تور


نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
60. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    3 5.00%
  • 15 تا 20

    31 51.67%
  • 20 تا 25

    14 23.33%
  • 25 تا 30

    7 11.67%
  • بالای 30

    5 8.33%
صفحه 4 از 12 نخستنخست 12345678 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 118
  1. Top | #31

    تاریخ عضویت
    1390,10,26
    عنوان کاربر
    کاربر خودمونی
    نوشته ها
    139
    میانگین پست در روز
    0.15
    محل سکونت
    تهـــران

    Red face

    سلام به همه خوبید ؟ ببخشید امشب یکم دیر پست گذاشتم نتم مشکل داشت از صبح دارم با مسئولا سرو کله میزنم که زود درستش کنین بابا بچه های نود وهشتیا منتظرن
    چقدر من خوبم واقعــــــــــــآ نه؟



    چرا روفته رو سایلنت هر چی نشونش میدم بی توجه رد میشه
    دیگه شورشو در اورده دستشو گرفتم کشیدمش –این مسخره بازیا چیه در میاری؟
    دوباره با یه پوزخند زل میزنه بهم
    -اگه قراره من خرید کنم تشریف بیارید بریم طبقه 3 اینهایی که شما میپسندی
    در حد خودتونه نه مـــــــــــن
    بعد هم دستشو کشید و رفت سمت اسانسور
    طبقه 3 یکم متفاوت تر و خلوت تر از باقی طبقه هاست
    قورباغه رفت سمت یکی از مغازه ها که فقط دو تا مانکن تو ویترینش بود من که کلا زیاد خرید
    نمیام اما میدونم که حداقل چهارتا مانکن میذارن تو ویترین
    وقتی رسیدم نزدیک دیدم نه بابا همین دوتا هم کافیه از بس لباساشون قشنگ بود
    دختره ی پررو پول داری سیر میکنه واسه خودش
    تا رفتم تو دیدم دستش تو دست یک پسره است میخواستم برم سرشو بکنم
    عصبانی هستی که هستی قهری که قهری اما حق نداری
    (حق نداره چی ؟به تو چه شاهین زندگی خودشه)
    رفتم نزدیک بدون اینکه مثل همیشه دستم رو بکشه رو کرد سمت پسره و گفت
    -مهیار ایشون نامزدم شاهین
    اینم مهیاره بهترین و عزیزترین دوستم
    هـــــــــــــه بهترین دوست همچین یارو رو با محبت نگاه میکنه میخوام چشماشو با قاشق در بیارم
    دختره ی خیره انتقام جـــــو
    مهیاس
    -مهیار یه لباس مشکی میخخوام قدش تا روی زانو باشه خیلی باز نباشه
    میدونی که چه تیپی میخوام
    زیر چشمی حواسم به شاهین هست عوضی کصافط فکر کرده عاشق چشای لوچشم
    ازدواج دروغی؟ اره؟ حالتو میگیرم شاهین خان پرو بالتو میچینم
    ببین حالا من مهیاسم

  2. Top | #32

    تاریخ عضویت
    1390,10,26
    عنوان کاربر
    کاربر خودمونی
    نوشته ها
    139
    میانگین پست در روز
    0.15
    محل سکونت
    تهـــران

    Red face


    -ببین این خوبه؟
    یه لباس مشکی با یقه قایقی که خیلی شیک بود
    -یقش یکم باز نیست؟ صدای شاهینه (الهی عزیزم بچم غیرت داره..............خفه شو سرمه جــــــون)
    برای مهمونی اخر هفتست بنظر من که مناسبه
    مهیار- شاهین جان لباسای مجلسی یا بالاشون بازه یا پایینشون یاس خوشش نمیاد
    پاهاش معلوم باشه
    -منم خوشم نمیاد بالا تنه اش اینقدر باز باشه
    -یاسی موافقی یک رنگ بجز مشکی بیارم با معیار های شما دوتا فقط
    یک لباس دارم اما صدریه
    -اخه مهمونی رسمیه
    -حالا تو ببین اگر خوب نبود بگو
    خودمو براش لوس کردم
    -باجه عجقم هر چی تو بگی
    -ساعت پنج شد چقدر لفتش میدید
    خندم گرفت این دیوانه است اصن معلوم نیست با خودش چند چنده والا
    لباس رو که اورد خیلی خوشم اومد پرنسسی بود منم که عاشق اینم که لباسم این مدلی باشه
    شاهین-همین خوبه
    -مهیاری نظر خودت چیه عزیزم؟
    مهیار –فکر کنم خیلی بهت میاد مثل فرشته ها میشی
    نیشم شل شد پسر عمو به این میگن ها
    (ها ها ها نمیدونستید نه؟ خب به من چه خودتون باید میفهمیدید)
    برای امشب هم یک تونیک فیروزه ای برداشتم با یه شال ابی سیر که پایینش نقره کار شده بود
    خیلی ناز بود
    شاهین رفت ماشین رو بیاره

  3. Top | #33

    تاریخ عضویت
    1390,10,26
    عنوان کاربر
    کاربر خودمونی
    نوشته ها
    139
    میانگین پست در روز
    0.15
    محل سکونت
    تهـــران

    Talking


    شاهین
    نمیدونم چرا اینقدر اعصابم خورده میدونستم اخر این دختره کار دستم میده
    که داد اونم از نوع بد
    اصلا چه معنی داره با مهیار خان اینقدر گرم بگیره ؟
    همچین با طمانینه راه میره انگار ملکه ی انگلیسه من که میدونم فقط یک
    قورباغه زشت زبون درازه
    سر راه میرم دنبال سرهنگ قورباغه خود شیرین میره عقب میشینه تا سرهنگ بشینه جلو پیش من
    توی راه گزارش همه چیز رو بهش میدم قراره برای
    اخر هفته یک فکری برای میکروفن یا دوربین بکنه
    وقتی رسیدیم خونشون تقریبا همه اومده بودن بعد از سلام و احوالپرسی
    مهیاس رفت بالا تا حاضر شه
    مهیاس
    از امشب شروع میکنم به اجرای نقشه پلیدانه ام یک کاری میکنم اخر این پرونده
    التماسم کنی باهات حرف بزنم اگه واسه همه سرگردی واسه من سرباز هم نیستی اره
    لباسام رو میپوشم یک ارایش کامل هم میکنم میخواستم موهامو ببندم که در اتاق زده شد
    -بفرمایید
    شاهین اومد داخل
    -من نمیدونم این پسره اینجا چیکار میکنه
    تا چشمش خورد بهم ادامه جمله اش رو بیخیال شد و اومد سمتم فقط یک قدم بینمون فاصله مونده
    که منم پررو اون یک قدم رو طی میکنم و میچسبم بهش سرم رومیارم بالا و چشمامو قفل چشماش میکنم
    دستش رو میاره بالا و میذاره رو موهام اروم دستشو میبره تو موهام
    -اینطوری که نمیخوای بیای پایین؟
    -چرا مگه چشه ؟
    دستش محکم قفل میشه تو موهام
    دستمو میذارم رو دستش و با یک صدای پر از عشوه(اونم از نوع خرکیش) گفتم
    -شاهین داره دردم میاد
    یکم دستاش شل میشه کم کم دستش رو میاره پایین و امتداد میده رو بازوهام یهو دستشو میذاره رو کمرم و میکشتم سمت خودش صورتشو مماس صورتم میکنه انقدر که نفسهامون قاطی شده



    بمونید تو خماریش ایــــا کار درستیه که دیگه امشب پست ندم؟ اونم این قسمت رمان

  4. Top | #34

    تاریخ عضویت
    1390,10,26
    عنوان کاربر
    کاربر خودمونی
    نوشته ها
    139
    میانگین پست در روز
    0.15
    محل سکونت
    تهـــران

    Wink

    چون خیلی دوستون دارم میذارم تازشم امشب یک عالمه پست میذارم

    -این پسره مهیار اینجا چیکار میکنه تو که دعوتش نکردی ؟
    دستمو میارم بالا و به حالت نوازش میکشم رو صورتش چشماش بسته میشه لبخند میاد رو لبم
    -شاهین مهیار پسر عمومه
    اولش انقدر تو فاز بود که نفهمید چی گفتم اما به خودش که اومد فهمید ظهر سرکار بوده عصبی شده
    دستشو از کمرم جدا کرد اروم غرید
    -شالت رو سرت کن بعد بیا پایین
    یک نگاه عصبی هم بهم انداخت و رفت
    منم سریع موهامو بستم شالمو باز انداختم رو سرم و رفتم پایین
    بچه ها اون سمت سالن جمع شدن شاهین بغل سرهنگ نشسته میرم سمتش
    -بابایی با اجازت پسرتو ببرم
    -مال بد بیخ ریش صاحبش عروس گلم بردار ببرش
    دست شاهین رو میگیرم و میبرمش پیش بچه ها
    همه با هم واسمون دست زدن مهیار مسخره هم کل میکشید
    شاهین هم دستشو گذاشته بود رو سینش و هی واسشون تعظیم میکرد و میگفت
    -من مطعلق به همتونم (این به خدا مشکل روانی داره انگار نه انگار که تا حالا عصبانی بود)
    -شاهین که معرف حضور همتون هست؟
    از سمت راست شروع میکنم معرفی کردن
    -مهیار سیاه سوخته تک بچه عمو مهرداد
    -سمیرا معروف به اقدس بی کله از بس مغزش خالیه دختر عمه مهرانه است
    -ساناز فنچ فامیل هم خواهر سمیرا است
    عمو حسین و خانومش هم یک بچه دایناسور دارن که همسن مهسانه اسم اونم نگینه
    بعد هم رو میکنم سمت سمیرا
    -برنامه امشب چیه نفسی؟
    -جرات و حقیقت چطوره؟
    یک لبخند میزنم خودشه
    -خیلی خوبه برو بطری بیار

  5. Top | #35

    تاریخ عضویت
    1390,10,26
    عنوان کاربر
    کاربر خودمونی
    نوشته ها
    139
    میانگین پست در روز
    0.15
    محل سکونت
    تهـــران

    Thumbs up


    شاهین دم گوشم میگه
    -جلوی اینا چرت و پرت بپرسی خونت پای خودته
    سرم رو بر میگردونم دوباره رخ به رخ میشیم نگاش میوفته به لبام یکی نیست بگه
    تو که ابی ازت گرم نمیشه واسه چی نگاه میکنی دلت بخواد
    شاهین
    دست خودم نیست نگاهم بی اختیار میره سمت لباش هر بار پشتم تیر میکشه
    این چه حسیه که بهش دارم چرا با هر بار نگاه کردن بهش اینطوری میشم قلبم اساسی بندری میره
    مهیار –اهم اهم اینجا خانواده نشسته ها
    بزور نگاهمو ازش میگیرم

    مهیاس
    دور تا دور هم میشینیم روی زمین بطری چرخید سمت ساناز و مهیار
    مهیار –جرات
    ساناز یه نگاه پر محبت میندازه سمتش و در نهایت بی رحمی میگه
    -اون تابلو که کشیدی و به کسی نشون ندادی رو بیار ببینیم
    مهیار که فکرشم نمیکرد گفت- امکان نداره اون یک سورپرایزه
    سمیرا با اینکه از حساسیت مهیار نسبت به اون تابلو خبر داشت اما طرف ساناز رو گرفت
    -خودت گفتی جرات برو بیارش بدو
    مهیار که حسابی ناراحت و عصبانی شد با مشت کوبید رو میز و رفت
    -خیلی کارت اشتباه بود ساناز واقعا که
    مهیار با اخمهای گره خورده اومد جلومون واستاد تابلو رو گذاشت رو میز برگشت
    سمت من و گفت ببخشید
    بعد هم پارچه رو برداشت و نذاشت فکر کنم که چرا ببخشمش
    این که عکسه منه

  6. Top | #36

    تاریخ عضویت
    1390,10,26
    عنوان کاربر
    کاربر خودمونی
    نوشته ها
    139
    میانگین پست در روز
    0.15
    محل سکونت
    تهـــران

    Arrow

    ساناز حسابی خورد تو پرش اخه مهیار رو دوست داشت لابد فکر میکرد عکس خودشه
    البته مهیار هم عاشق ساناز بود خودش بهم گفته بود ساناز رو دوست داره
    و من عین خواهرشم و محبتش به من خیلی فرق میکنه
    مهیار اومد بالای سرم –من میخواستم بذارمش واسه تولدت کادو بدم بهت اما نشد دیگه
    بلند شدم پیشونیشو بوسیدم
    -اشکال نداره داداشی
    اخمهای ساناز باز شد اما مشت شاهین نهاصلا نگاهشو از عکسم بر نمی داشت
    این عکسو مهیار خودش ازم انداخته بود یک پیراهن خواب بنفش جیغ تنمه موهامو باز
    دورم ریختم پارسال که رفته بودیم شمال رفته بود تو اتاق همه و ازشون وقتی خواب
    بودن عکس انداخته بود چقدر صبحش به عکساش خندیدیممثلا عمو حسین عمو مهرداد
    که تو حال خوابشون برده بود رو زمین همو بغل کرده بودن یا بابام با دهن باز خوابیده
    بود و خر و پف میکرد مهیار هم اداش رو در میاورد تنها کسی که بیدار بود من بودم
    داشتم رو بالکن به دریا نگاه میکردم خیلی عکس نازی هر چی بهش گفتم
    این عکسو به منم بده قبول نکرد که نکرد
    مهیار وقتی نگاه شاهین رو دید تابلو رو گرفت سمتش
    -شاهین جون بیا ماله تو فک کنم خیلی ازش خوشت اومده من واسه تولدش
    یه فکر دیگه میکنم فقط منو نزن عمو شاهین
    شاهین بدون هیچ لبخندی تابلو رو گرفت
    اروم اما جوری که همه بشنون گفتم-شاهین هـــــاپو
    بعد هم خودم بطری رو چرخوندم افتاد سمت منو سمیرا
    -جرات (میترسم بگم حقیقت رسوام کنه جنبه نداره که بیشعور)
    بلند شد رفت اشپزخونه (خدایا خودت بهم رحم کن سری قبل مجبورم کرد
    یک شیشه ابلیمو بخورم تا یک هفته معدم میسوخت)
    دوباره یک لیوان دستشه وایمیسته جلوم اینو بخور
    -سمیرا تو هر دفعه این معده منو نابود نکنی نمیشه نه ؟ این دیگه چه کوفتیه
    -حرف نباشه بخــــور

  7. Top | #37

    تاریخ عضویت
    1390,10,26
    عنوان کاربر
    کاربر خودمونی
    نوشته ها
    139
    میانگین پست در روز
    0.15
    محل سکونت
    تهـــران

    پیش فرض


    تا قلپ اول رو خوردم بوی بد زیره رو فهمیدم تو دنیا فقط از این زیره
    خیلی خیلی بدم میاد همه هم میدونن بوش بهم میخوره روانی میشم
    خدا لعنتت کنه سمی تمام محتویات دهنم رو خالی کردم رو صورت روبروییم
    که از قضا خود سمیرا بود
    -اه دیوونه این چه کاری بود کردی
    تا سمی بره صورتشو بشوره بطری رو چرخوندم این دفعه مهیار و شاهین
    شاهین -میترسم بگم جرات انتقام بگیرید ازم همون حقیقت
    -چقدر مهسان رو دوست داری؟
    -اونقدر که جونمم براش میدم
    قلبم لرزید از حرفش (اما تو دلم گفتم اره خودتی شاهین جــون مگه نباید حقیقت رو بگی ؟)
    بطری این بار به منو شاهین افتاد
    شاهین با یه قیافه مظلوم نگام کرد و گفت – جرات
    -باید اسب من شی بعد هم اروم گفتم اخه خیلی خوب سواری میدی
    بچه ها همه دست و سوت زدن شاهین برزخی برزخی چهار زانو نشست زمین منم
    پریدم پشتش حتی بزرگتر ها هم داشتن نگاهمون میکردن
    منم که سو استفاده گر میزدم پشت شاهین و میگفتم برو اسب خوبم برو پیتیکو
    صدای شیهه اسب در میوردم
    بعد دو سه دقیقه که همه از حرکت های من و حرص خوردن های شاهین غش کرده بودن
    از پشتش بلند شدم رفتم نشستم سر جام میدونم کارمو بدون تلافی نمیذاره
    مهیار بلند گفت- شاهین جون تا اخر عمرت اینطوری سواری ندی صلوات
    دو سه بار دیگه هم بطری چرخوندیم که یک بار سمی مهیار رو ممجبور کرد با باس....نش رو دیوار
    بنویسه قستنطنیه وای که چقدر قیافش باحال شده بود
    قرار بود اخرین دور باشه که بطری بچرخونیم که از شانس قشنگ من افتاد به من و شاهین
    من میترسیدم بگم حقیقت چیز بدی بپرسه پس گفتم جرات که ای کاش لال شده بودم و نمیگفتم
    همه میخ شده بودن ببینن شاهین چی میگه


  8. Top | #38

    تاریخ عضویت
    1390,10,26
    عنوان کاربر
    کاربر خودمونی
    نوشته ها
    139
    میانگین پست در روز
    0.15
    محل سکونت
    تهـــران

    Talking

    شاهین
    میدونستم با چیزی که میخوام بگم ابرومون جلوی همه میره بخصوص ابروی خودم
    چون پیش خودشون میگن چقدر بی حیاست اما این تنها راه تلافیه تا دلمم یکم خنک شه
    -بلند شو جلوم زانو بزن بلند بهم بگو دیوونه وار عاشقتم بعد هم منو ببوس
    مهیاس سرخ سرخ شد ای جونم حقته بچه ها با حرف من زدن زیر خنده
    مهیاس بلند شد زیر لب گفت- من که میدونم تو کفمی
    مهم نیست اون چی میگه مهم منم که دارم به خواستم میرسم (ای پسره ی پررو ندید بدید
    سرمه برو بذار به مراد دل برسیم)
    بدون اینکه نگام کنه با حرص گفت دیوونه وار عاشقتم بعد هم اومد لپمو ببوسه که سرمو چرخوندم
    و چیزی که خیلی وقته منتظررش بودم اتفاق افتاد لبامون چفت هم شد قلبم اروم گرفت بلاخره
    یه لحظه چشماش از تعجب گرد شد سریع خواست بکشه عقب که گوشه لبشو محکم گاز گرفتم
    مهیار که دید جو عجیب غریب تو حس و حاله سریع بحث رو عوض کرد
    البته بزرگترا پشت من بودن و نفهمیدن مقصد لبای مهیاس لپ من نبود
    مهیاس با حرص گفت -خیلی بیشعوری
    اما من فقط تو حس و حال خوب خودم بودم و حسابی خــــر کیف بودم(البته دور از جون خر)
    اخر شب منو سرهنگ راه افتادی سمت خونه من تابلوی مهیار رو هم با خودم بردم
    قرار بود فردا با سرهنگ در مورد عملیات صحبت کنیم هر چی تفریح کردم بسه دیگه
    مهیاس
    خدا رو شکر تا اخر هفته از اون پسره ی هول احمق خبری نشد خجالت نمیکشه؟
    (یعنی تو خوشت نیومد ........... نخیرم یعنی چرا یکم )
    امشب چهارشنبه است مهمونی پنجشنبه شبه قراره شاهین بیاد برناممون رو باهام در میون بذاره
    البته که دلم واسه اذیت کردنش ضعف میره

  9. Top | #39

    تاریخ عضویت
    1390,10,26
    عنوان کاربر
    کاربر خودمونی
    نوشته ها
    139
    میانگین پست در روز
    0.15
    محل سکونت
    تهـــران

    پیش فرض


    بذار یکم بترسونمش میرم از اشپزخونه یکم رب میارم
    یک لباس خواب صورتی میپوشم یک تیغ از حموم میارم مچ دستمو ربی میکنم
    یکم هم به تخت میمالم زنگ خونه رو زدن دوربین فیلم برداری رو تنظیم کردم
    و سریع پریدم رو تخت تیغ رو انداختم زمین انگار که از دستم افتاده به زور لبخندم رو خوردم
    صدای مامانم رو میشنوم
    -سلام پسرم این دختره ی بی خاصیت تو اتاقشه خودت برو بالا دیگه عزیزم
    صدای قدمهاشو میشنیدم در زد بازم در زد یهو انگار نگران شده باشه در رو واکرد اومد تو
    داشتم زیر چشمی نگاهش میکردم خیلی کم لای چشمامو باز گذاشته بودم که ببینمش
    -یا خــــــــدا
    در صدم ثانیه اومد سمتم صدام کرد
    -مهیاس مهیاس تو نباید بمیری در همین حین هم دو تا بازوهام رو گرفت تو دستش
    شروع کرد به تکون دادنم
    -نه مهیاس نمیر
    بعد هم محکم ولم کرد رو تخت حالا شروع کرد زدن تو گوشم
    -بهوش بیا من بدون تو چه غلطی کنم
    بعد انگار یه چیزی یادش اومده باشه
    -بزار مثل داستان زیبای خفته بوسش کنم شاید زنده شه
    بعد هم خم شد سمتم با جد سادات این پسره چقدر سواستفاده گره منم از ترس اینکه ببوستم
    سریع پا به فرار گذاشتم میدویید دنبالم دور اتاق
    -بیا بوست کنم زنده شی بیا بیا
    -گمشو نمیخوام ، نمیخوام بمیرم بهتره تا تو بوسم کنی
    با این حرفم یهو واستاد
    -میرم پایین گند کاریتو تمیز کن بیا
    درو چنان محکم بست چهار ستون خونه لرزید



    یعنی هیچکی هیچ نظری نداره ؟
    باور کنید نقد نکردنتون خیلی روحیمو میگیره

  10. Top | #40

    تاریخ عضویت
    1390,10,26
    عنوان کاربر
    کاربر خودمونی
    نوشته ها
    139
    میانگین پست در روز
    0.15
    محل سکونت
    تهـــران

    پیش فرض


    شاهین
    باورم شده مهیاس یک تختش کمه این چه حرکتی بود زد اولش که رفتم تو واقعا فکر کردم رگشو زده
    قلبم واستاد اما رفتم نزدیک تر دیدم پلکش تکون خورد خندم گرفت
    یک سیگار از جیبم در اوردم کم پیش میاد سیگار بکشم اما الان خیلی بهش نیاز دارم
    اگه تو این ماموریت چیزیش بشه نمیدونم چیکار کنم
    دستی سیگار رو از دستم کشید نگاش میکنم مهیاس دستشو شسته
    سیگار رو زیر پاش خاموش کرد
    -از شوهر سیگاری خوشم نمیاد
    دلم براش ضعف رفت
    -دیگه ازین شوخیا نکن
    -تو که فهمیدی تمام کیفشو از بین بردی
    -مثلا خیر سرم پلیسم اگه نمیفهمیدم باید شک میکردی حالا هم بیا بریم رو اون تاب
    وسط باغ تا برات توضیح بدم در مورد فردا
    خودم میدونم دارم بیش از اندازه بهش دل میبندم اما دست من نیست
    قلبم براش بیتابی میکنه
    مهیاس
    میرم میشینم رو تاب شاهین هم کنارم میشینه سرمو میذارم رو شونش یک نفس عمیق میکشه
    کاراش و رفتاراش دیگه مثل قبل نیست منم که همینو میخوام اینکه عاشقم شه
    دستمو میذارم رو دستش که رو پاشه و مشتشو باز میکنم و با انگشتاش بازی میکنم
    -خب قراره فردا شب چیکار کنیم؟
    -ما قراره به عنوان مهمون بریم اونجا اونم از نوع ویژش پس خیلی کارهامون
    زیر نظره نه میتونیم میکروفن ببریم نه ردیاب
    فقط یک دوربین عکاسی خیلی کوچیک که توی دکم پیراهن من جاساز میشه
    و یک لنز برای تو که با هر بار پلک زدن عکس میگیره
    یعنی هیچ چیزی برای امنیتمون نمیتونیم ببریم ؟ اونا قاتلن قاچاقچن من میترسم
    دستمو قفل میکنه تو دستاش
    پس من برگ چغندرم؟

صفحه 4 از 12 نخستنخست 12345678 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. رمان عملیات | elnaz. کاربر انجمن
    توسط ELNAZ. در انجمن تایپ رمان
    پاسخ ها: 84
    آخرین نوشته: 1393,05,01, ساعت : 11:01 قبل از ظهر
  2. معرفی و نقد رمان عملیات عاشقانه | سرمه کاربر انجمن
    توسط serme در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 13
    آخرین نوشته: 1392,05,24, ساعت : 07:50 بعد از ظهر
  3. دانلود رمان به سیاهی برف ، به سفیدی سرمه | مونا کاربر انجمن
    توسط honey_x در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1390,05,01, ساعت : 03:35 بعد از ظهر
  4. رمان به سیاهی برف ، به سفیدی سرمه | مونا کاربر انجمن
    توسط mona..scorpio در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 47
    آخرین نوشته: 1390,04,31, ساعت : 11:12 بعد از ظهر

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •