ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان اریکا | نادیا و هیوا بهرامی کاربران انجمن - صفحه 4
bamilo

asiatech



نودهشتیا
فید آر اس اس
صفحه 4 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 64
  1. Top | #31

    مدیر بازنشسته


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    6,975
    میانگین پست در روز
    3.58
    محل سکونت
    teh
    تشکر از کاربر
    70,457
    تشکر شده 78,082 در 8,271 پست
    اندازه فونت

    Wink

    از اینکه با نادیا حرف زده بود، احساس سبکی می کرد، اما همه چیز را به نادیا نگفته بود. هنوز نمی دانست کلمه ی خیانت برای آن قسمت از داستان زندگی اش مناسب است یا نه، درک این قضیه برایش مشکل بود. بارها در ذهن خود این کلمه را تکرار می کرد و بارها بر خود و زندگی نفرین شده اش لعنت می فرستاد. آن موقع که از محمد متنفر بود در برابر آرین جمله ی دوست داشتن قرار داشت، اما حالا که احساس ِ برتری نسبت به محمد داشت، احساسی فراتر از دوست داشتن، آن جمله خیلی کوتاه تر شده و جز یک کلمه چیزی نمانده بود؛ خیانت!
    نادیا فقط گوشه ای از زندگی او را شنیده بود و ابراز تاسف می کرد، اگر بیشتر می دانست چه؟ آیا باز هم اینگونه راجب اریکا و زندگی اش قضاوت می کرد؟ مهرسا که همه چیز را می دانست چه؟ آیا فرقی می کرد؟ این سوالات به ذهن خسته اش هجوم آورده بود و تا به جواب نمی رسید، امانش نمی داد. سرش را روی میز کارش گذاشت و سعی کرد برای ثانیه ای هم که شده فکر نکند.
    - اما مهرسا هم همه چیز و نمی دونه... حتی خودمم نمی دونم!
    متوجه شده بود که در این چند روز رفت و آمد محمد به خانه ی پدرش بیشتر شده. به این فکر کرد که شاید این رفت و آمد ها مانند گذشته است و او حالا متوجه ی این موضوع شده و برایش تازگی دارد. از اینکه محمد بدون خبر دادن به او به دیدار پدر جان می رفت دلخور بود، دوست داشت از او بخواهد تا با هم از پدرجان دیدن کنند، اما این خواسته هم مانند دیگر خواسته هایش سرانجامی نداشت. رفتار محمد روز به روز تغییر می کرد، گاهی وقت ها شوخ و سرحال، و گاهی خشمگین و عصبی، بدون اینکه دلیلی برای این حالت ها پیدا کند، فقط تماشا می کرد و می ترسید.
    به فردا فکر می کرد، اینکه چه بر سر نادیا می آید. از این می ترسید که شروین نقشه ی شوم دیگری در سر داشته باشد.
    * * * * *

    آن روز در کلاس درس هیچ اتفاق خاصی نیفتاد، این باعث می شد نفس راحتی بکشد. چهره ی خندان نادیا بی خیالی او را نشان می داد، اما کسی از دلش خبر نداشت. به نظر می رسید می خندد و شوخی می کند، با تمام اینها اریکا متوجه شد که او منتظر است، منتظر آمدن شروین و اجرا کردن نقشه ای که خود در سر دارد، کاش از فکر و خیال هایش با او حرف می زد. آهی کشید و عمیق تر به نادیا خیره شد.
    - نادی، بهت که گفته بودم اون همچین کاری و نمی کنه.
    نادیا شانه ای بالا انداخت و خودکار را بیشتر بر روی کاغذ فشرد.
    - منم نگفته بودم که حتما میاد و با یه دسته گل از من معذرت خواهی می کنه.
    - پس می دونی که اون دیوونه بازم نقشه های جدیدی داره!
    نادیا به اریکا خیره شد و لبخند زد:
    - اون دیوونه!... نه... راستش اون دیوونه رو نمی دونم، اما از نقشه های خودِ دیوونه م خبر دارم.
    و در حالی که جزوه را خط خطی می کرد و با نگاه ماتش به آن خیره شده بود؛ ادامه داد:
    - حالا دیگه همه چیز توی دستای منه.
    اریکا نفس بلند و بی حوصله ای کشید، جزوه را از زیر دست نادیا بیرون کشید و گفت:
    - می شه به من بگی منظورت چیه؟
    نادیا خواست جواب بدهد که نگاهش بی حرکت ماند، اریکا رد نگاه او را گرفت و شروین را دم در کلاس دید. دستانش پشت سرش بود و با لبخندی مسخره به نادیا نگاه می کرد، دو قدم به جلو آمد. نوچه هایش نیز بیرون کلاس پشت سرش ایستاده بودند. با دیده شدن شروین در آن ساعت، کلاس را سکوتی سنگین فرا گرفت، ظاهرا که همه منتظر شروع جنگ دیگری بودند. دیگر بیشتر بچه های دانشکده از جنگ و دعواهای بی سرانجام این دو خبر داشتند. اریکا به سرعت از جایش بلند شد، سینه اش از نفس هایی پر شتاب بالا و پایین می شد و پره های بینی اش از اضطراب می لرزید. از این می ترسید که هر چیزی جز یک دسته گل پشت شروین و در دستانش باشد. اما نادیا با خیال راحت در جای خود نشسته بود و به نزدیک شدن شروین نگاه می کرد. اریکا مشت هایش را گره کرد و آب دهانش را بزور قورت داد. حالا دیگر شروین مقابل نادیا ایستاده بود، دستانش را آرام از پشت سر به جلو آورد. با دیدن شاخه گل در دستان او بدن اریکا شل و کمی خیالش آسوده شد. شاخه گل را به نادیا نزدیک کرد و با لبخند مرموزی که بر لب داشت گفت:
    - بابت همه ی رفتارهای بدم ازت معذرت می خوام، و می خوام جلوی بچه های این کلاس بهت بگم که...
    نادیا با چشمان تنگ شده و لبخندی که بر لب داشت، در جایش ایستاد، شروین ادامه داد:
    - که بهت علاقه دارم.
    با بالا رفتن صدای پچ پچ اریکا نگاهش را به دانشجویان کلاس دوخت، اما طولی نکشید که با حرکت دست نادیا نگاهش را از بقیه گرفت. نادیا شاخه گل را در دست گرفت و آن را آرام به بینی اش نزدیک کرد، پوزخندی زد و گل را در مشتش فشرد، با یک حرکت گل را از ساقه اش جدا کرد و با نفرتی که در چشمانش زبانه می کشید به صورت شروین کوفت. باز هم سکوت و باز هم دست های سرد از ترس اریکا که سعی در مشت شدن داشتند. همه تعجب کرده بودند، حتی نوچه های شروین، تنها کسانی که در چهره شان خبری از تعجب نبود، شروین و نادیا بودند. زمانی که نادیا کوله اش را برداشت و حرکتی برای رفتن کرد، اریکا نیز به سرعت وسایلش را جمع کرد. وقتی که نادیا از کنار شروین می گذشت، با حرف او کنارش ایستاد و از گوشه ی چشم نگاهش کرد.
    - می دونستم همچین کاری می کنی...
    صدایشان را هیچ کسی جز خودشان نمی شنید، شروین ادامه داد:
    - امیدوارم کارم و خوب انجام داده باشم...
    نادیا دندان هایش را روی هم سابید و چیزی نگفت، خیلی سریع از کنار او گذشت و از کلاس خارج شد. اریکا نیز به دنبالش روان شد و بدون نگاه کردن به افراد حاضر در کلاس، بیرون رفت. زمانی که شانه به شانه ی نادیا رسید در حالی که نفس نفس می زد گفت:
    - چی کار می کنی؟! ما الان کلاس داشتیم... الان استاد...
    - تو بهتره برگردی و به کلاست برسی.
    با شنیدن صدای لرزان نادیا روبه رویش قرار گرفت و اجازه ی حرکت به او نداد.
    - ببینمت... چت شده نادیا؟!
    نادیا نگاهش را از او دزدید و به جایی دیگر چشم دوخت. اریکا شانه هایش را گرفت و سعی کرد او را متوجه ی خود کند.
    - مگه همینو نمی خواستی، پس چرا نموندی تا از گندی که زدی لذت ببری؟!
    - ولم کن اریکا... می خوام برم.
    با دیدن حال خراب نادیا دستانش را از روی شانه های او برداشت و سری به نشانه ی مثبت تکان داد.
    - باشه، با هم می ریم.
    نگاه ملتمسش را به اریکا دوخت:
    - منو می رسونی؟
    دستی به گونه ی خیس نادیا کشید و لبخند غمگینی زد:
    - آره عزیزم، با هم می ریم.
    بعد از رساندن نادیا به خانه، سر راه سری به پدر جان زد و احوال او را جویا شد. حالش زیاد خوب به نظر نمی رسید. با گله ای که پدر جان کرد مطمئن شد که محمد این روزها زیاد به آنجا می رود.
    - دخترم... توقع زیادی ندارم، اما وقتی محمد میاد پیشم دوست دارم تورو هم کنارش ببینم.
    جوابی نداشت که بدهد، تنها کاری که می توانست بکند کشیدن خجالت بود. سرش را پایین انداخت و ناخن هایش را به کف دستش فشرد.
    * * * * *

    - آ... آخه... برای چی؟
    - چون من می گم، همین.
    - یعنی چی همین؟! تو نمی تونی هر کاری دلت می خواد بکنی! تو...
    با لحنی عصبی به میان حرف ِ اریکا پرید:
    - چرا، می تونم. چون رئیس این شرکت منم.
    - اما ما قرار داد بستیم، من کار می کنم و حقوق می گیرم!
    - نگو که به خاطر پول کار می کنی؟
    اریکا تقریبا نالید:
    - آخه چرا؟
    محمد نفسی عمیق کشید و چشمان پر نفوذش را به او دوخت:
    - چون اینطوری برات بهتره.
    اریکا صدایش را بالا برد و فریاد زد:
    - از کی تا حالا خوب و بد من تو تعیین می کنی؟!
    محمد نیز به تبعیت از او صدایش را بالا برد و بلندتر فریاد زد:
    - از روزی که اسم همسر تورو یدک می کشم.
    اریکا دست به سینه شد، محکم در جایش ایستاد:
    - من هیچ جا نمی رم. کارم و دوست دارم، بهش عادت کردم.
    محمد چشمانش را تنگ کرد و گفت:
    - خوبه، عادت ها تغییر می کنن، حتی از بین می رن!
    - من قرار داد دارم، تو نمی تونی به این راحتی من و اخراج کنی!
    - خیلی راحت تر از اونی که فکرش و بکنی از کار بی کارت می کنم.
    - من تا پایان قرار داد توی این شرکت کار می کنم.
    پرونده را محکم روی میز کوبید:
    - کدوم قرار داد؟! هی قرار داد قرار داد می کنه! اون برگه ی آشغال به راحتی از بین می ره. زمانی تعین نشده که این قدر اونو اَلم می کنی.
    موهای پریشانش روی پیشانی اش ریخته بود، دست به کمر ایستاده و با عصبانیت به اریکا نگاه می کرد. نفس عمیقی کشید و با یک دست موهایش را بالا زد:
    - خیلی خب، بهتره کم کم کاراتو بکنی. نهایتا تا چند هفته دیگه کارت اینجا تموم می شه، فعلا نمی تونم روز مشخصی و بگم.
    اریکا در حالی که دندان هایش را روی هم می فشرد و پره های بینی اش از عصبانیت می لرزید؛ گفت:
    - من هیچ جا نمی رم، تو هم هیچ غلطی نمی تونی بکنی.
    و به سمت در رفت، در همان حال محمد نیز فریاد زد:
    - برای من حرف از درست و غلط نزن...
    از اتاق بیرون آمد، در را محکم به هم کوبید و به رو به رو خیره شد. بیشتر کارمندان آن بخش در سالن جمع شده بودند، همه با تعجب به چهره ی برافروخته ی اریکا نگاه می کردند. بغضی بر گلویش سنگینی می کرد، دیدن این جمعیت در آن وضعیت باعث شد اشک در چشمانش جمع شود. با قدم هایی بلند خواست از جلوی آن همه چشم برود که دستی بازویش را گرفت.
    - باز چی شده صدای داد و بیدادتون کل بخش و برداشته؟!
    صدای مهسا بود، همان موقع در اتاق باز شد و محمد بیرون آمد، نیمی از موهایش روی پیشانی بلندش ریخته بود. با دیدن جمعیت جمع شده صدایش را بالا برد:
    - چیه؟! به چی نگاه می کنید؟! برید سر کارتون.
    وقتی دید کارمندان هنوز ایستاده و گیج و منگ نگاهش می کنند، دستی تکان داد و فریاد زد:
    - مگه با شماها نیستم؟! برید گمشید، همه گمشید... همــــه!
    و نگاهی به اریکا انداخت که پشت به او داشت و مهسا بازویش را چسبیده بود. کارمندان با عجله از جلوی دیدگان محمد متفرق شدند، محمد بی توجه به شانه های لرزان اریکا و اخم مهسا به داخل رفت و در را محکم به هم کوبید، مهسا نیز به دنبالش روان شد. اریکا با بی حالی روی صندلی نشست و دستان لرزانش را روی شقیقه هایش گذاشت، اما توان فشردن آن را نداشت. طولی نکشید که صدای داد و بیداد آن دو نیز بلند شد، محمد بود که فریاد می زد:
    - برو بیرون مهسا، الان حوصله ی فلسفه بافی ندارم. بیرون!
    - من از اولم بهت گفته بودم که این کار و نکن. حالا یکدفعه جنون افتاده به جونت و می خوای بندازیش بیرون؟! اینطوری؟! با این مسخره بازی؟!
    - من هر کاری دلم بخواد می کنم، برو بیرون.
    - زده به سرت؟! تو داری گند می زنی به همه چی! این به خاطر خودشه یا لجبازی های بچگانه ی تو؟! اینجوری نه محمد اینجوری نه!
    - بیـــــــرون.
    مهسا با عصبانیتی که در رفتارش مشهود بود بیرون آمد. اریکا با دیدن فرشاد اخم هایش درهم رفت، فرشاد به طرف مهسا آمد و نگاهش را بین مهسا و اریکا تقسیم کرد:
    - چه خبر شده؟!
    مهسا سری تکان داد و در حالی که از آنجا دور می شد یقه ی کت او را کشید:
    - هیچی، بیا بریم.
    فرشاد با مهسا همراه شد، در حالی که به همراهش کشیده می شد، نگاه متعجبش را به اریکا دوخت. با بغض به آن دو نگاه کرد، مشت هایش را روی میز گذاشت و فشرد، اشک در چشمانش جمع شده بود اما پایین نمی آمد. در باز شد و محمد به سمت میز او آمد، هر دو دستش را روی میز گذاشت، در حالی که بلند بلند نفس می کشید بدون نگاه کردن به اریکا گفت:
    - کپی رسیدِ آخرین محموله کجاست؟!
    اریکا تکانی نخورد، همانطور در سکوت به روبه رو خیره شده بود. محمد نگاهش کرد:
    - با شما هستم!
    - نمی دونم.
    لحنش بی نهایت خشک و خالی از احساس بود، محمد دقیق تر به نیم رخ او خیره شد:
    - آخرین بار دادمش به تو.
    اریکا پوزخندی زد، خنده دار بود. یک لحظه شما و لحظه ای دیگر تو خطاب می شد.
    - کپیش به چه دردت می خوره وقتی اصلش و داری؟!
    محمد نفس عمیقی کشید و سعی کرد خود را کنترل کند، انگار حال و اوضاع او بهتر از اریکا نبود:
    - من_ الان_ کپیش و_ می خوام، باشه؟!
    اریکا کشو را باز کرد و برگه را محکم روی میز کوبید، محمد نیم نگاهی به او کرد و برگه را برداشت. وقتی که رفت اریکا نگاهش را به در دوخت، دستانش هنوز مشت بود، بغضش را بزور قورت داد و با چشمان پر از اشکش به خیره شدن به در ادامه داد.
    * * * * *

  2. 471 کاربر از پست hiva تشکر کرده اند .

    $~roya~$ , * sogi jOoOn * , *artist* , *ATRIN* , *Ghazal* , *GolDeN* , *Nafise.a9* , *ROJA* , *sara , *soodabeh* , *TARA* , *~Faezeh~* , +Neda+ , -2nya- , -ALI- , -Farimah- , -Nasrin- , .:aida:. , .:BlooM:. , .arsana. , .Baharak. , .ELHAM. , .KING. , .maryam. , .Monire. , 0987 , 0r!ent@L G!rL , 2012 , 23252 , 2st man khoda , 88 shiva , ?98i , abby7 , Admin , ady25 , afrooz87 , afsaneh.m1531 , aidai , aida_siasookhte , ali agha , ali_shey , alonegirl , Amirsam1 , amozhgan , anamana , Anolin , arezo dokhtare payiz , aristotle , armin.kz , arnavaz , artmisss67 , arzoo12 , asal , asal naz , asalkocholoo , asal_aram , asal_cheshmak , asam , asaman_1389 , ASEMAN SHAB , asemane nili , asemanii , asgari , asha , ashoka , Astrgirl , atish69 , Ati__377 , atousa27 , atusa miracle , AVESTA , Az@de , azar1 , azima , azin4000 , azinjoon , b.maryam , baran . M , baran pr , baran2 , Baran70 , barane_bahari , baran_1990 , Beautiful Jasmine , beautyAsalak , behi_aquarius , behnazhmz , Behnoush , betiya , blue69 , brain storm , chandiny , coffee , corail , coral , delester , dokhtare khial , Donya-70 , dream07 , eglantine-m96 , elahe70 , elahem , Elen , Elhamhb , elhamz , eli_naz , elna , Elnaz , eng2day , Esperichoo , Eyes Wide Shut , f.kh0511 , f1363 , faezeh88 , FAH!ME , farajoon , fariba_hed , farizad , Farnaz , farnaz21 , fary , Faryad Zire Ab , fatima983 , fatima_59 , fk-osh-d , fleur , ghazale49 , ghazghaz , gherti , ghooghool-barghi , ghorbani , gipsy_sepideh , gogoli , goleyakh117 , gord , gorestan man , granaz , H..GH , hala , hamideh 7 , hana_89 , harimeshgh , hasty 70 , helen888 , helik , Henia , hodasamin , honey-asal , honey_x , hooriya_y , hsdhsd , htamspam , joghoze , kaftar , kalagh sefid , kanyar , katerina petrova , kathyn , katy , khanoom-damaghoo , khatereh14 , kibitzer girl , kimia 2008 , kimia_13662000 , king _ panther , ladysadeghi , layahashemi , leila.kh , leili_zzz , lili5225 , lilil , lilipoot33_68 , M mehrane , M&M_601 , M.gIrL , m.m.m.m. , M.shasusa , mah banoo , mahana1 , mahda , mahdieh67 , mahdiyeh , Mahed , mahnazmom , Mahoo , mahshid_3d , mahtab10 , mahtaj , mamarz , mamorin , maniiya , mansuri , MARDE_TANHA , MARIEH_73 , marmara25 , maryam63279 , maryammmmmm6 , maryam_mariusz , melijooon , meno , Mina , mina_bala74 , Mino Bookworm , Miss-Mani , miss.no1.2004 , Mo$aFeR , mojan_23 , monire_74 , motlagh , m_h_n , m_rad , M_V_P , n00Ra , nafas44 , nafise2 , nahayat007 , Nahid72 , nairika , naive , najma20 , nastaran b , nazgol , nazi2000 , naz_goli , nedaj , negark , NE[ )@A , Niayesh- 74 , niazruby , nigar_403 , nili_93 , nillooo , niloofar68 , nilooii , NILOUFAR , NILUFARR , nina86 , ninio , nita.viok , nlp16001 , Number-One , P@rya , paradise , parastesh_nia , pare , paris95 , parisa.1564 , parisaparisa , parnar , parnaz_19 , parshang , patrin , pegiiiiiiiii , pila pila , purija , Qeen , Ra$pina , raha16 , reem1368 , rina_rita14 , rizeh mizeh , rokh , Romina__68 , roseberry , roshanak , Roya_2010 , rozi-91 , rural girl , rytu , s.love , S@LAR & S@DRA , saba 68 , saba_h , saba_lovly , saharmn , samaane , saman84 , samandf , samaneh21 , samaneh60 , samiiim , samim , samira1362 , sanaz2000 , sanaZzZ , sanaz_ , sang_e_saboor , SaRa , sara-star , saratab , sara_n , sarma1010 , sasa.shima , saya10 , sazin513 , sepide90 , serentipiti , setareh29 , setareh30 , setareh67 , shadan30000 , shafiee , shaghhayeghh , shakiba_2510 , shalizar2 , shamim-27 , SheiTa , Shifteh , shili , shiva joon , shivashiva , Silber , silverstar , simaaaaa , sinsor , sirius , skarlet 62 , skiver , smart girl , smart.b , snopoy , soda 70 , soha.f , Sokout , Sokout_momtad , Sokout_shab , somy_kh , SONIA B , sparrow , sponge bob , spoorg , starter127 , stiv , sulduzmarali , sydney , syhbyt , s_donia323 , Ŝάмĭ , TABA_13069 , talayeh , tama1011 , tanaz.68 , TanNazZz , tarane , TARANOMEMEHR , tara_5877 , tghyasfr , Tifani Jon , tiger1978 , ti_na60 , Universe95 , Ushya7 , V.i.d.a , vampire123 , vayi , wenela , wildfire14 , Y.a.k.h , YALDA STAR , yas baran , yasam , yasaman71 , yasamin-73 , yase sefid , yasi_69 , yassii , Zahra B , zahra.h , zanbagh , zara14 , zarin , zebeli , ZeYnAb KhAnOoM , zina , zizi.m , zizi26 , zohrehm64 , _Azadeh_ , _NoNasH_ , ~ELAHE~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~Ordibeheshti~ , ~pArnYa~ , ~shahrivar~ , ~shiva~ , ~Spunk!e~ , ʘZa℞ , آذردخت , آرام.د , آرشا , آرنیکا , آليس , آنیتا , آهو , اتوسا , اسمانی , اسمون , اسوده , افروز جون , انائل , اهنگ , باران , بازباران , باسیلیسک , بخاری , بلور , بلوط , بهار سرد , بهارجون , بی بی گل , تابتا , ترنم , حسن كچل , خانم فسقلی , خورشید خانم , دختر مهربون , رز آبی , روشای تنها , روياي ابي , روژان , زی زی گولو , سامان63 , سپید و سیاه , شهرناز , شکیبا.. , !arefeh , عشق یخی , علیصدر , فاخته13 , فهیم , ققنوس98 , لمیس20 , لی لی تنها , م.م.ر , ماجده , ماه سیما , مرضیه.ش , مروا , مسافر كوچولو , ملیساا , منجی , نارنيا , نسترن65 , نسيا , نفس_20 , نماز67 , نورای , نیلوجون , نیلوفر آبی , نیلوفر دختر دریا , نیلوفر:-) , هانی عسل , هدیه , هرتیک , هوفریا , ياسمن71 , پامچال , پدیده , پروانه! , پریسا 17 , پهره , کریستال , گلدره , گلنار , گنجیشک , یاسمن , یاسمین.م , یهدا , یگانه , ღ ghazali ღ

  3. Top | #32

    مدیر بازنشسته


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    6,975
    میانگین پست در روز
    3.58
    محل سکونت
    teh
    تشکر از کاربر
    70,457
    تشکر شده 78,082 در 8,271 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    کلید را روی سنگ اُپن پرت کرد و به سمت مبل ها رفت، کیفش را روی مبل انداخت. دنبال دمپایی هایش می گشت، کنار میز تلفن بود. به سمت میز رفت، دمپایی ها را پا کرد، نگاهش به تلفن افتاد.
    - 4 تا پیغام!
    در حالی که شالش را باز می کرد به پیغام ها گوش داد.
    - الو... الو... اریکا؟! عزیزم؟! چند بار زنگ زدم کسی جواب نداد. گوشیت هم که خاموشه، اومدی حتما با من تماس بگیر.
    صدای آشنای زنی بود، صدا ضعیف بود و نمی شد تشخیص داد برای کیست. به سمت آشپزخانه رفت، لیوان و پارچ آب را برداشت.
    - چرا گوشیت و خاموش کردی؟!
    آب در گلویش پرید، لیوان را روی سنگ گذاشت و با وحشت به تلفن خیره شد؛ صدای آرین بود!
    - فکر کردی نمی تونم به خونه یا شرکت زنگ بزنم؟! فکر کردی از چیزی می ترسم؟!
    با عجله به سمت تلفن رفت، صدای آرین هنوز می آمد، هل شده بود و نمی دانست چه کند، همه چیز یادش رفته بود، مثل کسی که برای اولین بار تلفن دیده، رفتار می کرد. با هزار جور ور رفتن با دکمه ها، پیغام ها را بدون گوش دادن پاک کرد، می دانست چیزی جز تهدید و توهین نیست. با عصبانیت به سمت کیفش رفت و تلفن همراهش را بیرون آورد، گوشی را روشن کرد، با عجله شماره ی آرین را گرفت، بعد از چند بوق جواب داد:
    - چه عجب!
    اریکا با صدای لرزانش عصبی و بی مقدمه گفت:
    - برای چی زنگ زدی اینجا؟!
    - چیه؟ ترسیدی؟!
    صدای پوزخندش آمد، ادامه داد:
    - بایدم بترسی.
    - چی می خوای؟! اگه می خوای برات اطلاعات و از اینجور مزخرفات بیارم، باید خدمت عرض کنم که من تا چند هفته ی دیگه از اون شرکت لعنتی اخراج می شم!
    صدای جابه جایی صندلی را شنید و بعد صدای متعجب آرین که گفت:
    - اخراج؟! برای چی؟
    - نمی دونم، اگه می دونستم هم به تو نمی گفتم.
    - بیا... بهت گفتم! بهت گفته بودم اریکا! داره پرتت می کنه بیرون که چیزی گیرت نیاد، بهت گفته بودم یه خبرایی هست که تو نمی دونی.
    اریکا پوزخند خسته ای زد، بعد از کمی مکث به تمسخر گفت:
    - آره، یه خبرایی که تو هم نمی دونی!
    با جدیت ادامه داد:
    - این بحث مسخره و قدیمی و تموم کن، دیگه هم اینجا زنگ نزن.
    - باشه، اونجا زنگ نمی زنم اما باید موبایلت و روشن بذاری.
    - به من دستور نده!
    - دستور نیست عزیزم، دارم خواهش می کنم.
    اریکا عصبی چرخی زد و گوشی را به گوش دیگرش نزدیک کرد، لب هایش را با عجله تر کرد و گفت:
    - حرفت حسابت چیه؟
    آرین با تهدید گفت:
    - تا وقتی اونجا هستی کاری که می گم و انجام می دی، در غیر این صورت خوب چیزایی واسه رو کردن دارم.
    نگاه درمانده اش را به روبه رو دوخت. باید چه می کرد؟ فرار؟ مقابله؟ می ترسید، از چه؟ از چیزی که خودش خواسته بود؟ حسابی گیج شده بود نمی دانست باید چه کار کند، فکرش کار نمی کرد، روی مبل ولو شد.
    - چه کاری؟
    کدوم بخش هارو هنوز نتونستی بگردی؟ کجا اجازه ی ورود نداری؟!
    دستش را روی پیشانی داغش گذاشت و چشمانش را بست، نفسی عمیق کشید:
    - خودت که می دونی! بیشتر جاهای شرکت و دیدم، اما به هیچ وجه اجازه ی ورود به انبار و ندارم.
    - چرا؟
    - چون کارت مخصوص خودش و می خواد، کارتی که می زنن تا اون در لعنتی باز بشه، نگهبان انبار هم خیلی مراقبه. تازه نمی دونم چند نفر دیگه اونجا نگهبانی میدن! من فقط یکیشونو دیدم!
    قدری سکوت شد، می دانست آرین باز هم خواب های بدی برایش دیده است. خسته شده بود، از دغل بازی های آرین و بداخلاقی های محمد، خسته شده بود.
    - بهت می گم چی کار کنی، فقط این کار و بکن... بعدش دیگه هیچی ازت نمی خوام. اما باید درست انجامش بدی، فقط هم من و تو می دونیم!
    * * * * *

    - حدس می زدم، از اولشم حدس می زدم که اینطوری بشه.
    صدای رسای مهرسا بود که با اعتقاد سخن می گفت، اریکا با چهره ای پریشان به او چشم دوخته بود:
    - از کجا می دونستی؟!
    - تابلو بود! یه جورایی حس می کردم که داری نقش بازی می کنی و فیلم میای، حس می کردم دوستش داری.
    پوزخندی زد و ادامه داد:
    - درست مثل داستان ها دو نفر که از هم خوششون نمیاد پیش هم زندگی می کنن و به هم عاد ت می کنن... وابسته می شن...
    ابروهای اریکا با نگرانی درهم رفت، با رنگ و رویی زار به مهرسا چشم دوخت:
    - عادت؟! یع... یعنی... به نظر تو این... یه عادته؟!
    مهرسا وقتی چشمان قرمز شده و بغض ِ در صدای اریکا را دید، از حرفی که زده بود پشیمان شد و سعی کرد چیز دیگری بگوید، اما چشم های اریکا این اجازه را به او نمی داد.
    - من... من خودمم نمی دونم حسم چیه، نمی تونم درک کنم مهرسا، یعنی این عشق نیست؟!
    چشمان پر از اشکش را از میز گرفت و دوباره به مهرسا خیره شد:
    - من می خوام با آرین باشم برای اینکه انتقام بگیرم. می خوام با محمد باشم برای اینکه... برای اینکه...
    عصبی سری تکان داد و پلک هایش را روی هم فشرد:
    - نمی دونم... نمی دونم...
    - مسخره س اریکا! کدوم انتقام؟! چطور می شه بخوای و ندونی چرا؟!
    اریکا چشمان شفاف و پر از اشکش را گرد کرد و گفت:
    - مسخره نیست! هیچم مسخره نیست. من دارم اذیت می شم مهرسا! تو باید بفهمی. من وقتی به اون فکر می کنم همه ی وجودم... عوض می شه... وقتی به اون فکر می کنم... دیگه نمی خوام انتقام بگیرم! دیگه... دیگه... اون حس های بد و ندارم!
    با دستانش صورتش را پوشاند تا اشک هایش را نبیند. مهرسا به او نزدیک شد و شانه های او را در بر گرفت، خودش نیز حال و هوای گریه داشت. از حرفی که زده سخت پشیمان بود و در دل به خود لعنت می فرستاد.
    - معذرت می خوام اریکا... باور کن نمی خواستم... یعنی قصد بدی نداشتم. اینی که تو داری می گی فقط یه چیز می تونه باشه، عشق! با عشق و محبت، کینه ها از بین میره.
    اریکا از او جدا شد و بینی اش را بالا کشید، با صدای تو دماغی اش گفت:
    - اما من نمی خوام عاشق باشم.
    - وا! نمی خوای؟! آخه تو چته؟!
    - من اذیت می شم! من دارم اذیت می شم...
    - می شه انقدر داد نزنی و دقیقا بگی منظورت از این اذیت شدن چیه؟!
    اریکا نمی خواست آن حرف را بزند، غرورش اجازه ی بازگویی نمی داد. اما بیشتر که فکر می کرد، به این نتیجه می رسید که اول و آخرش اگر همینطوری پیش برود بالاخره همه متوجه می شوند.
    - اون...
    نفسی عمیقی کشید و ادامه داد:
    - اون به من هیچ علاقه ای نداره. اوایل خیلی سعی می کرد به من نزدیک بشه. به خاطر هوس و هر زهرمار دیگه ای بود و نبود نمی دونم، اما اون اوایل خیلی سعی می کرد. همون شب اول با زور می خواست من و... وا... وادار به کاری بکنه که دوست نداشتم، ازش متنفر بودم. اون، پدرش و پدر تو با پدر من دست به یکی کرده بودن، از همشون متنفر بودم.
    نفسی گرفت و ادامه داد:
    - م... محمد من و بازی داده بود و فکر می کرد من یه احمقم، یه بچه، انکار نمی کنم اون موقع واقعا گول خوردم، هنوزم دقیقا نمی دونم و از هیچی خبر ندارم، اما وقتی یه مسائلی روشن شد یه چیز سنگینی جلوی چشمای من و گرفت، یه چیز سنگینی روی قلبم بود. سیاه! فریاد می زد و... انتقام می خواست... اون موقع می سوختم... نمی دونم می فهمی چی می گم یا نه!
    شب اول قسمش دادم به جون پدرش که به من نزدیک نشه و وقت بده. وقتی قسمش دادم نگاهش عوض شد، یه جوری شد، نگاهم کرد! صورتش شل شد، چشمای غمگینش و به من دوخت، بعد قبول کرد! از اون به بعد چند بار دیگه هم سعی کرد به من نزدیک بشه اما بیشتر احساس می کردم قصد ترسوندن و اذیت کردن من و داره، حالا که فکر می کنم می بینم روی قسمش موند. اون باری که مست کرده بودم... یادم میاد... توی چند روز اول این خودم بودم که نمی خواستم باور کنم چیزهایی که داره یادم میاد واقعیته! اما کم کم مجبور شدم جلوی افکار خودم اعتراف کنم خریت بسه! نمی تونم خودم و به خریت بزنم. اون شب من بودم که داشتم مجبورش می کردم... اما مسئله اینا نیست. برای من مسائل... جنسی مطرح نیست. نادیا می گه می تونه معکوسش هم باشه، می تونه دوستت داشته باشه و تا تورو آماده نبینه نخواد بهت نزدیک بشه. من نمی خوام از این حربه هایی که اسمش و گذاشته حربه های زنانه استفاده کنم. باور کن این برای من مهم نیست... اون... نگاهش... رفتارش... همه چیش یه جوری... یه جور عجیبی شده. عوض شده! توی نگاهش هم محبت می بینم هم یه چیزی مثل علامت سوال، گاهی وقت ها نفرت! گاهی وقت ها گلایه، گاهی وقت ها یه برق عجیبی از... از محبت، گاهی وقت ها این منم که دوست دارم لمسش کنم!!
    دستانش را با ناتوانی در هوا تکان داد:
    - اوایل متنفر بودم از اینکه بگم اون شوهر منه، از اینکه توی سرم می زد و می گفت تو زن منی، اما حالا همش پیش خودم می گم اون شوهر منه! هر زنی که بهش نزدیک می شه قلبم تیر می کشه و توی دلم فریاد می زنم اون شوهر منه! اگه یه بار... فقط یه بار از صمیم قلب بهم ابراز علاقه کنه من تسلیم می شم، حرف من اینه...
    - خب تو چرا اول این کار و نمی کنی؟؟
    - من نمی تونم، من نمی تونم همچین کاری بکنم. من توی دلم از خودم مطمئنم، اونه که باید پا پیش بذاره، من نمی تونم مهرسا، من... می دونم، خیلی مغرورم... اما... می ترسم! نمی تونم!
    - اونم غرور داره! حالا تو غرورت و بیشتر دوست داری یا اونو؟!
    - دوست داشتن من عجیبه، برای همینه که می گم نمی خوام عاشق باشم. چون دارم زجر می کشم. من نمی تونم برای اولین بار، اولین نفر باشم و روی غرورم چنین ریسکی کنم. اگه من و پس بزنه!!... اگه...، اما... اما اگه اون فقط یه کلمه بگه... تا آخر عمر کنارش می مونم و روزی هزار مرتبه روی غرورم ریسک می کنم، چون اطمینان دارم که دوستم داره.
    - یه جورایی درکت می کنم، چون خودمم اولین نفر نبودم. شاید اگه حمید پا پیش نمی ذاشت و با نشون دادن علاقه ش خانوادش و تحت فشار قرار نمی داد، من و اون برای همیشه از هم دور بودیم بدونه اینکه مطمئن باشیم همدیگه رو دوست داریم. خب نامزدی ما هم اوایل بچگانه بود و بعدا رنگ و بوی علاقه گرفت.
    اریکا با پریشانی از جایش برخاست:
    - ازت می خوام به آرین بگی دست از سر من برداره، من نمی تونم هیچ کاری براش بکنم. این کار از عهده ی من بر نمیاد، هیچ چیز لعنتی توی اون شرکت نیست. همین فضولی ها و قانون شکنی ها باعث شد که دیگه نخواد اونجا کار کنم. باور کن انقدر دروغ گفت و گفت که منم داشت باورم می شد یه چیزی هست!
    - نمی دونم اریکا... باور کن منم نمی دونم چی کار کنم! اون از بابا حرف شنوی نداره چه برسه به من؟! تازه این روزا یه جورایی عجیب شده. این حسادت آخر کار دستش میده!
    اریکا سرش را پایین انداخت و در فکر فرو رفت، خودش هم خیلی دوست داشت این بدگمانی های لعنتی دست از سرش بردارد. شاید بهتر بود امتحان می کرد، آن هم حالا که کار از کار گذشته بود و دیگر فرصت نداشت در آن شرکت کار کند. «تا هستم می شه یه کاری کرد تا برای همیشه دست از سرم برداره.»
    * * * * *

    دو روز از دعوایی که با محمد در شرکت داشت می گذشت، اتفاق خاصی نیفتاده بود جز بی توجهی های اریکا، فکر می کرد اینگونه می تواند بیش از پیش توجه ی محمد را به خود جلب کند. اما بی فایده بود، تمام هوش و حواس محمد به چیزی بود که اریکا نمی دانست چیست. از طرفی تلفن های بی موقع آرین، رفتارهای عجیب نادیا، نقشه هایی که از آن حرف می زد حسابی آشفته اش کرده بود. با شنیدن صدایی از فکر و خیال بیرون آمد و به روبه رو چشم دوخت.
    - نمی خوای بری؟
    مهسا بود که با لبخند این جمله را می گفت. اریکا با اخمی که در چهره داشت بی خیال ور رفتن با پوست لبش شد، سری تکان داد و نگاهش را به وسایل روی میز دوخت، صدای گرفته اش نشان از درون پر تلاطمش داشت:
    - چرا... می رم.
    - می خوای برسونمت؟
    داشت وسایلش را جمع می کرد که با شنیدن این جمله سرش را بالا گرفت و نگاه جدی اش را به مهسا دوخت. او واقعا مثل محمد رفتار می کرد. گاهی وقت ها مهربان و دلسوز، گاهی وقت ها سلطه گر و خشن، و گاهی کله خر و بی فکر! نه، مهسا هر چه که بود سیاست عجیبی داشت.
    در این موقعیت ترجیح می داد هر کس دیگری به او چنین پیشنهادی کند جز مهسا، دوست داشت کله اش را بکند. باز هم آتش کینه ی دیرینه اش از او شعله ور شده بود و راحتش نمی گذاشت.
    - نه، با ماشین اومدم.
    مهسا دستانش را روی شانه ی اریکا گذاشت:
    - تو این چند روز دیدم که زیاد روبه راه نیستی، نه تو و نه محمد، بی خیال این بازی های بچگانه بشید. باشه؟!
    شانه اش را عقب کشید اما این کار باعث قطع شدن حرف مهسا نشد و او ادامه داد:
    - بهتره قبول کنی که اینجا راحت نیستی... هر چند وقتی شرکت نباشی نمیشه این پسره رو با یه من عسل هم نوش جان کرد! آه... همه چیز داره پیچیده می شه!
    به چهره ی مهسا خیره شد، با این حرف هایش می خواست چه چیزی را ثابت کند؟ قیافه ی متفکری به خود گرفته بود. بی توجه به او کیفش را روی دوش انداخت و راه افتاد، حتی وقتی مهسا صدایش کرد برنگشت و به راهش ادامه داد.
    دم ماشین مثل همیشه کیفش را روی زانویش گذاشت و به دنبال سویچ گشت. بعد از گشت و گذار در ماشین را باز کرد و داخل شد، حسابی خسته بود. باید زودتر به خانه می رسید تا روی نقشه هایش فکر کند. می ترسید چیزهایی که در سر دارد به زودی فراموشش شود. می دانست که وقتی به محمد فکر می کند تمام هوش و حواسش را از دست می دهد. محمد هم این روزها زیاد در فکر فرو می رفت و به گوشه ای خیره می شد، آنچنان که حتی پلک نمی زد. خیلی دوست داشت بداند او چه می کند، حرف های متضاد محمد را کنار هم می گذاشت و چیزی دستگیرش نمی شد. صدای تلفن همراهش باعث شد که از فکر و خیال بیرون بیاید، خوشبختانه نزدیک آپارتمان رسیده بود. ماشین را نگه داشت، شماره ی محمد بود، بدون اینکه خود بخواهد از دهانش پرید و گفت:
    - جانم؟
    خودش از حرفی که زد متعجب شد و کمی سرش را عقب کشید، چشمان گرد شده اش را به روبه رو دوخت. با خود قرار گذاشته بود در نقش دختر مغرور و سرکش بماند، اما با این سوتی ها چگونه می توانست دوام بیاورد. صدای نفس های عمیق محمد را شنید که بعد از یک سکوت نسبتا طولانی با صدای خسته ای گفت:
    - دارم می رم بیمارستان...
    اریکا با ترس به میان حرفش پرید:
    - بیمارستان؟!
    - دارم می رم بابارو بیارم، امشب پیش ما می مونه. فعلا اتاق خودت و براش آماده کن چون اونجا گرم تر ِ، اومدم خونه توضیح می دم.
    - برای پدر جون اتفاقی افتاده... الو... الو؟!... محمد؟!
    قطع کرده بود، با وجود صدای مزاحم بوق نمی توانست این را بپذیرد. با عصبانیت به گوشی خیره شد:
    - لعنتی...
    با عجله به خانه رفت و سعی کرد کمی گردگیری کند. خانه نقلی آن ها نیازی به تمیزکاری نداشت، با این حال اریکا وقتی که در حال کار بود، احساس بهتری پیدا می کرد. بعد از کمی کار کردن و آماده کردن اتاق دوش گرفت و لباس مناسبی بر تن کرد. به غیر از اتاق ِ خودش و محمد، اتاق مهمان نیز وجود داشت، اما آن اتاق بیشتر به انباری شبیه بود تا چیز ِ دیگری! بعد از دقایقی صدای در آمد و چهره ی خسته ی محمد در حالی که دستش را دور کمر پد ر جان انداخته بود، در قاب دَر نمایان شد، با عجله به سمتشان رفت و به هر دو نگاه کرد.
    - سلام... چی شده؟!
    پدر جان با وجود قیافه ی درهمی که از درد به خود گرفته بود، سعی کرد لبخند بزند، دستش را از روی قفسه ی سینه اش برداشت و بالا آورد:
    - چیزی نیست دخترم، این پسره همه چی و بزرگ می کنه. بابا جان ول کن خودم می تونم راه برم!
    - شما جلوی پات و نگاه کن بابا...
    - ای بابــا...
    با کلی غرغر و بحث او را به اتاق خواب اریکا برد، اریکا نیز به داخل رفت تا تخت را آماده کند. بعد از آن محمد از اتاق بیرون آمد اما اریکا هنوز در حال احوال پرسی بود. محمد در حالی که کتش را در می آورد صدایش کرد. اریکا با معذرت خواهی از پدر جان بیرون آمد. محمد اشاره کرد که در را ببندد. اریکا در را بست، رو به روی او رفت و ایستاد. نگاه خسته اش را به اریکا دوخت:
    - امروز حالش از روزای دیگه بدتر بود، می رم داروهاش و از ماشین بیارم. اون فقط احتیاج به استراحت داره.
    می خواست برود که با صدای اریکا برگشت:
    - نمی خوای بگی چی شده؟!
    - مثل همیشه ناراحتی قلبی و تنگی نفس، این دفعه بدتر از قبل...
    سرش را پایین انداخت، انگار که دوست نداشت بیشتر از این توضیح دهد. با اخم های درهمش به اریکا نگاه کرد، بالاجبار گفت:
    - هر سال قبل و بعد از مراسم بیماریش عود می کنه، کنارش بودم، قبول نمی کرد بمونم، می گفت باید بیام پیش تو... برای همین آوردمش اینجا.
    نگاهی به سر تا پای اریکا کرد و گفت:
    - بهتره بری بخوابی، نباید هیچ سر و صدایی باشه، بعد از خوردن داروها سخت خوابش می بره.
    رویش را برگرداند که برود.
    - داروهارو خودم بهش می دم.
    محمد در حالی که می رفت برگشت و گفت:
    - لازم نیست، برو بخواب.
    با گیجی سری تکان داد و به سمت اتاقش رفت، اما هنوز چند قدم اول را برنداشته بود که با چشمانی گرد شده به اتاقش خیره شد و خیلی سریع به سمت محمد برگشت:
    - محمد!!
    محمد نیز به سرعت عکس العمل نشان داد و یک قدم به سمتش برداشت:
    - چته؟؟
    حالا روبه روی هم بودند، محمد با حرص ادامه داد:
    - چرا صدات و می بری بالا؟
    اریکا آب دهانش را به زور قورت داد و گفت:
    - تو... تو مث ِ اینکه اصلا حواست نیست!
    - منظورت چیه؟
    - مَ... من کجا باید بخوابم؟
    نگاه عاقل اندر سفیهی نثارش کرد و گفت:
    - تو بغل من!
    صورت اریکا به سرخی گرایید و با اخم سرش را پایین انداخت، محمد پوزخندی زد و ادامه داد:
    - خب معلومه، برو تو اتاق من...
    نیم نگاهی به گونه های سرخ اریکا انداخت و اضافه کرد:
    - بار اولی نیست که هم اتاقی می شیم.
    و بدون گفتن هیچ حرف دیگری به سمت در رفت. اریکا کمی سرش را بالا گرفت و زیر چشمی به او نگاه کرد، وقتی یاد حرف قبلی او افتاد چینی به بینی اش انداخت و گفت:
    - مسخره!
    بعد از کمی گیج بازی داخل اتاق رفت. مثل غریبه ها رفتار می کرد، انگار که هیچ وقت قدم به داخل این اتاق نگذاشته، نه در اولین روز و نه برای فضولی در روزهای بعد از آن، در را بست و به آن تکیه داد. در دلش آشوب بود و هیچ چیز نمی توانست آرامش کند. باید چه می کرد؟ حرف های مهرسا و نادیا را به یاد آورد و فکری در ذهنش جرقه زد. به پیراهن گشاد و بلندی که به تن داشت نگاه کرد. از در جدا شد و به سمت آینه رفت، موهای بلندش را روی شانه رها کرده بود، با نگاه کردن به آن ها دستی به موهایش کشید. بدون معطلی لباسش را درآورد و روی صندلی گذاشت. زیر آن یک تاپ سفید و نخی بر تن داشت، تاپ چسبان و بدن نمایی بود، زمانی که لباس زیر تن نمی کرد ترجیح می داد از اینگونه تاپ ها استفاده کند. شلوار پارچه ایه فیلی رنگی به پا داشت که باعث می شد کمر باریکش به خوبی به چشم بیاید، با انگشتش کمی گونه هایش را ماساژ داد تا از آن بی رنگی دربیاید. برای یک لحظه نگاهش با دو چشمان در آینه تلاقی کرد و دست از کار کشید. «داری چی کار می کنی دیوونه؟! داری خودت و برای چی یا کی آماده می کنی؟! مثلا می خوای چه اتفاقی بیفته؟! توی احمق واقعا می خوای چی کار کنی؟!» سرش را پایین انداخت، بدجور حال و هوای گریه داشت: «من فقط می خوام تلاش کنم. نمی خوام بعدا حسرت بخورم، نه! نمی خوام!» دوباره به آینه خیره شد، با وحشت لباسش که روی میز بود را در چنگ فشرد:
    - وای خدا... من می ترسم!
    بعد از دقایقی فکر و خیال مسواک زد. به ساعت نگاه کرد، ساعت 10 شب را نشان می داد، اصلا عادت نداشت به این زودی بخوابد. «یعنی محمد الان می خوابه؟!» می دانست که محمد هم بیشتر شب ها در این اتاق دیر می خوابید. بعد از نیم ساعت محمد آمد، بدون در زدن وارد شد، اولش حواسش جای دیگری بود. اما وقتی در را بست و سر بالا گرفت نگاهش روی اریکا ثابت ماند، لب های خشکش کمی از هم باز و نگاه خیره اش روی بدن اریکا بالا و پایین شد. اریکا نمی توانست بفهمد او به چه فکر می کند چون خود را مشغول ور رفتن با موهایش نشان می داد. برای یک لحظه تصمیم گرفت و نگاهش را بالا آورد و درست به چشمان گستاخ و متعجب محمد دوخت. هنوز می شد آثار گیجی و منگی را در چهره ی او دید. اما خیلی زود تغییر رویه داد، مثل همیشه یکی از ابروهایش را بالا داد و پوزخند زد:
    - خوبه، خیلی راحتی!
    در حالی که وسط اتاق ایستاده و قیافه ای شوخی به خود گرفته بود، با یک دست به در پشت سرش اشاره کرد و گفت:
    - می خوای یه بار دیگه برم و بیام تا شاید راحت تر شی؟! گمونم فرصت خوبی باشه تا اینارم دربیاری.
    اریکا که تازه پی به منظور او برده بود، گونه هایش از عصبانیت آتش گرفت و نگاهش را از او دزدید:
    - منظورت چیه؟!
    محمد نیز دست کمی از او نداشت، پره های بینی اش می لرزید اما بسیار تلاش می کرد خود را خونسرد و آرام نشان دهد. با کمی خشونت به جان دکمه های پیراهنش افتاد و گفت:
    - خودت می دونی.
    و نگاهش را به تخت دوخت و لباسش را درآورد. اریکا با عصبانیت به سمت لباسش رفت و آن را دوباره روی تاپش بر تن کرد، زیر لب گفت:
    - این اتاق خیلی گرمه.
    پشتش را به محمد کرد تا قیافه ی درهم و پشیمانش را نبیند. صدای خندان محمد را شنید:
    - گرم؟! هه... می تونی بری اتاق مهمان، اونجا بیش از اندازه سرده.
    می توانست نیشخند ِ کلام او را احساس کند. برگشت و با عصبانیت به او نگاه کرد، اما وقتی متوجه شد که او می خواهد لباسش را عوض کند خیلس سریع به بهانه ی نگاه کردن در آینه پشتش را به او کرد. حالا که بیشتر فکر می کرد و در آن موقعیت قرار گرفته بود، می دید که تحملش را ندارد، نمی تواند نقش بازی کند، نه تا وقتی که محمد با او مانند یک غریبه رفتار می کند. هر چند قسمتی از آن تقصیر خودش بود، اما رفتارهای مرتاز گونه ی محمد حسابی روی اعصابش راه می رفت و فکر درهم ریخته اش را بیش از پیش مشغول می کرد. به یاد دعوایی که با او در شرکت داشت افتاد. سعی کرد به خود بقبولاند که از او متنفر است. دندان هایش را روی هم فشرد و خود را آماده کرد.
    محمد به دستشویی رفت تا مسواک بزند. وقتی بیرون آمد اریکا را دست به سینه مقابل خود دید، با تعجب نگاهی به او کرد. اریکا موهایش را بسته و مثل قبل رها نکرده بود، از کنارش گذشت.
    - خب؟
    به سمت اریکا برگشت و ابرویش را بالا داد:
    - خب که چی؟!
    اریکا بی حوصله و عصبی با سر اشاره ای به تخت کرد و گفت:
    - کجا باید بخوابیم؟
    محمد با بی تفاوتی نگاهی به تخت کرد و دوباره خود را متوجه ی اریکا نشان داد:
    - سر جامون.
    - آها! اون وقت جای من کجاست؟
    به مبل اشاره کرد و با لبخند پر شیطنتی که نمی توانست پنهانش کند گفت:
    - روی مبل!
    دهان اریکا از تعجب باز مانده بود و اصلا نمی توانست جلوی آن همه تعجب و خشم را بگیرد، با دست هایی آویزان گفت:
    - مبل؟! هَه... هَه... ببینم اون وقت جای تو روی تخت ِ دیگه نه؟!
    محمد شانه ای بالا انداخت:
    - خب، مشخصه.
    - تو واقعا مرد متواضعی هستی! می دونستی؟!
    - بهتره بخوابی چون حوصله ی جر و بحث و ندارم.
    اریکا با چند گام بلند مقابل او قرار گرفت و در حالی که از عصبانیت به نفس نفس افتاده بود، دست به کمر سد راه او شد:
    - اگه فکر کردی مثل زنای احمق به حرفت گوش می دم و با لپای سرخ شده روی اون مبل سفت و لعنتی می خوابم باید بگم کور خوندی و می خونی! بهتره یه تغییری توی دستورات تو بدیم، من روی تخت می خوابم و تو روی اون مبل لعنتی.
    محمد نیز دست به سینه شد، با عرق گیر سفیدی که بر تن داشت هنگام دست به سینه شدن برآمدگی عضلات بازویش به خوبی نمایان می شد، اریکا نگاه از او گرفت و به جای ِ دیگری دوخت.
    - اگه خیلی ناراحتی می تونی بری بیرون و روی مبل پذیرایی بخوابی.
    برگشت و دوباره نگاهش کرد، صورتش را کمی جلو آورده بود. اریکا می توانست خنده را در چشمان او ببیند، او نیز کمی صورتش را جلو برد و گفت:
    - بیرون؟! تو هم اصلا نگران این نیستی که پدر جون من و بیرون ببینه؟! اصلا برات مهم نیست چی فکر کنه؟! ها؟!
    - نه، در حال حاضر فقط خوابیدن ِ که برام مهمه.
    اریکا در حالی که سعی می کرد جلوی خشم خود را بگیرد، با فشردن دندان هایش روی هم گفت:
    - در حال حاضر می تونی بری بمیری!
    - یواش تر!
    - یواش تر؟! اِ؟! برات مهم شد که پدر جون بدونه ما سر چی دعوا می کنیم؟!
    - بس کن اریکا... تو دفعه ی قبل هم همچین کاری کردی، روی مبل خوابیدی، بدون هیچ اعتراضی.
    - و دقیقا به خاطر همینه که نوبت شماست روی مبل بخوابید.
    - نکه تو تمام شب رو روی مبل به صبح رسوندی؟!
    - توقع نداشتی که روی اون مبل لعنتی تر از تو خوابم ببره؟!
    محمد کمی سرش را کج کرد:
    - گمونم هنوزم به چشم یه تخت خواب به من نگاه می کنی!
    اریکا با حرص جیغ خیلی کوتاهی کشید و با دست به سینه ی او فشار آورد، اما با تمام زوری که زد محمد از جایش تکان نخورد، در عوض دستش را روی دهان اریکا گذاشت:
    - سسسس... دختره ی دیوونه! می خوای بیدار بشه؟!

  4. 487 کاربر از پست hiva تشکر کرده اند .

    $~roya~$ , * sogi jOoOn * , *artist* , *ATRIN* , *Ghazal* , *GolDeN* , *Nafise.a9* , *ROJA* , *sara , *soodabeh* , *TARA* , *vooroojak* , *فرزانه* , +Neda+ , -2nya- , -Farimah- , -Nasrin- , .:aida:. , .:BlooM:. , .:~KaMeLiA~:. , .arsana. , .Baharak. , .ELHAM. , .KING. , .Mania. , .maryam. , .Monire. , 0r!ent@L G!rL , 2012 , 23252 , 88 shiva , @parisa@ , abby7 , Admin , ady25 , aflak , afrooz87 , afsaneh.m1531 , aidai , ali agha , ali_shey , alonegirl , Amirsam1 , anamana , ANNE , Anolin , architect_shima , arezo dokhtare payiz , ariany , armin.kz , arnavaz , artmisss67 , aryana25 , ASAgoli , asal , asal naz , asalkocholoo , asal_cheshmak , asam , asaman_1389 , ASEMAN SHAB , asemane nili , asemanii , asha , ashoka , Astrgirl , atish69 , Ati__377 , atousa27 , atusa miracle , AVESTA , AynAzi , Az@de , azam30 , azar1 , azima , azin4000 , azinjoon , b.maryam , baran . M , baran pr , baran2 , barane_bahari , baran_1990 , Beautiful Jasmine , beautyAsalak , behi_aquarius , behnazhmz , Behnoush , betiya , BIDAD , blue69 , brain storm , chandiny , coffee , corail , coral , delester , dokhtare khial , Donya-70 , dream07 , eglantine-m96 , elahe70 , elahem , Elen , Elhamhb , eli_naz , elna , Elnaz , elnaz 90 , elnaz a.k , eng2day , Esperichoo , Eyes Wide Shut , f.kh0511 , f1363 , faezeh88 , FAH!ME , farajoon , farizad , Farnaz , farnaz21 , Faryad Zire Ab , fatima983 , fatima_59 , fk-osh-d , fleur , ghazale49 , ghazghaz , ghooghool-barghi , ghorbani , gipsy_sepideh , gogoli , goleyakh117 , gord , gorestan man , granaz , H..GH , hamideh 7 , hana_89 , harimeshgh , hashemi_s , hasti59 , hasty 70 , helen888 , helik , hitana , hodasamin , honey-asal , honey_x , hooriya_y , hsdhsd , joghoze , kaftar , kalagh sefid , kamand17 , kanyar , katerina petrova , kathyn , khanoom-damaghoo , kiana , kibitzer girl , Kiiiiana , kimia_13662000 , king _ panther , ladysadeghi , layahashemi , leila.kh , leila_r , leili_zzz , libra272 , lili5225 , lilil , lilipoot33_68 , M mehrane , M&M_601 , m.m.m.m. , M.shasusa , mah banoo , mahana1 , mahdieh67 , mahdis23 , Mahed , mahnazmom , Mahoo , mahshid_3d , mahtab10 , makhmal_66 , mamarz , mamorin , maniiya , mansuri , MARDE_TANHA , MARIEH_73 , marmara25 , maryam.mani , maryam63279 , maryammmmmm6 , maryam_mariusz , maskari , meliika , melijooon , meno , Mina , mina_bala74 , Mino Bookworm , Miss-Mani , miss.no1.2004 , mk70 , Mo$aFeR , mojan_23 , monire_74 , motlagh , m_h_n , m_rad , M_V_P , nafas44 , nafise2 , Nahid72 , nairika , naive , najma20 , nasim jooon , nastaran b , nazgol , nazi shirazi , nazi2000 , naz_goli , nedaj , negark , NE[ )@A , nigar_403 , nili_93 , nillooo , niloofar68 , nilooii , NILOUFAR , nina86 , ninio , nita.viok , nlp16001 , noodi , oldooz bala , P@rya , paradise , parastesh_nia , pare , paris95 , parisaparisa , parnar , parnaz_19 , parshang , patrin , pegiiiiiiiii , pila pila , polymehr , priya , purija , pz4559 , Qeen , Ra$pina , raha16 , reem1368 , rina_rita14 , rizeh mizeh , rokh , roseberry , roshanak , roya62 , Roya_2010 , rozi-91 , rural girl , rytu , s.love , S@LAR & S@DRA , saabcd , saba 68 , saba_h , saba_lovly , sabra1361 , saharmn , sama 69 , samaane , saman84 , samandf , samaneh21 , samaneh60 , samiiim , samim , samira1362 , sanaz2000 , sanaz_ , sang_e_saboor , sansi , SaRa , sara-star , sarajon , saratab , sara_n , sarma1010 , sasa.shima , saya10 , sazin513 , se7en-1991 , sepide90 , serentipiti , setareh29 , setareh30 , setareh67 , setayesh73 , setosh , shadan30000 , shafiee , shalizar2 , sharmin.r , SheiTa , shili , shima_244 , shiva joon , shiva-71 , shivashiva , shtel , Silber , silverstar , sima723 , simaaaaa , sinsor , sirius , skarlet 62 , skiver , smart girl , smart.b , smaryam , smmsa , snopoy , soda 70 , soha.f , Sokout , Sokout_momtad , Sokout_shab , somy_kh , SONIA B , sparrow , sponge bob , spoorg , starter127 , stiv , suger , sulduzmarali , sydney , syhbyt , s_donia323 , Ŝάмĭ , T@n@z , TABA_13069 , talayeh , tama1011 , tanaz.68 , tannaz22 , TanNazZz , tarane , taraneh24 , TARANOMEMEHR , tara_5877 , tghyasfr , thelittleprince , Tifani Jon , tiger1978 , ti_na60 , tono , toop , Universe95 , Ushya7 , V.i.d.a , vala_hg , vampire123 , wenela , wildfire14 , winter emerald , Y.a.k.h , YALDA STAR , yas baran , yasam , yasaman71 , yasamin-73 , yasi_69 , yassii , Zahra B , zahra.h , zahra256 , zanbagh , zara14 , zarin , zebeli , zina , zizi.m , zizi26 , zohrehm64 , _Azadeh_ , _NoNasH_ , ~ELAHE~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~pArnYa~ , ~SAREH~ , ~shahrivar~ , ~shiva~ , ~Spunk!e~ , ʘZa℞ , آذردخت , آرام.د , آرشا , آليس , آنیتا , آهو , اتوسا , ارشیا90 , اسمانی , اسمون , اسوده , افتاب پنهان , افروز جون , انائل , اهنگ , باران , بازباران , باسیلیسک , بخاری , بلور , بهارجون , بی بی گل , تابتا , ترنم , حسن كچل , خانم فسقلی , خورشید خانم , رز آبی , روياي ابي , روژان , زی زی گولو , سامان63 , سسسی , سپید و سیاه , شهرناز , شکیبا.. , !arefeh , علیصدر , فاخته13 , فهیم , ققنوس98 , لمیس20 , لی لی تنها , م.م.ر , ماه سیما , مرضیه.ش , مسافر كوچولو , ملیساا , منجی , منيژه , نارنيا , نبض سکوت , نسترن65 , نسيا , نفس_20 , نماز67 , نیلوجون , نیلوفر آبی , نیلوفر دختر دریا , نیلوفر:-) , هانی عسل , هانیه12 , هدیه , هرتیک , هستی74 , ياسمن71 , پدیده , پروانه! , پهره , کریستال , گل یاس , گلدره , یاسمن , یاسمین.م , یهدا , یگانه , ღ ghazali ღ , ♣ Elvira ♣

  5. Top | #33

    مدیر بازنشسته


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    6,975
    میانگین پست در روز
    3.58
    محل سکونت
    teh
    تشکر از کاربر
    70,457
    تشکر شده 78,082 در 8,271 پست
    اندازه فونت

    Wink

    با غیض دست محمد را از روی صورتش برداشت و به سمت تخت رفت. با یک شیرجه خود را روی تخت انداخت، به حالت ستاره خوابید و تا آخرین حد دست و پاهایش را باز کرد، به طوری که جایی برای کسی نماند. محمد با تعجب در جایش ایستاده بود و به او نگاه می کرد، کمی خنده اش گرفته بود. اریکا روبه تخت و پشت به محمد داشت، در حالی که اصلا از حرکت بچگانه ی خود خجالت نمی کشید. اریکا چشمانش را بست و پلک هایش را روی هم فشرد، مانند کسی که در خواب ناز به سر می برد، با لب هایی خندان گفت:
    - من دارم می خوابم... تو هم می تونی روی این مبل یا مبل توی پذیرایی لالا کنی.
    لبخندی نمایشی ِ دیگری زد و کمی سرش را جا به جا کرد:
    - چراغارو خاموش کن...
    سرش را بلند کرد و گفت:
    - لطفا!
    و دوباره سرش را روی بالشت گذاشت و چشمانش را بست. محمد دست به سینه به او نگاه می کرد و با لب هایی بسته می خندید:
    - بچه ای هنوز...
    وقتی دید هیچ حرکت و صدایی از جانب محمد نمی آید، کمی سرش را بلند کرد و به عقب چرخاند تا او را ببیند. زمانی که لب های خندان او را مشاهده کرد، با سگرمه های درهمش لب هایش را جمع کرد و گفت:
    - پس چرا مثل منگلا اونجا وایسادی من و نگاه می کنی؟!
    بی توجه به ابروهای بالا رفته ی محمد، سرش را روی بالشت گذاشت و ادامه داد:
    - با تجاربی که تو توی این موارد داری فکر نمی کنم خیلی چیز ندیده باشی.
    صدای متعجب و خندان محمد را شنید که گفت:
    - چیز ندیده؟!
    - آره، یه جوری به من زل زدی که انگار تا حالا همچین صحنه هایی ندیدی. اون چراغ و خاموش کن تا بخوابم، بعدش می تونی هر کاری که دوست داری بکنی!
    محمد شروع به حرف زدن کرد، اریکا از نزدیک شدن صدایش متوجه شد که در حال نزدیک شدن به تخت است.
    - باور کن این اولین باریه که یه همچین صحنه های مضحکی می بینم.
    - خوش به حالت!
    قبل از آنکه بتواند چیز دیگری بگوید دستان سخت محمد را به دور مچ یکی از پاهایش حس کرد. با وجود یکه ای که خورده بود، توانست جلوی جیغ کشیدن خود را بگیرد و فقط صدای خفه ای از گلویش خارج شد. محمد با کمی خشونت پای اریکا را به سمت عقب کشید. با این حال اریکا دست بر نداشت و بیشتر به تخت چسبید. طوری که انگار می خواهد از بچه ی خود در برابر حمله ی یک گرگ محافظت کند تا آن گرگ خونخوار به تخت یا همان کودک دلبندش نرسد. محمد وقتی مقاومت او را دید خنده ای کرد و گفت:
    - بچه بازی بسه! می دونی که زورم بهت می رسه... با زبون خوش پاشو!
    اریکا سفت تر از قبل به تخت چسبید، می دانست محمد زوری نمی زند تا او را از تخت جدا کند، انگار که باعث تفریحش هم شده بود، جیغ خفه ای کشید و گفت:
    - از کی تا حالا دستای زخمت تو حکم زبون خوشت و دارن؟! ولم کن، آی... پام!
    - گفتم که... بچه بازی درنیار... یا بلند شو یا بلندت می کنم.
    یک پای اریکا به طور کامل روی هوا قرار داشت و نصفی از بدنش به دلیل کشیدن های محمد به سمت او متمایل شده بود. با فشار بیشتری که به پای او آورد صدای ناله ی اریکا بلند شد:
    - آییی... دیوونه پام شیکست!
    محمد با خنده روی تخت نشست، حالا اریکا از آن حالت ستاره ای درآمده بود، اما هنوز دستانش را چنگ در ملافه ها کرده بود و حاضر نبود جُم بخورد.
    - خودت خواستی فسقلی...
    اریکا جیغ تقریبا بلندی کشید، محمد با وحشت و بی اراده به در اتاق نگاه کرد، این در حالی بود که با یک دستش سر اریکا را روی بالشت می فشرد. حتی اجازه ی نفس کشیدن به او نمی داد چه برسد به تولید صدایی دیگر، اریکا با مشت روی تخت ضربه می زد. واقعا نمی توانست نفس بکشد و احساس خفگی می کرد. صدای کوتاهی که از بیرون آمد قطع شد، به سمت اریکا برگشت و قبل از اینکه دستش را از روی سر او بردارد با عصبانیت، در حالی که دندان هایش را روی هم می فشرد گفت:
    - دوست داری بمیری؟! پس جیغ بزن.
    تا دستش را برداشت اریکا سرش را بالا گرفت و سعی کرد نفس بگیرد. صورتش حسابی قرمز شده و چند تار مو به گونه اش چسبیده بود. با خشم روی تخت نشست و به محمد نگاه کرد:
    - دیوونه! داشتی من و خفه می کردی اون موقع می گی دوست داری بمیری؟!
    با ادا درآوردن آن هم انقدر شبیه، باعث خنده ی محمد در حین عصبانیت شد. اریکا با یک حرکت سریع سعی کرد دوباره روی تخت دراز بکشد اما محمد سریع تر و فرض تر از او بود. او را بلند کرد و هر دو دستش را از پشت گرفت و روی هم قرار داد. او را به تخت فشرد تا اریکا نتواند هیچ حرکتی بکند. کنار گوش اریکا با هیجانی که در صدا داشت گفت:
    - گوش کن فسقلی... این یه تخت دو نفره س، از اولش هم برای هر دوی ما بوده. اگه من و تو روش بخوابیم هیچ اتفاقی نمیفته. نه تا وقتی که نه من تمایلی به تو دارم و نه تو تمایلی به من، پس تو یه طرف بخواب و من هم طرف دیگه.
    بعد از روی او بلند شد، اریکا در حالی که با دست قرمز شده اش کمرش را ماساژ می داد به آرامی به سمت او برگشت.
    - واقعا که خیلی... کله پوکی! امشب دوبار نزدیک بود خفه شم!
    - سسس...
    بالاخره با کشمکشی که بین آن دو بود اریکا راضی شد که یک طرف تخت را خود اشغال کند و طرف دیگر را محمد، اما خیلی از دست محمد به دلیل حرف های آخرش دلگیر و ناراحت بود.
    پتو را کامل دور خود پیچاند، چراغ اتاق خاموش بود، به غیر از چراغ خواب که محمد عادت به روشن گذاشتن آن داشت. اریکا زیر چشمی به او که ملافه ای را روی خود می انداخت نگاه کرد و پوزخندی زد:
    - تو خودت اندازه دوتا تخت جا می گیری... هَه... آقارو.
    پشتش را به محمد کرد، نمی توانست حرف های آخر او را فراموش کند. احساس می کرد تا تلافی نکند آرام نمی گیرد. مثل اینکه عادت کرده بود انتقام هر چیزی را بگیرد. دوست داشت کاری کند که خلاف گفته ی محمد ثابت شود، دوست داشت پیروز میدان باشد. بدون اینکه متوجه باشد از روی عصبانیت و افکار پریشان زیاد، روی تخت وول می خورد. دست آخر محمد با عصبانیت روی تخت نشست و گفت:
    - می شه انقدر وول نزنی؟
    اریکا که حالا صاف خوابیده بود، نگاه متعجبی به او کرد:
    - چی؟!
    وقتی چشمان غضبناکه محمد را دید سعی کرد خود را به آن راه بزند، کمی جا به جا شد و بدون نگاه کردن به او جواب داد:
    - نه، جام عوض شده خوابم نمی بره.
    - به من چه مروبطه! نکنه توقع داری برات لالایی بخونم تا بخوابی و بذاری منم کپه ی مرگم و بذارم تا شاید فردا بتونم به جلسه ی کاریم برسم؟!
    - من به تو چی کار دارم؟!
    - دِ دائما داری وول می خوری!
    - من اینور تختم، هیچ کاری به تو ندارم. بهونه نگیر، تو کلا معلوم نیست چته! خیلی عصبی شدی...
    محمد پوزخندی زد و سعی کرد قیافه ی رنجور و عصبی اش را تغییر دهد:
    - عصبی؟! هیچ کسی نمی تونه یه شب تا صبح با تو توی یه اتاق دووم بیاره... مگه اینکه تا مرز دیوونگی پیش بره.
    - آره... هیچکسی غیر از تو که شب و روز در حسرت همین لحظه ها بودی، یادت رفته؟!
    محمد دستش را زیر سرش تکیه داد و یک وری روی تخت خوابید، لبخندی زد و گفت:
    - نکنه داری اعلام آمادگی می کنی؟!
    اریکا با چشمانی فراخ به سمت او برگشت:
    - چی؟!؟ هَه... بهتره هوس های کثیف خودت و پای من نذاری!
    - خوب اشاره ای کردی، اون چند مورد جز هوس هایی کثیف چیزی بیش نبود...، فسقلی!
    دیگر نمی توانست تاب بیاورد، با عصبانیت نشست و بالشت زیر سرش را برداشت، با تمام وجودش آن را به صورت محمد کوبید. بعد از آن مشت های کوچکش را حواله ی بدن سفت او کرد، محمد با خنده مشت های او را روی هوا گرفت. اما تقلای زیاد اریکا او را عصبانی کرد. در حالی که مچ هر دو دست اریکا را در دست گرفته بود و در دو طرف صورت او روی بالش می فشرد، او را محکم به تخت چسباند و صورت ِ خود را مقابل صورت او گرفت. خواست چیزی بگوید که نگاهش در نگاه خشمگین و سرکش اریکا قفل شد، در آن تاریکی برقی که در چشمان سرکش اریکا بود، مانند خنجری تیز شکافی از روی قلب تا زیر معده اش ایجاد کرد. نگاهش روی لب های گوشتی اریکا افتاد. اریکا هنوز با عصبانیت و درد به او که متوجه ی فشار زیاد به دستان و بدنش نبود نگاه می کرد. صدای "آی" اریکا باعث شد دیدگانش به چشمان جمع شده از درد او کشیده شود، نگاه پر از تمنای محمد باز هم در نگاه خالص اریکا غرق شد. حالا اریکا هم گیج و منگ خالی از هر دردی به او نگاه می کرد. کم کم احساس وحشت به سراغش آمد، ترس از اینکه نمی داند باید چه کار کند و نمی داند او می خواهد چه کار کند. قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید لب های داغ او را بر روی لب های خود حس کرد و چشمانش را روی هم فشرد. دندان هایش را روی هم قفل کرد، می ترسید مثل دفعه های گذشته پر از درد باشد. برای همین بی حرکت ماند، خشکش زده بود، حتی لب هایش هم حرکتی نمی کرد. کم کم شیرینیِ یک لذت عجیب در وجودش نفوذ کرد. دیگر نه از گاز گرفتن خبری بود و نه از بی حرکتی و نه از تقلا برای فرار، سعی کرد او را همراهی کند. برای یک لحظه صدای بلند "آخ" محمد را شنید و با چشمانی گرد شده خود را کنار کشید. محمد بلند شد و روی تخت نشست، در حالی که دست روی لب هایش گذاشته بود و ناله می کرد. اریکا نیز کاملا خود را کنار کشید و با وحشت به محمد خیره شد. محمد با عجله از تخت به پایین آمد، چراغ را روشن کرد و به سمت آینه رفت. با دیدن خون کمی که روی لب هایش بود سگرمه هایش درهم رفت، دستمالی برداشت و روی لب های باز از همش گذاشت، اریکا هنوز در شوک بود و نمی دانست چه کاری کرده. بعد از کمی محمد با عصبانیت به سمت او رفت، قیافه اش طوری بود که انگار از یک خواب زمستانی بیدار شده. اریکا به خوبی موقعیت را درک و خود را برای مقابله با او آماده کرد.
    - احمق! حتی از پس یه بوسیدن هم برنمیای؟!
    سری تکان داد و دوباره طرف دیگر دستمال را روی لبش گذاشت:
    - دارم فکر می کنم که وقتی مست بودی واقعا این کار و بهتر انجام می دادی!
    - ت... تو... تو که... می گفتی... هی... هیچ تمایلی نداری؟!
    - نه تا وقتی که یکی سعی کنه شوهرش و از راه به در کنه!
    - چی! هَه... هَه... این... این دیگه خیلی مسخره و احمقانه س! من با مشت و لگد می خواستم تورو...
    - نه...
    و به لباس های اریکا اشاره کرد، اریکا نگاه سریعی به لباسش کرد و دستانش را روی سینه هایش گذاشت، آب دهانش را قورت داد و گفت:
    - تو هم دروغگویی هم منحرف! هَه، تمایل نداشتت هم دیدیم!
    محمد با وجود دستمال دست از آن پوزخند زدن هایش بر نمی داشت و به هر نحوی سعی می کرد خود را بی گناه نشان دهد:
    - تو هم همچین بی تمایل نبودی!
    - تو مث یه حیوون به من حمله کردی!
    دستمال خونی را روی فرش پرت کرد، اریکا با دیدن این صحنه چینی به بینی اش انداخت.
    - حیوون! تو با آغوش باز از یه حیوون پذیرایی کردی؟!
    اریکا که احساس می کرد دارد بغضش می گیرد، با لب های برچیده گفت:
    - همش تقصیر تو بود! تو... تو...
    حرفی برای گفتن پیدا نمی کرد. با حرص بالشش را از وسط تخت برداشت و به سمت مبل رفت. بعد از دقایقی محمد نیز چراغ را خاموش کرد و در جایش دراز کشید. نیم ساعتی هیچ کدام حرکت نمی کردند و اتاق در سکوت محض بود، به غیر از صدای نفس های پر از التهاب هر دو، می دانست که محمد هنوز بیدار است. طاقت نیاورد و همانطور که پشتش به او بود پرسید:
    - بیداری؟!
    بعد از مکثی طولانی محمد با صدایی گرفته پاسخ داد:
    - چی می خوای؟
    صدای خشنش حسابی توی ذوقش زد، اما بی خیال نشد:
    - یاد... یاد یه سری از حرفات افتادم. یه بار به من گفتی... گُ... گفتی که جای دیگه... خب جای دیگه... خب منظورم اینه که...
    - خب؟!
    آب دهانش را به زور قورت داد و سعی کرد ادامه دهد:
    - یه بار دیگه هم با تو توی شرکت گیر کردم، اون موقع دیدم تمام شب رو اونجا بودی. یه بار دیگه هم به من گفتی با هیچکسی رابطه ی جدی نداشتی. من باید کدوم یکی از حرفات و باور کنم؟!
    محمد کمی سرش را به سمت او چرخاند و به اریکا که پشت به او خوابیده بود نگاه کرد، دوباره نگاهش را به روبه رو دوخت و نفس عمیقی کشید:
    - فهمیدم چی و می خوای بدونی. بهت گفته بودم، من با هیچکسی رابطه ی جدی ای نداشتم و ندارم. بعضی از شب ها اونجا می موندم، اونم برای کار...
    - شب های دیگه چی؟
    بعد از کمی مکث گفت:
    - جای دیگه ای می رفتم.
    - کجا؟
    بازدمش را با بینی بیرون داد و گفت:
    - جای بدی نیست.
    «نیست؟! این یعنی هنوزم اونجا می ره!» دوست داشت حرف او را باور کند. برایش چیز دیگری مهم نبود. نمی خواست در آن لحظه چنین فکری مثل خوره به جانش بیفتد و آزارش دهد. بدون اینکه خود بخواهد اشک هایش جاری شد و بالش ِ زیر سرش را خیس کرد. گونه اش را بر بالش فشرد و سعی کرد صدایی از گلویش خارج نشود. آخرین جمله ای که محمد گفت باعث شد دیگر ادامه ندهد.
    - حالا بگیر بخواب.
    * * * * *

    دستانش را از هم باز کرد و خمیازه کشید، پلک های پف کرده اش را که گشود متوجه ی موقعیت خود شد. سریع نشست و به اطراف نگاه کرد. روی تخت بود، تنها، هیچکسی در اتاق نبود. با عجله در جستجوی محمد به اطراف نظری انداخت، اما خبری از او نبود. مطمئن بود که دیشب روی مبل خوابش برده، حالا نمی دانست که روی تخت چه می کند؟ دستی به موهای آشفته اش کشید و به در اتاق خیره شد.
    - کار اونه؟!
    از گریه های شب گذشته چشم هایش می سوخت و سرش درد می کرد. به ساعت نگاه کرد و صدایش بلند شد:
    - خدا... دیرم شد!
    سریع از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت. بدون اینکه حواسش باشد در اتاقش را باز کرد، تازه بعد یادش آمد که دیشب پدر جان در اتاق او خوابیده. خواست در را ببندد که با دیدن اتاق خالی دست نگه داشت.
    - نیست!
    کامل داخل رفت و اطراف را کاویید، خبری از پدر جان نبود. یادش آمد که دیرش شده، بی خیال فکر های بیهوده دست و صورتش را شست و سعی کرد زودتر آماده شود تا به دانشگاه برود.
    - واقعا نمی تونست بیدارم کنه!
    یاد حرف های دیشب محمد افتاد و دوباره دلش گرفت. تلفن زنگ می زد، به این امید که محمد است و می تواند برای بیدار نکردنش سرش غرغر کند تلفن را برداشت. صدایش را بالا برد و گفت:
    - چرا بیدارم نکردی؟!
    اما صدای آشنای زنی در گوشی پیچید و باعث شد از ادامه ی حرف باز بماند:
    - الو اریکا؟ خودتی؟!
    - خاله!
    - عزیزم خودمم، چطوری عزیز دلم؟
    - سلام خاله... از کجا زنگ می زنید؟!
    - از ایران قربونت برم، چند روزی می شه برگشتم. چند بار زنگ زدم اما جواب ندادید. برات پیغام هم گذاشتم. گوشیت هم که همش خاموشه، بابات بهت نگفت بهم زنگ بزنی؟!
    یادش آمد که زنی بر روی پیغام گیر تلفن پیغام گذاشته بود و خواسته بود با او تماس بگیرد.
    - الو؟
    - الو... نه نه خاله جون، بابا چیزی نگفت!
    - وا! آخرشم می دونستم این مردک یه جوری زهر ِ خودش و می ریزه! خواستم ازش شماره ی شوهرت و بگیرم دیگه نشد، یعنی نمی تونستم می دونی که...
    - آره، شما خوبید؟ ببخشید خاله من درگیر کار و درس بودم اصلا حواسم نبود، معذرت می خوام.
    - قربونت برم، می دونم شنیدم هم کار می کنی هم درس می خونی.
    - خاله من الان باید برم دانشگاه برگشتنی از اون طرف میام پیشتون.
    - آخ! خب زودتر می گفتی دختر.
    اریکا خنده ای کرد و بعد از کمی حرف زدن تلفن را قطع کرد. از برگشت خاله اش احساس خوبی داشت، با خوشحالی که در چهره اش مشهود بود راهی دانشگاه شد.
    خوشبختانه استاد هنوز نیامده بود و این یک شانس بزرگ برای اریکا به حساب می آمد. نادیا را با چهره ای خسته و غمگین یافت. به نظر بی حوصله می آمد، این را وقتی جواب سلامش را به زور داد متوجه شد. لبخندی زد و سعی کرد سر حرف را با نادیا باز کند، اما مثل همیشه او چیزی نمی گفت و سکوت می کرد، درست برعکس روزهایی که از هیجان شادی روی پاهایش بند نبود. اریکا از اینکه شروین به دانشگاه نیامده خوشحال بود، به این فکر می کرد که دانشگاه بدون شروین و نوچه هایش چه لذت بخش است، با صدای نادیا به خود آمد و او را نگاه کرد:
    - اریک...
    اریکا یکی تای ِ ابرویش را بالا انداخت و گفت:
    - چیه؟! هر وقت می خوای از حالت آینه ی دق بودن دربیای حتما باید اسم بی چاره ی منو نصفه و نیمه کنی؟!
    - می ذاری منم دو کلوم حرف بزنم؟!
    - خب بزن!
    - دیروز این پسره زنگ زد، باهاش حرف زدم.
    - خب...
    - اون مثل همیشه بود، دیوونه...
    - من که بهت گفته بودم طرف دیوونه س...
    - نه، چرا متوجه نیستی، منظورم اینه که اصلا براش مهم نبود چجوری جلوی بچه های کلاس اسکل و ضایع ش کردم!
    - مگه تو اونو ضایع کردی؟!
    نادیا نگاه متعجبی به اریکا کرد:
    - خب پس چی کار کردم؟! قصدم همین بود دیگه...
    اریکا کلاسورش را باز کرد و شانه ای بالا انداخت:
    - به نظر من که اون خیلی هم ضایع نشد. فقط کافیه از نزدیک به پچ پچ های بچه های کلاس گوش کنی.
    نادیا بعد از لحظه ای فکر کردن، با ابروهای درهمش سری تکان داد و گفت:
    - خیلی مهم نیست.
    - آره جون خودت. والا من که دیگه از کار تو و اون مردک دیوونه سر درنمیارم. شنیده بودیم که با هم بودن شاید عشق و محبت بیاره اما نه با هم چلوندن!
    رنگ از روی نادیا پرید، سریع در جایش جابه جا و با چشمانی گرد شده به اریکا خیره شد:
    - من کی گفتم عاشق اونم؟!
    اریکا که با حرکت ناگهانی او غافلگیر شده بود، کمی خود را عقب کشید و گفت:
    - من کی تورو گفتم خنگه! منظورم همون الدنگه دیگه.
    نادیا نگاه پریشانش را از اریکا گرفت و سری به نشانه ی فهمیدن تکان داد. اریکا با اینکه نمی توانست نگاه مشکوکش را از نادیا بگیرد، برای اینکه موضوع بحث را عوض کند کمی جا به جا شد و با خوشحالی گفت:
    - حالا بی خیال اینا، بگو امروز کی زنگ زد؟
    نادیا حرکتی نکرد و اریکا ادامه داد:
    - خالم زنگ زد اونم از ایران، می خوام بعد از دانشگاه برم پیشش، یه زنگ به خونه بزن و تو هم با من بیا.
    نادیا سرش را پایین انداخت و به فکر فرو رفت:
    - نه، تو خونه کار دارم.
    - چه کاری؟
    - کار دیگه...
    اریکا متوجه شد که او نمی خواهد راجب کار یا کارهای مرموزش حرفی بزند، احتمال داد که نقشه های دیگری در سر دارد. با ورود استاد دیگر ادامه نداد، نادیا نیز در سکوت به درس دادن استاد گوش سپرد.
    * * * * *

  6. 486 کاربر از پست hiva تشکر کرده اند .

    $~roya~$ , * sogi jOoOn * , *ATRIN* , *Ghazal* , *GolDeN* , *Nafise.a9* , *ROJA* , *sara , *soodabeh* , *TARA* , *~Faezeh~* , +Neda+ , -2nya- , -Farimah- , -Nasrin- , .:aida:. , .:BlooM:. , .:~KaMeLiA~:. , .arsana. , .Baharak. , .ELHAM. , .KING. , .Mania. , .maryam. , .Monire. , 0987 , 0r!ent@L G!rL , 2012 , 23252 , 2st man khoda , 3tare , 88 shiva , ?98i , @parisa@ , abby7 , Admin , ady25 , aflak , afrooz87 , afsaneh.m1531 , ahmad_3592 , aidai , ali agha , ali_shey , alonegirl , Amirsam1 , anamana , ANNE , Anolin , architect_shima , arezo dokhtare payiz , armin.kz , arnavaz , artmisss67 , asal , asal naz , asalkocholoo , asal_aram , asal_cheshmak , asam , ASEMAN SHAB , asemane nili , asemanii , asha , ashoka , Astrgirl , atish69 , Ati__377 , atousa27 , atusa miracle , AVESTA , Az@de , azar1 , azima , azin4000 , azinjoon , b.maryam , baran . M , baran pr , baran2 , barane_bahari , baran_1990 , Beautiful Jasmine , beautyAsalak , behi_aquarius , behnazhmz , Behnoush , brain storm , CAT-WOMAN , chandiny , coffee , corail , coral , daltonha , daneshmand , delester , dokhtare khial , Donya-70 , eglantine-m96 , elahe70 , elahem , Elen , Elhamhb , eli.. , eli_naz , elle , elna , Elnaz , elnaz 90 , eng2day , Esperichoo , Eyes Wide Shut , f.kh0511 , f1363 , faezeh88 , FAH!ME , fany , farajoon , farizad , Farnaz , farnaz21 , fary , Faryad Zire Ab , fatima983 , fatima_59 , fk-osh-d , fleur , ghazghaz , gherti , ghooghool-barghi , ghorbani , gipsy_sepideh , gogoli , goleyakh117 , gord , gorestan man , granaz , H..GH , hamideh 7 , hana_89 , hany666 , harimeshgh , hashemi_s , hasti59 , hasty 70 , helen888 , helik , hitana , hodasamin , homena12 , honey-asal , honey_x , hooriya_y , hsdhsd , htamspam , Idin98i , iryane , isatis , joghoze , kaftar , kalagh sefid , kamand17 , kanyar , katerina petrova , kathyn , kayena , kiana , kibitzer girl , Kiiiiana , kimia 2008 , kimia_13662000 , king _ panther , ladysadeghi , layahashemi , leila 67 , leila.kh , leila_r , libra272 , lila90 , lili5225 , lilil , lilipoot33_68 , M&M_601 , m.m.m.m. , M.shasusa , mah banoo , mahana1 , mahdieh67 , mahdis23 , Mahed , mahnazmom , Mahoo , mahsaok , mahshid_3d , mahtab10 , makhmal_66 , mamarz , mamorin , maniiya , mansuri , MARDE_TANHA , MARIEH_73 , marmara25 , maryam.mani , maryam1 , maryam63279 , maryam_mariusz , maskari , meliika , melijooon , meno , Mina , mina_bala74 , Mino Bookworm , mishkafeh , Miss-Mani , miss.no1.2004 , Mo$aFeR , mojan_23 , monire_74 , motlagh , m_h_n , m_rad , nafas44 , nafise2 , Nahid72 , nairika , naive , najma20 , nasim jooon , nastaran b , nazgol , nazi shirazi , nazi2000 , nazy22 , naz_goli , nedaj , negark , NE[ )@A , Niayesh- 74 , niazruby , nigar_403 , nili_93 , nillooo , niloofar68 , nilooii , nina86 , ninio , nita.viok , nlp16001 , noodi , paradise , parastesh_nia , pare , paris95 , parisa.1564 , parisaparisa , parnar , parnaz_19 , parshang , patrin , pegiiiiiiiii , pila pila , polymehr , purija , Qeen , Ra$pina , raha16 , *Arefeh* , reem1368 , rina_rita14 , rizeh mizeh , rokh , roseberry , roshanak , roya62 , Roya_2010 , rozi-91 , rural girl , rytu , s.love , S@LAR & S@DRA , saba 35 , saba_h , saba_lovly , saharmn , sama 69 , samaane , saman84 , samandf , samaneh21 , samaneh60 , samiiim , samim , samira1362 , sanaz2000 , sanaZzZ , sanaz_ , sang_e_saboor , SaRa , sara-star , sarajon , saratab , sara_n , sarma1010 , sasa.shima , saya10 , sazin513 , se7en-1991 , sepide90 , serentipiti , setareh29 , setareh30 , setareh67 , setayesh73 , setosh , shafiee , shaghhayeghh , shalizar2 , sharmin.r , SheiTa , Shifteh , shili , shima_244 , shiva-71 , shivashiva , Silber , silver moon , silverstar , simaaaaa , sinsor , sirius , skarlet 62 , skiver , smart girl , smart.b , smaryam , snopoy , soda 70 , sogand.m , soha.f , Sokout , Sokout_momtad , Sokout_shab , SONIA B , sparrow , sponge bob , spoorg , starter127 , stiv , suger , sulduzmarali , sydney , syhbyt , s_donia323 , T@n@z , TABA_13069 , talayeh , tama1011 , tanaz.68 , tannaz22 , TanNazZz , tarane , taraneh24 , TARANOMEMEHR , tghyasfr , Tifani Jon , tiger1978 , ti_na60 , tono , Universe95 , UnKnOwN_Sh , Ushya7 , V.i.d.a , vampire123 , wenela , wildfire14 , winter emerald , Y.a.k.h , YALDA STAR , yas baran , yasam , yasaman71 , yasamin-73 , yasi_69 , Zahra B , zahra.h , zanbagh , zara14 , zarin , zebeli , ZeYnAb KhAnOoM , zina , zizi.m , zizi26 , zohrehm64 , _Azadeh_ , _NoNasH_ , ~ELAHE~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~pArnYa~ , ~shahrivar~ , ~shiva~ , ~Spunk!e~ , ʘZa℞ , آذردخت , آرام.د , آرنیکا , آليس , آنالين , آنیتا , آهو , اتوسا , ارشیا90 , اسمانی , اسمون , اسوده , افروز جون , امدن , اهنگ , باران , بازباران , باسیلیسک , بخاری , بلور , بلوط , بهار سرد , بهارجون , بی بی گل , تابتا , تهمتن , حدیث 69 , حسن كچل , خانم فسقلی , خورشید خانم , رز آبی , روياي ابي , روژان , زری , زلفا , زی زی گولو , سپید و سیاه , شاشا , شبنم , شهرناز , شکیبا.. , !arefeh , علیصدر , فاخته13 , فرنگيس , فهیم , ققنوس98 , لمیس20 , م.م.ر , ماجده , ماه سیما , مسافر كوچولو , ملیساا , منجی , منيژه , نارنيا , نسترن65 , نسيا , نفس_20 , نماز67 , نیلوجون , نیلوفر آبی , نیلوفر دختر دریا , نیلوفر:-) , هانی عسل , هانیه12 , هدیه , هستی74 , هوفریا , ياسمن71 , پامچال , پروانه! , پهره , کریستال , گلدره , یاسمن , یاسمین.م , یهدا , یگانه , ღ ghazali ღ

  7. Top | #34

    مدیر بازنشسته


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    6,975
    میانگین پست در روز
    3.58
    محل سکونت
    teh
    تشکر از کاربر
    70,457
    تشکر شده 78,082 در 8,271 پست
    اندازه فونت

    Wink

    زنگ را فشرد و قدمی به سمت عقب برداشت، صدای نازک خاله اش آمد:
    - بله؟
    - منم اریکا...
    بدون گفتن حرفی در باز شد و اریکا قدم به داخل گذاشت، در را بست و به آن تکیه داد. قلبش از فشار و استرس زیاد تند تند می تپید. باز هم توانسته بود تعقیب کننده ها را شناسایی کند. کار سختی بود، هر دفعه با ماشین و آدم هایی متفاوت به تعقیبش می آمدند. سرش را پایین انداخت و با خود نجوا کرد:
    - محمد که می گفت این قضیه حله...!
    جای زخم کمرش تیر کشید و سوخت.
    - اریکا!
    سر بلند کرد و خاله مریم را چند متر دور تر از خود، ایستاده بالای پله ها دید. با مشاهده ی لبخند روی چهره ی خاله اش همه چیز را فراموش کرد و با سرعت به سمت او گام برداشت. پله ها را دوتا یکی کرد و خود را در آغوش او انداخت، چشمان خیسش را بر روش شانه ی ظریفش فشرد:
    - دلم براتون تنگ شده بود، برای همتون...
    - منم همینطور عزیز دلم.
    خود را از اریکا جدا کرد و با چشمان مشتاقش چهره ی او را کاوید:
    - چقدر تغییر کردی! خانوم شدی.
    اریکا نیز به خطوط دور چشم ها و لب های او نگاه کرد و گفت:
    - با اینکه زمان زیادی نگذشته، شما هم خیلی تغییر کردین.
    - وا! یعنی تو این یک سال پیرتر شدم؟!
    - نه، هنوزم خوشگل و جوونید.
    و چشمکی زد. مریم لبخندی زد و سری تکان داد:
    - بیا تو، من ِ بی حواس و بگو همینجا وایسادم و باهات حرف می زنم.
    هر دو به داخل رفتند، اریکا از سکوت خانه تعجب کرد. برای یافتن دختر خاله هایش نگاهی به اطراف کرد اما خبری از هیچکدام نبود.
    - پس بقیه کجان؟!
    - هنوز نیومدن، یعنی شاید نیان.
    اریکا کیفش را روی مبل گذاشت و با تعجب پرسید:
    - یعنی چی نیان؟!
    مریم بدون اینکه به اریکا نگاه کند، در همان حال که به سمت آشپزخانه می رفت گفت:
    - بچه ها نمی خواستن بیان، ایرج هم به خاطر اونا موندگار شد. منم دیگه طاقت نیاوردم، پدرت که برای عروسی دعوتمون نکرد، گفتم حداقل بیام و یه سری به تو و خونه زندگی خودم بزنم. تو هم که اصلا سراغی از ما نگرفتی انگار نه انگار که یه فامیلی هم اونور داری!
    اریکا که با شنیدن این حرف ها تعجبش بیشتر شده بود، به دنبال او روان شد و گفت:
    - بابا شمارو دعوت نکرد! مگه می شه؟! خودش به من گفت که دعوت کرده اما شما نتونستید بیاید.
    - خودم می دونم اون مردک موذمار چه چیزها که بهم نبافته. شماره ی منم بهت نداده نه؟!
    بدون اینکه به اریکا اجازه ی حرف زدن بدهد ادامه داد:
    - باید به خودت می دادم، اما اون روزای آخری پیدات نمی کردم. بعدشم همه چی یهویی شد... موندم خواهرم این همه سال چطور تونسته عاشق همچین دیوی باشه و به پاش بسوزه.
    اریکا چیزی نگفت، یعنی حرفی نداشت که بزند، چشم های غمگینش را بست و سکوت کرد. خیلی دوست داشت بپرسد چرا خودتان زنگ نزدید؟ با اشاره ی مریم روی صندلی نشست. مریم فنجان قهوه را مقابل او گذاشت و پرسید:
    - هنوزم با شکر؟
    لبخند تلخی زد و سری به نشانه ی مثبت تکان داد:
    - این روزا زیاد چیزی نمی خورم، یعنی اشتها ندارم.
    - یعنی چی که چیزی نمی خورم! شدی پوست استخون، یکم به خودت برس.
    کمی به جلو خم شد و با لبخند و لحن پر هیجانی گفت:
    - خب، از همسرت چه خبر؟
    نگاه ماتش را به مریم دوخت و لب هایش را از هم باز کرد:
    - همسر!
    - وا؟! شوهرت دیگه، محمد جان.
    از لحن و لبخندی که مریم هنگام نام بردن اسم محمد به کار برد، خنده اش گرفت و نتواسنت آن را پنهان کند.
    - خوبه.
    - خوب و که می دونم خوبه، می خوام بدونم زندگی با اون چطوره؟ بالاخره اونم یه تاجریه مثل پدرت، زندگی باهاش فرقی می کنه؟! یعنی مثل پدرت که...
    - منظورتون اینه که دوسش دارم یا نه؟
    مریم پشت چشمی نازک کرد و گفت:
    - خب داری یا نه؟!
    اریکا دست پیش برد و فنجان قهوه اش را جلو کشید:
    - آره، دوسش دارم.
    مریم بیشتر به جلو خم شد و با همان هیجان پرسید:
    - خدارو شکر، حالا اون چی؟
    اریکا که کمی از قهوه اش نوشیده بود آن را به زور قورت داد و با قیافه ی بامزه ای گفت:
    - اووووه، اون که عاشقمه! به خاطر همین کلی پافشاری کرد تا قبول کردم ازدواج کنیم. وگرنه شما که میدونستید به خاطر جلوگیری از ازدواج بابا هم شده رازی به ازدواج نبودم. البته، کار بابا از این حرف ها گذشته بود. اینا همش بهوونه بود تا من و از سر خودشون وا کنن. در واقع شرط همسر آینده ش بود. خودتون که بهتر می دونین...
    مریم آه پُر حسرتی کشید و سعی کرد لبخند بزند:
    - واقعا برات خوشحالم عزیزم، حداقل با کسی زندگی می کنی که دوستش داری و عاشقته.
    اریکا پوزخندی زد و نگاهش را به میز دوخت. می دانست خاله اش به خاطر پول با ایرج خان ازدواج کرده. البته این را هم می دید که ایرج خان عاشق خاله و بچه هایش است، اما همیشه تفاوت سنی بسیار آنها موجب اختلافات زیادی می شد. با این حال تا وقتی پول بود خاله حرفی نداشت و مطمئنا ندارد.
    اریکا با مشاهده ی زندگی مریم بارها این سوال را از خود کرده بود، بعد از این همه سال مریم، ایرج خان را بیشتر دوست داشت یا پول هایش را؟ «پول، عشق و دوست داشتن میاره؟! برای من که نه... پول بابا هیچ وقت محبت منو نخرید.»
    * * * * *

    در را آرام باز کرد و سرکی به داخل خانه کشید. با دیدن چراغ های روشن به داخل آمد و متعجب اطراف را کاوید. از پایین که نگاه می کرد همه ی چراغ ها خاموش بود، اما حالا...
    در را آرام بست و چند قدم به سمت جلو برداشت، از سکوت خانه ترس بدی به جانش افتاد.
    - تا الان کجا بودی؟!
    جیغ کوتاهی کشید و دستش را روی قلبش گذاشت. محمد با چند قدم فاصله ایستاده بود، دست در جیب با اخم هایی درهم و نگاهی پرسشگر، مانند طلبکارها از او سوال می کرد.
    - محمد! ترسیدم بخدا!
    - اگه ترسیدنت تموم شد، بهتره جواب سوال منو بدی، خونه ی کی بودی؟!
    اریکا مانند همیشه کیفش را روی مبل پرت کرد و مقنعه اش را از سر درآورد، با بی حالی گفت:
    - خونه ی خال...
    مقنعه از دستش افتاد و نگاه مات و متعجبش به سمت محمد کشیده شد.
    - تو... تو از کجا می دونی خونه ی کسی رفته بودم؟!
    محمد بعد از مکثی کوتاه گفت:
    - تا این وقت شب کجا می تونستی باشی؟
    با اینکه قانع نشده بود، سری تکان داد و گفت:
    - خونه ی خالم رفته بودم، تازه برگشته.
    - و تو نباید زنگ بزنی و به من خبر بدی که خونه نمیای و کجا می ری؟!
    اریکا دست به سینه با حرص بازدمش را بیرون فرستاد و با تمسخر گفت:
    - خب، می دونی؟ صبح که از خواب بیدار شدم با تعجب از خودم پرسیدم، اوه خدای من... من روی تخت تو چی کار می کنم؟!
    و با دست به اتاقش اشاره کرد و ادامه داد:
    - بعدشم اومدم و دیدم نه خبری از همسر عزیزم هست و نه خبری از پدر جون!
    همینطور که اریکا حرف می زد محمد سری به نشانه ی دانستن تکان می داد. به نظر اریکا حرکات محمد عصبی بود.
    - از دانشگاه که می رفتم بین راه به همسر عزیزم زنگ زدم اما تلفنشون خاموش بود، خب منم گفتم حتما باز سر جلسه ی مهمی هستن، از اون جلسه ها که من توش جایی ندارم. از طرفی ما قبل از ازدواج یه شرط و شروط هایی داشتیم که هیچ وقت عملی نشد.
    هر دو دستش را از کنار روی ران هایش گذاشت و با چهره ی خسته اش شانه ای بالا انداخت و اضافه کرد:
    - همین!
    - همین؟! یعنی نمی تونستی برای من پیغام بذاری که داری میری خونه ی خاله ی تازه از سفر برگشته ت و امکان داره شب دیر بیای خونه یا حتی نیای؟!
    - اولا تو خودت هر وقت عشقت بکشه میای خونه و اصلا برات مهم نیست من، یه دختر بی دفاع، توی این آپارتمان لعنتی تنها هستم! دوماً، من خوشم نمیاد با اون منشی دماغوی تو حرف بزنم و ازش بخوام لطفا برای همسر من پیغام بذارید تا بدونه من امشب می خوام چه غلطی بکنم!
    در حالی که از عصبانیت به نفس نفس افتاده بود، به چشم های محمد خیره شد، بر خلاف قیافه ی جدی که به خود گرفته بود چشم هایش می خندید. خم شد و با غیظ مقنعه اش را برداشت و بعد به سمت کیفش رفت.
    با صدای محکم بسته شدن در اتاق، محمد نگاهش را به زمین دوخت و لبخند تلخی زد. خودش هم می دانست که جوابی جز سکوت ندارد، اگر هم جوابی داشت نمی توانست برای او بازگو کند. با قدم هایی آرام به سمت اتاق اریکا رفت و بدون اینکه در بزند آن را باز کرد. اریکا که در حال باز کردن دکمه های مانتویش بود به سمت محمد برگشت و نگاه متعجبش را به او دوخت.
    - مثل اینکه روال گذشته رو در پیش گرفتی! تازگی ها یه دری می زدی.
    محمد بی توجه به حرف او گفت:
    - پدر خواست ازت معذرت خواهی کنم، صبح من رسوندمش خونه چون خودت هم می دونی که نمی تونه دور از اونجا و خاطراتش زندگی کنه.
    این را گفت و با لبخند بامزه ای که بر لب داشت مانند اریکا در را محکم به هم کوفت. اریکا دهانش از تعجب بازمانده و خنده اش گرفته بود. دست به کمر نگاهش را به دیوار اتاق دوخت و زیر لب گفت:
    - طلبکار!
    دوباره به در خیره شد و با لبخند خسته ای که بر لب داشت زمزمه کرد:
    - همیشه منو بدهکار نشون میده.
    با یادآوری موضوعی اخم هایش درهم رفت:
    - اما از کجا می دونست من خونه ی کسی رفتم؟! می تونستم هر جایی باشم.
    سرش را بالا گرفت و نگاه مشکوکش را به در دوخت. خیلی دوست داشت از اتاق بیرون برود و حرفی بزند، اما می دانست جز بحث چیزی نصیبش نمی شود.
    بعد از گرفتن دوش روی تخت دراز کشید، کتاب درسیش را برداشت و مشغول مطالعه شد. اما چیزی از جزئیات آن نمی فهمید، تمام حواسش به حرف های خاله اش و محمد بود. با شنیدن صدای تلوزیون از فکر و خیال بیرون آمد و نگاهش را به در اتاق دوخت. لبخندی بر لب آورد و به سمت در رفت، می خواست راجب خاله اش با محمد حرف بزند، خیلی زود یادش می رفت که با او قهر است.
    روبه رویش ایستاد و تبسمی کرد. محمد در حالی که دست چپش را روی مبل گذاشته و پیشانی اش را به آن تکیه داده بود، نگاه پرسشگرش را به اریکا دوخت. اریکا بی توجه به ابروهایی بالا رفته و درهم محمد روبه رویش نشست و کتابش را روی پا گذاشت. متوجه شد در دست دیگر محمد تقویم بزرگی است. «پس چرا تلویزون و روشن کرده!»
    صدای محمد باعث شد نگاهش را از تلوزیون بگیرد:
    - چیزی شده؟
    اریکا سری به نشانه ی مثبت تکان داد، لبخندی زد و گفت:
    - آره.
    محمد صاف نشست و دستانش را از هم باز کرد تا خستگی ای در کند.
    - خب، چی شده؟
    - خاله برای چند روزی که می خواد به ویلاشون سر بزنه مارو هم دعوت کرده، می خواد از این فرصت استفاده کنه و تورو ببینه و بهتر بشناسه.
    محمد همانطور که دست هایش روی زانوانش آویزان بود، چینی به پیشانی انداخت و گفت:
    - تو چه جوابی دادی؟
    - قبول کردم.
    - بدون مشورت با من قبول کردی؟!
    لبخند به کلی از صورت اریکا محو شد، با لحن نامطمئنی زمزمه کرد:
    - من فکر می کردم جوابت مثبت باشه.
    - چرا به همچین فکری کردی؟!
    اریکا بغضش را فرو خورد و با چهره ای درهم جواب داد:
    - نمی دونم چرا یکدفعه انقدر احمق شدم و فکر کردم تو هم میای.
    محمد سرش را کج کرد، دستی به موهایش کشید و بازدم خسته اش را بیرون فرستاد. کلافگی از حرکات زیادش مشهود بود.
    - ببین اریکا، تو هم دانشگاه میری و هم سر کار...
    اریکا اجازه ی ادامه به او نداد و میان حرفش پرید:
    - باید یادآوری کنم چند روزی تعطیله، کار هم مثل اینکه یادت رفته اخراجم کردی.
    - هنوز به طور کامل کارت تموم نشده! هر وقت نیاز به رفتنت باشه از یک روز قبل بهت می گم. تو منشی هستی و من رئیس، مسئله ی زن و شوهری هم ندیده می گرفتی باید برای چند روز سر کار نیومدن از من اجازه بگیری. در ضمن... من خودم یه قرار کاری مهم دارم که احتمالا دو روزی طول میکشه. خارج از تهرانه، برای همین نمی تونیم بریم.
    اریکا برای هزارمین بار بغضش را فروخورد و از ریزش اشک هایش جلوگیری کرد. با لحن تمسخر واری گفت:
    - چه جالب! من حتی به عنوان منشی شرکت از این قرار کاری خبر نداشتم.
    بلند شد و ایستاد، سعی کرد خود را خونسرد و بی تفاوت نشان دهد.
    - خیلی خب، تو به قرار کاریت برس، منم با خالم می رم خوش گذرونی. بهتره بدونی که این قضیه به تو هیچ ربطی نداره.
    و بدون گفتن حرف دیگری به سمت اتاقش رفت. محمد به رفتن او خیره شد، دست هایش را مشت کرد و دندان هایش را روی هم فشرد تا جلوی حرف زدن خود را بگیرد.
    * * * * *

    از کنار میز اریکا گذشت در حالی که نمی توانست نگاه متعجبش را از صندلی خالی او بگیرد. تقه ای به در زد، چون جوابی نشنید در را آرام باز کرد و داخل شد. فرشاد را مقابل خود دید که دست به سینه ایستاده و به محمد نگاه می کند. با بسته شدن در فرشاد نگاهش را به مهسا دوخت، وقتی چشمان پرسشگر او را دید شانه ای بالا انداخت. نزدیکش شد و آرام پرسید:
    - چشه؟!
    فرشاد با اخم گفت:
    - نمی دونم، هم گرفته س هم حواسش اینجا نیست. اون آماده نیست مهسا، باید بهشون بگیم تا کار و عقب بندازن.
    مهسا دست راستش را بالا آورد و فرشاد را به سکوت دعوت کرد، با اخم به محمد نگاه کرد و سری تکان داد.
    - محمد؟
    با شنیدن صدای مهسا سرش را بالا گرفت و به او چشم دوخت.
    - تو کی اومدی؟
    مهسا با ناز یک تای ابرویش را بالا داد و دست به سینه شد.
    - زیاد نیست، اما از این تعجب می کنم که چطور متوجه ی ورودم نشدی!
    محمد آهی کشید و نگاهش را به پرونده ی مقابلش دوخت، عکس را از روی پرونده برداشت و با صدای گرفته ای گفت:
    - حواسم نبود.
    - حواست کجا بود؟
    با اخم سر بلند کرد و محکم پرسید:
    - بازجویی می کنی؟!
    مهسا پشت چشمی نازک کرد و با عصبانیت جواب داد:
    - نه جناب رئیس، بنده چنین جسارتی نمی کنم. اما بهتر نیست سعی کنی به جای فکر کردن به اریکا حواست و بدی به کار؟ تا وقتی اون هست مثل سگ و گربه بهم می پرید، وقتی هم که نیست به بقیه ی کارمندا می پری! حالا هم که باید تمام تمرکزت و بذاری روی این کار به چیز دیگه ای فکر می کنی.
    - تموم شد؟!
    - نه، خیلی دوست دارم بیش از این حرف بزنم، اما می دونم که تو دوست نداری.
    - پس اگه می دونی ادامه نده.
    مهسا خواست چیزی بگوید که فرشاد پیش دستی کرد و در حالی که به سمت میز محمد می رفت گفت:
    - دیدیش؟
    و کنار محمد ایستاد و خود نیز به عکس خیره شد. محمد نفس عمیقی کشید و دوباره به عکس خیره شد، وقتی خونسردی خود را پیدا کرد سری تکان داد و گفت:
    - اوهوم.
    مهسا دست به سینه به سمت آنها رفت، فرشاد در حالی که انگشتش را روی افراد در عکس حرکت می داد گفت:
    - این سلطانیه، خیلی قیافه ش مشخص نیست. عکس هم برای یک ماه پیشه، اینم توکلی، این یارو عربه هم همون شیخه هستش که راجبش حرف زده بودیم، تقریبا دست راست طرفه، اینم خود...
    محمد عکس را روی پرونده کوبید و اجازه ی ادامه به فرشاد نداد. دستی به موهایش کشید و عصبی گفت:
    - می دونم.
    فرشاد- اصلا معلوم نیست که خود ِ غلام بیاد یا نه! اما از اومدن ابی مطمئنیم...
    مهسا دستانش را روی میز گذاشت و در حالی که به سمت جلو متمایل شده بود آرام گفت:
    - محمد... اونجا باید مثل همیشه خونسردی خودت و حفظ کنی. نباید بی گدار به آب بزنیم. خیلی مهمه که اعتمادشون رو جلب کنیم.
    - می دونم.
    - خب حالا که انقدر می دونی از همین الان شروع کن و مثل همیشه اون قیافه ی بی خیال خندونت و به من نشون بده.
    محمد گوشه ی لب هایش را به طرز مسخره ای بالا داد و گفت:
    - خوب شد؟!
    مهسا سرش را پایین انداخت و اخم کرد، آهی کشید و گفت:
    - خودت بهتر می دونی .
    محمد در جایش ایستاد و گفت:
    - پس دیگه ادامه ندید و برید بیرون، می خوام کمی تنها روی این موضوع فکر کنم.
    مهسا نگاه خیره اش را به محمد دوخت بدون گفتن حرفی به سمت در رفت، قبل از اینکه از اتاق خارج شود به سمت او برگشت و در حالی که روی کلمه ی «این» تاکید می کرد؛ گفت:
    - لطفا به «این» موضوع فکر کن محمد، نه به موضوع دیگه ای.
    با اشاره ی او فرشاد نیز به دنبالش از اتاق بیرون رفت. با رفتن آنها محمد سر جایش نشست، با هر دو دستش چنگی میان موهای آشفته اش زد و سر به زیر انداخت:
    - با توچی کار کنم اریکا!
    * * * * *

  8. 478 کاربر از پست hiva تشکر کرده اند .

    $~roya~$ , * sogi jOoOn * , *artist* , *ATRIN* , *Ghazal* , *GolDeN* , *Nafise.a9* , *NaZ@NiN.B* , *ROJA* , *sara , *~Faezeh~* , +Neda+ , -2nya- , -Farimah- , -Nasrin- , .:aida:. , .:BlooM:. , .arsana. , .Baharak. , .ELHAM. , .KING. , .Mania. , .maryam. , .Monire. , 0820 , 0r!ent@L G!rL , 2012 , 23252 , 2st man khoda , 3tare , 88 shiva , ?98i , @parisa@ , abby7 , Admin , ady25 , aflak , afsaneh.m1531 , afsongar , ahmad_3592 , aidai , ali agha , ali_shey , alonegirl , Amirsam1 , anamana , ANNE , Anolin , architect_shima , arezo dokhtare payiz , aristotle , armin.kz , arnavaz , artmisss67 , arzoo12 , asal , asal naz , asalkocholoo , asal_aram , asal_cheshmak , asam , asemane nili , asemanii , asha , ashoka , Astrgirl , atish69 , Ati__377 , atousa27 , Az@de , azar1 , azima , azinjoon , b.maryam , baran pr , baran2 , Baran70 , barane_bahari , baran_1990 , Beautiful Jasmine , beautyAsalak , behi_aquarius , behnazhmz , Behnoush , betiya , BIDAD , blue1 , brain storm , chandiny , coffee , corail , coral , daltonha , darK ro0o0M , delester , dokhtare khial , Donya-70 , dordooneh , eewwqq , eglantine-m96 , elahe atash , elahe70 , elahem , Elen , Elhamhb , elhamz , eli.. , eli_naz , Elnaz , eng2day , Esperichoo , Eyes Wide Shut , f.kh0511 , f1363 , faezeh88 , FAH!ME , farajoon , fariba_hed , farizad , Farnaz , farnaz21 , Faryad Zire Ab , fatima983 , fatima_59 , fk-osh-d , fleur , ghazghaz , ghorbani , gipsy_sepideh , goleyakh117 , golgh , gord , gorestan man , granaz , H..GH , hala , hamideh 7 , hana_89 , hany666 , harimeshgh , hashemi_s , hasti59 , hasty 70 , helen888 , helik , hitana , hodasamin , homena12 , honey-asal , honey_x , hooriya_y , hsdhsd , htamspam , iryane , joghoze , kaftar , kalagh sefid , kamand17 , kanyar , katerina petrova , kathyn , katy , kayena , khanoom-damaghoo , kibitzer girl , kimia 2008 , kimia_13662000 , king _ panther , ladysadeghi , layahashemi , leila.kh , leili_zzz , lili5225 , lively , M mehrane , M&M_601 , m.m.m.m. , M.shasusa , mah banoo , mahana1 , mahdieh67 , Mahed , mahnazmom , Mahoo , mahshid_3d , mahtab10 , makhmal_66 , mamarz , mamorin , maniiya , mansuri , MARDE_TANHA , MARIEH_73 , marmar-joon , marmara25 , maryam.mani , maryam1 , maryam63279 , maryammmmmm6 , maryam_mariusz , maskari , mehrban , melijooon , meno , mikironi , mina_bala74 , Mino Bookworm , Miss-Mani , miss.no1.2004 , mk70 , Mo$aFeR , mojan_23 , monire_74 , motlagh , m_h_n , m_rad , nabat , nafas44 , nahayat007 , Nahid72 , nairika , naive , najma20 , nasim jooon , nasimepaeze , nastaran b , nazgol , nazi shirazi , nazi2000 , nazy22 , naz_goli , nedaj , negark , NE[ )@A , Niayesh- 74 , niazruby , nigar_403 , Night , nili_93 , nillooo , niloofar68 , nilooii , nina86 , ninio , nita.viok , only red , oskol , P@rya , paradise , parastesh_nia , pare , paris95 , parisa.1564 , parisaparisa , parnar , parnaz_19 , parparok , parshang , patrin , pegiiiiiiiii , persian-star , polymehr , purija , Ra$pina , rafaat , raha16 , rashin-02121 , reem1368 , rina_rita14 , rizeh mizeh , rokh , roseberry , roshanak , roya62 , Roya_2010 , rozi-91 , rural girl , rytu , s.love , S@LAR & S@DRA , saba_h , saba_lovly , sabra1361 , saharmn , sama 69 , samaane , samandf , samaneh21 , samaneh60 , samiiim , samim , samira1362 , samss , sanaz2000 , sanaz_ , SaRa , sara-star , sara5 , sarajon , saratab , sara_n , sarma1010 , sasa.shima , saya10 , sazin513 , se7en-1991 , sepide90 , serentipiti , setareh29 , setareh30 , setareh67 , setayesh73 , shafiee , shaghhayeghh , shalizar2 , shamim-27 , sharmin.r , Shifteh , shili , shiva-71 , shivashiva , shsj , shtel , Silber , silver moon , silverstar , sima723 , simaaaaa , sinsor , sirius , skarlet 62 , skiver , smart girl , smart.b , smaryam , snopoy , soda 70 , soha.f , Sokout , Sokout_momtad , Sokout_shab , somy_kh , SONIA B , sparrow , sponge bob , spoorg , starter127 , stiv , suger , sulduzmarali , sydney , syhbyt , s_donia323 , Ŝάмĭ , TABA_13069 , talayeh , tama1011 , tanaz.68 , tannaz22 , TanNazZz , tarane , taraneh24 , TARANOMEMEHR , tara_5877 , tghyasfr , Tifani Jon , tiger1978 , ti_na60 , tono , Universe95 , UnKnOwN_Sh , uranoos , V.i.d.a , vampire123 , wenela , wildfire14 , winter emerald , Y.a.k.h , YALDA STAR , yasamin-73 , yasibala , yasi_69 , yassii , Zahra B , zahra.h , zanbagh , zara14 , zarin , zina , zizi.m , zizi26 , _Azadeh_ , _NoNasH_ , ~*SaHaR*~ , ~ELAHE~ , ~Green Angel~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~pArnYa~ , ~SAREH~ , ~shahrivar~ , ~shiva~ , ~Spunk!e~ , ʘZa℞ , آذردخت , آرام.د , آرشا , آرنیکا , آزاده بانو , آسوده , آليس , آنیتا , آهو , اتوسا , ارشیا90 , اسمون , افروز جون , امدن , انائل , اهنگ , باران , بازباران , باسیلیسک , بخاری , بلور , بهارجون , بی بی گل , تابتا , ترنم , حميرا2 , خانم فسقلی , خورشید خانم , رز آبی , روياي ابي , روژان , زری , زی زی گولو , سپید و سیاه , شبنم , شهرناز , شکیبا.. , !arefeh , علیصدر , فاخته13 , فهیم , ققنوس98 , لمیس20 , م.م.ر , ماه سیما , مرضیه.ش , مسافر كوچولو , ملیساا , منجی , منيژه , نارنيا , نسترن65 , نفس_20 , نماز67 , نیلوجون , نیلوفر آبی , نیلوفر دختر دریا , نیلوفر:-) , هانیا , هانیه12 , هدیه , هوفریا , ياسمن71 , پامچال , پدیده , پريسا , پهره , کریستال , گلدره , یاسمن , یاسمین.م , یهدا , یگانه , ღ ghazali ღ

  9. Top | #35

    مدیر بازنشسته


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    6,975
    میانگین پست در روز
    3.58
    محل سکونت
    teh
    تشکر از کاربر
    70,457
    تشکر شده 78,082 در 8,271 پست
    اندازه فونت

    Wink

    با وسواس زیادی انگشت اشاره اش را بر روی میز کشید و گفت:
    - می بینی توروخدا؟! همه جارو گرد و خاک گرفته. صد دفعه به ایرج گفتم حداقل کلید و بده به این کناری ها یه آبی به گلدون های بیچاره ی من بدن. اصلا انگار نه انگار که من حرف می زنم!
    اریکا نگاه بی تفاوتی به دور تا دور سالن کرد و سری تکان داد. ناگهان مریم انگشت اشاره اش را به سمت یکی از گلدان ها نشانه گرفت و با صدای جیغ مانندی گفت:
    - وای خدا نگاه کن! گلای بی چاره ی من همشون خشک شدن!
    با لبخند اندیشید: «گلدون بی چاره... گل بیچاره؟!» سعی کرد قبل از اینکه مریم متوجه شود لبخندش را مخفی کند، موفق هم شد. مریم در حالی خیلی آرام به برگ های خشک شده دست می کشید نوچ نوچی کرد و ادامه داد:
    - خوب شد که شوهرت نیومد اینجارو اینطوری ببینه. وگرنه آبرو واسم نمی موند. اولش ناراحت شدم اما الان واقعا جای شکر و تشکر داره. خدا برام خواست!
    - سخت نگیر خاله، خیلی هم بد نیست.
    با شنیدن صدای گرفته ی اریکا به سمتش برگشت و به چهره ی غمگینش نگاه کرد. انگار که تازه متوجه ی حال گرفته ی او شده بود. لب هایش را غنچه کرد و گفت:
    - از اینکه بدون اون اومدی ناراحتی؟
    اریکا با تعجب از این سوال ناگهانی، ابروهایش را بالا داد و گفت:
    - کی؟!
    - میگم از اینکه بدون محمد جان اومدی ناراحتی نه؟
    - نه خاله...!
    - وا؟ پس از اینکه اون نتونسته باهامون بیاد ناراحتی؟
    اریکا سر به زیر انداخت و نیمچه لبخندی زد. از خودش پرسید: «حالا این با اون چه فرقی می کنه؟ مهم اینه که ناراحته، و مهمتر از اون از دست خودش بیشتر از همه ناراحته!»
    خاله قهقهه ای سر داد و به سمت اریکا رفت. او را در آغوش کشید و همانطور که لبخند روی لب هایش داشت گفت:
    - عزیز دلم...
    از اریکا جدا شد و همانطور که به چهره اش نگاه می کرد ادامه داد:
    - این همه ور دل هم بودید و با هم خوش گذروندید حالا یه دو روزی هم جدا از همسرت خوشگذرونی کن. کارایی که نمیتونی جلوی اون انجام بدی و اینجا انجام بده.
    بازوی اریکا را در دست فشرد و چینی به بینی اش انداخت:
    - با خاله که هستی بد نمیگذره دیگه.
    اریکا به ساده دلی خاله اش خندید و سکوت کرد. خیلی سریع از اریکا جدا شد و به سمت مبل های پذیرایی رفت. در حالی که ملافه ها را جمع می کرد، با اشاره به آشپزخانه گفت:
    - تا من اینا رو جمع می کنم تو برو یه چایی دم کن. یادمه که توی کابینت همه چی گذاشته بودم.
    چشمی گفت و با سری افتاده به سمت آشپزخانه رفت.
    شب در حالی که کنار مریم خوابیده بود، در جستجوی نشانی از مادر پیراهن او را بو می کشید.
    * * * * *

    احساس سرگیجه و تهوع داشت. به اطرافیان خود نگاه کرد و پوزخندی از روی تاسف زد. برای چندمین بار از خودش پرسید در آن هیاهو به دنبال چیست؟! با دیدن سینی ای که مقابلش گرفته شد، گره ی سختی میان ابروانش افتاد. یک دستش را از جیب شلوارش درآورد و سینی پر از جام های شراب را کنار زد. آرام ولی محکم گفت:
    - نه.
    با مشاهده ی این صحنه، مهسا در حالی که گوشه ی لباس یکسره اش را با دست گرفته بود تا زیر کفش های پاشنه بلندش نرود، با قدم هایی بلند به سمت محمد رفت. قبل از اینکه به او برسد دو جام از روی میز برداشت. یکی را به طرف محمد گرفت و با لبخندی مصنوعی گفت:
    - چرا برنداشتی؟
    محمد در حالی که دستانش در جیب شلوارش بود، نگاهی گذرا به جام ها کرد و بی تفاوت پاسخ داد:
    - وقتی می بینی برنداشتم برای چی دوباره بهم تعارف می کنی؟
    - احمق نشو! باید بخوری.
    - ببرش اونور، حوصله ندارم.
    مهسا از خشم لب هایش را روی هم فشرد. هر دو جام را بر روی میز کوبید. در حالی که سعی می کرد خونسردی خود را حفظ کند سرش را به محمد نزدیک کرد و آرام گفت:
    - می خوای همه ی نقشه ها رو به باد بدی! بهت گفته بودم نباید اونو وارد این ماجرا کنیم. بدون اون هم می تونستی. فقط خودت و گرفتار کردی!
    محمد که احساس خفگی می کرد، چانه اش را بالا داد و کمی با کرواتش ور رفت. از میان دندان های بهم فشرده اش گفت:
    - اگه به گند کاری کشیده بشه میرم بیرون. حوصله ی اون قرعه کشی های مسخرشونو ندارم. همینطوری دهنای گشاد و بوگندوشون داره حالم و بهم میزنه.
    مهسا سری از روی تاسف تکان داد. روی از محمد گرفت تا برود، اما با دیدن مهمانان تازه رسیده سریع به سمت محمد برگشت و دست روی شانه اش گذاشت.
    - محمد!
    با شنیدن صدای لرزان مهسا به چشم های مضطرب او خیره شد:
    - چی شده؟
    - نگاه کن، خودشه!
    رد نگاهش را گرفت و به او رسید. با دیدن ابراهیم اخم هایش درهم رفت و عضلات فکش منقبض شد. مهسا پوزخندی زد و به تمسخر گفت:
    - رزیتارو نگاه کن. واقعا که خوب آویزونیه این دختر! البته باید بگم هنوز به پدرش نمی رسه.
    و با سر اشاره ای به چهره ی خندان توکلی کرد. محمد نگاه تیزش را به آن مرد دوخت. بی اراده دست پیش برد و جام را برداشت. مهسا که از گوشه ی چشم حرکات محمد را می پایید، با دیدن عذابی که او می کشید دست روی شانه اش گذاشت و زمزمه کرد:
    - مواظب باش محمد، اینا خیلی تیزن. سلطانی انگشت کوچیکشون بود. اینا...
    خیلی آرام شانه اش را از زیر دست مهسا کنار کشید. این کارش باعث شد که او جمله اش را ناتمام بگذارد.
    - می دونم به چی فکر می کنی.
    محمد بدون اینکه به او نگاه کند آرام پرسید:
    - به چی فکر می کنم؟
    - به اریکا و پدرش...
    با شنیدن این حرف سرش را پایین انداخت و به جام خیره شد. مثل همیشه مهسا درست حدس زده بود. با همان لحن قبلی گفت:
    - اریکا بی گناهه.
    مهسا پوزخندی زد، یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:
    - اون اوایل هم اینجوری فکر می کردی؟!
    دندان هایش را روی هم فشرد و جواب داد:
    - نه، اگه اینجوری فکر می کردم هیچ وقت باهاش ازدواج نمی کردم. خودت خوب می دونی چی دارم می گم.
    با مشاهده ی افرادی که نزدیک می شدند، مهسا صاف در جایش ایستاد و لبخندی مصنوعی زد:
    - الان وقت این حرف ها نیست، دارن میان این طرف.
    محمد سرش را بالا گرفت و به آن ها چشم دوخت. برایش عذاب آور بود که مقابل آن جمع قیافه ای خونسرد به خود بگیرد. چرا عادت نمی کرد؟
    * * * * *

    بعد از سه روز به خانه بازمی گشت. احساس خوبی داشت. با تمام وجود احساس می کرد دل بی قرارش برای محمد تنگ شده. با اینکه از دست بی توجهی هایش دلگیر بود اما نمی توانست احساس دلتنگی اش را سرکوب کند. تمام مدتی را که همراه خاله مریم در ویلا می گذراند گوش به زنگ بود تا شاید محمد زنگ زده یا اس ام اسی بدهد.
    مریم ماشین را نگه داشت. خودش نیز پیاده شد و به اریکا کمک کرد. هر چه از او خواست بالا نیامد و گفت که باید به خانه برود.
    با قدم هایی بلند به سمت آپارتمان رفت. به نگهبان سلام کرد و برایش سری تکان داد.
    می خواست غافلگیرش کند. در را باز کرد و وارد شد:
    - سلام.
    لبخند زد و به اطراف نگاه کرد. مطمئناً که آن قرار کاری و مرموز محمد تمام شده، پس باید خانه باشد. بار دیگر صدای لرزانش را بالا برد:
    - سلام! محمد؟!
    به طرف اتاق او رفت و با انگشت اشاره اش چند تقه ای به دَر زد. زمانی که جوابی نیامد در را آرام باز کرد و داخل شد. با دیدن اتاق خالی او زیر لب با خود زمزمه کرد:
    - نیست!
    چهره ی درهمش را به میز کار او دوخت. قطره اشکی از گوشه ی چشمش به پایین سُر خورد. دستش را مانند بچه ها مشت کرد تا اشک هایش را پاک کند. در حالی که نمی توانست جلوی گریه ی خود را بگیرد با صدای بغض دارش نالید:
    - حداقل می تونستی منتظرم باشی!
    صدای های های گریه اش فضای خانه را پُر کرد. از اتاق بیرون رفت. کیفش را برداشت و نگاهی به تلفن همراهش کرد.
    - حتی یه زنگ هم نزده، همه ی تماس ها برای آرینه!
    دوباره بغضش گرفت. روی مبل ولو شد و نالید:
    - احمق... من احمقم! اگه احمق نبودم اصلا به تو عوضی فکر نمی کردم.
    نتوانست جلوی خود را بگیرد. غرورش مانع میشد، اما بالاخره خواسته ی دلش بر غرورش پیروز گشت. اس ام اسی برای محمد فرستاد و منتظر جواب ماند. می خواست ببیند کجاست؟ هر چه منتظر ماند خبری نشد. بی حوصله گوشی را روی مبل پرت کرد و به سمت اتاقش رفت تا دوش بگیرد.
    * * * * *

    محمد از خانه ی پدرش بیرون آمد و به سمت ماشین حرکت کرد. با صدای تلفن همراهش آن را از جیب درآورد و به صفحه ی نمایشگرش خیره شد. یک اس ام اس از طرف اریکا: «سلام. در چه حالی؟»
    لبخندی زد، گوشی را در جیبش گذاشت و سویچ را درآورد. حدس زد که اریکا رسیده و می خواهد بداند خودش کجاست. با عجله راند تا هر چه زودتر به خانه برسد. موهایش را بالا زد و چشم های تب دارش را به روبه رو دوخت. از این احساس دلتنگی خوشش نمی آمد، سرعت ماشین را کم کرد.
    * * * * *
    اریکا بعد از دوش گرفتن موهای خیسش را شانه کرد و بدون خشک کردن حوله ای دورش پیچید. روی تخت ولو شد و گوشی اش را در دست گرفت.
    - واقعا که! حداقل می تونی جواب اِس منو بدی.
    برای فرار از فکر کردن به محمد، به نادیا زنگ زد و تا قدری با او حرف بزند. صدای شاد او را که شنید کمی خوشحال شد، حداقل حال نادیا خوب بود. از جایش برخاست و نگاهی به تلفن همراهش که روی تخت بود کرد. لب هایش را روی هم فشرد و زیر لب گفت:
    - برو بمیر...
    از اتاق بیرون رفت. روی مبل نشست و تلوزیون را روشن کرد. چند شبکه را بالا و پایین کرد تا خیلی زود بی حوصله شد.
    - نگاه کن، هر جا می زنی دارن حرف می زنن! یا اخبار و یا وراجی! هیچی نداره بعد میگن چرا ماهواره؟!
    کنترل دستگاه را برداشت و آن را روشن کرد. شبکه ها را بالا و پایین کرد و با عصبانیت کنترل را روی مبل انداخت:
    - اینم که همش تبلیغ! اینور تبلیغ اونور تبلیغ، پنج دقیقه فیلم پنجاه ساعت تبلیغ، توی شو تبلیغ توی فیلم تبلیغ... اَه! منم که دیوونه شدم و دارم با خودم حرف می زنم!
    با عصبانیت از جایش بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت. پارچ آب را از یخچال درآورد و روی سنگ اُپن گذاشت. به دنبال لیوانش چشم چرخاند و آن را گوشه ی سنگ دید. لیوان را پُر کرد و جلوی دهانش گرفت، اما شنیدن صدای در آپارتمان باعث شد همانطور بی حرکت بماند.
    محمد وسط اتاق ایستاد. نگاهش روی دَر اتاق اریکا ثابت ماند. انگار که نگاه خیره ی اریکا را حس کرده باشد، برگشت و دیدگانش را به چشم های مبهوت او دوخت. اریکا همانطور که لیوان آب را جلوی صورتش نگه داشته بود، پشت سر هم چند بار پلک زد. محمد با لبخند روبه رویش قرار گرفت. یکی این طرف سنگ و دیگری آن طرف ایستاده بود.
    - موش زبونتو خورده؟... چرا ماتت برده؟
    اریکا لیوان پر از آب را پایین آورد و چشمان تنگ شده اش را روی اجزای چهره خندان محمد لغزاند. سعی کرد هر چه عصبانیت و بدوبیراه در وجودش دارد به چشم هایش منتقل کند. محمد لبخندی زد و دست هایش را به سنگ تکیه داد.
    - نمی خوای ازم استقبال کنی؟
    بالاخره صدایش درآمد:
    - من باید از تو استقبال کنم! تو چی؟ اینطوری از من استقبال می کنی؟!
    محمد خواست چیزی بگوید که اریکا کل محتویات ِ لیوان را به صورتش پاشید. محمد حرکتی نکرد و فقط چشم هایش را بست. اریکا لیوان را روی سنگ کوبید و به اثر هنری خود نگاه کرد. محمد دستی به چشم ها و ابروهای خیسش کشید. چهره اش بیانگر هیچ حالتی نبود. اریکا پوزخندی زد و با عصبانیت از آشپزخانه خارج شد. چند قدمی برنداشته بود که محمد مچ دستش را گرفت و او را به سمت خود کشید. صورت هایشان مقابل هم قرار گرفت. می توانست قطره های آبی که از کناره ی ِ صورت محمد به زیر چانه اش سُر می خورد را ببیند.
    - چت شده؟
    اریکا با عصبانیت دستش را کنار کشید و به تمسخر گفت:
    - هیچی! ازت استقبال کردم!
    محمد با دست به صورت و لباس خیس ِ خود اشاره کرد و با تعجب گفت:
    - اینطوری؟!
    - چیه؟ نکنه توقع داشتی از دور بپرم تو بغلت و ماچت کنم! لابد بعدشم بگم به خونه خوش اومدی شوهر عزیزم!
    محمد خواست دوباره مچ دست اریکا را بگیرد که او قدمی به سمت عقب برداشت و با صدایی بلند گفت:
    - به من دست نزنی ها! اگه دست بزنی جیغ می کشم...
    محمد حرکتی نکرد و به چشم های او که حالا از اشک برق می زد خیره شد. یک قطره اشک از گوشه ی چشم اریکا به پایین سُر خورد. نگاه خیره اش را از محمد گرفت. اشکش را پاک کرد و با صدای ِ پُر بغضش ادامه داد:
    - حتی یه زنگ نزدی ببینی مُردم یا زنده! حتما بازم سرت به کار عزیزت گرم بود و وقت کار دیگه ای و نداشتی.
    صدایش را بالا برد و ادامه داد:
    - حتی برای ظاهرسازی جلوی خاله یه زنگ نزدی... یه اِس ندادی!
    به هق هق افتاده بود و این را دوست نداشت. دستش را جلوی دهانش گرفت و با عجله به اتاقش رفت. قبل از اینکه محمد بتواند کاری کند دَر اتاقش را قفل کرد. محمد پشت دَر ایستاد و چند ضربه به آن زد .
    - پس مشکلت اینه که چرا جلوی خاله جانت آبرو داری نکردم!!
    نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
    - خیلی خب، این دَر و باز کن تا برات توضیح بدم.
    اریکا با صدای تو دماغی اش از پشت دَر جواب داد:
    - لازم نکرده برای من توضیح بدی. بهتره که بری برای خاله توضیح بدی. نه اصلا بهتره بری به کار عزیزت برسی، این خیلی مهمتر و بهتره!
    محمد یک دستش را روی دَر گذاشت و سرش را به آن تکیه داد:
    - پس از همینجا می گم. اگه زنگ نزدم یا هر چیز دیگه ای، فکر کردم تو اینطوری راحت تری. فقط می خواستم توی این چند روز راحت باشی و بهت خوش بگذره.بدون هیچ مزاحمتی...
    - لازم نکرده به فکر راحتی من باشی. تو فقط به فکر کار و راحتی خودت باش. دیگه هم نمی خوام چیزی بشنوم.
    از روی لجبازی دست هایش را روی گوش هایش گذاشت. محمد بی خیال ادامه ی این بحث، بعد از مکثی طولانی به اتاقش رفت و در را محکم بهم کوبید.
    اریکا مثل همیشه چند ساعتی اشک ریخت تا شاید قلب شکسته اش آرام گیرد.
    سحرگاه بود که تلفن همراهش به صدا درآمد. بدون نگاه کردن به شماره جواب داد، طبق معمول آرین بود.
    با بی حوصلگی جوابش را داد و خواست تلفن را قطع کند. اما وقتی آرین خبر از رسیدن موقعیتی که منتظرش بودند را داد، اریکا مات و متحیر منتظر ادامه ی حرف هایش شد.
    بعد از قطع تماس تا صبح خوابش نبرد و روی تخت غلت زد.
    * * * * *

    همانطور گیج و منگ کارهایش را کرد تا به دانشگاه برود. محمد را که در هال دید رنگ از رویش پرید. به خیال خودش زودتر بیدار شده بود که بدون دیدن محمد برود. می ترسید، می ترسید از اینکه با دیدن چشم ها و قیافه اش بو ببرد که چه در سر دارد. دلتنگش بود، دلتنگ حرف زدن حتی بحث کردن با او!
    محمد لبخند زد و در حالی که با عجله کتش را تن می کرد به سویش آمد:
    - صبح بخیر، می رسونمت.
    قهر را بهانه کرد و نگاه مستاصلش را از او دزدید. در حالی که با عجله به سمت دَر می رفت زیر لب گفت:
    - نه، با ماشین خودم می رم.
    قبل از اینکه دَر را باز کند محمد خود را به او رساند و دستش را روی دَر گذاشت. اریکا همانطور که سرش را پایین انداخته بود، آب دهانش را به زور قورت داد:
    - برو کنار می خوام رد شَم.
    می دانست محمد منتظر است تا او سرش را بالا بگیرد و به چشم هایش نگاه کند. مدتی که گذشت و خبر از کنار رفتن محمد نشد، بالاجبار سرش را بالا گرفت و در تله ی نگاه او گیر افتاد. محمد محکم اما با ملایمت گفت:
    - گفتم که... می رسونمت.
    تاب نگاه بی قرار او را نداشت. این نگاه عجیب چنگ بر دلش می زد و پریشانی احوالش را بیشتر می کرد. چشم هایش را به زمین دوخت. لب های خشکش را از هم باز کرد تا چیزی بگوید، اما محمد پیش دستی کرد و گفت:
    - مثل بچه ها قهر می کنی فقط چون توی چند روز گذشته به خاطر آبرو داری جلوی خاله ت حالی ازت نپرسیدم؟! خودت چی، اصلا برات مهم بود من کجام و چه کار می کنم یا چه آدم هایی دور و برم هستن؟
    با گفتن جمله ی آخر باعث شد اریکا با کنجکاوی و شَک نگاهش کند. «منظورش چیه؟!» محمد با دیدن اخم ِ روی پیشانی اریکا لبخندی به چهره نشاند و در همان حال که در را باز می کرد گفت:
    - تو ماشین منتظرتم.
    و رفت و اریکا را با هزار سوال بی جواب تنها گذاشت. در حالی که حرصش را با فشردن ناخن هایش بر کف دستش خالی می کرد زیر لب گفت:
    - فقط می خواد ذهن منو درگیر این مزخرفات کنه. خوشش میاد حرص بخورم!
    بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن با خود رضایت داد و سوار ماشین محمد شد. آن هم صندلی عقب، این کارش باعث شد لبخند از روی لب های محمد برود و چینی به پیشانی بلندش بیندازد. از آینه ی جلو به اریکا نگاه کرد و ناراضی گفت:
    - چرا عقب نشستی؟
    در حالی که از پنجره به بیرون چشم دوخته بود جواب داد:
    - راحتم.
    - اما من ناراحتم.
    کلافه به محمد نگاه کرد و با لحنی خصمانه گفت:
    - من باید راحت باشم که هستم، تو از چی ناراحتی؟
    - توقع نداری که به چشم یه راننده نگام کنن؟
    اریکا بعد از مکثی کوتاه، پشت چشمی نازک کرد و از ماشین پیاده شد. در جلو را باز کرد و نشست، در جایش جا به جا شد و گفت:
    - خوبه؟
    - عالیه!
    - پس لطفا اگه اوامر جنابعالی تموم شده راه بیفتید!
    محمد ابرویی بالا انداخت و ماشین را روشن کرد، با لحن کِش داری گفت:
    - چـَــشــم!
    بین راه متوجه شد که محمد گاهی وقت ها به حلقه ی دستش نگاه می کند و لبخند می زند. اریکا دستش را مشت کرد و نگاه ملتهبش را به بیرون دوخت. احساس می کرد که در این چند روز دوری اتفاقی افتاده، چون محمد عوض شده بود و بی قراری از نگاه و حرکاتش مشهود بود.
    از ماشین پیاده و کنار پنجره خم شد:
    - ممنون و خداحافظ.
    محمد لبخند کجی زد و سری تکان داد. با اینکه تعجب کرده بود خود را نباخت، نگاه سردی به محمد کرد و از ماشین دور شد. «مردشوره این رفتارهای چندگانه ت و ببرن!»
    سرش پایین بود و با خود غرغر می کرد:
    - حقته که باهات قهر باشم و نیام، هیچ وقت هم صندلی جلو نشینم. اون شرکتت هم روی سرت خراب کنم.
    سر که بلند کرد متوجه ی چشم های خیره ی بعضی از دانشجوهای دختر و پسر شد. به عقب برگشت و دید محمد هنوز نرفته و دارد نگاهش می کند. زمانی که متوجه ی نگاه اریکا شد دستی بلند کرد و رفت. نتوانست جلوی ِ لبخند ِ بی قرارش را بگیرد.
    این بار در دانشگاه همه چیز برعکس بود، اریکا درخود فرو رفته و عصبی بود و نادیا شاد و سرحال پرحرفی می کرد. حرف های جدید و تازه ای از عقاید برادر و پدرش زد. نادیا به پدرش لقب خشک مقدس می داد. پدر نادیا آدم خیلی مذهبی ای نبود، اما عقاید خاص خودش را داشت و با غرور روی آنها پافشاری می کرد. برادر نادیا، نادر، مخلاف سرسخت آن عقاید بود. همین مخالفت باعث شد که نه تنها جلوی پدرش بلکه جلوی نظام کشورش بایستد. او همیشه رتبه های اول را از آن خود می کرد، در دانشگاه بین دانشجوها حرف اول را می زد. با وجود هوش سرشار و امکانات کم، دستاوردهای زیادی توسط خودش دانشجوهای دیگر به بار آورد. اما دانشگاه و دولت آن زمان، امکانات و خرج لازم را در اختیار آنها قرار نمی دادند. همین باعث شد که او عضو گروه های مخالف شود. کم کم عقایدش سف و سخت تر شد و به صورت علنی مخالفت خود با نظام و انقلاب را اعلام کرد. به تبلیغ می پرداخت و سعی می کرد دیگر دانشجویان را نیز با خود همراه کند. آخر سر هم به دلیل حرف های رک و بی پرده ای که می زد، مجبور شد تا از وطن خود بگریزد. بر خلاف پدرش، نادیا مادرش را خیلی دوست داشت. می گفت او شعار میانه روی نمی دهد و واقعا به آن عمل می کند. حالا نادر یک پناهنده بود و نادیا با غرور از او تعریف می کرد. اریکا از طرفی به نادر حق می داد و از طرف دیگر چون در جریان کامل نبود نمی توانست قضاوت کند. اما به نظرش این درست نبود که یک جوان نتواند عقاید مخالف خود را آزادانه بیان کند و بعد از بیان بی پرده ی این عقاید مجبور به گریز از وطن شود. از نظر او این اصلا منصفانه نبود.

