| |||
| | #41 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بازنشسته ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,123
(View Stats)
تشکرها: 1,389
تشکر شده 6,070 بار در 1,129 پست
کتاب مورد علاقه : شور زندگی حالت من : | پست بسیار مفید : +14 امتیاز لحظه ای بعد با حالتی متفاوت به سمت پدرام برگشت و خندان گفت: خوب منو آوردی توی ماشین یعنی اینکه برگردیم ؟ و بعدشم یعنی اینکه من حرفایی که قرار بود بزنم رو نگم؟ ـ نه . نه اصلا این طورنیست. می خواستم تو کمی حالت جا بیاد که آوردمت توی ماشین . به چشمان سارا خیره شد و نگاهشان چند ثانیه ای با هم تلاقی کرد و بعد ناخواسته به دهان سارا چشم دوخت و گفت: ـ میتونی حرفاتو همینجا بگی. من سراپا گوشم . صدایش مهربان بود و ارامش بخش . آنقدر که سارا خیلی زود ارامش از دست رفته اش را به دست آورد و شروع کرد: ـ می دونی پدرام حقیقتش دیروز که بابا اومد خونه و اونطوری کرد من خیلی تعجب کردم . باور نمی کردم که تو رفتی پیش بابا و باهاش حرف زدی و چیزی که باورش برام سخت تر بود عکس العمل بابا بود. بعد از این همه بد قلقی و اذیت کردن یه ادم دیگه شده بود . با تمام این حرفا الان من در جای انتخاب کردن قرار گرفتم. در همین حال که داشت با دستبند دور مچش بازی میکرد نفسی گرفت به طرف پدرام چرخید و با نگاهی به نیم رخ مهتابی و زیبای او که داشت رو به رو را نگاه میکرد دو باره ادامه داد: من خیلی به شرایطی که توی ویلا واسم گذاشتی فکر کردم. اما دیشب که رضایت مامان و بابا رو دیدم جدی تر فکر کردم. می دونی پدرام من واقعا ... چه طور بگم ؟ من واقعا دوستت دارم . با تمام شدن این جمله سریع چشمهایش را بست و ادامه داد: ـ برای من وجود تو با ارزشه . مطمئن باش که حضور تو در کنارم و توی زندگیم خیلی مهم تر از رابطه ی فیزیکیه . اما ... نمی دونم چطور بهت بگم. .. من واقعا احساس سر در گمی میکنم پدرام . میدونم اینقدر خنگ نیستی که متوجه حرفام نشی . خواهش میکنم یه چیزی رو برام روشن کن . پدرام با نگاهی عمیق به چشمان درشت سارا گفت: ـ چی رو؟ این که با شرایط موجود باید ازت میگذشتم. اما در کمال خود خواهی و حماقت نگذشتم حتی با اینکه میدونم تو در اینده اذیت خواهی شد . این که باید خواهان خوشبختی عزیزترین موجود زندگیم باشم. اما دارم با دستای خودم خوشبختیشو مختل میکنم؟ نه سارا این قضیه کاملا روشنه . چه چیزی واست مبهمه ؟ در ضمن من توی ویلا بهت گفتم که تو کاملا مختاری که فکر کنی و هر جوابی به من بدی قبول میکنم. خیلی ازت ممنونم که حضور منو به تنهایی در کنارت به هر چیز دیگه ای ترجیح دادی . اما تو هم یه ادمی با تمایلات و خواسته های طبیعی خودت. من گوشام دراز نیست که این مسائلو نفهمم. میدونم سارا که حتی اگه الان بگی اره تو زندگی اذیت میشی . تو جوونی و پر از احساس. به خدا من همه ی اینارو میدونم . با صدای لرزان و حالت درمانده ای همانطور که سرش را پایین می انداخت نالید:اما من احمق هر چی با خودم جنگیدم و کلنجار رفتم نتونستم بپذیرم که مال کس دیگه ای باشی . سارا گنگ و منگ نگاهش کرد . واقعا تاب و تحمل دیدن زجر کشیدنش را نداشت به همین خاطر به سرعت گفت: ـ منظور منم همین بود ... پدرام من اینقدر عاشقتم که همین الان بهت میگم فقط حضور تو در کنارم رو با هیچ زندگیه دیگه ای عوض نمیکنم ولو اینکه مردای دیگه چیزی رو بهم بدن که تو ندی .. ولی مساله ی من این نیست .. اینه که تو چرا نمی تونی ... احساس شرم و خجالت داشت خفه اش می کرد . واین از چشم پدرام دور نماند . اما به هر جان کندنی بود ادامه داد: ـچرا تو نمی تونی کاری رو که هر مردی به راحتی و با کمال میل برای همسرش میکنه رو انجام بدی ؟ نگو که عارف یا درویشی که تو کتم نمیره . پدرام با تندی و عصبانیت نفس میکشید . چند بار با حالتی کلافه به طرف سارا برگشت اما بدون گفتن حرفی سرش را برگرداند. مشخص بود که نمی تواند کلمات را جفت و جور کند . بلاخره درب ماشین را باز کرد و با همان حالت کلافه و عصبی بیرون رفت و تکیه اش را به ماشین داد. سارا با نگاه نا امید و نگرانی به او خیره شد . با دیدن تنش های پدرام یک لحظه احساس پشیمانی از طرح این سوال وجودش را فرا گرفت و با خود گفت : ـاخه احمق تو که واسش میمیری . تو که دیوونش شدی چرا اذیتش میکنی ؟ خوب به جهنم که نمی خواد لمست کنه. مهم اینه که هر شب و هر روز کنارته و خیالت جمعه که مال خودته. اما دوباره با صدایی که نا امیدی و یاس از عمق ان پیدا بود زمزمه کرد : ـ اما من همین الانم خودمو کشتم تا دستشو نگیرم یا سرمو رو شونش نذارم . چیکار کنم خدایا ؟ همین موقع گوشی همراه پدرام که روی داشبورد بود زنگ خورد . سارا نگاهی به پدرام که در خود فرو رفته بیرون ایستاده بود انداخت و گوشی را برداشت . نگاهش به تصویر خود روی گوشی پدرام خشک شد . چشمانش داشت از حدقه در می امد این عکس مربوط به مراسم عقد امید و نگین میشد . کی این عکس را انداخته بود ؟!!!! باز صدای ضربان قلبش بلند شد . بدون اینکه به شماره ی تماس گیرنده توجه کند بیرون رفت و رو به روی پدرام ایستاد. گوشی را به طرفش گرفت و با صدایی گرفته گفت: ـداشت زنگ میخورد . پدرام نگاهی به شماره انداخت و گفت مامان بوده . حتما میخواد ببینه چی شده . سارا نگاهی به چشمان او انداخت . سپس سراپای او را برانداز کرد مثل اینکه بار اول بود او را میدید . با یک دستش گوشی را گرفته بود و دست دیگرش را مطابق عادت در جیب فرو کرده بود . هر چه نگاه کرد بیشتر شیفته شد و در دل گفت: ـمن نمیتونم ازش بگذرم . من فقط پدرامو دوست دارم. هیچ مردی نمیتونه برای من مثل پدرام باشه . مهم اینه که منو دوست داره . پدرام که از نگاه و رفتار سارا تعجب کرده بود با تردید نگاهی به سراپای خودش و بعد به چشمانی که داشت پر از اشک میشد انداخت و تا امد حرفی بزند سارا گفت: ـ پدرام الان میخوام حرفی رو بهت بگم که از قلبم میاد . کاری به منطق ندارم . مثل همیشه احساس عقلو مغلوب کرد . من دوستت دارم و میخوام که تورو داشته باشم .شرطتو قبول کردم . پدرام نگاه ناباور و خیره اش را به عمق چشمان سارا دوخت تا صحت کلامش را بیابد . خیلی عمیق نگاه کرد و در عمق نگاه عزیزش به جز شیفتگی چیزی ندید . به راستی نگاه های هردو گویا تر از هر چیزی بود . سارا همانطور که مرواریدهای درشت اشک را از چشمانش میگرفت . لبخندی عمیق زد و با شیطنت گفت: میخواستم یه کم خودمو واست لوس کنم. باور کن . ـیعنی جوابت به من مثبته ؟؟؟؟؟!!! ـشک نکن . مثبت در مثبته . پدرام نگاهی سرشار از عشق و قدردانی به او انداخت . دیگر هیچ کلمه ای یاری نمیکرد . سکوت بود و بازی نظرها . بلاخره چند قدم جلو رفت و مردد و نگران گفت:سارا با من ازدواج میکنی ؟ ـ با صدای نسبتا بلندی خندید و جواب داد:با اجازه ی مامان و بابام ... بله . پدرام دستان گرم و کوچک او ار در دست گرفت و به طرف ماشین کشید و خودش رو به روی او با فاصله ی کمی ایستاد . جعبه ی کوچکی از جیبش خارج کرد و با وسواس خاصی یک انگشتر زیبا با نگین های درخشان را از ان خارج کرد . نگاه هر دو به انگشتر بود . پدرام انگشتر را بالا آورد و با لحن عاشقانه ای پرسید :اجازه میدی خوشگلم؟ سارا نگاهش را کاوید و در دل گفت : ـ این مرد عشق و زندگیه منه . اون در هر صورت واسه من یه مرد کامله. و با عشق و اطمینان دست چپش را در اختیار او گذاشت .پدرام به ارامی انگشتر را در انگشت زیبای او جای داد و همانطور که دستش را در دست داشت گفت: ـاگه بدونی برای گرفتن این تصمیم چقدر سختی کشیدم . بهتره بگم جون کندم . و بعد ارام دست ظریف سارا را به طرف لبهایش برد و بوسه ای کوتاه به دستش نواخت. همان تماس کوچک لبهای سردش کافی بود تا سارا متحول شود . اما به هر سختی که بود احساسش را متوقف کرد. چون واقعا نمی خواست موجب تنش برای این موجود عزیز باشد. پدرام خیلی زود وضعیت به وجود امده را کنترل کرد و به سارا گفت : ـبیا از خیر بازی بگذر دخترکوچولو بریم یه شام خوب مهمون من. و هر دو با حالی متفاوت از چند لحظه ی قبل سوار بر ماشین شدند. ××××××××××× آن شب سارا خبر به توافق رسیدنشان را به ارش داد و ماهرخ و سوسن با لبی خندان او را بوسیدند و تبریک گفتند. ارش ارامش خاصی گفت: ـ حالا بذار خواهرم اخر هفته بیاد حرفامونو با هم بزنیم. به هر صورت یک سری حرف هست که باید گفته بشه. فقط سارا جان سعی کن اگه کامیار زنگ زد و چیزی گفت مودبانه برخورد کنی . بلاخره ما نون ونمک همو خوردیم نمی خوام زیاد دلخور باشن ازمون. ـ چشم بابا من سعیمو میکنم توجیهش کنم. همان موقع امید که رفته بود نگین را به منزل برساند برگشت و با دیدن صورت شاداب و سرزنده ی سارا بعد از مدت ها هیجان زده به طرفش رفت و همانطور که از دو طرف لپهای او را میکشید با لحنی اکنده به شیطنت گفت: ـ رنگ رخسار خبر میدهد از سر درون .... به سلامتی رفتی که قاطیه مرغا بشی . خدارو شکر. فقط تو انتخاب آقا خروسه زیاد سلیقه به خرج ندادیا. آخه این همه پسر این اتیغه چی بود عاشقش شدی ؟!!!! ماهرخ با حالت دلجویانه ای جواب داد: ـ مادر جون اتفاقا انتخابش حرف نداره . پدرام بچم هم خوشگله هم جذاب . هیچی کم نداره. ایشالا که پیر شن به پای هم. براشون دعا کن مادر جون. ـ چشم ماهرخ جون. براشون دعا میکنم. اما خدا وکیلی نمی دونستم تو هم اینقدر از پدرام ....آره دیگه . ماهرخ همانطور که با دست به گونه اش میکوبید گفت: ای وای مادر جون نگو. پدرام مثل پسرمه. سارا و امید هر دو از ساده دلی ماهرخ به خنده افتادن.و سارا همانطور که او را میبوسید گفت: الهی قربونت برم ماهرخ جون. این امید داره سر به سرت میذاره . ×××××××× پنج شنبه از صبح که رختخواب را ترک کرد حال غریبی داشت. گویا تا به حال نه عمه اذی را دیده بود و نه خانواده اش را. نگین از صبح کنارش بود و با او صحبت میکرد . اما با تمام این حرفها دلش به طور عجیبی بی قراری می کرد. سوسن و ماهرخ مثل همیشه با وسواس تمام همه ی برنامه ها را رله کرده بودند و همه چیز مرتب و همه اماده ی ورود میهمان ها بودند. سارا با کمک نگین . پیراهن فیروزه ای که پارچه ای لخت و لطیف داشت و بلندی آن تا روی زانو میرسید را انتخاب و به تن کرد . این پیراهن هم مثل همه ی لباسهای سارا خوش دوخت و برازنده اش بود . کمر ان کاملا تنگ و دامن پیراهن تا روی زانو کلوش بود . او زیاد پیراهن نمی پوشید به همین دلیل نگین با اشتیاق زیادی نگاهش کرد و گفت: ـ سارا به خدا خیلی طناز شدی . بمیری با این هیکل خوشگلت که هر چی می پوشی بهت میاد . ـ دیوونه حالا همچین میگی هیکل خوشگل هر کی ندونه فکر میکنه تو احیانا یه 100 کیلویی وزن داری !!! ـخوب 100 کیلو که نیست اما بدون تعارف هیکل تو خوش فرم تره. سارا لبخند زیبایی به او تحویل داد و صندلهای سفید وبدون پاشنه ای را به پاکرد . موهای بلند و مواجش را با حریر سفید و بلندی از پشت گردن گره زد و با ارایش کم رنگ و دخترانه ای که نگین برایش کرد. کاملا اماده شد. نگاهی به ساعت و سپس به آینه انداخت. نگین چشمکی زدو گفت: ـ الانه که برسن... اما سارا خدا وکیلی تو چطور میخوای خواهر شوهری مثل پری رو تحمل کنی . ـ من به پری چیکار دارم. من و پدرام که قرار نیست پیش عمه باشیم . میریم خونه ی خودمون. نگین شانه ای بالا انداخت و گفت: چه میدونم. به هر صورت خواهر شوهرته دیگه. در همین موقع صدای ضربه ای به در اتاق خورد و امید بدون اینکه منتظر اجازه باشد وارد شد و با دیدن نگاه اخم الود نگین و سارا گفتـ ای بابا دیگه وقتی میدونم تو اتاق زنمو خواهرم هستن واسه چی منتظر بمونم؟!!! نگین سری تکان داد و گفت:خیلی پررویی امید . حالا چی می خوای ؟ ـامید نگاه خیره اش را به سارا دوخت و با اخمی تصنعی گفت: بله بله نفهمیدم اینطور میخوای بیای پیش این پسره ی دلباخته؟ بهت بگم چادر سرت میکنی ها !!! این اقا تورو با مانتو شلوار میخواد قورت بده وای به حال این وضعت. نگین در حالی که او رابه بیرون از اتاق هل میداد گفت: تو لطف کن برو بیرون . شاهرگ غیرتت زیادی ورم کرده !!!! با شنیدن صدای زنگ امید محکم به صورتش کوبید و با حالت بامزه ای در حالی که به این طرف و آن طرف میرفت گفت:اوا خاک عالم. بدو مادر خواستگارا اومدن. زود باش دیگه از این شانسا در خونمونو نمیزنه ها و در میان خنده های نگین و سارا به پایین رفت . ×××××××××× پدرام در کناز اذی و پری با دسته گل بسیار زیبایی داخل پذیرایی شدند . و در میان استقبال گرم سوسن و ارش روی مبل جای گرفتند. تازه نشسته بودند که سارا و نگین دوشادوش هم وارد شدند. عمه اذی برای در اغوش کشیدن برادرزاده و عروس زیبای اینده اش برخاست و با روی باز او را به خود فشرد و گفت: عمه قربونت بره. سربلندم کردی دخترم. سارا معنای حرف او را درک نکرد اما با لبخند عمه را بوسید و با پری فقط دست دادو در مقابل پدرام فقط کمی خم شد و گفت: خوش اومدین. پدرام نگاه خیره اش را از روی سارا بر نمیداشت تا اینکه با ضربه ای که امید به شانه اش زد به خود امد و نگاه سرکشش را کنترل کرد . آن شب آرش و خواهرش حرف های ناگفته را گفتند و بعد از ختم به خیر شدن مساله نگین ظرف شیرینی را بین آن ها چرخاند . ارش با نگاهی به سارا گفت: ـ دختر گلم میدونم حرفاتونو زدین. اما طبق رسم و رسوم برین تتمه ی حرفاتونم بگین که دیگه وقت نیستا. ما هم در مورد قرار عقد و عروسی و چیزای دیگه حرف می زنیم. سارا با لبخند شرمسارانه ای بلند شد و امید نیز پدرام را تشویق به تبعیت از سارا کرد. انگار واقعا برای اولین بار می خواستند حرف بزنند. به اتاق سارا رفتند. سارا اول داخل شد و پیروش پدرام. گویا این احساس شرم و خجالت گریبان هر دو را گرفته بود. چون پدرام به سختی در را بست و با لحن بریده بریده ای رو به سارا گفت : ـخوب حالا چیکار کنیم ؟ !!!! سارا نگاهی حاکی از تعجب به او انداخت و گفت: ـ مگه قراره کاری بکنیم؟ پدرام که تازه متوجه تپقش شده بود با لحن شرمزده ای ادامه داد: - ای بابا انگار دفعه ی اوله دارم باهات تنها میشم - نگاه شیفته اش را دوباره به روی سارا انداخت و با اشاره به ساقهای عریان و خوش تراش اوگفت: - خیلی بی انصافی سارا. این طور لباس میپوشی به من بیچاره فکر میکنی ؟ - سارا با شیطنت گفت: - تا حالا که نپوشیده بودم . اما از این به بعد دیگه باید عادت کنی منو اینطوری و حتی بدتر ببینی . مثل اینکه ما داریم زن و شوهر میشیما ...نکنه توقع داری از فردا تو خونتم که اومدم مانتو شلوار بپوشم پیشت؟!!!!! - پدرام سر در گم نگاه سرکشو نافرمانش را کنترل کرد و به حرف سارا فکر کرد. حق با او بود. در دل به خود گفت: - دیگه خیلی پستم و اخر حماقته اگه بخوام بهش بگم سارا جون لطف کن تو خونه ی من و جلوی من با چادر و مانتو و شلوار بگرد . !!! - سارا با عشوه گری خاصی رو به روی او روی تخت نشست و پاهای خوش تراشش را روی هم انداخت. و هردو دستش را مثل اهرم از پشت کمر روی تخت گذاشت و سنگینی اش را روی انها اندخت. چقدر در این حالت در نظر پدرام دوست داشتنی بود. - اما پدرام که تحمل و تاب دیدن این همه زیابایی وظرافت در توانش نبود با حالتی نگران گفت: - سارا؟؟ - و سارا بدون معطلی با لحن عاشقانه ای جواب داد: - جونم. - پدرام سراسیمه بلند شدو سارا نیز از حرکت او جا خورد و برخاست. - چی شد پدرام؟از چیزی ترسیدی؟ چرا یه هو پا شدی؟ - هیچی. - سارا که رنگ پریده ی صورت او را دید به طرفش رفت. بعد از این همه مدت حدس میزد که این بی قراری ها برای چه میتواند باشد ... درست رو در رویش قرار گرفت. حالا میدانست که دیگر متعلق به هم هستند اما به خاطر قولی که داده بود با تمام خواهشهای نفسانی اش جنگید تا در اغوشش نیفتد. با خود گفت: - ـباید هر کاری که میتونم بکنم تا خودش بخواد. اینطوری نه من بد قول میشم نه اون از من عصبانی میشه . - به یکباره هر چه احساس و عشق در خود سراغ داشت با مهارت در چشمان زیبا و مخمورش ریخت. و به چشمان هراسان و معصوم پدرام زل زد. با اینکه خوب میدانست علت رفتار پدرام چه بود اما کمی احساس چاشنی صدای ظریفش کرد و پرسید: - نمی خوای به من بگی چی شد یه هو بلند شدی؟ من که کار بدی نکردم. - پدرام قدمی به سمتش برداشت .حالا فاصله بین انها به قدری بود که صدای نفسهای هم را به وضوح میشنیدند و حتی عطر ان را میفهمیدند. - سارا قدمی به عقب برداشت و مسلط تر از همیشه گفت:بیا بریم پایین پدرام. حالت خوب نیست. نمی خوام از شب خواستگاریمون خاطره ی بدی بمونه. پشتش را به پدرام کرد اما هنوز قدمی برنداشته بود که پدرام از پشت مچش را گرفت. - سارا خیلی هیجان زده بود. خوب میدانست که باز چه اتفاقی خواهد افتاد اما تا همین جا هم برای او جای خوشحالی و امیدواری داشت. - پدرام ارام ارام او را به خود نزدیک کرد. پشت به او ایستاد و با دستهای لرزان و نفسهای تند شانه های او را به طرف پایین لمس کرد . با یک حرکت گره ی حریر سفید رنگ را باز کرد . و موهای وحشی او که با ان گره مهار شده بودند رها شدند. حریر را در مشت ش فشرد گویی قصد داشت همه ی فشاری که متحمل میشود را بر روی ان خالی کند. با پریشان شدن موهای زیبای سارا. ارام سرش را بین انها فرو کرد و نفس کشید. نفس های سرد و خنکش برای سارا مطبوع تر از هر چیزی بود . سارا فقط چشمانش را بست و از خدا خواست تا زمان بایستد . زمزمه های عصبی پدرام ارام در گوشش مینشست که میگفت: - نه این هیچ ربطی به اون نداره . نه. و با نفسهای پی در پی بارها این جمله را تکرار کرد و با دستهایش موها و گردن و صورت سارا را لمس میکرد نفس های سرد و خنکای دستهای پدرام داشت او را به مرز دیوانگی میکشاند . با همین تماس های سطحی و سرد تحمل سارا هم تمام شد سریع به طرفش برگشت . دوست داشت فریاد بزند: - خواهش میکنم اینرو از من دریغ نکن - اما همین حرکت کافی بود تا ندای درونی بر احساس پدرام غلبه کند. او سریع نگاه خیره و سردی به سارا انداختو چند لحظه چشمهایش را با فشار بست و مثل همیشه با گفتن کلمه ی متاسفم. با نگاهی متفاوت از چند لحظه قبل به سارا خیره شد. - سارا این پایان را میدانست به همین علت فقط لبخندی زد و گفت: - بریم بیرون. حتما قول و قراراشونم گذاشتن. - دولا شد و حریر چروک شده را برداشت و با ارامش به دور موهای پریشانش گره زدو زودتر از پدرام خارج شد...... ![]() به سلامتی دیوار! ویرایش توسط شبنم : ۲۴ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۸:۰۳ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #42 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: پیشه خدا
نوشته ها: 777
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : اریکا حالت من : | پست بسیار مفید : +14 امتیاز سارا که برای لحظه ی نزدیک بودن در کنار پدرام را تجربه کرده بود لذت برد که توانسته بود بیشتر به پدرام نزدیک شود سارا بعد از خارج شدن از اتاق پدرام هم پشت ان خارج وقتی وارد جمع شدند ارش خان گفت: _خوب دخترم سارا و پدرام جان صحبتاتون رو کردید پری که ت ان لحظه سکوت کرده بود گفت: _این دو تا که حرفاشون رو زدن سارا بدون توجه به حرف پری گفت: _بله باباجون حرفامون رو زدیم پدرام هم با لبخندی حرفای سارا را تایید کرد امید هم برای عوض شدن حال و هوای جمع گقت: _به افتخار عروس دوماد گلمون یه کف بلند بزنید ببینم و خودش با دست زدن اغاز کرد و همه خوشحال دست زدن تنها کسی که در ان میان ساکت بود پدرام فقط با لبخدی سارا را نگاه می کرد که امید در گوش پدرام گفت: _پدرام نمی دزدن سارا رو ها کشتی خودت رو از بس نگاه کردی بهش پدرام هم با شیطنت گفت: _چی حسودیت می شه عزیزم خانوم به این خوشگلی پیدا کردم امید یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت: _خوبه خواهر خودم همچین می گی خانوم خوشگل گیر اوردم انگار از مریخ واسش فرستادن ابجیم خوشگلیشم به خودم رفت که باعث شد پدرام خنده ای بلندی سر بدهد و موجب تعجب همه شود نگین لبخندی زد و با شیطنت گفت: _چی گفتی که این آقا داماد من از خنده غش کرد امید به پهللوی پدرام زد و زیر لب گفت: _پدرام ببند اون نیشتو ابروم رفت پدرام کمی خودش را جمع و جور کردو گفت: -ببخشد امید یه حرفه خنده داری زد واسه همین خندیدم عذر می خوام عمه خانوم لبخندی زد و گفت: _ایشااله همیشه به خنده باشه و بعد صحبتش را ادامه داد و گفت: _خوب دادش جان با هفته ی بعد موافقی مراسم رو بندازیم دیگه آراش خان لبخندی زد و گفت: _منم موافقم ببینم عروس و دوماد چطور موافقن که پدرام لبخندی زد و گفت: _من موافقم دایی جان و بعد رو به سارا کرد و گفت: _تو چطور سارا موافقی سارا که از خداش بود با کمی مکث که خوشحالیش لو نرود گفت: _هر چی جمع تصمیم بگیره منم موافقم که همه کف زدن در این میان نگین که کنار سارا نشسته بود گفت: _الهی بمیرم برات چقدر مظلوم شدی سارا که سخت جلوی خودش را گرفته بود که نخند به ارامی گفت: _زهرمار کوفت الان اینجا منو نخوندن میگن چی میگیم بعدشم اون دختر پری فکر می کنه از بی شوهری داشتم می مردم الان دارم ذوق مرگ می شم نگین خنده ای ریز کرد و گفت: -الهی بمیرم برات با این خواهر شوهرت ماشاالله خدا یکی از زبون داراشو نصیبت کرده سارا پوزخندی د و گفت: _نترس من از پری کم نمیارم ریز می بینمش نگین لبخندی زد گفت: _این یه مورد رو مطمئن هستم که تو از این دختره ورپریده کم بیار نیستی سارا سرش را برگرداند دید که همه مشغول صحبت هستند و ناگهان چشمش به چشمان پدرام افتاد که بی قرار او را نگاه می کرد مجلس خواستگاری به خوبی برگزار شد بعد از اینکه پدرامشان قصد رفتن کردن سارا بعد از بوسیدن عمه اش و دست دادن به پری که پدرام هنگام خداحافظی گفت: _شب خوبی داشته باشی خانومی خودم سارا هم لبخندی زد و گفت: _همینطور تو بعد از رفتن انها اراش خان و همسرش در اشبرخانه مشغول صحبت بودن امید خودش را روی مبل انداخت و رو به نگین کرد و گفت: _چقدر این فامیلای اینده ما نگین کنه هستند مگه نه نگین خنده ای کرد و سارا لنگه دنپایی اش را دراورد و به طرف امید رفت و گفت: _امید مثل اینکه بدنت درد می کنه نیاز به مشت و مال داره اره داداشی امید در حال خندیدن گفت: _نگین بیا شوهرتو نجت بده این جانی می خواد شوهرتو بکشه نگین هم که در حال خندیدن بود گفت: _باید ادب بشی تا درست دهنتو بازکنی و بعد رو به سارا کرد و گفت: _عزیزم یکی ام از طرف من بزن امید خودش را به مظلومیت زد و دستش را بالای سرش گرفت و گفت: _اینا قصد کشتن منو دارن بعد بلند داد زد مامان که مادر سارا سراسیمه همراه با ارش خان وارد حال شدند و گفتند : _چی شده سارا برگشت سمت آهنا گفت: _هیچی نشده داشتیم شوخی می کردیم اراش خان کمی اخم کرد و گفت: _شما دو تا دست از این شوخی های مسخره بر نمی دارین مخصوصا با توام امید سارا به سمت امید برگشت و لبخندی با شیطنت زد امید بلند شد و گفت: _شرمنده بابا ببخشید دیگه تکرار نمیشه و بعد از دوباره به آشپرخانه رفتن سارا روی مبل کنار نگین نشست هر دو به امید می خندیدند نگین بلند شد و ادای امید را در اورد و گفت: _شرمنده بابا دیگه تکرار نمیشه و بعد در ادامه صحبتش گفت: _اینسری بعد از بابا ترسیدیا امید که انگار بهش برخورده بود اخمی کرد و به سمت اتاقش رفت سارا لبش را گزید وگفت: _نگین بیا بریم از دلش در بیاریم بمیرم ناراحت شد نگین بلند شد و گفت: -من خودم میرم از دلش در بیارم تو برو استراحت کن سارا بلند شد و بعد چشمکی به نگین زد و گفت: _شب بخیر و بعد به اتاقش رفت روی تختش نشست و به یاد پدرام افتاد دلش پر کشید و دوس داشت ود تر صبح برسد و باز بتواند او را ببیند بعد از عوض کردن لباس هایش به تختش رفت و بعد به خواب شیرینی رفت صبح با تکان های دستی چشمانش را باز کرد دید امید بالا سرش است با خواب الودی گفت: -چته اول صبح منو بیدار می کنی امید خنده ای کرد و گفت: _اولا اول صبح نیست ساعت 11 صبح بعدشم این پدرام کچلمون کرد از بس زنگ زد سارا که تا ان لحظه میلی به بیدار شدن نداشت با شنیدن اسم پدرام سریع بر روی تختش نشست و گفت: _خوب چرا زودتر نگفتی امید دو دستی بر سر خود زد و گفت: -الان بهش بگن امید مرده باید بریم چالش کنیم میگه حالا بذار یه 1 ساعت دیگه بخوابم بعد اسم این پسر اومد چشماش اتوماتیک باز شد استغفرالله سارا بلند شد و امید را که بر سر راه خود بود کنار زد و گفت: -چقدر غر می زنی !چه دل پریم از من داری خوب زدتر می گفتی رودل نمی کردی امید اخمی کرد و گفت: _سلام بلد نیستی بدی سارا در حالی که موهایش را شانه می کرد بی تفاوت گفت: _خوب سلام که جی؟ امید به حالتی ناراحت در حالی که از اتاق خارج می شد گفت: _نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار سارا خنده ای کرد و گفت: _از دست تو امید با این دلقک بازی هایت بعد از شستن صورتش و پوشیدن تاپی بندی به رنگ بنفس با دامنی که کمی از زانویش پایین تر بود به رنگ میشکی و ارایش ملایمی که مثل همیشه می کرد به آشپرخانه رفت و سلامی به مادرش کردو مادرش هم او را بوسید و گفت : -خوبی عزیزم مشخص دیشب خسته شدیا چقدر خوابیدی سارا لبخندی زد و گفت: _اینطوری ام که میگین خسته نشدم ولی کمبود خواب پیدا کرده بودم این استراخت حسابی به من چسپید مامان راستی من صبحانه نمی خورم فقط یه لیوان شیر کاکائو به من بدید میل ندارم صبحانه بخورم مادر سارا در حالی که برای سارا در لیوان شیر کاکائو می ریخت زنگ تلفن به صدا در امد امید بلند داد زد و گفت: _بیا این پدرام گوشی بردار کچلمون کرد این حرف امید باعث خنده سارا و مادرش شد سارا گوشی را برداشت و گفت: -الو صدای گرم پدرام در گوشی پیچید که گفت: _سلام خانوم کوچولو خواب الود سارا هم با مهربانی گفت: _ببخشید دیگه امروز استثنا زیادی خوابیدم پدرام گفت: _اشکال نداره عزیزم ولی فکر کنم امید کلافه شده بود اگه دستش به من برسه خفم می کنه سارا خنده ای کرد و گفت: -نه اصلا اینطور نیست پدرام هم در حالی که ریز می خندید گفت: _آره مشخصه اصلا اینطور نیست از خندت کاملا مشخص بود و بعد ادامه داد بگذریم از این حرفا موافقی خانومی امروز ناهار با هم باشیم سارا که از خداش بود با کمی مکث گفت: -نه برنامه خاصی ندارم پدرام در حالی که خوشحال بودنش از لحن صدایش مشخص بود گفت: _پس تا ساعت 1 آماده باش که با هم بریم بیرون عزیزم ساراهم گفت: _باشه عزیزم پس می بینمت خداحافظ و بعد گوشی را قطع کرد وقتی برگشت با امید برخورد کرد که باعث شد از جایش بپرد ساراکمی عصبی گفت: _چرا اینه جن جلو ادم سبز میشی امید یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت: _نبینم با مرد غربیه بیرون بریا سارا اخمی کرد و گفت: -بی مزه امید ناگهان مظلوم شد و گفت: _از اون موقعی که این پسر پیداش شد دیگه داداشتو تحویل نمی گیری سارا خنده ای کرد و بوسه ای بر گونه برادرش زد و گفت: _بیا اینم از تحویل ببخشید داداشی حالا خوبه؟! . . . .........ادامه ............. هیوا جان اگه مشکلی تو داستان بود به من پی ام بده تا وویرایش کنم نتونستم داستان رو برات بفرستم پی ام بهت نمی اومده شرمنده اریکا:nadia & hiva http://www.forum.98ia.com/t265579.html بامن حرف بزن:nadia & hiva http://www.forum.98ia.com/t179858-2.html نباید ها :hiva aji jonam http://www.forum.98ia.com/t398179-2.html نگران اشکهایم نباش !|از لبخندم بترس|که معنایش اشکهای فردای توست…………! ویرایش توسط شبنم : ۲۴ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۷:۵۹ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #43 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر ارشد ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: Tehran - Iran
نوشته ها: 11,744
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : Gone with the Wind حالت من : | پست بسیار مفید : +9 امتیاز نادیا عزیز دلم. مرسی خانومی بابت شروع همکاری ات. من پست قبلی ات رو پاک می کنم. بچه ها تشکراتتون رو از پست جدید نادیا بکنید که خوش آمد گویی هم براش باشه. نویسنده های قبلی هم باز ممنون. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * Star, *vooroojak*, *~aida bala~*, -ALI-, -MARYAM-, -نازلی-, .:aida:., .ELHAM., abdolghani, alonegirl, alonesachlie, anet, ariany, asal, ASEMAN SHAB, Astrgirl, behi_jooon, Behnaz joon, brain storm, Cute Calm, darya12, Elahe111, Elnaz, eshgh_m, faezeh21, faezeh88, fairy, farahi, farnaz58, fary, fatima_59, ghazale96, gheisareh, hana_89, hanijojo, hiva, kathyn, libra272, lilil, lilipoot33_68, miley, mojan_23, nazanin17, nazi2000, nedaj, nemesis, nillooo, nlp16001, P@rya, paradise, parshang, peonyel, priya, rozi-91, rytu, s.love, SAGHIIIII, sama33, sang_e_saboor, shahzad, shide, shili, Silber, tghyasfr, YALDA STAR, zahra.h, zanbagh, zina, αгѕαпα, آليس, اسمانی, اشوزدنگهه, باران, بی بی گل, ترنم, ستاره یخی, طیبه, مهناز22, هانی عسل, پروانه!, یهدا |
| | #44 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر ارشد ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: Tehran - Iran
نوشته ها: 11,744
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : Gone with the Wind حالت من : | پست بسیار مفید : +15 امتیاز جلوی آینه ایستاده بود و به ظاهر خودش نگاه می کرد. این اولین بار بود که به عنوانی تازه با پدرام قرار ملاقات داشت. حاضر شدنش بیشتر از یک ساعت طول کشیده بود. با وسواس خاصی لباسهایش را انتخاب کرده بود. دوست داشت چیزی را بپوشد که می دانست پدرام می پسندد. دوست داشت از همیشه جذاب تر و خواستنی تر به نظر برسد. باید کاری می کرد تا پدرام را تمام و کمال پایبند خودش کند. از این میان زمین و آسمان ماندن خسته شده بود. از این خواستن و پس زدن خسته شده بود. باید کاری می کرد که پدرام خلع سلاح بشود. با سلاح زنانه. چیزی که خدا توی وجود همه زنها نهاده بود. احساس می کرد نیاز دارد خیلی چیزها را یاد بگیرد. همه اون چیزهایی که یک عمر بهشان خندیده بود و فکر می کرد برای یک زن شرم آوره. حالا با تمام وجود بهشان نیاز داشت تا این پرنده رو چنان رام خودش کند که فکر فرار از قفس از سرش بیفتد. آرایش ملایمی کرد و دستی به سر و لباس خودش کشید. احساس می کرد چیزی ناقص است. بارها با خودش مرور کرده بود که چیزی از قلم نیفتد ولی هر بار به این نتیجه می رسید که وسواس زیادی به خرج داده. برای آخرین بار نگاهی به سر و وضع خودش کرد. کیفش را برداشت و از اتاق خارج شد. امید با دیدنش سوت بلند بالایی کشید و گفت: - او....ه کی میره این همه راه رو. خانوم قصد جون پسر شاه پسر مردم رو کردن با این سر و لباس - خیلی ضایع شدم نه؟ نمی دونم چرا این مانتوی مسخره اینهمه به تنم گریه می کنه امید. پاچه شلوارمو ببین تا دیروز میزون بودا الان یکی اش از اون یکی بلند تره.. دو ساعته دارم با خودم ور میرم این سر و شکلمه. اه خدا من چه بد شانسم. - چته بابا سارا؟ چرا وول وول افتاده به جونت؟ کجای این مانتو به تنت گریه می کنه؟ آخه مگه یه روزه پاچه شلوار آب میره دختر؟ چته تو هول کردی؟ پدرام همون پدرامه تا حالا 100 بار همدیگه رو بیرون دیدین بار اول که نیست اینجوری دستپاچه شدی. - دست خودم نیست همه اش احساس می کنم یه چیزی ناقصه. دلشوره دارم. می ترسم یهو همه چی خراب بشه.می ترسم همه اینا خواب باشه امید. یه خواب شیرین که بالاخره یه روز تموم میشه. - می دونی مشکل تو چیه سارا ؟ - نه تو می دونی؟ - مشکلت اینه که مطمئن نیستی آبجی خوشگلم. از پدرام می ترسی. البته بهت حق میدم. با مشکلی که .. اومم. خب یعنی حق داری یه کوچولو استرس داشته باشی دیگه - با مشکلی که چی امید؟ تو چی می دونی که من نمی دونم؟ - سارا بهتره خودت بفهمی. مطمئنا تا حالا یه بوهایی بردی. اگه چیزی هست بهتره خود پدرام بهت بگه عزیز. من فقط می تونم به عنوان برادرن بهت بگم بهتره کفش آهنی بپوشی آبجی نازک نارنجی من. زندگی با پدرام مشکلات خودش رو داره که مطمئنم کم هم نیست. تو همیشه مرکز توجه بودی عزیز دل بابا ممکنه همون اولش بعضی رفتارهای پدرام که دلیلش رو نمی دونی برات گرون تموم بشه. از من میشنوی زود قضاوت نکن عزیزم. بذار یه مدت بگذره شاید نظرت عوض بشه. حالا هم بدو برو تا این عاشق چشم انتظارت پاشنه در رو از جا در نیاورده. سارا بوسه عجولانه ای روی گونه امید زد و دوان دوان به سمت در رفت. - به مامانینا بگو وقت نشد خداحافظی کنم داداشی. فعلا - برو. من که می دونم تو دلت چه آشوبیه. برو بابا عاشق دلباخته. - با دیدن پدرام نفس توی سینه اش حبس شد. یاد حرف امید افتاد نبود که ببینه این پدرامه که قصد داره با تیپ جذابش سارا رو بکشه از هیجان. کت اسپرت طوسی با شلوار جین نوک مدادی پوشیده بود که حسابی جوون نشونش میداد. سر و صورتش را حسابی صفا داده بود و بوی عطر مارک دارش تا چند صد متر این طرف اون طرف می پیچید. با دیدن سارا سراپاش چشم شد و به سمتش اومد. سارا یه لحظه احساس کرد الانه که از ضعف بخوره زمین. دسته کیفش رو محکم چنگ زد و به سمت پدرام راه افتاد. - سلام عروس رویاهام. سلام عشق اول و آخرم. سلام نازنینم. سلام گل تازه بهارم... - هیسسس بابا زشته جلوی در کسی می شنوه. سلام. مگه تو ماشین رو ازت گرفتن بابا چه خبرته. پدرام سرخ شد. حق با سارا بود ممکن بود کسی صداشون رو بشنوه . سرش رو پایین انداخت و با خجالت گفت: - خب چی کار کنم نتونستم خودم رو کنترل کنم. بیا بریم تو ماشین تا آبروی چندین و چند ساله تون رو سر عاشقی به باد ندادم. خودش جلو راه افتاد در ماشین رو مثل همیشه برای سارا باز کرد و وقتی از راحت بودن جاش مطمئن شد پشت فرمون نشست. - خب عزیز نازنین من چطوره؟ اومدی منو بکشی امروز درسته؟ - پدرااااااااااام. آره همین الان تصمیم گرفتم بکشمت. روشن کن اون ماشین رو از این کوچه خراب شده بریم بیرون بعدش هر چی خواستی بگی در خدمدتم. - اولا چشم خانوم گلم. دوما چه اشکالی داره من نمی فهمم؟ تو دیگه زن منی مال منی هر جا دوست داشته باشم می تونم باهات حرف بزنم - وایستا وایستا کو قباله ازدواجت آقا؟ من تازه می خوام به پیشنهادت فکر کنم چه دوری برداشته برای خودش. تو مال منی! پیاده شو آقا با هم بریم - - ما که همه جا پیاده شدیم با شما رفتیم عزیزم اینم روش. تا ته دنیا هم ناز کنی نازتو می خرم نازک نارنجی من. اووممم امروز من از دست تو نمیرم خوبه سارا.. خیلی ناز شدی سارا نگاه خماری به چشمان پدرام کرد و گفت: - نمی چرخونی؟ - چی رو؟ - اون سوئیچ رو عزیزم. همه حرفهات رو نیت کردی جلو در خونه ما بزنی نکنه. پدرام نیشگول کوچیکی از لپ سارا گرفت و گفت: با همین زبون شیرینت دلمو بردی دیگه. چشم خانوم.آآآ .. آ . راه افتادیم. پیش به سوی یه روز شیرین و پر خاطره در کنار عشق اول و آخر زندگی ام. توی دل سارا آشوبی بود. از یه طرف حرفهای امید نگرانش می کرد و از طرف دیگه حرفهای پدرام دلگرم. سرش رو به سمت پنجره برگردوند تا به بهونه نگاه کردن بیرون بتونه یه کم فکر کنه. سردی دستای پدرام رو روی مچ دست چپش که روی پاش گذاشته بود احساس کرد. حرکتی نکرد. دیگه یاد گرفته بود اینجور مواقع فقط سکوت و سکونش به پدرام کمک می کنه با مشکلی که نمی دونست چیه کنار بیاد. گرمی دستاش یواش یواش به دست سرد پدرام سرایت می کرد و از سردی اش کم می کرد. مثل همیشه. پدرام دست سارا رو زیر دستش خودش روی دنده گذاشت تا موقع عوض کردن دنده مجبور نباشه دستش رو رها کنه. این حرکت کمی سارا رو به سمت پدرام کشوند ولی اعتراضی نکرد. همون طور به بیرون زل زده بود و همه وجودش پدرام رو می خواست. - همیشه فکر می کردم این یه رویای شیرینه که به حقیقت نمیرسه سارا. آرزو می کردم کاش نمیرم . بتونم یک روز فقط یک روز احساس کنم مال منی. خیلی محال بود. تو دست نیافتنی ترین بودی برای من . برای همه شیرین و خواستنی بودی ولی برای من زهر و تلخ. پیش همه خندون و شاد بودی و پیش من به زور دو دقیقه دووم می آوردی. برای من مغرور خیلی سگین تموم میشد. منی که یه عمر یه دیوار برای خودم ساختم از جنس بی اعتنایی ! تو اومدی و همه باورهامو شکوندی. حالا که فکر می کنم می بینم نرفته بودی ... همیشه بودی. همیشه تو قلبم مثل یه جواهر بارزش حفظت کردم. نذاشتم حرف و حدیث هیچ کسی روت خط بکشه . انقدر خواستنی بودی که نیازی به انکار نبود. من شیفته ات بودم و خودم رو گول می زدم سارا. یه عمر به خودم و دیگران دروغ گفتم. حتی وقتی تو اون خراب شده بودم.. (سارا احساس کرد عضلات دست پدرام موقع گفتن این جمله سفت تر شد ) حتیی وقتی تو اون خراب شده بودم لحظه به لحظه تمام خاطرات بچگی جلوی چشمم بود. آرزو می کردم ، از خدا می خواستم دست کسی بهت نرسه تا من برگردم. ولی وقتی اومدم... کاش به اون خراب شده نمی رفتم سارا. .. صدای پدرام دو رگه شده بود. سارا به آرامی سربرگردوند و به صورت پدرام نگاه کرد. قطره اشکی از گوشه چشمش در حال ریزش بود . آروم دست آزادش رو جلو برد و اشک پدرام رو پاک کرد. پدرام دستش رو گرفت و بوسه داغی روی نوک انگشتاش زد. - - خب حالا درست بشین سر جات. الان یکی ببینه چه فکری میکنه ؟ کم بوده بیای بغل من بشینی خانوم. بابا خونه رو که ازت نگرفتن. دختر های قدیم حجب و حیا سرشون میشد ولی دخترهای حالا واه واو.. – لحن صحبتش سارا رو به خنده انداخت. مثل زنهای لهجه دار با ناز و ادا صحبت می کرد – - -حالا حرفهای خودم رو به خودم بر می گردونی آره؟ باشه پدرام خان تقصیر منه که خواستم آرومت کنم. اصلا حالا که اینجوریه بچرخ تا بچرخیم. دستش رو از دست پدرام در آورد و دست به سینه نشست و زل زد بیرون - گفتم که تا ته دنیا هم ناز کنی می خرم عزیزم . حالا خانوم نازک نارنجی بگو ببینم کجا دوست داری بریم؟ - برای من فرقی نمی کنه - خانوم خوشگله این جواب من نشد. گفتم کجا دوست داری بریم. - منم گفتم برای من فرقی نمی کنه. - حالا نمیشه روت رو به سمت من برگردونی؟ - نخیر نمیشه مردم یه وقت فکر می کنن من می خوام بیام تو بغلت. - اووووه بابا معذرت می خوام خانومی من. من خواستم شوخی کنم حالا بخند. بخند اون اخمهای نازت هم باز کن. حیفه اولین روز باهم بودنمون اینجوری ثانیه هاش از دست بره ها. من برای تک تک این لحظه ها نقشه دارم خانوم طلا. اصلا حالا که اینجوریه خودم می برمت یه رستوران دنج و باصفا که غذاهاش هم عالیه. - حق با پدرام بود. حیف روز به این قشنگی بود که بخواد با اخم و تخم هدر بره. به سمت پدرام برگشت و با اخمی ساختگی گفت: این یه بار رو چون بار اول بود کوتاه اومدم اگه دوباره تکرار بشه... پدرام انگشت روی لبش گذاشت و گفت: تکرار نمیشه بهارم. من دیگه سعی می کنم جوری شوخی کنم که ناراحت نشی عزیزکم. سارا خوشحال بود. پدرام مهربون ترین و خواستنی ترین مرد دنیا برای سارا بود. احساس می کرد همه چیز کامله. از دلشوره صبح خبری نبود. - راستی سارا یه چیزی - جانم - جانت بی بلا عزیزکم. دیشب متین زنگ زده بود. سلام رسوند. - سلامت باشه. نگفت کی می آد؟ نه چیزی نگفت ولی آدرس پستی منو گرفت - به به . این داداش ما به جا اینکه واسه خواهرش سوغاتی بفرسته می خواد از همون اول طرف داماد رو بگیره. - نه عزیز عجولم. گفت می خواد یه نامه برات بفرسته واسه همین آدرس می خواست. - نامه برای من به آدرس تو بفرسته؟ خب بفرسته خونه. اینم .. - می گفت نمی خواد کسی غیر از خودت نامه رو باز کنه به اشتباه. مخصوصا امید. گفت ناه رو بخونی متوجه میشی عزیز. می خواست به دست من برسونه و من به تو بدم منم آدرس شرکت رو دادم. چون ترسیدم بره خونه و پری .. می دونی دیگه. اون روی اسم هر پسری آلرژی داره. خوبی شرکت اینه که بسته های هر کی رو فقط خودش دریافت می کنه. - این برادر تازه از راه رسیده ما هم کم مشکوک نیستا. یعنی چی کار داره که نمی خواد امید بفهمه - نمی خواد حالا بهش فکر کنی. نامه اش که اومد می خونی می بینی . حالا هم اون شالت رو یه کم بده جلو می خوایم پیاده شیم. نمی خوام خانوم خوشگلم جلب توجه کنه. همین که منو دیوونه می کنی بسه عسلم. - از دست تو. بفرما. شالش رو روی سرش جابه جا کرد و همراه امید به سمت رستوران راه افتادن. رستوران کوچیک و جمع و جوری بود تو دامنه کوه. پر از دار و درخت و باصفا . آلاچیق های کوچیکی داشت که فرش شده بودن و دور هر آلاچیق با نایلون پوشونده شده بود. احتمالا برای جلوگیری از نفوذ سرما و بارون. پدرام به سمت یکی از آلاچیق ها رفت و سارا رو نشوند توی آلاچیق و خودش کنارش نشست. - چه جای باصفاییه. - آره می بینی چه دنجه. من خیلی اینجا رو دوست دارم . هر وقت می خوام یه شکم سیر غدا بخورم می آم اینجا. غذاش هم خیلی خوبه. - راستش رو بگو ببینم غیر من با کی اومدی اینجا؟ یالا اعتراف کن. - بابا شما زنها هر کاری تون کنن ذهنتون نسبت به ما بیچاره ها منفیه ها. باور کن با هیچ کس. الان گارسون می آد می تونی ازش بپرسی. - حالا من نازک نارنجی ام یا تو؟ شوخی کردم اقا. مگه یادم میره تا همین چند وقت پیش به روی هیچ دختری نگاه نمی کردی. - هنوز هم همون جوری ام گلم. ولی در مقابل تو دارم تمرین می کنم چون دیگه نمی تونم جلوی قلب وامونده ام رو بگیرم. - ببینم نکنه پشیمونی؟ هنوز وقت داریا. - من غلط کنم پشیمون باشم . مگه دیوونه ام از فرشته ای مثل تو چشم بپوشونم . ناهارشون توی سکوت و آرامش صرف شد. پدرام مدام به سارا میرسید که چیزی کم و کسر نداشته باشه . هر چی سارا می گفت سیر شدم و جا ندارم می گفت باید بخوری من این حرفها سرم نمیشه. تا اینکه سارا واقعا احساس تهوع بهش دست داد که پدرام اصرارش رو تموم کرد. بعد از تموم شدن غذا تصمیم گرفتن یه کم پیاده روی کنن . شونه به شونه هم توی مسیر خاکی کنار رودخانه راه افتادن. پدرام که احساس می کرد باد خنکی که می آد ممکنه سارا رو اذیت کنه کتش رو در آورد و روی دوش سارا انداخت. هر دو یاد یه خاطره افتادن و زدن زیر خنده . - تو هم به همون چیزی که من فکر می کنم فکر می کنی نه؟ به دختر لجبازی که تا کمر رفت تو آب و خودش رو خیس کرد و از سرما مثل بید به خودش می لرزید؟ - نخیر اشتباه فکر کردی آقا . به پسر مغروری فکر می کنم که چشماش داد میزد منو دست داره ولی لباش انکار میکرد. - دست خودم نبود سارا. دست خودم نیست. من خیلی با خودم جنگیدم تا حاضر شدم مهر سکوت رو از لبام بردارم واهش می کنم فهم. - نمی فهمم پدرام. من معنی این همه رمز و رازی حرف زدن تو رو نمی فهمم. این چیه که همه می دونن غیر من. این چیه که داداش من بهم هشدار میده کفش آهنی به پا کنم هان؟ من مثلا می خوام بشم همسر تو. شریک زندگی ات. شریک غم و غصه هات . اون وقت نباید بدونم دردت چیه؟ من نا محرمم پدرام؟ - بیا بریم اونجا بشینیم دختره کله شق. بیا ببینم حرف حسابت چیه. کنار هم رو به رودخونه روی تخته سنگی با فاصله کم نشستن و پدرام ادامه داد: - تو شرایط منو می دونی سارا. مگه نه؟ من همون اول رک و پوست کنده بهت گفتم تا کجا هستم و نیستم. نگفتم؟ دیگه چی میگی؟ - ببین پدران من با شرایطت کاری ندارم. خب من همه شرایطت رو پذیرفتم نپذیرفتم؟ من می گم این چیه که همه می دونن غیر من. همه بهم هشدار میدن ولی هیچ کس نمیگه چرا. - بهت می گم بهارم. یه روز تو همین روزها برات می گم نه امروز. نمی خوام روزمون خراب شه عزیزم. این اولین روز دوتایی مونه. بذار به خوشی تموم شه سارا. - سارا به حالت اخم و قهر روش رو به سمت دیگه برگردوند. احساس میگرد پدرام باهاش صادق نیست. احساس سرخوردگی بهش دست داد. بغض گلوش رو فشرد. نمی خواست گریه کنه ولی اتتظار نداشت پدرام از خواهشش چشم پوشی کنه . شاید زیادی حساس شده بود ولی دست خودش نبود. - سارا... خانومم.. بهارم ... گلم.. عشق من .. روتو از من برنگردون عسلم. دنیا برام سیاه میشه وقتی چشمتو به روم می بندی. – آروم دست روی شونه سارا گذاشت تا به سمت خودش برش گردونه. این حرکت پدرام باعث شد بغض سارا بترکه. زد زیر گریه . پدرام دستپاچه دست دور کمر سارا اناخت و به سمت خودش کشیدش. سرش رو روی شونه خودش تکیه داد و آروم شونه هاش رو مالوند. - پدرام بمیره اشکاتو نبینه سارا. گلم من معذرت می خوام. به خدا منظوری نداشتم. تورو خدا سارا... آروم باش... منم می زنم زیر گریه ها - هق هق گریه سارا بلند تر شد. این بار صدای پدرام هم بغض آلود و دورگه بود. - چی بگم سارا. از کجاش بگم؟ چرا داغونم می کنی عزیزکم. درد خودم کم نیست. به خدا طاقت نمی آرما. - تهدیدش کارساز بود. صدای گریه سارا یواش یواش کم میشد. پدرام همون طور دستش رو از روی شونه سارا به سمت گردنش برد. آروم گردنش رو نوازش کرد. سارا ساکت و بی حرکت مونده بود. نفسهاش عمیق تر شده و ضربان قلبش شدت می گرفت. پدرام آروم سرش رو به سمت صورت سارا برگردوند. لباش کنار گوش سارا بود. نفس عمیقی کشید و سرش رو میون موهای سارا که حالا از زیر شال بیرون زده بود برد. بارها توی موهای سارا نفس کشید. بادستاش شونه و موهاش رو نوازش می کرد و بوسه های ریز توی موهاش میزد. سارا احساس کرد الانه که داد بزنه. این هه پیشروی از پدرام بعید بود. آروم سش رو از روی شونه پدرام بلند کرد و به صورتش نگاه کرد. گریه باعث شده بود ریملش توی صورتش پخش بشه. پدرام لبش رو گاز گرفت تا به قیافه با نمکش نخنده. آروم دست پشت سرش انداخت و صورتش رو به سمت صورت خودش هل داد و ناغافل بوسه گرم و طولانی روی لباش گذاشت. بوسه ای که برای سارا اندازه یه عمر طول کشید. وقتی لباش رو رها کرد سارا احساس کرد دیگه طاقت نداره و خودش رو توی بغل پدرام رها کرد. - دوستت دارم عشق من. شاید نتونم برات یه مرد کامل باشم ولی تمام وجودم عاشقته سارا. این دلخوشی رو ازم نگیرو بذار آروم بگیرم عشق من. ساحل آرامشم شو. سارا سر بلند کرد و به چشمای نمدار پدرام زل زد: منم عاشقتم پدرام. نمی فهمم چی میگی ولی هر مشکلی که داشته باشی من همین احساس رو دارم و خواهم داشت. خودش رو بالا کشید . لبش رو روی گونه پدرام گذاشت و بوسه نرم و ملایمی روی لبش گذاشت. – اینم تلافی غافلگیری ات. - چه خوب یعنی خانم این چیزا رو هم تلافی می کنن؟ بی زحمت بیا سرم رو بغل کن پس بهم چند تا بوسه توی مو هم بدهکاری. - پاشو بینم. پاشو بریم الان همه نگران میشن. اینجا گوشی هامون هم آنتن نمیده الان فکرشون هزار راه میره. - آره الان دایی فکر می کنه دختر دسته گلش رو دزدیدم. راستی بد فکری هم نیستا... سارا بلند شد و دست دراز کرد تا به پدرام برای بلند شدن کمک کنه. پدرام دستش رو محکم تو دستاش گرفت و همون سرمای همیشگی تا عمق جون سارا نفوذ کرد. - می گما خوبه کت مارک دارت رو دادی من بپوشم. - چرا؟ - آخه اگه نمی دادی همین نقش و نگاری که الان رو سرشونه ات افتاده روی کتت می افتاد آقا . اینو گفت و زبونشو برای پدرام در آورد. حق باسارا بود سرشونه پدرام قرمز و سیاه و کرم شده بود - حالا منو مسخره می کنی؟ واستا ببینم کجا میری. دنبال سارا دوون دوون به سمت ماشین دوید و سوار ماشین شدند. جلوی در خونه سارا به سمت پدرام برگشت: منزل تشریف نمی آرین ؟ - راستش دوست داشتم بیام ولی به نظرت با این لباس یه کم نامناسب نیست. سارا دوباره زد زیر خنده و گفت: فکر کنم دیگه باید از خیر این لباس بگذری نه؟ چه خوب. می گم اگه خواستی بندازی اش دور بده به من ازش قاب دستمال درست کنم برای جهیزیه ام. تا حالا دستمال ابریشمی نداشتم. - بخند خانوم نوبت ما هم میشه. - باشه عزیزم. با من کاری نداری؟ من برم دیگه کم کم داره غروب میشه. - برو عزیزمو منم شب می آم می بینمت - شب برای چی؟ - برای چی یعنی چی؟ دیگه از این به بعد من یه پام خونه شماست یه پام دوباره خونه شما. عشقم تو این خونه اس. جرمه؟ - نه.. جرم که نیست ولی یه کاری نکن بندازنت بیرون. - نترس بهارم من پارتی ام پیش زن دایی عزیزم کلفته. هامو داره حسابی. بعدش هم می خوام بیام با دایی در مورد تاریخ عقد صحبت کنم شما که اصلا به فکر دل بینوای ما نیستسن خودمون باید دست و پا بزنیم. - اوووه حالا کو تا عقد؟ من که گفتم می خوام.. - هی..س حرف نباشه. مثل یه دختر خوب برو خونه دوش بگیر تر گل ورگل کن تا شب شوهرت بیاد پیشت. نبینم دیگه این حرفا رو بزنی ها. - چشم قربان. - پدرام دست سارا رو بوسید و گفت چشمت بی بلا بهارم. برو تا پشیمونم نکردی. - سارا از ماشین پیاده شد به سمت خونه رفت و برگشت دستی برای پدرا تکان داد و داخل شد... ادامه دارد. اینم قسمت جدید. امکان ویرایشش هست اگه نظری باشه. بازم ببخشید که همش یه ساعت دیر شد ![]() | ||||||||
| |
| | #45 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: پیشه خدا
نوشته ها: 777
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : اریکا حالت من : | پست بسیار مفید : +11 امتیاز همانطور که لبخند بر لبش بود وارد خانه شد که ناگهان صدای پخ گفتن امید او را پراند در حالی که سارا ترسیده بود امید از ته دل می خندید سارا اخمی کرد و گفت: _خیلی لوسی واقعا که؟! و بعد به سمت آشپرخانه رفت تا اب بخورد مادرش را دید در حال پختن غذا است گفت: _سلام مامان جون خوبی مادرش با مهربانی لبخندی به او زد و گفت: _مرسی دختر گلم خوش گذشت سارا در حالی که در لیواان اب در دستش بود گفت: _عالی بود خیلی خوش گذشت مامان جون امید هم سوتی کشید و گفت: _مامان مثل اینکه خیلی بهش خوش گذشت همچین که پخش کردم از یه دنیای دیگه بیرون اومد و بعد خنده ای کرد و به سمت سارا فت و بوسه ای برگونه خواهرش زد و گفت: _اجی ببخشید بعد ترسیدی سارا به تی ابرویش را بالا انداخت و گفت: _بذار من اون خانومتو بترسونم حالت جا بیاد پرو امید با شیطنت گفت: _خانوم من مثل جنابه عالی ترسو نیست عزیز بابا و بعد از آشپزخانه فرار کرد سارا فریادی زد و گفت: _امید دستم به تو برسه زنده ات نمی ذارم و مادر در این بین می خندید سارا به اتاقش پناه برد و بعد از عوض کردن لباسش روی تخت دراز کشید ارامش عمیق احساس کرد که ارام شده بودولی فکری مثل خوره ذهن او را مشغول کرد کرده بود که این چه مشکلی است که پدارم دارد و به او نمی گوید یا همه می گویند بهتر است خود پدرام به او بگوید صدای زنگ در امد سارا با خود گفت حتما نگین است چشمانش را بست و با خود گفت: _چقدر الان خوب می شد که می فهمیدم پدرام چشه چه مشکلی داره خدایا دارم دیونه می شم ناگهان در به طرز وحشتنای باز شد و اریکا حراسان از به روی تخت نیم خیز شد نگین در حالای که لبخندی بر لبش بود سرشش ر خم کرد و گفت: _سلام بر تازه عروس خونواده سارا اخمی کرد و گفت: _ای کوفت ای زهر ای بگم چی بشید تو و شوهرت قصد جونه منو کردید نگین خنده ای کرد و گفت: _می دونم امید بهم گفت چطور به سقف چسپیدای سارا که خودش هم خنداش گرفت رویش را برگرداند و خنده اشرا مخفی کرد و به روی خود نیاورد نگین به کنار سارا امد و گفت: _خوب عزیزم می خوای به خندی بند دیگه و سارا در حالی که به شوخی سارا را می زد گفت: _من امروز تو و شوهرت رو ادم می کنم نگین هم شلوغ کرد و هی امید را صدا می زد امید وارد اتاق شد و با حالتی بامزه گفت: _عزیزم از دست من کاری بر نمی اید این خواهر ما یه پا کوماندو هست بعد از خنده و شوخی با پیشنهاد نگین تصمیم گرفتن یه دوری در شهر بزنند سارا و نگین با هم سوار ماشین شدند وبا امید قرار گذاشتند ساعت9 توی رستوران او را ببیند به خاطر اینکه امید می گفت: _کاری دارد و بعد از انجام ان انها را می بیند سارا که احساس می کرد کمی سرش درد می کند سرش را روی صندلی تکیه داد بعد از چندی نگین سکوت را شکست و گفت: _سارا این چند روزه خیلی اروم شدیا دیگه مثل قبلا نیستی؟! سارا برگشت و لخندی زد و گفت: _نه من تغییری نکردم شاید به خاطر اینکه دارم ازدواج می کنم این فکرو می کنی؟ سارا پوزخندی زد و گفت: _بعد از این چند سال که باهات دوست بودم اگه نخوام خوب بشناسمت که به درد لای جرزم نمی خورم هیچ ربطی ام به ازدواج کردن تو نداره سارا سرش را پایین انداخت و سکوت کرد نگین ماشین را کنار نگه داشت و دستش را زیر چانه سارا گذاشت و گفت: _یعنی انقدر غریبه شدم که حرفو به من نمی زنی سارا با چشمانی طوفانی به نگین نگاه کرد و گفت: _ته دلم از این ازدواج می ترسم حس بدی دارم نمی دونم چی کار کنم احساس می کنم می خواد اتفاق بدی بیوفته و بعد ناگهان ببه گریه افتاد نگین او را در اغوش کشید و کنار گوشش گفت: _عزیزم اروم باش اینا همه طبیعی هست برای همه به وجود می یاد سارا در دل گفت: _ولی نمی دونی درد دلم چیه؟1 سارا و نگین بعد از اینکه کمی در شهر دور زدن با هم به رستوارنی که قرار بود شب امید انها را مهمان کند رفتند سارا و نگین میزی را در کوشه ای که بود و به خاطر دنج بودن ان انجا را انتخاب کرند و نشستند نگین چشمکی زد و گفت: _امشب حسابی امید رو به خرج بندازیم که تنبیه بشه که تور و ترسونده سارا با شیطنت او را نگریست و گفت: _ااا باشه پس تو رم یادم باشه به خرج بندازم که ادب شی1 نگین ریز ریز خنده ای کرد و گفت: _نه دیگه نداشتیما سارا چشمکی زد و گفت: _اتفاقا داداشمو به خرج نمی ندازم یهو رو تو عقدمو خالی می کنم عسیسم نگین ناگهان با چشمانی متعجب به پشت سرش نگاه کرد و گفت: _ببین کی اومده با امید سارا سرش را عقب برگرداند و پدرام را همراه امید دید و برق خوشحالی در چشمانش ردخشید با اینکه ظهر با او بود ولی انقدر دوستش داشت که هر چه از او دور می شد دل تنگی اش بیشتر می شد نگین و سارا بلند شدن و بعد از سلام کردن نشستن پدرام کنار سارا و امید کنار نگین نشست امید چشمکی به سارا زد و گفت: _حال کردی چه داداشه گلی داری اقاتون رو اوردم سارا لبخندی زد و گفت: _اونکه گلی که توش شکی نیست داداشی پدرام دستش را پشت سارا گذاشت و گفت: _چی چی الکی قربون صدقش میری تو هان؟ماشینش پنچر شده بود اومد خانه ما ماشینه منو ببره منم از زیر زبونش کشیدم اومدم باهاش نگین زد زیر خنده و گفت: _گفتم از امید اینطور چیزا بعیده سارا اخمی کرد امید هم در حای که نیشش باز بو سارا را نگاه می کرد امید گفت: _خوب اجی اونجوری نگاه نکن وحشتناک می شی دلم به حال این پدرام می سوزه سارا یه تای ابرویش را بالا انداخت و گفت: _تو بهتره به حاله خودت دلت بسوزه نه من! تا هنگامی که شام رو خوردن بحث به شوخی و خنده کشیده شد بعد از کمی دور زدن در شهر پدارم به امید گفت: _امید جان مگه دار من و سارا می خوایم پیاده شیم ببخشید دوستان اگه کمه شرمنده اخه کار داشتم نتوستم بیشتر بنویسم ویرایش توسط lilil : ۱ اسفند ۱۳۸۸ در ساعت ۰۴:۰۶ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #46 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بازنشسته ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸ محل سکونت: زیر گنبد کبود
نوشته ها: 1,380
(View Stats)
تشکرها: 756
تشکر شده 5,648 بار در 949 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +10 امتیاز امید گفت : کجا حالا؟ بشینید تعارف نکنید می رسونمتون. ماشین قابل شما رو نداره. پدرام با خنده گفت : رو رو برم!! امید قربونت همین بغل یه نیش ترمز بزن ما پیاده شیم ، تو هم فردا ماشین رو بیار شرکت. رو به سارا ادامه داد : قرارمون با دایی بمونه برای فردا شب. راستش مامان اینا هم اطلاع نداشتن. الان دیگه دیر وقته. بعد با امید و نگین خداحافظی کردند و پیاده شدند و وارد پارک شدند و قدم زنان داخل محوطه پارک راه افتادند. سارا- پدرام؟؟ پدرام- جانم؟ سارا- امروز و امشب خیلی بهم خوش گذشت. بعد از مدت ها احساس سبکی و آرامش می کنم. راستی فردا شب مهریه مو بالا بگم ، چی میگی؟ پدرام- با جون و دلم قبول می کنم ، حالا مگه چقدر در نظر گرفتی؟ سارا- فرض کن 14 هزار سکه! پدرام با تعجب ابروهاشو بالا برد ، مکثی کرد و بعدش گفت : به قول معروف مهریه رو کی داده ، کی گرفته. شانه هاشو بالا انداخت و گفت : هر چقدر باشه برام مهم نیست. سارا- اما مهریه عندالمطالبه ست هاااا. پدرام- ببین سارا ، بذار روشنت کنم ، هیچی توی دنیا به اندازه تو برام ارزش نداره. پس ارزش تو بیشتر از مثلا 14 هزار سکه اس برام. سارا با لبانی خندان و چشمانی پر از عشق به پدرام نگاه کرد و سرش را کج کرد و گفت : مرسی ، امیدوارم کردی. کمی با هم قدم زدند بعد تاکسی گرفته ، پدرام سارا را به خانه شان رساند و خداحافظی کرد و رفت. سارا به محض اینکه سرش به بالش رسید به خواب عمیقی فرو رفت. صبح وقتی از خواب بیدار شد ، احساس خوبی داشت. داشت صبحانه اش را می خورد که مادرش بهش گفت که عمه آزی زنگ زده و گفته شب با خانواده مزاحم میشن ، اونم گفته برای شام تشریف بیارید. بعد از صبحانه رفت بالا دید گوشی اش زنگ می خورد. شماره پدرام بود ، وقتی گفت الو ... صدای پدرام رو شنید که گفت : سلام ای تنها بهونه واسه نفس کشیدن / هنوزم پر می کشه دل برای به تو رسیدن. سارا با خنده سلام کرد ، بعد ازاحوالپرسی ، پدرام قرار شب رو خاطرنشان شد. تا عصر خودش سرگرم کرد. بعد از ناهار استراحت کوتاهی کرد. وقتی پایین آمد به خواسته مادرش شیرینی و میوه ها در ظرفشان چید و رفت آماده شود. دوش گرفت و لباسش را بر تن کرد و موهایش را سشوار کشید. صدای امید از پایین می آمد ، داشت صندل هایش را می پوشید که در باز شد و نگین پرید داخل اتاق. سارا با طعنه گفت : نگین یه در می زدی طوریت نمی شدااا ... نگین خندید و گفت : گمشو! ببین زنگ در رو زدند فکر کنم قوم شوهرته! بجنب. سارا گفت : شوهر؟؟ بعد از خنده ریسه رفت. وقتی صدای امید رو از پایین که گفت : سارا اومدن... با عجله به نگین گفت : نگین بدو ... بدو که از دیشب پدرام رو ندیدم. نگین پشت چشمی نازک کرد و گفت : ایششششش! ندید بدید!! بعد هر دو خنده کنان از پله ها سرازیر شدند. اولین کسی که سارا چشمش به او خورد پدرام بود که به پله ها نگاه می کرد. به محض پایین آمدن از آخرین پله ، عمه آزی به طرفش چرخید و سارا را بغل کرد و بوسید. سارا به همه سلام کرد ، نگین با دیدن پدرام به طرف دیگه ای رفت و کنار امید ایستاد. پدرام به طرف سارا اومد و دسته گل رو به طرفش دراز کرد و آرام گفت : سلام عسلی! چقدر خوشگل شدی. شیطونه میگه همین جا بدزدمت و د برو که رفتی. سارا خندان با صدایی آرام گفت : شیطونه غلط می کنه! نپره گلوت؟! چه خوش خیالی آقا .. زن گرفتن و عروس بردن که به همین راحتیا نیست. پدرام با شیطنت گفت : اونی که می پره تو گلو هلو إ ، در مورد هلو بودن شما که شکی نیست!! سارا با قیافه ای متظاهر که مثلا اخم کرده گفت : تو یه چیزیت میشه. بریم بشینیم ، همه نشستن دارن ما رو نگاه می کنن. پدرام نشست ، سارا به دسته گل در دستش نگاه کرد ، غنچه های نیمه باز رز قرمز در داخل لفافه ای سفید با روبانی قرمز ، جلوه زیبایی داشت. آنها را داخل گلدان گذاشت و گلدان را روی میز عسلی کنار مبل خودش قرار داد. کمی در مورد آب و هوا و این ور و آن ور حرف زدند که ماهرخ خانم آنها را به سر میز شام دعوت کرد. ماهرخ خانم سنگ تموم گذاشته بود و تدارک مفصلی دیده بود ، البته با نظرات سیمین. سر میز روبروی هم نشسته بودند. امید هی سر به سر آنها به خصوص پدرام می ذاشت و پدرام با ابرو براش خط و نشان می کشید و هر چهارتاشون می خندیدند. تنها فرد ساکت جمع ، پری بود که در ظاهر شام می خورد اما مشخص بود که اصلا از حضور نگین احساس خوبی ندارد. با تنفری آشکار به نگین و با حرصی خاموش به امید نگاه می کرد. اما نه امید و نه نگین ، بهش محل نمیذاشتن. بعد از شام عمه آزی رفت سر اصل مطلب. با ذکر اینکه که عروس و داماد خودشون همه حرفاشون رو زدند ، گفت : ما و پدرام هر شرطی که سارا جان بذاره قبول داریم. آرش به سارا نگاه کرد و گفت : سارا نظرت در مورد مهریه ات چیه؟ سارا گفت : مهریه من منحصر بفرده ، می خوام ببینم پدرام حاضر به پذیرش اون هست یا نه. پدرام به حرف آمد و گفت : قبلا هم بهت گفتم تو دنیا برام از هر چیزی با ارزش تری ، رقم مهریه ات هر چقدر هم باشه ، ارزشش از وجود خودت کمتره. هر چی بگی قبول دارم. پری با نگاهی پر کینه به سارا نگاه می کرد ، آرش هم معلوم بود از حرف های پدرام کیف کرده. سارا گفت : با اجازه بابا و مامان می خوام که مهریه ام یک سکه باشه اول به نیت الله ، بعد به نیت تنها عشقم پدرام. همه تعجب کرده بودند. تنها قیافه های ناراضی آرش و سیمین بودند. پری قیافه اش وا رفته و ناباور به سارا نگاه می کرد. امید متعجب نگاه می کرد ؛ پدرام شوک زده گفت : سارا مطمئنی؟! سارا آرام چشمانش را بست و باز کرد و گفت : 100 % ؛ پدرام گفت : ولی آخه .... سارا حرفش را قطع کرد و گفت : ولی و آخه و اما و اگه نداره ، این خواسته ام از صمیم قلبمه. حرفای دیشبم رو جدی نگیر ، داشتم امتحانت می کردم. آرش در حالی که نارضایتی در قیافه اش داد می زد با صدای خفه ای گفت : مبارکه. همه دست زدند ، امید طبق معمول مزه پروند : خدا یکی ، یار یکی ، مهریه شم سکه یکی! همه زدند زیر خنده. آرش گفت : سارا و پدرام که حرف آنچنانی ندارن که بهم بزنن ، بعد با قیافه ای دلخور به سارا نگاه کرد و گفت : گویا سنگاشون رو هم از قبل وا کندن. فردا صبح بهتره خودشون دنبال آزمایش خون و خرید عقد باشن ، بعد تموم شدن کاراشون وقت عقد رو حتمی می کنیم. فعلا عقد بمونن تا هر دو طرف برای عروسی آماده بشیم. دوباره دست زدند و سارا ظرف شیرینی را گرداند. بعد از رفتن خانواده عمه آزی و امید و نگین ، آرش به سارا نگاهی کرد و در حالی که سرش را به علامت تاسف تکان می داد گفت : هیچ از کارت سر در نمیارم. خود دانی! تصمیمی هست که خودت گرفتی ، فردا گله نکنی که چرا بهت هشدار ندادیم. باید بگم این تصمیمت اصلا مطابق میل و رضایت من نبود. سارا در جوابش گفت : بابا به نظرتون زندگی من چقدر ارزش داره؟ آرش با نگاهی ابهام آمیز به او نگاه کرد و قبل از اینکه حرفی بزند سارا ادامه داد : به نظر من اگه زندگیم به هر علتی خدای نکرده بهم بخوره ، هیچ مقدار پول و سکه نمی تونه جبران هدر رفتن زندگیم رو کنه. در واقع من با ازدواجم دارم روی بقیه عمرم قمار می کنم ، ترجیح میدم اگه بخت باهام یار نبود کلا ببازم. آرش باز سرش را تکان داد و نفس عمیقی کشید. سارا به آنها شب بخیر گفت و به اتاقش رفت. بعد از عوض کردن لباس هایش روی تختش دراز کشید و تا موقعی که چشمانش گرم خواب شوند ، همش در مورد آینده اش با پدرام نقشه می کشید. صبح زود با صدای آرام مادرش که او را صدا می زد از خواب بیدار شد. سیمین داشت موهایش را نوازش می کرد ، با محبت گفت : عزیزم پدرام اومده با هم برید دنبال آزمایش خون ، بلند شو. سارا از جا پرید و دوید به طرف حمام. آماده و سرحال از پله ها سرازیر شد. شاد و خندان سلام کرد. بعد هر دو از مادر خداحافظی کردند ، بعد از زیر قرآنی که ماهرخ خانم براشون نگه داشته بود رد شدند و رفتند. بعد ازانجام آزمایش ، رفتند داخل رستورانی و صبحانه سفارش دادند. بعد از صرف صبحانه تصمیم کرفتند گشتی توی بازار بزنند برای دیدن کلی چیزایی که لازم بود برای مراسم بخرند. وقتی بعد از ناهار برگشتند خانه تنها کاری که کرده بودند سفارش کارت دعوت و سفارش کیک بود. اینم کلی کار بود. پدرام سارا را به خانه رساند و گفت : منم یه سر برم شرکت ، الان صدای امید در میاد ، فردا صبح منتظرم باش بریم دنبال بقیه خریدامون. سارا با تکان دادن سرش موافقتش را اعلام کرد. پدرام با زدن بوقی رفت. سارا با خستگی که حوصله کلید در آوردن نداشت دستش را روی زنگ در گذاشت...... به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد ... ویرایش توسط hanijojo : ۳ اسفند ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۲۰ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #47 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر ارشد ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: Tehran - Iran
نوشته ها: 11,744
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : Gone with the Wind حالت من : | پست بسیار مفید : +6 امتیاز | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *mania*, *vooroojak*, -ALI-, -MARYAM-, -نازلی-, .ELHAM., 2012, abdolghani, alonegirl, alonesachlie, anet, asal, ASEMAN SHAB, Astrgirl, ayda90, behi_jooon, Behnaz joon, brain storm, Cute Calm, darya12, Eluxa, eshgh_m, fairy, farahi, farnaz58, fatima_59, ghazale96, hana_89, hanijojo, hiva, kathyn, libra272, lili5225, lilil, lilipoot33_68, mahnameh, miley, mojan_23, nastarani, nedaj, nemesis, nlp16001, P@rya, paradise, parshang, peonyel, priya, redbull, Romina__68, rozi-91, rytu, s.love, s.reza, safo, SAGHIIIII, sattin, shide, Silber, simi, tghyasfr, tina 1989, Y.a.k.h, zanbagh, zarin, zina, αгѕαпα, آليس, باران, بی بی گل, ترنم, حاجي وروجك, روياي ابي, ستاره یخی, طیبه, مهناز22, هانی عسل, هانیه, پروانه!, یاسمن, یهدا |
| | #48 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش فرهنگ و هنر ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 6,570
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : تاریخی،عاشقانه،جنایی حالت من : | پست بسیار مفید : +12 امتیاز در یک هفته تمام کارهای مراسم عقد به پایان رسید. کارتها بین اقوام و دوستان پخش و سالن برای برگذاری مراسم رضرو شد. فردا روز عقد بود. سارا روی تخت نشسته بود و به این فکر می کرد که پدرام در حال تغییر است. عوض شده. دیگر مثل گذشته حساسیتی ندارد. راحت تر بر خورد می کند. شاید راحت تر کنار می آید. این خوشحالش می کرد . اما باز هم از استرس و آشوبی که در دلش بر پا بود کم نمی شد. سعی می کرد با فکر کردن به ساعات خوشی که با پدرام داشته سیاهی های ذهنش را کنار بزند اما نمی شد. چیزی عذابش می داد که خود نمی دانست چیست. می دید پدرام در هر بار بیرون رفتن درصدد گفتن حرفی است که نگفته بی خیال می شود و از کنارش با پیچاندن بحث می گذرد. این نگفتن ها دیوانه اش می کرد. می دید چهره ی پدرام درهم است و از مسئله ای رنج می برد. اما باز سکوت می کرد. می ترسید . گاهی وقت ها احساس می کرد دیگر صبری برایش نمانده و دوست دارد بر سر پدرام فریاد بزند تا شاید قفل دهان او باز شود. گاهی وقت ها سر همین موضوع بحث های کوچکی با هم می کردن که با ناز کشیدن پدرام قضیه فیصله پیدا می کرد. به این فکر کرد که اگر مشکل پدرام خیلی جدی باشد هیچ وقت پدرش راضی به ازدواج نمی شود. حتی اگر هم جدی باشد مگر خودش می تواند از پدرام بگذرد؟ نگران چه بود؟! سوالی که جوابی برایش نداشت. از جایش برخاست و به سمت دست شویی رفت تا آبی به سر و صورتش بزند. قرار بود صبح زود پدرام به دنبالش بیاید تا همراه هم به آرایشگاه بروند. وقت گرفته بود که صورتش را بند بندازند. البته به قول امید صورت سارا قبلا از زیر ابر درآمده و احتیاجی به این کارها نیست اما سارا از حرص امید هم که شده می خواست برود و تغییراتی در صورتش ایجاد کند. از روزی که پدرام احساسش را بر زبان آورده بود بیشتر به خود می رسید. دیگر از تیپ های پسرانه خبری نبود. تقه ای به در زده شد و امید سرش را داخل اتاق کرد. - به به خانم سحر خیز! سلام به روی ماه نشستت. پیشرفت کردی! کامل به داخل اتاق آمد. - می گن هر کس عاشق بشه به خدا نزدیک .. حرف در دهانش ماسید. نگاهش را دور اتاق چرخاند. باورش نمی شد این اتاق سارا باشد. همه چیز بهم ریخته بود. سرش را خاراند و رو به سارا که در سکوت و آرامش موهایش را شانه می کرد گفت: - نزدیکی زیاد کار دستت داده نه؟؟! آخه دختر این چه وضع اتاقه؟ مامان اگه ببینه دور از جون سکته... سارا بی حوصله شانه را روی تخت انداخت. - اَه ! امید! می شه حرف زدن و تموم کنی و بذاری به کارم برسم. - بله بله! به کارتون برسید اما فکر کنم اینجا توی این اتاق کار اصلی یه دست کوچیک کشیدن به سر این بدبخت بی نوا... - امید! اصلا حوصله ندارم.. برو بیرون.. - اوه ! کی می ره این همه راه رو! اخلاقت هم که خیلی نشسته شده! غلط نکنم این پدرام جادو جنبلت کرده که اینقدر خر شدی! صدای جیغ سارا بلند شد. - امید! - ای بابا! خیلی خب حالا رفتم. عوض اینکه با اون موهای درازت ور بری یکم به این اتاقت برس. آدم و یاد جنگ های صلیبی میندازه. سارا عصبی و با گام هایی بلند به سمت در می رفت که امید زودتر از او خودش را بیرون انداخت و در را بست. نفس راحتی کشید و به جای اولش بازگشت. حق با امید بود. این همه بی حوصلگی و بهم ریختگی بعید بود. آماده شد و از پله ها پایین رفت. به سمت آشپزخانه قدم بر می داشت در همان حال صدا زد: - مامان! مامان! صدای ماهرخ او را از جا پراند. - چی می گی مادر انقدر هوار نکش! - ای وای! ماهرخ جون سکته کردم! - خدا نکنه! رنگ و روش و نگاه! مثل گچ شدی مادر. بمیرم برات. سارا به طرف او رفت و گونه های نرم و گوشتی او را بوسید. در همان حال که دستش دور گردن ماهرخ جان بود لبخندی ملیح به چهره نشاند و گفت: - خدا نکنه! ایشالا من پیش مرگ شما بشم! ماهرخ اخمی به چهره نشاند و خودش را از سارا جدا کرد و با تشر گفت: - زبونت و گاز بگیر! انقدر راحت راجب مرگ حرف نزن دختر! همانطور که به سمت آشپزخانه می رفت ادامه داد: - من و که می بینی! سن و سالی ازم گذشته! وگرنه ... امید در حالی که به سمت آنها می آمد به میان حرفش پرید: - وگرنه مرض ندارم که جونم رو فدای توی بی ارزش بکنم! نه؟! سیبی برداشت و گاز بزرگی از آن گرفت. ماهرخ اخمی کرد اما سارا که حسابی کفری شده بود ضربه ی محکمی به پشت امید زد که باعث شد او به سرفه بیوفتد. کل کل بین امید و سارا بالا گرفت و بود که با تشر سوسن هر دو ساکت شدن. سوسن رو به سارا کرد و با عصبانیت گفت: - خجالت داره! فردا دیگه به چشم یه دختر جوون بهت نگاه نمی کنن! می شی یه زن عقد کرده. اون موقع باید بزنی تو سر و کله ی.. - مامان جان تقصیر من چیه امید همش تنش می خاره فکر می کنه... - تقصیر تو چیه؟! امید هیچی! اتاقت چرا اونطوریه؟! اونم تقصیر امیده؟! چرا رسیدگی نمی کنی سارا. چت شده؟! سارا بی حوصله شانه ای بالا انداخت . - حوصله ندارم مامان. حالا بعدا بهش می رسم. اما الان اصلا حوصله ی هیچ کاری رو ندارم. - یعنی چی حوصله ندارم... تو.. ماهرخ با میانجیگری به وسط حرف آن دو آمد. - ای مادر انقدر به پرو پاچه ی هم نپیچید. این بچه الان دلش جای دیگس. به قیافش نگاه کن. رنگ به رو نداره. الهی بمیرم آشوب دلش هم از چشماش پیداس. انقدر بهش بند نکنید. خودم تمیز می کنم. سارا ابرویی برای سوسن بالا انداخت و به طرف ماهرخ رفت و از گردن او آویزان شد. - قربون ماهرخ جون خودم! سوسن ضربه ی آرامی با دست به سارا زد و سری تکان داد. - از رو هم نمی ره این دختر! سارا قیافه ی مظلومی به خود گرفت که باعث شد سوسن دیگر چیزی نگوید و با قیافه ای دلخور از آنها جدا شود. یک ساعتی گذشت اما خبری از پدرام نشد. به سمت تلفن رفت و شماره ی همراه او را گرفت. اما جواب نمی داد. دلش شور می زد. امید هم به شرکت رفته بود اما آنجا هم نبود. منزل را گرفت که پری جواب داد. او هم چیزی نمی گفت. یا جواب های سر بالا می داد و یا مسخره می کرد. حسابی کفری شده بود. سوویچ را برداشت و بدون توجه به حرف های سوسن و ماهرخ از خانه بیرون زد. جلوی در منزل عمه آزی که رسید بدون توجه به ماشین پیاده شد و زنگ در را فشرد. لحظه ای بعد صدای پری از آیفون پخش شد. با کمی تامل در را به روی سارا باز کرد. با عجله از پله ها بالا رفت . پری را دست به سینه مقابل خود دید. از دیدن چهره و تیپ او تعجب کرد. اینبار به نحو عجیبی ساده پوشیده بود. بدون هیچ آرایشی. بی خیال این قضیه سری تکان داد. هنوز نفسش جا نیامده بود که پشت سر هم گفت: - سلام. پری .... واقعا از پدرام خبری نداری؟! نه گوشیش و جواب می ده نه شرکت رفته نه هیچ جای دیگه! پری بدون گفتن حرفی پشت به سارا به سمت مبل راحتی رفت و روی آن نشست. قدری به سرتا پای سارا خیره شد. انگشتش را زیر چانه اش قرار داد. - یعنی بهت نگفته کجا می ره! سعی کرد قیافه ی متعجب پری را نادیده بگیرد. - نه! تو می دونی! ؟ پری پوزخندی زد و نوچ نوچی کرد. در حالی که سعی می کرد خنده اش را مهار کند گفت: - پس بگو اون همه ساده گرفتن ها واسه چیه! چون تو دختر به ظاهر زرنگ هیچی نمی دونی! سری تکان داد. - واقعا نمی دونی یا خودت می خوای که ندونی! عجیبه. خیلی عجیبه. سارا کیفش را روی مبل کوبید. - اولا دلیل مهریه ی من دونستن و ندونستن نیست. اون به خودم مربوطه. دوما به جای حرافی بهتره بگی پدرام کجاست. - نگرانشی! ابرویی بالا داد. - پس چی فکر کردی! نباید باشم!؟ پوزخندی زد. - نمی دونم! اما اون مرد عاشق پیشه نباید همسر آینده و عشق اول و آخرش رو اینقدر نگران کنه. اونم با این نگفتن ها! بد می گم؟! قهقه ای زد و با چشمان پر نفرتش به قیافه ی پر سوال سارا خیره شد. - تو چقدر احمقی دختر. اصلا باورم نمی شه ندونی و قبول کنی. سارا خشک و جدی گفت: - فقط من نیستم.. بابا هم.. - آره آره... دایی خیلی به پدرام کمک کرده..همیشه... هواشو داره... اما باورم نمیشه... این یه مورد و نمی تونم درک کنم... اونجوری نگاه نکن! اگه تو هم جای من بودی همین فکر و می کردی؟! وقتی نگاه عصبی سارا را روی خود دید خنده ی دیگری کرد و سری تکان داد. - باشه باشه... عشق عزیزت رفتن پیش دکترشون... ظاهرا اینم بهت نگفته که دکترش به ایران اومده... - دکترش! - اوففف! نوچ نوچ نوچ! دلم برای مظلومیتت می سوزه سارا ! حتی خانوادت هم دارن نادیده می گیرن! عجیب نیست! - چیرو نادیده می گیرن! خانواده ی من عاشق پدرامن! ببین پری من می دونم تو از من متنفری اما این درست نیست که سر این قضیه بخوای برای زندگی من نقشه بکشی... هر چی باشه ما فامیل نزدیک هستیم و داریم نزدیک تر هم میشیم... زندگی من و پدرام داره یکی می شه.. می فهمی! پدرام برادرته! - نقشه ؟! هه! لازم نکرده به من یادآوری کنی پدرام برادرمه! من خودم تموم این سالها باهاش زندگی کردم. من همه چیز و می فهمم خانم کوچولو! تو یکی لازم نکرده برای من تکرار مکررات بکنی! این تویی که مثل یه خره بی پالون شدی! شایدم یه کبک که سرش کرده توی گِل! چون دیگه در نمیاد! می تونی بعدا از خاکش استفاده کنی و تو سرت بریزی! واسه منم اینجا روضه ی عشق راه ننداز! بهتره تو هم بدونی و بفهمی ... مردا ارزش عاشق شدن ندارن! - عجب! پس چرا دنبال امید بودی؟! اونم مثل بقیه.. - خفه شو! فریادش باعث شد سارا سکوت کند. چشمان پری دردی آشکار را فریاد می زد که برای سارا ناشناخته بود. با ترس به این قیافه ی جدید نگاه کرد و هیچ نگقت. پری تند تند نفس می کشید و دندان هایش را بر روی هم می فشرد. با چشمان تنگ شده اش به سارا خیره شد. - وقتی هیچی نمی دونی حرف نزن ! سعی کن ساکت باشی! رفتار پری کاملا عصبی بود. صدایش را بالا برد. - فکر کردی تنها عاشق روی زمینی! فکر کردی کسی که مقابلت ایستاده سنگدل ترین و جانی ترین دختر روی زمینه! تو شدی فرشته و من آدم بده! چی فکر کردی سارا! تو چجور آدمی خوبی هستی که خوبی و بدی دیگران رو با اخلاق خودت می سنجی؟! نفس سختش را بیرون داد و دستی به موهایش کشید. سعی کرد آرام باشد. دوباره به سارا خیره شد. اینبار آرام تر ادامه داد: - آره... من با مردای مختلفی بودم. با هر جور قماشی! هر جور که دلت بخواد... امید با همه فرق می کرد. حتی نه مثل اولین کسی که همیشه فکر می کردم با همه فرق داره. امید واقعا فرق داشت. هنوزم داره. فقط من دیر فهمیدم! و خیلی بد پیش رفتم. بد پیش رفتم... دستانش را روی مبل گذاشت و به سارا خیره شد. لبخند غمگینی زد. - براش آرزی خوشبختی می کنم. نگاه پر تمسخری به سارا انداخت و ادامه داد: - و برای تو آرزوی فهمیدن! سارا از حرف های پری مات شده بود و او به سمت پله ها می رفت. تازه به خودش آمد و او را صدا کرد . - پریسا! پری در جایش ایستاد. قدری تامل کرد و بعد آرام به سمت سارا برگشت. سارا به رویش لبخندی زد. - منم برات آرزویی دارم! پس گوش کن. سرش را کج کرد. - می دونی. الان با این قیافه ی بدون آرایش و بدون اون لباس های عجق وجق همیشگیت خیلی مظلوم و تو دل برو شدی! نمی دونم درد اصلیت چیه که می خوای پشت یه نقاب از همه یا شاید از مردا فرار کنی. این بلیز شلوار صورتی خیلی بهت میاد. انگار تازه دارم تورو می بینم. برای اولین بار . به من می گی بچه اما انگار خودت سالها بچه تر شدی. برات آرزو می کنم ... روزی برسه که تو هم طعم عشق و بچشی. یه عشق واقعی. آرزو می کنم اون روز نزدیک باشه پریسا ! پری پوزخند بغض داری زد و چیزی نگفت. اما نگاهش . انگار که نگاهش حرف می زد. قدری دیگر سارا را نگاه کرد و بعد با قدم هایی آرام از پله ها بالا رفت. سارا هم چند ثانیه ای در جایش ایستاد و او را تماشا کرد. به کلی پدرام را فراموش کرده بود که با زنگ گوشی همراهش به خود آمد. پدرام بود. در خانه منتظر سارا ، با عجله بیرون زد. * * * * پدرام و پدرش را دید که در کنار هم روی مبل نشسته بودند و آرام حرف می زدند. چهره ی پدرام را نمی توانست ببیند. کمی نزدیک تر رفت. متوجه ی شانه های لرزان پدرام شد. چهره اش عصبی بود و پاهایش را تکان می داد. مشخص بود به خودش فشار می آورد. - سارا! با صدای تقریبا بلند امید از جا پرید و به عقب برگشت. دستش را روی قلبش گذاشت و نگاه عصبیش را به او دوخت. - مسخره! ترسیدم... دیوونه. - سارا! با اخم های درهم و قیافه ی دلخورش به سمت آرش برگشت. - از کی اینجایی!!؟ - من! از..کی...از..من..من تازه رسیدم! آرش نگاه مشکوکی به چشمان سارا انداخت که باعث شد سارا سرش را پایین بیاندازد. رو به پدرام برگشت و دستش را روی شانه ی او گذاشت و سری تکان داد. سارا معنی نگاه هایی که بین پدرش و پدرام چرخ می خورد را نفهمید. تنها قبل از رفتن آرش و امید کلمه ی آرامی که پدرام به پدرش گفت را شنید: - الان نمی تونم! که پدرش هم جواب داد: - می تونی. و بعد از آن آرش و امید آن دو را تنها گذاشتند و رقتند. سارا با قدری تامل به سمت پدرام که خشک و صامت در جایش ایستاده بود رفت . با دلخوری نگاهی به او انداخت. - هیچ معلوم هست کجایی آقا!! اخمی کرد. - می دونی چقدر نگرانت شدم! با تو هستم پدرام. وقتی دید پدرام توجهی نمی کند لبخندی زد و دست در بازوی او انداخت که موجب عکس العمل شدید پدرام شد. دستش را بیرون کشید و با قیافه ای عصبی سری تکان داد. - بهتره.. بهتره... خودت بری سارا... تازه توانست چشمان به خون نشسته ی پدرام را ببیند. - من نمی تونم باهات بیام. بدون هیچ حرف دیگری از کنار سارا رد شد و به سمت در رفت. سارا با دهانی باز و چشمانی عصبانی به رفتن او خیره شد. - پدرام! با توام! پدرام. خواست به طرف پدرام برود که دستی از پشت بازویش را گرفت. با عصبانیت به سمت شخص برگشت. - ولم کن... امید را دید که جدی نگاهش می کند. - بهتره راحتش بذاری سارا.. اون نیاز به تنهایی داره... - چی؟!؟ هه اما من نیاز دارم با اون حرف بزنم.. دستمو ول کن... - سارا... درک کن! - برو مسخره! وقتی هیچی نمی دونم چطور ازم می خوای که درک کنم. صدای بسته شدن در آمد که سارا عصبانی خود را از امید جدا کرد و به سمت در دوید. وقتی از خانه بیرون زد ماشین پدرام را دید که دور و دور تر می شد. بغضش را فرو خورد و در جایش ایستاد. ماشین ناپدید شد اما هنوز نگاه می کرد. خیسی اشک را روی صورتش احساس کرد. دستی به گونه اش کشید. - احمق گریه می کنی! اما چند قطره ی دیگر روی صورتش چکید. سرش را رو به بالا گرفت و به آسمان خیره شد. لبخندی زد. کف دستانش را به سمت آسمان گرفت. - بارون میاد! وقتی قدری زیر ضربات باران ماند احساس آرامش کرد. نمی دانست که چشمان نگرانی زنی از پنجره او را می پاید. * * * * * نور خورشید مستقیم روی صورتش بود. اشعه های آن اذیتش می کرد. قدری در جایش تکان خورد. موهایش جلوی چشمانش را گرفت. حالا احساس آرامش می کرد. چند ثانیه به آرامشی که داشت فکر کرد که ناگهان از جا پرید. موهای وز وز شده اش در صورتش ریخته بود. چشمانش تا آخرین حد باز و نگاهش خشک و بهت زده. موها را با عجله از جلوی صورتش کنار زد و به پنجره ی باز اتاقش خیره شد. آفتاب. چند بار زیر لب زمزمه کرد و مثل فشنگ از جا پرید. به ساعت دیواری خیره شد. 12 ظهر . مخش داشت سوت می کشید. امکان نداشت ساعت 12 باشد یا حداقل ظهر باشد. پس این خورشید لعنتی در آسمان چه می کرد؟! با دو دست موهای خود را کشید و جیغ زد. به سمت در رفت و با عجله از اتاق بیرون آمد. پله ها را دوتا یکی کرد و به سمت سالن رفت. صدایش در سالن پیچیده می شد. - مامان! ماهرخ ، مامااان... به سالن که رسید ماتش برد. همه ی افراد خانواده حی و حاضر بر روی مبل نشسته بودند. اما یک چیزی این وسط عجیب بود. قیافه های هر کدام گرفته و غمگین نشان می داد . شاید آن ها هم متوجه ی دیر شدن شده بودن که اینطور غمبرک زدن! نگاه گله مندی به سیمین انداخت. - مامان برای چی بیدارم نکردی. چند بار محکم پایش را روی زمین کوبید. - مامان ساعت 12 شده... امید تو چرا بیدارم نکردی! خیلی نامردی ... از اینور سالن به آنور می رفت. حسابی گیج شده بود. نمی دانست چه کار کند. - ای خدا چرا پدرام بهم زنگ نزد... چرا نیومد دنبالم... من باید ساعت 10 می رفتم... وااااااااای.... مامان! به سمت پله ها رفت و همانطور با عجله گفت: - امید به پدرام زنگ بزن بگو می کشمت! مگه شانس بیاری! هنوز چند پله ای بالا نرفته بود که با صدای پدرام در جایش خشک شد. - سارا .... به سمت او برگشت. - پدرام! با این فکر که او تازه رسیده است به طرفش رفت. محکم بازویش را گرفت و با دست دیگرش ضربه ای به آن زد. - هیچ معلومه کجایی! تو که می دونی من بخوابم سیل و زلزله هم بیاد بیدار نمی شم... نگاه دلخوری به مادرش انداخت. - مامان خانم هم که انگار نه انگار ! ضربه ی دیگری به پدرام زد. - تو چرا وایسادی... ای وای... من هنوز آماده نیستم. بازوی پدرام را رها کرد و رو به پله ها بازگشت. - پدرام یه زنگ بزن بگو میایم... - سارا... - چیه دارم می رم آماده بشم دیگه! وقتی دید پدرام چیزی نمی گوید برگشت که دستان سرد او را دور مچ خود احساس کرد. - سارا.. هر دو به چشمان هم خیره شده بودند. - چیه! - باید با هم حرف بزنیم. - هان!! همان موقع آرش با حرکتی عصبی از جایش پا شد و با قدم هایی بلند از سالن بیرون زد. سارا با تعجب به رفتن پدرش خیره شده بود. - می شه یکی بگه اینجا چه خبره. صدای هق هق ریز سوسن را شنید و با بهت به صورت خیسش نگاه کرد. اما امید مجال حرف زدن به سارا نداد و دست دور کمر سوسن انداخت و او را با خود برد. سارا می خواست چیزی بپرسد که پدرام با اشاره از او خواست ساکت باشد. از پله ها بالا رفت و سارا را هم با خود به سمت بالا کشید. هر دو داخل اتاق شدند. پدرام آرام در را بست. این صحنه ها سارا را یاد روزی می انداخت که پدرام برای گفتن مطلبی به خانه شان آمده بود. در اتاقش آمد در را آرام بست و همین طور مثل الان روبه در پشت به سارا ایستاده بود. - پدرام... چی شده؟! چرا مامان گریه می کرد. جوابی نشنید. همین نگران ترش کرد. فکری از ذهنش گذشت و اضطرابش بیشتر شد. - نکنه... وای خدا... عزیز جون؟! پدرام با عصبانیت به سمتش برگشت. - بشین. لحنش چنان کوبنده بود که سارا خود به خود عقب رفت و روی صندلی افتاد. نگاهی به سر تا پای پدرام کرد. - چته؟! چرا اینجوری می کنی. این چه سرو وضعیه داری؟! - گفتم باید باهات حرف بزنم. - خب بزن.... حالا چرا داد می زنی... - سارا ... - بله! پدرام آب دهانش را به زور قورت داد و دستی به موهایش کشید. - سارا! - چیه!! خب بگو دیگه! خیلی ناگهانی گفت: - همه چی تموم شد. - ه..هان!! - دارم می گم همه چی تموم شد سارا. - هوم؟! خب چی تموم شد.. - هر ...ای بابا... هر چیزی که بین من و تو بود. چند دقیقه ای بین هر دو سکوت شد. سارا داشت تک تک کلماتی که به نظرش ناشناخته ترین کلمات می آمدند برای خود هضم می کرد. اصلا متوجه ی حرف پدرام نمی شد. خنده ای کرد و با چشمان پر سوالش به پدرام خیره شد. - من... من متوجه نمی شم پدرام. یعنی چی ؟! بی مزه! تو هم مثل امید لوس و بی مزه شدی! - چی یعنی چی؟! سارا صدایش را مثل او بالا برد. - این شوخی بی مزه ... اینکه می گی تموم شد... اینکه ..اینکه... - اینکه هر چی بین ما بود تموم شد؟! - آ..آره.. همین... ی..یعنی چی پدرام. شوخیت گرفته... توی این موقعیت... من الان دیرم شده اصلا حوصله ی شوخی ندارم... سارا به سمت کمد لباسهایش رفت. بدون اینکه بداند چه می خواهد در بین لباس ها می گشت. احساس می کرد همان چیزی که همیشه از آن می ترسید حالا به سراغش آمده. همان استرس و همان دلشوره. - الان آماده می شم... گمونم مردم از دیدن عروس بدون آرایش تعجب کنن... حالا چه فرقی می کنه تو که می گی من بدون آرایش هم خیلی قشنگم... بغضش را فروداد و به سمت پدرام برگشت. - مگه نه؟! پدرام با قیافه ای درمانده به چشمان پر اشک سارا خیره شد. - سارا .. - نمی خواد الان ازم تعریف کنی! زود باش برو پایین منم الان میام... حرکاتش تند و عصبی بود. می خواست پدرام را از اتاق بیرون کند که پدرام با یک حرکت سریع مچ هر دو دست او را گرفت و صورتش را مقابل صورت خود قرار داد. - به من گوش کن... با تو هستم... به من گوش کن سارا... سارا آرام شد. سرش را کج کرد. پدرام کلمات را شمرده و حساب شده بیان می کرد. انگار متوجه ی طرف مقابلش نبود. - سارا... من اشتباه کردم... من تمام این مدت اشتباه می کردم... حالا هم می خوام اشتباهم و جبران کنم... من و تو به درد هم نمی خوریم سارا... صدای خنده ی آرام سارا بلند شد. خنده اش بیشتر به گریه شبیه بود. - گوش کن سارا... مراسم ، آ..آرایشگاه... همه چی لغو شد...هیچی وجود نداره... - یعنی چی پدرام... من نمی فهمم.. - می فهمی.. می فهمی سارا... اشک از چشمان سارا فرو ریخت . - پدرام...من نمی فهمم! من الان می خوام برم... دیرم شده... دیرمون شده...نمی فهمم... دستان سارا را رها کرد. - چیرو نمی فهمی! اینکه اشتباه می کردم... اینکه ما به درد هم نمی خوریم... اینکه نمی تونیم ازدواج کنیم.. اینکه مراسم کنسل شد... اینکه.. با صدای جیغ سارا پدرام سکوت کرد. سارا دستانش را روی گوشش گذاشته بود. - بس کن پدرام... بس کن.. دیگه نمی خوام بشنوم...این شوخی مسخره رو تمومش کن. - بس می کنم... اما باید همه چیز رو فراموش کنی... من عواقب همه چیرو به گردن گرفتم و می گیرم... دایی هم می دونه... - می دونه! اوه آره یادم نبود اینجا همه ، همه چی می دونن جز من! جز منی که همسر آینده ی تو هستم! - قرار بود باشی... - پدرام... - سارا ، ازت خواهش می کنم... فراموش کن.. سارا خنده ی دیوانه وار دیگری کرد و به پدرام خیره شد. - چی رو فراموش کنم. من...من باید با بابا حرف بزنم. به سمت در می رفت که باز پدرام دستانش را گرفت فریاد خشمگینی بر سر او زد. - من و! من و فراموش کن... فراموشم کن... چون دوستت ندارم... اینو که می فهمی! چون فهمیدم به درد هم نمی خوریم... چون با هم عذاب می کشیم... وقتی دید سارا به او مات شده و چیزی نمی گوید دست سارا را ول کرد و به سمت پنجره رفت. مقابل آن قرار گرفت. باد با موهای بلندش بازی می کرد. دست به کمر تند تند نفس می کشید. عضلات فکش کاملا منقبض شده بود. سارا در حالی که گریه می کرد به سمت او رفت. خود را به زور مقابل دید او قرار داد. - پدرام... به من نگاه کن... پدرام خواست برگردد که سارا دو دستش را دو طرف صورت پدرام قرار داد و صورت او را به سمت خود گرفت.. - پدرام.. پدرام... به من نگاه کن.. هنوز نگاهش نمی کرد. بغض سارا شکست و گوله های اشکش به سرعت از چشمانش روان شد. - تورو خدا پدرام.. به من نگاه کن... پدرام.. چشمان خیسش را به سارا دوخت. سارا لبهای خود را تر کرد و صورت پدرام را میان دستش فشرد. - توی چشمام نگاه و کن و حقیقت و بگو... بگو پدرام... صدای خش دار پدرام قلبش را به درد آورد. - حقیقتی وجود نداره جز همون حرفهایی که گفتم.. - نه... دوباره بگو.. اینقدر خشک نباش پدرام... . پدرام.. خواهش می کنم! پدرام به بیرون نگاه کرد. نفس عمیقی کشید و دوباره به چشمان سارا خیره شد. کلماتش مانند ضربه ی شلاقی دردناک بود. شلاقی که هر ضربه اش بر روح و روان سارا فرو می آمد. - فراموشم کن..هیچ احساسی وجود نداره... فراموش کن. دستان سارا خود به خود شل شد و پایین افتاد. انگار در یک لحظه فقط در یک لحظه نور زندگی از چشمانش گریخت. هیچ تلاشی برای گریه کردن نمی کرد اشک هایش خود به خود می آمد. پدرام نگاهش را از او گرفت و به سمت در رفت. هنوز به در نرسیده بود که صدای گرفته ی سارا را شنید. - یادته... کمی به عقب برگشت. سارا ادامه داد: - یادته چی گفته بودم؟! یادته گفتم تا وقتی نفس می کشم دوستت دارم... یادته پدرام... همون روزی که خواستی خودتو راحت کنی و حرف دلتو بزنی... من زودتر حرف دلمو زدم... دوباره صدای هق هقش در اتاق پیچید. - پدرام من گفتم تا وقتی نفس می کشم دوستت دارم... تو به من می گی فراموشم کن... نمی دونم چی شده... دیگه نمی خوام هیچی بدونم... دیگه نمی خوام بدونم پدرام... اما نخواه فراموش کنم...انگار که به من می گی نفس نکش... داری به من می گی نفس نکش... داری به من می گی بمیر!! میفهمی چی از من می خوای؟! فکر می کنی با جدایی عذابمون کمتر می شه! مسخره من شاخ دارم یا دم! روی زانو افتاد و با دو دست صورتش را پوشاند. هق هق گریه اش مانند پنجه ای بر قلب پدرام چنگ میزد. دستش را از روی صورتش برداشت. بینی اش را بالا کشید و دوباره به پدرام نگاه کرد. - نمی خوام بدونم... برام مهم نیست... نمی خوام بدونم چه خبره... من فقط تورو می خواستم...می خوام.... تو هم همینو می خواستی... بخدا دیگه برام مهم نیست پدرام.. دیگه هیچی نمی پرسم... هیچی نمی گم... به سمت پدرام رفت و لباس او را کشید. - چرا هیچی نمی گی... با فریاد ادامه داد: - چرا اینقدر مغروری؟!؟! چرا خفه شدی... تو داری خودتو خفه می کنی که گریه نکنی!! پدرام... پدرام آرام و دردناک زمزمه کرد: - با خودت اینطوری نکن سارا... - من با خودم کاری ندارم... تو همش می خوای اذیتم کنی... تو داری اذیت می کنی... داری با من مثل یه دختر بی نام و نشون رفتار می کنی... تو فامیل منی... تو به من گفتی عاشقتم... تو گفتی... من می خواستم فراموشت کنم... داشتم سعی می کردم دیگه نفس نکشم... می خواستم بدون روح زندگی کنم.... می خواستم نفسام بی روح باشه... تو گفتی پدرام... تو گفتی بدون من نمی تونی... تو باعث شدی تلاشم بیهوده باشه... حالا می گی فراموش کنم..داری از چی فرار می کنی.... مگه دیوونه شدی لعنتی؟! پدرام دستش را عقب کشید و مانند سارا فریاد زد. - آره... آره من دیوونم... من یه روانیم! چون دیوونه هستم نمی خوام با تو باشم... چون من یه روانی هستم... می فهمی... یه بیمار ... من یه بیمارم... پس ولم کن.. سارا را محکم به عقب هل داد و از اتاق بیرون زد. در اتاق محکم بهم کوبیده شد. صدای قدم های محکم پدرام را می شنید. دوباره با زانو روی زمین افتاد و دستانش را مقابل صورتش قرار داد. احساس می کرد هر ان ممکن است خفه شود. صورتش رو به کبودی می زد... پنجه هایش را در فرش فرو کرد... آخرین تصویری که دید صورت سوسن بود که لب هایش با حرکاتی آرام چیزی می خواست بگوید. * * * * * احساس سر درد شدیدی می کرد. چند بار سعی کرد که چشمانش را باز کند اما نمی شد. انگار یک کوه پشت چشمانش قرار داشت. همه ی بدنش سنگین بود. صدای پدرش را می شنید که داشت سر کسی فریاد می زد. چرایش را نمی دانست. - من حرفامو زدم... نه نه شما گوش کن... شما گوش کن... من همه ی حرفامو زدم... فقط پاش و بذاره اینجا خودم دوتا قلم پاشو خورد می کنم... من همه ی حرفامو باهاش زده بودم.. به خودتم گفته بودم آبجی... گفته بودم این راه درست نیست... گفته بودم مثل بچه ی آدم یا خودت بگو با بذار ما بگیم.. گفته بودم پسر جان من همه چیرو درک می کنم سارا هم همینطور... آره آره می دونستم دختر ساده ی من همه جوره اون پسر لندهور تورو قبول داره... من احمقم قبولش داشتم... ولی این دیگه چه کاری بود... چرا اینطوری... دِ آخه یکی نیست بگه چرا همه چیرو بدتر می کنی تو... نه نه...گفتم نه. دیگر صدایی از پدرش نمی آمد. متوجه ی صدای در شد. بعد صدای هق هق گریه ی زنی که برایش آشنا بود. - الهی ذلیل بشه... روز عروسی دخترمو به عذا تبدیل کرد... الهی که هر روزت عذا بشه... خیر نبینی... مطمئن بود صدای مادرش است. هر کاری می کرد نمی توانست تکان بخورد. تمام تلاشش را کرد تا انگشتش را تکان بدهد. در دل خدا را صدا کرد. - سارا! صدای نگین بود. مطمئنا بالای سرش ایستاد ه بود. - سارا بیدار شدی.. سارا! وای مامان بیا بخدا دیدم انگشتش رو تکون داد... اشک از چشمان سارا جاری شد. نگین بوسه ای آرام روی گونه ی خیس او نشاند. سوسن هم با سر و صدا بالای سرش آمد. توانست چشمانش را نیمه باز نگه دارد. قیافه ی گریان هر دو را دید. برای چه آنجا بود. برای چه اینقدر گریه می کردند. این داد و فریاد ها برای چه بود. احساس بدی داشت. خواست از جایش بلند شود که سردرد و سر گیجه ی شدیدی را حس کرد و دوباره همه چیز در مقابل چشمانش تیره و تار شد. * * * * * یک ماه از ان ماجرا گذشت. تمام یک ماه بعد از مرخص شدن از بیمارستان سارا خود را در اتاقش حبس کرد. نه دوست داشت حرف بزند نه بخورد. خوابش هم بهم ریخته شده بود. شب ها بیدار می ماند و ظهر می خوابید. با تمام حرف های پدرش ، با وجود تمامی حرف های مادرش و امید ، با وجود تکرار همان حرف ها از نگین باز نمی توانست باور کند. نمی خواست باور کند. هر موقع که می خواست حرف های سرد پدرام را باور کند احساس می کرد دیگر نمی تواند نفس بکشد. نفسش بند می آمد. دکتر می گفت بیماری تنفسی است. هر چه هست به درک. حتی دیگر نمی توانست فراموش کند. تلفن همراهش را هر جا که می رفت با خود داشت. هنوز امید وار بود. هنوز امید داشت. از نصیحت های همه خسته شده بود. تنها کسی که اجازه داشت به اتاق او بیاید ماهرخ بود. هر شب سر بر دامن او می گذاشت و اشک می ریخت. بر آرزوهای از دست رفته ، بر نا امیدی که در جوانی به سراغش آمده بود. بر آن موضوع لعنتی که پدرام را رنج می داد . حالا نمی خواست بداند که چیست. هیچ وقت. در دلش امیدوار بود که پدرام بی خیال شود و با او تماس بگیرد. به هر نحوی. چندباری خودش می خواست به دیدارش برود. اما یک ماه گذشت و امیدش نا امید شد. یک ماه گذشت و خبری نشد. وقتی خبر خروج پدرام را از ایران شنید مثل مرغ سرکنده شد. مانند دیوانه ها تمام اتاقش را بهم ریخت. هر چه بود و نبود را شکست و پاره کرد. باز هم آن تنگی نفس لعنتی به سراغش آمد و تا مرگ پیش رفت. کارش دوباره به بیمارستان کشید. خبر را به طور تصادفی شنیده بود. حالا دوست داشت برود. دوست داشت برای همیشه برود. مثل پدرام فرار کند. فرار کند اما هیچ وقت فراموش نکند. دوست داشت به جای دوری برود. درخواست خروجش از ایران طوفان دیگری به همراه داشت. تمام خانواده علیه او شده بودند. او هم دیگر هیچ چیز برایش مهم نبود. به نظرش مقصر اصلی خانواده اش بودند. اگر از اول او را در جریان می گذاشتند حالا او و پدرام مجبور نبودند فرار کنند. اما حالا احتیاجی به دانستن نبود. حالا که دیگر نمی خواست. هر بار که پدرش یا امید می خواستند با او حرف بزنند صدای داد و فریادش بلند می شد. نمی خواست پدرام در نظرش خراب شود. هنوز نمی خواست باور کند. حرف های پدرام در مورد دیوانگی یادش می آمد. این ها را نمی خواست. هنوز دوستش داشت. اگر پدرام با او رنج می کشید پس همان بهتر که با هم نباشند. اما هیچکس نمی خواست او برود. یعنی نمی ذاشتند. تنها کسی که حرفش را می فهمید. متین بود. حالا که متین می خواست به امریکا برود بهترین فرصت بود. بهانه پشت بهانه آورد. دروغ پشت دروغ. متین هم کمکش می کرد. دکترش هم پیشنهاد داده بود مدتی از محیط فعلی دور باشد. بالاخره حرفهایشان اثر کرد و قرار شد به بهانه ی تحصیل برود. از آن به بعد همه چیز پشت سر هم جور می شد. فقط سوسن کار هر روزش گریه و زاری بود. رنج اینکه سارا و متین را با هم از دست بدهد برایش قابل تحمل نبود. متین را تازه بدست اورده بود سارا هم تک دخترش بود. حالا او می خواست همراه متین برود. سوسن هم با حرف های آرش و دکتر سعی می کرد آرام شود. وقتی می دیدند سارا از رفتن خوشحال است سکوت می کردند. تمام طول آن یک ماه مانند مجسمه شده بود. حالا که چشمانش کمی برق گذشته را داشت نباید اجازه می دادند همه چیز مثل اول شود. پس رضایت دادند. متین زودتر رفته بود. سارا از همه خواسته بود هیچکس از رفتنش به نگین حرفی نزند. می خواست بی سر و صدا برود. حوصله ی گریه های نگین را نداشت. سوسن به اندازه ی کافی هر روز روی مخش بود. دلش نمی خواست درس بخواند اما این هم جزوی از بهانه اش شده بود. یک ماه تمام تلاش کرد مدارک فرستاد ، نامه و کلی وسایل دیگر. بالاخره متین هم برایش دعوت نامه فرستاد. * * * * در سالن فرودگاه قدم می زد. منتظر بود. برای اینکه از دست این انتظار کشنده زودتر خلاص شود قدم زدن را به نشستن ترجیح می داد. به خواسته ی خودش هیچکس برای بدرقه همراهش نیامده بود. اینطوری براش راحت تر می شد. آره ، به قول متین بهتره مواظب راحتی خودت باشی. این حرف بارها در ذهنش تکرار می شد. کسی صدایش می کرد. به عقب برگشت. چشمانش از تعجب گرد شد. - اوه خدایا نگین! نه! نگین با قیافه ای عصبانی و براق به سمت سارا می آمد و امید هم به دنبال نگین. پشتش را به نگین کرد. دیگر برای فرار دیر شده بود. نفس حبس شده اش را بیرون فرستاد و سعی کرد لبخند بزند. به سمتش برشگت حالا نگین به او رسیده بود و روبه رویش قرار داشت. چند ثانیه ای به هم خیره شدند. صورت نگین از عصبانیت سرخ بود و چشمانش به خون نشسته بود. اما سارا لبخندی به لب داشت هر چند چشمانش خشک و بی روح به نگین خیره شده بود. به دستان نگین نگاه کرد. مشت گره شده اش را می فشرد. همان لحظه مشت نگین بالا رفت و سارا از حرکت ناگهانی او چشمانش را روی هم فشرد اما حرکتی نکرد. امید صدایش را بالا برد. - نگین!! مشت نگین هنوز بالای سرش قرار داشت . آرام آرام مشتش را باز کرد و دستش به کنار پاییش سر داد. - خجالت نمی کشی!!! صدای بغض دار نگین باعث شد چشمانش را آر ام باز کند. چشمش که به اشک های حلقه شده در چشمان شرابی نگین افتاد سینه اش تیر کشید. - نگین! - نگین و درد. نگین مرگ! خجالت داره سارا! خجالت داره به خدا. روت می شه به من نگاه کنی. خجالت نمی کشی داری فرار می کنی. - نگین... - حرف نزن. دیگه نمی خوام صدات و بشنوم. سارا!! باورم نمی شد تو همچین کاری بکنی! باورم نمی شد بخوای همینجوری بذاری بری! سارا چطور دلت میاد؟!؟ چطور دلت میاد همینطوری بی سرو صدا بری؟! اشک از چشمانش جاری شد دندان هایش را روی هم فشرد و فریاد زد: - پس تمام این مدت لاف می زدی؟!! همه ی نگاه ها به سمت ان سه جلب شد. امید نگران سعی می کرد چیزی بگوید اما نگین عین خیالش هم نبود. سارا هم مات و بدون حرکت روبه روی نگین ایستاده بود. نگین وقتی دید سارا چیزی نمی گوید دوباره فریاد زد و اینبار با هر فریادش مشت محکم خود را روی شانه های سارا فرو می آورد. - ای لعنتی!!!! پس لاف می زدی. همه ی اینا لاف عشق بود. لاف دوستی بود!!! امید سعی کرد با مداخله جلوی مشت های نگین را بگیرد اما نه نگین دست بردار بود و نه سارا حرکتی می کرد. انگار که خود هم محتاج همین مشت ها بود. همین حرف ها. بغض داشت اما نمی توانست گریه کند. باز آن تنگی نفس لعنتی داشت به سراغش می آمد. یاد آن روزی افتاد که پدرش بر سر دکتر فریاد زد. - آخه چطور می شه آقای دکتر!! دختر من تمام این سال ها بدون هیچ مشکل تنفسی زندگی کرده حالا یهو بعد 19 سال مشکل تنفسی پیدا می کنه؟!؟ یعنی چی آقا. دکتر سری تکان داد و سعی کرد با آرامش در کلام خود طرف مقابلش را نیز آرام کند. - ببینید. این مشکل یه مشکل عصبی هستش. ممکنه برای هر کسی پیش بیاد. شوکی که به دختر شما وارد شده می تونسته اثرات خیلی بدتری داشته باشه. شما باید خدارو شکر کنید. مشکل تنفسی به مرور زمان بهتر می شه فقط دخترتون باید قول بده دیگه به مسائلی که آزارش میده فکر نکنه. با دوزانو روی زمین افتاد. نفس نفس می زد. باز نفسش گرفته بود. سینه اش می سوخت. یه سینه اش چنگی زد. دست دیگرش را تکیه گاهی قرار داد و روی زمین گذاشت. نگین با تعجب در حالی که اشک می ریخت به نفس نفس زدن سارا خیره شده بود اما امید خیلی سریع به خودش آمد و به سمت سارا رفت. کنارش زانو زد و سرش را بالا گرفت. - سارا؟! سارا... نفس بکش... به سمت نگین برگشت و با عصبانیت فریاد زد: - نمی بینی!! نمی بینی حالش از تو بدتره!! حتما باید اون حرف های مسخره رو می زدی؟!!؟ نگین دستانش را روی دهانش گذاشت تا صدای هق هق گریه اش بیشتر از این بلند نشود. افرادی از دورهنوز شاهد رفتار آن سه بودند و با تعجب به سارا نگاه می کردند. سارا اسپری را از جیبش در آورد. کمی زد اما فایده ای نداشت. امید کمی دست به کمر سارا کشید و گفت: - گریه کن سارا... رنگت کبود شده دختر... انقدر تو خودت نریز... گریه کن... وقتی دید حرفهایش اثری ندارد با دو دست شروع به تکان دادن سارا کرد. تکان ها ی شدید که به سارا می داد باعث شد بغض او بکشند و اشک هایش جاری شود. کم کم نفس هایش آرام و آرام تر می شد. نگین روبه روی سارا نشست و او را در آغوش کشید. امید که طاقت دیدن اشک های آن دو را نداشت چند قدمی از آنها فاصله گرفت. دوست نداشت بغض خودش بشکند. چند دقیقه ای سارا و نگین با هم اشک ریختند و حرف زدند امید هم از دور مراقب حال هر دو بود. سارا باید زودتر می رفت. 10 دقیقه ی دیگر پرواز داشت. لحظه ی آخر نگین لبخند غمگینی زد و دستان سارا را در دست گرفت. - ازت خداحافظی نمی کنم. تو هم حق نداری از من خداحافظی کنی. ازت نمیگذرم سارا اگه بری و دیگه پشت سرتم نگاه نکنی! بی مرام نشو. یادت بمونه یه خواهر داری که همیشه چشم به راهته! باز هم سفت و محکم همدیگر را در آغوش فشردند. بدون گفتن هیچ حرفی نگین خیلی ناگهانی با قدم هایی بلند از سارا دور شد. امید هم چند ثانیه ای به دور شدن نگین خیره شد اما خیلی زود روبه روی سارا قرار گرفت و دستش را روی گونه ی او گذاشت. - خب آبجی کوچولو! داری می ری!! حیف حیف!! سارا بینی اش را بالا کشید و با صدای دو رگه اش پرسید: - حیف چی؟! امید با قیافه ای در هم و لحنی افسرده اما جدی گفت: - حیف می ریو من نمی دونم دیگه کیو سر کار بذارم. موهای کیو بکشم. به کی بگم عزیز دل بابا؟! تو سر کی بزنم. سارا که متوجه ی حرف های کنایه آمیز او شده بود مشت محکمی به بازوی امید زد و در حالی که می خندید زیر لب زمزمه کرد: - بی مزه!! خانمت هست... به اون بگو.. امید لبخندی زد. - گاهی وقت فکر می کنم نگین تورو بیشتر از من دوست داره. سارا با تعجب سرش را بالا گرفت و به امید خیره شد. - امید!!!! - چیه؟! مگه دروغ می گم. اصلا به نظرم نگین به خاطر تو عاشق من شد. اصلا به خاطر تو می خواد با من باشه. - می شه مزخرف نگی! من باید برم. - باشه باشه! مواظب خودت باش! بوسه ای گرم بر روی پیشانی سارا زد و در حالی که به او نگاه می کرد چند قدمی عقب عقب رفت. سارا به دور شدن امید خیره شد. اصلا حواسش نبود که داشتند اعلام می کردند. سریع چمدانش را برداشت. هنوز چند قدمی برنداشته بود که صدای پریسا باعث شد در جایش بایستد. - صبر کن ! به طرفش برگشت. با تعجب به او نگاه کرد. پری چند قدمی برداشت و روبه رویش قرار گرفت. دفتری را مقابل سارا نگه داشت. - بگیر. سارا به دفتر خیره شد. - این چیه؟! - بگیر تا بهت بگم. سارا قدر دیگری نگاه کرد . آرام دستش را پیش برد و دفتر را گرفت. - این و پدرام فرستاده. با شنیدن اسم پدرام سوزش شدیدی را در سینه اش احساس کرد. - پدرام! - آره. گفت که من بهت بدم. تمام این مدت که خارج از ایران بود داشت اینارو برات می نوشت. تمام چیزهایی که باید بدونی همین تو هستش. پری دیگر چیزی نگفت قصد رفتن داشت که سارا دستش را گرفت. او هم عکس العمل شدیدی نشان داد و دستش را کنار کشید. - من نمی تونم اینو قبول کنم پری! نمی خوام بدونم! - اههههه می خوای یا نمی خوای به من ربطی نداره! برادرم ازم خواسته اینو بهت برسونم منم دارم این کار و می کنم. نخواستی بخونی نگهش دار برای قشنگی چه می دونم تو همون قبرستونی که داری می ره آتیشش بزن! اما فعلا با خودت ببر. همین. دوباره برگشت که برود اما انگار یاد مطلبی افتاده باشد برگشت. - راستی! بهتره قبل از اینکه پارش کنی یا بخوای آتیشش بزنی بدونی، تک تک کلمات توی این دفتر با درد و رنجی که خودش کشیده برات نوشته. با تک تکش خاطرات رنج آور و زهرماری خودش رو تکرار کرده. اونم فقط به خاطر تو دختره ی ننل نازک نارنجی! خودت که بخونی متوجه می شی. دیگر چیزی نگفت و رفت. سارا هم به دور شدن او خیره شد دفتر را در دستانش فشرد. دفتر 200 برگی بود به رنگ آبی تیره. خواست بازش کند که با شنیدن صدای بلندگو بی خیال شد. آن را در ساک قرار داد و به سمت ورودی رفت. نفسش سخت شده بود . از پشت شیشه به بیرون نگاهی انداخت. داشت باران می بارید. نمی دانست چه آینده ای در انتظارش است فقط از خدا می خواست مواظب خانواده اش باشد. مواظب کسانی که دوستشان دارد. * * * * * سلام. من سارا هستم. سارا یوسفی . 21 ساله. تقریبا یک ماه دیگه 22 سالم می شه. یک ماه دیگه تولدمه. 19 سالم بود که اومدم امریکا. با متین یک راست اومدیم نیویورک. شهر منهتن. بد نیست قشنگه. مثل یه جزیره می مونه. کار آسمونشم یک بند گریه و زاری کردنه . سازمان ملل و بازار بورس و مجسمه ی آزادی هم توی همین شهر قرار داره. بیشتر جنبه ی اقتصادی تجاری داره. متین هم توی یکی از همین ساختمان های تجاری کار می کنه. در خیابان وال استریت. تمام ارث و میراثی که از خانواده ی دکتر بهش رسیده رو گذاشته روی کارش. توی این دو سال که باهاش زندگی کردم فهمیدم از هر چی بگذره از پول نمی تونه بگذره. یک آدم خسیس دندون خشکیه که نگو. یه موضوع دیگه هم کشف کردم. همیشه فکر می کردم این آقا آخر هر چی سر بزیری و مظلومیته! اما الان می بینم یک دختر باز حرفه ای که استاده توی کار کردن روی مخ دخترا. یه هانی می گه صدتا هانی از بقلش می زنه بیرون. انقدر که با زنا پریده دیگه اخلاقش هم مثل همونا شده. گاهی اوغات ازش متنفر می شم. اما یادم میوفته برادرمه ، تنها هم زبونم، هر چی باشه دوستش دارم. دکترم گفته همه ی دردام و بنویسم. یه دفتر بردارم و با اون درد و دل کنم. اینطوری کمتر احساس پوچی می کنم. اگه الان دم دستم بود می دونستم چه جوابی بهش بدم. آخه توی دفتر که حرف منو نمی فهمی. الان می تونم سرت داد بزنم!! من چطوری می تونم با تو درد و دل کنم یا سرت فریاد بزنم. تو که چیزی نمی فهمی. البته خیلی بهتری از آدمای اینجا. آخه اینا هم از زبون من چیزی نمی دونن. منم دوست دارم با یه هم زبون درد و دل کنم. پس فرقی به حالم نمی کنه. تو هم نفهم. فقط گوش کن. البته گوش که چه عرض کنم. چقدر درد و دل کردن با یه دفتر سخته ای خدا! ماهی یه بار می رم پیش دکتر روانشناسم. دکتر بدی نیست اما به نظرم یکم هیزه. یکم که چه عرض کنم. فعالیت چشماش خیلی زیاده! از نگاهش می ترسم. انگاری که با نگاهش می تونه تا ته حرفتو بره. این نگاه هر آدمی و می ترسونه. خیلی تیزه. فرانسویه. اما خب انگلیسی حرف می زنه. اولش سخت بود. کم کم عادت کردم. اینم فهمیدم که خیلی زود عادت می کنم. بهش می گم موسیو راجرز. درس می خونم. توی کالج هانتر تحصیل می کنم. می خوام معلم بشم. اولش که اومدم قید درس و زدم. همین موسیو راجرز خودمون کلی رو مخم کار کرد. خیلی افسرده بودم. شاید هنوزم هستم. راستش دوست آنچنانی ندارم. به غیر از وید. وید هم از همون اول خودش اومد جلو. تا الانم خودشه که پافشاری می کنه برای ادامه ی این دوستی. وگرنه حوصله ی حرف زدن با اون هم ندارم. وید یه دختر چشم آبی با موهای بور فر فری هستش. قیافش بدک نیست. البته اگه کک مکای صورتش رو نادیده بگیریم. خانواده ی متوسطی داره. پدرش توی یه حادثه فلج می شه. الان چند ساله که روی ویلچر اینور اونور می ره. نگاهش خیلی غمگینه. بیشتر کارها روی دوش مادر وید هستش. خانم هاواک زن خیلی مهربونیه. اونم به کمک برادرش خرج اصلی زندگیش و در میاره. دایی وید. وید یه جورایی خجالتیه. به خاطر کمبود اعتماد به نفسی که داره. توی دانشگاه پسرا خیلی سر به سرش می ذارن. سر این مسئله چندبار مجبور شدم ازش دفاع کنم. اما اون انگار نه انگار. می گه توی مسئله ای که به تو مربوط نیست دخالت نکن. اینجا این حرفها زیاد عجیب نیست. ولی جالب اینجاست که اولین جرقه ی آشنایی ما دوتا مربوط می شه به کمکی که من بهش کردم. رئیس دانشگاهمون خانم رب هستش. می خواد سر به تن من نباشه چون با ویلیام عزیزش نمی سازم. چند باری نزدیک بود کارمون به کتک کاری بکشه. ویلیام راکلفر یکی از دانشجوهای تغس و بی خاصیت دانشگاه هانتر هست. فقط بلده به قر و پرش برسه. هیچی دیگه غیر از یه قیافه ی عروسکی نداره. البته وضع مالی پدرش بد نیست. یکی از همین سهام داران بزرگ نیویورک هست. تقریبا بی انصافی کردم به خاطر گفتن کلمه ی بد نیست. نمی دونم چرا این پسره اینقدر دوست داره سر به سر من بذاره. توی دانشگاه به دختر آریایی معروفم. همش هم تقصیر این پسرس. جریانش طولانیه. توی کلاس تاریخ سر موضوعی مجبور شدم از تاریخ کشورم دفاع کنم. بحث من و این ویلیام بالا گرفت. آخرش هم تونستم با علت های منطقی حرفمو بهش ثابت کنم. اونم حسابی ضایع شد. از همون روز اسم دختر آریایی رو گذاشت روی من. خب کم آورده بود. هر دفعه که اینو با اون لبخند مسخرش می گه دوست دارم سرش و از تنش جدا کنم. می دونم که داره مسخره می کنه. این خیلی اذیتم می کنه. دفعه ی آخری که بحثمون به مشاجره کشید به خاطر توهینش دیگه متوجه نشدم دارم چی کار می کنم کتاب و برداشتم و محکم کوبیدم تو سرش. فکر نمی کردم اینقدر نازک نارنجی باشه! غش کرد. بعدشم که من به دفتر خانم رب احضار شدم. نزدیک بود به خاطر این کار از دانشگاه بندازنم بیرون. اما با کمک متین و پارتی های کلفتش هیچکس هیچ کاری نکرد جز توبیخ و یک سری مسائل چرت دیگه. متین می گه من با حرفام باعث شدم ویلیام بفهمه که روی تاریخ کشورم تعصب دارم برای همینه که تمام نیش و کنایه هاش تاریخیه. اما من اول شروع نکردم. من فکرم به این مسائل مشغول نیست. از اون موقع به بعد دخترای دانشگاه یه جور دیگه ای به من نگاه می کنن. مثل یه قهرمان. خوشم نمیاد خیلی توی دید باشم. به قول موسیو راجرز من یه آدم منزوی و گوشه گیر هستم. اما حرفش و قبول ندارم. من هم به درسم می رسم هم کارم و هم تفریحم. با وقت کمی که دارم هر روز به ساحل میام و قدم می زنم. این کلمه ی هر روز که می گم ساده نیست. راه دوره. اما گفتنش خیلی سادس. حرف زدن آسونه. اما یه چیزی رو اینجا خوب فهمیدم. حرف زدن به زبون انگلیسی واقعا مشکله. منی که این همه در روز کار می کنم با بهترین نمرات باز هم توی لحجه کم میارم. دلم یه هم زبون می خواد. من یه دخترم ، یه دختر غریب. دلم می خواد یکی باشه که بتونم با زبون خودم باهاش درد و دل کنم. یکی که وقتی از فرهنگمون براش حرف می زنم بهم نخنده. یکی که با هم به از اصالتمون بگیم و بهش افتخار کنیم. بیشتر که فکر می کنم می بینم من نه یکی نه دو تا نه سه تا همه ی هم زبونام و می خوام. همشو می خوام. دلم یه دنیا گرفته. می فهمی؟! غروبای اینجا خیلی بده! همش بارون. دلم هوای بارونای تهرونو کرده. بارون اونجا هر چقدر آلوده بود اما خوب مرحمی بود برای حداقل من. خوب آلودگی های روحم رو شستشو می داد. احساس می کنم توی دلم ، قلبم ، یه سوراخه، نه یه چاله شایدم چاه. انقدر عمیق و طولانی که هیچکس نتونه پرش کنه. نه حرفهای متین، نه نامه های مامان و بابا ، نه مزه پرونی های نگین و امید پشت تلفن ، نه خنده های الکی وید ، نه نصایح موسیو راجرز نه هیچکس دیگه. پر نمی شه. خالیه خالیه. دلم گرفته خدا. گاهی وقت ها می خوام فریاد بزنم. از دلتنگی. از درد ، از غربت. بگم چقدر کشندس. بگم چقدر درد داره تو یه جا باشی و وطنت و خانواده و عشقت یه جای دیگه. تموم سلول های بدنت فریاد می کشن. درد دارن. درد می کشن. بغض می کنی. نمی دونی برای کی خالی کنی. نمی دونی برای چی بغض کردی. فقط دوست داری گریه کنی. بعضی وقت ها از خودم می پرسم پشیمونی سارا؟! می گم نه یعنی نمی دونم. پس این درد چیه. درد غربت و غریبی به کنار. اون چاله، چرا پر نمی شه. چند بار خواستم فراموشش کنم. اما دیدم دیگه نمی تونم نفس بکشم. خدایا از اون دورم اما باز هم نمی تونم. چند بار از خودم پرسیدم پشیمونی که گفتی تا وقتی نفس می کشی دوستش داری؟! دیدم نه حتی اگه نمی گفتم هم هر نفسم اونو فریاد می زد. یه بار امتحان کردم. چاله که داشت خالی و خالی تر می شد بهش فکر کردم. خاطرات با هم بودنو مرور کردم. بغضم شیکست. چاله پر شد. اما قلبم ، توی قلبم انگار یه خنجر فرو کردن. انگاری با اون خنجر خواستن جای خالی رو پر کنن. اما بد بود که بدتر شد. نمی دونم. دیگه نمی دونم بد و خوب چیه. چند بار خواستم دفتر و باز کنم و بخونم. اما انگار نمیشه. یاد حرفهای آخرش میوفتم. نمی تونم. واقعا نمی تونم. می بینی! باز بحثم کشید به کجا. با هر نفسی که می شکم با هر تپش قلبم اونو به یاد میارم.می فهمی دوست داشتن یعنی چی؟! همه ی این حرفهارو بارها و بارها برای موسیو گفتم. اونم با صبوری گوش می کنه. این بحث و بی خیال. درست 2 ماه بعد از اینکه من اومدم به این شهر نگین و امید با هم ازدواج کردن. درواقع نگین راضی شد. امید برای راضی کردنش خیلی تلاش کشید. این آخری هم من شده بودم بهونش. حالا یه کوچولو هم دارن. امروز تولد یکسالگی اونه. دلم گرفته چون پیشش نیستم تا دستای کوچولوشو توی دستم بگیرم. من عمه شدم. عمه ی نازنین. واقعا هم که مثل اسمش نازه. خشکلی مامان و باباش و جمع کرده. وقتی توی عکساش می خنده انگار که دنیا بهم لبخند می زنه. یه دنیا صداقت ، یه دنیا معصومیته توی چشمای ناز و دستای کوچولوش. آخ که چقدر دوست دارم اون دستارو توی دستم بگیرم و ببوسم. نگین خیلی گله می کنه. مثل مامان. فکر می کنن فقط خودشون دلتنگن. البته نگین مشکلات دیگه ای هم داره. پدرش هم خیلی وقته از ایران رفته و معلوم نیست کجاست. از اون طرف امید با این اخلاق گندش نگین و اذیت می کنه. همین شک و تردید بی خودی که به همه چی داره. بارها ازش خواستم پیش یه دکتر روانشناس بره. اما پسره ی احمق فکر می کنه فقط دیوونه ها پیش همچین دکترایی می رن. تازگی یه خبری هم شنیدم که نزدیک بود شاخ دربیارم. کی باورش می شه مریم و خسرو با هم نامزد کنن. نمی دونم چی بگم. فقط آرزو می کنم خوشبخت بشن. کارشون به جاهای باریک نکشه. من به خسرو اعتمادی ندارم. مریم دختر خیلی ساده ای هستش. خیلی! ملیکا هم که اوضاعش زیاد خوب نیست. می گن از یه پسر رو دست خورده. افسردگی شدیدی گرفته. مامان می گفت حقشه. کلی پشت سر تو حرف زد و حرف درآورد حالا خدا خوب گذاشت تو کاسش. اما من قبول ندارم. اینکه به خاطر من همچین اتفاقی براش افتاده باشه. البته قبول دارم که اون داره عکس العمل ، عمل های خودشو می بینه. نه فقط یک عمل. تمام اعمال. این هم نتیجه ی کار خودشه و ربطی به کسی دیگه ای نداره. اما گوش مامان به این حرف ها بدهکار نیست. پریسا اوضاع خیلی خوبی داره. شنیدم تو یه شرکت مشغول به کار شده. طراحی لباس خونده. کارشم خوب گرفته. نمی دونم چی طراحی می کنه. فقط امیدوارم مثل اونایی که خودش می پوشید نباشه. البته نگین می گه کاراش سنگین و قشنگه. خودش هم تغییر کرده. تو خودشه. من هیچ وقت همچین چیزی رو نخواسته بودم. هنوز هم آرزوی من برای پریسا تغییری نکرده. از کامیار خبری ندارم. مثل خاله و بچه هاش. از عزیز جون هم بی خبرم. با اینکه دوست دارم ببینمش. اما از یکی که نباید خبر دارم. امیری. همون پسره ی آویزون. هنوز هم بهترینِ دانشکده هستش. خوش به حالش. غیر از کلاس های درسی که در طول هفته می رم ، یه کلاس دیگه هم دارم که عاشقشم. ویولن. دارم ویولن رو ادامه می دم. چند جلسه ای می شه رفتم. تازه فهمیدم توی ایران هیچی یاد نگرفتم. هنوز ادیت کردن اونم به طور صحیح و ماهرانه رو بلد نیستم. توش می مونم. استاد هم بدجور بهم تذکر می ده و تیکه میندازه. همیشه می گه پس اونجا چی بهت یاد دادن. اینجا فصل بارونه. البته آسمونش بیشتر اوقات بارونیه.الانم که دارم می نویسم نم نم داره میاد. اگه عجله نکنم بیشتر هم می شه. چند قطره هم چکید روی تو دفتر جان! - سارا ... سارا. سرش را از دفتر بلند کرد. روی شن های ساحل نشسته بود و می نوشت. به طرف صدا برگشت. متین را همراه با دوست دخترش دید. داشت به طرف سارا می آمد. قیافه اش درهم رفت. آهی کشید و زیر لب زمزمه کرد: - ای خدا کی می شه از دست دوست دخترای متین راحت بشم. از جایش برخاست. دامن چین دار و بلندش را تکاند. روی لباس سفیدش هم شنی بود. صدای متین دوباره توجهش راه جلب کرد. - چی کار می کنی اینجا؟! نامه می نویسی؟! باد موهای بلندش را به بازی گرفته بود. در این دو سال موهایش بلندتر هم شده و با وجود فر کردن تا کمرش می رسید. با انگشت تار مویش را از جلوی چشمانش کنار زد. - چی کار می خواستی بکنم. حالا نامه یا هر چی. نگاهی به دوست دختر متین کرد و ادامه داد. - به تو که بد نمیگذره. من نمی دونم چه معنی داشت منو با خودتون بیارید اینجا. من الان می تونستم پیش وید باشم. کلی کار داریم. کلی از درس.. متین دستی تکان داد و به سمت سارا رفت. - اَه ! سارا حالا که اومدیم حرف از درس و کار نزن. یه امروز رو خوش باش دختر. کلر دوست دختر دورگه ی متین که مادری ایرانی دارد لبخندی زد و با لهجه ی افتضاحی گفت: - سارا می خوایم هم با هم خوش باشیم... ... خوش بگذره با هم ... سارا نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت. کلر فارسی را خوب می توانست بخواند اما در حرف زدن هیچ توانایی نداشت. بدون گفتن حرفی از کنار هر دو گذشت و توجهی هم به حرف های نیش دار متین نکرد. به تیکه های متین عادت کرده بود . اینکه به خودش نمی رسد. اینکه مثل دختر ترشیده ها لباس می پوشد. اینکه حتی یک دوست پسر هم ندارد و خیلی حرف های دیگه. با تاکسی یک راست به خانه رفت. خانه ی آن ها نزدیک خیابان وال استریت قرار داشت. محل کار متین به خانه خیلی نزدیک بود. همینطور دانشکده و محل کار سارا. هفته ای سه بار آن هم 5 ساعت از یک پیر زن غر غر و پرستاری می کرد. دوست داشت روی پای خودش بایستد. دوست نداشت برای همیشه زیر دین پدر و مادرش و متین باشد. در را که باز کرد صدای زنگ تلفن را شنید. با عجله به سمت تلفن رفت. - هی! - هی کوفت ، مرض ، درد بی درمون ، حناق!! - نگین! خنده ای سر داد و گفت: - خیلی ممنون از این همه ارادتی که به من داری!! - می خوای بیشترش کنم. با زندگی هردنبیلت چی کار می کنی؟! سارا خنده ی شاد دیگری سر داد. - نه نه! وای خیلی خوشحالم که زنگ زدی. - تو غلط کردی! خجالت نمی کشی. امروز روز تولد نازنین خانمه. نباید خبرت یه زنگ بزنی. نباید تبریک بگی. - من که هدیه و کارت و فرستا... - بخوره تو سرت! نازنین دلش برای صدات تنگ شده. هدیه می خواد چی کار؟! - الهی قربون دلش برم. ای جانم نگین تورو خدا گوشی رو بگیر جلوش من یکم باهاش حرف بزنم. - نه نمیشه. می خوای حرف بزنی مرخصی بگیر بیا. - مرخصی چیه کلی کاره. درس. نگین خواهش می کنم. نگین خیلی بدی!!! - خیلی خب حالا اونطوری بغض دار حرف نزن. چقدر لوس شدی تو!! خرج ما هم زیاد می کنی تو با این فک زدنت. صبر کن. چند ثانیه ای طول کشید تا صدای ملچ ملوچ نازنین را از پشت تلفن شنید. جیغی کشید که موجب اعتراض نگین شد. با خواهش سارا دوباره تلفن را به سمت نازنین گرفت. با صدای بغض دارش شروع کرد به حرف زدن. - نازنین جان... عزیز عمه... خوبی؟! دلم برای ملچ ملوچت تنگ شده بود ... چی می خوری ملوس من؟! باز چی به خوردت می دن این دوتا.... نمی ذارن دو کلمه با من حرف بزنی... بغض جلوی نفس کشیدنش را گرفته بود. دیگر تحمل نداشت بی اختیار اشک هایش سرازیر شد و صدای هق هق گریه اش بلند. نگین خیلی سریع پشت خط آمد. - چی شد باز؟! رفتی شبکه هندی؟! سارا... خوبی... نفس می کشی؟! - آره... آره خوبم... صدای امید را از پشت گوشی در حالی که بلند حرف می زد شنید. - آخه برای چی می ذاری دختر ما صدای اون گودزیلا رو بشنوه. ببین بچم اشکش دراومد. اون صدا قشنگ بهتره به فکر یه بچه برا خودش باشه. عزیزم گریه نکن.. سارا خنده ای کرد و با همان صدا گفت: - خیلی نامردی امید... نگین بهش بگو حیف که دستم بهت نمی رسه وگرنه می دونستم چی کارت کنم... دقایقی دیگری با هم حرف زدن. دقایقی که از نظر سارا کوتاه ترین بود. دلش می خواست ساعت ها با نگین حرف بزند اما نمی شد. گوشی را که گذاشت . بغض دوباره راه گلویش را گرفت. فردا باید می رفت پیش آن زن غر غر و. حوصله ی این یکی را دیگر نداشت. مجبور بود. به خاطر پول خوبی که می دادند. سارا هم خوب کار می کرد. بروبچ شرمنده کامپیم قاط زده، معلوم نیست کی درست شه لپ تاپمم که سرعت یوخ! با من حرف بزن | نادیا.م و هیوا.ب اریکا | نادیا و هیوا.ب چهل و هفت کروموزومی | هیوا.ب نباید ها | هیوا.ب برای او | سوزان مالری به زیر افتاده | دانیل یانگ برایت میمیرم | لیندا هووارد فرشته نگهبان | پاتریشیا ویلسون هستی من | کریستین هیگینز | ||||||||
| |
| | #49 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بازنشسته ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,123
(View Stats)
تشکرها: 1,389
تشکر شده 6,070 بار در 1,129 پست
کتاب مورد علاقه : شور زندگی حالت من : | پست بسیار مفید : +11 امتیاز تلفنهای ایران همیشه او را تا چند ساعت در خاطرات و گذشته ها غرق می کرد .. حتی در تصورش هم نمیگنجید که روزی به این جا و به این مرحله برسد. تنها. دور از خانواده . دور ازوطن و دور از تنها عشق زندگی اش. .کمی که فکر کرد زیر لب غرید:ـ سارا فکرشو میکردی که اینقدر جون سخت باشی ؟ تو که میگفتی بدون پدرام میمیری .چی شد پس حالا داری اینور دنیا با فرسنگها فاصله دور از اون نفس میکشی ؟ بدون اینکه بدونی اون داره چیکار میکنه و حالش چطوره ... واقعا الان حالش چطوره ؟ اصلا به من فکر میکنه.؟آنقدر فرو رفته در افکار خود بود که متوجه گذر زمان و امدن متین نشده بود و این صدای متین بود که او را از افکارش خارج کرد .ـ ابجی کوچولو چیه باز داری تو ایران سیر میکنی یا تو لندن؟ بابا بیا بیرون هیچ کجا نیویورک نمیشه. بله برای جناب عالی با این خانومای رنگارنگ معلومه که هیچ کجا این جا نمیشه. اه اه متین برو از جلوی چشمم کنار... مرد اینقدر ضعیف النفس نوبرشه والا. حالم به هم خورد . متین خنده ای مستانه سر داد و در همان حین گفت:چیه حسودیت میاد؟ مثل تو بی عرضه خوبه؟ دوساله اینجا نتونستی یه امریکایی جنتلمن رو تور کنی . به یه تحفه چسبیدی که انور دنیاست ول کنم نیستی؟ بابا ولش کن اون الان داره تو لندن عشق و صفا میکنه با دخترای قشنگ اینگلیسی. اوه اوه نمیدونی چین لامذهبا سارا. مانکن.باپرستیژ. پوستای بلوری وای خوش به حالش. آخه خواهر من.. مگه عقلش پارسنگ برمیداره اونارو ول کنه بیاد بچسبه به تو دختره ی لاغر زردمبو.سارا کوسن کنار دستش را برداشت و به طرف او پرت کردو متعاقبا به طرفش دوید اما متین بعد از یک دور دویدن دور صندلی ها با یک حرکت سریع داخل اتاقش پریدو درحال بستن در گفت چیه حرف حق تلخه؟ نفس زنان روی صندلی نشست. لبخند تلخی زد اما واقعا از متین متشکر بود. این برادر مرموز با این اخلاق عجیب در این کشور غریب تا جایی که میتوانست حمایتش کرده بود. صبح با بی میلی صبحانه میخورد چرا که میخواست روانه ی منزل مادام هالمز شود. متین که می دانست گذراندن یک روز کامل در کنار آن زن بد قلق برایش تا چه اندازه وحشتناک است مثل همیشه با نا امیدی گفت:هنوزم نمی خوای دست از لجاجت برداری و دست از شغل شریف پرستاری بکشی؟ عزیزم من وظیفمه که از نظر مادی ساپورتت کنم و هیچ گله ای ندارم . مامان و بابا هم که کم نمیذارن . چرا خودتو عذاب میدی؟متین جان من به اندازه ی کافی شرمنده ی تو و مامان وبابا هستم. در ضمن هر شغلی یه درد سرایی داره . منم نمیمیرم که یه چند ساعت صبوری کنم. متین که میدانست بحث در این باره به جایی نمیرسد بلند شد و بعد از بوسیدن سر او خداحافظی گفت و از منزل خارج شد . عصر که به خانه برگشت مستقیم به طرف جعبه ی داروها رفت و بدون معطلی مسکنی قوی را با جرعه ای آب قورت داد. دیگر خوردن قرص های مسکن برایش مثل خوردن نقل و نبات راحت و شیرین بود. لباسهایش را که تعویض کرد به طرف تلفن رفت به شدت هوای شنیدن صدای گرم و مهربان سوسن را کرده بود. شماره را گرفت و بعد از شنیدن چند بوق صدای گرم مادر در گوشش پیچید. سلام مامان جون. منم سارا . سلام مادر جون. الهی قربونت برم میدونم تویی. من از صدای نفساتم میتونم بفهم تو یی عزیزم. حالت که خوبه ؟اره مامانی خوب خوبم . شما چطوری ؟ بابا. ماهرخ جون همگی خوبن؟همه خوبن و بهت سلام میرسونن. از متین چه خبر ؟ اونم خوبه .. مثل همیشه میره شرکت و میاد .مثل همیشه گوشهایش در انتظار شنیدن جمله ای درباره ی عمه آزی و هر چیزی که مربوط به پدرام باشد .. اما اصلا و ابدا گویی پدرامی وجود نداشته و ندارد . بعد از صحبت با سوسن احساس بهتری داشت... تصمیم گرفت نگاهی به جزوه های خاک خورده اش بیندازد . هنگام جستجوی جزوه ها چشمش به دفتر پدرام افتاد. همان دفتری که توسط پری به دستش رسید. دفتر را برداشت و کمی خاک و غبار روی آن را تمیز کرد . با لمس دفتر و دیدن آن نفسش هم تندتر میزد. به سختی صفحه ی اول آن را گشود ...کلمات در نظرش گویا هر کدام به سویی می رفتند. چند بار چشمانش را باز و بسته کرد تا اینکه متوجه شعر نوشته شده در صفحه ی اول شد . با یک دنیا غم و حسرت ؛ دل از آغوش تو کندم دیگه حتی یه بارم من ؛ به عشقت دل نمی بندم به آسونیِ یک قصه ؛ از عشقت من گذر کردم دلت یک گوله آتیش بود ؛ من اونو شعله ور کردم مییون اینهمه آدم ؛ شدم تنهاترین تنها تو هم من رو رها کردی توی این گوشه ی دنیا ببین بغض شکستم رو ؛ نمیگم دیر یا زودِ اگه چیزی برام مونده ؛ یه مشتی خاطره بوده واسه این عاشق ساده ؛ یه روز مثل خدا بودی می دونستی دل ساده که اینقدر بی وفا بودی با اینکه دل بریدم من ؛ شکسته بال پروازم هنوزم توی این غربت ؛ برات معنای آوازم با یک دنیا غم و حسرت ؛ دل از آغوش تو کندم دیگه حتی یه بارم من ؛ به عشقت دل نمی بندم دانه های اشک مثل قطرات باران از چشمش سرازیر بود . تمام صفحه خیس از اشک شده بود .. در یک آن همه ی حرفهایی که پدرام موقع خداحافظی به او گفته بود به مغزش هجوم اوردند. گویی صدای پدرام از هر گوشه ی اتاق منعکس میشد و در سرش میپیچید ...ما به درد هم نمی خوریم .... من اشتباه کردم....دوستت ندارم . من یه دیوونم سارا . ..... من روانیم . همه چیز تموم شده . دفتر را رها کرد و هر دو دستش را روی گوشهایش فشر و فریاد زد ... نه ... نه تو یه دروغگویی. تو یه نامرد بی صفتی . خفه شو ولم کن . دست از سرم بردار . نفس هایش به شماره افتاده بود و صورتش از شدت گریه به سرخی میزد . متین حیران و هراسان درب اتاق را گشود و به طرفش رفت . سریع روبه رویش نشست و در اغوشش کشید . نفسهای پی در پیش متین را ترساند در کسری از ثانیه اسپری را اورد و جلوی دهان سارا گرفت و با صدایی که سعی میکرد نلرزد گفت :آروم نفس بکش . آروم... عزیزم ... خواهش میکنمآروم باش . کم کم تنفسش به حالت عادی برگشت . سارا جون. فدات بشم چی شده باز ؟ کسی بهت حرفی زده؟ چرا اینطوری میکنی ؟ به من بگو باز چی شده لعنتی ؟ با هر دو دست شانه های لرزان او را محکم نگه داشت تا آرام شود .سارا سرش را به سینه ی برادرش تکیه زد و جوابی که متین از آن همه سوال گرفت هق هق بی امان سارا بود.متین کلافه و سردرگم او را ارام بلند کرد و روی تخت نشاند. سریع لیوانی آب برایش آورد و خود نیز کنارش نشست . و به وضعیت اسفناک خواهرش خیره ماند. بعد از نوشیدن چند جرعه آب کمی ساکت شد . و با صدای گرفته ای رو به متین گفت :معذرت میخوام... دست خودم نبود . فکر نمیکردم خونه باشی . من تازه رسیده بودم. سارا چرا اینقدر منو اذیت میکنی ؟ آخه اگه من نرسیده بودم چی میشد؟ کی میخواست کمکت کنه؟ اگه اتفاقی برات میفتاد جواب مامان و بابارو چی میدادم؟ نفس عمیقی کشید و دستش را چندین بار بین موهایش فرو کرد . در حالی که سعی میکرد آرام به نظر برسد پرسید:الان بهتری ؟ با یک لبخند زورکی جواب داد:ـ اره خوبم . ـ بازم به خاطر اون لعنتی اینطوری شدی؟ ولی آخه تا کی ؟ سارا به خدا داری خودتو نابود میکنی . یه نگا به خودت بنداز. کجاست سارا ی پر انرژی که وقتی برای اولین بار دیدمش تعجب کردم از اون همه سرزندگیش؟. کجاست اون سارایی که خنده از لبش دور نمیشد ؟ و خنده رو رو لبای همه مینشوند. تو خودتو و همه ی خواسته هاتو نابود میکنی برای کسی که به راحتی ازت گذشت . ... من خودمم از گفتن این حرفهای تکراری خسته شدم. تو خودت باید به خودت کمک کنی سارا. سارا لبخندی زد و دست گرم متین را در دست گفت و گفت:میدونم. حق با تو . من واقعا دارم سعیمو میکنم. باور کن . آخرین بار کی پیش موسیو راجرز بودی؟ هنوز تاریخ ویزیتم نرسیده. باور کن حواسم هست ... متین بلند شد و در حین نوازش موهای پریشان خواهرش گفت: من شام آماده میکنم . تو استراحت کن . فردای انروز فقط سعی کرد به دانشگاه و کلاسهایش فکر کند. دیدن وید در ان موقعیت نیز به تمدد روحیه اش کمک میکرد چون تنها دوست و هم صحبتی بود که داشت . او طی این مدت وید را کاملا شناخته بود و میدانست که دوست قابل اعتمادیست. وید متقابلا سارا را دوست داشت و از اینکه این دختر سرسخت و زیبا فقط با او همنشینی میکند به خود میبالید . تنها چیزی که در محیط دانشگاه او را می ازرد نگا های خیره و کنایه های ویلی بود . ویلی پسری خوش تیپ و زیبا بود.او قیافه ای کاملا غربی داشت موهایی بلوند با چشمانی سبز و خوش حالت و لبهایی کوچک و قرمز که روی پوست سفیدش خودنمایی میکرد . بینی اش زیاد کوچک نبود اما با صورت و دیگر اعضای چهره اش توازن داشت . او پسر یکی از تجار معروف امریکایی بود که همه ی دخترهای کالج برایش سر و دست میشکستند. اما نهایتا این سارا بود که توجه این پسر دلفریب را به خود جلب کرده بود. نگاه های خیره و گاها دلخور او همه توسط سارا نادیده گرفته میشد . اماویلیام توجهش را در نگاه خلاصه کرده و مکالماتش با سارا بسته شده در همان بحث و جدل و گوشه و کنایه بود . وید بارها به سارا گوشزد کرده بود که مچ ویلی را بارها در حالی که به ساره خیره بوده گرفته. سارا در جواب وید فقط میخندید و میگفت :ـخواهش میکنم داستان عاشقانه نساز وید ...اون پسر فقط میخواد حال منو بگیره . همین ... ولی در حقیقت خود سارا دو بار در کلاس درس نگاه خیره و متفاوت ویلی را غافلگیر کرده بود . این پسر جسور و زیبا ی بی پروا با نگاهش حرفی را میزد که با کلامش مغایرت داشت . ان روز سرگرم توضیح دادن یک سوال برای وید بود. در حالی که سرش را روی کتاب خم کرده بود موهای لختش گنار صورتش میریخت. چند بار آنها را در پشت گوشش مهار کرد اما باز همان اتفاق افتاد اینبار عصبانی گفت:آه ...چرا من صبح موهامو نبستم؟ و همانطور که موهایش را دور دستش میپیچید نگاهش با نگاه ویلی گره خورد. ویلیام خیلی سریع پوزخند مسخره ای زد و گفت:جالبه موهاشم مثل خودش لجبازن ....ابرویی بالا انداخت و ادامه داد:تو حتی بلد نیستی چطور موهاتو درست کنی ؟ جای یاد گرفتن روش های هجومی و جنگیدن با بقیه یه کم رفتاراو کارای دخترونه یاد میگرفتی . و بعد اشاره ای به جیا دختر لوند و دلفریب کلاس کرد و گفت :ببینش ... یه دختر باید مثل جیا باشه تا مورد توجه قرار بگیره . نه مثل تو با این موهای سرکش و متعاقبا خنده ی نسبتا بلندی سر داد. سارا همه خشمش را در نگاهش ریخت و گفت ... ادم بهتره بمیره تا مورد توجه تو قرار بگیره . من یکی همه کاری میکنم تا مورد توجه آدم مسخره ای مثل تونباشم . ... چون در اون صورت باید خیلی برای خودم متاسف باشم و برم بمیرم . رنگ سفید و شفاف صورت ویلی به سرخی گرایید. وید و چند نفری که نزدیک به آنها بودند متوجه بحث دوباره ی آنها شدند و هر کدام سعی در ارام کردن انها داشتند. ویلیام بلند شد و به طرف میز سارا رفت و درست روبه روی او ایستاد . چشمان درشت و سبز رنگش پر از خشم بود. سارا هم بلند شد. به سختی قدش تا زیر شانه ی ویلی میرسید .. اما با جسارت همیشگی سرش را به طرف او بالا گرفت هر دو به چشمهای هم خیره شده بودند. . اما وید به سرعت جلو پرید و بین ان دو قرار گرفت و گفت:خواهش میکنم ویل کوتاه بیا . الان استاد میرسه . سارا لباس وید را کشید و گفت: بذار ببینم مثلا میخواد چیکار کنه؟ حالا دیگر همه یکلاس متوجه آنها بودند. ویلیام چشمانش را برای لحظه ای روی هم فشار داد و بعد از گشودن آنها نگاه عجیبی به سارا انداخت و به سرعت از کلاس خارج شد. | ||||||||
| |
| | #50 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر ارشد ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: Tehran - Iran
نوشته ها: 11,744
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : Gone with the Wind حالت من : | پست بسیار مفید : +11 امتیاز خروج ناگهانی ویل همه را متعجب کرد. پسر مغرور و سرکش کالج بدون اینکه جواب بی احترامی سارا را بدهد پا پس کشیده بود . همین اتفاق کافی بود تا اسم سارا سر زبانها بیفتد. دختر آریایی شاخ غول رو شکسته بود. دخترها برایش کف زدند و پسرها هر کدام متلکی بارش کردند. سارا با عصبانیت وسایلش را جمع کرد و بی توجه به صدا زدن های وید از در کلاس خارج شد. – پسره کله شق. همه شون مثل همه ان. یه مشت آدم احمق که از کاه کوه می سازن . اونوقت به ماها می گن... چنان با حرص راه می رفت که متوجه جلویش نبود با شتاب تمام به فردی برخورد کرد و تمام وسایلش پخش زمین شد با عصبانیت به صورت طرف مقابلش نگاه کرد که صورت بر افروخته ویل با چشمانی سرخ جلو صورتش قرار گرفت . چیزی ته نگاه ویل آزارش می داد یه حس غریب ولی آشنا. این نگاه سارا را به گذشته می برد . به خاطراتی آزار دهنده که سالها از آنها در فرار بود.نباید کم می آورد . حالا نه. اون هم جلوی کسی که به خونش تشنه بود. برای فرار از نگاه ویل با غرولند خم شد تا وسایلش را جمع کند . احساس کرد دستی دور بازوش قلاب شد . دستهای ویل بود که سارا را به سمت خودش می کشید: به دستت می آرم گربه آریایی. کاری می کنم به پام بیفتی تا ولت کنم. حالا هر چقدر می خوای پیش برو . نوبت من هم میشه. فراموش نکن من کی هستم. یک اشاره من کافیه تا زندگی ات رو به باد بدم. بچرخ تا بچرخیم... و بازوی سارا را با عصبانیت به عقب هل داد و از کنارش گذشت. *** صدای تلفن از فکر بیرونش آورد. -سارا... سارا.. بیا وید کارت داره -اَه... چرا گفتی هستم متین؟ حوصله اش رو ندارم - من دروغ نمی تونم بگم خواهر من . بفرما جواب دوستت رو بده و من رو دروغگو نکن سارا زیر لب غر غر کرد: اون وقتی که چاخانهای رنگ و وارنگ به جی اف هاش میگه دروغ نیست الان واسه من معلم اخلاق شده ... هنوز گوشی را دستش نگرفته بود که ویل مسلسل وار شروع به صحبت کرد: - کجایی تو دختره کله شق؟ چرا امروز سر کلاس تاریخ نیومدی؟ اصلا اون روز یه دفعه کجا غیبت زد؟ چرا هر چی صدات کردم نیومدی؟ اصلا صبر کن ببینم نکنه تو و ویلیام با هم سر و سری دارید که اون هم امروز نیومده؟ من رو باش فکر می کردم تو مثل خواهرهای مقدس از مردا گریزونی. نگو ... - صبر کن وید. چی می گی برای خودت پشت سر هم؟ من امروز حالم خوب نبود سر کلاس نیومدم به من چه ربطی داره اگه اون پسره از خود راضی سر کلاس نیومده ؟ الان هم اگر کاری نداری من باید برم آماده شم برم بیرون کلی کار دارم. - نه کاری ندارم. فقط می خواستم بهت بگم تو کنفرانسی که قراره ماه فوریه برگذار بشه مقاله تو در مورد فرهنگت هم به بحث گذاشته میشه. استاد جرالد گفت بهت بگم حتما قبل از اون تاریخ بریا آمادگی بیشتر پیشش بری و باهاش هماهنگ کنی . - وای وید راست میگی؟ خیلی خوشحالم کردی. من یکساله منتظر این روز بودم. مرسی که خبرم کردی - حالا نمی خواد برام نمایش بازی کنی می دونم حوصله ام رو نداری. من نمی دونم شماها کی دست از این اخلاقهای عجیب و غریبتون بر می دارید. من قطع می کنم تو هم برو به دفتر دلبندت برس. حرف وید من رو باد تو انداخت. مدتها بود به سراغت نیومده بودم. شاید چون دلم نمی خواست به چیزی فکر کنم. خودم رو زدم به لاقیدی و نا فهمی. از اون روز که ویلیام اون جور تو دانشکده تهدیدم کرد دیگه کلاسهام رو نرفتم. نه اینکه از تهدید هاش بترسم نه. اون حس آشنای ته نگاهش رو نمی خوام ببینم. من اون دوران رو تازه پشت سر گذاشتم. نمی خوام دوباره شروع بشه. پرونده پدرام برای من بسته شده. هرچند همیشه یه گوشه از قلبم و زندگی ام دارو وول می خوره ولی نمی خوام بهش فکر کنم. نمی خوام با دیدن چشمای ویل و اون برق غمگین چشماش دوباره هوایی بشم. دیگه نه... متین داره کلی باهام تمرین می کنه. فکر کنم تا حدودی هم موفق شده. حالا من هم خیلی راحت تر وارد اجنماع رنگ وارنگ اینا میشم. همین چند پیش با ژاکلین دوست دختر جدیدش شام رفته بودیم بیرون. تو مرکز شهر یه رستوران چینی هست که ژاکلین کلی از غذاش تعریف می کرد. وقتی رسیدیم اونجا با هزار بدبختی میز خالی پیدا کردیم. رستوران چینی بود ولی پر از آدم های مختلف با ملیت های مختلف. ژاکلین پیشنهاد کرد سوشی بخوریم. ما هم قبول کردیم.چشمت روز بد نبینه تا یک روز غذا نمی تونستم بخورم. هنوز هم که بهش فکر می کنم معده ام تحریک میشخ. ماهی خام... من ماهی کبابی توی فر رو با هزار طعم دهنده بع زور می خورم اون وقت ماهی خام بخورم؟ با دیدنش چنان عکس العملی نشون دادم که متین تا چند دقیقه بهم می خندید. ژاکلین کلی برام پشت چشم نازک کرد که چرا باعث کسر شانشون شدم. صد بار به متین گفتم وقتی با این دوستای رنگ و وارنگت میری بیرون من رو با خودت نبر . ولی کو گوش شنوا؟ می گه می خوام اجتماعی بشی بفهمی دنیا دست کیه. یه چیز خنده دار: متین می خواد من رو با یکی آشنا کنه. می گه بعد از این همه وقت لازمه که به قول معروف یه دیت داشته باشی. خیلی خنده داره انگار آدم ها اینجا فرهنگهاشون هم از دست میدن. مطمئنم اگه امید بشنوه رگ گردنش متورم میشه و می گه: چه غلطا..! این بی ناموسی ها به ما نیومده . ولی متین خیلی با امید متفاوته. متین با ظاهر غلط اندازش یک صدم متین مظلوم و سر به زیر دوست دختر نداشت. منم به حرفش خندیدم و گفتم حالا چه عتیقه ای هست اینی که می خوای به من معرفی اش کنی؟ گفت تو بسپار به من و غمت نباشه. اگه متین ساربونه میدونه شتر رو کجا بخونه. من هم به خاطر همه محبت هایی که این چند وقته به من کرده چیزی بهش نگفتم . گفتم بذار سر قرار یه رفتاری نشون میدم که طرف خودش پشیمون بشه. خلاصه اینکه دارم کم کم راه می افتم. حالا چی شد که سر ذوق اومدم اینا رو برات بگم؟ به خاطر خبری که وید بهم داد . آخه می دونی چند وقت پیش اطلاعیه ای خوندم در مورد کنفرانسی که فراره ماه دیگه تو کالج برگذارشه و موضوعش فرهنگهای مختلف دنیا و قدمت آنها بود. منم یه مقاله بالا بلند آماده کردم و فرستادم. فکر نمی کردم شانسی داشته باشم چون هیئت ژولی همگی امریکایی بودن ولی فکر کنم استاد تاریخم پارتی بازی کرده. می دونی امروز به چی فکر می کردم؟ کم کم دارم مثل اینایی که دو روزه میرن خارج و همه زبانشون رو فراموش می کنن میشم. ولی دست خودم نیست از بس از این کلمات تو مکالماتم استفاده می کنم و از اون طرف هم زبونی ندارم که باهاش فارسی حرف بزنم اصطلاحات فارسی داره کم کم فراموشم میشه . آخه متین هم صحبت کردن فارسی رو دوست نداره می گه روی لهجه ام تاثیر میذاره . حق هم داره ولی منم دارم از بی هم زبونی دق می کنم هم زبون . خب رفیق روزهای بی کسی ام من باید کم کم برم سر کارم. امروز قراره خانوم هالمز رو با سگش شیفر ببرم پارک. انقدر هم این پیرزن لجباز و ایرادگیره حسابی انرژی ام رو می گیره. اون سگ بی تربیت هم مثل صاحبش می مونه. مدام دارم آشغال هایی که مادام هالمز و سگش تولید می کنن رو جمع می کنم. البته خوش شانسی ام اینه که سگش در یه سری موارد تربیت شده است وگر نه که کارم زار بود. شب که به خانه برگشت مثل همیشه اول به سراغ قرضهایش رفت. متین طبق معمول خانه نبود. از یخچال یک سیب برداشت و رو کاناپه جلو تلویزیون نشست. عادت اشت چها زانو روی کاناپه بشینه و متین همیشه به همن خاطر بهش می خندید. می گفت تو ظرافت دخترانه نداری. بلد نیستی مثل دخترهای لوند و امروزی پا روی پا بندازی و با کمر صاف روی مبل بشینی . عادت کردی مثل پسرهای هیپی اینجوری قوز کنی و پاهاتو جمع کنی تو شکمت ماهواره رو روشن کرد و طبق معمول همیشه رفت شبکه های داخل ایران. همیشه با دیدن برنامه های ایرانی دلش می گرفت و بعد از یه بغض اساسی که می شکست دلش حسابی باز می شد. برنامه مستندی بود در مورد مناظر طبیعی ایران ببخشید که کمه. من به طرز شدیدی درگیرم اینم گذاشتم که بدقول نشده باشم. ایشالا بعد از عید در خومتتونم | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| 98ia, 98ایا, اما, اولین, باش, بدو, بچه, بیا, رمان, نودهشتی, های, هر, هستی, چه, کار, کاربران, گروهی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| اولین کتابی که از سایت 98ia خوندی چی بود؟ | FAH!ME | معرفی و نقد کتاب | 412 | ۳ خرداد ۱۳۹۱ ۰۱:۱۸ قبل از ظهر |
| هر چه هستی باش | اولین کار گروهی کاربران 98ia | موبایل | R.A.S.O.O.L | رمان نوشته کاربران سایت | 5 | ۵ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۲:۴۳ بعد از ظهر |
| هر چه هستی باش | اولین کار گروهی کاربران 98ia | معرفی و نقد کتاب | شبنم | نوشته کاربران سایت | 66 | ۱۸ آذر ۱۳۹۰ ۰۷:۲۲ بعد از ظهر |
| هر چه هستی باش | اولین کار گروهی کاربران 98ia | دانلود | hiva | نوشته کاربران سایت | 7 | ۱۲ آذر ۱۳۹۰ ۰۸:۳۸ بعد از ظهر |