ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان مرا دریاب | saramin کاربر انجمن
http://fidibo.com/

asiatech



نودهشتیا

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
102. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    5 4.90%
  • 15 تا 20

    36 35.29%
  • 20 تا 25

    31 30.39%
  • 25 تا 30

    11 10.78%
  • بالای 30

    19 18.63%
صفحه 1 از 21 1234511 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 210
  1. Top | #1

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    خرداد 1392
    نوشته ها
    1,109
    میانگین پست در روز
    2.01
    محل سکونت
    تو قلب امیــنم...
    تشکر از کاربر
    11,809
    تشکر شده 22,875 در 1,010 پست
    حالت من
    Ashegh
    اندازه فونت

    Wink رمان مرا دریاب | saramin کاربر انجمن


    بسم الله الرحمن الرحیم







    سلــــــــــــــــــام به همه ی خواننده ها ی رمان
    من اولین بار نیست که دست به قلم شدم..

    اما این یکی داستانم رو خیلی دوستدارم و به طور جدی روش کار کردم امیدوارم با نظر ها وانتقادا تتون به من امید بدین..مسدی از همتون..
    .

    این داستانم از زبون دو تا اول شخصه...باران و شهنام...

    امیدوارم براتون جذاب باشه...
    ژانر: عاشقانه...اجتماعی....هیجانی..
    .



    باران دختر بیست و دو ساله ایِ که خصوصیات اخلاقیش اینِ که تا حدودی لجبازه و با افکار بچه گانه همراهه و همیشه می خواد هر طور شده حرفش رو به کرسی بنشونه...
    اما همیشه هم موفق نمی شه. زندگیِ خوب و آرومی داره...و بعد از خانواده اش تنها دل خوشیش به فرنودِ، شخصی که باران خیلی دوستش داره و قراره به زودی باهم ازدواج کنن...

    اما با برگشتن یک باره ی خاله ی باران به همراه پسرخاله و شوهر خاله اَش از خارج از کشور، زندگیش دچار دگرگونی می شه...
    و علت این دگرگونی کسی نیست جز آقا جون، پدرِ مادریِ باران، که همه ی افراد خانواده، ازش حساب ویژه ای می برن...
    باران روزای سختی رو پشت سر میگذرونه...شاید دوباره عشق به سراغش بیاد...یا شاید دیگه هیچ وقت نتونه عاشق بشه..با هم دنبال میکنیم...



    مرا دریاب | saramin کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب

    دوستای گلم ممنون که رمان و همراهی می کنین
    راستش من در مورد خلاصه رمان بگم که چیز خاصی ننوشتم
    بهتره پست ها رو بخونین..
    داستان جالبیه...اولین داستانمه..
    من که باهاش روحیه گرفتم...
    تو بحرانی ترین دوران زندگیم به دادم رسید...

    نه به خاطر موضوعش...
    به خاطر نوشتنش..
    قول میدم بعد از دو سه تای پست اول
    داستان جذاب و جذاب تر بشه...
    از خوندنش پشیمون نمی شین..




    ویرایش توسط saramin : 1392,09,11 در ساعت ساعت : 11:20


    رویـای من تویی معنـای عشـق، همـه دنیـای مـن با تو شد بهشـت!

    دوستای عزیزم مرسی بابت تبریکاتون
    یه دنیا ممنون خیلی لطف کردین که یادم بودین ممنون از تک تک تون
    من مدتیه نت ندارم انشالله به زودی برمیگردم..
    به یاد تک تک تونم..

    »یا امام رضا«


  2. 168 کاربر از پست saramin تشکر کرده اند .

    !ya30! , "Niloo" , * م .عباس زاده* , *$~رازگل سرخ~$* , *N*E*G*A*R* , *NaZ@NiN.B* , *shima* , *sorme* , *سالار* , *مائده* , .*.nina.*. , .SaInA. , /لاله/ , ==== , aban girl , abby7 , amiin , Angelical , Anolin , arameshe toofan , Arefeh.Jm , arezoo71 , asal-661 , Aseman67 , asvvse7en , atena.s , August , ba-maram , baran . M , behnaz98 , best day , betsabeh , blub2000 , CIVIL , elahegood , Elen , eli joni , evil girl , f@temee , farshte , fatemeh1990 , fatemeh466 , fatima64 , fereshteh27 , g@ddess , hala , hannaneh_ya66 , harimeshgh , haveking , Helen73 , homa41 , ice-flower , Kim Aida , lady moon , lalehjoon , Lida2014 , Lord Of Fear , M.F.70 , mahtab10 , Maman fariba , mania-h , mansoure , mehnoosh , melika60 , miiiina , MINA JOOJOO , mina68 , mina_75 , miss maryam , monir1343 , nacm7114 , nafas1992 , Nahid72 , nanaz 24 , negar_nick , niayesh00 , Nika61 , Nili2013 , nojan , noonoo_k , p.a.y.a.m , paezzi , pakdel , parshan 77 , parvin-mn- , pegah.a , R.A.H.A , ramlin , REZA-8BALL , reza9000 , roya1365 , saadat2000 , sadaf.a , Sadaf_A , Saeideh_82 , samin111 , sara parvizi , sara-mp , sarina72 , sepideh63 , Sergeant , setaresetar , Shabah eshg , shadi1356 , shadi~rp , sibsorkhhava , silva gh , soheila1984 , soheilam , sokot shab , solia , ssoudeh , tondar1365 , tsunami , vivid103 , yasaman20 , yjdj , zahra126 , zahraz246 , Zahra_niki , zdragon , zeii-lover , zeinab75 , zohreh.zarei198 , |SarA_S| , آتری , آسمان ابری , آسوده , آیسان راد , آیه* , اب و اتش , امیرپارسیان , انابل , ترنج خاتون , جودی ابوت شیطون , حنانه 1874 , حنیفا58 , خورشیدک , خیال غزل , دل آرا دشت بهشت , دلارام20 , زری75 , زهرا زیزی , زهرا عاشق رمان , زینب سادات , ساناهه , سحر213 , سحربانو69 , سرای بانو , سوداا , سکوت من , شب های انتظار , شراره ارکات , شرقي , شیرینusa , صدیقه 1368 , عاطفه دلنواز , فاطمه سمیعی , فرانک72 , فهیمه62 , لیلیوم75 , مونا** , میناااا , نسرین... , پارمیس خانوم , پریبانو , یلدا1 , ღHesaneღ

  3. Top | #2

    همکار بازنشسته


    تاریخ عضویت
    شهریور 1389
    نوشته ها
    11,896
    میانگین پست در روز
    7.79
    محل سکونت
    لابیرنت
    تشکر از کاربر
    51,505
    تشکر شده 233,515 در 15,746 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
    آمارکتابهای در جریان سایت
    در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید و به جز متن داستان پستی ارسال نکنید.
    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
    برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
    نویسنده های سایت حتما بخوانید!
    برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
    طراحی جلد رمان کاربران سایت
    در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
    تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!
    من آدم نرفتن ام، آدم دوست موندن، یا اصلا آدم دیر رفتن ام
    خیلی دیر...
    اما وقتی برم، دیگه آدم برگشتن نیستم. آدم مثل قبل شدن نیستم. باور کن!!


    anna gavalda


  4. Top | #3

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    خرداد 1392
    نوشته ها
    1,109
    میانگین پست در روز
    2.01
    محل سکونت
    تو قلب امیــنم...
    تشکر از کاربر
    11,809
    تشکر شده 22,875 در 1,010 پست
    حالت من
    Ashegh
    اندازه فونت

    Post

    دوستای گلم شروع میکنیم به نوشتن اولین پست..
    امیدوارم تا آخر رمان همراهیم کنین...خوشحال میشم نظرتون رو بدنم..





    صبح با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم...چشمام هنوز سنگین بود...دیشب تا دیر وقت با بهار بیدار بودیم...
    با بی حالی از تخت پایین اومدم و به سمت دستشویی رفتم...
    بعد از صرف صبحانه ای مختصر، به همراه بهار به سمت بیمارستان راه افتادیم.

    سروش، پسر خاله ام، تو یه بیمارستان خصوصیِ تازه تأسیس، برامون کار پیدا کرده بود.من و بهار، عمه ام، فارغ التحصیل رشته ی علوم آزمایشگاهی بودیم و باید تو بخش آزمایشگاه بیمارستان، مشغول به کار می شدیم. خیلی دلم می خواست فرنود هم توی بیمارستانی که من و بهار هستیم استخدام بشه. اما در حال حاضر توی بیمارستانی که سروش مشغول بود، پرستار بود.
    با ناراحتی گفتم:
    _ بهار خیلی حیف شد، کاش فرنود راضی می شد با ما تو این بیمارستان کار کنه...
    _ بیخیال باران، فرنود موقعیت و درآمد به این خوبی رو ول کنه، بیاد ور دل تو که چی بشه؟
    بهار درست می گفت...فرنود تو اون بیمارستان موقعیت خوبی داشت...شاید خواسته ی من زیادی بود...اما من همش تو این فکر بودم که کنار فرنود باشم...
    روز اول تو بیمارستان کار زیادی نداشتیم و تا ظهر به خونه برگشتیم. به خونه که رسیدیم سعی کردم ناراحتیمو نشون ندم، تا مامان متوجه چیزی نشه.
    دلم نمی خواست بدونه به خاطر فرنود دمقم!
    مامانم از قضیه من و فرنود در این حد مطلع بود، که بهم پیشنهاد ازدواج داده...من و فرنود توی دوره ی کارورزی تو بیمارستان با هم آشنا شدیم...
    وتقریباً تو این هفت ماه به شناخت کمی از هم رسیده بودیم و به هم علاقه مند شدیم...
    بهار از علاقه مون به هم خبر داشت و درست مث خواهرم بود و هیچ رازی از هم پنهون نداشتیم...
    بابا بهادرم تک پسرِ خانواده بوده که وقتی بیست و یک سالش بوده با مامان شیدا ازدواج می کنه...به گفته ی مامانم، بی بی که بعد از سال ها از دوباره باردار شدن ناامید شده، هر چند که فقط سی و هفت سال داشته، بهار و باردار می شه...وقتی بهار به دنیا میاد، مامانم، من و سه ماهه باردار بوده، یک روز بی بی و بابا بزرگم به قصد شرکت در مراسم تشیع جنازه ی دوست بابابزرگم، به شمال سفر می کنن و بهار و پیش بابا و مامان نگه می دارن...اما متأسفانه، تو راه که هوا شدیداً بارونی بوده، تصادف می کنن و همون تصادف باعث مرگشون میشه...از اون روز به بعد، بهار، بابا و مامان رو مث پدر و مادر خودش می دونه و بابا، مامان هم هیچ فرقی بین من و اون قائل نیستن...
    با زنگ موبایلم به خودم اومدم. فرنود پشت خط بود. با بی حالی سلام کردم!
    فرنود:
    _ سلام عزیزم. چی شده صدات بی حاله؟
    _بغض کردم...پنجره ی قدیِ اتاق و که رو به تراس بود و باز کردم...نفس عمیقی کشیدم و بغضم و قورت دادم:
    _ از این که تو یه بیمارستان نیستیم ناراحتم! کاش می شد کارای استخدامتو انجام بدی...
    _خیلی مهمه که محل کارمون یکی باشه؟
    به نظر رسید لحن کلامش عصبی بود!
    _ نه، ولی خب...
    بهش چی می گفتم...این که دوست داشتم هر لحظه رو کنارش باشم؟
    این که اگه ازم دور باشه انگار یه چیزی کم دارم؟ این که طاقت دوریش حتی واسه چند ساعت سخته...؟
    وقتی سکوتم طولانی شد، با لحن آرومی نسبت به قبل گفت:
    _ باران، عزیزم، تو این بیمارستان مشغول به کارم...اومدن به اون بیمارستان به ضررمه!
    برخلاف میلم، با ناراحتی که تو صدام موج می زد واسه تأیید حرفش گفتم:
    _ می دونم.
    _ ببینم خانم خانما، شما نگران چی هستی؟!
    _ هیچی.
    _ می ترسی عشقتو بدزدن؟!!
    _ فرنــــــــــود!!!
    چهره ی جذاب فرنود، با چشمای میشیِ زیباش، برای هر کسی تو یک نگاه قابل تحسین بود...و منو وادار می کردن که ازشون چشم برندارم...
    _ جان دلـــــــــم؟! عزیزم باید فرنودتو درک کنی! اگه محل کارمون یکی باشه اصلا دیگه حواسم به کار نیست!
    یه آمپول اشتباهی به بیمار بیچاره تزریق می کنم، بعد شما مقصر می شی!
    این حرفارو با لحن شوخی گفت! خنده ی کوتاهی کردم :
    _ خیلی خب، زبون نریز!
    _ قول میدم هر روز هم دیگه رو ببینیم.
    با این که دلخور بودم اما نشون ندادم و بیش تر از این با این قضیه مخالفتی نکردم...
    بعد از کلی صحبت کردن گوشی رو قطع کردم.بهار وارد اتاق شد و با شیطنت گفت:
    _ به به! عاشق و معشوق داشتن با هم درد ودل می کردن؟!
    _ بهار حوصله ندارم. شوخیو بزار کنار.
    _ واه چه لوس...! ای بابا چند ماه دیگه بله برونِ! بخند گلم!
    با تعجب پرسیدم:
    _ بله برون؟
    _ بــــــله دیگه! می خوای عروس بشی! عروس آقا فرنود!!!
    خودمو رو تخت ولو کردم...خندم گرفت!
    بهار خندمو شکار کرد و به سمتم اومد:
    _ نگاش کن چه ذوقی می کنه!
    ودر حالی که ادای پیرزنا رو در می آورد:
    _ پاشو ننه! یکم حیاء کن! دخترم دخترای قدیم...استغفرالله!
    _ اِه مگه چیکار می کردم...ولم کن...جون بهار قلقلک نده!
    داشتیم تو سر و کله ی هم می زدیم که مامان وارد اتاق شد و روی صندلیِ میزِ مطالعه نشست و همون لبخند روی لبش گفت:
    _ به به، انگار دخترای من خیلی سرِ حالن!
    من و بهار مث دو تا خانم متشخص خودمونو جمع و جور کردیم و منتظر موندیم ببینم مامان چی می خواد بگه.
    _ پاشین. هر چه قدر ریخت وپاش کردین بسه! خاله ویدا زنگ زد گفت:" خاله شیرین، فرداشب با شهنام و عمو بهرام برمی گردن ایران! قراره یه مدت این جا بمونن!
    با تعجب گفتم:
    _ جدی؟
    _ آره...انگار تو یه بیمارستان خصوصی به شهنام پیشنهاد کار دادن، شهنام هم نصف سهام بیمارستانو خریده...
    منم واسه جمعه شب به همراه آقا جون و خاله ویدا و دایی شاهرخ دعوتشون کردم!
    و در حالی که اتاق رو ترک می کرد:
    _ از امروز باید نظافتو شروع کنیم! خونه باید عین یه دسته گل باشه!
    بیچاره مامان از هول اینکه آقا جون به همه چی گیر می داد، از نظافت گرفته تا پذیرایی و هم چنین دخالت تو کارای شخصیِ بقیه، آروم و قرار نداشت و مدام به بابا تذکر می داد:
    _ بهادر میوه و شیرینی یادت نره! بهادر، گل واسه رو میز بخر! بهادر، لباسارو دادی اتو شویی...!؟
    بیچاره بابا کم تر از مامان استرس نداشت. و نا گفته نماند که علت این همه استرس بابا، فقط مامان بود! از بس که بابا رو هول می کرد!
    اصولاً آقا جون شخص خیلی منظم ودقیقی بود. باز نشسته ی نظام بود و شغلش مزید برعلت شده بود که به همه ی مسایل دقیق رسیدگی کنه. چهار سال پیش که من و بهار می خواستیم کنکور شرکت کنیم، آقا جون گیر داده بود که:" باید تو یکی از شاخه های پزشکی قبول بشید، رشته ی آبرو مندیه! آدم روش میشه بگه چیکاره ام! به نظرم دارو سازی و دندان پزشکی خوبه! من خودم خیلی علاقه داشتم پزشک بشم اما شرایطش فراهم نبود...
    و این جمله همیشه وردِ زبونش بود:
    _ یه نگاه به سروش بندازین، پسرم پزشکِ! با افتخار به همه معرفیش می کنم...
    کسی هم جرعتِ نداشت رو حرف آقا جون حرف بزنه! حتی اگه نظر می دادیم، خیلی قاطعانه و محکم می گفت:
    _ نظرت محترمه! اما من بهترشو می دونم...! بهتره رو حرف بزرگترت حرف نزنی...
    شهنام، پسرِ خاله شیرین هم که خارج از کشور تحصیلات پزشکی شو گذروند ومتخصص مغز و اعصاب بود، دلیلی شد که آقاجون گیرِ سه پیچ شو بیش تر کنه و مارو ترغیب به قبول شدن تو یکی از رشته های پزشکی کنه! اما از اون جا که من و بهار مث سروش و شهنام مخ قبول شدن تو رشته های پزشکی رو نداشتیم، و از این تی ریپ آدما نبودیم که پشت کنکور بمونیم، تو رشته ی علوم آزمایشگاهی قبول شدیم! آقا جون هم خیلی بهمون خرده نگرفت و می گفت برای من جفتتون خانم دکتر به حساب می یایین! تنها کسی که از همون ابتدا رو حرف آقا جون پا گذاشت، نگین، دخترِ دایی شاهرخ بود! از اون جا که دختر زبون درازی بود، به کمک زن دایی نرگس تونست از همون ابتدا ی کار به هنرستان فنی بره و تو رشته ی مورد علاقش قبول بشه! حالا هم بعد از اتمام تحصیلاتش تو یه شرکت تبلیغاتی مشغول کار بود...البته من کار نگین رو تحسین می کنم. بالاخره باید تو رشته ی مورد علاقه اش تحصیل می کرد...تا مدت ها آقا جون جلوی دایی و زن دایی می گفت:
    _ من که می دونم نگین یه پشتوانه ی محکمی واسه این کار داشته...
    وبه زن دایی نرگس اشاره می کرد و می گفت:
    _ نگین دیگه نوه ی من نیست!
    هر چند که نگین هم این قدر زبون می ریخت که بلا نسبت آقا جون و خر کنه...و تو این کار معمولاً موفق می شد!

    *************************
    فردا صبح به همراه بهار راهیِ بیمارستان شدیم. سحر و شادی، دو تا از دوستای دانشگاهی مون هم تو بیمارستان استخدام شده بودن.
    هم چنین کیارا که اصلاً باهاش حال نمیکردیم ! دخترِ از خود راضیِ مغروری بود...اون روز تا ظهر یه سری از کارهای آزمایشگاه رو انجام دادیم...
    پشت فرمون نشستم و به همراه بهار به سمت خونه راه افتادیم...
    بهار:
    _ باران، با فرنود راجع به بیمارستان صحبت کردی؟ نظرش چیه؟
    _ آره. اما گفت موندن تو اون بیمارستان بیشتر به نفعشه...حالا چی می شد سروش تو بیمارستان خودشون برامون کار پیدا می کرد...آسمون به زمین می اومد؟
    _ ماشالله چه قدر خوش اشتهایی!
    بدون توجه به شوخیِ بهار، گفتم:
    _ از شانس گندِ منه.
    بهار خندید:
    _ باید به شما لقب باران سیزده بدن! از بس نحثی!
    خندیدم:
    _ حیف که پشت فرمونم وگرنه حالتو جا می آوردم!
    رسیدیم خونه. ثریا خانم معمولاً تو این جور مراسما به مامان کمک می کرد. من و بهار هم یه خورده استراحت کردیم و بعد هم اتاقا رو مرتب کردیم...
    بیچاره مامان دیگه نای راه رفتن هم نداشت.
    بهار چایی رو دم کرد و من هم یه شام مختصر سر هم کردم و به خورد بقیه دادم!!





    ویرایش توسط saramin : 1392,07,24 در ساعت ساعت : 01:08

  5. 151 کاربر از پست saramin تشکر کرده اند .

    !ya30! , *$~رازگل سرخ~$* , *NaZ@NiN.B* , *shima* , *sorme* , *سالار* , .SaInA. , abby7 , amiin , amirhosseinac , Arefeh.Jm , arezoo71 , armilaaa99 , Aseman67 , atefeh_49 , August , azar1 , ba-maram , best day , betsabeh , blub2000 , CIVIL , cloudyneda , Dr.nastaran , Elen , eli joni , elmiraa_20 , evil girl , farshte , fatemeh1990 , fatemeh466 , hala , hanarad , hannaneh_ya66 , harimeshgh , haveking , homa41 , hourad , inas71 , kiana61 , kiumars , Lale7 , Lida2014 , Lord Of Fear , luna_wolfgirl , M.F.70 , mahtab10 , Maman fariba , mania-h , mansoure , martire , maryam2005 , maryam56 , maryam_mariusz , masin , mehrnoush_re , MINA JOOJOO , mina68 , mina_75 , miss maryam , monir1343 , my dream , m_ezraeil_m , nacm7114 , nafas1992 , Nahid72 , nanaz 24 , narciss , negar_nick , Nika61 , Nili2013 , niyayeeeeeesh , nojan , noonoo_k , p.a.y.a.m , pakdel , parei , pegah.a , raha moozy , ramanava , ramlin , roya1365 , sadaf.a , Sadaf_A , Saeideh_82 , samin111 , sara-mp , sarina72 , shabtab 62 , shadi1356 , shadi~rp , sibsorkhhava , silva gh , skyasal , sobin , soheila50 , solia , ssoudeh , tama1011 , tania_7 , Titania1273 , tondar1365 , tsunami , yasaman20 , yasesabs , yashkin , yjdj , zahra126 , zahraz246 , Zahra_niki , zarre , zdragon , zeii-lover , zeinab75 , ziiiziii13 , zohreh.zarei198 , آتری , آسمان ابری , آیسان راد , آیه* , اب و اتش , انابل , بارون بهار , ترنم , حنانه 1874 , خیال غزل , دلارام20 , رها در باران , زری75 , زهرا زیزی , زویا75 , سارینا گلی , ساناهه , سحر213 , سحربانو69 , سرای بانو , سکوت من , شب های انتظار , شراره ارکات , شیرین بانو , صدیقه 1368 , عاطفه دلنواز , لیلیوم75 , م.نوری , ماریانا123 , میناااا , میچکا , نگان , هنانه , پارمیس خانوم , پونام , گونش , ღHesaneღ

  6. Top | #4

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    خرداد 1392
    نوشته ها
    1,109
    میانگین پست در روز
    2.01
    محل سکونت
    تو قلب امیــنم...
    تشکر از کاربر
    11,809
    تشکر شده 22,875 در 1,010 پست
    حالت من
    Ashegh
    اندازه فونت

    Post مرا دریاب | saramin کاربر انجمن

    سلــــــام دوستای خوبم...
    امشب یه پست دیگه گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد

    منتظر نظراتتون هستــــــــــــــــــــــ ـــتم

    __________________________________________________ ____________________



    صبح جمعه
    ساعت ده بود که با صدای مامان از خواب بیدار شدم! باران پاشو مادر، ساعت دوازدهِ!! حالا من گیر داده بودم به اینکه:
    _ مـــــامـــــــــــان ساعت دهِ! همیشه دو ساعت عقربه هارو می بری جلو!
    _ باران پاشو. وقت نداریم چشم رو هم بزاری شب می شه مهمونا می رسن!
    چاره ای نبود. نمی شد بیش تر از این بخوابم! از اون جا که اوایل زمستون بود و هوا زود تاریک می شد و می دونستیم آقاجون به خاطر ذوق و شوقی که از اومدن خاله شیرین داره، زودتر می یاد.
    صبح از مامان شنیدم که خاله شیرین اینا دم صبح رسیدن و از مامان و خاله خواسته، به خاطر این که دیر وقت می رسن نریم به استقبالشون...تا ساعت چهار عصر همه چی رو مرتب کردیم و آماده شدیم.
    من یه جین زغالی با تونیک چهار خونه با رنگ های جیغ پوشیدم، مو های فرمو با کلیپس متوسطی پشت سرم بستم و روی سونه ام رها کردم.
    چشمای عسلی مو، سرمه کشیدم. موژه های پرمو بدون ریمل گذاشتم بمونه، این جوری قشنگ تر به چشم میاد.
    رژ صورتیِ خوش رنگی رو لبام کشیدم...هر چند که آرایش نه چندان ما از دید آقا جون دور نمی موند و بیش تر وقتا که نگین چشمو ابروی مشکی شو آرایش می کرد، کلی به جونش غر می زد!
    احساس کردم صدای در به گوشم رسید. به سمت پنجره ی قدی رفتم و نگاهی به حیاط انداختم...نه خبری نبود.
    بارون نم نم می بارید. درختای تنومند تو حیاط با این نم نم بارون چه قدر زیبا به نظر می رسیدن.
    برگ های زرد رنگی که یادگاری از پاییز بودن، کفِ حیاط رو کاملاً پوشونده بودن.
    چقدر دلم می خواست برم زیرِ بارون و روی برگ ها قدم بزنم...صدای خش خش برگ ها رو به گوشم بسپرم...اما الان وقتش نبود! پنجره رو باز کردم و یه نفس عمیق تو این هوای پاک کشیدم...
    با صدای باز شدن در، پنجره رو بستم. برگشتم بهار بود. یه لباس کیمو نو ییِ مشکی، به همراه جین خاکستری دم پا پوشیده بود و با صورت سبزه و چشم و ابروی مشکی خیلی خوشگل به نظر می رسید.
    یکم عطر به موچ و زیر گردنم زدم و به همراه بهار رفتیم پایین! مامان و بابا هم ماشالله کلی به خودشون رسیده بودن...!
    بابا رو به من و بهار گفت:
    _ به به دخترای خوشگل من! خسته نباشید بابا جون...
    تو فاز مثبت حرف بابا بودم که مامان گفت:
    _ باران مادر یه نگاه بنداز ببین چیزی رو میز کم و کسر نیست؟!
    از عصر تا حالا ده دفعه این سؤال تکراری رو پرسیده بود!! یهو صدای زنگ آیفون به گوشمون رسید...من و بهار کلی استرس از مامان دریافت کردیم!
    _ بهادر زود باش در و باز کن...
    بهار:
    _ وای باران مردم از استرس!
    خندیدم وگفتم:
    _ واه! چته! همین آقا جون خودمونه، استرس نداره. انگار اومدن خاستگاریت! ترسوِ بزدل!
    بهار سقلمه ای به پهلوم زد:
    _ خوبه تو اَم! حالا من یه چیزی گفتم!
    اول از همه آقا جون به کمک عصاش، با ابهت خاصی وارد شد! اول از همه نگاه دقیقی به اطراف انداخت...لبخند رضایت مندی رو لبش نشست! همه رفتیم سمتش و باهاش روبوسی کردیم...بعد هم با خاله ویدا و سوش و عمو وحید احوالپرسی کردیم. نگین هم کلی به خودش رسیده بود...سلام و احوالپرسیِ کوتاهی کرد...معمولا با من و بهار خیلی گرم نمی گرفت.بالاخره خاله شیرین وارد شد وکلی تو بغلش فشارم داد! دلم براش تنگ شده بود...پنج سالی می شد همو ندیده بودیم. یکم چاق شده بود...بعد از خاله با عمو بهرام روبوسی کردیم...موهای کنار شقیقه اش سفید شده بود...و بالاخره یکی یه دونه ی خاله شیرین، آقا شهنام وارد شد...تقریباً خشک و رسمی به همه دست داد و کنار سروش نشست. گند بزنن اخلاقتو، چته پس؟! ماما ن و بابا به این مهربونی داری، پس به کی رفتی؟ انگار از دماغ فیل افتاده...حالا هفت هشت سالی رفته خارج! همچین جای خاصی هم نرفته...پاک خودشو باخته!
    _ باران حواست کجاست؟ صدبار صدات زدم!
    همون طور که تو فکر بودم گفتم:
    _بـــــــــــــــله! تو فکر این شهنام چلغوزم!
    _ راست می گیا! پسره ی چلغوز، چه قدرم خودشو می گیره. فکر کنم اصلاً به من سلامم نکرد!
    دوتایی با هم ریز ریز خندیدیم! حالا ما می گفتیم چلغوز نه این که بد تیپ و بدقیافه باشه. پوست روشن با چشم های سبز جذاب و قدِ بلند و هیکل ورزیده ای داشت...کلاً تیپ و قیافه اش ترکیبی از خاله شیرین و عمو بهرام بود. رنگ چشماش، پوست روشن، صورت گردش به خاله شیرین رفته بود و قد و هیکلش به عمو بهرام...با صدای مامان دست از کند و کاوِ تیپ شهنام برداشتم و به آشپزخونه رفتم. مامان یه سینیِ پر از فنجونای چایی دستم داد و به سمت نشیمن راه افتادم و به همه تعارف کردم...و نوبت به شهنام رسید!
    سینی چایی رو گرفتم جلوش و گفتم:
    _ بفرمایید چایی!
    بدون این که نگاهشو از روی صفحه تلویزیون برداره دستشو جلوی سینی گرفت! انگار زبون نداره. شیطونه می گه فنجون چایی رو، رو سرش خالی کنم!
    یهو از دهنم پرید:
    _ زبون نداری؟!
    همچین چشم غره ای بهم رفت که از چشم غره های آقا جون بدتر بود! یه لحظه کپ کردم این چه حرفی بود زدم...
    با همون اخم روی پیشونیش گفت:
    _ شما زبون داری، به جای همه! نمی خورم.
    پشت چشمی براش نازک کردم و سینی رو سمت سروش گرفتم:
    _ سروش عزیزم بردار که کمرم شکست!
    _ خدانکنه خواهری. دستت دردنکنه...
    این حرف ها که بین من و سروش رد و بدل شد، شهنام یه پوزخند تحویلم داد! هه! خیال کرده مث این خارجی یام، به هرکی برسم می گم عزیـــــــــــزم!بابا، سروش عزیزِ دلمه! مث دادش نداشتم دوستش دارم. هفت سال ازم بزرگتره اما خیلی خوب و عزیزه. همیشه من و خواهری صدا می زنه. اما بهار و بهار خانم صدا می زنه! بهار هم هی حرص می خوره، میگه:" چرا با من مث تو راحت نیست...؟ من و مث زنای چهل ساله صدا میزنه..." واسه همین هم خیلی هم با سروش راحت نبود. فکر می کرد چون در اصل عمه ی منه، سروش اون رو مث من به عنوان دختر خاله اش قبول نداره. حالا من هی می گم بهار جان کوتاه بیا، سروش بهت احترام می زاره، تو گوشش نمی ره که نمی ره!
    وقتی شام رسید. من و بهار به کمک مامان و خاله ویدا میز رو چیدیم.سروش هم تو چیدن میز کمک مون کرد.قربونش برم خیلی گله...مامان همه رو به اتاق غذا خوری دعوت کرد. من روی صندلی کنار بهار و سروش نشستم. خاله شیرین وشهنام هم رو به روی ما نشستن...آقا جون هم طبق معمول روی صندلیِ تک نفره بالای میز نشست! همه شروع کردیم به خوردن شام. لیوان رو از نوشابه پر کردم. کلاً از بچگی عادتم این بوذ لیوان رو پُر نوشابه یا آب می کردم و کنار بشقابم میذاشتم! مامان همیشه بهم تذکر می داد اما کو گوش شنوا!! خیلی اتفاقی چنگال من و سروش، هم زمان تو یه تیکه مرغ فرو رفت! دوتایی لبخند زدیم!
    سروش دم گوشم گفت:
    _ چون خواهری خودمی، عیب نداره، برش دار!
    _ چون تو چیدن میز کمک کردی، تو برش دار!
    هی داشتیم تعارف تیکه پاره می کردیم...همین که خواستم تیکه ی مرغ رو بردارم، دستم خورد به لیوانِ نوشابه وپخش شد روی میز و ریخت روی پای شهنام!!!ای خدا به دادم برس! الان میز و به هم می ریزه...اخه مگه کوری دختر...
    شهنام هول هولکی از روی صندلی بلند شد:
    _ اِ اِ اِ...! این چی بود دیگه!
    من و سروش و مامان از رو صندلی نیم خیز شدیم. وای خاک بر سرت باران...شلوارش کثیف شد. معلومه جنسش خوبه...احتمالاً از لندن خریده...!
    _ باران خانم میشه بگین چرا بِر و بِر دارین منو نگاه می کنین؟ دستمال لطفاً!
    آقا جون گفت:
    _ باران دخترم حواست کجاست؟
    _ هیچ جا آقا جون همین جا...
    مامان در حالی که بسته ی دستمال کاغذی رو به دست شهنام داد روبه من گفت:
    _ تو هنوز این عادت بچه گونه رو ترک نکردی؟
    و به سمت اتاق رفت...
    حرف تو دهنم ماسید...از بس هول شدم گفتم:
    _ شلوارتو نو در بیارین تا بشورم!
    با این حرفم همه خندیدن الاشهنام! همونطور که ایستاده بود و شلوارشو با دستمال پاک می کرد، رو به من لبخند مصنوعی زد و گفت:
    _ هه هه...خندیدم...
    خاله شیرین که از رفتار شهنام دلخور بود با تحکم گفت:
    _ شهنــــــــــــــام!
    نیشم بسته شد! پسره ی بی ادب، چه قدر هم خود خواهه.حالا مگه چی شده؟ یکم نوشابه ریخته رو شلوارش دیگه...اصلاً حقته! مامان از اتاق بیرون اومد ویه شلوار گرم کن به دست شهنام داد:
    _ خاله جان زود برو تو اتاق بپوش. شامت سرد شد.
    شهنام مرسی خاله ای گفت وبه سمت اتاق رفت...خلاصه همه شروع کردیم به خوردن شام! بعد از شام از این که مامان ظرفا رو تو ماشین ظرف شویی می زاره، همراه بهار باخیال راحت رو کاناپه کنار سروش نشستیم.شهنام هم کنار سروش نشسته بود. بقیه سرگرم صحبت بودن...بابا و عمو وحید هم طبق معمول سرگرم تماشای برنامه مستند حیوانات بودن و با هیجان به صفحه ی تلویزیون خیره شدن. داشتم میوه پوست می کندم که مامان اومد کنارمو آروم گفت:
    _ باران مادر، پاشو شلوار شهنام و بشور! تو اتاقه...نمی شه به خاطر یه شلوار ماشین و روشن کنم. ساعات پر مصرفه!
    ای بابا! باز مامان ادای بابا برقی رو درآورد! آخه به من چه ربطی داره به عمرم جورابمو هم نشستم...حالا برم شلوار آقا رو بشورم...ایش!
    _ باران، مادر خوابت گرفت؟! پاشو...
    نخیر انگار این مامان ما ولکن نیست! شهنام که انگار متوجه حرفای مامان شده بود، رو به من اشاره کرد، که زودتر پاشو! بی شعور فکر کرده نو کرشم...من که مث دوست دخترای خارجیت نیستم!
    _ لطفاً با آب سرد و صابون بشور.
    صدای شهنام بود! بدون این که عکس العملی نسبت به حرفش نشون بدم دست بهار و گرفتم و رفتیم بالا. وارد حموم شدیم...تشت و پر آب سرد کردم و شلوارو فرو کردم تو اب، یکم بهش صابون زدم و شروع کردم به غر زدن:
    _ پسره ی پر رو خجالت نمی کشه! اگه سروش بود، محال بود بزاره همچین کاری کنم...این که قبلاً این طوری نبود...
    بهار خندید:
    _ وای باران، خیلی با حال بود، گفتی شلوار تونو دربیارین تا بشورم! فکر شو کن، همون جا شلوارشو در می آورد...
    خندیدم:
    _اصلاً ازش بعید نبود... بالاخره چند سالی رفته اون ور آب، حتماً یه چیزایی ازشون یاد گرفته!!!
    شلوار و رو بند آویزون کردم فکم ازسرما داشت می لرزید...
    بهار:
    _ تو این سرما، این شلوار حالا حالا ها خشک نمی شه.
    _ به من چه. می خوام صدسال سیاه خشک نشه! من وظیفه ام این بود بشورمش که شستمش!
    _ خوشم میاد وظیفه تو خوب می دونی!!
    با کف دستم زدم تو سر بهار:
    _ برو گم شو!
    با بهار رفتیم پایین که خاله شیرین با چهره ای ناراحت به سمتم اومد:
    _ عزیزم چرا شلوار و شستی؟ نباید به حرف مامانت گوش می دادی...خودم می شستم.
    _ نه خاله جان. این چه حرفیه. انداختم رو بند، اما به خاطر سردیِ هوا بعید می دونم خشک بشه.
    ایرادی نداره خاله. دست گلت درد نکنه...بابت بر خورد شهنام ازت معذرت می خوام.
    _ خاله جون من اصلاً به دل نگرفتم!!! شما خود تونو ناراحت نکنین. بریم بشینیم...
    تا آخر شب کلی به حرف های عمو وحید و سروش خندیدیم و البته اخمای شهنام رو هم تحمل کردیم!! پسرِ بیچاره انگار افسرده ست!






    این هم از پست امشب...
    امید وام دوست داشته باشین شب بخیر
    عزیزان کلاً یه سری تغییرات تو این دوتا
    پست دادم اما تو روند داستان مشکلی ایجاد نشده...
    ویرایش توسط saramin : 1392,07,24 در ساعت ساعت : 01:26

  7. 140 کاربر از پست saramin تشکر کرده اند .