    شب باز هم آرین زنگ زد و قول قرارها را یادآوری و تنظیم کرد. محمد که آمد با او راجع به دعوت از خاله حرف زد. بعد از همانگی قرار شد فردا خاله مریم را برای شام دعوت کنند. چهره ی محمد خسته و عصبی به نظر می رسید. دوست داشت کنارش بنشیند از او بپرسد مشکلش چیست؟ چه چیزی باعث شده که اینقدر بهم بریزد؟ اما محمد فرصتی نداد و به بهانه ی سر درد به اتاقش رفت.
    * * * * *

    چرخی زد و دور تا دور دفتر را بررسی کرد. خبری از دوربین نبود. می دانست مهسا اجازه ی جاسازی دوربین های مداربسته را به محمد نداده است. خودش برای اریکا تعریف کرده بود که از این کار آن هم در دفتر خود و بیخ گوشش متنفر است. او دوست داشت در اتاق کاری خود آزاد و راحت باشد. خدا خدا می کرد که در انبار هم خبری از دوربین نباشد. برای اینکه مطمئن شود مهسا راست می گوید لازم بود تا نگاهی به دفتر او بیندازد. بهانه ای جور کرد و برای حرف زدن با مهسا به دفترش رفت. حالا که برای او کاری پیش آمده و از دفتر خارج شده، بهترین فرصت برای اریکا بود. بارها در ذهنش مرور کرده و بارها به خود گفته بود از این کار متنفر است. اما چاره ای جز این نداشت. یک راه حل بود. آن هم حرف زدن با محمد، اما به چه قیمتی؟ «به قیمت از دست دادنش!» آهی کشید و بی خیال افکار بیهوده نگاه دیگری به اطراف کرد. نشانی از دوربین یا دوربین های مداربسته نبود. به سمت کیف مهسا که روی میز بود رفت و نگاه جزئی به داخل آن انداخت. با صدای در سریع دست به سینه ایستاد و از همان کنار میز نگاهش را به مهسا دوخت. کارت را زیر شال، دور گردن مهسا دید. مهسا لبخندی زد و در را بست:
    - حوصله ات سر رفت؟
    اریکا با رنگ و رویی پریده لبخندی مصنوعی زد و چیزی نگفت. مهسا همانطور با قدم هایی نرم و آهسته نزدیک می شد، ادامه داد:
    - فعلا که صدای محمد دراومده و کارت داره.
    اریکا بی توجه به حرف های مهسا سری تکان داد و موهایش را از زیر شال عقب راند.
    - خب، پس من برم ببینم چی کار داره.
    - کجا؟ ما هنوز حرف نزدیم!
    - نه دیگه محمد...
    - اما تو می خواستی با من حرف بزنی. اوه بی خیال دختر، نگران اون نباش.
    اریکا خنده ی دیگری تحویل مهسا داد و در حالی که به سمت در می رفت؛ گفت:
    - نه، برم بهتره.
    مهسا لب هایش را جمع کرد و شانه ای بالا انداخت:
    - هر جور مایلی!
    اریکا برای فرار از نگاه کنجکاو او به سرعت از اتاق خارج شد. با قدم هایی بلند به سمت بخش مدیریت می رفت که فرشاد را در راهرو دید. به پرونده ای که در دست داشت چشم دوخته و آن را مطالعه می کرد. با شنیدن صدای قدم های اریکا سرش را بالا گرفت و نگاهش را به او دوخت. لبخندی زد و پرسشگرانه گفت:
    - مهسا تو دفترشه؟
    اریکا با اخم سری به نشانه ی مثبت تکان داد. فرشاد خنده ای کرد و از کنار اریکا گذشت. «ای کاش میشد راجب این پسره به محمد اخطار بدم!» داخل اتاق که شد در نگاه اول محمد را با قیافه ای سرخ شده از غضب و ابروهایی درهم دید. اما وقتی اریکا با قیافه ی مظلومی که به خود گرفته بود پرسید:
    - کاری داشتی؟!
    حالت های چهره ی محمد به سرعت تغییر کرد. نگاهش غمگین شد و رنگش پرید. این تغییرات در چهره ی او به وضوح مشخص بود. منتظر جواب محمد ماند. اما او چیزی نگفت و همانطور با چشم های غمگینش خیره به اریکا نگاه کرد، تا اینکه صدای زنگ تلفن باعث شد اریکا از دفتر خارج شود و به سمت میزش برود. پشت میز نشست و تلفن را برداشت:
    - شرکت تجا...
    قبل از اینکه بتواند جمله اش را کامل کند صدای توکلی در گوشی پیچید:
    - توکلی هستم. باید با محمد حرف بزنم.
    اریکا دندان هایش را روی هم فشرد تا از فشار خشم خود جلوگیری کند و حرف دردسرسازی نزند. آب دهانش را به زور قورت داد و با صدای گرفته ای گفت:
    - بله، چند لحظه...
    بعد از شنیدن زنگ تلفن و سپس صدای محمد از داخل دفتر، نگاهش را از دَر گرفت و به میز ِ زیر ِ دستش دوخت. چند دقیقه ی بعد مریم زنگ زد و راجع به قرار آن روز با هم حرف زدند. محمد هم هیچ اشاره ای به کاری که داشت نکرد و چیزی نگفت.
    آن روز همه چیز عجیب بود. رفتارهای محمد و مهسا، صدای عصبی و لرزان خاله از پشت تلفن، معنی این ها را نمی فهمید!
    بعد از شرکت زودتر از تمام شدن وقت کاری به خانه رفت تا همه چیز را آماده کند. در واقع این پیشنهاد خود محمد بود. اریکا نیز اولش با تعجب و بعد با خوشحالی این پیشنهاد را پذیرفت. با ورود خاله هر دو مثل همیشه مجبور به نقش بازی کردن شدند. البته این بار یک تفاوتی با بازی های قبل داشت. وقتی محمد به اریکا نزدیک می شد و دست دور گردنش می انداخت، یا به هر طریقی سعی می کرد نقش یک همسر مهربان و عاشق پیشه را بازی کند، اریکا نه تنها مانند گذشته خشمگین و عصبانی نمی شد، بلکه از بازی در نقش مقابل او لذت می برد. هر چند که خود بازی نمی کرد. باز هم متوجه ی نگاه ها و رفتارهای غیر عادی آن ها شد. اولش تصور کرد از فکر و خیال های زیاد دچار توهم و اشتباه شده، اما تقریبا مطمئن شده بود که همه مسئله ای را از او پنهان می کنند. محمد رفتار خشک و بدی با مریم داشت، به نظر می رسید از این زن خوشش نمی آید.
    با رفتن مریم سعی کرد با محمد حرف بزند، اما او خیلی عصبی و ناراحت به نظر می رسید. بی توجه به چهره ی کنجکاو ِ اریکا، شب بخیری گفت و به اتاقش رفت.
    * * * * *

    چند شب می شد که خوب نخوابیده بود، با قیافه ای درهم و پف کرده به دانشگاه رفت. نادیا را در حال نوشتن مطلبی یافت. کنارش نشست و سرش را روی میز گذاشت. نادیا به سمت او برگشت و لبخند زد:
    - هی... چته؟ دیشب خوب نخوابیدی؟!
    چشم هایش را آرام باز کرد. اما با احساس سوزش دوباره آنها را بست. سر سنگینش را از روی میز برداشت و در حالی که با دستانش پلک هایش را می مالید گفت:
    - نه، هم مهمون داشتیم هم خوابم نمی برد.
    - چه بد! آخه می دونی... کلی خبرهای باحال و دست اول برات داشتم.
    اریکا با عجله به سمت نادیا چرخید و چشمان تنگ شده اش را به او دوخت:
    - چی؟
    نادیا با شیطنت شانه ای بالا انداخت و خود را مشغول نوشتن نشان داد:
    - خب دیگه، مربوط میشه به طرف.
    - طرف؟ منظورت... حالا چرا انقدر شنگول؟
    نادیا به سمتش برگشت:
    - نترس خوشحالی من به خاطر اون نیست به خاطر خودمه.
    و خیلی ناگهانی اضافه کرد:
    - می خوام از ایران برم.
    - چی؟! می خوای چه غلطی بکنی!
    - گفتم که، از ایران برم.
    اریکا که با شنیدن این حرف خواب از سرش پریده بود، کامل به سمت نادیا چرخید و سعی کرد کل قضیه را از زیر زبان او بیرون بکشد:
    - چرا؟ یعنی... چطوری؟ با کی؟ تنهایی می خوای بری؟ اصلا... کجا؟
    - چه خبرته؟ صبر کن بابا! می خوام برم پیش داداش... راجع به اون بهت گفته بودم. می خوام از این کشور برم. قرار شده نامزد کنم در غیر این صورت نه پولش و دارم نه اینکه پدرم این اجازه رو بهم میده و کُلاً اجازه ی خروج ندارم. کارای دعوت نامه ردیف شده و کارای عقد مونده...
    سرش را پایین انداخت و تبسم غمگینی به چهره ی خسته اش نشاند، ادامه داد:
    - راستش... این پیشنهاد اون بود. اولش کلی جیغ و داد کردم و بهش گفتم انقدر تو زندگی من سرک نکش و دخالت نکن. اون تقریبا از همه چی زندگی من می دونه. میدونی که مشکلات من قبل از اون هم زیاد بود. اونم میدونه خیلی این در و اون در زدم تا برم پیش نادر، پیشنهاد نامزدیش و قبول کردم. این یه شانسه! با اون از مرز خارج می شم و میرم پیش نادر...
    - بعدش چی؟
    - بعدش! هیچی، نامزدی و بهم می زنم و پیش داداشم می مونم. اون وضعش اونجا حسابی خوبه، همونجا ادامه ی تحصیل می دم و از زندگی لذت می برم.
    - به همین سادگی؟!
    - کجای کاری؟ از اینم ساده تر!
    به لبخند روی لب های نادیا خیره شد.
    - خب نظرت چیه؟
    اریکا پوزخندی زد و گفت:
    - نظر من! برای چی از من نظر می خوای؟ تو تصمیمت و گرفتی حتما تا الان کارات هم ردیف کردی و آخر سر اومدی به من می گی چه غلطی داری می کنی! مطمئنم اگه نظرم و بگم تو بازم کار خودت و می کنی.
    - آره کار خودم و می کنم چون دوست دارم از اینجا برم. برام مهم نیست با کی، اما باهاش می رم. من اینجا هیچ آینده ای ندارم جز بحث و جدل و تو سری هایی که باید از پدرم بخورم. خب خسته شدم!
    - پس پدر و مادرت چی؟
    نادیا دندان قروچه ای کرد و سرش را پایین انداخت. سعی کرد خود را بی تفاوت نشان دهد:
    - شاید بعدا مامان هم آوردم پیش خودم. با این حال می دونم که هیچ وقت قبول نمی کنه. اون بابارو با همون اخلاق خشکش دوست داره.
    مدتی نگاه غمگینش را به پایین دوخت اما انگار چیزی را به یاد آورده باشد با هیجان به سمت اریکا چرخید:
    - بذار یه چیز خفنی و برات تعریف کنم. یادته روزای اول این پسره به تو خیلی پیله کرده بود و گیر می داد؟ ظاهرا طرف از تو خوشش میومده که اینجانب باعث می شم حسابی آب روغن قاتی کنه، اونم با دخالت های بی جا یا همون به جای خودم. بعدشم که خودت بهتر می دونی، کار هر روزمون شد دعوا تا جایی که قضیه خیلی حیثیتی شد و پای کلی چشم درمیون بود. یعنی برای من اینطوری بود. اما اون کاری کرد که چشما ندیدن و...
    به چشم های تنگ شده از نفرت نادیا خیره شد و بهتر دید که چیزی نگوید. چه می توانست بگوید؟ تا الان هر چه گفته بود تاثیری در نادیا نداشت و او کار خودش را می کرد. حتی با آن دزدیده شدن چند ساعته! برای او رفتن از ایران و به برادرش پیوستن بیشتر از هر مسئله ی دیگری مهم بود.
    * * * * *

    از امروز و از تمام ثانیه هایش متنفر بود. از اینکه از خواب بیدار شود و از تخت پایین بیاید، آماده به سمت شرکت براند و وقتی به میز خود رسید با تلفن همراهش یک تک زنگ به آرین بزند. از اینکه با ورود محمد سرش را پایین بیندازد و به کارکنان و کارمندان دیگر صبح بخیر بگوید. از همه ی این ها متنفر بود.
    با دیدن مهسا نگاه هراسانش را به پایین دوخت و لبخندی مصنوعی تحویلش داد. مهسا همیشه سه ساعت دیرتر از کارکنان دیگر می آمد، درست لحظه ای که رئیس شرکت تجاری نوین از راه رسید و اریکا او را به داخل اتاق کنفرانس راهنمایی کرد. وقتی بیرون آمد مهسا رسیده بود و از مهمانان سوال می کرد. جواب سوالاتش را بدون نگاه کردن به او داد. با دور شدن مهسا دست در جیب کرد و تلفن همراهش را بیرن آورد. با دست های لرزانش دکمه را فشرد و تک زنگ دیگری به آرین زد.
    چند ثانیه ای بیشتر نگذشته بود که سروکله ی آرین پیدا شد. روبه رویش ایستاد و لبخند پیروزی بر لب نشاند. آنقدر ناگهانی آمد که اریکا را نیز متعجب کرد. با اشاره ی چشم هایش به اریکا فهماند که وقتش است. چشمکی زد و آرام گفت:
    - آماده ای دیگه؟!
    اریکا در حاکی که خودکار را در دستانش می فشرد با نگاهی متعجب و رنگی پریده پرسید:
    - چی؟!
    آرین بدون اینکه چیزی بگوید محتویات میز را با یک دست روی زمین ریخت و فریاد زد:
    - گفتم همین الان باید ببینمش.
    اریکا سرش را پایین انداخت و یک دستش را روی یکی از گوش هایش گذاشت. صدای فریاد آرین در سرش می پیچید. آرین بدون گفتن هیچ حرف دیگری به سمت دَر رفت. آن را به شدت باز کرد و داخل شد. حالا نوبت اریکا بود. می دانست که باید عجله کند. نگاهش را به دوربین مقابلش دوخت. در آن لحظه که آرین وارد شد طوری ایستاد که مانع دید دوربین به روی اریکا شود. صدای داد و بیداد داخل دفتر را می شیند. با عجله و قدم هایی لرزان به سمت دفتر مهسا دوید. بدون دَر زدن آن را باز کرد و با تعجب مهسا را در حال تجدید آرایش دید. مهسا که قیافه ی رنگ پریده و چهره ی پریشان اریکا را مشاهده کرد، دست از کار کشید و از روی صندلی بلند شد:
    - چی شده اریکا؟
    اریکا در حالی که نفس نفس میزد نگاهش را از کیف مهسا گرفت و بریده بریده گفت:
    - آرین... رفت تو...
    همین چند کلمه کافی بود تا مهسا با قیافه ای نگران و قدم هایی بلند از اتاق خارج شود. حالا اریکا تنها، مات و بلاتکلیف در جای خود ایستاده بود و به کیف مهسا نگاه می کرد. آب دهانش را به زور قورت داد و با پاهای ناتوانش به سمت میز حرکت کرد. لحظه ای صبر کرد، نفس عمیقی کشید و کیف مهسا را گشت.
    - نیست!
    این را گفت و نگاه وحشت زده اش را به دَر دوخت. سعی کرد به یاد بیاورد مهسا قبل از خروج از دَر کارت را به گردن داشته یا نه، مطمئن شد که او کارتی به گردن نداشت. بار دیگر کیف را گشت، اثری از کارت نبود. با ناامیدی روی صندلی ولو شد. همان لحظه چشمش به کارت مهسا افتاد که روی میز بود. به سمت جلو خیز برداشت تا دستانش به آن برسد. کارت را بالا گرفت و با لبخند به آن نگاه کرد.
    - خودشه!
    هدف درست مقابل چشم هایش قرار داشت و از آن غافل شده بود. شانس آورد که مهسا کارت را با خود نبرده است. قبل از اینکه مهسا برگردد یا کسی بیاید از دفتر کار او خارج شد و به سمت بخش مدیریت به راه افتاد. رزیتا را دید که از پله ها پایین می آید. در راه به هم برخوردند. رزیتا نگاه تند و تیزش را از اریکا گرفت، همانطور مغرور و به ظاهر بی توجه به راه خود ادامه داد.
    نزدیک دفتر که رسید صدای داد و بی داد آرین را می شنید:
    - تو که انقدر ادعا داری چطور می تونی شریک یکی دیگه رو تور کنی؟! کجای این کار تو حرفه ایه؟!
    صدای محمد بی حوصله و عصبی بلند شد:
    - بس کن آرین، فرشاد گفتم این و با خودت ببر بیرون.
    - ولم کن فرشاد...
    وقتی رزیتا داخل اتاق شد و در را نیمه باز گذاشت، اریکا توانست از لای دَر نیمه باز داخل اتاق را ببیند. آرین خودش را از دستان فرشاد رها کرد و فریاد زد:
    - لیاقت یه همچین احمق هایی همینه.
    چهره ی مهمان محمد که خونسرد روی صندلی نشسته و با خودنویس گران قیمتش روی میز ضرب گرفته بود، به سرخی گرایید. سرش را آرام بالا گرفت و با غضب به آرین خیره شد. محمد با قدم هایی بلند خود را به آرین رساند و در همان حال گفت:
    - تا بیشتر از این به اوضاع خودت گند نزدی برو بیرون.
    - چون دارم راستش و میگم اینجوری بهم ریختید دیگه، آره؟!
    بالاخره صدای مهمان که مرد میانسالی بود درآمد:
    - آقای احدی بهتره به پسرعموتون بگید مواظب حرف زدنشون باشن. من وقتی برای ناراحت شدن ندارم. اونم ناراحتی بابت شنیدن یه مشت اراجیف از زبان یک دیوانه!
    نگاه حقارت باری به آرین کرد و سری تکان داد:
    - و بهتره هر چه زودتر بندازینش بیرون.
    همان نگاه کافی بود تا آرین دوباره به خروش بیاید:
    - لیاقت توی آشغال شراکت با همیناس، تو...
    مرد از جایش بلند شد و با عصبانیت به میان حرف آرین پرید:
    - حرف دهنت و بفهم بچه! من از اول هم به تو اون شریکت گفته بودم تا مطمئن نباشم کاری نمی کنم. از اون آقا تعجب می کنم که چطور با یه الف بچه کار می کنه! الان که تو رو اینطوری می بینم خیلی خوشحالم که چنین تصمیمی گرفتم.
    آرین از دست فرشاد در رفت و یک خیز بلند به سمت آن مرد برداشت. اما قبل از اینکه مشتش بر صورت مرد فرود بیاید، مرد قوی هیکلی که همراه مهمان میانسال بود مقابل آرین قرار گرفت و مشت او را در هوا قاپید. صدای جیغ و داد مهسا و رزیتا که سعی می کرد خود را قاتی ماجرا کند بالا رفت. دست دیگر مرد قوی هیکل (که از نظر اریکا شباهت زیادی به بادیگاردها داشت) بالا رفت و روی صورت آرین پایین آمد و او را به سمت دیگری پرت کرد. اریکا دست هایش را مقابل چشم هایش گرفت تا این صحنه را نبیند. اما صدای داد و بیداد محمد را شنید. چشمانش را باز کرد و با تعجب دید که فرشاد محمد را گرفته تا به سمت آن مرد حمله نکند. مهسا هم سعی داشت آنها را از دفتر خارج کند. ظاهرا از پرحرفی و فضولی های رزیتا نیز ناراحت بود چون با فریادی که بر سر او کشید باعث شد رزیتا عبوسانه سکوت کند و بعد با خشم از دفتر بیرون بیاید.
    حرف هایی که از دهان محمد خارج می شد باعث حیرت و تعجب اریکا بود. محمد داد می زد و می خواست آن دو مرد هر چه زودتر از شرکت خارج شوند. ناراحت بود که چرا جلوی چشمانش دست روی همخونش بلند کرده اند! اریکا احساس خودش را نسبت به این حرف ها نمی فهمید. احساساتی ما بین ترس، تعجب و درماندگی بر روحش چنگ می زد. آن دو مرد از اتاق خارج شدند. فرشاد آرین را بزور روی صندلی نشاند و به دنبال آن دو مرد از اتاق بیرون رفت. مهسا مقابل آرین ایستاد و سری از روی تاسف تکان داد:
    - تو آدم بشو نیستی نه؟!
    آرین با نفرت نگاهی به سرتا پای مهسا کرد و به طعنه گفت:
    - تو هم هنوز برای خیلی ها یه رازی! اما برای من نه.
    در تمام مدت بدن اریکا مثل بید می لرزید. دست هایش را روی سینه می فشرد. چون می خواست از وجود کارت، در جیب پیراهنی که زیر مانتوی خود پوشیده بود مطمئن شود.
    اریکا که دید مهسا می خواهد از اتاق بیرون بیاید، پشت میز قرار گرفت و خود را مشغول جمع و جور کردن نشان داد. متوجه ی مکثی که مهسا هنگام عبور از جلوی میز کرد شد، اما به روی خودش نیاورد.
    اتاق مدیریت خالی شد. به غیر از محمد و آرین کسی در اتاق نبود. اریکا داخل شد و به دستور محمد جعبه ی کمک های اولیه را روی میز گذاشت. سرش پایین بود و به هیچکدام نگاه نمی کرد. محمد از روی صندلی بلند شد و ایستاد. جعبه را مقابل خود کشید و با صدای گرفته اش گفت:
    - مهسا کجاست؟
    اریکا کمی این پا و آن پا کرد و پاسخ داد:
    - گمونم رفت دنبال آقای نوین.
    محمد پوزخندی زد و به طرف آرین رفت. آرین سرش را به سمت مخالف چرخاند و خواست از جا بلند شود که محمد با کف هر دو دستش محکم او را روی مبل نشاند.
    - بشین، اگه به خاطر عمو نبود همینجا استخونای گردنت و خرد می کردم تا دیگه هوس خرابکاری به سرت نزنه...
    آرین در حالی که با دستش گونه ی ورم کرده اش را لمس می کرد لبخند کجی زد و گفت:
    - نمی خواد زحمت بکشی، استخون گونه شکست کافیه.
    محمد هر دو دستش را دو طرف دسته های مبل گذاشت و به سمت آرین خم شد، در حالی که لحن خشنش به نجوایی تهدید آمیز شبیه بود؛ گفت:
    - برای چی اومدی اینجا؟ من و مثل خودت احمق فرض نکن آرین! تو به سختی شراکت با اینارو از دست ندادی که بخوای اینطوری به دست بیاری. درواقع تو هیچ تلاشی نکردی. به من بگو چی توی سرته؟
    قلب اریکا با شدت زیادی به در و دیوار سینه اش می کوفت. بدون اینکه متوجه باشد سریع به حرف آمد و گفت:
    - من... برم بیرون؟
    محمد سرش را کمی چرخاند و به اریکا نگاه کرد. اریکا به سرعت سرش را پایین انداخت، چون تاب و تحمل نگاه پر از طعنه ی محمد را نداشت. محمد سری تکان داد و در حالی که صاف می ایستاد، آرام گفت:
    - برو، به مهسا هم بگو بیاد کارش دارم.
    آرین سریع از جایش بلند شد:
    - باید برم.
    محمد ابرویی بالا انداخت و با لبخند معناداری گفت:
    - کجا؟! بشین، هستیم در خدمتت.
    اریکا که دیگر بیش از این تحمل نگاه و حرف های بودار محمد را نداشت، از اتاق بیرون زد و پشت میز خود قرار گرفت. مانند کسی که از هوایی آلوده به هوایی تازه رسیده، نفس عمیقی کشید و به آرامی سر بر روی میز گذاشت.
    * * * * *

    صدای ویبره ی تلفن همراهش حسابی توی سرش بود. سر از روی فرمان برداشت و به تلفن همراهش که روی داشبرد بود نگاه کرد. می دانست آرین است، دکمه را فشرد و منتظر شد تا او حرف بزند:
    - الو؟ اریکا؟
    - بگو...
    - کارت که همراهته؟
    - آره.
    - خب می دونی که باید چی کار کنی؟
    - برای همینه که توی ماشین منتظر نشستم.
    - کیفت و جا گذاشتی که اگه مشکلی پیش اومد بهونه ای داشته باشی؟!
    - آره.
    - نیم ساعت دیگه نگهبان عوض میشه و نگهبان شب میاد. اون موقع برو...
    بالاخره صدای اریکا از بی تفاوتی درآمد و با ترس پرسید:
    - مطمئنی که باهاش هماهنگ کردی؟
    - آره، گفته تا وقتی کسی نباشه منم چیزی نمی بینم و صدایی نمی شنوم. اما اگه کسی سر برسه هیچی به گردن نمی گیره.
    - از من که اسم نبردی؟
    - نه بابا!
    - مطمئنی به غیر از اون یه نگهبان کسی دیگه ای اونجا نیست؟
    - اونا که اینجوری گفتن!
    - واقعا چرا حالا که همه چی روبه راه خودت نمیری؟ چرا؟؟
    - نمیشه. چندتا دلیل دارم. مهمترینش اینه که می خوام خودت با چشمایِ خودت واقعیت و ببینی. دوربین ِ جیبی همراهته؟
    - آره...
    اریکا دست سردش را روی پیشانی داغش گذاشت تا قدری از آن التهاب کم کند.
    از راهی که آمده سخت پیشمان بود. اما دیگر نمی شد برگشت، باید تا آخر می رفت و آرین را سر جایش می نشاند. به این فکر کرد که آرین نه تنها برای خودش بلکه برای محمد هم تهدید ِ کمی نیست. او با حرف های مسخره و اراجیفی که بهم می بافت سعی داشت تا چهره ی تجاری شرکت را خراب کند، این برای محمد خوب نبود. آنقدر در فکر و خیال غوطه ور بود که متوجه ی گذشت زمان نشد. با صدای اس ام اسی که برایش آمد به تلفن همراهش نگاه کرد، از طرف آرین بود: «وقتشه»
    با همان التهابی که در وجود خود حس می کرد، از ماشین پیاده شد و به سمت دَر پشتی شرکت رفت، دَر باز بود. پاهایش از استرس می لرزید. در سالن خبری از دو نگهبان نبود. مطمئن شد که نگهبان طبق قول و قرار سر آن یکی را گرم کرده است. دوربین های آن قسمت نیز خاموش بود.
    از راهرو گذشت و به سمت ِ دَر انبار رفت. کارت را با فشار زیادی داخل شیار کشید و منتظر ماند، اما دَر باز نشد. دوباره این کار را تکرار کرد. «ای کاش گوشیم و میاوردم حداقل ازش سوال می کردم!» آب دهانش را به زور قورت داد و قدمی به سمت عقب برداشت. احساس تنگی نفس می کرد. دست به سمت گلویش برد. «آخه چرا خود لعنتیش این کار و نکرد! خدایا دارم دیوونه می شم!» با عصبانیت بار دیگر کارت را بدون فشار داخل شیار کشید. صدایی آمد و بعد از آن دَر تقی کرد و باز شد. بعد از اینکه توانست کمی به اعصاب خود مسلط شود با فشار کمی در را تا نیمه باز کرد. با ورودش میتوانست بسته های کوچک و بزرگ را در جای جای انبار ببیند. آهسته آهسته قدم برداشت و پشت بسته های بزرگی که جلوی دید آن طرف انبار را گرفته بود ایستاد. آرام نشست و دور تا دور سقف انباری را از نظر گذراند. «این اطراف که دوربینی نیست.» در حالی که کمی خم شده بود به سمت جلو قدم برداشت. سرش را خم کرد و از گوشه ی بسته ها نگاهی به آن طرف انباری کرد. چیز زیادی مشخص نبود. در آن تاریکی نمی توانست به خوبی ببیند. آن طرف انبار هم غیر از تعداد کمی جعبه های عظیم و غول پیکر چیز دیگری به چشم نمی خورد. از پشت سر راه باریکی وجود داشت که دو طرفش را بسته های بزرگی که روی هم قرار داشتند پوشانده بودند. سعی کرد به هیچ کدام دست نزند. در آن راه باریک کار دشوار و سختی بود. خدا را شکر کرد که لاغر است. تقریبا به بسته های عظیم ِ چوبی رسید. قبل از اینکه به سمتشان برود متوجه ی نور قرمز رنگی شد که در قسمتی از سقف انبار به گردش در می آمد. نور ریز و دایره مانندی بود. با عجله روی زمین نشست و پشت جعبه ها در همان راه باریک قرار گرفت. مطمئن شد آن نور ِ لیزری ِ قرمز رنگ، دوربین مداربسته است که به گردش در می آید. در دل خدا خدا کرد که دوربین از او فیلمی نگرفته باشد. نفس عمیقی کشید و نگاه دزدکی دیگری به آن طرف کرد. چطوری میتوانست خودش را به آن جعبه های غول پیکر چوبی برساند؟ حتی اگر به آنها می رسید بدون اینکه دوربین بتواند از او فیلمی بگیرد چطور میتوانست در ِ آن جعبه ها را باز کند؟ درمانده و مستأصل روی زمین نشست و زانوانش را داخل شکم جمع کرد. «فکر کرده همه چی راحته، می دونست چه گندیه و منو فرستاد. خودش و راحت کرد. احمق! اصلا شاید نقشه کشیده منو خراب کنه! خدایا...» در فکر و خیال بود که با شنیدن صدای قدم هایی از سمت مخالف چشمانش گرد شد و با ترس به بسته ها چسبید. نفس هایش از ترس به شماره افتاده بود و سینه اش با شتاب بالا و پایین می شد. «اینا دیگه کین؟ چرا نگهبان راجب اینا چیزی نگفته؟ شاید گفته... اما چرا آرین نگفت! اون که یه چیز ِ دیگه گفت!» آنها آنقدر نزدیک شده بودند که اگر اریکا صدایی ایجاد می کرد، حتما متوجه ی حضور او می شدند. حتی اگر می خواست حرکتی کند توانش را نداشت. همانجا ایستاد و در حالی که مثل بید می لرزید به سخنان آن دو مرد گوش سپرد.
    - ببین همین جعبه هاس. اون طرفی ها هیچی توش نیست.
    صدای پسر جوانی آمد که در جواب گفت:
    - این یکی از همه زخیم تر و بزرگ تره.
    صدای خنده ی مرد دیگر بلند شد:
    - اون تو جنس بیشتری هم جا می گیره.
    - ولی پسر عجب مُخین، چطوری لای این چوب موبا جاسازی می کنن؟ حتی یه شیار هم معلوم نی!
    - اگه قرار بود توی احمق ببینی که کارمون و کارشون تموم بود! اونم با این همه بازرسی که میندازن به جون انبار... این میخ ها رو ببین، تنها راهش همینه. کسی به این جعبه ها کاری نداره. بوی چوب ِ تازهِ همه رو گیج می کنه پسر!
    - همیشه از آقْ فرشاد سوال میکردم اما جواب نمی گرفتم. وای پسر حتی فکر کردن بهش هم خمارم می کنه!
    سرش را نزدیک یکی از جعبه ها کرد و بو کشید:
    - جووون! بوی کوکائین و حس می کنم.
    صدای خنده ی مرد دیگر بلند شد و در انباری طویل و خالی پیچید.
    اریکا مات و بی حرکت در جای خود ایستاده و با دهان ِ نیمه باز و چشم های مات زده اش به بسته های روبه رویی خیره شده بود. نمی توانست باور کند! به نظرش آن دو دزدانی بودند که با خیالی باطل امید به دزدی از انبار داشتند. اما آنها اسم فرشاد را آوردند! شاید هم تمام اینها نقشه های آرین و فرشاد بود تا محمد را خراب کنند؟ شاید این دو نفر و چند تن از کارکنان دیگر، از تجارت محمد به نفع خود سوء استفاده میکنند؟ به خودش لعنت فرستاد که چرا تا به حال در مورد فرشاد با محمد حرف نزده. اما همیشه می ترسید، چون مطمئنا او هم چیزهایی برای گفتن داشت. هزاران هزار شاید دیگر در ذهنش نقش بست تا بی گناهی محمد را همان موقع و در همان مکان، پیش ذهن خود و گوش هایش ثابت کند. آن دو مرد هنوز هم داشتند حرف می زدند و می خندیدند. با صدای قدم های آهسته ی آنها که درست پشت جعبه ها به طرف دَر می رفتند، اریکا به خود آمد و دست از فکر و خیال برداشت. باید قبل از اینکه آن دو به در نیمه باز برسند خود را به در برساند و از انبار خارج شود.
    خم شد و با کمی فاصله از جعبه ها با قدم های ریز و پشت سرهم به راه افتاد. زمانی که به آخر باریکه رسید باز هم خم شد و نگاهی به اطراف کرد. با چند قدم بلند خود را به دَر رساند و به آرامی آن را بست. «باید کارت و بذارم سر جاش!» با این فکر از راهرویی که انبار و شرکت را به هم ربط می داد گذشت و به سمت سالن رفت. از هیچکس خبری نبود. نمی توانست از آسانسور استفاده کند. از پله ها بالا رفت، بخش بایگانی را رد کرد تا به مدیریت رسید. راهروی تاریک را در حالی که یک دستش روی دیوار بود طی کرد. همه ی دوربین ها خاموش بود. نگهبان چطوری می خواست خاموشی دوربین ها را توجیه کند؟ مثل همیشه در اتاق مهسا باز بود. با وجود حفظ بودن کتاب قطور قانون، مهسا از انجام دادن بیشتر قوانین شرکت سر باز می زد. با عجله کارت را روی میز گذاشت. خواست از در خارج شود اما لحظه ی آخر برگشت و تصمیم گرفت کارت را روی زمین پرت کند. اول کارت را تمیز کرد. سپس چشم هایش را بست و به آرامی و در ظاهر تصادفی کارت را به گوشه ای از اتاق پرت کرد.
    * * * * *

    در خیابان های شهر تهران میراند بدون اینکه توجه ای به ماشین های دیگر داشته باشد. فقط دوست داشت هر چه زودتر به منزل خاله مریم برسد و بخوابد. دوست داشت بخوابد و وقتی از خواب بیدار شد به این اطمینان برسد که هر چیزی که دیده و شنیده فقط یک خواب بوده. برای چندمین بار همراهش زنگ خورد. بهتر دید که همانجا جواب آرین را بدهد تا در خانه مجبور نباشد با او حرف بزند.
    - بله؟
    - چرا جواب نمیدی!
    - دارم رانندگی می کنم.
    - دیدی؟ عکس گرفتی؟
    - آره.
    - خب؟
    - خب که چی؟
    - خب چی دیدی؟!
    آب دهانش را به زور قورت داد:
    - هیچی.
    - هیچی؟! یعنی چی که هیچی! مگه می شه؟
    - حالا که شده. خوشبختانه توی اون انبار لعنتی هیچ چیز گندی برای اینکه تورو خوشحال کنه وجود نداشت.
    آرین قدری سکوت کرد و با لحن ناباوری زمزمه کرد:
    - مطمئنی؟! همه جارو گشتی؟!
    اریکا خدا را شکر کرد که آرین فقط منتظر دیده هایش است نه شنیده ها، نفس بی حوصله ی دیگری کشید و قاطع گفت:
    - هیچی ندیدم.
    - یعنی هیچ جنسی اونجا نبود؟!
    با ترس پرسید:
    - جنس؟!
    - بابا... منظورم یه بسته، یا جعبه ای... یه همچین چیزی!
    اریکا نفس راحتی کشید و سعی کرد بغضش را فرو خورد:
    - نه انبار خیلی خلوت بود. می تونستی به جای من خودت این کار و بکنی و مطمئن بشی که هیچ چیزی برای دیدن وجود نداره. چرا بهم نگفته بودی که توی انبار دو نفر نگهبانی میدن؟
    - چی؟! باور کن خودمم نمی دونستم!
    - تو هیچی ندونی و من و وارد این بازی کنی؟! داری دروغ می گی!
    به سر چهارراه نگاه کرد:
    - من می خوام قطع کنم، دیگه رسیدم.
    و بدون آنکه منتظر کلامی از جانب آرین باشد تماس را قطع کرد و تلفن همراهش را به گوشه ای انداخت. همان موقع صدای ِ دوباره ی تلفن همراهش بلند شد. می دانست خاله هم نگرانش شده. با سرعت ِ بیشتری راند تا هر چه زودتر به خانه برسد.
    * * * * *

    ماشین را مقابل خانه پارک کرد و زنگ را فشرد. دَر خیلی سریع باز شد و اریکا با قدم هایی لرزان به داخل حیاط رفت. در را که بست و برگشت مریم را دید که با عجله به سمت او می آید:
    - هیچ معلوم هست کجایی دختر؟ کلی به گوشیت زنگ زدم ولی جواب ندادی.
    روبه روی اریکا قرار گرفت و رنگ پریده ی او را از نظر گذراند:
    - چت شده عزیزم؟ چرا انقدر رنگت پریده!
    اریکا سرش را پایین انداخت و زمزمه کرد:
    - چیزی نیست، گفته بودم که میرم خونه ی دوستم و احتمال داره دیر بیام.
    در حالی که هر دو از پله ها بالا می رفتند خاله با سرزنش گفت:
    - تا این موقع شب؟! آخه این چه دوستیه که شوهرت نباید بدونه پیشش میری؟
    - خاله الان حالم خوب نیست بعدا برات توضیح می دم.
    - خب عزیز دلم، من می گم چت شده تو میگی هیچی!
    خود را روی کاناپه رها کرد و دراز کشید. لب های خشکش را از هم باز کرد:
    - هنوز نمی دونم خاله... شاید سرما خوردم.
    و به این فکر کرد که هنوز هیچ چیزی نمی داند. نه از حرف های بی سروتهی که شنیده و نه از محمدی که چندین ماه در کنار او کار و زندگی کرده. هنوز هیچ چیز نمی دانست و هیچ وقت تلاش زیادی نکرده بود تا بیشتر بداند. چرا این کار را نکرده بود؟ چرا همیشه فکر می کرد بیشتر از بقیه می داند و می فهمد؟ چرا؟ آنقدر این سوالات در ذهن خسته اش تکرار شد تا خوابش برد.
    صبح مریم هر چقدر تلاش کرد تا اریکا را برای رفتن به دانشگاه بیدار کند موفق نشد. اریکا از او خواست اجازه دهد بخوابد چون حوصله ی رفتن به دانشگاه را نداشت. حتی دیگر حوصله ی حرف ها و آرزوهای نادیا را نداشت. می دانست این چند واحد را می ماند و خراب می کند. درست مثل ترم قبل، دیگر برایش مهم نبود. مسائل مهم تری بود که باید از آنها سر در می آورد.
    دوازده ظهر بود که خاله دست روی پیشانی داغ اریکا گذاشت و به آرامی گفت:
    - عزیز دلم نمی خوای بلند بشی؟ وای... چرا انقدر داغی تو!
    اریکا با بی حالی بدن کوفته اش را تکانی داد و در جایش نشست.
    - پاشو عزیزم... پاشو یه چیزی بخور از ضعف رنگ به صورت نداری. گمونم سرما خوردی.
    اریکا با بی حالی آبی به دست و صورتش زد. اما نتوانست چیزی بخورد. هیچی از گلویش پایین نمی رفت. فقط نصف یک فنجان قهوه ی تلخ را سرکشید. همیشه از این طعم متنفر بود. اما نمی دانست چرا حالا دوست دارد همه چیز را تلخ حس کند و بنوشد!
    متوجه شده بود که مریم در تدارک بازگشت به سوئد است. از اروپا نفرت داشت، چون اروپا بیشتر خانواده های پدری و مادری اش را از او گرفته بود. طوری که در کشور خود احساس غربت می کرد. درست برعکس نادیا که پیشرفت و شکوفایی را در خارج این مرزها می دید. شاید هم حق با او بود!
    سر میز خاله مریم در تلاش بود تا چیزی بگوید. اریکا مطمئن شد که او می خواهد پرده از مسئله ای که در این چند روزه سعی در پنهان کردنش داشته اند بردارد. اما دیگر مثل آن روزها مشتاق شنیدن و دانستن نبود. باز هم در ذهنش تکرار کرد که حالا مسائل مهم تری وجود دارد که باید به دنبالشان برود.
    - اریکا، عزیزم... نمی تونم برای این قضیه مقدمه چینی کنم. محمد جان از من خواست تا بهت بگم.
    با شنیدن اسم محمد چشم هایش برقی زد و کمی به جلو خم شد:
    - چیو؟
    - اینکه... اینکه پدرت ورشکست شده یعنی... یه جورایی داره ورشکست می شه. کارخونه خوابیده.
    اریکا ناراحت نشد، حتی خوشحال هم نشد. فقط به صندلی تکیه داد و منتظر ادامه ی حرف ها ماند.
    - ظاهرا یه عده به دروغ و در حالی که خودشون و به اسم یکسری های دیگه جا زدن سفارش های کلانی دادن و قرار شده بعد از تحویل پول و پرداخت کنن. فقط به خاطر ضامنشون! حالا اون افراد گم و گور شدن و خبری ازشون نیست. چه می دونم والا!
    این را گفت و به اریکا چشم دوخت. اریکا احساس کرد مریم منتظر است تا او چیزی بگوید. لب باز کرد و با بی تفاوتی گفت:
    - خب؟
    مریم با تعجب ابروهایش را بالا انداخت:
    - خب... تو نمی خوای پدرت و ببینی؟
    مطمئنا گفتن این حرف برای مریم خیلی سخت بود. به خوبی می شد این را از نگاهش فهمید. اریکا پوزخند زد:
    - این شما هستید که همچین حرفی می زنید خاله؟! من که باورم نمیشه خودتون باشید!
    مریم نفس عمیقی کشید و ژست دنیا دیده ای گرفت:
    - ببین عزیزم، خودت خوب می دونی هیچ از پدرت خوشم نمیاد. اما هر چی باشه اون پدرته و در حال حاضر هم تو بد موقعیتی دست و پا می زنه. نمی خوام دیر بشه و بعدش افسوس این روزها رو بخوری و من یا خیلی های دیگه رو به خاطر سن کم خودت سرزنش کنی.
    - من هیچ وقت همچین کاری نمی کنم خاله، خودت هم خوب می دونی. اون مرد برای همین روزهای بد با ثریا ازدواج کرد. تا اون هست من جایی توی اون خونه ی لعنتی ندارم.
    - دِ خب اشتباهت همینجاست عزیزم! نباید بذاری به همین راحتی اون زنیکه بعد از مرگ پدرت همه چی و صاحب بشه!
    خشکش زد: «پس دردتون، حرفتون یه چیز دیگه س! بازم پول، بازم این پول لعنتی.»
    - اریکا؟!
    سرش تکانی خورد و نگاهش را به مریم دوخت، حیران پرسید:
    - بله؟
    - حواست کجاس؟ بالاخره می ری ببینیش یا نه؟
    قیافه ای مصمم و قاطع ای به خود گرفت و ایستاد، محکم گفت:
    - نه.
    و به طرف در رفت.
    - حالا کجا می ری با این حال و روزت؟
    بدون گفتن کلامی به راهش ادامه داد. با احساس گرمای زیاد در گونه ها و پیشانی اش دستی به روی آن ها کشید. در برابر دست یخ زده اش باید هم گرم باشد.
    از مریم تشکر کرد و با یادآوری و قول و قرار دیشب خواهش کرد راجع به رفتنش به خانه ی دوستش هیچ چیز به محمد نگوید. مریم هم از اریکا قول گرفت تا بیشتر روی قضیه ی سر زدن به پدرش فکر کند. اریکا نیز با بی میلی پذیرفت. در بین راه تلفن همراهش زنگ خورد. شماره ی نادیا را شناخت. همه به او زنگ می زدند جز محمد! جز محمدی که این روزها به نظر سرش خیلی شلوغ می آمد. سعی کرد فکر و خیال های بد را از خود دور کند.
    - بله؟
    - الو اریکا... چرا نیومدی؟
    - حوصله ندارم نادیا... حوصله ندارم.
    - چرا صدات می لرزه؟
    نمی دانست چرا آن روز همه سعی داشتند به او بقبولانند که مریض است. بی حوصله تماس را قطع و گوشی را خاموش کرد.
    آن شب محمد به خانه نیامد. چندبار به همراهش زنگ زد اما خاموش بود. درست همان شبی که احتیاج داشت با او حرف بزند او نیامد. به تلفن مهسا زنگ زد، او هم در دسترس نبود. «شاید باهمن!»
    از این فکر تمام وجودش آتش گرفت. با گرمایی که از قبل در خود احساس می کرد منتظر جرقه ای بود تا مانند کوه آشتفشانی فَوران کند.
    به امید اینکه فردا محمد را در شرکت می بیند به اتاقش رفت تا بخوابد. اما هر چه که کرد خوابش نبرد. مدام حرف های آن دو مرد در ذهنش تکرار می شد. نزدیک سحر بود که با دیدن کابوسی عجیب از خواب پرید. همان کابوس همیشگی، اینبار کمی متفاوت تر از قبل، همان مرد و همان زن، و صدای مادرش که از دور می آمد.
    با بی حالی دوش گرفت و آماده شد تا به شرکت برود. بیش از این نمی توانست منتظر عقربه های ساعت بماند. تصمیم گرفت با ماشین شخصی نرود تا بتواند کمی پیاده روی کند و باقی راه را با اتوبوس برود.
    با ورود به سالن متوجه شد که همه در جنب و جوش هستند. بعضی از کارمندان را دید که آرام و بی صدا با یکدیگر سخن می گفتند. جواب سلام همه را با حرکت آرام سرش داد.
    جلوی دفتر محمد ایستاد و نفس عمیقی کشید، چند تَقه به در زد. اما صدایی نیامد. چند بار دیگر این کار را تکرار کرد تا اینکه در را آرام باز کرد و داخل شد. محمد داخل اتاق نبود. با قدم هایی آهسته به وسط اتاق رفت و ایستاد. با باز شدن ناگهانی در به سمت آن چرخید و نگاهش در نگاه متعجب محمد گره خورد. بی اختیار لب های خشکش را از هم باز کرد و گفت:
    - سلام.
    محمد به داخل آمد و روبه روی اریکا قرار گرفت:
    - سلام. کی اومدی؟
    - چند دقیقه ای می شه.
    محمد نگاهش را از اریکا گرفت و به زیر میز خود دوخت. با عجله به سمت میز رفت و به طور غیر معمولی روبه روی میز ایستاد. سعی می کرد رفتار خود را عادی نشان دهد. اریکا متوجه شد که محمد می خواهد جلوی دیدش را نسبت به زیر میز بگیرد. برای همین طوری وانمود کرد که انگار متوجه ی این قضیه نشده.
    - امروز چه خبره؟!
    - برق یه قسمت هایی از شرکت دیشب به طور مشکوکی قطع شده. نگهبانا اظهار می کنن چیزی نمی دونن. یکی از نگهبانا دیر وقت بود که مارو خبر می کنه. یکی از دوربین های انبار هم نیمی از بدن یه فرد و نشون میده که طرف خیلی سریع از دید خارج می شه. حالا می خوایم تصویر و واضح تر کنیم. البته چهره نداریم اما لازمه.
    احساس کرد چیزی در درونش فرو ریخت. محمد نگاهش را به ساعت مچی اش دوخت و اضافه کرد:
    - برو تمام قول و قرارهای امروزو کنسل کن.
    اریکا در حالی که نمی توانست ترس را در نگاه خود مخفی کند، تلوتلو خوران به سمت در رفت. قبل از اینکه از در خارج شود با صدای محمد ایستاد:
    - اریکا؟
    به آرامی به سمت او برگشت و نگاه پرسشگرش را روی اجزای صورت خود حس کرد. سعی کرد صدایش نلرزد اما می دانست که چیزی نمانده تا قالب تهی کند:
    - بَ... بله؟
    - حالت خوبه؟!
    سرش را به سرعت تکان داد:
    - آره!
    - اما قیافه ت یه طوری شده که انگار سرما خوردی. تازه اول فصل پاییزه اما سوز و سرما زیاده...
    بعد از لحظه ای سکوت به آرامی نجوا کرد:
    - یکم بیشتر مراقب خودت باش.
    و با دست به لباس کم اریکا اشاره کرد.
    مراقب خودت باش؟! در همان چند ثانیه بارها این جمله در ذهنش تکرار شد. با وجود نا امیدی که به او فشار می آورد، دستان گرمِ نور ِ کم سویی روحش را نوازش کرد.
    با دیدن لب های لرزان اریکا نگاه بی قرارش را از او گرفت و سرش را پایین انداخت، با جدیت گفت:
    - بهتره هر چه زودتر به کارت برسی.
    اریکا که انگار از خوابی خرگوشی بیدار شده با گیجی گفت:
    - آ... آره، می خواستم همین کار و بکنم.
    و از اتاق خارج شد. روی صندلی نشست، به سختی توانست نفس تازه ای بگیرد. مثلا قرار بود راجع به چیزهایی که فقط شنیده با محمد حرف بزند. اما دلشوره ی عجیبی داشت که مانع از این کار او می شد.
    هر بار که محمد از اتاق خارج می شد و می رفت، وسوسه ای عمیق بر جان اریکا چنگ می انداخت تا برود و به زیر میز او نگاهی بیاندازد. اما هر بار به طریقی جلوی خود را می گرفت.
    ساعت کاری به پایان رسیده و تقریبا شرکت خالی از کارکنان و کارمندان بود، محمد نیز در اتاقش نبود. بلند شد و ایستاد. باید امتحان می کرد. با خود تکرار کرد که نباید این فرصت را از دست دهد. مطمئنا اگر نگاهی نمی انداخت از فکر و خیال های جورواجور دیوانه می شد. با قدم هایی سست به سمت در رفت، در حالی که به پشت سر خود نگاه می کرد در را به آرامی باز کرد و داخل شد. خیلی آرام به سمت میز قدم برداشت، انگار که به اندازه ی سال های بسیاری به او وقت داده بودند تا زیر آن میز را بگردد. خم شد و نگاهی دقیق به کف زمین و زیر میز انداخت.
    - اینجا که چیزی نیست!
    ایستاد و به اطراف نگاه کرد. باید از اتاق خارج می شد. اما عقلش به او حکم می کرد تا تمام اتاق را بگردد. قبلا یک بار چنین کاری کرده بود.
    به سرعت دست به کار شد و شروع به تفتیش اتاق کرد. حدود یک ربع جای جای آنجا و اتاق کنفرانس را گشت. هیچ چیز عجیب و غریبی گیر نیاورد. خسته به سمت میز محمد رفت و کنارش ایستاد.
    - مطمئنم یه چیزی و پنهون می کرد. عجیب شده بود!
    کلافه به سمت دیواری که میز روبه رویش قرار داشت رفت و به آن تکیه داد. به آرامی سُر خورد و کف اتاق ولو شد. زانوان ناتوانش را در شکم جمع کرد و سر بر روی آنها گذاشت.
    - اونا فقط دروغ گفتن، چرت گفتن! این نقشه ی خود آرین بوده. خود آشغالش نقشه کشیده تا محمد و جلوی من خراب کنه! اما چرا؟ چرا این کار لعنتی و کرد؟ چرا من احمق داشتم باورش می کردم؟ چون احمقم!
    با هر دو دستش از روی شال چنگی به موهایش زد و آن ها را به سمت بالا کشید. در همان حال سرش را بالا گرفت و چشم های قرمزش را به روبه رو دوخت. نگاهش از زیر میز به در اتاق روبه رویی (اتاق کنفرانس) بود. برای لحظه ای کوتاه به کف ِ زیر ِ میز ِ چوبی خیره شد. نگاهش را از میز گرفت و خواست که بلند شود اما هنوز بلند نشده بود که خیلی سریع روی زمین ولو شد. در حالی که خم شده بود به کف چوبی ِ زیر میز چشم دوخت. چهار دست و پا به میز نزدیک شد. سرش را کامل زیر آن گرفت و به برآمدگی مستطیل شکل و کوچکی که از دور دیده بود نگاه کرد. رنگ آن قسمت کمی با رنگ میز متفاوت بود، اما خیلی مشخص نبود. در واقع کسی چهار دست و پا روی زمین نمی نشست تا به آن زیر نگاه کند. دست لرزانش را پیش برد و به سطح چوب کشید. چند تقه به آن قسمت زد. مطمئن شد که پشت آن خالی است. به طور کامل به زیر میز رفت و نگاه دقیق تری انداخت. حالا بهتر می توانست آن قسمت مستطیل شکل را ببیند. بعد از کلی ور رفتن هر دو کف دستش را روی آن قسمت گذاشت و به سمت مخالف شروع به کشیدن و هل دادن کرد. وقتی اتفاق خاصی نیفتاد همان کارها را به جانب خودش ادامه داد. چوب کمی کنار رفت و توانست قسمت خالی را در پشت چوب ببیند. مانند یک کشو آن قسمت را تا آخر به سمت خود کشید، پلاستیک سیاهی که با نوار چسب جمع شده بود تا شیء درون خود را بپوشاند روی زمین افتاد.
    مانند انسان های ندید بدید به پلاستیک خیره شد. دست راستش که از اضطراب و گیجی می لرزید پیش برد و با انگشتش کمی به پلاستیک فشار آورد. متوجه شد شیء سفت و سختی داخل آن وجود دارد. آن را برداشت و از زیر میز بیرون آمد. در حالی که نگاه سرخش روی آن می لغزید نوار را باز کرد.
    پلاستیک روی زمین افتاد، اما آن شیء مشکی رنگ و سخت در دستان لرزان اریکا قرار داشت. نمی توانست باور کند که واقعی باشد. گوشه ی چشم سمت چپش می پرید. کم مانده بود اشک های ناتوانی اش از وارد شدن این همه شوک های عجیب و غریب سرازیر شود.
    * * * * *

    مهسا در حالی که خم شده و یک دستش را روی صندلی، پشت فرشاد گذاشته و با دست دیگر به عکس روی صفحه ی مانیتور اشاره می کرد؛ گفت:
    - این یه زنه! حاضرم قسم بخورم که یه زنه.
    فرشاد موس را از مرد جوان گرفت و فیلم را به عقب برگرداند:
    - صبر کن... چیز زیادی مشخص نیست.
    - من بهت میگم می دونم که این یه زنه، به دنباله ی لباسش نگاه کن.
    و دوباره انگشت اشاره اش را روی مانیتور کشید. فرشاد در جواب گفت:
    - تا فیلم واضح تر نشه چیزی مشخص نمیشه. به هر حال ما هیچی از چهره ی این مرد نداریم.
    مهسا مصر و عصبانی گفت:
    - چرا می گی مرد؟ ما از روی لباس می تونیم بفهمیم کدوم از کارکنان زن این شرکته.
    - اون میتونه با یه لباس متفاوت اومده باشه. یه مرد با لباس یه زن!
    مهسا که حسابی حرصش درآمده بود دست به سینه شد و با تمسخر گفت:
    - من و نخندون فرشاد!
    آن دو با هم بحث و جدل می کردند و محمد در فکر و خیال بود. حرف های مهسا باعث شده بود حدس هایی بزند، اما نمی توانست باور کند. زیر لب نجوا کرد:
    - اریکا!
    مهسا به سمت او برگشت و با تعجب پرسید:
    - چیزی گفتی؟
    محمد با این حرف مهسا به خود آمد سری تکان داد:
    - نه!
    - راستی محمد با دوتا نگهبانای ِ انبار حرف زدی؟
    به جای محمد فرشاد جواب داد:
    - بچه ها دارن ازشون حرف می کشن.
    - خیلی عجیبه! اولین هفته ی کاری این دوتا بود. فکر می کردم از روی اعتماد زیاد انتخاب شدن!
    این را گفت و چپ چپ به فرشاد نگاه کرد. محمد بی توجه به بحث میان آن دو در حالی که به سمت در می رفت گفت:
    - شما سه نفر به کارتون ادامه بدید و بعدش برید.
    با عجله و قدم هایی بلند به سمت بخش مدیریت گام برداشت. در طول راه سعی کرد کمی از عصبانیت خود را کاهش دهد. وقتی به میز اریکا رسید و او را ندید به سرعت به در اتاق خود خیره شد. عقلش حکم می کرد که اریکا داخل اتاق است. با عجله در را باز کرد. با دیدن اریکا خواست بر سرش فریادی بزند که نگاهش روی کُلتی که در دستان لرزان اریکا قرار داشت خشک شد.
    اریکا نگاه مات زده اش را از تفنگی که در دست داشت گرفت و چشمان سرخش را به محمد دوخت. چشم هایش از اشک برق می زد، اما عجیب این بود که اشک هایش سرازیر نمی شد. کمی سرش را خم کرد و نگاه گیج و منگش را در چشم های محمد قفل کرد. لب های لرزانش را به حرکت درآورد و گفت:
    - ا... این... این... واقعیه؟!
    محمد که آرواره های فکش به هم قفل شده بود، سرش را پایین انداخت و با شانه هایی افتاده داخل شد. به آرامی در را بست. نگاه خشک و بی روحش را به اریکا دوخت. اریکا سرش را به سمت دیگری کج کرد و نگاه استفهام آمیزی تحویل محمد داد. منتظر جواب بود اما انگار که جوابش را در سکوت محمد گرفته باشد، با ناباوری نالید:
    - تو کی هستی؟!!
    دو قدم به سمت اریکا برداشت، هنوز قدم سوم را برنداشته بود که صدای اریکا در حالی که از ترس می لرزید بالا رفت:
    - جلو نیا! جُ... جلو نیا...
    متوجه ی بدن لرزان اریکا شد. دو قطره اشک روی گونه های اریکا سُر خورد. کلت را به سمت محمد نشانه گرفت، بدون اینکه استفاده ی از آن را بلد باشد. انگشتش را روی ماشه گذاشت و در حالی که سعی می کرد بغض گره خورده اش را فرو دهد با صدای لرزانی گفت:
    - ت... تو... تو کی هستی! یه آدمکش! یه... یه قاچاقچی؟ یه... ی ِ... یه چی؟!!
    محمد دست راستش را به آرامی بالا آورد و در حالی که اریکا را دعوت به آرامش می کرد گفت:
    - بهتره اون اسلحه رو بذاری کنار اریکا!
    اریکا چشمانش را بست و از میان دندان های بهم فشرده اش غرید:
    - اسم من و نیار... جوابم و بده!
    هق هق ریزی کرد و کمی سرش را پایین انداخت. محمد دستش را مشت کرد و قدم دیگری به سمت او برداشت:
    - اونو بذار زمین تا جوابت و بدم. اون اسباب بازی نیست! امکان داره به خودت آسیب بزنی.
    - آسیب؟! خفه شو! خودم می دونم این چیه. جواب من و بده!
    محمد یک قدم دیگر برداشت این باعث تحریک اریکا شد. کلت را روی سرش گذاشت و در حالی که اشک می ریخت فریاد زد:
    - گفتم جلو نیـــا!
    - خیلی خب... خیلی خب لعنتی... اونو بگیر کنار... لعنت به تو اریکا!
    موهای پریشان محمد روی چشم هایش ریخته بود. دست راستش که برای آرام کردن اریکا بالا آورده بود از خشم می لرزید. دندان قروچه ای کرد و گفت:
    - اون لعنتی و از سر خودت دور کن و بذار روی زمین.
    اریکا سرش را بالا گرفت و کلت را بیشتر روی مغز ِ خود فشرد. محمد پلک هایش را محکم بست و گفت:
    - تو حتی نمی دونی اون پُره یا خالی!
    اریکا فریاد زد:
    - جلو نیا محمد، اگه یه قدم دیگه بیای روی مغز خودم امتحانش می کنم تا ببینم پُر ِ یا خالی!
    فقط برای چند لحظه اریکا هنگام فریاد زدن کُلت را از سرش جدا کرد. محمد در یک حرکت ناگهانی خود را به اریکا رساند و قبل از اینکه اریکا بتواند کاری کند، مچ دستش را محکم پیچاند که باعث شد اسلحه روی زمین بیفتد و اریکا از درد به خود بپیچد. با پا اسلحه را به گوشه ای از اتاق سُر داد. اریکا را محکم به دیوار کوباند در حالی که هر دو دست ِ او را با دست های خود به دیوار می فشرد فریاد زد:
    - می خوای خودت و به کشتن بدی! می خوای مغزت سوراخ بشه دختره ی احمق؟
    اریکا ترسیده بود و مثل بید می لرزید. امروز گوشه های جدیدی از شخصیت مرموز محمد را می دید. چشم هایش را آرام باز کرد، محمد توانست اشک های زلال او را ببیند. این باعث شد فشار دست هایش روی مچ دست های اریکا از بین برود و آرام آرام دست های لرزان او را رها کند. دو قدم به سمت عقب برداشت و نگاه سرزنش آمیزی به اریکا کرد:
    - دیگه هیچ وقت یه همچین کاری نکن اریکا! هیچ وقت...
    بغض اریکا شکست و با دست صورت خود را پوشاند تا محمد شاهد اشک های بی شمارش نباشد. خیلی سریع به خود آمد و اشک هایش را پاک کرد. نگاه پر از نفرتی نثار محمد کرد و به سمت در اتاق قدم برداشت. محمد به سرعت بازوی او را گرفت و به سمت خود کشید:
    - کجا... مگه نمی خواستی بدونی؟!
    - ولم کن، دست ِ کثیفت و به من نزن!
    محمد او را به سمت دیگری هل داد و خود به سمت در اتاق رفت. در را قفل کرد و کلید را در جیب کتش گذاشت. اریکا نگاه وحشت زده اش را از جیب محمد گرفت و به چشمان ِ قاطع اش دوخت. محمد با صدای گرفته اش آرام گفت:
    - قبل از اینکه حرف های من و بشنوی برای خودت نتیجه گیری نکن.
    و به سمت میزش رفت و در حالی که کتش را در می آورد آن را روی میز پرت کرد. با چنگ موهای پریشانش را به سمت بالا زد. اما آن ها باز هم روی چشم هایش ریختند. از حرکاتش مشخص بود که در فشاری عصبی قرار گرفته. آستین های پیراهن مردانه اش را بالا زد و به اریکا چشم دوخت. انگار که برای رزم خود را آماده می کرد. اریکا با وحشت دو قدم به سمت عقب برداشت و به دیوار چسبید.
    - تو می خوای بدونی؟! خیلی خب، منم می خوام بهت بگم! اما از کجا باید بگم؟
    اریکا سعی کرد ترس را از خود دور کند، در حالی که بغضش را فرو می داد با صدای لرزانی گفت:
    - از من می پرسی؟!
    - از تو می پرسم چون تویی که می خوای بدونی!
    دستانش را از هم باز کرد و ادامه داد:
    - خیلی خب! باشه باشه، از اول شروع می کنیم.
    در حالی که با هر دو دستش چنگی میان موهایش می زد سرش را پایین انداخت. اریکا متوجه شد که او رنج می کشد. اما دقیقا از چه؟ نگاه خسته اش را به اریکا دوخت و خیلی بی مقدمه گفت:
    - پدر من یه پلیس بود.
    با دیدن چشم های گرد شده از تعجب اریکا پوزخندی زد و ادامه داد:
    - اون به دلایلی خودش و بازنشسته می کنه. درست یادم نمیاد، خاطرات خوبی نبودن... چهار سالم بود. با مادرم از خونه زدیم بیرون، داشتم باهاش حرف می زدم. اون می خندید و من عاشق خنده هاش بودم.
    با حرکاتی عصبی ادامه داد:
    - نفهمیدم... نفهمیدم چی شد! خیلی ناگهانی بود، انقدر که هیچی نفهمیدم. اما صدای موتور اومد، یه موتور که دوتا سرنشین داشت. وقتی سرچرخوندم دیدم که دومی اسلحه ای که به دست داشت و به سمت من نشونه گرفته و اون یکی با سرعت می روند.
    بازم همه چیز ناگهانی بود و وقتی به خودم اومدم که روی زمین افتاده بودم و پشت سرم می سوخت. مادرم روی من بود. چشم هاش تا آخر باز بود و نگاه وحشت زده اش و به من دوخته بود. از دهنش خون میومد و همه ی لباسِ من...
    دندان هایش را روی هم فشرد و به سرعت سری تکان داد، انگار که می خواست آن قسمت از خاطرات را از ذهنش دور کند:
    - خودش و سپَر من کرد. بعد از اون دیگه هیچی نفهمیدم. هم حسابی ترسیده بودم هم سرم ضربه خورده بود کلی خون ازم رفته بود. بیهوش شدم و وقتی بهوش اومدم خودم و روی تخت بیمارستان دیدم.
    با نگاه کردن به چشم های متاثر و متعجب اریکا پوزخندی زد و دست تکان داد:
    - نه نه، صبر کن! هنوز برای ترحم وقت هست، خیلی مونده!
    با خشم و کینه وسایل روی میز کارش را کنار زد و همه را روی زمین ریخت. اریکا با وحشت خود را بیشتر به دیوار فشرد و به حرکات محمد خیره شد. محمد دست به کمر سعی کرد چند نفس عمیق بکشد، بعد از آنکه کمی آرام شد به میز خالی تکیه داد و چشم های غمگینش را به اریکا دوخت:
    - قصد ترسوندنت و ندارم. اما برای من سخته که این خاطرات و مرور کنم. تو درک می کنی. نه؟!
    آهی کشید و بیشتر به میز تکیه داد:
    - هیچی... هیچی یادم نمیومد. هیچی... فقط می دیدم که توی بیمارستانم و یکی می ره و یکی میاد. وقتی پدرم اومد بالای سرم نشناختمش، به اندازه ی چند سال شکسته و پیر شده بود. هر کسی دیگه ای جای من بود نمی شناختش. نیمی از موهاش سفید شده و...
    با کشیدن یک نفس عمیق باز هم شروع کرد به سر تکان داد. این بار کمی آرام تر از قبل:
    - به من گفت یه تصادف کوچولو بوده که حالا به خیرو خوشی همه چیز تموم شده، منم باور کردم.
    هر روز بهانه ی مادرم و می گرفتم. اونا هم هر دفعه یه بهانه ای می آوردن. بازی جالبی بود! اما این بازی فقط تا یک ماه دووم داشت.
    من محافظ داشتم، چه توی بیمارستان چه توی خونه. کسی نمی گفت اینا برای چی اطراف من هستن. وقتی رفتم خونه و باز هم مادرم و ندیدم دیگه نتونستم حرف هاشونو باور کنم. یواشکی از خونه زدم بیرون اما اون محافظ خیلی سریع بو برد و دنبالم اومد.
    می خواستم برم خونه ی عموم، میشناسیش، حامد احدی...
    به سر خیابون نرسیده بودم که همون محافظ و با چند نفر دیگه دیدم. پدرم دور ایستاده بود، گمونم داشت گریه می کرد. با دیدن اسلحه ای که دست یکی از اونا بود صحنه های بریده بریده ای از اون روز نحس به خاطرم اومد. دوباره بی هوش شدم. این برای یه پسر کم سن و سال یه شوک بود. یه شوک خیلی بزرگ! منم برای یادآوری اون خاطرات تلخ احتیاج به یه شوک داشتم. قسمتی از مغز من نمی خواست اون خاطرات و به یاد بیاره و باور کنه. اما اون اسلحه کار خودش و کرد.
    اون روزها حتی خودشون هم نمی دونستن دقیقا چه اتفاقی افتاده و داره میفته. یه حدس هایی زده بودن اما هنوز مطمئن نبودن. وقتی دوست پدرم و همسرش کشته شدن اون موقع بود که حدسیاتشون به واقعیت تبدیل شد. اما دیربود. خیلی دیر... خیلی!
    پدر من و دوستِ همکارش با هم روی یه پرونده کار می کردن. یه پرونده راجب قاچاق مواد، پرونده ای که باعث می شه یکی از بزرگترین باندهای قاچاق مواد مخدر در خاورمیانه سه تا از برادرهای خودشونو از دست بدن. چهارتا برادر بودن. همه می میرن غیر از اون اصل کاری، اون می خواست انتقام بگیره. اون هم با کشتن زن و بچه های این دو پلیس که روی پرونده کار می کردن. می خواست پدرم و همکارش زنده باشن و با مرگ عزیزانشون عذاب بکشن.
    اریکا مات و متحیر به حرف های محمد گوش می کرد.
    - دوست پدرم و همسرش هر دو می میرن اما دخترشون زنده می مونه. سوسن، چند سالی از من بزرگتر بود. پدرم می خواست اونو به فرزند خوندگی قبول کنه اما خانواده ی پدری و مادری من با این قضیه مخالف بودن. همه به جز عمو حامد، پدر برای اینکه هیچ حرفی نمونه برای اون دختر یه شناسنامه ی جدید همراه با یه اسم و فامیل جدید می گیره. خانواده ی مادریم به کُل... به غیر از تعداد محدودی... من و پدرم و که بعد از مرگ دخترشون نفرت عمیقی از اون به دل گرفته بودن، ترک کردن. اون دختر شد خواهرِ ناتنی ِ من...
    اریکا در حالی که نمیتوانست نگاه متحیرش را از محمد بگیرد زیر لب گفت:
    - مَ... مهسا!
    محمد پوزخندی زد و سری به علامت مثبت تکان داد:
    - درست حدس زدی. مهسا...
    حالا خیلی چیزها راجع به مهسا برای اریکا روشن و واضح شده بود.
    - یه سالی با خودمون زندگی کرد اما بالاخره پدر اونو برای راحتی و ادامه ی تحصیل به خارج از کشور فرستاد. مهسا می خواست وکیل بشه، اونم مثل من رنج می کشید و هر شب و هر روز زندگیش براش مثل کابوس بود. اما هر چی که بود بهتر از من با اون اتفاق لعنتی کنار میومد. شاید چون سنش بیشتر بود. اون رفت، اما من هنوز گوشه گیر بودم و از همه ی همسن و سالای خودم فاصله می گرفتم. منم یک جورهایی پدرم و مقصر می دونستم. اگه بخوام واضح تر بگم شغل پدرم و...
    با دستش چند ضربه بر روی قلبش زد و با بغض و نفرت ادامه داد:
    - یه حسی مثل خوره توی وجودم بود. یه حسی که منو وادار می کرد نفس بکشم. انتقام... برات آشناس نه؟!
    اریکا نمی خواست اعتراف کند، اما تک تک سلول های بدنش فریاد می کشید و می گفت که با این کلمه زندگی کرده است.
    - مهسا می خواست با وکالتش دمار از روزگار یه همچین آدمایی دربیاره و من می خواستم که پلیس بشم. یه مدتی مشاوره می رفتم، اون خیلی روی روح و روان من تاثیر داشت. باعث می شد من بیشتر و بهتر با پدرم ارتباط برقرار کنم. پدری که همه ی وقتش و برای من گذاشته بود. اما من نمی دیدمش! در واقع سعی می کردم این طور وانمود کنم که اون وجود خارجی نداره.
    این گذشت... تا بالاخره من یه جوجه پلیس شدم. تشنه ی انتقام... این عطش هر روز بیشتر از دیروز می شد. بیشترو بیشترو بیشتر...
    خیلی زود ترقی کردم. پدرم اوایل از کار من راضی نبود. اما با پیشرفت های من روحیه ی تازه ای گرفت و سعی کرد بیشتر از پیش منو تشویق کنه. در حالی که هدف اصلی منو نمی دونست. هنوزم نمی دونه. وقتی از داخل به اون شغل نگاه کردم، تازه تونستم پدرم و درک کنم.
    دو سال تحقیق کردم تا بتونم ردش و بزنم. اما فهمیدم از جایی که هستم نمی تونم به اون حرومزاده برسم.
    سرش را بالا گرفت، موهایش چشم سمت راستش را کامل پوشانده بود. با چشم سمت چپش که به خون نشسته بود به اریکا خیره شد.
    اریکا می دانست او می خواهد چه بگوید اما تحمل شنیدنش را نداشت. نمی خواست باور کند. صدای محمد به نظرش خیلی ترسناک آمد:
    - با وجود مخالفت های پدرم از نیروی پلیس کنار کشیدم و رفتم جزو یکی از همون باندها، خودم و کشیدم بالا، این شرکت و کوبیدم و راهش انداختم. کم کم، یکی از بهترین ها شدم. اما پدرم هیچی نمی دونست، فکر می کرد من یه تاجر خوبم و باز هم سعی می کرد تشویقم کنه. مدرک مدیریتم و گرفتم تا دهن خیلی ها بسته بشه. ازش خواستم دیگه من و یه پلیس ندونه و جایی راجبش حرف نزنه. از همه...
    البته به غیر از عمو و زن عمو کسی دیگه ای چیزی نمی دونست. من گوشه گیر بودم و دور از فامیل...
    آخرین باری که مهسا اومد به ایران و فهمید من چه کارهایی می کنم اولش سعی کرد منو منصرف کنه اما اون خودش تشنه تر از من بود. و ما با هم یکی از بهتر...
    اریکا پلک هایش را روی هم فشرد و دست های لرزانش را روی گوش هایش گذاشت:
    - نه! خدایا نه...
    محمد با عصبانیت به سمت او رفت و دست هایش را جدا کرد و گفت:
    - باید بشنوی، خودت اینطور خواستی.
    اریکا با بغض نالید:
    - نه نمی خوام بشنوم، دیگه بسه! خواهش می کنم.
    خودش را عقب کشید و فریاد زد:
    - نمی خوام! نمی خوام بشنوم که تو هم شدی یکی مثل اونا، یه خلافکار... یه... یه قاچاقچی! تصمیم گرفتی انتقام بگیری درست مثل اونا! تصمیم گرفتی به کشور و مردمت خیانت کنی بازم درست مثل همونا!
    - و درست مثل تو!
    این حرفش باعث شد اریکا کمی جا بخورد:
    - منظورت چیه؟!
    - صبر کن، کم کم منظورم و می فهمی.
    به طرف کتش رفت و سیگاری درآورد و روشن کرد. در حالی که با همان دست پیشانیش را می خاراند ادامه داد:
    - تو چقدر راجب پدرت می دونی؟
    اریکا بغضش را فرو خورد و در حالی که طفره می رفت گفت:
    - ن ِ... نمی فهمم چی می خوای بگی!
    احساس کرد که هر لحظه ممکن است غش کند. حرف هایی که شنیده بود در سرش چرخ می خورد. دست به دیوار گرفت. نباید غش کند!
    - چرا خیلی هم خوب می فهمی. تو پدرت و میشناسی اما نه به خوبی من، منم اونو میشناسم... اما نه به خوبی شناختی که مادرت از اون پیدا کرد. پدر ِ تو...
    انگشت اشاره اش را به سمت اریکا نشانه گرفت و کمی صدایش را بالا برد:
    - آره پدر تو، یکی از اعضای همونا بود که من تونستم به وسیله ی اون خودم و بالا بکشم. پدرت یکی از همونا بود که شد رابط بین تجارت من و اون آشغال، تعجب نکن اریکا! تعجب نکن... تو می دونستی پدرت مرد خوبی نیست، این و حس کرده بودی.
    اریکا در حالی که سعی می کرد جلوی ریزش اشک هایش را بگیرد با ناباوری سری به اطراف تکان داد. دوست نداشت بیش از این بشنود اما محمد ساکت نمی شد. در آن اتاق احساس خفگی می کرد. باید چه می کرد؟ می گریخت؟!
    - باید باور کنی. نمی خوام کسی باشم که باعث دونستن این همه عذاب برای تو می شه اما بالاخره این و می فهمیدی و باید باور کنی. می دونم که باور می کنی. پدر تو از پایین ترین رده های اون باند بود. در کنار تجارت قاچاق مواد می کرد. هنوزم این کار و می کنه، اما برای اینکه کمی از کار و بار خودش و کم کنه، سهم خیلی زیادی به من داد و تقریبا خودش و کنار کشید.
    به تمسخر ادامه داد:
    - شاید فکر کرد اینطوری خیلی از بار گناهانش و روی دوش من می ذاره و آب توبه روی بدن کثیف خودش می ریزه! شاید هم خواست به داماد آینده ش لطف کنه و اونو برای قدرت نمایی های خودش پرورش بده. شاید هم تو...
    لب هایش را جمع کرد و در حالی که ابروهایش را بالا می داد سری تکان داد و گفت:
    - می بینی؟ اون خیلی زرنگه! اما از اون زرنگ تر هم وجود داره. اون با تمام زرنگیش نتونست خانواده ی خودش و برای خودش نگه داره. همسرش...
    دوباره انگشت اشاره اش را به سمت اریکا گرفت:
    - یعنی مادر تو، قسمتی از کثافت کاری های اونو دید و فهمید. فقط قسمتی از اونو دید و... بد شد! خیلی بد.
    اریکا در حالی که چشم های پُر از اشکش را باریک کرده بود و دندان هایش را روی هم می فشرد، قدمی به سمت او برداشت:
    - چی می خوای بگی؟ راجب مادر من چی می خوای بگی عوضی!
    محمد در حالی که به میز تکیه داده بود، سرش را پایین انداخت و آرام گفت:
    - صبر کن، هضم این قضایا برای تو خیلی مشکله.
    اریکا صدایش را که بر اثر گریه تو دماغی شده بود بالا برد و گفت:
    - حرفت و بزن!
    سیگار را در جا سیگاری خاموش کرد و به اریکا خیره شد. لب های گوشتی و لرزان، چشم های قرمز، مژه های خیس و بهم چسبیده، فک منقبض شده، و باز هم نگاه قاطع و مصرش که از او می خواست تا حرف بزند و ادامه دهد.
    - توی چند سال آخر زندگیش بود که فهمید با چه آشغالی زندگی می کنه. و همون چند سال باقیمانده از زندگیش براش مثل جهنم شد. بیماری اون ناشی از دونستن های زیاد و زیاد و زیادتریه که بدست آورد. هر روز که کنار اون زندگی می کرد...
    همانطور که لب ها و چانه اش می لرزید با بغض نالید:
    - دروغ می گی!
    - چرا اریکا، این یه حقیقته که عامل اصلی بیماری مادرت، کارهای پدرت بود. شاید فکر کنی بهتر بود هیچ وقت نمی فهمید با چه خوک کثیفی زندگی می کنه. اما این واقعا براش خوب نبود. اون راحت شد. درسته عذاب کشید اما از دست این دنیا و آدماش که اونو به گند کشیدن راحت شد. اگه می موند، آخر این بازی خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش و بکنی عذاب می کشید.
    اریکا با زانوان لرزانش روی زمین افتاد و های های گریه سر داد. درد شدیدی در پاهایش احساس کرد اما برایش مهم نبود. تمام خاطرات رنج آور کودکی تا نوجوانی جلوی چشم هایش رژه رفت. به یاد می آورد سال های آخر زندگی مادرش را، به خوبی به یاد می آورد.
    برای چند لحظه محمد سکوت کرد و به گریه های اریکا گوش سپرد. از گریه های او خوشش نمی آمد. بُغضی که در گلویش گره خورده بود اذیتش می کرد، بُغضی که از کودکی همراهش بود. بُغضی که هیچ وقت نمی شکست!
    - رقیب اصلی پدرت توی همون گروه توکلی بود. که در حال حاضر خیلی با هم خوب شدن!
    پدرت خیلی وقت بود که می خواست من دامادش بشم. راستش منم می خواستم از این موقعیت استفاده کنم و بیشتر بهش نزدیک بشم. فهمیده بودم تو راضی به ازدواج نیستی و دلیلت هم می دونستم. از طریق خدمتکار خونتون سعی کردم اطلاعات بیشتری بدست بیارم.
    اریکا سرش را بالا گرفت و نگاه خیس و متعجبش را به او دوخت. بعد از مکثی طولانی دست به دیوار گرفت و سعی کرد در جای خود بایستد.
    - تعجب نکن. درسته اون خیلی به خانواده ی تو وفادار بود اما هر چقدر رقم بالا تر می رفت وفاداری کمتر می شد. اونم مشکلات خودش و داشت. نه؟! هَه... بگذریم... ما از طریق اون زن فهمیدیم که می خوای فرار کنی. با عموم صحبت کردم و ازش خواستم بیاد و تورو راضی کنه. اون همه چیز و نمی دونست و منو یه عاشق بی قرار فرض می کرد که دوست داره هر چه زودتر به معشوق خودش برسه.
    درست همون لحظه ای که تو از خونه می زنی بیرون عموی من هم می رسه. اون وارد یکی از نقشه های از پیش تعیین شده ی من شده بود و خودش هم نمی دونست. قرار بود وقتی تو از خونه بیرون می زنی به من زنگ بزنه. دنبالت می کنه و به من زنگ می زنه، با نشونی هایی که میده ازش می خوام تعقیبت کنه اما اون می خواست خیلی سریع بیاد جلو و مانع تو بشه. اما از قبل فکر ِ اینجاش و هم کرده بودم. سه نفر و انتخاب کردم تا برات ایجاد ِ مزاحمت کنن... در واقع قرار بود که نقش بازی کنن... وقتی عمو توی یه همچین موقعیتی قرار می گیره اوضاع کمی فرق می کنه... حالا می تونستم باقی نقشه هام هم پیش ببرم... با پدرت هم حرف زده بودم. اونم کم و بیش در جریان ماجرا بود و داشت حسابی لذت می برد.
    پوزخندی زد و ادامه داد:
    - نمیدونم متوجه ی تعقیب اون شدی یا نه، اما بعد از مزاحمتی که برای تو پیش میاد اون یاد دختر خودش میفته، یه جورایی توی شوک میره و این باعث میشه یکم دیرتر وارد عمل بشه. بالاخره تو از روی ترس یا هر چیز دیگه ای به اون اعتماد می کنی. قبل از حرکتش بازم به من زنگ می زنه. منم دستورالعمل های تازه ای بهش می دم. بعد از راضی کردن عمو نوبت به زن عمو رسید تا باهاش حرف بزنم. راضی کردن اون خیلی راحت تر بود چون تا وقتی عمو راضی باشه اون هیچ حرفی نداره. از قبل باهاش حرف زده بودم و بهش قول داده بودم که عمو رو راضی می کنم. بهش خبر دادم که اون داره با مهمونتون میاد. و تو رفتی توی اون خونه و با آدماش زندگی کردی.
    برای اینکه تو با من و زندگی من و پدرم بیشتر و بهتر آشنا بشی قرار شد برای تدریس خصوصی پیش پدرم بیای. این پیشنهاد خود عمو بود که من ازش استقبال کردم و کم و بیش پدرم و در جریان قرار دادم. اون می گفت تو باید یه مدتی از پدر و خونه ت دور بمونی...
    بعد از اون هم... خودت خوب می دونی، اما اینارو گفتم که به آرین برسیم.
    با شنیدن نام آرین نگاه اریکا رنگی از وحشت گرفت.
    - تو با من ازدواج کردی نه به خاطر اینکه از من خوشت میومد، فقط به خاطر گرفتن انتقام از من و پدرت و همه ی کسانی که تورو به بازی دادن. درسته؟!
    اریکا جوابی نداد و منتظر ادامه ی حرف های محمد شد.
    - من با تو ازدواج کردم در حالی که از پدرت متنفر بودم. در حالی که از انتقام می سوختم. اما هیچ احساسی نسبت به تو نداشتم، نه نفرت، و نه عشق! ما با هم زندگی کردیم یه زندگی تقریبا قراردادی. می دونستم برای چی با من ازدواج کردی اما فکر نمی کردم که بخوای اینطور بچگانه از من و پدرت انتقام بگیری. تو یه دختر بزرگی اما افکارت کاملا بچگانه س اریکا! اینکه بخوای به وسیله ی آرین از من و پدرت انتقام بگیری...
    وقتی چشم های وحشت زده و پاهای لرزان اریکا را دید سعی کرد او را آرام کند:
    - صبر کن تا حرف هام و کامل بشنوی.
    چنگی میان موهایش زد و ادامه داد:
    - شاید فکر کنی که من به وسیله ی فرشاد بو بردم. اما این اشتباهه، فرشاد انتخاب شده بود تا هم تورو امتحان کنه و هم به آرین کمک کنه. من اینطور ازش خواسته بودم. آرین با کارهای احمقانه و بچگانه ش داشت گند می زد به اون شرکت و زندگی خودش. کم مونده بود به همین راه کشیده بشه و من این و نمی خواستم. همین که من توی این راه کثیف قرار گرفته بودم بس بود. فرشاد حکم یه دوست دو طرفه رو داشت که در ظاهر بیشتر با آرین جور بود. اما اون فقط به آرین کمک می کرد تا بیشتر از این گند بالا نیاره، آرین هم باورش می کرد چون واقعا به نفعش بود. تو امتحان می شدی تا با کار احمقانه ای نقشه های مارو خراب نکنی. شاید فکر کنی من چقدر بی غیرت و بی احساس و چه می دونم... از این چیزا بودم. اما من واقعا بی احساس بودم و هیچ چیزی برام مهم نبود. هیچ چیزی به غیر از هدفم! فرشاد ماجرای دیدار تورو به مهسا گفت و مهسا هم چیزی به من نگفت. اون سعی می کرد بدون فهمیدن من روی تو کار کنه! من از وقتی فهمیدم با آرین در ارتباطی که دو نفر و برای تعقیب تو انتخاب کردم.
    اریکا در حالی که ترس و وحشت چند ثانیه ی پیشش را فراموش کرده بود نالید:
    - او... اون... تعقیب کننده ها؟!
    - اشتباه نکن! گفتم که بذار حرفم و کامل بزنم. بعد از اون روز که من با اون دوتا مرد درگیر شدم و متوجه شدم تورو تعقیب می کنن، دو نفر و برای محافظت از تو انتخاب کردم. قرار شد هر جا که می ری و هر کاری که می کنی به من اطلاع بدن. نمی خواستم بهت آسیبی برسه.
    با گفتن جمله ی آخر نگاهش را از اریکا گرفت و ادامه داد:
    - حدس من درست بود، اونا از طرف باند بودن. ماها تازه شروع کرده بودیم به ایجاد روابط و تجارت از نزدیک، اونا می خواستن از من مطمئن باشن و اگه اشتباهی رخ داد... تورو...
    محمد نفس عمیقی کشید، به چشم های اریکا نگاه خیره شد و ادامه داد:
    - خودت می فهمی چی می خوام بگم.
    اریکا در حالی که هر ثانیه بیشتر از پیش تحلیل می رفت، به این فکر کرد که خودش در آن روزهای تعقیب به چه شخصی فکر می کرده و محمد به چه کسانی؟ همیشه فکر می کرد آنها اشخاصی هستند از جانب شروین، برای همین همیشه نادیا را سرزنش می کرد. اما حالا می دید هیچ کدام از فکرها و شایدهایش درست از آب درنیامده. به یاد تماس های ِ مشکوک محمد افتاد. روزی که پشت ِ در ِ اتاق گوش ایستاده بود. حالا معنی ِ بعضی از حرف های ِ او را می فهمید.
    صدای محمد رشته ی افکارش را پاره کرد:
    - شاید این سوال برات پیش اومده که چرا سعی نکردم جلوی تورو بگیرم در حالی که می دونستم چی کار می کنی. اما تو فقط داشتی از آرین استفاده می کردی برای اینکه به هدفت برسی. حتی خود آرین هم این و می دونه چون اونم یه همچین استفاده ای از تو می کرد. اولش فکر می کردم آرین و دوست داری. با خودم می گفتم تو برای من مهم نیستی پس تا وقتی که به چیزی گند زده نشه روابط شما دوتا مهم نیست. اما نتونستم بی تفاوت بشینم! کم کم مطمئن شدم که این فکر یه اشتباهه محض! اینکه تو آرین و دوست داری. شاید بگی از کجا؟ باید بگم... مهساٰ این اطمینان و به من داد و... من...
    نگاه و لحنش رنگ و بویی از خشم و نفرت گرفت:
    - هر چند که اون اوایل چند باری دوست داشتم گردنت و خرد کنم! اما...
    جمله اش را نا تمام گذاشت و بعد از مکثی نسبتا طولانی ادامه داد:
    - از طرف تعقیب کننده ها فهمیدم که در حال حاضر هیچ خطری تهدیدت نمی کنه. از وقتی با خاله ات رفتی مسافرت تا همین امروز دیگه کسی برای تعقیب تو وجود نداشت و نداره. یادته پُشت در چیا بهت گفتم؟!
    آهی کشید و سری از روی افسوس تکان داد:
    - اما... تو پشیمونم کردی اریکا! درست همین دیروز کاری کردی که از اعتماد به تو پشیمون بشم. نمی خواد چیزی بگی، شاید میخوای بگی گول اون احمق و خوردی یا مجبور شدی کمکش کنی. باید بگم هر کاری که کردی به انتخاب خودت بود! من ِ احمق فکر می کردم ارتباط های دیداری شما تموم شده! اگه نگاهت و باور نداشتم به غیر از تعقیب و گریز تلفن هارو هم کنترل می کردم!
    در حالی که عضلات فکش منقبض شده بود؛ ادامه داد:
    - تو به من گفتی که من یه خیانت کارم، خودت چی؟! به من گفتی برای انتقام شدم مثل همونا، خودت چی؟! تو هم خیانت کردی و برای انتقام گرفتن همون راه و در پیش گرفتی. می بینی؟ ما مثل همیم. هر دو مادرمون و از دست دادیم. در هر دو حالت پدرامون از لحاظ شغلی مقصر بودن. یکی با شغل خوب و یکی با شغل بد ِ خودش! در هر دو حالت می خواستیم انتقام بگیریم. ما هر دو...
    اریکا در حالی که سعی می کرد جلوی ریزش اشک هایش را بگیرد، با خشم صدایش را بالا برد و به میان حرف های محمد پرید:
    - منو با خودت مقایسه نکن! آخه... چطوری کارهای خودت و با کارهای من مقایسه می کنی؟!
    - نه، من چن...
    اریکا باز هم اجازه ی ادامه به او نداد و فریاد زد:
    - آره من به تو خیانت کردم. اما...
    می خواست بگوید اما عاشقت شدم و دست از این کار کشیدم. اما سکوت کرد و به جای آن گذاشت طعم تلخ ِ نفرتی دوباره وجودش را در بر بگیرد.
    - اما چی؟!
    بغضش را فرو خورد بدون نگاه کردن به چشم های منتظر محمد ادامه داد:
    - اما ازت... مَ... معذرت می خوام. اما اون برای یه مدت کم بود، اما من فقط به تو خیانت کردم. تو چی؟! تو به کلی از جوون های این مملکت خیانت کردی و می کنی! انتقام گرفتن تو باعث نابودی خیلی های دیگه شده و می شه!
    محمد پوزخندی زد و گفت:
    - فکر کنم این اَمای واقعی تو نبود! بذار خودم بگم. تو آرین و دوست نداشتی، احساست هر چیزی که بود عشق نبود و من این و می دونستم و می دونم. تو عاشق من شدی و هنوزم هستی. این باعث شد از خیلی چیزا منصرف بشی.
    اریکا در حالی که سعی می کرد در برابر غرور و خودخواهی محمد خودش را نبازد و کنترل کند، دستش را مشت کرد و فریاد زد:
    - نه! این درست نیست. من از تو و تمام کارهایی که کردی متنفرم. حالم ازت بهم می خوره. تو هم یه پست فطرتی درست مثل پدرم! منم یه بدبخت دیگه هستم مثل ِ مادرم...
    - سعی نکن از حقیقت فرار کنی اریکا! تو منو دوست داری چون من شبیه به خودت هستم. این و می تونم از توی چشم هات بخونم. داری سعی می کنی با احساس یه نفرت ساختگی از این مسئله فرار کنی اما آخرش که چی؟! من و تو مثل همیم تنها تفاوتش اینه که من بدتر از توام... آره! خیلی بدتر... خیلی خیلی بدتر... خیال می کنی برای چی هیچ وقت نخواستم به تو نزدیک تر از این بشم؟ فکر می کنی برای یکی مثل من قول و قرار مهمه؟! نه! چون نمی خواستم آخر این بازی ضربه بخوری. خودت خواستی که بدونی، خودت سرک کشیدی، خودت به حرف های اون بچه ننه گوش کردی. من مقصرم؟! باشه قبول! اما قسم میخورم به این خاطر بهت نزدیک نشدم چون نمی خواستم بیشتر از این ضربه بخوری... چون نمی خواستم یه نفر دیگه ای هم به این دنیای لعنتی که پر شده از آدم های سیاه و خاکستری بیاد... چون نمی خواستم بیش از این به وجود هم عادت کنیم... چون...
    - تویی که قول قرارها براش بی اهمیته چرا باید به ضربه خوردن و نخوردن من اهمیت بده؟! چرا؟!
    وقتی محمد جوابی نداد اریکا پایش را روی زمین کوبید و با بغض فریاد زد:
    - ازت متنفرم!
    محمد قدمی به سمت او برداشت:
    - می دونی که نیستی...
    اریکا دست هایش را جلو گرفت و فریاد زد:
    - جلو نیا عوضی! جلو نیا...، تو هر جوری که دوست داری فکر کن اما من ازت متنفرم. من ازت بیزارم محمد، بیزار، می فهمی؟! حالم ازت بهم می خوره. از تو و اون انتقام مسخره ت از تو و اون افکار مسخره ت! حالا میفهمم این کار، کاری که همه چیز تو بود و هست چیه! تو پست تر و حقیر تر از اونی که ارزشی برات قائل باشم!
    بغضش را فرو خورد و زمزمه کرد:
    - ازت متنفرم! تو آدم نیستی! تو... تو یه حیوونی... حیوون!
    محمد همانطور خشک و بی حرکت در جایش ایستاده بود و به زمین نگاه می کرد. اریکا با مشت های گره کرده اش سعی داشت اشک هایش را پاک کند. با قدم هایی لرزان به سمت در رفت. داشت از کنار محمد می گذشت که او با خشم بازویش را گرفت و اریکا را به سمت خود کشید. اریکا با تقلا سعی کرد از چنگال او رها شود:
    - به من دست نزن آشغال!
    - گوش کن...
    اریکا دستانش را روی گوش هایش گذاشت:
    - نمی خوام... نمی خوام چیزی بشنوم! چرا نمی خوای بفهمی که ازت متنفرم... ولم کن...
    محمد هم مانند او صدایش را بالا برد و در حالی که شانه های لرزان اریکا را محکم تکان می داد؛ گفت:
    - چون من ازت متنفر نیستم! می فهمی؟! من ازت متنفر نیستم!
    با اینکه دست هایش را روی گوش هایش گذاشته بود، حرف های محمد را می شنید. محمد که دید او دیگر تقلا نمی کند کمی آرامتر از قبل گفت:
    - دقیقا به همین خاطر ِ که میگم تو از من متنفر نیستی.
    اریکا با تمام قدرت خود را از زیر بازوان او بیرون کشید:
    - اگه تو احساسی داری برای خودته! اما من هیچ احساسی جز ترحم و نفرت برای تو ندارم. تو یه آدم خودخواهی که فکر می کردی چون من عاشقتم باید بذاری یه عوضی مثل خودت ازم استفاده کنه! و چون تو هم همون احساس و نسبت به من داری هر غلطی که دوست داری بکنی! حالم از این استدلالت بهم میخوره...
    با بی حالی زمزمه کرد:
    - بذار من بچه ِ تورو از اشتباه در بیارم آدم بزرگ! دیگه نمی خوام مجبورم کنی که هی تکرار کنم ازت متنفرم!
    متوجه ی رنگ پریده ی محمد شد، اما با بی تفاوتی خواست از کنار محمد بگذرد که او دوباره بازویش را گرفت و اجازه ی حرکت به اریکا نداد. وقتی دید که محمد حرفی نمی زند، لبخند تمسخرآمیزی تحویل او داد و با بغض گفت:
    - تو حتی نمی تونی ابراز علاقه کنی و بگی که من و دوست داری! داری سعی می کنی ثابت کنی این منم که عاشقتم! تو احساس نداری! فقط پوست یه آدم و داری اما از درون یه حیوونی درست مثل همونا... درست مثل پدری که برام توصیفش کردی... درست مثل آدم های باندی که برای نزدیک شدن بهش تمام زندگیت و قمار کردی. تو از اونا هم بدتری! یه خوبی که حالا پست تر از اونا شده! یه فرشته ای که سقوط کرده! هَه... تورو نمیشناسم! نه... تورو نمیشناسم!
    انگشت های محمد شل شد و اریکا در حالی که گریه می کرد از این فرصت استفاده کرد و به سمت در دوید. دستگیره ی در را چند بار با عصبانیت چرخاند اما در باز نشد. با مشت چند ضربه به در زد:
    - این در لعنتی و باز کن... می خوام برم.
    با هق هق ادامه داد:
    - دارم توی این هوای کثیف خفه می شم!
    چند مشت دیگر نثار در کرد:
    - بازش کن!
    شانه های محمد افتاده و نگاه ِ ماتش روی ِ زمین بود. صدای اریکا را می شنید اما نمی توانست حرکتی کند. بعد از لحظه ای به سمت میز رفت و کلید را از جیب کتش درآورد. با قدم هایی آرام به سمت در رفت و آن را باز کرد. هنوز کاملا در را باز نکرده بود که اریکا با شانه به او ضربه ای زد و از اتاق بیرون رفت. داشت در راهرو می دوید و گریه می کرد. می توانست صدای قدم ها و هق هق گریه هایش را بشنود. از اتاق خارج شد و به دور شدن اریکا چشم دوخت. متوجه ی سایه ی شخصی پشت سرش شد. برگشت و مهسا را دید، مهسا لبخند غمگینی زد و به جلو آمد. دست روی شانه ی محمد گذاشت و آرام گفت:
    - همه چی و گفتی نه؟! نباید همه چی و بهش می گفتی.
    محمد لب های خشکش را از هم باز کرد و با بی حالی گفت:
    - اون می خواست بدونه، من خیلی چیزهارو بهش نگفتم.
    - حداقل نباید می ذاشتی که بره، شاید بره پیش پلیس؟!
    - اون پیش پلیس نمی ره.
    - اگه رفت چی؟!
    - برام مهم نیست.
    مهسا با عصبانیت دستش را برداشت و گفت:
    - چت شده؟! تو باید به فکر گروه هم باشی!
    محمد پشتش را به مهسا کرد و در همان حال گفت:
    - گور بابای گروه! گور بابای همه...
    - محمد!
    در حالی که به سمت در می رفت از میان دندان های بهم فشرده اش گفت:
    - خفه شو مهسا! حوصله ندارم.
    مهسا تلفن همراهش را درآورد و با حرص مشغول گرفتن شماره ای شد. محمد به سمتش برگشت و گفت:
    - بگو تعقیبش کنن.
    مهسا در همان حال که شماره می گرفت جواب داد:
    - می خوام همین کار و بکنم. نباید بره پیش پلیس.
    محمد با عصبانیت فریاد زد:
    - به درک که می ره پیش پلیس... به درک اگه چیزی بهشون بگه! اون حال روز و خوشی نداره...
    صدایش را کمی پایین آورد و ادامه داد:
    - امکان داره یه بلایی سر خودش بیاره!
    مهسا با وحشت گفت:
    - اما...
    محمد اجازه ی ادامه به او نداد و با عصبانیت فریاد زد:
    - بهشون بگو اگه بلایی سرش بیاد خودم می کشمشون.
    این را گفت، به داخل اتاق رفت و در را محکم به هم کوبید.
    * * * * *

  10. 518 کاربر از پست hiva تشکر کرده اند .

    $~roya~$ , * sogi jOoOn * , *artist* , *ATRIN* , *Ghazal* , *GolDeN* , *Nafise.a9* , *naghme* , *NaZ@NiN.B* , *ROJA* , *sara , *soodabeh* , *~Faezeh~* , *فرزانه* , +Neda+ , -2nya- , -Farimah- , -Nasrin- , .:aida:. , .:BlooM:. , .arsana. , .Baharak. , .ELHAM. , .KING. , .Mania. , .maryam. , .Monire. , 0820 , 0r!ent@L G!rL , 2012 , 23252 , 2st man khoda , 3tare , 88 shiva , @parisa@ , abby7 , Admin , afafa , aflak , afrooz87 , afsaneh.m1531 , ahmad_3592 , ahwaz , aidai , ali agha , ali_shey , alonegirl , amini2004 , Amirsam1 , ANNE , Anolin , architect_shima , arezo dokhtare payiz , ariany , aristotle , armin.kz , arnavaz , Arrosha , artmisss67 , asal , asal naz , asalkocholoo , asal_aram , asal_cheshmak , asam , ASEMAN SHAB , asemane nili , asemanii , asha , ashoka , Astrgirl , Ati__377 , atousa27 , atusa miracle , avaa... , AVESTA , AynAzi , Az@de , azam30 , azar1 , azima , azinjoon , b.maryam , baran . M , baran pr , baran2 , barane_bahari , baran_1990 , Beautiful Jasmine , beautyAsalak , behi_aquarius , behnazhmz , Behnoush , betiya , blue69 , brain storm , CAT-WOMAN , chandiny , coffee , corail , coral , daltonha , delester , dokhtare khial , Donya-70 , dordooneh , dream07 , eewwqq , eglantine-m96 , elahe atash , elahe70 , elahem , Elen , elham90 , Elhamhb , elhamtt , eli_naz , elna , Elnaz , elnaz 90 , eng2day , Esperichoo , Eyes Wide Shut , f1363 , faezeh88 , FAH!ME , farah2 , farajoon , FARAN.H , fariba_hed , farizad , Farnaz , FARNAZ.SAMPAD , farnaz21 , Faryad Zire Ab , fatima983 , fatima_59 , faty3422 , fk-osh-d , fleur , GeriKo , gha3dak , ghazghaz , gherti , ghooghool-barghi , ghorbani , gipsy_sepideh , gogoli , golgh , goli- , gord , gorestan man , granaz , H..GH , hala , hamideh 7 , hana_89 , hany666 , harimeshgh , HAsti-Nj , hasti59 , hasty 70 , helen888 , helik , Hinta , hitana , hodasamin , homena12 , honey-asal , honey_x , hooriya_y , hsdhsd , htamspam , iryane , jmala , joghoze , kanyar , katerina petrova , kathyn , katrina , katy , kayena , khanoom-damaghoo , kibitzer girl , kimia 2008 , kimia_13662000 , king _ panther , ladysadeghi , layahashemi , leila.kh , lili5225 , lilil , lilipoot33_68 , M mehrane , M&M_601 , M.shasusa , Madoo , mah banoo , mahana1 , mahbano , mahdieh67 , Mahed , Mahoo , mahsa67 , mahsaok , mahshid_3d , mahtaj , makhmal_66 , mamarz , mamorin , mansuri , MARDE_TANHA , MARIEH_73 , marmara25 , maryam.mani , maryam1 , maryam63279 , maryam_mariusz , mehrban , melijooon , meno , mesi , mikironi , Mina , mina_bala74 , Mino Bookworm , Miss-Mani , miss.no1.2004 , mlika , Mo$aFeR , mojan_23 , monire_74 , morteza va ati , motlagh , m_h_n , m_rad , N A R S A N , nabat , nafas44 , nafise2 , nahayat007 , Nahid72 , nairika , nasimepaeze , nazanin88 , nazgol , nazi shirazi , nazi2000 , naz_goli , nedaj , negark , NE[ )@A , niazruby , nigar_403 , nili_93 , nillooo , nilooii , nina86 , ninio , nlp16001 , noodi , novak , oskol , osweh , P@rya , paradise , parastesh_nia , pardy , pare , pariedarya , paris95 , parisa.1564 , parisaparisa , parnar , parnaz_19 , parparok , parshang , patrin , pegah 2 , pegiiiiiiiii , perijooon , persian-star , polymehr , priya , Qeen , Ra$pina , raha.421 , raha16 , reem1368 , reyhane76 , rina_rita14 , rizeh mizeh , Romina__68 , rooyaa , roseberry , roshanak , roya62 , Roya_2010 , rozi-91 , rural girl , rytu , s.love , s.sh , S@LAR & S@DRA , saba_h , saba_lovly , sabra1361 , saharmn , saharnaz sh , samaane , saman84 , samandf , samaneh21 , samaneh60 , samiiim , samim , samira1362 , sanaz2000 , sanaz_ , sang_e_saboor , SaRa , sara-star , sara5 , saratab , sara_n , sasa.shima , saya10 , sazin513 , se7en-1991 , serentipiti , setareh29 , setareh30 , setareh67 , setayesh_p995 , setosh , shabahang , shadan30000 , shafiee , shaghhayeghh , shalizar2 , Shifteh , shili , shiva joon , shiva-71 , shivashiva , Silber , silver moon , silverstar , simaaaaa , sinsor , sirius , skarlet 62 , skiver , smart girl , smart.b , snopoy , soda 70 , soha.f , Sokout , Sokout_momtad , Sokout_shab , somy_kh , SONIA B , sonya , sparrow , sponge bob , spoorg , SRUSH , starter127 , stiv , sulduzmarali , sydney , syhbyt , s_donia323 , Ŝάмĭ , t@r@neh , TABA_13069 , talayeh , tama1011 , tannaz22 , TanNazZz , tarama , tarane , taraneh24 , tara_5877 , TERMEH*M , tghyasfr , thelittleprince , Tifani Jon , tinairn , ti_na60 , tono , Universe95 , UnKnOwN_Sh , uranoos , Ushya7 , V.i.d.a , vampire123 , vayi , wenela , wildfire14 , winter emerald , Y.a.k.h , yaqush , yas baran , yasamin-73 , yasi_69 , yassii , Zahra B , zahra.h , zanbagh , zara14 , zarin , zebeli , ZeYnAb KhAnOoM , zina , zizi.m , zizi26 , _Azadeh_ , _NoNasH_ , ~*SaHaR*~ , ~ELAHE~ , ~Green Angel~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~MAR MAR~ , ~pArnYa~ , ~shahrivar~ , ~shiva~ , ~Spunk!e~ , ʘZa℞ , آذردخت , آرام.د , آرتمیس 98 , آرشا , آرنیکا , آزاده بانو , آسوده , آليس , آنیتا , آهو , اب و اتش , اتوسا , ارزوهای دور , اسمون , افروز جون , النا62 , امدن , اهنگ , ایلیبرا , باران , بازباران , باسیلیسک , بخاری , بلور , بهار سرد , بهارجون , بی بی گل , تابتا , تاريشا , ترنم , خانم فسقلی , خورشید خانم , دریای خاموش , رز آبی , روشناک , روياي ابي , روژان , زری , سپید و سیاه , شبنم , شهرناز , شکیبا.. , !arefeh , علیصدر , فاخته13 , فهیم , ققنوس98 , لمیس20 , م.م.ر , مادرم , ماه سیما , مرضیه.ش , مسافر كوچولو , ملیساا , منجی , منيژه , نسترن65 , نسيا , نفس_20 , نماز67 , نگار.م.استقلال , نگرو , نیلوجون , نیلوفر آبی , نیلوفر دختر دریا , نیلوفر:-) , هانیا , هانیه12 , هدیه , هرتیک , هوفریا , ياسمن71 , پاسارگاد , پامچال , پدیده , پروانه! , پريسا , پهره , کریستال , گلدره , یاسمن , یاسمین.م , یهدا , یگانه , ღ ghazali ღ , ᗩηηᗩ , ♫♥SaRa♥♫

  11. Top | #36

    مدیر بازنشسته


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    6,975
    میانگین پست در روز
    3.58
    محل سکونت
    teh
    تشکر از کاربر
    70,457
    تشکر شده 78,082 در 8,271 پست
    اندازه فونت

    Unhappy

    بچه ها من تمام نیم فاصله هارو رعایت کرده بودم با این امید که یکم کار حرفه ای تر به نظر بیاد.
    اما ظاهرا توی این سایت نیم فاصله ها سودی نداره و کلمات بهم می چسبن. برای همین مجبور شدم از اول بخونم و عوض نیم فاصله از اسپیس استفاده کنم.
    اگه اعصابتون سر کلمات بهم چسبیده بهم ریخته بود از اول بخونیدش
    نمی خواد از این پست تشکر کنید چون حذف می شه.
    اون موقع دیه دلم نمیاد حذفش کنم.

  12. 391 کاربر از پست hiva تشکر کرده اند .

    !!S@D@F!! , * MAN * , * sogi jOoOn * , *artist* , *ATRIN* , *Ghazal* , *GolDeN* , *Nafise.a9* , *naghme* , *ROJA* , *Scarlett* , *soodabeh* , *~Faezeh~* , *فرزانه* , +Neda+ , -2nya- , -Farimah- , -Nasrin- , .:aida:. , .:~KaMeLiA~:. , .:~LiYaN~:. , .arsana. , .Baharak. , .ELHAM. , .KING. , .Mania. , .maryam. , .Mehrnoosh. , .Monire. , 0820 , 0r!ent@L G!rL , 2012 , 23252 , 3tare , 88 shiva , abby7 , afafa , aflak , afrooz87 , afsaneh.m1531 , ahmad_3592 , ahwaz , alonegirl , Amirsam1 , ANNE , Anolin , architect_shima , aristotle , arnavaz , Arrosha , artmisss67 , asal , asal naz , asalkocholoo , asal_cheshmak , asam , asemanii , ashoka , Astrgirl , Ati__377 , atousa27 , atusa miracle , avaa... , Az@de , azam30 , azima , azinjoon , baran . M , baran pr , barane_bahari , baran_1990 , Beautiful Jasmine , beautyAsalak , behi_aquarius , behnazhmz , Behnoush , betiya , BIDAD , brain storm , corail , coral , delester , dokhtarepaeiz , Donya-70 , eewwqq , eglantine-m96 , elahem , Elen , elham90 , eli_naz , elnaz 90 , elnaz89 , eng2day , Esperichoo , Eyes Wide Shut , f1363 , faezeh88 , FAH!ME , fargol1991 , fariba_hed , farizad , Farnaz , FARNAZ.SAMPAD , farnaz21 , Faryad Zire Ab , farzan0 , fatima_59 , faty3422 , GeriKo , ghazghaz , gherti , ghorbani , gipsy_sepideh , gogoli , goleyakh117 , golgh , goli- , gord , gorestan man , H..GH , hamideh 7 , hany666 , harki00 , hashemi_s , HAsti-Nj , hasti59 , helen888 , helik , Hinta , hitana , hodasamin , honey_x , hooriya_y , htamspam , kanyar , katerina petrova , kathyn , kayena , kibitzer girl , king _ panther , lili5225 , lilil , lilipoot33_68 , little princess , M mehrane , M&M_601 , M.shasusa , Madoo , mahana1 , mahbano , mahdis23 , Mahed , mahsa67 , mahsaok , mahshid_3d , mahtab10 , mahtaj , makhmal_66 , mamarz , mamorin , mansuri , MARDE_TANHA , MARIEH_73 , maryam.mani , maryam1 , mehrban , melijooon , Mina , mina_bala74 , Mino Bookworm , Miss-Mani , Miss.Aima , Mo$aFeR , mojan_23 , monire_74 , motlagh , m_rad , N@s!m , nabat , nafas.neda , nafas44 , Nahid72 , nairika , najma20 , nasi & somi , nazgol , nazi shirazi , nazi2000 , nazy22 , naz_goli , nedaj , NE[ )@A , niayesh00 , niazruby , nigar_403 , nili_93 , nillooo , niloofar68 , nilooii , nina505 , nina86 , nlp16001 , novak , osweh , P@rya , paradise , pardy , pare , pariedarya , paris95 , parisaparisa , parparok , parshang , patrin , pegah 2 , pegiiiiiiiii , perijooon , persian-star , priya , Ra$pina , raha16 , raha55 , RaheBipayan* , rashin-02121 , reem1368 , reyhane76 , rina_rita14 , roseberry , roshanak , Roya_2010 , rural girl , s.love , s.sh , S@LAR & S@DRA , saaad , saba_lovly , saharmn , saharo , samandf , samaneh21 , samim , sanaz_ , sang_e_saboor , SaRa , sara khooooom , sara-star , sara_n , saya10 , se7en-1991 , sedigheh_rahimi , setareh29 , setareh67 , setosh , shabahang , shadan30000 , shafiee , shaghhayeghh , shalizar2 , shamim-27 , Shifteh , shiva-71 , shtel , siavashani , silver moon , sinsor , sirius , skarlet 62 , skiver , smart.b , snopoy , soda 70 , Sokout_momtad , some one 90 , sonya , sozaan , sponge bob , spoorg , starter127 , stiv , sulduzmarali , sydney , syhbyt , s_donia323 , Ŝάмĭ , T@n@z , TABA_13069 , talayeh , TanNazZz , tarane , taraneh24 , TERMEH*M , tghyasfr , thelittleprince , Tifani Jon , ti_na60 , tono , Ushya7 , V.i.d.a , vampire123 , wenela , winter emerald , Y.a.k.h , yasibala , yassii , zanbagh , zara14 , zarefat , zarin , za_178 , zina , zizi26 , _Azadeh_ , ~*SaHaR*~ , ~ELAHE~ , ~Green Angel~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~MAR MAR~ , ~pArnYa~ , ~shahrivar~ , ~Spunk!e~ , ʘZa℞ , آذردخت , آرتمیس 98 , آليس , آهو , اب و اتش , ارزوهای دور , ارشیا90 , اسمون , افروز جون , النا62 , امدن , انائل , اهنگ , باران , بازباران , بخاری , بلور , بهار سرد , بهارجون , بی بی گل , تابتا , تاريشا , ترنم , تکین , خانم فسقلی , خورشید خانم , روشناک , روژان , سپید و سیاه , سکوت دریا , شهرناز , شکیبا.. , !arefeh , فاخته13 , فرنگيس , فهیم , ققنوس98 , لمیس20 , م.م.ر , مادرم , مریم23 , مسافر كوچولو , ملیساا , منجی , منيژه , مهنا2 , مُحی , نارنيا , ناشناس1 , نسرین , نسيا , نیلوجون , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , هانیا , هرتیک , ویوتی , ياسمن71 , پامچال , پدیده , پريسا , پهره , کریستال , گلدره , یاسمین.م , یهدا , یگانه , ღ ghazali ღ , ᗩηηᗩ

  13. Top | #37

    مدیر بازنشسته


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    6,975
    میانگین پست در روز
    3.58
    محل سکونت
    teh
    تشکر از کاربر
    70,457
    تشکر شده 78,082 در 8,271 پست
    اندازه فونت

    Wink

    چمدان سنگین را با هر دو دست بلند کرد و به هال برد. هنوز چمدان را روی زمین نگذاشته بود که صدای زنگ در باعث شد با تعجب در جای خود بایستد. دست به کمر گرفت و به ساعت نگاه کرد، ساعت یازده شب بود:
    - این وقت ِ شب!
    با نگرانی از حیاط گذشت و به در رسید. پشت در ایستاد و به آرامی سوال کرد:
    - کیه؟
    کسی جواب نداد. دودل بود و نمی دانست در را باز کند یا نه، شانه ای بالا انداخت و در را باز کرد. کسی پشت ِ در نبود، سرش را بیرون کرد و خواست به اطراف نگاه کند که سایه ی سیاهی مقابلش ظاهر شد. دستهایش را روی دهانش گذاشت و جیغ کشید. قدمی به سمت عقب برداشت و حیران از چیزی که می دید نالید:
    - اریکا، عَ... عزیزم! چ ِ... چرا مثل موش آب کشیده شدی؟
    اریکا پاهای سنگینش را داخل حیاط ِ خانه گذاشت و به دیوار ِ کناری تکیه داد. مریم در را بست و به سمت او رفت. شانه های لرزانش را در بر گرفت و نگاهی به رنگ پریده ی صورتش کرد؛ که بی شباهت به گچِ روی ِ دیوار نبود.
    - خدای من! با خودت چی کار کردی عزیز دلم؟
    در آن تاریکی می توانست رَد اشک های اریکا را ببیند؛ که مانند خط هایی سیاه تا زیر چانه اش ادامه داشت. بازوی خیس اریکا را دور گردن خود انداخت تا بتواند او را به داخل خانه ببرد. اریکا که تکیه گاهی امن پیدا کرده بود، با فراق خیال به شانه های مریم تکیه کرد و قدم برداشت.
    لباس هایش را به زور مریم عوض کرد و روی تخت دراز کشید. در خیابان های باران زده ی شهر تهران آنقدر گریه کرده بود که دیگر چشمه ی اشکش خشک شده و چشمهایش می سوخت. مریم دستمال پارچه ای را مرطوب کرد و بر روی لب های خشک اریکا کشید. موها ی خیس و عرق کرده اش را با دست به عقب زد و دستش را روی پیشانی سوزان اریکا نگه داشت. با اخم هایی در هم زیر ِ لب گفت:
    - باید با شوهرت تماس بگیرم.
    کمی صدایش را بالا برد و ادامه داد:
    - تو که نمی گی چه بلایی سرت اومده!
    اریکا سرفه ای کرد و خواست نیم خیز شود اما چهره اش از درد جمع شد و دوباره دراز کشید. زخم کمرش می سوخت و تیر می کشید. چرا این زخم لعنتی دست از سرش بر نمی داشت! با صدای خش دارش بریده بریده زمزمه کرد:
    - نه... خاله... خواهش می کنم... بهش... زنگ نزن.
    با گفتن کلمات آخر یک قطره اشک از گوشه ی چشم بسته اش جوشید و تا کنار موهایش سُر خورد.
    مریم در حالی که سعی می کرد خونسرد باشد، سر او را نوازش کرد و با نگرانی گفت:
    - باشه عزیز دلم، اما من دارم از نگرانی می میرم. اون بنده خدا دیگه...
    دندان هایش را با ناتوانی روی هم فشرد و به میان حرف ِ مریم پرید:
    - نه!
    دستانش را بالا برد:
    - خیلی خب خیلی خب! تو راحت بگیر بخواب، من به کسی زنگ نمی زنم.
    وقتی نگاه خیس و نا آرام اریکا را دید سرش را کج کرد و با لحنی ناراضی گفت:
    - قول می دم، خوبه؟!
    با شنیدن این حرف کمی آرام گرفت. مریم نگاه ترحم آمیزی به چهره ی پژمرده ی خواهر زاده اش کرد و سری از روی تاسف تکان داد. از جایش بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت تا به اجاق گاز سر بزند. برای اریکا سوپ پخته بود. در همان حال که قدم بر می داشت زیر لب با خود غر می زد:
    - حتما با شوهرش دعواش شده. شاید هم با اون پدر ذلیل مُرده اش! الهی بمیری که روزگار این دختر و مادرش و سیاه کردی. مردک عیاش...
    در قابلمه را برداشت و به سوپ نگاه کرد:
    - آخه این بچه تا صبح توی این تب دووم نمیاره!
    دست یخ زده اش را به لب پایینش نزدیک کرد و آن را میان انگشت های سردش فشرد:
    - منم که دست تنهام...
    * * * * *

    مهسا به آرامی دَر ِ اتاق را باز کرد و داخل شد. محمد را در حالی دید که روی صندلی نشسته و سیگار می کشد. دود غلیظِ سیگارها اطرافش را پوشانده بود. هر چه نزدیک تر می شد بیشتر احساس خفگی و تنگی نفس می کرد. روبه روی میز ایستاد. چینی به بینی قلمی اش انداخت؛ سرفه ای کرد و با صورتی جمع شده و اخم هایی درهم دستی در هوا تکان داد و گفت:
    - اوف... محمد! من دارم جای تو خفه می شم. تا کی می خوای توی این اتاق بشینی و این زهرماری و بکشی؟
    محمد با بی حالی به سیگاری که لای انگشت های دستش بود نگاه کرد و بعد بدون هیچ فکری آن را داخل سطل زباله انداخت.
    مهسا به سایه ی سیاهی که زیر هر دو چشم محمد افتاده بود خیره شد و ادامه داد:
    - به بچه ها گفتم برن و دیگه روی اون موضوع زوم نکنن. گفتم قضیه حل شد. حتی به فرشاد هم چیزی نگفتم.
    در حالی که نگاهش را به پایین دوخته بود، سرش را کج کرد و آه کشید. روی مبل نشست و به گوشه ای نامعلوم از سیاهی اتاق خیره شد:
    - اصلا باورم نمیشه کار اریکا باشه. آخه...، چطوری؟
    محمد بی حوصله با صدای گرفته اش پرسید:
    - چه خبر؟
    مهسا که متوجه ی منظور او شده بود به مبل تکیه داد و در جواب گفت:
    - هیچی، یکم قدم زده بعدش رفته خونه ی خاله ش.
    نگاه نگرانی به خطوط چهره ی محمد انداخت و اضافه کرد:
    - ظاهرا که حالش...، اصلا خوب نبوده.
    محمد دست راستش را که روی میز بود، مشت کرد و دندان هایش را روی هم فشرد.
    مهسا شانه ای بالا انداخت:
    - خب، با اون چیزایی که تو بهش گفتی انتظار دیگه ای هم نباید داشته باشی.
    همان لحظه صدای زنگ تلفن همراه محمد بلند شد. نگاهی به شماره ی نا آشنا کرد و با صدای گرفته اش پاسخ داد:
    - بله؟
    - الو محمد جان؟
    روی صندلی نیم خیز شد و با نگرانی پرسید:
    - اتفاقی افتاده؟!
    مریم به سرعت و پشت سر هم شروع به حرف زدن کرد:
    - عزیزم من حسابی هول شدم و نمی دونم چی کار کنم! نمی دونم می دونی یا نه ولی اریکا اینجاست. داره توی تب می سوزه و یه بند هذیون می گه. شماره ی تورو با هزار بدبختی از توی گوشیش گیر آوردم و...
    محمد بدون اینکه منتظر ادامه ی حرف های او باشد، گوشی را خاموش کرد و با عجله به سمت در رفت. مهسا در جایش نیم خیز شد:
    - کجا با این عجله؟!
    در را باز کرد و به سمت مهسا برگشت، با لحنی عصبی گفت:
    - حال اریکا خوب نیست...، باید برم.
    - فکر کردی حال خودت خیلی تعریفیه؟! منم میام، با این اوضاع نمی تونی رانندگی کنی.
    محمد بی قرار، سری به علامت منفی تکان داد و از اتاق خارج شد. مهسا به دنبالش دوید و در کنارش قرار گرفت، در حالی که سعی می کرد با او هم قدم شود، گفت:
    - آدرس داری؟
    - آره.
    دست در جیب کرد و به دنبال سویچ ماشینش گشت. لب هایش را روی هم فشرد و زیر لب گفت:
    - لعنت؛ نیست!
    - بیا با ماشین من برو.
    سویچ را از دست درازه شده ی مهسا قاپید و بر سرعت قدم هایش افزود.

    با ترمزی که کرد صدای ناهنجار لاستیک های ماشین در فضای خلوت و ساکت خیابان پیچید.
    وقتی در باز شد، بی توجه به چهره ی نگران مریم و حرف هایش به داخل رفت. صدای او می آمد که تند و پشت سر هم حرف می زد:
    - نمی دونم چشه، نه وقتی اومد چیزی گفت نه گذاشت بهت زنگ بزنم. از طرفی توی تب می سوزه از طرف دیگه دست و پاهاش یخ زده! اصلا...
    از پله ها بالا رفت و داخل خانه شد. دیگر صدای مزاحم مریم نمی آمد. نمی دانست باید از کدام طرف برود و داخل کدام یکی از اتاق ها شود. آنقدر نگران و مضطرب بود که یادش رفت از مریم سوال کند. او هم که یکریز و پشت سرهم حرف می زد، به سمت اولین اتاق رفت تا داخل آن را ببیند. مریم که به داخل آمده بود، از پشت سر به حرف هایش ادامه داد:
    - موندم چی کار کنم؟ فردا صبح پرواز دارم، اما با این اوضاع فکر کنم بهتره که نرم. بالاخره اریکا...
    با حس ِ طعم تلخ ِ منتی که در کلام آن زن وجود داشت، لحظه ای در جایش ایستاد. آرواره هایش را روی هم قفل کرد، به سمت او برگشت و سعی کرد لحن خونسردی به خود بگیرد:
    - می شه لطف کنید و بگید اریکا داخل کدوم اتاقه؟
    اولش از لحن تند و تیز محمد تعجب کرد و کمی ناراحت شد، اما حال او را به اوضاع پیش آمده نسبت داد و با دست به یکی از اتاق ها اشاره کرد:
    - توی اون اتاق... گفتم اون اتاق گرم تره و پنجره نداره شاید بهتر باشه، دیگه نمی دونم!...
    بی توجه به پرچانگی های این زن به سمت اتاق رفت و در را باز کرد. اریکا را دراز کشیده روی تخت دید، در حالی که از درد به خود می پیچید و ناله می کرد. پیشانی اش از قطره های ریز عرق خیس و لب های خشکش ترک های درشتی برداشته بود. لبه ی تخت نشست و دست سرد اریکا را میان دست های گرم و مردانه ی خود گرفت و فشرد.
    شاید اریکا حق داشت؛ محمد تکرار آدمهایی همانند سلطانی بود و اریکا تکرار زن هایی همانند مادرش؛ سرش را به صورت رنجور اریکا نزدیک کرد و با صدایی لرزان گفت:
    - اریکا...
    دختر جوان ناله ای کرد و با دست دیگرش به ملافه چنگ زد:
    - مم... ماما... مامان...
    سرش را روی بالشت به این طرف و آن طرف می کشید و ناله می کرد. روی تخت پیچ و تاب می خورد و دست گرم محمد را می فشرد. محمد گونه اش را به گونه ی سوزان اریکا فشرد. با گرمای زیادی که به صورتش منتقل شد سر بلند کرد و با تعجب گفت:
    - داره توی تب می سوزه!
    پتو را از رویش کنار زد، خواست او را درآغوش بکشد که مریم جلو آمد و مداخله کرد:
    - اینطوری که نمیشه! بذار یه چیزی تنش کنم.
    با گیجی سری تکان داد و قدمی به سمت عقب برداشت. بعد از اینکه اریکا را آماده کردند، محمد بدن نحیف او را در آغوش کشید و به سمت در رفت. مریم به دنبالش رفت و با عجله گفت:
    - محمد جان، صبر کن منم آماده بشم.
    محمد با حرص در خانه را باز کرد و بیرون رفت؛ حوصله ی این زن را نداشت!
    بیست دقیقه ی بعد به بیمارستان رسیدند. در حالی که اریکا را در آغوش داشت، هر سه به بخش اورژانس رفتند.
    محمد بی قرار و عصبی در سالن قدم می زد و به ساعت ِ مچی اش نگاه می کرد. مریم هم با تلفن همراهش ور می رفت و معلوم نبود به چه کاری مشغول است. با خروج دکتر از اتاق محمد به سمتش رفت و مریم از جایش بلند شد. دکتر که مردی مسن و جدی بود، با اخم هایی درهم گفت:
    - فعلا تحت مراقبته. باید خدمتتون عرض کنم مریضی این خانوم هر چه که باشه جسمی نیست. می تونم بهتون این اطمینان و بدم که روح این خانوم بیماره نه جسمش، که البته حدس می زنم شما به عنوان شوهر ایشون خیلی بهتر از من بدونید. درسته مرد جوان؟!
    منتظر جوابی از جانب محمد نماند و خواست که برود، اما محمد مقابلش قرار گرفت و پرسید:
    - می تونم ببینمش؟
    - البته! فقط سعی نکنین که بیدارش کنید. چون در هر حال اون بیدار نمی شه.
    محمد به رفتن دکتر خیره شد و با خود زمزمه کرد:
    - همون بهتره که منو نبینه...، چون بدتر می شه.
    - محمد جان؟
    به سمت مریم برگشت و نگاهش کرد. مریم چشم های نگرانش را به محمد دوخت و گفت:
    - بین تو و اریکا... مشکلی پیش اومده... نه؟!
    بعد از مکثی نسبتا کوتاه بدون دادن جواب داخل اتاق شد و در را بست. مریم با تعجب و بی حرکت در جای خود ایستاده بود و به در بسته ی اتاق نگاه می کرد. انگار که محمد با نگاه جدی و بی اعتنائی اش جوابش را داده بود.
    * * * * *

    یک هفته از آن ماجرا می گذشت. اریکا هنوز در شوک به سر می برد. نه دانشگاه می رفت، نه محل کار، و نه به آپارتمان کوچکشان سر می زد. دلتنگ بود اما نمی دانست برای چه، فقط احساس دلتنگی و پوچی می کرد. همه چیز برایش پوچ و بی معنا بود. گویی که در یک خلاء پایان ناپذیر سیر می کرد و راه گریزی از آن نداشت.
    گوشه ی یکی از اتاق های ِ منزل ِ مریم کز کرده و از دنیای بیرون فاصله گرفته بود. مریم، روزی هزار بار به در اتاق ضربه می زد و از اریکا می خواست بیرون بیاید، چیزی بخورد و دوشی بگیرد. و اریکا روزی هزار بار کلمه ی «نه» را بر زبان می آورد.
    سعی می کرد پازلی را که محمد برایش توصیف کرده کنار هم بچیند و نتیجه گیری کند؛ از او متنفر است. پتو را دور خود می پیچید و گوشه ای از اتاق می نشست، عقب جلو می شد و مدام با خود تکرار می کرد از او متنفر است؛ از محمد متنفر است!
    سعی داشت به خود بقوبولاند گذشته ی تلخ محمد برایش مهم نیست! خاطرات کمی که با او داشته برایش مهم نیست! شباهت های زندگی هر دو و حرف های محمد برایش محمد نیست!حتی دیگر انتقام گرفتن هم برایش مهم نیست! نه، حالا دیگر زندگی کردن و زنده بودن نیز معنایی نداشت. هر ثانیه از خود می پرسید که به راستی چه چیزی برایش مهم است؟ این نفس های بی هدف تا به کی می آید و می رود؟ تا کی باید ادامه داشته باشد؟
    گاهی وقت ها حسی بدی به سراغش می آمد و او را وسوسه می کرد جواب یکی از تماس های آرین را بدهد و واقعیت را به او بگوید، اما خیلی سریع از خود می پرسید مگر آرین کیست؟ چه می تواند بکند؟ او هم یکی دیگر از همان «احدی ها» که همیشه ی خدا به فکر منافع شخصی خودشان هستند. «یکی مثل خودم! یکی مثل سلطانی ها...»
    چند باری به رفتن پیش پلیس فکر کرد. اما هر دفعه پشیمان تر از قبل می شد و نتیجه ای نمی گرفت. نمی دانست چرا دیگر نمی تواند علیه محمد کاری کند؛ آن هم بعد از مطالبی که برایش روشن شده و می دانست! شاید هم می فهمید و می خواست از آن فرار کند.
    با صدای بسته شدن دَر به امید این که مریم از خانه خارج شده، تِلوتلو خوران از اتاقش بیرون رفت تا آبی به دست و صورتش بزند. وقتی به خود در آینه نگاه کرد معنی حرف ها و کنایه های مریم را فهمید. احساس کرد که باید کمی به خود برسد اما حوصله اش را نداشت. برای چی یا برای کی باید این کار را می کرد؟ چه چیزی اهمیت داشت؟ زندگی کردن؟ خوردن و خوابیدن؟ این تکرار مکررات تا به کی باید ادامه داشته باشد؟
    دست به گیجگاهش گرفت و محکم سرش را به این طرف و آن طرف تکان داد. نه؛ فکر و خیال روح رنجورش را بیش از پیش می آزرد.
    لیوان شیر را تا آخر سر کشید و به اتاق برگشت. در را بست اما یادش رفت آن را مثل همیشه قفل کند.
    چند تقه به در اتاقش خورد و بدون اینکه اجازه ی ورود بدهد، دَر باز شد. خواست به خاله اش اعتراض کند که هیکل محمد را در قاب دَر دید. زبانش بند آمده بود و نمی دانست چه باید بگوید. وقتی محمد داخل اتاق شد توانست چهره ی او را به خوبی ببیند. مثل همیشه شیک و اتو کرده؛ انگار که در این دنیا هیچ مشکلی نداشت. کت اسپرت و مخملی به تن کرده و موهای خوش حالتش را به سمت بالا زده بود.
    به خود آمد و سعی کرد در جایش بایستد. می خواست بر سرش فریاد بزند اما در آن چند روز آنقدر اشک ریخته بود که صدایش تو دماغی و گرفته شده و توان بالا بردن آن را نداشت، فقط با همان صدای رنجور و پر نفرت پرسید:
    - اینجا چی کار می کنی؟ چطوری اومدی تو؟!
    محمد با خونسردی به طرف تخت یکنفره ی اتاق رفت و روی آن نشست، نگاهی به اطراف کرد و گفت:
    - باید بریم.
    اریکا در حالی که از عصبانیت به نفس نفس افتاده بود و در عین حال نمی توانست تعجبش را پهنان کند؛ پرسید:
    - بریم؟! با تو؟ من؟... من با تو؟!
    دندانهایش را روی هم فشرد تا شاید اینگونه به بغضش اجازه ی شکستن ندهد:
    - از این خونه برو بیرون.
    با دست لرزانش به سمت در اشاره کرد و بلندتر از قبل فریاد زد:
    - برو بیرون!
    محمد سرش را پایین انداخت و سعی کرد با آرامش برای اریکا توضیح دهد:
    - الان متوجه نیستی، با هم می ریم خونه و من بین راه برات توضیح می دم.
    اریکا با تمسخر نالید:
    - خونه؟! کدوم خونه؟! من با تو هیچ جا نمیام. چرا نمی خوای بفهمی که حالم ازت به هم می خوره. نمی خوام ببینمت، وقتی می بینمت حالم بدتر می شه؛ اذیت می شم!
    دست به دیوار گرفت تا از فرط ناتوانی روی زمین غش نکند:
    - از اذیت کردن من لذت می بری، نه؟! هر چی باشه منم یه سلطانی ام...
    محمد از جایش بلند شد و روبه روی اریکا ایستاد اما به چشم های او نگاه نکرد، فقط آرام گفت:
    - آروم باش.
    بعد از مکثی کوتاه ادامه داد:
    - تو الان چیزایی می دونی که نباید بدونی. اطلاعاتی داری که نباید داشته باشی، این...
    اریکا پوزخندی زد، در حالی که سرش را کج کرده بود با صدای گرفته و چشم های پُر از اشکش پرسید:
    - می ترسی برم پیش پلیس؟!
    نگاهش را به او دوخت و محکم گفت:
    - من از هیچی نمی ترسم اریکا... دارم می گم جون تو در خطره! چرا نمی خوای بفهمی؟ تو باید از ایران بری.
    با شنیدن این حرف سرش سوت کشید و چشمان خیسش گرد شد. محمد چه می گفت؟! باید از ایران می رفت. چرا؟ چون چیزهایی فهمیده بود که نباید می فهمید؟
    به دیوار چسبید و محکم گفت:
    - من هیچ جا نمی رم. بَ... برام مهم نیست... افراد تو من و... بکشن یا نه...
    صدایش را بالا برد و ادامه داد:
    - تو هم راحتم بذار و برو بهشون بگو، برام مهم نیست منو مثل بقیه بکشن یا زنده بذارن. من الان فرقی با مرده ها ندارم. همه چیمو با هم از دست دادم. دیگه چیزی ندارم که بخوام به خاطرش بجنگم. حتی خاله هم بهم خیانت می کنه!
    هق هق ریزی کرد و با تمام وجود فریاد زد:
    - هر چی داشتم و نداشتم ازم گرفتی. دیگه چی می خوای؟! دیگه چی مونده؟!
    محمد با عصبانیت به سمت اریکا رفت و بازوهای نحیف او را در چنگ فشرد:
    - من همه چی تورو گرفتم؟! من باعث شدم پدرت به فساد کشیده بشه؟ من باعث شدم مادرت از کثافت کاری های پدرت دق کنه؟ من باعث شدم خاله ی عزیزت بیاد و از من درخواست کنه تورو برگردونم خونه، نه به این دلیل که زندگی زناشویی ما براش مهمه... نه! فقط چون برای فردا بلیط داره و می خواد هر چه زودتر تورو از سرش وا کنه. من باعث همه ی این ها شدم؟!
    با تمام خشمی که داشت چشم هایش را باریک کرد و پوزخند تمسخرآمیزی بر لب نشاند:
    - آها! نکنه منظورت آرین ِ؟
    اریکا با تمام وجود احساس کرد که خاکستر ِ سیاه ِ مانده از روحش زیر آخرین ضربه های پای محمد له شد.
    با دیدن چشم های گرد و اشک های اریکا، زبانش بند آمد و از او فاصله گرفت. یک قدم به سمت عقب برداشت. داشت چه می کرد؟ چه می گفت؟ وقتی خود همه ی جوابها را می دانست چرا او را می شکست؟
    اریکا در حالی که هنوز نگاه مات و بی روحش را به محمد دوخته بود، دست هایش را بر روی بازوان قرمزش کشید. آب دهانش را به زور پشت سر هم قورت داد. در واقع این اشک هایش بود که قورت می داد تا محمد بیش از این شاهد شکسته شدنش نباشد.
    محمد چشم های نادمش را از اریکا دزدید و با صدایی گرفته به حرف هایش ادامه داد، فکر کرد هر چه بیشتر بگوید بهتر است:
    - از بین ما کسی به تو آسیبی نمی رسونه. یعنی جرأتش و نداره. مگه توکلی، که اون ترسو هم فعلا تحت سلطه ی خودمه و حسابی به من احتیاج داره. وگرنه مطمئن باش بدش نمیاد بره جار بزنه همسر رئیس چی کار کرده و چیا می دونه. اگه یادت باشه یه بار که از ایران خارج شدم و با لباس مشکی برگشتم، ازم پرسیدی چرا؟ ولی نتونستم جوابت و بدم.
    اطلاعاتی که یه جاسوس لعنتی برای اونا برد باعث شد خیلی از بچه های گروه طی درگیری با پلیس بمیرن. بیشتر از هر چیزی مردن اون پلیس های جوون منو دیوونه کرد. هنوز هم درست نمی دونیم اون جاسوس فرستاده ی کی بود اما حدس می زنیم از طرف باند شاغلام بوده.
    توکلی هم فکر می کنه ما هیچی از پشت پرده ی ارتباطش با اون باند لعنتی نمی دونیم. اگه بخوام بیشتر برات توضیح بدم توکلی برای ما مثل فرشاد میمونه برای آرین، با این تفاوت که فرشاد تا اونجا که بتونه سعی می کنه آرین و از فساد مالی و کشیده شدن به کثافت کاری های اقتصادی و تجاری دور کنه اما توکلی...
    پوزخندی و زد و سری تکان داد:
    - نه، اون نه... چند سال قبل از اینکه با پدر تو آشنا بشم توکلی و دیدم. از اول ارتباطش با من به فکر منافع شخصی خودش بود. برای همین خواست تا با تنها دخترش نامزد بشم و برای همین هم بعدا نامزدیم و با اون بهم زدم. چون اون موقعی که نامزد کردیم به نفع من بود و وقتی جدا شدیم باز هم بیشتر از اون به نفع من بود.
    پوزخندش رنگ بیشتری گرفت:
    - مردک احمق فکر خیلی از جاها رو نکرده و نمی کنه. حالا هم که شراکتمون و از سر گرفتیم بازهم به نفع منه، چون توکلی توی اون چند سال حسابی خودش و به اونا نزدیک کرده و اطلاعات خوبی داره.
    نگاهش رنگ نگرانی گرفت:
    - حالا باز هم امکان اینکه اون لعنتی ها بو ببرن زیاده. به نظر میاد یه جورهایی به من شک کردن و یه بوهایی بردن اما هیچ اطلاعاتی ندارن. گذشته ی من نابود شده چون خودم اینطور خواستم. بیشتر منو با اسم رئیس می شناسن. جاسوس های باند و خریدم تا اطلاعات غلطی از من به غلام و زیر دست هاش بدن.
    توی شناسنامه ای که من دارم اسم پدر و مادرم تغییر کرده. اطلاعات زندگی من همه و همه تغییر کرده. اونم با چندتا پارتی و پول... هیچکسی از این موضوع خبر نداره به غیر از چند نفر و حالا، تو! خوشبختانه من فامیل زیادی ندارم. یعنی اونایی که داشتم بعد از مرگ مادرم خودشونو راحت کردن.
    وقتی خواستم یه پلیس باشم و شدم بی سرو صدا بود. همونطور که بی سروصدا کنار کشیدم. اما وقتی توی کار تجارت اومدم باید سرو صدای زیادی راه می انداختم و همین کارم کردم. من از فامیل دور بودم و هنوز هم هستم. من با تمام شهرتی که توی سن 31 سالگی در تجارت دارم یه فراموش شدم...
    اریکا در حالی که به گوشه ای از اتاق نگاه می کرد با لحنی بی تفاوت به میان حرف محمد پرید:
    - چرا اینارو برای من می گی؟
    برای چی؟ خودش هم نمی دانست برای چه این حرف ها را به اریکا می زند. اما احساس می کرد که باید با او حرف بزند. بیشتر و بیشتر... نیاز داشت تا اریکا پای حرف هایش بنشیند و به آن ها گوش کند. بی خیال ادامه ی حرف هایش در حالی که به سمت در می رفت گفت:
    - بهتره برگردی خونه.
    کنار در ایستاد و به چشم های غمگین و متعجب اریکا خیره شد:
    - نگران نباش من اونجا نیستم. می تونی اونجا تنها باشی. فقط برگرد، حتی اگه نخوای از ایران بری باید زیر نظر باشی تا زمانی که مطمئن بشیم خطری تهدیدت نمی کنه.
    چشم های سخت و جدی اش حالتی ما بین غم و پشیمانی به خود گرفت، سرش را پایین انداخت:
    - من نباید بهت می گفتم اریکا، می دونم که هرگز این کار و نمی کنی... اما...
    قدری مکث کرد و انگار که پشیمان شده باشد سری تکان داد و از میان لب های بهم فشرده اش گفت:
    - بی خیال.
    دستی در هوا تکان داد و از اتاق بیرون رفت. با رفتن او اریکا به اشک هایش اجازه ی ریزش داد و نگاه ناباورش را از دَر نیمه باز اتاق گرفت. باید چه میکرد؟
    * * * * *

    سویچ ماشین اریکا را روی سنگ اُپن گذاشت و از خانه بیرون زد.
    با سرعت زیادی می راند. شاید اینگونه می خواست چهره ی غمگین و چشم های ملتمس اریکا را فراموش کند. با دیدن چراغ قرمز از روی اجبار ترمز کرد. دوست داشت پایش را روی پدال گاز بگذارد و چراغ قرمز را رد کند. اما با دیدن عابران پیاده که کودکانی دبستانی بودند، پشیمان گشت و به خنده های شادمانه ی آن ها خیره شد.

    - اینجوری میخوای بری محمد؟!
    محمد نگاهی به سرتاپای خود کرد و شانه ای بالا انداخت:
    - آره.
    - اینطوری نه... یه نگاه توی آینه کردی؟! قیافت شبیه هپلی ها شده. باید به خودت برسی و جوری نشون بدی که این یک هفته دوری اصلا برات مهم نبوده. باید کاری کنی که واقعا ازت متنفر بشه. باید...
    محمد عصبی و بی حوصله صدایش را بالا برد:
    - اون از من متنفره، خودش گفت.
    انگشت اشاره اش را به سمت مهسا نشانه گرفت و فریاد زد:
    - خودت هم شنیدی!
    مهسا با خونسردی ذاتی خود گفت:
    - بعدا معلوم می شه. تو فعلا باید به وظیفه ی خودت عمل کنی.
    محمد پوخندی زد و دستانش را از هم باز کرد:
    - وظیفه؟! کدوم وظیفه؟ اینکه اونو بیشتر از قبل بشکنم؟ وظیفه ی من اینه مهسا؟!
    - نه محمد چرا متوجه نیستی؟ خودت بهتر می دونی بودن با تو برای اون خطرناکه. هزار بار بهت گفتم نباید بیاد توی این شرکت اما گوش نکردی. بهت گفتم حالا که اومده بهش عادت نکن بازم گوش نکردی. بهت گفتم عاشقش نشو، نذار عاشقت بشه بازم گوش نکردی. بهت گفتم این دوری ها و رفتارهای عجیب تو عطش اونو بیشتر و کنجکاوترش می کنه اما بازم گوش نکردی. بهت گفتم یا بچسب بهش، یا دکش کن! تکلیف خودت و با خودت مشخص کن. اما بازم گوش نکردی محمد! تو خودت هم نمی دونی چی می خوای. یا تا آخرش پای کارهایی که کردی وایسا، یا اریکا رو انتخاب کن و بی خیال ادامه ی کار از کشور خارج شو. بهش بچسب و ولش نکن. من هستم، فرشاد هست، خیلی های دیگه هستن که ادامه می دن...
    - مثل اینکه یادت رفته همین تو بودی که زیر گوشش می خوندی تا به من نزدیک تر بشه!
    - مثل اینکه زده به سرت و تو هم یادت رفته تمام اون کارها برای تشکیلات بود!
    - آره! دقیقا مثل همین حرف هات...

    از فکر و خیال بیرون آمد و نگاهش را به شیشه ی پنجره دوخت. پسر جوانی با چهره ای عصبانی به شیشه ضربه می زد و لب هایش را باز و بسته می کرد. حرکاتش کند بود. صدایش را نمی شنید فقط می دید که عصبانی است. به سمت ضبط ماشین برگشت و به آن نگاه کرد.
    دارم از دوریت می میرم، تا کنار من نسوزی
    از دلم نمی ری عمرم، نفسامی که هنوزی (صدای خواننده)
    دکمه را فشرد و ضبط را خاموش کرد. همان موقع صدای بوق ماشین هایی که از کنارش رد می شدند؛ ضربه هایی که پسر جوان به شیشه می زد و فریادهایش را شنید. به سمت او برگشت و شیشه را پایین داد. خواست معذرت خواهی کند اما پسر جوان این اجازه را به او نداد و با عصبانیت به داد و بیدادهایش ادامه داد:
    - مگه کری یابو؟! فکر کردی چون ماشین صفر زیر دست و بالته باید یه سیستم خفن روش نصب کنی و صداش و تا آخر ببری بالا؟!
    حال خودش تعریفی نداشت، داد و بیدادهای پسر هم سوهان روحش شده بود و سردردش را تشدید می کرد. پسر، وقتی بی توجهی محمد را دید فحش بدی زیر لب گفت و به سمت ماشینش رفت. اما هنوز چند قدمی برنداشته بود که محمد به سرعت ِ باد از ماشین پیاده شد و بازوی او را به سمت خود کشید. پسر در هوا چرخی خورد و محکم به ماشین صفر او چسبید. یقه ی او را در چنگ فشرد و دست دیگرش را بالا برد تا ضربه ای پای ِ چشمش بکارد. مشتش را با شتاب به سمت صورت پسر نزدیک کرد اما به فاصله ی چند سانت مانده به صورت او، مشتش در هوا ماند. صدای فریاد اریکا در سرش می پیچید:
    - تو یه حیوونی! یه حیوونی... حیوون...
    با نگاهی مات یقه ی او را ول کرد و قدمی به سمت عقب برداشت. به قیافه ی هراسان پسر نگاه کرد. چشم های او هم مانند چشم های اریکا وحشت زده بود و می ترسید.
    دستی به سرش کشید و با گیجی خواست به سمت در ماشین برود که کسی دست روی شانه اش گذاشت و او را به طرف خود کشید. قبل از اینکه ضربه ای پای لبش بنشیند، چهره ی همان جوان را دید. بعد از خوردن ضربه سرش به سمت دیگری چرخید و از پشت به ماشین چسبید. طعم خون را در دهانش مزه کرد. با دست خون گوشه ی لبش را پاک کرد و به آن خیره شد. سَر که بلند کرد عده ای را دید که دور و برش را گرفته اند تا شاید به خیال خامشان نخواهد ضربه ی آن جوان را تلافی کند.
    - آقا چی شده؟
    - بیا سوار شو برو، ماشینت که خسارتی ندیده.
    - چه خبره؟!
    - اون اول زد...
    - دروغ می گه اصلا کاری نکرد این بنده ی خدا.
    - داره از لبش خون میاد... شکایت کن، دیه داره!
    - یکی اینو بگیره کتک زده طلبکار هم هست...
    بعضی ها پسر جوان را گرفته بودند و بعضی دیگر چیزی می گفتند، بی خیال حرف های آن ها پوزخند غمگینی به چهره نشاند و در ماشین را باز کرد.
    * * * * *

    کیفش را روی دوشش انداخت و از اتاق بیرون آمد. یادداشتی که از قبل نوشته بود را روی سنگ اُپن گذاشت. همان موقع چشمش به سویچ ماشینش افتاد. لبخند بی اراده ای گوشه ی لب هایش نشست. سویچ را برداشت و در جیب مانتویش گذاشت. قبل از رفتن نگاه دیگری به یادداشت کرد: «ببخشید قبل از اینکه بیاید می رم. می دونم برای فردا بلیط دارید. امیدوارم سلامت به مقصد برسید. با همین نامه ازتون خداحافظی می کنم. دنبالم نیا خاله، خواهش می کنم نیا چون نمی خوام چیزی بگم که ناراحت بشی. ممنونم از زحماتی که برام کشیدی. به امیدِ... شاید دیدار.»
    ماشین نزدیک خانه پارک شده بود. نگاهی به اطراف کرد. مطمئن بود که باز هم تحت تعقیب است. چشم های مراقب آن ها را حس می کرد. شاید خود محمد و شاید آن ها ماشین را آورده بودند.
    مدتی در خیابان ها راند تا بهتر بتواند تصمیم بگیرد. نمی خواست به خانه برود و محمد را آنجا ببیند. نمی خواست باز هم به او اعتماد کند اما اگر این کار را نکند باید به کجا برود؟! سوالی که جوابی برایش نیافت.
    در آن چند روز از منزل پدری اش زیاد به تلفن همراهش زنگ می زدند اما اریکا جواب هیچ کدام از آن تماس ها را نمی داد. حتی تماس های مهرسا و نادیا؛ حوصله ی حرف زدن با هیچکدامشان را نداشت. می دانست که نادیا بار سفرش را بسته و رفتنی است. مهرسا نیز خواهر آرین بود، به او هم نمی توانست اعتماد کند. با اینکه سخت احتیاج داشت تا با کسی حرف بزند اما نمی توانست. به خاطر خودش بود یا کسی دیگر؟ جواب این را هم پیدا نمی کرد.
    بالاخره به آپارتمان رفت. وقتی چراغ را روشن کرد و خانه را در سکوت دید، عوض اینکه از ندیدن او خوشحال شود دلش گرفت. دلش برای خودش سوخت. به اتاقش رفت و نگاهی به وسایل آن انداخت. همه چیز مثل قبل دست نخورده بر جای خود باقی بود. تازه فهمید که چقدر دلش برای آپارتمان نقلیشان تنگ شده؛ اما این تمام دلتنگی های بی شمارش نبود.
    * * * * *

    یک ماه از آخرین دیدارش با محمد می گذشت. در آن یک ماه اتفاقات بسیاری افتاده بود.
    خاله به سوئد بازگشت و به وسیله ی تلفن از اریکا خداحافظی کرد. اول نمی خواست جواب تلفنش را بدهد، اما خاله او را یاد مادرش می انداخت. نمی خواست او را ناراحت کند و موجب کدورتی شود. به او حق می داد؛ او حق داشت پیش همسر و فرزندانش بازگردد، حق داشت که نگران آن ها باشد و دلش برای خانه و زندگی اش شور بزند.
    نادیا نیز خیلی به تلفن همراهش زنگ زد. در تمامی اس ام اس هایش خواسته بود قبل از رفتن، اریکا را ببیند. اما اریکا قبول نکرد و جواب هیچکدام از تماس هایش را نداد. تا دقیقا روز آخر خودش به او زنگ زد. نادیا گفت شروین کلید آزادی اش است. پرواز که کند او را دور می اندازد؛ درست مثل یک تیکه آشغال! اما اریکا نگران بود بال پروازِ نادیا شکسته شود.
    نادیا هم با شروین رفت، بدون اینکه برای آخرین بار همدیگر را ببینند. باورش نمی شد که او رفته! می دانست که اگر قبل از رفتن نادیا را می دید حرف از کنسل کردن سفرش می زد. آنقدر می گفت تا شاید راضی شود؛ اما این را هم می دانست که نادیای ِ کله شق قبول نمی کرد و بازهم می رفت. پس همان بهتر که به دیدنش نرفت، چون نمی توانست و نمی خواست او را با آن پسره ی احمق ببیند؛ برایش پشت تلفن خداحافظی کردن راحت تر بود. شاید نادیا هم حق داشت! هر چه باشد این زندگی ِ خودش است و خودش باید تصمیم بگیرد.
    مراسم عقد مهرسا نزدیک بود. مهرسا نیز به بهانه ی دعوت به مراسم و در اصل برای گفتن اینکه آرین کارش دارد، تماس می گرفت. یک بار هم پشت در خانه آمد که اریکا جوابش را نداد و مهرسا مجبور شد به خانه بازگردد.
    پدرش در تمامی پیغام هایی که می گذاشت از اریکا می خواست به دیدنش برود یا حداقل در را به رویش باز کند اما اریکا هیچ کدام از این کارها را نمی کرد.
    می خواست تنها باشد و فکر کند. بعضی از روزها به پارک نزدیک آپارتمان می رفت. روی نیمکت ِ فلزی می نشست و به عابرین در حال عبور نگاه می کرد. در روز هزاران نفر از جلوی دیدگانش رد می شدند، هزاران نفری که هر کدام متفاوت تر از دیگری بود. حرف ها، رفتارها و نگاه همه ی آنها را مورد برسی قرار می داد. چطور می توانست درون آن ها را ببیند؟ نه، هیچ راهی برایش پیدا نمی کرد.
    بالاخره بعد از یک ماه به دانشگاه رفت تا به گندکاری هایش برسد. همانطور که حدس می زد باید تمام این واحدها را از اول پاس می کرد. چاره ای جز این نداشت.
    سر راه پیتزایی خرید تا از گشنگی نمیرد. ماشین را در پارکینگ پارک کرد و جواب سلام نگهبان را با سر داد.
    کلید را چرخاند و دَر را باز کرد. وقتی قدم به داخل گذاشت با تعجب به چراغ روشن هال خیره شد. چرخید و نگاهش در نگاه بی قرار محمد گره خورد. دستانش شل شد و کنار زانوانش قرار گرفت اما جعبه ی پیتزا را محکم چسبید. محمد یک دستش را بالا آورد و با لحنی عصبی گفت:
    - نگران نباش. فقط... فقط اومدم یه چیزایی با خودم ببرم و برم.
    چند بار دیگر هم دستش را بالا آورد و همان کلمات را تکرار کرد. کلافگی از حرکاتش مشهود بود. مدام به داخل اتاقش می رفت و بیرون می آمد. برای گفتن حرفی این پا و آن پا می کرد. اریکا نیز در جایش ایستاده بود و با تعجب به حرکات عصبی محمد نگاه می کرد. بعد از یک ماه دوری او را می دید. یک ماهی که به سختی گذرانده بود. یک ماهی که سعی کرده بود برای همیشه محمد را فراموش کند. یک ماهی که تلاش می کرد به خود بقبولاند از اول هم احساسش نسبت به محمد نفرت بوده و هست. یک ماه! «یک ماهه که ندیدمش!»
    به خود آمد و چینی به پیشانی بلندش انداخت و اخم کرد. محمد زیر قول و قرارش زده بود! نباید به آن خانه باز می گشت. پیتزا را روی سنگ گذاشت و با چند قدم فاصله رو به روی محمد که حالا از اتاق بیرون آمده و به اریکا نگاه میکرد، ایستاد.
    - من میرم.
    و روی یک پا چرخید و به سمت دَر رفت. هنوز چند قدمی برنداشته بود که انگشتان گرم و ملتهب محمد دست سردش را از پشت گرفت. در جا ایستاد، در حالی که دست چپش به سمت عقب متمایل شده بود.
    محمد، همانطور که انگشت های اریکا را در دست می فشرد با دو قدم پشت سر او قرار گرفت. دست راستش را پیش برد و دست راست او را نیز گرفت. اریکا هنوز متعجب و حیران در جای خود ایستاده بود و حرکتی نمی کرد. باید چه می کرد؟ به عقب بر میگشت و او را هل می داد! بعد از آن چه؟ «برو اریکا. نه برگرد و هلش بده عقب، بهش بگو بره. بره گمشه! اونه که باید بره!» هر چقدر هم که با خود تکرار کرد باید چه کند نمی توانست عکس العملی نشان دهد. فقط چشم هایش را بست و لب های داغش را از هم باز کرد تا بهتر بتواند نفس بکشد. حتی به شانه های محمد تکیه کرد! این چه احساسی بود که هر لحظه بیشتر از پیش او را در خود حَل می کرد؟ این چه جاذبه ای بود که او را به سمت خود می کشید؟
    محمد چانه اش را روی شانه ی راست اریکا گذاشت. شال اریکا از سرش افتاده بود و نفس های داغ او را به خوبی حس می کرد. این را می فهمید که او می خواهد چیزی بگوید و نمی تواند.
    بالاخره به حرف آمد و بریده بریده در حالی که دندان هایش را روی هم می فشرد گفت:
    - ببین کی به کی می گفت بی احساس! یک ماه...! یک ماهه که ندیدمت لعنتی... چطور می تونی انقدر بی تفاوت باشی؟
    قطره اشکی از گوشه ی چشم های بسته ی اریکا به پایین سُر خورد. محمد که لرزش شانه های اریکا را حس کرد، کمی از او فاصله گرفت. اریکا را به سمت خود برگرداند. با دیدن اشکش اخمی کرد و دندان هایش را روی هم فشرد، با عصبانیت صدایش را بالا برد و گفت:
    - چی می خوای بدونی؟! چی می خوای بگم لعنتی؟! تو فکر کردی برای من راحته؟
    دست هایش را به عقب کشید:
    - نه، نمی گم اولین بارمه که می خوام از این حرف ها بزنم. چرا، چرا خیلی وقت ها نقش بازی کردم. به خیلی ها گفتم...
    سرش را کج کرد و نگاه عمیقش را به چشم های اریکا دوخت:
    - اما تو فرق می کنی! اینبار فرق می کنه. من نقش بازی نمی کنم. این منم، خودمم!
    چنگی میان موهای پریشانش زد:
    - لعنت به خودم!
    قدری مکث کرد و دوباره با همان لحن کلافه ی قبل طوری که انگار مجبورش کرده اند، ادامه داد:
    - اریکا...، من...
    یک چنگ دیگر میان موهایش زد و آنها را به سمت بالا کشید و رها کرد، بعد از مکث ِ کوتاهی ادامه داد:
    - دوستت دارم! آره... دیگه مطمئنم این احساس ِ لعنتی از یه دوست داشتن لعنتی بیشتره... خیلی بیشتر...
    لب هایش را روی هم فشرد و بعد از قدری تامل فریاد زد:
    - خوب شد؟ همینو می خواستی بشنوی؟ همین و می خوای نه؟!
    اریکا لب هایش را روی هم فشرد تا از لرزش آن ها جلوگیری کند. باید خودش را کنترل می کرد. «دروغ می گه... ازش متنفری. بهش بگو که ازش متنفری. اون هیچی نیست جز یه عوضی، ازش متنفری اریکا! داره دروغ می گه مثل همه ی دروغ های دیگه اش. بازم یه نقشه ی جدید. داره بازیت میده! ازش متنفری، بهش بگو...»
    سرش را بالا گرفت و با صدای لرزان از بغضش گفت:
    - من محتاج ابراز علاقه ی تو نیستم. ترجیح می دم هیچی از تو نشنوم. اونم یه ابراز علاقه ی زوری و چندش آور! ت... تو قول دادی که اینجا نیای... از اینجا برو، وگرنه... وگرنه این منم که می رم.
    محمد سری تکان داد و در حالی که یک دستش را روی گیجگاهش می فشرد؛ گفت:
    - نیازی به رفتن تو نیست. می رم اما قبلش باید حرف بزنم و اِلا دیوونه می شم. تو راست می گفتی اریکا، من نمی خوام تو تکرار مادرت باشی. باور کن این چیزی نیست که من برای تو بخوام. نباید از احساس خودم بهت می گفتم اما نمی تونستم! مثل این بود که...
    - برو...
    نگاهی به لب های اریکا کرد. دست پیش برد و دست راست او را در دست گرفت و به لب های خودش نزدیک کرد؛ بوسه ی گرمی روی آن نشاند.
    - فقط می خوام این و بدونی که تا با حال چنین جمله ای و برای هیچکس تکرار نکردم. نه بعد از وارد شدن به این ماجرا...، از... از اینکه تورو وارد این بازی کثیف کردم... معذرت می خوام.
    اریکا که یکه خورده بود، به سرعت دست خود را عقب کشید. خیسی روی دستش را با کنار مانتویش پاک کرد. سعی کرد آثار تعجب و گیجی را از چهره ی پریشانش دور کند. گره ای به ابروانش انداخت و با خشم گفت:
    - از اینجا برو. فَ فَ... فقط برو...
    صورتش از بغض جمع شده بود، با همان بغض ادامه داد:
    - چرا؟ چرا انقدر منو آزار می دی؟
    محمد خونسرد گفت:
    - من قصد آزار تورو ندارم...
    اریکا به میان حرف او پرید و فریاد زد:
    - داری! همینکه روبه روی من ایستادی و با من حرف می زنی داری اذیتم می کنی. همینکه سعی می کنی احساسات منو به بازی بگیری...
    صدایش را پایین آورد و با بغض ادامه داد:
    - اذیتم نکن. اذیتم نکن! نمی خوام... نمی خوام بازم تکرار کنم که ازت بدم میاد و متنفرم...
    لبخند کجی زد و در جواب گفت:
    - ای کاش بودی.
    - هستم!
    جدی شد و مانند اریکا صدایش را بالا برد:
    - پس نشونم بده که هستی. نشونم بده وخودت و من و راحت کن. نشونم بده و بذار برم. کاری کن که منم ازت متنفر بشم!
    برای چند لحظه بینشان سکوتی سخت حاکم شد، اما این سکوت طولی نکشید. محمد پوزخندی زد و نگاه نافذش را به اریکا دوخت:
    - گفتم که، نیستی. نمی تونی نشون بدی چون نیستی اریکا...
    پره های بینی اریکا از خشم می لرزید. دندان هایش را روی هم فشرد، دست ظریفش را بالا برد و سیلی محکمی به صورت محمد زد. دستش سوخت و تیر کشید، آن را پایین آورد. محمد حرکتی نکرد، اریکا می توانست جای انگشت های خود را روی صورت مردانه ی او ببیند. نگاه ناباورش را به سرخی روی گونه های محمد دوخت. باورش نمی شد که چنین کاری کرده! به دستش نگاه کرد؛ مثل بید می لرزید. باورش نمی شد با همان دستی که محمد آن را بوسیده بر صورتش سیلی زده. چطور می توانست باور کند؟ چطور باید باور می کرد؟
    محمد خیلی آرام سرش را چرخاند و به اریکا نگاه کرد. درد داشت اما نه گونه اش، بلکه در قلبش درد داشت و قلبش تیر می کشید. نگاه غمگینش را به چشم های خیس اریکا دوخت، لبخند تلخی زد و با صدای گرفته اش پرسید:
    - من سیلی خوردم، تو گریه می کنی؟!
    اریکا خواست چیزی بگوید؛ حرفی بزند؛ اما زبانش او را همراهی نمی کرد. انگار که لال شده و تمام حروف الفبا برایش نا آشنا بود.
    محمد در همان حال که نگاهش به چشم های متعجب اریکا بود، کمی سرش را پایین انداخت. دستی روی آن قسمت از گونه اش کشید و پوزخند طعنه داری زد. از میان دندان های بهم فشرده اش شمرده شمرده گفت:
    - ممنون از جوابت.
    این را گفت و به سمت در رفت. همین؟! فقط همین؟! محمد با آن هیکل قوی و مردانه اش فقط همین را گفت! چرا جور دیگری جواب نداد؟ جوری که اریکا فکر می کرد از دست یک خلافکار برمی آید! دستش را دراز کرد و خواست قبل از اینکه محمد از در خارج شود صدایش کند اما فقط می توانست اول اسم محمد را بر زبان بیاورد و بعد از آن صدایش در گلو خفه می شد:
    - مُ... مُ...
    با بسته شدن محکم دَر، روی زانوانش افتاد و بغضش در گلو شکست. گلوله های شفاف اشک صورتش را شستشو می داد و دست راستش تیر می کشید. از خود پرسید، آیا صدایی که شنید صدای شکستن غرور محمد بود؟ نه، چنین چیزی امکان ندارد!
    دستش را از صورتش جدا کرد و از پشت پرده ی اشک به آن خیره شد. چه می دید؟! این دست به احساسش خیانت کرده بود. اما با کدام اراده؟ از این دست متنفر بود. با تمام وجودش متنفر بود. حالا چطور می توانست از این انگشت ها انتقام بگیرد!
    * * * * *

    ساعت ها روی تختش چمباته زده و به دستش خیره شده بود. هنوز هم باورش نمی شد که چنین کاری کرده. به دست خودش مانند موجودی بیگانه نگاه می کرد.
    از روی تخت بلند شد و به کنار دَر رفت. در را باز کرد، دستش را بالا برد و محکم چند ضربه به قسمت ِ آهنی ِ قابِ دَر زد. بار سوم دیگر نتوانست طاقت بیاورد و روی زمین ولو شد. دستش را داخل شکم جمع کرد و پلک هایش را روی هم فشرد. در حالی که لب پایینش را گاز می گرفت ناله ای سر داد و اشک ریخت.
    باید می رفت، باید از آن اتاق و از آن خانه می گریخت. احساس خفگی می کرد. به سرعت از جا بلند شد و لباس هایش را عوض کرد.
    ماشین را روشن کرد؛ بدون اینکه بداند کجا می خواهد برود پایش را روی پدال گاز فشرد. با سرعت زیادی می راند. زمانی که متوجه ی جاده شد خود را در بیابان های اطراف کرج دید. همه جای آن جاده ی خاکی را تاریکی فرا گرفته بود. از سکوت و تاریکی خوف آور جاده ترسید و ضبط را روشن کرد.
    سرعت ماشین را کم کرد و گوشه ای نگه داشت. به آرامی پایش را روی جاده ی خاکی گذاشت و از ماشین پیاده شد. آسمان صاف و پُر ستاره بود و چقدر نزدیک به زمین؛ اما هوا سوز داشت و باد شدیدی می وزید. چند قدمی از ماشین فاصله گرفت و به سمت جلو رفت. کفش هایش را روی زمین می کشید؛ این باعث بلند شدن گرد و خاک شد. آنقدر کله اش داغ بود که سوز و سرمای هوای بیابان را احساس نمی کرد. می خواست بغضش را بشکند و خودش را خالی کند. می خواست با او حرف بزند و درد و دل کند. دیگر نمی توانست همه چیز را در دلش بریزد. دل کوچک و دردمندش گنجایش این همه غم را نداشت.
    سرش را بالا گرفت و به آسمان خیره شد؛ پاهایش را از هم باز کرد؛ دستانش کنار ران هایش آویزان شد:
    - خدایا، اومدم یه جایی که بتونم داد بزنم. یه جایی که فقط تو صدام و بشنوی... صدام و می شنوی؟ می خوام ازت توقع داشته باشم جوابم و بدی... جوابم و می دی؟
    چرا؟ یه چرا دارم با یه عالمه علامت سوال... یه چرا دارم با یه عالمه سوال بی جواب. یه عالمه علامت سوال دارم که می خوام به همش جواب داده بشه. یه عالمه سوال که جوابش یکیه! جواب می خوام.
    خدایا! چرا من؟ چرا میون این همه آدم باید این اتفاقات برای من بیفته؟
    با خشم همانطور که به آسمان نگاه می کرد چرخی زد، انگار که به دنبال خدا می گشت:
    - آره من بد بودم قبول، بدی کردم، قبول! اما مگه توی دلم وقتی خودم بودم و خودت نگفتم غلط کردم؟! نگفتم خدایا توبه می کنم؟! خدایا ببخش اگه بدی کردم؟! مگه نخواستم مگه نگفتم؟!
    صدایش را بالا برد و از ته دلش فریاد زد:
    - مگه نگفتن... مگه نگفتی عشق پاکه، مقدسه؟! مگه قبول نداری؟! مگه نگفتن عشق واقعی آدم هارو به خدا نزدیک تر می کنه؟! مگه من به تو نزدیک تر نشدم؟! مگه به تو پناه نیاوردم و بی خیال اون افکار نشدم؟ مگه نگفتم کمکم کن؟! مگه نگفتم منو از این مرداب خیانت بیرون بکش و بذار بهش برسم! من که روزی هزار بار گفتم غلط کردم... غلط کردم... کمکم کن...
    با آستین بینی اش را پاک کرد و در حالی که هق هق می کرد به سینه اش اشاره کرد و ادامه داد:
    - پس این چیه؟ اگه عشق نیست چیه؟ هوس؟! چرا هر جا می رم باید اونو ببینم؟ چرا به هرچی فکر می کنم باید آخرش به اون برسم؟ چرا نمی تونم فراموشش کنم؟ چرا وقتی فکر می کنم می تونم همه چی بهم می خوره؟ اگه عشق پاک و مقدسه چرا من باید عاشق اون بشم؟!
    سری تکان داد و با خشم گفت:
    - منم خوب نیستم، باشه قبول... اما اونو دوست دارم. آره من محمد و دوست دارم. الان بیشتر از همیشه... نمی تونم فراموشش کنم... دیگه رفته توی خونم! ببین... تو که می تونی درونم و ببینی؛ ببین! دیگه شده عشق! نمیشه... نمی خوام... نمی خوام...
    وقتی کنارم نیست مجبورم بهش فکر کنم، یعنی نمی تونم بهش فکر نکنم! اگه این کار و نکنم دیوونه می شم. می فهمی؟! دارم به تو التماس می کنم منو ببینی! ببین...
    آب دهانش را به زور قورت داد:
    - اگه این عشق ممنوعه س، خودت یه کاری کن فراموشش کنم. اما اگه این عشق پاکه! تورو به خودت قسم کمکم کن. بهت التماس می کنم... خواهش می کنم... خواهش می کنم...
    چرخید و فریاد زد:
    - خودت و به من نشون بده! آخه کجایی؟! کمکم کن...
    حا...حاضرم... حاضرم یه شب باهاش باشم اما این درد، این فکر و خیال که داره دیوونم می کنه دست از سرم برداره. ن ِ... نمی دونم! چی کار کنم؟! تو بگو چی کار کنم؟! چرا جواب نمی دی؟! با تو هستم خدااا...
    اگر احساس سوز و سرمای باد بیابانی نبود باز هم همانجا می ماند و اشک می ریخت و فریاد می زد. اما بعد از ساعاتی گریه و زاری بالاخره دل کند و سوار ماشین شد. سرش را روی فرمان گذاشت و باز هم در دلش با خدا حرف زد. ضبط ماشین هنوز روشن بود و خواننده محبوبش هنوز می خواند:

    می دونی چرا همیشه، من بدهکار ِ تو می شم
    وقتی نیستی هم یه جوری، با خیالت راضی می شم
    می دونی واس ِ چی از تو، بد می بینم و می خندم
    تا نبینی گریه هام و، هر دو چشمام و می بندم
    چاره ای جز این ندارم، آخه خون شدی تو رگ هام!
    می میرم اگه نباشی، بی تو من بدجوری تنهام!
    می دونم...

    سر از روی فرمان برداشت و با عصبانیت ضبط را خاموش کرد. همه چیز نشانی از او داشت!
    شالش را روی سرش درست کرد؛ بینی اش را بالا کشید و با آستین مانتویش پاک کرد.
    استارت ماشین را زد و با سرعت زیادی شروع به رانندگی کرد. نگاهش به جاده و حواسش جای دیگری بود. با دیدن سایه ای وسط جاده به خود آمد و کمی سرعت ماشین را کم کرد. در نور کم ِ ماشین که تا آن شعاع ایجاد شده بود چیزی جز یک سایه که بالا و پایین می پرید مشخص نبود. با ترس از اینکه گیر سارق و متجاوزی در آن بیابان تاریک بیفتد سرعت ماشین را زیاد کرد و از کنارشان گذشت. اما همان موقع متوجه ی زنی شد که کنار جاده کودکی را در آغوش داشت. چند متر جلوتر نگه داشت و از آینه به پشت سرش نگاه کرد. شیشه ها را برسی کرد و قفل مرکزی را زد. با سرعت کمی دنده عقب گرفت، یک متری مانده تا به آنها برسد ایستاد. پایش را روی پدال گاز گذاشت تا قبل از اینکه مشکلی پیش بیاید به سرعت از آنجا دور شود. مرد نزدیک شد و چند ضربه به شیشه زد . اریکا با ترس کمی روی پدال گاز فشار آورد. اما وقتی زن را دید که بچه به بغل به کنار مرد ایستاد؛ ناخودآگاه پایش را برداشت؛ صدای گریه ی بلند زن را می شنید؛ شیشه را پایین داد:
    - خانم تورو خدا، تورو به امام کمک کنید بچه ام از دستم رفت! خانم تورو خدا...
    صدای مرد که لهجه ی خاصی داشت بلند شد:
    - ماشینم بین راه خراب شد...
    بدون اینکه منتظر ادامه ی حرف های مرد باشد قفل را زد و در ماشین را باز کرد. آن ها همراه بچه صندلی عقب نشستند و اریکا با سرعت زیاد شروع به رانندگی کرد. به نزدیک ترین بیمارستان رفت. مطمئن بود خدا کمکش کرد تا مسیر را پیدا کند؛ چون در آن تاریکی و موقعیت هیچی از آن مسیر نمی دانست.
    وقتی ماشین توقف کرد مرد تشکری کرد و بچه به بغل به سرعت پیاده شد و از پله های بیمارستان بالا رفت. اما انگار زن بی چاره توان ایستادن نداشت. اریکا پیاده شد و به زن کمک کرد تا از ماشین پیاده شود. ماشین را قفل کرد و همراه او به داخل بیمارستان رفت.
    خیلی سریع پسر بچه را بستری کردند. مرد باز هم از اریکا تشکر کرد و رفت. زن در حالی که از ناتوانی روی زمین نشسته بود دست اریکا را در دست گرفت و فشرد:
    - خدا هر چی می خوای بهت بده خانمم... بخدا نمی دونم چی بگم. بخدا که خدا تورو برای ما فرستاد. دعا کن برا بچه ام...
    این را گفت و باز هم روسری اش را جلوی صورتش گرفت و اشک ریخت. اریکا بلند شد و به طرف دکتر رفت که کنار پیشخوان ایستاده بود و با پرستار حرف می زد؛ خبری از آن مرد نبود.
    - خانم دکتر؟
    دکتر به سمتش برگشت و لبخند خسته ای زد:
    - جانم؟
    - حال این پسر بچه ای که الان آوردن چطوره؟
    - تشنج کرده که به خواست خدا زود رسوندینش بیمارستان، وگرنه معلوم نبود چه اتفاقی بیفته.
    - الان چطور؟
    - شکر خدا بهتره.
    به رفتن دکتر خیره شده بود که صدای پرستار او را به خود آورد:
    - شما از همراهان بچه هستید؟
    اریکا گیج و منگ سری تکان داد و پرستار برگه ای مقابلش گرفت:
    - لطفا این و ببرید و حساب کنید و رسیدش و برای من بیارید.
    و دوباره به کار خود مشغول شد. اریکا برگه را نگاه کرد؛ پول زیادی بود؛ نیم نگاهی هم به زن کرد. به نظر نمی آمد توان پرداخت چنین مبلغی را داشته باشند. با این تصمیم که خودش باید حساب کند به طرف صندوق به راه افتاد. بین راه یادش آمد پولی همراه خود نیاورده. دست در جیب مانتویش کرد و آن را گشت. نه پولی نه کارتی، هیچی! کیفش را در خانه جا گذاشته بود.
    باید به کسی زنگ می زد اما چه کسی؟ کلی بالا و پایین کرد تا بالاخره به همراه محمد زنگ زد و خیلی کوتاه گفت به بیمارستان... بیاید. تلفن را قطع کرد و روی صندلی نشست. خبری از آن زن و مرد نبود. حتما به دیدن پسرشان رفته بودند.
    نیم ساعت نگذشته بود که قامت محمد را از دور دید. داشت با عجله و قدم هایی بلند به آن سمت می آمد. محمد ایستاد و از آن دور نگاه نگران و وحشت زده اش را به اریکا دوخت. سینه اش پُر شتاب بالا و پایین می رفت. به سمت دیوار رفت، یک دستش را ستون دیوار کرد و قدری نفس گرفت. معلوم بود که حسابی ترسیده و نگران شده.
    اریکا دست از نگاه کردن برداشت و به سمت دیوار رفت. به دیوار تکیه داد و کمی پاهایش را از هم باز کرد. اما نگاه خیره و عصبانی او را احساس می کرد. محمد نزدیک شد و روبه رویش ایستاد. بالاخره نتوانست جلوی خود را بگیرد و با خشم و غضب پرسید:
    - هیچ معلوم هست کدوم جهنمی هستی؟ به خونه زنگ زدم جواب ندادی، اومدم خونه نبودی. کل شهر و زیر پا گذاشتم تا پیدات کنم بعد خانم زنگ می زنن و بدون گفتن هیچ حرفی می گن بیا بیمارستان!
    دندان هایش را از خشم روی هم فشرد، پره های بینی اش باز و بسته می شد. کمی سرش را نزدیک کرد وبا صدای گرفته اش ادامه داد:
    - می دونی تا بخوام به اینجا برسم چندبار نزدیک بود تصادف کنم؟! آخه اینجا چی کار می کنی لعنتی؟
    اریکا تمام مدت با اخمی ناخواسته به حرکات او نگاه می کرد. محمد که سکوت و اخم او را دید نزدیک تر شد، یک دستش را کنار صورت اریکا ستون دیوار کرد و به چهره ی خسته ی او خیره شد. لبخندی زد و آرام گفت:
    - خوبی؟
    با دیدن لبخند او تپش قلبش بیشتر شد. برای اینکه رسوا نشود نگاهش را از محمد دزدید و به سمت مخالف دوخت. صدای خندان محمد را شنید:
    - این چه حکمتیه که تا به من می رسی اخمات توی هم میره؟!
    اخمش را غلیظ تر کرد و دوباره به محمد خیره شد. آرام و بی احساس گفت:
    - می شه وقتی به من نگاه می کنی نخندی؟
    خنده بر روی لب های محمد خشک شد. کمی عقب کشید و با تعجب در حالی که یک تای ابرویش را بالا داده بود پرسید:
    - چرا؟
    دلش می خواست واقعیت را بگوید. اینکه این لبخند را دوست دارد، بیشتر از هر چیزی در آن دنیا این لبخند را دوست دارد و می پرستد؛ اما با لحنی که انگار از خودش حرصش گرفته باشد؛ پاسخ داد:
    - چون از خنده هات بدم میاد.
    این را گفت و در حالی که سرش را پایین انداخته بود برگه را به سمت محمد گرفت:
    - لطفا این و حساب کن. من پول نیاوردم.
    دوباره به محمد نگاه کرد و متوجه ی تغییر حالت او شد. چرا حالا که می دانست او هم دوستش دارد انقدر عذابش می داد؟ برای چندمین بار نگاهی به گونه ی محمد کرد. اثری از جای انگشتانش نبود. باز هم از خودش پرسید: «چرا...؟»
    نگاه پُر سوال محمد را که دید اخم کرد و گفت:
    - اینطوری نگام نکن. بعدا برات توضیح می دم که چرا مزاحمت شدم.
    دستش با برگه هنوز در هوا مانده بود؛ محمد حرکتی برای گرفتن آن نمی کرد. نگاهش مثل آن وقت ها خالی از هر گونه احساسی بود. بعد از مکثی نسبتا طولانی برگه را از دست اریکا بیرون کشید و با چند قدم دور شد. به راه رفتنش از پشت خیره شد؛ چه پُر غرور راه می رفت. این غرور را دوست داشت. انگار که هیچ وقت نمی شکست و قصد شکستن نداشت. بدون اینکه حواسش باشد لبخند روی لب های خسته اش نشست. تازه یادش آمد که محمد گفت به دنبالش می گشته.
    - یعنی چی کارم داشته؟
    زن و مرد را دید که از دور به سمتش می آمدند. با لبخند خود را به آن ها رساند و مشغول صحبت شد. آن ها خود را معرفی کردند، از اریکا آدرس و شماره ی تماس خواستند تا بعدا بتوانند پول و کارش را جبران کنند. اما اریکا راضی به دادن هیچ کدام نشد. وقتی اصرار زیادشان را دید از آن ها خواست پیش بچه بروند تا بعدا در این مورد صحبت کنند.

    رسید را به پرستار داده بود که صدای تلفن همراه محمد بلند شد. گوشه ای منتظر ایستاد تا محمد صحبتش تمام شود. وقتی محمد به سمتش آمد، دست به سینه پوزخندی زد و به طعنه گفت:
    - محافظ های عزیزم در چه حالن؟
    محمد با اخم بدون اینکه به اریکا نگاه کند جواب داد:
    - فکر نمی کردن این ساعت از شب از خونه بزنی بیرون و دنبال کار خیر بیفتی وگرنه حتما با یه زنبیل پشت سرت راه می افتادن.
    اریکا با حرص جواب داد:
    - آخی! خواب بودن؟! چه بی عرضه.
    اینبار نوبت محمد بود که پوزخند بزند، کمی سرش را نزدیک کرد و آرام گفت:
    - می خوای بیارمشون اینجا تا یکی یه کشیده هم نثار اونا کنی؟
    اریکا سعی کرد حرصش را با فشردن ناخن هایش بر کف دستش خالی کند. تمام تلاشش را به کار برد تا نگاهش رنگ تحقیر بگیرد:
    - تا تو هستی و اون اسلحه ت نیازی به خسته کردن دست من نیست.
    لب هایش را روی هم فشرد، با غیظ از محمد رو گرفت و رفت. محمد لبخند کجی زد و سری تکان داد. همانطور که کنار اریکا قدم بر می داشت بدون اینکه او را نگاه کند گفت:
    - باید به یه بیمارستان دیگه هم سر بزنیم.
    اریکا در جایش ایستاد و به رفتن محمد خیره شد:
    - برای چی؟
    ایستاد و به سمت اریکا برگشت. متوجه ی حالت عصبی و رنگ پریده ی محمد شد.
    - بریم تا بهت بگم.
    و به راهش ادامه داد. اریکا در حالی که نمی توانست دلشوره و تعجب خود را پنهان کند با او همراه شد. جلوی در بیمارستان مهسا را دید که به ماشین محمد تکیه داده و منتظر است. باز هم ایستاد و با تعجب به مهسا خیره شد. «اون اینجا چی کار می کنه؟»
    زمان زیادی از آخرین باری که مهسا را دیده بود می گذشت. به دنبال محمد رفت و روبه روی مهسا ایستاد. مهسا خواست نزدیکش شود و او را درآغوش بگیرد که اریکا با یک قدم خود را عقب کشید و با تعجب به مهسا نگاه کرد.
    محمد بدون اینکه به اریکا نگاه کند در حالی که اخم غلیظی کرده بود، گفت:
    - بذار مهسا پشت فرمون بشینه. اون می رسوندت و توی راه همه چی و برات می گه.
    نگاه شکاکش بین محمد و مهسا چرخ خورد تا شاید نتیجه ای بگیرد. با اینکه نمی دانست باز چه چیز عجیب دیگری در انتظارش است، از اینکه محمد می خواست او را با مهسا تنها بگذارد دلش گرفت و احساس بی پناهی کرد.
    محمد گاز داد و به سرعت از آنجا دور شد. اریکا نیز با دلشوره سوار ماشین شد و مهسا به راه افتاد.
    بعد از لحظاتی سکوت، به نیم رخ خونسرد مهسا خیره شد و گفت:
    - چه اتفاقی افتاده؟
    مهسا لبخندی زد و از گوشه ی چشم نگاهش کرد:
    - می دونی که خیلی بی معرفتی؟ دلم برات تنگ شده بود دختر! تو که از ما سراغی نمی گیری. تازه... کناره هم می گیری.
    - نمی خوای بگی چی شده؟!
    - چرا می گم... اما کم کم.
    - یعنی انقدر بده؟!
    - خب، شاید... راستی...
    کمی سرش را چرخاند تا بهتر بتواند اریکا را ببیند:
    - می دونم که محمد همه چی و بهت گفته.
    اریکا به کنایه گفت:
    - همه چی؟!
    پوزخندی زد و ادامه داد:
    - خب که چی؟
    - هیچی، برام عجیبه که چرا هیچ سوالی ازم نمی پرسی. تو دختر کنجکاو و باهوشی هستی...
    - سوال؟ اگه بخوام راستش و بگم کلی سوال ازت دارم. یکیش اینکه... اینکه... تو به غیر از پدر و مادرت خانواده ی دیگه ای نداشتی؟
    نمی دانست این سوال مسخره از کجا به ذهنش رسیده. اما می خواست چیزی برای گفتن داشته باشد تا مهسا متوجه ی دست ها و پاهای لرزانش نشود. هیچ تغییری در چهره ی مهسا ندید. بعد از قدری مکث به حرف آمد و گفت:
    - خب، اونا قبول کردن که خرج زندگی منو بپذیرن اما خودم و نمی خواستن... توی یه تفاهم دو طرفه منم اونارو نمی خواستم.
    لبخند دیگری تحویل اریکا داد و به روبه رو خیره شد. لبخندش بی خیال بود اما اریکا حس می کرد پشت آن لبخند درد و غم عمیقی نهفته است.
    بین راه مهسا برای اریکا توضیح داد که شرکت پدرش کاملا ورشکست شده، بعد از شنیدن این خبر آتش زدن یکی از کارخانه ها توسط کارکنانشان سکته کرده و روانه ی بخش اورژانس گشته.
    با هم از ماشین پیاده شدند و به بخش اورژانس رفتند. اریکا حال خودش را نمی فهمید و پاهایش را به زور روی زمین می کشید. متوجه ی ثریا شد که عصبی در راهروی بیمارستان قدم می زند و بالا و پایین می شود. با تیپ مشکی که زده بود سعی داشت شکم برآمده اش کمتر توی چشم بیاید. او که اریکا را دید لبخند پر طعنه ای زد و با چند قدم خود را روبه روی اریکا رساند، قبل از اینکه او برسد مهسا آرام گفت:
    - محلش نده و دنبالم بیا.
    اما اریکا ایستاد و چشم های گیجش را به نگاه طلبکار او دوخت.
    - چه عجب خانم تشریف آوردند. می ذاشتید موقع پخش کردن حلوا تشریف فرما می شدید بانو!
    نزدیک تر شد و با لحن بدی گفت:
    - بوی پول به دماغت خورده؟! تا فهمیدی لب گوره پا شدی اومدی... ها؟! اینارو اون شوهرت زیر گوشت خونده نه؟!
    خنده ی عصبی و پُر حرصی کرد و ادامه داد:
    - نه خانمم اشتباه اومدی. از این مرده هیچ بخاری جز بوی گند آتیش بلند نمیشه. یه زمانی شاید زیر شالش قرص بود اما حالا زیر پاش حسابی خالیه...
    اریکا با دهانی باز به حرف های ثریا گوش می داد و چیزی نمی گفت. تا اینکه مهسا را مقابل خود دید. مهسا چانه ی ثریا را در دست گرفت و فشرد که ثریا با غیظ خود را عقب کشید و صدایش را بالا برد:
    - چته؟!
    - حالا که می دونی چیزی برای پارس کردن وجود نداره برو و گورت و گم کن. استخون های چرب و چیلی برای زنی به سن تو کم نیست!
    این را گفت و مچ دست اریکا را گرفت و به دنبال خود کشید. اریکا هنوز چشم هایش خیره به ثریا بود که با نفرت به رفتن آن ها نگاه می کرد. او نیز کیفش را روی دوشش جا به جا کرد و به سمت دیوار رفت و به آن تکیه داد. مهسا با دکتر حرف می زد. اریکا برگشت و به آن ها خیره شد.
    - مثل یه معجزه بود! یه سکته ی خفیف و رد کردن؛ خدا بهشون رحم کرد.
    خدا؟! نام خدا در ذهن اریکا انعکاس ِ زیادی داشت. مهسا از اریکا پرسید دوست دارد پدرش را ببیند یا نه؟ اما اریکا نمی دانست چه باید بگوید. چه می توانست بگوید؟ جوابی نداد، مهسا دست اریکا را گرفت و با خودش همراه کرد.
    وقتی پدرش را در میان آن لوله ها و دستگاه های تنفسی دید نتوانست جلوی خود را بگیرد. به سرعت از آنجا بیرون آمد. به دیوار تکیه داد و اشک ریخت. به یاد روزهایی افتاد که آرزوی مرگ و نابودی پدرش را می کرد. بعد از مرگ مادرش انتقام را تنها بهانه ی زندگی خود می دانست. حالا که بدون دخالت خودش پدرش را اینگونه از پا افتاده و ضعیف می دید... نه! دوست نداشت پدرش را در آن حال و روز ببیند.
    صدای های های گریه اش کل بخش را فرا گرفته بود. پرستار چند تذکر داد و مهسا سعی کرد اریکا را آرام کند اما نمی شد.
    به یاد حرف خاله اش افتاد که گفته بود:
    - در مسجد و نمیشه کند دختر! برو ببینش حالش خوب نیست. بعدا پشیمون میشیا!
    مهسا مقابلش روی زمین نشست و شانه های او را در بر گرفت:
    - چرا با خودت اینطوری می کنی؟ دکتر گفت حالش خوبه فقط بیهوشه.
    خواست اریکا را در آغوش بگیرد که اریکا کنار رفت و او را پس زد. مهسا درمانده شده و نمی دانست چطور می تواند اریکا را آرام کند. از نگاه های تحقیر آمیز ثریا نیز خسته شده بود. تلفن همراهش را درآورد و شماره ی محمد را گرفت:
    - محمد؟!
    - چی شده؟
    - هیچی، فقط به کمکت احتیاج دارم. بیا اینجا...
    - مگه چی شده؟!
    مهسا نگاهی به اریکا کرد و صدایش را پایین آورد:
    - صدای گریه هاش و نمیشنوی؟! نه آروم می شه و نه از جاش تکون می خوره. می ترسم این زنیکه یه چیزی بگه بیشتر بهم بریزه.
    - نمی تونم مهسا! خودت می دونی که نمی تونم. اگه بخوام تمومش کنم، اینجوری که هر دقیقه کنارشم...
    - یه بار دیگه بگی نمی تونم قطع می کنم! الان وقت این حرف ها نیست... جناب رئیس!
    - خیلی خب.
    تماس را قطع کرد و به گوشی خیره شد. باید چه می کرد؟! وقتی از بیمارستان بدون خداحافظی خارج شد دلش طاقت نیاورد و آن ها را تعقیب کرد. حالا کمی دورتر از بیمارستان گوشه ای پارک کرده بود. انگار که قلبش به او گواهی می داد نباید اریکا را تنها بگذارد و همینطور هم شد. ماشین را روشن کرد و به سمت بیمارستان راند.
    وقتی قدم داخل سالن انتظار گذاشت مهسا را دید که با عجله به سمتش می آمد.
    - چه زود رسیدی!
    محمد نگاهی به اریکا کرد که به دیوار تکیه داده بود و بدون پلک زدن به روبه رویش نگاه می کرد.
    - چرا اینجایید؟
    مهسا نیز به آن سمت نگاه کرد:
    - به زور آوردمش پایین. خیلی داغون شده محمد! اگه بفهمه ما توی ورشکستگی پدرش دست داشتیم خیلی بیشتر بهم می ریزه. فعلا نباید هیچی بهش بگی. نباید بیشتر از این بدونه.
    به محمد نگاه کرد و با جدیت ادامه داد:
    - می فهمی؟! فعلا بی خیال راه حل های عاشقانه...
    محمد بی توجه به حرفهای مهسا، او را کنار زد و به سمت اریکا قدم برداشت. زمانی که مقابلش قرار گرفت اریکا چشم های خیسش را به او دوخت. لب هایش از بغض می لرزید. محمد نمی دانست باید چه بگوید، می خواست بپرسد حالت خوب است؟ اما وقتی خودش حال و روز اریکا را می دید چطور می توانست چنین سوالی بپرسد. به اریکا نزدیک تر شد، شانه هایش را گرفت و اورا به سمت خود کشید و آرام در آغوشش فشرد. اریکا هیچ عکس العملی نشان نداد. گرمای تن محمد، بوی عطر آشنایش به او آرامش می داد. سرش را به سینه ی محمد فشرد و شروع کرد به هق هق کردن. هر چه نوازش دست های محمد بیشتر می شد گریه ی او شدت بیشتری می گرفت. دست هایش آرام بالا رفت و کمر محمد را در چنگ فشرد. انگار که نمی خواست این تکیه گاه امن را از دست بدهد. این آغوش چه آرامش عجیبی به او می داد. محمد با شانه هایش به دیوار تکیه داد و سعی کرد با نوازش دست ها و کلماتی که به زبان می آورد اریکا را آرام کند:
    - ششش... آروم باش...
    اریکا در میان آغوش او با هق هق نالید:
    - می... می بینی چی شده؟! مَ... من می خواستم ن... نابودش کنم. من؟!! اما حالا... حالا... حالا...
    گریه امانش نداد و نتوانست جمله اش را کامل کند.
    - می دونم عزیزم... آروم باش... آروم... همه چیز درست می شه.
    حتی خودش هم باور نداشت. چشمش به مهسا افتاد که دور ایستاده و با نگاه جدی اش به او و اریکا خیره شده بود. لبخند تلخی زد و چانه اش را روی سر اریکا فشرد. می دانست مهسا به چه چیزی فکر می کند.
    بعد از نیم ساعت بالاخره اریکا آرام شد. با اصرارهای زیاد او را راضی کرد که سوار ماشین شود و به خانه برود. قرار شد مهسا آنجا بماند. با این حرف کمی خیالش آسوده شد. دلش برای پدرش می سوخت اما با آن همه خستگی نمی توانست در بیمارستان دوام بیاورد؛ دیگر صبح شده بود. محمد پشت فرمان ماشین اریکا قرار گرفت و به سمت آپارتمان راند. تا جلوی در آپارتمان او را همراهی کرد. اریکا در را باز گذاشت و داخل شد. انگار که همه چیز را فراموش کرده بود. فراموش کرده بود که محمد را از خانه بیرون کرده و از او خواسته دیگر به آنجا نیاید. وقتی چند قدمی رفت و صدای در را نشنید به عقب برگشت و محمد را در حالی دید که به در باز خیره شده. خواست چیزی بگوید که همه چی به یادش آمد و نگاه متعجبش رنگ غم گرفت. محمد سر بلند کرد و با اخم به چشم های او خیره شد.
    - می دونم الان درست نیست که این و بهت بگم. اما مجبورم که بگم. بهتره هر چه زودتر به صورت توافقی از هم جدا شیم. کار ما داره تموم می شه و احتمال ایجاد خطر برای نزدیکان من به خصوص همسرم خیلی زیاده...
    باقی حرف های محمد را نمی شنید. او چه می گفت؟! طلاق؟! حتی فکرش هم روح اریکا را از هم می پاشاند. وقتی به خود آمد که در بسته شده و محمد رفته بود. می دانست که باز هم باید اشک را شریک تنهایی های پر از دردش کند. باید چه می کرد؟ خصوصا بعد از چشیدن آغوش گرم و پر از امنیت محمد، بعد از بو کشیدن عطر تن و حس ِ نفس های گرم او، باید چه می کرد؟ نه، هرگز نمی توانست آن امنیت و آرامش را از دست بدهد.
    * * * * *

    یک ساعتی بیشتر نتوانست بخوابد. تمام طول روز را تا ظهر بیدار بود و به محمد و پدرش فکر می کرد. تصمیم خودش را گرفته بود.
    عصر بود که به دیدن پدرش رفت. به بخش منتقل شده بود. ثریا را نشسته روی صندلی دید. تازه آن موقع بود که متوجه ی شکم برآمده ی او شد. دیگر ثریا و امثال او برایش مهم نبودند. بدون اینکه به او نگاه کند از کنارش گذشت. پدرش را ملاقات کرد. قیافه ی شرمنده ای به خود گرفته بود. اریکا از خود پرسید آیا او واقعا شرمنده است؟ با آن دم و دستگاه و لوله های تنفسی حسابی مظلوم شده بود. دلش برای خودش و پدرش می سوخت. کمی با او حرف زد و مدتی پیشش ماند. با آمدن ثریا خداحافظی مختصری کرد و رفت. این را مطمئن شده بود که هیچ وقت روابطش با پدرش بهتر از این نمی شود. «دوستش دارم ولی انگار دوستش ندارم! دوستش ندارم ولی انگار دوستش دارم!»
    روی پغام گیر تلفن یک پیغام از محمد بود. از اریکا می خواست زمانی تعین کند که با هم به محضر بروند. این حرف ها اریکا را در تصمیمی که گرفته بود مصمم تر می کرد.
    * * * * *

    از ماشین شیک و مشکی اش پایین آمد و عینک دودی اش را با ژستی خاص از چشم برداشت. پوزخندی زد و به ساختمان روبه رویش چشم دوخت. در واقع کارخانه ای متروک که قدمت زیادی داشت. در عظیم و آهنی باز شد و مرد جوانی با عجله بیرون آمد. سلامی نکرد، محمد نیز توقع سلام و احوال پرسی نداشت. بدون اینکه نگاهش کند در حالی که دستانش در جیب شلوارش بود بدون هیچ حالتی در چهره گفت:
    - ماشین و بیار تو.
    و به سمت تاریکی داخل قدم برداشت. مرد جوان در حالی که به پشت محمد نگاه نفرت انگیزی می کرد از میان لب های به هم فشرده اش گفت:
    - بله، رئیس!
    محمد احساس آن جوان را می دانست. درست مثل احساس خودش نسبت به تمامی افرادی که در آن ساختمان کار می کردند. می دانست این ساختمان مکان خیلی از کثافت کاری های باند شاغلام و یکی از بزرگترین خانه های فساد است. پسر جوان دیگری با یک اسلحه در انبار ایستاده بود. لبخند آشنایی به او زد اما پسر با چهره ی جدی اش نگاه از او گرفت.
    داخل راهروی تاریک و بد بو به همراه دو مرد دیگر قدم بر می داشت تا به اتاق کنفرانس برسند. هیچ عجله ای برای رسیدن نداشت. مثل همیشه خونسرد و خالی از احساس قدم بر می داشت و به رو به رو نگاه می کرد. صدای قدم های مهسا و فرشاد را از پشت سرش می شنید. آن ها نیز پشت سر محمد رسیده بودند.
    * * * * *

    توکلی روی صندلی چرخی زد و روبه مرد گفت:
    - من شخصا تاییدش می کنم. اگر ما یکی بشیم به نفع هر دو گروهه؛ با اتحاد ما این باند یکی می شه و گسترش پیدا می کنه. به تنهایی می تونه نیازهای خیلی هارو برآورده کنه. دیگه احتیاجی نیست که مدام زیر زمینی و از طریق رابط کار کنید!همینطوری اسم هردو سر زبون ها هست. البته باید مراقب بود! باید بذاریم همه همینطور فکر کنن ما با هم فقط یه تجارت معمولی داریم. فعلا نباید حرف از شراکت زده بشه. درست نمی گم ابراهیم خان؟
    مرد سری تکان داد و لبخند خشکی زد:
    - شاغلام قبلا رضایت خودشون و ابراز کردن. من هم به عنوان نماینده ی ایشون این شراکت سه جانبه رو تایید می کنم. رئیس از امتحانات سربلند بیرون اومدن. اون سه محموله ی آخری خیلی حرفه ای و باورنکردنی به دست سفارش دهندگان رسید. شاغلام بیشتر از هر چیزی مایله که با رموز کار ایشون آشنا بشه. خودتون بهتر می دونید از راه دریا کار سخت و دشواریه!
    محمد که تمام مدت با اخم به او نگاه می کرد در تایید حرف هایش سری تکان داد و گفت:
    - ایشون کی به جمع ما اضافه می شن؟
    پوزخندی زد و ادامه داد:
    - کماکان مشتاق دیداریم!
    مرد لبخندی زد، دستانش را در هم قفل کرد و روی میز گذاشت:
    - از هلند به کانادا رفتن. می دونید که، ورود ایشون به ایران... کار سختیه.
    - خب... قرار این بود که ما پیششون بریم!
    - بله، درسته. اما فعلا هیچ کدوم امکان پذیر نیست.
    - فکر می کردم شما گفتید ما از امتحانا سر بلند بیرون اومدیم؟! این همه قایم موشک بازی برای چیه؟! تا کی باید نقش یه رابط و بازی کنیم؟ من به اصرار توکلیه که دوباره این شراکت و قبول کردم. اونم وقتی شنیدم شما بی میل به این یکی شدن نیستید. اما حالا...
    مرد به میان حرف محمد پرید و با عجله گفت:
    - حق با شماست. من با شاغلام حرف می زنم. اون خودش مایله اما مسائل امنیتی و نمیشه نادیده گرفت. ما به شما شک نداریم اما باید مراقب بود و احتیاط کرد. فعلا منتظر این محموله ی آخری هستیم. اگه بتونید این و هم به اونور مرز برسونید پول قلمبه ای نصیب گروه می شه. شاغلام نسبت به این محموله خیلی حساسه.
    صدای آرام زنگ تلفن همراه محمد باعث شد به صفحه ی نمایشگرش خیره شود. یادش رفته بود آن را خاموش کند، یک عمل غیر حرفه ای! این را از چشم های کنجکاو و نگاه عصبانی مهسا خواند؛ اما هیچکس جز مهسا نمی دانست این کارش از روی عمد است. او نگران بود و می خواست اریکا هر لحظه راهی برای ارتباط داشته باشد. شماره ی منزل بود. با یک معذرت خواهی کوتاه از جمع فاصله گرفت و جواب داد.
    - بله؟
    - سلام... می شه همین الان... یه سر بیای خونه؟
    - خونه؟! اتفاقی افتاده؟
    - اتفاق! آ... آره.
    اریکا این را گفت و تماس را قطع کرد. محمد با تعجب به گوشی خیره شد.
    - یعنی چی؟
    دلش شور می زد. به عقب برگشت و نگاهی به افراد حاضر کرد. همه مشغول حرف زدن بودند. به سمت در می رفت که مهسا با عجله جلویش را گرفت:
    - کجا آقا؟!
    - باید برم مهسا.
    - کی بود؟ اریکا؟
    - آره. گمونم یه اتفاقی افتاده که من باید برم خونه.
    - اما...
    - یه جوری بپیچونشون.
    - محمد!
    - نگران نباش چیزی نمیشه.
    - اما من فکر می کنم یه چیزی بشه. به نظرم بهتره جریان سلطانی و برای اریکا بگی شاید اینطوری برای همیشه ازت دست بکشه و خیلی زود بتونید طلاق بگیرید. بعدشم خودم برای خارج شدن از کشور راضیش می کنم. حواست هست؟!
    بی توجه به نصیحت های تکراری مهسا دستی تکان داد و از پله ها به سمت پایین سرازیر شد. باز هم به این فکر کرد که چقدر از آن ساختمان تو در تو و تاریک بدش می آید. بیشتر شبکه ها از آنجا مدیریت و اداره می شد. در انبار به بشکه های بنزین و نفت؛ و کپسول های گاز خیره شد و با دقت گوشه و کنار انبار را از نظر گذراند. این همه علامت خطر که درست بیخ ِ گوش ِ شبکه بود، توسط ِ خود ِ باند ایجاد شده بود تا به خیال ِ خامشان زمانی که لو رفتن، کل ِ ساختمان را پاکسازی و با خاک یکی کنند.
    وقتی از در بزرگ و آهنی ساختمان خارج می شد به این فکر کرد که روزی این ساختمان را روی سر تمامی افرادش خراب می کند؛ مطمئن بود که این کار را می کند.
    * * * * *

    زمانی که مقابل در آپارتمان قرار گرفت و آن را باز دید، احساساتی مانند ترس و تعجب را کنار هم تجربه کرد. با احتیاط قدم به داخل خانه گذاشت و به آرامی در را بست. در حالی که کاوشگرانه به اطراف نگاه می کرد اسمش را بر زبان آورد:
    - اریکا؟
    دست به پشت کتش برد و کمی آن را بالا زد تا اگر لازم شد از اسلحه ی کمری اش استفاده کند. اما با دیدن اریکا که از اتاق بیرون آمد نفس آسوده ای کشید، دستانش کنار بدنش آویزان شد. وقتی متوجه ی لباس های اریکا شد تا آنجا که جا داشت ابروهایش را بالا داد. اریکا با آن لباس های صورتی رنگ و کودکانه، شبیه به دختر بچه های سرتق و شیطان شده بود.
    دو قدم به سمت محمد برداشت و تبسم خفیفی کرد:
    - سلام.
    متوجه ی دست های مشت کرده ی محمد و قورت دادن زورکی آب دهانش شد. محمد در حالی که نگاه شوریده اش را از اریکا می دزدید، گره ای سخت به ابروان پر پشتش انداخت و جواب سلام اریکا را زیر لبی داد.
    کمی بعد که به خود مسلط شد نگاه نافذش را به اریکا دوخت، در حالی که سعی می کرد نگاهش بی تفاوت باشد؛ پرسید:
    - خیلی خب، چی شده؟
    اریکا لبخند بانمکی زد و شانه ای بالا انداخت:
    - هیچی!
    محمد نگاه بدبینانه ای نثار لبخند او کرد و با تعجب گفت:
    - هیچی؟! یعنی چی که هیچی؟! تو زنگ زدی و گفتی که اتفاقی افتاده؟!
    - اتفاق؟!
    محمد کلافه پوفی کرد و نگاهش را به دیوار دوخت، وقتی خونسردی اش را به دست آورد ادامه داد:
    - محض رضای خدا انقدر حرفای منو تکرار نکن اریکا!
    - حتما باید یه بلایی سر من بیاد تا به تو ثابت بشه اتفاقی افتاده؟
    محمد با لحنی معترض پاسخ داد:
    - دیگه از این مزخرفات نگو!
    نفس عمیقی کشید و بعد از مکثی کوتاه بی حوصله افزود:
    - حالا بگو که دقیقا چه خبره؟
    - باید با هم حرف بزنیم.
    - پس ما الان داریم چی کار می کنیم؟!
    - نه، خب... می دونی..
    محمد خیلی سریع میان حرفش پرید:
    - نه اریکا من هیچی نمی دونم.
    اریکا سعی کرد در مقابل لحن کوبنده و نگاه بی رحمانه ی محمد خونسردی خود را حفظ کند. می دانست دل محمد از کجا پر است و چرا این چنین می کند.
    بدون مقدمه چینی ژستی جسورانه گرفت و چانه ی خوش تراشش را بالا داد:
    - من فکر کردم و به نتیجه رسیدم.
    محمد ابروهایش را بالا انداخت و با لحن کشدار و بامزه ای گفت:
    - خـــــب؟
    از لحنش خوشش نیامد. انگار که با کودکی دو ساله سر و کله می زند. همیشه همینطور بود. همیشه با اریکا مانند بچه ها رفتار می کرد و این او را آزار می داد.
    - طلاق نمی خوام.
    آنقدر سریع و پشت سر هم این جمله را گفت که محمد مطمئن نبود درست شنیده است. چینی به پیشانی مردانه اش انداخت و پرسید:
    - چی؟!
    اریکا لبخند دلفریبی زد و اینبار سعی کرد شمرده تر از قبل سخن بگوید:
    - درست شنیدی، گفتم که طلاق نمی خوام.
    چشم های محمد باریک و باریک تر شد. با آنکه ابروهایش در هم رفته بود اما نتوانست برق غیر قابل درک نگاهش را از اریکا پنهان کند:
    - فکر می کردم قبلا راجب این قضیه به نتیجه رسیدیم! وقتی علاقه ی دوطرفه ای نیست...
    اریکا اجازه ی ادامه به او نداد و به میان حرفش پرید:
    - چرا...
    آب دهانش را به زور قورت داد:
    - هست...
    محمد نگاه ناباورش را به لب های اریکا دوخت:
    - چی هست؟
    اریکا سعی کرد توان تحلیل رفته ی خود را بازیابد و محکم و با اراده سخن بگوید:
    - علاقه، اون علاقه ی دو طرفه ای که گفتی. اگه برای تو هنوزم باشه برای منم...
    ضربات چکش وار قلبش اجازه ی نفس کشیدن به او نمی داد و همین باعث شد کلامش نصفه کاره بماند. اما دیگر نیازی به توضیح اضافی نبود چون محمد به خوبی پیام حرف اریکا را دریافت کرد. چشم هایش از اشتیاق گرد و از حسرتی نا شناخته باریک شد. سرش را پایین انداخت و شروع به گرفتن ژست سلطه گرانه و پر از نخوت خود کرد. دست در جیب شلوارش کرد و اجازه داد موهایش روی پیشانی اش بریزد. خیلی زود در حالی که هنوز دست هایش در جیب هایش قرار داشت سرش را بالا گرفت و نگاه نافذ و تهی از احساسش را به اریکا دوخت، پوزخند ِ جاه طلبانه ای زد و گفت:
    - تو که نمی خوای بگی این حیوون و شیطان دست آموز و دوست داری؟!
    اریکا بغض سنگینش را فرو داد و چشم هایش را روی هم فشرد. با فشردن پلک هایش اشکی سرازیر نشد اما مژگان بلندش خیس شد و بهم چسبید.
    محمد پوزخندی زد و در حالی که سرش را پایین انداخته بود چند بار آن را تکان داد:
    - پس دوست داری.
    اریکا لب هایش را روی هم فشرد، آتش خشم در چشم های خیسش زبانه می کشید:
    - طعنه می زنی؟!
    - نه اریکا! فقط دارم حقیقتی و می گم که خودت بهم نشون دادی.
    دست هایش را مشت کرد و یک قدم به محمد نزدیک شد. با هر جمله ای که می گفت صدایش بالا تر می رفت:
    - اگه گناه و خیانت دلیله، منم آدم نیستم! اگه اینطوریه خیلی ها آدم نیستن! اگه اینطوریه آدمی وجود نداره!
    - تند نرو! آره آره...، دنیا پر شده از آدم های سیاه و خاکستری. سفید هم هست، می تونی پیدا کنی. اما اونا هیچ وقت نمیان پاکی خودشون و جار بزنن. من حتی خاکستری هم نیستم! سیاهم، سیاه سیاه اریکا... سیاه مطلق! اما تو...
    کمی مکث کرد و ادامه داد:
    - تو خیلی کمرنگی، چیزی ما بین سفید و خاکستری...هنوز پاکی... نمی خوام سیاهی هارو ببینی و سیاه بشی! نباید بذاری این اشتباه و بکنم.
    اریکا کاملا به محمد نزدیک شد و با چشمانی اشک بار نالید:
    - اما منم دو...
    محمد به سرعت انگشتش را روی لب های اریکا گذاشت و به او اجازه ی ادامه نداد:
    - ششش...
    دست هایش می لرزید. می دانست اریکا چه چیزی می خواهد بر زبان بیاورد. طاقت شنیدنش را نداشت، هنوز نشنیده رعشه ای سخت بر اندامش مستولی شده بود و نمی توانست جلوی لرزش دست هایش را بگیرد.
    - هیچی نگو!
    نگاه محمد پر از خواهش و تمنا بود و انگشت های ملتهب و داغش لب های اریکا را می سوزاند. حتی می توانست این تمنا را در سَر انگشتان او نیز حس کند. محمد به سرعت انگشتش را کنار کشید و قدمی به سمت عقب برداشت. چشمانش بیش از حد ِ معمول گشاد شده و چیزی در نگاهش برق می زد. چنگی میان موهایش زد و نگاهش را از اریکا دزدید. طاقت دیدن اشک های بی صدای او را نداشت. بالاخره به خروش آمد و با عصبانیت فریاد زد:
    - فکر کردی برای من آسونه لعنتی؟ فکر کردی برای من راحته؟ یادت رفته بهت چیا گفتم؟! نه اریکا... نه! تو می دونی من کی هستم و چی هستم. اما از اندازه ی اون بی خبری. من تا ته توی منجلاب کثافت گیر کردم. تا ته توی جهنم سیاهی ها گیرم! آخر خط برای من جهنمه، هر کسی هم که با من باشه و پیاده بشه چیزی جز جهنم نصیبش نمیشه... و این یعنی هیچ! یعنی هیچی لعنتی... می فهمی؟!
    اریکا اشک هایش را پاک کرد و با امیدواری قدمی به سوی او برداشت، در حالی که بینی اش را بالا می کشید گفت:
    - نه نمی فهمم! برام من مهم نیست. گذشته ی تو برای من مهم نیست. من خیلی بهش فکر کردم. تو می تونی انتقامت و بگیری. من کنارت می مونم تا این کار و بکنی اما بعد از اون ازت می خوام که از این کار و از همون سیاهی هایی که خودت گفتی فاصله بگیری. اینجا دیگه گذشته ای مطرح نیست، من می خوام که ما آیندمون و بسازیم.
    محمد بدون هیچ حرفی با آشفتگی به سمت در رفت. قبل از اینکه به در برسد اریکا دوباره به حرف آمد:
    - من اریکا هستم...
    محمد پشت به او در جایش ایستاد و گوش سپرد.
    - یه دختر کله شق که تشنه ی یه انتقام به قول تو بچگانه بود و هدف داشت. دختری که برای رسیدن به خواسته هاش دست به هر کاری می زنه.
    لب هایش را روی هم فشرد و با صدای بغض دارش ادامه داد:
    - تو محمد هستی! یه پسر کله شق که تشنه ی انتقام بود و هست، پسری که برای خودش هدف داشت و داره. پسری که برای رسیدن به خواسته هاش دست به هر کاری می زنه. اریکا و محمد مثل همن، به قول تو شاید برای همینه که احساسشون یکیه!
    محمد با عصبانیت به سمتش برگشت و مقابلش ایستاد. در چشم های به خون نشسته اش آتش خشم شعله می کشید:
    - ما از هم جدا می شیم و تو هم از ایران خارج می شی. چه بخوای چه نخوای باید این کار و بکنیم.
    مکثی کرد و نگاه قاطع اش را در چشم های متزلزل او قفل کرد. بدون گفتن هیچ حرف دیگری روی پا چرخید اما هنوز قدمی برنداشته بود که اریکا بازویش را چسبید. با تعجب به سمتش برگشت و به صورت رنگ پریده و نگاه ترسان او خیره شد. بالاخره لب های لرزانش را از هم باز کرد و گفت:
    - ب... بیا برای اولین و آخرین بار امتحان کنیم.
    محمد ابروهایش را در هم کشید و صاف ایستاد، با گیجی پرسید:
    - چی؟ ... چیو؟
    اریکا به سختی گفت:
    - ب... با هم بودن و...
    محمد که متوجه ی منظور او نشده بود با سرگردانی سری تکان داد:
    - منظورت... چیه؟!
    اریکا با گونه های داغ و قرمزش، تند و پشت سر هم گفت:
    - یه شب با هم بودن و! همین...
    سری تکان داد و با کلامی توجیه کننده ادامه داد:
    - شا... شاید...
    محمد که تازه متوجه ی منظور او شده بود، با چشم هایی گرد شده دستش را کنار کشید و با تعجب گفت:
    - زده به سرت! هیچ معلوم هست چه مزخرفی می گی؟!
    اریکا با همان لحن قبلی ادامه داد:
    - شاید اینجوری دیگه همه چی برای هردومون عادی بشه! شاید بتونیم همدیگه رو فراموش کنیم. شاید این فقط ی ِ... یه هوسِ ِ... که...
    محمد با خشونتی که اریکا تا به حال در نگاه و رفتار او ندیده بود بازوهایش را در چنگ گرفت و فشرد.
    - آی...
    اریکا از درد ناله ی ریزی سر داد و سعی کرد تحمل کند. لب های محمد فاصله ی کمی با صورتش داشت. از میان دندان های بهم فشرده اش با لحن تهدید کننده ای شروع به حرف زدن کرد:
    - این مزخرفات بچگانه چه جوری اومده توی سرت؟! می فهمی چی داری می گی؟! هوس!... یه شب با هم بودن؟! هَه...
    صدایش را بالا برد و ادامه داد:
    - بچه ای اریکا... خیلی بچه ای! وقتی بهت می گم هنوز که هنوزه فکرت بچگانه س و رشد نکرده بهت بر می خوره. اما باید این حقیقت و باور کنی که هیچی نمی فهمی و نمی دونی.
    تکان محکمی به اریکا داد و چینی به بینی اش انداخت:
    - راجب من چی فکر کردی؟! هان؟؟
    با لحن ترسناکی ادامه داد:
    - می دونی چی برای من لذت بخشه؟ کشتن و کم کردن از کثافت هایی مثل سلطانی و توکلی و غلام و امثال اونا...
    می توانست دندان های محمد را ببیند که از زور و فشار خشم به هم فشرده می شد. با هر کلمه ای که می گفت صدایش اوج بیشتری می گرفت:
    - فکر کردی بعد از اینکه یه شب با هم باشیم همه چی تموم می شه و هر کدوم با خیال راحت و آسوده می ریم سر زندگی نکبت بار خودمون؟! فکر کردی انقدر راحته؟! لعنتی بذار یه بار دیگه با صدای بلند بهت حالی کنم. وقتی بهت گفتم دوستت دارم یعنی می خوامت. وقتی می گم می خوامت یعنی همه ی تورو می خوام؛ نه قسمتی از تورو! همه ی تو...
    سری تکان داد:
    - اون وقت تو با اون افکار مزخرف بچگانه ات نشستی فکر کردی و به این نتیجه رسیدی با یه شب کنار هم بودن همه چی عادی می شه؟! من وقتی همه ی وجود تورو بدست بیارم فکر کردی می تونم به راحتی ازت بگذرم؟! فکر کردی بعد از اون می تونم فراموشت کنم؟! وقتی روح و جسمت با من یکی بشه فکر کردی می تونی فراموشم کنی؟! احمق جون برای تو که یه زنی خیلی سخت تره... تو بیشتر از من ضربه می خوری. به این چیزا هم فکر کرده بودی یا کله ی پوکت فقط دور و بر این مسائل می گرده؟!
    اریکا در حالی که اشک می ریخت، می لرزید و پلک ها و دندان هایش را روی هم می فشرد. خود را از میان دست های قدرتمند محمد بیرون کشید. در حالی که دست هایش را روی صورتش گذاشته بود و بلند بلند اشک می ریخت عقب رفت و به دیوار تکیه داد. در آن موقعیت سخت نمی دانست چه چیزی درست است و چه چیزی غلط، فقط به این فکر می کرد که محمد همسرش است!
    محمد با نگاهی جدی و عضلات فک منقبض شده اش به سمت اریکا رفت و روبه رویش ایستاد. دست های اریکا را از صورتش جدا کرد و به چشم های خیسش خیره شد. اریکا نمی توانست از نگاه ترسناک محمد بخواند که چه در سرش می گذرد. اما از آن لبخند کجی که گوشه ی لب هایش جا خوش کرده بود می دانست که نقشه ای دارد. محمد با ژستی خاص گفت:
    - پس من جزو هوس های کودکانه ی تو هستم! هوم؟!
    قیافه ای استهزا آمیزی به خود گرفت و ادامه داد:
    - شاید مثل... آب نبات چوبی و بستنی قیفی... یا عروسک باربی! پس فکر می کنی با یه شب با هم بودن همه چیز تموم می شه و این هوس لعنتی دست از سرت بر می داره، نه؟!
    کلمه ی هوس را با انزجار بیان کرد و دندان هایش را روی هم فشرد. دوباره مچ یکی از دست های اریکا را محکم گرفت و بالا کشید. با همان لبخند مرموز و لحنی ناآشنا زمزمه کرد:
    - فکر کنم به امتحانش بیارزه، اونم بعد از چندین ماه صبوری...
    به لب های گوشتی اریکا خیره شد و با لبخند اضافه کرد:
    - من باید خیلی چیزا بهت یاد بدم. خصوصا نحوه ی بوسیدن. هیچ وقت سعی نکن با دندونات کسی و ببوسی... عزیزم!
    و خیلی سریع و ناگهانی اریکا را با خود به سمت اتاق به ظاهر دونفره اشان کشید. در را با لگد باز کرد و خود زودتر داخل شد. نگاهش که برق مبارزه طلبانه ای در آن وجود داشت را به اریکا دوخت و لبخند زد. اریکا را در حالی که به شدت می لرزید و چشم هایش گشاد شده بود به سمت خود کشید. اما اریکا هنوز از در نگذشته بود که با دست آزادش قاب آهنی در را گرفت و خود را عقب کشید و محمد توانست صدای لرزان او را بشنود:
    - نه... ن... نه!
    دست دیگرش را نیز بیرون کشید و از جلوی در کنار رفت. به دیوار کناری بیرون از اتاق تکیه داد و در حالی که محکم به دیوار چسبیده بود و پلک هایش را روی هم می فشرد، اشک ریخت. محمد از همان داخل اتاق به صدای هق هق ریز و پشت سر هم اریکا که نشان از ترسش داشت، گوش سپرد. لبخند تلخی زد و به تخت خیره شد. با قدم هایی آرام از اتاق بیرون رفت و روبه روی اریکا قرار گرفت. اریکا که سنگینی نگاه او را حس کرده بود آرام آرام چشم های بی قرارش را باز کرد. نگاه محمد مثل قبل ترسناک نبود. بلکه همان نگاه شوخ و لبخند دوست داشتنی گوشه ی لب هایش دیده می شد. با تردید به لبخندش خیره شد و اخم کرد.
    محمد به آرامی دست پیش برد و روی شانه های اریکا که با ریتم آرامی می لرزید گذاشت.
    - می بینی؟! خودت هم فهمیدی...
    سرش را نزدیک اریکا کرد و کنار گوشش زمزمه کرد:
    - با تمام اینا، این دوست داشتنی ترین و بامزه ترین پیشنهادی بود که از یه بچه می تونستم دریافت کنم.
    سرش را عقب کشید و لبخند بانمکی به چهره ی پر بغض اریکا زد. می دانست با آوردن اسم بچه باز هم موجبات حرص و ناراحتی اریکا را فراهم کرده است. اما لازم می دید که این کارها را بکند. باید برگ آخر را رو می کرد. به سمت در رفت، اما قبل از اینکه خارج شود به سمت اریکا برگشت. حالا دیگر در نگاهش هیچ احساسی نبود. نه لبخند و نه خشم، و نه هیچ چیز دیگری:
    - نمی خواستم اینو بفهمی. خودت مجبورم کردی که بهت بگم. می دونم بعد از شنیدنش تا آخر عمرت از من متنفر میشی. خب، حق داری... کاملا بهت حق می دم.
    اریکا گیج و متحیر به محمد چشم دوخته بود. محمد سرش را پایین انداخت و آه ِ عمیقی کشید. انگار که با خودش در جنگ و جدل بود و نمی دانست دقیقا چه باید و چه نباید بگوید. عاقبت چشم های اندوهگینش را به اریکا دوخت و به حرف آمد:
    - اگه پدرت سکته کرده و زمینگیر شده... همش تقصیر منه.
    باز همان تیک عصبی به سراغ اریکا آمده بود و گوشه ی چشمش می پرید:
    - چ... چی! مَ... منظورت چیه؟!
    - منظورم و خوب فهمیدی، من باعث ورشکستگی و از دست دادن نیمی از ثروت پدرت شدم. باید بگم به خاطرش ازت معذرت خواهی نمی کنم چون حقشه، و مطمئن باش که اونو تا مرز مردن می برم. چون بازم حقشه... پس اگه می خوای شاهد این ماجراها نباشی بهتره هر چه زودتر از هم جدا بشیم و تو به خارج از کشور بری. یا حتی منو لو بدی. می خوام بدونی چه من باشم و چه نباشم این اتفاق می افته. حتی اگه شده به زور از کشور خارجت می کنم.
    با صدای بسته شدن در اریکا از آن تاریکی سقوط کرد و به زمین افتاد. با نگاه وحشت زده اش اطراف را کاوید و به در بسته خیره شد. همه جا را تار می دید. ذهنش مدام و پشت سر هم به او دستور می داد:
    - مزخرفه... دروغه... تمومش کن! تمومش کن!
    * * * * *

    مهسا با عجله در را باز کرد و وارد اتاق بزرگ شد. می دانست که او را می تواند اینجا پیدا کند. درست حدس زده بود. وقتی وارد اتاق کوچک و مخفی شد محمد را دید که شل و وارفته روی صندلی نشسته. یک دستش را روی میز گذاشته و سرش را به آن تکیه داده، و دست دیگرش که شیشه ی ویسکی را نگه داشته بین زمین و آسمان آویزان بود. سری از روی تاسف تکان داد و با حرصی که تمام وجودش را در بر گرفته بود به سمت محمد رفت. دست به سینه روبه رویش ایستاد و نگاه تحقیر آمیزی نثار چشم های خمار او کرد. محمد لبخند کجی زد، دستش را از روی میز برداشت و سرش را بالا گرفت. حالا بهتر می توانست خطوط چهره ی خشگمین مهسا را ببیند. شیشه را مقابل مهسا بالا گرفت و ابروهایش را بالا داد. می خواست سربکشد که مهسا خودش را به او رساند و محکم محمد را به سمت عقب هل داد. این کارش باعث شد شیشه از دست او رها شود. با صدای شکستن و خورد شدن شیشه مستی از سرش پرید. به آرامی ایستاد، نگاه تند و تیزش را از خورده شیشه ها گرفت و به چشم های او دوخت:
    - چه غلطی می کنی؟!
    مهسا دهانش را باز کرد و پوزخند صدا داری زد:
    - هَه! من چه غلطی می کنم؟! تو داری با خودت چی کار می کنی احمق بیشعور! چپیدی توی این اتاق تنگ و تاریک و پشت سر هم زهرماری می خوری که چی بشه؟! فکر کردی اینطوری همه چیز درست می شه؟! برو توی آینه و به خودت نگاه کن. مثل یه هیولا شدی!
    سری تکان داد و با ناراحتی ادامه داد:
    - کجاست اون رئیس رئیسی که همه می گن؟! کسی که قسم خورد تا انتقام نگرفته...
    محمد روی صندلی افتاد و در حالی که سرش را خم کرده و با هر دو دست میان موهای پریشانش چنگ می زد به میان حرف مهسا پرید:
    - تو نمی فهمی مهسا... تو نمی دونی! تو نگاهش و ندیدی، من دیدم. تو آب شدنش و ندیدی، من دیدم! تو ندیدی چطوری بهم ریخت. برای یه لحظه فکر کردم این اریکا نیست! مادرشه... خدای من!
    موهایش را بیشتر در چنگ فشرد. سرش را به آرامی اینور آن ور می کرد و دندان هایش را روی هم می سابید. دوست داشت اشک بریزد اما هر چقدر که به خود فشار می آورد خبری از اشک نبود.
    - من نمی تونم آب شدنش و ببینم؛ نمی تونم! آخه چرا... چرا اریکا؟! چرا اون...
    مهسا که کمی آرام تر شده بود با لحنی معترض گفت:
    - فکر کردی داغون کردن و آب کردن خودت دردی از اون دوا می کنه؟! نه... نه محمد این بدترش می کنه. انقدر همه چیز و سخت و پیچیده نکن. حتی اگه الان ازش جدا نشی باید به زور اونو از کشور خارج کنی.
    نگاهش را به شیشه ها دوخت و نگران افزود:
    - فرشاد یه چیزایی می گه... این پسرعموی احمقت رفتارش حسابی مشکوک شده!
    نگاه سرخش را بالا گرفت و دوباره به محمد دوخت. با احساسی سرشار از نفرت ادامه داد:
    - باید همون اول که بهت گفتم بذار کارش و تموم کنن به حرفم گوش می کردی.
    محمد در همان حال لبخند کجی زد و خواست حرفی بزند که مهسا اجازه نداد:
    - اگه می خوای بگی اون پسر عموته و از این حرفا همون بهتر که دهنت و ببندی چیزی نگی. هر جا که گندی بالا اومد ردی از آرین بود. من مطمئنم که یه نخ قضیه ی اون جاسوس توی دستای پسرعموی عزیز و دلبندت بوده و هنوزم که هنوزه هست. فقط یه مدرک می خواست تا مارو پایین بکشونه. اما خوشبختانه که چیز زیادی نصیبش نشد. این پسره باعث شده که من به فرشاد هم شک کنم! می فهمی؟! دوست چندین و چند ساله ی خودم! باید بذاری کارش و تموم کنیم. من مطمئنم که اون یه...
    محمد به صندلی تکیه داد و دستی روی پیشانی داغ ِ خود گذاشت:
    - اون هیچ کاری نمی تونه بکنه مهسا... نگران نباش.
    - یعنی چی که نگران نباش! فقط کافیه دهن لقش و وا کنه و همه چیز و همه جا جار بزنه. اون از دست کاری اطلاعات و همه چیز با خبره محمد! متوجه ی حرفای من هستی؟!
    سری تکان داد و با حرص ادامه داد:
    - معلومه که نیستی!
    هر دو انگشت اشاره اش را برای لحظه ای روی گیجگاهش گذاشت و سریع برداشت. در حالی که لب هایش را از زور ِ خشم و عصیان روی هم می فشرد، با صدای بلندی ادامه داد:
    - اصلا آرین احمق به درک! با اریکا می خوای چی کار کنی؟ اون همین الان می تونه زنگ بزنه به پلیس و همه چیز و بگه.
    - اون هیچی نمی گه.
    - از کجا انقدر مطمئنی؟
    - نمی دونم... اما مطمئنم.
    - وای خدایا، چه جواب قانع کننده ای!
    نگاه تحقیر آمیزی نثار محمد کرد و به آرامی پرسید:
    - بهت چی گفته که اینطوری بهم ریختی؟
    محمد سری تکان داد و پریشان تر از قبل پاسخ داد:
    - اون یه بچه ی احمق ِ مهسا! یه بچه...
    مهسا با لب های بسته لبخند کجی زد و به طعنه گفت:
    - احمق خودتی محمد! بچه بودن اریکا تازگی نداره. از همون اول که مجبور شدم جریان توسل اریکا به آرین و برات بگم به این هم اشاره کردم که اون هنوز بچه س... اما احمق تویی! تو با این هیکل گنده و سن زیادت هیچی حالت نیست، همون بچه از تو زرنگتره!
    - آره... اریکا درست می گه. ما آدم ها تکرار می شیم. تکرار در تکرار...
    نگاه خیره اش را به مهسا دوخت و ادامه داد:
    - تکرار من کی می تونه باشه؟
    - هه! تکرار تو؟! هیچ احمقی حاضر نیست تکرار تو باشه... مگه اینکه واقعا یه احمق دیوونه باشه!
    اَهی غلیظ گفت و یک پایش را روی زمین کوبید. با دیدن چهره ی بی خیال محمد غیر از این کار دیگری نمی توانست بکند. با وجود اینکه دوست داشت محمد را خفه کند از اتاق بیرون رفت و در را محکم بهم کوبید.
    باز هم محمد ماند و تنهایی خودش، و باز هم فکر کردن به او... اریکا!
    * * * * *

    چطور می توانست این حرف ها را به کسی که دوستش دارد بزند و بدون توجه به حال خراب او برود؟ چطور می توانست با پدر کسی که دوستش دارد چنین کاری کند؟ حتی اگر خودش هم دل خوشی از پدرش نداشته باشد او حق ندارد چنین حرف هایی بزند!
    این حرف ها در ذهن بیمار و خسته اش تکرار می شد. به دنبال جواب بود اما جوابی گیرش نمی آمد. نمی توانست باور کند که محمد چنین کاری خواهد کرد. نمی خواست باور کند. از خودش بدش می آمد. از خودی که با وجود شنیدن تمام آن حرف ها هنوز هم عاشقانه محمد را می پرستید. انگار که نمی توانست آن حرف ها را باور کند.
    به تاریکی هوا و ساعت فکر نمی کرد. فقط می خواست با محمد حرف بزند. تلفن را برداشت و شماره ی همراه او را گرفت. گوشی خنک را بیشتر به گوش ِ داغش فشرد. جواب نمی داد! چندین بار دیگر تماس گرفت. محمد نمی توانست خواب باشد. احساسی به اریکا می گفت که او هم بیدار است.
    * * * * *

    به تلفن همراهش که روی میز با هر زنگ چرخ می خورد خیره شده بود ولی حرکتی برای پاسخ گویی نمی کرد. می دانست اریکا است اما نمی دانست چه می خواهد بگوید و خودش چه جوابی دارد که بدهد. با تمام اینها دل بی قرارش طاقت نیاورد و گوشی را برداشت. دکمه ی پاسخ گویی را فشرد و گوشی را کنار گوشش نگه داشت؛ اما حرفی نزد. صدای نفس های اریکا را می شنید. حتی صدای نفس هایش هم کودکانه بود. می دانست همین سادگی و کودکی اریکاست که دل از کفش ربوده. سادگی و کودکی ای که خودش خیلی زود از دست داده بود! بالاخره اریکا به حرف آمد:
    - می دونم که خودتی و میشنوی. می دونم تا الان بیدار بودی و نخواستی جواب بدی. می دونی؟ از خودم بدم میاد. از این خودی که همش در حال گریه کردنه. من اینطوری نبودم محمد!
    هق هق ریز اریکا قلبش را فشرد.
    - منم نمی تونستم بخوابم. من نمی تونم باور کنم حرفایی که زدی راست باشه! نمی تونم باور کنم ت... تو پدر منو ... تو... تو که این کار و نمی کنی محمد، نه؟! تو پدر کسی که دوستش داری و... ! می دونم که بلوف زدی تا منو از خودت برنجونی. برام مهم نیست باعث از دست دادن ثروت مزخرف پدرم شدی. مهم اینه که اون زنده ست و تو... تو همچین کاری نمی کنی. بهم بگو محمد، بگو که دروغ گفتی!
    پیشانی اش را به دستش تکیه داد، با صدای گرفته اش به حرف آمد:
    - اگه انقدر مطمئنی پس چرا زنگ زدی و چرا می پرسی؟
    جوابی جز صدای هق هق اریکا نشنید. نمی توانست تحمل کند.
    - اگه زنگ زدی که گریه کنی بهتره تمومش کنی. وگرنه خودم قطع می کنم.
    اریکا با حرص نالید:
    - برات عجیب نیست؟! برای تو که یه عوضی هستی عجیب نیست با وجود چیزایی که ازت می دونم بهت علاقه دارم؟!
    محمد دندان هایش را روی هم فشرد:
    - خودت می دونی، حتی اگه بخوام هم نمی تونم با اون همچین کاری کنم. چشمای لعنتی تو، خود لعنتیت همش توی ذهنمی! دست از سرم بردار اریکا... من باید کارم و بکنم. تو نمی ذاری همه چیز همونطوری که برنامه ریزی شده پیش بره. ازت خواهش می کنم قبول کن و از ایران برو...
    صدایش را بالا برد و ادامه داد:
    - یا حداقل برو پیش پلیس! اینطوری بهتره... برای هر دومون بهتره!
    اریکا در میان اشک لبخندی زد و گفت:
    - می دونستم همچین کاری نمی کنی. اما دوست داشتم خودت بهم بگی. دوست داشتم صدات و بشنوم...
    بینی اش را بالا کشید و صدای پر تمنایش در گوشی طنین انداخت:
    - محمد! می شه بیای اینجا؟ می شه بیای پیشم؟
    صدایش رنگ بغض گرفت:
    - من... من بهت احتیاج دارم... حالم خوب نیست!
    - خدای من اریکا!
    این را گفت و در حالی که نفس عمیقی می کشید گوشی را از گوشش جدا کرد و روی میز گذاشت. از اریکا چه می خواست و او چه می گفت؟!
    اریکا لب هایش را روی هم فشرد تا بغضش نشکند:
    - محمد؟! هنوز هستی؟
    به جای صدای محمد صدای ممتد بوق در گوشی طنین انداخت و باعثِ شکسته شدن بغض دوباره ی اریکا شد. چنین انتظاری از محمد نداشت. انتظار داشت با وجود شنیدن این حرف خیلی سریع خودش را به خانه برساند. او واقعا به محمد احتیاج داشت. به سینه و شانه های پهنش که مطمئنا تکیه گاه مناسبی برایش بود. به نوازش و آغوش گرمش که هر نگرانی بزرگ و کوچکی را از او دور می کرد. به خودش... به همه ی محمد! هنوز هم حرف های او در گوشش تکرار می شد و از تکرار هر بار آن لذت وافری می برد. «من همه ی تورو می خوام اریکا! همه ی تو...»
    * * * * *

    روی زمین نشسته بود و دست هایش را روی پاها و سرش را روی دست هایش گذاشته بود. لب های داغش را روی بازوان سرد خود می فشرد تا شاید کمی از آن التهاب کم شود. حالا معنای سوختن در عشق را می فهمید. حالا معنای داشتن نیاز را با تمام وجودش احساس می کرد. نیاز به عشق و به او هر دو با هم، هر دو را با هم می خواست.
    با شنیدن صدای در سر از روی دست هایش برداشت و از پشت پلک های خیسش به روبه رو خیره شد. از آنجا نمی توانست در را ببیند. بلند شد و ایستاد با چند قدم به وسط هال رفت. حالا می توانست محمد را ببیند. مقابلش ایستاده بود، با کت و شلوار اسپرت و دست های آویزانش به اریکا نگاه می کرد. نگاهش بی قرار بود و برقی در آن وجود داشت که به این سو و آن سو می رفت. برق خواستن و اشتیاقی که وجود اریکا را در آتش می کشید و می لرزاند. اریکا لبخند زد و محمد با قدم هایی بلند خود را به او رساند. مقابلش ایستاد و به چشم های خیسش خیره شد. اریکا فاصله را از بین برد و نوک انگشت های پاهای برهنه اش را روی پاهای سرد محمد گذاشت. هر دو نفس نفس می زدند. چشم های اریکا می خندید اما نگاه محمد چیز دیگری می گفت. پر از غم بود و درد، انگار هنوز هم نمی توانست یا شاید نمی خواست رسیدنی در کار باشد. دست هایش بالا رفت و هر دو طرف صورت اریکا را در برگرفت. اریکا هنوز هم لبخند به روی لب داشت و به چشم های او نگاه می کرد. چشم هایش را بست و لب هایش را غنچه کرد.
    محمد با تعجب به لب های غنچه شده و چشم های بسته ی او خیره شد. او منتظر یک بوسه بود. اما محمد لبخندی زد و اریکا را به سمت خود کشید و در آغوش فشرد. در حالی که صورتش را به صورت او چسبانده بود. اریکا اولش تعجب کرد اما خیلی بیشتر از یک بوسه لذت برد. دست هایش را دور کمر محمد حلقه کرد و به نجوا گفت:
    - محمد...
    با صدای گرفته اش نجوا کرد:
    - جانم؟
    - دوست دارم دوباره بهم بگی...
    محمد لبخندی زد و همانطور که تکان های ریزی می خورد و اریکا را با خود همراه می کرد؛ گفت:
    - چی؟... فسقلی؟!
    دست های اریکا فشار کمی به کمرش آورد که باعث شد محمد سرش را بالا بگیرد و بخندد.
    - نه، همونی که خودت می دونی. فقط این دفعه از کلمه ی «لعنتی» استفاده نکن.
    بار دیگر سرش را بالا گرفت و اینبار به قهقه خندید. صورتش را نزدیک صورت اریکا برد و در حالی که نمی توانست لبخند را از لب هایش بگیرد روبه روی لب های اریکا نجوا کرد:
    - اگه نگم؟
    اریکا که منتظر چیز دیگری بود با حرص یک دستش را از زیر دست های او بالا آورد، با ضربه ای آرام صورت محمد را کنار زد. این باعثِ خنده ی دوباره یِ محمد شد. با وجود لحن پر حرصش چشم هایش هنوز می خندید:
    - اگه نگی مجبوری تا آخر عمرت تنها بری توی اون اتاق قرمز تا وقتی که بگی!
    یک ابرویش را بالا انداخت و با لحن خاصی گفت:
    - داری سعی می کنی منو تحریک کنی؟
    - اسمش و هر چیزی که می خوای بذار.
    و زیر لبی به غر غر ادامه داد:
    - حتی الانم دست بر نمی داره! بی احساس...
    اما با حرکت ناگهانی محمد ساکت شد و چشم هایش گرد شد. محمد در حالی که اریکا را به خود می فشرد کنار گوشش زمزمه کرد:
    - چه من و تنها بفرستی توی به قول خودت اون اتاق قرمز چه با من باشی... دوستت دارم. با تو یادم می ره چی بودم... چی هستم! با تو احساس بهتری دارم. با تو عوض می شم، می خندم، بغض می کنم و مثل یه آدم عادی رفتار می کنم. با تو دیگه یه مجسمه ی بی احساس نیستم! باتو... انگار که تواَم...
    اریکا خیلی سریع سرش را عقب کشید و با دست های کوچکش صورت محمد را قاب گرفت:
    - دیگه از این حرفا نزن! برای من مهم نیست چی بودی، مهم اینه که چی می خوایم بشیم.
    دست های اریکا را از روی صورتش جدا کرد و پایین آورد:
    - تو می دونی که من انتقامم و می گیرم. می دونی که من...
    دستش را عقب کشید و به میان حرف محمد پرید:
    - آره می دونم. بهت گفته بودم که برام مهم نیست. من تا آخرش کنارت می مونم محمد! اما بعدش بیا بریم... با هم بریم. خب؟!
    محمد قدری در سکوت به چشم های ملتمس او خیره شد. بعد از لحظاتی که برای اریکا طولانی ترین بود لبخندی زد و اریکا را در آغوش کشید.
    - بعضی وقت ها خیلی کوچولو می شی و بعضی وقت ها خیلی بزرگ! من و می ترسونی اریکا... تو درون منو دیدی و بازم دوستم داری. این منو می ترسونه...
    دیگر این حرف ها برای اریکا مهم نبود. حالا که در میان بازوان مردانه ی او قرار داشت این حرف ها برایش مهم نبود. عطر تن او را با اشتیاق بو کشید و روی نوک پاهایش ایستاد و لب هایش را روی گردن محمد فشرد. چطور می توانست این احساس لذت و آرامش را توصیف کند؟
    * * * * *

    با صدای موسیقی کلاسیکی که به گوش می رسید از خواب بیدار شد. اما هنوز چشم هایش را باز نکرده و قصد باز کردن آن را نداشت. در حالی که یک وری خوابیده بود دستش را دراز کرد و روی تخت کشید. وقتی چیزی حس نکرد چشم هایش را باز کرد و جای خالی اریکا را دید. با خستگی که در بدن داشت نیم خیز شد و روی تخت نشست. با سر انگشتانش گوشه ی هر دو چشمش را کمی ماساژ داد و بعد نگاهی به اطراف اتاق انداخت. تیشرت نخی اش روی زمین کنار تخت افتاده بود. خم شد و آن را برداشت و با یک حرکت به تن کرد.
    از اتاق بیرون رفت و نگاهی به دور و برش کرد. در حالی که دستانش را از هم باز کرده بود و خمیازه می کشید به سمت آشپزخانه رفت. اریکا را دید که ربدوشامبر نخودی رنگی به تن کرده بود که پوست روشنش را به رخ می کشید. لبخندی زد و پشت سرش رفت. اریکا داشت کتری را سر جایش می گذاشت. در حالی که به سر باز و موهای خیس اریکا نگاه می کرد لبخندی زد:
    - سرما می خوری فسقلی!
    اریکا که کمی ترسیده بود، به عقب برگشت و چشم های گشاد شده اش را به چهره ی خندان او دوخت.
    - ترسیدم!
    نگاهش را از نگاه جسور محمد دزدید و سرش را پایین انداخت:
    - دیوونه...
    در حالی که خود را مشغول چای ریختن نشان می داد سعی کرد خجالت خود را پنهان کند. محمد سرش را خم کرد و دقیق تر به چهره ی او خیره شد.
    - خجالت می کشی؟!
    اریکا بدون نگاه کردن جواب داد:
    - از چی باید خجالت بکشم؟
    محمد نزدیک تر شد:
    - از من...
    اریکا به میز اشاره کرد و در حالی که سعی می کرد خود را ناراحت نشان دهد؛ گفت:
    - مثل اینکه قصد کردی زهر نوش جان کنی! اول ِ صبحی نه سلامی، نه صبح بخیری، یهو اومدی می گی فسقلی!
    محمد در حالی که می خندید روی صندلی نشست و گفت:
    - ازش بدت میاد؟
    اریکا روبه رویش نشست. نزدیک بود که سینی از دست های کوچکش بیفتد که با کمک محمد سینی را روی میز گذاشت. لحظه ی آخر متوجه ی پوزخند طعنه دار ِ محمد شد. به روی خود نیاورد و پرسید:
    - از چی بدم میاد؟
    - از همین کلمه، فسقلی، بدت میاد؟
    اریکا نگاه خاصی به محمد کرد. در حالی که تکه ای نان در دهان می گذاشت گفت:
    - نه... راستش دیگه نه، اما خب...
    سرش را پایین انداخت. محمد کمی به جلو خم شد و پرسید:
    - خب چی؟
    آه ِ عمیقی کشید و به چهره ی کنجکاو محمد لبخند زد:
    - خب... این کلمه ای بود که مامان هم ازش استفاده می کرد. مثل پری کوچولو، مخصوص خودش بود.
    و در ادامه خیلی ناگهانی پرسید:
    - محمد... تو... چرا خواستی من و امتحان کنی؟
    محمد که در حال هم زدن چایی شیرین بود از زیر چشم نگاهی به اریکا کرد. متوجه ی ترفند او برای عوض کردن بحث شد و نخواست که اذیتش کند.
    - کدوم امتحان؟
    - منظورم فرشاد هستش...
    - آها... خب، این هم از نقشه های مهسا بود. من... از چیزی خبر نداشتم.
    نمی خواست اشاره ای به روی آوردن اریکا به آرین کند. به اندازه ی کافی راجب آن قضیه حرف زده بودند.
    - اونو فرشاد می دونستن و تصمیم گرفتن امتحانت کنن و به من هم گفتن. اونا می خواستن ببینن از فرشاد استفاده می کنی یا نه... که نکردی.
    پوزخندی زد و ادامه داد:
    - تو واقعا از اون بدت میاد؟!
    اریکا چینی به بینی اش انداخت و گفت:
    - ازش بدم بیاد؟! اون منو می ترسوند و هنوزم که هنوزه وقتی می بینمش ازش می ترسم. دست خودم نیست!
    محمد در حالی که می خندید گفت:
    - فکر می کردم دیشب جواب همه ی سوال هات و گرفتی. نمی تونم دقیق بگم چندتا سوال ازم پرسیدی و چقدر بهت جواب دادم.
    اریکا بی توجه به کنایه ای که محمد به او می زد گفت:
    - چرا مهسا عوض این نقشه ی مسخره سعی نکرد اونو... آرین و کنار بزنه؟
    بردن اسم آرین کمی معذبش می کرد و احساس خوبی نداشت اما وقتی تغییری در چهره محمد ندید خیالش راحت شد و احساس خوبی پیدا کرد. محمد سرش را خم کرد و بی حوصله گفت:
    - مهسا به خون آرین تشنه س! خیلی سعی کرد اونو کنار بزنه اما این من بودم که نذاشتم.
    - همین من و متعجب می کنه! چرا تو از اون حمایت می کنی؟
    - چون اون پسر عموی منه.
    روی کلمه ی عمو تاکید کرد و نگاه جدی اش را به چشم های اریکا دوخت.
    - خیلی وقت ها با عمو هم مشکل داشتم اما در کل اون خیلی کمکم کرده. اونم با وجود اینکه از خیلی واقعیت ها خبر نداشت و نداره. درست مثل پدرم... خودت خوب می دونی چی می گم.
    اریکا سری تکان داد و لبخند زد:
    - راستی چند بار مهسا زنگ زد. دنبال تو می گشت وقتی فهمید اینجایی حسابی تعجب کرد. فکر کنم اصلا نمی تونسته حدس بزنه که تورو اینجا پیدا کنه.
    لبخند کجی زد و ادامه داد:
    - احتمالا اگه می دونست به خونه ی خودت میای حتما جلوتو می گرفت.
    محمد دست از خوردن کشید و جدی گفت:
    - آره حتما این کار و می کرد چون اونم نگران تو هستش.
    اریکا معترض گفت:
    - محمد دوباره شروع نکن! این چه نگرانی هست که نمی خواد من و تورو کنار هم ببینه؟ چطور قبلا حرف بچه رو پیش می کشید؟! آها آره گفته بودی برای کار بود.
    و زیر لب طوری که انگار با خود حرف می زند ادامه داد:
    - هَه مطمئنم اینم به خاطر من نیست.
    - چون اونم می دونه بودن تو کنار من برات خطرناکه اریکا! یادت که نرفته چه قول و قرای با هم گذاشتیم، هوم؟!
    اریکا لب برچید و با دلخوری به روی میز خیره شد:
    - نه.
    - خوبه.
    سرش را بالا گرفت و تقریبا نالید:
    - اما محمد من دوست ندارم به این زودی برم. همون موقع که به زور ازم قول گرفتی بهت گفتم یکم می مونم بعد می رم.
    سرش را خم کرد و قیافه ای مظلوم به خود گرفت:
    - خب؟!
    - یکم یعنی چقدر؟
    - خب، یه ماه...
    محمد محکم و جدی گفت:
    - نه.
    اریکا یک پایش را روی زمین کوبید:
    - سه هفته!
    کمی نگاهش نرم و ملایم شد، در حالی که به فکر فرو رفته بود به آرامی کفت:
    - باشه، اما سه هفته... نه! فقط دو هفته...
    - آخ...
    محمد در حالی که ادامه می داد صدایش را بالا برد:
    - بعد از دو هفته تو از کشور خارج می شی. آخه و اما و اگر هم نداره.
    اریکا با اخم به لب های فشرده ی محمد خیره شد و گفت:
    - خیلی خب... باشه، فقط دو هفته!
    ناگهان اخم هایش محو شد و با نگرانی افزود:
    - از کجا معلوم تو به قولت عمل کنی و بعد از اتمام کارت بیای پیش من؟!
    برق عجیبی در نگاه محمد دید اما خیلی سریع آن برق رو به خاموشی رفت. محمد لبخند غمگینی زد و گفت:
    - من به تو قول دادم.
    اریکا که هنوز دلشوره داشت و مطمئن نشده بود؛ نگاه ناباورش را به زیر دوخت:
    - می تونم باهات بیام سر کار؟
    - نه.
    - آخه چرا؟!
    - گفتم که نه اریکا...
    - تو می خوای دو هفته ی تمام من توی این خونه زندانی بشم؟! این خیلی بی انصافیه!
    محمد با ملایمت گفت:
    - من چنین حرفی نزدم.
    - اما اینجوری به نظر میاد!
    - تو هر جا که دلت بخواد می تونی بری اما باید با من هماهنگ کنی. البته... می دونی که کسای دیگه ای حواسشون به تو هست.
    اریکا لب هایش را روی هم فشرد و در حالی که لیوان را در دستانش می فشرد با تضرع گفت:
    - محافظ های مسخره!
    محمد لبخندی زد و دیگر چیزی نگفت. ایستاد و بوسه ی محکمی از روی سر اریکا برداشت:
    - ممنون، بهترین صبحونه ای بود که تا به حال خوردم... فسقلی.
    در حالی که می رفت ادامه داد:
    - باید به مهسا یه زنگ بزنم. امروز دیر به شرکت میرم.
    اریکا به پشت سر او خیره شده بود و با لذت نگاهش می کرد. با وجود کرختی که در بدن داشت از جا بلند شد و میز را جمع و جور کرد. وقتی کارش تمام شد کلاه ربدوشامبر را روی سرش انداخت. دست و پاهایش سرد شده بود و احساس لرز می کرد.
    از آشپزخانه که خارج شد محمد را عصبی و ناراحت دید. در حالی که تلفن همراهش را به گوشش چسبانده بود، این طرف و آن طرف می رفت و حرف می زد. زمانی که تلفنش تمام شد به عقب برگشت و نگاه خیره ی اریکا را متوجه ی خود دید. لبخندی زد و روبه روی او ایستاد. اریکا متوجه ی لبخند مصنوعی او شد، با نگرانی پرسید:
    - اتفاقی افتاده؟!
    هر دو دستش را روی شانه های اریکا گذاشت و پشت گردن او قفل کرد. گوشی هنوز در دستانش بود.
    - نه، چیزی نیست که باعث نگرانی تو بشه.
    - اما تو ناراحتی!
    - گفتم که... چیزی نیست.
    کمی سرش را نزدیک کرد و به آرامی گفت:
    - با یه گردش نصف روزه چطوری؟
    اریکا نیز لبخند مصنوعی تحویل او داد و کمی سرش را عقب کشید:
    - حرف و عوض می کنی.
    محمد جدی شد و اخم کرد. دست هایش را از روی شانه های اریکا برداشت. خواست چیزی بگوید که اریکا دستش را مقابل صورت خود گرفت و عطسه کرد. محمد لبخندی زد و نگاه طعنه آمیزی نثار چشم های خیس ِ او کرد:
    - گفتم که سرما می خوری!
    با سر به اتاق اشاره کرد و گفت:
    - برو لباس هات و عوض کن و یه چیز گرم تنت کن تا بیرون بریم. من فقط همین امروز وقت آزاد دارم.
    اریکا با دلخوری به میان حرفش پرید:
    - یعنی همه ی این دو هفته می ری سر کار؟! که چی بشه؟
    - اریکا... خودت قبول کردی. نه؟
    - آره اما این خیلی نامردیه و تو هم خیلی بدجنس و... عوضی هستی.
    این را گفت و در حالی که صدای خنده ی آرام محمد را می شنید به سمت اتاقشان رفت. روبه روی اتاق ایستاد و تازه یادش آمد تمام وسایلش هنوز در آن یکی اتاق است. محمد دست به سینه به حرکات او نگاه می کرد و لبخند روی لب داشت. بعد از مدتی به سمت ِ حمام رفت تا دوش بگیرد و آماده شود.
    * * * * *

    هر دو آماده از آپارتمان خارج شدند و به طرف ماشین حرکت کردند. محمد در حالی که یقه ی کتش را درست می کرد با اشاره به آسانسور گفت:
    - ماشین و نذاشتم توی پارکینگ، جلوی آپارتمان پارکش کردم. صدای حسن آقا هم دراومده بود.
    به ماشین نزدیک شده بودند که اریکا با شادمانی گفت:
    - من رانندگی می کنم.
    محمد در حالی که به سمت در راننده می رفت با پوزخند گفت:
    - مگه اینکه از جونم سیر شده باشم.
    اریکا که آن طرف ماشین ایستاده بود با دلخوری گفت:
    - اما من رانندگیم خوبه!
    محمد به طعنه گفت:
    - همه ی زنا همینو می گن!
    این را گفت و سوار شد. اریکا با دهانی باز از حیرت به محمد خیره شده بود و نمی دانست چه بگوید. سرش را خم کرد و با صدای بلندی پرسید:
    - منظورت از زنا چیه؟ کدوم زنا؟
    محمد خنده ای کرد و سری تکان داد:
    - خدایا... همتون حسود و شکاک هم هستین.
    اریکا دست به سینه ایستاد و در حالی که لب هایش را روی هم می فشرد با حرص گفت:
    - یا می ذاری من رانندگی کنم یا اصلا نمیام. خودت تنهایی برو با همون زنایی که مثل همن!
    محمد که کمی سرش را خم کرده بود تا بهتر بتواند اریکا را ببیند، باز هم سری به اطراف جنباند و لبخند زد. خیلی ناگهانی از ماشین پیاده شد و در حالی که با یک دستش سویچ را در هوا تکان می داد به آن طرف ماشین رفت. مقابل اریکا ایستاد و سویچ را به سمت او گرفت:
    - بفرمایید خانم بزرگ!
    اخم از چهره ی درخشان اریکا محو شد. خیلی تلاش می کرد لبخندش را پنهان کند. سویچ را از دست محمد گرفت و از کنارش گذشت تا به سمت دَر سمت راننده برود. مقابل در ایستاده بود که شنید محمد گفت:
    - این و بهت بگم که من زن ذلیل نیستم. بی خود دل خوش نکن و نخند!
    اریکا برگشت و به او که دست هایش را روی کاپوت ماشین تکیه داده بود و لبخند می زد، نگاه کرد. شانه ای بالا انداخت و با شیطنت گفت:
    - همه ی مردا همینو می گن!
    و در حالی که لبخند شیطنت آمیزش عمیق تر شده بود سوار شد. محمد سری تکان داد و در صندلی جای گرفت.
    تمام مدت چشم های تیزبین و باریک شده ی شخصی آن دو را از دور می پایید. حدس زدن رابطه ی اریکا و محمد با آن نگاه ها و لبخند ها دشوار نبود. آرین از خشمی که در وجودش شعله می کشید، مشتش را روی فرمان کوبید و دندان هایش را روی هم سابید. آمده بود تا با اریکا حرف بزند و اطلاعات بیشتری کسب کند. مطمئن بود اریکا چیزهایی را از او پنهان می کند برای همین با کلی نقشه و ترفند آمده بود تا زیر زبان اریکا را بکشد. اما وقتی رسید و آن دو را اینگونه سرخوش و شیفته دید تمام نقشه هایش نقش برآب شد.
    خنجر تیز حسادت سینه اش را شکافته بود و تحمل آن احساس تلخ و گزنده را نداشت. به این فکر می کرد که آیا هنوز احساسی نسبت به اریکا دارد؟ اگر احساسی در کار نیست چرا اینگونه از شادمانی آن دو ناراحت است؟
    * * * * *

    یک دستش را به دیوار کوتاه مقابلش تکیه داد و به خورشید در حال غروب خیره شد. منظره ی غمگینی بود اما در آن لحظه، در کنار محمد احساس خوبی داشت. احساسی که اجازه نمی داد متوجه ی بدترین ها باشد. بدترین هایی که همیشه در کمین انسان هاست! لبخندی زد، سرش را چرخاند و به محمد که با چشم هایی جستجوگر از بالای آن برج به شهر ِ تهران نگاه می کرد، خیره شد. در نیم رخ و نگاه مقتدر او می توانست هدفش را ببیند. از اینکه حالا هم به آن موضوع فکر می کند حال بدی پیدا کرد. محمد حق نداشت وقتی کنار هم هستند به انتقام فکر کند. اخمی به چهره نشاند و در حالی که به شهر غبار آلود تهران نگاه می کرد با ناراحتی گفت:
    - منو آوردی اینجا که آسمون آلوده ی تهران و نشونم بدی؟!
    چشم های باریک شده ی محمد بازتر شد و با مکثی طولانی به سمت اریکا چرخید. به اخم های درهم و لب های جمع شده ی او لبخند محوی زد. نگاهی به بستنی ها انداخت در حالی که هر دو را بر می داشت گفت:
    - هوای آلوده... آدمای آلوده...
    اریکا لبخند کجی زد و به سمت او برگشت:
    - اوهوم... و فکرای آلوده!
    در حالی این حرف را زد که با انگشت اشاره اش به سر خود اشاره می کرد. بستنی را به سمت اریکا گرفت و گفت:
    - بهت گفته بودم وقتی با من باشی چیز خوبی نصیبت نمیشه. آدما وقتی آدم نباشن، فکراشونم آدمونه نیست.
    اریکا که با لبخند بستنی را از دست محمد گرفته بود و می خواست قاشق اول را به دهانش بگذارد، با اخم دستش را پایین آورد و گفت:
    - نمی خوای این حرفای مسخره رو تموم کنی؟!
    محمد آب دهانش را به زور قورت داد و لبخندی زورکی نثار چهره ی درهم اریکا کرد.
    - بستنیت و بخور... آب شد.
    اریکا با حرص، در حالی که پره های بینی اش با هر نفس تندش باز و بسته می شد، قاشق را به دهان گذاشت و بستنی آب شده را به زور بلعید. بغض راه گلویش را گرفته بود و اجازه نمی داد نفس بکشد چه برسد به خوردن بستنی! نگاهش را از آسمان گرفت و از پشت پرده ی اشک به محمد خیره شد. بعد از یک شب به یادماندنی برای اینکه مهسا متوجه ی ورودشان نشود، به وسیله ی پله های اضطراری خود را به بالای برج رسانده بودند تا اوقات خوشی را بگذرانند. اما حالا حرف های تلخ و گزنده ی محمد تصویر های روشن ذهن اریکا را تیره و تار می کرد.
    - محمد...
    به سمت اریکا برگشت؛ با دیدن چشم های پر از اشکش اخم هایش درهم رفت و ظرف بستنی را روی لبه ی دیوار گذاشت. اما وقتی نگاهش به گوشه ی لب اریکا که بستنی ای شده بود افتاد، نتوانست لبخندش را پنهان کند. اریکا که تمام توجه او را نصیب خود می دید شروع کرد به حرف زدن:
    - محمد... من... من الان فقط... تورو دارم. فقط تویی که...
    با نزدیک شدن دست محمد به لبش حرفش را برید و کمی خود را عقب کشید. با انگشت شستش گوشه ی لب اریکا را پاک کرد و با انگشت دیگرش لب های او را نوازش داد. بستنی را از دست اریکا گرفت و کنار بستنی خود گذاشت. پشت اریکا قرار گرفت و او را در آغوش کشید. اریکا با گونه های سرخش کمی خود را جمع کرد اما اشتباه فکر می کرد زیرا محمد در حالی که تا کمر به سمت پایین خم شده بود اریکا را نیز به پایین کشید. می توانست خیابان و ماشین های در حال رفت و آمد را ببیند. به سرعت چشم هایش را بست و خواست خود را عقب بکشد.
    - چی کار می کنی؟
    اما زور محمد بیشتر بود و اجازه ی هیچ حرکتی به او نمی داد. لب هایش را به گوش اریکا نزدیک کرد و آرام گفت:
    - می خوام ببینی؛ باید این ارتفاع و ببینی؛ هر چند که اینم خیلی کمه...
    برای چند لحظه اریکا ترسید، از این فکر که شاید محمد دیوانه شده و می خواهد او را از بالای برج به پایین پرت کند وحشت کرد اما می دانست که محمد هرگز چنین کاری نمی کند. حداقل نه بعد از فاش شدن راز برق چشم های او؛ با تقلا کمی سرش را عقب کشید:
    - بس کن داره حالم بد می شه...
    - اگه من الان خودم و پرت کنم پایین، تو هم با من تا اون پایین میای. اگه من سقوط کنم، تو هم سقوط می کنی. می خوام این و ببینی و به خاطر بسپری. می خوام راهی که انتخاب کردی و از نزدیک ببینی.
    خیلی سریع ایستاد و اریکا را به طرف خود چرخاند. می دانست که دارد اشک می ریزد. صورت خیس او را در میان دست های خود گرفت، می خواست او را وادار کند تا به چشم هایش خیره شود:
    - به من نگاه کن... گفتم به من نگاه کن!
    بالاخره تسلیم قدرت او شد، اما نه قدرت دست هایش بلکه چیزی که در صدای او وجود داشت.
    - قصد ندارم ناراحتت کنم، باور کن که چنین قصدی ندارم. اریکا، من تورو با تمام وجودم می خوام اما همین وجودی که ازش حرف می زنم نمی خواد آب شدن تورو ببینه... نمی خواد و می خواد که انتقام بگیره چون اگه این کار و نکنه هیچ وقت آروم نمیشه... می فهمی؟! هر چقدر اینارو برات بگم روی تو هیچ تاثیری نداره و همین منو می ترسونه.
    اریکا در میان گریه لبخندی زد و بینی اش را بالا کشید، محمد که لبخند او را دید گوشه ی لب هایش را به بالا داد و با تبسمی زورکی ادامه داد:
    - و بهتره بدونی قصد لوس کردنت و هم ندارم، تو به اندازه ی کافی لوس هستی.
    این را گفت و خود را عقب کشید. اریکا با مشتش به شانه ی او ضربه ای زد اما می دانست که این فایده ای ندارد.
    - بهتره برگردی اریکا... من اینجا یه کارایی دارم، بعد زود میام.
    این را گفت به طرف در رفت اما هنوز چند قدمی برنداشته بود که صدای پر از بغض اریکا مانع از ادامه ی راهش شد.
    - محمد...
    کمی به سمتش چرخید، حالا اریکا می توانست نیم رخ جدی او را ببیند. لبخندی زد و ادامه داد:
    - تو همیشه به من حُقه می زنی. منو گول می زنی و با من مثل بچه ها رفتار می کنی.
    محمد کامل به سمت او چرخید و در حالی که هر دو دستش را داخل جیب های شلوارش می کرد خیلی جدی گفت:
    - ناراحت می شی؟ حالا دوست داری ازت معذرت خواهی کنم؟!
    - من همچین حرفی نزدم.
    - پس چی؟
    - مَ... من... من فقط می خوام بگم... اگه... اگه قراره به کسی حُقه بزنی...
    سرش را پایین انداخت، در این حالت قیافه اش بی نهایت مظلوم و خواستنی شده بود:
    - به مرگ حقه بزن...
    دوباره نگاهش را به محمد دوخت:
    - هیچ وقت نمیر... هیچ وقت نمیر محمد!
    با این حرف اریکا حال عجیبی به او دست داد. یک دستش را از جیبش درآورد و با حالتی نمایشی گوشه ی لب هایش را پاک کرد. اینطوری می خواست حالت غمگین چهره و لب های افتاده اش از نظر اریکا دور بماند. با لبخند اندوهگینی که به لب داشت به طرف اریکا رفت و دست هایش را پشت کمر باریک او قلاب کرد، در حالی که به چشم های خیس از اشک او خیره شده بود؛ زمزمه کرد:
    - تو همیشه همه ی نقشه های منو بهم می ریزی.
    اریکا یک دستش را بالا آورد و به بینی اش کشید؛ لبخندی زد و با صدای لرزانش گفت:
    - به خاطر اینکه دوست دارم با هم نقشه بکشیم.
    بیشتر به اریکا نزدیک شد و او را به سمت خود کشید؛ صورت هایشان با هم فاصله ی زیادی نداشت.
    - می دونی چقدر این حرف هات و دوست دارم؟
    اریکا در حالی که از رفتار محمد هم خجالت می کشید و هم خنده اش گرفته بود، سعی می کرد سرش را پایین بگیرد و نگاهش را از او بدزدد،در عین حال تلاش می کرد خود را عقب بکشد:
    - نه...
    با خنده اضافه کرد:
    - به خاطر اینکه اینارو تو باید به من بگی...
    نوچی کرد و ادامه داد:
    - محمد چرا هی میای تو دماغم!
    محمد با خنده ی بیشتری به صورت او نزدیک شد، تلاش می کرد چشم هایش را ببیند:
    - خجالت می کشی؟ واقعا خجالت می کشی؟! اریکا و خجالت!
    اریکا هر دو دستش را روی صورت محمد گذاشت و به سمت عقب هل داد؛ با خنده گفت:
    - من خجالت نمی کشم خنده م می گیره... آخه تو یه جوری نگام می کنی!
    محمد را به عقب هول داد و خواست به سمت در برود اما محمد دوباره او را از پشت در آغوش کشید و به سمت لبه ی بام چرخاند؛ درست مثل دفعه ی قبل با خنده کنار گوش ِ اریکا زمزمه کرد:
    - دوست داری چجوری نگاهت کنم؟
    - ولم کن دیوونه بذار برم... نکن محمد... دیوونه...
    روی لبه ی بام خم شد و تا آنجا که می توانست خندید. لب های محمد که به گوشش می خورد قلقلکش می داد. درست مثل دفعه ی قبل هر دو به سمت پایین خم شده بودند اما اینبار یک تفاوت داشت، هر دو می خندیدند و شاد بودند. وقتی نگاه محمد از آن بالا به ماشین های در حال عبور افتاد لب هایش جمع شد و اخم هایش درهم رفت. اریکا متوجه ی حال خراب محمد نبود و هنوز می خندید، صدای خنده هایش در سر محمد چرخ می خورد و می پیچید.
    * * * * *

    یک ساعتی از رفتن اریکا می گذشت. یک ساعت تمام بدون هیچ هدفی به در بسته اتاق کارش خیره شده بود و ثانیه های بی او را از نزدیک لمس می کرد. چه راحت کلید زمان را گم کرده بود و چه راحت تر از آن نقشه هایش نقش بر آب می شد. با باز شدن ناگهانی در اتاق تکان آرامی خورد و نگاهش را روی صورت جدی مهسا قفل کرد. با پرونده ای که در دست داشت به سمت میز محمد می آمد. پرونده را روی میز کوبید و لبخند کجی زد:
    - بچه داریت تموم شد... آقای رئیس؟!
    خیلی خشک و جدی به پرونده ای که مهسا روی میز کوبیده بود نگاه کرد و دوباره نگاهش را به چشم های پر از تمسخر او دوخت:
    - نه، تازه اولشه.
    مهسا که انتظار نداشت محمد با این قیافه ی خونسرد چنین جوابی بدهد، با حرص گفت:
    - داری حالم و بهم می زنی محمد! اصلا از دور و برت خبر داری؟ از رفتارهای مشکوک آرین خبر داری؟ از گندایی که دور و بری های سلطانی بزرگ دارن می زنن چی؟! از توکلی احمق و دختر دیوونه اش چی؟!
    محمد که تمام مدت با قیافه ای خونسرد و نگاهی جدی به مهسا خیره شده بود؛ لب هایش را ازهم باز کرد و جدی تر از قبل گفت:
    - تموم شد؟
    مهسا با گیجی سرش را کمی عقب کشید:
    - چی؟!
    - حرف هات و می گم... تموم شد؟!
    - محمد!
    - برو بیرون.
    نگاه ماتش را به چهره ی محمد دوخت، پوزخند صدا داری زد و در حالی که سری از روی تاسف تکان می داد گفت:
    - تو اون محمدی که من میشناختم نیستی!
    و به سمت در اتاق رفت. باز هم محمد تنها ماند و افکار پریشانش، افکاری که نمی توانست مانند گذشته به آن ها سروسامانی دهد.
    * * * * *

    تمام آن چند هفته مثل برق و باد گذشت. اریکا از اینکه مجبور بود مانند زندانی ها در خانه بماند، یا وقتی به پدرش سر می زند مدام تحت تعقیب باشد متنفر بود. هر چه به تاریخ پرواز نزدیک تر می شدند بیشتر از پیش درخود فرو می رفت. با وجود محافظه کاری گاهی وقت ها محمد غم را در چشم های او می دید و به گذشته ی خودش فکر می کرد. از اینکه روزی اریکا پشیمان شود و گذشته اش را پیش بکشد هراس داشت. برای او دوری از اریکا دشوارتر بود اما به خوبی می دانست که او باید برود.
    اما اریکا درک نمی کرد که چرا باید تحت نظر باشد و از کشور خارج شود. با این وجود سعی می کرد تمام آن دو هفته را در کنار محمد لذت ببرد و روزهای فراموش نشدنی ای بسازد. محمد کمتر کار می کرد و زودتر به خانه می آمد. تمام آن دو هفته برایشان تداعی ماه عسلی که هرگز نرفته بودند را داشت و حسابی از آن لذت می بردند.
    در یکی از روزها محمد خسته و عصبی در را باز کرد و داخل شد. همین که قدم اول را داخل آپارتمان گذاشت تمام سرو صورتش خیس از آب شد و پلک هایش را روی هم فشرد. صدای خنده ی شادمانه ی اریکا را می شنید. چشم هایش را باز کرد و نگاه خشمگینش را به او دوخت. اصلا نمی خواست چیزی بگوید یا عکس العمل شتاب زده ای نشان دهد تا اریکا را برنجاند. همانطور که دندان هایش را روی هم می سابید به حرف آمد و کلمات را شمرده ادا کرد:
    - داری چه غلطی می کنی؟ این دیگه چه مزخرفیه؟!
    اریکا خنده اش را قورت داد و صاف ایستاد. یک قدم به سمت عقب برداشت و شانه ای بالا انداخت. چند متری از هم دور بودند. دیگر خبری از خنده نبود اما صدایش هنوز موجی از خنده داشت:
    - خواستم خوش آمد گوییم یکنواخت نباشه و یه تنوعی توش بدم.
    دوباره شانه ای بالا انداخت و لبخند بانمکی زد:
    - همین!
    وقتی درهم رفتن چهره ی محمد را دید نتوانست خنده ی خود را کنترل کند و در میان خنده در حالی که یک دستش را روی قلبش گذاشته بود گفت:
    - نمی دونی وقتی دفعه ی پیش روت آب ریختم چه قیافه ی بامزه ای بهم زده بودی!
    سرش را بالا گرفت و با دهانی باز خندید. محمد ابروهایش را بالا داد و نگاهی خاص به اریکا کرد. خنده های کودکانه ی اریکا را دوست داشت. در حالی که خود را آماده کرده بود تا اریکا را بگیرد با لحنی مرموز گفت:
    - چطوره روی تو امتحان کنم تا ببینم چجوریه؟
    اریکا خواست چیزی بگوید که خیز محمد را دید و با یک جیغ پا به فرار گذاشت. لیوان از دستش روی فرش افتاد و نشکست. خود را به اتاق یک نفره رساند و خیلی سریع در را قفل کرد. دوباره شروع به خندیدن کرد. بد و بیراه های محمد باعث شدت خنده اش می شد، جوری که روی زمین ولو شد و دست روی دلش گذاشت. گاهی وقت ها این همه لذت و شادی برایش غیر قابل باور بود.
    برای اینکه بیشتر او را بچزاند ساعتی در اتاق ماند تا بالاخره صدای ِ محمد درآمد و خواست که در را باز کند. او که بیش از این طاقت ناراحتی محمد را نداشت، در را باز کرد و بیرون رفت، اما دست از اذیت و آزارهای ِ به قول محمد سادیسمی اش اش برنداشت.
    ورق برگشت و شب موقع ِ خواب این محمد بود که اریکا را دست می انداخت. در ِ اتاق ِ خوابشان را قفل کرد و او را به داخل راه نداد. حالا نوبت اریکا بود تا به در بکوبد و با ابراز خستگی از شیطنت های ِ دیوانه کننده اش، بخواهد تا در را باز کند و کنارش بخوابد. در آن شب ها خوابیدن بدون محمد برایش غیر ممکن بود. باید آغوش ِ گرم و امن او را با تمام وجود حس می کرد تا شاید بی توجه به عطر ِ نفس های ِ او خوابش ببرد. محمد هم که به این امر واقف بود، با بدجنسی ِ تمام نیم ساعتی او را معطل کرد و بی توجه به خواهش هایش در را باز نکرد. درست زمانی که اریکا پُر از بغض و ملالمت بی خیال شده بود، خیلی ناگهانی در باز شد و محمد او را به داخل ِ اتاق کشید. هر چند که اریکا ناز می کرد و می گفت که نمی خواهد پیش ِ او باشد، اما مانند ِ بچه ها با یک بوسه نرم شد و به خواهش ِ چشمان ِ مشتاق و بی قرار ِ محمد جواب ِ مثبت داد.

    در شرکت وضع ِ بدی وجود داشت و مهسا مدام به محمد تیکه می انداخت. خیلی دلش می خواست کاری کند تا دیگر صدای مهسا درنیاید.
    همه ی کارها جور شده بود. بعد از تحویل این محموله که مقدار زیادی هروئین بود، می توانستند شاغلام را از نزدیک ببینند. در همان ساختمان قدیمی و ظاهرا متروکه با هم ملاقات می کردند. گروه از قبل برنامه ریزی کرده بود تا آن ساختمان را روی سر افرادش خراب کند. برای محمد مهم نبود حتی اگر خودش در آن انفجار بمیرد و تکه تکه شود، فقط نابودی اعضای باند به خصوص شاغلام برایش اهمیت زیادی داشت.
    * * * * *

    گوشه ای از کاناپه کز کرده بود و به رفت و آمد محمد نگاه می کرد. نمی توانست نهایتی برای دلخوری اش پیدا کند. از دیدن چهره ی بی خیال او حرص می خورد و ناخن هایش را بر کف دستش فرو می کرد. بعد از گذشت ِ دوهفته و نیم، فردا شب پرواز داشت و محمد عین خیالش نبود که قرار است مدتی از هم دور باشند. بعد از آن رسیدن سخت اما مسرت بخش این جدایی مانند زهر، شیرینی عسل را از بین می برد. محمد که دیگر حوصله ی نگاه تلخ او را نداشت فنجان قهوه را محکم روی سنگ کوبید و به طرفش رفت. چند ثانیه ای دست به سینه روبه رویش ایستاد و به اخم و تخمش نگاه کرد. کنارش نشست که اریکا خیلی سریع از او فاصله گرفته و بیشتر به کاناپه چسبید. محمد روی شکم خم شد و هر دو دستش را بر روی زانوانش گذاشت و پیشانی اش را به آن ها تکیه داد. در همان حال با صدایی گرفته گفت:
    - نمی خوای بگی چی شده؟
    اریکا سعی کرد صدایش نلرزد:
    - خودت بهتر می دونی.
    - نه نمی دونم، می خوام که برام بگی چرا از دیروز تا حالا انقدر تلخ شدی؟
    اریکا پوزخندی زد و به طعنه گفت:
    - چیه؟ انقدر زود دلتو زدم! نه؟!
    محمد با عصبانیت به سمتش برگشت و صدایش را بالا برد:
    - قبل از اینکه اون دهن کوچولوت و باز و بسته کنی فکر کن! تو هم بدت نمیاد من و توی فشار بذاری و اذیت کنی نه؟!
    با قیافه ای آویزان کمی به محمد نزدیک شد، نگاه ِ ملتمسش را به او دوخت و کمی ناز چاشنی ِ صدایش کرد:
    - چی می شه من نرم... هان؟ محمد؟
    - اریکا این بحث قدیمی و مسخره س، دیروز هم بهت گفتم و هزار بار جوابت و دادم. حالا خودت می دونی که خیلی چیزا می شه و نباید بشه!
    اریکا محکم و قاطع گفت:
    - نه! من نمی دونم و هیچ جا نمی رم. اصلا برام فرقی نمی کنه بدونم یا ندونم. من- ن ِ- می- خوام- ب ِ- رم.
    - تو قول دادی.
    اریکا شانه ای بالا انداخت و با لحنی پرتوقع گفت:
    - خب اگه تو بخوای بمونم دیگه اون قول مهم نیست. محمد... من می ترسم! آخه چرا انقدر بدجنسی!
    - اما من می خوام که بری و روی قولی که به من دادی بمونی. تا وقتی اینجا نیستی هیچ چیزی برای ترس وجود نداره.
    به چشم های جدی محمد خیره شد. مطمئنا تا آخر، سر حرفش می ماند. ایستاد و با قدم هایی بلند و عصبانی به سمت اتاق رفت. محمد با لبخندی غمگین به شلوارک جین و بامزه ی اریکا خیره شده بود. اریکا جلوی در ایستاد، مشت های گره کرده اش را با تمام توان می فشرد. بعد از مکثی نسبتا طولانی داخل شد و در را محکم به هم کوبید.
    می دانست اریکا باز در جلد همان دختر بچه رفته است و یک قهر طولانی پیش رو دارند. شاید اینطور بهتر بود و خداحافظی برایشان راحت تر می شد.
    موقع خواب اریکا گوشه ای از تخت خوابید؛ در حالی که پشتش را به محمد کرده بود وانمود می کرد وجود او برایش اهمیتی ندارد. محمد نیز دست هایش را زیر سر گذاشته و به سقف اتاق نگاه می کرد. دلش نمی خواست به اریکا نگاه کند. زیرا مطمئن بود او در حال گریه کردن یا بد و بیراه گفتن است. طاقت دیدن شانه های لرزان او را نداشت. بعد از مدتی وقتی مطمئن شد که اریکا خودش را به خواب زده، دست پیش برد و موهای پریشان او را نوازش کرد. بالاخره طاقت نیاورد و او را از پشت در آغوش کشید. تازه فهمید بدون اینکه خود بداند بیشتر از اریکا به آغوش ِ کوچک ِ او عادت کرده!
    * * * * *

    از اتاق بیرون آمد و کیفش را روی شانه جا به جا کرد. بوی سیگار تمام خانه را پر کرده بود. با عصبانیت به سمت محمد که بر سنگ تکیه زده بود رفت و روبه رویش ایستاد. سیگار را از میان انگشت های او بیرون کشیدن و از همان جا به داخل سینک ظرفشویی پرت کرد.
    - قرار گذاشته بودیم توی خونه سیگار نکشی!
    منتظر ماند تا عکس العمل محمد را ببیند. او برای لحظه ای رویش را از اریکا گرفت و به دیوار خیره شد، سپس با لب هایی بهم فشرده به سمت اریکا برگشت و لبخند زد:
    - بهتره بریم.
    - قرار بود که یه سری هم به خونه ی حامد خان بزنیم و من با مهرسا خداحافظی کنم.
    - وقت نمیشه.
    - اما اونا منتظرن!
    - گفتم که، وقت کم میاریم. خودم بعدا براشون توضیح می دم.
    و با خونسردی در حالی که چمدان اریکا را در دست گرفته بود به سمت در رفت. اریکا نمی توانست حدی برای عصبانیتش تعیین کند. تمام طول روز سعی کرده بود کاری کند تا محمد عصبانی شود و صدایش در بیاید. اما محمد در برابر هر حرکت او چیزی جز خونسردی از خود بروز نمی داد. حتی در خانه ی پدری اریکا که برای خداحافظی رفته بودند تمام مدت در سکوت به کنایه های او گوش می کرد و لبخند می زد. به یاد پدرش افتاد؛ خداحافظی با او خیلی راحت و سریع انجام شد. صدای محمد او را از فکر و خیال بیرون کشید:
    - نمی خوای بیای؟!
    مقابل در ایستاده بود و مانند طلبکارها سوال می کرد. اریکا با صدای گرفته اش پاسخ داد:
    - چرا... الان میام.
    محمد از اتاق بیرون رفت و اریکا در حالی که نفس پر صدایی می کشید زیر لب گفت:
    - این دیگه چه جور خداحافظی ِعاشقانه ایه!
    پایش را با حرص روی زمین کوبید و بعد از کمی مکث به سمت در رفت.
    هوا تاریک بود. اریکا از پنجره به بیرون خیره شده بود و چیزی نمی گفت. محمد هم تلاشی برای شکستن آن سکوت عذاب آور نمی کرد. این سکوت تا وقتی که هر دو روی صندلی های سالن انتظار نشسته بودند ادامه داشت. اریکا وقتی محمد را در حالتی دید که دست هایش را بر روی زانوانش تکیه داده و سرش را بر روی دست های ِ درهم قفل کرده اش گذاشته، نتوانست چیزی نگوید. خصوصا زمانی که عضلات منقبض شده ی فک و اخم های در هم او را دید با تمام وجود احساس ناراحتی کرد. مانند او کمی خم شد و با صدای نگرانی پرسید:
    - چیزی شده؟!
    محمد در همان حال کمی سرش را چرخاند و نگاه خسته و قرمزش را به اریکا دوخت:
    - نه.
    گرفتگی صدایش نشان از حال خرابش داشت.
    - حالت خوبه؟
    محمد لبخند زد:
    - نه.
    چشم های اریکا از نگرانی باریک شد:
    - نه؟ چرا؟
    محمد لب هایش را روی هم فشرد اما انگار طاقت نیاورد و بالاخره به حرف آمد:
    - چون تو داری میری.
    کم کم چشم های اندوهگین اریکا پر از اشک شد و با بغض گفت:
    - اگه تو بخوای نمیرم.
    - مسئله خواستن و نخواستن من نیست، باید بری.
    اریکا با عصبانیت سرش را به سمت مخالف چرخاند تا محمد اشک هایش را نبیند. با حرص زیر لب تکرار کرد:
    - باید باید باید... مسخره!
    با صدای بلندگو که شماره ی پرواز اریکا را می خواند محمد از جا بلند شد و چمدان را در دست گرفت.
    - بلند شو...
    اریکا با بی حالی از جا برخاست و هر دو به راه افتادند. چند متر مانده به در ورودی ایستاد و چمدان را کناری گذاشت. اریکا نیز ایستاد و با تعجب به او نگاه کرد. فقط 10 دقیقه به وقت پرواز مانده بود. محمد بعد از کمی این پا و آن پا کردن در حالی که مشخص بود خیلی سعی می کند ناراحتی و عصبانیتش را پشت آن لبخند مصنوعی پنهان کند؛ گفت:
    - من دیگه باید برم. بهتره... همینجا خداحافظی کنیم.
    چشم هایش را به نگاه گریزان محمد دوخت:
    - باشه...
    و در حالی که سر سنگینش را بالا و پایین می کرد خیلی جدی ادامه داد:
    - خداحافظ.
    حتی در این لحظه هم نمی خواست دست از غرورش بردارد. چمدان را به سمت خود کشید و در حالی که پشتش را به محمد کرده بود و اشک می ریخت، یک قدم برداشت اما محمد بازویش را گرفت و او را به سمت خود کشید. اریکا که غافلگیر شده بود چمدان را رها کرد و کیفش روی زمین افتاد. محمد اریکا را با تمام وجود در آغوش فشرد. لب هایش را نزدیک گوش اریکا گذاشت و به آرامی گفت:
    - مواظب خودت باش فسقلی... یادت باشه... اگه یه تار مو از سرت کم بشه می کشمت!... اونجا منتظر باش تا خانم بارتا بیاد دنبالت، خب؟!
    خانم بارتا یکی از دوستان صمیمی مهسا بود. اریکا چشم هایش را روی شانه ی مردانه ی محمد فشرد و با بغض نالید:
    - خیلی بدجنسی محمد!
    محمد خنده ای تلخ سر داد و او را از خود جدا کرد.
    - نه بدتر از تو...
    صورتش را مقابل صورت اریکا گرفت و به لب هایش خیره شد. این لب ها را خیلی دوست داشت. یک دستش را بالا آورد و در حالی که اشک های اریکا را پاک می کرد نجوا کرد:
    - دلم برای لقبی که به من دادی تنگ می شه.
    اریکا بینی اش را بالا کشید و با حرص گفت:
    - آره چون خودتم می دونی خیلی عوضی هستی.
    محمد خنده ی دیگری سرد داد و پیشانی اریکا را بوسید. خیلی زود از اریکا جدا شد و در حالی که چشم هایش را از او می دزدید به سمت مخالف رفت. اریکا با گریه به رفتن او خیره شد. می خواست به او بگوید که چقدر دوستش دارد. می خواست به او بگوید که همه ی وجودش را می پرستد.
    - خانم عجله کنید!
    به سمت آن مرد برگشت. باید عجله می کرد. کسی دیگری نمانده بود. اشک هایش را پاک کرد و به سمت مرد رفت. روبه رویش ایستاد و به زمین خیره شد. «باید بلیط و نشون بدی و بری اریکا، بی خیال فکرهای مزخرف!»
    - خانم...
    مرد دستش را جلو آورده بود،اریکا با وحشت به دست های او نگاه کرد؛ نمی توانست هیچ حرکتی بکند. انگار که مرد متوجه ی ترس و وحشت اریکا شده بود، چون خیلی سریع پرسید:
    - حالتون خوبه؟!
    اریکا دوباره به او نگاه کرد. بعد از مکثی طولانی به حرف آمد:
    - آ...آره!
    به همان جهتی که محمد رفته بود خیره شد. چشم هایش برقی زد و زیر لب گفت:
    - من باید برم!
    - بله؟!
    به سمت مرد برگشت:
    - من... من نمی تونم... باید... برگردم.
    و به سرعت در حالی که چمدان را روی زمین می کشید و کیفش را پشت سرش انداخته بود به سمت در خروجی سالن قدم برداشت. از سالن بیرون آمد و به آدم هایی که در حال ورود و خروج بودن خیره شد. کمی جلوتر رفت و به ردیف ماشین ها نگاه کرد.
    - رفته!
    با ناراحتی نگاه دیگری به اطراف کرد؛ خبری از محمد نبود.
    * * * * *

    آرین تا فرودگاه ماشین محمد را تعقیب کرد. در میان راه متوجه ی مسیر آن ها شد اما نمی توانست باور کند که اریکا دارد برای همیشه می رود. وقتی هر دو به سالن رفتند آرین با ناامیدی تمام سرش را روی فرمان گذاشت و از ترس اشک ریخت. تمام نقشه هایش نقش بر آب شده بود و حالا می دانست که باید به آن ها جواب پس بدهد. درست حدس زده بود همان موقع تلفن همراهش زنگ خورد. با آستین کاپشن بینی اش را پاک کرد و دکمه ی سبز را فشرد:
    - بله... باور کنید من نمی دونستم که قراره از کشور خارج بشن این و خود شما باید بهتر می... دونستید... آره... قرار بود که بیان خونه ی ما قرار بود اریکا تنها بیاد و مهرسا رو ببینه خود خواهرم اینطوری به من گفت... آخه برای شما چه فرقی می کنه؟!
    صدای داد و بیداد پشت گوشی آن قدر بلند بود که مجبور شد گوشی را از گوشش دور کند. تماس را قطع کرد و نگاه خشمگینش را به در ورودی سالن دوخت. همان موقع اریکا را دید که بیرون آمد. با تعجب به اریکا که اطراف را می کاوید خیره شد. متوجه شد که او به دنبال محمد می گردد. با شادی دست به کار شد و شماره گرفت. بعد از گزارش کار و گرفتن دستورات بدون اینکه زمان را از دست بدهد ماشین را روشن کرد و به راه افتاد. از دور اریکا را زیر نظر داشت که سوار تاکسی شد و ماشین به راه افتاد. به آرامی تاکسی را تعقیب کرد. متوجه ی ون سبز رنگی که در تعقیب ماشین بود شد و به آن ها علامت داد. تلفن همراهش زنگ خورد و دستورات جدیدی گرفت. زمانی که داخل خیابان خلوت و خالی از رفت و آمد قرار گرفتند، ون از پشت به تاکسی علامت داد و چندبار چراغ را روشن و خاموش کرد.
    اریکا در ماشین نشسته بود و سعی می کرد با محمد تماس بگیرد. راننده که مرد سن و سال داری بود زیر لب غر می زد و چیزی می گفت:
    - معلوم نیست چه مرگشه! خانم شما این ماشین و میشناسی؟
    - بله؟ کدوم ماشین؟
    - همین یارو ونِ که هی چراغ میندازه!
    - نه...
    - خیلی خب...
    و زیر لب ادامه داد:
    - واس ِ من چراغ میندازی و چشمک می زنی؟! مردک دیوانه...
    داشت از آینه به ماشین پشت سری نگاه می کرد. اریکا شانه ای بالا انداخت و مشغول به کار شد.
    تاکسی را نگه داشت و خواست پیاد ه شود. اریکا مضطرب چرخید و به بیرون نگاه کرد و دوباره به طرف راننده برگشت:
    - چرا نگه داشتید آقا؟
    راننده دستی را کشید و در حالی که از ماشین پیاده می شد گفت:
    - ببخشید دخترم بذار ببینم این یارو چه مرگشه... از موقعی که اومد پشت من یه بند داره چراغ میندازه... کار شومارم راه میندازم...
    پیاده شد و در را بست.
    - اوهووو چه خبرته؟!
    اریکا دلشوره داشت و دلیلش را نمی دانست. با صدای فریادی که از پشت شنید چرخید و به عقب برگشت. هوا تاریک بود و نمی توانست چیزی ببیند. صدای آشنایی بلند و مضطرب فریاد زد:
    - این چه کاری بود؟!
    صدا برایش آشنا بود اما یادش نمی آمد این صدا برای کیست. چون داخل ماشین نشسته بود صداها واضح به گوش نمی رسید اما متوجه ی حرف زدن چند نفر با هم شد. با وحشت در را باز کرد و پیاده شد:
    - آقا...
    هنوز دو قدمی برنداشته بود که ماشین رو به رویش روشن شد و نور در چشمانش افتاد. سریع عکس العمل نشان داد و دستش را بالا آورد و چشم هایش را بست.
    خواست چیزی بگوید که پارچه ای مقابل دهانش قرار گرفت. برای جیغ کشیدن دیر بود و صدایش درون همان پارچه خفه شد. با هر دو دستش به بازوی قوی ای که از پشت او را می کشید چنگ زد. پارچه بوی بد و گیج کننده ای داشت. سعی کرد نفسش را حبس کند. در کِشمکش بود تا خود را از دستان قوی آن مرد غول پیکر رها کند که باز هم همان صدای آشنا آمد:
    - هی هی هی آخه چی کار می کنی؟! قرار ما این نبود لعنتی!
    - تو یکی خفه...
    - آی...
    کم کم چشم های اریکا روی هم افتاد. در سرش چیزی چرخ می خورد و احساس سنگینی می کرد. دیگر پاهایش را حس نمی کرد برای همین نمی توانست آن ها را در هوا تکان دهد و لگد بپراند. قبل از اینکه به طور کامل بیهوش شود دارنده ی صدا را شناخت. مطمئن بود که آن صدا برای آرین است.
    اریکا را داخل ون گذاشتند. آرین با دهانی پر از خون به مرد راننده که روی زمین ولو شده بود و به نظر مرده می رسید خیره شد. با وحشت زمزمه کرد:
    - او... اون... مرده؟!!
    - نه، فقط بیهوش شده. اگه می خوای به سرنوشت اون دچار نشی زودتر گورت و گم کن و از اینجا برو.
    با دست خون روی چانه اش را پاک کرد و در حالی که عقب عقب می رفت گفت:
    - با... با اریکا چی کار می کنین؟
    با حرکت مرد دستانش را به حالت تسلیم بالا آورد و با عجله به سمت ماشین خود رفت. آن مرد هم سوار ون شد. با چهره ای وحشت زده و لب هایی لرزان به دور شدن ون خیره شده بود و نمی دانست چه باید کند؟ فقط می دانست که گند زده و همه چیز را خراب کرده. چه خیالی داشت و عوضش چه اتفاق وحشتناکی افتاد.
    * * * * *

    - چطوری یه همچین چیزی ممکنه؟!
    مهسا در حالی که دست هایش را عصبی به این سو و آن سو تکان می داد صدایش را بالا برد:
    - منم نمی دونم محمد... راستش خودمم درگیرم. باید یکی و بفرستیم تحقیق...
    - تحقیق از چی؟! اونا الان به ما شک کردن.
    انگشت اشاره اش را به سمت مهسا نشانه گرفت و با خشم ادامه داد:
    - این اتفاق لعنتی دیروز افتاده و تو الان داری به من می گی؟!
    - من فقط می خواستم تو هر چه زودتر اریکا رو از کشور خارج کنی چون خودت می دونی که...
    محمد صدایش را بالا برد و به میان حرف او پرید:
    - نه... نه من هیچی نمی دونم!
    فرشاد دخالت کرد و با خونسردی گفت:
    - بیاید از اول مرور کنیم. من این احتمال و می دم که اونا جاسوس دارن یا حداقل کسایی و اجیر کردن.
    مهسا بدون گرفتن نفس و فاصله انداختن بین کلمات، تند و پشت سر هم گفت:
    - احمق نشو فرشاد! اونا نمیان یه نفر و اجیر کنن یا یه جاسوس آشغال بفرستن تا خودشون و خراب کنن و نیمی از افرادشون گیر پلیس بیفته و اون همه جنس...
    دستی به پیشانی اش کشید و نفس مضطربانه اش را بیرون فرستاد:
    - خدای من! فقط کافیه یکیشون مُقر بیاد کار ما هم...
    حتی نمی خواست جمله اش را کامل کند. آخرین محموله ای که با همکاری هر دو گروه تجارت می شد توسط پلیس متوقف شده و بعد از گشت و بازرسی زیاد و پیدا کردن جنس ها درگیری شدیدی بین افراد شاغلام و پلیس صورت گرفته بود. افراد شاغلام مغلوب نفرات زیاد پلیس شده و خیلی ها جان خود را از دست داده بودند. باند این افتضاح را از چشم محمد و گروهش می دید. صدای زنگ دار نماینده ی غلام هنوز در گوش مهسا می پیچید:
    - ما می دونیم که همش زیر سر خودتون بوده. حالا ما همه چی و می دونیم. همه چی...
    - مهسا!
    از فکر و خیال بیرون آمد و به فرشاد خیره شد که با نگرانی نگاهش می کرد.
    - حالت خوبه؟
    سری تکان داد و گیج گفت:
    - آ... آره! خوبم.
    - حواست کجاست.
    - چی می گفتی؟
    - داشتم از آرین برای محمد حرف می زدم. من الان چند وقته که اونو ندیدم. چون...
    مهسا به میان حرف فرشاد پرید و انگار که چیزی را کشف کرده باشد فریاد زد:
    - آره... آره آرین! کار خود آشغالشه!
    به سمت محمد چرخید و به خروش آمد:
    - من مطمئنم این دسته گل پسر عموی احمق تو ِ! هزار بار بهت گفتم باید سر این احمق و زیر آب کنیم... اما تو اصلا...
    فرشاد مداخله کرد و روبه روی مهسا قرار گرفت:
    - مهسا؟! الان وقت این حرفا نیست.
    با این حرف فرشاد کمی آرام شد اما هر چه که می کرد نمی توانست خونسردی خود را حفظ کند. برای اولین بار احساس می کرد که نمی تواند خونسرد باشد. به محمد نگاه کرد که تمام مدت خم شده و دست هایش را روی میز گذاشته بود. موهای تقریبا بلندش توی صورتش ریخته بود و این باعث می شد نیمی از صورتش مشخص نباشد. لرزش دست های محمد باعث شد در قالب همان زن تودار و خونسرد فرو رود. با شنیدن صدای فرشاد دوباره به او نگاه کرد:
    - پس این یعنی آرین چند نفر و اجیر کرده و یه آدمایی واسه ی خودش داره. آخه چطور ممکنه؟! من رفتار مشکوکی به جز کناره گیری ازش ندیدم!
    مهسا به آرامی چانه اش را بالا گرفت و پوزخندی تحویل چهره ی خونسرد فرشاد داد:
    - من واقعا در تعجبم فرشاد! تو چرا نباید به عنوان یه مشاور لعنتی یه همچین چیزی و بدونی؟!
    چشم های فرشاد از تعجب گرد شد:
    - حالا دیگه نوبت منه که بازخواست بشم خانم؟ نکنه به منم شک داری!
    نگاهش را از فرشاد دزدید و سعی کرد لحن شکاکش را تغییر دهد:
    - من فقط دارم می گم...
    - تو فقط داری می گی من همه چیز و می دونستم، آره؟!
    با لحنی سرزنش بار ادامه داد:
    - من هیچی نمی دونم، چون چیزی برای شک و دونستن وجود نداشت.
    بازدم عصبی اش را بیرون فرستاد تا کمی آرام شود:
    - حالا اجازه بده ادامه ی حرفم و بگم.
    مهسا که قانع نشده بود چشم هایش را باریک کرد و گفت:
    - بله بله، بفرمایید استاد!
    فرشاد اخم کرد و ادامه داد:
    - بالاخره آرین یه چیزایی بو برده و لو داده. بعدشم پای پلیس و وسط کشیده...
    مهسا در حالی که به گوشه ای از اتاق خیره شده بود جمله ی فرشاد را کامل کرد:
    - و بعد یه جوری به افراد غلام رسونده که همش کار ماست!
    چشم های باریک شده اش را از فرشاد به محمد دوخت و ادامه داد:
    - فقط کم مونده بود بهم بگن که ما پلیسیم! دیروز هر چی از دهنش دراومد به من گفت.
    پوزخندی زد و ادامه داد:
    - حرف از یه انتقام سخت زد!
    بعد از کمی مکث، از محمد که به مناظر بیرون خیره شده و در حال سیگار کشیدن بود؛ پرسید:
    - تو نمی خوای چیزی بگی؟
    وقتی محمد جوابی نداد با بدجنسی اضافه کرد:
    - به نظر خودم بهتره چندنفر و مامور کنیم تا از آرین حرف بکشن. مطمئن باش با سیلی اول کل ماجرار...
    محمد سیگارش را روی زمین انداخت و با حرص زیر پا له کرد، در همان حال حرف مهسا را برید و شمرده گفت:
    - ما نمی تونیم به آرین آسیبی برسونیم.
    چشم هایش را باریک کرد و ادامه داد:
    - مثل اینکه باید بازم تکرار کنم. اون هر غلطی که کرده باشه پسر عمو و هم خون منه. حتی اگه اینارو نادیده بگیریم اون پسر ِ عمو حامد ِ، مردی که خیلی به ما کمک کرد خصوصا توی سال های اول و در مراحل اداری که مثل خر توی گل گیر کرده بودیم کلی پارتی برامون جور کرد. حتی قبل از اینکه تو برای همیشه برگردی. اینارو که یادت نرفته؟
    - نه اینارو یادم نرفته، اما عمو جان تو به همون اندازه هم به گل پسرش کمک کرد. حتی بیشتر!
    محمد در حالی که هر دو دستش را داخل جیب شلوارش کرده بود شانه ای بالا انداخت و بی حوصله گفت:
    - خُب، اون پسرشه.
    مهسا که دیگر طاقتش طاق شده بود از میان دندان های بهم فشرده اش با حرص گفت:
    - آره پسر اونه، نه پسر تو!
    دستش را در هوا چرخاند و اضافه کرد:
    - تو همش یه جوری رفتار می کنی که انگار پسر تو هم هست. همیشه هر کسی که چند سال ازت کوچیک تر بود مثل یه پدر باهاش رفتار کردی. درست مثل آرین و اریکا... اما جناب پدربزرگ، تو 31 سال بیشتر نداری. هَه واقعا شانس آوردم که ازت بزرگترم!
    فرشاد که میان هر دو ایستاده بود دست هایش را بالا آورد و سعی کرد کمی جو پیش آمده را تغییر دهد:
    - آآآآآ... بچه ها! فکر نمی کنم این بحث ها نتیجه ای داشته باشه. فقط وقت تلف کردنه. من خودم سعی می کنم با آرین حرف بزنم.
    - اگه قرار بود باهاش حرف بزنی باید خیلی وقت پیش این کار و می کردی.
    - خودت دیدی که نتونستم. اصلا گیرش نمیاوردم.
    مهسا شانه ای بالا انداخت و بی تفاوت گفت:
    - بهت هشدار داده بودم که بیرون از شرکت هم باید براش بپا بذاری. اصلا از کجا معلوم که راست بگی؟
    - مهسا!
    - چیه از گفتن...
    محمد اجازه ی ادامه به مهسا نداد و روبه هر دو گفت:
    - تمومش کنید. با هردوتونم! با متهم کردن همدیگه فقط وضع و بدتر می کنیم.
    به فرشاد خیره شد و ادامه داد:
    - فرشاد بهتره که تو زیر پوستی از زبون آرین حرف بکشی. یه چند نفر هم مامور کن تا توی اداره ی پلیس حواسشون به حرف هایی رد و بدل می کنن باشه و ریز حرفای اونایی که گیر افتادن هم دربیاره. خودم و پدرم توی اداره ی پلیس آشنا زیاد داریم. یه چند نفر دیگه هم باید حواسشون به اون ساختمون و باند لعنتی باشه. سعی کن با جاسوس هامون تماس برقرار کنی خیلی وقته اطلاعاتی رد و بدل نشده. نمی خوام افراد غلام بهمون یه دستی بزنن. احتمال داره اینا همش نقشه ی خودشون باشه... باید احتیاط کرد. در کنار شراکتی که می کنیم ما رقیب اون ها هم محسوب می شیم. مهسا... تو هم از اریکا و اون دوستت خبر بگیر. بعدش بهتره یه پاکسازی کلی از اطلاعات و انبار شرکت بکنید، برای سفر هم آماده باشید. اگه اوضاع خیلی بیخ پیدا کرد به هیچ وجه نباید معطل چیزی بشیم. راستی، مطمئنید که توکلی و دخترش از کشور خارج شدن؟
    - آره... ترسوهای احمق مثل سگ فرار کردن.
    - خیلی خب، بهتره به کارایی که گفتم رسیدگی کنید.
    هر دو سری به نشانه ی اطاعت تکان دادند و از اتاق بیرون رفتند، و محمد را با احساسی از دلشوره و اضراب تنها گذاشتند. قلبش با بی قراری به در و دیوار سینه اش می کوبید و نمی دانست این احساس لعنتی برای چیست.
    * * * * *
    سرما را روی گونه ی سمت چپ و در نیمی از بدن ِ خودش احساس کرد. کف دستانش روی زمین بود و همه ی بدنش به طور وحشتناکی تیر می کشید. چشم هایش را آرام آرام باز کرد و نفس حبس شده اش را بیرون فرستاد. جز زمین و آن دیوار سیاه چیزی ندید. گونه اش را از زمین که کمی نم داشت جدا کرد و سرش را بالا گرفت. نگاهی به مقابلش کرد؛ دیواری بلند و تیره و زمینی به رنگ سیاه! مطمئن بود که در یک اتاق است اما در این اتاق تیره و تاریک و سرد چه می کند؟ خواست سرش را بچرخاند که با تیر کشیدن گردنش ناله ای کرد و دوباره گونه اش را روی زمین گذاشت. درد کم کم در بدنش یخ زده اش می پیچید و هر لحظه بر سرعت نفس کشیدنش افزوده می شد. با هر نفسش گرد و غبارهای روی زمین بلند می شد و در شیار نوری که از زیر دَر به داخل آمده بود به پرواز در می آمد. لب هایش از بغض و وحشت می لرزید و دندان هایش از سرما بهم می خورد. بالاخره به خود تکانی داد و تمام توانش را جمع کرد. کف دستانش را روی زمین فشرد جوری که انگشتانش روی هوا ماند. با زوری که زد توانست نیمی از بدنش را از زمین سرد و کثیف جدا کند. روی زمین نشست درست روبه روی در اتاق، پاهایش را دراز کرد. با وحشت نگاهی به اطراف کرد و تنها توانست بگوید:
    - مَ... مَ... من کجام؟! کجام؟!
    از ترس به سکسکه افتاده بود. مدام از خود سوال می کرد که کجاست و آنجا چه می کند؟ اما جوابی برایش نداشت. کم کم صدایش بالا رفته و اشک هایش سرازیر شد. با به یاد آوردن اتفاقی که افتاده بود چشم های گشاد شده اش را به در اتاق دوخت:
    - خدایا!
    صدای نفس های تند و پشت سر همش بلند شد:
    - کُ... کمک! ک... ک... کمک... کمک...
    با هر کلمه صدایش بیشتر اوج می گرفت. هق هق گریه هایش کلمات را می برید و نمی گذاشت آنها را واضح بیان کند. همانطور که روی زمین نشسته و پاهایش را دراز کرده بود، با دست هایش کمی خود را عقب کشید تا به دیوار برسد. هنوز کمی جا به جا نشده بود که صدای قدم هایی را شنید. نمی دانست خوشحال باشد یا از غصه بمیرد. منتظر ماند تا صاحب صدا را ببیند. در که باز شد نور شدیدی داخل چشمانش افتاد و مجبور شد یک دستش را بالا بیاورد. خواست با صدای لرزان و گرفته اش کمک بخواهد که صدای گفتگوی دو مرد مانع از این کار شد. حتی جرأت نکرد دستش را پایین بیاورد، پشت دستشش را به صورتش فشرد و بی صدا اشک ریخت. لب هایش می لرزید و کنترلی روی آن ها نداشت. خود را بیشتر به دیوار فشرد چون صدای نزدیک شدن قدم های آن ها را می شنید. دوست داشت روی پاهایش بایستد و از خود دفاع کند اما تمام اعضای بدنش به خصوص پاهایش سِر شده بود.
    - بلندش کن...
    صدای یکی از آن دو مرد بود. مرد دیگر خم شد و بازوهای اریکا را به چنگ گرفت. اریکا با تمام وجود جیغ کشید و سعی کرد خود را از چنگال قوی آن مرد رها کند اما فایده ای نداشت.
    - ولم کن کثافت! به من دست نزن... ولم کن...
    مردی که بازوهایش را گرفته بود؛ او را به زور روی صندلی چوبی نشاند و مرد دیگر با طناب اریکا را به صندلی بست. آنقدر وحشت زده بود که تمام مدت می لرزید و حتی نمی توانست گریه کند. بعد از اینکه کارشان تمام شد مردی که نزدیک ایستاده بود موهای بلند و پریشان اریکا را به چنگ گرفت و به سمت خود کشید، در حالی که چیزی در دهان می جوید خنده ی کریهی کرد و صورتش را به صورت خیس از اشک اریکا نزدیک کرد؛ اریکا با انزجار و وحشت کمی خود را عقب کشید.
    - هر چقدر دلت می خواد جیغ و داد کن... آدمای این بیابون و نمی دونم... شاید سوسکا و موشای اینجا کمکت کنن...
    اریکا سعی کرد سرش را عقب بکشد اما این باعث می شد ریشه ی موهای سرش بیشتر کشیده شود؛ مرد در حالی که می خندید به سمت مرد پشت سری برگشت که با لبخندی کج به اریکا نگاه می کرد:
    - می بینی یاسر؟! طرف حق داشت قایمش کنه.
    این را گفت و در حالی که به بدن لرزان اریکا نگاه می کرد قاه قاه خندید. اریکا تا آنجا که می توانست پلک ها و دندان هایش را روی هم فشرد و سعی کرد دیگر گریه نکند. با خود می گفت که نباید مقابل این خوک های کثیف اشک بریزد و ناله کند اما واقعا نمی توانست جلوی اشک های ناتوانی اش را بگیرد. صدای قدم هایی باعث شد تا مرد موهای اریکا را رها کند، هر دو مرد به سمت در چرخیدند. اریکا در حالی که هق هق می کرد نگاه ترسانش را به آن سمت دوخت و مرد جوان دیگری را دید. مرد جوان در حالی که اَخم غلیظی به چهره داشت به حرف آمد:
    - بالا منتظرتونن.
    - واسه چی؟ مگه قرار نبود اول حرف بکشیم و بعد زنگ بزنیم؟!
    - نمی دونم، برید از خود آقا بپرسید.
    مرد لب هایش را جمع کرد و دستی در هوا تکان داد:
    - خیلی خب، میریم بالا...
    پوزخندی زد و با لحنی آرام اضافه کرد:
    - حالا تو چرا تُرش کردی؟
    و به سمت مرد جوان رفت و دستش را زیر چانه ی او گذاشت، اما او خیلی سریع چانه اش را کنار کشید و با اخم کامل به داخل اتاق آمد. به اریکا نگاه کرد که مانند موشی جمع شده بود و می لرزید. دو مرد دیگر در حالی که گفتگو می کردند و بلند بلند می خندیدند از اتاق تاریک و نمناک بیرون رفتند، اما او هنوز ایستاده بود و به اریکا نگاه می کرد. چند قدمی به اریکا نزدیک شد؛ مقابلش زانو زد و کمی سرش را خم کرد تا از میان موهای انبوه و ژولیده ی اریکا بهتر بتواند چهره اش را ببیند. اما اریکا که متوجه ی نگاه خیره ی او شده بود، در حالی که می لرزید با اخمی غلیظ خیلی سریع سرش را به جانبی دیگر چرخاند. صدای آرام و نگران مرد جوان باعث شد گره ی اخم هایش با تعجبی که نمی توانست پنهان کند از هم باز شود:
    - حالت خوبه؟ جاییت... درد نمی کنه؟
    اریکا کمی به سمت او چرخید و زیر چشمی نگاهش کرد. مرد نگاه نگرانی به جانب در باز اتاق انداخت و دوباره به سمت اریکا چرخید و با هیجان گفت:
    - نگران نباش... من نمی ذارم آسیبی بهت برسه. فقط هر سوالی که ازت کردن بگو نمی دونی. چه اینجا چه بیرون از اینجا تو هیچی نمی دونی. اینجا اگه جوابی بگیرن محکومی به مرگ، بیرون از اینجا هم...
    ادامه نداد؛ قیافه ی حیران و چشم های وحشت زده ی اریکا به او فهماند که در این موقعیت چیزی نمیفهمد:
    - می فهمید چی می گم؟
    قبل از اینکه اریکا بتواند لب از لب باز کند صادق با یک حرکت سریع موهای او را در چنگ گرفت و کمی به سمت عقب کشید؛ اریکا آخی گفت و جیغ کشید. اصلا متوجه ی این رفتارهای متضاد نمی شد تا اینکه شخصی وارد اتاق شد و پشت سرش مرد دیگر که یاسر نامیده شده بود به داخل آمد.
    - به به... آقا صادق مارو میفرستن پی نخود سیاه که خودشون ماهی کوچولوی مارو هاپولی کنن؟
    صادق اخم کرد:
    - نخود سیاه؟! اگه گفتم برید به دستور خود آقا بود.
    - بعله بعله... حالا ما دوباره به دستور آقا اومدیم اینجا.
    صادق با بی تفاوتی گفت:
    - می خواید حرف بکشید؟
    - با اجازه ی شما بعله!
    بعد از گفتن این حرف نگاهی به همراهش کرد و هر دو زیر خنده زدند. صادق در حالی که دندان هایش را روی هم می فشرد، با خشم گفت:
    - مسخره بازی بسه!
    این را گفت و بدون هیچ نگاهی به سمت اریکا، از اتاق خارج شد و او را با آن دو مرد تنها گذاشت.
    * * * * *

    محمد بی قرار عصبی طول و عرض اتاق کارش را می پیمود؛ گاه گداری هم چنگی میان موهای آشفته اش می زد. مهسا که حال بهتری نسبت به او نداشت سری تکان داد و با لحنی معترض گفت:
    - بسه محمد! تا کی می خوای این وسط رژه بری؟
    محمد خیلی ناگهانی ایستاد و در حالی که به سمت میزش می رفت گفت:
    - اینجوری نمیشه...
    گوشی را برداشت و کنار گوشش گذاشت، ادامه داد:
    - باید خودم برم.
    مهسا با تعجب از جایش بلند شد:
    - بری؟!
    متوجه ی منظور محمد شد و با قدم هایی بلند به سمت میز او رفت:
    - مثل اینکه حالیت نیست! اریکا اصلا سوار هواپیما نشده؛ نه با اون پرواز رفته و نه با پرواز دیگه ای.
    محمد با تمام توانی که داشت گوشی را روی تلفن کوبید و فریاد زد:
    - پس می گی کجاست؟ هان؟! کجا باید دنبالش بگردم؟!
    - نمی دونم محمد! منم مثل تو هیچی نمی دونم.
    بی قرار و عصبی آب دهانش را قورت داد و با پیشانی چین خورده اش به روی میز خیره شد:
    - حتما اشتباه شده. یه اشتباهی شده...
    - بهت گفته بودم بهتره براش محافظ بذاری اما تو گوش نکردی. گفتی اون دوست نداره یکی مدام تعقیبش کنه!
    - مثل اینکه فراموش کردی تعقیب کننده ها تا یه روز مونده به رفتن اون به کارشون ادامه می دادن... هوم؟! فراموش کردی؟ دیگه توقع نداشتی روز خداحافظی از همسرم جای خودم دوتا محافظ بفرستم...
    مهسا به میان حرف محمد پرید:
    - منظور من این نیست. گفتم که... بهتر بود هر دوتون...
    - بس کن مهسا! همیشه می گی گفته بودم، گفتم! عوض این حرفای بی سروته یه کاری بکن لعنتی!
    - می گی چی کار کنم؟ مثل تو این وسط هی رژه برم تا یکدفعه مثل دیوونه ها به سرم بزنه پرواز کنم برم پیش یار؟! هَه...
    این را گفت و به نگاه خشمگین محمد خیره شد. در چشم های محمد علاوه بر خشم و عصبانیت بی قراری و غمی عمیق موج می زد که برای مهسا عجیب بود.
    در اتاق خیلی ناگهانی باز شد و فرشاد با چهره ای هیجان زده و مضطرب وارد شد. وقتی نگاه متعجب و نگران مهسا و محمد را به جانب خود دید سعی کرد کمی خونسردی خود را بدست بیاورد؛ اما موفق نشد. در اتاق را به آرامی بست، این در حالی بود که سرش را پایین انداخته و نگاهش را از چشم های جستجوگر محمد می دزدید. بالاخره محمد طاقت نیاورد و پرسید:
    - چی شده؟
    فرشاد به مهسا خیره شد؛ سعی کرد به او بفهماند حرفی که می خواهد بزند زیاد خوب نیست؛ مهسا که متوجه ی رمز نگاه فرشاد شده بود خیلی سریع به حرف آمد:
    - آآآآ... خب... من با فرشاد میرم ببینم چی شده.
    با چند قدم بلند خود را به فرشاد رساند؛ اما هنوز به طرف در راه نیفتاده بودند که صدای محکم و کوبنده ی محمد هر دو را در جای خود میخکوب کرد:
    - صبر کن!
    مهسا خیلی سریع به سمت محمد برگشت اما فرشاد بعد از کمی سر تکان دادن و فشردن پلک هایش روی هم، با لبخندی مصنوعی به جانب محمد چرخید.
    - اگه اتفاقی افتاده، اولین نفری که باید راجبش بدونه منم. بگو...
    فرشاد دهانش را باز کرد تا حرف بزند اما کلمات در دهانش ماسید و مانند افرادی که حرف زدن نمی دانند دهانش را باز و بسته کرد. قدری این پا و آن پا کرد و بالاخره به حرف آمد:
    - ببین محمد... اون چیزی که می خوام بگم... شاید... برای تو راحت نباشه!
    - بگو...
    - تو الان داغی متوجه نیستی. بهتره اول به مهسا بگم... تا اون...
    محمد با فریادی بلند جمله ی او را برید:
    - بگو!
    فرشاد دستش را بالا آورد و سعی کرد محمد را به آرامش دعوت کند:
    - خیلی خب... خیلی خب آروم باش!
    آهی عمیق کشید و ادامه داد:
    - یکی از... جاسوس هامون... به سختی یه اطلاعاتی تونسته... به من برسونه.
    ابروهای محمد درهم رفت:
    - چه اطلاعاتی؟
    سرش را قدری خم و چشم هایش را باریک کرد:
    - راجبه... اِ... اریکا؟!
    آنطوری که محمد نام اریکا را تلفظ کرد؛ فرشاد حدس زد که نباید منتظر واکنشی منطقی از جانب او باشد؛ چنین انتظاری هم از او نداشت.
    - آره... درست حدس زدی. اونا اریکا رو دزدیدن. اون فقط تونست همین و بگه. تازه اونم با هزار دنگ و فنگ...
    محمد همانطور مات و گیج به فرشاد خیره شده بود و هیچ حرکتی نمی کرد. فرشاد که او را اینگونه دید تند و پشت سرهم شروع کرد به توضیح دادن:
    - اون ساختمون سخت تحت کنترله. انگار که یه بوهایی بردن، چه جوریش و نمی دونم اما مطمئنم که همینطوره. یکم راجب اون شب تحقیق کردم یه راننده ی تاکسی داشته یه دختر جوونی و به مقصد می رسونده که توسط یه ون و چندین سرنشینش کتک خورده و... دیگه بعد از اون یادش نمیاد. فقط این و به خاطر میاره که یه ماشین دیگه هم همراهیشون می کرده... به نظر میاد دچار شوک شده چون حتی چهره ی اون دختر و به خاطر نمیاره... اما...
    با اشاره ی مهسا سکوت کرد و به محمد خیره شد. او یک دستش را تکیه گاه میز کارش کرده بود و دست دیگرش بین زمین و آسمان آویزان بود. موهایش توی صورتش ریخته بود و چیز زیادی از نیم رخش مشخص نبود، اما عضلات منقبض شده ی فک و لرزش شانه هایش نشان از حال خرابش داشت. مهسا به حرف آمد وسکوت عذاب آور اتاق را شکست:
    - آخه چطور امکان داره؟ اریکا باید با اون پرواز رفته باشه!
    - من این احتمال و می دم که اریکا برگشته...
    مهسا اخم کرد و با عصبانیت پرسید:
    - برگشته؟! چرا باید یه همچین غلطی بکنه؟!
    - نمی دونم... اما غیر از این نمی تونه باشه. اریکا تمام اون چند هفته تحت کنترل بوده غیر از همون روز... اونا روزهای قبل هیچ کاری نمی تونستن بکنن. حتما از این موضوع خیلی تحت فشار بودن. یادت میاد به من گفته بودی احساس می کنی که تعقیبت می کنن؟! من این احتمال و می دم که از اریکا نا امید شده بودن و می خواستن به تو دست پیدا کنن. اما نا امیدی اونا به این معنی نیست که دیگه اریکا رو تحت نظر نداشتن.
    - این.. این یعنی اینکه اونا از خیلی چیزا خبر دارن!
    - آره، می شه اینطوری حدس زد. شاید هم اونا به تو به چشم یه زن نزدیک به محمد نگاه می کنن!
    بعد از گفتن این حرف نگاهی به محمد کرد که همانطور در جایش ایستاده بود و حرکتی نمی کرد. صدای مهسا باعث شد دوباره به او خیره شود:
    - از کجا معلوم این جاسوس راست گفته باشه؟
    - من به صادق اطمینان دارم. محمد هم همینطور...
    مهسا خواست چیزی بگوید که صدای زنگ تلفن روی میز او را از حرف زدن بازداشت. محمد به تلفن خیره شده بود و انگار قصد نداشت تلفن را جواب دهد. درست لحظه ی آخر که مهسا می خواست به سمت تلفن برود گوشی را برداشت. صدای بم و مردانه اش در فضای اتاق پیچید:
    - بله؟
    - خودتی؟ رئیس؟!
    در لحن مردی که زنگ زده بود نوعی تمسخر وجود داشت. با لحن خاصی روی کلمه ی «رئیس» تاکید کرد.
    - کی هستی؟
    - عجله نکن جناب رئیس، کم کم منو میشناسی. زنگ زدم تا بهت بگم سوگلی ِ کوچولوت پیش ما هستش.
    - سوگلی؟
    مرد خنده ای کرد و خیلی جدی گفت:
    - خودت و به اون راه نزن! همسر ِ عزیزت و می گم...
    محمد نیز با خونسردی تمام به تمسخر گفت:
    - همسر من با آخرین پرواز از کشور خارج شده؛ ظاهرا دیر اقدام کردید!
    مرد با زمزمه ای چندش آور نجوا کرد:
    - چطوره صدای ِ قشنگش و بشنوی تا مطمئن بشی؟
    دندان هایش را روی هم فشرد و سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند. غیر از این نمی توانست از زنده بودن یا نبودن اریکا مطمئن شود.
    - دوست داری چی بگه؟ ناله کنه یا جیغ بکشه؟
    این را گفت و قاه قاه خندید. مهسا و فرشاد متوجه ی مشت گره شده و لب های لرزان محمد بودند.
    - ازش بپرس چی صداش می کنم؟ اگه درست جواب داد می فهمم که صدای ضبط شده نیست.
    مرد خندید و در میان خنده به تمسخر گفت:
    - خوبه... خوب همه چیز و می دونی؛ حرفه ای هستی؛ بایدم باشی!
    با صداهایی که از پشت خط می آمد به نظر می رسید گوشی را جا به جا می کند. بعد از لحظاتی دوباره به حرف آمد؛ کلمات را شمرده ادا می کرد:
    - اون حاضر نیست حرف بزنه. به نظر می رسه نگران جون شوهر عزیزشه!
    مرد گوشی را از گوش خود دور کرد و به یاسر که کنار دستش ایستاده بود اشاره کرد تا تلفن را بلند کند و نزدیک اریکا ببرد. خود با گوشی به طرف اریکا که در حال اشک ریختن بود رفت و در همان حال به محمد گفت:
    - اما بالاخره حرف می زنه...
    و روبه اریکا ادامه داد:
    - بهش بگو که تورو چی صدا می کنه؟
    اریکا سرش را پایین انداخته بود و اشک می ریخت. موهایش که حالا بهم چسبیده و کثیف شده بود صورت کوچکش را در بر گرفته بود. مرد که سکوت اریکا را دید موهای او را در چنگ گرفت و به سمت بالا کشید. اریکا صدایی درآورد و ناله ی ضعیفی کرد. لب هایش را محکم گاز گرفت؛ آنقدر که خون از آن جاری شد. شرم داشت تا حرف بزند. از طرفی نگران جان محمد بود چون آن ها به او گفته بودند که بعد از آمدن محمد، او را به قتل می رسانند. از طرف دیگر خجالت می کشید چیزی بگوید. او بار دیگر محمد را در دردسر انداخته بود.
    - حرف بزن...
    گوشی را به کنار صورت اریکا فشرد. محمد از پشت خط می توانست تمام این ها را بشنود؛ صدای هق هق ریزی که برایش آشنا بود و آتش به جانش می انداخت. حالا مطمئن بود که اریکا زنده است. لب هایش از تاثر و رنجی که نشان از بیهودگی داشت می لرزید. بالاخره طاقت نیاورد و فریاد زد:
    - ولش کن آشغال!
    آنقدر بلند فریاد زد که با آن فاصله مرد صدای محمد را شنید و گوشی را به گوش خود چسباند اما صدای گریه های اریکا با شندین فریاد محمد شدت بیشتری گرفت.
    - چی گفتی؟
    - اگه یه تار مو... فقط یه تار مو از سرش کم بشه... تو و اون رئیس آشغالت و همه ی اون ساختمون لعنتی و به آتیش می کشم! قسم می خورم که این کار و می کنم... حتی اگه یه ثانیه از عمرم باقی مونده باشه... می فهمی؟!
    - خوبه...
    خنده ای کرد و ادامه داد:
    - ما هم منتظرت می مونیم. اگه می خوای همسرت و زنده ببینی خودت همراه مدارک بیا اینجا... فردا عصر...
    - کدوم مدارک؟
    - همون مدارکی که علیه ما جمع آوری کردی شازده پلیس!
    - من برای چی باید همچین کاری کنم؟
    مرد خنده ای کرد و به تمسخر گفت:
    - باز داری خودت و به اون راه می زنی رئیس! خب معلومه، برای اینکه تو یه جوجه پلیسی!
    - کدوم احمقی بهتون گفته که من یه پلیسم؟
    - همون جاسوس خیانتکاری که الان توی راه جهنم منتظر همراهی توئه... البته اگه بیای و همسرت و از همراهی با اون منع کنی!
    - اون جاسوس احمق شما، اشتباه حالیتون کرده، من پلیس بودم اما دیگه نیستم! دیگه برای پلیس کار نمی کنم. من برای ِ خودم کار می کنم می فهمی؟!
    - انقدر زور نزن جناب رئیس، ما دیگه خیلی خوب تورو میشناسیم. به اون دختر گفتم... ما همه چیز و می دونیم. اینکه قصد اصلی تو چیه. فردا عصر منتظرتیم.
    - پس می دونید که دیگه نیستم؟ صبر کن... از کجا بدونم که بعد از تحویل مدارک همسرم و... الو... الو! احمق!
    فریادهایش هیچ فایده ای نداشت؛ زیرا تماس قطع شده بود. تلفن را از روی میز برداشت و با خشمی که در وجودش شعله می کشید به سمت دیوار پرت کرد. خم شد و هر دو دستش را روی میز گذاشت. تند تند و پشت سر هم نفس می کشید و هیچ تسلطی روی حرکات خود نداشت.
    * * * * *

    نمی دانست این چندمین بار است که موهایش را می کشند. اما برای هزارمین بار آرزو کرد که ای کاش هیچ مویی در سر نداشت. مرد که حالا فهمیده بود نامش اِبی است با خشونت تمام موهایش را در چنگ گرفته بود و پُرقدرت می کشید. آنقدر کشیده بودند که ریشه ها سِر شده و دردی احساس نمی کرد. اما وقتی موهایش را یکدفعه رها می کردند مثل این بود که آن قسمت از پوست سرش دیگر وجود ندارد. درد در زیر پوسته ی پایینی می پیچید و تا گیج گاهش می رسید.
    - که تو هیچی نمی دونی؟!
    چانه ی کوچک اریکا را در دست گرفت و صورتش را مماس با صورت خود کرد:
    - جواب بده...
    اریکا در حالی که می لرزید با صدای لرزانش سعی کرد کلماتی را ادا کند:
    - گُ... گُفتم... مَ... من... نمی دونم. مَ... من... هیچی نمی دونم.
    و صدای هق هق گریه اش بلند شد.
    - می خوای باور کنم هیچی از شوهرت نمی دونی؟
    - نمی دونم...
    ابی صاف ایستاد و به صادق که با اخم های غلیظش گوشه ای از اتاق ایستاده بود اشاره کرد و گفت:
    - دستاش و باز کن.
    صادق بعد از مکثی کوتاه اطاعت کرد و دست های اریکا را باز کرد.
    - هوشنگ...
    - بله آقا؟
    - دوباره ببندش... اما نه مثل قبل...
    هوشنگ که متوجه ی حرف او نشده بود سری تکان داد و به سمت اریکا رفت.
    دست هایش را حس نمی کرد انگار که وجود خارجی ندارند. با قیافه ی وحشت زده و حیرانش به هوشنگ نگاه می کرد که نزدیکش می شد. نمی دانست چه چیز دیگری در انتظارش است. دست هایش را بستند، اما این بار هر دو دستش روی زانوانش قرار داشت و از مچ آزاد بود. وقتی ابی انگشت های دست راستش را در دست گرفت تنها توانست نگاه وحشت زده اش را به صادق بدوزد و با نگاهش از او کمک بخواهد اما هیچ فایده ای نداشت. ابی در حالی که انگشت های ظریف و یخ زده ی اریکا را لمس می کرد با لحن چندش آوری گفت:
    - راست دستی... نه؟!
    اریکا جواب نداد و لب های لرزانش را روی هم فشرد. احساس خفگی می کرد. باید بغضی که در گلو داشت را قورت می داد اما ترسی که به جانش افتاده بود مانع از این کار می شد.
    - تا ده میشمرم و بهت وقت می دم تا هر چی راجب شوهرت می دونی بگی. اگه حرف بزنی که هیچی... اگه چیزی نگی... این دوتا انگشت ظریف و کوچولو توی دستای من میشکنه. و بعد... نوبت باقی انگشتای خوشگلت می شه!
    طوری جمله ی آخرش را بیان کرد که انگار از اتفاقی ساده و معمولی سخن می گوید.
    - 1... 2... 3...
    در آن اتاق تاریک و بسته تنها صدای نفس های وحشت زده ی اریکا بود که به گوش می رسید. چه می توانست بگوید. ترجیح می داد بمیرد و اطلاعاتی به آن خوک های کثیف ندهد. آن هم اطلاعاتی راجب محمد؛ نه هرگز چنین کاری نمی کرد. اما ترس از شکسته شدن انگشت هایش بیش از این اجازه ی سکوت به او نمی داد.
    - 8... 9...
    در حالی که پلک هایش را روی هم فشرده بود و سعی می کرد دستش را از دست زمخت آن مرد بیرون بکشد با صدایی لرزان و پر بغض نالید:
    - نمی دونم... من هیچی نمی دونم... نمی دونم...
    - 10...
    - نه... نه... ول کن... تورو خدا...
    با یک دست، مچ دست اریکا را گرفته بود و با دست دیگر دو انگشت او را به سمت مخالف می فشرد. این کار را ادامه داد تا اینکه صدای فریاد پر از درد اریکا بلند شد؛ فریادی گوش خراش که نشان از درد زیادش داشت.
    - دست هاش و باز کنید.
    دست های اریکا را باز کردند در حالی که از درد به خود می پیچید و گاهی دندان هایش را روی همی می فشرد و گاهی لب هایش را گاز می گرفت. سرش را به صندلی تکیه داد و نگاهی پر ز نفرت نثار آن مرد کرد. ابی روبه رویش ایستاده بود و لبخند می زد. چانه ی اریکا را در دست گرفت و روبه روی صورتش خم شد. به چشم های خیس اریکا خیره شد و با لحن منزجر کننده ای گفت:
    - شاید برای باز کردن قفل دهنت بهتره راه دیگه ای و امتحان کنم؟!
    اریکا با حرکت سرش چانه اش را از دست او بیرون کشید، متوجه ی منظور کثیف او شده بود؛ صورت اِبی فاصله ی کمی با صورت خودش داشت! آب دهانش را به صورت او تف کرد. اِبی به عقب خیز برداشت و با دست صورتش را پاک کرد:
    - هرزه ی پدرسگ...
    اریکا در حالی که نفس نفس می زد گفت:
    - اگه حتی... چیزی بدونم هم... به آشغالی مثل تو نمی... گم...
    هنوز چند ثانیه از کلمه ی آخری که گفته بود نمی گذشت که دست زمخت و سنگین آن مرد روی صورتش نشست. لق شدن یکی از دندان هایش را حس کرد؛ صورتش از درد سِر شده بود و نمی توانست تکان بخورد. مزه ی خون را در دهان حس می کرد، دهانش کمی باز بود و خون از کنار لب هایش تا زیر چانه اش جاری شد.
    - صندلی و بیارید بیرون... این هرزه ی سلیطه رو بندازید اون گوشه... هوشنگ... صادق... هیچکس حق نداره بدون دستور و اطلاع من وارد اینجا بشه. مفهومه؟ یاسر و هوشنگ... خصوصا شما دوتا...
    - بله آقا...
    - بله...
    - صادق در و قفل کن.
    دستوراتش در حالی اجرا شد که اریکا تقریبا از درد بیهوش شده بود. او را به دیوار تکیه دادند؛ در حالی که پاهایش روی زمین ولو بود و هر دو دستش در اطرافش روی زمین سرد و تاریک افتاده بود. سرش تکیه گاهی جز دیوار نداشت. نیمی از موهای بلندش صورتش را پوشانده بود. از میان تارهای ظریف موهایش به چهره ی بی تفاوت صادق که داشت از اتاق خارج می شد نگاه کرد.
    یعنی تمام حرف های او دروغ بود؟ یعنی تمام حرف هایش نقشه ای بود برای اینکه از اریکا اطلاعات بگیرد؟ سوال های بیشماری در ذهنش چرخ می خورد و حوصله ی جواب پیدا کردن نداشت. حتی نمی توانست دستش را بالا بیاورد و اشک هایی که زیر چانه اش با خونش مخلوط شده بود را پاک کند. سرش را کمی چرخاند و به انگشت هایی که هر لحظه تیره تر می شد نگاه کرد. دلش ریش ریش شد و لب به دندان گرفت. با دردی که در گونه اش پیچید پلک هایش را روی هم فشرد و همراه با گریه نوایی تلخ سر داد. فقط خدا خدا می کرد که بلایی سر محمد نیاید.
    * * * * *

    مهسا داخل اتاق شد و با هیجان به سمت محمد رفت که گوشه ای نشسته بود و داشت به چیزی فکر می کرد.
    - محمد...
    به مهسا خیره شد؛ او ادامه داد:
    - پاکسازی انجام شد. همه چی و ردیف کردم تا قاچاقی از مرز خارج بشیم. نمیشه ریسک کرد.
    محمد با اخم تکرار کرد:
    - بشیم؟!
    - آره... من و تو و فرشاد و بقیه! البته خیلی ها می مونن، ما نمی تونیم همه رو با خودمون ببریم. مجبوریم...
    - خودت می دونی که نمی تونیم بریم.
    مهسا قیافه ی متعجبی به خود گرفت و خودش را به آن راه زد:
    - نمی تونیم بریم؟! آخه برای چی؟! به خاطر اینکه نمی تونیم همه رو با خودمون ببریم؟
    محمد بلند شد و کمی به صدای گرفته اش اوج داد:
    - برای اینکه باید اریکا رو نجات بدیم.
    مهسا آهی کشید و سری به نشانه ی فهمیدن تکان داد. او استاد نقش بازی کردن بود. از آن آدم های خاکستری که برای رسیدن به اهدافش هنر زیادی به خرج می داد. ژست متاثری گرفت و با لحنی اندوهگین گفت:
    - درکت می کنم عزیزم... اما... خودت که می دونی. توی قوانین ما اومده... موقع اش که شد باید فدا کنی. الان همون موقع س محمد!
    محمد در حالی که از سر خشم دندان هایش را روی هم می فشرد؛ گفت:
    - این قوانین آشغال و خودم وضع کردم... خودمم عزل می کنم.
    مهسا بیش از این نمی توانست نقش بازی کند، آن هم نه در چنین موقعیت حساسی!
    - خیلی خب، تو می تونی بمونی اما ما میریم.
    محمد با قیاقه ای عاری از احساس به مهسا خیره شد:
    - برید... اونا فقط من و می خوان. اسمی از تو و باقی نیاوردن؛ بهتره که برید.
    مهسا با خشم به خروش آمد و تقریبا بر سر محمد فریاد زد:
    - بذار حالیت کنم جناب رئیس... بهت اجازه نمی دم زحمت های چندین و چند ساله ی مارو به باد بدی!
    محمد خیلی خونسرد و آرام پاسخ داد:
    - من قصد همچین کاری ندارم.
    - اگه قصد نداری تو هم با ما از کشور خارج می شی. قبل از اینکه گند زده بشه تو همه چیز و قبل از اینکه پای پلیس وسط بیاد.
    - شماها می تونید برید...
    - اون موقع حضرت والا چی کار می کنن؟!
    - خودت می دونی می خوام چی کار کنم؛ من می مونم تا اریکا رو نجات بدم.
    - هَه! قهرمان بازی آقا گل کرده. تو فکر می کنی یه بچه ارزش اینو داره که تمام تشکیلات و به خاطرش به خطر بندازی؟!
    محمد که تمام مدت با خونسردی و چهره ای آرام به حرف های او گوش می داد، نتوانست مقابل جمله ی آخر او خونسردی خود را حفظ کند. به مهسا نزدیک شد و مقابلش ایستاد. از میان دندان های به هم فشرده اش شمرده شمرده گفت:
    - اون بچه ای که می گی... زن ِ منه... عشق منه... می فهمی؟!
    در لحنش هم تعجب بود و هم خشم، سری تکان داد و با چشم هایی که از قطرات اشک برق می زد، ادامه داد:
    - نه نمی فهمی! نمی تونی بفهمی... چون اون باقیمونده ی احساس منه... همون چیزی که توی تو مرده... توی من زنده شده... حسش نکردی برای همین نمی فهمیش مهسا!
    چینی به بینی اش انداخته بود و دندان هایش را روی هم می فشرد تا در حین حرف زدن جلوی ریزش اشک هایش را بگیرد:
    - تو از من می خوای بی خیالش بشم؟! بی خیال همه ی چیزی که از خودم مونده؟! خوشحالم که نمی فهمی و این حرف و می زنی. چون اگه می فهمیدی و می گفتی... اون موقع بود که خودم با همین دستای خودم استخونای گردنت و خرد می کردم و...
    مهسا نیز از پشت پرده ی اشک به محمد خیره شده بود. اشک هایش همانند محمد در چشمانش جا خوش کرده بود و قصد پایین آمدن نداشت. آب دهانش را به زور قورت داد، چند قدم به سمت عقب برداشت و در حالی که از روی تاسف سر تکان می داد؛ گفت:
    - باورم نمیشه... باورم نمیشه این تویی که این حرفارو می زنی. تو... تو اونو به من و همه ی تشکیلات ترجیح می دی؟!
    محمد صدایش را بالا برد و فریاد زد:
    - اگه خیالت و راحت می کنه باید بگم آره... من اونو به خودم هم ترجیح می دم.
    - هَه! حَ... حتی به انتقاممون؟ نقشه هامون؟!
    نگاه خیره اش را روی چشم های رقصان مهسا قفل کرد. لبخند بی حسی زد و با صدایی که لحن عجیبی داشت گفت:
    - حتی به انتقام... هر حتی دیگه ای هم که بیاری جوابی غیر از این نمیشنوی.
    مهسا که از خشم می لرزید دستانش را مشت کرد و درهم فشرد. در حالی که عقب عقب می رفت و به در نزدیک تر می شد؛ از میان دندان های بهم فشرده اش گفت:
    - تو یه احمقی! می تونی بمونی و با این عشق مسخره ات خودت و به کشتن بدی. به درک... حالا که ما برای تو مهم نیستیم تو هم برای ما ارزشی نداری. انقدر توی گوشت رئیس رئیس خوندن که باورت شده کسی هستی. اما تو هیچ خری نیستی! اگه به جایی رسیدی به خاطر حمایت های من بوده. پشت هر کار تو افکار من بوده. می فهمی؟؟ حالا مثل یه آشغال پست فطرت... روبه روی من وایسادی و می گی برات مهم نیستیم؟! برو به درک... ما از ایران خارج می شیم؛ چه با تو، چه بدون تو!
    این را گفت و به سرعت به سمت در چرخید و از اتاق خارج شد. در تمام مدت که مهسا حرف می زد محمد با لبخندی عجیب نظاره گر او بود.
    مهسا با قدم هایی بلند به سمت اتاقش دوید؛ می دانست فرشاد منتظر اوست. همیشه او را داشت تا بر سرش فریاد بکشد و آرام شود. در چنین مواقعی اشک هایش جاری نمی شد. در واقع هیچ وقت اشک های مهسا جاری نمی شد.
    در اتاق را باز کرد و خود را به داخل انداخت. با حرص و بغض شروع به حرف زدن کرد:
    - اون کثافت آشغال... اون پست ِ بی همه چیز... تو چشمای من زل می زنه و می گه برای من مهم نیستی... برای من مهم نیستید! اون احمق به خاطر یه دختر بچه همه ی تشکیلات و گروه و زیر سوال می بره و میفشروشه! چرا؟ چون اون بچه زنشه! عشقشه! همه چیزشه... هَه... اون یه احمقه... می خواد بمونه تا خودکشی کنه... داره حال من و بهم می زنه... ازدواج اون از اولش هم یه اشتباه بود!
    ظاهرا که قصد نداشت سکوت کند یا حداقل اشک بریزد تا آرام شود. اشک سلاح زن است، اما نه سلاحی برای سوزاندن دل بقیه، بلکه مرهمیست برای زخم های خودش، و اما مهسا سال ها بود که نمی توانست از این موهبت الهی برای ِ التیام ِ زخم های ِ عمیق ِ خود استفاده کند.
    فرشاد به سمت مهسا رفت و هر دو دستش را دو طرف صورت او قاب کرد؛ سپس با اخم های غلیظش به حرف آمد:
    - خیلی خب مهسا... گریه کن... گریه کن مهسا... بشکن این بغض لعنتی و! گریه کن دختر... گریه کن عزیزم... گریه کن...
    خودش نیز حال و هوای گریه داشت. نمی توانست او را این چنین خار و درهم شکسته ببیند. مهسایی که همیشه برای او مظهر قدرت و نفوذ بود.
    مهسا دست هایش را بر روی دست های فرشاد گذاشت و سرش را به جانب دیگری چرخاند:
    - ولم کن... تو هم یه احمقی مثل اون...
    اما فرشاد محکم تر از قبل صورت مهسا را در میان دست هایش فشرد:
    - نه... اینبار دیگه ول نمی کنم. اینبار تا نشکنی اون بغض و بی خیال نمی شم. گریه کن...
    دهانش را باز کرد و با تمام تار و پودِ وجودش فریاد زد:
    - دِ گریه کن لعنتی!
    بدون اینکه بخواهد لب هایش جمع شد و هجوم اشک را در چشم هایِ خود حس کرد. فریاد فرشاد مانند یک شوک بود. بغضش تا بیخ گلویش آمده بود و فریاد شکستن سر می داد. بالاخره شکست و احساسش بازگشت. سال ها از آن روز که احساسش جلوی چشم هایش آتش گرفته بود می گذشت. از آن روز نحسی که سوختن مادرش را به چشم دید و چشمه ی اشکش خشک شد، حالا بعد از سال ها در آغوش فرشاد اشک می ریخت. از همین لحظه مهسا مطمئن شد هیچ آغوشی برای او امن تر و مطمئن تر از آغوش فرشاد نیست.
    ناخن های بلند مهسا را در کمرش احساس می کرد، اما مانند کوه در جایش ایستاده بود. همیشه منتظر همین لحظه بود تا بتواند چیزی به عنوان احساس در وجود این زن بیابد. زنی که همیشه سعی می کرد خود را لوند و جذاب نشان دهد، بی نیاز از هر چیزی؛ حالا او را در آغوش داشت.
    در آمریکا با مهسا آشنا شد. ماجرایش عشق در یک نگاه نبود؛ دو سال طول کشید تا فهمید عاشق دختری شده که هیچ احساسی ندارد. بعد از دعوت مهسا برای همکاری با گروه؛ این بهترین راه بود تا همیشه او را در کنار خود داشته باشد تا بلکه شاید روزی بتواند دلش را بدست بیاورد. چون فاصله ی زیادی تا فتح قلب مهسا وجود داشت. فاصله ای که شاید کم کردنش؛ غیرممکن بود. با این حال همه فکر می کردند فرشاد از اول هم دوست صمیمی محمد بوده است.
    - آروم باش عزیزم، محمد خودش می دونه داره چی کار می کنه! بهش اطمینان کن. همونطور که محمد گفت... ما می ریم.
    * * * * *
    - نمی خوام دست و پا بشکونید؛ فقط می خوام جوری بزنیدش که حرف بزنه… هر چیزی که می دونه و نمی دونه بگه.
    هر دو مرد که کت و شلوار تیره ای به تن داشتند بله ی محکمی گفتند و بعد از گرفتن کاغذ از دست محمد از اتاق خارج شدند. آنها قرار بود آرین را غافلگیر کنند و از زیر زبانش حرف بکشند. با اینکه مطمئن بود آرین در این جریان نقش دارد اما نمی خواست به او آسیبی برسد. هر چند که خیلی دوست داشت استخوان های او را زیر دست و پاهایش له کند.
    پاکسازی اطلاعات تکمیل شد و مهسا و فرشاد با عده ی خیلی کمی رفتند. مهسا حتی لحظه ی آخر هم نمی خواست محمد را ببیند و از او خداحافظی کند. فرشاد به جای او با محمد حرف زد و قبل از خداحافظی تظاهر کرد که مثلاً می خواهد گروه را رها کند و نزد محمد بماند، اما محمد چنین چیزی را نمی خواست! وقتی به آن ها گفته بود فقط خودش؛ می دانست که فقط خودش باید این نقشه را عملی کند. هر چه غیر از این می شد، به مشکل بر می خوردند.
    حالا محمد تنها در اتاق کارش نشسته بود و منتظر تماس شخصی بود تا نقشه هایش را عملی کند. تا عصر خیلی وقت داشت اما کاری که می خواست انجام دهد برای عصر نبود؛ باید ظهر کار را شروع می کرد. فرشاد با دو جاسوس گماشته ی خود در آن خانه هماهنگ کرده بود تا هر طوری شده دور و بر ساعت 2 ظهر با محمد تماس بگیرند. نیم ساعتی می شد که منتظر زنگ تلفن دفتر یا همراهش بود. با اولین زنگ تلفن همراهش با عجله دکمه ی سبز را فشرد:
    - بله؟
    - رئیس؟
    - خودمم، تویی صادق؟
    - آره... من نمی تونم راحت حرف بزنم. این روزا بیشتر تحت نظریم، یه جوریه که حتی به خودشون هم شک دارن.
    - خیلی خب... من فقط ازت می خوام راس ساعت 4 دَر پشتی اون انبار و باز بذاری.
    - نمیشه!
    - چرا اگه تو بخوای می شه... یعنی باید بشه صادق! باید بتونی...
    - با نگهبانا چی کار کنم؟
    - یه کاری کن حسابی داغ کنن... این آخرین فرصتیه که داریم. مجبوریم نقشه ی آخر و الان عملی کنیم.
    - نقشه ی آخر؟! باشه... سعی می کنم.
    - حالش... چطوره؟ الو... الو...
    درست قبل از اینکه این سوال را بپرسد صادق صدای قدم های شخصی را در انبار شنید و به سرعت تماس را قطع کرد. هوشنگ پشت سرش ایستاد:
    - اینجا چی کار می کنی؟
    آب دهانش را به زور قورت داد و با قیافه ای خونسرد به سمت هوشنگ برگشت؛ اخمی کرد و در جواب گفت:
    - به تو چه ربطی داره؟
    هوشنگ لبخند کجی زد و به زور گوشی را از دست او بیرون کشید و در همان حال گفت:
    - اتفاقا این یه قلم به من مربوطه بچه پررو...
    نگاهی به صفحه ی نمایشگر گوشی کرد و کم کم لبخند از روی چهره اش محو شد اما بعد از ثانیه ای به قهقه خندید و در حالی که گوشی را به صادق پس می داد با لحنی خاص گفت:
    - پس تو این سوراخا قایم میشی این چیزارو دید بزنی؟ خیلی الاغی پسر...
    و ناگهان جدی شد و گفت:
    - برو سر کارت...
    به دور شدن هوشنگ خیره شد اما تمام فکر و ذکرش روی نقشه ی نصفه و نیمه ی محمد متمرکز شده بود. صادق از آن دسته جاسوسانی بود که با اختیار خودش برای این کار انتخاب شده و آموزش دیده بود. زیرا به پولش احتیاج داشت و می دانست باند هوای خانواده اش را دارد. چند سال از عمرش را در کنار این جانوران سپری کرده و حالا فهمیده بود بدتر از خودش هم پیدا می شود.
    * * * * *
    ماشینش را خیلی دورتر از آن ساختمان پارک کرد. به تمامی سوراخ سنبه های این ساختمان و انبار وسیعش آشنایی داشت. چند سالی می شد که نقشه ی ویرانی این ساختمان را در سر داشت اما این فقط یک نقشه ی ساده نبود.
    با احتیاط از در پشتی وارد انبار شد. از هیچکس خبری نبود. می دانست صادق کارش را به خوبی انجام داده.
    صادق نگهبانان قسمت پایین ساختمان یعنی انبار را در اتاقکی جمع کرده بود اما همه چیز به این سادگی نبود زیرا اگر شانس با او یاری نمی کرد و هوشنگ بیرون نمی رفت کارش بسیار سخت تر می شد.
    کم کم به نگهبانان وُدکا خورانده بود اما نه یک ودکای معمولی ، نها اجازه نداشتند سر پست خود از مشروبات الکی استفاده کنند و البته نه تا وقتی که هوشنگ ِ جاسوس از ساختمان خارج بشود بلکه آنها بتوانند کمی برای خودشان خوش بگذرانند. بعد از بیهوشی نگهبانان آنها را در یک اتاقک زندانی کرد. همه ی این اتفاقات در 20 دقیقه افتاد زیرا می دانست هوشنگ به زودی بازمی گردد. فقط نمی خواست که او با رئیس روبه رو شود که خوشبختانه اینطور نشد. در پشتی انبار هیچ دوربینی نداشت چون در آن قسمت چیز بخصوصی نگهداری نمی شد و جز بشکه های نفتی، کپسول های گاز، تعدادی جعبه و سه نگهبان که حالا هر سه به خوابی عمیق فرو رفته بودند. انبار به وسیله ی دیواری در وسط به دو قسمت تقسیم می شد. در انتهای سمت چپ آن دیوار عظیم الجثه یک راهروی طویل وجود داشت، راهرو از هر طرف به دالان های باریک زیادی ختم می شد که در هر کدام اتاقک های زیادی وجود داشت. درهمان ابتدای راهرو و سمت چپش، پله هایی وجود داشت که به طبقه ی بالا ختم می شد. درست مقابل این پله ها راهی بود که افراد را به قسمت جلویی انبار می رساند.
    در این کارخانه ی متروکه خیلی وقت بود که جنایت هایی مانند قاچاق مواد و انسان های بی گناه صورت می گرفت؛ قاچاق انسانهایی که شاید همه ی آن ها بی گناه بودند. بیشترشان افراد فراری از خانه بودند یا کسانی که می خواستند به ترتیبی از مرزخارج شوند، البته هیچ کدام از این افراد هم از دست دادن اعضای حیاتی بدن خود را پیش بینی نمی کردند! هیچ کدام از آن دخترهای خام و جوان حتی همجوار شدن با شیخ های چاق و کله گنده ی عرب را به خواب نمی دیدند.
    محمد نگاه عجولانه ای به اطراف انبار انداخت و به سرعت به سمت راهرو رفت. لازم نبودر میان دالان های باریک سرگردان شود، فقط باید راهرو را تا آخر می رفت زیرا اریکا در انتهای این راهرو و آخرین اتاقکش زندانی شده بود و محمد این را از طریق اس ام اسی که از صادق دریافت کرده بود، می دانست.
    اریکا می توانست از زیر در سایه ی قدم های نگهبان را ببیند. نمی دانست الان چه وقت از روز است حتی یادش رفته بود امروز چند شنبه است؛ فقط خدا خدا می کرد که هیچ وقت عصر نشود.
    با وجود دردی که در گونه و دستش می پیچید تمام دلشوره اش بابت محمد بود. خود را مقصر تمام این اتفاقات می دانست. قبلا سعی کرده بود آرین را مقصر اصلی بداند اما در آن تنهایی و تاریکی، وقتی بیشتر فکر کرد دید که اگر با آن پرواز رفته بود و باز نمی گشت هیچ کدام از این اتفاقات وحشتناک نمی افتاد.
    با صدای آخ آرامی که آمد از فکر و خیال رها شد و به دو سایه ی زیر در نگاه کرد. با دهانی خشک و نگاهی وحشت زده به در که در حال باز شدن بود، خیره شد. بیشتر در خود مچاله شد و به دیوار چسبید؛ اول نمی توانست چهره ی مرد مقابل را تشخیص دهد چون نور شدیدی داخل چشم هایش افتاده بود، اما کم کم خطوط چهره ی محمد را تشخیص داد. آنقدر غرق وجود محمد شده بود که اصلا توجهی به کارهای او نداشت.
    او همراه با یک جسم بی جان داخل شد و یاسر را گوشه ای از اتاق انداخت. اسلحه ای که به دست داشت را پشت کمرش گذاشت، به سمت اریکا رفت و مقابلش زانو زد. در آن تاریکی نمی توانست به خوبی چهره اش را ببیند. اریکا با نگاهی گیج و منگ به او خیره شده بود، مانند کسی که دارد خواب می بیند. خدارو شکر کرد که به خوبی چهره ی او را نمی بیند چون دوست نداشت حتی یک خراش کوچک روی چهره ی معصومانه ی او مشاهده کند.
    - اریکا...
    با شنیدن صدای محمد مطمئن شد که این یک رویا نیست. لب های لرزانش را روی هم فشرد و گذاشت که اشک سرکش درون چشم هایش به روی گونه های کبودش سرازیر شود. شانه هایش از سنگینی غم می لرزید.
    - حالت خوبه؟
    - چ ِ... چجوری؟ چجوری؟
    - زود باش عجله کن... باید بریم. اینا برای ورود من کلی برنامه چیدن اما هنوز تا عملی کردن برنامه هاشون کلی وقت داریم...
    لحن و چهره اش جدی و سخت بود. خواست بازوی اریکا را بگیرد که با شنیدن صدای قدم هایی به سرعت از جایش بلند شد و به سمت دَر رفت. از مقابل آن شیار باریک زیر دَر، کنار رفت و به دیوار تکیه داد. هر کسی که در را باز می کرد نمی توانست محمد را ببیند. همانطور که به دیوار تکیه داده بود انگشت اشاره اش را روی بینی و لبش گذاشت و فشرد. چشم های اریکا که به تاریکی عادت کرده بود متوجه ی علامت او شد؛ قلب کوچکش مانند گنجشگ می تپید و به در و دیوار سینه اش می کوفت. صدای هوشنگ از پشت در می آمد:
    - هی یاسر... تو اون تو چه غلطی می کنی؟!
    اریکا تازه متوجه ی جسم بی جان یاسر در گوشه ی اتاق شد با چشم های گشاد شده به او نگاه کرد. هوشنگ در را باز کرد و در همان حال ادامه داد:
    - احمق! مگه آق اِبی نگفت تا خود...
    با ورودش متوجه ی جسم بی جانی که در سمت چپش قرار داشت شد. محمد درست پشت سرش، یعنی سمت راست در ایستاده بود. با یک حرکت او را به عقب کشید و صورتش را محکم به سینه ی خود فشرد. هر دو دستش دور گردن هوشنگ بود و می خواست کار را یکسره کند و گردن او را بشکند؛ که متوجه ی نگاه وحشت زده ی اریکا شد. در اتاق باز بود و حالا به راحتی می توانست نگاه خیس و وحشت زده ی او را ببیند، خیلی زود بود برای آلوده شدن این نگاه... زود بود. نه، هرگز نمی توانست جلوی اریکا آدم بکشد. هوشنگ در تلاش بود تا گردن و سرش را به عقب بکشد؛ داشت خفه می شد. حرکت محمد آنقدر ناگهانی بود که در چند ثانیه ی اول هوا کم آورد و به دست و پا زدن افتاد. با دست هایش فشاری به شانه های محمد وارد می کرد، هر چه زمان می گذشت فشار کمتر می شد. ضربه ی محکمی به پشت گردن هوشنگ زد، این باعث شد او با ناله ای درمیان لب هایش، بیهوش شود. محمد گردن او را رها کرد؛ هوشنگ روی زمین ولو شد و جلوی پاهایش افتاد. در تمام مدت که این کارها را می کرد به چشم های اریکا خیره شده بود و پلک نمی زد. با اینکه ابروهای پرپشتش درهم گره خورده بود، اما نگاهش با آن گره ی سخت همخوانی نداشت؛ نگاهش بی نهایت غمگین بود. خم شد و کلت کوچک هوشنگ را برداشت و داخل جورابش گذاشت. اسلحه ی کمری خود را از پشت کمرش بیرون آورد و به سمت اریکا رفت. دوباره روبه رویش زانو زد؛ به سر باز و موهای پریشان اریکا خیره شد:
    - نگران نباش، بیهوشن...
    دست دیگرش را پیش برد تا دست راست اریکا را بگیرد؛ اما هنوز دستش با نوک ِ سرانگشت های او تماس پیدا نکرده بود که اریکا با ناله ای خفیف دستش را کنار کشید. به چهره ی از درد جمع شده ی اریکا خیره شد و تا ته ماجرا را خواند. بی نهایت خشمگین و عصبانی بود اما باید عجله می کرد؛ هر آن ممکن بود یکی از راه برسد! آن ها حتما به این سکوت خوف آور شک می کردند. در حالی که دندان هایش را روی هم می فشرد بازوی اریکا را در چنگ گرفت و او را از روی زمین بلند کرد. اریکا نمی توانست روی پاهایش بایستد، کمی تلو تلو می خورد. دست خود را زیر کمرش انداخت و در حالی که وزن او را زیر بازوی خود حمل می کرد از اتاق خارج شد. با شنیدن صدای تیر اریکا در جایش ایستاد و نگاه وحشت زده اش را به محمد دوخت. این کارش باعث شد محمد نیز در وسط راهرو مجبور به ایستادن شود اما او خیلی سریع به راه افتاد و دوباره اریکا به همراه خود کشید. راهرو را رد کرده بودند و به انبار وسیع رسیده بودند، با این حال محمد می توانست صدای قدم های اشخاصی که به سرعت به سمت قسمت جلویی انبار و پشت آن دیوار می رفتند را بشنود. اما یکی از آن ها به سمت آن ها آمد و وارد انبار شد و توانست محمد و اریکا را که با عجله به سمت بشکه های نفت می رفتند؛ ببیند. کلتش را به سمت محمد نشانه گرفت ولی قبل از اینکه دستش را روی ماشه فشار دهد، کسی پشت سرش داد زد:
    - چی کار می کنی احمق؟! می خوای اینجارو بفرستی هوا؟!
    اما او کار خودش را کرد؛ به سمت محمد نشانه گرفت و دوبار شلیک کرد. اریکا با شلیک اول جیغ کشید و محمد به سرعت بدنش را حفاظ او کرد . یکی از تیرها به بازوی محمد اصابت کرد؛ اریکا را پشت بشکه ها هول داد و خودش نیز با یک خیز به آن سمت پرید. اریکا گوشه ای در خود مچاله شد و به سمت محمد چرخید که سرش را به بشکه تکیه داده و پاهایش را دراز کرده و از درد به خود می پیچید. جرأت نداشت به جایی جز چهره ی درهم محمد نگاه کند. محمد پلک ها، دندان ها و لب هایش را روی هم می فشرد و از درد سرش را به بشکه فشار می داد.
    می توانست داغی تیر را در گوشت خود حس کند. اریکا نیز بوی گوشت داغ شده را حس می کرد. کت محمد که رنگ خون گرفت متوجه ی بازوی زخمی او شد. در حالی که از وحشت چشمه ی اشکش خشک شده بود؛ یک دستش را به سمت بازوی زخمی او نشانه گرفت:
    - خو... خون! محمد...
    چشم هایش را باز کرد و نگاهی به چهره ی وحشت زده ی اریکا انداخت. چندبار سرش را تکان داد و با دهان خشکش به زحمت گفت:
    - چیزی نیست...
    اوف غلیظی گفت و با درد ادامه داد:
    - نگران نباش... یه خراش کوچیکه...
    - نَ... نه! داره ازت خون میاد! تو... تیر خوردی...
    کمی خود را بالا کشید و اسلحه را روی پایش گذاشت؛ در حالی که سعی می کرد کتش را از تن خارج کند گفت:
    - کلت اون جوونور توی جورابمه... برش دار... شاید الان لازمت بشه...
    اما اریکا توجهی به حرف او نداشت؛ با وجود دردی که در انگشت های کبود شده اش حس می کرد، با عجله به محمد کمک کرد تا کتش را در بیارود. همانطور که نفس نفس می زد اضافه کرد:
    - اونا... به این سمت شلیک نمی کنن... آی...
    با نگاه به چهره ی رنگ پریده ی محمد خود را عقب کشید و با بغض نالید:
    - چی شد؟!
    - هیچی...
    نگاه بی رمقی به اطراف کرد و ادامه داد:
    - اینجا پُره از بشکه های بنزین و نفت و... کپسول های گازی و...
    پوزخندی زد و ادامه داد:
    - بمب های ِ حرارتی ِ که توسط بچه ها کار گذاشته شده... برای همین با یه شلیک می تونن کل این ساختمون و بفرستن هوا...
    با زحمت بسیار کتش را از تن خارج کردو با اشاره ی سر به دکمه های پیراهنش؛ گفت:
    - اینارو باز کن...
    صدای رفت و آمدهای آن طرف انبار را می شنید. می دانست تا الان همه ی افراد بسیج شده اند تا کارشان را یکسره کنند. نگران صادق و بابک بود. حدس می زد شلیک اول از جانب صادق بود تا حواس باند را به آن طرف انبار پرت کند.
    اریکا در حالی که اشک می ریخت با دست های لرزانش دکمه های پیراهن محمد را باز کرد. کمک کرد تا او پیراهن را از تنش خارج کند. یک عرق گیر سفید تنش بود، نبض کوچکی در بازوی سالم محمد می زد. با اشاره به پیراهن گفت:
    - ببندش دور بازوم...
    کمی به سمت اریکا چرخید تا او بهتر بتواند، بازویش را ببیند.
    - چی!!
    - انقدر گیج نزن اریکا! چیزی نشده... فقط این و بردار و محکم دور بازوم ببند.
    بعد از مکثی کوتاه سری تکان داد و به محمد نزدیک تر شد. دل دیدن بازوی زخمی او را نداشت. با دست هایی لرزان سعی داشت پیراهن را دور بازوی خون آلود او گره بزند؛ مدام گریه می کرد و صدای هق هق خفیفش باعث آزار محمد بود. محمد بی حوصله و عصبی گفت:
    - اگه می خوای گریه کنی بدش به خودم...
    خود را کنار کشید اما اریکا به سرعت عکس العمل نشان داد و چهره اش از هم باز شد، اما هنوز چشم هایش پر از قطرات اشک بود.
    - نه...
    - محکم تر گره بزن... تا اونجایی که زور داری... بکشش بالا تر... آها... حالا با تموم قدرتت گره بزن.
    دلش نمی آمد آنگونه که محمد می گفت این کار را انجام دهد. دیدن خون او باعث شده بود تمام بدنش به لرزه بیفتد. هر آن ممکن بود غش کند اما برای کمک به خودش و محمد باید بهوش می ماند.
    - اینجوری نه اریکا... محکم تر...
    چهره ی رنگ پریده ی محمد باعث شده بود درد دست خودش را فراموش کند. پلک هایش را روی هم فشرد و با آخرین توانش گره زد. صدای ناله ی محمد را شنید و خیلی سریع پیراهن را رها کرد. هر دو دستش را روی صورتش گذاشت و اشک ریخت؛ در همان حال زیر لب زمزمه کرد:
    - ببخشید... ببخشید... همش تقصیر منه...
    می توانست صدای او را بشنود؛ اما حالا وقت این حرف ها نبود. از گوشه ی بشکه به آن سمت انبار نگاه کرد. آن ها هم پشت جعبه ها قایم شده و حتما در حال نقشه کشیدن بودند. یک زانویش را بالا کشید و پاچه ی شلوارش را کنار زد. کلت کمری ِ کوچک را از جورابش درآورد و روی زانوان اریکا گذاشت:
    - الان وقت گریه و زاری نیست... برش دار...
    سرش را بالا گرفت و از پشت پرده ی اشک به محمد خیره شد:
    - کار باهاش راحته، فقط کافیه نشونه بگیری و ماشه رو فشار بدی.
    با سکوت اریکا و اشک هایش دیگر نتوانست خود را کنترل کند و در حالی که صدایش را پایین آورده بود با خشونت گفت:
    - این لعنتی و بردار...
    اریکا با مشتش بینی اش را پاک کرد و کلت را برداشت. اینطور نمی شد؛ باید حرفی می زد؛ چیزی می گفت تا او آرام شود. دست دور شانه ی اریکا انداخت و او را به سمت خود کشید. با دست سالمش چانه ی ظریف او را در دست گرفت و صورتش را به سمت خود کشید؛ تازه متوجه ی کبودی زیر چشم اریکا شد! چشم هایش خوب نمی دید و تصویر ها گاهی تار می شد؛ کاری جز دندان قروچه نمی توانست بکند:
    - به من نگاه کن... اذیتت که نکردن؟
    اریکا سرش را کمی بالا گرفت، مژه هایش بهم چسبیده و چشم هایش از اشک خیس بود؛ به چشم های خشمگین محمد خیره شد و سری به علامت منفی تکان داد.
    محمد لبخندی زروکی زد؛ با انگشت گونه ی اریکا را نوازش کرد و ادامه داد:
    - می خوام این و بدونی که هیچی تقصیر تو نیست. تو مقصر نیستی، خودتم خوب این و می دونی. مقصر اصلی منم...
    اریکا سرش را عقب کشید و با صدای تو دماغی اش به میان حرف محمد پرید:
    - نه... نه همش تقصیر منه. اگه می رفتم اینجوری نمی شد. ای کاش...
    به میان حرف اریکا پرید:
    - اشتباه می کنی... اول و آخرش یه همچین اتفاقی می افتاد؛ من منتظر یه همچین موقعیتی بودم.
    دوباره نگاهی به کبودی روی گونه ی اریکا کرد و با خشم غرید:
    - اونا حق نداشتن روی تو دست بلند کنن! حروم لقمه ها...
    اریکا سرش را به بازوی سالم محمد فشرد و در حالی که اشک می ریخت گفت:
    - نمی خواستم اینجوری بشه. فقط... فقط می خواستم... می خواستم برگردم تا بهت بگم... بدون تو نمی تونم برم. می خواستم بگم دوستت دارم و... تو حق نداری منو تنها بفرستی... نمی تونستم محمد... نمی تونستم...
    هق هق ریزی کرد:
    - می خواستم بگم باید با هم تمومش کنیم... باید کنار هم بمونیم...
    محمد لبخندی دردمند زد و سرش را به بشکه تکیه داد:
    - الانم پیش همیم... اگه قراره با هم تمومش کنیم بهتره خوب گوش کنی و دیگه گریه نکنی. الان وقت بچه بازی نیست.
    صدای ابی را می شنید که خطاب به آن دو فریاد می کشید اما بی توجه به او نگاهی به ساعت مچی اش کرد و ادامه داد:
    - می خوام یادت بمونه که تو مقصر نیستی. هیچ وقت مقصر نبودی. این خواسته ی خودم بوده و تو باید این و بدونی و بفهمی! من تورو وارد این بازی کثیف کردم و تاوانش و پس می دم.
    اریکا دقیق تر به محمد خیره شد زیرا چیزی از حرف های او نمی فهمید.
    - هر اتفاقی که افتاد تو مقصر نیستی و هیچی نمی دونی. وقتی رفتی بیرون... هر کسی هر سوالی ازت کرد تو هیچی نمی دونی. اگه راجب من پرسیدن بگو از من چیزی نمی دونستی و مجبور به ازدواج با من شدی...
    آب دهانش را به زور قورت داد و با صدای گرفته ای ادامه داد:
    - بگو که از من متنفر بودی و مجبور بودی بسازی... تو هیچی از پدرت نمی دونستی. بگو می خواستی از من جدا بشی اما من و پدرت نمی ذاشتیم...
    اریکا با وحشت به میان حرف او پرید:
    - چ... چی می گی محمد! من از تو متنفرم؟! من می خواستم از تو جدا بشم؟!
    صدایش را بالا برد و با بغض نالید:
    - چرا باید این مزخرفات و بگم؟!به کی باید بگم؟!
    - ششش... گوش کن و حرف نزن. یه حساب برات باز کردم. خارج از کشور... فرشاد به طریقی کمکت می کنه؛ البته توسط یه چندتا رابط... آی...
    - بس کن محمد! تو یه جوری حرف می زنی که انگار... اِ... انگار...
    محمد با نگاه به اریکا ادامه داد:
    - انگار که می خوام بمیرم، نه؟!
    خنده ای کرد و به پایین خیره شد. اریکا با وحشت و عصبانیت اطراف را کاوید و سعی کرد راه فراری بیابد:
    - حتما یه راهی برای فرار هست... باید یه راهی باشه....
    - آره هست...
    دوباره به ساعتش نگاه کرد و جدی تر گفت:
    - گوش کن اریکا... وقتشه که بیرون بری.
    - چی؟!
    - اون در و ببین؛ از اینجا تا اون در 4 متر راهه. یکی از این جعبه های خالی رو کنارت می گیری و به حالت نشسته تا اونجا می ری... من از این طرف حواسشون و پرت می کنم.
    با شنیدن صدای قدم هایی از پشت دستش را بالا گرفت و در حالی که با اسلحه به سمت بشکه ی نفت نشانه گرفته بود فریاد زد:
    - فقط کافیه یکی از شما احمق ها بیاد این طرف... اون موقعست که به این بشکه شلیک می کنم حتی اگه همه ی ما منفجر بشیم برام مهمه نیست... هدف ما نابودی تشکیلات شماست... بمب های ِ حرارتی ای که کار گذاشتیم زودتر از اون چیزی که فکرش و بکنی اینجا و آدماش و میفرسته هوا...
    صدای ابی را شنید که به افرادش فرمان عقب نشینی می داد؛ خنده ای کرد و به اریکا خیره شد:
    - نترس... اینارو نگفتم که تو بترسی، گفتم که اونا دست نگه دارن... اما مطمئن نیستم که زمان زیادی بتونم دست به سرشون کنم.
    چهره اش از درد جمع شد و دوباره به خود پیچید؛ هر لحظه رنگ چهره اش بیشتر به سفیدی می زد. همانطور که درد را تحمل می کرد ادامه داد:
    - امیدوارم حال صادق خوب باشه. زود باش اریکا با شماره ی سه من باید به سمت اون در بری.
    - تو دیوونه شدی! من هیچ جا نمی رم.
    - اریکا... کار و از این سخت تر نکن. خواهش می کنم برای اولین بار دست از لجبازی بردار و کاری که بهت می گم و انجام بده. این جعبه ی لعنتی و بردار و پشتش قرار بگیر... باید به حالت نشسته بری که باعث می شه سرعتت کمی کم بشه، اما خیلی مهم نیست. از جعبه فاصله بگیر...
    بغضش شکست و با گریه گفت:
    - تورو خدا بس کن... من بدون تو...
    دستش را به سمت صورت اریکا برد، یک طرف صورت خیس او را در دست گرفت و پیشانی اش را به پیشانی او چسباند:
    - گوش کن فسقلی... نگران من نباش... من می دونم دارم چی کار می کنم.
    - تو می خوای خودت و به کشتن بدی! می خوای چی کار کنی؟!
    - ششش... من زنده میام بیرون... 5 دقیقه بیشتر وقت نداریم اریکا...
    - من بدون تو..
    - بس کن!
    صورت اریکا را در دست فشرد؛ از میان دندان های بهم فشرده اش نجوا کرد:
    - با شماره ی 3 میری... باشه؟
    چشم هایش را بست؛ چه باید می کرد. هنوز هم نمی توانست خود را ببخشد و تمام مدت خودش را مقصر می دانست. محمد از او چه می خواست؟ تنهایی برود! چشم هایش را باز کرد و با التماسی که در صدایش وجود داشت به حرف آمد:
    - قُ.. قول بده زنده میای بیرون...
    چشم های محمد از آن حالت جدی در آمد و به غم نشست؛ لبخند اندوهگینی زد و گفت:
    - قول می دم... که زنده بیام بیرون. به شرط اینکه تو به حرفم گوش کنی. باشه؟
    اریکا به او خیره شد تا مطمئن شود دروغ نمی گوید اما نگاه محمد نرم بود و خواهان؛ این نگاه دلش را می لرزاند. مطمئن شد که او دروغ نمی گوید. چه جوری اش را نمی دانست اما مطمئن بود که محمد به این قولش وفا می کند. حس زنانه اش به او دروغ نمی گفت. سرش را تکان داد و جعبه ی تقریبا کوچک را در دست گرفت. لحظه ی آخر محمد طاقت نیاورد و او را به سمت خود کشید؛ بوسه ی محکمی از روی گونه اش برداشت.
    - مواظب باش... وقتی گفتم سه عجله کن و اصلا نترس. اون در بازه، فقط کافیه ازش خارج بشی.
    اریکا به معنای فهمیدن سر تکان داد و پشتش را به محمد کرد. دوست نداشت در این لحظه اشک هایش کار را خراب کند.
    - صبر کن... بهتره اسلحه رو همین جا بذاری... اصلا یادم نبود! نباید این و ببینن.
    توجهی به معنای ِ حرف های ِ محمد نداشت و فقط اطاعت می کرد. اسلحه را از جیبش درآورد و به دست محمد داد. محمد نیز روی زانوانش نشست:
    - خیلی خب... حرف های من یادت نره!
    پاهای لرزانش را دید.
    - 1...
    اریکا پلک هایش را روی هم فشرد؛ اگر می خواست این چند متر را رد کند باید چشم هایش را می بست.
    - 2...، حالا اریکا...
    در حالی که کمی خم شده بود با تمام قدرت به سمت در دوید. صدای شلیک ها و فریاد ها را می شنید اما برایش رسیدن به مقصد مهم بود.
    همان لحظه که اریکا حرکت کرد از گوشه ی بشکه ها به سمت آن ها نشانه گرفت، صدای آژیر می آمد؛ آن ها نمی توانستند به سمت او شلیک کنند در غیر این صورت تمام تشکیلاتشان روی هوا می رفت. حواسش به اریکا بود. صادق را دیدکه داشت به نیروهای در ظاهر خودی شلیک می کرد اما همان وقت تیری به کتفش زدند و او روی زمین، پشت جعبه ها افتاد. دیگر نمی توانست او را ببیند. به سمت اریکا نگاه کرد؛ از در خارج شد و بیرون زد. می توانست از میان در نیمه باز که کم کم در حال بسته شدن بود او را ببیند که مثل باد می دوید و از ساختمان دور می شد. لبخند غمگینی زد و در جایش ایستاد و کمی به سمت پایین خم شد. همانطور که خم شده بود با نگاهی جستجوگر روی زمین، به سمت دیگری رفت. صادق قبلا به او گفته بود، باید همین جاها باشد. بالاخره پیدایش کرد. کنارش یک علامت ِ کوچک و قرمز رنگ به چشم می خورد. در آهنی فاضلاب را باز کرد و یک پایش را آن تو گذاشت. دور ترین بشکه ی نفتی که نزدیک به آن ها بود را نشانه گرفت. پوزخندی زد؛ چهره اش از درد جمع شد:
    - خداحافظ... ابلیس...
    * * * * *

    با تمام وجودش به سمت جلو می دوید. چشم هایش را بسته بود؛ باد موهای کثیف و پریشانش را به این سو و آن سو می کشید. برایش مهم نبود در آن زمین بیابانی چه چیزی کف پاهایش فرو می رود؛ دردی حس نمی کرد. صدایی جز صدای نفس های پر شتاب خود نمی شنید.
    اما کم کم متوجه ی صدای آهنگین و آشنایی شد که از دور به گوش می رسید. سرعت قدم هایش هر لحظه کمتر و کمتر شد حتی صدای نفس کشیدنش هم شتاب کمتری گرفت و آرام آرام چشم هایش را باز کرد؛ ماشین های پلیس را دید که نزدیک و نزدیک تر می شوند. نگاهش پر از سوال و تعجب بود؛ آنها در آن بیابان چه می کردند؟ یک ماشین به فاصله ی یک متری از اریکا نگه داشت؛ با ترمز سریعش گرد و خاک به آسمان بلند شد. دست های اریکا کنار بدنش آویزان بود و با تعجب به ماشین پلیس نگاه می کرد. آنقدر گیج و منگ بود که هیچ چیز نمی فهمید. صدای پلیس مثل ناقوس مرگ در سرش پیچید:
    - ایست!
    اصلا متوجه نبود که دارد آرام آرام به سمت عقب قدم بر می دارد. برای همین از فرمان پلیس تعجب کرد اما ناگهان صدای مهیبی آمد و زمین قدری زیر پاهای زخمی اش لرزید. داشت تعادلش را از دست می داد. پلیس زنی که به سمتش می آمد روی زمین نشست و پلیس های دیگر خود را پشت ماشین و روی زمین مخفی کردند. به سرعت به سمت ساختمان چرخید و نگاه وحشت زده اش را به آن دوخت. شعله های آتش در چشم های گشاد شده اش بالا و پایین می شد. هیچ صدایی نمی شنید؛ هیچ چیزی نمی فهمید و هیچ چیزی نمی دید جز شعله های آتشی که زیاد و زیادتر می شد.
    پلیس زن به سرعت به سمت اریکا دوید و قسمتی از چادر مشکی اش را روی سر اریکا کشید، نه به این خاطر که چنین صحنه ای را نبیند، فقط به این دلیل که موهای ِ پریشان ِ او را بپوشاند.
    پارچه ی نازک و سیاهی جلوی دیدگانش را گرفت. نمی توانست از پشت این پارچه به شعله های آتش و ویرانی ساختمان نگاه کند. با خشم پارچه ی تیره را کنار زد. دستی که بازویش را به سمت عقب می کشید را پس زد. مثل یک شیر ماده ی خشمگین شده بود. پلیس زن سعی کرد او را به سمت عقب بکشد اما اریکا تازه زمان و مکان را بازیافته بود و می خواست به سمت آن ساختمان بدود. انگار که جانی دوباره پیدا کرده باشد با زمین و زمان می جنگید. فریادی گوش خراش کشید و زن را به عقب هول داد. با تمام وجود در حالی که گلوله های اشکش صورتش را شستشو می داد، فریاد می زد و به سمت شعله های آتش می شتافت. این بار دستی زمخت تر بازویش را به سمت عقب کشید. با تمام وجود فریاد می کشید تا ولش کنند و بگذارند برود. گاهی اسم محمد را فریاد می زد؛ پلیس زن نیز به کمک پلیس مرد شتافت و هر دو با هم دست های اریکا را گرفتند و او را به سمت عقب می کشیدند. اریکا در تقلا برای رهایی از چنگال آنها بود، دست و پا می پراند و فریاد می کشید و گریه و التماس می کرد؛ اما فایده ای نداشت. او را روی برانکارد خواباندن و افرادی دست و پاهایش را گرفتند؛ در حالی که روی زمین دراز کشیده بود هنوز هم می توانست شعله های آتش را ببیند. تقلا می کرد تا رهایش کنند؛ سوزشی در دستش حس کرد و کم کم چشم هایش سنگین شد. دیگر تقلا نمی کرد اما از آن پایین به شعله ها خیره شده بود. نمی توانست جلوی پلک های سنگینش را بگیرد! یک قطره اشک از گوشه ی چشمش به روی خاک چکید و انگار صدای برخورد اشک با زمین خاکی در گوشش انعکاس داشت؛ پلک هایش روی هم افتادند و دیگر هیچ نفهمید.
    * * * * *

    صدای قطرات آب را می شنید اما توان این را نداشت که چشم هایش را باز کند. کمی زور زد تا توانست نوک انگشت دستش را تکان دهد. دست راستش داخل گچ بود، سنگینی گچ را حس می کرد. از ناتوانی که وجودش را فرا گرفته بود، قطره ی اشکی از گوشه ی چشمش به روی بالش سرازیر شد. کمی سرش را به سمت مخالف چرخاند و روی بالش فشرد. دندان هایش را روی هم سابید و با خشم سعی کرد پاهایش را تکان دهد اما تکان دادن آن ها هم غیر ممکن بود. باز هم داروی بیهوشی و بازهم بستن دست و پاهایش؛ چطور می توانست با وجود این بندهای پارچه ایه مزخرف جُم بخورد. چیزی زیر لب زمزمه کرد اما حتی خودش هم نمی توانست صدای خود را بشنود. کم کم صدایش اوج گرفته و کلامش مفهوم پیدا کرد. می خواست که دست و پاهایش را باز کنند. گاهی هم بد و بیراهی زیر لب می گفت. کم کم جان به بدنش برگشت و توانست کمی تکان بخورد تا شاید این بندهای لعنتی شُل شود.
    دو هفته ای می شد که در این اتاق بستری بود. دو هفته ای که در بیشتر مواقع دست و پاهایش را بسته بودند و یا داروی آرامش بخش تزریق می کردند. دست سمت راستش را گچ گرفته و کف پاهایش را پانمسان کرده بودند اما اریکا اینها را نمی خواست؛ فقط دوست داشت تا بار دیگر محمد را ببیند. او را در بخش سوختگی بستری کرده و سخت اجازه ی ملاقات می دادند. احساس بدی داشت؛ حدس می زد سرش را شیره می مالند! حس بدی داشت از اینکه نمی گذارند محمد را ببیند. حس اینکه حال او خوب نباشد و...
    حتی فکر کردن به این موضوع هم عذابش می داد. دفعه ی قبلی که او را به بخش سوختگی برده بودند، با دیدن وضعیت محمد کل بخش را روی سرش گذاشته بود. دیروز که آن پلیس مسن به دیدنش آمد و آن حقایق را برایش بازگو کرد؛ حال بهتری نداشت.
    آن پلیس سوال های زیادی از اریکا کرد؛ می گفت محمد را می شناخته و او را دوست دارد! توجهی به حرف های او نداشت فقط سعی می کرد از میان فعل و افعالش پی به حال محمد ببرد.
    - محمد سوال های عجیبی از من راجب یه باند قاچاق می کرد و... بعدش یکدفعه بی خبر کنار کشید. نه تنها از کار کنار کشید بلکه از همه ی دوست هاش... البته، دوست های زیادی هم نداشت. بی خبر رفت و بعد یه مدت از جانب پدرش شنیدم که ادامه تحصیل می ده و داره اون شرکت و می چرخونه. اون رابطه اش و با همه قطع کرد. جز مواقعی که با بعضی ها در تماس بود. اونم از طریق رابط هایی... دو سال بعد برای اولین بار ما اطلاعاتی از طریق یه رابط به دست آوردیم. اطلاعاتی که به ما کمک کرد تا تمام اعضای یک باند و دستگیر کنیم اما این آخرین بار نبود که همچین اطلاعاتی به دست ما می رسید. تا همین چند وقت پیش هم ادامه داشت. هر دفعه به طریقی... آخرین بار آدرس اون ساختمون به ما داده شد. وقتی ما رسیدیم و... خب... چند ساعت بعدش... تازه اون موقع بود که به خیلی از مسائل پی بردم. اینکه تمام این سال ها چه کسی این اطلاعات رو در اختیار ما قرار می داده و به ما کمک می کرده.
    از شنیدن این حرف ها تعجب کرده بود اما در آن چند روز به اندازه ی کافی آموخته بود که چطور تعجب و ترسش را پنهان کند. هر دفعه که پلیسی به دیدنش می آمد یا شخصی راجع به محمد از او سوال می کرد، به یاد آخرین حرف های محمد می افتاد «تو هیچی نمی دونی...» تنها جوابی که برای همه ی آن ها داشت این بود که هیچ چیزی نمی داند.
    - اینارو چرا برای من می گید؟! من هیچی نمی دونم جز اینکه مطمئنم محمد بی گناهه و اینا همش یه مشت چرنده...
    - منم چیزی راجع به گناهکار بودن و نبودنش نگفتم...
    - پس دست از سر من بردارید و برید بیرون. همکاراتون به اندازه ی کافی از من وسوال کردن و جواب گرفتن.
    - قصد من کمک کردن به شما و محمد هستش...
    - ما احتیاجی به کمک نداریم! ما کاری نکردیم که حالا از کسی کمک بخوایم. برید بیرون...
    - آروم باش دخترم... اینطوری هیچ چیزی حل نمی شه.
    - من دختر شما نیستم! چیزی هم برای حل شدن وجود نداره.
    - خیلی خب... آروم باشید.
    - من آرومم... چرا قصد دارید طوری نشون بدید که من آروم نیستم و محمد یه گناهکاره؟!
    - من می رم بیرون. تو الان حالت خوب نیست و هر چیزی که می شنوی و بد تعبیر می کنی.
    - من حالم خوبه... فقط می خوام شوهرم و ببینم اما هر دفعه دَر این اتاق لعنتی باز می شه و یه پلیس دیگه میاد تو... دست از سرم بردارید!
    از فکر و خیال دیروز بیرون آمد و دوباره صدایش اوج گرفت. یکی از پرستارهای آن بخش بعد از دقایقی وارد اتاق شد، در حالی که چهره اش از عصبانیت به سرخی می زد:
    - باز که داد و هوار راه انداختی دختر!
    بالای سر اریکا ایستاد و نگاه عاقل اندر سفیهی نثار چشم های خیس او کرد:
    - حتما باید این بدنت و سوراخ سوراخ کنن تا جیغ و هوار نکشی؟! ای بابا...
    نگاهی به سرم انداخت.
    - تورو خدا... اینارو باز کن... دارم خفه می شم.
    موهای روی پیشانی اریکا را کنار زد:
    - من که بدون اجازه نمی تونم همچین کاری بکنم. هر چند اجازه هم می دادن همچین کاری نمی کردم. آخه دختر تو این همه جون برای هوار کشیدن از کجات میاری؟ بس نبود اون دفعه که کل بیمارستان و گذاشتی رو سرت!
    - تورو خدا... تورو هر کی دوست داری... بذار برم... بذار برم ببینمش...
    - انقدر قسم نده! آخه دست من نیست دختر خوب! با اون افتضاحی که تو دفعه ی قبل بالا آوردی عمرا نمی ذارن بری به بخش...
    در حالی که اشک می ریخت به التماس گفت:
    - قول می دم دیگه سر و صدا نکنم. قول می دم هیچی نگم. تورو خدا بذار برم ببینمش. تورو جون هر کی که دوست داری. خواهش می کنم...
    پرستار که دلش برای اریکا می سوخت؛ سری تکان داد و با لحنی مادرانه گفت:
    - خیلی خب... حالا انقدر گریه نکن. دکتر گفت برای چشم هات خوب نیست. نمی بینی زیر چشم هات پوسته انداخته؟
    اشک های اریکا را با دست گرفت و با مهربانی افزود:
    - حیف این چشم های خوشگلت نیست که اینطوری داغونشون می کنی؟!
    - قول می دم دیگه گریه نکنم. فقط تورو خدا بذار برم ببینمش.
    پرستار که می دید اریکا با هر کلمه گلوله ی اشکی از چشم هایش سرازیر می شود خنده ای کرد و گفت:
    - آره ارواح اجداد ِ من! تو که اصلا گریه نمی کنی. من دارم تشت تشت آبغوره می گیرم.
    آهی کشید و قبل از اینکه اریکا دوباره به التماس بیفتد ادامه داد:
    - خیلی خب... بذار ببینم چی کار می تونم بکنم.
    انگشت اشاره اش را بالا گرفت و با تهدید اضافه کرد:
    - فقط گفته باشم حق گریه و زاری و داد و هوار نداری. اگه می خوای ببرمت باید قول بدی حداقل یه روزی رو بی خیال خوانندگی و بارندگی بشی بلکه حداقل بذارن دست و پات و باز کنم که حالا بعدش بتونیم یه کاری بکنیم!
    اریکا در میان گریه لبخندی مصنوعی زد و سری تکان داد:
    - چشم...
    پرستار تبسمی کرد و در حالی که به سمت در می رفت گفت:
    - ببینم چی کار می کنی.
    قبل از اینکه از در خارج شود، صدای اریکا را شنید:
    - حالش خوبه؟
    سرش را داخل کرد و لبخد خسته ای زد:
    - بله عزیز من... حال اون از تو بهتره. چون هی مدام جیغ و داد نمی کنه و نم و آب پس نمی ده.
    اریکا خواست سوال دیگری بپرسد که پرستار خارج شد و در را بست. اصلا نمی توانست حرف هایش را باور کند؛ به همه ی آنها شک داشت. با حرص در جایش جُم خورد و پلک هایش را روی هم فشرد. با یادآوری اینکه باید آرام باشد تا اینها را از دست و پایش باز کنند اشک به دیدگانش آمد. این روزها اشک مهمان همیشگی اش بود.
    دلش می خواست محمد را ببیند. آخرین تصویری که از محمد در ذهن داشت چهره ی رنگ پریده ی او روی تخت بیمارستان بود.
    دکتر آخرین بار خبرهای خوبی نداده بود و این بیشتر نگرانش می کرد. قسمت زیادی از دست ها و پاهای محمد سوخته بود. دکتر می گفت سوختگی عمیق نیست اما اریکا باور نمی کرد. می دانست ریه های محمد آسیب دیده و مشکل تنفسی پیدا کرده. برای همین بخشش را عوض کرده اند اما نمی دانست به کدام بخش منتقل شده. مهرسا اطلاعات زیادی در اختیارش نگذاشت.
    تمام طول روز ساکت ماند و هیچ صدایی از آن اتاق به بیرون راه نیافت. بالاخره ظهر، بعد از بازدید دکتر، رضایت دادند که آن بندها را بازکنند اما به شرط اینکه اریکا باز بی خبر از جایش بلند نشود تا از بخش بیرون برود و یا اینکه بخواهد همسرش را ببیند و سر و صدا کند. یک قول دیگر هم ازش گرفتند؛ اینکه در طول روز چیزی بخورد. در آن دو هفته لب به غذا نزده بود، فقط از طریق سرم به او می رسیدند در غیر این صورت می گفت که چیزی نمی خواهد یا اشتهایی ندارد.
    بعد از ظهر در حالی که از درون برای دیدن محمد بی تابی می کرد و سعی در سرکوب موقت این میل شدید داشت پدر جان به دیدنش آمد. حوصله ی دیدار هیچکسی را نداشت. پدر خودش که با آن حال ِ خراب در بازجویی بود و خانواده ی پدری هم هیچ سراغی ازش نمی گرفتند. از ثریا خبری نداشت؛ در واقع فقط به لطف مهرسا بود که از دنیای بیرون خبرهایی کوچک به دستش می رسید. مراسم عقد مهرسا و حمید نیز عقب افتاده بود. آنطور که مهرسا می گفت چند نفر آرین را کتک زده و سعی کرده بودند که از او حرف بکشند. اریکا حاضر بود قسم بخورد کار افراد محمد است؛ با وجود بی حوصلگی و گریه های مداوم چقدر دلش از شنیدن این خبر خنک شد. «حقش بوده.» آرین هم برای بازپرسی در بازداشت به سر می برد.
    از آخرین ملاقاتش با پدر جان هم خاطره ی خوبی نداشت و می دانست هیچ وقت آن روز را فراموش نمی کند.
    - برید بیرون!
    سر پلیسی که برای پرسیدن چند سوال به ملاقاتش آمده بود فریاد می کشید می خواست که بیرون برود. همان لحظه پدر جان و پرستار نیز از راه رسیدند. پدر جان با دیدن وضعیت اریکا سعی کرد کمی آرامش کند و پرستار پلیس را از اتاق بیرون کرد.
    - دخترم آروم باش...
    و کمی آرام تر اضافه کرد:
    - اینطوری همه چی بدتر می شه.
    - بدتر! بدتر از چی؟! اینکه مدام به شوهر من می گن گناهکار؟! خلافکار؟! بدتر از اینا؟
    پدر جان سرش را پایین انداخت و آهی عمیق کشید. دوباره با آن چشم های پف کرده و غمگینش به اریکا خیره شد:
    - اونا حق دارن... محمد هم خلاف کرده، هم گناه...
    در باور اریکا نمی گنجید که پدر محمد چنین حرف هایی بزند.
    - شما دیگه چرا پدرجون؟! شما دیگه چرا همچین حرفی می زنین؟
    - از واقعیت نمی شه فرار کرد.
    با صدای لرزانش فریاد زد:
    - کدوم واقعیت؟! اگه به گناهکاریه که بیشتر مردم این دنیا گناهکارن. اونقدر گناه های کوچیک و بزرگ دارن که اگه کنار هم قرار بگیره از چندتا گناه بزرگ بدتره! خیلی ها عادت کردن به گناه... خیلی ها لذت می برن...
    در حالی که بغضش شکسته بود و اشک می ریخت ادامه داد:
    - اما محمد لذت نمی برد. من می دیدم... اون رنج می کشید. گناه محمد این بود که یه سری آشغال کودکیش و ازش گرفتن... اونم جلوی چشم هاش... اون به من گفت... به اندازه ی موهای سرش عذاب می کشه... از اینکه مجبور آدم های بی گناه و درگیر کنه... گفت وقتی که تا ته توی کثافت گیر کنی حتی وقتی بیرون بیای نمی تونی اون بوی لعنتی و از بین ببری. سایه ی همه ی اون سیاهی ها و کثیفی ها همیشه دنبالشه...
    اشک هایش را پاک کرد و لحنش جدی تر از قبل شد:
    - محمد بی گناهه... اون برای من بی گناهه... حتی اگه همه ی مردم دنیا علیه محمد شهادت بدن باز من می گم که بی گناهه... گناهکار واقعی کسیه که راست راست داره توی این شهر و اون کشور می چرخه و به اندازه ی موهای سرش آدم می کشه.
    با انگشت اشاره اش در اتاق را نشانه گرفت و با تمام وجودش فریاد زد:
    - شما و دوستای پلیستون بهتره برید و جلوی اونو بگیرید. برید بیرون... بیرون...
    پرستار سراسیمه وارد اتاق شد:
    - باز چی شده! ای خدا...
    دو نفر دیگر نیز آمدند. یکی سرنگ در دست داشت و آن یکی می خواست دست و پاهایش را بگیرد.
    - دیگه نمی خوام کسی و ببینم. نمی خوام هیچکسی بیاد به دیدنم. ولم کن... به من دست نزن... ولم کن... ولم کنید...
    بعد از آن روز هیچ وقت فکر نمی کرد پدر جان دوباره به دیدنش بیاید. اما او آنجا بود، درست روبه رویش ایستاده بود و با چهره ای شکسته به رویش لبخند می زد.
    * * * * *

    ساعت از 3 بامداد هم گذشته بود، نگاه بی قرارش را از ساعت گرفت و با فشار دست سمت چپش سعی کرد در جای خود بنشیند.
    قرار گذاشته بودند تا ساعت 3 بامداد خانم معینی، پرستار بخش بیاید و او را به پیش محمد ببرد اما از وقت مقرر گذشته بود و خبری از خانم معینی نبود. بیش از این نمی توانست منتظر بماند. باید خودش دست به کار می شد. روی تخت نشست و پاهایش را از تخت آویزان کرد. در حالی که نفس های سنگین و پر شتابی می کشید به سوزن داخل مچش خیره شد. باید از شر این سرم هم خلاص می شد تا راحت تر بتواند راه برود. با آن پاهای پانسمان شده آنقدر یواشکی از اتاق خارج شده بود که زخم پاهایش هنوز که هنوزه به خون ریزی می افتاد.
    دست چپش را پیش برد تا سوزن را بیرون بکشد؛ همان موقع در اتاق باز شد. خانم معینی با ویلچری که به داخل هل می داد جلو آمد. با دیدن حرکت اریکا که هنوز همانطور مات مانده بود، اخمی کرد و با صدایی ریز و عصبانی گفت:
    - چی کار می کنی؟!
    ویلچر را رها کرد و به سمت اریکا آمد:
    - اگه مثل دفعه های قبل بخوای این کار و بکنی ملاقات بی ملاقات... اون دفعه کل ملافه رو خونین و مالین کردی رفت!
    اریکا با چهره ای بی حال و رنگ پریده گفت:
    - آخه... این مزاحمه...
    و با سر به سرم اشاره کرد. پرستار سری تکان داد و یک دستش را بالا آورد. بعد به سمت ویلچر رفت و آن را جلوی اریکا گذاشت:
    - تو روی این بشین... اون یکی با خودم. می دونی که نمی تونی بدون این بری. تو هیچی نمی خوری و این سرم تنها چیزیه که سرپا نگهت می داره.
    به اریکا کمک کرد تا روی ویلچر بنشیند. سرم را خود در دست گرفت و به آرامی از اتاق خارج شدند. با آسانسور به بخش مورد نظر رفتند اما برای اریکا فقط دیدن محمد مهم بود و در آن موقعیت به چیز دیگری توجه نداشت.
    پرستار مدام به این سو و آن سو نگاه می کرد و مراقب بود عادی رفتار کند. ظاهرا با چند پرستار دیگر آن بخش نیز هماهنگ کرده بود.
    از دور توانست سرباز وظیفه ای را ببیند که به صورت نشسته توی یک صندلی خوابیده بود. کلاه سرباز روی سرش کج و کوله شده و دهان بازش از دور مشخص بود. دست به سینه نشسته بود و یک پایش را جمع کرده و پای دیگرش را دراز کرده بود. با چهره ی رنگ پریده و نگاه پریشانش زیر لب زمزمه کرد:
    - اون که بیهوشه... نمی تونه کاری کنه... این برای چیه؟؟
    با هر کلمه ای که زیر لب می گفت احساس تنگی نفس می کرد و معده اش می سوخت. یک دستش را روی معده اش فشرد و اخم هایش بیش از پیش درهم رفت. حالت تهوع داشت اما نمی خواست این موقعیت را از دست دهد. پرستار به آرامی از مقابل سرباز گذشت و مقابل دیوار شیشه ای اتاق نگه داشت. نیمی از دیوار شیشه ای بود و اریکا می توانست همانطور نشسته روی ویلچر داخل اتاق را ببیند. اما هنوز نمی توانست محمد را ببیند! خواست بلند شود که پرستار با اشاره ی دستش حکم سکوت داد و خود مقابلش آمد. کمک کرد اریکا بلند شود و تا روبه روی شیشه همراهی اش کرد. سرم را به دستش داد و کنار گوشش با صدایی آرام و ضعیف گفت:
    - یه چند دقیقه ی دیگه میام، چند قدم اونور تر می رم تا راحت باشی. فقط جون عزیزت سر و صدا نکن.
    این را گفت و از اریکا دور شد. اریکا محو چهره ی شیشه ای محمد شده بود و چیزی نمی فهمید. دور تا دور محمد را کیسه فریزری ضخیم کشیده بودند. درست مثل یک خیمه که محمد در وسط آن خیمه ی شیشه ای خوابیده بود. چیز زیادی از اعضای بدنش مشخص نبود؛ فقط می توانست چهره ی او را ببیند. در حالی که لب هایش از بغض می لرزید سرم را به دست داخل گچش داد و دست سالمش را روی شیشه گذاشت. نفس های گرمش که به شیشه می خورد، بخار دایره شکلی دور آن را فرا می گرفت و کم کم محو می شد. محمد باید بهوش می آمد؛ اریکا دوست داشت دوباره طعم آغوش گرم و اطمینان بخش او را بچشد. دلش برای لبخند های او تنگ شده بود. پیشانی داغش را به شیشه فشرد و گذاشت اشک هایش سرازیر شود.
    - اینطوری قول می دی! اینطوری قول می دی که زنده بمونی؟! خیلی بدجنسی محمد... تو می دونستی داری چی کار می کنی و هیچی به من نگفتی. قول دادی زنده بیرون بیای و به مرگ کلک بزن. اما تو بازم به من کلک زدی! به من حُقه زدی! بدجنس ِ خودخواه....
    همانطور که اشک می ریخت دندان هایش را روی هم کلید کرد:
    - دکترها می گن زجر می کشی. راحت نیستی. من نمی خوام زجر کشیدنت و ببینم... اما نمی تونم رفتنت و تحمل کنم! نرو محمد... حالا نه... به قولت عمل کن... خواهش می کنم. می دونم... من خیلی بدم، زیر قولم زدم... اما تورو خدا تو به قولت عمل کن...
    صدای هق هق گریه هایش بلند شده بود و این پرستار را نگران می کرد. با ترس به سرباز که در همان حالت مانده بود نگاه کرد و کمی این پا و آن پا شد.
    اریکا مبهوت چهره ی آرام محمد بود که متوجه ی چیزی شد. یکی از انگشت های دست او تکان خورد. اولش نمی توانست چیزی ببیند چون خیلی مشخص نبود، اما سایه ی حرکت انگشت های او را حس می کرد. در میان گریه لبخند زد:
    - دوسِت دارم، خیلی زیاد... نه به خاطر خوبی هات... نه به خاطر بدی هات... به خاطر همه ی اینا... به خاطر همه ی اینا باهم...

    محمد احدی معروف به رئیس، بعد از سه سال زندان و تحمل رنج بیماری تنفسی و ریوی و با وجود تلاش های همسرش، پدر و وکیل کارکشته ای که برایش گرفته بودند؛ محکوم به اعدام شد.
    اما او قبل از اجرای حکم، به دلیل تشدید بیماری تنفسی و تورم و مشکلات ریوی، درگذشت. اریکا بعد از مرگ محمد، به دلیل قولی که به همسرش داده بود؛ دیگر هیچ وقت اشک نریخت!
    از عشق این دو یک یادگاری ماند؛ محمد امین! امین عشق و خاطراتشان، امین خاطرات و رازهایی که اریکا منتظر بود روزی برای پسرش فاش کند. رازهایی که فقط یک امین باید می دانست!
    دوستان و نزدیکان پدر محمد و هم خدمتی های خودش که از اعضای پلیس بودند؛ برای مرگ او مراسم بزرگداشت جمع و جوری گرفتند. همه می گفتند؛ او از آن بدهایی بود که خیلی به آدم های در ظاهر خوب کمک کرد؛ شاید حکم محمد را خدا اجرا کرد.
    مهسا و فرشاد و چند تن از اعضای شرکت از ایران رفتند و هیچکس جز اریکا نفهمید آن ها کجا هستند و چه می کنند. آن ها هنوز هم در پی فرصتی بودند تا غلام را نابود کنند.
    پدر اریکا ملقب به سلطانی ِ بزرگ بعد از چند ماه تحمل وِ رنج ِ بیماری درگذشت. او دیگر ثروت چندانی نداشت و هر چه که از اموالش باقی مانده بود را طی یک وصیت به نام اریکا کرد. اما اریکا با به دنیا آمدن فرزند ثریا تمام آن اموال را به او و فرزندش سپرد.
    آرین احدی تا مدت ها از بیماری افسردگی رنج برد و به مدت یک سال در یک آسایشگاه روانی بستری شد. بعضی ها می گفتند او برای فرار از چیزهایی که می داند نقش بازی می کند.
    مهرسا و حمید بعد از یک سال به عقد دائم یکدیگر درآمدند و مراسم باشکوهی گرفتند.
    اریکا بارها تلاش کرد تا ردی از دوستش نادیا پیدا کند، اما هیچکس از او اطلاعی نداشت. نه او، نه شروین، و نه حتی برادرش!
    تلاش های نیروی پلیس برای دستگیری غلام و اعضای باندش بی نتیجه ماند.
    * * * * *

    به قاب عکس بزرگ روی دیوار خیره شده بود؛ عکس سه نفره ای از خودش و فرشاد و محمد! محمد وسط ایستاده بود و فرشاد سمت راست؛ مهسا با همان عشوه های نمایشی و دروغین که به نظر واقعی تر از هر واقعیتی می رسید، دستش را دور بازوی محمد انداخته بود و لبخند می زد.
    با نفرت به حالت ِ نمایشی خود خیره شد، در حالی که از بینی نفس می کشید و لب های لرزانش را روی هم می فشرد، دستش را دراز کرد، می خواست قاب عکس را بردارد و آن قسمت از عکس که چهره ی خودش است را پاره کند؛ اما صدای فرشاد باعث شد دستش در هوا بماند.
    - مهسا؟
    سرش را به سمت او چرخاند؛ فرشاد را در حالی دید که پاکتی را بالا گرفته و تکان می دهد.
    فرشاد با دیدن قیافه ی مهسا کمی جا خورد اما خیلی سریع به خود آمد و با لبخند پاکت را در هوا تکان داد. با قدم هایی بلند خود را به مهسا رساند و پاکت را باز کرد. قطعه عکسی را بیرون آورد و مقابل مهسا گرفت، با هیجان گفت:
    - ببین... محمد امین ِ، همین الان به دستم رسید.
    - چی؟!
    این را گفت و با تعجب به عکس خیره شد. با اخم به طور کامل به سمت فرشاد چرخید و لب به اعتراض گشود:
    - چطوری...
    فرشاد که می دانست او چه می خواهد بگوید، سری تکان داد و کلامش را برید:
    - نگران نباش، خود ِ اریکا نفرستاده، کلی دست به دست شده تا به دستم رسیده.
    لبخندی زد و ادامه داد:
    - نگاش کن! انگار خود محمد...
    مهسا نگاه گیج و منگش را از فرشاد گرفت و اینبار با دقت بیشتری به عکس خیره شد. نگاه رقصانش کم کم رنگ و بویی از رنج و محبت گرفت. در حالی که نمی توانست نگاه خیره اش را از عکس بگیرد، نجوا کرد:
    - آره... انگار خودشه! یه... یه محمد کوچولو...
    - ناکس لباس پلیس هم تنش کرده! اریکا تو نامه نوشته دوست داره پلیس بشه.
    با تعجب به فرشاد که در حال خواندن نامه بود نگاه کرد و زیر لب گفت:
    - پلیس؟!
    و دوباره به عکس خیره شد. بی توجه به آدم های داخل اتاق گذاشت که اشک هایش روی گونه هایش جاری شود. فرشاد زیر چشمی حواسش به او بود؛ از آن روز به بعد به آسانی اشک هایش در می آمد و بغضی در گلویش نمی ماند. مهسا در فکر بود، به یاد جمله ای که از محمد شنیده بود افتاد:
    - ما آدم ها تکرار می شیم. تکرار در تکرار... تکرار من کی می تونه باشه؟
    پس محمد امین می خواست تکرار پدرش باشد! نمی دانست اریکا چیزی راجع به محمد برای پسرش گفته است یا نه؟ در واقع بعد از ارتباط مخفیانه ای که توسط چندین رابط با اریکا برقرار کرده بودند، همیشه در عذاب بود وهمیشه از خود می پرسید که اگر اریکا واقعیت فرار آنها را بداند، باز هم حاضر به برقراری این ارتباط مخفیانه هست؟
    و با تمام اینها همچنان فقط یک چیز در ذهن مهسا چرخ می خورد؛ زندگی، تکرار مکررات است!

    چشمانم را ببند.
    نگذار که تلخی روزگار را ببیند.
    چشمانم را به زور ببند.
    این چشمان کنجکاو، با دیدن تلخی واقعیت، سر شکسته می شوند.
    نگذار چشمانم باز بماند!
    چشمانم را از من بگیر...
    اما نگذار ببینم آنچه را که ندیده می دانم...
    طاقت دیدنش را ندارم.

    پایان




    رمان: اریکا
    نویسندگان: نادیا و هیوا
    موضوع: عاشقانه، هیجانی، پلیسی...
    بازنویسی: هیوا
    تاریخ: شروع از آذر 1388 تا دی 1389
    سخنی از نویسنده های مبتدیِ رمان: ممنون از اینکه داستان و خوندید، بازم تشکر می کنیم از همه ی کسانی که به ما لطف داشتن و مارو همراهی کردن. به خصوص خانم عاطفه منجزی، هدیه، نادی (برای درست کردن جلد قشنگ رمان) و همه ی بروبچه های سایت نودهشتیا که به ما لطف داشتن و ماهم خیلی دوستشون داریم.


  14. 358 کاربر از پست hiva تشکر کرده اند .

    !!S@D@F!! , $ ساجده$ , $Persian.boy$ , $~roya~$ , * sogi jOoOn * , *ATRIN* , *Ghazal* , *GolDeN* , *Hamraz* , *Nafise.a9* , *soodabeh* , *~Faezeh~* , +Neda+ , -2nya- , -Farimah- , -Nasrin- , -دایان- , .:aida:. , .:BahaR:. , .:BlooM:. , .:~KaMeLiA~:. , .Baharak. , .ELHAM. , .LiLiM. , .Monire. , 2012 , 23252 , 88 shiva , @parisa@ , abby7 , afrooz87 , afsongar , ahmad_3592 , ahwaz , aida. , aidai , akhish , alonegirl , amini2004 , Amirsam1 , ANNE , architect_shima , arnavaz , artmisss67 , asal , asal naz , asalkocholoo , asal_aram , asal_cheshmak , asam , ASEMAN SHAB , asemane nili , ashoka , Astrgirl , Ati__377 , atousa27 , atusa miracle , AVESTA , Az@de , azima , azinjoon , b.maryam , baran . M , baran_1990 , Beautiful Jasmine , behi_aquarius , Behnaz joon , behnazhmz , benitto , blue1 , blue69 , brain storm , CAT-WOMAN , chandiny , coffee , corail , Dai28 , daltonha , delester , delta , deragun , dokhtare khial , dokhtarepaeiz , Donya-70 , eglantine-m96 , elahe70 , elahem , elham90 , Elhamhb , elhamtt , elianoos , eli_naz , Elnaz , elnaz 90 , Esperichoo , Eyes Wide Shut , fadai , faezeh88 , FAH!ME , farajoon , fariba_hed , farizad , Farnaz , farnaz21 , farnoushi , Faryad Zire Ab , fatemeh74 , fatima_59 , foxy_2010 , gha3dak , ghazghaz , gherti , ghorbani , gita_A1992 , golbo , gord , gorestan man , h.douce.h , hamideh 7 , hanas , harimeshgh , hashemi_s , hasti59 , hasty 70 , helen888 , helix74 , honey-asal , honey_x , hsdhsd , htamspam , iryane , kanyar , katerina petrova , kathyn , katy , khanoom-damaghoo , kiana , kibitzer girl , kimia 2008 , kimia_13662000 , kimich , koshi , lalina , layahashemi , leila.kh , lili5225 , lilipoot33_68 , M.gIrL , M.shasusa , mahana1 , mahbano , Mahbib , Mahed , Mahoo , mahsaok , mahsa_r , mahtab10 , mahtabeeshgh , makhmal_66 , mamorin , mansuri , MARDE_TANHA , mariam79 , MARIEH_73 , maryam.mani , maryam63279 , maryam_mariusz , maya 74 , mehrban , melijooon , meno , MICROOOB , mina_75 , mina_bala74 , Mino Bookworm , Miss-Mani , Miss.Aima , mojan_23 , mona..scorpio , monire_74 , motlagh , my ring , nafas.neda , nafas44 , nahayat007 , Nahid72 , nairika , naive , nasi & somi , nazi2000 , nazy22 , NE[ )@A , niazruby , Night , nili_93 , nillooo , NILOUFAR , ninio , nita.viok , nlp16001 , noodi , OoPs , osweh , p.gh , pani jooni , paradise , parastesh_nia , pare , parinaz.m , parnar , parshan 77 , patrin , Pegahツ , pegiiiiiiiii , perijooon , rafaat , raha16 , rashin-02121 , reem1368 , rokh , rose33 , roseberry , roshanak , roya62 , rozi-91 , s-engineer , s.love , S@LAR & S@DRA , saba 68 , saba_h , saba_lovly , saharmn , sahel_m , samaneh21 , samim , sanazpomme , sanaZzZ , sansi , SaRa , sara-star , saratab , sara_n , sasa.shima , saya10 , Saye00 , sazin513 , setareh29 , setareh30 , setareh67 , shabahang , shadow_das , shaghhayeghh , sharmin.r , Shifteh , shivashiva , silverstar , skarlet 62 , smart girl , snopoy , Sokout , somy_kh , sozaan , stiv , sulduzmarali , sydney , s_donia323 , Ŝάмĭ , taban_1352 , TABA_13069 , talayeh , tannaz22 , TanNazZz , tarane , taraneh24 , tara_5877 , Tidea , Tifani Jon , tinairn , toop , Ushya7 , V.i.d.a , vampire123 , wenela , wildfire14 , Y.a.k.h , yas baran , yasam , yasibala , Zahra B , zahra.h , zara14 , zarin , zeinab_bl , ZeYnAb KhAnOoM , zina , zizi.m , zizi26 , zohreh17 , _ SPEED _ , _Azadeh_ , ~*SaHaR*~ , ~ELAHE~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~Ordibeheshti~ , ~shahrivar~ , ~shiva~ , ~Spunk!e~ , ~TuLiPa~ , ʘZa℞ , آذردخت , آرام.د , آرشا , آزالیا , آسوده , آلیشیا , آنیتا , آهو , اتوسا , اسمون , افروز جون , اهنگ , باران , باسیلیسک , بلور , بلوط , بهار سرد , بی بی گل , ترنم , خانم فسقلی , روياي ابي , روژان , سها19 , سی ستاره , شکیبا.. , !arefeh , علیصدر , فهیم , م.م.ر , ماه سیما , منجی , مُحی , میترادات , نسترن65 , نسرین... , نسيا , نگار راد , نیلوفر آبی , نیلوفر دختر دریا , نیلوفر:-) , هانیه12 , هورتاش , هوفریا , ياسمن71 , کریستال , یاسمین.م , یهدا , یگانه , ღ ghazali ღ , 乃凡卝凡 伬

  15. Top | #38

    مدیر بخش کتاب


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    18,430
    میانگین پست در روز
    9.44
    محل سکونت
    021
    تشکر از کاربر
    88,601
    تشکر شده 419,829 در 26,736 پست
    حالت من
    Sepasgozar
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با تشکر از هیوای گل و نادیای عزیزم

    به هر دو خسته نباشید میگم و خیلی خوشحالم بالاخره اریکا تموم شد ... من یکی به شخصه راحت شدم

    قفل تاپیک باز میشه تا دوستان تشکراتشون را بکنند
    اگر می خوهید رمان ِ خود را در انجمن قرار دهید و بلد نیستید... کلیک کنید!
    برای آگاهی از قوانین بخش کتاب... کلیک کنید!
    جهت اطلاع از قوانین بخش نقد و نحوه ی گذاشتن تاپیک نقد... کلیک کنید!

    هر سوالی از بخش کتاب دارید، ابتدا تاپیک های بالا رو بخونید و اگر جواب خود را نیافتید به یکی {فقط یکی!} از مدیران ِ بخش، پیام خصوصی بزنید!
    نکته یِ مهمِ بخشِ تایپ:
    رمان هایِ فاقدِ خلاصه یِ مناسب، تایید نمی شود!



  16. Top | #39

    Banned


    تاریخ عضویت
    بهمن 1388
    نوشته ها
    610
    میانگین پست در روز
    0.36
    محل سکونت
    شمال
    تشکر از کاربر
    18,630
    تشکر شده 5,258 در 1,056 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    ممنون .....
    رمان بسیار زیبایی بود ....
    هرچند وقفه های طولانی داشت ولی اینو میذاریم پای اینکه نمیخواستین یه رمان ابکی بنویسین .


  17. Top | #40

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    1,733
    میانگین پست در روز
    1.05
    محل سکونت
    گالاپاگوس !!
    تشکر از کاربر
    10,580
    تشکر شده 9,141 در 2,355 پست
    حالت من
    Akhmoo
    اندازه فونت

    پیش فرض

    خسته نباشیییین بچه ها
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



    مـن داغـونـــم ...
    خـدایا
    میـشه بـگی خـدمـات ِ پـس از خلقـتت کـجاست ...؟ !!!!



  18. 30 کاربر از پست saadegi.n تشکر کرده اند .