ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان ورق بازی | hana honey و homa1391 کاربران انجمن - صفحه 3
bamilo

asiatech



نودهشتیا
فید آر اس اس

نظرسنجی: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

صفحه 3 از 8 نخستنخست 1234567 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 74
  1. Top | #21

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    آبان 1391
    نوشته ها
    612
    میانگین پست در روز
    0.85
    محل سکونت
    تو وایمکس ایرانسل
    تشکر از کاربر
    1,184
    تشکر شده 1,837 در 453 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    من اومدم دوزتان
    باربد

    شکم وقتی به یقین که گفت :
    - الهی من قربونت بشم.... بالاخره اومدی داداشی؟
    خوب دیگه حتما این خواهرشه
    از فکر خواهر و مادر بیرون اومدم و زل زدم به رهام و خواهرش که فکر کنم اسمش سهامه ...... جوری همدیگه رو بغل کرده بودن که هر کی نمیدونست فکر میکرد یا امام زمان اینا از دوران ( طفولیت) همدیگه رو ندیدن.... اصلا یه وضعی بود به جان خودم...... یه چیزایی اروم اروم میگفتن که خیلی نفهمیدم برای همین سهام رو برانداز کردم
    قد بلند.... البته با پاشنه
    خوش اندارم
    جین سبز لجنی و تاپ رکابی هم تنش بود با یه گردنبند قلنبه ملمبه منگوله دار....
    خوب تیپش که خوبه قیافه اشم که خیلی خوشگل بود ..... ... میشد اسم پسر کش رو هم روش گذاشت....
    سهام اومد سمتمون و با بیتا سلام علیک کرد

    - سلام زن داداش... خوبی؟ چه عجب؟ قدم رنجه فرمودید و با قدوم مبارکتون کلبه خرابه ی مارو مزین فرمودید....
    - خوبی حالا عزیزم؟
    - تو به این قصر میگی کلبه خرابه؟
    - حالا نه اون حد کلبه خرابه ولی قصر هم ....
    - خیلی کار خوبی کردید که اومدید.
    - مرسی عزیزم ...
    ویرایش توسط hana honey : 1392,04,29 در ساعت ساعت : 22:17
    رمان من و شریکم

    رمان جدیدمه بخونین خوشحال میشم


    رمان خودم با هما جون



    با ما و رمانمون همراه باشین دوزتان
    اینم جلد رمان دوزتان من


  2. Top | #22

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    آبان 1391
    نوشته ها
    612
    میانگین پست در روز
    0.85
    محل سکونت
    تو وایمکس ایرانسل
    تشکر از کاربر
    1,184
    تشکر شده 1,837 در 453 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    خدا رو شکر این پیرزن باحاله که من خیلی دوسش داشتم و ارادت ویژه ای بش داشتم اومد و نجاتم داد از این دل و قلوه هایی که دخترا با هم رد و بدل میکردن........ چقد بدم میاد اه اه اه اه پیـــــــــــــــــــف
    -
    حتماً خیلی خسته شدید، بیاید بالا اتاقاتونو نشونتون بدم، یک استراحت کنید بعد بیاید که بقیه جشن رو در کنار هم باشیم. خبر از این بهتر نبود تو اون لحظه
    دیدم این دختره سلام نکرد منم برای اینکه ضایعش کنم تریپ مغرور برداشتم و اصلا بش توجه نکردم.... میزبانی گفت مهمانی گفتن...... زمونه عوض شده... هعی....
    دختره ی نچسب خز
    مامان سهام دست بیتا رو گرفت و بش گفت
    -
    بیا عزیزم... بیا اتاقتون رو بهتون نشو بدم یکم استراحت کنید... سفر خیلی خسته کننده بودنه؟
    فکرم با صدای این دختره از هم پاشید
    - اما خانوم بزرگ....
    اما و درد اما و نکمه اما و زهر مار اما و زهر زنبور ...... البته همه اینایی که گفتم فقط توی دل بدبخت خودم بود
    ولی حالم جا اومد اون زن پیریه بهش یه چش غره ای رفت که من به جای اون شلوارمو خیس کردم ....... تصمیم گرفتم بهش بگم مادر جون چون فهمیدم که این دختره بد ور حسوده و منم که نمی خواستم به مامان رهام هم میگفتم مادر .......
    مادر رفت جلو و دست بیتا رو به سمت خودش کشید و گفت
    بیا عزیزم... بیا اتاقتون رو بهتون نشو بدم یکم استراحت کنید... سفر خیلی خسته کننده بودنه؟
    - نه مامان جون... اتفاقاً من عشق هواپیمام. کلی حال کردم!
    - الهی من قربونت بشم. خدارو شکر لحجه نداری وگر نه من میمردم....
    این بیتا هم که اخر بازیگری بود به برادرش رفته دیگهـــــــــــــــــــــ ــ
    - نه مامی ... من همش اون ور با رهام جان فارسی میزدم حرف، تا زبان مادریم از یاد نبرم.
    رهام هم بیخیال با خنده دستشو انداخت دور کمر بیتا و گفت:
    - خانوم خوشگل منه دیگه. مامان حال کردی؟ دیدی چه قشنگ حرف میزنه؟

    منم که لقب نخود هر اشی رو دارم دیگه :
    - آره مادر جون، خواهر من خیلی هنر داره. بیتا یه قر بده مادر جون ببینه.

    ویرایش توسط hana honey : 1392,04,23 در ساعت ساعت : 19:55


  3. Top | #23

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    آبان 1391
    نوشته ها
    612
    میانگین پست در روز
    0.85
    محل سکونت
    تو وایمکس ایرانسل
    تشکر از کاربر
    1,184
    تشکر شده 1,837 در 453 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    هم مادر هم مادر جون هر دو تاشون خندیدن...... بابا جون دستشو انداخت دور شونه امو با لحن صمیمانه ای بهم گفت

    - پسر جون سر به سر خواهرت نذار ... بعد میاد حرصشو سر گل پسر من خالی میکنه.
    اوه اوه اون دختره رو نگاه کن داره دودای قرمز و صورتی از تو کله اش بیرون میومد ....... هه هه هه داشته باش سهام خانوم
    منم برای اینکه بیشتر حرصش بدم گفتم :
    - نه پدر جون خواهر من عاشّقه .... سرش بره پسر شمارو آزار نمیده!
    خدا چقد از این ور و اون ور هی ادم میباره یه پسر دیگه اومد و رهامو بغل کرد
    مادر و بیتا و سهام رفتن یه طرف و من موندم پیش اونا
    - رهااام.... هی رهاممم؟؟؟
    رهام گوششو از کنار سر همون پسره کنار کشید و گفت:
    - چی میگی باربد؟؟
    - رهاااام، مامـــــی میــــــگه اتاق شمـــــا طبقه سوم جلوی در بزرگه است.
    - شنیدم بابا چرا داد میکشی. مامان راستی این باربد رو چی کار میکنی؟ پیش ما پلاسه؟؟
    مادر که هنوز معلوم بود بسی ذوق زده اس گفت:
    - نه عزیزم... پسرمو میبرم طبقه دوم.
    منظورش من بودم هااااااا
    رهام نفس آسوده ای کشید و گفت:
    - آخیششش خیالم راحت شد!!
    - چی پسرم؟؟ کدوم پسرم؟؟؟

    دوستای گـــــــــل من باید برم بیــــرون اگه شد یا فردا یا شب براتون ادامه اشـــو میزارم
    شــــــــرمــــــــنـــــ ـــــدهـــــــــ

    ویرایش توسط hana honey : 1392,04,23 در ساعت ساعت : 20:11


  4. Top | #24

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    آبان 1391
    نوشته ها
    612
    میانگین پست در روز
    0.85
    محل سکونت
    تو وایمکس ایرانسل
    تشکر از کاربر
    1,184
    تشکر شده 1,837 در 453 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    حالا میترسید برم بخوابم پیشش..... منگل
    با مادر و بیتا رفتیم یه سمت دیگه که مادر تو راه برگشت و گفت.....
    - ا...? تیام...? بچه ها بیاین بریم اونور تیامو هم ببینید. ...... تیام داداش رهام و سهامه
    خوششم میاد اخر اسم همشوم ام داره هـــــــــــــا
    تا رسیدیم بعد رو بوسی این سهام کنه باز اومد جلو و در حالی که با هر حرکتش قر میداد اول بیتا رو تمام و کمال معرفی کرد بعدشم اومد سمت من و فقط یه جمله گفت اونم این بود
    » - ایشون برادر بیتا جون هستند. «
    بی ادب جون خودت حالا نفهمیدی اسم قشنگ کم یاب منو ؟؟
    حرصی نگاهش کردم تا حساب کار دستش بیاد اما این چیزی بالاتر از تیری در تاریکی نبود..... احساس خواب الودگیم خیلی بیشتر شده بود... دیگه اعصابمو خورد کرد بچه پونزده ساله ی لوس
    همه زندگی نامه ی من و بیتا و رهامو هم به مهمونا گفت... یه دختره هم که از بین ح فا فهمیدم اسمش ویشکاس هر دقیقه ازم سوال میپرسید
    بچه ننر اعصابمو خورد کرد دیگه فکر ابرو داری نبودم برای اینکه بفهمونم بشون که ایها الناس من خوابم میاد.... هی چشم میچرخوندمو نفسای حرصی ولی عمیق میکشیدم.... دستامم مشت کردم
    بالاخره حرفای دختر پونزده ساله تموم شد و ما با چمدونا رفتیم سمت پله......
    مادر جون هم از همون پایین بهم گفت که هر اتاقی خواستم انتخاب کنم....
    رفتم و رفتم و رفتم و رفتم تا رسیدم به یه اتق که گوشه سالن بود و معلوم بود بهترین اتاقه...
    درشو هم که باز کردم دوباره همین نتیجه رو گرفتم.....
    ولی معلوم بود مال یکی دیگه اس...
    به شلختگی های دور و برم اعتنا نکردم و تعداد کمی از لباسای تو چمدونم رو در اوردم که اماده شم برم پایین برای حالگیری دختره .......
    یوهاها چقدر من پلیدم
    حالگیری تو تولد....
    یوهاهاهاهاهاها
    بابای دوزتان
    تشکر + فراموش نشه ها
    ویرایش توسط hana honey : 1392,04,25 در ساعت ساعت : 15:27


  5. Top | #25

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    فروردین 1391
    نوشته ها
    344
    میانگین پست در روز
    0.36
    محل سکونت
    طرفای شرق
    تشکر از کاربر
    424
    تشکر شده 2,378 در 253 پست
    حالت من
    Gig
    اندازه فونت

    پیش فرض

    من اومـــــــــــــــــــدم
    چوطورین؟؟ خوفین خوشین خوش میذگره؟؟؟
    من هی میخوام صفحه نقد درست کنم اما میترسم هیچکی نره نقد کنه... اما شما منتظر باشید... خواهش میشه حتماً نقد بکنید تا من بدونم کجای کارم اشکال داره و ان شا الله کارای بعدبم بهتر بشه...
    وووو
    یه موضوع دیگه... خواهش میکنم اگه میاید و میخونید دکمه تشکر و
    +رو بزنید تا من بدونم این رمان چه قدر خواننده داره. خوب خودتون هم خوب میدونید ؛ هرچی تعداد خواننده ها بیشتر باشه کیفیت کار نویسنده هم بالا تر میره

    پست اول
    ______________________


    - نه عزیزم قربون دستت. از شما زیاد به ما رسیده!
    و بلافاصله دستمو کشید و پرتاب شدم سمتش.
    یه وری نیگام میکنه
    اون دختره اون خوشگله
    زیر چشی چشمک میزنه
    اون دختره اون زلزله
    این دلو از جا میکنه
    اون دختره اون دلبره
    رسم لبندی میدونه این دختره دل می میبره
    ته تقاری تو والا بابا دل میبری هوارتا
    خوشگل شهر قصه ها چشم نخوری ایشالله
    ته تقاری تو والا بابا دل میبری هوارتا
    خوشگل شهر قصه ها چشم نخوری ایشالله
    منو آتیش، آتیش میزنی
    با یه دست پس با یه پا پیش میزنی
    با زبونت داری منو نیش میزنی
    میدونی که لوسی خیلی ملوسی
    تو تو میدونی که لوسی خیلی ملوسی
    ته تقاری تو والا حالا دل میبری هوارتا
    من به هر سازی که میزنی میرقصم مگه نه؟
    عاشقت بودم و عاشقت میمونم مگه نه؟؟
    با دلم بازی نکن مثل حبابه قلب من
    نشکونش که من هلاک اون اداهات مگه نه؟ مگه نه؟ مگه نه؟
    یه وری نیگام میکنه
    اون دختره اون خوشگله
    زیر چشی چشمک میزنه
    اون دختره اون زلزله
    این دلو از جا میکنه
    اون دختره اون دلبره
    رسم لبندی میدونه این دختره دل می میبره
    ته تقاری تو والا بابا دل میبری هوارتا
    خوشگل شهر قصه ها چشم نخوری ایشالله
    ته تقاری تو والا بابا دل میبری هوارتا
    خوشگل شهر قصه ها چشم نخوری ایشالله
    یه وری نیگاش میکنه
    همون اون دختره اون دلبره
    زیر چشی چشمک میزنه اون دختره اون زلزله
    یک دور رقص همراه مانی فوق العاده بود. مانی حتی تو رقص هم فوق العاده بود. به آرومی از کنارش رفتم و نشستم رو یک صندلی کنار پنجره دراز توی اتاق. جای همیشگی عمو مسعود که اکثر مواقع مینشست اینجا و پیپ میکشید. نگاهم کشیده شد سمت عمو مسعود. کنار بابا و عمو فرید ،شوهر عمه سعیده، نشسته بود و پیپ تو دهنش بود.




    ویرایش توسط homa1391 : 1392,04,26 در ساعت ساعت : 15:04


  6. Top | #26

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    فروردین 1391
    نوشته ها
    344
    میانگین پست در روز
    0.36
    محل سکونت
    طرفای شرق
    تشکر از کاربر
    424
    تشکر شده 2,378 در 253 پست
    حالت من
    Gig
    اندازه فونت

    پیش فرض



    همین الآن صفحه نقد رو هم زدم... از فردا منتظر نظراتتون هستم
    پست دوم...
    ______________________________

    - تولد تولد تودلدت مبارک
    مبارک مبارک تولدت مبارک
    یه آهنگ دسته جمعی فوق العاده لوس توسط جمعیت خونده میشد من کمکم داشت اعصابم خورد میشد. مانی با یک میز چیرخ دار که روش یه کیک سه طبقه ی سفید گل گلی بود اومد و ارکستر ساکت شد. از مسیری که رد میشد همه کنار کشیدند تا مانی رد شه. رفت و کیک و گذاشت رو میز بزرگ وسط سالن که کم مونده بود بترکه.
    مانی گفت:
    - خانم نبینم تنها نشستی؟؟ بیا شعمارو فوت کن که دارم از گنشنگی میمیرم.
    جمله شو با اینکه خیلی محکم گفته بود اما صدای خنده ی چندتا دختر رو شنیدم که میخواستند دل به دست بیارند. اما ذهی خیال باطل تنها کسی که مانی رو خوب میشناسه منم که خوب میدونم به این زودی مانی به کسی پا نمیده. با لبخند از رو صندلی پاشدم و رفتم ایستادم پشت میز. میزی که تا حلقش کادو پر شده بود. خواستم شمعارو فوت کنم یه پشیمون شدم. یه لبخند مکش مرگما زدم و رو به مانی گفتم:
    - مانی اول کادوتو باز کن ببینم می ارزه نفس بذارم پای این کیک؟؟
    - لطف داری خانوم. البته هیچی به پای نفس شوما نمی رسه اما خوب .... حاضرم انرژی بذارم و برات باز کنم.
    - ادا درنیار پسره بی ادب باز کن ببینم چی گرفتی؟؟؟
    - روتو کم بچه پرررو.
    حالا نیش بقیه هم باز بود ها ولی بحث کردن با مانی رو دوست داشتم. خوشم میومد. حرف زدنش قشنگ بود. یه باکس مشکی و قرمز از گوشه ی میز برداشت و بازش کرد. هنوز جلوم نگرفته بود که گفتم:
    - مانی اون صورتیه! اون رو اول برام باز کن.
    مانی با حرص درشو گذاشت و کادوی صورتیه رو برداشت و پرت کرد طرف. همین که خورد تو شکمم دستامو جمع کردم و کادو رو گرفتم.
    - بی ادب. عمو نیگا پسرتو چه بی ادبه. معلوم نیست کادوی کدوم گلی رو پرت کرد. دستت قلم شه بی نزاکت. خوشت میاد من شمعا رو فوت نکنم؟

    سلام سلام
    من اومدم با یه رمان تازه ... اگه قابل دوستین بخونید ....
    رمان ورق بازی:
    رمان ورق بازی | hana honey و homa1391 کاربران انجمن
    لینک رمان هلما:

    هلما | homa1391 کاربر انجمن
    و رمان جدیدم ص مثل صحنه:
    رمان ص مثل صحنه | homa1391 کاربر انجمن
    سر بزنید .... خوشحال میشم


  7. Top | #27

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    فروردین 1391
    نوشته ها
    344
    میانگین پست در روز
    0.36
    محل سکونت
    طرفای شرق
    تشکر از کاربر
    424
    تشکر شده 2,378 در 253 پست
    حالت من
    Gig
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پست سوم

    ____________________________


    - نمیدونم دلت میاد فوتش نکنی؟؟؟ نگا داره بهت چشمک میزنه...
    راست میگه. گلای سفید و صورتی روی کیک این قدر قشنگ بود که همین الآن دوست داشتم یکی رو درسته بذارم تو دهنم. دماغمو جمع کردم و گفتم:
    - به تو که نمیدم ... بیخودی کیسه ندوز.
    - بشکنه این دست که نمک نداره ... منو بگو با کلی سلیقه رفتم برات کیک سفارش دادم. با کلی احتیاط آوردمش اینجا بعد تو نمیخوای به من بدی؟؟؟
    - نشستم رو صندلی و پای چپمو انداختم رو پای دیگه ام و تخس گفتم:
    - من اول میخوام کادو هامو ببینم. داره دلم غنج میره.
    تیام خودشو انداخت وسط و یک کادو برداشت و با احتیاط بازش کرد:
    - ببین اینو... دوست دخترم برات خریده ... یه عالمه سلقه به خرج داده میطلبه همین الآن ازش تشکر کنی!
    متعجب گفتم:
    - کو کجایه؟؟ چرا من نمیبینمش؟؟
    - نه اینجا نیست! ولی تو صمیمانه بگو من خودم بهش میگم!
    با دیدن کادو خنده ام گرفت. یک دختر کج و کوله بود که زیر چشماش بسیار درشت گود رفته بود و چشم چپش از چشم راستش بزرگ تر بود... عین یه مرده و گل سرش یک چشم بود که رگه های قرمزش بسیار وحشتناک بود!
    - چیه این آخه؟
    - هوی بی ادب ... توهین نکن... از سرت زیادیه... بعدش هم اگه نمیخوای میتونی بدی به خودم. میذارم تو اتاقم تا هر وقت دیدم یادش بیفتم.
    - یعنی اینقدر زشته؟؟؟
    - از تویه ... که خوشگل تره!
    یعنی قشنگ حس کردم میخواد بگه از توی میمون که خوشگل تره ولی آبرو داری کرد.
    - نه تیام جون لازم کرده. بده به خودم اتفاقاً خیلی ازش خوشم اومده.
    لوس گفت:
    - یعنی نمیخوای تشکر کنی؟؟
    - دستش درد نکنه!
    و بعد یادم افتاد... مانـــــی!
    - مانــــی کادوتو ببینم!
    سرمو برگدوندم دیدم نیست. هرجارو تو سالن گشتم نبود. حتماً ناراحت شده. من میدونم ناراحت شده! حالا چی شکلی از تو دلش در بیارم؟؟؟
    - هی هــــی... دختره!

    ویرایش توسط homa1391 : 1392,04,26 در ساعت ساعت : 15:10


  8. Top | #28

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    فروردین 1391
    نوشته ها
    344
    میانگین پست در روز
    0.36
    محل سکونت
    طرفای شرق
    تشکر از کاربر
    424
    تشکر شده 2,378 در 253 پست
    حالت من
    Gig
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پست چهارم
    _________________________


    برگشتم سمت صدایی که از طرف همون پنجره درازه بود! یک پابند ظریف طلا که روش با نگینای ریز قرمز کار شده بود تو دستش بود و برده بود بیرون و داشت تکون میدادش... بدجنس خندید و گفت:
    - بای بـــــای...
    و جوری دست تکون داد که انگار پابنده داره دست تکون میده و خداحافظی میکنه... تمام فامیلا به حرکات ناگهانی مانی عادت کرده بودند و با خنده داشتند به ما نگاه میکردند ولی من با هر حرکت خرکی مانی یه سکته رفت و برگشتی میزدم... تو همین یه ثانیه عاشق پابنده شده بودم... داد زدم:
    - مانی اگه اتفاقی سر پابند خوشگلم افتاد خودتو مرده بدون!!
    - اِعّ اِ؟؟ معذرت بخواه!!!
    - مانی جون تیـــام ... بده دیگه. تازه دستت هم درد نکنه خیلی زحمت کشیدی خیلی خوشگله... میدونستم تو سلیقه ات تکته میدونم تو یه دونه ای بده دیـگــــه!!
    مانی یه لبخند پیروز مندانه زد و گفت:
    - حالا شد!!
    - ولی من که معذرت نخواستم!
    - اعتراف که کردی!!!
    مانی اومد کنارم و دستمو گرفت و پابند انداخت و تو انگشت وسطم و دو دور چرخوندش و بندشو بست. گفت:
    - الآن که چکمه پوشیدی. بعداً به پات ببند!
    مامان که هنوز تو کف پسر جونش بود و حواسش به من نبود وگرنه کله ی مانی رو میکند. خانوم بزرگ هم که کلاً براش مهم نبود بابا هم که عاشق مانی بود پس چیزی نمیگف.
    همه ی کادو هارو مانی و تیام باز میکردند و آهنگ میخوندند مبارک باشه و چرا بیشتر نداری و کلی آهنگ ایرانی و خارجی رو مانی با اون صدای نکره اش خوند و من فقط میخواستم سرمو بکوبونم تو دیوار. بالاخره تموم شد و من خواستم شمع هارو فوت کنم. البته با اینکه دلم نمیخواست کیک به این خوشگلی خورده بشه اما ... چشامو بستم و سرم و بردم جلو نفسمو حبس کردم که ناگهان یک صدایی سکوت جمعیت و درهم شکست.
    - خواهر رهام... خواهر رهام؟؟!!!!

    ویرایش توسط homa1391 : 1392,04,26 در ساعت ساعت : 15:12


  9. Top | #29

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    فروردین 1391
    نوشته ها
    344
    میانگین پست در روز
    0.36
    محل سکونت
    طرفای شرق
    تشکر از کاربر
    424
    تشکر شده 2,378 در 253 پست
    حالت من
    Gig
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پست پنجم
    ______________________


    داد میزد و میگفت. حالا من موندم خواهر رهام رو از کجا آورده.
    حرصی گفتم:
    - بلــــه؟؟؟
    حالا یکم به من نزدیک تر شده بود. بیشعور چه تیپی هم زده بود. تریپ سیاه که فقط کتش کرم بود. شیطون گفت:
    - این یعنی مبارکه دیگه؟؟؟
    - آقای داداش بیتا، چه کاری با من دارید؟؟
    - من؟ با شما؟؟
    - بله!
    - آره آره! میخواستم یادآوری کنم حتماً آرزو کنید.
    بیشعور منو از تو حس و حالم کشیده بیرون بعد داره چرت میگه.
    - مرسی از یاد آوریتون.
    دوباره حس گرفتم خواستم فوت کنم که جفت پا پرید تو حرفم و گفت:
    - خانوم جون این رو شما خریدید؟؟؟
    هی! بی ادب دست به کادو های من نزن...
    خانوم بزرگ گیلاس رو از کنار لبش برد کنار و گفت:
    - نه عزیزم.
    چی؟ چی شنیدم؟ خانوم بزرگ و عزیزم گفتن؟؟ شگفتا!!
    - آره خانوم جون خودم فهمیدم!! عمراً شما اینقدر بد سلیقه باشید... اصلاً از قیافه تون معلومه های کلاسی... خواهر رهام این از طرف کیه؟؟
    همون کادویی تو دستش بود که دوست تیام برام خریده بود ... خنده ی ریزی کردم و گفتم:
    - دوست تیام... ولی فکر نمی کردم که ایشون قبلاً شمارو دیده باشه!!
    - منظورتون رو نمیفهمم...
    خودمو زدم به اون راه و چشامو بستم و آروم گفتم:
    - خدایا جون من یه مزاحمو تو افق محو کن. الآن این تنها آرزوی منه. همینو فعلاً داشته باش بعداً بقیه شو بهت میگم...
    فوت کردن من همانا و صدای دست بقیه همانا و برف شادی که رو سرم میریخت هم همانا... و بعد کیک رو برش دادم و بعد بین اون همه مهمون تقسیم شد.

    _______________

    این هم لینک جلد رمان... دختره یک جیگریه!!! اینقدر خوشگله... خودم که خیلی دوستش دارم:
    http://uploadtak.com/images/h2314_32...1149__Copy.jpg


  10. Top | #30

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    فروردین 1391
    نوشته ها
    344
    میانگین پست در روز
    0.36
    محل سکونت
    طرفای شرق
    تشکر از کاربر
    424
    تشکر شده 2,378 در 253 پست
    حالت من
    Gig
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلاممم... من اومدم...
    شما خوفید؟ چه میکنید با ماه رمضون؟؟
    پست اول
    ________________________


    خوب حالا رسیدیم به بهترین جای تولد... کادو ها!! کادوی بابا یک دست چک پونزده ملیونی بود تا خودم با سلیقه ی خودم وسایل اتاقمو عوض کنم بچبنم... کادوی مامی یک خرس خیلی بزرگ بود و یک تب لت خوشگل سفید مشکی اپل ... و حالا نوبت کادوی خانوم بزرگ بود که همیشه بهترین کادو از طرف خانوم بزرگ داده میشد مخصوصاً حالا که تو سن استقلالمم هستم. چی میتونست بده؟؟ دیگه از کادوی بابا هم بالا تر؟؟
    با اشاره ی خانوم بزرگ یک میز نسبتاً بزگ که با کنترل دو مرد هدایت میشد وارد سالن شد... یعنی داشتم میمردم که بدونم چیه؟؟ اومد جلو تر و پارچه ی سفید رو از روی اون برداشت... باورم نمیشد، چند تا قفس بود که تو هر کدوم چهار تا همستر کوچیک بود... خدای من! همون جا بی توجه به بقیه پریدم خانوم بزرگ رو یه ماچ بزرگ کردم... خانوم بزرگ همیشه میدونست چی کار کنه تا دل به دست بیاره... خانوم بزرگ از حرکات من خنده اش گرفته بود...
    - نکن بچه... بده زشته! بزرگ شدی خجالت بکش!
    - خانومی من قربونت برم .... خیلی جیگری... عاشقتم مامی جونِ بابام...
    خوشحالیم فقط به خاطر این بود که یکی از قوانین خانوم جون این بود که هیچ حیوونی اجازه نداشت تو این خونه بیاد و منم که عشقِ همستر! خود خانوم بزرگ برام گرفته بود....
    - سهام برو روی میز رو خوب ببین!
    هــی جووووون!! یه دستبند طلا سفید خیلی گنده بود... من همیشه از دستبند های بزرگ خوشم میومد... از اون هایی که تا نصف ساق میومد و این دستبند با قطر 5 سانتی حسابی دب منو برده بود!
    کادو های بقیه هم هر کدوم به نحوی قشنگ بود... بیشتریا یا عطر بود یا ساعت ولی همه قشنگ بود... ناراحت نشدم از اینکه بعضی از کادو ها تکراریه چون داشتن چند نوع ساعت متفاوت هم خودش کلیه!

    بعد از باز شدن کادو ها کلی تشکر تشکر بالاخره اجازه مرخصی دادن تا برم برای خودم عشق و حا! تیکه کیک برداشتم و رفتم جایی دور از همه نشستم تا با خیال راحت کیکمو بخورم ... واقعاً تنها بودن تو بعضی مواقع خوب چیزیه ... از جمعیت زیادی خوشم نمیاد مخصوصاً که آقای داداش بیتا هم تو اون جمع باشه... بی ادب چه با تیام گرم گرفته... انگار نه انگار که پونزده شونزده سالی ازش بزرگ تره ... دوست داشتم خرخره شو بجویم ... بی ادب یه جوری به من نیگا میکنه انگار از فیاض بخش مشهد در رفتم ... ولی عمراً فکر نمیکرد خوانواده رهام از این نوعش باشند!!
    باحرص نگاهمو از تو نگاهش گرفتم و کله مو کج کردم که دوباره مانی جلوم سبز شد... یه نگاه به سرتا پام انداخت و گفت:
    - بابا تو چرا اینقدر گوشه گیری؟؟ تا من نیام بکشونمت وسط همین جا غمباد میگیری؟؟ بابا تولدته الآن باید خوش باشی؟؟
    - مگه میتونم یکی رو ببینم و بازم خوش باشم؟؟
    - باربد رو میگی؟؟ آره اتفاقاً تنها کسی بود که با دیدن تو دهنش اندازه غار باز نشد...
    - بی شعور!
    - با منی؟؟ کوفتت شه اون کیکی که دست پخت منه!!
    دستش و گرفتم و با خودم بردم وسط ... یه لحظه دستشو ول کردم و رفتم به ارکست سفارش دادمو زود برگشتم پیشش...



صفحه 3 از 8 نخستنخست 1234567 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. معرفی و نقد رمان ورق بازی | hana honey و homa1391 کاربران انجمن
    توسط hana honey در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 22
    آخرین نوشته: 1393,02,14, ساعت : 23:38

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •