ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان سادگی های دلم | دریا دلنواز کاربر انجمن
http://fidibo.com/

asiatech



نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
122. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    5 4.10%
  • 15 تا 20

    30 24.59%
  • 20 تا 25

    39 31.97%
  • 25 تا 30

    20 16.39%
  • بالای 30

    28 22.95%
صفحه 1 از 28 123451126 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 272
  1. Top | #1

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    نوشته ها
    1,329
    میانگین پست در روز
    1.88
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    32,264
    تشکر شده 111,568 در 1,690 پست
    حالت من
    Ghamgin
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان سادگی های دلم | دریا دلنواز کاربر انجمن

    سلام


    دوباره اومدم اینبار با رمانی که از قبل نوشتمش .


    البته در حال تایپٍ ...به این خاطر تایپکشو زدم چون دیگه این نیاز به فکر نداره . همه چیه داستان کامل و مشخصه.اما رمان اولم هنوز نیاز به فکر داره.منم مثل شما از ادمایی که از خودشون تعریف میکنن اصلا خوشم نمیاد اما درباره این رمان باید بگم کسایی که خوندن ازش راضی بودن و دوسش داشتن..امیدوارم شماهم دوسش داشته باشید.من برای این رمان هفت ماه زمان گذاشتم...خیلی با مکث و تامل نوشتم تا ملموس تر باشه...نگران تایپم نباشید .دستم راه افتاده...تند تند میزنم..زمان گذاشتن پستامم تو پروفم اعلام میکنم.تایپک نقد هم گذاشتم...اما خواهشا حرصم ندین.چون برای رومان اولم خیلی حرص خوردم.نمیاید که! زیر لفظی میخواین منم پول ندارم.


    داستان درباره ی دختری به اسم دریاست...شخصیت شیطون و دوست داشتنی که تازه وارد دانشگاه میشه و یه سری اتفاقات براش می افته و با ادمای زیادی آشنا میشه که مسیر زندگیشو عوض میکنن....درباره رمان بیشتر از این توضیح نمیدم تا خودتون بخونید. جلد هم هروقت آماده شد میذارم...

    در ضمن کپی کردن کتاب بدون اجازه رسمی از نویسنده و ذکر منبع مجاز نمی باشد و در صورت دیدن طبق جرایم رایانه ای با شخص خاطی برخورد می شود..




    اسم رمان:


    سادگی های دلم


    موضوع:طنز_عاشقانه


    تعداد صفحات:600 صفحه دفترم

    اینم فعلا از جلد که خودم درست کردم





    مقدمه

    پرچم کمک داور سرنوشت مدت هاست به علامت در آفساید ماندن شادی هایم بالاست .

    نتیجه ی سرنوشت من و زمستان با هم به تساوی کشیده شد در حقیقت بازی به نفع تو تمام شد .
    تقدیر قانون گل نهایی را منحل کرد تا مبادا تو با گل لبخندت دروازه ی سکوت مرا بشکنی .سرنوشت حتی ثانیه ای وقت اضافی برای باز پس گرفتن انتقامم از غم تو منظور نکرد .
    قلب من بیشترین گل را از تو خورد تو دروازه ی قلبم را با مهارتی عجیب گشودی و ترجیح دادی که دروازه ی سکوتم همچنان بسته بماند . شنیدم که تکل از پشت کارت قرمز دارد نمی دانم آن زمانی که سرنوشت به تنها بخش باقی مانده از آرزوهای من پشت پا زد
    داورها کجا بودند ؟
    هیچ کس حتی کارت زرد نشانش نداد چرا هیچ داوری خطاهای سرنوشت را نمی بیند .
    زیبا! سکوت تو خطای مسلمی ست که پنالتی دارد ! غمت آرزوهایم را درو کرد مدت هاست که دفاع آخر یا همان عقل مرا به شدت مصدوم کرده ای یاد تو دائم با ضربه های آزاد درست کنار دروازه های قلبم آتش به جانم می زند .
    حقا که ....... دروازه ی خود را بستی و نقطه ضعف دل رسوای مرا یافتی . قضیه یک
    کرنر ساده نیست تو از همه طرف به من گل زدی درد دل هایم را به اوت نزن به خدا این ها شوت های هوایی یک نفس نیستند ضد حمله هم نیستند که دفعشان کنی زیبای من نگذار فراق تو در همین بازی نخست از دور شرکت کنندگان در مسابقه ی زندگی جام پیکار حذفم کند
    زیبا تو چه آسان مرا از جدول آرامش به دسته ی آخر دلواپسی فرستادی... من فقط از تو گل خوردم حالا که درکم می کنی با مهربانیت برایم از تقدیر آوانتاژ بگیر

    یاد تو در بین نود دقیقه صبوری و تحمل هم رهایم نمی کند تو را به خدا تجدید نظر کن تو دیگر کارت قرمز نشانم
    نده کسی که خودش یک کارت زرد هم ندارد آن قدر مهربان است که گمان نمی کنم به کسی که خطایش تنها دیوانگی اوست قرمز نشان دهد .

    محرومم نکن بگذار تماشایت کنم تا زندگی کنم من با دیدار تو زمین
    دنیا و توپ تقدیر را خواهم بوسید و با افتخار به عنوان پیش کسوتی در عشق برای همیشه با جام زندگی خداحافظی خواهم کرد .

    در آخر از سهراب نیم اجازه ای گرفته برایت می نویسم : (( تا تو هستی زندگی باید کرد . ))


    گلایه:

    دیگر مرا به معجزه دعوت نمی کنی
    با من ز درد حادثه صحبت نمی کنی
    دیریست پشت پنجره ماندم که رد شوی
    اما تو مدتی ست اجابت نمی کنی
    دلی که داده ای به من از یاد برده ای
    گفتی ز باغ پنجره هجرت نمی کنی
    بیمار عشق توست پرستوی روح من
    از این مریض خسته عیادت نمی کنی
    باشد برو ولی همه جا غرق عطر توست
    گرچه تو هیچ خرج صداقت نمی کنی
    یکبار از مسیر نگاهم عبور کن
    آنقدر دور گشته که فرصت نمی کنی
    گل های باغ خاطره در حال مردنند
    به یاس های تشنه محبت نمی کنی
    رفتی بدون آن که خداحافظی کنی
    دیگر به قاب پنجره دقت نمی کنی
    امروز سیب سرخ رفاقت دلش گرفت
    این سیب را برای چه قسمت نمی کنی
    یعنی من از مقابل چشم تو رفته ام
    این کلبه را دوباره مرمت نمی کنی
    زیبا قرارمان همه جا هر زمان که شد
    گرچه تو هیچ وقت رعایت نمی کنی
    ویرایش توسط دریا دلنواز : 1392,06,21 در ساعت ساعت : 20:33


  2. 226 کاربر از پست دریا دلنواز تشکر کرده اند .

    # MiTrA.Sa # , #لـــــــــیلا . م # , * hasti * , * م .عباس زاده* , *NaZ@NiN.B* , *SaNaY* , *saranaz* , *shima* , *~Faezeh~* , *سام* , +samira75+ , . ماه بآنو . , .....ARAM , ...نگین... , ..p.e.g.a.h.. , .:matin:. , /لاله/ , 0sara , 4friend , @fatemeh@ , Abandokht , abby7 , ailin1365 , Aliceice , Alireza gh , Alone moon , ana? , ana_b , angle92 , aqua , arman_iran , ashoka , atra77 , Atrisa banu , ava.n , AVAmb3HbahanI , Ay-moon , azda , bahare. ◕ ‿ ◕❀ , BaharәH , behnaz98 , d mohsen , Dawn95 , divandary , ebina , elaheh_e , elham75** , eshton , f2kral , faezeh88 , faezeh97 , fateme.... , fatima64 , feloor , ghazal-xr75 , Ghelghelak , goldoone22 , H..GH , hani-70 , Hanisa , haniye naz , haveking , homa41 , hosna.پاییز , hyunah , Idin98i , Ki Mi Ya ● $h , kiana61 , kiumars , leilaadel , Lord Of Fear , mahana1 , mahinfk , mahsa25 , Mahsa313 , mahsafall , Maht!sa , mahtab26 , Mahya 84 , makhmal_66 , man! , maneou , marjansh , Marymzm , Mel!i!ka , melikaie joonam , mery1356 , miss nika , miss_mass , Mmojack , mohadese020 , Monaica , nadia97 , naghi palang , Nahid72 , narsis73 , nasrin44 , Nayiri , negin171 , nia12 , Nika61 , niloofar- , nlp16001 , nrezaii , ordibehesht91 , paniz_g66 , parei , pari daryayi , parvaeh , parvazeh98 , patrishiya , pooy , R A H A.J , R*A*Z , R.A.H.A , rafaat , raha.ss , rangin , Red.Miss.5 , rolan , ronika_1994 , roya1365 , R£§PINA , saadat2000 , saba28 , samandf , SAMIRA BANOO , sanni , sara 18 , sayeh66 , setaresetar , Shabah eshg , shadab1987 , shadi~rp , sharare.afs , sibsorkhhava , silverstar , sima_a_111 , Snow Dream , Snowgirl70 , sogol21 , soheila1984 , sokot shab , somy_kh , ssoudeh , starry eyed , strich , sydney , ta nha , tama1011 , Titanium , tondar1365 , yasaman20 , yasamin_34 , ye dost , yoshgin , zahra.gol , Zahra_niki , zeinab75 , ~B@H@R~ , ~SAREH~ , آتیناآتینا , آسایا آریایی , آستاره , آسوده , آشنای غریبه , ازلی , الهام جوكار , الهه50 , الی76 , الیمان , انگشتر , بازیگوش , بانوی شهریور , تابتا , تبسم* , ترنج خاتون , تـرنج فاطمــي , تینا97 , حریم1 , د مثل دختر , دختربازیگوش , رازدخت , زینب(لینا)موسوی , سامیا 2014 , سامیه.ر , ستاره76 , سحربانو69 , سرای بانو , سپیدوسیاه , شادئ , شداد , شراره ارکات , شرقي , شنه عظیمی , شیرین بانو , شیرینusa , شیوا , صبح بهاري , عمه حمی , فاطمه م.ا , ققنوس98 , لعیا.خ , لمیس20 , مامان شهرزادی , مانا2010 , مریم303 , منا معیری , مهستی , میچکا , نسرین... , نغمه13 , نگین خانومی , نیــــــــروانا , نیکا83 , پرهوده , پرواس , پریبانو , پونام , ژیوار , کاش بتوونم , یلدا1 , ๑ Areefee ๑ , დshadow girlდ , ღ autumn ღ , •●شقایق●•

  3. Top | #2

    مدیر بخش کتاب


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    18,430
    میانگین پست در روز
    9.28
    محل سکونت
    021
    تشکر از کاربر
    88,601
    تشکر شده 421,494 در 26,745 پست
    حالت من
    Sepasgozar
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
    آمارکتابهای در جریان سایت
    در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید و به جز متن داستان پستی ارسال نکنید.
    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
    برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
    نویسنده های سایت حتما بخوانید!
    برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
    طراحی جلد رمان کاربران سایت
    در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
    تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!
    اگر می خوهید رمان ِ خود را در انجمن قرار دهید و بلد نیستید... کلیک کنید!
    برای آگاهی از قوانین بخش کتاب... کلیک کنید!
    جهت اطلاع از قوانین بخش نقد و نحوه ی گذاشتن تاپیک نقد... کلیک کنید!

    هر سوالی از بخش کتاب دارید، ابتدا تاپیک های بالا رو بخونید و اگر جواب خود را نیافتید به یکی {فقط یکی!} از مدیران ِ بخش، پیام خصوصی بزنید!
    نکته یِ مهمِ بخشِ تایپ:
    رمان هایِ فاقدِ خلاصه یِ مناسب، تایید نمی شود!


  4. 114 کاربر از پست asal_cheshmak تشکر کرده اند .

    #لـــــــــیلا . م # , * م .عباس زاده* , *NaZ@NiN.B* , *SaNaY* , *shima* , *سام* , .....ARAM , ...نگین... , .:matin:. , /لاله/ , @fatemeh@ , ailin1365 , Aliceice , ana_b , ashoka , azda , bahare. ◕ ‿ ◕❀ , BaharәH , d mohsen , divandary , ebina , elham75** , eshton , f2kral , fateme.... , fatima64 , ghazal-xr75 , goldoone22 , H..GH , hani-70 , haniye naz , haveking , hobi , homa41 , hyunah , Idin98i , leilaadel , mahinfk , mahsafall , Mahya 84 , makhmal_66 , man! , Mel!i!ka , melikaie joonam , miss nika , Mmojack , mohadese020 , nadia97 , naghi palang , Nahid72 , nasrin44 , negin171 , Nika61 , nlp16001 , nrezaii , ordibehesht91 , paniz_g66 , pari daryayi , parvaeh , patrishiya , R A H A.J , R*A*Z , rafaat , saba28 , samandf , SAMIRA BANOO , sara 18 , shadi~rp , soheila50 , sokot shab , spgsara , sydney , ta nha , yasamin_34 , yasesabs , ye dost , yoshgin , Zahra_niki , ZeZe*gooloo , ~B@H@R~ , آشنای غریبه , الهه50 , بانوی شهریور , تـرنج فاطمــي , ثنا77 , حریم1 , خانوم معلم , دریا دلنواز , زهرا عاشق رمان , سحربانو69 , سپیدوسیاه , شادئ , شادزی , شراره ارکات , شنه عظیمی , شیرین بانو , شیوا , عمه حمی , فاطمه م.ا , ققنوس98 , لعیا.خ , مانا2010 , مریم پارسا , مریم303 , نسرین... , نگین خانومی , نیــــــــروانا , نیکا83 , پرهوده , پریبانو , پونام , ژیوار , کاش بتوونم , •●شقایق●•

  5. Top | #3

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    نوشته ها
    1,329
    میانگین پست در روز
    1.88
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    32,264
    تشکر شده 111,568 در 1,690 پست
    حالت من
    Ghamgin
    اندازه فونت

    پیش فرض

    به نام تنها شنوده ی درد و دل های دریا


    از سر کنکور آزمایشی که بلند شدم حس خوبی نداشتم.دوباره آزمونمو خراب کردم.این همه ام خونده بودما ولی به قول اردلان درس خوندنم به درد عمه ام میخوره...
    بیرون سالن امتحان فروهه و ارغوان منتظرم ایستاده بودند...با دیدن چهره درهم و غمگینشون فهمیدم که اوناهم مثل من گند زدن...
    با وجود گندی که زده بودم بازم با روحیه ورزشکاری جلوشون ظاهر شدم
    _سلام روباهای مکار.میبینم که بازم گند زدیم!
    ارغوان که شاکی تر از فروهه به نظر میرسید چینی روی بینیش داد و گفت

    _واقعا که خسته نباشیم...سه تامون بمیریم با این درس خوندنمون.
    تشری به فروهه که هنوزم دمغ و پکر بود زدم

    _عشقم تو چرا لالی؟؟
    کیفشو روی شونه اش جابجا کرد و گفت
    _حوصله ندارم دریا...بریم.
    ارغوان قیافه آدمای ترسو رو دراورد و زیر لب بهم گفت
    _سگ بستن بهش!
    دور از چشمه فروهه زدیم زیر خنده و پشت سر فرمانده بزرگ این اکیپ سه نفریه کوچیک راه افتادیم.هنوز چند قدمی از در موسسه فاصله نگرفته بودیم که صدای خنده های یاسی حواسمو پرت کرد...
    درحالی که به ماشین شاسی بلندش تکیه داده بود با پوزخند گفت:

    _سه کله پوک.برسونمتون؟؟!!
    و بعد همچین خندید که از اون فاصله من به راحتی تونستم لوزه ی چپشو با اون رگه های قرمز خونی و ببینم...خواستم برم طرفش تا حالشو بگیرم که ارغوان دستمو کشید و گفت

    _ولش کن ...حوصله ندارم باز موهاتو بکشه توهم جیغ بنفش بکشی...

    به اصرار ارغوان و فروهه کوتاه اومدم و با یه"تف به ذاتت" کمی از حرصمو خالی کردم....چقدراز این دختره مغرور و احمق بدم میومد..متاسفانه همه چی تموم بود.از تیپ و قیافه گرفته تا درس و تست...تو همه چی اول بود...
    تو راه سه تامون ساکت بودیم.شاید به سوالای امتحان فکر میکردیم شایدم به رفتار یاسی...نمی دونم ولی سه تامون دمغ بودیم...خونه ارغوان و فروهه توی یه کوچه بود وقتی سر کوچه رسیدیم مامان ارغوان و دیدیم.هرسه لبخند زورکی زدیم تا ظاهرمونو شاد نشون بدیم.اما مامانش زرنگ تر از این حرفا بود تا باهامون سلام و احوالپرسی کرد با خنده گفت

    _میبینم که دوباره خراب کردین!!
    ارغوان و فروهه آه کوتاهی از روی ناراحتی کشیدن.اما من زدم زیر خنده و در حالی که با صدای بلند میخندیدم گفتم
    _می دونی خاله ما اینا رو خراب میکنیم .ولی به جاش کنکورمونو خوب میدیم.خیالت راحت...
    مامانش خندید و گفت
    _خدا کنه.ما که از خدامونه...
    منم گفتم
    _آره .بعد هر شکستی یه موفقیت بزرگ هست.
    این جمله رو اونقدر غلیظ گفتم که همگی خندیدند...خدا رو شکر مامان ارغوانم مثل بابای من از این اخلاقا نداشت که نمره ها رو چک کنه...
    دوستی ما سه تا از دوران راهنمایی بود.اونقدر بهم وابسته بودیم که تصمیم گرفتیم سه تامون دانشگاه آزاد یه رشته رو انتخاب کنیم.خونه ما یه چهار راه بالاتر از خونه اونا بود...منکه همیشه عادت به وراجی داشتم.حوصله ام از این پیاده روی اونم سربالایی سر رفته بود....برای همینم کلافه شدم..گوشیمو دراوردم تا به یکی زنگ بزنم و مخشو کار بگیرم...

    خوب به کی زنگ بزنم؟؟...بیتا...بهار...اردلان. ..سروش...
    همینجور با خودم داشتم اسم ها رو تکرار میکردم که تلفنم زنگ خورد...اسمی نیوفتاده بود اما جواب دادم
    _سلام...کی پشته خطه؟؟!!
    _سلام پندارم .
    صدای خنده اش حالمو جا آورد
    _سلام جناب .چه عجب اینورا؟!
    _چه طوری دیوونه؟؟ کم زبون بریز...
    _ای به چشم...خوبم. تو خوبی؟
    _ممنون.دیشب نیومدی پایین؟؟
    _اخه.امتحان داشتم.شب باید زود میخوابیدم.
    _خوب چه کردی؟ شیری یا روباه؟؟
    یاد گندی که زدم افتادم...
    _وای پندار دست رو دلم نذار که خونه...
    _باز خراب کردی؟؟
    _آره.ریاضی که از 40 تا تست 5 تا بیشتر نزدم.نمی دونم چرا هر 5 تاشم جوابش هیچکدام شد!!
    _وای دریا تو دیوونه ای خب جواب نمیدادی!
    _بابا هی پشتیبانم می اومد دم گوشم میگفت ریاضی بزن .ضریب چهار داره!!
    پندار اونقدر خندید که خودمم زدم زیر خنده ...
    _دریا میخواستم بگم پنجشنبه میریم کوه.میای؟؟
    _آخ جووون.املت با پیاز!! معلومه که میام!
    _فقط دریا من از الان دارن اتمام حجت میکنم.وای به حالت مثل همیشه خواب بمونی.میزاریم میریما.گفته باشم!!
    خودمو به مظلومیت زدم و با صدای غمگین گفتم
    _پندار دلتون میاد؟؟ اصلا بدون من مزه میده؟؟
    _آره خیلیم دلم میاد.کاری نداری؟
    _من از اولم کاری نداشتم.تو زنگ زدی مزاحمم شدی.
    پندار با خنده گفت
    _ای موذی.خدافظ
    سلانه سلانه راه رفتنم باعث شد دیرتر برسم...خونه ساده ای داشتیم یه جورایی قدیمی ساز بود...خونه ی سه طبقه ای که ساکنین طبقه اولش دایی مجید و همسر محترم منیر به همراه سه تا شازده پسراشون زندگی میکردن.البته پسر بزرگشون خارج از ایران تشریف داشت و کنار مادر محترمش درس میخوند و زندگی میکرد.
    طبقه وسطی دایی حمید و مهرناز مهربون که دو فرزند داشتن.نگین که تازه دوم راهنمایی بود و اردلان که فارق التحصیل رشته برق یود و تو یکی از شرکت های مخابرات کار میکرد...
    کلید و تو قفل چرخوندم و وارد حیاط شدم...ساختمون ساکت بود...معلومه یا همه سر کارن یا دانشگاه...
    از جلوی در خونه دایی حمید رد نشده بودم که در خونشون باز شد و زندایی مهناز در حالی که ماسک بزرگی روی دهنش زده بود و دستکشایی که دستش بود با یه کیسه پر از آشغال اومد بیرون...


    _سلام زندایی

    _سلام دریا جان خوبی؟ کلاست چطور بود؟

    _کلاس نداشتم زندایی.کنکور آرمایشی بود...زندایی خونه تکونی راه انداختی؟؟

    _نه...دیدم دکوراسیونمون قدیمی شده گفتم عوضش کنم!!

    _آهان.حالا کمک نمیخوای؟

    _نه عزیزم.توهم خسته ای.

    _باشه پس کاری بود صدام کن!

    می دونستم زن دایی داره دروغ میگه.لاید دوباره وسواسش گل کرده افتاده به جون خونه! اونقدر وسواسش شدید بود که ما با اینکه طبقه بالاشون بودیم ولی چند ماه یه باز میرفتیم خونشون.چون میدونستم هر دفعه که مهمون از خونشون میره حونه رو زیر و رو میکنه..دایی ام از این قضیه شاکی بود جتی چند سال پیش تا مرز طلاق پیش رفتند. اما باز به خاطر بچه هاشون پشیمون شدن...
    دوستیه بابام با دایی هام به دوران دانشجوییشون برمیگشت . از قدیم باهم دوست بودن.با اینکه دایی حمید اخلاق تند و خشنی داشت ولی بابام خیلی دوسش داره و بیشتر اوقات باهم هستند...
    طبق معمول کلیدمو جا گذاشته بودم ...احتمال دادم بابا خونه باشه .برای همینم در زدم که بابام در و باز کرد
    _سلام دختر بابا...باز کلید یادت رفت؟
    کفشامو در می آوردم که جواب دادم
    _کلید بالا رو یادم رفت ببرم.شرمنده
    تا وارد خونه شدم صوتشو بوس کردم که دوباره گفت
    _اگه خونه نبودم میخواستی چیکار کنی؟!
    شصتمو توی دهنم گذاشتم که مثلا دارم درباره یه سوال سخت فکر میکنم

    _آهان میرفتم خونه دایی های محترم!! مخصوصا پیش زندایی منیر!!
    بابا مرموز خندید گفت
    _اونم رات داد!!

    زدم زیر خنده و گفتم
    _واه واه چه حرفا!! اصلا چه معنی میده؟؟
    تیکه کلام های زندایی منیرم ورد زبونم بود..نمیدونم چرا زندایی همچین از من خوشش نمیاد.گاهی وقتا فکر میکنم به من آلرژی داره!!شایدم مهمترین دلیلش این بود که زندایی منیر به ظواهر و لباس پوشیدن بی نهایت اهمیت میداد.در صورتی که من یا همیشه لباسام گشاد بود با چروک!!
    بعد اینکه لباسامو عوض کردم روی زمین دراز کشیده بودم که بابا با یه لیوان آب طالبی اومد تو اتاقم...سر جام نشستم و لیوان و گرفتم...اولین قلپی که خوردم جیگرمو حال آورد...حیلی خنک و تگری بود.

    _بابا امروز کلاس نمی ری؟

    _چرا اتفاقا سه تا شاگرد دارم که بار اولشونه میان!!

    یه قلپ دیگه قورت دادم و با خنده گفتم

    _پس امروز حسابی تو دردسری؟

    بابا پورخند با نمکی زد و گفت

    _مگه مثل توئن؟؟ خداروشکر باهوش به نظر میرسن!

    الکی ادای گریه دراوردم

    _یعنی من خنگم؟؟ داشتیم سعید جون؟

    بابا خیلی جدی گفت

    _نه!! بلا نسبت خنگ!!

    بنده خدا یهو با لحن شاکی گفت

    _دختر جون من بابام اومد جلوی چشمم تا به تو ویلون یاد دادم!!

    یه کوچولو دلخور شدم .اما رک و پوست کنده گفتم

    _تقصیر خودته! من از اول عاشق پیانو بودم! دیدیم که خیلی زود یاد گرفتم ولی ویلون صداش رو اعصابه.تازه خیلی ام سخته.انگشتام درد میگیره....

    دست گذاشتم رو نقطه ضعفه بابا...

    _نخیر اصلا هم اینطور نیست...بگو تنبلم حوصله ندارم وقت بذارم! مگه نه؟؟

    بابا حق داشت ویلون خیلی سخت تر از پیانو بود و نیاز به تمرین داشت.منم از اونجایی که خیلی گشاد تشریف داشتم و کلا آدم بدرد نخوری بودم حسابی با این ساز مشکل داشتم.


    نقد معرفی و نقد رمان سادگی های دلم | دریا دلنواز کاربر انجمن
    ویرایش توسط دریا دلنواز : 1392,08,03 در ساعت ساعت : 16:01

  6. 250 کاربر از پست دریا دلنواز تشکر کرده اند .

    #لـــــــــیلا . م # , * Ghazal* , * م .عباس زاده* , *NaZ@NiN.B* , *SaNaY* , *shima* , *sorme* , *دخت تپل* , *سام* , ...نگین... , ..p.e.g.a.h.. , .:matin:. , /لاله/ , 0033 , 0sara , 2rrin , 3ara69 , 4friend , 85@HADIS , @fatemeh@ , abby7 , aflak , Aliceice , Alireza gh , AlMaZ692 , ana? , arman_iran , arshida1994 , atashgah62 , atefeh_49 , atena60 , Atrisa banu , ava.n , AVAmb3HbahanI , ayda90 , aysel482 , azda , Azin hidden , azisadeghi , Azita49 , bahar78 , BaharәH , baran-31 , barane khazan , d mohsen , Dawn95 , degeer , divandary , elaheh_e , elham75** , f2kral , fani black 212 , FANNI , faride20 , faride40 , fateme.... , fatima64 , feloor , ghazal-xr75 , goldoone22 , golerose , H..GH , hani-70 , haniye naz , haveking , hobi , homa41 , hosna.پاییز , Houra75 , hyunah , Idin98i , joana , JonasRahimi , katy , khademre , kiana61 , Lord Of Fear , love is.. , mah ta , mahdiar , mahinfk , mahsafall , Mahya 84 , makhmal_66 , man! , mandana 8687 , maneou , many22 , marjansh , maryiana , marzieh L , Mel!i!ka , mery1356 , mfr60 , mjmj , Mmojack , mohadese020 , Monaica , monir1343 , m_reisie , nafise2 , naghi palang , Nahid72 , narsis73 , nasrin44 , negin171 , Nika61 , niloofar- , Niloofarmt , nlp16001 , nrezaii , ordibehesht91 , pana-m , paniz_g66 , pari daryayi , parijoo0oo0n , pariya soheili , parvaeh , parvazeh98 , patrishiya , Peart , R A H A.J , R*A*Z , rafaat , raha.ss , rahaa_m , ramanava , rangin , rayhane22 , roya1365 , royamehraban , R£§PINA , S @hel , sachlian , Saeideh_82 , sahel_m , samandf , samaneh yavari , sana1994 , sanni , sara 18 , sarma1010 , sayeh66 , sepideh1993 , setareh273 , setaresetar , shadi 936 , shadi~rp , sharare.afs , sheida_953 , shf_aboops , sibsorkhhava , sima_a_111 , snia , Snow Dream , sogol21 , soheila50 , sohrab :)) , soin , sokot shab , somy_kh , ssoudeh , strich , sydney , ta nha , touska , tt.raha , yasaman20 , yasamin_34 , yasesabs , ye dost , yoshgin , Zahra_niki , zarre , ZeZe*gooloo , Z_M267 , ~B@H@R~ , ~SAREH~ , آتیناآتینا , آستاره , آسوده , آشنای غریبه , ادم خوبه , ازلی , اقا ناز , الهه50 , الیمان , ELI , بازیگوش , بانوی شهریور , بهار گل , بی قرار تنها , تبسم* , ترنج خاتون , تینا97 , ثنا77 , حریم1 , خیال غزل , دختربازیگوش , دختریم3 , رز سرخ و سفید , رویا(dream) , زهره 65 , زوها , زینب(لینا)موسوی , سامیا 2014 , سحربانو69 , سحرگلاب , سرای بانو , سپیدوسیاه , سکوت من , سکوت پر از حرف , شادزی , شراره ارکات , شرقي , شنه عظیمی , شیرین بانو , شیوا , عاطفه خانمی , عمه حمی , غزال آریا , ققنوس98 , لعیا.خ , لمیس20 , ليزا٤٥ , م.نوری , مادرم , مامان شهرزادی , مانا2010 , ماه منیر , مهستی , مهنا2 , ناژور , نگار.م.استقلال , نگین خانومی , نیاز.ش , نیــــــــروانا , نیکا83 , هیلا , پارمیس خانوم , پانیززهرا , پرهوده , پرواس , پونام , چلیپا , ژیوار , کاش بتوونم , کمند , یلدا1 , •●شقایق●•

  7. Top | #4

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    نوشته ها
    1,329
    میانگین پست در روز
    1.88
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    32,264
    تشکر شده 111,568 در 1,690 پست
    حالت من
    Ghamgin
    اندازه فونت

    پیش فرض

    تا امتحان کنکور یه ماه بیشتر نمونده بود و من با دیدن درصدای خوشگل و پایینم مطمئن بودم نه آزادمو قبول میشم نه سراسری..

    پنج شنبه بعد نماز صبحم دیگه نخوابیدم و وسایلمو برای کوه پیمایی خانوادگی آماده کردم...شلوار جین مشکیمو با مانتوی آزاد و گشادم که نارنجیه خوش رنگی بود پوشیدم.شال سبزمو که سرم انداختم برای احتیاط هم سویشرت قهوه ایمو برداشتم ...کیف کولی سفیدم پر از تنقلات شده بود..

    از پله ها پایین می اومدم که مدام بند کفشم بین پام گیر میکرد...جلوی در ورودی ساختمون واستادم ...بند کفشمو تو کفشم کردم و وارد حیاط شدم.سلام بلندی گفتم که باعث شد پندار درحالی که داشت شیشه های ماشینشو پاک میکرد نگاهی به سرتا پام انداخت و گفت:

    _سلام هویج جان! چه خوشگل شدی امشب!!

    کیفمو از روی شونه هام برداشتم و با شیطنت گفتم

    _جناب مهربون کیفمو تو ماشین تو بذارم یا تو ماشین اردلان؟

    کیفمو از دستم گرفت و گفت

    _فرقی نمیکنه! تو دوست داری با کدوم بیای؟؟

    کمی مکث کردم و گفتم:

    _من اگه بخوام با اردلان برم منو با این تیپ سوار نمیکنه!

    پندار با صدای بلند خندید و گفت:

    _چقدرم تو ازش حساب میبری!

    دوباره به پاک کردن شیشه های ماشینش مشغول شد که نگاهم به کفشای قهوه ایم افتاد.یکی اش روش گل نشسته بود و اون یکی تمیز تر به نظر میرسید...کنار شیر تو حیاط بودم و داشتم کفش هامو میشستم که ...

    _سلام دریا! صبح بخیر
    سرمو برگردوندم و به اردلان که توی اون لباس ست سورمه ای – سفید خیلی خوشتیپ و جذاب شده بود نگاه کردم...نمی دونم چرا با دیدن اردلان زبونم قفل میشد...هم ازش میترسیدم و هم...اصلا اونقدر عصا قورت داده بود که جرئت نمیکردم باهاش شوخی کنم.جواب سلامشو زیر لب دادم واونم بدون اینکه نگام کنه سمت پندار رفت.به جای اینکه به مامان مهربونش بره کلا کپ دایی حمیدم بود و این خشونت و سردی ام از اون به ارث برده بود.پیمان هم با چشمای پف کرده اش به جمعمون پیوست.ینا به درخواست اردلان قرار شد با ماشین پندار بریم و دیگه دوتا ماشینه نریم...

    هر وقت که کوه میرفتیم بهار و بیتا هم میاومدن ولی اینبار پندار گفت که به خاطر مهمونی که شب دارن اوناهم نمیان.اردلان کنار راننده نشست.من و پیمانم عقب.

    همه ساکت بودن و حرفی زده نمیشد.دیگه حوصلم داشت سر میرفت.پیمان که مثل بچه ها خوابیده بود.اردلان هم برج زهر مار! اما پندار هرازگاهی با خواننده اهنگ خارجی چیزایی زمزمه میکرد...از حقم نگذریم هم صداش خوب بود هم زبان انگلیسیش!.
    اونقدر عقب ماشین وول خوردم و جابجا شدم که اردلان با عصبانیت گفت

    _تو زیرت میخ گذاشتن که اینقدر وول میخوری؟

    پندار تو ائینه به چشم هام که با تعجب به اردلان خیره شده بود نگاه کرد و گفت

    _چیکارش داری؟

    اردلان سرشو چرخوند و با عصبانیت به من که از ترس خشکم زده بود گفت

    _اصلا وقتی همه پسریم چه دلیلی داره توهم بیای؟

    پندار به جای من جواب داد و اینبار با تن بالا گفت

    _تو چته اردلان؟؟ معلومه چه مرگته؟ تو ناراحتی نمی اومدی! دیشب که بهت گفتم دریا میاد.اونموقع حالت خوب بود پیله نکردی؟!

    اردلان دیگه جواب نداد و با اخم صورتشو ازم برگردوند....واقعا دست خودم نبود.حوصله ام سر میرفت..کلافه شده بودم که حواسم پرت پیمان شد...اصلا چه معنی میده تو ماشین بخوابه؟؟
    دستمالی از جیبم دراوردم و به طرف بینی پیمان بردم...دستمالو هنوز تو سوراخ دماغش نکرده بودم که چینی روی بینیش داد ...دوباره دستمال و به طرف بینیش بردم.منتها اینبار کامل تو دماغش فروبردم که یهو دستمو کشید و جیغ منم رفت رو هوا...

    پیمان مچ دستمو فشار میداد با خنده گفت

    _چرا عادت داری کرم بریزی جوجه اردک زشت؟؟؟

    اردلان هم از لقبی که پیمان بهم داده بود خنده اش گرفته بود اما پندار گفت

    _تا تو باشی با خیال راحت کنار این دریای مواج نخوابی!

    پیمان دستمو جلوی دهنش گرفت و با تهدید گفت

    _الان که دستتو گاز گرفتم میفهمی که با من شوخی نکنی.

    تلاشم برای نجات دادن دست عزیزم بی فایده بود و پیمان گاز محکمی از پهنای دستای لاغرم گرفت.اگه همین نیم چه خواهش های پندارم نبود که به فشار دادن دندونای دراکولاش روی دستم ادامه میداد...
    بعد یک ساعت و نیم پیاده روی به یکی از رستوراناش رفتیم تا صبحونه بخوریم.روی تخت با کمی فاصله از اردلان نشستم تا با دیدنم خنده ی محوی که روی لبش بود خشک نشه.سعی کردم زیادم تکون نخورم و حرف نزنم یا به قول اردلان تا سوالی ازم نپرسیدن جواب ندم

    منکه سرم به خوردن املت مورد علاقه ام گرم بود .اردلان هم برای بقیه حرف میزد و اوناهم گوش میدادن که یهو یاد خواستگار بیتا افتادم و بدون اینکه منتظر بمونم تا حرف زدن اردلان تموم بشه با ذوق و شوق گفتم:

    _راستی امشب قراره برای بیتا خواستگار بیاد!!

    اردلان با اخمی که روی پیشونیش اومده بود گفت

    _تو چرا ذوق کردی؟ بار اولش نیست که براش خواستگار میاد!

    قیافم مثل فرنی وا رفت! پیمان برای اینکه دستم بندازه گفت

    _آخه میدونی برای این بچه خواستگار نمیاد.عقده ای شده...بیچاره!

    بعد هر دو زدن زیر خنده...پندار به چشمای من که اماده گریه کردن بود نگاه کرد و گفت

    _حالا میدونی خواستگارش کیه؟

    خودمو نسبت به خنده های اون دوتا بی تفاوت نشون دادم و گفتم

    _حسابدار شرکتی که توش کار میکنه.پسره سی سالشه.خوبم هست.از این خوشتیپا!

    پیمان پوزخندی به اردلان زد و گفت

    _نمی دونم چرا واسه این دیوونه کسی نمیاد!

    دیگه ایندفعه خیلی ناراحت شدم.پندارم که متوجه ناراحتیم شده بود قندی که تو دستش بود به طرف پیمان پرت کرد و گفت

    _خب حالا!! شما دوتا امروز یه طوریتون میشه!

    بعدم با همون صورت مهربون و مردونه اش بهم چشمکی زد و گفت

    _دربا ولشون کن.اینا خلن!

    چشم و ابرویی برای جفتشون اومدم و بی خیال از روی تخت بلند شدم و به طرف دستشویی رفتم که دوباره پیمان و اردلان زدن زیر خنده .لابد اینبار داشتن تیپمو سوژه میکردن ولی برام اهمیتی نداشت.صورتمو چند باری آب زدم و مسواکمو از کیفم دراوردم.مشغول زدن دقیق مسواک به دندونام بودم که به صورتم دقیق شدم. ابروهای بهم پیوسته و پهن مشکی که همرنگ چشمای درشتم بود....بینیه یه کم گوشتی اما نه در اون حدی که اردلان میگه دماغ فیل!می دونستمم چرا اینقدر به دماغ من گیر میدن.
    واسه اینکه منم مثل بهار و بیتا دختر خاله های عزیزم دست به کار شم و برم زیر تیغ عمل جراحی... با اینکه صورت پر مویی داشتم ولی بغیر برداشتن پشت لبم کار دیگه ای نکردم...کی حوصله درد کشیدن داره!!
    از دستشویی که اومدم بیرون به تختمون نگاهی انداختم که هیچکدوم اونجا نبودن.

    چشمم افتاد به سه تاشون که جلوی در رستوران منتظرم بودن...داشتم به طرفشون میرفتم که ارغوان به گوشیم زنگ زد.با ارغوان تقریبا تا دم ماشین حرف زدم...اونقدر از دستش میخندیدم که دائم پندار چپ چپ نگام میکرد و منم صدای خندمو میاوردم پایین.توماشین که نشستیم هرکی سرش به یه کاری گرم بود.پیمان کلش عمودی با زاویه 45 تو گوشی.. اردلان مشغول ور رفتن به سیستم صوتی ماشین...منهم سریع هنذفریمو تو گوشم گذاشتم و مشغول گوش دادن به آهنگ شدم...
    با ضربه ای که به بازوم خورد سرمو از روی صندلی بلند کردم ...پیمان چرا لبو دهنشو اینجوری تکون میده؟؟ آهان...هنزفری تو گوشمه نمیشنوم!!

    _هان؟؟

    _هان و مرض! پندار باهات کار داره.

    سرمو بین دوتا صندلی جلوی ماشین بردم و درحالی که نیمه صورت پندار و میدیدم گفتم

    _جونم؟؟ چی گفتی؟

    _با کی حرف میزدی؟ دوستات بودن؟؟

    جواب دادم

    _اره ارغی بود.میخواست ببینه خوش گذشت؟!

    پندار: تو چی گفتی؟؟

    نگاهی به اردلان انداختم که به بیرون خیره شده بود ...

    جوابی نداشتم بدم.اگه بهار و بیتا بودن حتما بهم خوش میگذشت

    وقتی ماشین و تو حیاط برد از همه خداحافظی کردم.اردلان که جوابمو نداد ولی پندار چشمکی بهم زد و گفت

    _لباساتو عوض کردی خستگیت در رفت بیا پایین

    منکه نمیرفتم.مخصوصا وقتایی که بابا پیشم بود.الکی "باشه "ای گفتم و راه پله ها رو پیش گرفتم. تا در خونه رو باز کردم بوی فسنجون چنان به مشامم خورد که با جیغ گفتم

    _آخ جون فسنجون!

    بابا که سر نماز بود ولی من اول یه سر به اشپزخونه زدم و ناخونکی به فسنجون خوش رنگ و لعاب بابا زدم.مثل همیشه ظرفای ناهار و با سلیقه روی اپن چیده بود. داشت "سلام "نمازشو میخوندکه پشتش نشستم و تا نمازش تموم شد از پشت بغلش کردم....با همه وجودم عطر تنشو بو کردم...

    _قبول باشه بابا جونم.

    دستامو که روی شونه اش حلقه کرده بودم بوسید و گفت

    _قبول حق. خوش گذشت؟؟

    خندیدم و گفتم

    _چه جورم! جای شما خالی!

    _پس خوش نگذشته!!

    دستامو از دور گردنش باز کردم و کنارش نشستم...داشت جانمازشو جمع میکرد که گفتم

    _بدم نبود.فقط این می دونی بابا این پیمان و اردلان همه اش منو مسخره میکنن.فکر میکنن من بچه دو سالم!

    از روی زمین بلند میشد که گفت

    _ تقصیر خودته! یه جوری رفتار میکنی که دربارت اینجوری فکر کنن! زیادم به حرفاشون اهمیت نده بابا.

    از روی زمین بلند شدم و خودمو انداختم تو بغلش
    _به موقع بهشون ثابت میکنم خودمو زده بودم به کوچه علی چپ!!
    قبل از اینکه دوش بگیرم به پندار اس دادم که نمیام.اونم یه "اوکی" زد و قضیه منتفی شد...

    یک ماه گذشت و من کنکورمو به خوب و خوشی دادم.می دونستم شانسم برای قبول شدن تو دانشگاه سراسری کمه اما برای آزاد باز خیالم راحت بود .البته نه به اندازه فروهه و ارغوان.بالاخره بعد اومدن نتایج نفس راحتی کشیدم.عالی شد سه تامون یه رشته و یه دانشگاه...به همین مناسبت بابا یه مهمونی خودمونی برام گرفت و از دایی ها و خاله محترم و عمه و عمو همرو دعوت کرد...

    برای مهمونی سر همیه جینمو پوشیدم وموهامو خرگوشی بستم.خیلی ساده اما به نظر خودم خیلی ام شیک و سنگین.تازه با ست گلسرم هرچی بدلیجات داشتم به خودم اویزون کردم.اینقدر از خودم خوشم اومده بود که هی جلوی ائینه میرفتم و قربون صدقه خودم میرفتم.خوبه کسی ندید وگرنه قطعا رای به دیوونه گیم میداد.

    همه ی مهمونا اومدن جز اردلان...از نگین که سراغشو گرفتم گفت خسته بود نیومد...ولی بهم برخورد میتونست دو دقیقه بیاد بشینه بعدم بره.پسر عموهام سالی یه بارم نمیان خونمون ولی امروز اومده بود.فکر میکردم سروش با نامزدش بیاد اما تنها اومده بود منم سراغی از گندم نگرفتم! لابد اونم خسته بوده نیومده! والله...هرکی به ما میرسه میگه خستم!اما احسان بود .زیادازش خوشم نمی اومد...اونم دست کمی از پیمان و اردلان نداشت...حسابی زبونش باد بزن جیگرش بود!

    کل مهمونی برای منی که مدام با نگین به حرف زدن بودم قد یه ساعت طول کشید ولی نمی دونم چرا عقربه های ساعت 11 و نشون میدادن!
    مهمونا که رفتن خودم همه وسایلو جمع کردم و شستم.سراغ عسلی ها رفتم تا تمیزشون کنم که گوشی نگین و دیدم. میدونستم بغیر زندایی کسی این ساعت بیدار نیست...با عجله از پله ها اومدم پایین.پشت درکه رسیدم چنتا نفس عمیق کشیدم تا حالم جا بیاد.آروم تقه ای به در زدم.یه خوده منتظر موندم و دوباره در زدم تا اینکه صدای چرخیدن کلید توی قفل اومد...اردلان درحالی داشت با موبایل حرف میزد در و باز کرد.بهش سلام کردم که با سر جوابمو داد.دیوونه شده بود .زل زده بود به من بعد داشت با موبایلش حرف میزد. گوشیو آوردم جلوی چشمش و با صدای آروم گفتم"مال نگین"

    دستشو دراز کرد و موبایلو ازم گرفت.براش دست تکون دادم تا برم خونه که یهو مچ دستمو گرفت...هنوز داشت با موبایلش حرف میزد که اخم بامزه ای روی پیشونیش نشست و با صدای آروم گفت

    _یه مین واستا!!
    نمی دونم چرا دستام یخ کردن.انگار فشارم افتاده بود.اصلا توجه من نبود که چند دقیقه است منتظرشم تا دستمو ول کنه.با خیال راحت داشت حرفشو میزد ولی من داشتم از حال میرفتم.من اینقدرام بی جنبه نبودم ولی همچین رفتاری از اردلان اونم نسبت به من بعید بود.

    پنج دقیقه ای منتظر موندم تا تلفنشو قطع کرد .اینبار با خنده یه طرف موهامو کشید و گفت

    _با مزه شدی.مهندس!!

    ذوق زده عشوه ای اومدم و گفتم

    _خانوم شدم!

    تازه دستمو ول کرد و گفت

    _الان کادو تو میارم!

    تا از جلوی در رفت زیر لب به خودم گفتم"چه مهربون شده" تو دوران بچگی خودم غرق شده بودم که برگشت...یه مشمبا بزرگ و جلوم گرفت و گفت

    _ببخشید کادو نکردم. خدا کنه خوشت بیاد.البته تو با سلیقه بودن من که شکی نیست ولی سلیقه ی تو چپر چلاقه!

    داشت میخندید که اخمامو توهم کردم و مشمبا رو گرفتم و ازش خداحافظی کردم. انوقدر هیجان زده بودم تا وارد اتاقم شدم مثل ندید بدیدا مشمبا رو سر و ته کردم تا ببینم آقای باسلیقه برام چی خریده.یه کیف کولی آبی فیروزه ای با ست جامدادیش.توی اونم پر بود از خودکار و مداد نوکی و هرچی که لازمه درس خوندن بود.دو تاکلاسوری ام که توش گذاشته بود از همونایی بود که خودش دوران دانشجوییش میبرد.مارک دار بود .اگه وکیوم شده نبود فکر میکردم مال خودشو واسم اورده..

    علاقه ی من به اردلان از دوران بچگی بود از همون موقعی که مامان و زندایی مهناز با هم حسابی جور بودن.دوستای دوران دبیرستان که بعد نسبت فامیلی تازه همو پیدا کرده بودن. بچه که بودیم دوسم داشت.آخه همیش خوراکی هاشو میاورد باهم بخوریم. با اینکه پنج سال از من بزرگتر بود اما همیشه تومهمونی ها کنارم بود و بابام میگفت ما بهش میگفتیم"بادیگارد دریا" منکه این عشق و علاقه رو هیچوقت به زبون نیاوردم. به خصوص از وقتی که اردلان دانشگاه قبول شد و رفت.یه جورایی رفته بود تو گروه پیمان و مدام منو سوژه خنده ی خودشون میکردن.حتی بعضی وقتا ادای حرف زدنمم در میاوردن.میگفت تو همیشه با دستات حرف میزنی.ولی چه لذتی از این بالاتر که عشقت بخنده اونم به هوای تو!! حتی اگه دلیلش مسخره کردنت باشه...همونکه باز به چشمش میام و بعضی اوقات وقت میذاره و منو دست میندازه برای من کافیه.

    بعد از انجام دادن کارهام.سراغ کتاب شعرم رفتم و خیلی اتفاقی یکی از صفحه هاشو باز کردم.


    (چقدر شبیه مادرم شده ام

    چرا نمی شناسی ام ؟!

    چرا نمی شناسمت ؟

    می دانم که مرانمی شنوی

    و من اینرا از سیبی که از دستت افتاد ؛ فهمیدم

    دیگر به غربت چشمهایت خو کرده ام و

    به دردهای باد کرده ی روحم که از قاب تنم بیرون زدهاند

    با توام بی حضور تو

    بی منی با حضور من

    می بینی تا کجا بهانتظار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند

    همه ی سهم من از خود دلی بودکه به تو دادم

    و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودیگریستم

    و تو هرگز ندانستی که زخم هایت ، زخم های مکررم بودند

    نخ هایآبی ام تمام شده اند و گل های بُقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند .

    بایدپیش از بند آمدن باران بمیرم !(
    ویرایش توسط دریا دلنواز : 1392,08,03 در ساعت ساعت : 16:07

  8. 199 کاربر از پست دریا دلنواز تشکر کرده اند .

    #لـــــــــیلا . م # , * Ghazal* , *SaNaY* , *shima* , *sorme* , *دخت تپل* , ...نگین... , .:matin:. , /لاله/ , 0033 , 0sara , 2rrin , 3ara69 , 4friend , @fatemeh@ , Aliceice , Alireza gh , arman_iran , arshida1994 , atefeh_49 , atena60 , Atrisa banu , ava.n , AVAmb3HbahanI , ayda90 , azda , azisadeghi , Azita49 , BaharәH , baran-31 , barane khazan , d mohsen , Dawn95 , degeer , divandary , elaheh_e , elham75** , ELI , eshton , f2kral , fani black 212 , faride20 , faride40 , fateme.... , fatima64 , feloor , ghazal-xr75 , goldoone22 , golerose , H..GH , hani-70 , haniye naz , haveking , hobi , homa41 , hoomand , hosna.پاییز , Houra75 , hyunah , Idin98i , joana , JonasRahimi , khademre , kiana61 , Lord Of Fear , mah ta , mahinfk , mahsafall , Mahya 84 , makhmal_66 , maneou , marjansh , maryiana , marzieh L , Mel!i!ka , mery1356 , mfr60 , mjmj , Mmojack , mohadese020 , Monaica , monir1343 , monos , m_ezraeil_m , m_reisie , nafise2 , naghi palang , narsis73 , nasrin44 , negin171 , Nika61 , niloofar- , Niloofarmt , nmari , nrezaii , ordibehesht91 , pana-m , paniz_g66 , pari daryayi , pari1990 , parvaeh , patrishiya , Peart , R*A*Z , rafaat , raha.ss , rangin , rayhane22 , rural girl , R£§PINA , S @hel , Saeideh_82 , samandf , samaneh yavari , sanni , sara 18 , sayeh66 , sepideh1993 , setareh273 , setaresetar , shadi~rp , shahin47 , sheida_953 , shf_aboops , sibsorkhhava , sima_a_111 , snia , Snow Dream , sogol21 , soheila50 , sokot shab , somy_kh , ssoudeh , strich , sydney , ta nha , yasaman20 , yasamin_34 , yasesabs , ye dost , yoshgin , Zahra_niki , zarre , Z_M267 , ~B@H@R~ , آتیناآتینا , آسایا آریایی , آستاره , آسوده , آشنای غریبه , ازلی , الهه50 , الیمان , بازیگوش , بانوی شهریور , ترنج خاتون , حریم1 , خیال غزل , دختربازیگوش , دختریم3 , رز سرخ و سفید , رویا(dream) , زهره 65 , زوها , زینب(لینا)موسوی , سامیا 2014 , سحربانو69 , سحرگلاب , سرای بانو , سپیدوسیاه , سکوت من , سکوت پر از حرف , شادزی , شراره ارکات , شنه عظیمی , شیرین بانو , شیوا , غزال آریا , ققنوس98 , لعیا.خ , م.نوری , مامان شهرزادی , مانا2010 , مهستی , مهنا2 , نگین خانومی , نیاز.ش , نیــــــــروانا , نیکا83 , هیلا , پانیززهرا , پرهوده , پرواس , پونام , چلیپا , ژیوار , کاش بتوونم , یلدا1 , •●شقایق●•

  9. Top | #5

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    نوشته ها
    1,329
    میانگین پست در روز
    1.88
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    32,264
    تشکر شده 111,568 در 1,690 پست
    حالت من
    Ghamgin
    اندازه فونت

    پیش فرض

    روز اول دانشگاه با ارغوان و فروهه قرار گذاشته بودیم تا باهم بریم.فربد برادر فروهه ام مسئول رسوندنمون بود.برای همینم با خیال راحت صبحونه مفصلی خوردم و حاضر شدم. از جلوی در خونه دایی حمید رد نشده بودم که چشمم به زندایی افتاد که تو راهرو واستاده بود...تو دستش یه سینی کوچیک بود....نگاهی به داخل سینی انداختم...قرآن و یه ظرف آب...یاد مامانم افتادم...کاش الان بود....

    رنگ غمو از روی صورتم برداشتم و لبخند جاش آوردم...جفت پا پریدم جلوش و با خوشحالی گفتم

    _سلام قربونت برم.افتادی تو زحمت.

    با بغضی که تو صداش بود گفت

    _مبارکه عزیز دلم.ایشالله موفق باشی.

    نگاهم به دستای پوست پوست شده زندایی افتاد.از بس به آب زده بود که پوست دستش ترک خورده بود و یه حالت زبری داشت.از زیر قران ردم کرد اما تا ظرف آب و بلند کرد زدم زیر خنده و گفتم

    _زندایی نمیخوای که اینو بریزی پشت سرم؟؟

    زندایی مثل بعضی اوقات که خیلی خوشحال میشد زد زیر خنده...از اون خنده های ته دلی که آدمو دوباره به خنده میندازه.

    _نه قربونت برم.از بعد نماز دعا خوندم توش فوت کردم .یه قلپ بخور اشالله که همیشه شاد و سلامت باشی.

    بدون هیچ حرفی کاری که زندایی گفت انجام دادم.آخر سرم صورتشو بوسیدم و خیلی سریع به دستاش که میلرزید بوسه ای زدم.

    با ناراحتی گفت

    _دریا جان این چه کاریه؟؟

    سرمو انداختم پایین تا اشکاو نبینه

    _این چه حرفیه زندایی شماهم جای مادرم. قربون دل مهربونش برم.

    تا سرمو آوردم بالا دیدم صورتش خیس اشکه.منکه هیچوقت نمیتونستم بی صدا گریه کنم.نمی دونمم زندایی از کی یاد گرفته بود ولی اشکاشو پاک کردم و از پله ها با سرعت اومدم پایین.
    جلوی در منتظر فربد بودم که موبایلم زنگ خورد.حتما فروهه یا ارغوانن.میخوان بگن بیام سر کوچه.

    _الو جونم؟؟

    _بلــــــــــــــه؟؟

    _هان؟؟

    _هان چیه؟ دیگه داری مهندس میشی .هنوز مثل بچه ها حرف میزنی!

    _آهان .پندار تویی؟؟ سلام.فکر کردم ارغوانه.

    _میخوای قبل از اینکه تلفونتو جواب بدی به شمارش یه نگاهی بندازی؟؟

    _باشه.حالا اول صبحی خلقتو تنگ تر نکن عشقم.

    _زنگ زدم روز اول دانشگاتو تبریک بگم.مراقب خودت باش.شیطونیم موقوف!

    _مرسی پسر دایی مهربونم.چشم هرچی شما بگی.بهر حال تو چنتا پیرهن بیشتر از من پاره کردی! من رو حرف تو حرف نمیزنم.

    _ای شیطون. به فربد و رفقا سلام برسون.فعلا خدافظ مهندس کوچولو.

    _باشه.بای هانی.

    ماشین شاسی بلندی جلوی در خونمون واستاد.همینجور که داشتم حدس و خطا میرفتم که بچه ها ن یا نه.شیشه راننده اومد پایین و با دیدن چهره فربد جیغ کوتاهی زدم و دوییدم طرف ماشین.
    سوار ماشین که شدم فربد به طرفم برگشت و با خنده گفت

    _دریا مگه دارید میری اردو که اینقدر ذوق کردی!

    _با نیش بازم بهش چشمکی زدم و گفتم

    _رئیس ما چطوره؟؟ خوش بحال کارمندات که رئیسی به این خوشتیپی دارن.دلم خواست!!
    چقدر ما تو مدرسه پز داشتن فربد و پندار و میدادیم.مخصوصا وقتایی که قرار بود یه کدومشون بیان دنبالمون.از صبح تو مدرسه اعلام میکردیم و برای تماشایه این دوتا بلیط میفروختیم.
    چون ارغوان عقب نشسته بود جریان مهمونی و براش تعریف کردم .فربد که انگار از پچ پچ کردنای ما حرصش گرفته بود گفت

    _دریا بلند تر بگو منم بشنومم! نامحرمم؟؟

    _اختیار داری ولی حرف مهمی نیست!
    فربد دوباره گفت
    _ تو که راست میگی! من بعد این چند سال تو رو نشناسم؟؟ خوشحالی تو بابت دانشگاه نیست! جریان چیزه دیگه ایه. مگه نه؟؟

    فروهه که جریان همون شب پشت تلفن براش گفته بودم و در جریان بود بلند خندید و گفت

    _ فربد اذیتش نکن.میخواست میگفت!

    فربدم از تو آئینه بهم نگاه کرد و گفت

    _دیدی گفتم خبریه! چشمات امروز برق میزنه!

    چشمک جواب آخرم به فربد بود.می دونستم نباید بیشتر از این بهش بگم وگرنه از فردا اونم دستم میندازه.باز خدا خیر بده دوست خوشگل و مهربون خودمو که جلوی داداششو گرفت.
    مثل همیشه کنار فروهه و ازغوان بهم خوش میگذشت.با اینکه جفتشون اهل تیپ زدن و یه جورایی به خودشون رسیدن بودن اما من با این سر و وضعم باهاشون راحت بودم. اونقدرم جذبه داشتن که کسی جرئت نکنه من و جلوی این دوتا مسخره کنه. روز اول دانشگاه دو تا کلاس داشتیم اولیش که فیزیک یک بود بعدشم اندیشه یک...

    سربالایی دانشگاه و به اصرار من آژانس گرفتیم...با هزار جون کندنی بود کلاسمون و پیدا کردیو.وقتی وارد کلاس شدیم تقریبا جلو ها پر شده بود .
    من و ارغوان که به ترک دیوار دانشگاهم میخندیدیم اما فروهه انگار میخواست همه رو بزنه .چنان اخم کرده بود هرکی ندونه فکر میکرد چی شده!
    فقط سه تا صندلی اونم یه ردیف مونده به ته کلاس جا بود.سه ردیف آخرم که همه پسر بودن.ما سه تا شده بودیم گل وسط مجلس!اول من وارد ردیف میزها شدم و کنار دوتا پسری که داشتن حرف میزدن نشستم.فروهه ام بین من و ارغوان نشست.البته من از نیتش با خبر بودم به خاطر همین هیچی نگفتم.

    ولی حرفی ام نداشتم با فروهه بزنم برای همینم با موبایلم به ارغوان اس دادم"چطوری جوجه مهندس؟؟"
    منتظر موندم تا پیامم دست ارغوان برسه.نگاهی به گوشیش انداخت و با تعجب به منکه ریز ریز میخندیدم انداخت تا بهش چشمک زدم پیاممو خوند و زیر چشمی بهم نگاه کرد.فهمیدم داره جواب میده.چند لحظه بعد برام نوشت"وای دریا پسر کناریت چه تیکه ایه! ببین چه چشمایی داره!"
    هر چقدر تلاش کردم نتونستم سرمو بچرخونم و تابلو نگاش کنم.تو کند و کاو گوش دادن به حرفاشون بودم که استاد وارد کلاس شد منم از فرصت استفاده کردم و به پسری که کنارم نشسته بود نگاه کاملی انداختم.حق با ارغوان بود طرف خیلی خوش چهره بود.
    استاد نیومده شروع کرد به حرف زدن اما نه در باره درس .درباره ی دانشگاه و محیطش که میتونه باعث بشه خیلی ها دست به اشتباه بزنن یا عاقبت خودشونو خراب کنن!منکه اصلا گوش می دادم که ارغوان دوباره بهم پیامک زد"دریا ردیف هفت صندلی پنج و شش از سمت راست خوبن! جلوییمونم بدک نیست.منتها بوره من خوشم نمیاد!ببین میتونی پسرای پشت سرمونو دید بزنی؟؟
    وای از این کنجکاوی ارغوان خنده ام گرفته بود یه خورده به مغزم فشار آوردم.بهترین کار این بود که خودکارمو از کنارم بندازم تا به بهونه ی اون یکی از پسرهایی که پشتمون نشسته بودند بخوام خودکار و بهم بدن.منم میتونم اون موقع نگاشون کنم.

    همین کارو کردم .برگشتم ببینم که خودکارم کجا افتاده که استاد گفت

    _خانوم شما صندلیتون میخ داره؟؟

    با حرف استاد کلاس رفت رو هوا.منم لبخند زورکی به استاد زدم و تا کلاس ساکت شد گفتم
    _نه استاد میخ نداره.ولی لیزه! خودکارم از روش افتاد
    دوباره همه به خصوص ارغوان و فروهه زدن زیر خنده که یکی زد به شونه ام. دوباره به طرف عقب برگشتم .پسر با مزه و شیطونی که خودکارم دستش بود گفت
    _بیا خانوم کوچولو.خودکارت! مراقب باش اینبار خودت لیز نخوری!
    ارغوان که داشت حرفامونو گوش میداد زد زیر خنده اما فروهه چنان تشری بهم زد که پهلوم دو نیم شد.خودکارو از دستش گرفتم و بدون هیچ حرفی رومو برگردوندم.
    دوباره پسره گفت:
    _خواهش میکنم.قابلی نداشت .وظیفه ام بود!
    این وسطا فروهه با اخم زل زده بود بهم.منم که سیلی نخورده همه رو لو میدم با ترسی که ازش داشتم گفتم
    _غلط کردم.بخدا تقصیر ارغوان بود.
    فروهه ام که متوجه اس ام اس بازیمون شده بود گوشیای جفتمونو گرفت گذاشت تو کیفش. دیگه مجبور بودم به حرفای استاد که حالا داشت درس میداد گوش بدم.داشتم از روی تخته فصل های درسمونو مینوشتم که خودکار پسر کناریم افتاد زمین و چون داشت هنوز مینوشت به جاش من دلا شدم و خودکار و گذاشتم رو میزش.دوباره زل زدم به تخته که گفت:
    _دستتون درد نکنه.
    جواب دادم
    _خواهش میکنم.
    نگاهم هنوز به تخته بود که گفت
    _راست میگفتین .میزاش لیزن!
    خنده ام گرفت و بهش نگاه کردم.ارغوان راست میگفت.عجب چشمایی داشت...
    کمی گذشت تا بچه ها شروع کردن به "خسته نباشید "گفتن. ولی چون جرئت نداشتن خیلی آروم میگفتن .استادم به روی خودش نمیاورد. تا اینکه دستمو بالا بردم و گفتم
    _استاد!! اجازه؟؟
    استاد درحالی که صورت سوالی و پای تخته مینوشت گفت
    _چند لحظه صبر کنید!
    مسئله رو که کامل پای تخته نوشت گفت
    _بله؟؟
    استاد نمیدونست صدا از کدوم طرفه.. داشت این ور و اون ورو نگاه میکرد که گفتم
    _استاد خسته نباشید!!
    از اینکه دوباره این جمله رو با صدای بلند گفتم بچه ها زدن زیر خنده که استاد بهم نگاه کرد و لبخند محوی زد :
    _به یه شرط؟؟
    یکی از پسرا به جای من گفت
    _چه شرطی استاد؟؟
    استاد چند قدمی راه رفت و گفت به شرط اینکه این خانوم از این به بعد بیاد جلو بشینه.قبوله؟؟
    چند نفری برگشتن تا ببینن من کیم یا شاید چه شکلیم!!
    منم گفتم
    _استاد چون اصرار میکنید قبول میکنم.
    بچه ها هم ذوق زده هورای بلندی گفتن و کلاس با اجازه ی استاد تعطیل شد. تا کلاس بعدی دو ساعت بیکار بودیم برای همینم رفتیم سلف تا یه چی بخوریم.بوی غذای دانشگاه به منی که مستعد استفراغ بودم حالت تهوع میداد. تا چایی و کیکمونو خوردیم و یه گپ یه ساعته زدیم از سلف راهی کلاسمون شدیم.تقریبا همون آدمای قبلی سر این کلاسم بودن اما خلوت تر از قبلی بود. خواستیم میز جلو بشینیم که صدایی گفت:
    _خانوما اینجا براتون جا گرفتم!!

    نقد معرفی و نقد رمان سادگی های دلم | دریا دلنواز کاربر انجمن
    ویرایش توسط دریا دلنواز : 1392,08,03 در ساعت ساعت : 16:10

  10. 198 کاربر از پست دریا دلنواز تشکر کرده اند .

    #لـــــــــیلا . م # , * Ghazal* , *SaNaY* , *shima* , *دخت تپل* , ...نگین... , .:matin:. , /لاله/ , 0033 , 0sara , 2rrin , 3ara69 , @fatemeh@ , Aliceice , arman_iran , arshida1994 , atefeh_49 , atena60 , Atrisa banu , ava.n , AVAmb3HbahanI , ayda90 , azisadeghi , Azita49 , baran-31 , barane khazan , cloudyneda , d mohsen , Dawn95 , degeer , divandary , elham75** , ELI , eshton , f2kral , fani black 212 , faride20 , faride40 , fateme.... , fatima64 , feloor , ghazal-xr75 , goldoone22 , golerose , Golsa goli , H..GH , hani-70 , haniye naz , haveking , hobi , homa41 , hosna.پاییز , Houra75 , hyunah , Idin98i , joana , JonasRahimi , kiana61 , Lord Of Fear , love is.. , mah ta , mahdiar , mahinfk , mahsafall , Mahya 84 , makhmal_66 , mandana 8687 , maneou , many22 , marjansh , maryiana , mehrn00sh , mehrnoush_re , Mel!i!ka , mery1356 , mfr60 , mjmj , Mmojack , mohadese020 , mona71 , Monaica , monir1343 , monos , m_ezraeil_m , m_reisie , nafise2 , naghi palang , narsis73 , nasrin44 , negin171 , Nika61 , Niloofarmt , nrezaii , ordibehesht91 , pana-m , paniz_g66 , pari daryayi , pari1990 , parvaeh , parvazeh98 , patrishiya , Peart , R*A*Z , rafaat , raha.ss , rayhane22 , R£§PINA , Saeideh_82 , samandf , samaneh yavari , sanni , sara 18 , sarma1010 , sayeh66 , setareh273 , setaresetar , shadi 936 , shadi~rp , shahin47 , sheida_953 , shf_aboops , sibsorkhhava , sima_a_111 , snia , Snow Dream , sogol21 , soheila50 , soin , sokot shab , somy_kh , ssoudeh , strich , sydney , ta nha , touska , tt.raha , vafa1980 , yasaman20 , yasaman_rad , yasamin_34 , yasesabs , yassi.90 , ye dost , yoshgin , zarre , ZeZe*gooloo , ziiiziii13 , Z_M267 , ~B@H@R~ , آتیناآتینا , آسایا آریایی , آستاره , آسوده , ازلی , الهه50 , بازیگوش , بانوی شهریور , ترنج خاتون , تینا97 , حریم1 , خیال غزل , دختربازیگوش , دختریم3 , رویا(dream) , زهره 65 , زوها , زینب(لینا)موسوی , سامیا 2014 , سحربانو69 , سحرگلاب , سرای بانو , سپیدوسیاه , سکوت من , شادزی , شراره ارکات , شنه عظیمی , شیرین بانو , غزال آریا , فرحناز65 , ققنوس98 , لعیا.خ , م.نوری , مامان شهرزادی , مانا2010 , مهستی , نگین خانومی , نیاز.ش , نیــــــــروانا , نیکا83 , پانیززهرا , پرهوده , پرواس , پونام , چلیپا , ژیوار , کمند , یلدا1 , •●شقایق●•

  11. Top | #6

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    نوشته ها
    1,329
    میانگین پست در روز
    1.88
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    32,264
    تشکر شده 111,568 در 1,690 پست
    حالت من
    Ghamgin
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با ارغوان طرف صدا برگشتیم.همون پسری بود که سر فیزیک کنار من نشسته بود
    .فروهه که بلافاصله سر جاش نشست وزیر لب غرغر کرد
    _بیخود همینجا میشینیم!
    منم از ترسم کنار فروهه نشستم اما ارغوان به پسره گفت
    _ببخشید من عینکم همرام نیست! کلاس قبلیم جانبود اومدیم عقب.دستت درد نکنه!
    پسره "باشه" ی آرومی گفت.
    حالا نوبت ارغوان بود که غرغر کنه و شاکی بشه. چنتا دختر وارد کلاس شدن و به محض دیدن ما سه تا چنان چشم و ابرویی اومدن که گرخیدم.یکیشون که خیلی فیس و افاده ای بود گفت
    _ببخشیدا. ما اینجا جا گرفته بودیم!!
    فروهه با اخم گفت:
    _ما که کیف و دفتری رو صندلی ندیدیم! بعدم مگه صف نونواییه؟؟
    یکی دیگه از دخترا با توپ پر گفت
    _ما به یکی از بچه ها سپرده بودیم. لطف کنید پاشید.
    اونقدر سماجت به خرج دادن که مجبور شدیم بلند شیم.حالا دیگه صندلی سه تایی نبود یا باید تکی میشستیم یا...
    نگاهم تا به همون پسره افتاد چشمکی زد و گفت
    _از اولشم باید می اومدین همینجا!
    دوباره من کنار پسره نشستم و اینبار به ترتیب ارغوان و فروهه نشستن. ارغوان از پسره تشکر کرد .اونم گفت
    _خواهش میکنم.من مهدی ام. خوشحال میشم باهم آشنا بشیم. بعدم به پسره که کنارش نشسته بود و دائم مثل آدمای هیستریکی پاشو تکون میداد و سرش پایین بود اشاره کرد و گفت
    _اینم مهراد .دوست دوران دبیرستانمه...پسره که اصلا اینجا نبود تا مهدی بهش تشری زد و اونم سرشو کج کرد و خیلی سرد و خشک گفت
    _خوشبختم.
    ارغوان دم گوشم گفت
    _دریا مثل خودت چشم و ابروش مشکیه! خوبه ها!
    از حرف ارغوان خنده ام گرفته بود که مهدی گفت
    _خب شماها خودتونو معرفی نمی کنید؟؟
    ارغوان دستشو جلو برد و بعد اینکه با مهدی دست داد اسمشو گفت.دوست مهدی که سرش تو دفتر خودش بود.

    فروهه ام لبخند زورکی زد و اسمشو گفت.
    مهدی چشماشو گرد کرد و بهم گفت: و شما؟؟
    منم جواب دادم
    _دریام...دریا غریب!
    همینکه اسم و فامیلمو گفتم مهراد سرشو بالا آورد و با تعجب نگام کرد ...مونده بودم این چرا اینحوری کرد که مهدی با خنده گفت
    _آخه.دلم برات سوخت...چقدر غریبی!
    خودمم خنده ام گرفته بود !
    ارغوان ازم خواست تا پیشه فروهه بشینم.حق داشت همچین اخم کرده بود که ارغوان کم آورده بود.
    کنار فروهه که نشستم آروم گفتم
    _فروهه چته؟ چرا ادای آدمای تنگو در میاری؟
    _از محیط دانشگاه خوشم نمیاد!
    _چرا؟ مگه چشه؟ این همه درس خوندیم که بیایم دانشگاه.حالا که اومدیم چندشت میشه؟؟
    _دریا حوصله توضیح دادن ندارم.ول کن!
    _باشه.پس با من دیگه حرف نزن!!

    دختره دیوونه.اصلا اخلاقش مودیه! یه روز خوبه یه روز بد! کاش یه خورده اخلاقش به مامانش و فربد میرفت. کلا رو اعصابه.مثل مامانا میمونه.مدام گیر میده..

    به محض اینکه استاد وارد شد بچه ها یکی در میون از روی صندلی هاشون بلند شدن. ولی ردیف ما همه بلند شدن.

    کلاس خوبی بود.توشم بحث های جالبی مطرح میشد تا اینکه بحث به قوانین ثابت و متغیر رسید.استادمون گفت قوانین متغیر متناسب با زمان تغییر میکنند مثل ِ...
    منم که حرف تو دهنم نمی مونه پریدم وسط حرف استاد و با صدای بلند گفتم: مثلِ صیغه!!
    کلاس از خنده منفجر شد...اینبار فروهه ام میخندید .نمی دونم چرا به مهراد نگاه کردم ببینم اونم میخنده؟؟
    ولی اون ساکت بودو به مهدی که سرشو گذاشته بود رو میز و میخندید نگاه میکرد.استاد کمی صبر کرد تا بچه ها ساکت بشن بعد گفت
    _نه...من منظورم چیز دیگه ای بود خانومه...
    _دریا هستم...دریا غریب!
    _بله خانوم ِ غریب.این حرفا مال امروزِ ِ روزه که ما قوانین و به خواست خودمون تغییر میدیم و بهش عمل میکنیم.
    من سری به نشونه تایید حرف های استاد تکون دادم و گفتم
    _آخه میدونی استاد.آقایون ما شیوه ی پیامبر و پیش گرفتن ولی هیچکدوم از ما شیوه ی حضرت زهرا رو پیش نگرفتیم.
    استاد خنده ی پرمعنی زد و گفت
    _یا دلت خیلی پُره یا درکت بالاست! ولی مردا فقط تو این راه شیوه ی پیغمبرشونو پیش گرفتن.ولی من با نظر شما موافقم.شما خانوما خودتون میتونید آیندتونو بسازید ...با رفتارتون...با منشتون...مثلا مادر شما تو خونه چه کارایی میکنند؟؟ آیا مثل بقیه مادرا فقط به فکر شام و ناهارن؟؟
    استاد مثل بقیه منتظر جواب بود...نگاهم بین چشمای بقیه میگشت..نفس کوتاهی کشیدم و با صدای آروم گفتم
    _ندارم!...فوت کردن..
    کلاس یهو تو سکوت رفت.سرمو انداختم پایین و شروع کردم با لبه های مانتوم بازی کردن...
    استادچند ثانیه بعد گفت:متاسفم.چند وقته فوت کردن؟
    زیر لب با ناراحتی جواب دادم: من فقط هشت سالم بود!
    استاد ادامه بحث و گفت ولی من دیگه هیچی نمی فهمیدم.دوست نداشتم کسی راجع به زندگیم چیزی بدونه.به خصوص این قضیه که ناخود آگاه محبت های الکی دیگران رو تحریک میکرد.
    کلاس خیلی زود تموم شد و استادم حضور غیاب کردبا فروهه بیرون کلاس منتظر ارغوان بودیم که مهدی اومد بیرون و گفت:خب خانوما امروز که به ما خیلی خوش گذشت.امیدوارم روز اول دانشگاه شماهم خوب باشه.
    منکه میدونستم فروهه جوابشو نمیده لبخندی زدم و گفتم:فعلا که خوب بود!
    مهدی و مهراد ازمون خداحافظی کردن و ما سه تا هم راهی خونه شدیم.تو تاکسی ارغوان آمار دقیق مهدی و مهراد و بهمون داد.اینکه اینکه اونا سه ترم از ما بالاترن و این درسارو چون قبلا برنداشتن باما کلاس دارن.البته بغیر دوشنبه ها که فقط سر کلاس زبان خارجمون هستن.طبق معمول من زودتر از تاکسی پیاده شدم.به محض اینکه وارد کوچه شدم به سرتاپام نگاه دقیقی انداختم.شلوار جین آبی با مانتو گشاد مشکی...کفشمم که آلستار صورتی بود.خیلی ام تیپم عالی بود!! اما همه نگرانی من از اردلان و پیمان بود.اینکه دوباره مسخره ام نکن. وارد حیاط که شدم انگار تازه اردلان اومده بود چون داشت درماشینشو قفل میکرد که خیلی بی تفاوت نگام کرد و گفت:سلام!
    درو بستم و چند قدمی به طرفش رفتم: سلام.خسته نباشی
    _مرسی دانشگاه خوب بود؟
    _ای بدک نبود.
    باهم به طرف پله ها میرفتیم که کیف سامسونتشو تو دستش جابجا کرد و گفت:دریا بابات رفت شیراز خونه خانوم بزرگ!!
    اینکه بابا یهو بی خبر رفته بود شیراز نگرانم کرد.یهو هول برم داش که نکنه اتفاقی افتاده باشه و منو بی خبر گذاشتن.
    _نمی دونی چرا رفته؟
    سری تکون داد و بعد خمیازه نصفه و نیمه ای که کشید گفت:مثل اینکه از شیراز زنگ میزنن میگن حال خانوم بزرگ خوب نیس.باباتم صبح من داشتم میرفتم سر کار دیدم داره میره.
    نگرانیم بی دلیل نبود.دلشوره گرفته بودم.بدو بدو رفتم دوییدم بالا .باید زنگ میزدم حال خانوم بزرگو میپرسیدم. اما هرچی شماره بابا رو گرفتم جواب نداد...
    کلافه شده بودم.حوصله نداشتم مانتو و شلوارمو از تنم دربیارم.همینطور که رو زمین دراز کشیده بودم که تقه ای به در خورد.دستامو زیر سرم قفل کردم و با صدای بلند گفتم:کــــــــــــیه؟؟!!
    _احمق گم شو بیا دم در!!
    با صدای داد اردلان نیم متری پریدم هوا و دوییدم طرف در.اردلان دست به سینه واستاده بود.دستپاچه شده بودم.چونه ی مقنعمو که اومده بود نزدیک پیشونیم جابه جا کردم و بهش خیره شدم.
    _چیزی شده؟!
    _شام عمه اینا میان خونمون.توام بیا پایین!
    حوصله مهمون بازیو اونم تو این شرایط اصلا نداشتم برای همینم شونه ها و همزمان ابروهامو به نشونه "نه" بالا انداختم و بعد گفتم:بابام تلفنشو جواب نمیده!
    دوباره شاکی شد و با حرصی که معلوم بود دوپرس دوپرس داره میخوره گفت:
    _بچه ی لوس!! بذار برسه بعد امار بگیر.در ضمن به خاطر تو یه طبقه اومدم بالا!! شب زود بیا کمک مامانمم کن! اوکی؟
    _ ولی میتونستیم زنگ بزنی!!
    پیج خوردن گوشم تو دستای پهن و پر زور اردلان جیغمو برد رو هوا....
    _غلط کردم...بابا مگه چی گفتم؟؟ ...آآآی.
    انگشت اشاره اردلان که به نشونه تهدید کردن رو هوا میچرخید سرمو گیج میاورد
    _کله پوک!! بار آخرت باشه منو مسخره میکنی!! توی احمق هنوز نمیدونی باید تلفن و درست بذاری سر جاش که بوق اشغال نزنه آشغال؟؟!! گوشی بی صاحابتم که خاموشه!
    بعد از بجا آوردن چند مرحله عذرخواهی و غلط کردم ...پیچ شل و شل تر شد.تا بالاخره با جیغ زندایی مهناز اردلان مجبور شد مراسم شکنجه رو بدون مرحله سیبیل آتشین رها کنه.
    تازه وارد اتاقم شدم تا دل از این مانتو شلوار بکنم که دیدم بابا روی برگه ای که به آئینه اتاقم چسبونده نوشته:
    بابایی...دختر نازم...خانوم بزرگ حالش خوب نبود رفتم پیشش.خودتو نگران نکن.شاید چند روزی بمونم.اما حتما بهت زنگ میزنم.به خودت برس.راستی صبح قبل رفتنم برات آب طالبی درست کردم.یادت نره بخوری.
    با اینکه به طور قطع مهمونی خونه دایی و نمیرفتم اما باز یه دوش گرفتم .روی تختم ولو شده بودم که تلفن خونه زنگ خورد.گفتم شاید بابا باشه.برای همینم با خوشحالی جواب دادم
    _سلام بابایی ِ گلم. کجایی؟
    _سلام لوس .اردلانم.
    _تویی؟؟ دو دقیقه پیش همو دیدیما!!
    _مرض! ایکبیری! مامانم میگه از الان بیا!
    _نمیام.حوصله ندارم.از مامانتم عذرخواهی کن.فقط یادت باشه از بیتا بپرسی جواب خواستگاریو چی داد!!
    _مگه تو فضولی؟ بعدم کدومو میگی؟
    _بابا همونکه چهار ماه پیش اومده بود خواستگاریش دیگه!
    _ببین دریا...اونقدر واست خواستگار نیومده مثل منگولا شدی.احمق جواب خواستگارو یه هفته ای میدن نه چهارهه!!
    _واااا...جدی میگی؟؟
    اردلان با حنده گفت: ردش کرد!!
    مشکوک شده بودم.بیخودی میخندید مگه نه؟؟
    _تو چرا خوشحالی؟؟
    _کی من...من؟؟...نه!!اصلا به من چه!کاری نداری؟
    _نه.بای
    یه جورایی شک کردم...به اینکه اردلان از بیتا...وااای نه...ولی من فکر میکردم بیتا از اون یکی پسره خوشش میاد.نکنه اصلا به خاطر اردلان خواستگارشو رد کرده؟
    بیتا چهره و تیپ خوبی داشت.جذابیتش به اندازه ای بود که اردلان و به سمت خودش بکشونه.هر بار که بیتا رو میبینم با کنجکاوی به صورتش خیره میشم.آخه هر دفعه یه شکله! موهاشو رنگ میکنه و تیپای جور واجور میزنه! یعنی اردلان از اینجور دخترا بیشتر از من خوشش میاد؟؟
    ویرایش توسط دریا دلنواز : 1392,08,03 در ساعت ساعت : 16:16

  12. 192 کاربر از پست دریا دلنواز تشکر کرده اند .

    #لـــــــــیلا . م # , * Ghazal* , *SaNaY* , *shima* , *دخت تپل* , ...نگین... , .:matin:. , /لاله/ , 0033 , 0sara , 2rrin , 3ara69 , 4friend , @fatemeh@ , abby7 , Aliceice , Alone moon , ana? , arshida1994 , atefeh_49 , atena60 , Atrisa banu , ava.n , AVAmb3HbahanI , ayda90 , Azin hidden , azisadeghi , Azita49 , baran-31 , cloudyneda , d mohsen , Dawn95 , degeer , divandary , eshton , f2kral , fani black 212 , Farah123 , faride20 , faride40 , fateme.... , feloor , goldoone22 , golerose , H..GH , hani-70 , haniye naz , hany111 , haveking , hobi , homa41 , hosna.پاییز , Houra75 , hyunah , Idin98i , joana , JonasRahimi , kiana61 , leili_zzz , Lord Of Fear , love is.. , mah ta , mahdiar , mahinfk , mahsafall , Mahya 84 , makhmal_66 , mandana 8687 , many22 , marjansh , maryiana , marzieh L , mehrn00sh , Mel!i!ka , mfr60 , mjmj , Mmojack , mohadese020 , Monaica , monir1343 , monos , m_ezraeil_m , m_reisie , nafise2 , naghi palang , narsis73 , nasrin44 , nedaj , negin171 , Nika61 , niloofar- , Niloofarmt , nrezaii , ordibehesht91 , pana-m , paniz_g66 , pari daryayi , pari1990 , parvaeh , parvazeh98 , Peart , R*A*Z , rafaat , raha.ss , rahaa_m , rayhane22 , R£§PINA , Saeideh_82 , samandf , samaneh yavari , sanni , sara 18 , sara.77 , sarma1010 , sayeh66 , setareh273 , setaresetar , shadi~rp , shahin47 , sheida_953 , shf_aboops , sibsorkhhava , sima_a_111 , snia , Snow Dream , sogol21 , soheila50 , soin , sokot shab , somy_kh , ssoudeh , strich , sydney , ta nha , tt.raha , yasaman20 , yasamin_34 , yasesabs , ye dost , yoshgin , zarre , ziiiziii13 , Z_M267 , ~B@H@R~ , آتیناآتینا , آستاره , آسوده , ازلی , الهه50 , بازیگوش , بانوی شهریور , ترنج خاتون , تینا97 , حریم1 , خیال غزل , دختربازیگوش , دختریم3 , زهره 65 , زوها , سالومهو , سامیا 2014 , سحربانو69 , سرای بانو , سپیدوسیاه , سکوت من , شادزی , شراره ارکات , شنه عظیمی , شیرین بانو , غزال آریا , ققنوس98 , لعیا.خ , م.نوری , مامان شهرزادی , مانا2010 , مهستی , مهنا2 , ناژور , نگین خانومی , نیاز.ش , نیــــــــروانا , نیکا83 , پارمیس خانوم , پانیززهرا , پرهوده , پرواس , پونام , چلیپا , ژیوار , کمند , یلدا1 , •●شقایق●•

  13. Top | #7

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    نوشته ها
    1,329
    میانگین پست در روز
    1.88
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    32,264
    تشکر شده 111,568 در 1,690 پست
    حالت من
    Ghamgin
    اندازه فونت

    پیش فرض

    تو فکر و خیال بی سرو ته خودم غرق بودم که خوابم برد.اما دوباره صدای بلند تلفن باعث شد تو جام بشینم.خمیازه ای کشیدم و چشمامو به زور مشت و لگد باز کردم.تقریبا با چشمای نیمه باز به سمت تلفن ِ توی پذیرایی رفتم و جواب دادم.
    _هوووم؟؟!! باز کیه؟!
    _دریا؟؟ این مدل جدید ِ جواب دادن تلفنه؟؟
    _وااای بابایی تویی؟؟ قربونت برم من.عشقم چطوری؟؟ کی میای؟ دلم برات تنگ شده.
    داشت گریه ام میگرفت که با خنده گفت:
    _دختر ِ بابا.منم دلم برات تنگ شده.خوبی؟؟
    _آره عزیزم.راستی خانوم بزرگ چطوره؟ بهتره؟
    _آره خداروشکر.ولی فعلا بیمارستان بستریه.
    _ایشالله زودی خوب میشه.از طرف من ده تا بوسش کن! بهش بگو دریا میمیره برات!
    _باشه شیطون.دانشگاه خوب بود؟؟ شام خوردی؟؟
    _آره دانشگاه که خوب بود.شامم نخوردم.

    بعد یه عالمه لوس کردن خودم برای باباجون.ازش دل کندمو گوشیو قطع کردم.ساعت هشت بود که نگین برام شام آورد و رفت.اما منکه میل به غذا نداشتم.برای همینم دست نخورده گذاشتمش تو یخچال. از سر بیکاری به ارغوان زنگ زدم و دوباره ماجراهای دانشگاهو با هم مرور کردیم و کلی خندیدیم.جلوی تلوزیون مشغول عوض کردن کانالا بودم که صدای در اومد.این همسایگی ِ ماهم با فک و فامیل جز زحمت نداشت به خدا...از چشمی نگاهی به بیرون انداختم...اینبار پندار اومده بود سراغم.

    _سلام...بیا تو.
    _نه ممنون.چرا نیومدی پایین؟؟ نگران خانوم بزرگی؟؟
    _هان؟؟ نه! اونکه با بابام حرف زدم گفت حالش خوبه. حوصله نداشتم بیام پایین.
    موهاشوی رو ی پیشونیشو زد کنار و با خنده مرموزی گفت
    _پس من میام بالا!!
    ریز خندیدم و چشمامو واسش ریز کردم
    _هرکی نیاد!!
    پندار باخنده سری تکون داد و گفت: پس من میرم تشک و لحافمو بیارم!!
    پندار از پله ها میرفت پایین که باز با صدای بلند زدم زیر خنده. می دونستم نمیاد.اصلا خودشم بخواد بیاد زندایی نمیزاره.

    از دستشویی اومدم بیرون و خودمو رو مبل پرت کردم .تا یه سیب گنده رو به دندون گرفتم دوباره صدای در اومد.پندار همیشه با انگشترش به در میزد.برای همینم صدای به خصوصی میداد. می دونستم اومده عذرخواهی بابت اینکه من باید شبو تنها بمونم.
    تا درو باز کردم قیافه پندار با نیش باز و یه دست متکاو لحاف اومد جلوی چشمم.اونم تا گردی چشمامو دید زد زیر خنده.
    _پندار تو دیوونه ای.

    دمپایشو دراورد و با متکایی که تو بغلش بود کنارم زد . وارد خونه شد و خودش جاشو جلوی تلوزیون انداخت.از کارش خنده ام گرفته بود...
    خواستم به بابا پیامک بزنم و بگم که پندار اومده پیشم.ولی انگار با بابام حرف زده بود چون متوجه پیامک بابا شدم که نوشته بود" پندار بهم گفته شب میاد پیشت.اشکالی نداره بابایی"

    هنوز داشتم پیامک بابا رو میخوندم که پندار با صدای یه خورده بلندی گفت: دریا چایی!!

    نگاهی به بلوز شلوار اسپرت ورزشیم انداختم.با اینکه آستینش کوتاه بود اما یقه ی بسته ای داشت.خوبه دیگه؟؟ منکه جلوی پندار همیشه راحتتر از بقیه ام...بعدم پنی که اصلا نگاه نمیکنه! الان لباسمو عوض کنم خیلی ضایعست!! ممکنه ناراحت بشه!

    وارد آشپزخونه شدم و دکمه ی چایی سازو زدم..پندار تمام حواسش به فوتبال بود...رو مبل بالای سرش که نشستم.سرشو بالا آوردم و گفت: بیا پایین! خاکی باش.

    با پام آروم زدم تو سرش تا با اون چشمای خوشگلش بهم زل نزنه.
    _چرا میزنی؟؟!! خشن شدیا!!
    _نووووچ.تو خشنی! من مهربونم! بی خود که نیست که بهم میگن دریا.راستی پایین چه خبر بود؟

    _هیچ خبر!! بهار و بیتا هم بودنا! می اومدی خوش میگذشت.

    چشمامو تنگ کرده بودم و در حالی که یه فکرایی تو سرم وول میخورد گفتم:پنی جوووونم!! یه سوال ازت بپرسم راستشو میگی؟

    پندار مرموز از بالای چشماش بهم نگاه کرد و گفت:تا چی باشه!

    با بالا رفتن صدای گزارشگر بازی دوباره به صفحه تلوزیون زل زد.همچین نگاه میکرد که انگار تیم ملی بازی داره. ازروی مبل بلند شدم و کنارش رو زمین نشستم.دوبار صداش کرده بودم اما صدای گزارشگر بازی از من بلند تر بود.دیگه عصبی شدم و یه مشت محکم روی متکاش زدم: پنی با تو ام! کری؟
    به پلو شد و یه دستشو زیر چونه اش گذاشت: بگو ببینم چه مرگته؟؟!

    سرمو یه خورده نزدیکتر بودم تا با وجود صدای بلند تلوزیون متوجه حرفم بشه.تا من مجبور نشم جملمو دوباره تکرار کنم.

    _پندار به نظر تو بیتا از کسی خوشش میاد؟

    ادای خودمو داشت درمیاورد.سرشو آورد نزدیک تر و چشماشم ریز کرد و گفت: مثلا کی؟؟

    نمی خواستم این اسمو به زبون بیارم اما با تردید گفتم: اردلان!!
    پندار برای چند ثانیه ای با اکراه نگام کرد و گفت: منظورت چیه؟ واسه تو چه فرقی میکنه؟
    یهو به خودم اومدم و از کنارش مثلا بی تفاوت بلند شدم.چهارچشمی داشت نگام میکرد که مثلا بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و پفتم: هیچی.همینجوری پرسیدم.
    وارد آشپزخونه شدم و برای خودمون دوتا چایی ریختم....اردلان فکرمو مشغول کرده بود.ولی همیشه اردلان میگفت من از زن جماعت متنفرم!
    لیوانا رو که تو سینی گذاشتم پوفی کردم و سینی به دست از آشپزخونه اومدم بیرون که پندار سر راهم دراومد.

    با تعجب نگاش میکردم اونم دست به کمر جلوم واستاده بود

    _نگفتی دریا خانوم!

    برای اینکه حرف دلمو از چشمام نخونه سرمو انداختم پایین و با سینی ضربه آرومی به سینه اش زدم: هیچی ...برو کنار میخوام چایی بخورم.

    پندار کنار رفت و منم سینی و رو ی میز گذاشتم. مثل اینکه خیلی تابلو پرسیده بودمااا...خوبه زود جمعش کردم وگرنه لو میرفتم آبرومم قرقره میشد.
    متوجه نگاه های خیره پندار شدم.اما به روی خودم نیاوردم و روی مبل نشستم... تا اونم دوباره به فوتبال مورد علاقه اش نگاه کرد...
    نه مثل اینکه واقعا بخیر گذشت.الان که دقت میکنم میبینم فوتبال بدک نیستا...بیخود که نیست پندار و بابام یا حتی پیمان اینقده عاشقشن...آخ بیچاره بابایی اگه بیمارستانش تلوزیون نداشته باشه نمیتونه بازی و ببینه.منم پا به پای پندار بازی فوتبال و تماشا میکردم که تلفن خونه زنگ خورد.شماره فروهه افتاده بود.

    _سلام دوستم

    _سلام عزیزم.خواب که نبودی؟

    _نه...تنهام ..بابام رفته شیراز!

    حرفم که تموم شد پندار دستی به ته ریش صورتش کشید و گفت" من الان حکم چغندرو دارم؟؟"فروهه که انگار صدای پندار و شنیده بود گفت

    _پندار اونجاست؟ توکه گفتی تنهایی

    خندیدم و گفتم: نه.پندار پیشمه.

    به خاطر گوشای تیز پندار که از وجودش بی خبر نبودم مجبور شدم حرفامو رمزی به فروهه بزنم و از یه طرف زود قطع کنم.صحبتم که تموم شد تازه چشمم به پندار افتاد که انگاری خوابش برده بود...منم رفتم تو اتاقمو خوابیدم...یکشنبه چون کلاس نداشتم برای خودم گردش و تفریح چیده بودم البته مثل همیشه تنهایی!!البته موقع هاییم که با فامیلم بازم یه جورایی تنهام چون کسی باهام همکلام نمیشه.

    صبح به پندار صبحونه دادم و مثل مادرا بچمو راهی دانشگاه کردم.تا عصر کارای خونه رو انجام دادم و هر دوساعت یه زنگی ام به بابام می زدم و با خانوم بزرگم دو بار حرف زدم...دیگه فکر کنم بابام عصبانی شده بود چون برای بار پنجم که زنگ زدم دوتا بوق خورد ریجکتم کرد!

    درسایی ام که شنبه بهمون داده بودنو مثل بچه مثبتا خوندم تا ساعت نزدیک هشت شد...با اینکه هوا یه خورده تاریک بود اما دلم میخواست از خونه بزنم بیرون.واسه همینم حاضر شدم و بدون اینکه کسی متوجه بشه از خونه زدم بیرون.از دوخوان رستم هرچند سخت اما گذشتم..تو کوچه تا چشمم به برگای خشک روی زمین افتاد باز دیوونه بازیم گل کرد و با وسواس دونه دونشو زیر پام له کردم . صدای خورد شدنشونم نیشم تا بناگوشم باز میشد.تو این هوا و با دیدن این رنگ و لعاب آهنگ میچسبید...طبق معمول هنذفری ِ عزیزمو تو گوشم گذاشتم...


    (تنگ بلور رو نشکنین که آشیونه ی منه
    زندونه , بنده , قفسه, هرچیه خونه ی منه
    زخم اسارت رو تنم, از روز میلادم زدند
    مهر خموشی رو لبم, اول فریادم زدند
    رها شدن از این قفس , گذشته از ماهی پیر
    اگه می خوای کاری کنی, دست جوونارو بگیر
    اصلا تن مرده ی من , طاقت دریا رو نداره
    رفتنی ام , فرقی برام امروز و فردا نداره
    جون کندنم که سر رسید, نعشمو بنداز توی رود
    بذار که لاشخورا نگن ,ماهی رودخونه نبود...)

    قدم زدن تو بلوار و دیدن مغازه های جورواجورش حسابی بهم حال میداد...تک تک مغازه هارو میرفتم و بدون اینکه حتی قیمت چیزی و بپرسم می اومدم بیرون...تا اینکه تو سوپر مارکت آقا جمشید که مثل همیشه ام غلغله بود چشمم به ماکارونی های پیج پیچی افتاد...برای شام فکر خوبی بودا!! با اینکه تنهام اما باید به خودم برسم...دوباره لاغر شدم...خریدم که تموم شد برای دیدن ساعت گوشیم که نیم ساعتی شده بود که دیگه نمیخوند دستمو تو جیبم کردم...تا درش آوردم دیدم به!! گوشیم شارژ نداشته و خاموش شده!
    برگشتم تو مغازه و با دیدن ساعت دهنم باز موند...اونقدر تو این حالت موندم که وقتی دوربین کنار ساعتو که برای دزدای مغازه نصب شده بود دیدم.دهن ِ بازمو محکم بستم و دوییدم بیرون.خدا کنه کسی نفهمیده باشه من خونه نیستم.وگرنه حتما به گوشیم زنگ زدن...اصلا نفهمیدم ساعت چجوری ده شده بود...قدم ها مو تندتر کرده بودم تا اینکه سر یکی از کوچه ها یه ماشین جلوم پیچید...رانندشو نمی دیدم ... گفت: ببخشید خانوم میشه چند لحظه بیاید؟؟

    برای اینکه فکر کردم آدرس میخواد طرفش رفتم...حالا میتونستم چهرشو ببینم.مثل آدمای مریض کلشو از شیشه آورده بود بیرون و گفت:بیا بالا برسونمت...دیروقته کوچولو!!.
    اخمامو توهم کردم و از ماشینش فاصله گرفتم...فکر کنم ترسیدنم باعث شده بود قدمام کند بشه...آخه هم هوا تاریک بود هم ماشین ِ داشت دنبالم می اومد...بی تربیت یه ریز داشت چرت و پرت میگفت...سعی میکردم به حرفاش گوش ندم...دلم میخواست پرواز کنم تا زودتر برسم خونه....حتما الان همه فهمیدن من خونه نیستم...گوشیمم که خاموشه...واااای خاک تو سرم...

    خواستم از عرض کوچه خلوت وفاآذر بگذرم که همون ماشین جلوی پام زد رو ترمز...تا خواستم به خودم بیام در ماشینشو باز کرد و جلوی روم ظاهر شد...چشماش گرد و سرخ بود...بوی گندم میداد...

    _کجا میری دختر خوب!! داری اذیتم میکنیا

    چشمام از ترس گرد شده بود و رون پام میلرزید.یه لحظه که جلو اومد و خواست دستمو بگیره کنترلمو از دست دادم و محکم زدم تو گوشش . سریع شروع کردم به دوییدن...فکر کنم کپ کرده بود که نتونست دنبالم بیاد...حقش بود مرتیکه...کصافت تلو تلو میخورد .اصلا نمیتونست واسته.موندم چجوری رانندگی میکنه...

    چهار تا کوچه بیشتر نمونده بود که صدای کشیدن لاستیک ماشینش رو آسفالت دلمو هری ریخت پایین...به دوییدن خودم ادامه میدادم که در ماشینشو باز کرد و به خاطر خوردن در به پهلوم افتادم تو جوب کنار خیابون...کاش از کنار ماشینش رد نمیشدم...چنان درد بدی تو پهلوم پیچیده بود که نمی تونستم از توی جوب بلند شدم...داشتم ناله میکردم و خدا خدا میکردم که رفته باشه...ولی وقتی پشت مانتومو گرفت و از توی جوب بلندم کرد فهمیدم که نرفته...وقتی رو زمین گذاشتتم شروع کردم به جیغ زدن و فحش دادنش که صورتمو کوبید به دیوار و دستشو کنار سرم نگه داشت...اصلا نمیتونستم سرمو بگردونم و باهاش چشم تو چشم بشم...اشکام داشت دستاشو خیس میکرد اما عین خیالش نبود و داشت با صدا نفس میکشید
    _چه عطر خوبی زدی کوچولوی من...

    جیغ زدم
    _ولم کن عوضی...بوی بد میدی!

    صدای خش دارش گوشمو درد میاورد
    _چیه ترسیدی؟؟ تا توباشی دست رو بزرگترت بلند نکنی مموشک!
    از ترس همه بدنم بی حس شده بود که صدای داد کسی که پشت سرمون بود به گوشم خورد"ولش کن مرتیکه عوضی"
    اونقدر سرمو محکم به دیوار فشار میداد که نمیتونستم تکونش بدم و صاحب صدارو ببینم.ولی هرکی بود که به طرف پسره احمق حمله برد و اونو ازم جدا کرد.اصلا برنگشتم ببینم چه بلایی دارن سر هم میارن.فقط سرمو که از درد داشت میترکید و بین دستام گرفتم و به شقیقه هام فشار آوردم.نمی دونم چقدر گذشت تا اون پسر مزاحم تونست از دست اون مرد فرار کنه.
    خیالم که راحت شد خودمو از روی زمین کندم و به طرف اون مردی که دست به پهلو رو زمین افتاده بود رفتم...دستام میلرزید و صدام صد پله بدتر...
    _آقا شما خوبید؟؟
    نگاهم به پیرهن سفیدی که تنش بود افتاد هنوز سرش پایین بود و تند تند نفس میکشید دوباره گفتم:آقا؟؟!!
    سرشو بالا آورد و تا من شناختمش تو صدم ثانیه چنان سیلی محکم و سنگینی به صورتم زد که بی اختیار روی زمین افتادم.
    با صورت برافروخته اش بهم زل زده بود ...اشک تو چشمام حلقه زد...تار میدیدمش...صورتم هنوز میسوخت...

    نقد http://www.forum.98ia.com/t981650.html
    ویرایش توسط دریا دلنواز : 1393,04,22 در ساعت ساعت : 16:37

  14. 177 کاربر از پست دریا دلنواز تشکر کرده اند .

    #لـــــــــیلا . م # , *SaNaY* , *shima* , *دخت تپل* , ...نگین... , .:matin:. , /لاله/ , 0033 , 0sara , 2rrin , 3ara69 , @fatemeh@ , Aliceice , arshida1994 , atefeh_49 , Atrisa banu , ava.n , AVAmb3HbahanI , ayda90 , Azin hidden , azisadeghi , Azita49 , cloudyneda , d mohsen , Darya♥ , Dawn95 , degeer , divandary , eshton , f2kral , fani black 212 , faride40 , fateme.... , fatima64 , feloor , Golsa goli , H..GH , hani-70 , haniye naz , hany111 , haveking , hobi , homa41 , hosna.پاییز , Houra75 , hyunah , Idin98i , joana , JonasRahimi , kiana61 , Lord Of Fear , love is.. , mah ta , mahdiar , mahinfk , Mahya 84 , makhmal_66 , mandana 8687 , many22 , marjansh , maryiana , Mel!i!ka , mery1356 , mfr60 , mjmj , Mmojack , Monaica , monir1343 , monos , m_ezraeil_m , m_reisie , nafise2 , narsis73 , nasrin44 , negin171 , Nika61 , niloofar- , nrezaii , ordibehesht91 , pana-m , paniz_g66 , pari daryayi , pari1990 , parvaeh , parvazeh98 , Peart , R*A*Z , rafaat , raha.ss , rahaa_m , rayhane22 , R£§PINA , Saeideh_82 , sahel_m , samandf , samaneh yavari , sanni , sara 18 , sayeh66 , setareh273 , setaresetar , shadi~rp , shahin47 , sheida_953 , shf_aboops , sibsorkhhava , sima_a_111 , snia , sogol21 , soheila50 , soin , sokot shab , somy_kh , ssoudeh , strich , sydney , ta nha , touska , tt.raha , yasaman20 , yasaman_rad , yasamin_34 , yasesabs , ye dost , yoshgin , zarre , ziiiziii13 , ~B@H@R~ , آتیناآتینا , آسایا آریایی , آستاره , آسوده , ازلی , الهه50 , بازیگوش , بانوی شهریور , ترنج خاتون , تینا97 , حریم1 , خیال غزل , دختربازیگوش , دختریم3 , رویا(dream) , زهره 65 , زوها , سالومهو , سامیا 2014 , سحربانو69 , سحرگلاب , سرای بانو , سپیدوسیاه , شادزی , شاپرک 72 , شراره ارکات , شرقي , شنه عظیمی , شیرین بانو , غزال آریا , ققنوس98 , لعیا.خ , م.نوری , مامان شهرزادی , مانا2010 , مهستی , مهنا2 , نگین خانومی , نیاز.ش , نیــــــــروانا , هیلا , پانیززهرا , پرهوده , پرواس , پونام , چلیپا , ژیوار , کمند , •●شقایق●•

  15. Top | #8

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    نوشته ها
    1,329
    میانگین پست در روز
    1.88
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    32,264
    تشکر شده 111,568 در 1,690 پست
    حالت من
    Ghamgin
    اندازه فونت

    پیش فرض

    _چرا میزنی اردلان؟؟

    از روی زمین بلند شد و درحالی که لباسشو میتکوند گفت:میزنم چون حقته.گم شو بریم.

    به طرفم اومد و بازومو کشید تا از روی زمین بلند شدم.درحالی که هنوز دستم روی نیمه صورتم بود به اردلان که حسابی از من بلند تر بود زل زدم...از کارم عصبانی شد و اینبار با فریاد سرم داد زد: دریا با توام مگه کری؟؟ بذار پات برسه به دانشگاه بعد شبا از خونه بزن بیرون!! الان زوده!

    جمله آخرش از صدتا فحش بدتر بود..برای یه لحظه ازش متنفر شدم.بدون اینکه جوابشو بدم دلا شدم و مشمبا و موبایلمو که زیر دست و پا له شده بود برداشتم و راه افتادم.اردلان پشت سرم می اومد و بهم بد و بیراه میگفت

    _دختره ی احمق یه شب بابات خونه نبود...آخه همه باید از دست تو بکشن؟؟...همسایگی با شما فقط دردسر داره....اه! بابات لوست کرده.دو روز خونه ما بودی مثل بچه آدم رفتار میکردی!!

    تو کوچه خودمو بودیم که متوجه شلوغی ِ جلوی در شدم.زندایی منیر و مهناز ...خاک تو سرم با این حواس پرتیم.همه رو نگران کرده بودم.

    پیمان به محض دیدنمون جلو اومد و گفت:دریا معلوم هست این موقع شب کجایی؟؟

    بدون هیچ حرفی از کنارش رد شدم .نگاهم به زندایی منیر افتاد یه چشم و ابروی اساسی واسم اومد و گفت:یه نگاه به ساعت مینداختی از خونه میرفتی!

    سرمو انداختم پایین تا نگرانی ِ زندایی مهنازو نبینم. گناه داشت! کم از دست اردلان و دایی میکشید حالا منم شده بودم قورز بالاقوز!

    _دریا جانم.نمیگی من سکته میکنم؟ آخه تو کی میخوای بزرگ شی؟

    فقط به زندایی مهناز "ببخشید " آرومی گفتم و وارد خونه شدم.از دایی هام و پندار خبری نبود...لابد رفته بودن دنبال من...وااای اونا بیان چی بهم میگن؟؟!!

    وارد خونه که شدم بیشتر نگران این بودم که به بابام حرفی نزده باشن.جلوی آئینه رفتم تا چشمم به صورت سرخم افتاد.اردلان نامرد خیلی محکم زده بود.جای انگشتاش هنوز رو صورتم بود...

    اشکامو آروم از روی سمت راست صورتم پاک میکردم تا بیشتر از این اذیتم نکنه...آخه هنوز درد میکرد...چرا کتکم زد؟؟ فقط واسه اینکه دیر اومدم خونه؟؟ برای اینکه دلواپسم شده بود؟؟ یا فقط برای اینکه به خاطر من مجبور شده بود از خونه بزنه بیرون؟؟

    صدای در پارکینگ و همهمه ای که از پایین می اومد به طرف پنجره کشوندتم....وااای ماشین پندار ِ...الان اونم میاد دعوام میکنه...اگه بخواد کتکم بزنه؟؟ اصلا اگه دایی حمید بیاد بالا؟؟!!صدای اردلان میشنیدم که داشت براشون جریان و تعریف میکرد.حتی صدای "خوب کاری کردی" ِ دایی حمید و بلندتر و واضح تر شنیدم...دیدم که پندار در ماشین و بست و بدون اینکه به حرفای اردلان اهمیتی بده دویید طرف پله ها...دایی مجید میگفت من شورشو دراوردم...شور ِ چی و میگفت؟؟...وااای جواب پندار و چی بدم؟؟

    به خدا ناراحت شدم.منکه کاری نکرده بودم که بابتش بهم این حرفارو بزنن؟؟ بابام تا حالا نه روم دست بلند کرده نه باهام اینجوری حرف زده.بعد اینا...هرکدوم از خوداشون بود یه تیکه ای بارم کنن.

    با صدای در دلم هری ریخت...پندار بود...لابد میخواست اونم یه عالمه بد و بیراه بهم بگه یا یه چک دیگه ام برنه تو اون یکی گوشم تا منم بالانس شم...اشکال نداره..اگه با این کارش دیگه بهم تیکه نمیندازه بزنه....میذارم دق و دلیشو خالی کنه.شاید اونم خیلی اذیت کردم خودم خبر ندارم...
    در خونه رو آروم باز کردم...پندار پشتش به در بود و داشت گردنشو فشار میداد...عادتش بود ...دیده بودم هروقت عصبانی میشه این کارو میکنه...به طرفم که برگشت سمت چپ صورتمو نزدیکش بردم...بغضی که تو گلوم بود نمیذاشت حرف بزنم اما گفتم

    _بیا...بیا توام بزن...اردلان کتکم زد...باورت میشه؟؟...بیا توام خودتو خالی کن...

    چشمامو بستم و منتظر سیلی پندار شدم...دست سردشو آروم روی صورتم کشید...درست همونجایی که بابت سیلی ِ اردلان میسوخت و سرخ شده بود...

    _خالی شدم دریا!!

    زدم زیر گریه تا بلکه خودمم آروم بشم...دلم یه آغوشی مثل آغوش بابامو میخواست..شاید پندار میتونست لحظه ای جای بابامو برام پر کنه... با صدای بلند گریه کردم...خیلی دلم گرفته بود...منکه نمیخواستم اینجوری بشه...تقصیر من نبود که...گوشیم بی موقع خاموش شده بود...اصلا تقصیر چراغای خیابون بود...اونقدر کوچه و خیابون و روشن کرده بودن که من نفهمیدم کی شب شد...اصلا چرا باید از دست کسی سیلی بخورم که خیلی دوسش دارم؟...کاش پندار کتکم زده بود...

    دریا خانوم مطمئن باش اردلان دوست نداره وگرنه آدم عشقشو که نمیزنه! از کجا معلوم؟؟ شایدم اونقدر دوسم داره که به خاطر من عصبانی شده بود...لابد ترسیده بوده منو دزدیده باشن.بعدم که اون مرتیکه اونجوری دنبالم راه افتاد... خب معلومه که ناراحت میشه...باور کن دریا اگه نگین میومد بیرون اینقدر دعواش نمیکرد...منو دوست داره...میدونم...فقط به روی خودش نمیاره که پرو نشم...حالا خدا کنه زد تو گوشم دستش درد نگرفته باشه.. اصلا درد گرفته باشه.اگه ام دوسم داره غلط کرده بزنتم! مگه من کیسه بوکسشم!ایشالله فردا دستش قلم شه.اصلا برق بگیرتش جزغاله شه!
    _دریا بسه دیگه.حالا که بخیر گذشت...خودم یه دونه محکمشو میزنم تو گوش اردلان...بی خود کرده دست روی تو بلند میکنه..دستشو میشکونم...

    با پشت دستم اشکمو با بینی راه افتادمو پاک کردم و ازش فاصله گرفتم

    _قول میدی بزنیش؟؟!! همینجوریا!! ببین جای دستش مونده.

    به صورتم دقیق تر نگاه کرد و با تاسف سری تکون داد

    _باشه قول میدم. توام دیگه گریه نکن...

    شالمو آروم روی صورتم کشیدم...تازه یاد پهلوم افتادم که هراز گاهی تیرای وحشتناکی میکشید...اونموقع که افتادم تو جوب پهلوم خورد به لبه اش...دستمو روی پهلوم گرفتم و آروم فشارش دادم...ناله ام بلند شد...

    _چیزی شده؟؟ مگه تو پهلوتم زده؟؟
    _نه...افتادم تو جوب...
    دوباره زدم زیر گریه...تقصیر من نبود...تقصیر دلم بود که زود به زود برای بابام تنگ میشد...

    پندار ول کن نبود که...کم مونده بود منو بغل کنه ببره بیمارستان...اونقدر بهم پیه کرد که از کوره در رفتم و مانتو و بلوزمو زدم بالا تا پهلومو ببینه و بیخیال بشه

    _دیدی؟؟؟ هیچیم نی...فقط درد میکنه!

    _باشه!باید بریم درمونگاه.شاید از تو خونریزی کرده باشه! الان داغی نمیفهمی!

    _از توی چی؟؟ تو خوبی پندار؟؟

    پوفی کردم و وارد خونه شدم.اونقدر گریه کرده بودم که احساس میکردم صورتم مثل چسب شده...برای همینم بعد عوض کردن مانتوم یه راست رفتم تو دستشویی...

    رو صورتم آب میپاشیدم و با هربار خنکی که به صورتم میخورد قند تو دلم آب میشد...کلمو بدون اینکه کرپس ِ سرمو باز کنم کامل بردم زیر شیر آب ...داشتم آب بازی میکردم که پندار بدون اینکه در دستشویی و بزنه اومد تو...

    _دریا نمیشنوی؟؟ نگرانم کردی دختر! مگه تب داری ؟

    سرمو از زیر شیر آورده بودم بیرون...همینجور آب داشت از روی سر و صورتم میچکید.عاشق آب بازی بودم. اما حیف الان نمیتونم بازی کنم...

    _نه بابا! آبش خیلی خنک بود دلم نیومد ازش بگذرم!

    نمی دونم چرا عصبانی شد و خودشو زد...البته عادتش بود هرموقع عصبانی میشه با کف دستش بکوبه رو پیشونیش...ایندفعه ام لابد چون از دست اردلان ناراحت بود خودشو زد...حوله کوچیکی که به آویز بود دور سرم پیچیدم و اومدم بیرون...پندار ِ بیچاره انگار دستشویی داشت!! لابد سر همینم یهو اومد تو دستشویی...آخ آخ حتما اونموقع ام که خودشو زد دستشوییش در رفته بود!

    تا چشمش بهم افتاد واستاد و نفسشو با صدا داد بیرون و گفت: دریا من برم پایین برمیگردم.باشه "ی زیر لبی گفتم و اونم رفت.عذاب وجدان گرفتم.پسر مردم به خاطر من اذیت شد.

    خب خاک تو سر میخوای آب بازی کنی برو تو حموم.نه دستشویی...

    لباسمو که یقه و آستینش حسابی خیس شده بود عوض کردم...هنوزم گیج این نیم ساعت بودم...رفتار اردلان...حرفای دایی حمید...آخه مگه من چیکار کرده بودم که اونا از دستم اینقدر شاکی بودن؟؟ اصلا پندارم مثل هموناست! لنگه هموناست...چه فرقی میکنه؟؟ لابد الانم مثل همیشه بابا منو دست اون سپرده بود که از نبودنم ناراحت شده بود.وگرنه شاید عین خیالشم نبود...صدای زنگ درو که شنیدم از اتاق اومدم بیرون.زندایی مهناز بود...هم اومده بود تا برام شام بیاره و همم که از رفتار پسرش عذرخواهی کنه نمیخواستم گناه بچه اشو پای اون بنویسم....سعی کردم باهاش مهربون باشم اما دوباره یه چی تو گلوم شروع کرد به ووول خوردن...بابام چرا نمیاد خونه؟؟ اصلا چه معنی میده منو تنها گذاشته رفته؟؟ خب نمیگه اینا حوصله ی منو ندارن؟

    رفتن زندایی مصادف شد با اومدن پندار...اصلا از اونم بدم می اومد...اونم بعضی وقتا مثل اردلان بامن بدرفتاری میکرد...میکرد؟؟ آره بابا...تو یادت نیست احمق جووون...

    _خوبی؟؟

    _به تو چه؟!؟! چرا اومدی بالا؟؟ رفته بودی دست بوسی ِ اردلان؟؟

    _دریا چرا یهو طوفانی شدی؟؟ من به خاطر تو باهاش دعوا کردم!

    رومو ازش برگردوندم و رفتم تو اتاقم...پسره پرو...چطور صدای دعواشون بالا نیومد؟؟ عمرا پندار باهاش دعوا کرده باشه.مطمئنم واسه خر کردن من دروغ گفت.

    روی تخت دراز کشیدم و لحافو کامل انداختم رو سرم...صدای باز شدن در اتاقمو شنیدم...

    _ببینم تو با منم قهری؟؟ چرااا؟؟

    جوابشو ندادم و سرمو بیشتر تو متکا فشار دادم...فهمیدم روی تختم نشست.چون سریع یه طرف تخت اومد پایین...چقدر سنگینه! صدای نفساشم زیاده! تازه از همه بدتر عصبی میشه کنترل ادرارشو از دست میده!! وای یادم باشه اینو به بابا بگم! اینقدر بیخودی از پندار تعریف تمجید نکنه...آدم تحت هر شرایطی باید بتونه خودشو کنترل کنه!!

    سنگینی دستشو روی سرم احساس کردم...

    _دریا خانوم...با منم آره؟؟

    داشت خرم میکردا!! نه دریا...کوتاه نیا...اینم بچه پروئه! خیالت راحت...حواسم هست.حداقل زورم به اینکه میرسه.بذار تلافی ِ کار اردلانو سر این دربیارم.

    _پندار برو بیرون میخوام بخوابم.یالا!

    _بی انصاف پهلوت بهتره؟؟

    سرمو تکون دادم و برای اینکه دست از سرم برداره گفتم

    _آره.برو بیرون!

    دستشو از روی سرم برداشت . با صدای آروم اما بمش گفت:

    _باشه.اما من شب اینجا میمونم...اگه شبی نصفه شبی درد داشتی صدام کن.باشه؟؟

    با حرص جواب دادم:

    _خب!!

    صبح که بیدار شدم بدنم ضعف میرفت..آخه دیروز که هیچی نخورده بودم به جز صبحونه! با صدای پندار مجبور شدم دل از تاریکیِ زیر لحاف بکنم و بیارمش پایین...

    _سلام دریای مواج...خوب خوابیدی؟؟
    _میبینی که!! چشمام بهم چسبیده بود! چرا صدام کردی؟؟

    _آخه دارم میرم دانشگاه...گفتم اگه توام کلاس داری برسونمت!
    _نخیرم کلاسم ساعت یکه!

    _تا دست و صورتتو بشوری واست صبحونه میارم خانومه بد اخلاق!

    لحافو کنار زدم و از روی تخت بلند شدم.تا در اتاقمو باز کردم چشمم به اردلان افتاد که روی زمین خوابیده بود!با تعجب برگشتم طرف پندار اومد.

    _این اینجا چیکار میکنه؟؟

    ابرویی بالا انداخت و گفت:

    _دیشب اومد.نگرانت بود!

    این پندارم دروغ میگه دماغش قد هیکلش گنده میشه....بیخود که نیست منو بابام بهش میگیم |پنی پینوکیو|

    من نمیدونم وقتی دستشویی ندارم چه علاقه ای دارم به سر کاسه نشستن!! خودمو وسط زمین و هوا نگه میدارم به امید قطره اشکی! یکی نیست به من بگه الاغ جان شما اصلا چیزی کوفت میکنی که بخوای قضای حاجتشم ادا کنی؟؟

    دست و صورتم میشستم که دوباره یاد دیشب افتادم.اردلان با چه رویی اومده بود خونمون؟؟ باور کن فوتبال داشته اومده تو تلوزیون گنده ی خونه ما ببینه! منکه میدونم دلش واسه من نسوخته.
    تو اتاقم دنبال اتو میگشتم که پندار با یه سنی بزرگ اومد...اهمیتی ندام و به کشیدن دستم زیر تخت ادامه دادم...از نصف بیشتر رفته بودم زیر تخت...

    _دریا دنبال چیی؟؟

    نفسم در نمی اومد اما به زور جوابشو دادم

    _دنبال توام!

    مچ پامو گرفت و تقریبا از زیر تخت کشیدتم بیرون...حرصی شدم و با داد گفتم

    _چیکار میکنی؟؟

    صدای خنده ی پندار بیشتر عصبانیم میکرد.سینه به سینه جلوش واستاده بودم که فوت کرد تو صورتم ...موهام که از جلوی چشمم رفت کنار... به گوشه اتاق اشاره کرد و گفت

    _اونجاست!

    اه! پس چرا من ندیده بودمش! خواستم برم طرف اتو که دستمو گرفت و گفت

    _اول صبحونه! هرچی میخوای اتو کنی بده من.

    نگاهی به محتویات تو سینی انداختم...نون تازه...پنیر...گردو...کره...عدسی !
    خنده دار بود! من این همه خوردنی و واسه شامم نمیخوردم!

    _پندار فکر کردی من همه اینارو میتونم بخورم؟؟

    جزوه هامو از روی میز برداشتم تا تو کیفم بذارم.

    _منم بهش گفتم!!

    _به کی گفتی؟؟

    _اردلان!

    دست به سینه جلوش واستادم...دروغ میگفت!

    _نمی خوای بگی که اینارو اردلان واسم اماده کرده؟؟

    سرشو تکون داد و همزمان گفت

    _چرا ! خودش رفت واست نون گرفت! عدسی ام چون دوست داشتی بعد نماز صبحش گذاشت
    دیگه واقعا این حرفش آخر خنده بود...اردلان اصلا نماز نمیخونه! بعدم اینقدر عاشق چشم و ابروم نیست که بخواد واسم عدسی بذاره.
    مانتومو همونطور چروک تنم کردم و مقنعه مو با اینکه میدونستم برعکس ِ باز کشیدم سرم...

    _کجا؟ توکه گفتی یک کلاس داری.
    کیفمو رو کولم انداختم . از اتاق اومدم بیرون...قدم اولمو برنداشته بودم که چشمم به اردلان افتاد.جلوی آئینه داشت موهاشو مرتب میکرد.بهم سلام کرد اما جوابشو ندادم و به طرف در رفتم. تا دستم به قفل رسید و خواستم بچرخونمش دستشو روی در گذاشت تا نتونم بازش کنم.

    نگاش نکردم و گفتم:دستتو بردار

    صدای تک خنده اش رو مخم رفت:

    _الان تریپ قهر برداشتی جوجه اردک زشت؟

    نمی خواستم باهاش دهن به دهن کنم...اما اون ول کن نبود...میتونستم از لحن حرف زدنش بفهمم که داره مسخره ام میکنه

    _ببین حداقل میری دانشگاه به خودت برس شاید بختت باز شد!

    دندونامو با کشیدن رو هم داشتم داغون میکردم...چرا به خودم ضرر برسونم؟؟

    سعی کردم به اندازه همون ضربه ای که به صورتم زد انرژی جمع کنم...همین کارم کردم و محکم کوبیدم تو سینه اش...

    _شما به فکر خواهر خودت باش! آقای درپیت!

    عوضی زد زیر خنده و گفت: توام مثل خواهرم! چه فرقی میکنه؟


    دیگه از این مدل حرف زدنش متنفر بودم.مدام منو مسخره میکرد و منم چیزی نمیگفتم تا ناراحت نشه.اما دیگه زیادی بهش رو داده بودم...
    _اردلان بذار برم...
    _ببینم صورتتو؟؟
    وقتی دیدم داره صورتشو میاره نزدیکم یه قدم رفتم عقب...دیگه واقعا به دیوونگیش ایمان آوردم.خودشم جا خورد...لابد فکر کرده بودم الام لبمو واسش لوله میکنم! بچه پرو...
    از غافلگیریش استفاده کردم و سریع درو باز کردم...کفشامو بغل کردم و دوییدم پایین...میدونستم کله خر تر از این حرفاست.ببینه من از یه کاری بدم میاد ادامه اش میده...باید فرار میکردم.

    تو راه به این فکر میکردم که من از چی ِ این بشر خوشم میاد؟؟ از تیپاب جلف و یقه ی همیشه بازش؟؟ یا از لحن حرف زدنش که همیشه آدمو تا کجاش میسوزونه؟؟ ولی خب چیکار کنم؟؟ اخلاقشه دیگه! اصلا اگه از من خوشش نمی اومد که اینقدر براش مهم نبود تا من به خودم برسم یا شیک بپوشم! البته همیشه ام به غذا خوردنم گیر میداد! یادمه یه بار بهار اینا رو رستوران دوستش مهمون کرد اما منو نبرد...چقدر اون شب گریه کردما...

    راه میانبری خونه ارغوان اینا توسط مامورای زحمتکش آب بسته شده بود و منم مسیر پنج دقیقه ایو مجبور شدم ده دقیقه ای برم...
    ویرایش توسط دریا دلنواز : 1393,04,22 در ساعت ساعت : 16:49

  16. 185 کاربر از پست دریا دلنواز تشکر کرده اند .

    #لـــــــــیلا . م # , * Ghazal* , *SaNaY* , *shima* , *دخت تپل* , ...نگین... , .:matin:. , /لاله/ , 0033 , 0sara , 2rrin , 3ara69 , 4friend , aflak , Aliceice , ana? , arshida1994 , atefeh_49 , atena60 , Atrisa banu , ava.n , AVAmb3HbahanI , ayda90 , Azin hidden , azisadeghi , Azita49 , barane khazan , cloudyneda , d mohsen , Darya♥ , Dawn95 , degeer , divandary , eshton , f2kral , Farah123 , faride40 , fateme.... , fatima64 , feloor , geniuse , goldoone22 , H..GH , hani-70 , haniye naz , hany111 , haveking , hobi , homa41 , hosna.پاییز , Houra75 , hyunah , Idin98i , joana , JonasRahimi , kiana61 , leili_zzz , Lord Of Fear , love is.. , mah ta , mahinfk , mahsafall , Mahya 84 , makhmal_66 , many22 , marjansh , maryiana , marzieh L , Mel!i!ka , mery1356 , mfr60 , Mmojack , mohadese020 , Monaica , monir1343 , monos , m_ezraeil_m , m_reisie , nafise2 , naghi palang , Nahid72 , narsis73 , nasrin44 , negin171 , niloofar- , Niloofarmt , nrezaii , ordibehesht91 , pana-m , paniz_g66 , pari daryayi , parvaeh , parvazeh98 , Peart , R*A*Z , rafaat , raha.ss , rayhane22 , R£§PINA , Saeideh_82 , sahel_m , samandf , sanni , sara 18 , sara.77 , sarma1010 , sayeh66 , setaresetar , shadi~rp , shahin47 , sheida_953 , shf_aboops , sibsorkhhava , sima_a_111 , snia , Snow Dream , sogol21 , soheila50 , soin , sokot shab , somy_kh , ssoudeh , strich , sydney , ta nha , touska , tt.raha , yasaman20 , yasaman_rad , yasamin_34 , yasesabs , ye dost , yoshgin , zarre , ziiiziii13 , Z_M267 , ~B@H@R~ , آتیناآتینا , آستاره , آسوده , ازلی , الهه50 , بازیگوش , بانوی شهریور , بی قرار تنها , ترنج خاتون , تینا97 , حریم1 , خیال غزل , دختربازیگوش , دختریم3 , رز سرخ و سفید , رویا(dream) , زهره 65 , زوها , سامیا 2014 , سحربانو69 , سحرگلاب , سرای بانو , سپیدوسیاه , شادزی , شراره ارکات , شرقي , شنه عظیمی , شیرین بانو , عرفان 82 , غزال آریا , ققنوس98 , لعیا.خ , م.نوری , مامان شهرزادی , مهستی , نگین خانومی , نیاز.ش , نیــــــــروانا , نیکا83 , هیلا , پانیززهرا , پرهوده , پرواس , پونام , چلیپا , ژیوار , کمند , •●شقایق●•

  17. Top | #9

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    نوشته ها
    1,329
    میانگین پست در روز
    1.88
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    32,264
    تشکر شده 111,568 در 1,690 پست
    حالت من
    Ghamgin
    اندازه فونت

    پیش فرض

    تو راه به سر و وضع چنتا دختری که اونموقع بیرون بودن نگاه میکردم.من واسه عروسیمم نمی تونم اینقدر به خودم برسم.خب مگه تیپ الانم چشه؟ مانتو ی گشاد سورمه ای که فقط یه خورده چروکه...با مقنعه و شلوار پارچه ای ِ مشکی...آلستار خوشگلامم که همیشه باهام هستن. شاید تنها بدی که صورتم داشت این بود که با وجود پوست سفیدم صورتم خیلی مو داشت.اونم یا یه اصلاح حل میشد اما من نمیخواستم حالا حالاها به صورتم دست بزنم...یه اشکال دیگه ام که داشتم لاغری ِ زیادم بود اونم به خاطر قد بلندم به چشم می اومد...یه مدت زندایی منیر شده بود دکتر رژیمم ناهار شام خونه اونا بودم تا با غذاهای چرب و چیلیش منم مثل پسراش استایل بت من داشته باشم. هرچند پندار و پیمان بیشتر شبا میرن باشگاه اما غذاهای زندایی ام بی تاثیر نبوده!

    اردلان همیشه به خودش میرسید....مثل بقیه اطرافیانم...مثل پیمان...پندار...اما خدایی اونقدر که اون منو مسخره میکرد پیمان بهم تیکه نمینداخت.اعتماد به نفس اردلانو هیچ وفت نداشتم اما جلوشم یه طوری وانمود نمیکردم که فکر کنه بهم برخورده...
    زنگ خونه ارغوان اینارو زدم که مامانش آیفونو جواب داد..طبق معمولم آسانسورشون خراب بود و منم باید پنج طبقه رو خودم میرفتم...بالاخره جلوی خونشون که رسیدم چشمم به جمال دوست عزیزم روشن شد...

    _سلام جنازه.
    این نفس نفس زدنای بی موقع نذاشت جوابشو بدم. پامو تو خونشون نذاشته بودم بیرون که مامانش بعد یه سلام و اوحوالپرسی چند ثانیه ای ازمون خدافظی کرد و رفت.
    نگفتم دست اردلان سنگین بود!! تا چشم ارغوان به صورتم خورد سیم جیم کردنش شروع شد:

    _دریا خوردی زمین؟ چرا یه ورت قرمزه؟

    _گشنمه! صبحونه خوردی؟
    خدا رو شکر که چیزی نخورده بود و مثل خودم تازه لنگ ظهر چشم به جهان گشوده بود.میز صبحونه رو میچید که روی صندلی نشستم...تا چشمم به طرف عدسی افتاد تازه یادم اومد که با پندار خداحافظی نکردم!

    _خب دیگه.بگو چی شده؟؟
    یه لقمه نون پنیر تو دهنم گذاشتم که دوباره ارغوان گفت:
    _دریا از این عدسی ام بخور.خیلی خوشمزست.


    نگاه دقیقی به ظرفش انداختم.اینا دیگه منو با بچه مریم خانوم اشتباه گرفته بودن

    _ارغوان حداقل ظرفشو عوض میکردی نابغه!!
    چنان چایی پرید تو گلوش و شروع کرد به سرفه کردن که گفتم الان جلوم جون میده...از خفه شدنش خنده ام گرفته بود...سرخ ِ سرخ شده بود ...یا از من خیلی میترسید یا از پندار...این پندار ِ نابغه از کجا فهمید من دارم میام اینجا؟؟ گفتم؟؟
    _خب بابا خفه نشی.آب کوفت کن
    ارغوان دستاش میلرزید....خودم لیوان و جلوی دهنش گرفتم ...یه خورده که آب خورد زبونشم باز شد و گفت:
    _بیچاره پندار تا اینا داد زودی رفت.هرچیم پرسیدم چی شده گفت از خودش بپرس.حالا میگی؟
    اصرارای ارغوان زبونزد بود...همه ماجرا رو براش تعریف کردم.دقیق گوش میداد هرجاشم که از کوره در میرفت یه مشت نثار میز میکرد.مثل همیشه ام موقع حرص خوردنش زبونشو گاز گاز میکرد...حرفم تموم نشده بود که تلفن و برداشت و تمام ماجرا رو با یه من پیاز داغه اضافی واسه فروهه تعریف کرد.منم تو اون مدت حرف زدن اون دوتا عدسیمو تمام و کمال نوش جون کردم...

    اگه ارزو بیدار نمیشد منم مجبور نمیشدم به صورتم پنکیک بزنم و به طرف سالمش رژ گونه!! کارش اینه دیگه...تا سرو صورت تمیز گیر میاره سریش میشه که بشین آرایشت کنم.کارش که تموم شد با کف اون دستای پهنش زد فرق سرم!

    _خاک تو گورت! تو یه ذره آرایش میکنی عوض میشی.فردا بیا آرایشگاه اصلاحت کنم! جون ارغوان.

    صورت آرزو رو بوس کردم تا ول کن ماجرا بشه.

    _عزیزم.من اصلا حوصله خوشگل شدن ندارم! همینجوریشم صبح تا شب پسرا دور و ورم میچرخن!

    آرزو پوزخند با نمکی زد و گفت:

    _ اعتماد به سقفیا! سفید برفی ِ پر مو!

    غش غش میخندیدم و اونم پشت سرهم بهم بد و بیراه میگفت.واقعا هیچ چیز یه آرایشگرو اینقدر عصبانی نمیکنه که با یه من ابرو و مو جلوش ول بچرخی...

    ساعت 12 بود که سه تایی رسیدیم دانشگاه.مهدی و مهراد و دیدم که جلوی درب اصلی واستادن.به فروهه و ارغوان گفتم که اونجان...مهدی و مهرادم مارو دیدن ...

    ارغوان که عینکشو نزده بود تشری بهم زد و با تن پایین برای اینکه فروهه نشنوه گفت

    _ببین چیا پوشیدن...تا بیان جلو من دق میکنم.

    _خب مهدی شلوار جین طوسی و تی شرت سفید پوشیده مهرادم شلوار سورمه ای و تی شرت صورتی...چقدرم تی شرتش خوشرنگه...به آلستار من میاد!

    با ارغوان زدیم زیر خنده و منتظر موندیم تا همزمان به مهدی و مهراد برسیم که فروهه گفت

    _خوشتیپه ها!!

    چشمام از تعجب قد چشم گاو شده بود آخه خیلی کم پیش می اومد فروهه از کسی تعریف کنه.بهمون که رسیدم اول مهدی سلام کرد...همچینی حوصله جواب دادن نداشتم و فقط سری تکون دادم.اما تا مهراد سلام کرد یه جورایی به خاطر ابهت و جذبه اش ترسیدم و جواب سلامشو دادم.

    مهدی انگار هنوز شاکی بود که چرا جواب سلامشو با سر دادم گفت
    _چه عجب! خانوم دهنشونو باز کردن!

    مهراد که از همه جا بی خبر بود با تعجب بهم نگاه کرد...خواستم بخندم که درد گونه ام اذیتم کرد.اما برای اینکه از دل مهدی دربیارم پشت سرهم گفتم

    _سلام سلام سلام !!!


    مهراد که همه اش سرش تو گوشیش بود اما مهدی با ارغوان مخمو داشتن میخوردن...کلا چرت و پرت گویی راه انداخته بودن.منکه دیگه حوصله ام سر رفته بود گفتم

    _بسه دیگه ..بریم.خسته شدم

    خوبه مهراد پشت حرفمو گرفت که زودتر بریم وگرنه ارغوان چنان چپ چپ نگام کرد که گرخیدم.

    من و مهراد جلوتر از بقیه راه افتادیم.تقریبا کنار هم راه می اومدیم.متوجه نگاه های دخترا به مهراد یا حتی مهدی میشدم.خب بهر حال اونا یه سال از ما بزرگتر بودن و بین بچه های ترم اولی محبوبیت خودشونو داشتن.وارد کلاس که شدیم تقربا فقط اخرای کلاس جا واسه نشستن کنار هم بود.ماهم همونجا رقتیم...پنج تایی کنار هم نشستیم.

    استاد زبانمون که ازون جوگیرا بود...از همون اول شروع کرد به انگلیسی بلغور کردن

    منکه نتونستم جلوی خندمو بگیرم.اخه خیلی غلیظ حرف میزد. من و ارغوان که هیچی نمیفهمیدیم.و مدام بهم نگاه میکردیم... دیگه حوصله ام داشت ته دیگ میشد. با صدایی که بچه های ردیف خودمون بشنون گفتم: اه چقدر ور میزنه...فس مخم در اومد!!

    تک خنده ی مهدی و ارغوان باعث شد استاد واسه چند لحظه ساکت بشه و جویای صدا بشه.اما چون کلاس شلوغ بود نتونست پرتقال فروشو پیدا کنه...طبق نظر مهدی قرار شد نقطه بازی کنیم.مهراد و فروهه که انصراف دادن اما من با تمام قوا ظاهر شدم.این بازی که به نفع من تموم شد اما اسم فامیلو مهدی برد...البته مهراد دستشو برامون رو کرد که آقای نابغه جر زده بودن و با کمک لیست اسامی بلند بالای تو گوشیش مارو دور زده.برای همینم بازی کنسل شد.منکه حسابی شاکی شدم .کم مونده بود دونه دونه موهای مهدی و بکنم.فروهه ام که زبونش روی هیس هیس گیر کرده بود.

    آخر کلاس استاد از بچه ها خواست که به زبان انگلیسی خودشونو معرفی کنن و بگن فرزند چندمه خانوادن حتی اینکه با کی زندگی میکنن یا خوابگاهین؟ البته من ترجمه همینارم از فروهه شنیدم...سوالاش که کلن بی ربط بود.اما به بچه ها حق انتخاب داد که اگه دوست دارن جواب بدن...چون این قسمتم مورد علاقه من و ارغوان بود دیگه کلا رفتیم رو سایلنت...چه بحث شیرینی بود...دعا دعا مبکردم که همه خودشونو معرفی کنن...البته خودم قطعا انصراف میدادم...

    تا اینکه نوبت به مهراد رسید...عجب انگلیسیی بلغور میکرد...فقط فهمیدم متولد 68 ..تک فرزند.با پدرش زندگی میکرد. حرفش که تموم شد ارغوان دم گوشم گفت: مهدی میگه خواهر مادر برادر نداره!!

    خنده ام گرفته بود...بنده خدا بد تر از من بی کس و کاره ! اما سنش اصلا به قیافش نمی اومد...اینجوری باشه اون دوسال از من بزرگتر بود.پس دیر اومده دانشگاه! شایدم رفته سربازی بعد اومده!!

    مهدی خودشو اینجوری معرفی کرد متولد 68 سه تا بچن.این از همه بزرگتره.ارغوان و فروهه ام خودشونو معرفی کردن اما من فقط اسم و سنمو گفتم.

    تا از کلاس اومدیم بیرون به فروهه گفتم: خدا خیرش بده !

    فروهه یه تای ابروشو انداخت بالا و گفت: چه طور؟

    جوابشو دادم: آخه کاری که منو ارغوان میخواستیم تو یه ترم انجام بدیم این نیم ساعته انجام داد.

    من صادقانه حرف زدم اما چه عجب فروهه زد زیر خنده.من نمیدونم مهدی و ارغوان چی بهم میگفتن که مدام پچ پچ میکردن.برای اینکه به حرف زدنشون خاتمه بدم گفتم:

    _بسه دیگه! ما بریم کلاسمون شروع میشه.

    _کلاس ِ چی دارید؟

    _شیمی عمومی

    مهراد بی تفاوت و خیلی عادی نگام کرد و گفت: اون تشکیل نمیشه! تو راهرو زده بودن.
    ارغوان که حسابی ذوق کرده بود پرید جلوی مهراد و گفت: خدایی؟؟ مطمئنی؟

    مهراد با خنده به ارغوان نگاه کرد و گفت: آره مطمئنم ولی اصلا خوب نیست از ترم اول اینجوری برای کنسل شدن کلاس ذوق کنید. زشته!

    بچه ها از حرف مهراد خندیدن اما من گفتم

    _خب پس بریم خونه.

    ارغوان با ناراحتی گفت:نه...خونه نریم دریا!
    مهدی ام گفت: موافقید بریم کافی شاپ یا رستوران؟؟ من و مهراد تا دو ساعت دیگه بیکاریم.خوشحال میشیم افتخار بدید امروز و باهم باشیم.

    من و ارغوان که مشکلی نداشتیم.بعدم مهدی اینقدر شیک حرف زد که من خر شدم.می موند راضی کردن فروهه که کار خود ارغوان بود.همچین با التماس به فروهه نگاه کرد که دلم براش ضعف رفت

    _فروهه بیا بریم دیگه...به خدا واسه روحیه دریا ام خوبه.

    بعدم سریع نیشگونی ازم گرفت تا منم فرم صورت ارغوانو رو چهره ام پیاده کنم.

    _راست میگه فروهه...بریم دیگه...جون دریا!

    همینکه فروهه رضایت داد هورای بلندی گفتیم که با اخم مهراد آب یخی روی هر دومون ریخت شد.

    به حیاط دانشگاه که رسیدیم مهدی گفت

    _خانوما تا دارید میاید منو مهراد بریم ماشینامونو از پارکینگ بیاریم...

    ارغوان: تو یه ماشین که جا میشیم!

    مهدی: نه! شهابم میاد...

    من و ارغوان که خوراکمون فضولی اونم درباره جنس مخالف بود همزمان گفتیم: شهاب کیه ؟

    مهراد به جای مهدی جواب داد: دوست منه.همسن ماست.باهامون زبانم داره اما نشد بیاد.اطلاعاتم کافی بود؟؟

    مهراد و مهدی یواشکی شروع کردن به حرف زدن...من و ارغوان نگاه معنی داری بهم انداخیتم که از چشم فروهه دور نموند و با حرص گفت: خاک توسرتون.حقتونه...تا شما باشید فضولی نکنید.

    فروهه نمیدونست من و ارغوان با این چیزا از رو نمیریم...جفتمون زدیم زیر خنده تا هم جواب فروهه رو داده باشیم هم جواب آقای مهراد .

    مهدی ام که اصلا نمیدونست ما به چی میخندیم با حالت با مزه ای دستشو تکون داد و گفت: وای خواهر خدا نکشتت چقدر تو بانمکی!

    از بس صداشو زنونه کرده بود که مهرادم با صدای بلند شروع کرد به خندیدن و مشتای آرومی به شکم برجسته ی مهدی زد...

    دو سه دقیقه ای منتظر دوست محترم آقایون شدیم...فروهه که دیگه داشت شاکی میشد. تا مهدی گفت:

    _اینم از آقا شهاب

    من و ارغوان در عرض چند ثانیه صد و هشتاد درجه چرخیدیم تا آمار این بکیم دربیاریم.پسر قد بلند و چهار شونه با چهره ی کاملا معمولی اما دلنشین...از همه مهمتر لبخندی که روی لبش بود خیلی صورتشو گرد میکرد و سادگی ِ صورتشو از بین میبرد.

    ارغوان چشمکی بهم زد و گفت: دریا خوبه ها! از این خالیای مهربونه!

    شهاب بهمون که رسید اول به دوستاش دست داد و بعد رو به ماها گفت: سلام ببخشید دیر شد.خوشحالم میبینمتون!!
    ماهم هرکدوم خودمونو معرفی کردیم و یه جورایی شهابم به جمع دوستای جدیدمون اضافه شد.مهرداد و شهاب که از لحاظ قد وقواره ای شبیه هم بودن جلوتر از بقیه راه افتادن...چون فقط مهدی کنارمون بود یواشکی بهش گفتم

    _مهدی؟؟ ماها بیایم تو ماشین تو؟؟

    مهدی پوزخندی زد و گفت: کار دیگه ای میتونید بکنید؟؟

    _منظور؟؟

    مهدی با خنده به مهراد اشاره کرد و گفت: ببین دریا اگه بری توماشین مهراد هرچی خوردی و من حساب میکنم.اصلا امروز تو مهمون من میشی...ببینم جرئتشو داری؟ قبول؟؟

    فروهه و ارغوان از خنده ریسه رفتن ومنم درحالی که به پیشنهاد مهدی فکر میکردم نیم نگاهی ام به مهراد انداختم.حالا دیگه تو پارکینگ بودیم و اونم به ماشین خوشگلش تکیه داده بود و داشت با شهاب حرف میزد.

    مهدی در ماشینشو باز کرد و با خنده گفت:

    می دونستم جرئتشو نداری...بیا سوار شو...

    ماشین مهدی پرشیا بود از ظاهرشم معلوم بود که نوئه...بچه سوار ماشین مهدی شدن و ارغوانم جلو نشست.با اشاره مهدی مهراد و شهابم سوار ماشین شدن...تعجب کردم که چرا شهاب رفت عقب ماشین مهراد سوار شد! بعدشم دراز کشید چون دیگه کلشو ندیدم.
    مهدی شیشه ماشینو پایین داد و به منکه سردرگم به دوتا ماشین نگاه میکردم گفت: چی شد پس؟؟ من از اولش میدونستم تو این کاره نیستی.
    برای اینکه جلوی بچه ها کم نیارم دستمو به کمرم گرفتم و گفتم: حیف دوست ِ احمقتون رفت عقب نشست. وگرنه میرفتم.
    مهدی خندید و شیشه ی ماشینشو داد بالا...با صدای بوق ماشین مهراد دستمو طرف در ماشین مهدی بردم تا سوار شم که مهدی ِ احمق گاز داد و با سرعت تمام از جلوم رد شد...
    منکه هاج و واج به ماشین مهدی که با سرعت ازم دور میشد نگاه میکردم...از همه بدتر حرکات ارغوان بود که خودشو تا کمر از ماشین داده بود بیرون و برام شکلک درمیاورد...برای اینکه به خودم مسلط بشم چنتا نفس عمیق کشیدم و به طرف ماشین مهراد که وسط کوچه واستاده بود رفتم...دیدم داره ازتو آئینه نگام میکنه و میخنده...در ماشینو باز کردم و درحالی که سوار میشدم چشمم به شهاب افتاد که روی صندلی عقب ماشین دراز کشیده بود و چشماشم روهم گذاشته بود

    با شرمندگی در ماشین و بستم و گفتم: ببخشید...شما که بهتر از من دوست دیوونتونو میشناسید! تعادل رفتاری نداره.

    مهراد با مزه خندید و درحالی که ماشین و راه انداخت گفت:بله کاملا حق باشماست!مخصوصا از وقتی ام که دوست شمارو دیده کلا سیم پاره کرده!

    یهو با صدای بلند زدم زیر خنده تازه یادم افتاد یکی اون پشت مثلا خوابه برای همینم سریع دستمو اوردم جلوی دهنم که مهراد عینک دودیشو برداشت و گفت: راحت باشین.اون خوابش سنگینه.با کتکم بیدار نمیشه...

    چقدر اینجا خلوته اگشال نداره...شنونده نقداتون هستما البته تو پروفم...حالا اگه خواستین بگید نقدم بذارم! بذارم؟؟؟ نذارم؟؟!! گذاشتم http://www.forum.98ia.com/t981650.html
    ویرایش توسط دریا دلنواز : 1392,04,15 در ساعت ساعت : 09:50

  18. 186 کاربر از پست دریا دلنواز تشکر کرده اند .

    #لـــــــــیلا . م # , * Ghazal* , *SaNaY* , *shima* , *دخت تپل* , ...نگین... , .:matin:. , /لاله/ , 0033 , 0sara , 2rrin , @adri@ , abby7 , aflak , Aliceice , Alone moon , ana? , arshida1994 , atefeh_49 , atena60 , Atrisa banu , ava.n , AVAmb3HbahanI , ayda90 , Azin hidden , azisadeghi , Azita49 , barane khazan , cloudyneda , d mohsen , Darya♥ , Dawn95 , degeer , divandary , eshton , f2kral , fani black 212 , faride40 , fateme.... , fatima64 , feloor , goldoone22 , H..GH , hani-70 , haniye naz , hany111 , haveking , homa41 , hosna.پاییز , Houra75 , hyunah , Idin98i , joana , kiana61 , Lord Of Fear , love is.. , mahdiar , mahinfk , mahsafall , Mahya 84 , makhmal_66 , marjansh , maryiana , marzieh L , Mel!i!ka , mery1356 , mfr60 , mjmj , Mmojack , mohadese020 , Monaica , monir1343 , monos , m_ezraeil_m , m_reisie , nafise2 , Nahid72 , narsis73 , nasrin44 , negin171 , niloofar- , Niloofarmt , nlp16001 , nooshzad , nrezaii , ordibehesht91 , pana-m , paniz_g66 , pari daryayi , parvaeh , parvazeh98 , Peart , R*A*Z , rafaat , raha.ss , rayhane22 , R£§PINA , Saeideh_82 , samandf , sanni , sara 18 , sara.77 , sarma1010 , sayeh66 , setaresetar , shahin47 , sheida_953 , shf_aboops , sibsorkhhava , sima_a_111 , snia , Snow Dream , sogol21 , soheila50 , soin , sokot shab , somy_kh , ssoudeh , strich , sydney , ta nha , touska , tt.raha , yasaman_rad , yasamin_34 , yasesabs , ye dost , yoshgin , zahra.gol , zarre , ziiiziii13 , Z_M267 , ~B@H@R~ , آتیناآتینا , آسایا آریایی , آستاره , آسوده , آيلين و زندگي , ازلی , الهه50 , الی76 , بازیگوش , بانوی شهریور , تبسم* , ترنج خاتون , تینا97 , حریم1 , خیال غزل , دختربازیگوش , رز سرخ و سفید , رویا(dream) , زهره 65 , زوها , سالومهو , سامیا 2014 , سحربانو69 , سحرگلاب , سرای بانو , سپیدوسیاه , سکوت من , شادزی , شراره ارکات , شنه عظیمی , عاطفه خانمی , غزال آریا , ققنوس98 , لعیا.خ , م.نوری , مامان شهرزادی , مانا2010 , مهستی , مهنا2 , نگین خانومی , نیاز.ش , نیــــــــروانا , نیکا83 , هیلا , پارمیس خانوم , پانیززهرا , پرهوده , پرواس , پونام , چلیپا , ژیوار , کمند , •●شقایق●•

  19. Top | #10

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    نوشته ها
    1,329
    میانگین پست در روز
    1.88
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    32,264
    تشکر شده 111,568 در 1,690 پست
    حالت من
    Ghamgin
    اندازه فونت

    پیش فرض

    _الان میدونی مهدی داره کجا میره؟


    _نه


    مهراد یا حوصله جواب دادن نداشت یا سریع باطریش تموم میشد.وقتی دیدم اون بی خیال زنگ زدن به مهدی ِ شماره ارغوانو گرفتم ...خاک تو سر تا گوشیشو جواب داد مثل این جادوگرا شروع کرد به خندیدن و اون وسطلا هی میگفت "خوش میگذره؟؟"


    تا اومدم موقعیت و با کز کردن روی صندلی جور کنم و ارغوانو فحش کش کنم گوشیو قطع کرد! پاک ابروم جلوی مهراد رفت چون اونم خندید و بعد چند ثانیه گفت" الان زنگ میزنم به مهدی!"


    به صندلی تکیه دادم و دوباره نیم نگاهی به شهابه انداختم...واقعا خواب بود؟؟


    الو.کجا بریم؟


    چی؟ کریم سگ پز؟


    خجالت بکش اون برای خودمونه.بریم نارنجستان؟؟


    باشه.پس آروم برو حوصله گاز دادن ندارم! بعدم میدونی که ماشین من تند تر از این نمیره.


    حرف آخرش شوخی بود هم از لحنش میشد فهمید هم از ریخت و قیافه ماشینش.مهدی سرعت ماشینشو کم کرده بود و ماهم بهش رسیدیم.یه جا ماشینا اومدن کنار هم که مهدی و ارغوان واسم چنان شکلکی دراوردن که چشمام چهار تا شد.مهراد که انگار خوشش اومده بود میخندید اما من برای اینکه لجشونو دربیارم کاملا برگشتم طرف مهراد و پشتمو کردم به اون دوتا خل و چل.


    با اینکارم صدای خنده مهراد یه کم بلندتر شد و گفت


    _بابا کوتاه بیا!!


    نوچ بلندی گفتم و بدون توجه به بوق ماشین مهدی و صدای جیغ جیغ ارغوان به مهراد که مدام نگاشون میکرد و گزارش لحظه ای میداد نگاه کردم.



    _الان مهدی داره واست شاخ میذاره .سرتو بیار پایین ضایع بشه!


    منم هرکاری مهراد میگفت انجام میدادم تا رسیدیم پشت چراغ قرمز میدون کاج...یه خورده ترافیک بود اما ماشین مهدی هنوز کنار همین ماشین بود...فکر باحالی به سرم زد .کیفمو روی پام جابه جا کردم تا بتونم زیپشو باز کنم و بطری آبمو از توش دربیارم.


    مهرداد با تعجب داشت نگام میکرد: میخوای چیکار کنی؟؟


    _ببین شیشه ماشینش پایینه؟؟


    مهراد سرشو جلوتر آورد و منم یه خورده پشبیدم به صندلی


    _آره پایینه.بذار من یک دو سه رو بگم بعد تو آب بریز.الان داره نگامون میکنه!


    در بطری ِ آبی که پر پر بود و باز کردم و به حالت آماده باش در اومدم


    _پس خودتم شیشه اینورو سریع بده پایین. آخه ماشینت خارجیه من جا دگمشو نمیبینم!!


    دوباره زد زیر خنده و دستشو برد طرف پهلوش...چند ثانیه ای گذشت تا شروع کرد به شمردن...لحظه آخر تا صدای پایین اومدن شیشه رو شنیدم برگشتم و با تمام نیرو بطری آبو به سمت مهدی تکون دادم. مهدی ام که شوکه شده بود نتونست عکس العملی نشون بده...


    منکه از شیشه ماشین خودمو تا کمر آوبزون کرده بودم و تا تونستم آب بطری و روی مهدی خالی کردم .آخرای بطری بود که ارغوان خودشو قاطی ِ ماجرا کرد . از ماشین پیاده شد .می دونستم اونم بطری ِ آب داره. خودم صبح واسش خریده بودم.


    واسه همینم بعد جیغ کوتاهی که کشیدم مهراد شیشه ماشینو داد بالا...دمش گرم...حالادیگه نوبت من بود برای ارغوان شکلک در بیارم و زبون درازی کنم.


    مهرادم تا چراغ سبز شد پاشو رو گاز فشار داد و سریع از کنار اون خلا رد شد...خوشحال شده بودم...همینکه برگشتم تا چهره ارغوان و ببینم چشمم به شهاب افتاد...از جاش بلند شده بود و درصورتی که دستاشو پشت سرش قلاب کرده بود به صندلی تکیه داد و گفت: آب بازی دوست داری؟


    به کل از ذهنم رفته بود که شهاب عقب ماشین خوابه. با دستم کوبیدم تو صورتم و گفتم: آخ یادم نبود.خاک تو سرم.ببخشید...


    شهاب با خنده گفت: حالاچرا خودتو میزنی؟


    کلا رو مود شانس بودم با دردی که روی گونه ام حس کردم تازه یادم اومد زدم همون جای دیشب! با دستم آروم روی صورتم کشیدم تا آرومش کنم.


    مهراد گفت: محکم زدیا!!


    روی صندلی جابه جا شدم و گفتم: نه! چیزی نشد...


    دوباره یاد دیشب افتادم...یاد حرفای صبح اردلان...


    _ولی خوب حالشونو گرفتیا! کیف کردم!


    با صدای مهراد نگاش کردم و با شیطنتی که بدجور همیشه قلقلکم میداد دستامو بهم زدم و گفتم: همینه! کسی نباید پا رو دم من بذاره.


    مهرادم با خنده ظریفی که گوشه لبش بود سری تکون داد و گفت: صد البته!


    دوباره مهراد گفت: این شهاب چه دل خوشی داره ها! دوباره گرفت بخوابه...


    سرمو برگردوندم و با دیدن شهاب که یه دستشو زیر سرش گذاشته بود و ساعد دست دیگشو روی چشماش تصمیم گرفتم منم دیگه جیغ جیغ نکنم تا بچه بخوابه...آهنگی که مهراد گذاشت برام خیلی آشنا بود...به محض شنیدن صدای خواننده و صدای موسیقی سنتی الهه ناز یاد بابام افتاد...آهنگ مورد علاقه اش بود...هم بلد بود با سنتور بزنه هم ویولن.


    مثل همیشه و طبق عادتی که داشتم به محض گوش دادن به اینجور آهنگا با انگشتام حالت نوت های پیانو یا ویولنُ میزدم. مهدی اینا زودتر از ما رسیده بودن همینکه ماشینمون از کنارشون رد شد صدای بلند آهنگ بکوب بکوبشونُ شنیدم...خاک تو سرشون که سر ظهر حوصله این آهنگارو دارن. ماشینمون جلوی ماشین ِ مهدی پارک شد...موهای خیس مهدی و دیدم و زدم زیر خنده.هنوز واسه پیاده شدن مردد بودم که مهراد شهابو صدا زد تا بیدار شد...اون دوتا از ماشین پیاده شدن.منم با احتیاط در ماشینو باز کردم اما تا خواستم پامو بذارم رو زمین صدای جیغ فروهه رو شنیدم.عکس العملی که تونستم نشون بدم این بود که در ماشینو ببندم و دو دستی نگهش دارم...دیدم دست مهدی و ارغوان دوتا بطری آب بود...عوضیا معلوم نی کی گرفته بودن که توش آثار یخم دیده میشد.داشتم سکته میکردم.در و همیچن چسبیده بودم که نگو!!


    ارغوان هرچی زور زد نتونست درو باز کنه برای همینم مهدی و صدا زد.دیگه مطمئن بودم جلوی مهدی کم میارم.خواستم درو قفل کنم ما منه خاک به گور چون بالاترین ماشینی که سوار شده بودم زانتیای اردلان بود نتونستم جاشو پیدا کنم.زور مهدی به قدری زیاد بود که هربار کمی از در باز میشد و با جیغ من دوباره بسته میشد.دیگه متوسل شدم به حضرت فروهه...هرچی قسمش دادم و التماسش کردم به روی خودش نیاورد و با نیش باز برام دست تکون میداد.مهدی وقتی دید زورش نمیرسه خواست در عقب و باز کنه و غافلگیرم کنه که منم فرار و بر قرار ترجیح دادم و به طرف مهراد که دورتر واستاده بود و به حالمون میخندید دوییدم.


    چقدر التماسش گرد م تا دست به کار شد و رفت طرف مهدی...


    _داداش ولش کن.شوخی کرد!!


    مهدی که زیادی ضایع شده بود و مهراد و کنار زد و گفت


    _جغله بچه ببین چیکارم کرده!! باید خیسش کنم.


    خوبه فروهه ارغوانو گرفته بود.از کمک های اولیه مهراد که نا امید شدم طرف شهاب رفتم و پشت سرش پناه گرفتم.شهابم تو یه حرکت بطری ِ آب از مهدی گرفت و آتش بس اعلام شد..وقتی خیالم راحت شد که در امن و امانم به اون دوتا که حسابی کنف شده بودن زبون درازی کردم.شهابم از حرصی که اون دوتا میخوردن زد زیر خنده و گفت:



    _دریا خودت کرم داریا...


    _خوشم میاد حرص بقیه رو دربیارم...


    فروهه دیگه صداش دراومد و پرید وسط حرفمون و گفت: بچه ها من گشنمه.نمیاید من برم!


    دیگه وقتی فروهه اخم میکرد یعنی نقطه جوش به حالت اشباع نزدیک شده و نقطه حباب آماده شکل گیری ِ...و این یعنی نهایت خطر!!


    موقعی که میخواستیم وارد رستوران بشم منتظر موندم تا مهدی و ارغوان که هنوزم واسم خط و نشون میکشیدن برن داخل...منم پشت سر مهراد وارد رستوران شدم...تو آسانسور رستوران دائم لباس مهراد و میکشیدم تا حلوم واسته تا یه وقت مورد ضرب و شتم ارغوان قرار نگیرم...موقع نشستن سر میز غذاهم من کنار مهراد و شهاب نشستم تا احیانا ناقص برنگردم خونه...نگاهی به منوی غذا انداختم .واسه منکه فرقی نمیکرد .مفت باشه کوفت باشه.منم که مهمون مهدی بودم.برام فرقی نمیکرد چی بخورم...


    بالاخره شهاب یه چیزایی سفارش داد و ماهم شروع کردیم به حرف زدن.البته من بیشتر شنونده بودم تا گوینده.همشون تو نخ این بودن که ماچقدر زود با اینا جور شدیم و ایناهم چقدر زود به ما راه دادن! معنی حرف مهدی و نفهمیدم اما ارغوان ازون قیافه های مادرشوهری دراورد و گفت" خیلی دلتونم بخواد.تحفه اید؟؟" مهراد تک خنده ای زد و گفت"تحفه ایم که تو دانشگاه دخترا چهار چشمی نگامون میکنن" اینو که راست میگفت.خودم یه بارشو کامل حس کردم.مگه چه فرقی داشت؟ دو.ستی دوستی ِ دیگه...من با دوستای پیمانم که هرازگاهی میان خونشون دوشتم...حتی یکیشونم بیشتر اعیاد بهم اس میده واسه تبریک...ایناهم اگه نبودن ما الان با چند نفر دیگه اینجا نشسته بودیم...البته ما سه تا تاحالا بغیر گشت و گذار با پندار و فربد با پسر دیگه ای بیرون نرفته بودیم.اما در برقراری ارتباط همیشه پیشگام بودیم...


    به فکرایی که میکردم میخندیدم ...واسه من چه فرقی میکرد.ایناهم لابد قحطی دورشون بوده که با ما اومدن بیرون.صدای پیامک گوشیم دراومد" دریا ببین میتونی آمار شهابو. واسمون در بیاری؟ آخه من جلوی مهدی روم نمیشه بپرسم"


    اینکه چرا ارغوان جلوی مهدی روش نمیشه بپرسه واسم تعجب آور بود.آخه به اون چه ربطی داره؟ ماکه دوستیمون معمولیه!! به من چه اصلا؟؟ منکه تو این چند سال از کارای ارغوان سر درنمیاوردم...یه مدت میگفت من از پیمان خوشم میاد.بعد یه چند وقتی از داداش دوستمون خوشش اومد.الانم که معلومه عزمشو جزم کرده که مهدی و تور کنه.


    شهاب و صدا زدم و تا صورتشو به طرفم برگردوند چشمکی زدم و گفتم


    _ببین تو دیر اومدی زودم داری میری!!رو کن ببینیم چیکاره ای؟! چند سالته؟! توام مثل اینا دو ترم اولو پیچوندی؟


    شهاب سری تکون داد و گفت: پس به شرط اینکه شماهام خودتونو معرفی کنید.


    من جای اون دوتا قول دادم و شهابم خودشو واسمون از سیر تا پیاز معرفی کرد.


    _شهابم...شهاب مهدوی. متولد 67(دیر اومدم دانشگاه) .دو تا خواهر دارم که ازم کوچیکترن و منم سرپرستشونم.


    نگاهی به بقیه انداختم .به جز مهراد و مهدی همه با تعجب به شهاب نگاه میکردیم.


    فروهه ازش پرسید که "یعنی چی؟"


    شهابم جواب داد: پنج سال پیش مامان و بابام تو سقوط هواپیمای ارمنستان فوت کردند.منم شدم مامان بابای دوتا خواهرام! الانم تو مطب بابای مهراد منشی ام...


    یه خورده مکث کرد و با خنده بهم گفت: نوبت توئه!


    منکه اشکم دم مشکم بود...بدتر از اونم همیشه یه چی تو گلوم وول میخورد و منتظر بهونه بود تا بزنه بیرون...به ارغوان اشاره کردم تا اون شروع کنه...دلم براش شهاب سوخت...سوختن که نه...کباب شد...بی خود نبود موهای کنار گوشش تو این سن سفید شده...


    _ارغوان مجیدی متولد هفتاد و یک.یه خواهر دارم که پنج سال ازم بزرگتره و آرایشگره.بگم که کارشم خیلی خوبه.


    نگاه همه به سمت فروهه چرخید..درست رو به روی شهاب نشسته بود.مثل همیشه موقع حرف زدن عادت داشت تو چشم تک تک ادما نگاه کنه.به قول خودش با اینکار اعتماد به نفس افراد روبه روشو میگرفت:


    _فروهه فراهانی...متولد 70 .یه برادر بزرگتر از خودم دارم که ازدواج نکرده.پدرمم سه سال پیش فوت کرده.


    برای فروهه و شهاب بیشتر از خودم دلم می سوخت...


    نوبت به منکه رسید شهاب ادای خودمو دراورد و بعد زدن چشمک با خنده گفت: تو بگو ببینم چیکاره ای؟؟چند سالته؟؟


    _منم دریام...متولد بیست و چهار خرداد هفتادو دو...با بابا جونم زندگی میکنم.مامانم هشت سالم بود تصادف کرد...دورو برم به ظاهر خیلی ام شلوغه!! اگه تو جمع های زنونه برم پرتم میکنن بیرون.چون نه میذارم غیبت کنن نه میذارم حرفای خاک برسری بزنن! تو جمع پسرا بیشتر بهم خوش میکذره اگه مسخرم نکنن!!


    شهاب با تعجب گفت: مسخره واسه چی؟


    شونه هامو انداختم بالا و گفتم: واسه اینکه رفتن قاطیشون دیگه!


    نه دروغ گفتم نه راست.خدایی ام هر وقت بیتا و بهار با زندایی هام جمع میشدن من جکم هویج و داشتم و آخراش مجبور به ترک جمع میشدم.وقتایی ام که میرفتم پیش پیمان و اردلان مدام سوژه خندشون میشدم.مخصوصا اون وقتایی که سیبیل داشتم.اردلان میگفت موقع بلوغش به اندازه من پشت لب نداشته..بعد من هرکدوم از بچه ها تاریخ تولدشونو گفتن...موقع غذاخوردن دیگه بیشتر از همه من حرف زدم و کمتر از همه غذا خوردم...از برنجم دو سه قاشق بیشتر نخوردم.شهابم وقتی دید من میلی به برنج ندارم از جلوم برداشت و بین خودشو مهدی تقسیم کرد.منم به جاش نوشابه شهابو که هنوز نخورده بود برداشتم....فروهه ام شروع کرد به تذکر دادن که نخور بچه شول میشی...مریض میشی...منم مثل همیشه مدام سرمو تکون دادم و هی گفتم" این آخریشه"


    حالا فروهه رو یه جور دست به سر کردم اما مهراد ول کن نبود...


    _تو خونتون نوشابه ندارید؟؟


    خیلی جدی جوابشو دادم: چرا اتفاقا به عالمه داریم. چطور؟؟


    _مثل نخورده ها میمونی!


    بچه ها زدن زیر خنده...یعنی قراره تو اکیپ ایناهم مدام دستم بندازن؟!


    _نخورده خودتی! اصلا نمیخورم...با توام دیگه حرف نمیزنم.بی تربیت!


    مثلا قهر کرده بودم...رومو از بچه ها برگردوندم و به پیانویی که اون قسمت سالن بود خیره شدم...

    دوباره مهراد گفت: بچه جون نوشابه خوردن افتخار نداره...به خاطر خودت میگم...

    فروهه که درد و دلش باز شده بود پشت بند حرف مهراد اومد و گفت: به این صبخونه ام نوشابه بدی میخوره.خام تو یرش کنن...مردم شبا شیر میخورن به این زنگ زدم میگه دارم نوشابه میخورم!! اونم قبل از خواب بعد مسواک!

    تا فروهه حرفش تموم شد شهاب دستشو دراز کرد و نوشابه رو از جلوم برداشت.چپ چپ نگاش میکردم که جدی گفت: ببین اگه جلوی بابای مهراد حرف نوشابه رو بزنی از پا جلوی مطب آویزونت میکنه...اینکارو با خودت نکن شیطون.

    دیگه شهاب نوشابمو بهم نداد منم به خوردن همون تیکه جوجه بسنده کردم... با مهراد که دیگه حرف نزدم .مدامم براش قیافه اومدم.اما تو حرفا فهمیدم بابای مهراد دکتر رژیم ِ متخصص تغذیه است.

    از رستوران می اومدیم بیرون که مهدی گفت: مسیرتون کجاست؟!

    ارغوان آدرسو داد و به مهدی گفت اگه مسیرش نمیخوره خودشو اذیت نکنه.تازه از قول خودش گفت خودمون میریم!! اما من دیگه از خواب چشمام داشت هم می اومد حوصله اتوبوس نداشتم.

    کاشف به عمل اومد که مهدی خونشون گیشاست مهرادم پونک...اما خونه شهاب و نفهمیدیم کجاست.مهراد قرار شد شهابو برسونه مطب.مهدی ام که لطف کرد و گفت میرسونتمون. تو ماشین ارغوان دوباره رفت جلو نشست .منکه گیج خواب بودم سرمو رو شونه فروهه گذاشتم و چشمامو بستم.اما صدای بقیه رو میشنیدم...جوک های مهدی بی مزه ترین جک هایی بود که تو عمرم شنیده بودم...اصلا خنده نداشت ولی ارغوان غش غش میخندید...مهدی ام شماره هر سه مونو از ارغی گرفت...بعدم ازشون اجازه گرفت که در صورت لزوم شمارمونو به شهاب و مهراد بده.منکه مشکلی نداشتم برای همینم حرفی نزدم و به سکوتم ادامه دادم.

    تکون هایی که میخوردم از خواب پروندم...تا چشمم و باز کردم مهدی با یه بطری آب جلوم ظاهر شد...هنوز کیج و منگ بودم که کجام و این چرا نیشش بازه کل ِ آب بطری و خالی کرد روم...وقتی از مکاشین پیاده شدم فروهه با دوربینی که تو دستش بود صدام زد و گفت: عزیزم تو دوربین نگاه کن! ایناهمه خاطره میشه!!

    دستامو باز کردم و به قطره های آبی که از سر آستین و پایین مقنعه ام میچکید نگاه کردم...مهدی ام کنارم اومد و با خنده گفت: عاقبت بچه های شیطون همینه! تا توباشی کرم نریزی...

    با لب و لوچه آویزون به ارغوان و اون خنده های مسخره اش خیره شدم.بی معرفت نمیگه سرما میخورم؟!


    فردا آخرین امتحانمه...دیگه تموم میشه.منم با خیال راحت میام سایت...از این به بعد ساعت 11 شب پست مذارم.یکی یا دوتاشو نمی دونم.اما قول میدم پستام همچنان تپل و چاق و چله باشن

    نقد معرفی و نقد رمان سادگی های دلم | دریا دلنواز کاربر انجمن
    ویرایش توسط دریا دلنواز : 1392,06,20 در ساعت ساعت : 15:40


  20. 179 کاربر از پست دریا دلنواز تشکر کرده اند .

    #لـــــــــیلا . م # , * Ghazal* , *SaNaY* , *shima* , *دخت تپل* , ...نگین... , /لاله/ , 0033 , 0sara , 2rrin , @^!@$ , abby7 , aflak , Aliceice , ana? , atefeh_49 , atena60 , ava.n , AVAmb3HbahanI , ayda90 , Azin hidden , azisadeghi , Azita49 , baran-31 , barane khazan , •●بانـــو●• , cloudyneda , d mohsen , dada1 , Darya♥ , Dawn95 , degeer , divandary , eshton , f2kral , fani black 212 , fariba45 , faride40 , fatima64 , feloor , goldoone22 , H..GH , hani-70 , Haniii9396 , haniye naz , haveking , homa41 , hosna.پاییز , Houra75 , hyunah , Idin98i , joana , kiana61 , Lord Of Fear , love is.. , mah ta , mahinfk , mahsadina , mahsafall , Mahya 84 , makhmal_66 , marjansh , maryiana , marzieh L , Mel!i!ka , mery1356 , mfr60 , mjmj , Mmojack , Monaica , monir1343 , monos , m_ezraeil_m , m_reisie , nafise2 , narsis73 , nasrin44 , negin171 , niloofar- , Niloofarmt , nlp16001 , nrezaii , ordibehesht91 , pana-m , pari daryayi , parvaeh , parvazeh98 , Peart , R*A*Z , rafaat , raha288 , rangin , rayhane22 , R£§PINA , Saeideh_82 , samandf , sanni , sara 18 , sarma1010 , sayeh66 , setaresetar , shahin47 , sheida_953 , shf_aboops , sibsorkhhava , sima_a_111 , snia , Snow Dream , sogol21 , soheila50 , soin , sokot shab , somy_kh , ssoudeh , strich , sydney , ta nha , touska , tt.raha , yasaman_rad , yasamin_34 , yasesabs , yasmin*** , ye dost , yoshgin , zarre , ZeZe*gooloo , ziiiziii13 , Z_M267 , ~B@H@R~ , آتیناآتینا , آستاره , آسوده , آيلين و زندگي , الهه50 , بازیگوش , بانوی شهریور , بی قرار تنها , ترنج خاتون , تینا97 , حریم1 , خیال غزل , دختربازیگوش , رادمینا , رز سرخ و سفید , رویا(dream) , زهره 65 , زوها , سامیا 2014 , سحربانو69 , سرای بانو , سپیدوسیاه , سکوت من , شادزی , شراره ارکات , شرقي , شنه عظیمی , عاطفه دلنواز , عرفان 82 , غزال آریا , ققنوس98 , لعیا.خ , م.نوری , مامان شهرزادی , مانا2010 , مهستی , نگین خانومی , نیاز.ش , نیــــــــروانا , هیلا , پانیززهرا , پرهوده , پرواس , چلیپا , ژیوار , کمند , گشتاسب13 , یلدا1 , •●شقایق●•

صفحه 1 از 28 123451126 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. معرفی و نقد رمان سادگی های دلم | دریا دلنواز کاربر انجمن
    توسط دریا دلنواز در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 832
    آخرین نوشته: 1392,11,27, ساعت : 22:11
  2. معرفی و نقد رمان ازت دورم اما...دلم روشنه | دریا دلنواز کاربر انجمن
    توسط دریا دلنواز در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 383
    آخرین نوشته: 1392,10,21, ساعت : 00:35

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •