ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان ازدواج به سبک کنکوری | پرياf کاربر انجمن - صفحه 4
bamilo

asiatech



نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
314. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    27 8.60%
  • 15 تا 20

    182 57.96%
  • 20 تا 25

    57 18.15%
  • 25 تا 30

    24 7.64%
  • بالای 30

    24 7.64%
صفحه 4 از 19 نخستنخست 1234567814 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 183
  1. Top | #31

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    شهریور 1388
    نوشته ها
    1,200
    میانگین پست در روز
    0.64
    محل سکونت
    ایـــــــ اصفهان ـــــــران
    تشکر از کاربر
    5,719
    تشکر شده 38,572 در 1,921 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    درحال ترک کردن اتاقم بودم که آریان گفت:
    - پری باهات کار دارم.
    سرم رو انداختم پایین و گفتم:
    - یه لحظه صبر کنید.
    در رو باز کردم. همون منشی که با آریان توکافی شاپ دیدمش پشت میز نشسته بود. سریع گفتم:
    - ببخشید میشه واسم یه آژانس خبر کنید؟
    آریان با صدای بلندی گفت:
    - پریناز آژانس لازم نیست خودم می رسونمت.
    خدا روشکر خانوم ترابی نبود وگرنه کلی هم باید از اون حرف می شنیدم که تو آموزشگاه روابط خونوادگیمون روکنار بزاریم و این حرفا...
    منشی اخماش رو تو هم کشید و گفت:
    - تکلیف من چیه تماس بگیرم یا نه؟
    آریان به سمت من اومد و تو چهار چوب در، کنارم ایستاد و گفت:
    - خانم ارفعی گفتم که لازم نیست.
    با خارج شدن تعدادی بچه ها از کلاس آریان در رو سریع بست و گفت:
    - پریناز باید باهات حرف بزنم. تو منظور منو درست متوجه نشدی.
    - استاد من دیرم شده.
    آریان: من خودم می رسونمت تو راه با هم حرف می زنیم.
    با خودم گفتم اگه همه حرفاش رو بشنوم بعد تصمیم بگیرم بهتره واسه همین سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم. آریان سریع تر رفت ومن هم بعد از برداشتن وسایلم صبر کردم تا همه ی بچه ها از آموزشگاه خارج بشن و بعد بطرف ماشینش رفتم. آرزو به دلم موند یه بار در رو واسم باز کنه این مرد. هه چه آرزوی بزرگی... سوار شدم و آریان ماشین رو به حرکت د ر آورد.
    - استاد نمی خواین حرفتون رو بزنید؟
    آریان: این اطراف یه کافی شاپ هست می تونیم بریم اونجا حرف بزنیم.
    - استاد من دیرم شده.
    آریان: انقدر نگو استاد. تو هم باهام راحت باش آریان صدام کن.
    - آخه...
    آریان: آخه نداره تا وقتی تو رسمی صحبت کنی منم نمی تونم باهات راحت حرفامو بزنم.
    تو دلم گفتم خوبه نمیتونه راحت حرف بزنه واینه... اگه باهام راحت بود دیگه چی می شد؟
    - یکم دیرم میشه.
    آریان: خب با مادرت تماس بگیر بگو یکم دیرتر می رسی خونه.
    هول کرده بودم. اصلاً دلم نمی خواست باهاش برم. از استرس دستام سرد شده بود واسه همین گفتم:
    - آخه می دونید شارژ گوشیم تموم شده. بزارید واسه یه موقع دیگه...
    گوشیش رو به طرفم گرفت و با لبخندی که رو لبش بود گفت:
    - بهونه نیار. اینم گوشی... من قول میدم اگه جوابت منفی بود دیگه مزاحمت نشم.
    واسه اینکه تابلو بازی نشه گوشی رو ازش گرفتم و شماره خونه رو گرفتم.
    مامان: الو؟
    - سلام مامان
    مامان: سلام عزیزم. کجایی؟
    - مامان من امشب یه کاری واسم پیش اومده یکم دیر تر میام. اشکال که نداره؟
    مامان: نه فقط برگشت رو حتماً آژانس بگیر.
    - چشم
    مامان: منتظرتم. خداحافظ
    - خداحافظ
    آریان: خوب اینم از مامانت دیگه راحت می تونیم باهم حرفامونو بزنیم.
    همون کافی شاپی بود که با سارا اومدیم. با یاداوری اون شکلکی که واسه آریان در اوردم استرس یادم رفت و یه لبخند رو لبم مهمون شد.
    آریان که حالا قدم به قدم باهام راه می اومد با صدایی که توش شیطنت بود گفت:
    - واسه چی می خندی؟
    به طرفش برگشتم و با بخاطر آوردن دیدنش با خانوم ارفعی اخم کردم و گفتم:
    - هیچی!
    آریان: باشه باور کردم. بابت اون روز هم اگه مسئله مون جدی شد واست توضیح میدم.
    وارد کافی شاپ شدیم و اون جایی رو که با سارا اون بار نشستیم رو انتخاب کردیم. آریان قهوه و کیک شکلاتی سفارش داد و من یه آب پرتقال...زیاد از قهوه خوشم نمی اومد. آبمیوه رو خیلی بیشتر از قهوه دوست داشتم.
    یکم که گذشت سکوت بینمون رو شکست و گفت:
    - اون بار خیلی تند رفتم. عصبی بودم و یه چیزی گفتم. فکر می کنم تو رو هم گیج کردم. بعد که فکر کردم دیدم باید بیشتر واست توضیح بدم. نمیگم خیلی دوستت دارم ولی میدونم که در آینده میتونم این حس رو نسبت بهت پیدا کنم. مطمئن باش سیما رو فراموش می کنم. اینو بهت قول میدم چون اون دیگه متاهله...
    - استا...آریان..من گیج شدم. یعنی چی به خاطر اون می خوای با من ازدواج کنی؟ نمی فهمم.
    آریان: ببین من فقط می خوام با وجود تو بتونم راحت فراموشش کنم. قبلاً عاشقش بودم درست ولی الان دیگه این حس رو بهش ندارم. می خوام حس کنه دیگه واسم مهم نیست. اصلاً آسیبی به تو نمیزنم .مطمئن باش.هر شرطی هم بزاری قبوله... فقط می خوام جوابت رو زود بهم بدی تا اگه مثبته روز عروسیش اون منو با تو ببینه. اینطوری واسه منم بهتره.
    - یعنی چی؟ یعنی من با تو ازدواج کنم که فقط اون من رو با تو ببینه و تموم؟ بعدش هم بیخیال من بشی و بری. واقعاً که... هیچ فکر نمی کردم همچین آدمی باشی.
    کیفم رو برداشتم و آماده رفتن شدم که گفت:
    - بشین. هنوز حرفم تموم نشده منظور من این نبود.
    با پوزخندی نگاهش کردم و گفتم:
    - پس چی بود؟
    آریان: تو از هر نظر دختر خوبی هستی. مطمئنم می تونیم آینده خوبی در کنار هم داشته باشیم.
    - من اصلاً به ازدواج فکر نمی کنم.
    آریان: پری خواهش می کنم. فعلاً فقط تو رو دارم وگرنه این قدر مزاحمت نمی شدم.
    از حرفش لجم گرفت. منظورش این بود که چاره ای نداره.
    آریان: باور کن هیچ کسیو ندارم. الان هم خودت داری وضع زندگیم رو میبینی. بابا که نیست شدید تنهام. با این اتفاقای اخیر دارم داغون میشم. خواهش می کنم کمکم کن.
    دلم واسه تنهاییش می سوخت اما آینده خودم چی می شد؟
    آریان: می خوای راجع بهش فکر کنی و جوابش رو تا هفته بعد بهم بدی؟
    نمی دونم چی توی نگاهش دیدم که آروم گفتم:
    - باشه
    آریان: ممنون
    اون شب رو هم آریان من رو به خونه رسوند.
    با پدرام حرف زدم. ته دلم آریان رو دوست داشتم. تیپش رو... غرورش رو... رفتاری رو که با دخترا داشت. اما از این می ترسیدم که واسه منم همین غرور رو داشته باشه. به پدرام گفتم که خودش از حرف های اون بارش پشیمونه و این بار ازم خواستگاری کرد. پدرام دستش رو توی موهاش کشید و گفت:
    - پری من نمی گم آریان پسر بدیه یا هر چیزی... از طرفی خودت هم می دونی مامان بابا به احتمال زیاد با آریان موافقن چون از هر نظر پسر خوبیه. تو این چند وقت هم من ازش بدی ندیدم ولی این زندگی توئه عزیزم. من الان چی بهت بگم وقتی خودت میگی می خوام خودم فکر کنم. ولی حداقل بهش بگو بطور رسمی بیاد خواستگاریت این طوری بهتره.
    حرف پدرام هم بد نبود راست می گفت دیگه حداقل مجبور نبودم به مامان دروغ بگم.
    صبح که از خواب بیدار شدم سه تا مسیج با شش تا میس کال داشتم. مسیج رو باز کردم از طرف آریان بود.ازم خواسته بود سریع فکرام رو بکنم و اینکه نامزدی سیما جلو افتاده و نمی خواد تنها باشه و بهم نیاز داره و یه سری حرفای دختر خر کن دیگه...
    همون طور که توی خواب و بیداری بودم واسش مسیج زدم باید رسمی بیاد خواستگاری و من نمی تونم دیگه دور از چشم خونواده ام باهاش بیرون برم.
    با صدای اس ام اس که اومد خواب از سرم پرید وروتختم سیخ نشستم. اس ام اس رو باز کردم که نوشته بود:
    - باشه امشب زنگ می زنم و قرارش رو واسه فردا شب می گذارم.
    چشمام تا حد ممکن باز شد. پنج شنبه ها کلاسی نداشتم واسه همین یه دوش گرفتم و بعد از اون صبحونه م رو خوردم و با پدرام تماس گرفتم.
    منشیش گوشیش رو برداشت وگفت:
    - امرتون؟
    - با آقای گرامی کار داشتم.
    منشی: شما؟
    - خواهرش هستم.
    یهو صداش مهربون شد و گفت:
    - وای عزیزم شمایی ببخشید نشناختم. الان وصل می کنم.
    خنده ام گرفت از کارای پدرام... حتماً این هم یکی از دوست دختراش بود.
    پدرام: جونم آجی؟
    - سلام پدرام وقت داری باهات حرف بزنم؟
    پدرام: آره عزیزم بگو چی شده؟
    - داداش آریان فردا میاد خواستگاری...
    بیچاره پدرام شروع کرد به سرفه کردن و گفت:
    - بچه تو چه عجله ای داشتی به این سرعت بهش بگی؟؟؟
    - داداش خودش صبح گفت باید زود تر بیاد.
    پدرام با صدا خندید و گفت :
    آهان ایشون هوله... بیخود کرده. آجی من مال خودمه به هیچ کسم نمی دمش.
    - داداش یه مشکلی هست...
    پدارم: چی؟
    - بابا رو چیکار کنم؟ اونم باید باشه.
    پدرام: نگی من گفتم ولی بابا امروز ظهر می رسه اصفهان. مامان گفت بهت نگم سورپرایز شی...
    - آخ جــــون. باشه مرسی برو به کارات برس دیگه...
    پدرام: مشخصه تو اصلاً هول نبودیــا!
    - گمشو پدرام
    - بعله دیگه کارتون با ما تموم شد بریم گمشیم. برو آجی...برو... بای.


    .................................................. .................................................. .................
    ویرایش توسط پرياf : 1393,03,08 در ساعت ساعت : 17:33

  2. 210 کاربر از پست پرياf تشکر کرده اند .

    !!!talkh , %NEGAR% , *$~رازگل سرخ~$* , **shirin** , *Aytak*74 , *Fatemeh.K* , *RANIA* , *~aida bala~* , *ریحانه# , +Neda+ , --Nila-- , .:BahaR:. , 3p67 , :.NeGin jo0n.: , Adrina67 , ailin jo0n , Anahel k , Angelical , arqavanii , Arrosha , asal-661 , Asaljojo , atefeh_49 , atsh , azisadeghi , bahar.z , bipardeh , caarol , cloudyneda , dark lady , darya19 , diablo8888 , dordor , elahe 15 , eli joni , elmiraa_20 , esfarzaneh , Fatemeh V.T , Fatemeh-T , fatemeh466 , fery fn , ghazal rad , ghs12 , gole mikhak , golnaz78 , gorbenanash , hadiseh.a , haDs77 , hanye , harimeshgh , haveking , helga1980 , helinda , homa41 , honey08 , ili mah , joje topoli , kfdh , ki@na , kiana61 , kimia joon , kiumars , lemol , Lida2014 , m.nafas , m0ona , Ma Neli , mahgol92 , MAHSA-O , mahsabanooo , mahtab10 , maryam gol , maryam21#@ , mati jojo , mb_maryam , mehan* , melikarozl , MINA JOOJOO , mina68 , MISHKA!!! , my dream , mzm1368 , m_reisie , N a F a S * , na3!m , nahal_ma97 , NaImE.E , nargesm100 , nasrin.j , nasrini* , nastaran86 , nastarani , natty , nazi76 , negar*pb , Negy , niayesh00 , niazruby , nili_93 , NiN@OoNnI , oonim , oragh , pani.moghaddam , parei , Parnian.A , Parya14 , Peart , perspolis2012 , peterpanama14 , pishii , r.roohi31 , raha_lucky , renia 11 , Roza18 , R♥jiN! , saadat2000 , saeideh sb , Saha 97 , Samane+H , samaneh73 , sana.p , sana22 , sanamhapoo , SANIA-23 , sara 18 , sara parvizi , setare-20 , shaghayegh+h , shahin47 , shanal gharmazi , sheida_953 , shf_aboops , shiva-72 , silverstar , simaaaaa , skyasal , snow lily , sogol21 , soheila50 , solina.74 , sonia.s , ssoudeh , sun_moon , Super girl , svryang , Termeh1 , tina76 , Titania1273 , ti_na60 , vianna , wildfire14 , yasaman20 , yasamin khanoom , yasesabs , yasesefid , yeganeh 9002 , Zahra_niki , zeinab75 , zendegi38 , ZeZe*gooloo , ~ MONA khanum ~ , ~*tiyam*~ , ~anahita~ , ~The14th MooN~ , ~~AlOne gIrL~~ , ×زهرا× , нαηιγε , ЯЭ乙νДИ , آتری , اب و اتش , اشك اسمون*باران , انیتا جنوبی , اولین ستاره , ایلسا , تابتا , تنهای پردرد , خانم طلا , د مثل دختر , دوست داشتني , رزصورتی , رستگار شده , رها خانووم , سارینا گلی , سکوت من , شرقي , عاطفه دلنواز , عسل جون1 , عمه خانم , فاطمه سادات ... , فرحناز65 , فرنوش72 , فــــــــــروغ , لیلا ص , ماه پنهان , من و تو ! , مهتاب(آناناس) , مهناز1994 , ندا72 , نصرا... , نفس71 , نفس72 , ننه هانی و حوری , نگین دریا , هميشه بهار , واران , پریا18 , پونام , یگانه هستی , یگانه ی کوچک , დshadow girlდ , •●شقایق●•

  3. Top | #32

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    شهریور 1388
    نوشته ها
    1,200
    میانگین پست در روز
    0.64
    محل سکونت
    ایـــــــ اصفهان ـــــــران
    تشکر از کاربر
    5,719
    تشکر شده 38,572 در 1,921 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام بچه ها

    چرا نظراتونو در مورد روند داستان نمی گید خوب من ترکیدم انقدر گفتم منتظر نظراتتون هستم
    زحمت میکشید می خونید خوب یه نظرم بزارید دیگه


    با صدای چرخش کلید توی در تازه متوجه نبودن مامان شدم. رفتم کمکش خرید ها رو بیارم داخل...
    - سلام مامانی کجا بودی؟ بیدارم می کردی منم می اومدم.
    - سلام کی بیدار شدی؟ صدات کردم اصلاً جواب ندادی خودم تنها رفتم.
    - آهان حالا این همه خرید واسه چیه؟
    - می خوام غذای مورد علاقه بابات رو درست کنم وسایلش رو تو خونه نداشتیم مجبور شدم برم بخرم.
    خودم رو زدم کوچه علی چپ و گفتم :
    - مگه بابا قرار بیاد که می خوای غذا مورد علاقه شو بپزی؟ بعدم گفته باشم من فسنجون نمی خورم.
    مامان که تازه متوجه سوتیش شد گفت:
    - نخیر کی گفته بابات قراره بیاد؟ پدرام هوس کرده بود صبح گفت بپزم.
    - آهان
    خودم رو با تلویزیون سرگرم کردم. همزمان به این فکر می کردم که آریان از همه لحاظ خوبه... واقعاً ممکنه عشق بعد از ازدواج درست باشه وگرنه مامان بابام چطوری با هم ازدواج کردن؟ خب همین طوری بوده دیگه. بعدم من دختری نبودم که بخوام با کسی دوست شم به بهونه ی اینکه با روحیات طرف مقابلم آشنا بشم و بعد که پسره رفت بشینم گریه و زاری راه بندازم واسه همین دلم می خواست جواب مثبت رو بدم. تنها چیزی که از آریان دوست داشتم غرورش بود.
    - تو که گفتی هنوز بچه ای و آمادگیش رو نداری؟
    - ندا جون بزار زندگیمون رو بکنیم. همین یکی ام از دستمون می پره ها... فوقش واسش چند تا شرط می گذارم که بهم نزدیک نشه تا وقتی دوستم نداشته و کاری به کارم نداشته باشه.
    - اونم میگه باشه چون تو گفتی. آسون گرفتی پری خانوم... ازدواج صوری توی قصه ها نیست که بی خیالت باشه و کاری به کارت نداشته باشه و بزاره آزاد باشی. این دیگه ازدواج واقعیه. می فهمی؟ واقعی...
    - ندا تو رو خدا بی خیال بزار کارتونم رو ببینم.
    - خاک بر سر بچه ات کنن.
    نمی دونم چقدر گذشته بود که با صدای آیفون از جا پریدم ودر رو زدم و بلند داد زدم آخ جون مامان باباست. هنوز بابا در رو نبسته بود که پریدم تو بغلش و شروع کردم تند تند بوس کردنش...
    بابا: بسه بچه بزار از راه برسم بعد این وحشی بازیا رو در بیار.
    - ا بابا دستت در نکنه.
    مامان: پری بیا پایین ببینم خجالت نمی کشی با این قدت رفتی کول بابات؟ بیا پایین کمرش درد می گیره بچه
    با غرغر های مامان از بابا جدا شدم. همون موقع پدرام از راه رسید و نهار با شوخی و خنده و اتفاقایی که واسه بابا افتاده بود و تعریفشون می کرد صرف شد.
    ساعت نزدیک شش بود که تلفن زنگ زد. سریع به طرف تلفن رفتم و با دیدن شماره ی ناشناس که حتما شماره خونه آریان بود رو به بابا گفتم:
    - بابا حتماً با شما کار دارن.
    بابا به سمت تلفن اومد و گفت:
    - تو از کجا میدونی؟
    پدرام که داشت با بابا شطرنج بازی می کرد دستش رو گذاشت رو صورتش و شروع کرد به خندیدن.
    به طرفش رفتم و به نشگون از بازوش گرفتم و گفتم:
    - هیـــس می خوای بابا بفهمه؟
    پدرام: چی رو بفهمه؟
    - زهره مار
    پدرام: دخترم دخترای قدیم... حداقل خجالت حالیشون بود.
    - پدرام میزنمتا... حالا کاری کن که لو بره.
    بابا: نه پسرم.
    .
    .
    بابا:خواهش می کنم.
    .
    .
    بابا: خداحافظ
    - اه ببین نزاشتی گوش بدم ببینم چی میگن. خوب شد؟
    پدرام: پرو یکم خجالت بکش.
    چند تا سرفه کردم و گفتم:
    - بابا کی بود؟
    بابا: آریان
    مامان از آشپزخونه اومد بیرون و گفت:
    - چیکار داشت؟
    بابا: راستش گفت باباش تا اواسط اون هفته فقط ایران و می خوان واسه یه امر خیری مزاحم بشن.
    مامان: وای یعنی واسه پریناز؟؟؟
    پدرام: ا مامان چرا این جوری میگی انگار آجیم ترشیده ست.
    مامان: پدرام ساکت باش ببینم. می خواستی بهش بگی پریناز بچه ست.
    بابا: به پدرش همین حرف رو زدم ولی وقتی گوشی رو خودش گرفت دیگه نتونستم نه بیارم.
    مامان: هیش از اولشم همین طور بودی. اصلاً نه گفتن بلد نیستی...
    با برخورد آرنج پدرام به پهلوم برگشتم سمتش و گفتم:
    - چته وحشی؟
    پدرام: خاک بر سر خلت کنن. نمیخوای خجالت بکشی؟
    باحرف پدرام بد تر خنده ام گرفت که همشون با چشمای گرد شده برگشتن سمتم. تند تند گفتم:
    - ببخشید هول شدم. من میرم تو اتاقم.
    صدای خنده همه بلند شد.
    به طرف اتاقم دوییدم و خودم رو پرت کردم تو اتاقم و درو بستم. صدای زنگ گوشیم رو شنیدم. شماره آریان افتاده بود.
    - سلام
    آریان: سلام پریناز تماس گرفتم قرار رو واسه فردا شب گذاشتم. تو که مشکلی نداری؟
    - استاد زنگ زدید قراراتون رو گذاشتید بعداز من می پرسید مشکلی دارم یا نه؟
    صدای خنده اش بلند شد و گفت:
    - اولاً استاد نه و آریان. دوماً خودت گفتی رسمی بیام خواستگاری منم گفتم تا وقتی بابا واسه نامزدی سیما هست بیام خواستگاری دیگه.
    - آهان
    آریان: فکراتو کردی؟
    - آریان!!! هنوز یه روزم نگذشته...
    آریان: خب اشکال نداره حق با توئه من خیلی عجولم. کاری نداری پریناز؟
    - نه! خدانگهدار
    پدرام: از کی استاد رضایی شده آریان؟
    به طرف پدرام که سرش رو از بین در اتاقم آورده بود داخل برگشتم و گوشی رو پرت کردم سمتش که تو هوا گوشی رو گرفت و گفت:
    - وای بزار ببینم کی اس ام اس داده.
    دویدم سمتش که گوشی رو بگیرم که بلند خندید و گفت:
    - نترس جوجو آریان نیست شوخی کردم.
    - خیلی بدی پدرام
    پدرام: بیا گوشیت مال خودت گریه نکن آجی.


    ویرایش توسط پرياf : 1393,03,08 در ساعت ساعت : 17:38

  4. 208 کاربر از پست پرياf تشکر کرده اند .

    !!!talkh , %NEGAR% , *$~رازگل سرخ~$* , **shirin** , *Aytak*74 , *Fatemeh.K* , *RANIA* , *~aida bala~* , *ریحانه# , +Neda+ , --Nila-- , .:BahaR:. , 3p67 , :.NeGin jo0n.: , Adrina67 , ailin jo0n , alma gol , Anahel k , anahita77 , Angelical , arqavanii , Arrosha , asal-661 , atefeh_49 , atsh , bahar.z , bipardeh , caarol , cloudyneda , dark lady , darya19 , diablo8888 , dordor , elahe 15 , elahe 66 , eli joni , elmiraa_20 , esfarzaneh , faezeh373 , Fatemeh V.T , fatemeh466 , fery fn , ghazal rad , ghorob89 , ghs12 , gole mikhak , golnaz78 , hadiseh.a , haDs77 , hanye , harimeshgh , haveking , helga1980 , helinda , homa41 , honey08 , ili mah , joje topoli , kfdh , ki@na , Kiana S , kiana61 , kimia joon , kiumars , lemol , Lida2014 , m.nafas , m0ona , Ma Neli , mahgol92 , MAHSA-O , mahsabanooo , mahtab10 , maryam gol , maryam21#@ , mati jojo , mb_maryam , mehan* , melikarozl , MINA JOOJOO , mina68 , MISHKA!!! , my dream , mzm1368 , m_reisie , N a F a S * , nahal_ma97 , nargesm100 , nasrin.j , nasrini* , nastaran86 , nastarani , natty , negar*pb , niayesh00 , niazruby , nili_93 , NiN@OoNnI , oonim , pani.moghaddam , parei , Parya14 , Peart , perspolis2012 , peterpanama14 , pishii , r.roohi31 , raha_lucky , renia 11 , Roza18 , R♥jiN! , s.sh.alone , saadat2000 , saeideh sb , Saha 97 , Samane+H , samaneh73 , sana.p , sana22 , sanamhapoo , SANIA-23 , sara 18 , sara parvizi , setare-20 , shaghayegh+h , shahin47 , shanal gharmazi , shatot , sheida_953 , shiva-72 , simaaaaa , skyasal , snow lily , sogol21 , soheila50 , solina.74 , sonia.s , ssoudeh , Super girl , svryang , Termeh1 , tina76 , Titania1273 , ti_na60 , vianna , wildfire14 , yasamin khanoom , yasesabs , yeganeh 9002 , yjdj , Zahra_niki , zeinab75 , ZeZe*gooloo , ~ MONA khanum ~ , ~*tiyam*~ , ~anahita~ , ~The14th MooN~ , ~~AlOne gIrL~~ , ×زهرا× , нαηιγε , ЯЭ乙νДИ , آتری , اب و اتش , اشك اسمون*باران , انیتا جنوبی , اولین ستاره , ایلسا , بغض کوچولو , ترنم15 , تنهای پردرد , خانم طلا , د مثل دختر , دوست داشتني , رزصورتی , رستگار شده , رها خانووم , زهره 65 , سارینا گلی , سکوت من , عاطفه دلنواز , عسل جون1 , عمه خانم , فاطمه سادات ... , فرحناز65 , فرنوش72 , فروغ مظلومی , فــــــــــروغ , فلفلی , لیلا ص , ماه پنهان , من و تو ! , مهتاب(آناناس) , ندا72 , نصرا... , نفس71 , نفس72 , ننه هانی و حوری , نگار.م.استقلال , نگین دریا , هميشه بهار , واران , پانیزان , پانیززهرا , پریا18 , پونام , یگانه هستی , یگانه ی کوچک , •●شقایق●•

  5. Top | #33

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    شهریور 1388
    نوشته ها
    1,200
    میانگین پست در روز
    0.64
    محل سکونت
    ایـــــــ اصفهان ـــــــران
    تشکر از کاربر
    5,719
    تشکر شده 38,572 در 1,921 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام بچه ها

    معذرت می خوام که سه روزی می شه پست نزاشتم چون درگیر عمل مامانم هستم و نشده بیام سایت

    راستی جلد رمان هم طراحی شد خوف شده؟؟
    ؟

    تایپیک نقد هم به در خواست شما زدم و از همین الان منتظر نظراتتون توی تایپیک نقد هستم. لفطا نظر بزارید که تایپیک خاک نخوره و آبروم بره


    این پست رو با عجله گذاشتم اگه مشکلی داشت بهم بگید که ویرایشش کنم دوباره.از نظر جمله بندی و...



    - پریناز پاشو دیگه کلافه ام کردی. انقدر صدات زدم خسته شدم. بلند شو یه دوش بگیر تا دوساعت دیگه میرسن ها...
    - باشه مامان فقط پنج دقیقه دیگه!
    - باشه من دیگه صدات نمی زنم خودت هر موقع دلت خواست بلند شو... دختره ی لجباز...
    با صدای کوبیده شدن در از طرف مامان آروم لای چشمم رو باز کردم و گوشیم رو از زیر بالشم بیرون کشیدم و با دیدن ساعت سریع از جام بلند شدم. حوله ام رو برداشتم و رفتم سمت حمام... متاسفانه پدرام داخل حمام بود و این رو از صدای نکره اش که با صدای بلند آواز می خوند می شد به راحتی فهمید.
    گل و سکهُ نقل و نبات ، رو سرش غوغا میکنه
    عروس با اون تورِ سپید ، دستشو پیدا میکنه
    صورتش چون برگِ گله ، ناز به این دنیا میکنه
    گل بریزین رو عروس و دوماد ، یار مبارک یار مبارگ باد
    گل بریزین رو عروس و دوماد ، یار مبارک یار مبارگ باد
    لالا لالا
    چو کمنده گیسویِ بافته ی تازه عروس
    چه قشنگِ پیرهنِ تافته ِ تازه عروس
    اون که شاده شادوماده
    از چشاش شادی میباره
    پای خنچه با یه غنچه
    دست تو دست داره
    گل بریزین رو عروس و دوماد
    یار مبارک باد مبارک باد

    گل و سکهُ نقل و نبات ، رو سرش غوغا میکنه
    عروس با اون تورِ سپید ، دستشو پیدا میکنه
    صورتش چون برگِ گله ، ناز به این دنیا میکنه
    گل بریزین رو عروس و دوماد ، یار مبارک یار مبارگ باد
    گل بریزین رو عروس و دوماد ، یار مبارک یار مبارگ باد
    لالا لالا
    چو کمنده گیسویِ بافته ی تازه عروس
    چه قشنگِ پیرهنِ تافته ِ تازه عروس
    اون که شاده شادوماده
    از چشاش شادی میباره
    پای خنچه با یه غنچه
    دست تو دست داره
    گل بریزین رو عروس و دوماد
    یار مبارک باد مبارک باد

    حرصی شدم و با جیغ گفتم:
    - پدرام بیا بیرون ببینم.عروس هنوز دوش نگرفته داداش عروس رفته به خودش می رسه. منو باید بپسندن دیوونه نه تو را...
    پدرام سرش رو از لای در بیرون آورد و چشمکی زد و گفت:
    -ا به سلامتی کی پیشنهادشون رو قبول کردید که هنوز خواستگارا نیومده شدید عروس؟
    و سرریع در رو بست.
    با لگد زدم تو درو گفتم:
    - خیلی بی ادبی... بیا بیرون دیگه... دیرمیشه کلی کار دارم.
    حدود پنج دقیقه بعد پدرام راضی شد از حمام دل بکنه. من بیچاره هم مجبور شدم با آب سرد دوش بگیرم. وقتی بیرون اومدم همه آماده بودن بجز خودم... مامان با حرص به طرفم برگشت و گفت:
    - اون موقع که میگم پاشو میگی فقط پنج دقیقه واسه همین موقع هاست. بدو برو تو اتاقت واست کت و شلوار آبی رنگت رو گذاشتم رو تختت بپوشش.
    وارد اتاقم شدم و لباسایی رو که مامان واسم گذاشته بود رو پوشیدم. یه کت و شلوار آبی آسمونی که در حقیقت کت نبود یه بلوزی که آستین هاش تا یکم پایین تر از آرنج بود ولی حالت کت دوخته بودنش با شلواری که بالاش تنگ بود و پایینش یکم گشاد تر میشد.
    به پوستم خیلی می اومد. با یه کلیبس بزرگ موهام رو پشت سرم جمع کردم وجلو موهام سشوار کشیدم واز شال آبی رنگم گذاشتمش بیرون. ریمل سرمه ای رو که زیاد تو چشم نبود و رنگش خیلی تیر بود رو برداشتم و روی مژه هام کشیدم ودر کنارش یکم سایه آبی کمرنگ پشت چشمم کشیدم و بعلاوه یه رژ کمرنگ که تقریبا رنگ لبام بود.
    داشتم از اتاقم خارج می شدم که صدای سلام احوال پرسیای بابا رو با آریان شنیدم. نمی دونستم باید چیکار کنم بار اولی بود که واسم خواستگار می اومد واسه همین با اشاره مامان آروم به آریان و پدرش سلام کردم. آریان دسته گل رو به دستم داد. زیر لب تشکر کردم و اونم همون طور جوابم رو داد.
    جو سنگینی توخونه برقرار شده بود. باز مسائل سیاسی و اقتصادی رو بابا و پدر آریان پیش کشیده بودن و در مورد اون حرف میزدن. با اینکه دیشب تا صبح بیدار بودم و فکرام رو کرده بودم ولی بازم استرس داشتم. ناچار به حرف های دیگران گوش می دادم که آریان گفت:
    - پدر بهتر نیست بریم سر اصل مطلب !
    همه زدن زیر خنده ها و پدر آریان هم شروع کرد از عجول بودن پسرش تعریف کردن واز اون طرف مراسم خواستگاریش که مثل آریان عجله داشته و خاطرات رو تعریف کردن. خودم دیگه حوصله ام سر رفت واسه همین رفتم تو آشپزخونه و با یه سینی چایی برگشتم که دیدم مامان داره با چشم واسم خط و نشون میکشه که تا کسی ندیده برگرد تو آشپزخونه همون موقع آریان که به من و مامان نگاه می کرد سریع گفت:
    - به به عروس خانوم هم چایی رو آوردن...
    باز همه به حرفش خندیدن. من نمی دونم چیه حرفش خنده دار بود که همه امشب انقدر خوش خنده شده بودن؟ مامان با لبخندی که از حرص به لبش اومده بود و از صد تا فحش واسه من بد تر بود بعم نگاه می کرد. چایی روتعارف کردم و دوباره سر جام نشستم که پدرام گفت:
    - به سلامتی کی جواب مثبت رو بهش دادی؟
    - ا پدرام هیس شو.
    پدرام: خودتون بریدین و دوختین ها...
    - نخیرم من هنوز جوابی به کسی ندادم.
    بابا: پری جان اتاقت رو به آریان نشون بده. با هم حرفاتون رو بزنید.
    از صندلیم بلند شدم و رو به آریان گفتم:
    - بفرمایید.
    خونمون زیاد بزرگ نبود ولی اتاق من طوری نبود که توی دید باشه. آریان ازم خواست جلو تر برم واسه همین وقتی در اتاق رو باز کردم آریان هنوز چند قدم باهام فاصله داشت.
    با دیدن حوله حمامم که موقع لباس عوض کردن روی تخت انداخته بودمش و میز آرایش نامرتبم یه لحظه به طرف آریان که حالا تو چارچوب در ایستاده بود برگشتم و گفتم:
    - یه لحظه نیا تو
    سریع رفتم و حوله ام رو انداختم زیر تخت و با لبخند در رو باز کردم.


    نقد
    ویرایش توسط پرياf : 1393,03,08 در ساعت ساعت : 17:42

  6. 201 کاربر از پست پرياf تشکر کرده اند .

    !!!talkh , %NEGAR% , *$~رازگل سرخ~$* , **shirin** , *Aytak*74 , *Fatemeh.K* , *RANIA* , *~aida bala~* , *ریحانه# , +Neda+ , --Nila-- , .:BahaR:. , 3p67 , :.NeGin jo0n.: , Adrina67 , ailin jo0n , Anahel k , Angelical , arqavanii , Arrosha , asal-661 , Asaljojo , atefeh_49 , bahar.z , bipardeh , caarol , cloudyneda , dark lady , darya19 , diablo8888 , dordor , doubtfull , elahe 15 , elahe 66 , eli joni , elmiraa_20 , esfarzaneh , Fatemeh V.T , fatemeh466 , fery fn , ghazal rad , ghorob89 , ghs12 , Golbahar75 , gole mikhak , golnaz78 , hadiseh.a , haDs77 , hanye , harimeshgh , haveking , helga1980 , helinda , homa41 , honey08 , ili mah , joje topoli , kfdh , ki@na , Kiana S , kiana61 , kimi khoshgele , kimia joon , kiumars , Lida2014 , m.nafas , m0ona , Ma Neli , mahgol92 , MAHSA-O , mahsabanooo , mahtab10 , maryam gol , maryam21#@ , mati jojo , mb_maryam , mehan* , melikarozl , MINA JOOJOO , mina68 , MISHKA!!! , my dream , mzm1368 , m_reisie , N a F a S * , na3!m , nahal_ma97 , NaImE.E , nargesm100 , nasrin.j , nasrini* , nastaran86 , nastarani , natty , negar*pb , niayesh00 , niazruby , nili_93 , NiN@OoNnI , oonim , oragh , pani.moghaddam , parei , Parnian.A , Parya14 , Peart , perspolis2012 , peterpanama14 , pishii , r.roohi31 , raha_lucky , reihon , renia 11 , Roza18 , s.sh.alone , saadat2000 , saeideh sb , Saha 97 , Samane+H , samaneh73 , sana.p , sana22 , sanamhapoo , SANIA-23 , sara 18 , sara parvizi , setare-20 , shaghayegh+h , shahin47 , sheida_953 , shf_aboops , shiva-72 , simaaaaa , skyasal , snow lily , sogol21 , soheila50 , solina.74 , sonia.s , ssoudeh , Super girl , Termeh1 , tina76 , Titania1273 , ti_na60 , vianna , wildfire14 , yasamin khanoom , yasesabs , yjdj , Zahra_niki , zeinab75 , ZeZe*gooloo , ~ MONA khanum ~ , ~*tiyam*~ , ~anahita~ , ~The14th MooN~ , ×زهرا× , нαηιγε , ЯЭ乙νДИ , آتری , اب و اتش , اشك اسمون*باران , انیتا جنوبی , اولین ستاره , ایلسا , تابتا , ترنم15 , تنهای پردرد , دختر ايران زمین , دوست داشتني , رزصورتی , رستگار شده , رها خانووم , سارینا گلی , سکوت من , عاطفه دلنواز , عسل جون1 , عمه خانم , فاطمه سادات ... , فرحناز65 , فرنوش72 , فروغ مظلومی , فــــــــــروغ , لیلا ص , ماه پنهان , من و تو ! , مهتاب(آناناس) , ندا72 , نصرا... , نفس71 , نفس72 , ننه هانی و حوری , نگین دریا , هميشه بهار , واران , پانیززهرا , پریا18 , پونام , یگانه هستی , یگانه ی کوچک , •●شقایق●•

  7. Top | #34

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    شهریور 1388
    نوشته ها
    1,200
    میانگین پست در روز
    0.64
    محل سکونت
    ایـــــــ اصفهان ـــــــران
    تشکر از کاربر
    5,719
    تشکر شده 38,572 در 1,921 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام بچه ها

    ساعت11:56
    فردا هم مامانم عمل داره
    واسه همین الان اومدم یه پست بزارم که اگه فردا نبودم شرمنده تون نشم + شما هم تو این شب ها حسابی به مامانم دعا کنید + اگه زحمتی نیست واسه نتیجه کنکور من هم دعا کنید که اونی که دوست دارم بشه.

    منتظر نقد هاتون هستم



    آریان هم که تابلو بود همه چیز رو دیده با خنده وارد شد. صندلی میز کامپیوترم رو کشید جلو و نشست. لبه تختم نشستم که حالا از جای حوله ام خیس شده بود و مطمئنم وقتی از جام بلند شم آثارش رو لباس کمرنگم باقی می مونه و باید حواسم رو جمع کنم که پشت سر آریان راه برم که آبروم بر باد نره.
    آریان: فکراتو کردی؟
    - بله. ولی هنوز مطمئن نیستم.
    آریان: خب جوابت منفی یا مثبت؟
    - راستش استاد یعنی آریان شما خیلی خوبید ولی من اصلاً هیچی از شما نمی دونم یعنی اخلاقتون خوبه ولی من هنوز خیلی بچه ام و آمادگی پذیرش مسئولیتی به این بزرگی رو ندارم.
    آریان: می فهممت ولی الان اون قدر هم مهم نیست واسم که کار های خونه رو انجام بدی یا نه... من خودم این چند ساله تنها بودم و میتونی کم کم از من کارای خونه رو یاد بگیری. علاوه بر اون حالا حالا وقت واسه یاد گرفتن این چیزا داری.
    - همه چیز که کارهای خونه نیست.
    آریان: پس چیه؟
    دلم می خواست کله اش رو از تنش جدا کنم که منظور منو نمی فهمید. با دیدن خنده ی آریان فهمیدم که منظورم رو فهمیده ولی به روش نمیاره واسه همین گفتم:
    - شما که منظورم رو میدونید...
    آریان: آهان از اون لحاظ...
    - بله از همون لحاظ...
    با گفتن این جمله جلوی دهنم رو با دستم گرفتم. باز خندید. من نمی دونم این تازه شکست عشقی خورده چرا انقدر به من می خنده. یهو قیافش جدی شد و گفت:
    - تا هر وقت که تو نخوای زندگیمون رو بطور جدی شروع نمی کنیم. من درکت می کنم پریناز ولی من الان فقط می خوام دیگه تنها نباشم. می فهمی؟ خسته شدم.از یه طرف هر جایی واسه کار میرم واسه مجرد بودنم سخت بهم کار میدن و با کلی شرایط و به همین بهونه کلی از حقوقم رو هم نادیده می گیرن. تو تا هر وقت که بخوای بهت وقت میدم تا آمادگیش رو پیدا کنی. حالا از هر لحاظ ... مطمئن باش همه جوره هوات رو دارم. تا هر وقت که بخوای مثل دو تا دوست خوب واسه هم می مونیم.
    نمی دونستم چی بگم از یه طرفی خوش حال بودم که شوهری مثل آریان داشته باشم از یه طرف می گفتم این احساساتم و طرز فکرم بچه گونه ست و وقتی کم مهری هاش رو دیدم خسته میشم و جا میزنم.
    آریان: پریناز چرا ساکتی؟
    - چی بگم آخه من خیلی از آینده می ترسم.
    آریان: مطمئن باش هیچ اتفاقی نمیفته. من نمیزارم چیزی باعث ترس تو باشه. مطمئن باش از تصمیمت پشیمون نمیشی.
    - خب راستش اگه این طوریه که فقط مثل دو تا دوست باشیم، من حرفی ندارم.
    - مطمئن باش بهترین تصمیم عمرت رو گرفتی.
    - جونم اعتماد به سقف
    آریان: داشتیم؟
    - ا ا ببخشید
    آریان : فقط پری می مونه یه موضوع...
    به به هنوز هیچی نشده شدیم پری...
    - بله؟
    - من بهت گفتم مثل دوست می مونیم ولی بعد ازدواج باید کم کم خودتو آماده پذیرش مسئولیت هات بکنی. من منظورم اینه که بهت وقت می دم. ولی نه اینکه بطور کلی یادت بره قراره زن من بشی و مسئولیت هات رو فراموش کنی.
    با لبخند اضافه کرد:
    - حالا از هر لحاظ...
    - خب شما که از همین اول همه چیز رو خراب کردید...
    آریان: من چیزی رو خراب نکردم پری... فقط می خواستم بدونی که ما حالا حالا قرار نیست عروسی بگیریم پس سعی کن خودتو آماده پذیرش مسئولیت هات بکنی. من نمی خوام از تنهاگیم به هر قیمتی خلاص شم. من یه زندگی آروم می خوام. فقط همین...
    از روی صندلی بلند شد و بطرف در رفت. من هم از جام بلند شدم اما با یاداوری جایی که نشسته بودم و خیسی که رو لباسم احساس می کردم پشت به آریان راه افتادم و با لبخند آریان پدرش اولین نفری بود که بهم تبریک گفت. مونده بودم من کی به این بشر جواب مثبت داده بودم که اینطوری لبخند ژکوند می زنه. هرچند دیشب حسابی فکرام رو کرده بودم. آریان از هر لحاظ ایده آل هر دختری بود.قیافه ی آنچنانی نداشت. نه اینکه زشت باشه نه اما اونطوری هم که سارا تو همایش از قیافه اش تعریف می کرد، نبود. ولی خب رفتار و اخلاقی که داشت رو می پسندیدم. تو این یکسال بالاخره اخلاقش دستم اومده بود. علاوه بر اون هم توی مهمونی ها واقعاً برخورد خوبی داشت. بخاطر اینکه پدرش تا هفته ی دیگه ایران بود قرار شد سریع بریم آزمایش و یه صیغه بخونیم تا بعد که مراسم رسمی بگیریم.
    بعد از رفتن آریان و پدرش، بابا و مامان خیلی باهام حرف زدن. از مسئولیت هایی ک در آینده دارم. از اینکه تا دیر نشده خوب فکر هام رو بکنم ولی میدونستم که اونا هم به این ازدواج راضین چون همه ی شرایط آریان رو نمیدونستن و آریان از هر جهت واسشون فرد ایده آلی بود.
    ویرایش توسط پرياf : 1393,03,09 در ساعت ساعت : 16:58

  8. 203 کاربر از پست پرياf تشکر کرده اند .

    !!!talkh , %NEGAR% , *$~رازگل سرخ~$* , **shirin** , *Aytak*74 , *Fatemeh.K* , *RANIA* , *~aida bala~* , *ریحانه# , +Neda+ , --Nila-- , .:BahaR:. , 3p67 , :.NeGin jo0n.: , Adrina67 , ailin jo0n , Anahel k , Angelical , arqavanii , Arrosha , asal-661 , atefeh_49 , atsh , bahar.z , bipardeh , caarol , cloudyneda , dark lady , darya19 , diablo8888 , dordor , doubtfull , elahe 15 , elahe 66 , eli joni , elmiraa_20 , esfarzaneh , faezeh373 , farzaneh15 , Fatemeh V.T , fatemeh466 , fery fn , ghazal rad , ghorob89 , Go0o0o0d girl , gole mikhak , golnaz78 , hadiseh.a , haDs77 , hanye , harimeshgh , haveking , helga1980 , helinda , homa41 , honey08 , ili mah , joje topoli , kfdh , ki@na , kiana61 , kimia joon , kiumars , Lida2014 , m.nafas , m0ona , Ma Neli , mahgol92 , MAHSA-O , mahsabanooo , mahtab10 , maryam gol , maryam21#@ , mati jojo , mb_maryam , mehan* , melikarozl , melina93 , MINA JOOJOO , mina68 , MISHKA!!! , my dream , mzm1368 , m_reisie , N a F a S * , na3!m , nahal_ma97 , NaImE.E , nargesm100 , nasrin.j , nasrini* , nastaran86 , nastarani , natty , negar*pb , niayesh00 , niazruby , nili_93 , NiN@OoNnI , oonim , oragh , pani.moghaddam , parei , Parnian.A , Parya14 , Peart , perspolis2012 , r.roohi31 , raha_lucky , renia 11 , Roza18 , s.sh.alone , saadat2000 , saeideh sb , Saha 97 , sajedeh.. , Samane+H , sana.p , sana22 , sanamhapoo , SANIA-23 , sara 18 , sara parvizi , setare-20 , setareh273 , shahin47 , shatot , sheida_953 , shf_aboops , shiva-72 , simaaaaa , skyasal , snow lily , sogol21 , soheila50 , solina.74 , sonia.s , ssoudeh , Super girl , Termeh1 , Titania1273 , ti_na60 , vianna , yasamin khanoom , yasesabs , yeganeh 9002 , yjdj , Zahra_niki , zeinab75 , ZeZe*gooloo , ~ MONA khanum ~ , ~*tiyam*~ , ~anahita~ , ~The14th MooN~ , ~~AlOne gIrL~~ , ×زهرا× , нαηιγε , ЯЭ乙νДИ , آتری , اب و اتش , اشك اسمون*باران , انیتا جنوبی , اولین ستاره , ایلسا , بغض کوچولو , تابتا , ترنم15 , تنهای پردرد , خانم طلا , دختر ايران زمین , دوست داشتني , رزصورتی , رستگار شده , رها خانووم , سارینا گلی , سکوت من , عاطفه دلنواز , عسل جون1 , عمه خانم , فاطمه سادات ... , فرحناز65 , فرنوش72 , فروغ مظلومی , فــــــــــروغ , لیلا ص , ماه پنهان , من و تو ! , مهتاب(آناناس) , ندا72 , نصرا... , نفس71 , نفس72 , ننه هانی و حوری , نگار.م.استقلال , نگین دریا , هميشه بهار , واران , پانیززهرا , پرستو... , پریا18 , پونام , یگانه هستی , یگانه ی کوچک , •●شقایق●•

  9. Top | #35

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    شهریور 1388
    نوشته ها
    1,200
    میانگین پست در روز
    0.64
    محل سکونت
    ایـــــــ اصفهان ـــــــران
    تشکر از کاربر
    5,719
    تشکر شده 38,572 در 1,921 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سیلام دوستان
    بالاخره مامانم عمل شد و راحت شدیم البته این هفته باید خیلی مراقبش باشم و ممکنه کم پست بزارم

    امروز هم یه پست کوچولو میزارم به خاطر اینکه توی نقد Zeze*gooloo عزیز یادم اورد که چهره پریناز رو من هنوز درست حسابی درموردش حرف نزدم واسه همین سریع نوشتم اوردم خدمتتون داغه داغه تازه از تنور در اومده
    اشکالی داشت بهم بگید


    ما را از تشکر و + خود بی نصیب نکنید.

    بچه ها صفحه ی نقدم خیلی خالیه بیاین یه سر بزنید


    خیلی سریع همه چیز پیش رفت. سریع آزمایش دادیم. سریع جواب آزمایشمون اومد و امروز هم قرار بود یه مراسم عقد کوچولو توی محضر داشته باشیم و بعد مراسم عروسی رو باشکوه بگیریم و همه رو دعوت کنیم.
    آرایشگر: عزیزم ببین مدل ابرو هات خوبه یا باریک ترش کنم؟
    به خودم توی آیینه نگاه کردم. چقدر قیافه ام تغییر کرده بود. شاید بخاطر این بود که ابرو هامو هیچوقت برنداشته بودم. همون طور که خیره به تصویری که تو آیینه می دیدم شده بودم گفتم:
    - ممنون خیلی خوب شده.
    آرایشگر: موهات و ابرو هاتم میخوای رنگش رو تغییر بدی؟
    با دقت تر به عکسم نگاه کردم. نه رنگ موهای مشکیمو دوست داشتم. موهای مشکی و لخت و براق...با پوست سفیدم تضاد جالبی داشت. خیلی دوستشون داشتم. مخصوصاً بخاطر اینکه رنگش به چشم و ابروی مشکیم می اومد.
    - نه ممنون. همین رنگ رو دوست دارم.
    به محض اینکه این حرف رو زدم آرایشگر به همراه شاگرد هاش عملیات صافکاری و رنگ رو روی صورتم شروع کرد. ترجیح دادم به آینه نگاه نکنم تا بعد سورپرایز شم. حدود دو ساعتی زیر دستشون بودم. خدا رحم کرده بود گفته بودم آرایشم ملیح و ساده باشه. دلم می خواست تغییرات بیشترو بزارم واسه مراسم عروسی...
    - عزیزم تموم شد. مثل ماه شدی.
    تو دلم گفتم:
    - آره جون خودت بایدم از کارت تعریف کنی.
    چشمامو بستم و به طرف آینه برگشتم. آروم آروم چشمامو باز کردم. وایـــــــــی این من بودم؟ دهنم اندازه در وانت باز شده بود.
    صورت گردی داشتم. چشمای مشکی درشت که الان با ابروهای برداشته شده ای که زیاد باریک نبود بهم خیلی می اومد. لبای کوچولویی که متاسفانه بخاطر کم خونیم همیشه ی خدا بی رنگ بود ولی الان رنگ قرمز خوشگلی گرفته بود وتوی چشم می زد. حسابی آرایشم کرده بود. اگه گفته بودم ساده نباشه خدا می دونست چه بلایی سرم می آورد. به کلی شکل صورتم عوض شده بود. چشمام رو خط چشم زیبایی کشیده بود که چشمام رو یکم کشیده نشون می داد. موهای لختم رو یه طرف صورتم ریخته بود و پشت موهام رو حسابی کشیده بود به طرف بالا و نگهش داشته بود و پایینش رو چند تا نگین کوچولو زده بود. یادم باشه یه فاتحه بخونم هدیه کنم به روح اون کسی که لوازم آرایش رو اختراع کرده.
    با صدای آرایشگر از بررسی و تحلیل صورتم دست کشیدم و به طرفش برگشتم. همونطور که به طرف میزش می رفت گفت:
    - عزیزم شوهرت پایین منتظرته.
    مانتوی سفید رنگم رو پوشیدم. شال سفید رنگمم طوری سرم کردم که مدل موهام به خوبی پیدا باشه. حیف بود بره زیر روسری... نگاه آخر رو توی آینه به خودم انداختم. خدا رو شکر با این رنگ سفید مثل همیشه بی حال نشدم. با تشکر از آرایشگر از آرایشگاه خارج شدم. ماشین آریان با فاصله کمی از آرایشگاه پارک شده بود. به محض اینکه من رو دید از ماشین پیاده شد و با یه دسته گل پر از گل های رز قرمز به طرفم اومد.



    نقـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــد
    بیاین
    ویرایش توسط پرياf : 1393,03,09 در ساعت ساعت : 17:00

  10. 200 کاربر از پست پرياf تشکر کرده اند .

    !!!talkh , *$~رازگل سرخ~$* , **shirin** , *Aytak*74 , *Fatemeh.K* , *RANIA* , *~aida bala~* , *ریحانه# , +Neda+ , --Nila-- , .:BahaR:. , 3p67 , :.NeGin jo0n.: , Adrina67 , ailin jo0n , Anahel k , Angelical , arqavanii , Arrosha , asal-661 , atefeh_49 , atsh , bahar.z , bahar82 , Belanka 95 , bipardeh , caarol , cloudyneda , dark lady , darya19 , diablo8888 , dordor , doubtfull , elahe 15 , elahe 66 , eli joni , elmiraa_20 , esfarzaneh , Farah123 , farzaneh15 , Fatemeh V.T , fatemeh466 , fery fn , ghazal rad , ghorob89 , ghs12 , Go0o0o0d girl , gole mikhak , golnaz78 , hadiseh.a , haDs77 , hanye , harimeshgh , haveking , helga1980 , helinda , homa41 , honey08 , ili mah , joje topoli , kfdh , kiana61 , kimia joon , kiumars , Lida2014 , m.nafas , m0ona , Ma Neli , mahgol92 , MAHSA-O , mahsabanooo , mahtab10 , many22 , maraal , maryam gol , maryam21#@ , maryam56 , mati jojo , mb_maryam , mehan* , melikarozl , MINA JOOJOO , mina68 , MISHKA!!! , my dream , mzm1368 , m_reisie , N a F a S * , nahal_ma97 , nargesm100 , nasrin.j , nasrini* , nastaran86 , nastarani , natty , negar*pb , niayesh00 , niazruby , nili_93 , NiN@OoNnI , oonim , oragh , pani.moghaddam , parei , Parya14 , Peart , perspolis2012 , r.roohi31 , raha_lucky , renia 11 , Roza18 , s.sh.alone , saadat2000 , saeideh sb , Saha 97 , sahel_m , Samane+H , samaneh73 , sana.p , sana22 , sanamhapoo , SANIA-23 , sara 18 , sara parvizi , setare-20 , shahin47 , sheida_953 , shf_aboops , shiva-72 , simaaaaa , skyasal , snow lily , sogol21 , soheila50 , solina.74 , sonia.s , ssoudeh , Super girl , Termeh1 , Titania1273 , ti_na60 , vianna , yasaman_rad , yasamin khanoom , yasesabs , yeganeh 9002 , yjdj , Zahra_niki , zeinab75 , ZeZe*gooloo , ~*tiyam*~ , ~anahita~ , ~The14th MooN~ , ~~AlOne gIrL~~ , ×زهرا× , нαηιγε , ЯЭ乙νДИ , آتری , اب و اتش , اشك اسمون*باران , انیتا جنوبی , اولین ستاره , ایلسا , بغض کوچولو , تابتا , ترنم15 , تنهای پردرد , خانم طلا , دختر ايران زمین , رزصورتی , رستگار شده , رها خانووم , سارینا گلی , سکوت من , عاطفه دلنواز , عمه خانم , فاطمه سادات ... , فرحناز65 , فرنوش72 , فروغ مظلومی , فــــــــــروغ , لیلا ص , ماه پنهان , من و تو ! , مهتاب(آناناس) , ندا72 , نصرا... , نفس71 , نفس72 , ننه هانی و حوری , نگار.م.استقلال , نگین دریا , هميشه بهار , واران , پانیززهرا , پرستو... , پریا18 , پونام , یگانه هستی , یگانه ی کوچک , •●شقایق●•

  11. Top | #36

    مدیر بخش کتاب


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    18,434
    میانگین پست در روز
    9.43
    محل سکونت
    021
    تشکر از کاربر
    88,601
    تشکر شده 420,013 در 26,739 پست
    حالت من
    Sepasgozar
    اندازه فونت

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط عسل جون1 نمایش پست ها
    سلام ممنون ازرمان زیبات بی صبرانه منتظر ادامه اش هستم
    اینجا نباید پست بدین!
    اگر می خوهید رمان ِ خود را در انجمن قرار دهید و بلد نیستید... کلیک کنید!
    برای آگاهی از قوانین بخش کتاب... کلیک کنید!
    جهت اطلاع از قوانین بخش نقد و نحوه ی گذاشتن تاپیک نقد... کلیک کنید!

    هر سوالی از بخش کتاب دارید، ابتدا تاپیک های بالا رو بخونید و اگر جواب خود را نیافتید به یکی {فقط یکی!} از مدیران ِ بخش، پیام خصوصی بزنید!
    نکته یِ مهمِ بخشِ تایپ:
    رمان هایِ فاقدِ خلاصه یِ مناسب، تایید نمی شود!



  12. Top | #37

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    شهریور 1388
    نوشته ها
    1,200
    میانگین پست در روز
    0.64
    محل سکونت
    ایـــــــ اصفهان ـــــــران
    تشکر از کاربر
    5,719
    تشکر شده 38,572 در 1,921 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام
    ما اومدیم با ادامه رمان که همین الان نوشتمش

    فقط قبل خوندنش خواهشا دعا کنید نتیجه کنکورم اونی که می خوام بشه وگرنه افسردگی میگیرم از پست جدید خبری نیستااا
    نقدم این بار نیاین اصن. فقط دعا کنید واسم




    آریان: سلام خانوم خانوما. چقده شما خوشگل می باشین.
    - ممنون.
    دستمو به سمتش دراز کردم تا دسته گل رو بگیرم که گفت:
    - آ... آ... این مال شما نیست مال زنمه. یه دختر زشت و بی ریخت و بی قیافه و رنگ و رو رفته ندیدید؟؟؟
    اولش دوزاریم نیفتاد ولی وقتی معنی حرفش رو فهمیدم با یه لبخند زیبا به سمتش رفتم و خیلی خانوم وار گفتم:
    - آریـــــــان
    آروم گفت:
    - جونم؟
    محکم کیفمو زدم تو سرش که دادش بلند شد.
    آریان: دیوانه کله م به درک چرا مدل موهامو خراب کردی؟
    لبامو جلو آوردم و قیافه بچه های لوسو به خودم گرفتم و گفتم:
    - خو موخواستم گربه رو دم حجله بکشم...
    آریان که خنده ش گرفته بود دیگه دسته گل رو به دستم داد و در ماشین رو باز کرد تا سوار شم.
    آریان: بفرمایید مادمازل وحشی !

    جوابی واسش نداشتم واسه همون شروع کردم به گاز گرفتن لبم. همیشه وقتی کم می آوردم اینکارو می کردم.
    آریان سوار ماشین شد و ماشین رو به حرکت در آورد.
    آریان: بسه دیگه لبتو له کردی حالا فکر می کنن من ندید بدیدم کار منه
    این بار دیگه از خجالت سرخ شدم. بحثو عوض کرد و گفت:
    - راستی تو چرا همراهت کسیو نیاوردی؟
    همون طور که به خیابون نگاه می کردم گفتم:
    - آخه مامان که خودش الان کلی کار داره و آرایشگاهه با خاله. نیلوفرم که با بچه نمی تونست بیاد و سختش بود. خودم تنهایی راحت تر بودم.
    آریان: آهان!
    باز گفت:

    - آخ پری یادم رفت...
    با ترس برگشتم سمتش و گفتم:
    - چی رو؟
    آریان: زیر شلواری یادم رفت بیارم. اشکال نداره امشب از پدرام قرض می گیرم. یه امشب رو سخت می گذرونیم کاریش نمیشه کرد.
    با حرص گفتم:
    - شما که قصد نداری امشب خونه ما بخوابی؟؟؟
    با صدای بلند خندید و گفت:
    - نترس بابا شوخی کردم از تریپ خجالتت بیرون بیای.
    با جیغ گفتم:
    - آریـــــــــــــــــــــا ن
    با لبخند گفت:
    - جونـــــــــــم؟
    و همزمان ماشین رو کنار خیابون پارک کرد.
    ویرایش توسط پرياf : 1393,03,09 در ساعت ساعت : 17:03

  13. 205 کاربر از پست پرياf تشکر کرده اند .

    !!!talkh , %NEGAR% , *$~رازگل سرخ~$* , **shirin** , *Aytak*74 , *Fatemeh.K* , *RANIA* , *~aida bala~* , *ریحانه# , +Neda+ , --Nila-- , .:BahaR:. , 3p67 , :.NeGin jo0n.: , Adrina67 , ailin jo0n , Anahel k , arqavanii , Arrosha , asal-661 , atefeh_49 , atsh , bahar.z , Belanka 95 , bipardeh , caarol , cloudyneda , dark lady , darya19 , diablo8888 , dordor , doubtfull , elahe 15 , elahe 66 , eli joni , elmiraa_20 , esfarzaneh , Farah123 , farshte , Fatemeh V.T , fatemeh466 , fery fn , ghazal rad , ghorob89 , ghs12 , Go0o0o0d girl , gole mikhak , golnaz78 , hadiseh.a , haDs77 , harimeshgh , haveking , helga1980 , helinda , homa41 , honey08 , ili mah , joje topoli , kfdh , khatereh14 , ki@na , Kiana S , kiana61 , kimi khoshgele , kimia joon , kiumars , Lida2014 , m.nafas , m0ona , Ma Neli , mahgol92 , MAHSA-O , mahsabanooo , mahtab10 , maraal , maryam gol , maryam21#@ , mati jojo , mb_maryam , mehan* , melikarozl , melina93 , MINA JOOJOO , mina68 , MISHKA!!! , my dream , mzm1368 , m_reisie , N a F a S * , nafas_sr , nahal_ma97 , NaImE.E , nargesm100 , nasrin.j , nasrini* , nastaran86 , natty , negar*pb , niayesh00 , niazruby , nili_93 , NiN@OoNnI , oonim , pani.moghaddam , parei , Parya14 , Peart , perspolis2012 , r.roohi31 , raha_lucky , renia 11 , Roza18 , s.sh.alone , saadat2000 , saeideh sb , Saha 97 , Samane+H , samaneh73 , sana22 , sanamhapoo , SANIA-23 , sara 18 , sara parvizi , setare-20 , shahin47 , shanal gharmazi , shatot , sheida_953 , shf_aboops , shiva-72 , simaaaaa , skyasal , snow lily , sogol21 , soheila50 , solina.74 , sonia.s , ssoudeh , Super girl , Termeh1 , Titania1273 , ti_na60 , vianna , ya30 m , yasamin khanoom , yasesabs , yeganeh 9002 , yjdj , Zahra_niki , zeinab75 , ZeZe*gooloo , ziiiziii13 , ~ MONA khanum ~ , ~*tiyam*~ , ~anahita~ , ~The14th MooN~ , ×زهرا× , нαηιγε , ЯЭ乙νДИ , آتری , اب و اتش , اشك اسمون*باران , انیتا جنوبی , اولین ستاره , ایلسا , بغض کوچولو , تابتا , ترنم15 , تنهای پردرد , خانم طلا , دختر ايران زمین , دوست داشتني , رزصورتی , رستگار شده , رها خانووم , سارینا گلی , سکوت من , عاطفه دلنواز , عمه خانم , فاطمه سادات ... , فرحناز65 , فرنوش72 , فروغ مظلومی , فــــــــــروغ , لیلا ص , ماه پنهان , من و تو ! , مهتاب(آناناس) , ندا72 , نصرا... , نفس71 , نفس72 , ننه هانی و حوری , نگار.م.استقلال , نگین دریا , نیاز.ش , هميشه بهار , واران , پانیزان , پانیززهرا , پرستو... , پریا18 , پونام , یگانه هستی , یگانه ی کوچک , •●شقایق●•

  14. Top | #38

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    شهریور 1388
    نوشته ها
    1,200
    میانگین پست در روز
    0.64
    محل سکونت
    ایـــــــ اصفهان ـــــــران
    تشکر از کاربر
    5,719
    تشکر شده 38,572 در 1,921 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سیلام
    ما باز اومدیم
    نقد حتما بیاین
    کسایی هم که اومدن اگه جواب قانع کننده ای نگرفتن حتما دوباره نقد بیان
    این پست رو هم الان نوشتم. شرمنده کمه اما مامان بزرگم این چند روز خونمونه سنسور بهش وصله من میام نت میاد گیر میده.


    با هم دیگه از ماشین پیاده شدیم. خوشم نمی اومد بشینم تو ماشین تا اون بیاد واسم در ماشین رو باز کنه. وارد محضر که شدیم آرش و نیلوفر مثل همیشه جل بازی شون اوت کرده بود و کل می کشیدن. حالا نیلوفر هیچ... من مونده بودم آرش با این قد و هیکل و بچه ی توی دستش چطوری روش می شد این طوری کل بکشه. اسم آرشیدا رو واسش انتخاب کرده بودن که حسابی به صورت ناز و کوچولوش و موهای بورش می اومد. یکم به باباش نگاه کرد و بعد از اربده کشی های باباش ترسید و دهنش رو تا جایی که می تونست باز کرد و جیغ کشید. همه از این صحنه خنده شون گرفته بود. با جیغ و گریه ی آرشیدا همه ساکت شدن و عاقد شروع به خوندن خطبه عقد کرد. نیلوفر و خاله قند می سابیدن و آرش کنار سفره عقدی که همه ی وسایلش آبی فیروزه ای بود آرشیدا رو آروم می کرد. کنارش بابا بزرگ و مامان بزرگ روی مبل نشسته بودن و با لبخند بهم نگاه می کردن. پدر آریان هم کنار پدرام روی مبلی که طرف دیگه سفره قرار داشت نشسته بود. پدرام هم مثل بخت برگشته ها به من نگاه می کرد. اوخی داداشم حسودیش شده. توخونه ثبات اخلاقی نداشت هر وقت حوصله داشت با من حسابی خوب بود و هر وقت حوصله نداشت دشمن خونیم... ولی به محض اینکه بهش کم محلی می کردم از حسودی خودشو می کشت. الان هم از همون مواقع حسودی بود.
    به آینه نگاه کردم. تصویر آریان داخلش افتاده بود. سرش رو انداخته بود پایین و با دستاش بازی می کرد. افکار منفی دوباره به ذهنم هجوم آورد. نکنه منو فقط واسه نامزدی سیما می خواد؟ چرا امروز انقدر مهربون شده بود؟ نکنه اینا همش یه نقشه ست واسه اینکه با سیما لجبازی کنه؟
    با صدای آریان به خودم برگشتم:
    - نمی خوای بله رو بگی؟
    از داخل آینه بهش نگاه کردم. چقدر مرموز می زد. خدایا الان چه موقع این فکر هاست.
    نیلوفر:عروس زیر لفظی می خواد.
    آریان جعبه ای از داخل کتش بیرون آورد و از داخلش پلاک زنجیر زیبایی رو بیرون آورد و به گردنم انداخت.
    با صدای دوباره عاقد که گفت:
    - عروس خانم وکیلم؟
    با صدای آرومی گفتم:
    - با اجازه پدر مادرم و بزرگترا... بلـه!
    همه دست زدن و باز فقط صدای نیلوفر بود که جیغ و سوت میزد. انگار اومده بود استادیوم...
    به نوبت همه بهمون تبریک گفتن و هدایاشونو دادن و بعد همگی با هم به یکی از رستوران های خوبی که بابا از قبل رزرو کرده بود رفتیم.

    ویرایش توسط پرياf : 1393,03,09 در ساعت ساعت : 17:05

  15. 209 کاربر از پست پرياf تشکر کرده اند .

    !!!talkh , *$~رازگل سرخ~$* , **@$/\/\@** , **shirin** , *Aytak*74 , *Fatemeh.K* , *RANIA* , *~aida bala~* , *ریحانه# , +Neda+ , --Nila-- , .:BahaR:. , 3p67 , :.NeGin jo0n.: , Adrina67 , ailin jo0n , Anahel k , anahita77 , arqavanii , Arrosha , asal-661 , Asaljojo , atefeh_49 , atsh , bahar.z , Belanka 95 , bipardeh , caarol , cloudyneda , dark lady , darya19 , diablo8888 , dordor , doubtfull , elahe 15 , elahe 66 , eli joni , elmiraa_20 , esfarzaneh , Farah123 , farzaneh15 , fatemeh 18 , Fatemeh V.T , fatemeh466 , fery fn , ghazal rad , ghorob89 , ghs12 , Go0o0o0d girl , Golbahar75 , gole mikhak , golnaz78 , hadiseh.a , haDs77 , hanye , harimeshgh , haveking , helga1980 , helinda , homa41 , honey08 , ili mah , joje topoli , kfdh , khatereh14 , ki@na , kiana61 , kimi khoshgele , kimia joon , kiumars , Lida2014 , m.nafas , m0ona , Ma Neli , mahgol92 , mahsa maloos , MAHSA-O , mahsabanooo , mahtab10 , man! , maraal , maryam gol , maryam21#@ , mati jojo , mb_maryam , mehan* , melikarozl , MINA JOOJOO , mina68 , MISHKA!!! , my dream , mzm1368 , m_reisie , N a F a S * , na3!m , nahal_ma97 , NaImE.E , nargesm100 , nasrin.j , nastaran86 , nastarani , natty , negar*pb , niayesh00 , niazruby , nili_93 , NiN@OoNnI , oonim , oragh , pani.moghaddam , parei , Parya14 , Peart , perspolis2012 , r.roohi31 , raha_lucky , Roza18 , s.sh.alone , saadat2000 , saeideh sb , Saha 97 , Samane+H , samaneh73 , sana.p , sana22 , sanamhapoo , SANIA-23 , sara 18 , sara parvizi , setare-20 , setayesh1363 , shahin47 , shanal gharmazi , shatot , sheida_953 , shf_aboops , shiva-72 , skyasal , snow lily , sogol21 , soheila50 , solina.74 , sonia.s , ssoudeh , Super girl , Titania1273 , ti_na60 , vianna , yasaman_rad , yasamin khanoom , yeganeh 9002 , yjdj , Zahra_niki , zeinab75 , ZeZe*gooloo , ~ MONA khanum ~ , ~*tiyam*~ , ~anahita~ , ~The14th MooN~ , ×زهرا× , нαηιγε , ЯЭ乙νДИ , آتری , اب و اتش , اشك اسمون*باران , انیتا جنوبی , اولین ستاره , ایلسا , بغض کوچولو , تابتا , ترنم15 , تنهای پردرد , تهمتن , خانم طلا , دختر ايران زمین , دوست داشتني , رزصورتی , رستگار شده , رها خانووم , سارینا گلی , سکوت من , عاطفه دلنواز , عمه خانم , فاطمه سادات ... , فرحناز65 , فرنوش72 , فروغ مظلومی , فــــــــــروغ , قدسی , لیلا ص , ماه پنهان , من و تو ! , مهتاب(آناناس) , ندا72 , نصرا... , نفس71 , نفس72 , ننه هانی و حوری , نگار.م.استقلال , نگین دریا , نیاز.ش , هميشه بهار , واران , پانیززهرا , پرستو... , پریا18 , پونام , یگانه هستی , یگانه ی کوچک , •●شقایق●•

  16. Top | #39

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    شهریور 1388
    نوشته ها
    1,200
    میانگین پست در روز
    0.64
    محل سکونت
    ایـــــــ اصفهان ـــــــران
    تشکر از کاربر
    5,719
    تشکر شده 38,572 در 1,921 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سیلام
    عاقا اینم یه پست تپل ... تقدیم به دوستانی که تشریف اوردن تایپیک نقد



    همه چیز سریع تر از اون چه که فکرشو می کردم اتفاق افتاد. مثل یه خواب... این چند روزی که با آریان بودم با اون دبیر بد اخلاق سر کلاس خیلی تفاوت داشت. رفتارشبیه به آرش بود. بعضی وقت ها صدای خنده مون تا آسمون بالا می رفت اما وقتی صحبت از سیما می شد علارقم اینکه می خواست خودش رو بی تفاوت نشون بده نمی تونست و چهره اش تو هم می رفت و تلخ می شد. با صدای ویبره گوشی که روی میزم بود بلند شدم و اس ام اسی که واسم اومده بود رو باز کردم. آریان بود:
    - امروز عصر تایم کلاست رو عوض کردم. آماده باش الان میام دنبالت بریم آموزشگاه. نهار هم رستوران می خوریم و بعد هم خرید. به خانواده ت اطلاع بده.
    با دیدن پشت زمینه گوشیم که سارا روی یه صندلی ها توی حیاط آموزشگاه نشسته بود و منم بزور خودم رو کنارش جا داده بودم تازه یادم افتاد که چقدر دلم واسش تنگ شده ... اوخ اوخ همه چیز انقدر تند تند پیش رفت که من اصلا جریان عقد رو به سارا نگفتم. وایـــــی ... بدبخت شدم. اشکال نداره سارا که تهرانه و نمی تونست بیاد علاوه بر این قرار بود بقیه عروسی رسمیم رو بفهمن. خیلی از اقوامم هنوز از عقد محضریم خبر نداشتن. شمارش رو گرفتم. هنوز دو تا بوق نخوره بود که صداش رو شنیدم.
    سارا: سلام عروس خانوم خودمون... چطوری؟
    - سلام دیوونه دلم واست تنگیده بود. تو کجایی؟
    هنوز حرفم تموم نشده بود که یاد حرف سارا افتادم. عروس خانوم؟؟؟ این از کجا می دونست. سریع گفتم:
    - تو از کجا می دونی؟؟
    سارا: اوممم...خفه شو... یکی یکی بپرس هنگیدم. چیزه...آهان... مامانت گفت. گفت عجله ای شده. حالا هم یه گوشه نشستم زانو غم بغل گرفتم دارم گریه می کنم.
    - چرا سارا؟چیزی شده دوستم؟
    سارا: آره یه بی معرفتِ بیشعوری رو پارسال بردم همایش دیفرانسل که شوهر آینده م رو بهش نشون بدم حالا طرف شوهرمو دزید.
    همون طور که سرم رو می خاروندم و به این فکر می کردم شوهر آینده سارا کی بوده یاد آریان افتادم. جیغ زدم:
    - بیشعور خجالت داره...
    و صدای خنده جفتمون همزمان باهم بالا رفت.
    حدود نیم ساعتی با سارا حرف زدم. با صدای بوق ماشین آریان گوشی رو قطع کردم. سریع مانتوی سبز رنگم که دم آستین هاش مشکی رنگ بود و یقه مشکی رنگی داشت رو با یه شال مشکی رنگ پوشیدم. چون وقت آرایش نداشتم سریع یه رژ کمرنگ روی لبم کشیدم وبا سرعت نور رفتم از مامان خداحافظی کردم و سوار ماشین آریان شدم. صبح رو کامل با هم دیگه کلاس داشتیم و سر هر دومون شلوغ بود. نزدیک ساعت پنج بود که تازه رفتیم نهار خوردیم و بعد از اون هم رفتیم خیابون خاقانی که به نسبت فروشگاه های زیادی داشت.
    اول فروشگاه هایی که فقط مخصوص پوشاک مردونه بود رو گشتیم تا آریان کت و شلوار مورد نظرش رو انتخاب کنه. یه لحظه دلم گرفت از اینکه نظر من اصلاً واسش مهم نبود و خودش تنهایی لباس ها رو امتحان می کرد. بدون اینکه من نظری بدم از فروشگاه بیرون می اومد و من فقط دنبالش کشیده می شدم. انگار فقط قصدش این بود که یه چیزی انتخاب کنه که تک باشه و اینطوری حرص سیما رو در بیاره.
    منم فقط نقش عروسک رو داشتم. واسه همین تصمیم گرفتم تلافی کنم کارش و نگذارم اون تو کارهام دخالت کنه. از یه طرف خوش حال بودم که بعداً آریان هم به نوع لباسای منم اهمیت نمیده و حق انتخاب با خودمه و مث پدرام نیست که بخواد هی تو کار هام سرک بکشه؛ از یه طرف ناراحت بودم که فقط واسش مثل یه دوست هم جنس خودش بودم که باهاش می گفت و می خندید و بعضی اوقات باهاش بیرون می رفت ولی اصلاً وجودم رو به عنوان همسرش نادیده می گرفت.

    با خودم گفتم بهتر بزار کاری به کارم نداشته باشه این طوری منم راحت ترم ولی ته دلم ناراحت بودم.
    آریان: پری ببین تو چیزی نمی پسندی واسم؟ دیگه کلافه شدم.
    از فروشنده خواستم کت و شلواری که رنگ سرمه ای سیر داشته باشه رو واسمون از ویترین های چوبی اطراف فروشگاهش بیرون بیاره. همون موقع فروشنده یه کت وشلوار زیبا همراه با همون مشخصاتی که گفته بودم رو آورد و از آریان خواست تا پروش کنه و سرش به مشتری دیگه ای گرم شد .
    - آریان برو بپوشش دیگه. مطمئنم بهت خیلی میاد.
    آریان: نمی خواد. بریم.از همون کت شلوار های قبلیم یکی رو می پوشم.

    دلم می خواست سرش جیغ بزنم و همون وسط مغازه بشینم و گریه کنم با بغضی که ته صدام بود گفتم :
    - چرا؟ قشنگه که...
    آریان: سیما عاشق این رنگ بود. دلم نمی خواد این رنگ رو بپوشم.
    - باشه هر طور راحتی...
    از مغازه بیرون اومدم. همش سیما سیما... خوب منم عاشق این رنگم بخاطر سیما باید توی علایق خودم تجدید نظر کنم؟ اه. منتظر بودم که آریان بیاد دنبالم ولی زهی خیال باطل یکم که گذشت با دست پر از فروشگاه بیرون اومد.
    وارد پاساژ دیگه ای شدیم. لباسای زنونه رو میدید منم بی خیال به فروشگاه ها نگاه می کردم ولی از هیچ کدوم مدل ها خوشم نمی اومد. لباسایی که خودم داشتم قشنگ تر بود از طرفی تا حالا خونواده ی آریان ندیده بودنش.
    آریان: پری ببین این لباس قشنگه؟ می خوای بری پروش کنی؟
    به طرف لباس نگاهی انداختم. مدل قشنگی داشت ولی نباتی رنگ بود و مطمئنم به پوستم نمی اومد. شونه بالا انداختم و بی تفاوت گفتم:
    - نه من این رنگ رو دوست ندارم.
    یکم ناراحت شد ولی سعی کرد لبخند رو از لبش دور نکنه. تا آخر شب که دیگه خسته شد و به سلیقه خودش واسم بلوز آبی کاربونی رنگی رو که دامن بلندی داشت و آستین های حریری با رنگ ملایم تر داشت انتخاب کرد. اصلاً خوشم نمی اومد که واسه ی من خودش نظر می داد ولی من نمی تونستم واسه نوع لباس اون نظری بدم. هنوز به ویترین نگاه می کردم که با فشار دستش پشت کمرم فهمیدم باید وارد فروشگاه بشم.
    آریان از فروشنده خواست تا لباس رو واسم بیاره. لباس رو از فروشنده گرفتم و وارد اتاق پرو شدم. لباس رو تنم کردم وداشتم با زیپش کشتی می گرفتم که آریان در زد و گفت:

    - عزیزم پوشیدی؟
    نمی دونستم چطوری بگم زیپش رو تا نصفه می تونم بالا بکشم.
    - آریان این بسته نمیشه.
    آریان: چی عزیزم؟ در رو باز کن.
    - نه آریان... زیپش رو نمی تونم ببندم.
    آریان: خب عزیزم در رو باز کن تا من زیپش رو ببندم.
    تو دلم گفتم:
    - اونوقت شـــما حـــالت بد نشه.
    از اینکه تو این چند روز آریان رو فقط خارج از خونه دیده بودم وهمچنین اینکه تا حالا بدون روسری ندیده بودم خجالت کشیدم. چه برسه حالا که قرار بود با این لباس هم ببینتم. به سختی زیپ لباس رو بالا کشیدم و و دقیق تر بهش نگاه کردم. یه ماکسی آبی رنگ که یقه کجی داشت و از یه طرف یه آستین حریر با همون رنگ که تا آرنجم تنگ بود و بعد گشاد می شد و یه طرف دیگه اش یه بند پهن سر شونه خورده بود. روی سینه اش سنگ های زیبایی کار شده بود.
    آریان: عزیزم در رو باز کن.
    - آریان پوشیدمش. نمی خواد.
    آریان: خب بزار منم ببینم. نمی خوام زیاد باز باشه ها مجلس مختلطه...
    موهام رو دم اسبی بسته بودم.تا وسط کمرم می رسید. دستی توی موهام کشیدم و مرتبشون کردم. لباس رو توی تنم مرتب کردم ودر رو باز کردم. آریان با نگاهی که پر از تحسین بود سر تا پام رو نگاه کرد و جلو فروشنده که دیگه تقریباً تو بغل آریان بود گفت:
    - عالی شدی خانومم.
    خون به صورتم حجوم آورد. آروم گفتم:
    - ممنون.
    آریان: فقط به نظرت این سمتی که آستین نداره زیادی باز نیست؟
    - آریان بخدا پاهام دیگه داره از درد می ترکه. از بین این لباسایی که دیدیم این یکی از همه پوشیده تر بوده. همین رو بگیریم دیگه فوقش یه شال می ندازم رو شونه ام.
    آریان: باشه عزیزم .برگرد.
    - کجا برگردم؟
    از گیج بودنم خنده اش گرفته بود. با دستش اشاره کرد برگردم به طرف آینه و خودش سریع زیپ لباس رو واسم تا آخرین حد پایین کشید و از پرو خارج شد.
    خیلی خجالت کشیدم ولی بعد گفتم بی خیال بابا به هم محرمید. لباس های خودم رو پوشیدم و از پرو بیرون رفتم. آریان لباس رو از دستم گرفت و حساب کرد و بعد از خرید کیف وکفش سر لباسم به خونه برگشتیم.
    ویرایش توسط پرياf : 1393,03,09 در ساعت ساعت : 17:11

  17. 197 کاربر از پست پرياf تشکر کرده اند .

    !!!talkh , %NEGAR% , *$~رازگل سرخ~$* , **shirin** , *Fatemeh.K* , *RANIA* , *~aida bala~* , *ریحانه# , +Neda+ , --Nila-- , .:BahaR:. , 3p67 , :.NeGin jo0n.: , Adrina67 , ailin jo0n , Anahel k , arqavanii , Arrosha , asal-661 , atefeh_49 , atsh , bahar.z , Belanka 95 , bipardeh , caarol , cloudyneda , dark lady , darya19 , diablo8888 , dordor , doubtfull , elahe 15 , eli joni , elmiraa_20 , Farah123 , farshte , farzaneh15 , fatemeh 18 , Fatemeh V.T , fatemeh466 , ghazal rad , ghorob89 , ghs12 , Go0o0o0d girl , gole mikhak , golnaz78 , hadiseh.a , haDs77 , hanye , harimeshgh , haveking , helga1980 , helinda , homa41 , honey08 , ili mah , joje topoli , kfdh , khatereh14 , ki@na , kiana61 , kimi khoshgele , kimia joon , kiumars , Lida2014 , m.nafas , m0ona , Ma Neli , mahgol92 , mahsa maloos , MAHSA-O , mahsabanooo , mahtab10 , maraal , maryam gol , maryam21#@ , mati jojo , mb_maryam , mehan* , melikarozl , MINA JOOJOO , mina68 , MISHKA!!! , my dream , mzm1368 , m_reisie , N a F a S * , na3!m , nahal_ma97 , NaImE.E , nargesm100 , nasrin.j , nasrini* , nastaran86 , nastarani , natty , negar*pb , niayesh00 , niazruby , nili_93 , NiN@OoNnI , oonim , pani.moghaddam , parei , Parinaz23 , Peart , perspolis2012 , peterpanama14 , r.roohi31 , raha_lucky , Roza18 , s.sh.alone , saadat2000 , saeideh sb , Saha 97 , Samane+H , sana.p , sana22 , sanamhapoo , SANIA-23 , sara 18 , sara parvizi , setare-20 , shahin47 , shanal gharmazi , shatot , sheida_953 , shf_aboops , shiva-72 , skyasal , snow lily , sogol21 , soheila50 , solina.74 , sonia.s , ssoudeh , Super girl , Titania1273 , ti_na60 , vianna , yasamin khanoom , yeganeh 9002 , Zahra_niki , zeinab75 , ZeZe*gooloo , ziiiziii13 , ~ MONA khanum ~ , ~*tiyam*~ , ~anahita~ , ~The14th MooN~ , ~~AlOne gIrL~~ , ×زهرا× , нαηιγε , ЯЭ乙νДИ , آتری , اب و اتش , اشك اسمون*باران , انیتا جنوبی , اولین ستاره , ایلسا , تابتا , ترنم15 , تنهای پردرد , تهمتن , خانم طلا , دختر ايران زمین , دوست داشتني , رزصورتی , رستگار شده , رها خانووم , سارینا گلی , سکوت من , عاطفه دلنواز , عمه خانم , فاطمه سادات ... , فرحناز65 , فرنوش72 , فروغ مظلومی , فــــــــــروغ , لیلا ص , ماه پنهان , من و تو ! , مهتاب(آناناس) , ندا72 , نصرا... , نفس71 , ننه هانی و حوری , نگار.م.استقلال , نگین دریا , نیاز.ش , هميشه بهار , پانیزان , پانیززهرا , پرستو... , پونام , یگانه ی کوچک , •●شقایق●• , ♥Sweety♥

  18. Top | #40

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    شهریور 1388
    نوشته ها
    1,200
    میانگین پست در روز
    0.64
    محل سکونت
    ایـــــــ اصفهان ـــــــران
    تشکر از کاربر
    5,719
    تشکر شده 38,572 در 1,921 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام

    مشکلی داشت بهم بگید حتما
    از کسایی هم که اومدن نقد سپاسگزارم



    روزی که ازش می ترسیدم رسید. از اینکه برم عروسی سیما و آریان منو با فامیلش آشنا کنه خیلی می ترسیدم.از طرفی دلم می خواست از سیما از هر نظری بهتر باشم اما من حتی عکس سیما رو هم ندیده بود که بدونم چه شکلیه.
    - مامان چیکار کنم؟ همین لباسم خوبه یا یکی از لباسای خودمو بپوشم؟
    مامان: وا... حرفا می زنیا... معلومه دیگه همینی که آریان به سلیقه خودش خریده رو بپوش.
    - باشه. مامان نیلو گفت خودش میاد؟ سختش نیست؟
    مامان: نه عزیزم. آرش گفت نیلوفر رو می رسونه و خودش میره شرکت پدرام.
    - اوهوم
    صدای زنگ در بلند شد. همون طور که سیب تو دستم رو گاز می زدم به طرف آیفون رفتم و در رو زدم. آرش و نیلوفر و بچه ی نازشون وارد خونه شدن.
    آرش : پری من خیلی داغونم از دستت...اصلاً از مراسم عقدت تا حالا هر روز هر هشت ساعت یه بار دارم فحشت می دم.
    - از بس بی شعوری. چرا؟
    آرش: خوب حالا هر چی... منم می خواستم تو مراسم خواستگاری باشم.
    - آخه تو رو سنن؟ بچه پرو. بچه ها رو تو مراسم خواستگاری راه نمیدن. همون واسه عقدمم که دعوتت کردم از سرت زیاد بود. با کل کشیدنات آبروم رو جلو پدر شوهرم بردی. دم دستم نبودی یه بشگونی بگیرم که خنک شم حداقل.
    نیلوفر: ا نگو شوهرم گناه داره تو ذوقش می خوره.
    - توم فقط از این تحفه طرفداری کن. من نمی دونم تو دیگه با چه عقلی اینو قبول کردی.
    آرش با حالت قهر روشو به سمت دیگه کرد و بعد از اینکه با مامان حال و احوال کرد آرشیدا رو به مامان سپرد و از خونه بیرون رفت.
    - نیلوفر من زیاد لوازم آرایشی ندارم هااا
    نیلوفر: میدونم همراهم آوردم.
    به سمت اتاقم رفتیم. بعد از اینکه لباسم رو بهش نشون دادم تا همرنگ لباسم صورتم رو آرایش کنه روی صندلی جلو میز توالتم نشستم که نیلوفر با اعتراض گفت:
    - کجا کجا؟ می خوام تا کامل آماده نشدی خودت رو نبینی.
    با خنده گفتم:
    - ا نیلو تو رو خدا بیخیال... بزار خودم ببینم چه بلایی داری سرم میاری.
    اما نیلوفر مرغش یه پا داشت. از جلو آینه بلندم کرد و روی آینه ملحفه ای کشید و شروع کرد به درست کردن موهام. کم کم داشت خوابم می گرفت که با صدای گوشیم خواب از سرم پرید. آریان بود.
    ازش دلخور بودم. از رفتار سردش ناراحت بودم. بهش حق می دادم ناراحت باشه اما باید اونم حواسش به رفتارش با من می بود. سعی کردم با حرف زدنم بهش ناراحتیم رو نشون بدم نه با داد و بیداد های الکی و جیغ جیغ کردن.
    - سلام
    آریان: سلام عزیزم کجایی؟
    - خونه ام
    آریان: چه خبر؟
    - هیچی
    آریان: چرا تلگرافی جواب میدی؟ بیام دنبالت بریم آرایشگاه؟
    کاملاً معلوم بود که متوجه ناراحتیم شده ولی بحثو عوض کرد. دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم با صدای عصبی گفتم:
    - خسته نباشی الان یادش افتادی؟؟؟
    آریان: پـــری آخه من که مامان نداشتم این چیزا حالیم شه. آرایشگاه زنونه از کجا باید بشناسم؟ الان میام دنبالت می برمت آرایشگاه دیگه.
    دلم واسه ش سوخت. با صدایی که سعی می کردم مهربون باشه گفتم:
    - بدون نوبت که نمیشه برم عزیز من. نترس خودم به فکرش بودم. تو حسابی به خودت برس کم نیاری امشب.
    آریان: تو هم همین طور
    آخ آخ دوباره واقعه شوم نامزدی سیما رو یادش آوردم. با همون لحن مهربون گفتم:
    - ناراحت که نیستی؟
    آریان: نه بابا واسه چی ناراحت باشم؟
    - باشه صداتم اصلاً تابلو نیست.
    آریان: فعلا
    گوشی رو قطع کردم که دیدم نیلو با کنجکاوی فراوون زل زده به من
    نیلوفر: از چی باید ناراحت باشه؟
    - هی..هیچی... تو به کارت برس.
    نیلوفر: وای نمی دونی چقدر خوشگل شدی. با اون ریخت تو که نمی شد پریناز صدات کرد. باز الان هضمش واسم راحت تره که چرا اسمتو گذاشتن پریناز.
    - لنگه شوهرتی
    نیلوفر: شوهرم چشه؟
    - بیشعور و زبون نفهم. تازه تو که هنوز آرایشم نکردی. این همه پری بودن و نازی از خودمه.
    همزمان به نیلوفر نگاه کردم و با تند تند پلک زدم.
    نیلوفر: بسه دیگه انقدر عشوه خرکی نیا. موهاتو گفتم.
    الان وقت کل کل با نیلو نبود. میزد صورتمونو درب داغون می کرد دیگه نمی شد باهاش رو سیما رو کم کرد.
    زدم اون کانال و گفتم:
    - آهان مرسی کار خودته دیگه.
    با این حرفم نیلوفر ذوق کرد و شروع کرد به آرایش صورتم... حدود سه ساعتی بود که تو اتاقم بودم و نیلوفر با عجله آرایشم می کرد. بیچاره انقدر بهش گفتم خوشگلم کن. زشت نشم یوقت و غر زده بودم هول شده بود.
    بعد از اون، به کمک نیلوفر لباسم رو پوشیدم. حسابی ازم تعریف می کرد و مامان هم قربون صدقه ام می رفت. آخر کار تو نستم ملحفه ای رو که روی آینه بود کنار بزنم تا خودم رو ببینم.
    - وای این منم؟؟؟ نیلو جون چیکار کردی آبجی؟؟؟ چه ماه شدم. چی بودم و چی شدم؟ ننه جون بپر اسفندو دود کن.
    نیلوفر: خاک تو سرت جلو آریان اینطوری نگی ها
    پریدم یه بوس محکم بهش کردم و دوباره تو آینه به خودم نگاه کردم. عالی شده بود. آرایش ملیحی روی صورتم بود با رنگی که کاملاً به لباسم میومد.
    مانتوی بلندی رو روی لباسم پوشیدم.از اینکه برم توی مهمونی لباس عوض کنم خوشم نمی اومد. یه شال بزرگ هم که همرنگ لباسم بود سر کردم. ازنیلوفر خواستم بیشتر جلوی موهام رو مدل بده چون خوشم نمی اومد جلوی مرد های غریبه بخوام سریع شالم رو بردارم از طرفی با وجود لباسم نمی تونستم شالم رو از روی شونه م دور کنم. کاش حداقل مجلسشون مختلط نبود.اما نه اینطوری که بد تر بود من دیگه هیچ کس رو نمی شناختم.
    - پری زود باش آریان دم در منتظره
    سریع کفش هام رو پوشیدم و کیفم رو بدست گرفتم و از خونه خارج شدم.
    ویرایش توسط پرياf : 1393,03,09 در ساعت ساعت : 17:16

  19. 192 کاربر از پست پرياf تشکر کرده اند .

    !!!talkh , %NEGAR% , *$~رازگل سرخ~$* , **@$/\/\@** , **shirin** , *Fatemeh.K* , *~aida bala~* , +Neda+ , --Nila-- , .:BahaR:. , :.NeGin jo0n.: , Adrina67 , ailin jo0n , Anahel k , arqavanii , Arrosha , asal-661 , atefeh_49 , atsh , bahar.z , bast girl , Belanka 95 , bipardeh , cloudyneda , dark lady , darya19 , diablo8888 , dordor , doubtfull , elahe 15 , eli joni , elmiraa_20 , faezeh373 , farzaneh15 , Fatemeh V.T , fatemeh466 , fayzeh , ghazal rad , ghorob89 , ghs12 , Go0o0o0d girl , gole mikhak , golnaz78 , hadiseh.a , haDs77 , hanye , harimeshgh , helga1980 , helinda , homa41 , honey08 , ili mah , joje topoli , kfdh , khatereh14 , ki@na , kiana61 , kimi khoshgele , kimia joon , kiumars , Lida2014 , m.nafas , m0ona , Ma Neli , mahgol92 , MAHSA-O , mahsabanooo , mahtab10 , many22 , maraal , maryam gol , mati jojo , mb_maryam , mehan* , melikarozl , melina93 , MINA JOOJOO , mina68 , MISHKA!!! , my dream , mzm1368 , m_reisie , N a F a S * , n9.nahal , nahal_ma97 , NaImE.E , nargesm100 , nasrin.j , nasrini* , nastaran86 , nastarani , natty , negar*pb , niayesh00 , niazruby , nili_93 , niloo94 , NiN@OoNnI , oonim , oragh , pani.moghaddam , parei , Parinaz23 , Peart , perspolis2012 , peterpanama14 , r.roohi31 , raha_lucky , roya62 , Roza18 , s.sh.alone , saadat2000 , saeideh sb , Samane+H , samaneh73 , sana22 , sanamhapoo , SANIA-23 , sara 18 , sara parvizi , setare-20 , setareh273 , shahin47 , sheida_953 , shf_aboops , shiva-72 , skyasal , snow lily , sogol21 , sogol_love lorn , soheila50 , sonia.s , ssoudeh , Super girl , Titania1273 , ti_na60 , vianna , yasamin khanoom , yeganeh 9002 , yjdj , Zahra_niki , zeinab75 , ~ MONA khanum ~ , ~*tiyam*~ , ~anahita~ , ~Gelareh~ , ~The14th MooN~ , ~~AlOne gIrL~~ , нαηιγε , ЯЭ乙νДИ , آتری , اب و اتش , اشك اسمون*باران , انیتا جنوبی , اولین ستاره , ایلسا , بغض کوچولو , تابتا , ترنم15 , تهمتن , خانم طلا , دختر ايران زمین , دوست داشتني , رامونا محمدی , رزصورتی , رستگار شده , رها خانووم , رها در باران , سارینا گلی , سکوت من , عاطفه دلنواز , عمه خانم , فاطمه سادات ... , فرحناز65 , فرنوش72 , فروغ مظلومی , فــــــــــروغ , لیلا ص , مهتاب(آناناس) , ندا72 , نصرا... , نفس71 , نفس72 , ننه هانی و حوری , نگین دریا , نیاز.ش , هميشه بهار , پانیززهرا , پرستو... , پونام , یگانه ی کوچک , •●شقایق●• , ♥Sweety♥ , ♫♥SaRa♥♫

صفحه 4 از 19 نخستنخست 1234567814 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. رمان ازدواج به سبک اجباری | همیشه بهار کاربر انجمن
    توسط هميشه بهار در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 151
    آخرین نوشته: 1392,10,23, ساعت : 19:02
  2. معرفی و نقد رمان ازدواج به سبک کنکوری | پرياf کاربر انجمن
    توسط پرياf در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 161
    آخرین نوشته: 1392,09,29, ساعت : 12:20
  3. رمان رکود | ~B@H@R~ کاربر انجمن
    توسط ~B@H@R~ در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 159
    آخرین نوشته: 1392,09,09, ساعت : 20:16

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •