بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده نوشته کاربران

 تبلیغات 
سریال خاطرات یک خون آشام (The Vampire Diaries) – فصل اول و دوم – زیرنویس فارسی شال دخترانه ترنج
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۳ آذر ۱۳۸۸, ۰۲:۳۶ قبل از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
مدیر بخش فرهنگ و هنر
 
hiva آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +22 امتیاز     
Wink هر چه هستی باش | اولین کار گروهی کاربران 98ia

اولین کار گروهی بچه های نودهشتیا .


[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]







به نام خدا



با قدم های تند از دانشگاه خارج شد. صدای امیری مثل وز وز زنبور توی سرش می پیچید.

- خانم یوسفی... خانم یوسفی... سارا خانم!!!

نفس سنگینش را بیرون داد و ایستاد. کیفش را با حرص روی شانه جا به جا کرد. امیری روبه رویش ایستاده بود و نفس نفس می زد. قبل از اینکه نفسش جا بیاید و بتواند چیزی بگوید سارا انگشت اشاره اش را به سمت او نشانه گرفت و با لحنی تند و گزنده گفت:

- اولا نود و نه دفعه بهتون گفته بودم که من و با اسم کوچیک صدا نکنید و زود پسر خاله نشید جناب آقای امیری که با این دفعه شد صد!!!!!
نگاهی به چشمان پسر جوان انداخت که به انگشت اشاره اش خیره شده بود. آرام دستش را انداخت و سعی کرد لحنش را صمیمانه کند.
- دوما... این چندمین باری که امروز مزاحم من میشید من بهتون گفته بودم ک...
امیری به میان حرفش پرید و گفت:
- سارا خا... ببخشید خانم یوسفی... من فقط می خواستم کمی وقتتون رو بگیرم!!!
سارا پوزخندی زد و نگاهی سریع به ساعتش انداخت. در حالی که سعی می کرد آرام باشد به چشمان قهوه ای پسر مقابلش خیره شد و گفت:
- ظاهرا موفق شدید.
امیری ثانیه ای نگاهش کرد و بعد با گیجی سری تکان داد:
- بله!!
- موفق شدید یکم بیشتر از کمی وقت گرانبهای بنده رو بگیرید بهتون تبریک می گم جناب آقای امیری! خداحافظ..
و خیلی سریع از جلوی چشمان حیرت زده ی امیری دور شد.








در تاکسی را باز کرد اما قبل از اینکه بنشیند دستی از پشت کیفش را کشید.
- صبر کن ببینم... کدوم گوری می ری!
نگین بود. در حالی که نفس نفس می زد و صورتش سرخ شده بود. آب دهانش را بزور قورت داد و با نگاهی کنجکاو به تاکسی پرسید:
- چرا با ماشین خودت نمی ری!
سارا دست سنگین نگین را از کیفش جدا کرد. صدای راننده بلند شده بود. سرش را پاین انداخت و زیر لب خداحافظی کرد . اما باز هم صدای نگین مانع از سوار شدنش شد.
- با توام! جوابمو بده... این مرتیکه ی هردنبیل امیری بهت چی گفت! استاد چی کارت داشت؟
با خشم به سمت نگین برگشت. از سوال های پشت سر هم او حرصش گرفته بود.
- اولا هردنبیل اون استاد بی قواره هستش که حرف زور می زنه... دوما اون امیری هم هیچی نگفت فقط خواست وقتمو بگیره همین کاری که تو الان داری می کنی...
- خانم میاید یا برم!
صدای عصبانی راننده بود. نگاه تندی به او انداخت.
- در ضمن اون ماشین لعنتیم هم دادم به همون قبرستون تا تعمیرش کنه اما هنوز که هنوزه درست نشده. ظاهرا که همه دوست دارن وقت منو بگیرن...
جمله ی آخرش را با فریاد گفت و به سرعت سوار ماشین شد و در را محکم بهم کوبید. نگاه سنگین راننده را روی صورت خود حس می کرد. همیشه این حس با او بود. دستانش را از روی صورتش کنار زد و از آینه به چشم های پیر و خمار مرد راننده خیره شد. آنقدر ادامه داد تا راننده سری تکان داد و زیر لب چیزی گفت. سارا خوشحال از این پیروزی ظاهری پوزخندی زد . تا رسیدن به مقصد سرش را به صندلی تکیه داد و دستش را روی چشمانش گذاشت.
به خانه که رسید سریع به سمت پذیرایی رفت و کیفش را روی مبل پرت کرد. در حالی که دکمه های مانتویش را باز می کرد با صدای نسبتا بلندی گفت:
- ماهرخ خانم... مامان...ماهرخ جون...
مقنعه را از سرش کند و نگاهی به اطراف انداخت.
- به به سلام بر عزیز دل بابا!!
جیغ بلندی کشید و روی مبل افتاد. دستش را روی قلبش گذاشت. امید می خندید. همین بیشتر حرصش را در می آورد. کیفش را برداشت و به سمت امید پرت کرد اما امید کیف را روی هوا قاپید و خنده ی بلندی سر داد. همانطور که می خندید گفت:
- می بینم که حسابی ترسوندم این عزیز دل بابارو.
نگاهی به اطراف کرد و ادامه داد:
- این عزیز دل بابا که مثل بچه ها وسایلش رو پرت و پلا می کنه!
- زهر مار! هنوز یادنگرفتی مثل آدم بیای توی خونه؟!
- آخی! تو عزیز دل بابا هنوز یاد نگرفتی مثل آدم جواب سلام بدی!
با حرص دندان هایش را روی هم فشرد.
- امید توی این 23 سال عمر مزخرفت یه لطفی به من بکن و انقدر به من نگو عزیز دل بابا!
امید تعظیمی کرد و گفت:
- چشم عزیز دل بابا.
سارا خواست چیزی بگوید اما پشیمان شد. می دانست این بحث ها فایده ای ندارد. سری تکان داد و گفت:
- امروز به اندازه ی کافی داغون هستم. حوصله ی جروبحث با تو یکی رو ندارم.
- می دونم این عزیز دل که داغون هم شده اظهار کم آوردن می کنه.
سارا با حرکتی نمایشی از جایش بلند شد اما قبل از اینکه قدم اول را بردارد امید مثل فشنگ به سمت پله ها رفت. در حالی که می خندید رو به امید گفت:
- کجا می ری! صبر کن بابا کاریت ندارم . فقط بگو ماهرخ جون و مامان کجان؟!
امید نیم نگاهی به او انداخت. وقتی متوجه شد سارا می خندد در حالی که راه رفته را برمی گشت گفت:
- مامان صبحی که می رفتم شرکت گفت ماهرخ خانم زیاد حالش خوب نیست... نمی دونم مثل اینکه کمرش درد می کنه...
نگاهش با چشمان نگران سارا تداخل کرد.
- حالا نمی خواد تو زیاد نگران بشی با مامان رفتن دکتر انشاالله که چیزی نیست.
سارا با چهره ای در هم سرش را پایین انداخت و لبهایش را جمع کرد.
- پس چرا به من چیزی نگفت!!
- آخه کی تورو توی این خونه آدم حساب می کنه عزیز...
- امیــــــــــــــــد!
امید دستانش را به حالت تسلیم بالا برد:
- خوب باشه.. باشه... تو راست می گی...
صدای زنگ خانه توجه هر دو را به خود جلب کرد و مانع جرو بحث احتمالی میان آن دو شد. نگاه هر دو به سمت آیفون بود. با دیدن پری دختر عمه آزی سارا پوزخندی زد و امید رنگ از صورتش پرید و با خشم دندان هایش را روی هم فشرد.
امید در حالی که عقب عقب می رفت گفت:
- سارا سر جدت اینو دست به سرش کن بره!
نیش سارا تا بناگوش باز شد. چشمانش برق می زد.
- کجا بره این عزیز دل برادر من! آخ که تو چقدر به پری ارادت داری!
خنده ی بلندی سر داد.
- خفه دیوونه!
سارا نگاهی بامزه و متعجب به خود گرفت و در حالی که دستش را روی آن یکی می زد گفت:
- ای وای! برارد عزیز من می دونم هیجان زده شدی! اما مواظب باش که الان امید تو منم امید خان.
با دست به سینه اش زد و ابروهایش را چند بار بالا و پایین انداخت که باعث خنده ی امید در حین عصبانیتش شد. امید ناچار سری تکان داد و گفت:
- باشه... تورو خدا یه کاری بکن... الانه که درو بشکنه!
-سارا دست به سینه ایستاد.
- این عزیز داغون دل بابا که ظاهرا آدم هم نیست نمی تونن این کنه ی مبارک رو دست به سر کنن! ای بابا امید من دروباز نکرده این دختره مثل بینگ بینگ اومده وسط پذیرایی!
صدای ممتد زنگ امید را عصبی کرده بود. سری تکان داد و با خشم نالید:
- پس جواب نده! بزار بره رد کارش.
- دیوونه شدی امید ! می خوای بامبول درست کنی ....
به سمت آیفون رفت.
- الان در و باز می کنم تو که عمه آزی رو میشناسی...
قبل از اینکه امید چیزی بگوید صدای گفتگوی مادرش و پری در حیاط باعث شد هر دو به هم خیره شوند. امید مثل فشنگ از جا پرید و به سمت پنجره رفت تا دید بزند. پری و مادرش به همراه ماهرخ خانم به سمت در می آمدند. پرده را انداخت. محکم دستش را روی پیشانیش کوبید و گفت:
- دیدی چه خاکی به سرم شد.!
سارا خنده ای کرد و با موذی گری جواب داد:
- هنوز که گرد و خاکی بلند نشده.... اما قراره بشه.
نگاه خشمگین امید دلش را خنک کرد.



[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]

[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]

[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]

[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]

[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]


 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]

[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]


به يادتان می آورم تا هميشه بدانيد که زيبا ترين منش آدمی محبت اوست
پس محبت کنيد چه به دوست چه به دشمن!
که دوست را بزرگ کند و دشمن را دوست
کوروش بزرگ

ویرایش توسط hiva : ۲۱ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۲:۴۵ بعد از ظهر
hiva آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!kate, *aren*, *dorsa*, *Hasti*, *mania*, *soodabeh*, *TARA*, *vooroojak*, -ALI-, -bahareh-, -Nasrin-, .:aida:., .ELHAM., 2012, 6236sara, ?98i, a.roz96, abdolghani, aili, alizee, alonegirl, alonesachlie, Altin ay, amini2004, Anahita.s, angel04, artmisss67, asal, asal-661, asalcheshmak, ashoka, Astrgirl, atyek, avayebaran, aygeen, ba-maram, Bavar, behi_jooon, blue berry, brain storm, chandiny, darya12, Darya_secret, dDorsa, dokhtarepaeiz, elahe.goddess, elhamtt, elnaz89, emaa, f.kh0511, f@teme, faezeh88, farahi, farajoon, farnaz58, farnoushi, fary, gandomsa, ghazal ghazal, ghazale96, ghazalghazal, ghazali_ gavazn, gherti, Goleyas2, golgh, harimeshgh, hooman110, ilyaiii, katy, kimia 2008, layahashemi, leila93, libra272, lili5225, lilipoot33_68, m.gabryel, m.mahya, m0zhdeh, Mahed, marjanagn, maryam63279, masoumeh, masoumehjan, miley, Mina, Mini Moon, misha_porro, Miss-Mani, miss.no1.2004, mojan_23, nadjafi, nastaran b, nastarani, nastaran_702, nazi2000, Niayesh- 74, niayesh00, nillooo, nina86, nlp16001, P@rya, paradise, parshang, patrin, REAL LOVE, Rha.sh, rytu, safo, sahely, samane7, sang_e_saboor, sansan, sara 42, sara9999, sepideh62, shabtab, shadii, shaghhayeghh, shahzad, shakiba_2510, shide, silverstar, sinsor, soda 70, Sokout, Sutra, s_donia323, tala bala, talayeh, taniii, TanNazZz, tghyasfr, Tifani Jon, tina 1989, uranoos, Y@Li-Jj, yasam, yase sefid, yeshil, zb7373, |SarA_S|, αгѕαпα, آذردخت, آليس, آنالين, اسمانی, اشوزدنگهه, اهنگ, باران, برادپیت, بلور, بی بی گل, تاريشا, تانی, ترنج خاتون, خالق اسمان خیال, خورشید خانم, سپید و سیاه, شاپرک13, شبنم, شکیبا.., صدف., علی رضاایران, علیصدر, مریم1372, ملیساا, مهناز22, نگار.م.استقلال, هانی عسل, هانیه, ياابالفضل, ياسا, پروانه!

محصولات فروشگاه بزرگ ایرانیان

مجموعه ۲۵۰ فیلم برتر سینما به انتخاب سایت معتبر IMDb – زیرنویس فارسی 	کامل ترین مجموعه آموزش زبان انگلیسی برای اولین در ایران

قدیمی ۳ آذر ۱۳۸۸, ۰۲:۴۰ قبل از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
مدیر ارشد
 
شبنم آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +23 امتیاز     
پیش فرض re: رمان هر چه هستی باش | اولین کار گروهی بچه های نودهشتی




- حالا چی کار کنیم سارا؟ الان پیش خودش می گه اینا که خونه بودن چرا در رو باز نکردن؟
- آخی خیلی برات مهمه نه؟ پری خانومتون دلشون می شکنه
امیذ با عصبانیت به سارا نگاه کرد و زیر لب چیزی گفت که سارا نشنید.
- من که نشنیدم چی گفتی ولی محض اطمینان خودتی آقا. حالام بدو برو تو اتاقت می گم سردرد داشتی خوابیدی
- ای من به قربون این عزیز دل بابا. به خدا تلافی می کنم
- امــــــــید
امید پله ها رو دو تا یکی کرد و پرید تو اتاقش. همون لحظه در حال باز شد و پری و ماهرخ جون و مامان سوسن اومدن داخل. با یک نگاه به ظاهر پری می شد فهمید که ساعتها جلوی آینه به خودش رسیده. بر خلاف سارا که همیشه عادت داشت ساده و شیک بپوشه دختر عمه پری علاقه خاصی به پوشیدن لباسهای ترکیه ای و آرایش آنچنانی داشت.


- سلام
- سلام سارا تو خونه ای؟ پری می گه دو ساعته پشت دره کسی رد رو باز نمی کنه.
- سلام مامان جون. ماهرخ جون بهتری؟ پری عزیزم خوش اومدی . نه مامان پری جون اغراق کرده دیگه بیشتر از 2 دقیقه که نبود
- سلام عزیزم. اشکال نداره مزاحمتون نمی شم . فقط با امید یه کار کوچولو دارم . زود می رم. خونه اس دیگه؟
- آره راستش یه کم سرش درد می کرد داره استراحت می کنه
- خب پس من میرم بالا هم کارمو بهش می گم هم یه حالی ازش بپرسم.
همین لحظه در باز شد و امید با سر و لباسی به هم ریخته ، چشمای سرخ و موهای شونه نکرده از اتاقش اومد بیرون.
- سلام مامان. ماهرخ بهتری؟ اِ پری خانوم شما هم اینجایین؟ خوش اومدین. دیگه ببخشید من فک نمی کردم مهمون داشته باشیم وگرنه یه چیز بهتر می پوشیدم.
چشمای سارا از تعجب گرد شده بود . زیر لب گفت : ای مارمولک . امید همون طور که از کنارش رد می شد گفت: من که نفهمیدم چی گفتی ولی محض اطمینان خودتی.
- امید جان پری جون با شما کار داشتن داشتم راهنماییشون می کردم بیان بالا. – دارم برات-
- بفرمایید من در خدمتم – نوبت منم می شه عزیز دل بابا-
پری:
- راستش برای یکی از دوستام یه مشکلی پیش اومده خواستم با هم بریم باهاش صحبت کنید شاید مشکلش حل شه.
- ببخشید می شه بپرسم مشکلش چیه؟ از کجا می دونید از دست من کمکی بر می آد؟
- بهتره با خودش صحبت کنید. خودش بهتون می گه. در مورد سوال دومتون هم هر چی فکر کردم تو آقایون جوان فامیل از شما فهمیده تر پیدا نکردم.
سارا پقی زد زیر خنده. با چشم غره مامان سوسن خنده اش رو قورت داد.
- نمی دونم چی بگم. اگه فکر می کنید کمکی از دست من بر می آد در خدمتم.
- بله مطمئنم. واقعا ممنون. پس من شب زنگ می زنم قرار فردا رو می ذارم . زن دایی جان با اجازه من فعلا مرخص می شم. سارا جان فعلا.
ماهرخ که تا اون موقع ساکت بود هر کار کرد نتونست جلوی خودشو بگیره و با لحن تندی گفت حالا تشریف داشتین دو کلمه هم با ما اختراط می کردین نمی شد. سارا این دفعه نتونست جلوی خنده اش رو بگیره :
- ماهرخ جون اختراط نه اختلاط.
- حالا هر چی . تو هم هی ما رو آفدیت نکنی نمی شه نه.
این بار همه زدن زیر خنده. پری خداحافظی سردی با بقیه کرد و رفت.
- والله می گن آخر زمونه راست می گن. دختره راست راست تو چشمای ما نگاه می کنه می گه از شما از شما فهمیده تر پیدا نکردم. بابا شرمی حیایی. زمونه ما مگه اینجوری بود. این چش سفیدم می آد ایراد منو می گیره این وسط. استغفراله.
سارا با خنده کیفش رو برداشت و رفت سمت اتاقش. امیر هم رفت سمت اشپزخانه. ماهرخ غر غر کنان رفت لباساشو عوض کنه و سوسن تلویزیون رو روشن کرد تا برنامه مورد علاقه شو نگاه کنه.
**
سارا روی تختش دراز کشیده بود و اتفاقات این چند ماه گذشته مثل فیلم از جلو چشمش رد می شد. سماجتهای پشت سر هم امیری پسر ساکت و محبوب دانشگاه. سخت گیری های استاد که هیچ وقت از کارهایی که ارائه می داد راضی نبود. گاهی پیش خودش فکرمی کرد حق با دیگرانه. دختر یکی یکدونه یوسفی غرور برش داشته . بعد با خودش می گفت نه لازمه که اینجوری باشم. دوست ندارم کسی از رفتارم سوء استفاده کنه. نگین تنها دوست صمیمی ای بود که داشت. دختر شوخ و راحتی بود و خیلی صبور. بیشتر وقتها اون بود که رفتار گند سارا رو تحمل می کرد. سارا بی این که اعتراف کنه خیلی دوستش داشت ولی بهش نمی گفت تا پر رو نشه. به نظر سارا از آدما می بایست فاصله گرفت . از ضربه خوردن می ترسید . از اعتمادی که به خیانت منتهی می شد پشتش می لرزید. همه این ترسها اونو تبدیل کرده بود به دختر لجباز و مغرور یوسفی .

- می تونم بیام تو؟
- از کی تا حالا اجازه می گیری؟
- سارا پری زنگ زد برای فردا عصر قرار گذاشت. می شه تو هم بیای؟
- نه جونم . این عزیز دل بابا فردا حسابی سرش شلوغه نمی تونه
- خب بابا معذرت می خوام اصلا دختر لوس و عزیز دردونه بابا منم نه تو. بیا دیگه . من می ترسم این پری آشی برام پخنه باشه . می ترسم اغفالم کنه. دیدی که دختره چه بی حیاس با اون چشماش
- امیــد
- خب بابا می آی دیگه. جون داداشی ات
- حالا نگفت دوستش چی کار داره؟
- احتمالا از اون دختراس که شکست عاشقی چیزی خورده یا می خواد در مورد دوستی نامزدی براش تحقیق کنم یا .. چه می دونم شایدم بامبول پریه
- حالا صبر کن تا فردا می فهمیم چه خبره.
- باشه. قربون این عزیز دل بابا که روی دادششو زمین نمی اندازه. راستی چه خبر از شوهر خواهر آینده ام . کفشاش پاره نشده از بس دنبالت دویده؟
- خفه. برو بیرون بینم بی غیرت. خندیدم به روت باز .
- بابا یه کم از این دختر عمه پری ورنپری یاد بگیر ! ببین چه امروزیه
سارا بالش رو پرت کرد به سمت امید که جا خالی داد و خورد به در.
- ما رفتیم تا نظرت برنگشته. خوابهای خوب ببینی.
***
فردا برای هر دوی آنها روز دیگری بود.



از مبدأ ِ مدارِ خلقتِ آدم ، / تا مُنتهي اليه ِ رأسُ السرطان ِ نَفَس
از خون ِ چكيده بر دست قابيل ، / تا تمرين ِ تمدن در ساحل ِ هَوَس
و از نصفُ النهار اُستواي عشق ، / تا قلب ِ قطب ِ شُمال ِ عطش
...

هرچه خط ِ صاف كشيدم ؛
باز هم
قاعده ي ِ زندگي بشر / ارتفاعش كج شد .

شبنم آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!kate, *aren*, *Hasti*, *mania*, *TARA*, *~aida bala~*, -ALI-, -bahareh-, .:aida:., .ELHAM., 2012, 6236sara, ?98i, abdolghani, aili, alonegirl, alonesachlie, amini2004, Anahita.s, angel04, artmisss67, asal, asalcheshmak, asemanii, ashoka, Astrgirl, atyek, aygeen, ba-maram, behi_jooon, blue berry, brain storm, daniall16, darya12, elahe.goddess, elhamtt, elnaz89, emaa, f@teme, faezeh88, farahi, farajoon, FARAN.H, farnaz58, fary, ghazal ghazal, ghazale96, ghazalghazal, ghazali_ gavazn, gherti, Goleyas2, golgh, harimeshgh, Hinta, hiva, hooman110, ilyaiii, kimia 2008, libra272, lilipoot33_68, m0zhdeh, Mahed, mahsadina, marjanagn, maryam63279, maryamale, masoumehjan, miley, Mina, misha_porro, mojan_23, nadjafi, nastarani, nastaran_702, nazi2000, nedaj, Niayesh- 74, niayesh00, nillooo, nina86, nlp16001, P@rya, paradise, parshang, patrin, rana-021, REAL LOVE, Rha.sh, rozi-91, safo, sahely, sanaz2000, sang_e_saboor, sara 42, sara9999, Sara_Lady, sepideh62, setareh67, shadii, shaghhayeghh, shahzad, shakiba_2510, shide, silverstar, sinsor, smart girl, Sokout, tala bala, taniii, TanNazZz, Tifani Jon, uranoos, Vampires, yasam, zz_ma, |SarA_S|, αгѕαпα, آذردخت, آليس, استاد طوفان, اسمانی, اشوزدنگهه, باران, بلور, تاريشا, تانی, ترنج خاتون, خالق اسمان خیال, خورشید خانم, روياي ابي, سپید و سیاه, علی رضاایران, علیصدر, مریم1372, مهناز22, مژگان بانو, هانی عسل, هانیه, ياابالفضل, ياسا, پروانه!
قدیمی ۳ آذر ۱۳۸۸, ۰۴:۰۴ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
مدیر بخش فرهنگ و هنر
 
hiva آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +24 امتیاز     
پیش فرض re: رمان هر چه هستی باش | اولین کار گروهی بچه های نودهشتی

با صدای مکرر در سرش را از روی بالشت بلند کرد و با چشم های نیمه باز به در اتاق خیره شد.
- سارا بیدار شو دیگه!
صدای امید بود. مزاحم همیشگی. هیچ صبحی نبود که آرزوی نشنیدن صدای امید را نداشته باشد.
- پاشو دیگه!... دیرم شد... خواب به خواب رفتی!! دِ درو چرا قفل کردی!
با صدای گرفته و خواب آلود گفت:
- من بیدارم امید برو...
چند ثانیه ای سکوت شد. سارا با خیال اینکه امید رفته است سرش را روی بالشت جا به جا کرد و با لبخند شیرینی چشم هایش را روی هم گذاشت. هنوز چندثانیه ای نگذشته بود که صدای موذی امید در حالی که سرش را به در چسبانده بود شنیده شد.
- عزیز دل بابا...
مثل فنر از روی تخت پرید. با حرص دندان هایش را روی هم فشرد. در حالی که تلو تلو می خورد و با یک دست چشمهایش را می مالید به سمت در رفت. ان را باز کرد.
امید اول خیره به سارا نگاه کرد. چندبار پلک زد. انگار که چیز عجیبی را مشاهده می کند. اما هنوز زمان زیادی نگذشته بود که دستایش را روی دلش جمع کرد و با صدای بلند شروع به خندیدن کرد.
سارا با حرص گفت:
- چیه؟! دردت چیه! به چی می خندی!
اما امید همچنان می خندید و قصد کوتاه آمدن نداشت. همین خنده های او سارا را جری تر می کرد. از همان کودکی سر کوچکترین مسائل بحث داشتند اما با این حال نگاهشان به هم پر از محبت بود.
- کله ی سحر بیدارم کردی که بیای برام هر و کر راه بندازی!!
با این حرف خنده ی امید شدت بیشتری گرفت. امید وقتی چشمان به خون نشسته ی سارا را دید با انگشت اشاره ای به صورت او کرد. سارا با قدم هایی محکم به سمت آینه رفت. از دیدن قیافه ی خود چشمانش تا آخرین حد ممکن گرد شده بود. موهای بلند و پریشانش در هم گره خورده و چشم هایش طبق معمول پف کرده بود. ناله ای کرد. با دوباره بلند شدن صدای خنده ی امید به سمت در رفت و ان را محکم به هم کوبید. به آن تکیه داد و نفس عمیقی کشید.
- مزاحم!! رو آب بخندی...
خودش هم خنده اش گرفته بود. داشت دیرش می شد آن وقت به امید می توپید که او را کله ی سحر بیدار کرده است.
* * * *
- آی آی آی مامان... تورو خدا موهامو کندی!! ماماااااااان...
- جیغ نزن! چقدر نق می زنی.. این موهای تو انقدر به هم گره خورده که دیگه باز نمیشه!!
- نخواستم ببافی مامان جون... تو رو خدا بی خیال شو....
- بهت می گم نق نزن! صد دفعه به تو گفتم این موهاتو کوتاه کن! موی اینقدر بلند رو می خوای چی کار کنی ؟!
نا امید دست روی سرش گذاشت تا درد موهایش کمتر شود. در حالی که سرش پایین بود به ماهرخ خانم خیره شد که برای امید لقمه گرفته بود و می خواست بزور به خوردش دهد. همیشه همین طور بود. با التماس گفت:
- ماهرخ جونم تورو خدا اون امید رو ول کن ... بیا موهای منو بباف آخه... برگ هلوت بی مو می شه ها!!! آ آ آ آ یییی! مامان دیگه مویی نموند....
در حالی که سوسن غر غر می کرد ماهرخ خانم با انکه سن و سالی ازش گذشته بود با قدم هایی نرم اما سریع خود را به سارا رساند و موهای مشکی و بلند او را به دست گرفت. نگاه امید و سارا به هم گره خورد و همین جرقه ای بود برای شروع خنده شان. انگار نه انگار که تا دیروز از درد کمر ناله می کرد.
- الهی قربون برگ هلوی خودم برم با این موهای پر کلاغیش...
سارا سعی کرد شکلک امید را در حالی که از آنجا خارج می شد نادیده بگیرد. طبق معمول دستانش را بالا برده بود و با صدای بلند خداحافظی می کرد. نگاهش به پدرش افتاد. محل کارش نزدیک دانشگاه بود پس می توانست او را هم برساند. به سمت پدرش رفت که صدای ماهرخ خانم بلند شد.
- ای مادر چی کار داری می کنی موهات کش میاد دِ!!!
چرخی زد.
- بسته دیگه ماهرخ جونم من دیرم شده...
مقنعه را سریع به سر کرد و بوسه ای نرم بر گونه های پر گوشت و قرمز ماهرخ خانم نشاند. به سمت پدرش رفت که با یک دست کیف سامسونت خود را گرفته بود و با دست دیگرش برگه ای را که سوسن به او داده بود برسی می کرد.
- بابا..
نگاه نوازشگر پدرش را روی چشمهای خود حس کرد. چقدر دوستش داشت.
- جان بابا؟
- می شه منو برسونید... خودتون که می دونید ماشینم کجاست تازه..
سوسن به میان حرفش پرید.
- چی داری می گی مگه نگین الاف تو هستش!!
سارا نگاه متعجبی به مادرش انداخت. ظاهرا او هم متعجب بود.
- نگین!!!
- ای بابا امید که می گفت بهت خبر داده ...این نگین بنده خدا دو ساعت تو ماشین منتظر تو هستش!!! آخرش هم زهر خودش رو ریخت این پسر!
- چی!!!
حالا دیگر نزدیک بود غش کند. ای امید نامرد. می دانست نگین و امید چشم ندارند همدیگر را ببینند اما نمی دانست این چه ربطی به خودش دارد. امید حداقل می توانست به او بگوید دوستش منتظر اوست! خداحافظی سریعی کرد و به سمت در رفت. تعجب دیگرش از خود نگین بود. 2 سالی می شد که دیگر قدم به خانه ی آن ها نمی گذاشت. با وجود تمام اصرار های خودش و سوسن. با خود فکر می کرد شاید بین امید و نگین اتفاقی افتاده اما وقتی رفتار های نفرت بار آن دو را در قبال هم به یاد می آورد به فکر خود می خندید.
به نگین که در رنوی مشکی خود با لبخند شیرینش برای او دست تکان می داد خیره شد. همیشه این نگین بود که جور قهر های او را می کشید. خرابکاری ها و دعواهای گاه و بی گاهش را با پسران سمج دانشگاه ماست مالی می کرد. حالا هم با وجود دعوای دیروز به دنبالش آمده بود و برایش لبخند می زد. انگار که هیچ دعوایی نبوده و او از برادر صمیمی ترین دوستش متنفر نیست. راستی چرا تنفر!!
بین راه طبق معمول نگین بود که شروع به حرف کرد و از اتفاقات داخل و خارج خانه برای او گفت. از اینکه نگین حرف های دیروزش را بر سرش نمی زند خوشحال بود. به خود برای داشتن چنین دوستی می بالید. یادش آمد که امروز به همراه امید با پری و دوستش قرار دارد.
- راستی نگین.
نگین در حالی که به آینه ی بقل نگاه می کرد گفت:
- هوم... چیه؟! زبون باز کردی!
- مسخره بازی درنیار یه خبر دست اول برات دارم.
- اِ.... نمردیم و تو هم تونستی یه بار توی این عمر داغونت خبر چینی کنی ... والا ما که فکمون از جا کنده شد...
- برو بابا... خبر چینی نداره! امروز من و امید یه جا قرار داریم!!
ابروهایش را بالا و پایین کرد. نگاه شوخ نگین روی صورتش چرخید.
- اِ... قرار!!
- آره... این پری باز گیر دا....
صدای ناهنجار لاستیک های ماشین باعث عکس العمل سریع سارا شد. دستانش را روی داشتبورد گذاشت و صورتش را به پایین آورد. در دل خدارا شکر کرد که کمربند را بسته است. چند ثانیه ای هر دو در حالت شوک به سر می بردند تا اینکه صدای پر از تحقیر راننده ی جلویی توجه هر دو را جلب کرد. همهمه زیاد بود.
- آخه تو که بلد نیستی یه ماسماسک رو اینور اونور کنی برو پشت همون ماشین لباسشوییت بشین آبجی!!!
نگین زیر لب چیزی گفت و ماشین را روشن کرد. با حرص دنده را جا به جا کرد و با سرعت سرسام آوری از آنجا دور شد. هیچ توجهی به داد و بی داد های مرد راننده نداشت. سارا با تعجب به چهره ی عصبی او خیره شده بود. از این نگاه نگین می ترسید. نگاهش هم درد داشت هم نفرت. نگین که متوجه ی سنگینی نگاه او شده بود اخم هایش را کنار زد و با نا امیدی زمزمه کرد:
- ببخشید سارا جون... همش تقصیر اون جلویی بود که بی موقع ترمز کرد...
صدای عصبی اش اوج گرفت.
- مرتیکه ی هردنبیل تازه طلبکار هم هست!!!
سارا چیزی نگفت. سکوت را بهتر دید. به روبه رو خیره شد.
- داشتی درباره ی قرار می گفتی.
موقع ی ادای این کلمات صدایش به وضوح می لرزید. از گوشه ی چشم به رنگ پریده ی نگین خیره شد. دلش سوخت. نمی دانست چرا اما سوخت. او صمیمی ترین دوستش بود. دوستش داشت. سعی کرد عادی برخورد کند. انگار که هیچ چیزی نشده.
- هیچی دیگه! این...پری باز یه بامبول جدید ردیف کرده می خواد امید و نمی دونم برای چه دردی به دوستش معرفی کنه!
- خدا برکت بده!
صدایش آرام بود اما سارا شنید. باز هم از گوشه ی چشمش نگاهی به چهره ی پریشان نگین انداخت. همیشه با شنیدن نام پری آشفته می شد. نمی دانست راز این آشفتگی چیست. خیلی سعی کرده بود بفهمد تا شاید از زیر زبان نگین چیزی بیرون بکشد اما همیشه نا موفق بود. هر چه بود در این 7 سال دوستی اتفاق نیوفتاده بود. بلکه این 2 سال آخر متوجه ی رفتار های غیر عادی آن دو شده بود. درست مثل خودش و پدرام.
شنیدن و به یاد آوردن نام پدرام همیشه حرصش را در می آورد. از او متنفر بود. از همان کودکی. اما نمی دانست ریشه ی این نفرت از کجاست. تازه داشت متوجه می شد که هیچ چیزی از زندگی خود نمی داند. شاید دلیل اصلیش خود پری بوده. اما نه. او از خشکی رفتار و نگاه تیز پدرام متنفر بود. از سکوتی که همیشه بینشان سایه می انداخت. سکوت لعنتی.
آن روز در دانشگاه امیری باز هم برای سارا مزاحمت ایجاد کرد. اما ترفند های نگین برای بالا نگرفتن دعوایی دیگر کار ساز بود. استاد ادبیات هم نیامده بود. کل دانشگاه را به دنبالش زیر پا گذاشت. اما اثری از او نبود. ظاهرا می دانست سارا برای اعتراض به قبول نشدن تحقیقش پیش او می رود. اما سارا مصمم بود هر طور شده نمره اش را با همان تحقیق بگیرد. لجبازی در خونش بود. همه می گفتند لنگه ی پدرش است.
* * * * *
از بوی ادکلن امید احساس خفگی می کرد. شیشه را پایین داد و سعی کرد نفس عمیقی بکشد. اما آن بوی قهوه ی لعنتی هنوز در فضای ماشین بود و باعث تشدید استرسش می شد. نمی دانست این ترس که به سراغش آمده برای چیست. باز هم نمی دانست. این ندانستن ها...
- امید اون شیشه ی لعنتی رو بده پاییین خفم کردی!
امید نیم نگاهی به او انداخت و بی توجه گفت:
- انقدر که از این چیزها استفاده نکردی تا یکی می زنه سریع حساسیت نشون می دی. من می دونم.. من می دونم دیگه تو آخر رو دست مامان و بابا باد می کنی. نه تیپ درست و حسابی داری نه آرایشی نه عطر و بویی... بابا حداقل اون ابروهای کلفتت رو از زیر ابر در بیار ملت صفایی ببرن.
- واقعا که باعث خجالته!!! بی مزه. آخه اصلا به تو چه!
امید در حالی که ماشین را پارک می کرد لبخندی زد و گفت:
- از ما گفتن بود. حالا هم زود پیاده شو تا مرغ از قفس نپریده.
سریع از ماشین پیاده شد و بشگنی در هوا زد.
سارا در حالی که در را می بست پوزخندی زد.
- مرغ!! نه بابا!!! مثل اینکه حق با نگین بود.
با شنیدن نام نگین اخم های امید در هم رفت. بدون هیچ حرفی راه افتاد. باز هم ندانستن. این ندانستن ها دیوانه اش می کرد. به دنبال امید می دوید.
- حالا چرا اینجا قرار گذاشتن! اونم باااام تهران... حوصله دارنا!
- من چه می دونم... از خودشون بپرس.
نیم نگاهی به چهره ی گرفته ی امید انداخت.
- تو چه می دونی. تو تا ته چیزی رو در نیاری عمرا قدم جلو بزاری. حتما از یه چیزی خبر داری دیگه.
شانه ای بالا انداخت و با لحن کنایه آمیزی اضافه کرد:
- چه می دونم! لابد این خانم هم قبلا جایی زیارت کردی که اینقدر مشتاقی...
خنده ی ریزی کرد.
- حرف الکی نزن. من نیتم فقط کمک به دخترای دل نازک مردم هستش.
حالا سارا بلند می خندید.
- آره جون عمت! تو گفتی و منم مثل همون دخترای دل نازک مردم باور کردم!
امید صدایش را پایین آورد و گفت:
- اسم اونو نیار... الان خودش هم ظاهر می شه!
هر دو بهم نگاهی کردند و زدند زیر خنده. صدایشان در آن سکوت اوج گرفت. اما این خنده هم طولی نداشت و با شنیدن صدای آشنایی خنده بر لبان سارا خشکید.
- همیشه به خنده!
تنها چیزی که از میان لبهای بهم فشرده اش خارج شد همین بود:
- پدرام!
او اینجا چه می کرد. با بهت به چشمان خاکستری پدرام خیره شده بود. در آن شب چه برقی داشت. اما هیچ وقت دوامی نداشت و جای آن را بی تفاوتی و نفرت می گرفت. تعجب می کرد. بی تفاوتی در کنار نفرت!!! حتی افکارت هم انسجامی ندارد.
با خشم دندان هایش را روی هم فشرد. از خودش بدش آمد که اینطور خیره به او نگاه می کرده. به خوش و بش میان امید و پدرام گوش سپرد. نفس عمیقی کشید. در حالی که از کنار پدرام رد می شد به طعنه گفت:
- همیشه به اخم!!
پدرام چیزی نگفت. اما پوزخندش از دید سارا پنهان نماند. امید بی توجه به رفتار های خشک آن دو به طرف پری و دوستش رفت.
سارا متعجب به احوالپرسی گرم امید با دوست پری خیره شده بود. دختری که انواع اقسام آرایش ها را روی خود پیاده کرده بود. با آن لباس های تنگ و هفت رنگش بی شباهت به رنگین کمان نبود. هیچ وقت فکر نمی کرد که امید از این جور تیپ ها خوشش بیاید. سعی کرد به پدرام بی توجه باشد و مانند خود او خشک و رسمی رفتار کند. با دقت به چشمان امید خیره شد. چیز خاصی گیرش نیامد. نمی دانست چرا نگران نگین است. یعنی اتفاقی افتاده! این افکار لعنتی آخر دیوانه اش می کرد. شاید هم دیوانه شده!شاید.
بعد از گذشت زمانی پری و نازیلا سعی کردند او را هم تحویل بگیرند. با آنها احوال پرسی خشکی داشت. دلش می خواست لبخند های مصنوعیش جلب توجه نکند اما وقتی پوزخند های پدارم را می دید متوجه می شد که این تلاش ها بی ثمر است. در آن جمع احساس غریبی می کرد. با وجود نسبت خونی که داشتند. مسخره بود. آشنای غریبه!
ظاهرا اصرار پری در مورد دوست عزیزش بی مورد نبوده. دلیل خوبی هم وجود داشت. آن ها گروه موسیقی داشتند و حالا به یک نوازنده ی گیتار که در کارش ماهر باشد و قبلا هم کار حرفه ای انجام داده احتیاج داشتند. خنده اش گرفت. پری همیشه از پسرهای اطرافش استفاده می کرد. آن هم به بهترین نوع. از زرنگی او خوشش می امد اما موذی گری نه. سنگینی نگاهی را روی نیم رخش حس کرد. سر بلند کرد و به چشمان خاکستری او خیره شد. چرا همیشه در دو چشمان او غم و نفرت را با هم می دید. او هم مانند غریبه ای در آن جمع نشسته بود. انگار که به زور آمده باشد. هیچ توجهی هم به طعنه های گاه و بی گاه نازیلا نداشت. جای تعجبی نداشت. هر کس دیگری هم بود از خنده ها و عشوه های دهشتناک او فرار می کرد. اما نه. پدرام از همه ی دخترا فرار می کرد. از همه. نگاهش به گیتاری که کنار نازیلا بود خیره ماند.
hiva آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!kate, *aren*, *mania*, *TARA*, *~aida bala~*, -ALI-, -bahareh-, -Nasrin-, .:aida:., .ELHAM., 2012, 6236sara, ?98i, abdolghani, alonegirl, alonesachlie, amini2004, Anahita.s, artmisss67, asal, asalcheshmak, asha, ashoka, Astrgirl, atyek, aygeen, ba-maram, baran pr, blue berry, darya12, Donya-70, elahe.goddess, elhamtt, elnaz89, emaa, f1363, f@teme, faezeh88, farahi, farajoon, farnaz58, farnoushi, fary, ghazal ghazal, ghazale96, ghazalghazal, ghazali_ gavazn, gherti, Goleyas2, golgh, harimeshgh, hooman110, ilyaiii, kimia 2008, libra272, lili5225, lilipoot33_68, m0zhdeh, Mahed, mahtaj, marjanagn, maryam63279, maryamale, meno, miley, misha_porro, miss.no1.2004, mojan_23, nadjafi, nastarani, nastaran_702, nazi2000, nedaj, Niayesh- 74, nillooo, nina86, nlp16001, P@rya, paradise, parshang, patrin, REAL LOVE, Rha.sh, rozi-91, safo, sahely, sanaz2000, sang_e_saboor, sara 42, sara9999, sepideh62, setareh67, shaghhayeghh, shahzad, shakiba_2510, shide, shosho80, silverstar, sinsor, Sokout, s_donia323, taniii, TanNazZz, tghyasfr, Tifani Jon, uranoos, yasam, yasaman75, yasi70, zz_ma, |SarA_S|, αгѕαпα, آذردخت, آليس, اسمانی, اشوزدنگهه, بلور, بی بی گل, تاريشا, تانی, ترنج خاتون, خورشید خانم, روياي ابي, سپید و سیاه, شبنم, علی رضاایران, علیصدر, مریم1372, مهناز2, مهناز22, هانی عسل, هانیه, ياسا, پامچال, پروانه!
قدیمی ۳ آذر ۱۳۸۸, ۰۹:۱۹ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
مدیر ارشد
 
شبنم آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +16 امتیاز     
پیش فرض re: رمان هر چه هستی باش | اولین کار گروهی بچه های نودهشتی

- راستش من حرفی ندارم ولی به شرطی قبول می کنم که سارا هم با من باشد.
اخم ناگهانی پری از چشم سارا پنهان نماند. ولی خیلی سریع خنده حسابگری روی لباش ظاهر شد. این تخصص پری بود . در کمتر از چند ثانیه رنگ عوض می کرد. سارا از این اخلاق پری مثل تمام اخلاق های دیگرش بیزار بود.
نازیلا پشت چشمی نازک کرد و گفت: مگه ایشون هم از موسیقی چیزی سرشون می شه؟
سارا تمام تلاشش رو کرد تا مودب جواب بدهد: نه خانوم خوشگله فقط ژیگولیایی مثل شما از موسیقی سر در می آرن.
این بار پدرام بود که تلاشی برای مخفی کردن خنده اش نکرد و با صدای بلند قهقه خنده سرداد. سارا نمی توانست باور کند این همان پدرامی است که می شناسد. همان پدرام بد اخلاق و بی اعتنا. البته خیلی سریع این خنده جل و پلاسش را از صورت پدرام جمع کرد و همون پدرام همیشگی مثل برج زهرمار ظاهر شد. همان چند ثانیه کافی بود تا ذهن سارا درگیر بشود. فکری که سالیان سال مثل خوره به جان مغزش افتاده بود دوباره شکل گرفت. این رفتار پدرام از کجا ریشه داشت؟ چرا پدرام از همه زنها متنفربود . از همان بچگی به خاطر ظاهر متفاوتش گل سرسبد بچه های فامیل بود ولی همیشه از جمع گریزان .علیرغم تمام تلاشی که سارا برای فاصله گرفتن از پدرام می کرد همیشه بینشان بگو مگو و تنش ایجاد میشد. عچیب این بود که سارا از این بگو مگو لذت می برد.
- با توام سارا ، هی کجایی دختر؟ می گم یا خودش می آد یا نامه اش.
صدای امید سارا را به خودش آورد. تازه آن موقع بود که متوجه شد مدت زمان طولانی به پدرام خیره مانده و توجه همه را به خودش جلب کرده. سرخی شرم و عصبانیت صورتش را پوشاند. برای اینکه فضا را تغییر بده گفت: کی با یه بستنی خنک موافقه؟ باز شلیک خنده همه .
- ببخشید آبجی می شه واسه من بستنی داغ بیارین؟
دلش می خواست امید را با این لوده بازیهاش خفه کند. بلند شد که به سمت بوفه برود. پدرام پیشقدم شد و گفت : تنها این وقت روز درست نیست برید اجازه بدید منم همراهتون می آم.

سارا لبخند مغرورانه ای به نازیلا زد و از کنارش رد شد.انگار در قلب این دختر هفت خط به روی هر مهمونی باز بود.
تازه وقتی تنها شدند متوجه موقعیت خودشان شد. - هی دختر چی شده از بودن در کنار کسی ذوق کردی که سالهاست به خونش تشنه ای؟- به خودش نهیب زد: نه بابا ذوق کدومه ؟ فقط می خواستم روی اون دختره گند دماغ رو کم کنم.
- کفش میرزا نوروز در چه حاله؟ صدای پدرام سارا را از خیالاتش بیرون آورد. کفش میرزا نوروز لقبی بود که پدرام روی امیدی سمج گذاشته بود. می گفت اینم مثل کفش میرزا نوروزه هر جا می اندازی اش دوباره بر می گرده.

سارا نفهمید از سر لج با خودش ، نازیلا یا پدرام جواب داد: خوبن اتفاقا امروزحسابی با هم حرف زدیم داریم به تفاهم می رسیم. دنبال عکس العملی از حرفش تو صورت پدرام نگاه کرد که دوباره همون دهن کجی مسخره زد تو ذوقش. یادش آمد این همان پدرام مرموز و بی اعتنای همیشگی است که در کنارش قدم می زند.
شبنم آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!kate, *aren*, *mania*, *TARA*, *~aida bala~*, -ALI-, -Nasrin-, .:aida:., .ELHAM., 2012, 6236sara, abdolghani, alonegirl, alonesachlie, amini2004, Anahita.s, asal, asemanii, ashoka, Astrgirl, atyek, aygeen, ba-maram, behi_jooon, blue berry, darya12, elahe.goddess, elhamtt, elnaz89, emaa, f1363, f@teme, faezeh88, farahi, farajoon, FARAN.H, farnaz58, farnoushi, fary, ghazale96, ghazalghazal, ghazali_ gavazn, GODES, Goleyas2, golgh, harimeshgh, hiva, hooman110, ilyaiii, katy, kimia 2008, libra272, lili5225, lilipoot33_68, m0zhdeh, Mahed, marjanagn, maryam63279, maryamale, miley, Mina, misha_porro, miss.no1.2004, mojan_23, nadjafi, nastarani, nastaran_702, nazi2000, nedaj, Niayesh- 74, nillooo, nina86, nlp16001, P@rya, paradise, parshang, patrin, REAL LOVE, rozi-91, safo, sahely, sanaz2000, sang_e_saboor, sara 42, sara9999, sepideh62, setareh67, shadii, shaghhayeghh, shahzad, shakiba_2510, shide, silverstar, sinsor, Sokout, s_donia323, taniii, tghyasfr, Tifani Jon, tina 1989, yasam, zz_ma, |SarA_S|, αгѕαпα, آذردخت, آليس, اسمانی, اشوزدنگهه, بلور, بی بی گل, تاريشا, تانی, ترنج خاتون, خورشید خانم, روياي ابي, سپید و سیاه, علی رضاایران, علیصدر, مریم1372, ملیساا, هانی عسل, هانیه, پامچال, پروانه!
قدیمی ۴ آذر ۱۳۸۸, ۰۱:۰۵ قبل از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
αгѕαпα آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +18 امتیاز     
پیش فرض re: رمان هر چه هستی باش | اولین کار گروهی بچه های نودهشتی

او هم خودش رابه بی اعتنایی زد و با پدرام هم قدم شد.تا رسیدن به بستنی فروشی هر دو درسکوت کنار هم راه می رفتند.به بستنی فروشی که رسیدند سارا گوشه ای ایستاد و در فکر فرو رفت.رفتار های نگین و امید برایش سوال بود یک دفعه به یاد عکس العمل پدرام افتاد که با بی اعتنایی به او دهن کجی کرده بود.سرش را تکان داد تا این افکار را بیرون بریزد.
پدرام با بستنی ها برگشت وهر دو به سمت جمع برگشتند .نازیلا دوباره با همان عشوه و نازی که می آمد بستنی ها را از دست پدرام گرفت و گفت:آقا پدرام شمابشینین من تعارف می کنم و از آن لبخند های مسخره هم چاشنی حرفش کرد.درهمین حین دستش به دست پدرام برخورد کرد.رنگ از صورت پدرام پرید و بعد ازچند ثانیه با عصبانیت در چشم های نازیلا خیره شد و با لحن تندیگفت:ممنون،خودم به بقیه میدم، و به سرعت سینی را گرفت و از نازیلا دور شد.
سارامتعجب از رفتار پدرام با خودش گفت:حتما از این عشوه های نازیلا متنفره البته از همه دخترها متنفره ولی اصلا ولش کن به من چه؟! و با بی اعتنایی مشغول گوش دادن به گفتگوی امید و پری شد .دیگر از رفتار های پری و دوستش کفری شده بود.
با نگاهی شکایت بار به امید خیره شد .امید که موقعیتش را دریافته بود چشمکی به خواهرش زد و گفت:خب پس قرارمون برای دوشنبه ساعت 9 صبح باشه واز جایش بلندشد .نازیلا در همین هنگام از کیفش برگه ای در آورد و به امید داد وگفت:آقا امید یک شنبه با پری قراره کنسرت بریم گفتم شما رو هم دعوت کنم تشریف بیارین.
امید تشکر کردو خواست با بهانه ای این دعوت را رد کند که زودتر از او نازیلا با نازگفت:آقا امید خواهش میکنم روی ما رو زمین نندازین.نوازنده اصلی گروهم برای هماهنگی بیشتر میان.
امید به سارا خیره شد و با لحن نامطمئنی گفت:باشه سعی خودمونو می کنیم که بیایم.
نازیلا دوباره با ناز و ادای همیشگیش گفت: نه دیگه نشد باید بیاین.
و با لبخندی مسخره به امید خیره شد. امید سرش را به نشانه موافقت تکان داد و همراه با سارا از جمع خداحافظی کرد.
در راه سارا با لحنی نامطمئن از امید پرسید:یعنی این کنسرت رو بریم؟
امید با خنده گفت:والا نمیدونم عزیز دل بابا.حالا بزار تصمیمم رو بگیرم بعدش ببینم چی میشه.
ساراقیافه ای حق به جانب گرفت و با لحن محکمی گفت:اصلا چرا از تو می پرسم.خودمامشب فکر میکنم نظرمو میگم که بریم یا نریم.باقیشم به تو هیچ دخلی نداره.شیر فهم شدی؟
امید بازبا صدای بلند خندید و گفت:بله اطاعت امر میشه عزیز دل بابا ولی خودت که میدونی من عضو اصلی گروه هستم و خودم تصمیم می گیرم.توام می تونی نظرتوبگی ولی تصمیم اصلی با خودمه.حالا شما شیر فهم شدی؟
سارا به امید نگاه کوتاهی انداخت و گفت:شما غلط اضافی می کنی . و با خونسردی سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشم هایش را بست.
یکدفعه چشم هایش را باز کرد و جیغی کشید و به سر و صورت خیسش نگاهی انداخت .بهاطرافش نگاه کرد .دم در خانه بود و امید با نگاهی شیطنت آمیز نگاهش میکرد.انگشتش را به نشانه تهدید تکان داد و با لحنی عصبانی گفت:به موقعش بهحسابت می رسم فقط صبر کن.
واز جایش بلند شد و به سمت خانه به راه افتاد در راه به فکر کشیدن نقشه ای برای تلافی کار امید بود که به یاد قرار یک شنبه افتاد با خودش گفت:بهتره بریم .اینجوری نوازنده اصلی گروه رو می بینیم حداقل خودش برامون توضیح بدهبهتر از این دختره هفت رنگه.
در حین بالا رفتن از پله ها بود که امید داد زد:عزیز دل بابا شام یادت نره که قار و قور شکممون بلند شده.
سارابا بی حوصلگی داد زد:من که گرسنم نیست .تو برای خودت شام درست کن، و به سمت اتاقش به راه افتاد از خستگی دیگر جانی در بدنش نمانده بود با همان لباس ها خودش را روی تخت انداخت و به خواب عمیقی فرو رفت.



[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]

تا حالا جمع روشن فکرها رفتی؟
روشن فکرهای الکی،چهره های الکی...

تا حالا از کسی دل بردی؟
سرفه های الکی،سرفه های الکی...
αгѕαпα آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!kate, *aren*, *mania*, *TARA*, *~aida bala~*, -ALI-, -bahareh-, -Nasrin-, .:aida:., .ELHAM., 6236sara, ?98i, abdolghani, alonegirl, alonesachlie, amini2004, Anahita.s, asal, asalcheshmak, asemanii, ashoka, Astrgirl, atyek, aygeen, ba-maram, baran pr, behi_jooon, blue berry, brain storm, daniall16, darya12, Donya-70, elahe.goddess, elhamtt, elnaz89, emaa, f1363, f@teme, faezeh88, farahi, farajoon, farnaz58, farnoushi, fary, ghazale96, ghazalghazal, ghazali_ gavazn, Goleyas2, golgh, harimeshgh, hiva, hooman110, ilyaiii, kimia 2008, lili5225, lilipoot33_68, m0zhdeh, Mahed, mahshad05, marjanagn, maryam63279, maryamale, meno, miley, Mina, misha_porro, miss.no1.2004, mojan_23, nadjafi, nastarani, nastaran_702, nazi2000, nedaj, Niayesh- 74, nillooo, nina86, nlp16001, P@rya, paradise, parshang, patrin, REAL LOVE, rozi-91, rytu, safo, sahely, sang_e_saboor, sara 42, sara9999, sepideh62, setareh67, shadii, shaghhayeghh, shahzad, shakiba_2510, shide, silverstar, sinsor, Sokout, taniii, TanNazZz, tghyasfr, Tifani Jon, uranoos, yasam, |SarA_S|, آذردخت, آليس, اسمانی, اشوزدنگهه, بلور, تاريشا, تانی, ترنج خاتون, خورشید خانم, روياي ابي, سپید و سیاه, علی رضاایران, علیصدر, مریم1372, مهتا*999, هانیه, ياسا, پروانه!
قدیمی ۴ آذر ۱۳۸۸, ۰۵:۴۵ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
مدیر بخش فرهنگ و هنر
 
hiva آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +19 امتیاز     
پیش فرض re: رمان هر چه هستی باش | اولین کار گروهی بچه های نودهشتی

سارا موهایش را روی شانه ریخته بود و از پله ها خرامان پایین می آمد. به اطراف نظری انداخت. عجیب بود. همه در حرکت بودند. سوسن تذکراتی به پدر می داد در همان حال چیزی را جابه جا می کرد. امید با تلفن همراهش حرف می زد و از پنجره به بیرون خیره شده بود. ماهرخ خانم عین آدم های گیج از این طرف به آن طرف می رفت و دست به چیزی می کشید.
دستان اویزانش دو طرف بدنش را گرفته بود. احساس می کرد بین زمین و هوا معلق است. با بی حالی به سمت سوسن رفت.
- مامان اینجا چه خبره؟!
اما او با دست اشاره ای کرد تا سارا به کناری برود. اخم های سارا در هم رفت. به لب های مادرش که به تندی تکان می خورد و سعی داشت چیزی را برای پدر توضیح دهد خیره شد. با قهر به سمت ماهرخ رفت اما او هم حال بهتری نداشت. به امید نگاهی کرد. شانه ای بالا انداخت. به سمت او رفت. موهایش را عقب زد و لبخند شیرینش را نثار چشمان متعجب امید کرد.
- چیه؟!
امید در حالی که گوشیش را خاموش می کرد این را گفت.
- هیچی! فقط.. می خوام بدونم تو این خونه این وقت صبح چه خبره.
امید نیشخندی زد. انگار سوژه ی جدیدش را یافته بود.
- من که بهت گفته بودم توی این خونه هیچکس تو رو آدم..
- امید!!
پاهایش را محکم بر زمین کوبید. امید خنده ی بلندی سر داد:
- خیلی خب بابا.. امشب مهمون داریم.... از فامیلا... سورپرایز!
چینی به پیشانی انداخت:
- فامیل؟!!
امید دست پیش برد و گونه ی او را کشید:
- آره ملوس جان.. قراره عمو و عمه خانم و...
ناخود آگاه چهره ی سارا در هم رفت. انگار بقیه ی حرف های امید را نمی شیند. فقط اصواتی گنگ در سرش چرخ می خورد. با شنیدن نام عمه اش تنها یک چیز در نظرش تجسم می یافت. چشمان خاکستری پدرام. سرش را پایین انداخت. سعی کرد ذهنش را روی موضوع دیگری فعال کند. به گوشی امید اشاره ای کرد و گفت:
- با کی حرف می زدی؟!
امید خیلی خونسرد شانه ای بالا انداخت:
- پری!
عکس العمل سارا خیلی تند و سریع بود که موجب حیرت امید شد. با چشمان تنگ شده ی خود سعی می کرد به درون امید نفوذ کند. اما انگار نفوذ به چشمان سیاه برادرش غیر ممکن بود. نمی دانست چرا تا اسم پری می آید احساس ترسی عمیق نسبت به نگین تمام وجودش را در بر می گیرد. صدایش گرفته بود.
- چی کارت داشت؟!
امید نگاه مشکوکی به او انداخت.
- کار خاصی نداشت... خب من باید برم جایی کار دارم.
دست بلند کرد و دور شد.
به رفتن امید خیره شده بود. رفتارش خیلی عجیب بود. یعنی امید هم توی آن لحظه به نگین فکر می کرد! دستانش را روی گیجگاهش فشرد. تیر می کشید. دوست داشت بداند. اینطور نمی شد. باید فکری می کرد تا این پرده ی سیاه از مقابل چشمانش به کنار رود. شاید آن موقع این ندانستن ها هم دیگر وجود نداشت. لبخندی بر لبان خشکش نشست. می دانست باید چه کند. حداقلش این بود که می دانست خودش چه می خواهد.
* * * * *
به سمت اتاق امید رفت. عصبی بود. اما باید خود را آرام نشان می داد. به اندازه ی کافی با سوسن جر و بحث داشت. پشت در ایستاد. نفس عمیقی کشید. به نقشه هایش فکر کرد. لبخندی عمیق زد و در را آهسته باز کرد.
- اجازه هست خان داداش!
- تو که درو باز کردی خب بیا تو!!
سارا قدم به داخل اتاق گذاشت. امید را در لباس رسمی و کت و شلواری شیک دید. سوتی کشید و با لحنی پر کنایه گفت:
- چه خبر!! آقا اینقدر به خودشون رسیدن!!
امید در حالی که با کرواتش ور می رفت نگاهی گذرا به سارا انداخت اما برای لحظه ای خشکش زد و دست از کار کشید. با دهانی باز سرتا پای سارا را از نظر گذراند. سارا که تازه متوجه ی نگاه او شده بود به دست و پای خود نگاه کرد و بی حوصله گفت:
- چیه؟!
امید پوزخندی زد. با انگشت اشاره ای به لباس او کرد.
- اینطوری می خوای امشب جلوی عموی عزیزت که تازه از امریکا تشریف فرما شدن حاضر شی!
سارا ابروهایش را بالا داد و نگاه دیگری به خود انداخت.
یک شلوار جین مدادی با تاپی چسبان به همان رنگ بر تن کرده بود. موهایش را آزاد گذاشته بود تا اطراف شانه های خوش تراشش را بپوشاند. موهای براقش تا سینه هایش می رسید. شانه ای بالا انداخت و گفت:
- مگه من چمه؟!
لحن امید جدی شد. از او بعید بود.
- بگو چت نیست! دختر آخه من آبرو دارم این چیه برداشتی تنت کردی!! آخه این چه سرو وضعیه!
دست به نقطه ی حساسی گذاشته بود و این سارا را عصبی می کرد.
- سرو وضع من از اون لباسای رسمی تو خیلی بهتره.
امید سری تکان داد و با تاسف گفت:
- سارا واقعا که مثل بچه ها هستی. مثل بچه دبستانی ها هم لباس می پوشی. موقعی که بهت می گم عزیز دل بابا ناراحت می شی ....
خیلی سریع دست به سمت گل سر سفیدی که بر روی موهای سارا بود برد اما سارا سریع تر از او خود را عقب کشید و با خشم به او خیره شد.
- آخه این چیه!! این چیه آبجی کوچولو! این فسقلی چیه زدی به سرت که الان بدی دست همون پیش دبستانی پرتش می کنه تو جوب!
- دستت و بکش. دیگه به من دست نزنیا! به خودم مربوطه چطوری می گردم.
- اینطوری نمی شه. من باید با مامان حرف بزنم.
سارا دستی در هوا تکان داد.
- لازم نکرده. مامان قبل از تو به اندازه ی کافی صندوق پیشنهادات و انتقادات رو فعال کرده!
امید دستانش را از هم باز کرد.
- من که می گم که.. تو هم خیلی بچه ای هم آدم نیستی... اصلا جدای از ...
انگشت اشاره اش را به سمت امید گرفت:
- مواظب حرف زدنت باش امید خان!!
روی یک پا چرخید و سعی کرد خنده ی امید را نادیده بگیر. به دستگیره در نرسیده بود که متوقف شد. دندان هایش را روی هم فشرد. اصلا یادش رفته بود که برای چه به اینجا آمده. با دست به پیشانیش کوبید.
آرام به سمت امید برگشت. امید داشت روبه روی آینه به موهای مشکیش دست می کشید. نگاهی از آینه به چهره ی متفکر سارا انداخت.
- چیه؟! نرفتی... می خوای ادامه بدم ؟!
وقت جرو بحث نبود. نفسی کشید و با انگش اشاره گونه اش را خاراند.
- خوب راستش امید می دونی...
نمی دانست سخت بود یا خود سختش می کرد. اما باید می گفت. وقت منتظر او نمی ماند. چشمانش را بست و تند و سریع گفت:
- من می خوام نگین هم دعوت کنم.
چند ثانیه ای سکوت بود انگار که امید هم مثل او نفس نمی کشید. نگاهش به نگاه سرد و بی روح امید در آینه افتاد. عضلات فکش سفت بود. با قدری این پا و آن پا کردن ادامه داد:
- شنیدی چی گفتم ا...مید!!!
مکثی میان نام او انداخت. انگار امید با این حرف به خودش آمده باشدبدون توجه به سارا با قدم هایی سنگین و آرام به سمت در رفت. سارا با تعجب به رفتن او خیره شده بود. نباید می رفت. نباید می گذاشت نقشه هایش نقش بر آب شود. به سمتش رفت و بازویش را کشید.
- کجا میری!! با تو بودم امید.. نشنیدی...
امید با خشم بازویش را از دست او بیرون کشید. داشت فریاد می زد. انگار اینطوری خالی می شد.
- ولم کن!
انگار تمام نفس هایش را با گفتن همین کلمه بیرون داده بود. وقتی چشمان وحشتزده ی سارا را دید سعی کرد کمی آرام باشد. می شد فهمید این سعی کردن برایش سخت است. رنج می کشید. سارا این را در نگاه پر التماس او حس می کرد. دستی محکم به موهایش کشید و دستانش را پشت گردنش نگه داشت. لحنش آرام بود اما نفس های تندش چیز دیگری می گفت:
- این... این اومدن به من چه ربطی داره سارا... هوم؟!
صدایش پر از رنج بود. سارا احساس کرد کسی بر دلش چنگ می اندازد. باز هم نمی دانست او از چه رنج می برد. نگین یا خودش! چرا با خودشان چنین می کردند!
- اتفاقا این موضوع به تو مربوط می شه امید جان.
- به من!!!
سارا سری تکان داد که باعث شد امید خنده ای بلند و عصبی کند. اما ناگهان خنده اش را قطع کرد:
- چرا باید اومدن دوست عزیز جناب عالی به من مربوط باشه!! هان!!
سارا سعی کرد لحنش را تاثیر گذار کند. در واقع فقط سعی کرد. اما خود می دانست رقت بار تر از این نمی تواند باشد.
- خوب ... خوب امید جان می دونی که نگین 2 ساله به خونه ی ما نیومده... می دونی امید.. من.. می خوام این یه شروع باشه برای من و اون. اومدنش و میگما! خب.. از تو هم کمک می خوام... در واقع من و مامان به این نتیجه رسیدیم که تو بهترین گزینه ای.
امید ابروهایش را بالا داد و نگاه استفهام آمیزی به سارا کرد.
- آ آ آ .. خیلی ببخشید خانم فهیم و دانشمند.. خانم مدافع حقوق دوستان... اون موقع چه نتیجه ای!! نه اصلا می خوام بدونم چه گزینه ای! هان..
- خب... خب اینکه تو زنگ بزنی به... ن...نگین.
- من!!
- ببین امید خواهش می کنم سخت نگیر. تو فقط باید یه تلفن ساده بزنی ... یه دعوت رسمی رو اعلام کنی... همین.
- همین!! آره آره... فقط یه تلفن ساده و یه دعوت رسمی... اما..
- خواهش می کنم امید اما نیار... امید تورو خدا!
خود سارا هم نمی دانست چرا این حرفهارا می زند و این کارها را انجام می دهد. چرا می دانست اما التماس کردن نه! هیچ وقت در کارش نبود.
امید به چشمان پر از التماس سارا خیره شد. شاید اولین باری بود که التماس کردن او را می دید. با شناختی که از خواهر مغرورش داشت کمی عجیب بود. فقط سری تکان داد. اما همان یک دنیا شادی در نگاه سارا نشاند. امید منتظر این شادی نماند و به سمت در رفت. امشب خیلی چیزها روشن می شد. شاید هم خاموش تر از قبل. باید منتظر ماند.
* * * * * *
اولین مهمان هایی که وارد شدند عمه آرزو به همراه دو دخترش بود. سارا هیچ وقت رابطه ی خوبی با دخترهای او نداشت. بهتر که فکر می کرد می دید هیچ وقت رابطه ی خوبی با دخترهای فامیل نداشته است. با همه فرق می کرد. گاهی از این همه تفاوت رنج می برد. چون همیشه مرکز نگاه های فامل بود. این نگاه ها به همان جا ختم نمی شد. حرف های زیادی در پشت هر نگاه وجود داشت. مریم و ملیکا دخترهای لوس عمه اش به سردی با او احوالپرسی کردند. اما دقیقا وقتی به امید می رسیدند روی دیگر خود را نشان می دادند. سارا از این دوگانگی ها بیزار بود. دوست داشت زودتر نگین را در کنارش داشته باشد. دوست داشت پدرام نیاید یا حداقل او را نبیند. آره او را می خواست تا توجهی به پدرام نداشته باشد. شاید خودخواهانه به نظر بیاید اما دلیل دیگر آن خود نگین و امید هم بودند. باید خیلی از مسائل را می فهمید. به عمه اش خیره شد.
عمه آرزو همسری ثروتمند داشت که سال ها پیش فوت کرده بود و تمام دارایی های کلانش را به همسر عزیز خود سپرده بود. او زنی مقتدر بود که روی پاهای خودش می ایستاد و حرف همیشه حرف خودش بود. اما نمی فهمید چرا دخترانش اینقدر لوس بار آمده اند. با وجود زنی که به تنهایی بار چند کارخانه را به دوش می کشد. هر چه بود رفتار عمه اش با او بهتر از دخترانش بود. شاید چون خیلی ها می گفتند اقتدار او در پا فشاری برای رسیدن به اهدافش به عمه اش رفته است. شاید عمه اش هم این را می دانست. به امید نگاه کرد که گرم گفتگو با دختر عمه هایش بود. چه خنده هایی!!! به نظر نمی آمد که مصنوعی باشد. اما نگاهش! چیزی در نگاهش بود که سارا نمی فهمید. انگار امید از چیزی در هراس بود. یاد مکالمه ی خشک او با نگین افتاد. چطور انقدر خشک و رسمی از او دعوت کرد تا به آنجا بیاید بعد هم خیلی سریع خداحافظی کرد! هر چه بود باعث شده بود که نگین بعد از 2 سال تصمیم به آمدن بگیرد. چشم به در داشت تا نگین بیاید. اما انگار او قصد آمدن نداشت.
مهمان بعدی عمویش بود. شاید هم میزبان بود. هر چه باشد این جشن به افتخار آمدن غیر منتظره ی او صورت گرفته بود. چقدر عوض شده بود. 7 سال مدت کمی نیست. انگار که قصد پیر شدن نداشت. تنها موهای کنار شقیقه اش به سفیدی می زد. اما پوست صورتش همچنان صاف و براق بود. به سمت عمویش رفت و به گرمی گونه ی او را بوسید.
- به وطن خودت خوش اومدی عمو آرمین
سارا می دید که همان موهای جوگندمی چطور باعث جذابیت بیشتر عمویش می شود. به قد و بالای سارا نگاه دقیقی کرد. لبخندی از رضایت زد.
- دختر عزیز من چقدر بزرگ شده! اینطور نیست خسرو!
به سمتی که عمویش خیره شده بود نگاه کرد تا خسرو را ببیند. با خاطراتی که از زمان بودن خسرو در ذهنش بود توقع داشت او را سرخ و سفید ببیند اما انگار همه چیز تغییر کرده بود. نگاه او به سارا مانند نگاه آدم گرسنه ای به غذای محبوبش بود. احساس مشمئز کننده ای سراسر وجودش را در بر گرفت. خیلی خشک با او احوالپرسی کرد و سعی کرد فشردن دستش را توسط دست های داغ و سوزنده ی خسرو نادیده بگیرد. از گرمی دست او چندشش شد.
ملیکا و مریم سوژه ی جدید خود را پیدا کرده بودند. خصوصا ملیکا که 21 سال داشت و تقریبا 1 سال از خسرو کوچکتر بود. اما مریم همسن خود سارا بود. 19 ساله. با این حال مریم توجه بیشترش روی امید بود. خسرو هم به خوبی از آن دو پذیرایی می کرد طوری که اختلاف بین دو خواهر بوجود نیاید. خنده دار بود. پوزخندی زد و رو از آن جمع هفت رنگ گرفت. نگاهش در نگاهی خاکستری گره خورد.
- پدرام!!
پدرام لبخندی زد و سری تکان داد. اما سارا با خود گفت (کاش اخم می کرد که لااقل از این لبخند های خشک هستش...جن بوداده!) دستش را جلو برد تا به پدرام دست بدهد اما یادش آمد او به هیچ دختری دست نمی دهد. دستانش را سریع به عقب کشید. سعی کرد خودش را گم نکن چون پدرام خیلی تند از کنارش گذشته بود. به پری که با ناز جلو می آمد خیره شد. خواست به پری سلام کند اما او با سرعت غیر قابل باوری به سمت امید هجوم برد! کلمه ی بهتری نمی شود برای رفتار عجیب او انتخاب کرد. با حرص دندان هایش را روی هم سایید.
- پس این نگین لعنتی کجاست!!!
عمه آزی و شهره همسر عمو آرمین هم صحبت های خوبی برای هم شده بودند و چقدر حرف می زدند. خیلی دوست داشت از جایش بلند می شد و به سمت آن ها می رفت و خیلی جدی می گفت: مهمانان عزیز لطفا کمتر حرف مفت بزنید یا حداقل خالی نبندید.
اما حیف این فقط یک آرزو بود و یک آرزو ماند. صدای زنگ باعث شد از جا بپرد و این از نگاه هراسان امید دور نماند. سارا مطمئن شد که او هم حضور نگین را حس کرده است.
وقتی چهره ی خالی از رنگ و ریای دوستش را در قاب در دید انگار دنیا را به او داده اند. او را محکم در آغوش کشید و با تمام وجود فشرد. نگین با چشمانی گرد شده به این رفتار او می خندید.
- چه خبرته!! دختره ی هردنبیل لهوندی منو...
سارا خنده ای کرد و ماچ آبداری روی گونه ی نگین نشاند.
- ای قربون دوست یه رنگ خودم.
بدون هیچ حرف دیگری خیلی سریع او را به داخل کشید. انقدر سریع این کار را انجام داد که خود نگین هم متوجه نشد چه موقع روبه روی امید ایستاده است. پری با دیدن نگین رنگ از رویش پرید و چنگ در بازوی امید انداخت. با این کار او سارا ارتعاشی سخت در بدن نگین حس کرد و تا آنجا که می توانست در دل خود و پری را نفرین کرد. دیگر لبخند بر لبان نگین نبود. دیگر عضلات صورت امید آرام و بدون لرزش نبود. وقتی نگین وارد آنجا شد یک دنیا زندگی بود اما حالا!!!
ثانیه ها به سرعت می گذشت اما انگار آن دو قصد نداشتند دست از آن نگاه خیره به هم بردارند. این نگاه ها لذت زیادی برای سارا داشت. ای کاش پری خفه می شد و دهن گشادش را باز نمی کرد تا این لذت ادامه داشته باشد.
- به به سلام نگین خانم... واقعا هیچ وقت فکر نمی کردم بتونید بیاید اینجا!!
سارا متعجب به پری خیره شد. از چه حرف می زد.
- ببخشید پری جان تونستن و نتونستنش که می تونه چون هر روز جلوی در همین خونه با هم قرار داریم اما اومدن و نیومدنش به خودش مربوطه وگرنه من از خدامه که هر روز پیشم باشه...
لبخندی به نگین زد که جوابش را با لبخندی مصنوعی گرفت. صورت پری قرمز شد و سارا از این سرخی عصبانیت لذن برد. امید پوزخندی زد و خیلی خشک گفت:
- سلام خانم دادگر... خوش اومدین...
دادگر!! این کلمه هزاران بار در ذهن سارا تکرار شد. امید حرف دیگری نزد و نگین هم با همان لحن با او احوالپرسی کرد. در تعجب بود که نگین چطور می تواند به این راحتی لبخند بزند. تعجبی هم نداشت چون هنوز چیزی نمی دانست به خودش تلقین می کرد که می داند. نگین خیلی زود خودش را پیدا کرد. از فرد صبوری چون او دور نبود. کنار هم نشستند و سارا شروع کرد به معرفی افراد فامیل. متوجه ی دستان لرزان نگین بود. اما کاری نمی توانست بکند جز اینکه با وراجی حواسش را پرت کند. نگین لبخندی زد و به خسرو اشاره کرد:
- این پسره ی هردنبیل کیه داره با نگاهش منو می خوره!!!
خنده ی سارا بلند شد. اما شاد نبود.
- والا خودمم موندم.. چی بگم آخه... می ترسم بگم خسرو پس فردا معلوم بشه این یه آدم فضایی گرسنه هستش که خودشو جای خسرو به عموی ساده ی من غالب کرده...
نگاهی به یکدیگر کردند و زدند زیر خنده. چشمان نگین پر از تعجب بود. حداقل حواسش پرت شده بود.
صدای خسرو در میان خنده هایشان مانند سوهانی بود که بر وجودش کشیده می شد.
- من فکر می کردم در گوشی حرف زدن توی ایران زیاد جالب نیست...
به لهجه ی مسخره ی او پوزخندی زد و جواب داد:
- نه وقتی که دوتا خانم محترم حرف های خیلی خصوصی می زنن...
خسرو خنده ی بلندی کرد و دندان های سفیدش را به نمایش گذاشت. خیلی راحت به کنار نگین نشست. سارا سریع دبنال امید گشت و او را دید که بین جمع دخترها در حال حرف زدن است. اما نگاه کوتاهش را روی نگین دید. ای کاش این نگاه انقدر کوتاه نبود. خسرو رو به سارا که ابروهایش را در هم کرده بود گفت:
- بهتره بری پدرام عزیز هم صدا کنی... فکر کنم رفته روی تراس.. جمع ما اینطور بهتره...
سارا نگاهی به نگین انداخت. اما او بی خیال شانه هایش را بالا انداخت انگار که اصلا برایش مهم نیست خسرو کنارش نشسته است. شاید می خواست مانند امید رفتار کند که از دخترها جدا نمی شد. لعنت به شماها با این رفتارهایتان. نفس عمیقش را با خشونت بیرون فرستاد و به سمت تراس رفت. می دانست این فقط یک نقشه برای تنه ماندن بود. پسره ی عوضی.
پدرام را در حالی یافت که به نقطه ای در آسمان خیره شده بود و سیگار می کشید. بیشتر که توجه کرد دید او به دود سیگارش و اشکالی که درست می کرد خیره شده است. آرام صدایش کرد. اما انگار او در آنجا حضور نداشت. چند بار دیگر تکرار کرد. هیچ عکس العملی ندید. به سمت پدرام رفت و دستش را روی شانه ی او گذاشت.
- پدرام حواست هست...
اما با حرکت ناگهانی پدرام حرفش نیمه کار ماند و به سمت عقب پرت شد. جیغ خفیفی کشید. به دیوار خورده بودو احساس می کرد کمرش درد می کند. با وحشت به پدرام خیره شد. رنگ پدرام مانند گچ شده بود و لب های سفیدش می لرزید. اما چشم های خاکستری اش اینبار به سرخی می زد. حتی رنگ سرخ هم به او می آمد.
- دیگه این کارو نکن.
لحنش پر از کینه و نفرت بود. سارا با تعجب به لب های لرزان او خیره شد و با ترس سعی کرد کلمات را پیدا کند.
- کدو...کدوم کار...
پدرام در حالی که تند و بدون وقفه نفس می کشید گفت:
- همین.. هیمن... دستت...
- د.. دستم چی پدرام!
صدای خشمگین پدرام قلبش را شکست.
- دیگه به من دست نزن. فهمیدی!
سارا با ترس سری تکان داد. خیلی سریع از کنار بدن لرزان سارا گذشت و رفت. بغض عمیقی بر گلویش نشسته بود. احساس خفگی می کرد. اینکه یک پسر به او بگوید به من دست نزن. آن هم با آن نگاه نفرت بار. چطور چیزی به او نگفته بود. چطور به او اجازه داده بود او را به عقب هل دهد و با آن لحن به او دستور دهد. دستش را مشت کرد. چنان فشار می داد که فرو رفتن ناخن هایش را در دستش احساس کرد. اما نگذاشت که بغضش بشکند. نباید خود را ضعیف نشان می داد.
- پسره ی عوضی خود خواه... فکر کردی کی هستی.. به حسابت می رسم...
صاف ایستاد. مشتش را باز کرد. لباسش را مرتب کرد. چندبار بر صورتش ضربه زد. سعی کرد لبخند بزند. حتما قیافه اش تماشایی شده بود. نباید طولش دهد.
وقتی داخل رفت نگین را دید که از خسرو فاصله گرفته و صورتش نشان از عصبانیتش دارد. امید هم با پری و پدرام در کنار خسرو نشسته بودند. رفتار پدرام از یادش رفت. چون چیز بهتری توجهش را جلب کرده بود. آن هم نگاه های خشمگین و گاه و بی گاه امید به خسرو بود. صدای مریم را شنید.
- خانم نوازده نمی خوای یه تکونی به این خاک خورده بدی...
با دیدن ویولونش در دستان مریم تمام وجودش پر از خشم شد. چطور جرعت کرده بود بدون اجازه به اتاقش برود و بدون اجازه به عزیز ترین وسیله اش دست بزند. صدای خسرو باعث شد کمی از این فکر که مریم را له کند فاصله بگیرد.
- خانم شما رفتی پدرام رو بیاری یا خودت بمونی...
دندان هایش را با تمام وجود بهم سایید. باید فردا پیش یک دندان پزشک متخصص برود. اینطوری چیزی از دندان هایش نمی ماند. نگاهش با نگاه خاکستری او تلاقی کرد. با خشم از او رو گرفت.
hiva آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!kate, *aren*, *mania*, *TARA*, *~aida bala~*, *~Faezeh~*, -ALI-, -bahareh-, -Nasrin-, .:aida:., .ELHAM., 2012, ?98i, abdolghani, alonegirl, alonesachlie, amini2004, Anahita.s, asal, asalcheshmak, asemanii, ashoka, Astrgirl, atyek, aygeen, ba-maram, behi_jooon, blue berry, brain storm, darya12, Donya-70, elahe.goddess, elhamtt, elnaz89, emaa, f1363, f@teme, faezeh88, farahi, farnaz58, farnoushi, fary, ghazale96, ghazalghazal, ghazali_ gavazn, Goleyas2, golgh, harimeshgh, hooman110, katy, kimia 2008, libra272, lilipoot33_68, m0zhdeh, Mahed, mahshad05, mahtaj, marjanagn, maryam63279, maryamale, masoumeh, miley, Mina, mojan_23, nadjafi, nana22, nastarani, nastaran_702, nazi2000, nedaj, Niayesh- 74, nillooo, nina86, nlp16001, P@rya, parshang, patrin, REAL LOVE, rozi-91, safo, sahely, sanaz2000, sang_e_saboor, sara 42, sara9999, sepideh62, setareh67, shaghhayeghh, shahzad, shakiba_2510, shide, silverstar, sinsor, Sokout, s_donia323, TanNazZz, tghyasfr, Tifani Jon, yasam, |SarA_S|, αгѕαпα, آليس, اسمانی, اشوزدنگهه, بی بی گل, تاريشا, تانی, ترنج خاتون, دل شكسته, روياي ابي, سپید و سیاه, علی رضاایران, علیصدر, مهناز22, مژگان بانو, نیان, هانیه, پروانه!
قدیمی ۵ آذر ۱۳۸۸, ۱۲:۴۸ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
مدیر ارشد
 
شبنم آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +19 امتیاز     
پیش فرض re: رمان هر چه هستی باش | اولین کار گروهی بچه های نودهشتی

- فکر می کردم تو فرهنگی که شما توش بزرگ شدی هم دخالت تو کار دیگران رسم نیست خسرو خان.
- عزیزم سارا جان تو که می دانی ما ایرانیها هر جای دنیا که بریم ایرانی می مانیم. و ردیف دندونهای سفیدش را به نمایش گذاشت
- - جوجه فوکلی برو خدا رو شکر کن که مهمونی وگر نه از خجالتت در می اومدم –
- شما که سر تا پاتون ایرانی مونده خسرو خان . صدای لوس ملیکا تنها چیزی بود که سارا کم داشت. رویش را به سمت نگین برگرداند .از دیدن قطره اشکی که سعی در پنهان کردنش داشت دلش ارزید. با خودش فکر کرد شاید نباید اصرار به آمدنش می کردم. این دختر امشب اینجا واقعا اذیت می شود. حجم سیاهی جلوی چشمش را گرفت: ای بابا چه نازی می کنی دختر بیا یک کم برامون بزن دیگه.
- می گم مریم جان اتاقمو راحت پیدا کردی عزیزم؟ می گفتی راهنماییت می کردم.
- اوووووه حالا مگه چی شده. بچه ها دور هم بشینین سارا جون می خواد برامون یه آهنگ از اون آهنگهای خاص بزنه. با این حرف مریم همه جوانها یک حلقه تشکیل دادند . ملیکا سریع کنار خسرو جا گرفت پری هم که از اول شب افتخار همراهی به کسی غیر از امید نداده بود. پدرام با حداکثر فاصله ممکن از سارا یه گوشه نشست . نگین هم کنار سارا و روبروی امید و پری. مریم سمت دیگر سارا جا گرفت.
- خب خانوم خوش نمک چی بزنم ؟
- اولین آهنگ به انتخاب خودت عزیزم. بقیه رو ما راهنماییت می کنیم.
سارا بی هیچ فکر و مقدمه ای آرشه رو روی ویولن به حرکت در آورد...


عاشق شدم من ، در زندگانی
برجان زد آتش عشق نهانی
جانم از این عشق بر لب رسیده
اشک نیازم بر رخ چکیده
یک سو غم او ، یک سو دل من در تار مویی
در این میانه دل می کشاند مارا به سویی
از گوشه چشم نگین را دید که اشک چشمانش را پاک کرد و زیر لب زمزمه می کرد



زین عشق سوزان بی عقل و هوشم
می سوزم از عشق اما خموشم
ای گرمی جان هر جا که بودی بی ما نبودی
هرجا که بودی من با تو بودم تنها نبودی

- بسه بسه پارتی بازی نکن. خسته شدیم دختر با این آهنگ غمناکت. سفارش بعدی . کی می خواد بخونه این آبجی هنرمند ما براش هنرنمایی کنه؟
- من می خونم امید. سارا خانوم بداهه هم می زنید؟
- شما بخون پدرام خان اومد می زنم نیومد نه.

دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره - سارا که ریتم اهنگ دستش آمده بود شروع کرد به نواختن.
چرا این در و اون در می زنی ای دل غافل
دیگه دل بستن و دل بریدن فایده نداره نداره
ای دل دیگه بار و پر نداری
داری پیر می شی و خبر نداری

این بار صدای امید بود که در حالیکه به نگین زل زده بود با صدای بلندی ادامه داد:

وقتی ای دل به گیسوی پریشون می رسی خودتو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون می رسی خودتو نگه دار خودتو نگه دار

سارا لبخند موذیانه ای که گوشه لب پری بود را در ذهنش ثبت کرد. هر اتفاقی که بین امید و نگین افتاده بود زیر سر این دختره هفت خط بود.

- دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره ... اینم تقدیم به سر کار خانم نوازنده.

سارا زهر کلام پدرام را نشنیده گرفت و با لبخند تشکر کرد. بعد از شنیدن این ترانه علاقه ای به شنیدن ترانه های دیگران نداشت. ترانه پدرام دهن کجی آشکاری بود به ترانه او . با لودگی های خسرو و خواندن ترانه های آنچنانی لوس انجلسیِِ درخواستی مریم و ملیکا آن شب به پایان رسید .
وقت خداحافظی مثل همیشه پدرام عنق یک گوشه ایستاد تا خواهر و مادرش خداحافظی کنند. سارا به رسم خداحافظی از پدرام تشکر کرد و گفت ممنون که اومدید بعد از مدتها تو جمع خانواده بودید. پدرام با لحن گرفته ای جواب داد: کاش نمی اومدم. کاش از پیله ای که به دور خودم تنیدم خارج نمی شدم.همیشه بیرون از پیله پروانه شدن منتظر آدم نیست سارا خانم. شب بخیر . خداحافظ.

- می تونم بپرسم این عاشق و معشوق چی می گن به هم که از سر شب حرفاشون تموم نمی شه؟
- بر خرمگس معرکه لعنت.
- جانم عزیزم چیزی فرمودید؟
- نه گفتم سوء تفاهم پیش اومده براتون خسرو خان. من و آقا پدرام ارتباطی به هم نداریم.

- خب امید خان با اجازه ات ما هم مرخص می شیم. تو رو خدا زحمت نکشین ما راه رو بلدیم.
ای خدا این دختر لحظه آخر هم دست از این شیرین بازی اش بر نمی داره.
به سلامت عزیزم به زودی می بینمت.

سارا با دهانی باز به چشمان امید خیره شد. باورش نمی شد این جملات از دهان برادرش خارج شده باشد. جرات نگاه کردن تو چشمان نگین رو نداشت از سر شب بارها به خودش لعنت فرستاده بود که چرا صمیمی ترین دوستش را در چنین موقعیتی قرار داده بود . احساس می کرد امشب بیشتر از تمام عمرش تحقیر شده هم از طرف پدرام و هم از طرف پری و خسرو.
نگین برخلاف دیگران با خداحافظی مختصری راهی خانه شد. آن شب سارا به سختی به خواب رفت . جملات آخر پدرام. غم عمیقی که تو لحن صداش بود. نگاه داغ و پر کلامش. همه و همه مثل صحنه های یک فیلم از جلو چشمانش رد می شد.
شبنم آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!kate, *aren*, *mania*, *soodabeh*, *TARA*, *~aida bala~*, -ALI-, -bahareh-, -Nasrin-, .:aida:., .ELHAM., 2012, ?98i, abdolghani, alonegirl, alonesachlie, amini2004, Anahita.s, asal, asemanii, ashoka, Astrgirl, atyek, aygeen, behi_jooon, blue berry, darya12, Donya-70, elahe.goddess, elhamtt, elnaz89, emaa, f@teme, faezeh88, farahi, farajoon, farnaz58, farnoushi, fary, ghazale96, ghazalghazal, ghazali_ gavazn, Goleyas2, golgh, harimeshgh, hasti59, hiva, hooman110, katy, kimia 2008, libra272, lilipoot33_68, m0zhdeh, Mahed, mahshad05, mahtaj, marjanagn, maryam63279, maryamale, masoumeh, miley, Mina, mojan_23, nadjafi, nana22, nastarani, nastaran_702, nazi2000, nedaj, Niayesh- 74, NIKSA, nillooo, nina86, nlp16001, P@rya, parshang, patrin, peleus, REAL LOVE, rozi-91, rytu, safo, sahely, sanaz2000, sang_e_saboor, sara 42, sara9999, sepideh62, setareh67, shaghhayeghh, shahzad, shakiba_2510, shide, silverstar, sinsor, Sokout, s_donia323, tghyasfr, Tifani Jon, yasam, yasi70, zz_ma, |SarA_S|, αгѕαпα, آليس, اسمانی, اشوزدنگهه, بی بی گل, تاريشا, تانی, ترنج خاتون, خورشید خانم, دل شكسته, روياي ابي, سپید و سیاه, علیصدر, مریم1372, مهتا*999, مهناز22, مژگان بانو, نیان, هانیه, پروانه!
قدیمی ۶ آذر ۱۳۸۸, ۰۶:۲۲ قبل از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
مدیر بخش فرهنگ و هنر
 
hiva آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +14 امتیاز     
پیش فرض re: رمان هر چه هستی باش | اولین کار گروهی بچه های نودهشتی

قدم هایش سست بود. بدنش می لرزید. با این حال کمرش خیس از عرق با سوز هایی که می آمد تیر می کشید. دست به سینه شد تا شاید کمی گرمش شود. راستی در بهشت زهرا چه می کرد؟! سرش تیر کشید.
قدم هایش نا مطمئن شد. به پالتوی خاکستری که بر تن داشت خیره شد. دانه های برف روی آن برق می زد.
- چرا امروز داره برف میاد...
چند کلاغ در آسمان دید که با صدای بلندی غار غار می کردند. با نگاه دنبالشان کرد. کلاغ ها سفید بودند. عجیب بود. بی اراده به سمتی می رفت. نمی دانست کجا می رود فقط از روی قبرها می گذشت. نام هر کدام را زیر لب زمزمه می کرد. هنوز با خودش درگیر بود. نمی دانست چه کسی به او گفته بود به اینجا بیاید. فقط باید راه می رفت. کششی عمیق به سمت جلو داشت. همه جا پر از مه بود. انگار در یمان ابرها قدم بر می داشت. از دور قامت خمیده ی مردی را دید. مرد در کنار سنگ قبری نشسته بود. پشتش به سارا بود. سارا قدم هایش را تند تر کرد. احساس ترس همه ی وجودش را گرفته بود. غریبه از پشت چه آشنا می امد. بدنش سرد بود اما خیسی عرق تنش را می سوزاند. چند قدم بیشتر به مرد نرسیده بود که ناگهان او برگشت.
- امید!
از دیدن امید آن هم با آن چهره ی خیس و گریان تعجب کرد. نمی دانست چه خبر است. صدای لرزان و پر بغض امید نیشتری بود که بر قلبش نشست.
- دیدی چی شد سارا... دیدی...
امید با بغض حرف می زد و حق حق صدایش مانع فهمیدن واژگان می شد. انگار کلمات در میان غبار و مه گم می شدند. با قدم هایی سسست به او نزدیک شد. به سنگ قبر خیره شد. تمام عضلات بدنش سفت و سخت شد. نفسش بند آمده بود. روی سنگ قبر... چه می دید. نام نگین دادگر! چه خبر بود! یک شوخی؟ اما نگاه امید چیز دیگری می گفت.زیر لب آرام زمزمه کرد:
- نه... نه این دروغه... نه نه... ه.. همین دیروز بود.. ه همین... نه نه...
صدایش تبدیل به فریاد شده بود. به سمت امید چرخید:
- بگو دروغه... بگو دروغه...بگو...
احساس خفگی می کرد. می خواست اشک بریزد اما نمی شد. بغضش داشت خفه اش می کرد. امید از جایش بلند شد و دستانش را به سمت او گرفت.
- ببین... کار منه...کار من...
با دیدن دست های او چشمانش گرد شد. خون. گلویش آتش گرفت. روی دستان امید پر از خون بود. نا مطمئن به سمت عقب قدم بر می داشت و به امید التماس می کرد از او دور شود. اما امید به او نزدیک تر می شد. پایش به سنگ قبری گیر کرد و افتاد.
* * * *
صدای جیغش در کل ساختمان پیچید. امید سراسیمه وارد اتاقش شد. او را دید که بر زمین افتاده. موهایش پریشان بود. مانند انسان های روح دیده به چشمان امید خیره شده بود. خشکش زده بود. انگار شوک عظیمی به او وارد شده. بدنش می لرزید. امید با عجله به او نزدیک شد و شانه هایش را در دست گرفت. از دیدن پریدگی رنگ صورتش بر خود لرزید. مردمک چشمان سارا مانند قلبش تند تند می زد.
ثانیه ای بعد از آمدن او سوسن و بقیه هم وارد اتاق شدند. امید شانه های او را تکان می داد تا شاید سارا عکس العملی نشان دهد.
- سارا.. حرف بزن... یه چیزی بگو...سارا...
اما سارا بی حرکت به او خیره شده بود. دانه های درشت عرق از روی پیشانیش سر می خوردند. نفهمید چه شد فقط سوزشی روی گونه هایش حس کرد و سرش به دوران افتاد. دستش را روی گونه اش گذاشت و به دنبال منبع آن سوزش سر چرخاند. امید را دید که با چشمان نگرانش به او خیره شده. خشم سراسر وجودش را در بر گرفت. چطور جرعت کرده بود به او سیلی بزند.
- چیزی نیست سارا تو فقط کابوس دیدی.
با این حرف آرام شد. خشم به کناری رفت و ترس آمد. تمام آن صحنه های وحشت آور از جلوی چشمانش رد می شد. دستان گرم امید بر شانه هایش فشار می آورد. صدای همهمه ی دورش باعث سرگیجه اش شده می شد. سرش را به شدت تکان داد.
- گریه کن سارا... گریه کن...
انگار منتظر همین حرف بود. چشمانش پر از اشک شد. بغضش شکست و آن گردوی لعنتی دیگر در گلویش نبود. سرش را روی سینه ی پهن امید گذاشت و تا آنجا که توان داشت ناله کرد. امید با تعجب به او خیره شده بود. دستانش را آرام روی موهای سارا کشید. سعی می کرد به او دلداری دهد.
- سارا فقط خواب بوده... چت شده!!! سارا و گریه؟ سارا!!
اما سارا متوجه ی لحن کنایه آمیز او نبود. دلش می خواست فقط گریه کند. احساس می کرد تازه می تواند نفس بکشد. تازه راهی برای نفس کشیدن پیدا کرده بود. چند دقیقه ای به هیمن منوال گذشت تا صدای ماهرخ در اتاق پیچید.
- برید کنار ببینم... بچم رو چشم کردن... چشمشون دراد ایشالا...
با دست محکم امید را به عقب کشید و خود سارا را در آغوش گرفت. امید با تعجب و چشمانی گرد که چهره اش را بامزه کرده بود در حالی که روی زمین نشسته بود و می خندید. سارا سر بر شانه ی ماهرخ خانم داشت و گوش به ذکر های او سپرده بود. کلمات را نمی فهمید. فقط می دانست زبان عربی هست. هر چه بود آرامش می کرد. و چه داروی خوبی بود.
* * * *
صبح که چشم باز کرد اتاق خالی بود. روی تخت گرم و نرمش طاق باز دراز کشیده بود. از جا پرید.
- نگین.
تنها چیزی که در ذهنش بود تصویر و صدای نگین بود. به سمت تلفن همراهش هجوم برد. چند بار شماره ی نگین را گرفت. اما کسی جواب نداد. باز هم امتحان کرد. ساعت چند بود؟!
- خدای من داشنگاه.
خیلی سریع آماده شد. اعصابش از دست همه خورد بود. باید بیدارش می کردند. بحثی در خانه به راه انداخت. چرا او را بیدار نکرده بودند؟! جواب هر کدام چیزی بود. آن ها هم سوال داشتند. حوصله ی جواب دادن به سوال ها و دلنگرانی های سوسن و ماهرخ را نداشت. فقط می خواست به نگین برسد. امید تمام مدت دست در جیب خیره نگاهش می کرد و چیزی نمی گفت. به سمت در رفت در باز شده بود که سوییچی جلوی چشمانش قرار گرفت. امید سوییچ را تکان می داد.
- بیا خانم. ماشینت رو نمی خوای... تازه آوردمش...
سوییچ را از دستش قاپید. با قدم هایی تند راه می رفت اما صدای پر از کنایه و نفرت امید را شنید:
- دوست جونت نیومده دنبالت!نه؟
حرصش گرفت اما چیزی نگفت.
با سرعت سرسام آوری می رفت. حواسش به هیچ جا نبود. حتی به بد و بیراه های رانندگان دیگر. نیش ترمزش صدای بدی ایجاد کرد. ماشینی از مقابل جلوی او ترمز زد. نگین بود. نگاهش اول پر از سوال بود. اما بعد غمگین شد. نگین نگاهش را از سارا گرفت و با کمال آرامش ماشین را پارک کرد. از ماشین پیاده شد. کیفش را روی شانه جا به جا کرد و راه افتاد. تمام مدت سارا با دهانی باز به او خیره شده بود. این کم محلی را از قبل پیش بینی کرده بود با این حال وقتی به خود که نگین چند قدمی از او دور شده بود. از این همه گیجی حرصش گرفت.
- خاک تو اون سرت بریزن سارا...
از ماشین پیاده شدو با قدم های شتاب زده به سمت نگین رفت. وقتی به او رسید کیفش را کشید. نگین به سمتش برگشته بود. صورتشان رو به روی هم بود. نگاه سارا پر از سوال و نگرانی بود. اما نگاه نگین سرد بود. خاموش. انگار دیگر روح زندگی در آنها وجود نداشت. از این فکر بدنش لرزید. خواست شانه های نگین را بگیرد که او محکم دستان سارا را پس زد.این نگین همیشگی نبود. داشت می رفت. باز هم می رفت. اینبار محکم تر و با خشم شانه اش را گرفت و او را به سمت خود کشید.
- صبر کن ببینم... سرت انداختی پایین کدوم گوری می ری؟!
تمام جملاتش را با خشم بیان می کرد. عصبانی بود. از خودش. از نگین. امید. از همه. از همان ندانستن ها که به مرز جنون رسانده بودش. از آن کابوس لعنتی. اما نگین خالی از هیچ گونه احساسی زیر لب گفت:
- ولم کن.
فقط همین؟!از لحن بی تفاوت او لرزید. نگین چه می گفت؟! ولش کند. بعد از 7 سال دوستی ولش کند؟! دستان نگین را کشید . او را به سمت ماشین می برد. با وجود ممانعت نگین زور او بیشتر بود. بچه های دانشگاه با تعجب به آن ها نگاه می کردند. می دانستند ان دو دوست های صمیمی و دوقلوهای جدانشدنی هستند. چیزی نمی گفتند.
او را سوار ماشین کرد. اما نگین می خواست پیاده شود. هنوز آرام بود. با تمام قدرت او را روی صندلی پرت کرد. حالا با نگاهش نگاه نگین را می کاوید تا عکس العملش را ببیند. دوست داشت او هم خشمگین شود. او هم به مرز جنون برسد. او هم بر سرش فریاد بزند و کتکی نثارش کند. اما چه بی احساس شده بود. نگین پر شر و شوری که می شناخت. نگین صبورش. ناله کرد.
- نگین!!
هنوز خیره به او نگاه می کرد. نگین سرش را به صندلی تکیه داد و گفت:
- زودتر این ماشینت و راه بنداز ... ببینم کدوم گوری می خوای منو ببری...
اما سارا خشک بود. خوشحال هم بود. چشمانش را باز کرد.
- دِ با تو هستم هردنبیل. این لکندت و راه میندازی یا برم؟!
نمی شد فهمید لحنش واقعا شوخ است یا دارد فیلم بازی می کند. اما هر چه که بود سارا را به خود آورد. به سمت صندلی راننده رفت.
در بین راه هیچکس حرفی نزد. اولش کمی در خیابان ها چرخ زد تا تصمیم گرفت به پارک نزدیک دانشگاه برود. ماشین را که متوقف کرد نگین زودتر از او پیاده شد و به سمت پارک رفت. نگین را دنبال می کرد. او بدون هیچ حرفی روی صندلی در قسمت خلوت پارک نشست و به چهره ی رنگ پریده ی سارا خیره شد.
- خوب بنال!
نگاهشان به هم بود.
- چه مرگته امروز ...بیا بنال من نمی تونم از دوتا کلاس بزنم یکی هم خیلیه...
تند روی صندلی کنار نگین نشست. نگین نگاهش می کرد. با نگاهش از او می خواست حرف بزند. اما چه می گفت؟ از کجا شروع می کرد. نفهمید چه شد که آن حرف بدون مقدمه از دهانش بیرون پرید:
- تو امید و دوست داری؟!
مدتی خیره به هم نگاه کردند. تا اینکه چهره ی بی تفاوت نگین سخت شد. نفس هایش تند شده بود. به چشمهای پر سوال سارا خیره شده بود و نفس های گرمش را پر تپش بیرون می داد. کم کم نگاهش رنگ خشم گرفت. کیفش را با عصبانیت برداشت و از روی صندلی بلند شد.
- ولم کن.
سارا بازویش را گرفته بود.
- تا حرف نزنی ولت نمی کنم نگین... باید بگی..
- من حوصله ی این مزخرفات رو ندارم..جوک می خوای برو پیش خودش...
- مزخرفات؟!! هه هه ... برای همین مزخرفات که بهم ریختی... با تو هستم.. به من نگاه...
- برو گمشو اونور سارا... به احترام دوستی چندین سالمون خفه شدم و چیزی بهت نمی گم... نذار دهنمو باز کنم...ولم کن...
با دو دست به سینه ی نگین کوبید و او را به عقب هل داد.
- بگو ببینم مثلا چی می خوای بگی. بگو.
نگین خیره نگاهش می کرد چیزی نمی گفت. دستانش آویزان و کیفش بر روی زمین افتاده بود. اینبار سارا با تمام وجود فریاد کشید.
- بگو دیگه. بریز بیرون نگین. فحشم بده. آخه لعنتی بیا منو بزن.
حالا گریه می کرد. اشک هایش ناخودآگاه بر روی گونه های مرمرینش جاری بود. اما نگین همچنان خشک بود. لحن سارا بوی التماس گرفت قدمی به سمت او برداشت.
- بیا... تورو خدا بیا منو بزن... به من فحش بده... یه کار ی کن...
دستان نگین را در دست گرفت.
- نگین بیا هلم بده...
دستانش را روی سینه ی خود گذاشت و فشار داد.
- هلم بده نگین.. منو بزن اما اونطوری نگام نکن... من هیچی نمی دونم...نمی دونم می فهمی... دِ اونطوری نگام نکن نگین... یه چیزی بگو...
هق هق گریه هایش در فضای خالی پارک طنین می انداخت. اشکی از گوشه ی چشم نگین پایین آمد. لبهای لرزان سارا به لبخندی غمگین باز شد. نگین دستان سردش را از دستان سوزان او بیرون کشید. روی زمین خم شد و کیفش را برداشت. بدون هیچ حرفی. آره بدون هیچ حرفی به سارا پشت کرد و رفت. نباید می رفت. نباید حالا که به اینجا رسیده بودند می رفت. نمی خواست آخرین ها برای او آن کابوس لعنتی باشد . می دانست اگر برود دیگر بازگشتی نیست. دستانش را دراز کرد. می لرزید. اما به شانه های بی قرار نگین رسید. پنجه های بی جانش با لمس شانه ی او جان گرفت. هنوز ثانیه ای نگذشته بود که با دو دست او محکم به عقب هل داده شد. گیج بود. روی زمین ولو شده بود و به چشمان خشمگین نگین نگاه می کرد. چشمان شرابی نگین که حالا در خون غوطه ور بود. صدای شکستن نگین را شنید. صدای شکستن بهترین دوستش. چه فریادی بود!
- چی می خوای بدونی !!! دِ بگو چی می خوای بدونی؟!! اینکه چقدر بدبختم... اینکه چطوری مثل یه آشغال کنار انداخته شدم... اونجارو می بینی... اون چیزایی که توی اون سطل هست ارزشش از من بیشتره... حداقل برای امید ارزشش از من بیشتره... اون پری برای امید با ارزش تره... همه برای اون با ارزشن اما من چیم؟!! من یه آشغالم نیستم سارا...من آشغالم نیستم... میتونی بفهمی...من چیم سارا؟!!
پاهایش را به زمین کوبید و سر به آسمان بلند کرد. داشت چشمانش را بر روی هم می فشرد انگار دوست نداشت اشک های بیرون بیایند. فریادش دردناک بود.
- آره من دوسش دارم... من اون داداش لعنتی تورو دوست دارم... من امید....
اما خیلی سریع به صورت خیس سارا خیره شد. با تعجب به او نگاه می کرد. صورت غرق اشکش برق می زد. سرش را به سرعت تکان داد. انگار می خواست از چیزی فرار کند. قدمی به عقب برداشت. پلک نمی زد.
- نه نه... من.. من دوسش داشتم... من امید و دوست داشتم... من عاشقش بودم...بودم...داشتم..
گیج بود. سارا این را درک می کرد. از جایش بلند شد و به سمت نگین رفت. اما او رویش را از سارا برگرداند.
- برو سارا... بذار زندگیم رو بکنم... بذار همینطوری خوش باشم... ولم کن سارا..بذار همه چیز همونطوری که بود باشه...
سارا با سماجت او را به سمت خود می کشید. مثل یک مرد قوی شده بود. کاری به مشت های محکم نگین نداشت. فقط می خواست او را لمس کند. می خواست با لمسش تمام احساسش را به او منتقل کند. به او بگوید اشتباه می کند. حالا نگین آرام شده بود و فقط اشک می ریخت. سرش را در سینه ی سارا فرو کرده بود و او را مانند بچه ای که به دنبال بوی مادرش است می بویید. دل سارا گرفت. درست 4 سال پیش بود که نگین مادرش را از دست داد. چقدر آن لحظه غمگین بود. اما حالا چه؟! چرا باید برای امید اینقدر اشک بریزد. مگر امید که بود. غیر از عشقی که به او پشت کرده بود!! دقایقی به همان حال بودند. توجهی به رهگذرهایی که با تعجب به آن دو خیره شده بودند نداشتند. هر جور می خواهند فکر کنند. او فقط می خواست دوستش آرام گیرد. می خواست او هم بتواند نفس بکشد. او خواهرش بود. درسته دوست نبود او خواهرش بود. وقتی روی صندلی نشسته بودند سارا در چشمان نگین قدر شناسی را می دید. انگار روحش آرام شده بود. فریاد های مانده در گلویش آزاد شده بود و نفس کشیدن برایش آسان. درست مثل دیشب که برای خودش اتفاق افتاد. نگین به سینه ی سارا خیره شد.
- ببخشید هلت دادم.
به چشمانش نگاه کرد.
- بد زدم نه؟!
خنده ای کرد.
- پس من چی که چندبار کتکت زدم چی باید بگم... ما غلط کردیم خوبه؟!
نگاهشان رنگ شیطنت گرفت. خندیدند. اما خنده ی نگین غمگین بود. حتی سارا احساس کرد لبهای او بجای بالا رفتم رو به پایین خم شده است. دستان نگین را در دست گرفت. حالا وقتش بود.
- برام بگو نگین. خواهش می کنم بگو چی شد؟! نمی دونم قبل این 2 سال بوده یا عقب تر اما هر چی هست 2 سالی می شه که تو امید عوض شدید. اون نمی خواد اسم تورو بیاره تو هم نمی خوای اسم اونو بیاری. از هم فرار می کنید وقتی با هم روبه رو میشید یه مدت خیره همدیگه رو نگاه می کنید بعد یهو مثل برق گرفته ها به هم می توپید. اینا یعنی چی!!
نگین به سنگ فرش خیره شده بود. اما گفت. برایش گفت که از همان لحظه ی اول و احساسی عمیق وجودش را در بر گرفته بود. از همان لحظه که احساس می کرد نیمه ی گم شده ی خود را یافته است. برایش گفت که عاشقانه امید را می پرستید. گفت که بارها می خواسته پیش او برود تا اعتراف به عشقش کند. تمام نگفته هارا به او بگوید. گفت منتظر کوچکترین اشاره از طرف امید بود. گفت که امید سکوتش را بعد از سه سال شکست. درست در چهارمین سال دوستی او و سارا. گفت که فقط با نگاه هم بودند. برایش از حرف های پر شور امید، قرار های یواشکی، نگاه های سوزان، جملات عاشقانه گفت. برایش از همه ی این ها گفت. تا سال پنجم. همان سال نحس. همان سالی که امید بدون هیچ دلیلی به او زنگ می زند و فقط یک جمله می گوید. فقط یک جمله که همان یک جمله تمام روح زندگی را از کالبد جوان نگین به بیرون می کشد. ( ازت متنفرم نگین) بعد از ان تماس بارها سعی کرده بود علت این حرفها را بداند اما هر دفعه با رفتاری خشن تر روبه رو می شد. هر دفعه شیشه ی دلش ترک های بیشتری بر می داشت. اما امید هیچ نگفت. فقط تکرار می کرد که از او متنفر است و دیگر نمی خواهد او را ببیند. که دیگر دوستش ندارد و عاشق کسی دیگری شده است.
اخم های سارا در هم رفت.
- یعنی امید بدون هیچ دلیلی همچین غلطی کرد؟! واقعا...
نگاه پر از ندامتش را به نگین دوخت. جای امید بار سنگینی از پشیمانی را بر دوش احساس می کرد. تحمل لبخند غمگین و نگاه خیس او را نداشت. سرش را پایین انداخت.
- دیوونه نشو سارا. چیزی تقصیر تو نیست. خوب...می دونی...
صدایش می لرزید.
- به نظرم ما تو انتخاب هم اشتباه کردیم. یعنی... یعنی اگه عشقمون واقعی بود دیگه امید نمی تونست عاشق کسی دیگه ای بشه.
سریع به سمت سارا برگشت.
- غیر از اینه سارا. اصلا غیر از این می تونه باشه؟!! یعنی اگه اون احساس ناب بود با دیدن پری تموم می شد!!!
صدایش پر از بغض بود. سارا چیزی نمی توانست بگوید. اصلا چه می توناست بگوید؟! چیزی داشت در برابر این صبوری سکوت بگوید. اما حرف از پری می زد!! سارا می دانست امید پری را دوست ندارد. شاید از او متنفر هم باشد. خواست چیزی بگوید. اما می دانست در حال حاضر باورش برای نگین مشکل است. همه چیز گنگ بود. خودش را جای نگین گذاشت. سرش به دوران افتاد. مطمئن بود اگر خودش جای نگین بود نه تنها به حساب طرف می رسید بلکه پدر خانواده ی طرف را هم در می آورد. با صدای خنده ی نگین به سمت او برگشت.
- وااای دختر ببین تو رو خدا چطوری این فک مارو به کار می گیری...یشعور 2 ساعته دارم برات فک می می زنم نکردی یه زهرماری بدی به من.... پاشو کلاسمون پرید.
اما سارا با تعجب به لبخند بر لبانش خیره شده بود و قصد بلند شدن نداشت.
- چته زل زدی به من... دِ پاشو دیگه تو که اون هردنبیل و میشناسی.
آرام بلند شد. هنوز از تغییر ناگهانی نگین در تعجب بود. چه خوب خودش را با محیط وقف می داد. چه خوب در میان گریه می خندید و خود را شاد نشان می داد. یاد شعری افتاد که هر وقت به امید می توپید چقدر می خندی او با خنده زمزمه می کرد:


خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گذشت اس بدان می خندم


لبخندی زورکی زد و از جا بلند شد. نگین او را با خود می کشید.
- فکر کنم تا الان امیری پی دانشگاه هم در آورده باشه... فکر کن داره زمین و می کنه تا شاید تورو که آب شدی رفتی تو زمین پیدا کنه...
حالا صدای خنده ی جوانشان بود که طنین می انداخت.
وقتی به دانشگاه رسیدند کلاس تمام شده بود. نگین از این بابت خیلی ناراحت بود. سارا که انگار تازه متوجه ی تحقیقش شده بود به خود فحش می داد و نگین می خندید. خوشبختانه با زیرکی نگین به امیری برخورد نکردند. هنگام برگشت سارا احساس کرد در آن طرف خیابان سایه ی کسی را دیده است. کسی که آشنا بود. احساسش می گفت سایه ی پدرام است. به احساش خندید. احمق. تو یه احمقی سارا. به خود می گفت حرف او نباید اینقدر ناراحتش کرده باشد که حالا کابوسش را هم ببیند. خنده ای یواشکی کرد.
از آن به بعد رفتارش با امید تغییر کرد. برای همه ی خانواده جای سوال بود . دوست داشت بهانه ای پیدا کند تا سر امید را از جا بکند. اگر به خاطر قولی که به نگین داده بود نبود همانجا آبرویش را جلوی همه می برد. چطور جرعت کرده بود نگین عزیزش را به کسی مثل پری بفروشد. از حرص فقط می توانست بگوید: خاک تو سرت امید بی لیاقت بیشعور.
hiva آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!kate, * sogi jOoOn *, *aren*, *mania*, *soodabeh*, *TARA*, *~aida bala~*, -ALI-, -bahareh-, -Nasrin-, .:aida:., .ELHAM., 2012, ?98i, abdolghani, alonegirl, alonesachlie, Anahita.s, asal, asalcheshmak, asemanii, ashoka, Astrgirl, atyek, aygeen, ba-maram, behi_jooon, brain storm, darya12, Donya-70, elahe.goddess, elhamtt, elnaz89, emaa, f@teme, faezeh88, farahi, farajoon, farnaz58, farnoushi, fary, ghazale96, ghazalghazal, ghazali_ gavazn, gheisareh, Goleyas2, golgh, harimeshgh, hasti59, hooman110, katy, kimia 2008, lilipoot33_68, m0zhdeh, Mahed, mahshad05, mahtaj, marjanagn, maryam63279, maryamale, masoumehjan, meno, miley, Mina, mojan_23, nadjafi, nana22, nastarani, nastaran_702, nazi2000, nedaj, NIKSA, nillooo, nina86, nita.viok, nlp16001, P@rya, parshang, patrin, peleus, REAL LOVE, rozi-91, rytu, safo, sahely, sanaz2000, sang_e_saboor, sara 42, sara9999, sepideh62, setareh67, shaghhayeghh, shahzad, shakiba_2510, shide, silverstar, sinsor, Sokout, s_donia323, tghyasfr, Tifani Jon, tina 1989, yasaman75, zz_ma, |SarA_S|, αгѕαпα, آذردخت, آليس, اسمانی, اشوزدنگهه, تاريشا, تانی, ترنج خاتون, خورشید خانم, روياي ابي, سپید و سیاه, علی رضاایران, علیصدر, مهناز2, مهناز22, مژگان بانو, هانیه, پروانه!
قدیمی ۶ آذر ۱۳۸۸, ۱۰:۱۳ قبل از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
yebandekhoda آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +18 امتیاز     
پیش فرض re: رمان هر چه هستی باش | اولین کار گروهی بچه های نودهشتی

امید متوجه رفتار سارا شده بود و مطمئن بود دلیلش یه دلخوری ساده به خاطر جر و بحث ها نیست و سعی داشت دلیل اصلی اش رو بدونه اما سارا با رفتارش به امید اجازه صحبت نمی داد
چند روزی از روز صحبتش با نگین می گذشت اما تمام ذهنش درگیر حرف های نگین بود و سعی می کرد مثل یه پازل همه ی اتفاق ها رو کنار هم بچینه تا دلیلی برای رفتار امید پیدا کنه اما پازل هیچوقت کامل نمی شد . یک قطعه کم بود و اون واقعیت هایی بود که فقط امید از اون ها با خبر بود .
بازگشتن عمو آرمین به ایران بهانه ای شده بود تا کسانی که مدت ها همدیگر رو نمی دیدند هر روز مهمانی بگیرند . مهمانی هایی سراسر رنگ و دروغ که سارا ازشون متنفر بود .
سارا هر دفعه به بهانه ای از رفتن به مهمونی ها سر باز می زد تا اینکه آن روز صدای نخراشیده زنگ تلفن تمام افکار او را پاره کرد . سارا با صدای بلند فریاد کشید
- یکی توی این خونه نیست تلفن رو بر داره ... مامان
یادش اومد که مامان و ماهرخ برای خرید بیرون رفتن و امید هم خونه نیست تلفن هم دست بردار نبود و انگار قصد قطع شدن نداشت مجبور بود تلفن را بردارد . با صدایی شاکی گفت : بله
با شنیدن صدای پشت تلفن داغ دلش تازه شد صدای پری با همان ادا و ناز های همیشگی مثل پتک به سرش کوبیده شد
- سلام دختر دایی عزیزم چه عجب ما صدای شما رو شنیدیم
طعنه های پری سارا را عذاب می داد چقدر دلش می خواست چند تا فحش نثار پری بکنه اما باز خودش رو کنترل کرد و بی اعتنا گفت
- خیلی مشغولم
- مشغولی یا دلت جایی مشغوله خانوم خانوما
- ببین پری اگه کاری داری بگو چون من اصلا وقت برای کل کل کردن با تو یکی رو ندارم
اما پری دست بردار نبود و دست از طعنه زدن نمی کشید طاقت سارا تموم شد و بی اعتنا به صحبت های پری گفت
- پری بعدا با هم صحبت می کنیم . من خیلی کار دارم . خداف...
ولی هنوز حرف سارا تموم نشده بود که پری میان حرفش دوید و گفت :
- پنج شنبه شب مهمونی داریم حتما باید بیایی
سارا تا خواست شروع به بهانه تراشی کنه پری گفت : منتظریم با
و بعد صدای ممتد بوق در گوش سارا پیچید. نمی دونست این دختر چه نقشه ای براش ریخته که انقدر اصرار به رفتنش داشت اما سارا مجبور به رفتن بود .



زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد

ویرایش توسط sama33 : ۲۴ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۸:۵۷ بعد از ظهر
yebandekhoda آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!kate, * sogi jOoOn *, *aren*, *mania*, *soodabeh*, *TARA*, *~aida bala~*, -ALI-, -bahareh-, -Nasrin-, .:aida:., .ELHAM., 2012, ?98i, abdolghani, alonegirl, alonesachlie, Anahita.s, asal, asalcheshmak, ashoka, Astrgirl, atyek, aygeen, behi_jooon, blue berry, brain storm, darya12, Donya-70, elahe.goddess, elhamtt, elnaz89, emaa, f@teme, faezeh88, farahi, farajoon, fary, ghazale96, ghazalghazal, gheisareh, Goleyas2, harimeshgh, hasti59, hiva, hooman110, katy, kimia 2008, lilipoot33_68, m0zhdeh, Mahed, marjanagn, maryam63279, maryamale, miley, Mina, mojan_23, nadjafi, nastaran b, nastarani, nastaran_702, nazi2000, nedaj, NIKSA, nillooo, nina86, nlp16001, P@rya, parshang, patrin, REAL LOVE, rozi-91, safo, sahely, sanaz2000, sang_e_saboor, sara 42, sara9999, sepideh62, shahzad, shakiba_2510, shide, silverstar, sinsor, Sokout, s_donia323, tghyasfr, Tifani Jon, tina 1989, uranoos, zz_ma, |SarA_S|, αгѕαпα, آذردخت, آليس, اسمانی, اشوزدنگهه, تاريشا, تانی, ترنج خاتون, خورشید خانم, روياي ابي, ساروین, علی رضاایران, علیصدر, مهناز22, مژگان بانو, هانیه, پروانه!
قدیمی ۱۱ آذر ۱۳۸۸, ۰۹:۲۹ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
مدیر ارشد
 
شبنم آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +16 امتیاز     
پیش فرض re: رمان هر چه هستی باش | اولین کار گروهی بچه های نودهشتی

پای میزتوالت نشسته و به چهره صاف و شرقی خودش زل زده بود. بارها از خودش پرسیده بود اگه این چشمها و لبها و بینی رو نداشتم ،اونوقت هم انقدر طرفدار پر و پا قرص دور و برم می پلکید؟ یا همه این طرفدارها عاشق جیب پر پول پدرن؟هیچ وقت تو وجود هیچ کدام از خواستگارانش جذبه و شخصیت مورد نطرش را ندیده بود. غیر از پدرام! ولی پدرام که خواستگارش نبود. هیچ وقت رابطه ای از نوع دوستی و فامیلی هم بینشان نبود که بارقه امیدی برای سارا باقی بگذارد. همیشه کارد و پنیر فامیل بودند. در واقع پدرام با تمام دختران دور و برش همین طور بود و سارا هم یکی مثل همه. همین یکی مثل همه بودن آزارش می داد. برای دختر نارپرورده یوسفی مثل دیگران بودن توهین بود.فکرش بی هوا به سمت نگین پر کشید. هر وقت به نگین فکر می کرد از خودش شرمش می شد. دختر تنهایی که سالهای سال بدون مادر و فقط با سایه و نامی از پدر زندگی می کرد. پدری که سالیان دور به سفری مرموز رفته و کسی خبری ازش نداشت جز نگین. تلفنهای گاه گاهش نشان از زنده بودنش می داد و پولهای بی حسابی که به حساب نگین ریخته میشد. لعنت به امید که قدر دختری با اینهمه درک و شعور را نمی فهمید. لعنت به پری که حسی بهش می گفت تو این بازی نقش کارگردان را بازی می کند. لعنت به نازیلا به پدرام به خسرو... سارا خسته بود. از این همه سردرگمی کلافه بود. مطمئن بود مهمانی امشب برگ جدیدی از صفحات خاکستری دفترش خواهد بود. حیف که نمی توانست نرود. حیف که جدا از حس کنکجکاوی مجبور بود سایه به سایه همراه امید باشد تا دختر عمه روباه صفتش بازی جدیدی سر راهش قرار ندهد. مجبور یود به خاطر نگین هم که شده آخرین رشته های این رابطه را با چنگ و دندان حفظ کند.
کت و شلوار ساده و شیکی که سوغاتی آخرین سفر پدر به اروپا بود را به تن کرد. نوک مدادی رنگ مورد علاقه اش برای لباس بود. خوش جنس ترین و شیک ترین لباسهای نوک مدادی ره آو رد همیشگی سفرهای پدرش بود .

- من اومدم تو. امید بود که مثل همیشه شیک و خوشبو آماده مهمانی رفتن بود.
- صدای در زدنتو نشنیدم . لطف کن برو بیرون می خوام حاضر شم.
- اووووووه چه کلاسی می ذاره خانوم! تو که حاضری چرا می خوای منو دست به سر کنی؟
- امید حوصله ندارم گفتم برو بیرون
- نمیرم. نمیرم. همین جا می شینم تا بهم بگی چه مرگته؟ دو هفته است مثل سگ پاچه مو می گیری هیچ چی بهت نمی گم. یا الان بهم می گی چته یا تا صبح همین جا در خدمتتم. پارتی بی پارتی. البته می دونم بیتاب دیدن خسرو خان لحظه ها رو می شماری.
- خفــــــــــه! مگه همه مثل تو بی سلیقه ان آقا؟ پاشو برو حوصله اراجیفتو ندارم.
- آهان پس قضیه خواهر شوهر عروسیه؟ به پری حسودی ات می شه؟ اشکال نداره عزیزم قول می دم به هر دوتون یه اندازه محبت کنم
- برات متاسفم امید. برای خودم متاسفم که طرفداری تو پیش نگین کردم. یه ناخون اون... برو بیرون امید
شنیدن اسم نگین کافی بود تا امید را فراری بدهد . سری تکان داد و از اتاق بیرون رفت . من پایین منتظرم زود بیا زشته آخر همه برسیم.
یک ساعت بعد هر دو جلوی در خانه عمه بودند. امشب از بزرگترها خبری نبود. عمه تمام تلاشش را می کرد تا دخترش جای جولان داشته باشد هر چی بود چند تا پسر مجرد دم بخت درفامیل داشتند و بازار رقابت گرم گرم.
- ببین سارا جون داداش امشبو از این لاک بیا بیرون بذار بهمون خوش بگذره.
- امید کاری به کار من نداشته باش که بد نبینی. من تولاک باشم یا نه، شما با دیدن بعضی آدمای قماش خودتون شب بدی نخواهید داشت.
- خدا از این نگین نگذره که آبجی ما رو..
- خفه شو امید اسم دوست منو نیار

***
حیاط پر دار و درخت خانه عمه دور تا دور صندلی چیده شده و تزیین شده بود.-
- واو. چه خبره اینجا؟ می گم سارا نکنه عروسی پریه ما خبر نداریم؟ دیدی دست رو دست گذاشتی این شاهین خوشبختی از رو شونه ما پرید؟ ای خدا... ازت نمی گذرم سارا...
- بس کن امید لودگی رو. نترس اینا خرتر ازداداش ما پیدا نمی کنن.
- بابا بلا نسبتی چیزی
- آره عزیز بلا نسبت خر
- نه امشب بهتره من طرف تو نیام خیلی مودبی آبجی


با ورود به سالن پذیرایی خانه اولین چیزی که به ذهن هر دو رسید تاثیر حضور خسرو در جمع بود. پارتی به معنای واقعی کلمه پارتی بود. بوی پیپ و ادکلن و نوشیدنی مشام را آزار می داد. از طرفی نورهای سرخ و آبی و سبزی که کف زمین به رقص در می آمد. همان ابتدای ورود سرگیجه به سراغ سارا آمد. تمام تلاشش رو کرد که ضعف از خودش نشان ندهد . امشب به تمام نیروی بدنش و فکرش نیاز داشت. به خاطر خودش، به خاطر امید و نگین و شاید به خاطر پدرام. نیرویی عجیب سارا را به سمت پدرام می کشید. دنبالش توی جمع می گشت که پری جلوی چشمشان ظاهر شد.
بابا شما کجایید نا سلامتی مهمونی امشب به افتخار شما دو تاس...
شبنم آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!kate, * Shiny_Shadow *, * sogi jOoOn *, *aren*, *mania*, *soodabeh*, *TARA*, -ALI-, -bahareh-, -Nasrin-, .:aida:., .ELHAM., 2012, ?98i, @parisa@, afarinesh, alonegirl, alonesachlie, Anahita.s, asal, asemanii, ashoka, Astrgirl, atyek, aygeen, ba-maram, behi_jooon, brain storm, daltonha, daniall16, darya12, Donya-70, elahe.goddess, elhamtt, elnaz89, emaa, f@teme, faezeh88, farahi, farnaz58, farnoushi, fary, ghazale96, ghazalghazal, gheisareh, Goleyas2, Guest2, harimeshgh, Hinta, hiva, hooman110, katy, khale rize, kimia 2008, leona, lilipoot33_68, m0zhdeh, Mahed, mahshad05, mahtaj, marjanagn, maryam63279, maryamale, meno, miley, Mina, mojan_23, monir 11, nadjafi, nana22, nastarani, nastaran_702, nazi2000, nedaj, Niayesh- 74, niazruby, NIKSA, nillooo, NILOUFAR, nina86, nlp16001, P@rya, parshang, patrin, raha noonooshi, REAL LOVE, rozi-91, rytu, safo, sahely, sanaz2000, sang_e_saboor, sara 42, sara9999, sattin, sepideh62, setareh67, shaghhayeghh, shahzad, shakiba_2510, shide, silverstar, sinsor, Sokout, s_donia323, tghyasfr, Tifani Jon, tono, yeshil, zz_ma, |SarA_S|, αгѕαпα, آذردخت, آليس, اسمانی, اشوزدنگهه, بی بی گل, تاريشا, تانی, ترنج خاتون, خورشید خانم, روياي ابي, رویای باران, سارینا&سورنا, عشقکتاب, علی رضاایران, علیصدر, م.م.ر, مهتا*999, مهناز2, مهناز22, مژگان بانو, نفس_20, هانیه, ياسا, پروانه!, یهدا
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
98ia, 98ایا, اما, اولین, باش, بدو, بچه, بیا, رمان, نودهشتی, های, هر, هستی, چه, کار, کاربران, گروهی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
هر چه هستی باش | اولین کار گروهی کاربران 98ia | موبایل R.A.S.O.O.L رمان نوشته کاربران سایت 4 ۲۷ دي ۱۳۹۰ ۱۰:۳۶ بعد از ظهر
اولین کتابی که از سایت 98ia خوندی چی بود؟ FAH!ME متفرقه کتاب 314 ۲۰ آذر ۱۳۹۰ ۰۸:۴۷ بعد از ظهر
هر چه هستی باش | اولین کار گروهی کاربران 98ia | معرفی و نقد کتاب شبنم نوشته کاربران سایت 66 ۱۸ آذر ۱۳۹۰ ۰۷:۲۲ بعد از ظهر
هر چه هستی باش | اولین کار گروهی کاربران 98ia | دانلود hiva نوشته کاربران سایت 7 ۱۲ آذر ۱۳۹۰ ۰۸:۳۸ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

فروشگاه بزرگ ایرانیان | دانلود کتاب رایگان