    *$~رازگل سرخ~$* , *shima* , *sorme* , *سالار* , .*.nina.*. , .SaInA. , abby7 , amiin , amirhosseinac , Arefeh.Jm , armilaaa99 , Aseman67 , atefeh_49 , August , azar1 , best day , betsabeh , cloudyneda , Dr.nastaran , Elen , eli joni , elmiraa_20 , evil girl , farshte , fatemeh1990 , fatemeh466 , GOLE...KAGHAZI , hala , hanarad , hannaneh_ya66 , harimeshgh , haveking , homa41 , hourad , inas71 , kiana61 , kiumars , Lale7 , Lida2014 , Lord Of Fear , luna_wolfgirl , M.F.70 , Maman fariba , mania-h , mansoure , martire , maryam2005 , maryam_mariusz , mehrnoush_re , MINA JOOJOO , mina68 , mina_75 , miss maryam , monir1343 , nacm7114 , nanaz 24 , narciss , negar_nick , Nika61 , Nili2013 , niyayeeeeeesh , noonoo_k , p.a.y.a.m , parei , pegah.a , raha moozy , ramanava , ramlin , roya1365 , sadaf.a , Sadaf_A , Saeideh_82 , sahel_m , samin111 , sara parvizi , sara2876 , shabtab 62 , shadi1356 , shadi~rp , sibsorkhhava , silva gh , skyasal , sobin , soheila50 , solia , ssoudeh , sushiyant11 , tania_7 , tsunami , vafa1980 , yasaman20 , yasesabs , yashkin , yjdj , zahra126 , zahraz246 , Zahra_niki , zarre , zdragon , zeii-lover , zeinab75 , ziiiziii13 , zohreh.zarei198 , |SarA_S| , آتری , آسمان ابری , آيلين و زندگي , آیسان راد , اب و اتش , انابل , ترنم , حنانه 1874 , خیال غزل , دختر امیدوار , دلارام20 , رها در باران , زری75 , زهرا زیزی , سارینا گلی , سحر213 , سحربانو69 , سرای بانو , سوداا , سکوت من , شب های انتظار , شراره ارکات , شیرین بانو , صدیقه 1368 , عاطفه دلنواز , فاطمه ^_^ , لیلیوم75 , م.نوری , ماریانا123 , میناااا , میچکا , نگان , نیاز.ش , هنانه , پارمیس خانوم , پونام , گونش , ღHesaneღ

  8. Top | #5

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    خرداد 1392
    نوشته ها
    1,109
    میانگین پست در روز
    2.01
    محل سکونت
    تو قلب امیــنم...
    تشکر از کاربر
    11,809
    تشکر شده 22,875 در 1,010 پست
    حالت من
    Ashegh
    اندازه فونت

    Post مرا دریاب | saramin کاربر انجمن

    سلام دوستای گلم تا به حال دو تا پست بلند گذاشتم...
    یکم خودم خسته شدم...این یکی رو کوتاه تر میزارم...
    داستان از این جا به بعد خیلی جذاب میشه نظـــــــــــــــــر یادتون نره دوستای خوب نود و هشتی...

    راستی گفته بودم داستان از زبون دو نفر گفته میشه حالا بریم واسه ادامش...
    __________________________________________________ ___________



    شهنام:

    ماشین رو زیر سایه بون پارک کردم...آقا جون به همراه بابا و مامان جلوتر از من به سمت ویلا راه افتادن.
    سلانه سلانه توی اون هوای سرد روی شن ها قدم بر می داشتم...سرمو تو یقه پالتوم فرو کردم...
    یه نگاه به خودم انداختم...بوت مشکی، شلوار گرم کن سفید و پالتوی مشکی! لبخند محوی روی لبم نشست...این دختر، امشب چه تیپی واسه ما درست کرد!
    وارد سالن شدم. کسی نبود. به سمت پله ها رفتم که شدای مامان رو شنیدم:
    _ آقا جون بهتره بری استراحت کنی.
    صداش از تو آشپز خونه به گوشم رسید. نگران شدم، نکنه حال آقا جون بد شده...خواستم برگردم سمت آشپز خونه که صدای سرحال آقا جون به گوشم رسید:
    _ فعلا سر شب ما جووناست!
    خنده ی کوتاهی کرد و ادامه داد:
    _ خاتون فردا از اون دلمه های اصیل ایرونی درست کن! شیرین بعد این همه مدت اومده...
    _ حتماً آقا.
    خیالم راحت شد. یکی یکی پله ها رو طی کردم که این بار صدای آقا جون مانع حرکتم شد...صداش واضح تر از دفعه ی قبل به گوشم رسید:
    _ شیرین؟
    _ بله آقا جون؟
    _ شهنام چشه؟ نکنه چیزی رو از من پنهون می کنی...؟
    _ نه آقا جون! چیزی نیست. یه خورده خسته است...من دیگه برم بالا...شما هم بهتره استراحت کنی. شب بخیر.
    پله ها رو طی کردم و وارد اتاق شدم. درو بستم. همین و کم داشتم که آقا جون بفهمه چی به حال و روزم اومده...
    پالتو مو درآوردم و روی تخت انداختم. به سمت پنجره ی اتاق رفتم، پرده رو کنار زدم. قطره های بارون نم نم رو شیشه می خورد...
    کم کم داشتم به آرامش می رسیدم، که صدای باز شدن در به گوشم خورد. برگشتم، مامان بود.
    می دونستم اومدنش به اتاق به چه خاطرِ...عصبی بهم نگاه کرد.ذ برگشتم سمت پنجره که مامان گفت:
    _ بشین می خوام باهات حرف بزنم.
    بر گشتم و روی تخت نشستم. آرنجمو به زانوم تکیه دادم و نگاهمو به نقش های ظریف موکت کف اتاق دوختم...
    سنگینیِ نگاهشو رو خودم حس می کردم...در حالی که دستا شو تو هوا تکون می داد:
    _ ببین شهنام تو دیگه سی و دو سالته، بزرگ شدی! آخه این چه رفتار هایی از خودت نشون می دی؟ بچه شدی؟ زشته به خدا...
    من پیش خاله اینا آبرو دارم. حداقل تا وقتی این جاییم آبروی من و بابات رو حفظ کن. ماشالله واسه خودت کسی شدی...
    بهتره هر اتفاقی تو لندن افتاده رو فراموش کنی. قرارنیست تا عمر داری، به خاطر اون دختره ی بی چشم و رو زانوی غم بغل بگیری...
    کلافه گفتم:
    _ تمومش کن! می خوام بخوابم.
    _ شهنام گفتنی ها رو گفتم. دیگه نمی خوام شاهد این رفتارت باشم.
    و از اتاق خارج شد.
    کلافه دستامو تو موهام فرو کردم...خودم هم نمی دونستم چرا امشب با باران بد برخورد کردم...
    به خاطر شباهتش به...دلم نمی خواست به گذشته برگردم. بلند شدم و لباسام و عوض کردم. و خودمو روی تخت ولو کردم...

    ************************************

    باران:


    اون روز تا ظهر تو آزمایشگاه مشغول بودیم. قرار بود ناهار رو با فرنود باشم. از این بابت خیلی خوشحال بودم...
    به خودم دلداری می دادم، حالا که محل کارمون یکی نیست، همین که هم دیگه رو می بینیم خیلی خوبه!
    از آزمایشگاه بیرون اومدیم. رو به بهار گفتم:
    _ بهار، سر و وضعم خوبه؟
    _ چه خبره؟! باز لیلی و مجنون می خوان هم دیگه رو ملاقات کنن؟!
    _ اِه بهار دیرم شد! سر و وضعم چطوره؟ خوبه؟
    _ خوبه عزیزم. تو همیشه خوشگلی!
    و لُپ مو کشید...
    _ راستی به مامان بگو...بگو...
    یکم فکر کردم...
    _ بگو با سحر قرار داشته!
    _ چشم، خانم خانما! امر دیگه ای نیست؟!
    _ نه عزیزم...بای بای!
    بهار ماشین رو از پارکینگ بیرون آورد و دست شو برام تکون داد و رفت. توی حیاط بیمارستان رو صندلی کنار شمشاد ها نشستم.
    اوایل بهمن بود و هوا خیلی سرد شده بود...نم نم بارون هم بهش اضافه شد. به ساعتم نگاه کردم، یک ربع دیر کرده بود...
    تو این هفت، هشت ماه که از آشنایی مون گذشته بود بیشتر وقتا دیر می کرد و این کارش خیلی ناراحتم می کرد. باهاش تماس گرفتم...جواب نداد...
    با حرص گفتم:
    _ای بابا! معلوم نیست کجاست...من و تو سرما کاشته...
    نیم ساعتی منتظر موندم اما نیومد. بلند شدم و به سمت خرو جی بیمارستان راه افتادم...که گوشیم زنگ خورد. فرنود بود! عصبی جواب دادم:
    _ معلوم هست کجایی؟
    _ ببخش خانمی!
    عصبی تر گفتم:
    _ به من نگو خانمی.
    خندید!
    _ خیلی خب! ناراحت نشو عزیزم. یه کاری برام پیش اومده یه روز دیگه هم و می بینیم!
    دستم رو به طرف تاکسی تکون دادم و گفتم در بست...و سوار شدم.
    _ خب زودتر خبرم می کردی...منو تو این سرما معطل کردی. فکر کردی با یه ببخشید می تونی کارت رو جبران کنی؟
    با لحن شیطنت آمیزی گفت:
    _ پس با چی دوست داری جبران کنم؟
    _ خوبه حالا! لوس نشو. کاری نداری؟
    هول هولکی گفت:
    _ بارونی! ناراحت نشیا! قول میدم جبران کنم. بوس، بوس! خداحافظ...
    عصبی گوشی رو قطع کردم و پرتش دادم تو کیف...و زیر لب اداشو در آوردم:
    _قول میدم جبران کنم...بوس بوس...
    اون روز خیلی پکر شدم...فرنود می دونست که از بدقولی بدم می یاد، اما هیچ وقت سعی نکرد کارشو تکرار نکنه...
    برخلاف فرنود، من هیچ وقت بد قولی نمی کردم. به نظرم دیگه پُر رو شده بود. باید یه درس حسابی بهش میدادم...
    فرنود بارها به خاطر اون روز ازم معذرت خواست. تو این یک هفته ای که گذشت، هر بار که ازم می خواست هم دیگه رو ببینیم، من کلی بهونه می آوردم.
    با این که دلم خیلی خیلی براش تنگ شده بود، اما ترجیح دادم تنبیه بشه!




    امید وارم خوشتون اومده باشه...نظر بدبن نظر بدین نظر بدین...
    ویرایش توسط saramin : 1392,07,24 در ساعت ساعت : 01:32

  9. 135 کاربر از پست saramin تشکر کرده اند .

    *$~رازگل سرخ~$* , *shima* , *sorme* , *سالار* , .*.nina.*. , .:BahaR:. , .SaInA. , abby7 , amiin , amirhosseinac , Arefeh.Jm , asal_bumpy , Aseman67 , atefeh_49 , August , azar1 , cloudyneda , deragun , Dr.nastaran , Elen , eli joni , elmiraa_20 , evil girl , fatemeh1990 , fatemeh466 , GOLE...KAGHAZI , hala , hannaneh_ya66 , harimeshgh , haveking , homa41 , hourad , inas71 , kiana61 , kiumars , Lale7 , Lida2014 , Lord Of Fear , M.F.70 , Maman fariba , mania-h , mansoure , martire , maryam2005 , maryam_mariusz , masin , mehrnoush_re , MINA JOOJOO , mina68 , mina_75 , miss maryam , monir1343 , my dream , nacm7114 , nanaz 24 , narciss , negar_nick , Nika61 , Nili2013 , niyayeeeeeesh , noonoo_k , p.a.y.a.m , parei , pegah.a , rain_signal , ramlin , roya1365 , sadaf.a , sadafnaz , Sadaf_A , sahel_m , samin111 , sara parvizi , sara2876 , shabtab 62 , shadi1356 , shadi~rp , sibsorkhhava , silva gh , skyasal , sobin , soheila50 , solia , ssoudeh , Titania1273 , tsunami , vafa1980 , yasaman20 , yasesabs , yashkin , zahra126 , zahraz246 , Zahra_niki , zarre , zdragon , zeii-lover , zeinab75 , ziiiziii13 , zohreh.zarei198 , |SarA_S| , آتری , آيلين و زندگي , اب و اتش , انابل , ترنم , حنانه 1874 , خیال غزل , دلارام20 , رها در باران , زری75 , زهرا زیزی , زویا75 , سارینا گلی , ساناهه , سحر213 , سحربانو69 , سرای بانو , سوداا , سکوت من , شب های انتظار , شراره ارکات , شیرین بانو , صدیقه 1368 , عاطفه دلنواز , فاطمه ^_^ , لیلیوم75 , م.نوری , ماریانا123 , میناااا , میچکا , نگان , نیاز.ش , هنانه , پارمیس خانوم , پونام , گونش , ღHesaneღ

  10. Top | #6

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    خرداد 1392
    نوشته ها
    1,109
    میانگین پست در روز
    2.01
    محل سکونت
    تو قلب امیــنم...
    تشکر از کاربر
    11,809
    تشکر شده 22,875 در 1,010 پست
    حالت من
    Ashegh
    اندازه فونت

    Post مرا دریاب | saramin کاربر انجمن

    سلام دوستای گلم. من اومدم با یه پست دیگه
    امیدوارم رمان و دنبال کنید و نظر بدین


    امروز هشتمین روزی بود که به بیمارستان می رفتیم. بخاطر دیر بیدار شدنمون، نیم ساعت دیرتر رسیدیم.
    سحر و شادی رو دیدیم که آماده و حاضر از اتاق بیرون اومدن...با هم سلام و احوالپرسی کردیم...
    چند تا خبر دسته اول راجع به بیمارستان بهمون دادن...این که دو تا دکتر جدید به بخش اضافه شده و امروز جلسه ی معارفه برای پزشک ها و کارمند های بیمارستان برگزار می کنن...
    با بهار وارد اتاق شدیم و یونی فرم مخصوص مون رو که رو پوش سفید بادگمه، سر آستین و یقه ی سرمه ای رنگ، به همراه مقنعه وشلوار پارچه ای سرمه ای، بود رو پوشیدیم و از اتاق خارج شدیم. روبه بهار گفتم:
    _ حیف شد، این بیمارستان بدون فرنود اصلاً صفا نداره!
    _ این قدر لی لی به لالاش نزار! پسره پر رو می شه ها!
    _ اتفاقاً دارم تنبیهِ ش می کنم!
    _ خودمونیم، اون روز حسابی حالت گرفته شد! سر کارت گذاشت، نه؟!
    به حرفای بهار خندم گرفت! انگشت مو به حالت تهدید به طرفش تکون دادم:
    _ بهار می کشمت! فرنود جرعت شو نداره منو سرکار بزاره! دفعه ی آخرات باشه همچین چیزی می گی!
    _ باشه عزیزم، بیخیال دیگه!!! معذرت!
    _ آفرین! حالا شد!
    نگام رو از رو بهار گرفتم و خواستیم به سمت آسانسور بریم که بهار گفت:
    _ باران، این شهنام نیست داره میاد سمت ما؟!
    از اون جا که چشمام یکم ضعیف بود و عینک مو یادم رفته بود بزنم، یکم چشمامو ریز کردم، نزدیک تر که شد:
    _ اِ! این که خودشه! نکنه خاله مریض شده آوردتش بیمارستان؟
    _ رو پوش تنشو نمی بینی؟ نگو که چشمات تا این حد ضعیفه! حتما این جا همون بیمارستانیه که بهش پیشنهاد کار دادان...
    نزدیک که شد، بهار بدون معطلی رو به شهنام گفت:
    _ سلام آقا شهنام! خوب هستین؟ خاله خوبه؟ شما کجا، این جا کجا؟!! نگفته بودین این جا مشغول به کار هستین؟!
    شهنام همه ی سؤال های بهار و بی جواب گذاشت و با همون لحن خشک و رسمی گفت:
    _ لطفاً تو محل کارم منو به اسم کوچیک صدا نزنید. دکتر فروغی بگید کفایت می کنه.
    وای! بهار بد جوری ضایع شد! نیشش رو بست و با دل خوری به من نگاه کرد! اِه خب به من چه آخه! مگه من گفتم سلام کن؟!
    شهنام:
    _ خب بهتره برید اتاق صد و هشت. جلسه ی معارفه مربوط به پزشک ها و کارمند های بیمارستانِ.
    و از کنار مون رد شد!
    بهار عصبی راه افتاد و گفت:
    باران، بهت برنخورها، خیـــــــلی پسر خاله ی بی شعوری داری! احمق جواب سلامم رو هم نداد. شیطونه می گه...
    بهار من رو که دید از خنده دست رو دلم گرفتم و خم شدم، گفت:
    _ کجای حرفم خنده داشت؟ وای!!! باران خودتو جمع کن...الان تو رو هم ضایع می کنه...باران پاشو! خاک بر سرم!
    _ خانم موحد! می شه بگین این جا چیکار می کنین؟
    با شنیدن صدای شهنام خندم بند اومد و مث برق گرفته ها سیخ سر جام ایستادم!
    جدی گفت:
    _ شما الآن باید تو جلسه ی معارفه باشین. نه این که از خنده کف سالن ولو شی!
    راستش جا خوردم. فکر نمی کردم یهو پیداش بشه! خودمو جمع و جور کردم. بدجور ضایع شدم...حتی بد تر از بهار!!
    پشت شهنام راه افتادیم و رسیدیم دم اتاق...
    آقای مشهودی، رئیس بیمارستان، درحال سخرانی بود. بیش تر کارمند ها وپزشک های بخش های مختلف هم اون جا بودن.
    هم چنین دکتر مرادی و خانم رحیمی رئیس آزمایشگاه و مسئول بخش حضور داشتن.
    منو بهار کنار سحر و شادی نشستیم وبه صحبت های آقای مشهودی گوش سپردیم!
    _ با توجه به این که، این بیمارستان خصوصیِ و به تازگی تأسیس شده، به علت در خواست هم کاری به دکتر فروغی دادیم، ایشون مایل بودن نصف سهام بیمارستان رو خریداری کنن.
    و در حال حاضر باید بگم، سهام بیمارستان بین من و دکتر فروغی تقسیم شده، و ایشون رئیس بیمارستان هم محسوب می شن...!
    و از شهنام در خواست کرد روی سن بیاد...
    شهنام پشت میز ایستاد و میکروفن رو تنظیم کرد...در حالی که نسبت به چند دقیقه پیش یه خورده یخش وا شده بود گفت:
    _ خدمت تمام پزشکان و همکاران محترم، سلام عرض می کنم... علت سرمایه گذاریِ من، در این بیمارستان به خاطر حضور آقای مشهودی و هم چنین کادر مجرب پزشکی، آقایان دکتر مجد، دکتر کیانی، دکتر افشار...و خانم دکتر سیاح و دکتر مرادی بوده. امید وارم همه دست به دست هم بدیم تا بتونیم یک مجموعه ی کامل و مورد اعتماد بیماران به حساب بیایم. لازم به ذکر، من یک سری مسائل رو برای همکاران محترمی که در بخش های مختلف فعالیت دارن، یاد آوری کنم که، نظم و انظباط و آن تایم بودن خیلی برام مهمه. با حضور به موقع در محل کار و همکاری با پرسنل بیمارستان، مطمعناً باعث پیش رفت بیشتری در رأس کار خواهیم شد. ممنون از دکتر مشهودی که این وقت رو در اختیار من گذاشتن و هم چنین از همه ی هم کارای محترم...
    با اتمام حرف های شهنام همه شروع به کف زدن کردن...بهار در حالی که د اشت با بی حالی کف می زد گفت:
    _ الحق که پسر خاله ات خیلی جنتلمنه!!
    _ اِ بهار این قدر پسر خاله ات پسر خاله ات نکن! شهنام می شنوه ناراحت میشه هــــا!!! این آقای جنتلمن پسر خاله ی شما هم هست!
    بهار خندید:
    _ نیس که خیلیم براش مهمه!
    شادی که انگار گوشش به حرفای ما بود، خندید و گفت:
    _ باور کن این بار دیگه فال گوش واینسادم! جدی می گین؟ دکتر فروغی پسر خاله تونه!؟؟
    _ آره عزیزم. اما تازه از لندن برگشته، برای ما هم یه جورایی غریبه است!
    _ پس چطور تا امروز چیزی راجع بهش نگفته بودین؟
    _ والله شادی جان ما هم، همین نیم ساعت پیش فهمیدیم که ایشون رئیس بیمارستان تشریف دارن!
    _ در هر صورت خوش به حالتون!!
    بهار:
    _ چی چیو خوش به حالتون؟ همش حال گیریه...
    در همین لحظه که همه یکی یکی اتاق و ترک می کردن خانم رحیمی شادی رو صدا زد...
    من و بهار هم بلند شدیم و از اتاق خارج شدیم. نیم نگاهی به شهنام که مشغول صحبت با دکتر کیانی بود، انداختم. یه فکری به سرم زد:
    _ بهار، اما خیلی هم بد نشد!
    _ چی بد نشد؟
    _ که شهنام تو این بیمارستانه!
    _ خب؟
    _ اِ چرا خل بازی در میاری؟! خب شهنام رئیس این جاست. فرنود هم که پرستاره و می تونه این جا مشغول به کار بشه.
    _ خب چه ربطی به ریاست آقا شهنام داره؟
    _ وای بهار خنگ شدی ؟!!! واسه استخدام فرنود تو این بیمارستان، می تونیم با شهنام صحبت کنیم. فرنود هم یک سال سابقه ی کار داره...
    _ باران جان، امر دیگه ای نداری؟! مطمعنم با این حرف، جفتمون از بیمارستان اخراجــــیم!
    _ مگه می خوایم خلاف کنیم؟
    _ ببینم، اصلاً می خوای بگی این پسره کی هست؟ اگه شهنام بپرسه استخدام آقای فرنود نامی به شما چه ربطی داره چه جوابی داری بدی؟
    _ خب یه چیزی سرِهم می کنیم، بهش می گیم! مثلاً می گیم از دوستای خانوادگی مونه!
    _ بـــــــــــاران!
    _ ای بابا! چیـــــه؟!
    _ اگه به گوش مامان برسه، بعد دستمون رو بشه چی؟
    _ شهنام که به این چیزا کاری نداره...فکر نمی کنم این قدر خاله زنک باشه!
    _ ببینم تو که گفتی فرنود از این که تو اون بیمارستانِ راضی و خوشنودِ! با پیشنهاد تو هم مخالفت کرده...پس اصرارت به خاطر چیه؟
    _ من بالاخره فرنود و راضی می کنم.
    _ خب حداقل این موضوع رو باهاش در میون بزار، بعد اقدام کن، که بیچاره یهو جا نخوره!!
    من که تو فکر بودم گفتم:
    _ نظرت چیه همین حالا بریم باهاش صحبت کنیم؟
    _ با فرنود؟
    _ نه با شهنام!
    _ قربونت برم باران جون! امروز رو بیخیال شو. به اندازه ی کافی صبح از دستمون شاکی شد!
    خندیدم:
    _ خیلی خب! چته، پس افتادی؟! این جناب دکتر متشخص پسر خاله مونه، لو لو که نیست، این قدر ازش می ترسی!
    بهار با لبخند، پشت چشمی نازک کرد:
    _ خدا نکنه من این جور پسر خاله هایی داشته باشم! اون از سروش که خودشو واسم می گیره!
    و اداشو درآورد:
    _ بهار خانم، بهار خانم! این هم از شهنام که مشکل اعصاب و روان داره!
    تا شب با بهار حرف زدیم و نقشه ریختیم که چطوری در خواستمو نو با شهنام در میون بزاریم...
    اما در آخر به هیچ نتیج های نرسیدیم! چون در هر صورت احتمال می دادیم باهامون موافقت نکنه.
    اون روز وقتی به مامان گفتیم که شهنام تو بیمارستانی که ما هستیم نیم چه رئیسه، مامانم کلی خوشحال شد و با ذوق می گفت:
    _بدون این که من هم سفارشتو نو بکنم، شهنام، حتماً هوای جفتتون رو داره!!!
    با این حرف مامان، دوتایی غش غش خندیدیم! ولی ترجیح دادیم که از برخورد صبح، تو بیمارستان چیزی به مامان نگیم. تا از خواهر زاده ی عزیزش نا امید نشه!


    دوستای خوشملم شاید تا آخرشب یه پست دیگه بزارم
    امیدوارم تا اینجا جذبش شده باشین
    ویرایش توسط saramin : 1392,07,24 در ساعت ساعت : 01:39

  11. 127 کاربر از پست saramin تشکر کرده اند .

    *$~رازگل سرخ~$* , *shima* , *sorme* , *سالار* , .*.nina.*. , .SaInA. , abby7 , amiin , amirhosseinac , Arefeh.Jm , armilaaa99 , Aseman67 , August , azar1 , betsabeh , cloudyneda , Dr.nastaran , Elen , eli joni , elmiraa_20 , evil girl , fatemeh1990 , fatemeh466 , GOLE...KAGHAZI , hala , hannaneh_ya66 , harimeshgh , haveking , homa41 , hourad , inas71 , kiana61 , kiumars , Lale7 , Lida2014 , Lord Of Fear , M.F.70 , Maman fariba , mania-h , mansoure , martire , maryam2005 , maryam_mariusz , maryiana , masin , mehrnoush_re , MINA JOOJOO , mina68 , mina_75 , miss maryam , monir1343 , nacm7114 , nanaz 24 , narciss , negar_nick , Nika61 , Nili2013 , niyayeeeeeesh , noonoo_k , p.a.y.a.m , parei , pegah.a , rain_signal , ramlin , roya1365 , sadaf.a , sadafnaz , Sadaf_A , sahel_m , samin111 , shabtab 62 , shadi1356 , shadi~rp , silva gh , skyasal , sobin , soheila50 , solia , Titania1273 , tsunami , yasaman20 , yasesabs , yashkin , zahra126 , zahraz246 , Zahra_niki , zarre , zdragon , zeii-lover , zeinab75 , ziiiziii13 , zohreh.zarei198 , |SarA_S| , آتری , آيلين و زندگي , اب و اتش , انابل , ترنم , حنانه 1874 , خیال غزل , دلارام20 , رها در باران , زری75 , زهرا زیزی , زویا75 , سارینا گلی , ساناهه , سحر213 , سحربانو69 , سوداا , سکوت من , شب های انتظار , شراره ارکات , شیرین بانو , صدیقه 1368 , عاطفه دلنواز , فاطمه ^_^ , لیلیوم75 , م.نوری , ماریانا123 , میناااا , میچکا , نگان , نیاز.ش , هنانه , پونام , گونش , ღHesaneღ

  12. Top | #7

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    خرداد 1392
    نوشته ها
    1,109
    میانگین پست در روز
    2.01
    محل سکونت
    تو قلب امیــنم...
    تشکر از کاربر
    11,809
    تشکر شده 22,875 در 1,010 پست
    حالت من
    Ashegh
    اندازه فونت

    Red face مرا دریاب | saramin کاربر انجمن

    سلام بازم اومدم با یه پست جدید

    منتظـــــــــــــــــر نظراتتون هشتم عزیزای دلم

    __________________________________________________ __________________________-




    اون روز صبح، زود تر از روزای قبل بیدار شدیم. ساعت هفت و سی دقیقه بود که به بیمارستان رسیدیم.ماشین رو، تو پارکینگ، پارک کردم:
    _ به به! اقا شهنام هم که انگار تازه رسیدن!
    شهنام از ماشین پیاده شد. بهار با لحن طنز آمیزی گفت:
    _ دا دا دا دام! مأموریت شروع می شود!
    خندیدم...ماشین رو کنار ماشین شهنام پارک کردم و به همراه بهار پیاده شدم و گفتم:
    _ سلام دکتر! صبح بخیر!
    ریموت ماشین رو زد. بدون این که لحن خشک کلامش تغییری کنه:
    _ سلام. صبح بخیر.
    و به طرف آسانسور راه افتاد. سریع دست بهار و گرفتم و قبل از این که در آسانسور بسته بشه با هم وارد شدیم. جفتمون از این که این مسیر کوتاه رو طی کرده بودیم، نفس نفس می زدیم! شهنام سرش پایین بود و دست راستش تو جیب شلوارش. همون شلواری که اون شب نوشابه ریختم روش و بعد شستمش!!! با ژست خاصی کیف چرمی شو با دست چپش گرفته بود و خیلی آروم همراه با آهنگ انتظار با پاش ضرب می زد. اصلاً انگار نه انگار ما هم تو آسانسور بودیم! بی مقدمه سکوت رو شکستم:
    _ دکتر خوبین؟؟
    با لحن همیشه گیش گفت:
    _ ممنون.
    در همین لحظه در آسانسور باز شد و رفتیم بیرون. شهنام به طرف اتاقش راه افتاد.
    وقتی به خودم اومدم به جای این که طبقه هم کف باشیم طبقه دوم بودیم! بهار عصبی دستمو به طرف خودش کشید و وارد آسانسور شدیم.
    _ باران می شه بگی چرا خودت و کوچیک کردی؟ اصلاً نباید بهش سلام می کردی! دیدی بود و نبود ما اینجا براش فرقی نداره؟ شرط می بندم اگه بهش سلام نمی کردی خیلی راحت از کنارمون رد می شد. به جون خودم این مشکل داره...
    من هم حرف بهار رو با سر تأیید کردم و در حالی که از آسانسور خارج می شدیم گفتم:
    _ درست می گی، آدم عاقل که از این اداها در نمی یاره! اما رفتارش برام مهم نیست. امروز باهاش حرف میزنم.
    _ باران تو دیوونه ای به خدا! چرا می خوای باهاش دهن به دهن بزاری؟
    _ امتحانش ضرری نداره!
    _ به جون باران همش ضرره!
    تا نزدیکای ظهر یه سرس از کارای آزمایشگاه رو پیش بردیم و رفتیم چایی نوشِ جان کنیم!
    _ بهار، زودی چایی تو بخور که باید بریم سروقت دکتر!
    _ خانم شجاع، انگار نقشه ی قتل شو کشیدی!
    _ نه، جدی...خیلی محکم حرف می زنیم...
    بهار پرید وسط حرفم:
    چی؟ حرف می زنیم؟ بیخیال باران. من نه میام نه حرفی میزنم.
    _ لب و لوچ مو آویزون کردم:
    _ عزیزم تو که می دونی من بدون تو هیچ جایی نمی رم!
    بهار به حالت شوخی با چشم غره بهم خیره شد...گفتم:
    _ عزیزِ من، می ریم مث آدم باهاش حرف می زنیم.
    _ نه که، زبون آدمی زاد سرش می شه!
    _ اون دیگه مشکل خودشه!
    _ باشه میام. اما همه ی عواقبش پای خودت.
    _ باشـــــــــه! پاشو بریم.
    در حالی که از اتاق خارج می شدیم، بهار گفت:
    _ قضیه رو با فرنود در میون گذاشتی؟
    _ نه!
    _ باران! پس می شه بگی به خاطر چی می خوای با شهنام حرف بزنی؟ اومدیم و شهنام با استخدامش موافقت کرد و فرنود مخالفت کرد، بعد جواب شهنام رو چی میدی؟
    _ این قدر تو دل من و خالی نکن بهار. می خوام فرنود رو تو عمل انجام شده قرار بدم. اون وقت دیگه مجبور میشه بیاد.
    _ آقا فرنود از کارش...
    پریدم وسط حرفش:
    _ می دونم، خوشنود و راضیِ!
    بهار خندید...ادامه دادم:
    _ اما من نیستم...می خوام همه ی تلاشمو بکنم که بعدها دچار عذاب وجدان نشم.
    خدایی خودمم می ترسیدم...اما سعی کردم ترسمو بروز ندم! انگشتای دستم از استرس یخ زده بود...خدایا خودت کمک کن سین جینم نکنه...






    دوستای گلم یه پست دیگه هم امشب میزارم


    ادامه ی رمان در پست بعدی از زبونِ "شهنام خان" گفته می شه

    ویرایش توسط saramin : 1392,07,23 در ساعت ساعت : 14:39

  13. 120 کاربر از پست saramin تشکر کرده اند .

    *$~رازگل سرخ~$* , *shima* , *sorme* , *سالار* , .*.nina.*. , .SaInA. , abby7 , amiin , amirhosseinac , Arefeh.Jm , armilaaa99 , Aseman67 , August , azar1 , betsabeh , cloudyneda , Dr.nastaran , Elen , eli joni , elmiraa_20 , evil girl , fatemeh1990 , fatemeh466 , hala , hannaneh_ya66 , harimeshgh , haveking , homa41 , hourad , inas71 , kiana61 , kiumars , Lida2014 , Lord Of Fear , M.F.70 , Maman fariba , mania-h , mansoure , martire , maryam2005 , maryam_mariusz , maryiana , masin , mehrnoush_re , MINA JOOJOO , mina68 , mina_75 , miss maryam , monir1343 , nacm7114 , nanaz 24 , narciss , negar_nick , Nika61 , Nili2013 , niyayeeeeeesh , noonoo_k , p.a.y.a.m , parei , pegah.a , rain_signal , ramlin , roya1365 , sadaf.a , sadafnaz , Sadaf_A , samin111 , shabtab 62 , shadi1356 , shadi~rp , silva gh , skyasal , sobin , solia , Titania1273 , tsunami , vafa1980 , yasaman20 , yasesabs , yashkin , zahra126 , zahraz246 , Zahra_niki , zarre , zdragon , zeii-lover , zeinab75 , ziiiziii13 , zohreh.zarei198 , |SarA_S| , آتری , اب و اتش , انابل , ترنم , حنانه 1874 , خیال غزل , دلارام20 , رها در باران , زری75 , زهرا زیزی , زویا75 , سارینا گلی , ساناهه , سحربانو69 , سوداا , شب های انتظار , شراره ارکات , شیرین بانو , صدیقه 1368 , عاطفه دلنواز , فاطمه ^_^ , لیلیوم75 , ماریانا123 , میناااا , میچکا , نگان , نیاز.ش , هنانه , پونام , گونش , ღHesaneღ

  14. Top | #8

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    خرداد 1392
    نوشته ها
    1,109
    میانگین پست در روز
    2.01
    محل سکونت
    تو قلب امیــنم...
    تشکر از کاربر
    11,809
    تشکر شده 22,875 در 1,010 پست
    حالت من
    Ashegh
    اندازه فونت

    Post مرا دریاب | saramin کاربر انجمن

    سلام دوستای گلم..
    حالا بریم یه بخش از رمانو از زبون شهنام بخونیم




    پشت میز نشسته بودم که تقه ای به در خورد. بدون این که نگامو از صفحه ی اپ تاپ بردارم، گفتم:
    _ بفرمایید.
    صدای باز شدن در و بعد هم صدای ظریف دخترونه ای به گوشم رسید.
    _ سلام دکتر فروغی. خسته نباشین.
    نگامو از صفحه لپ تاپ گرفتم...چهره اش آشنا به نظر می رسید...آره، دیروز تو جلسه ی معارفه دیده بودمش.
    _ سلام. امرتون؟
    با لبخند رو لبش گفت:
    _ مزاحم که نیستم؟!
    _ می تونم کمکتون کنم؟
    _ من از کارمندای بیمارستانم. کیارا عطایی. تو بخش اورژانس آزمایشگاه کار می کنم.
    _ خب؟؟ مشکلی پیش اومده؟
    _نه، نه! مشکل که نه...
    دیگه داشت حوصلمو سر می برد.
    _ پس میشه بگین دلیل این که این جا حضور دارین چیه؟
    اب دهنش رو قورت داد...انگار مظطرب بود...با همون لبخند روی لبش گفت:
    _ اجازه هست بشینم؟!
    _ بفرمایید.
    _ راستش من از وجود شما تو این بیمارستان خیلی خوشحالم! این بیمارستان به پزشک ماهری مث شما احتیاج داره...از موفقیت هاتون زیاد شنیدم...توی بیمارستان بین همه ی پزشک ها، پرستار ها و حتی کارمند ها، همش صحبت از شماست!
    انگار که خیلش راحت شد یه نفس عمیق کشید ومنتظر صحبت کردن از طرف من شد. بی تفاوت نسبت به اون همه تعریف و تمجید گفتم:
    _ ممنون.
    از جواب کوتاهم جا خورد...با منٌ ومن گفت:
    _ اِ...چیزه...جناب دکتر...می تونم...میتونم شمارتونو...داشته باشم؟
    تا آخرش رو خوندم... دلیل بی تفاوتیم نسبت به تعریف و تمجیدش همین بود. جدی تو چشماش نگاه کردم :
    _ نخیر!
    از جوابی منفی که بهش دادم بیشتر از قبل جا خورد. انگار خیلی از خودش مطمئن بود...با دست پاچگی گفت:
    _ ب...ببخشین اگه ناراحتتون کردم...من...
    اجازه ندادم بیش تر از این توضیح بده. بلافاصله گفتم:
    _ من ناراحت نشدم.
    و به بررسی چند تا لیست از بیمارا مشغول شدم...اما زیر چشمی حواسم بهش بود...با استرس کف دستاشو بهم مالید...انگار که هنوز حرفاش تموم نشده بود!
    _ خب...اِ...دکتر، اگه ناراحت نمی شین، می تونم باهاتون راحت تر صحبت کنم؟
    بهش نگاه کردم.از این که جو سنگینی رو با لحن صحبت کردنم به وجود آورده بودم راضی بودم...این جور آدما رو خوب می شناختم.
    _ راجع به؟
    _ راجع به خودمون!
    _ خومون؟ متوجه نمی شم؟!
    متوجه شدم . خوبم متوجه شدم!
    یکم این پا، و اون پا، کرد و با لاخره گفت:
    _ ب...ببخشین دکتر، اگه بی پروا حرف میزنم. عذر خواهیم رو بپذیرید.راستش...راستش، من به شما علاقه دارم!
    پوزخندی رو لبم نشست. از حرفش تعجب نکردم. همون طور بی تفاوت بهش چشم دوختم :
    _ یعنی شما، کمتر از بیست وچهار ساعت فهمیدین به من علاقه مندین؟؟!
    این بار دیگه لحن کلامش با استرس نبود. انگار از این که حرف دلش رو زد خیلش راحت شده بود.گفت:
    _ راستش وقار و ابهت شما رو هر کی می بینه شیفته تون میشه! این حرف ها رو به حساب گستاخیم نزارین. من ترجیح دادم این حس رو با شما درمیون بزارم، شاید متقابلاً مایل باشید که...
    عصبی گفتم:
    _ بفرمایید بیرون خانم.
    از عصبانیت من رنگ از روش پرید و گفت:
    _ اِ...جناب دکتر، من...معذرت می خوام.قصد بی احترامی نداشتم...
    با چهره ای عصبی بهش چشم دوختم:
    _ تا به خاطر عصبانیتم تصمیم دیگه ای راجع بهتون نگرفتم، بفرمایید بیرون. سریع تر.
    ترس و عصبانیت رو می شد از نگاش خوند. اما بیش تر از اون، من بودم که عصبی بودم...نگاشو ازم گرفت.از روی صندلی بلند شد و بدون حرف، اتاق رو ترک کرد. نفسمو عصبی بیرون دادم...این دیگه کی بود...






    منتظر پست بعدی باشید
    دوستای گلم این هم تاپیک نقد رمان...
    معرفی و نقد رمان مرا دریاب | saramin کاربر انجمن
    ویرایش توسط saramin : 1392,07,23 در ساعت ساعت : 14:42

  15. 122 کاربر از پست saramin تشکر کرده اند .

    *$~رازگل سرخ~$* , *shima* , *sorme* , *سالار* , .*.nina.*. , .SaInA. , abby7 , amiin , Arefeh.Jm , armilaaa99 , Aseman67 , azar1 , betsabeh , cloudyneda , Dr.nastaran , Elen , eli joni , elmiraa_20 , evil girl , fatemeh1990 , fatemeh466 , hala , hannaneh_ya66 , harimeshgh , haveking , homa41 , hourad , inas71 , kiana61 , kiumars , Lida2014 , Lord Of Fear , M.F.70 , Maman fariba , mania-h , mansoure , martire , maryam2005 , maryam_mariusz , maryiana , masin , mehrnoush_re , MINA JOOJOO , mina68 , mina_75 , miss maryam , monir1343 , nacm7114 , nanaz 24 , narciss , negar_nick , Nika61 , Nili2013 , niyayeeeeeesh , noonoo_k , p.a.y.a.m , parei , pegah.a , rain_signal , ramlin , roya1365 , sadaf.a , sadafnaz , Sadaf_A , samin111 , shabtab 62 , shadi1356 , shadi~rp , silva gh , skyasal , sobin , soheila50 , stubborn.teen , Titania1273 , tsunami , vafa1980 , yasaman20 , yasesabs , yashkin , yjdj , zahra126 , zahraz246 , Zahra_niki , zarre , zdragon , zeii-lover , zeinab75 , ziiiziii13 , zohreh.zarei198 , |SarA_S| , آتری , آيلين و زندگي , اب و اتش , انابل , ترنم , حنانه 1874 , خیال غزل , دلارام20 , رها در باران , زری75 , زهرا زیزی , زویا75 , سارینا گلی , ساناهه , سحر213 , سحربانو69 , سوداا , شب های انتظار , شراره ارکات , شیرین بانو , صدیقه 1368 , عاطفه دلنواز , فاطمه ^_^ , لیلیوم75 , مادام , ماریانا123 , میناااا , میچکا , نگان , هنانه , پونام , گونش , ღHesaneღ

  16. Top | #9

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    خرداد 1392
    نوشته ها
    1,109
    میانگین پست در روز
    2.01
    محل سکونت
    تو قلب امیــنم...
    تشکر از کاربر
    11,809
    تشکر شده 22,875 در 1,010 پست
    حالت من
    Ashegh
    اندازه فونت

    Red face مرا دریاب | saramin کاربر انجمن

    دوستای گلم بریم واسه ادامه داستان..



    ********************************


    باران:

    با بهار از آسانسور خارج شدیم و به سمت اتاق شهنام راه افتادیم، که یهو در اتاقش باز شد و کیارا با چهره ای درهم و عصبی، از اتاق بیرون اومد.
    همین که از کنارمون رد شد، تنه ی محکمی به من زد، که از درد به خودم پیچیدم!
    دستمو روی شونه ام گذاشتمو برگشتم سمتش و گفتم:
    _ مگه کوری؟!
    بدون این که جوابی بده با قدم های تند به راهش ادامه داد. بهار گفت:
    _ باران خوبی؟
    _ نوازشگرانه دستمو روی شونه ام کشیدم:
    _ آره چیزیم نشد. بریم.
    _ بنظرت کیارا این جا چیکار می کرد؟
    _ باز کارآگاه بازیِ تو شروع شد؟
    _ ای بابا! خب کنجکاو شدم...دلیلی نداره بره تو اتاق رئیس!
    _ احتمالاً کیارا هم مث ما باهاش کار داشته...
    _ خب چرا این قدر عصبی بود؟ این طور که معلومه اقای رئیس هم، اساسی حسابشو گذاشته کف دستش!!
    می دونستم این حرف ها رو می زنه که منو اذیت کنه!
    _چه می دونم!
    _ باران، جانِ بهار بزار واسه یه وقتِ دیگه! این شهنامی که من دیدم به همه می پره ها! کیارا رو ندیدی چطوری از اتاقش بیرون اومد؟!
    _ بهار این قدر منو نگران نکن. موضوع کیارا به ما، ربطی ن...دا...ره!
    نفس عمیقی کشیدم و تقه ای به در زدم. وارد اتاق شدیم. شهنام نیم نگاهی به ما انداخت و گفت:
    _ کاری داشتین؟
    روی صندلی نشستیم. گفتم:
    _ جناب دکتر یه عرضی داشتم خدمتتون!
    بلافاصله گفت:
    _ بگو.
    ای خدا دلم خوشِ پسر خالمه! انگار از هرچی غریبه برام غریبه تره!
    نگاهشو ازم گرفت و به برگه ی جلوی دستش دوخت. از این که مستقیم بهم نگاه نمی کرد، خدا رو شکر کردم...
    _ می خواستم، با استخدام یکی از دوستامون موافقط کنین.
    تو یکی از دانشگاه های معتبر با هم، هم دوره ای بودیم. دانشجوِ ممتازی بود
    یک ترم زودتر از من درسش تموم شد.الان هم تو یکی از بیمارستان های دولتی پرستاره.
    دکتر صدر هم توی اون بیمارستان مشغول به کارن.
    (منظورم سروش بود. می دونستم تو محیط کار نباید کسی رو به اسم کوچیک صدا بزنم. پس جانب احتیاط رو رعایت کردم!)
    اگه شما موافقت کنین، دکتر صدر هم باهاتون همکاری می کنن.
    شهنام یه نگاهش به لپ تاپ و یه نگاهش به کاغذ روی میز! چند ثانیه ای گذشت اما چیزی نگفت...
    دیگه نتونستم بیشتر از این، سکوت رو تحمل کنم. یه نگاه به بهار انداختم...نگرانی از سرو روش می بارید!
    _ جناب دکتر با درخواستم موافقت می کنین دیگه؟
    شهنام نگاهشو از رو کاغذ برداشت:
    _ این بیشتر شبیه دستور بود تا درخواست.
    ای خدا! این انگار حال و روزش اصلاً رو به راه نیست! من که در خواستمو خیلی محترمانه بهش گفتم. به خاطر این که بهونه دستش ندم گفتم:
    _ جناب دکتر، این چه حرفیه! این فقط یکه درخواست بود.
    خیلی ریلکس توصورتم زل زد:
    _ خب، من با درخواستتون موافقت نمی کنم. می تونید برید.
    با این حرفش انگار یه پارچ آب یخ رو سرم ریختن:
    _ اما دکتر...!
    _ اما نداره خانم موحد. ظرفیت بیمارستان پر شده. همه ی نیرو های مورد نیاز جذب شدن. حالا این دوستتون کی هست؟
    با این سؤال امید از دست رفتم دوباره برگشت! با اظطراب به بهار نگاه کردم و رو به شهنام گفتم:
    _ فرنود یاری!!!
    شهنام پوزخند زد:
    عجب دوستی...بهتره حرفم رو اصلاح کنم! عجب دوست پسری! خوشبحالش که دوست دخترش این قدر هواشو داره!
    این حرفارو با لحن جدی بلغور کرد! و همون طور که به برگه ها نگاه می انداخت ابرو هاشو بالا داد:
    _ نه خوشم اومد!
    دیگه عصبی شدم. بیش تر از این نتونستم حرف نزنم:
    _ پیاده شو با هم بریم آقا شهنام! واسه خودت می بری و می دوزی؟ بهتره مواظب حرف زدنت باشی، وگرنه...
    عصبی نگاهشو بهم دوخت. اخماش تو هم گره خورده بود:
    _ وگرنه چی؟ می زنی تو دهنم؟؟ در ضمن تو محل کار، من فروغیم نه شهنام! بهتره بیش تر از این مزاحم نشین. بفرمایید بیرون!
    _ دوست نداشتم با خودش فکر کنه ازش ترسیدم...نباید کم می آوردم...
    _ اما تا، با در خواستم موافقت نکنین از این جا جم نمی خورم!
    عصبی پوزخند زد:
    _هه...درخواست؟؟ این که دوست پسرت بیاد تو این بیمارستان؟
    _ آقای دکـــتر! شما کلاً ذهنتون منحرفه.
    _ من این بهونه هارو فوت آبم.
    _ شما حق ندارین بامن اینجوری صحبت کنین، وقتی از هیچی خبر ندارین.
    بیچاره بهار دستاشو تو هم قفل کرده بود و سرش پایین بود.
    بود از برخورد شهنام حسابی جا خورده...شهنام در حالی که خودشو با لپ تاپ مشغول کرد،
    بدون این که به من نگاه کنه گفت:
    _ خانم موحد بفرمایید سرکارتون. بیمارستان ما به اندازه ی کافی نیرو داره و جای هم برای دوست پسر شما تو این بیمارستان وجود نداره.
    عصبی از روی صندلی بلند شدم:
    _ واسه خودم متأسفم که پسر خاله ای مث تو دارم!
    با لحن عصبی چنان داد زد:
    _ برو بیرون...
    که چهار ستون بدنم لرزید! برگشتم، اما بهار و ندیدم. اصلاً نفهمیدم کی رفته بیرون...
    به یک چشم به هم زدن از اتاق اومدم بیرون ومحکم در و بستم! بی شعورِ نفهمِ روانی...هیچی حالیش نیست...مرد گنده، با من کل کل می کنه...



    آی خوشم از کل کل های این دوتا می یاد
    ادامه دارد...
    ویرایش توسط saramin : 1392,07,23 در ساعت ساعت : 14:45

  17. 125 کاربر از پست saramin تشکر کرده اند .

    !ya30! , *$~رازگل سرخ~$* , *shima* , *sorme* , *سالار* , .*.nina.*. , .SaInA. , abby7 , amiin , amirhosseinac , Arefeh.Jm , armilaaa99 , Aseman67 , August , azar1 , betsabeh , cloudyneda , deragun , Dr.nastaran , Elen , eli joni , elmiraa_20 , evil girl , farshte , fatemeh1990 , fatemeh466 , hala , hannaneh_ya66 , harimeshgh , haveking , homa41 , hourad , inas71 , kiana61 , kiumars , Lida2014 , Lord Of Fear , M.F.70 , Maman fariba , mania-h , mansoure , martire , maryam2005 , maryam_mariusz , maryiana , masin , mehrnoush_re , MINA JOOJOO , mina68 , mina_75 , miss maryam , monir1343 , nacm7114 , nanaz 24 , narciss , negar_nick , Nika61 , Nili2013 , niyayeeeeeesh , noonoo_k , p.a.y.a.m , parei , pegah.a , raha moozy , rain_signal , ramlin , roya1365 , sadafnaz , Sadaf_A , samin111 , shabtab 62 , shadi1356 , shadi~rp , silva gh , skyasal , sobin , soheila50 , solia , Titania1273 , tsunami , vafa1980 , yasaman20 , yasesabs , yashkin , zahraz246 , Zahra_niki , zarre , zdragon , zeii-lover , zeinab75 , ziiiziii13 , zohreh.zarei198 , آتری , اب و اتش , انابل , ترنم , حنانه 1874 , خیال غزل , دلارام20 , رها در باران , زری75 , زهرا زیزی , زویا75 , سارینا گلی , سالومهو , ساناهه , سحر213 , سحربانو69 , سوداا , شب های انتظار , شراره ارکات , شیرین بانو , صدیقه 1368 , عاطفه دلنواز , فاطمه ^_^ , لیلیوم75 , م.نوری , مادام , ماریانا123 , میناااا , میچکا , نگان , هنانه , پونام , گونش , ღHesaneღ

  18. Top | #10

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    خرداد 1392
    نوشته ها
    1,109
    میانگین پست در روز
    2.01
    محل سکونت
    تو قلب امیــنم...
    تشکر از کاربر
    11,809
    تشکر شده 22,875 در 1,010 پست
    حالت من
    Ashegh
    اندازه فونت

    Post مرا دریاب | saramin کاربر انجمن

    سلـــــــــــــــــــام
    من اومدمممممممممممممممم





    بهار و وسط سالن دیدم. سراسیمه به سمتم اومد:
    _ باران چی شد؟
    عصبی گفتم:
    _ خودت که دیدی...چرا می پرسی؟
    تند تند قدم بر می داشتم بهار هم پشت سرم راه افتاد وگفت:
    _ چه قدر بهت گفتم نریم، تو گوشِت نرفت. اصلاً بعید نیست اخراجمون کنه.
    _ مگه شهر هرته؟؟ پوزه شو به خاک می مالم. خیال کرده کیه...
    بی نزاکت...چند سال اون ور آب زندگی کرده، دور برداشته...
    ای خدا، حالا چیکار کنم؟ شیطونه میگه خودم با سروش حرف بزنم..
    قضیه ی فرنود و هم باهاش درمیون بزارم.
    _ باران اومدیم و فرنود اینجا استخدام شد، شهنام هم که قضیه رو می فهمه دیگه بهونه خوبیه که مدام تحقیرت کنه.
    _ اصلاً مسئله ی خصوصیِ من به شهنام چه ربطی داره؟
    بزار قضیه رو بفهمه...به درک!
    وارد اتاق رست شدیم. لباسمو عوض کردم:
    _ بهار من دارم میرم فرنود و ببینم.
    سوئیچو دادم دستش و ادامه دادم:
    _ خودت برو. یادت باشه درباره ی بحث من و شهنام هیچی به مامان نمی گی.
    از بهار خداحافظی کردم و از بیمارستان خارج شدم. فرنود و اون سمت خیابون پشت ماشین دیدم.چه عجب زود تشریف آورد!
    در ماشین رو باز کردم و نشستم:
    _ سلام.
    _ سلام عزیزم. خسته نباشی.
    ماشین و راه انداخت...عصبی گفتم:
    _ اتفاقاً خیلی هم خسته ام.
    فرنود خندید:
    _ من که این بار زودتر از همیشه سر قرار اومدم!
    _ به خاطر تو نیست.
    _ پس چی شده خانمی؟
    _ امروز خیلی تحقیر شدم...
    فرنود لحنش جدی شدو گفت:
    _ چی شده باران؟
    _ دلم خوشِ پسر خاله ام تو این بیمارستان همه کاره است، امروز مث یه احمق باهام برخورد کرد..
    با بهار رفتیم پیشش که در مورد استخدام تو به بیمارستان ما، باهاش حرف بزنیم ...کم مونده بود با تی پا بیرونمون کنه...
    فرنود عصبی شد و در حالی که یه دستش رو فرمون بود دست دیگه شو تو هوا تکون می داد گفت:
    _ باران من بهت گفته بودم از محل کارم راضیم. نگفتم؟
    از عصبانیتش جا خوردم...با لحن آرومی گفتم:
    _ چرا گفتی.
    _ تو باید با من صحبت می کردی...نه این که بدون اطلاع من این کارو انجام بدی...
    عصبی شدم...من و بگو به خاطر فرنود این همه خودمو کوچیک کردم حالا آقا، دو قورت ونیمش هم باقیه!
    _ خیلی خب حالا که چیزی نشده. هر چی شد به نفع تو تموم شد...
    شما هم از محل کارت استفاده ی بهینه رو ببر!
    ماشین و کنار خیابون پارک کرد:
    _ کدوم استفاده؟ چی داری می گی؟؟
    جوابی نداشتم بدم...صورتمو به سمت پیاده رو چرخوندم. من همه ی این کارها رو به خاطر فرنود انجام دادم...
    حالا بیشتر از فرنود ناراحت بودم تا شهنام!
    فرنود لحن کلامش آروم شد و گفت:
    _بارام، عزیزم چند باره دارم بهت می گم، مهم نیست محل کارمون یکی باشه...مهم اینِ که ما همو می خوایم. حالا پیاده شو بریم یه چیزی بخوریم.
    _ گرسنه ام نیست.
    _ باران...به من نگاه کن.
    دستشو زیرِ چونه ام گرفت و صورتمو به سمت خودش چرخوند:
    _ نبینم بارونِ من ناراحته!
    خدای من...بازم چشمام تو چشمای میشی رنگش قفل شد...
    من این چشما رو دوستداشتم...نا خودآگاه لبخند رو لبم نشست..
    .فرنود دستشو پایین آورد و گفت:
    _ روده کوچیکه داره روده بزرگه رو می خوره! بریم یه چیزی بخوریم؟
    سرمو تکون دادم و از ماشین پیاده شدیم...
    فرنود صندلی رو برا کشید عقب و نشستم. خودش هم پشت میز رو به روم نشست و دو تا اسپایسی با سیب زمینی سرخ شده سفارش دادیم. غذای مورد علاقه ی من و فرنود بود. بیش تر وقتا که ناهار و با هم بودیم به همین رستوران میومدیم و اسپایسی سفارش می دادیم...کلاً غذاهاش حرف نداشت...
    یه کم از دلستر مو خوردم...که فرنود گفت:
    _ بابام قراره یه ماهه دیگه از آلمان برگرده.
    یهو نوشیدنی پرید تو گلوم و به سرفه افتادم...
    فرنود خندید:
    _ چی شد؟! خوبی؟ فکر نمی کردم تا این حد سوپرایز بشی!!
    خندم گرفت!
    _ نه! یهو نوشیدنی پرید تو گلوم.
    _ خب حالا ادامه ی سوپرایزمو بگم؟!
    _ آره بگو!
    _ مامان دیشب پیر داده بود که باید زن بگیری!
    و در حالی که اداشو در می آورد، ادامه داد:
    _دخترِ خاله سیما، دختر خووبیه...خانمه...!
    با اخم مصنوعی گفتم:
    _ خب نظر خودت چیه؟!
    فرنود قیافه اش جدی شد و گفت:
    _ نظر من که مثبته!!
    _ فرنــــــــود!!
    خنده ی بلندی سر داد:
    _ جانم!؟
    با خنده ی فرنود توجه چند نفر از اطرافیان بهمون جلب شد...
    انگشت اشارمو جلوی لبم گرفتم:
    _ هیــــس!
    _ بابا که برگشت همه چیو رسمی می کنیم...
    بعد از خوردن ناهار با کلی دل داری های فرنود به سمت خونه راه افتادم. احساس خوبی نسبت به این قضیه نداشتم.
    حتی یه بارم برای استخدامش شانس شو امتحان نکرد...
    به نظرم دلیلش قانع کننده نبود...من که سر در نمیارم...
    پس بهتره به این چیزا فکر نکنم...از این که تا یه ماه دیگه همه چی اونجوری که من می خواستم پیش می رفت خیلی خوشحال بودم...
    به قول بهار دیگه بله برون نزدیکه!
    رسیدم خونه. جلوی پا دری داشتم کفشامو در می اوردم که مامان اومد بالای سرم ایستاد!
    _ سلام مامان.
    _ سلام خسته نباشی!
    احساس کردم مامان یجورایی داره تیکه میندازه...
    چشماش داشت می خندید!
    بهار پشت سرِ مامان بود و اشاره کردکه چیزی نگفته.
    قیافه ی آویزون به خودم گرفتم و از کنار مامان رد شدم.
    در حالیکه دگمه های پالتومو باز می کردم و به سمت اتاق می رفتم:
    _ وای خیلی خسته ام...با سحر ناها رو بیرون خوردیم...!
    و بدون این که به مامان فرصت سؤال های بعدی رو بدم به اتاق پناه آوردم!
    بهار هم پشت سرم وارد اتاق شد. باز یادِ برخورد شهنام افتادم.
    کیفمو با حرص رو تخت پرت کردم:
    _ واقعاً خجالت نکشید این جوری با من حرف زد؟ افسرده! نیاز به یه روان پزشک داره...روانی...
    بهار با نیش خندی که رو لبش بود، گفت:
    _ ولی باران، شهنام وقتی عصبی می شه همچین جذاب تر می شه!
    _ جذابیتش بخوره تو سرش...
    بهار رو تخت نشست:
    _ خب با آقا فرنود کجاها رفتین؟
    _ ناهار و با هم بودیم...
    به دنبال این حرف لبخند پت وپهنی رو لبم نشست! ذوق زده گفتم:
    _ بهار!!
    بهارم با لحن مسخره ای گفت:
    _ بـــلــه!
    _ بابای فرنود یه ماه دیگه از آلمان بر میگرده. قراره تا یه ماه دیگه همه چی رسمی بشه!
    _ انشاءلله که همه چی خوب پیش میره..دیگه داری عروس می شی! با اون چشمای عسلیِ خوشگلت چه عروسی هم بشی!
    یکم به فکر رفتم از اون جا که هیچی رو از بهار پنهون نمی کردم گفتم:
    _ اما بهار به یه چیزی مشکوکم!
    با نگاه پرسش گری پرسید:
    _ به چی؟
    _ چرا فرنود راضی نمی شه بیاد بیمارستان ما؟!
    _ ای بابا! حالا دیگه تو داری کارآگاه بازی در میاری! این بیچاره رو به حال خودش بزار...بزار به کارش برسه. اون به محیط کارش عادت کرده...این جا و اون جا، فرقی نداره...
    در همین لحظه صدای مامان به گوشمون رسید:
    _ بهار جان، باران جان بیایید پایین سروش اومده...




    ادامه دارد

    ویرایش توسط saramin : 1392,07,23 در ساعت ساعت : 14:50


  19. 124 کاربر از پست saramin تشکر کرده اند .

    !ya30! , *$~رازگل سرخ~$* , *shima* , *sorme* , *سالار* , .*.nina.*. , .HOMA. , .SaInA. , abby7 , amiin , amirhosseinac , Arefeh.Jm , armilaaa99 , Aseman67 , August , azar1 , betsabeh , cloudyneda , deragun , elahegood , Elen , eli joni , elmiraa_20 , evil girl , fariba45 , farshte , fatemeh1990 , fatemeh466 , GOLE...KAGHAZI , hala , hannaneh_ya66 , harimeshgh , haveking , homa41 , hourad , kiana61 , kiumars , leona , Lida2014 , Lord Of Fear , M.F.70 , mahyjoon , Maman fariba , mania-h , mansoure , martire , maryam2005 , maryam_mariusz , maryiana , masin , mehrnoush_re , MINA JOOJOO , mina68 , mina_75 , miss maryam , monir1343 , nacm7114 , nanaz 24 , narciss , negar_nick , Nika61 , Nili2013 , niyayeeeeeesh , noonoo_k , p.a.y.a.m , parei , pegah.a , rain_signal , ramlin , roya1365 , Sadaf_A , samin111 , sara parvizi , shabtab 62 , shadi1356 , shadi~rp , silva gh , skyasal , sobin , soheila50 , solia , Titania1273 , tsunami , vorooojak77 , yasesabs , yashkin , zahraz246 , Zahra_niki , zarre , zdragon , zeii-lover , zeinab75 , ziiiziii13 , zohreh.zarei198 , آتری , آيلين و زندگي , اب و اتش , انابل , حنانه 1874 , خیال غزل , دلارام20 , رها در باران , زری75 , زهرا زیزی , سارینا گلی , سالومهو , ساناهه , سحر213 , سحربانو69 , سوداا , شب های انتظار , شراره ارکات , شیرین بانو , صدیقه 1368 , عاطفه دلنواز , فاطمه ^_^ , لیلیوم75 , م.نوری , میناااا , میچکا , نگان , هنانه , پونام , گونش , ღHesaneღ

صفحه 1 از 21 1234511 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. معرفی و نقد رمان مرا دریاب | saramin کاربر انجمن
    توسط saramin در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 189
    آخرین نوشته: 1392,09,27, ساعت : 11:10
  2. مرا دریاب ا saramin ا معرفی و نقد کتاب
    توسط saramin در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 12
    آخرین نوشته: 1392,04,22, ساعت : 01:04

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •