    شیرا-یه ماتیکی چیزی هم به لبت بزن! دوباره خشک شده.
    حق با او بود. لب من خیلی زود خشک می شد و ترک بر می داشت. برق لب بی رنگم را برداشتم و همان طور که آن را روی لبم می کشیدم گفتم:
    -نمی شنوین وقتی می گم برین بیرون؟!
    شیرا- سخت نگیر آی آی خوشگله! جوونیه و خوشگذرونی!من واقعا نگرانتما!داری مثل پیرزنا میشی!
    جوش آوردم:
    -خوشگذرونی هر جایی به غیر از اتاق من اونم ساعت 5 صبح!
    شیرا در حالی که می خندید گفت:باشه بابا ! می دونستم اعصاب نداری اول صبحی، بد کردم اومدم سرحالت بیارم؟
    با درماندگی به موهایم چنگ زدم:
    -لطفا دیگه از این لطفا نکن!
    شیر با لحنی عارفانه گفت:"آخه تو از اجتماع بدجوری عقبی فرزندم! نه فیسبوکی، نه تانگو، نه توییتر، حتی یه وبلاگم نداری من یکم دلم باز شه!"
    در برق لب را بستم و پرتش کردم روی میز.وسایلم را توی کوله پشتی ام ریختم.کتاب بیولوژی، کتاب تاریخ آمریکا، کتاب اساس اقتصاد، کتاب ژنتیک پیشرفته و یک دفترچه یادداشت. ام پی تری و موبایلم را هم در جیب کوچک کنار کیفم پنهان کردم. بلوتوثم را هم در قابش گذاشتم تا نشکند.کلی پولش را داده بودم.درست بود که پدر و مادرم پول تو جیبی زیادی به من می دادند ولی این دلیل نمی شد که آدم پولش را دور بریزد.می خواستم بعد از قبرستان به مدرسه و بعدش به کلوب بروم.از وقتی که کلوشل ناظم مدرسه به بلوتوثم گیر داده بود نمی توانستم آن را در مدرسه به گوشم بزنم.پس خیلی از تماس ها را از دست می دادم. آن هم تماس های فراخوان.که مهم بودند.البته من که وسط مدرسه نمی توانستم به فراخوان ها پاسخ بدهم.
    اصلا از کلوشل خوشم نمی آمد.زیادی سختگیر بود.
    به آرامی دستم را زیر کپه ای لباس در کشوی سوم کمدم بردم و به استوانه ای سرد چنگ زدم. درش آوردم و رو به نور گرفتمش.
    استوانه یکپارچه از فلز به رنگ نقره ای که رویش نقش و نگار سیاه یک آذرخش حکاکی شده بود.
    چیز ظریفی بود.کوچک، زیبا، به قطر سه سانتی متر و طول 15 سانتی متر.
    آن را در جیب کنار کیفم گذاشتم.
    به سرعت زیپ کوله ام را بستم و در حالی که آن را به دوشم می انداختم به سرعت از کنار شیرا که هنوز مشغول حرف زدن بود رد شدم و از پله ها پایین رفتم.
    شیرا همیشه فکر می کرد من آن موقع صبح می روم سر قراری چیزی!و یک پسری، موجودی! ترجیح می دادم در همین فکر بماند. فوقش می فهمید من صبح ها به قبرستان می روم،که چی بشود؟
    خانواده ام در آشپزخانه جمع بودند. مامان در حال سرخ کردن سوسیس و تخم مرغ صبحانه بود و بابا طبق معمول عجله داشت، باید زود تر به شرکتش می رسید. در حالی که تند و تند کراواتش را می بست با تلفن حرف می زد.طبق معمول همیشه عجله. آرون در حالی که با چشمانی خواب آلود روی صندلی نشسته بود به وافل تازه ای که در شربت گذاشته ناخنک می زد.یک خانواده ی معمولی آمریکایی، ساعت 5و نیم صبح دوشنبه.
    یک کمی زود بود البته.
    پدر و مادر من هر دو کار سخت و طاقت فرسایی داشتند. در عوض میلیون میلیون پول در می آوردند. در عوض مجبور بودند سر ساعت 6 سرکارشان باشند.
    من وقتی بزرگ شدم خواب شیرینم را به تریلیارد ها دلار هم نمی فروشم!
    پدرم در شرکت داینالیزر شرکت اختصاصی نانو و تکنولوژی مدیر عامل بود.اعتراف می کنم که شرکت خیلی باحالی بود.
    مادرم هانا هم مشاور ارتباطی شرکت تایدل ویو با یکی از شرکت های روسیه شمالی بود. یک نوع سفیر کاری در حقیقت.
    باشه.قبول.خیلی شغل های شیک و عصا قورت داده ای بودند.ولی این مسلما ایجاب می کرد که زیاد نبینیمشان.آرون هم در حالت عادی ساعت 6 بیدار می شد. ولی خودش دلش می خواست زودتر بلند شود تا از وجود والدینش بهره ببرد.
    پسره ی لوس مامانی!
    فکر کنم استایلشان را خراب می کنم.
    وارد آشپزخانه شدم و زیر لب سلام دادم. کسی توجه خاصی به من نکرد. مامان همچنان که سوسیس ها را بر می گرداند گفت:"سلام عزیزم." آرون زبانش را برایم در آورد.از توی یخچال یک سیب بر داشتم و در حالی که به آن گاز می زدم، رفتم سمت در خروجی.زیر لب گفتم: خداحافظ!
    کسی اصرار نکرد صبحانه بخورم.احتمالا چون می دانستند نمی خورم.
    این کل ارتباط من با خانواده ام بود،سلام،خدافظ.
    خیلی نوید بخش است که دختری به سن من این چنین رابطه ی گرمی با خانواده اش داشته باشد،نه؟
    من اهمیت نمی دهم اگر در خانه هم دختر نامرئی باشم.کس دیگری هم اهمیت نمی دهد.پدر و مادرم آنقدر سرشان شلوغ است که اصلا حوصله ی رسیدگی به یک بچه ی دیگر را هم ندارند.(چقدر هم که البته به آرون رسیدگی می شود!)
    حوصله ی رسیدگی به هیچ بچه ای را ندارند.نه حوصله نه وقت.
    گرچه، آنها مهربانند.به هر چه بگویی بدون اظهار نظر گوش می کنند و هر چه بخواهی برایت فراهم می کنند.اما آنها دقیقا از آن نوع والدینی نیستند که برای جشن فارغ التحصیلی ات بیایند و برایت گل بیاورند.
    آرون با بدبختی همیشه دنبال آنهاست. همیشه دست به کار هایی می زند که توجه آنها را جلب کند. آنها هم توجهشان جلب می شود.
    به زحمت.
    حجم زیاد کار نایی برایشان نمی گذارد.
    من به خودم دردسر نمی دهم.خودم را می شناسم.دوست ندارم به زور خودم را در دل کسی جا کنم.همین قدر توجه برای من کافی است.در حقیقت ترجیح می دهم اصلا این کار را نکنم که کسی به من جذب شود.من همیشه مثل سایه می مانم. طوری می روم و می ایم که کسی مرا نبیند، صدای مرا نشنود،مرا احساس نکند.
    در حقیقت برای اینکه به فعالیت های محرمانه ام رسیدگی کنم مجبورم این کار را بکنم.
    قلمرو تنهایی خودم را گسترش می دهم.
    هم سن و سالانم از سال پیش از من فاصله می گیرند.صادقانه بگویم، بیشترشان اصلا نمی دانند که آیرین دایاموندی هم وجود دارد.اگر هم بدانند، ازم می ترسند.خیلی هایشان هم کاملا فراموش کرده اند که چطور بودم.من هم راضیم.
    بعد از مرگ او واقعا زیاد حوصله ندارم با کسی شاخ تو شاخ بشوم. نباید هم بشوم.چون ممکن است کسی بفهمد چه چیز های عجیبی با من در ارتباطند. می ترسم از روزی که چینی نازک رازهایم بشکند.درست مثل دفعه ی قبل.
    من راز های زیادی دارم.
    ترجیح می دادم دوستی هم نداشته باشم تا این راز را بهتر و امن تر حفظ کنم، اما... از در و دیوار دو نفر باریدند که همه ی حساب و کتاب های مرا به هم ریختند.
    یکی شیرا بلیک، دوست(!) صمیمی ام. و دیگری پروفسور گریگوری ویلسون.استاد ریاضیات سال سوم دبیرستان.
    حدود یازده سال پیش، وقتی من سه ساله بودم،خانواده ام در یک سفر کاری ما را به کالیفرنیا برده بودند.کار داشتند.پس من را در ساحل تنها گذاشتند و رفتند سرکار، به هوای اینکه خانه ی ساحلی ای که اجاره کرده بودیم نزدیک است و مشکلی برایم پیش نمی آید. داشتم توی ساحل بازی می کردم.شن بازی.همه چی ارام بود و دریا ی مواج حس خوبی را انتقال می داد.من هوا را بو می کردم، در جستجوی آرامش.آنجا سکوت نبود، ولی از نظر من تقدیس شدنی بود.
    آنجا بود که برای اولین بار شیرا را دیدم.هنوز یادم است.یک دختر بچه ی سه ساله ی تخس با لباس خیس و شنی و موهای ژولیده، آمد جلو.من طبق معمول نگاه بی تفاوتی به او انداختم و رویم را برگرداندم.به امید اینکه برود.
    ولی نرفت.نه.
    برعکس، آمد جلو و با شور و اشتیاق فراوان مرا داخل آب دریا هول داد!نه جیغ کشیدم نه داد زدم.فقط آرام بیرون آمدم.در شنا زیاد ماهر نبودم ولی آن قسمتی که من در آن افتاده بودم هم زیاد عمیق نبود.به ارامی باوقار از آب بیرون آمدم و با نهایت غروری که یک نفر می تواند بعد از سر تا پا خیس و شنی شدن در قیافه اش حفظ کند به او نگاه کردم.نگاهی به سردی یخ.کمی عقب رفت. در حالی که با تاسف سر تکان می دادم به سمت ویلای ساحلی برگشتم.
    دیگر آن دختر بچه ی تخس را ندیدم، تا وقتی که دو سال بعدش،اسباب کشی کردیم به بوستون.در حالی که کارگر ها ویترین های مادرم را از کامیون حمل و نقل به خانه منتقل می کردند، من به دیوار بین خانه ها تکیه داده بودم و با بی تفاوتی نگاهشان می کردم.یک مرتبه یک توپ خیس از آن سمت دیوار به سرم خورد.
    در حالی که من برگشتم تا یک چیزی بار بازیکنان بکنم، یکهو شنیدم کسی گفت:"اوا! رادی این همون دختره س که پرتش کردم تو آب!"
    بله.و ما همسایه ی دیوار به دیوار این دیوانه شدیم.اولین کسی که به من جذب شده بود و ول کن نبود.
    البته من هم هر روز با صفات محبت آمیزی مثل:خروس بی محل،مگس مزاحم،دختره ی لوس، تخس پررو،بی تربیت و...عمق ارادتم را بهش ابراز می کردم.واقعا هم نمی دانم چرا غیب نمی شود.
    پروفسور ویلسون؟خوب در مدرسه با او آشنا شدم.کلاس دومی ها به سال سوم رفتند و با معلمی رو به رو شدند که آوازه اش حسابی در مدرسه پیچیده بود.گریگوری ویلسون. یک معلم همه چیز تمام.
    تعریف از خود نباشد، ولی در درس ریاضی من جدا می توانم عرض اندام کنم.و با یکی دوبار بی احتیاطی پروفسور هم این موضوع را خوب فهمیده بود.دیگر واویلا مگر می گذاشت در کلاسش لحظه ای بیکار بنشینم!یا باید کنفرانس می دادم، یا درس می دادم، یا می رفتم اشکالات بچه ها را می گرفتم، یا اینکه می گفت:"کلاسو اداره کن من الان میام!" و این آمدن کی بود، وقتی که کلی مدت از زنگ گذشته بود.وقتی که من دیگر درس را داده بودم.
    هرجایی می توانستم نامرئی باشم، سر کلاس او هرگز نمی توانستم.و اینجوری بچه های دیگر با من آشنا می شدند.
    شایعه بود پروفسور ویلسون در حقیقت روانشناس است و من می دانستم که شغل دومش همین است.علاقه ی به خصوصی به من داشت و این که بعد از آن "در لاک خود فرو رفتگی" عجیبم علت را کشف کند و به قول خودش،"مرا به آغوش زندگی انسانی باز گرداند".دوستانم را به من برگرداند و گوشه گیری ام را درمان کند.از عقایدش متنفر بودم ولی وانمود می کردم مثل او فکر می کنم. شاید ولم کند.در هر صورت یکی از پلهای خطری ای بود که در مواجه شدن با او و پنهان نگه داشتن راز هایم دقت می کردم.
    وقتی شیرا به من می چسبید هم همین طور.آن قدر دختر سوشیالی بود که هر قدم با صد نفر احوالپرسی می کرد و من را هم باخودش می برد،به طوری که الان نیمی از دوستان او من را می شناختند. حتی نیمی از آنها با من سلام و علیک می کردند!
    وحشتناک است. از این که همه روی من زوم کنند می ترسم.می ترسم هر لحظه فریاد یکی بلند شود:"هی!او متفاوت است!" و همه چیز دوباره بعد از این همه سال به هم بریزد.
    یا بدتر.یکی از آنها مرا تعقیب کند و چیز های وحشتناکی که من می بینم را ببیند.یا متوجه یکی از حمله های عصبی ام بشود.
    من همه را به خطر می اندازم.برای همین آنها باید از من دور بمانند.
    گرچه من همیشه رفتار خیلی سردی با همه دارم.نه سلام می کنم، نه جواب سلام می دهم.سرم را پایین می اندازم و رد می شوم. کسی نباید به من جلب شود.همه باید فکر کنند رفتارم زننده است.
    ولی انگار این دوتا این را وظیفه ی خود می دانند بعد از او مرا به اغوش زندگی انسانی بازگردانند.
    اشغال سیبم را به سمت سطل آشغالی که توی خیابان بود پرتاب کردم.خوب،مسخره است. نباید چنین اتفاقی بیافتد. مگر کسی مانند "من" می تواند به مردم عادی بپیوندد؟ با انها زندگی کند؟ پا به پایشان به عرصه های زندگی اجتماعی پا بگذارد؟
    مسخره است!
    معلوم است که نه! ما که نمی خواهیم آدم بی گناهی را به کام مرگ بفرستیم.
    مدت ها بود که داشتم با همه چیز می جنگیدم.چیزی حدود دو سال. با موجوداتی که همیشه دنبالم بودند. با حمله های عصبی ای که باعث می شد کنترلم را از دست بدهم. با شیرا. با پروفسور ویلسون. با همه ی کسانی که به من نزدیک می شدند.با مردمی که به من نزدیک می شدند تا راز هایم را بدزدند.همه شان دنبال راز های منند.راز ها برای مردم جذابند. آنها نمی دانند که این راز ها باعث مرگشان می شود. با شرا هم هر روز می جنگیدم.او پل بین انتشار خطر و من بود. وقتی کنراد بود به راحتی با هم عجین می شدیم و در می رفتیم.از همه ی مردمی که دانستن آنها دنیا را نابود می کرد و همه جارا به کام نابودی می کشاند فرار می کردیم.ما از جنس هم بودیم.این را حس می کردم. ما نیازی به دیگران نداشتیم.آن موقع شرا تقریبا نمی توانست به من نزدیک شود.ما همه را می راندیم.هیچ هیولایی جرئت نمی کرد بهمان نزدیک شود. او نانچیکو داشت و من شمشیر و تفنگ کالبیر 22.تا روزی که او مرد و من تنها شدم.بدون او زیاد هم نمی توانم کسی را برانم. پس آمار کشته ها روز به روز بیشتر می شود. انسان یا هیولا.
    کفش های اسکیتم را به پایم بستم و شروع کردم به رفتن.مقصد هم قبرستان کوچک میستیک فالز بود.
    اول صبحی بود و خیابان ها خیلی خلوت.از جلوی باغ معطر خانم میبل گذشتم و عطر گل های یاسش را با اشتیاق به مشام کشیدم. راه زیادی تا پارک نمانده بود.با سرعت می رفتم.موهایم به پرواز در آمده بود و صورتم از سرما کرخت شده بود.کاش ژاکتم را بر می داشتم.ولی همیشه اول صبحی سرد است و موقع تعطیلی مدارس هوا گرم گرم در حد پزاندن یک نیمرو.
    یکمرتبه ایست کردم و به طور ناگهانی برگشتم. بوته های توت فرنگی باغ کنار خیابان داشت خش خش می کرد.
    انگار چیزی تویش پنهان شده باشد...
    نسیم خنکی تره ای از مویم را از جلوی صورتم کنار زد.می دانستم چشم های بنفشم از پشت موهایم می درخشند.
    آنها آمده بودند!
    بی حرکت ایستادم و گوش سپردم.نسیم خنکی وزید و بوته را تکان داد.
    خش خش خش خش.
    برگی از درخت بالای سرم پایین افتاد و درست جلوی پایم به نرمی روی زمین ولو شد.
    دستم را به آهستگی به سمت کیفم بردم و چسب جیب بغلش را با صدای ناهنجاری باز کردم.
    بوته به شدت خش خش کرد.
    سر جایم خشک شده بودم. دوباره دستم را حرکت دادم و انگشتانم را دور استوانه ی فلزی سرد حلقه کردم. بوته طوری خش خش می کرد و برگهایش روی زمین می ریخت انگار موجود بزرگی داخلش است و آن را به شدت از درون تکان می دهد. که همین طور هم بود.
    استوانه را در دستم جابه جا کردم و به آرامی انگشتم را روی برآمدگی گردی در لبه ی فلزیش کشیدم. یک فشار کافی بود.فقط یک فشار.
    کمتر از یک ثانیه.
    آنقدر وقت نداشتم.
    بوته برای آخرین بار تکان خورد و موجود سیاه و عظیم الجسته پشمالو از آن بیرون پرید و به سمت من خیز برداشت.
    هجوم آدرنالین را حس کردم که قلبم را تقریبا از زدن متوقف کرد و حرکاتم را مثل نور سریع.دستم را روی برآمدگی استوانه فشار دادم و در کمتر از لحظه شمشیر درخشان نقره ای به سرعت نور بیرون آمده بود و نور افشانی می کرد. دستم را کج گرفتم تا شمشیر را نثار آن موجود کنم که....
    دورخیز با شدت جانور موجب شده بود یکراست به سمت من بیاید.تصحیح می کنم. ناخن های بلند و هولناکش به سمت گلوی من.
    محکم به من برخورد کرد و قبل از آنکه شمشیر را پایین بیاورم دو ناخن تیزش خط های بلند و عمیقی روی گلویم به جای گذاشته بودند.
    همه چیز با سرعت برق اتفاق افتاده بود.گویی زمان کند شده بود و اسلو موشن همه چیز را می دیدم.
    شمشیرم کج شد و داشت می افتاد. خودم هم در اثر ضربه به شدت وسط خیابان پرت شدم و به آسفالت برخورد کردم.
    یک مرتبه نور شدیدی زد توی چشمم.کور شدم.دستم دور شمشیر که دوباره تبدیل به استوانه شده بود مشت شد.صدای بوق کرکننده ی ماشین به گوش می رسید و هر لحظه هم بلند تر می شد.نشان اینکه ماشین به طرز خطرناکی نزدیک تر می شود.خواستم جیغ بزنم ولی نتوانستم.تنها چشمان را بستم.
    صدای برخورد شدید ماشین با بدن خودم، گوشت و خونی که به عقب پرت می شود.درد جانکاه. صدای قرچ قرچ استخوان ها.
    ویرایش توسط დshadow girlდ : 1393,04,13 در ساعت ساعت : 01:25 قبل از ظهر

  5. Top | #5

    تاریخ عضویت
    1392,03,08
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,207
    میانگین پست در روز
    2.84
    محل سکونت
    ژرفای سایه های سیاه

    پیش فرض

    سلام دوستان!
    بعضی از دوستان عقیده دارن رمان عوض شده! نظر شما چیه؟
    این پست تقدیم می شود به ملیکا20 عزیزم!
    صفحه ی نقد داریما!گرچه بگم یا نگم فرقی نمی کنه شما که نمی رید!
    پست دوم امروز عصر....
    -------------------------------------------


    به عقب پرتاب شدم.
    باد لابه لای موهایم بود و آنها را به بازی گرفته بود.درد زیادی نداشتم.فقط کمی کوفتگی.
    از اسلو موشن شکایت کرده بودم؟
    همه چیز کاملا آرام شده بود.دنیا واضح تر شده بود و درخششی خیره کننده داشت.
    می توانستم تمام جزئیات همه چیز را ببینم!
    برگ های درخت افرا و بید مجنون که در دست باد حرکت می کردند...صدای جیرجیرک ها که با اولین نغمه ی پرندگان صبحگاهی همراه شده بود...بوی شیرین گلهای یاس باغ خانم میبل...طعم نم هوا که به خاطر باران نصفه شب بود...دستانم با هر اپسیلون اتمش زمین را لمس کرد و در کنترل گرفت.استوانه ی فلزی غیب شده بود.
    خیال...
    صدای ترمز ماشین و اصطکاک آن روی آسفالت خیابان تنم را لرزاند و در حالی که چشمانم را بسته بودم منتظر ماندم که به من بزند.
    اتفاقی نیفتاد و همه چیز ساکت شد.
    چشمانم را باز کردم.ماشین درست جلوی دماغم و با فاصله ی مویی از آن متوقف شده بود.رنگ ماشین شاسی بلند، سیاه براق بود.آن قدر تمیز بود که می توانستم انعکاس تصویر واضح خودم را روی کاپوتش ببینم. رنگم پریده بود.به آرامی نفسی کشیدم.ماشین به من برخورد نکرده بود.
    خواب...خیال...توهم...!
    حاضر بودم قسم بخورم که اگر سر بر می گرداندم در مسیر پیاده رو آن موجود سیاه رنگ را می دیدم که خودش را برای حمله ی دیگری آماده می کند. می دانستم که گلویم دارد خون می آید. سرم را برگرداندم.هیچ.
    جاده ی خالی و تمیز، انگار که نه کسی آمده،نه کسی از همان اول هم بوده.
    دستم را روی گردنم کشیدم.
    هیچ.سفید.تمیز.خونی در کار نبود.
    شواهد همیشه بر علیه مشاهدات من است.
    به خودم نگاه کردم.رقت انگیز بود.روی زمین جلوی ماشین زانو زده بودم.سرم را بالا آوردم.
    در های ماشین با شدت باز شدند و از چپ و راست، سرنشینان ماشین پیاده شدند.عصبانی و کلافه.تا حدی هم ترسیده.سرم را بالا آوردم و با آنها فیس تو فیس شدم.دو پسر جوان.در حدود 25 و26 سال.هر دو موهای طلایی -سفید روشنی داشتند و از سرتا پا سیاه پوشیده بودند.رنگی درست مطابق حال من.
    پسر اول با دندان های کلید شده و شمره شمرده در حالی که به من نزدیک می شدگفت:
    -فکر...کردی....داری...چیکار...می کنی؟
    از خشم می لرزید.
    -خودت رو می ندازی جلو ماشین؟می خوای بمیری؟
    اوپس.شروع شد. در حالت عادی من عمرا سر چنین موضوعی کوتاه نمی آمدم.ولی من که نمی خواهم با آنها در مورد آن موجود سیاه رنگ بحث کنم. احتمالا ضعف هم کرده بودم.پس با فروتنی تمام گفتم:
    -ببخشید.تقصیر من بود.باید اطرافم رو نگاه می کردم.
    و به آن دو دقیق شدم.روی قدرتم تمرکز کردم.باید می دانستم آیا منظره ای که من از خودم دیدم حقیقت داشته یا دوباره ذهن فعالم بود؟.با قدرت تمرکز کردم.پشت سر آنها رگه های رنگ داشت شکل می گرفت که ناگهان به شدت سردرد گرفتم.نمی توانستم رنگ هایشان را ببینم!کمی ترسیدم.
    پسر اولی دندان هایش را روی هم فشار داد و خواست چیزی بگوید، که ناگهان نگاهش به چشمان من افتاد.
    هر دویشان قفل کردند روی چشمان من.تازه متوجه شدم که ای وای! موهایم از روی چشمهام کنار رفته و هردو چشمم در معرض دید است. دو چشمی که هنوز بر اثر هیجان رو به رویی با یک هیولا برق می زنند.
    هول کردم.در حالی که به سرعت بلند می شدم سرم را تکان دادم تا موهایم دوباره چشمم را بپوشاند. بعد به سرعت و بدون مقدمه و خداحافظی در رفتم.
    بله.آیرین دایاموند کبیر، بعضی مواقع فرار هم می کند.
    با آخرین سرعتی که می توانستم اسکیت کردم و از آن دو دور شدم.آن دویی که اولین کسانی بودند که نتوانستم رنگهایشان را ببینم.آنها چشم هایم را دیدند.
    و خدا می داند، مبارزه مان را؟
    چرا فکر می کردم آنها می توانند مبارزه ی مرا ببینند؟انسان های عادی نمی توانستند هیولا ها را ببینند.
    اما آنها انسان های عادی نبودند.من نتوانسته بودم رنگهایشان را بخوانم.
    ترس به دلم چنگ انداخت.اگر آنها هم....نه! امکان نداشت.امکان نداشت آنها همان هایی باشند که من فکر می کنم.امکان نداشت ...."از دنیایی دیگر" باشند.سعی کردم ذهنم را منحرف کنم.ولی در آن دو پسر چیز برجسته ای وجود داشت که باعث می شد در ذهنم پررنگ بمانند.همان برق شفافیتی که هنگام توهم تصادفم دیده بودم.
    من دیدم که آن موجود واقعی بود و به من حمله کرد. من دیدم که گلویم را با ناخن هایش خش انداخت. استوانه ای که در دست داشتم واقعی بود.داگوبرت آن را به من داده بود.کلوب وجود داشت و من هم واقعا با آن ماشین تصادف کرده بودم .
    سرم تیر کشید.از درد چشمام را بستم.این دفعه فکر نمی کردم که سردردم به خاطر کابوس ها باشد. هرچند که آن دو از جنس همان کابوس ها بودند.اسکیت کردم.سریع تر.سریع تر.
    فقط می خواستم از آن دو، از اتفاق هایی که همیشه می افتاد فرار کنم.اصلا هم برایم مهم نبود که دارم با چشمان بسته اسکیت می کنم.
    جای نگرانی نبود.بدنم راه را می شناخت.هیچ وقت گم نمی شدم.همیشه راه خودش را به من می نمایاند.
    مهم این بود که نایستم.
    مهم بود....
    مهم....
    فکر می کنم لازم است توضیحات کوچکی در مورد خودم بدهم.
    من آیرین وایولت دایاموند هستم.15 سال دارم و با والدین و یک برادر کوچک تر از خودم در خیابان اسپنسر که یک خیابان مرفه نشین است در بوستون ماساچوست آمریکا زندگی می کنم.من دوسال جهشی خوانده ام برای همین حالا در سوم دبیرستان درس می خوانم.بیشتر اوقاتم را در اتاقم در طبقه ی دوم می گذرانم.اتاقی که با هزار وسواس و استخدام و اخراج حدود پنج شش دکوراتور حالا به شیوه ی دلخواهم در آمده.اتاقی با دکور سیاه، بنفش و طلایی که دارای حمام و بالکن شخصی است.
    اتاقم را دوست دارم.آن اوایل که به اینجا آمده بودیم فکر کردم باید سر این اتاق با آرون بجنگم.ولی این طور نشد و او داوطلبانه اتاق سه پنجره ی اول راهرو را برداشت.او خیلی خیلی سرمایی است.
    پدر و مادر من افرادی هستند که هیچ وقت در خانه نیستند.به جز صبح ها و گاهی اوقات شب های زود.زیاد هم دیگر را نمی بینیم.از نظر آنها ما کمبودی نداریم.مدرسه ی عالی، پول توجیبی کلان، لباس های شیک، غذای مجلل.دیگر یک آدم چی ممکن است بخواهد؟ مدتی که ما هر دویمان ناراحتی اعصاب داشتیم آنها برایمان پرستار گرفتند.
    من به ندیدن آنها راضیم.لااقل مانع کار هایم نمی شوند.تازه این جوری آزادی بیشتری دارم تا به کلوب و هر جایی که دلم خواست آزادانه بروم.و صد البته بدون اینکه کسی متوجه اتفاقات هر روزه بشود از آنها قسر در بروم. چه می دانم.بجنگم. با ماشین ها تصادف کنم. آب هم از آب تکان نخورد.ولی آرون خیلی حساس است.نمی دانم آنها دقیقا کی وقت کردند او را حساس بکنند.آنها که هیچ وقت نیستند.
    آرون برادر کوچک من است که یک سال با من تفاوت سنی دارد.اما او فقط یک سال جهشی خوانده.الان در کلاس اول دبیرستان درس می خواند.
    خیلی سعی می کند سوشیال باشد و دوست های زیادی داشته باشد، ولی متاسفانه در انتخاب دوستانش زیاد خوش شانس نیست.هر دفعه دوستانش آدم های ناتویی از کار در آمدند که بد جوری مبتلا به سادیسم بودند!درس عبرت نمی گیرد که!
    من هم درست است که خیلی آدم سوشیالی نیستم،ولی حداقل تا دو سال پیش دوستانی داشته ام.حتی از بچه های مدرسه.بخصوص از بچه های مدرسه.
    روانشناسم می گوید من و آرون از ترس اینکه دنیای آشنایمان را از دست بدهیم هر کدام به یک نحو به آن چسبیده ایم.یکی با ابراز دوستی به کس و ناکس و انجام دادن هر کاری که به او می گویند، و دیگری با دیوار پیچیدن دور خود و سرد و مغرور بودن.
    البته شر و ور می گوید.روانشناس ها همه شان فکر می کنند آدم حتما یک واکنش دفاعی دارد. حتی حرفم را در مورد چیز هایی که می بینم باور نمی کنند. البته اگر می گفتم چه می بینم.
    صد البته که من نمی گویم. کی دلش می خواهد از یک تیمارستان روانی سر در بیاورد؟
    من که واکنش دفاعی ندارم.فکر می کنم اگر من به صورت اتفاقی از دو سال پیش یکمرتبه به یک آهنربای هیولا ها تبدیل شده ام، پس باید از خودم دفاع کنم. غیر از این است؟ چون حتی معلوم نیست چرا آنها اینقدر با من پدرکشتگی دارند.
    همه چیز درست از دو سال پیش شروع شد.بعد از تولد سیزده سالگی ام.یک شب خوابیدم و صبحش وقتی بیدار شدم هیولا ها همه جا بودند.در خیابان، در پیاده رو، پشت شمشاد های سبز و توی کتابخانه ی عمومی! آن موقع بود که به کلوب پناه بردم و برای اولین بار درخواست کمک کردم.آن وقت بود که داگوبرت استوانه ی نقره ای را بهم داد و جلسات تمرین شمشیر بازیمان شروع شد.
    حداقل اگر نمی دانستم این موجودات از کجا می آیند می توانستم در برابرشان از خودم دفاع کنم.
    و خود من؟هیچ! دختر نامرئی، شبح فراری،کسی که چیز های وحشتناکی در زندگی او وجود دارد.نابغه ی ریاضی.تنهای تنها(البته اگر شیرا را حساب نکنیم!)موهایم رنگ دکوراسیون اتاقم است.طلایی براق تابدار. من درست مثل پدرم بلوندم.
    از موهایم متنفرم.خیلی جلب توجه می کند.منظورم این است که افراد بلوند در مدرسه ی من زیاد نیستند.
    ولی موضوع مهم و ترسناک چشمهایم است که ماجرای آن هم به دو سال پیش بر می گردد.در آغاز،چشم های من آبی بود.یک آبی کاملا معمولی. مثل مادرم.ولی صبح روز تولد سیزده سالگی ام، از خواب بیدار شدم و در آینه نگاه کردم...دارادادا! دو جفت چشم بنفش به من زل زده بودند.وحشت کردم.اول فکر کردم یکی دیگر از کابوس هایی است که در آن به نظر می رسد بیدار شده ای اما هنوز خوابی. خودم را نیشگون گرفتم. دستم درد گرفت و من همچنان به یک جفت چشم بنفش عجیب و غریب غریبه نگاه می کردم.بعد همانطور شوک زده دستم را طرف شانه ام بردم و موهایم را روی چشمم ریختم.و... رنگ تک چشمی که زیر موهایم نبود دوباره آبی شد.مثل همیشه.
    اول فکر کردم خیالاتی شده بودم. دوباره موهایم را کنار زدم.
    بنفش.
    موهایم را روی چشمم ریختم.
    آبی.
    بنفش.
    آبی.
    بنفش.
    آبی.
    در آخر گذاشتم موهایم روی چشمم بماند و به سرعت به سمت مدرسه رفتم.
    همیشه موهایم را روی یک چشمم می ریزم که کسی آن دو را باهم نبیند.مشکل خاصی نیست.وقتی به تک چشمم نگاه می کنی رنگ چشمهایم آبی سیر و روشن است.مشکل از آنجا شروع می شود که اگر هر دو چشم را باهم ببینی، متوجه می شوی که آبی نیستند.بنفش هستند.بنفشی که به طرز بی سابقه ای وجود دارد و جلب توجه می کند.آخر درست و یکپارچه است. رسما بنفش.حتی مثل چشم های ابی یا سبز معمولی نیست که مثلا وسطش خط هایی داشته باشد.
    نمی دانستم موضوع از چه قرار است.بچه های کلوب هم نتوانسته بودند چیزی بفهمند. ولی کم کم داشتم با آن دسته ی موی روی صورتم کنار می آمدم. درست بود که شبیه ایمو ها می شدم اما بهتر از آن بود که کسی توجهش به دو تا چشم بنفش جلب شود.
    حتی شیرا هم نمی دانست چشم هایم بنفش شده اند.تنها کسانی که می دانستند بچه های کلوب و کنراد بودند.
    از وقتی سیزده سالم شد می دانستم که با بقیه فرق دارم .(هیولا ها و دردسر های مختلف که طوری غیب می شدند که انگار جز توهم هیچ چیز نبوده اند) و می دانستم که دیگران از این فرق خوششان نمی اید.
    مردم هیچ وقت از تفاوت خوششان نمی آید.چون نمی توانند آن را بفهمند. مردم از چیزی که نمی توانند آن را بفهمند می ترسند و مردم چیزی را که از آن بترسند نابود می کنند.
    اوایل برایم مهم نبود.منظورم تا سن 14 سالگی ام است. و بعد از آن.....فاجعه رخ داد و بعد از آن من همیشه حواسم بود چشمهایم را طوری پنهان کنم که اگر کسی آنها را دید نفهمد بنفشند.کار از محکم کاری عیب نمی کرد.هر کسی می توانست دشمن باشد.بخصوص که من تقریبا 3 بار در هفته از این دشمنان عزیز فرار می کردم. خیلی وقت ها این هیولا ها به شکل انسان ها در می امدند.
    مثل آن زن چاق در مترو که اول به من شکلات داد و بعد وقتی مادرم داشت با خانمی در مورد مانیکور گپ می زد می خواست مرا با ساطور قطعه قطعه کند.
    یا آن مرد پیر که سیب سیاهی به من داد و اصرار داشت همان لحظه آن را گاز بزنم و وقتی این کار را نکردم طوری دنبالم دوید که از یک پیرمرد 80 ساله یک جور هایی بعید بود.
    پس سایه شدم تا زنده بمانم.منظورم این است که، شما دوست دارید روزی هفت هشت تا هیولا ببینید؟ آن هم وقتی هیچ کس دیگر نمی بیند؟اوایلش فکر می کردم اسکیزوفرنی گرفتم.
    راهم را به سمت جنگل مصنوعی میستیک فالز کج کردم. طبق معمول می خواستم قبل از مدرسه رفتن که هنوز یک ساعتی به شروعش مانده بود یک سری به مزارش بزنم.
    رو به روی دروازه های فلزی جنگل مصنوعی ایستادم و کفش های اسکیتم را در آوردم.بعد نوبت جوراب ها بود.
    به سمت میله ها رفتم و بهشان چنگ انداختم و سعی کردم بالا بروم.سخت بود.احتمالا دیشب بارانی چیزی آمده بود. میله ها مرطوب بودند.ولی هر طور بود خودم را به بالای نوک تیز میله ها رساندم و از آن طرف پریدم داخل .
    این جنگل را مثل کف دستم می شناختم.گیاهانش با من آشنا بودند. شاخه ی درختانش به لباس هایم نمی گرفتند.جنگل مثل یک دوست بود.و امن امن.
    از بیراهه ی نامعلوم شروع به حرکت کردم و چشم هایم را بستم.عاشق لحظاتی بودم که با پای برهنه در جنگل حرکت می کردم و همه چیز مرطوب بود و بوی خاک باران خورده می داد...مشکلی هم نبود.چشم بسته هم می توانستم راه را بروم.
    کمی بعد توقف کردم.قبرستان کوچک مخفی در معرض دیدم بود.فقط کافی بود دو یا سه درخت دیگر را رد کنم.
    دست هایم را روی خاک گذاشتم و دمیدم...دمیدم...گل های درخشان و زیبا با وقار از خاک سر برآوردند.دستی به گلبرگهایشان کشیدم و چیدمشان.
    این هم یک دسته گل برای تو کنراد. حیف که دیگر نمی توانی بویشان را استشمام کنی.
    *********
    در راه مدرسه بودم و فین فین کنان اسکیت می کردم.هروقت به سر مقبره ی کنراد می رفتم تا مدتها اشکم دم مشکم بود.ناسلامتی تقصیر من بود که او مرد.می دانستم چشم هایم قرمز شده.
    به من بگو ضعیف. مرا ترسو بخوان.اما فقط با سایه شدن می توانستم از این عذاب وجدانی که قلبم را می فشرد رها بشوم.
    البته، بگذریم که تنها راه نجاتم همین بود!اگر من سایه می شدم، دیگر کسی به من نزدیک نمی شد که یک وقت اتفاقی توسط هیولا هایی که به دنبال "من" می گشتند آسیب ببیند.دیگر نه.
    پس سایه شدم.
    ولی حتی سایه هم نمی تواند از دست مدرسه فرار کند.این شد که با سرعت به سمت دبیرستانم اسکیت کردم که نکند یک وقت زنگ زود تر از اینکه کارهایم تمام شود بخورد.
    وقتی به دبیرستان رسیدم، کفش های اسکیتم را درآوردم و انها را در ساک ورزشی ام گذاشتم .کفش های کتانی پومای سیاه خودم را پوشیدم و راه افتادم طرف پله های ورودی.
    دبیرستان سیدارهرست. یک دبیرستان نمونه ی باکلاس که بالاترین نمره ی آموزشی را در بین تمام دبیرستان های بوستون دارد.جایی که از نظر پدر و مادرم ایده آل است.آنها با کله دانش آموزی مثل مرا بورسیه کردند.حیاط بسیار بزرگی دارد که تمام آن چمن کاری شده.یک ساختمان نو ساز با آجر های مرمر و گرانیت.
    من در این دبیرستان خیلی محبوب نیستم.از آنجایی که همیشه سرم را بالا می گیرم و همه را از خودم می رانم،شاگرد اول مدرسه هستم،جواب سلام کسی را نمی دهم و خانواده ام از خانواده های دیگر متمول تر است، به من لقب از دماغ فیل افتاده را می دهند.همان طور که کسی را محال نمی کنم، کسی هم کاری به کارم ندارد.مثلا اگر استادی امتحانی بگذارد و همه همدیگر را خبر کنند، کسی به من چیزی نمی گوید. ولی مشکلی نیست.شیرا تا مطمئن نشود من آن خبر را سه یا چهار بار شنیده ام دست از گفتنش بر نمی دارد.
    بله، اینجا مدرسه ای برای تمامی بچه های لوس پولدار هاست که در نخ همدیگر بروند، کسانی که دوست ندارند را اذیت کنند، دوست دختر و دوست پسر بازی کنند، در تیم بسکتبال و کشتی همدیگر را لت و پر کنند و خالکوبی هایشان را به رخ هم بکشند. گهگاه هم گروه های مسخره ی شیطان پرستی و راک راه بیاندازند.
    دو سال قبل،قبل از مرگ او،من و او با هم یک گروه پایدار بودیم.همه ی کارهایمان را با هم انجام می دادیم.با هیچ کس به جز خودمان و بعضی معلم ها حرف نمی زدیم. و صد البته کسی را هم داخل آدم حساب نمی کردیم.از هیچ یک از موجودات ترسناکی که همیشه دنبالمان بودند نمی ترسیدیم.کنراد فقط یک سال با من ماند.
    و زود رفت.
    معمولا توی مدرسه تیپ معمولی دارم.شیک و خوش دوخت البته هر طوری هم که باشم زیر پرده ای نامرئی قایم می شوم و توجه ها را جلب نمی کنم.این یکی از استعداد های عجیب من است.همان هایی که وادارم می کنند از دیگران فاصله بگیرم.
    گاهی دستبند می اندازم؛گاهی انگشتر.همیشه گردنبند ماه تولدم را بر گردن دارم.ولی عمرا خلخال به پایم نمی اندازم،لباس های بیش از حد باز نمی پوشم و خودنمایی نمی کنم.نمی توانم.
    موهایم را اکثرا یا دم اسبی می بندم یا خرگوشی...گاهی هم آنها را از پشت می بافتم و گاهی اتو می کشم،ولی تا حالا رنگ به موهایم نگذاشتم.
    اینها قوانین لباس پوشیدن من است، ساده زیبا به طوری که زیاد جلب توجه نکند.حتی قبل از....قبل از او.من آدم جلفی نیستم.
    قبلا آدم خیلی شادتری بودم.خیلی شیطان تر.پر جنب و جوش.
    حتی با اشتیاق با هیولاها می جنگیدم!
    ولی من عوض شدم.
    با این وجود من حتی اگر در بین هزار نفر همسال خودم با لباس هایی شکل خودم قرار بگیرم،باز هم با همه فرق دارم.تشخیص داده می شوم.انگاری برق می زنم یا آژیر می کشم.و فرق ما فقط مربوط به قیافه نیست.قضیه بد تر از این هاست. هیولا ها دنبال "من" می گردند و من را پیدا می کنند.
    در حالی که از بین فوج دانش آموزان عبور می کردم(یک جور هایی آنها همیشه راه را برای من باز می کنند.) به سمت ساختمان اصلی رفتم که با پروفسور ویلسون درباره ی کنفرانس امروز صحبت کنم.
    ویرایش توسط დshadow girlდ : 1393,04,13 در ساعت ساعت : 01:45 قبل از ظهر

  6. Top | #6

    تاریخ عضویت
    1392,03,08
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,207
    میانگین پست در روز
    2.84
    محل سکونت
    ژرفای سایه های سیاه

    پیش فرض

    این پست تقدیم می شود به parisun64 عزیزم!
    ممنون بابت نقدت!
    اینم پست جدید!
    ------------------------------------


    همان طور که می رفتم متوجه شدم که چراغ های راهروی وی که متعلق به مدیر و معاونان بود خاموش است. شاید دوباره برای تعطیلات رفته اند به بولیوی.
    بهتر.
    راهرو ها را پشت سر گذاشتم و پشت در اتاق استاد کمی درنگ کردم.سپس در زدم.
    در باز شد.
    بار دیگر موهایم را روی صورتم ریختم و پریدم داخل.
    اتاق استاد ویلسون همیشه روشن روشن بود.از لامپ های پر نور استفاده می کرد طوری که اگر مستقیم به سقف نگاه می کردی کور می شدی!دکور اتاقش هم چرم و مخلوطی از لوازم آبی و زرد بود.
    کلا آدم شادی بود.وقتی با او صحبت می کردی همیشه لبخند می زد. آدم را می خنداند.ولی در کنار اینها طوری سنگین بود که کسی جرئت نمی کرد پایش را از حدش فراتر بگذارد.
    شیرا می گفت اخمش باعث می شود آدم یاد خدا بیفتد!
    من که ندیده بودم.تا به حال به من اخم نکرده بود. به جز وقت هایی که توصیه می کرد در اجتماع باشم.
    آن هم شوخی بود.
    برایم مهم نبود.اصلا ترجیح می دادم به من اخم نکند.حامی خوبی برایم بود و درسش را هم خیلی دوست داشتم.تنها مشکلی که با او داشتم این بود که آدم اجتماع طلبی بود.
    (بار ها می خواستم بگویم،خوب تو از مردم خوشت میاد،من این وسط چه کاره ام؟فقط قضیه این که جرئت نکردم!انصافا حتی برای من هم کمی ابهت داشت!)
    سرش را روی میزش خم کرده بود و داشت چیزی می نوشت.آستین های پیراهنش را بالا داده بود و کلافه به نظر می رسید. شیرا جلوی میزش ایستاده بود و اخم کرده بود. با دیدن من لبخند زد.
    -سلام آیرین!با پروفسور کار داری؟
    آهی کشیدم.اینجا هم از دستش رهایی نداشتم!
    شیرا با لودگی گفت:
    -خوب الان میرم بیرون!
    و هولم داد.با اخم بدرقه اش کردم و سلام بلند بالایی تحویل پروفسور ویلسون دادم.
    سرش را بلند کرد و کمی به من نگاه کرد.بعد با تاخیر لبخند زد.
    -به به! چه عجب ما لبحند شما رو هم دیدیم! سلام!صبح به خیر!از این ورا! دنده ی چپ تختت مسدود بود؟
    خندیدم.
    -پروفسور اذیت نکنین دیگه!
    خندید.
    -عجیبه خب! می خواستم زنگ بزنم گینس که رکورد اولین لبخند دختری که هرگز نمی خندد رو ثبت کنن!
    کمی اخم کردم.دوباره شروع شد!
    -می خواستم در مورد کنفرانس امروز باهاتون صحبت کنم، ولی مثل اینکه کار دارین!
    و با دست به کاغذ هایش اشاره کردم.
    خندید.
    -اوه،نه! من سرم شلوغ نیست، اما فکر کنم باید یه وقت دیگه در موردش حرف بزنیم.
    با دیدن چشمان پرسش گر من موشکافانه گفت:
    -یادت که نرفته؟گروه بندیتون امروز سر زنگ ریاضی بر گزار میشه.
    درست مثل این بود که آب یخ روی سرم ریخته باشند!وا رفتم.
    خنده اش گرفته بود.
    -آیرین مگه من دیروز در موردش باهات حرف نزده بودم؟
    با بی حالی گفتم:
    -اونقدر مهم نبود که یادم بمونه!
    اخم مصنوعی ای جایزه ام بود.
    -برو بچه.برو سر کلاست.بعدا بیا بگو با کی افتادی تو یه گروه.
    و چشمک زد.و برگشت سر کارش.
    اینم حالش خوش بودا!اصلا دوست نداشتم برای یک تحقیق مسخره توی یک گروه بیفتم.
    ترجیح می دادم کارهایم را تنهایی انجام بدهم.
    معمولا رسم بر این بود که دانش آموزان هرپایه ای خودشان با هم جفت می شدند و تشکیل گروه می دادند.که از یک جهاتی خوب و از یک جهاتی بد بود.مثلا خوبی اش این بود که معمولا افراد همدیگر را م شناختند و می توانستند به صورت سازمان یافته عمل کنند. بدی اش این بود که معمولا من و شیرا تشکیل یک گروه می دادیم. بخصوص از وقتی که کنراد مرده بود.
    و همگروه شدن با شیرا، کاملا خارج از حد تحمل من بود.
    نمی گویم شیرا دانش آموز خوبی نبود. ولی از نظر من آن همه بیرون رفتن و پارتی های مختلف و معاشرت با دیگران وقتی برای درس برایش باقی نمی گذاشت. یعنی رسما من یک دانش آموز بودم که می دانستم می خواهم چه کار کنم، و شیرا کسی بود که حتی از موضوع تحقیق هم خبر نداشت.
    از وقتی که روانشناس مدرسه عوض شده بود و مشکلاتی مثل با هم افتادن ارازل و اوباش پیش آمده بود که با همکاری هم آزمایشگاه فیزیک را منفجر کرده بودند، (نمی گویم آن ارازل و اوباش من و کنراد بودیم) و همچنین مشکلات دیگری مثل مشکل داشتن همگروه ها با هم،گیس و گیس کشی هایی که پیش می آمد و اینکه یک بار یکی از بچه ها از همگروهش به جرم دزدی ایده! شکایت کرده بود، همه ی و همه باعث شده بود که مسئولین مدرسه خودشان مارا دسته بندی کنند و برایمان گروه تعیین کنند. حالا نمی دانم این کار را بر اساس شناختی که از ما به دست آورده بودند انجام می دادند یا همین طوری شانسی بر اساس قرعه. برایم هم مهم نبود.
    من دوست نداشتم گروه بندی بشوم.
    با قدم هایی محکم ساختمان استادان را ترک کردم.تمام راه تا ساختمان اصلی مدرسه با گوشی ام ور رفتم تا مجبور نشوم به کسی نگاه کنم.تایرون مسیج داده بود."بعد از مدرسه دم در.میریم کلوب!" و من هم از خدا خواسته!
    وسایلم را در کمد خودم در کریدور 7 گذاشتم.دانش آموزان می توانند کمدشان را به دلخواه تزئین کنند.
    مال من فقط یک پوستر از یک جنگل اسرار آمیز و یک آبشار زیبا دارد.کل عکس تاریک است.
    این پوستر را جردن از کلوب برایم طراحی و ایمیل کرده که خودم آن را روی مقوا پرینت گرفتم.
    عاشق این عکسم.دنیای دیگری دارد.
    ساک اسکیتم را در کمد گذاشتم.حواسم نبود که تمام مدت آن را همراه داشتم
    در حالی که کتاب کتابخانه ای که قصد پس دادنش را داشتم را از توی کمد بر می داشتم مچ هایم را ماساژ دادم. بعد یکهو یادم آمد که من امروز یک جنگ دبش با یک هیولا داشتم.باید گزارش می دادم. و در مورد تصادف...ترجیح می دادم چیزی نگویم. به جلد کتاب خیره شدم.هنوز چهره ی برجسته ی آن دو پسر کاملا در حافظه ام روشن بود.
    در کمد را با سرو صدا بستم.بچه هایی که آن اطراف بودند به من چشم غره رفتند.
    بی توجه به آنها و زمزمه های آشنای بچه های معمولی و دوستانشان راهرو را به قصد کتابخانه و بعد کلاس ژنتیک ترک کردم.
    در حالی که کیفم را یک وری روی شانه ام انداخته بودم با یک دست کتاب کتابخانه را نگه داشته بودم و با دست دیگر در کوله ام مشغول جست و جوی بلوتوثم شدم.دوست داشتم بدانم قضیه ی کلوب چیست.
    تا بلوتوث را از کیفم در آوردم چهره ی نحس کلوشل با آن دماغ عقابی اش اعصابم را خط انداخت.به آرامی بلوتوثم را دوباره در کیفم انداختم و خودم را جمع و جور کردم.چشم غره ای به من رفت و دوید که به دانش آموز دیگری در ته راهرو گیر بدهد.
    پشت سرش برایش شکلک در آوردم.عقده ای.
    رسیدم به کتابخانه و رفتم داخل.
    با کمال ناراحتی دیدم به جای خانم مایر، خانم ویو پشت پذیرش کتابخانه نشسته.اه!
    وا رفتم.پس نمی توانستم کتاب تازه ای بگیرم. در حالی که سرم را پایین انداخته بودم به ارامی برگشتم و از در بیرون رفتم. صدای خانم ویو را شنیدم که صدایم کرد، ولی باز نگشتم.
    خانم مایر به صراحت گفته بود کتاب هایی که از او می گیرم فقط به خودش بدهم.حق هم داشت. اگر به کس دیگری می دادم یا پس می افتاد یا به پلیس زنگ می زد.
    این جماعت زیاد به پلیس زنگ می زنند.تا آب را کج بخوری و...پلیس اینجاست.مدرسه هم که کم خلافکار و لوس و ننر ندارد!تجربه ثابت کرده در مدارس مرفه نشین دست کجی ها زیادتر است.
    به ساعتم نگاه کردم.هفت و بیست دقیقه! ده دقیقه ی دیگر کلاس ژنتیک شروع می شد. کتاب را توی کیفم چپاندم و راه افتادم به سمت راهروی C.
    در کلاس را باز کردم و رفتم تو.باز بچه ها کلاس را روی سرشان گذاشته بودند. این دفعه هم دور هم جمع شده بودند و با موبایلهایشان چیزی را نگاه می کردند و می خندیدند.
    تا من را دیدند ساکت شدند.
    معمولا چنین تاثیری روی آنها دارم.با گام هایی بلند و چهره ای مثل همیشه به سردی یخ از بین آنها رد شدم و به سمت میز خودم رفتم.میزی در آخر کلاس و کنار پنجره ی بزرگ که به منظره ی بسیار زیبایی از درختان سیب حیاط منتهی می شود.
    از نیمکتم همه جای آن را می بینم، ولی از همه مهم تر چنان دیدی به کلاس دارم که در نظر نمی گنجد.هیچ کس تا به حال آن صندلی را امتحان نکرده که بفهمد. از زمان کلاس اول هم این صندلی قرق من بوده.به طور ناخود آگاه کسی روی آن نمی نشیند.
    اینجا گوشه ی دنجی است.
    از این صندلی حتی کوچک ترین حرکت معلم و همه ی بچه ها را زیر نظر دارم.خیلی باحال است.درست مثل جاسوسی.البته اگر من انگیزه ای برای جاسوسی داشتم.
    با وقار نشستم و کتاب ژنتیک ام را روی میز انداختم.کوله ام را به کناره ی صندلی آویزان کردم و نگاه کردم که کسی حواسش به من نباشد.فقط یکی از پسر ها با اشتیاق مرا نگاه می کرد که وقتی دید به او خیر شده ام رویش را برگرداند طرف دوستانش. با این وجود برای احتیاط کمی زیر میز خم شدم و بلوتوثم را در آوردم.شماره ی دیک را گرفتم و بلوتوث را به گوشم گذاشتم.
    -هوم؟
    این زیاد شبیه طریقه ی برقراری ارتباط کلوب نبود. ولی دیک همین بود دیگر.
    با صدایی زمزمه وار گفتم:
    -سلام دیک! حالت چطوره.
    کمی مکث کرد و نا خودآگاه مثل من با صدایی آهسته گفت:
    -آیرین!سلام،چرا این قدر آروم حرف می زنی؟
    -وسط جنگلم، یه خورده حیووناش فضولن.
    با خنده گفت:
    - از اون لحاظ! باشه! راستی می دونی امروز باید بیای اینجا؟
    -برای همون زنگ زدم.تو می دونی قراره چی بشه؟
    -داری می ترکی از کنجکاوی ، نه؟
    اعتراض کردم:
    -نه، اصلا، فقط....
    -فقط چی؟
    معمولا زیاد دروغ نمی گویم، پس گفتم:
    -خب قبول!کنجکاوم.حالا که چی؟
    خندید
    -هیچی.گمونم داگوبرت یه چیزی در مورد سنگ قرمز فهمیده.
    ذوق کردم:
    -یعنی ماموریت؟
    یکمرتبه پسر جوانی وارد کلاس شد. کمی نگاهش کردم و ناگهان وحشت کردم.این که...
    -وای! یا دود مقدس!(holy smoke)!
    دیک با گیجی گفت:
    -چی گفتی؟
    حواسم نبود که او از ماجرا خبر ندارد.
    -هیچی دیک.من بعدا باهات تماس می گیرم.معلم اومد تو.
    و سریع با او خداحافظی کردم.به سرعت مثل آدم های جن زده بلوتوثم را در آوردم و توی کیفم چپاندم.بعد مثل دختر های خوب صاف نشستم و نگاه متعجبم را به او دوختم.
    کلاس با آمدن او ساکت ساکت شده بود.همه با تعجب به او نگاه می کردند.نشسته بود پشت میز و به دفتر نمره نگاه می کرد.ولی مگر ممکن بود کسی آن همه سنگینی نگاه دانش آموزان را حس نکند؟
    شیرا و دوست پسرش سم خنده کنان از در آمدند تو .آن پسر سرش را بالا آورد و آنچنان نگاهی به آنها انداخت که فورا ساکت شدند و تقریبا دوان دوان رفتند نشستند.کمی ابرویم را بالا بردم.نه!پس مثل من اخم می کند.
    دانش آموزان به آرامی{خیلی آرام}پچ پچ می کردند.بعضی از آنها را من هم می شنیدم.
    -این دیگه کیه؟
    -چقدر ترسناکه!
    -وای خدا دیدین چه نگاهی به شیرا انداخت؟
    -دیوونس!
    -خدا به خیر کنه!چرا اومده اینجا؟
    -شاید استاده!
    -نه بابا ما این قدرام بد شانس نیستیم!
    -ولی چه جذبه ای داره!
    -چه قدرم جذابه!
    -وای آره!خیلی جذابه!
    پوزخند زدم و نگاهم را به او دوختم.سرش پایین بود.موهای روشنش از شدت روشنی به سفیدی می زد.دماغ خوش فرم ولی لب های جدی و چانه ی تیزی داشت.پوستش سفید و رنگ پریده بود.چون سرش پایین بود نتوانستم چشم هایش را ببینم.آن موقع هم که تصادف...نکردیم، عینک آفتابی چشمش بود.
    ای....بدک نبود.اول می بایست چشم هایش را ببینم تا نظر بدهم.
    از آنالایز او دست برداشتم و به ساعت نگاه کردم.هنوز یک دقیقه تا هفت و نیم مانده بود.
    شیرا از دو نیمکت جلو تر برایم دست تکان داد و در حالی که یک چشمش به استاد بود خم شد طرف من و با نجوا چیزی گفت.
    لبخوانی کردم:"فکر کنم این با تو فامیله!خیلی بد نگامون کرد."
    واقعا ترسیده بود.این را توی رنگ هایش می دیدم.فقط نگاهش کردم.در حالی که شانه اش را بالا می انداخت برگشت.
    نگاهی به سم انداختم.مثل مریض ها به نظر می رسید. ناخواسته لبخند زدم.کسی که باعث شوم سم بترسد قطعا قهرمان من است. سم کسی است که یک شب سر یک شرط بندی تا قبرستان شهر رفت و شب را آنجا ماند و نقاشی کشید.آن هم شب بی ستاره.صبحش هم این قدر پز داد که فقط می خواستم او را خفه کنم تا کمی ساکت شود.
    لازم به ذکر است که ما به شبی که در آن ماه غایب باشد می گوییم شب بی ستاره.حتی اگر کلی ستاره در آسمان باشد.آخر آسمان بدون ماه، هزار تا ستاره هم داشته باشد هیچ فایده ای ندارد.
    عقربه ی ساعت رفت روی هفت و نیم.بلافاصله او سرش را از روی دفترنمره بالا آورد و به ماخیره شد.
    یا مسیح!نکند او پس سرش چشم داشت؟
    تاثیر نگاه کردن او آنی بود.کلاس در آنچنان سکوتی فرو رفت که یاد قبرستان افتادم.صد رحمت به قبرستان!آخر حداقل زمین های قبرستان باد خیز بودند.او تک به تک دانش آموزان را ور انداز می کرد.همه رنگشان پریده بود.وقتی به من رسید،کمی بیشتر از بقیه نگاهم کرد.نتوانستم نگاهش را بخوانم. همان طور که نتوانسته بودم رنگ هایش را بخوانم.فقط دوچشم سبز تیره و غیر قابل نفوذ در چشمان من قفل کرده بود.
    خوب.این هم از رنگ چشمش.حالا فهمیدم شیرا چرا می ترسد.او طوری نگاهت می کرد که انگار دارد کله ات را می شکافد تا داخلش را نگاهی بیاندازد.
    فشاری را در اطراف ذهنم حس کردم.به سرعت به آن پرداختم.خواستم ببینم چیست،و آن فشار به همان سرعتی که به وجود آمده بود رفع شد.او سرش را از من برگرداند.
    همه ی کلاس بدون اغراق داشتند می لرزیدند.انگار دمای کلاس را چند درجه آورده بودند پایین.جو کلاس را حس می کردم.به شدت ضعیف بود.انگار همه شان از هستی ساقط شده بودند.درست مثل آخرین تپش های قلب یک بیمار سرطانی بود.ضعیف.
    خیلی ضعیف.
    اصلا عادی نبود.اصلا عادی نبود! کم کم داشتم متوجه می شدم چیز هایی که دوست نداشتم بهشان فکر کنم در وجود آنها تمام و کمال وجود دارد.
    آنها واقعا عادی نبودند.
    با خودم فکر کردم نکند بچه ها از نگاه او دچار حمله ی قلبی شده اند.
    بالاخره او دهان باز کرد و با لحنی جدی{مثل آنی که صبح شنیده بودم} گفت:" روز به خیر.{چه خیری؟داشتی همه را سکته می دادی!}من پروفسور مالوی هستم.استاد جدید ژنتیک.استاد قبلی هم دیگه نمیان.روش این کلاس قبلا خیلی آسون گیرانه بوده و من به شخصه اصلا راضی نیستم. مطمئنم شما حتی به اندازه ی یک کلاس اولی هم در مورد ژنتیک نمی دونین!دیگه از این خبرا نیست. این کلاس قوانین و مقرراتی هم داره که باید رعایت کنید.مثلا، سوال اضافه ممنوع!کسی هم حق بی اجازه صحبت کردن نداره.در ضمن مدل تدریستون هم کاملا عوض می شه.فکر نمی کنم توضیح دیگه ای لازم باشه.سوالی هست؟"و با چشمان پر جذبه اش نگاهمان کرد.همه رسما لال شده بودند.
    با لحنی سرد گفت:"خوبه!"
    و رفت تا روی صندلی اش بنشیند.
    اما من یک سوال داشتم.
    دستم را بردم بالا:"پروفسور؟"
    برگشت طرف من.همچنین تمام بچه ها برگشتند و به من نگاه کردند.
    یک ابرویش را بالا انداخت.سریع گفتم:"چرا استاد قبلی دیگه نمیان؟" و دستم را زیر چانه ام زدم.
    مدتی سکوت بود.انگار داشت با سکوتش، من....و بچه ها را له می کرد.بعد یک قدم به سمت من برداشت و با لحن فوق العاده مودبی گفت:"آیا بچه های کلاس شما عقب افتاده ی ذهنی هستن لیدی دایاموند؟"
    با چشمانی گرد شده نگاهش کردم.بعد خیلی ریلکس گفتم:"فکر نکنم."
    کمی نگاهم کرد و به آرامی گفت:"خودتون چی؟شما یک عقب افتاده ی ذهنی هستید؟"
    کمی عصبانی شدم.به آرامی خودش جواب دادم:"آخرین باری که چک کردم اینطور به نظر نمی رسید.پس احتمالا نه."
    یک ابرویش را بالا انداخت و گفت:"خب،پس چطور نمی دونید که نباید توی کارهایی که به شما مربوط نیست دخالت کنید؟در ضمن این یه سوال اضافه بود."
    چشم هایم گرد شد.کلاس ساکت ساکت بود.
    شیرا برگشت و نگاه دلگرم کننده ای نثار چشم های خشمگینم کرد.
    پروفسور نگاهش را در سطح کلاس چرخاند:"سوال احمقانه ی دیگه ای ندارین؟"و زیر چشمی نگاهم کرد.
    من هنوز سوال داشتم.
    دستم را بلند کردم.
    لحظه ای چشمانش را بست و بعد با سر به من اشاره کرد.با صدای بلند گفتم:"اگه نحوه ی تدریس فرق می کنه لطف کنید بگید چه کتاب هایی رو باید تهیه کنیم.البته اگه این یه امر احمقانه و محرمانه نیست!"
    نفس بچه ها بند آمده بود.داشتند از هیجان می ترکیدند.رنگ ها شعله می کشید.
    تعدادی به من نگاه می کردند و بقیه ی چشمها به استاد بود که بدون حرف رفته بود پای تخته و چیزی می نوشت.
    وقتی که حدود سه خط نوشت، برگشت و با حالت اهانت آمیزی توی چشم هایم نگاه کرد و گفت:"این کتابا"
    همه به سمت او برگشتند.پای تخته چند تا اسم بود.دفترم را در آوردم و آنها را یادداشت کردم.
    کمی به جلو خم شد و با حالتی که انگار می گفت:"اگه-جرئت- داری-یه-سوال-دیگه-بپرس" گفت:"دیگه؟"
    گفتم:"هیچی.ممنون."
    و خیلی ریلکس رویم را از او گرفتم.خوب که چی؟خودش گفت سوالی ندارین؟!
    اصلا وظیفه ی دانش آموز اینه که وقتی متوجه موضوع نشد بپرسه!
    سرم را که بالا آوردم او داشت لبخند می زد.نه، پوزخند بود.تنم لرزید.حس سردی داشت.فکر کنم مرا کاملا به جا آورده بود.
    با همان لبخند نشست روی صندلی و گفت:"درسو شروع می کنیم."
    و من ناگهان به یاد آوردم که....اسمم را به او نگفته بودم.
    اما اسم واقعی ام را صدا کرده بود.
    ویرایش توسط დshadow girlდ : 1393,04,17 در ساعت ساعت : 05:43 قبل از ظهر

  7. Top | #7

    تاریخ عضویت
    1392,03,08
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,207
    میانگین پست در روز
    2.84
    محل سکونت
    ژرفای سایه های سیاه

    پیش فرض !

    تمام طول زنگ به او خیره شده بودم.
    از بس ذهنم در گیر او بود فقط توانستم جسته و گریخته چیز هایی از درسش بفهمم.همان قدری که گوش دادم متوجه شدم که توی تدریس کارکشته است.
    این که خوب بود.فکر کنم شرا و دوستانش کلا چیزی از درس نفهمیده باشند!
    تمام مدت یا پچ پچ می کردند یا کاغذ رد و بدل می کردند.تازه، مالوی هم وسط تدریسش هی برمی گشت نگاه عمیقی به کلاس می انداخت و دوباره درس می داد.
    وقتی نزدیک های زنگ بود، من بالاخره به این نتیجه ی منطقی و به دور از توهم رسیدم که،حتما اسم مرا از روی دفتر نمره فهمیده.
    بله!
    آخر من تا چه حد می توانم احمق باشم؟
    در دفترنمره اسم و شماره تلفن و آدرس بچه ها به همراه عکسشان هست.
    خیلی از معلم ها هستند که اسم بچه ها را سریع یاد می گیرند!تازه من عامل قابل توجه هم دارم!
    ناسلامتی با او تصادف کرده ام!
    و من واقعا خنگم.
    درحالی که خود درونم با تاسف برایم سر تکان می داد،دوباره نگاهش کردم.چرا نمی توانستم رنگ هایش را بخوانم؟
    رنگ ها دیده می شدند،بله، ولی تفسیر آنها از توان من خارج بود.تا حالا این چنین ضایع نشده بودم.
    یعنی یادش می ماند که یک تصادف دبش داشتیم؟
    نیمه نگاهی به او انداختم.از توضیح ژنتیک دست برداشته بود و داشت با موبایل مدل بالایش ور می رفت.در این یک زنگ کل ژنتیک پایه را مرور کرده بود.
    خوب بود،چون من اصلا گوش نداده بودم.حداقل درس هایی را گفته بود که قبلا خوانده بودم.ولی اگر همیشه می خواست این قدر سریع درس بدهد چه؟
    ژنتیک پایه برای خودش دو جلد بود.کل این دو جلد را در یک جلسه گفته بود.این جوری در جلسات بعد،من قرار بود چه خاکی بر سر خودم بریزم؟وقت درس خواندن از کجا می آوردم؟
    پروفسور اخم کرده بود.خیلی ناگهانی بلند شد به سمت در رفت.آن قدر ناگهانی که ماری نویتون از روی صندلی اش روی زمین افتاد. او بدون اینکه اهمیت بدهد از کلاس بیرون رفت و در را بست.
    به جرئت می گویم کلاس یک نفس بلند کشید.
    در همان لحظه زنگ خورد.به سرعت وسایلم را برداشتم و از همه زود تر در را باز کردم.پشت سرم زمزمه های دانش آموزان هیجان زده را می شنیدم.تعجبی هم نداشت.
    پروفسور مالوی بدون اینکه خودش بداند به بزرگترین منبع غیبت و شایعه ی روز تبدیل شده بود.
    داشتم می رفتم طرف ساختمان دبیران تا پروفسور ویلسون را پیدا کنم و خبر ها را برایش بگویم.ناگهان دستی مانع از ورودم به ساختمان شد.سرم را برگرداندم.
    آیا بدشانسی بدتر از این میشد؟
    آن یکی پسری که در تصادف صبح حضور داشت و روی صندلی کمک راننده نشسته بود با قیافه ای عبوس به من نگاه می کرد. باز هم چشم های سبزی که در نگاه من افتاده بود!امروز طالعم بلند است.کمی به او زل زدم.احتمالا دوقلو بودند!بعد از کمی نگاه کردن یک ابرویش را با حالت مظنونی بالا انداخت و نگاه دقیق تری کرد.
    جا خوردم.وای منو یادشه! بدبخت شدم!مطمئن بودم به خاطر چشم هایم است.
    با حرکتی نامحسوس سرم را طوری تکان دادم که موهایم روی چشمم بریزد. پسر یک ابرویش را بالا انداخت.
    سریعا خودم را به آن راه زدم و پرسشگرانه نگاهش کردم.چرا نمی گذاشت بروم تو؟
    دستش را برنداشته بود.لحنی عبوس به صدایش داد که چون آن را قبلا از پروفسور مالوی شنیده بودم تحت تاثیر قرار نگرفتم.
    -متاسفم،نمی تونی بری تو.جلسه ی مهمیه.
    اخم کردم.
    -ولی من با پروفسور ویلسون کار دارم.
    -به من ربطی نداره با کی کار داری.نمی تونی بری تو.
    کم کم داشتم عصبانی می شدم:
    -اصلا شما چی کاره باشی؟
    در سکوت کمی نگاهم کرد.طوری که کم کم داشتم متقاعد می شدم که کار بدی کرده ام.بعد گفت:"من پروفسور مالوی،استاد جدید ریاضیم."
    با دهان باز نگاهش کردم.
    -چـــــــــــیِـــــــــــ ــ؟
    گمانم صدایم بلند تر از چیزی بود که تصور می کردم.
    -پروفسور ویلسون استاد ریاضیه!اصن شما این جا چیکار دارین؟
    خیلی ریلکس پوزخندی زد.انکار نمی کنم که در آن لحظه از اینکه قدم کوتاه بود خیلی عصبانی بودم.
    با لحن اعصاب خورد کنی گفت:"برای پروفسور ویلسون عزیز مشکلاتی پیش اومده. درست همین امروز،ایشون با یه ماشین تصادف کردن و الان هم بیمارستانن!تو کما. و معلوم نیست کی بهوش میان!پس دیگه نمی تونه درس بده."
    و یک ابرویش را بالا انداخت.
    -"حالش خیلی بده."
    درد تیزی در دلم پیچید و صدایم را ناخودآگاه بالا برد.
    سعی کردم لرزش صدایم را کنترل کنم.لحنش خیلی شوم بود:"دروغ میگی!من امروز صبح دیدمش حالشم عالی بود!اون هیچ مشکلی نداره!تصادفم نکرده!شماها کی هستین که میاین بلا سر معلما میارین بعد میگین مشکل داشتن و من معلم جدیدم!شماها کی هستین؟"
    نمی دانم چرا این حرف از دهانم پریده بود.یکباره خیلی بی قرار شده بودم.به ارامی دستش را برداشت.ژستش طوری بود که انگار دارد به چیزی گوش می دهد.گفت:"ببین!اروم باش!"
    یکدفعه هلش دادم و از زیر دستش دویدم توی ساختمان.صدای فریادش را شنیدم و صدای دویدنش را.دنبالم می آمد.می خواست مرا از ویلسون دور نگه دارد.تند تر دویدم.اینجا چه خبر بود؟
    راهرو ها را می دویدم، انعکاس کفش هایم در راهرو های خالی و نیمه تاریک طنین می انداخت و دور می شد.آن قدر عجله داشتم که نزدیک بود از جلوی اتاق او رد بشوم..بعد سر خوردم تا ایستادم.سریع به دستگیره ی در چنگ انداختم و آن را با کمی تاخیر باز کردم.
    خالی بود.
    نه اسباب و اثاثیه ی ابی و زرد چرمی ویلسون آنجا بود و نه مدارک آموزش و پرورش او.
    اتاق به جز میزی که متعلق به مدرسه بود و یک تقویم دیواری کهنه،خالی بود.پنجره های قدی باز بودند و نسیم خنکی در اتاق می پیچید.
    داغ کرده بودم.داشتم از شدت خشم منفجر می شدم.
    نسیم به آرامی شقیقه های کوبانم را نوازش می داد.اتاق خالی از هر گونه سکنی و حیاتی بود.
    به جز من.
    روی پاشنه ی پا برگشتم و با او فیس تو فیس شدم.در آستانه ی در ایستاده بود و با لبخند محو فاتحانه ای وراندازم می کرد.
    آنقدر محو نبود که نفهمم نیست.
    آن قدر محو بود که بفهمم کاسه ای زیر نیم کاسه است.
    با طنز سردی نگاهم کرد و لبخند سردی زد.
    -کار بدی کردی آیرین.غیر مسئولانه و دور از عقل.سوال اینه که،همیشه همین جوری کار می کنی؟
    احساس عجز در تمام وجودم چنگ انداخت و چنگال های بلندش را دور قلبم حلقه کرد.
    به آرامی خودش و حتی آرام تر زمزمه کردم:
    -اون کجاست؟باهاش چی کار کردید؟
    ابرویش را بالا انداخت.
    -هرکاری که لازم باشه.
    قبل از این که در را روی من ببندد،نگاهی به من انداخت که سرتا پایم را به لرزه انداخت.
    -خب، به زندگی واقعی خوش اومدی.
    در را بست و صدای گام هایش مثل پتکی در سر من کوبید و رد شد.
    نمی توانستم ویلسون را حس کنم!قبلا مثل نوعی حس ششم فراگیر می توانستم حسش کنم اما...حالا دیگر نبود!
    سرم را در دست گرفتم.آنها احتمالا کشته بودندش!توی کما بود!
    آخر چرا؟؟؟
    باورم نمی شد دیگر ویلسونی در مدرسه نیست! اصلا احساس امنیت نمی کردم!
    قلبم گواهی چیزهای بدی می داد.
    صدای قدم ها ضعیف شد.ضعیف و محو.مثل...مثل گرمای خوشحالی،مثل نفس های من.مثل ضربان های قلب احتمالی ویلسون.
    احساس خلا شدیدی که ناگهان به من هجوم آورده بود مثل سرد ترین باد شمالی به بند بند وجودم رخنه کرد.آنقدر که مجبورم کرد دستانم را محکم دور خودم حلقه کنم و سرم را روی شانه هایم بگذارم.
    بی پناه.
    بی دفاع.
    دلم برای خودم سوخت.برای ویلسون حتی بیشتر.
    ویرایش توسط დshadow girlდ : 1393,04,17 در ساعت ساعت : 05:49 قبل از ظهر

  8. Top | #8

    تاریخ عضویت
    1392,03,08
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,207
    میانگین پست در روز
    2.84
    محل سکونت
    ژرفای سایه های سیاه

    پیش فرض

    سلام دوستای گلم!خوبین؟
    مرسی منم خوبم! اینم از پست دوم امروز!
    میشه پلیز خواهش کنم نقد کنین و نقاط ضعف و قوت رو بهم بگین؟
    آدم همه ی روحیه شو از دست میده!
    یه جای خوب خوب!
    پست دوم امروز!
    --------------------------------------------------

    احساسم درست مثل آدمی بود که با لباس کم در قطب شمال افتاده....نمی توانستم از پس آن همه سرما بر بیایم.
    ویلسون کجا بود؟
    دروغ می گفتند!او نمی توانست تصادف کرده باشد!
    خودم دیده بودمش!
    آخر اصلا همه ی اینها برای چه؟
    او فقط یک معلم بی آزار بود.
    اصلا چرا این دو پسر به این مدرسه حمله کرده بودند؟
    هدفشان چه بود؟
    چرا این مدرسه ی به خصوص؟
    چرا ویلسون را حس نمی کردم؟؟
    سرم تیر می کشید.سوالات پشت همدیگر انباشته می شدند و سردردم را بیشتر می کردند.واقعا روزی که نکوست از آغازش پیداست!کم کم داشتم تصمیم به خودکشی می گرفتم....اول که کابوس،بعد هم شیرا،بعد هم هیولا،بعد هم که تصادف....تازه هنوز دو ساعتم از بیدار شدنم نگذشته!
    اگر این اتفاقات قرار بود ادامه داشته باشند، من نمی توانستم این طوری به استقبال آنها بروم.در هم شکسته، ترسیده، ناتوان...
    به هیچ وجه!
    از روی زمین سرد و خالی بلند شدم.خیلی آرام به سمت پنجره هایی که تا آخر باز بودند رفتم و در حالی که سرم را به چارچوب فلزی آنها تکیه می دادم، منظره ی حیاط را نظاره کردم.
    بچه ها نسبتا آرام بودند،مثل همیشه.
    اثری از هیچ گونه هیجان و مشکل واقعی ای نبود.
    انگار نه انگار که خیلی چیز ها عوض شده بود.
    انگار که امروز هم یک روز دیگر باشد....
    ویلسون تصادف کرده بود و در خوشبینانه ترین حالت توی کما بود!
    صدای قدم هایی را شنیدم که به سرعت به اتاق نزدیک می شد.قدم هایی نرم و سبک و سریع.نمی توانست یکی از استاد ها باشد.سرم را برگرداندم و متظر شدم.قدم ها رو به روی اتاق ویلسون{که دیگر اتاق او نبود} متوقف شدند.کمی این پا و آن پا...در باز شد و قیافه ی تخس شیرا باقی افکارم را به آتش کشید.
    مثل همیشه پر سروصدا و شلوغ، پرید داخل اتاق و خنده کنان آمد کنار من و دستش را دور شانه ام حلقه کرد.
    -چطوری جوجه!(chick)
    در خلا حرف می زد.فقط نگاهش کردم.
    خندید.
    -اون جوری نگام نکن!پروفسور جدیده بهم گفت که تشریف مبارکتون اینجاست!بیام و ببرمت آمفی تئاتر!
    به آرامی گفتم:
    -کدوم پروفسور جدیده؟
    با شور و شوق گفت:
    -دومی!می دونستی پروفسور مالوی ها با هم برادرن؟! راستی آی آی جونم {توجهی به اخم من نکرد} دقت کردی که چقدر این استادامون جیگر تشریف دارن! اگه سمی رو خیلی دوست نداشتم می رفتم تور می کردمشون.
    سعی می کردم ذهنم را از هر چیز خالی کنم ،پس فقط با حواس پرتی گفتم:
    -فکر نمی کنی برای تو یه کم بزرگ باشه؟
    شیرا-همینش خوبه!
    و خندید.
    بعد نگاهم کرد و وقتی دوباره شروع به حرف زدن کرد لحنش نگران بود.
    -آی آی؟چی شده؟چرا رنگت پریده؟البته مطمئن نیستم شاید پوست شیربرنجت همیشه این طوریه؟!
    و نیشخندی زد و موهایم را به پشت گوشم راند.
    در حالی که به شدت موهایم را سرجایش برگرداندم،گفتم:
    -راستش نمی دونم شیرا!شایدم مشکل از فضولی زیاد تو باشه؟
    و دستش را از دور گردنم باز کردم.در این فکر بودم که می توانم با او درد دل کنم یا نه؟
    -شیرا؟
    در حالی که به موهایش ور می رفت:
    -هوم؟
    -به نظر تو چه بلایی سر پروفسور ویلسون اومده؟
    در حالی که آینه ای از کیفش در می اورد گفت:
    -پروفسور ویلسون؟
    -پروفسور ویلسون دیگه!معلم ریاضی!
    -معلم ریاضی که پروفسور مالوی شماره دوئه!
    با اخم نگاهش کردم.
    -نه خیر.قبلا پروفسور ویلسون معلم ریاضی ما بود.یادت نمیاد آی کیو؟همین امروز باهاش حرف زدیم!
    در حالی که با خنده خودش را در آینه نگاه می کرد گفت:
    -آره!قبلا!ما امروز ندیدیمش!چون تصادف کرد!
    داشتم کم کم عصبانی می شدم.
    -شیرا من دارم جدی حرف می زنم!
    شیرا با لودگی گفت:
    -مگه من با تو شوخی دارم ؟امروز هیچ خبری از ویلسون نبود چون خودم تصادفشو دیدم!تو کماست!
    کم کم داشتم نگران می شدم.گرچه این ممکن بود فقط یکی از شوخی های لوس شیرا باشد.
    در چشمانش زل زدم.کمتر کسی می تواند در چشمان من نگاه کند و دروغ بگوید.یعنی اصلا از مادر زاده نشده!
    -یعنی تو الان پروفسور ویلسونو ندیدی؟تو مدرسه ندیدیش؟
    با چشمانی گشاد شده به من نگاه کرد.
    -بابا ویلسون دیگه کجا بود؟!خل شدیا!گفتم که ویلسون کلا امروز نیومده مدرسه!
    نزدیک بود اشکم در بیاید.
    -ولی تو امروز توی اتاقش بودی! و ازم پرسیدی آیا باهاش کار دارم یا نه و گفتی الان میری!
    شیرا چشمانش گرد شد:
    -واقعا؟من گفتم؟
    داد زدم.
    -شیرا!واسه ی یه بار توی زندگیت مزخرف گویی رو بزار کنار.تو چشمای من نگاه کن و بگو ما امروز ساعت 7 و نیم با ویلسون صحبت نکردیم!ویلسون! همونی که حدود دو هفته س از اول سال تحصیلی داره بهمون ریاضی درس می ده!
    با تعجب نگاهم کرد.
    -نه!ما همین امروز دیدیم پروفسور ویلسون تصادف کرد!جلوی چشم خودمون بود!ساعت 6!حالت خوبه آی آی؟فکر کنم یکم تب داری!داری هذیون میگی!
    دروغ نمی گفت.رنگ هایش معمولی بود.نمی توانستم باور کنم. مگر می شود یک ساعت از یک زندگی را به یغما برد؟من خودم او را دیده بودم!شیرا هم بود!
    -ای وای! حالا من با تو چی کار کنم آی آی؟خل شدی رفت!بیا و دختر خوبی باش و بهم بگو دوربین مخفیه!
    فقط نگاهش کردم.او همان طور برای خودش حرف می زد و من در حال خودم بودم.گویی صدای او را از جای خیلی دوری می شنوم.
    ناگهانی پریدم وسط حرفش.
    -آیرین.
    جا خورد.
    -چی؟
    زمزمه کردم:
    -اسم من، آیرینه.
    و به آرامی به سمت در رفتم.کمی مانده به در ایستادم و رو به عقب گفتم:"حالا واسه ی چی اومدی؟"
    -گفتم که!پروفسور مالوی بهم گفت تو اینجایی و گفت بیام دنبالت تا بریم سالن آمفی تئاتر برای گروهبندی!خیلی دیر کردیم! خودت باید بهشون بگی به خاطر دیوونه بازی های تو دیر کردیم!
    گروه بندی.
    یکی دیگر از معضلات زندگی من، وقتی که درست جلوی چشمم حقیقت را به توهم تبدیل کرده بودند.
    یا من توهم زده بودم،
    یا یک زندگی ناگهانی نابود شده بود و تبدیل به خاطره شده بود،
    یا تمام اینها یک شوخی بی مزه بود.
    این موضوع نمی توانست فقط یک توهم دوماهه باشد!
    نفس عمیقی کشیدم.
    هوا بوی راز می داد.
    نسیم صدایم می کرد:"بیا! بیا!"
    رفتم.
    دلم می خواست مثل مردیث در توهم هایش سر به بیابان بگذارم.
    باورش سخت بود که من به درجه ای از اسکیزوفرنی رسیده باشم که یک خیال را ببینم!
    پس باور نکردم.مثل همه ی اتفاقات دیگری که می افتاد.در حالی که ذهنم تقاضا می کرد آنها را به دست فراموشی بسپارم، به طرز عجیبی آرام بودم.انگار یک جورهایی در ناخود آگاهم من می دانستم که همه چیز حقیقت دارد.تمام توهم ها.
    خواب ها.
    صحنه هایی که می بینم.
    مستر هیولا با پشم های سیاه و بلند و ناخن هایی که نیاز به اصلاح داشتند.
    تصادف امروز.
    ویلسون.
    آره می دانستم همه چیز واقعیت دارد.اما نمی توانستم ثابتش کنم.
    شاید من یک طالع نحس باشم.یا یک زامبی.مطمئنم اگر قرار باشد به احتمالات تکیه کنیم، من تا حالا بیش از ده بار مرده ام، ولی هر بار، درست مثل فیلمی که صحنه های آن را به عقب بر می گردانند....خب،تجربه ی جالبی نیست که بمیری بعد متوجه بشوی که نمردی.
    در خودم فرو رفته بودم.زمانی به خودم آمدم که دیدم در آمفی تئاتر نشسته ام و شیرا و سم با چهره هایی نگران دو طرفم نشسته اند.
    شیرا با صدای بلند رو به سم می گفت:
    -مطمئنی؟خیلی آشفته س !فکر کنم تب داره! من نگرانم سم!
    و متعاقبا سم:
    -از چی نگرانی عزیز من؟الان که حالش خوب به نظر می رسه!
    و سرش را برگرداند طرف من تا از من تائیدیه بگیرد.
    سرم را به علامت تائید تکان دادم.نه حوصله ی سم را داشتم نه شیرا. اگر به خودم بود می رفتم به حیاط پشتی مخفی یا از مدرسه جیم می شدم به قصد کلوب.
    آنها مرا درک می کردند.همیشه می توانستم روی دوستان کلوبم حساب کنم.سرم سنگین بود.خدا خدا می کردم که زود تر گروه بندی تمام بشود و بروم خانه.شاید یک خواب کوتاه قبل از رفتن به کلوب،همراه با آسپرین و کلونازپام می توانست مفید باشد.
    صدای سوت میکروفن توجهمان را به روی سن جلب کرد،جایی که مدیرمان آقای مکس ول ایستاده بود و با کلافگی روی میکروفن می کوبید.
    جای شکرش باقی بود که او تصادف نکرده بود.
    مکس ول در حالی که با میکروفن و سیمش کشتی می گرفت،هوار زد:
    -ساکت!دانش آموزا ســــــــاکــــــــــــــ ـــتــــــــــــــ!
    بلافاصله همه{یا نصف بیشتر } ساکت شدند.
    مکس ول که بالاخره طی معجزه ای موفق شده بود میکروفن را رام کند پشت میکروفن گفت:
    -اهم اهم اهم! خوب، ما،الان، همه ، اینجا جمع شدیم، که،امممم، گروه بندی شیم!
    من و شیرا نگاهی با هم رد بدل کردیم.سم یک ابرویش را بالا برد.شیرا به آهستگی ولی طوری که ما بشنویم گفت:"بالاخونه رو کمپلت اجاره داده!"
    نگاه ماتی به او انداختم.مدیر انگار خودش نبود.حالت عجیبی داشت.
    مدیر در اهمم و اوهومممم خود غرق بود که ناگهان در های آمفی تئاتر با صدای رعد آسایی باز شد.
    شــــــتــــــرنـــــــگـ ـــــ!
    ویرایش توسط დshadow girlდ : 1393,04,17 در ساعت ساعت : 05:54 قبل از ظهر

  9. Top | #9

    تاریخ عضویت
    1392,03,08
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,207
    میانگین پست در روز
    2.84
    محل سکونت
    ژرفای سایه های سیاه

    پیش فرض

    سلام عزیزای من!خوبین؟
    چه خبر؟عید دیدنی خوش می گذره؟
    مام خوبیم....چون امروز نیومدم در عوض دو تا پشت پشت سر هم می ذارم!بعلی!
    اینم نقد!
    یه جای خوب خوب!!!
    این پست تقدیم به پریسا و ملیکا عجقای خودم!
    و حالا درود بر ادیسون!
    --------------------------------------------

    همه ی دانش آموزان به آن سمت بر گشتند.
    در های آمفی تئاتر با شدت باز شده بود به طوری که در ها با دیوار برخورد کرده بودند.و پشت در باز ، یک گروه آدم آمدند داخل.
    یک اکیپ پنج نفره متشکل از 3 پسر و 2دختر.در حالی که لباس مدرسه پوشیده بودند و کوله پشتی انداخته بودند.
    تقریبا همسن ما بودند.
    آنها در آستانه ی در ایستادند و به ما، بعد به مدیر زل زدند.
    مدیر به نظر نمی رسید از آمدن آنها خیلی خوش حال باشد.به آنها اشاره کرد که بیایند بالا.
    گروه به نرمی و آرامش از پله ها بالا رفتند و آنجا ردیف ایستادند.
    متوجه شدم که فک شیرا افتاد.حتی من هم کمی تحت تاثیر قرار گرفته بودم.آنها آنجا ایستاده بودند.آن چنان با غرور و اعتماد به نفس که گویی سلطان جهانند.و فقط این نبود.رنگ هایشان از هیجان شعله می کشید.طوری که می توانستم آن ها را ملموس تر حس کنم.نه آن طور سرد و سلطنتی که وانمود می کردند.نمی توانستم چشمانشان را ببینم.ولی یکی از دختر ها موهای زرد روشن،دیگری موهای قهوه ای مایل به قرمز آتشین داشت.پسرها هم به ترتیب موهای سیاه و طلایی و سفید داشتند.وقتی می گویم سفید،منظورم سفید است.درست مثل.....مثل این انیمیشن های ژاپنی!
    خنده ام گرفته بود.لابد چشمانش هم اندازه ی نعلبکی است.
    مدیر هوار زد:ساکت!
    تازه متوجه شدم که همه ی مدرسه روی آن ها قفل کرده اند و دارند در موردشان حرف می زنند.آه کشیدم.فقط منتظر بودم گروه بندی تمام شود.مدیر چیزی گفت که همه را شگفت زده کرد.
    -اینا دانش آموزای انتقالین!خوب دیگه برین بشینین.منتظر چی هستین؟کلی کار داریم!
    شاگردان انتقالی{حالا همکلاسی های جدید} با همان ادا اطوار از سن پایین آمدند و به آخر سالن رفتند و نشستند.در حالی که سنگینی نگاه دانش آموزان آنها را دنبال می کرد.خیلی ها برگشته بودند و عقب سالن را نگاه می کردند.جایی که تازه واردان آنجا مستقر شده بودند.لبخند زدم.حالا گروه بندی در درجه ی دوم اهمیت قرار داشت.
    جالب بود.انتقالی، آن هم این همه با هم؟معمولا یک یا دو نفر انتقالی قبول می کردند.
    مدیر نعره کشید:"ساکت!"گرچه کار بیهوده ای بود.هیچ کس حرف نمی زد.در عوض زیاد فکر و خیال می کردند.نگاهی به مدیر انداختم. کمی اخم کردم و با تمرکز کامل، فکرم را به سمت او ارسال کردم.
    -بجنب دیگه!
    اثر کرد.مدبر طوری پشت گردنش را چنگ زد انگار پشه ای او را گزیده.سپس سرعت بیشتری به کارش داد.
    -خوب گوش کنید! اسم هر سه نفری رو که می خونم بیان این بالا و گواهی همکاری شونو بگیرن.
    گواهی همکاری؟اوهو!معلوم نبود چرا لوس بازی در می آورند! می توانستند خیلی راحت و آسوده فقط نام ببرند و اینقدر ما و خودشان را در دردسر نیندازند.
    مدیر صدایش را صداف کرد و شروع به خواندن اسم ها کرد:
    -جانسون،مدیچی، لورنزو!
    سه تا از دوست های فاب شیرا از جایشان بلند شدند.دو پسر و یک دختر و رفتند بالای سن تا مدیر گواهی را بهشان بدهد.
    اخم کردم.جدی گروه بندی ها بر اساس قرعه بود؟این به عنوان یک تصادف زیادی بود!
    شیرا سمت من خم شد و گفت:
    -واو آیرین!کاشکی من با خوب ادمایی بیفتم!ترجیحا کسایی که خودشون همه ی کارا رو انجام بدن! تو دوست داری با کیا بیفتی؟
    اظهار بی اطلاعی کردم.
    -شاید با یکی از اون هلو ها بیفتی!
    -منظورت از هلو دقیقا چیه؟!
    -ای بابا! پرتی ها! منظورم همون انتقالی های خوشگله!
    اخم ظریفی کردم.
    -مگه اونا خوشگل بودن؟!
    به وضوح نا امید شده بود.
    -آیرین!ینی تو ندیدی؟
    من لبخند زدم.بعد گفتم:
    -متاسفم شیرا ولی من چشمای تیز بین تو رو تو تشخیص پسرا ندارم.پس انگاری برام فرقی نمی کنه.
    با دلخوری نگاهم کرد.واقعیت این بود که من آرزو می کردم همگروه هایم هرچه باشند لطفا دست از سر من بر دارند و بگذارند کارم را انجام دهم. ولی بعدا فهمیدم که آرزو بر جوانان عیب نیست!
    مدیر همین طور اسم ها را می خواند و از تعداد بچه هایی که انتظار می کشیدند کم و کمتر می شد. تا اینکه فقط حدود 25 نفر از 200 نفر کلاس سوم مانده بودیم.
    -آروش، تامسون و بلیک!
    شیرا و سم ذوق زده از جا پریدند و بالا رفتند. و به محض این که تامینا آروش را دیدند، پنچر شدند.{یعنی شیرا پنچر شد. سم از تامینا بدش نمی آید}پوز خند زدم.این هم از شیرا.
    مدیر حتی اگر برنامه ریزی هم می کرد عمرا نمی توانست این طوری دو نفر را که از هم متنفر بودند به هم بیندازد.حالا دیگر کم کم داشتم مطمئن می شدم گروه بندی ها از قصد است!
    بعد ناگهان مدیر نعره زد:
    -دایاموند،ایلوژن، کبرا.
    جانم؟ایلوژن و کبرا؟من که نمی شناختم.چه اسم هایی هم داشتند!(توهم =ایلوژن)
    ولی در هر حال بلند شدم و رفتم روی سن.جایی که غافلگیری هفتم روز انتظارم را می کشید.دو نفر از آن دانش آموزان انتقالی با چشمانی سرد آن بالا مرا ور انداز می کردند.دختری که موهایش زرد روشن بود و قدش از من کوتاه تر، و پسر مو سفید.
    من فکر نمی کردم کسانی که تازه وارد مدرسه شده بودند بتوانند به عمد با من وارد یک گروه شوند!
    مشکوک بود.
    و قیافه ی پسر مو سفید مرا یاد یک نفر می انداخت.
    اما اگر می خواستم جنبه ی مثبت قضیه را ببینیم، می شد گفت که همه مان موهای روشنی داشتیم!
    هر سه دست دراز کردیم و گواهی را مشترکا برای یک لحظه در دست گرفتیم.
    با برخورد دستم به دست های سرد و گرم آنها تازه فهمیدم که آغاز آن شراکت می تواند کمی مشکل باشد.
    ولی با یاد آوری چشمان سرد آن دو می توانستم تضمین کنم که زیاد کاری به کارم نخواهند داشت.این هم خبری بود برای خودش.
    *************
    سر زنگ نهار به قدری شیرا و سم سر گروهبندی ها مسخره بازی در آوردند و خندیدند که کل سالن غذاخوری را منفجر کردند.
    شیرا در حالی که زورکی دست مرا می کشید و به سمت میز خودشان می برد گفت:"باید بیای با ما نهار بخوری!"
    با نگاهی به میز که از دوستان شلوغ و پر سرو صدای شیرا پر بود، انگار غصه ی عالم به دلم ریخت!
    با کمال میل دعوت را رد می کردم.اما می دانستم شیرا فقط جنجال به پا می کند و بیشتر و بیشتر جلب توجه می کند! پس فقط دستم را کشیدم و در جواب چشمان متعجب او گفتم:"میرم نهار بردارم!"
    فرار کردم به سمت سلف و یک سینی برداشتم و آن را با سالاد، سس ،یک بسته سیب ترشی مینیاتوری کوچک و یک بطری آب معدنی پر کردم.سینی را برداشتم و راه افتادم سمت میز شیرا.او و سم داشتند دعوا می کردند.
    شیرا-تو منو دوست نداری!
    سم-معلومه که دوستت دارم عسل!
    شیرا-تو به تامینا لبخند زدی!
    و وانمود کرد قهر کرده و پشتش را به سم کرد.آه کشیدم.می دانستم چی می شود.سم برای اینکه از دل شیرا در بیاورد به زور او را برگرداند و بسیار طولانی او را بوسید.همه ی مدرسه برایشان دست زدند و سوت کشیدند.حالا ول هم نمی کردند که!
    آهی از سر بیزاری کشیدم و به اطراف نگاه کردم.همه مالامال خنده و شادی بودند و آن دو را نگاه می کردند، به جز تامینا که با کینه و نفرت به آن صحنه نگاه می کرد.یعنی سعی می کرد که نگاه نکند.
    در خلال نگاه کردن هایم ناگهان توجهم به کسی جلب شد.گروه انتقالیها بودند.یکی از پسر هایشان داشت برایم دست تکان می داد و اشاره می کرد که به سمت میز آنها بروم.
    کمی اطراف را نگاه کردم.بعد دیدم که او اشاره می کند:"بیا دیگر!"
    اخم کوچکی کردم.بعد فکر کردم که مگر چه اشکالی دارد؟
    حداقل سر میز آنها خبری از بوسه های نفرت انگیز طولانی نبود.
    سینی ام را بر داشتم و خرامان خرامان به سمت میزی که دور آن نشسته بودند راه افتادم.نگاه سنگین خیلی ها را روی خودم حس می کردم، ولی برایم مهم نبود.سر میز آنها اندکی درنگ کردم و آنها به سرعت برایم جا باز کردند.
    نشستم.
    کمی بعد آرزو می کردم کاش این کار را نمی کردم.سنگینی نگاه پنج جفت چشم خیلی آزار دهنده بود.به خصوص که صاحبانشان خودشان را خیلی دست بالا می گرفتند.
    خیلی بیخیال حالتی سلطنتی به خود گرفتم و سرم را بالا گرفتم.حواسم بود که موهایم کامل روی چشم راستم را پوشانده باشد.
    بعد ور اندازشان کردم.نمی دانم چقدر به هم نگاه کردیم که یک مرتبه سکوت سنگین با مداخله ی همان پسری که برایم دست تکان داده بود شکست.
    -خوب، سلام!
    و به شیرا و سم اشاره کرد و خنده کنان گفت:
    -مدرسه ی خوبیه!
    لحن مهربان و شوخی داشت .خوشم آمد.برای همین لبخند زدم و با لحنی آرام و با احتیاط گفتم:
    -هوم، بدک نیست.عادت می کنید.
    خندید.
    -خوب، گمانم بی ادبی باشه که هممون همین جوری هم دیگرو نگاه کنیم.اسم من کایل ه، بابت بقیه معذرت می خوام.اونا زیاد در باز کردن سر صحبت خوب نیستن.
    دختر مو قهوه ای با خنده ضربه ی محکمی به بازوی کایل زد{البته او به نظر نمی رسید دردش آمده باشد}:
    -مزخرف نگو کایل!
    و رو کرد به من و با لبخند گفت:
    -اسم من شارلینا ست.میتونی شارلی صدام کنی.
    لبخند گرمی مهمانش کردم.
    دختر دیگر سکوتش را شکست:
    -اسم من ناتالی ه، ببخشید اگه سرو وضعمون نامرتبه.من گفتم بریم یه کم خودمونو مرتب کنیم اما....
    نگاه ناخوشایندی به شارلینا انداخت.
    با لبخندی به او اطمینان دادم که این طور نیست.
    پسر موسفید با جدیت و اخم جذابی که از ورای آن کمی روحیه ی طنز را تشخیص دادم دستش را رو به من دراز کرد:
    -تریستان هستم،خوشبختم لیدی.
    ناخود آگاه جدی شدم.
    -من هم خوشبختم.
    و دستم را فشرد.
    کایل نگاهی به دستمان کرد.که هنوز ولش نکرده بودیم.توی چشم های سبز این پسر...چه سبز آشنایی! چه برق آشنایی!
    پسر آخر هم که مو های طلایی داشت به من لبخند مرددی زد.
    -منم کن هستم.خوشبختم.
    دست تریستان را با حفظ تماس جسمی ول کردم و تا لحظه ی آخر داشتم سعی می کردم بفهمم...این برق لعنتی چه چیزی می خواهد بگوید؟ولی در آخر با کن دست دادم.
    بعد همه به من نگاه کردند.کمی اخم کردم.چرا به من زل زده اند؟آهان!
    -آهان! خوب،منم آیرینم.
    و لبخند زدم.همگی دستانشان را جلو آوردند.با گیجی به آنها نگاه کردم:
    -باید با همه دست بدم؟
    کایل با خنده گفت:
    -بله معلومه!
    کن سری تکان داد:
    -این جزو آداب و رسومه.
    دوباره؟!
    پس من خودم را در حالی یافتم که همه از سر میز بلند شده بودیم و با جدیت با هم دست می دادیم!اگر موقعیت دیگری بود و طرفهایم هر کسی غیر از آنها بودند، می زدم زیر خنده.
    ولی خودم را نگه داشتم.
    چیز ترسناک این بود که حس می کردم با دست دادن دارم چیزی را علنی می کنم.یک جور عهد و پیمان.
    رنگ هایشان شعله می کشید.
    یک طور....خاصی.خاص و سرد.
    نشستیم.ناتالی با همان لحن اشرافی خودش پرسید:
    -آیرین،چند سالته؟
    زمزمه ای زیر لب کردم و گفتم:
    -پونزده سالمه.
    و سرم را پایین انداختم که به سالادم سس بزنم.وقتی سرم را بالا آوردم دیدم آنها با تعجب برایم سر تکان می دهند.
    شارلین با شور و شوق گفت:
    -هی!خفنه! جهشی هستی نه؟پس باید سوپر نابغه باشی!
    خندیدم:
    -اوه،نه!من فقط خوش شانسی آوردم.
    کن پرید وسط حرفم:
    -شانس؟شانس؟ آیرین، توی دنیا، چیزی به اسم شانس و اتفاق وجود نداره. هر چیزی به دلیلی وجود داره.هیچ چیز تصادفی نیست.
    سری به علامت تفهیم برایش تکان دادم.نگاهی که رد و بدل کردیم، تفاهم آمیز بود.
    بله،هیچ چیز تصادفی نیست.

    اغراق نمی کنم اگر بگویم،نهار از گلویم پایین نمی رفت.
    وقتی پنج جفت چشم نگاهت می کنند نمی توانی نهار بخوری که!
    درست بود که هر وقت سرم را بالا می آوردم کسی نگاهش روی من نبود، ولی معلوم بود دوستان عزیزمان هنر نگاه کردن بدون تماس چشمی را خوب آموخته بودند.
    تنها کسانی که سعی می کردند جو را گرم نگه دارند کایل و شارلینا بودند.از بس خندیدند و شوخی کردند که همه ی مدرسه به ما نگاه می کردند.بیشتر از قبل.
    من هم که شانس ندارم، هر جا که می روم باید حتما چند نفر شلوغ و شر وجود داشته باشند.
    ولی ته دلم از آن دو متشکر بودم.نمی دانم اگر آنها نبودند چگونه واکنشی ممکن بود نشان دهم.
    ناتالی معلوم بود که تربیت اشرافی ای دارد.و معلوم بود که کسی را داخل آدم حساب نمی کند.اصلا از او خوشم نیامد.درست بود که به من نگاه می کرد و لبخند می زد ولی لب های نازکش به هم فشرده می شد و چشم هایش به قدری روشن بود که وقتی به من نگاه می کرد یاد فیلم هیولایی که دیده بودم می افتادم.طوری نگاهم می کرد انگار بدش نمی آید خونم را بچشد.
    البته او خون آشام نبود.خون آشام ها در هاله شان خون دارند.
    اوه نگفته بودم؟ من با یکی دو خون آشام هم از خیلی نزدیک آشنا شده بودم.
    کن خیلی سنگین و متین سرش را پایین در غذایش نگه می داشت، هر کسی با کمی دقت می توانست بفهمد که کن و کایل دو قلواند. ولی چه دو قلو هایی!
    بی اختیار لبخند زدم.از زمین تا آسمان بین این دو برادر فاصله بود.
    فرم صورتشان عین هم بود.رنگ صورتشان هم سفید بود و حالت چانه شان بهشان ژستی اشرافی داده بود. چشم های جفتشان آبی آسمانی همرنگ هم بود.ولی موهای کایل سیاه پرکلاغی بود و کن موهای طلایی کم رنگ داشت.
    کایل داشت می خندید.وقت خندیدن روی لپش یک چال می افتاد.
    شارلینا نگاهم می کرد.به زور لبخندی تحویلش دادم و یک چنگال سالاد در دهانم گذاشتم.گرچه برای قورت دادنش دچار زحمت زیادی شدم.
    وقتی این همه آدم یواشکی نگاهت می کنند بزاق دهانت خشک می شود.
    تریستان با لبخند دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و به من نگاه می کرد.وقتی سمت او برگشتم فقط لبخند زد و با کنجکاوی به نگاه کردنم ادامه داد.داشت آنالایزم می کرد.رویم را برگرداندم.لا اقل او وانمود نکرده بود که به من نگاه نمی کند.
    آهی کشیدم و نگاهی به ساعتم کردم.دلم می خواست زنگ نهار زود تر تمام شود تا من از جایم بلند شوم و بروم ، دور شوم...شاید کلاس را بپیچانم و بروم کلوب.فضا سنگین تر از آنی بود که قابل نفس کشیدن باشد.
    یک قرص جوشان درون آب معدنی انداختم و آن را سر کشیدم.بعد ناگهان موبایلم زنگ زد.
    در جستجوی آن سرم را درون کیفم کردم و با طمائنینه آن را جواب دادم.
    -آیرین دایاموند.
    -آی آی، منم.
    سکوت کردم.شکمم پیچ می زد.نمی دانم از آب جوشان بود یا از استرس.
    زیر چشمی نگاهی به کایل و شارلینا انداختم.چرا ساکت شدند؟
    -چرا زنگ زدی؟
    -باید ببینمت.
    پوزخند زدم.
    -که چی بشه؟تو واقعی....
    حرفم را قطع کردم.نه می توانستم ادامه دهم نه می خواستم.تازه مطمئن بودم تمام توجه آنها پیش من است.
    -نه.آی آی.قسم می خورم....
    -اسم من آیرینه، دیگم نمی خوام ببینمت یا صداتو بشنوم.
    قبل از اینکه چیزی بگوید قطع کردم و گوشی خاموش را درون کیفم شوت کردم.بعد از جایم بلند شدم.تریستان نیم خیز شد و تا خواست چیزی بگوید پیش دستی کردم:"خیلی خوش گذشت.من یه کار فوری برام پیش اومده. باید برم.خدافظ."
    و قبل از اینکه کسی چیزی بگوید دویدم طرف در .چتری هایم تکان تکان می خورد و برخورد کفش هایم با زمین صدای آرامی می داد.دستم را برای خفه کردن صدا روی دهانم گذاشتم.داشتم گریه می کردم.خودم هم نمی دانستم چرا. دلیلی برای گریه کردن وجود نداشت.
    دستشویی دخترانه ی راهرو بهترین جا بود.درش را هل دادم و وارد شدم.جلوی اینه ها زانو زدم و سرم را در دستانم گرفتم.سرم تیر می کشید.توی آینه به خودم نگاه کردم.
    مثل همیشه.من همانیم که همیشه هستم.
    به ارامی چتری هایم را از روی چشمم کنار زدم.دوتا چشم کنار هم.
    دو تا چشم بنفش.
    برق اشکی که شعله می کشد و نابود می شود.
    یخ و برف و مولد آتش.
    سعی کردم آرام باشم.
    آروم باش دختر.همه چیز خوبه.هیچ اتفاقی نیافتاده.
    همش کابوسه ، کابوس!
    می بینی؟چیزی برای ترسیدن وجود نداره!
    فقط بازم توهم زدی!
    بزار چند تا چیزو باهم مرور کنیم....
    این جمله ی روانشناسمه....وقتی میشینم جلوش و همون حرف های قبلی رو می زنم...و اون میگه:بیا چند تا چیزو با هم مرور کنیم....
    1-اون مرده.
    مرد.یادته؟جلوی چشم خودت مرد. نیش اون عقرب غول پیکر درست خورد توی قلبش.افتاد زمین.حتی خونشم ریخت روی لباست!یادته؟
    لباس قشنگی بود.دوستش داشتی.
    می تونستی بشوریش و دوباره ازش استفاده کنی.ولی نکردی.
    الان توی کمد لباساته.دو ساله بهش دست نزدی.
    خودش اینو برات خرید بود .سلیقه ی اون بود.
    و تو دوست نداشتی خونش هرگز از روی لباست پاک بشه....فکر کردی این طوری شاید بشه برات یه قسمت خیلی خیلی کوچولو از شب هایی که نخوابیدی و جاش سکوت کردی....
    بشه دردی که تو چشماش بود...
    فکر کردی شاید بتونه سوراخ بزرگ روحتو ترمیم کنه....هنوزم منتظری معجزه بشه!
    خیلی زود باوری دختر!خیلی!
    2-امروز اون بهت زنگ نزد.
    اون مرده، این فقط حقه ی دردناک ذهنت بود.
    کسی به تو زنگ نزد.اگرم زنگ زد، اون نبود.مرده ها که حرف نمی زن!
    اصلا مرده ها تلفن ندارن که....
    می دونی چیه؟داری می لرزی!
    نه من نمی لرزم!
    چرا! آیرین خانوم داری می لرزی!بد جوری خودتو باختی!
    تو هیچی نمی دونی!
    خیلی ترسیدی نه؟الان عذاب وجدان داره می کشتت؟آخه چرا مگه من نگفتم تقصیر تو نبود که اون مرد؟
    چرا چرا تقصیر من بود.اون به خاطر حرفی که من زدم رفت جایی که اون هیولا بهش حمله کنه !فقط چون من گفتم پام درد می کنه!
    مهم نیست! اون خودش می خواست بمیره! اصلا مهم نیست که از دستش عصبانی بودی و از قصد گفتی پات درد می کنه!
    صدای جیغ بلندی به گوش می رسید...کمی طول کشید تا متوجه شدم کسی که جیغ می زند، خودم هستم...بلند شدم و رفتم جلوی آینه و سرش داد زدم.جیغ کشیدم.گفتم که چقدر احمق بود.گفتم که ازش متنفرم.گفتم که نمی توانم از دست او بخوابم. گفتم....گفتم...
    وقتی به خودم آمدم دیگر اینه ای در دستشویی وجود نداشت.
    خرده آینه ها همه جا ریخته بود.دستم خیلی می سوخت.
    نگاهی به اطرافم انداختم.چرا همه جا این قدر خون ریخته؟
    سرم داشت سنگین می شد.دستشویی دور سرم می چرخید.صدای جیغ یک نفر می آمد.صدای قدم های متعدد و کسی که اسمم را از دور صدا می کرد.پیکر سیاهی کنارم زانو زد و پلکم را به بالا کشید.
    -می تونی منو ببینی؟
    ببینی؟
    ببینی؟
    ببینی؟
    در حالی که صدایش توی سرم اکو می شد لبخند مسخره ای زدم.دنیا داشت کم کم تاریک می شد.
    برق چراغ بالای سرم خیلی چشمم را می زد.دوست داشتم چشمانم را ببندم.
    حس می کردم که به قعر بی هوشی سقوط می کنم.همه جا سیاه بود...سیاه...سیاه...
    و در ته این تاریکی نور زیبا و درخشان طلایی رنگی مرا فرا می خواند!
    ویرایش توسط დshadow girlდ : 1393,04,17 در ساعت ساعت : 09:09 قبل از ظهر

  10. Top | #10

    تاریخ عضویت
    1392,03,08
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,207
    میانگین پست در روز
    2.84
    محل سکونت
    ژرفای سایه های سیاه

    پیش فرض

    تنها کاری که می توانستم انجام دهم را انجام دادم.
    چشمانم را باز کردم.
    روی چمن های جلوی مدرسه دراز کشیده بودم.
    نور خورشید مستقیم روی من می تابید و کیفم کنارم افتاده بود.دستم را آهسته بالا بردم.
    هیچ اثری از سوزش و بریدگی نبود.
    فکر کردم، شاید دوباره عقب گرد کردیم.
    یادم بود که دچار حمله ی عصبی دیگری شده بودم و آینه های دستشویی را شکسته بودم. حالا اگر برای روانشناس کلوب می گفتم، کلی دعوایم می کرد که چرا قرص هایم را نمی خورم.حوصله ی دعوا نداشتم.
    از جایم بلند شدم.هیچ کس در محوطه نبود.از حالت خورشید حدس زدم که الان وقت کلاس های عصر است...از وقت نهار گذشته بود.
    راه افتادم به سمت ساختمان معلمان.شاید همه اش خواب بود..شاید فقط یکی دیگر از آن فیلم های ذهنی مزخرف بود.نمی شد که من مشکل روانی داشته باشم و در عین حال این قدر عادی هم فکر کنم.
    البته اگر می شد آن را عادی نام نهاد.
    در را باز کردم و رفتم تو. جلوی در اتاق ویلسون کمی مکث کردم ولی قدم هایم بی اراده مرا برد به سمت مدیریت.
    در زدم.
    در باز شد.
    رفتم داخل.
    دور میز بزرگی که وسط اتاق بود چند نفر نشسته بودند.میز خیلی بزرگی بود، گرد و صیقل خورده.معمولا مدیر و ناظمان و معاونین دور آن جمع می شدند.شیرا که خیلی زیاد به آن اتاق احضار می شد اسم آن را گذاشته بود میز گرد شاه آرتور.
    دور میز مکس ول، پروفسور مالوی به قول شیرا شماره ی یک(استاد ژنتیک)،خانم ویو کتابدار "عادی" مدرسه و پزشک مدرسه مان خانم داش نشسته بودند.
    نمی دانم اصلا چرا آمده بودم مدیریت!با دیدن پروفسور مالوی نزدیک بود جا بزنم....که نزدم.رفتم جلوی میز و سیخ ایستادم.
    خانم ویو سریع بلند شد و نزدیکم آمد:
    -آیرین،عزیزم حالت بهتره؟
    با کمی گیجی نگاهش کردم.حالم بهتره؟مگه چه شده بود؟اگر منظورش به حمله ی اخیرم بود مگر آن از زمان حذف نشده بود؟مگر در زمان به عقب برنگشته بودیم و گذشته را طوری تغییر نداده بودیم که انگار من هرگز حمله نگرفتم؟
    وقتی دید دارم نگاهش می کنم آمد جلو و دستش را روی پیشانی ام گذاشت:
    -خانم داش!فکر کنم تب داره!
    خانم داش نیم خیز شد:
    -آره آیرین؟تب داری؟دلت درد نمیاد؟سرت چی؟گیج نمیره؟ آه عزیزم یخ کردی!
    با تعجب سر تکان دادم.جلو آمد و گفت:
    -خانم ویو لطفا با من بیایید تا وسایل لازم را بیاوریم.آیرین عزیزم به خاطر حمله ای که داشتی نمی تونستی نفس بکشی برای همین بردیمت بیرون...باید یه آرامبخش دیگه بهت بزنیم.
    با تعجب نگاهشان می کردم و آنها از اتاق زدند بیرون.
    سرم را به سمت آن دو نفر دیگر برگرداندم.پروفسور مالوی برای آقای مکس ول سر تکان داد.آقای مکس ول با سرعت بلند شد، تعظیم نصفه نیمه ای کرد و در آستانه ی در نا پدید شد.زیر چشمی او را دنبال کردم،بعدبه پروفسور مالوی نگاه کردم.او در حالی که نگاهم را با جدیت پاسخ می داد، گفت:
    -بشین.
    نشستم.
    -می دونی برای چی اینجایی؟
    دست به سینه ایستادم.
    -احتمالا برای تبادل اطلاعات.
    نگاهم نکرد.
    -چیزی هست که بخوای به من بگی؟
    اخم کردم.
    -نه، ولی خیلی چیزا هست که میخوام بپرسم.
    سکوت.نمی خواستم سرم را بلند کنم و عکس العمل او را ببینم.با ناخن هایم ور می رفتم.بالاخره صدایش را شنیدم.
    -خب؟
    نوبت من بود.سرم را بالا آوردم.در چشمانش نگاه کردم و دهانم را باز کردم،
    بعد دوباره بستمش.
    نمی توانستم کلمات را مرتب کنم.فقط خیلی، خیلی خیلی خیلی احساس خشم می کردم.احساس عصبانیت و شکایت.
    لب هایم را روی هم فشار دادم ولی کلمات خودشان بیرون ریختند:
    -آخه چرا؟چرا؟
    صدایم می لرزید. سرش را بالا آورد و نگاهش را به من معطوف کرد.
    با لکنت زبان و حرکات هیستریک قدمی به جلو برداشتم و همه ی افکارم را به صورت خیلی نامفهوم بیرون ریختم:
    -شما حق نداشتین!آخه چرا؟ اصلا شما کی هستین؟ ویلسون مگه.... با ویلسون چی کار کردین؟جسدش کجاست؟
    بغض کردم.
    -با درد که نمرد؟
    جوشش اشک را حس می کردم.
    -چرا این کارو کردین؟ از زندگی من برین بیرون! شما ها فقط توهمین! چرا فقط هر چه زودتر غیب نمی شین؟ برین دیگه! یالا!
    و چشم هایم را محکم بستم.و پلکهایم را روی هم فشار دادم.
    -من تا سه می شمرم.بعد چشمامو باز می کنم.شماها خوابین.پس من باید بیدار بشم.
    سکوت.
    -یک...دو...
    بگویم سه؟ بگویم؟یعنی می رود؟
    -س...س..سه.
    چشم هایم را آرام باز کردم.پروفسور هنوز هم همانجا بود و با نگاه عمیقی به من نگاه می کرد که باعث می شد کله ام تیر بکشد.سرم را بالا گرفتم و با استفهام به او نگاه کردم.
    -دیگه؟
    جوابم سکوت بود.
    برگشت سمت من و نگاهم کرد.
    -کی گفته ویلسون مرده؟
    جا خوردم.کسی نگفته بود.نه.واقعا کسی نگفته بود.
    ولی...یک جایی...در اعماق قلبم...می دانستم که او دیگر در قید حیات نیست. دیگر نبود.حالا از کجا می دانستم؟خدا بهتر می دانست.
    -تو در دستشویی دچار یک حمله ی عصبی شدی و آینه ها رو شکوندی.یک تیکه آینه در مچت فرو رفت و دچار خونریزی،سپس بیهوشی شدی.بردنت درمانگاه مدرسه و اونجا بهت خون تزریق کردن.چون تو علاوه بر مشکلات روحی روانی دچار آنمیا ی حاد(کم خونی)هم هستی. اون جا یک آرامبخش بهت تزریق کردن ولی تو یکهو نفست بند اومد و نمی تونستی نفس بکشی. تو همون حالت خفگیت کورمال کورمال از درمانگاه زدی بیرون و روی چمن ها دراز کشیدی و دیگه کسی هم جابجات نکرد تا بیدار شی...کل مدرسه رو سکته دادی! و این کل چیزیه که باید بدونی.
    لبخند کوچکی زد.
    -کی وقت کردی این همه بلا سر خودت بیاری؟
    فقط نگاهش کردم.دل و جرئتم را جمع کردم و آرام گفتم:
    -من امروز با شما تصادف کردم.
    سرش را تکان داد.
    جلو تر رفتم:
    -قبل از تصادف من داشتم با یه هیولای سه متری پشمالو می جنگیدم.
    لبخندش محو شد.
    -من مردم.
    حالا نوبت او بود که نگاهم کند.بدنم در یاد آوری حوادث دچار لرزه ی خفیفی شد:
    من محکم خوردم به ماشین شما.داغون شدم.جسدم افتاد زمین و دست و پاهام متلاشی شد.مردم.
    در چشمان هم نگاه کردیم.سرش را خیلی نامحسوس به نشانه ی تائید تکان داد.
    نفس عمیقی کشیدم.بعد طوری نگاهش کردم که انگار می گویم،خب؟
    از نگاه کردن به من پرهیز می کرد.
    -پس من الان اینجا چی کار می کنم؟
    زهر خندی زد.
    -خوب، این طور که معلومه داری منو سوال پیچ می کنی.
    -شما این جا چی کار می کنین؟
    -به احتمال زیاد دارم به سوالای تو جواب می دم.
    اتاق آفتابی گرم و گرم تر می شد.وضوح همه چیز بیشتر، مناظر درخشان تر.
    زمزمه کردم:
    -چرا باید همه ی زندگیمو تو توهم بگذرونم؟
    لبخند زد.
    -توهم؟
    صدایم بالا رفت.این مرتیکه ی زبان نفهم!چرا یک جواب درست و حسابی به من نمی داد؟؟؟
    -شما توهمین. تصادف توهم بود. هیولاهه توهم بود. من دارم زندگی عادی خودمو می کنم، و همه ی اینا توی ذهن من اتفاق می افته.
    پوزخند زد.
    -کی گفته؟
    -شواهد و مدارک اینو ثابت می کنن.به علاوه ی نظر کل دنیا.
    -و تو هم گوش می کنی؟
    درخشش شعله های خواب آور.و او طوری نگاهم می کرد انگار یک نمونه ی آزمایشگاهی جالب هستم.
    در دفاع از خودم شانه بالا انداختم.
    -اونا میگن.همه میگن.نمیشه که من تنها کسی باشم که حقیقت رو می بینه!مشکل از منه.من باید خودمو با جمع سازگار کنم.
    چیزی که گفتم او را به خنده انداخت:
    -تو هیچ وقت با جمع سازگار نیستی!خودتو بکشی هم، باز فرق داری.تو یه چیز دیگه ای.
    و کمی به جلو خم شد و با سرگرمی یک ابرویش را بالا انداخت.
    -یعنی می خوای بگی هنوز اینو نفهمیدی؟
    سرم را برگرداندم و خیلی آرام زمزمه کردم:
    -ویلسون ؟
    -متاسفم آیرین.
    رفت و نشست.
    -فرض کن از اولش هم وجود خارجی نداشته.
    -شما چرا اینجایین؟
    ابرو هایش را در هم کشید.
    -یه چیزایی توی دنیا هست که گفته نمی شه.شنیده هم نمی شه.
    به او زل زدم.نمی دانم، واقعا تصورت این است که من فهمیدم چی گفتی؟!
    نگاه سردی به من انداخت که تا عمق استخوان هایم نفوذ کرد.
    -خودت می فهمی.به وقتش.
    پوزخند زدم:
    -یعنی کسی قرار نیست امروز به سوالای من جواب بده دیگه؟
    نه امروز و نه فردا.
    سرش را تکان داد و از جایش بلند شد.
    -لااقل بهم بگین، می خواین چی کار کنین؟ حالا چی میشه؟
    نگاه تمسخر آمیز.سرش را به علامت نه تکان داد.نفس عمیقی کشیدم.
    -می دونین که هیچ چیزی رو روشن نکردین؟فقط بدتر گیج شدم.
    -گیج بودن رو خودت انتخاب کردی. پس باهاش کنار بیا.
    بعد از گفتن این حرف گفت:"مرخصی."
    سرم را کمی کج کردم.باید با کسی حرف می زدم! نمی شد که بدون اینکه چیزی بفهمم بروم خانه!
    -کلاس دارم.
    -غیبتتو موجه می کنم.برو خونه.
    خانم داش وارد شد و پروفسور سکوت کرد.انگار نه انگار که ما مکالمه ای داشتیم.
    یک دوز داروی مهم که "یادم رفته بود طبق روال همیشه مصرفش کنم"، و من در یک تاکسی کرخت و بی حال عازم خانه شدم.
    تنها چیزی که دلم میخواست این بود که از اول شروع کنم.دلم میخواست برگردم به اول صبح.زندگیم همیشه همین جوری بود.در هم برهم و پیچ در پیچ.نمی دانم چرا تا به حال دیوانه نشده ام.
    دلم میخواهد زندگی معمولی داشته باشم.یک روز معمولی زندگی کنم.نمی دانستم آیا خواسته ی زیادی هست یا نه.
    پیاده شدم و قدم هایم را تند تر کردم تا به درگاه خانه برسم .فقط دلم میخواست کمی دراز بکشم.شاید دوش بگیرم.
    هیچکس مرا درک نمی کرد.
    برای اولین بار از ته دلم خواستم که کاشکی یک دوست واقعی داشته باشم.کسی که بفهمد.
    کسی که از جنس خودم باشد. بتوانم بدون سانسور باهاش صحبت کنم.
    خیلی زور داشت که هر روز انواع چیز های عجیب برایت اتفاق بیفتد به طوری که برای عادی بودن و عادی شدن پرپر بزنی!
    خودم را مقابل در خانه یافتم. حتی یادم رفته بود کفش های اسکیتم را از کریدورم در مدرسه بردارم.
    باد سردی از وسط بدنم عبور کرد انگار.دستانم را دور خوردم حلقه کردم و رفتم داخل.از همه چیز بگذریم شاید واقعا من یک بیمار روانی ام.
    ************
    -حدس بزن چی شده آیرین!
    سرم را از روی کتابی که میخواندم بلند کردم و نگاه سردم را به آرون دوختم که در حالی که باهیجان جست و خیز می کرد با من حرف میزد. البته بگویم که من زیاد گوش نمی کردم.
    شانه هایم را بالا انداختم و برگشتم سر کتابم.
    -خیلی بی ذوقی!بابا!نفهمیدی چی شده؟خونه جن زده ی ته خیابون فروش رفته!
    بابا در حالی که با حواس پرتی با لب تابش کار می کرد:
    -هوم.
    ارون وا رفت.بعد دوباره رو کرد به من و گفت:
    -آی آی شنیدی چی گفتم؟
    زحمت تصحیح کردن او را به خودم ندادم،فقط گفتم:
    -منظورت خونه ی گراوز پیره؟
    ذوق کرد :
    -آره همون!وقتی داشتم از مدرسه میومدم دیدم که دارن با یک کامیون اسباب کشی اثاثیه میارن تو خونه!وای امیدوارم بچه سن من داشته باشن!دارم از هیجان میترکم!آی آی تو هیجان زده نیستی؟
    با بی اعتنایی کتابم را ورق زدم:
    -خوب که چی حالا.آدمن دیگه، موجود فضایی که نیستن.
    در حقیقت حواسم اصلا پیش آرون نبود.
    کمی قبل داگوبرت پیامی بهم داده بود که در آن عاجزانه ازم درخواست می کرد که نروم به کلوب.گفته بود:"اوضاع یکهو خیلی خیلی خطرناک شده.آیرین خواهش می کنم، التماست می کنم بمون توی خونه! همه ی گروه منحل شده.تا دوهفته اوضاع اصلا امن نیست.همه می مونن توی پناهگاه ها.تا می تونی کمتر بیا بیرون.بعدا همه چیزو برات توضیح میدم."
    داگوبرت هرگز توی عمرش از کسی درخواست مودبانه نکرده بود.نشان می داد که اوضاع جدی است!
    در هر صورت با آنهمه اتفاق کلا فراموش کرده بودم که قرار بود به کلوب بروم.حوصله هم نداشتم.
    از جایم بلند شدم و محکم خوردم به آرون که داشت می دوید.افتاد روی زمین و داد زد،هی!
    یلند شد و خودش را تکاند:
    -راستی،مامان! بابا!آیرین امروز دچار حمله...
    خیلی "اتفاقی" خوردم بهش و پایش را طور ی لگد کردم که ضعف کرد و نفسش بند آمد.
    -اوه مامان ببین آرون چش شده!نمی دونم چرا اصلا احتیاط نمی کنه.!
    و در حالی که لبخند می زدم پله ها را دوتا یکی کردم و رفتم توی اتاقم.
    ویرایش توسط დshadow girlდ : 1393,04,17 در ساعت ساعت : 10:31 قبل از ظهر

صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. معرفی و نقد رمان آینه آینه | დshadow girlდ کاربر انجمن
    توسط დshadow girlდ در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 305
    آخرین نوشته: 1393,03,27, ساعت : 03:28 قبل از ظهر
  2. معرفی و نقد رمان آینه ی غرور | *کاساندان* کاربر انجمن
    توسط *کاساندان* در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 102
    آخرین نوشته: 1393,03,26, ساعت : 06:03 بعد از ظهر
  3. رمان آینه ی غرور | *کاساندان* کاربر انجمن
    توسط *کاساندان* در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 136
    آخرین نوشته: 1392,10,08, ساعت : 09:44 قبل از ظهر

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •