ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان سادگی های دلم | دریا دلنواز کاربر انجمن - صفحه 16
گل نقش طاووس



نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
122. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    5 4.10%
  • 15 تا 20

    30 24.59%
  • 20 تا 25

    39 31.97%
  • 25 تا 30

    20 16.39%
  • بالای 30

    28 22.95%
صفحه 16 از 28 نخستنخست ... 612131415161718192026 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 151 تا 160 , از مجموع 272
  1. Top | #151

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    نوشته ها
    1,293
    میانگین پست در روز
    1.98
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    29,913
    تشکر شده 105,180 در 1,649 پست
    حالت من
    Kesel
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پست شیشم... همچینی با این پست بغض کردیم...


    یادته زیر گنبد کبود



    دو تا عاشق بودن و کلی حسود ؟


    نقصیر همون حسودا بود که حالا


    شده یکی بود یکی نبود!!!






    روز اول امتحانا شهاب و دیدم، وقتی بهم گفت مهراد برگشته، نزدیک بود سکته کنم، خودشم از حالت و رنگ وروم ترسیده بود، مدام باهام حرف میزدکه اتفاقی نمی افته ولی ته دلم، آروم و قرار نداشتم
    روزایی که امتحان داشتم، با هزار تا ترس و لرز میرفتم دانشگاه، موقع برگشتن هم دائم به دور و برم نگاه می انداختم که نکنه دنبالم باشه، چه روزای بدی بود،با ترس و واهمه ، تلفن خونه رم قطع میکردم،
    _الو سلام_سلام ، چرا تلفن خونه رو جواب نمیدی؟
    _کشیدم
    _واسه چی؟
    _واسه مزاحم!
    _وای دریا مهراد!....
    زدم زیر گریه: فروهه، زنگ میزنه خونه
    _مطمئنی خودشه؟ با هم حرف زدید؟
    _نه، شماره ناشناس همونه، مطمئنم
    _حالا چرا گریه میکنی؟بسپرش به پندار حالیش میکنه.....
    فروهه از چیزی خبر نداشت، من حتی جرئت نداشتم به پندار بگم که مهراد برگشته ، چه برسه به اینکه بگم بره باهاش حرف بزنه، دارم دیوونه میشم، بیچاره پندار ، به خاطر دروغی که بهش گفتم تا آخر عمر خودم ونمی بخشم....
    برای فرار کردن از فکرو خیال ساعت 7 رفتم پایین،پندار اومده بود و داشت فوتبال میدید، دیدنش آرومم میکرد، موقعی که کنارش نشستم، اون زل زده بود به صفحه تلویزیون ، حالمو پرسید، منهم راستشو گفتم: خوب نیستم!
    بالاخره از صفحه تلویزیون و بازی فوتبال دل کند و نگام کرد: چی شده؟
    _هیچی مگه قراره طوری شه؟
    _پس چرا خوب نیستی؟
    _دلم گرفته....
    دستشو گذاشت رو شکمم، به زور لبخند زدمو گفتم :آقای دکتر یعنی خوب میشم؟
    خواست حرفی بزنه که زندایی اومد پیشمون...
    _ به به ، چه عجب عروس شیرازی ما یه سر بهمون زد!
    _زندایی یه امتحان دیگه دارم، اونم تموم شد، دیگه ساکمو میارم پایین، واسه من جا دارید؟...
    زندایی اشاره ای به اتاق پندار کرد و گفت: وا، با پندار تو اتاقش میخوابید دیگه!
    پندار دستاشو به هم زد و با حالت با مزه گفت: آخ جون، پاشو بریم ساکتو بیاریم!
    زندایی زد زیر خنده ولی من خجالت کشیدم، میدونستم پندار با زندایی خیلی راحته، ولی من ، از زندایی خجالت میکشیدم،
    شامو کنارشون موندم، وقتی با پندار جلوی در خونمون رسیدیم، چراغ راه پله رو زد و گفت: خب حالا بگو چرا دلت گرفته؟
    _نمیدونم
    _نمیدونم شد دلیل؟
    _ولش کن، برو تو هم خسته ای!
    _من واسه تو خسته نیستم...
    گریه ام گرفته بود، از ترس دستامو مشت کردم،دلم میخواست حرفا رو بزنم، بگم چه اتفاقی بین من و مهراد افتاده،ولی زبونم نچرخید،سرمو پایین انداختم ،
    دلمو زدم به دریا و گفتم: پندار بغلم می کنی؟
    ماتش برده بود، منتظر جوابش نموندم و خودم و انداختم تو بغلش ، تا تونستم گریه کردم،گریه ام زود به هق هق تبدیل شد...نوازش هاش آرومم نمی کرد،دستمو از جلوی دهنم میکشید تا بتونم گریه کنم، اما بی فایده بود...دوست نداشتم از روی صدای گریه ام بفهمه تو دلم چه بلواییِ...آشوب نداشتنش داشت ازپا درم میاورد...
    _دریا خانوم، چی شده؟....یه دقه منو نگاه کن....بگو ببینم چی اینجوری بهمت ریخته؟....
    به هق هق افتاده بودم ، بازومو کشید عقب ، سرمو بالا نمی آوردم، بازوها مو تکون میداد ولی من دلم گریه میخواست، دوست نداشتم حرف بزنم، نمی دونستم اگه روزی از گذشته با خبر بشه ، پام وایمیسه یا نه؟
    _پندار تو دوسم داری؟مگه نه؟
    _دریا این چه حرفیه...
    کلافه بودم به چشماش خیره شدم:پندار من ازت یه سوال پرسیدم، نمیخوای جواب ندی ،نده!
    اعصابش به هم ریخته بود، دستی به موهاش کشید و گفت: من دوست دارم….
    با سر انگشتاش اشکامو پاک کرد...فاصله بینمونو با یه قدم کوتاه پر کرد ...بازم دلم گریه میخواست...اما...
    لرزش چونه ام متوقف شد...چشمامو روی هم فشار میدادم تا اگر خوابم بیدار بشم...بودم یا نبودم؟؟...دستای گرمشو دو طرف صورتم گذاشت...چرا نمیتونم جلوی ریختن اشکامو بگیرم؟؟؟
    _گریه که میکنی دلم میخواد خودمو آتیش بزنم...میدونی چه حالی میشم؟؟ من هستمو تو هم دلت میگیره هم اینجوری به هق هق می افتی؟...به چه دردی میخورم من؟...هان؟!!
    چشمامو باز کردم و به صورتش که حالا رو به روم قرار داشت خیره شدم...قطره های اشکی که میریختم و نگاه میکرد ...
    _ببخشید...!!
    نگاهش از آخرین قطره اشکی که روی گونه ام بود به سمت چشم هام چرخید...دوباره بوسیدم و من بی صدا اشک ریختم...
    گفتم "ببخشید" چون همه میگن لایقت نیستم...!!
    گفتم" ببخشید" چون همه میگن کمم...خیلی کم...کمتر از تو...کمتر از همه ی تو...! حتی با همه زنانگیم...بازم کوچیکم...در مقابل ابهت مردانه ات...بازم کمم...
    گفتم ببخشید چون روی بدنم جای چنتا زخم هست که نشونت ندادم...که میترسم از اینکه ببینی و دیگه سمتم نیای...
    گفتم ببخشید چون هیچوقت نتونستم راستشو بهت بگم...
    گفتم "ببخشید" چون اگه تنها بودم قید دوست داشتنتو میزدم و تو خوشبخت میشدی...با کسی که نه ازت کمه...نه اینقدر بی کسِ....نه حتی ترسو...!!
    گفتم "ببخشید"...چون...بدجور دوست دارم...نمی تونم ازت دل بکنم...دیگه نمیذارم از دستم دلخور بشی...
    آروم ازم جدا شد و اینبار پیشونیمو بوسید...سرمو انداخته بودم پایین تا گر گرفتگی صورتمو نبینه و دیگه سمتم نیاد!! دست خودم نبود... ازم نفس گرفته بود...لذت بودنش تک تک ذرات بدنمو به جنب و جوش انداخته بود...حجم بودنش برای قلبم سنگین بود...
    ازم دور شد...فاصله گرفت...اشکامو با پشت دستم پاک کردم و کلیدو توی قفل چرخوندم...
    اومدم برم تو خونه که دستمو گرفت و پشت دستمو و بوسید
    _میخوای شب پیشت بمونم؟..
    با شرم نگاش کردم...خیلی کوتاه..بوسه ای روی گونه ام زد...
    با بغضی که اینبار تونسته بودم کنترلش کنم جواب دادم
    _نه...برو..خوب شدم...!
    زیر لب "خدا حافظ " گفت...زیر لب بازم گفتم " دوست دارم"...
    اومدم توی خونه و درو پشت سرم بست...نیومد پیشم...
    خب بی انصاف ...من گفتم نه...من گفتم نیا...تو چرا گوش دادی؟؟ میدونی چقدر تنهامو بازم کنارم نیستی؟

    برای مامان عزیزم ...


    غـــــــــــــفلت کرده ای مـــــــــــادر ...

    پـــــــــــشت این قـــــــــلب عـــــــــــــاشق ،

    فرزنــــــــدت آرام آرام جـــــــــــــــــان میسپارد ...

    و تــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــو ،

    فرامــــــــوش کردن را به او نــــــــــیاموخته بـــــــودی ... !!!
    ویرایش توسط دریا دلنواز : 1393,04,23 در ساعت ساعت : 02:40

  2. 141 کاربر از پست دریا دلنواز تشکر کرده اند .

    !!nahal!! , #لـــــــــیلا . م # , *shima* , *دخت تپل* , *ریحانه# , ...نگین... , 0033 , abby7 , afi90 , aflak , AlMaZ692 , Alone moon , ana? , asrin_1994 , atashgah62 , atefeh_49 , ava.n , ayda90 , Azita49 , baharezendegani , BaharәH , baran.fm , behnaaz , chobiiin , cloudyneda , Dawn95 , eshton , f2kral , fa62 , fariba45 , fateme.... , fatima64 , feloor , H..GH , hani-70 , haveking , homa41 , hosna.پاییز , Houra75 , kiana61 , life 007 , maasomeh51 , mahinfk , mahsadina , mahsafall , martire , maryam56 , maryiana , marzi marzi , Mel!i!ka , melikarozl , mfr60 , monir1343 , m_ezraeil_m , m_reisie , nadia97 , nahayat007 , narsis73 , nasrin44 , Nika61 , niloofar- , pana-m , paniz_g66 , parijoo0oo0n , parisa mah , parvaeh , R A H A.J , rahaa_m , rangin , rashno , R£§PINA , Saeideh_82 , sayeh66 , scarlet25 , setareh273 , setaresetar , Shahin Golden , shahin47 , sibsorkhhava , sima_a_111 , snia , Snow Dream , sogol21 , soheila50 , soin , somy_kh , ssoudeh , ta nha , tama1011 , touska , yasaman_rad , yasamin_34 , yasesabs , yoshgin , zahra.gol , Zahra_niki , zarpari04 , zeinab.s , Z_M267 , آستاره , آسوده , آهوی گریزپا , اذربرزین , ازلی , الهه50 , الی76 , امیلیا , بازیگوش , ترنج خاتون , تنها33 , تینا97 , دختریم3 , رز سرخ و سفید , سالومهو , سحربانو69 , سرای بانو , سرتق , سکوت پر از حرف , شادزی , شاپرک13 , شراره ارکات , شروع , عاطفه خانمی , عاطفه دلنواز , عمه حمی , فرحناز65 , ققنوس98 , م.نوری , مادرم , مامان شهرزادی , مهستی , ناژور , نیاز.ش , نیکا83 , هیلا , پرستو... , چلیپا , کاش بتوونم , کمند , گل رز90 , •●شقایق●•

  3. Top | #152

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    نوشته ها
    1,293
    میانگین پست در روز
    1.98
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    29,913
    تشکر شده 105,180 در 1,649 پست
    حالت من
    Kesel
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پست هفتم...نقد میخوام...


    دلم میخواست گیتار بزنم، دیگه ویولونم دوست نداشتم،نگاهم به پیانوی خونه می افتاد دلم میسوخت،برای خودم،برای قلبم، برای وجودم که انگار بی ارزش بود،کاش با پندار زودتر میرفتم زیر یه سقف، اونجوری از نبودنش اینقدر نمی ترسیدم،اصلا این دفعه تلفن خونه رو جواب میدم، شاید اگر مهراد بفهمه من نامزد کردم دست از سرم برداره ، شاید دلش بسوزه بی خیالم شه، خدا کنه زنگ بزنه،فردا از صبح خونه ام،خدا کنه زنگ بزنه، ببینم حرف حسابش چیه، اگه یکهو از کوره در بره،با اون خطم با پندار حرف بزنه چی؟
    تا صبح پای تلفن نشستم ، صلوات میفرستادم ...منتظر بودم،گوشی موبایلم زنگ خورد،پندار بود میخواست حالمو بپرسه،دلم میخواست ازش بخوام که نره دانشگاه، ولی حالا اون دو روز در هفته ام باید میرفت قزوین واسه تدریس، نمیخواستم مزاحم کارش بشم،تا ظهر تلفن حتی یه زنگم نخورد،خودمم هر کاری میکردم به مهراد زنگ بزنم، نتونستم.
    نمازمو خوندم ، یه تیکه نون هم از تو سفره برداشتم و گاز زدم. تلفن زنگ خورد ، دستام میلرزید،جواب دادم
    _الو...الو بفرمایید.....الو......
    تلفن و قطع کرد، قلبم تند تند میزد، کنار میز تلفن نشستمو منتظر موندم تا دوباره زنگ زد،
    _بله؟
    _سلام دریا....
    وای....خونه دور سرم چرخید،مهراد بود،... احساس میکردم دارم بی هوش میشم،گوشی و محکم گرفتم تا از دستم نیفته
    _دریا صدامو میشنوی؟
    جلوی لرزش صدامو گرفتم و گفتم: بگو میشنوم.
    _میخوام ببینمت، کارت دارم
    _من حرفی با تو ندارم...
    _ولی من دارم،تو فقط گوش کن،چرا گوشیت دست پنداره؟.
    _به تو چه؟
    _تو غلط کردی گوشیتو دادی به اون، دو ماه نبودم فکر کردی مُردم...؟
    از ترس دیگه حتی انگشتای دستمم بی حس شده بودند... گوشی و قطع کردم و تلفن و کشیدم، متنفرم ازت مهراد، تو چه کثافتی بودی و من نشناختمت....میخواستم درس بخونم ولی هیچ چی نمی فهمیدم،
    واسه همین یه سر رفتم خونه ی زندایی مهناز، اونجا که بودم اردلان بهش زنگ زد، با منم حرف زد و بابت نامزدیم تبریک گفت، صداش زیاد خوب نبود، انگار پکر و داغون بود،چه فرقی میکرد...
    نگین ساعت 4 اومد،
    _تو چرا مدرسه نهار نمیخوری؟....
    با دهن پر جوابمو داد: میخورم ، یه ساندویچ ، ولی غذای اونجا که غذا نیست!
    اونقدر با اشتها میخورد که گفتم: گاو بخوری! هم مدرسه میخوری هم خونه؟ خوبه چاق نمیشی
    حالت گریه به خودش گرفت: از بس که غصه میخورم ، آب میشه!
    کوسن و پرت کردم طرفش وگفتم: پس چرا لاغر نمیشی؟
    زندایی و نگین زدن زیر خنده ، بعد اینکه غذاشو خورد راجع به برادر یکی از دوستاش باهام حرف زد که چند وقتیه میاد دم مدرسه و به بهونه رسوندن خواهرش با اینم حرف میزنه،من که دلم از مهراد و این مدل دوستی ها پر بود، حسابی واسش حرف زدم و بدون هیچ رودربایستی راجع به همه چی باهاش حرف زدم،بهش گفتم امروزه روز پسرا تو دوستیشون همون اول رابطه ای میخوان که جز خفت چیزی واسش نداره، بهش گفتم که بدونه ، عشق و عاشقی اگه از چارچوب خانواده بیاد بیرون معلوم نیست تهش به کجا ختم می شه، باز تصمیم گیری و به خودش واگذار کردم و بهش گفتم که اگه با اون پسر دوست شد حداقل به زندایی خبر بده....
    مانتومو پوشیدم، اول دلم میخواست برم خونه ولی بعد پشیمون شدم دلم میخواست کمی راه برم، از جلوی در خونه ی دایی که رد شدم،زندایی و پژمان خونه نبودن،یعنی نه کفشاشون بود نه صداشون میومد.پژمانم فکر کنم آخر این هفته بره....
    در حیاط و باز کردم، چنان سوزی خورد تو صورتم،که تعجب کردم،به نظر نمی اومد هوا سرد باشه،اونم ساعت 5 بعد از ظهر،پیاده تا دم پارک رفتم، به پندار زنگ زدم گوشیش خاموش بود، لابد رفته بود سر کلاس، شاید داره میاد خونه یادش رفته گوشیشو روشن کنه،باید برنامه ی کلاس هاشو ازش بگیرم.....
    بهار فصل زیباییه ولی من پاییز و بیشتر دوست دارم،آدم از دیدن اون همه رنگ و لعاب به وجد میاد، بهارم خوبه ها،ولی پاییز به قول استادمون همون بهاریه که عاشق شده....کاش به نگین هم میگفتم باهام می اومد،تنهایی حوصله ام سر میره،تو پارک که بودم به شهاب پیامک زدم که صبح با مهراد حرف زدم و اونم چی ها گفته،بهشم گفتم که دوباره استرس گرفتم که نکنه به پندار حرفی بزنه،اونم مثل همیشه گفت که بابت آتویی که از مهراد داره،اون جرئت نمی کنه حرفی بزنه یا کاری بکنه،کاش میدونستم آتویی که ازش داره،چیه...؟ اونجوری شاید خیالم راحت میشد..
    یه سر فرهنگسرای دختران هم رفتم،نمایشگاه نقاشی گذاشته بودن،نیم ساعتی هم اونجا موندم و به هوای اینکه فردا امتحان دارم،برگشتم خونه،سر کوچه ماشین پندار و دیدم، با پژمان بود، نگه داشت،منم سوار شدم.
    _به به برادران خوشتیپ کجا تشریف داشتید؟
    پژمان_امروز با پندار رفتم دانشگاه ، چه کیفی میکنید شماها!
    _چه کیفی میکنیم؟همه اش درس نکبت و باید بخونیم!.
    _دریا، باید یه روزم بیام دانشگاه تو!..
    _حتما، حالا بگو ببینم شاگردای این جناب اخمو، چه طور بودن؟!
    پندار از تو آیینه نگاهی بهم انداخت و گفت: کجا بودی؟!
    _ظهر رفتم یه سر خونه ی زندایی مهناز، الانم رفته بودم فرهنگسرا....
    پندار دیگه چیزی نگفت وقتی جلوی در پیاده شد تا در حیاط باز کنه به شونه ی پژمان زدم و گفتم: ناقلا بگو ببینم دانشگاش چه خبر بود؟ دختر زیاد سر کلاسشه...؟ جون دریا....؟
    برگشت و با خنده گفت: والا کل کلاس دخترن، روی هم 10 تا پسر بیشتر نیستن!!.
    _اه، یه وقت به داداشت بد نگذره!
    پندار اومد سوار ماشین شد، نمی دونم چرا حرصم گرفته بود، لابد سر همینم دائم به خودش می رسید و عطرو ادکلن میزد دیگه، خدا شانس بده، نه به ما که استادامون با عصا میان نه به دانشگاه اینا!
    وقتی ماشین و آورد تو حیاط، من زودتر پیاده شدم تا در حیاط و ببندم،موقع بستن در چشمم به ماشین سفیدی افتاد که واسم آشنا میزد، کمی به طرف حیاط خم شدم، شیشه ی ماشین دودی بود، ولی وقتی یکی از شیشه ها اومد پایین ، با دیدن چهره ی مهراد که عینک دودی زده بود وداشت نگام میکرد، خشکم زد...پلک هام تکون نمیخوردند... و پاهام دستور مغزمو رد میکردند...درجا خشکم زده بود...



    من خسته ام
    وغرورم اجازه نمی دهد
    بیفتم از پا
    حتی تبرهایی که در ریشه هایم
    گیر کرده اند
    با تعجب نگاهم می کنند
    این درخت مگر چند ساله است!!


    ویرایش توسط دریا دلنواز : 1393,04,23 در ساعت ساعت : 03:19

  4. 138 کاربر از پست دریا دلنواز تشکر کرده اند .

    !!nahal!! , #لـــــــــیلا . م # , *shima* , *ریحانه# , ...نگین... , 0033 , abby7 , afi90 , aflak , AlMaZ692 , Alone moon , ana? , asrin_1994 , atashgah62 , atefeh_49 , ava.n , ayda90 , azisadeghi , Azita49 , baharezendegani , BaharәH , baran.fm , behnaaz , chobiiin , cloudyneda , Dawn95 , eshton , f2kral , fa62 , fariba45 , fateme.... , fatima64 , feloor , H..GH , hanas , hani-70 , haveking , homa41 , Houra75 , jigmal_nanaz , kiana61 , life 007 , maasomeh51 , mahinfk , mahsadina , mahsafall , martire , maryam56 , maryiana , marzi marzi , Mel!i!ka , melikarozl , mfr60 , monir1343 , m_ezraeil_m , m_reisie , nadia97 , narsis73 , nasrin44 , Nika61 , niloofar- , pana-m , paniz_g66 , parijoo0oo0n , parisa mah , parvaeh , R A H A.J , rahaa_m , rangin , rashno , R£§PINA , Saeideh_82 , sahel_m , sayeh66 , scarlet25 , setareh273 , setaresetar , shahin47 , sibsorkhhava , sima_a_111 , snia , Snow Dream , sogol21 , soheila50 , soin , somy_kh , ssoudeh , strich , ta nha , tama1011 , touska , yasaman_rad , yasamin_34 , yasesabs , yoshgin , zahra.gol , Zahra_niki , zarpari04 , zeinab.s , Z_M267 , آستاره , آسوده , آهوی گریزپا , اذربرزین , ازلی , الهه50 , الی76 , امیلیا , بازیگوش , تابتا , ترنج خاتون , تنها33 , تینا97 , دختریم3 , رز سرخ و سفید , سالومهو , سحربانو69 , سرای بانو , سرتق , سکوت پر از حرف , شادزی , شاپرک13 , شراره ارکات , شروع , عمه حمی , فرحناز65 , ققنوس98 , مامان شهرزادی , مهستی , ناژور , نیاز.ش , نیکا83 , هیلا , پرستو... , چلیپا , کاش بتوونم , کمند , •●شقایق●•

  5. Top | #153

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    نوشته ها
    1,293
    میانگین پست در روز
    1.98
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    29,913
    تشکر شده 105,180 در 1,649 پست
    حالت من
    Kesel
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پست هشتم و آخر امشب...خوابم میاد...یقیه اش ساعت هفت فردا...
    اگه زنده بودم...
    شبتون پر ستاره...
    نقدم یادتون نره...

    دیشب خدا آهسته در گوشم گفت:
    دیگه بسه،،
    بارانم از اشکهایت خجالت میکشد...





    با صدای پندار تکونی به خودم دادمو سریع کلمو آوردم تو حیاط ... درو بستم،داشتم سکته میکردم، احساس کردم یه پاچ آب یخ روم ریخته بودن، پندار و پژمان هم کنار ماشین واستاده بودند، که پندار گفت
    _دریا چیزی شده؟!
    خیلی تابلو بازی درآوردم،دستی به صورتم کشیدم وگفتم: نه ، هیچی ، بریم...
    زیر نگاه های پندار بیشتر میترسیدم،جلوتر از جفتشون، وارد ساختمون شدم ، داشتم میرفتم بالا که پژمان گفت:دریا بیا بریم خونه ی ما....
    دستپاچه بودم مخصوصا وقتی پندار اونجوری نگام میکرد
    _نه مرسی ، فردا امتحان دارم برم بخونم، خدافظ....
    از پندار هم خداحافظی کردم و سریع از پله ها رفتم بالا، صدای پای پندار هم می اومد ، با کلیدم در خونه رو باز کردم که پندار بهم رسید
    خودم و خونسرد نشون دادم که گفت: تو که این چند روز حسابی درس خوندی
    _آره ولی حالا چون استادش سختگیره گفتم یه دور دیگه نگاه بندازم....
    یه فرمی داشت نگام میکرد.اونم قدرت عجیبی داشت برای لرزوندن ستون های تو خالیِ بدنم...
    _ پندار چرا اینجوری نگام میکنی؟
    ابرویی بالا انداخت و تا اومد چیزی بگه، تلفن خونه زنگ خورد، کفشمو سریع درآوردم
    تا گوشی و جواب دادم ، پندار زد رو آیفون، با ترس و لرز گفتم: بله؟بفرمایید
    تا کسی که پشت خط جواب بده جونم به لبم رسید...صدای نفس های پندار جای نفس های حبس شدمو گرفته بود...
    _سلام دریا، احسانم
    تا حالا پیش نیومده بود احسان بهم زنگ بزنه، با تعجب گفتم: سلام خوبی؟
    _آره ممنون ، این موبایل شوهر عتیقه تو میدی؟
    تو دلم فحش بار احسان کردم و گفتم: گوشی، خودش اینجاست!
    پندار که گوشی و گرفت تلفن و از آیفون درآورد ، مثل اینکه احسان زنگ زده بود...منهم رفتم تو اتاقم و مانتومو درآوردم و یه لباس سفید،صورتی آستین حلقه ای که داشتم و با شلوارک سفیدم پوشیدم،داشتم پیام های شهاب و از موبایلم پاک میکردم که پندار اومد تو اتاق، موبایل و سریع گذاشتم تو جیب شلوارکم و رو به پندار که به چارچوب در تکیه داده بود گفتم: چی کار داشت؟
    _هیچی مارک تبلت و میخواست،کتاباتو بردار بریم پایین.
    _نه میخوام درس بخونم ، اونجوری نمیتونم !.....
    مکثی که تو نگاش بود، بند دلم و می لرزوند
    _پس من میرم پایین،مامان که اومد میام پیشت ....
    سری تکون دادم: باشه پس، برو....
    تا جلوی در با پندار رفتم،و وقتی کهدرو بستم ، تلفن خونه رو دایورت کردم رو گوشیم که مبادا وقتی پندار بالاست،اون زنگ بزنه،
    اصلا باورم نمیشد اومده جلوی در،خواستم به شهاب زنگ بزنم و بگم که مهراد و دیدم ولی گناه اون بیچاره چی بود،که درگیر ماجرای خودم کنمش.پشیمون شدم از زنگ زدن به شهاب...اون یه سر داشت و هزار سودا....
    حالا که پندار قرار شد بیاد بالا، باید شام میذاشتم،داشتم فکرمیکردم شام چی بذارم که خودش بهم پیامک زد که چیزی درست نکنم و از پایین برام شام میاره......دیگه خیالم کمی راحت شد.
    از پنجره ی اتاق هم به بیرون نگاهی انداختم ، ماشینش نبود، موقع درس خوندن، فکرم میرفت پیش مهراد، بی اختیار نگاهم به زخم روی شونه ام افتاد، زیر لباسم دست کشیدم، دوباره ای کاش و ای کاش....
    آویز الله ای که گردنم بود، آرومم میکرد، چند تا صلوات فرستادم و درسم و یه دور دیگه مرور کردم، ساعت 8 بود پندار در خونه رو زد، وقتی درو باز کردم با دیدن سینی غذایی که توش سبزی پلو با ماهی بود، انگار دوباره غم عالم افتاد رو قلبم.....!!
    سینی رو از دستش گرفتم و گذاشتم رو اپن....بوش داشت حالمو بد میکرد، بابا عاشق این غذا بود، یاد اونشب که واسه بابا با شوق این غذا رو درست کردم افتادم، رفتم رو مبل و کنار پندار که داشت با لپ تاپش ور میرفت، نشستم.
    _دریا چرا غذاتو نخوردی؟
    _راستش میل ندارم
    _مگه ناهار چی خوردی؟
    _ناهار؟(یادم نمی اومد اصلا ناهار خورده باشم؟)
    دروغکی گفتم : ماکارونی، یه عالمه ام خوردم ، تو چیکار میکنی؟
    _دارم نمره های امتحان بچه هارو میزنم.
    _آهان، چایی بذارم؟
    _نه تازه شام خوردم، تو درستو بخون.....
    همونجا نشستم و برگه های جزومو یه ورقی زدم ، موبایلم رو سایلنت بود، ولی ویبره گوشیم هر بار که صداش درمی اومد، یه نگاهی به شماره می انداختم و هردفعه ام شماره ها ناشناس بودند،ی
    ه کوچولو درس خوندم،رفتم از تو کابینت چیپس آوردم و یه ظرف ماست هم از تو یخچال پر کردم،
    _بیا پنی چیپس بخوریم....
    لپ تاپشو گذاشت کنارش
    _آخه این چیه تو میخوری؟
    _بیا خوشمزه است،
    یه چیپس و زدم تو ماست و گرفتم جلوی دهنش: بخور ببین چه خوشمزه است!
    چیپس و تو دهنش گذاشتم ، مثل سرآشپزا ژست گرفت و بعد چند ثانیه گفت: بدک نیست، میخوام!
    اونم اومد پایین کنارم نشست ،ظرف و روی میز بین مبل ها گذاشته بودم، تکیه داد به مبل و یه دونه دیگه خورد.
    _راستی پندار، بلیط پژمان واسه کیه؟
    _شنبه هفته دیگه
    _چه زود دوماه شد...! دلم براش تنگ میشه...!
    پندار واسه اینکه مسخره ام کنه، حالت گریه به خودش گرفت و با حالت خنده داری شروع کرد به گریه کردن و روضه خوندن
    _ کجا میری داداش گلم....نمیگی دل دریا واست تنگ میشه؟...نمی گی دریا بدون تو دق میکنه؟
    خنده ام گرفته بود، با حرص یه مشت به بازوش زدم
    _ بی شعور خودتو مسخره کن، سنگدل...! بی احساس...!!


    معرفی و نقد رمان سادگی های دلم | دریا دلنواز کاربر انجمن




    بغض ها را گاهى باید قورت داد ،
    عاشقانه ها را از پنجره تف کرد
    و درها را به روى همه بست …
    گاهى هیچکس
    ارزش دچار شدن را ندارد !

  6. 136 کاربر از پست دریا دلنواز تشکر کرده اند .

    !!nahal!! , #لـــــــــیلا . م # , *shima* , *ریحانه# , ...نگین... , 0033 , abby7 , aflak , AlMaZ692 , Alone moon , ana? , asrin_1994 , atashgah62 , atefeh_49 , ava.n , ayda90 , azisadeghi , Azita49 , baharezendegani , BaharәH , baran.fm , behnaaz , chobiiin , cloudyneda , Dawn95 , eshton , f2kral , fa62 , fariba45 , fateme.... , fatima64 , feloor , H..GH , hanas , haveking , homa41 , hosna.پاییز , Houra75 , jigmal_nanaz , kiana61 , life 007 , m.tanha , maasomeh51 , mahinfk , mahsadina , mahsafall , martire , maryam56 , maryiana , marzi marzi , Mel!i!ka , melikarozl , mfr60 , monir1343 , m_ezraeil_m , m_reisie , nadia97 , nahayat007 , narjes*** , narsis73 , nasrin44 , Nika61 , niloofar- , pana-m , paniz_g66 , parijoo0oo0n , parisa mah , parvaeh , R A H A.J , rahaa_m , rangin , rashno , R£§PINA , Saeideh_82 , sahel_m , sayeh66 , scarlet25 , setaresetar , Shahin Golden , shahin47 , sibsorkhhava , sima_a_111 , snia , Snow Dream , sogol21 , soheila50 , soin , somy_kh , ssoudeh , strich , tama1011 , yasamin_34 , yasesabs , yoshgin , Zahra_niki , zarpari04 , zeinab.s , Z_M267 , آستاره , آسوده , آهوی گریزپا , ازلی , الهه50 , الی76 , امیلیا , بازیگوش , ترنج خاتون , تینا97 , دختریم3 , رز سرخ و سفید , زهره 65 , سالومهو , سحربانو69 , سرای بانو , سرتق , سکوت پر از حرف , شادزی , شاپرک13 , شراره ارکات , شروع , عمه حمی , فرحناز65 , ققنوس98 , م.نوری , مامان شهرزادی , مهستی , ناژور , نیاز.ش , نیکا83 , هیلا , پرستو... , چلیپا , کاش بتوونم , کمند , گشتاسب13 , •●شقایق●•

  7. Top | #154

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    نوشته ها
    1,293
    میانگین پست در روز
    1.98
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    29,913
    تشکر شده 105,180 در 1,649 پست
    حالت من
    Kesel
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام...خوبید؟؟ منکه خیلی خسته ام...میخواستم امشبو بپیچونمو پست نذارم
    اما دانشگاه که بودیم فروغ ازم خواست امشب حتما پست بذارم و بهتون بگم واسش دعا کنید...
    سرما خورده شدید....امروزم همه اش حالت تهوع داشت...نزدیک بود خاله شم...ولی خدایی حالش خوف نیست.دعا کنید زودتر خوب بشه...به دختر خاله های عزیزشم از همینجا سلام میکنم...
    تازه امروز بهم گفت بازم تایپ کنم؟؟...میدونید چی گفتم؟؟؟
    نهههههه...بشین درس بخون

    به آنها که مدتهاست فقط نگاه میکنند گیر ندهید!
    گاهی نه جنونِ دلت پیش میراند نه ملایمتِ عقلت
    پا پس میکشی تا یکی این میان، پا پیش بگذارد.





    انگار بابت مشت هایی که داشت میخورد احساس درد کرد، دو تا دستامو گرفت و منو کشید تو بغل خودش
    _ حالا من بی احساسم دیگه !
    زدم زیر خنده و درحالیکه سرمو به سینش تکیه داده بودم گفتم: آره ، من هنوزم سر حرفم هستم!...تو بی احساس ترین و خونسرد ترین آدمی هستی که به عمرم دیدم...به نظرم بیشتر مواقع ام سنگدلی...شانس بد منه دیگه...چیکارت کنم؟؟
    با تهدید گفت: دریا نذار یه کاری کنم که از حرفت پشیمون بشی!
    می دونستم تهدیدش الکیه، مثلا می خواست چیکار کنه؟ واسه همین کم نیاوردم و گفتم: مثلا میخوای چیکار کنی؟ هرکاری ام کنی بازم من رو حرفم هستم...گیرِ یه سنگدل افتادم که بویی از محبت نبرده...فقط بلده منو میبینه اخم کنه و گزارش روزانه بگیره!
    کاش زبونم لال میشد، بلبل زبونی نمی کردم،.. دستامم گرفته بود که یه وقت کتکش نزنم!
    پشت سرهم نفسو گرفت حس کردم الانه که از فرط بی اکسیژنی رو به قبله شم... بدنم یخ کرده بود وقدرت هیچ کاری نداشتم، یه لحظه از مکثش استفاده کردم و به هول گفتم
    _غلط کردم!..
    زد زیر خنده و محکم تر بغلم کرد، سرم و کنار سرش گذاشت...
    _ ترسیدی؟...حقته! از این به بعد بلبل زبونی کنی همین برنامه است تازه شاید به وقت اضافه ام بکشه ...! من مهاجم خوبیم...!
    از رفتار تند و حریصانه اش جا خورده بودم... اشکم در اومد.....یکهو ، ناغافل... فکر اینجاشو دیگه نکرده بودم، هرچند تندبود...زود بود...اما برای منی که کابوس از دست داشتنشو تو سرم دارم یه دنیای شیرین بود...
    سرمو که عقب آورد با دیدن اشکام گفت: دریا...! گریه داره....!؟ به جون پندار نمیخواستم ناراحتت کنم...چه غلطی کردما...
    دلم نمیخواست از دستم ناراحت بشه ، اشکامو که داشت با دستش پاک میکرد گفتم: نه ، اشک شوقه...! زیادی داره خوش به حالم میشه...! من عادت به خوشیِ زیاد ندارم!!

    به اندازه ی تو کسی نیست که بتونه غمم و کم کنه
    بدونه یه وقتایی لازمه که تنهام بذاره و ترکم کنه


    وقتی دوباره بغلم کرد دلم میخواست تا صبح بدون هیچ ترسی ،بدون هیچ واهمه ای کنارم باشه ...نمی دونم چقدر گذشت که تو بغلش بودم، چشمام داشت سنگین میشد که ازم پرسید
    _ فردا امتحانت ساعت چنده؟
    خوابم نمی اومد ولی بی حال شده بودم...یه حالت خلسه ای که حکم آرامشو برام صادر کرده بود جواب دادم...
    _ هشت ونیم
    _صبح خودم میبرمت، به دوستاتم بگو یک ربع به هشت سر کوچشون باشن
    به زور لبهامو که درد میکرد تکون دادم...! باید خودمو به این رفتار غافلگیرانه پندار عادت بدم...
    _باشه.....!
    صورتم و بوسید وگفت: پاشو بروسر جات بخواب،غذاتم نخوری...بعد میگی چرا شلوارام از تنم می افته! با هوا زنده ای نه؟
    سرمو محکم یه سینه اش فشار دادم، پشت کمرشو سفت گرفتم، دلم نمی خواست ازم جدا شه، واسه همین با التماس گفتم:بذار خوابم که برد ، بعد تو برو، یه لحافم بندازی روم بسه! همینجا میخوابم...فقط الان از پیشم نرو...باشه؟
    " باشه " ی آرومی گفت و منهم اون شب تو بغلش خوابم برد ....

    کسی نیست مثل تو با صداش بخوابمو رو ابرا بیدار شم
    همیشه بلد باشه چیزی بگه که تو اوج دلتنگی خوشحال شم


    صبح که برای نماز ساعت رو میزم زنگ زد، دیدم رو تخت خوابوندتم، خودشم رفته بود پایین،
    نمازمو که خوندم، صبحونه ی مفصلی خوردم، پندار غذای دیشب و گذاشته بود تو یخچال . منکه بهش لب نمیزدم، بعد صبحانه باز به برگه هام نگاه سرسری انداختم، و ساعت هفت حاضر شدم،موهامو که اومدم شونه کنم، رنگی که به موهام زده بودم عقب تر رفته بود و دوباره سفیدی موهام معلوم شده بود،باید دوباره میرفتم و رنگ میکردم. از سفیدی موهام خوشم نمی اومد،
    مانتو قهوه ای کرمم و پوشیدم وشلوار جین کرمم و پوشیدم ، مقنعه و کیف و کفشمم مشکی بود ،
    من زودتر از پندار اومدم تو حیاط، اونم 5 دقیقه بعد اومد، چون میخواست بره دانشگاه کت وشلوار زغالی با بلوز طوسی روشن پوشیده بودخودمم باورم شده بود پندار از من سرتره، چه از لحاظ قیافه ، چه از لحاظ تحصیلات ...
    _سلام جناب استاد!
    _سلام دریا، خانوم، خیلی وقته پایینی؟
    _نه 5 دقیقه نمیشه....
    خودش در حیاط و باز کرد وماشین وبرد بیرون، خواستم این دفعه من برم در حیاط و ببندم که نذاشت و دوباره خودش رفت، از ترسم به دور وبر خونه نگاهی انداختم، خدا روشکر ماشین مهرادنبود، دنبال فروهه و ارغوان هم رفتیم،تو راه اون دو تا گفتن که واسه به مهمونی خانوادگی که ارغوان دعوته میخوان برن لباس بگیرن، منهم از همونجا انصرافم و اعلام کردم و گفتم که نمیام.
    تو ماشین ارغوان به موبایلم پیامک زده بود:" چه خبره این همه رژ زدی؟ "
    به محض خوندن پیامش زدم زیر خنده که پندار علت خندمو پرسید و منهم گفتم: هیچی ، یکی از دوستای خلم پیامک خنده دار واسم فرستاده!
    پندار اصرار کرد که واسش پیامک و بخونم، ولی پیچوندمش، و به ارغوان جواب دادم : تو که میدونی چرا میپرسی؟!
    فهمیدم که جوابمو داره برای فروهه میخونه . دوباره واسم پیامک فرستاد: ضایع بازی که در نیاوردی؟
    والا منظور حرفشو دقیق نفهمیدم ولی برای نوشتم : نه ، فقط زدم زیر گریه!
    این بار دیگه جوابمو نداد و از همون پشت دستشو دراز کرد و محکم کوبید به سرم
    _خاک تو سرت!
    پندار که از رفتار ارغوان خنده اش گرفته بود ، گفت: ببخشید میپرسما، جسارت نباشه، چرا میزنیش؟
    سرم درد گرفته بود، جعبه ی دستمال کاغذی و برداشتم و پرت کردم طرفش : بشکنه، دستت از بس که سنگینه!
    ارغوان جواب پندار و اینجوری داد: نه عزیزم نمیتونی بپرسی، قبل از اینکه نامزد تو بشه، دوست من بود!
    پندار خندید و گفت: خوب شد گفتی، تا الان من فکر میکردم پسر داییش بودم!
    ارغوان تا خود دانشگاه با پندار کل کل کرد، فروهه ام بعضی جاها به ارغوان تشری میزد که بس کنه ولی بی فایده بود و کوتاه نمی اومد.
    جلوی در دانشگاه خواستیم که از ماشین پیاده شیم که پندار باهام دست داد و گفت: مراقب خودت باش عزیزم!
    داشتم خداحافظی میکردم که ارغوان همون جعبه دستمال کاغذی که طرفش پرت کرده بودم،انداخت طرفمون و گفت: کثافتا نمیگید من دلم میخواد!
    من و پندار که از خنده منفجر شدیم! فروهه ام دست ارغوان و گرفت و با عذرخواهی از ماشین پیاده شد ، منم با پندار خداحافظی کردم و با بچه ها وارد دانشگاه شدیم،
    همون اول مهدی و دیدم، از دور فقط یه سری واسمون تکون داد که مثلا سلام کرده! ما هم اصلا به روی خودمون نیاوردیم ، و رفتیم طبقه ی بالا،
    شهاب که اومد با هر سه تامون سلام و علیک کرد، یه جاهم تا اون دوتا حواسشون نبود، سرشو نزدیکتر آورد و گفت: توخوبی؟
    چشمامو برای لحظه ای بستم و باز کردم...نمیخواستم نگرانش کنم...چشماش خسته بود...لابد دیشب تا صبح رفته آژانس...










    انگشتانم که لای ورق های دیوان حافظ می رود دست دلم می لرزد
    اما به خواجه می سپارم تا امید را از دلم نگیرد ;
    دلم می خواهد همیشه بگوید :
    یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور......
    ویرایش توسط دریا دلنواز : 1393,04,23 در ساعت ساعت : 03:23

  8. 139 کاربر از پست دریا دلنواز تشکر کرده اند .

    !!nahal!! , #لـــــــــیلا . م # , *shima* , *ریحانه# , 0033 , abbas_p , abby7 , afi90 , aflak , Alone moon , ana? , asrin_1994 , atashgah62 , atefeh_49 , ava.n , ayda90 , azisadeghi , Azita49 , baharezendegani , BaharәH , baran.fm , behnaaz , chobiiin , cloudyneda , Dawn95 , eshton , f2kral , fa62 , fariba45 , fateme.... , fatima64 , feloor , H..GH , hani-70 , haveking , homa41 , hosna.پاییز , Houra75 , jigmal_nanaz , kiana61 , life 007 , m.tanha , maasomeh51 , mahinfk , mahsadina , martire , maryam56 , maryiana , marzi marzi , Mel!i!ka , melikarozl , mfr60 , monir1343 , m_ezraeil_m , m_reisie , nadia97 , narjes*** , narsis73 , nasrin44 , Nika61 , niloofar- , pana-m , pani1381 , paniz_g66 , parijoo0oo0n , parisa mah , parvaeh , R A H A.J , rahaa_m , rangin , rashno , R£§PINA , Saeideh_82 , sahel_m , saman84 , sayeh66 , scarlet25 , setareh273 , setaresetar , Shahin Golden , shahin47 , shimaaaaa , sibsorkhhava , sima_a_111 , snia , Snow Dream , sogol21 , soheila50 , soin , somy_kh , ssoudeh , strich , ta nha , tama1011 , touska , yasaman_rad , yasamin_34 , yasesabs , yoshgin , zarpari04 , zeinab.s , Z_M267 , آستاره , آسوده , آهوی گریزپا , اذربرزین , ازلی , الهه50 , امیلیا , بازیگوش , ترنج خاتون , تنها33 , تینا97 , دختریم3 , رادمینا , رز سرخ و سفید , سحربانو69 , سرای بانو , سرتق , سکوت پر از حرف , شادزی , شاپرک13 , شراره ارکات , شروع , عمه حمی , فرحناز65 , ققنوس98 , كيما بانو , مامان شهرزادی , مهستی , ناژور , نیاز.ش , نیکا83 , هیلا , پرستو... , چلیپا , کاش بتوونم , کمند , •●شقایق●•

  9. Top | #155

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    نوشته ها
    1,293
    میانگین پست در روز
    1.98
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    29,913
    تشکر شده 105,180 در 1,649 پست
    حالت من
    Kesel
    اندازه فونت

    پیش فرض




    من برگم و زودتر از بچه ها دادم، بیرون سالن منتظرشون بودم که با دیدن مهدی و نگاه های چپ چپش به گوشی فروهه پیامک زدم که " من میرم" ،
    انگار مهدی میخواست بیاد طرفم ولی فقط زل زده بود بهم، ترس برم داشت که نکنه با اونی که چند لحظه پیش داشت حرف میزد، مهراد باشه! واسه همینم سریع از دانشگاه زدم بیرون.
    ساعت 10 بود ، به پندار پیامک زدم که امتحانم و خوب دادم و دارم میرم خونه.وقتی دیدم جواب نداد، گفتم حتما سر کلاسه، کنار خیابون منتظر تاکسی بودم با دیدن ماشین مهراد که داشت می اومد طرفم،اولین تاکسی که جلوی پام واستاد، سوارش شدم ،
    قلبم تندتند میزد، مهراد دائم می اومد سمت ماشین و یا از پنچره بهم اشاره می کرد که پیاده شم، ولی سعی می کردم اصلا چشمم بهش نخوره، یه جا که خیلی بد پیچید جلوی تاکسی، راننده عصبانی شد گفت: با شما کار داره؟!
    ملتمسانه نگاش کردم و گفتم: آقا تو روخدا، محلش نزار ، برو.......
    دم راننده گرم، چنان از راه های مختلف رفت که مهراد گممون کرد سر بلوار فردوس پیاده شدم، هر لحظه بر میگشتم و پشتم و نگاه می کردم، تقریبا داشتم می دوییدم، تا رسیدم سر کوچه با دیدن مهراد که به ماشینش تکیه داده بود،خشکم زد ،
    قلبم شده بود مثل گنجشک ، تند و تند میزد، به نفس نفس افتاده بودم،نمی دونستم پامو تو کوچه بذارم یا دوباره فرار کنم، وقتی دیدم داره به طرفم میاد،با قدم های بلند راه افتادم، سرم و پایین انداختم که صدام کرد: دریا ، واستا کارت دارم .....دریا یه لحظه صبر کن...
    کنارم داشت راه می اومد ولی اصلا محلش نذاشتم،دلم میخواست کوچه کوتاه بشه تا برسم دم خونه،یکهو اومد جلوم واستاد، مجبور شدم تو چشاش زل بزنم با حرص گفتم: برو کنار، می خوام رد شم. دو تا بازوهامو گرفت:دریا بیا بریم تو ماشین کارت دارم، خواهش می کنم.
    هلش دادم عقب و در حالیکه داشتم از کنارش رد میشدم گفتم:لازم نکرده، برو.....
    دوباره دستمو کشید، داشتم میخوردم زمین، دیگه رو پاهام بند نبودم که صداشو برد بالا: دریا...! داری عصبانیم میکنی.....
    دلم میخواست زار بزنم، از ترس همه ی وجودم می لرزید، دوباره به طرف خونه راه افتادم، انگار کلافه شده بود، دنبالم نمی اومد ....منم قدم هامو تندتر کردم، برعکس احساس می کردم ته کوچه است تا وسط کوچه، داشتم خدا روشکر میکردم که مهراد دست از سرم برداشت ولی با ماشینش چنان پیچید جلوی پام که از ترس جیغ خفیفی کشیدم.
    از ماشین پیاده شد، درست جلوی در خونمون بود ،خواستم برم طرف در که کیف کولی ام و کشید ...محکم خوردم به داشبورد ماشین ، برای یه لحظه نفسم قطع شد، برگشتم و سیلی محکمی به مهراد که پشتم واستاده بود،زدم،
    چقدر سبک شدم، انگار تمام نفرتی که داشتم و یه جا کوبیدم تو صورتش،اونم هاج و واج مونده بود کنارش زدم و رفتم سمت در حیاط و کلید انداختم ، موقعی که وارد حیاط شدم و در و بستم، منتظر موندم تا ماشینشو از جلوی در برداره، ولی ده دقیقه بعدش این کارو کرد....!!
    پهلوم درد گرفته بود، رفتم بالا تا از پنجره ی اتاق ببینم رفته یانه!
    اه لعنتی، ماشینشو اون روبه رو پارک کرده بود....
    تلفن خونه مدام زنگ میخورد، با مانتو و شلوارم ، تو چارچوب در اتاق نشستم و به تلفن خونه که روی میز بود و دائم چراغش روشن خاموش میشد خیره شدم. بی هیچ چیز فکر نمی کردم جز اینکه اگه پندار همه چیو بفهمه، چیکار میکنه؟ دلم نمیخواست از دستم برنجه، اما الانم واسه گفتن حقیقت خیلی دیر بود، خیلی دیر! من روزاییُ که پاپی ام میشد و برای حرف زدن بهم اصرار میکردو فراموش نمیکنم!!
    نیم ساعت گذشت تا تلفن خونه قطع شد، روی زمین دراز کشیدم ، حتی نای نماز خوندن نداشتم، دلم میخواست همون لحظه بمیرم و همه چیز تموم بشه.....
    _ بله؟
    _سلام خواب بودی؟
    _سلام پنی جونم!نه ، دراز کشیدم
    _چرا صدات داغونه؟امتحان و بد دادی؟؟
    _نه اتفاقا خوب بود، یه کم خسته ام
    _پس بگیر بخواب چون ساعت 4:30 میام دنبالت
    _واسه چی؟
    _بهار بلیط کنسرت گرفته، قرار شد همگی با هم بریم
    _اه ،دستش درد نکنه،کیا میان؟
    _من وتو و خود بهار و پژمان و نگین
    _مگه پیمان نمیاد؟
    _نه ،کلاس داره، دریا سه تا بلیط اضافه داریم ، می خوای بگی دوستات بیان؟
    _چه خبره ؟مجانی گرفته؟
    _نه، یکی از دوستاش ، باباش یه کاره ی برج میلاده، با تخفیف داده اونم هشت تا گرفته......
    ارغوان و فروهه رو میتونستم بگم، شهابم بد نبود بگم بیاد، اونجوری میتونستم جریان مهراد و براش بگم، ازشم بخوام یه جوری به پندار بگه...ولی از یه طرف میترسیدم پندار به هوای اینکه شهاب با مهراد دوسته ، خوشش نیاد.
    واسه همین به پندار گفتم: پنی، بگم شهابم بیاد گناه داره...!
    بلافاصله جواب داد: لازم نکرده، گفتم دوستات!!
    _خب اوناکه دو نفرن!
    _فربدم میاد!
    _آهان باشه پس 4:30 حاضرم.....
    گوشی رو که قطع کردم با خودم گفتم: پندار این قدر به شهاب حساسه! دیگه اگه مهراد و ببینه که باز دور و برم می پلکه میخواد چیکار کنه؟ خدا کنه تا اونم موقع مهراد از جلوی درمون بره، و گرنه من اینقدر تابلو بازی در میارم که پندار میفهمه.....
    دائم میرفتم یواشکی دم پنجره و به کوچه نگاهی می انداختم ، تا ساعت 3 وقتی دید دیگه تلفن خونه رو هم جواب نمیدم ، بالاخره رفت و من یه نفس راحت کشیدم.




    بنظر مییاد جز چند صفت یا مشخصه تمامِ ساختارهای جامعه شبیهِ هم هستند. چیزی که این وسط متفاوت است همان دکورِ آنهاست. در زمینهی دوست یابی وُ جلبِ توجه کردن هم همین گونه است. مثلا آنکه وضعِ مالیِ خوبی دارد با ماشیناش بوق میزند، آنکه چهرهی خوبی دارد با چشم وُ ابرو. آنکه موقعیت اجتماعی خوبی دارد با تعریف وُ تمجیدهای بی سر وُ ته.
    کلاس ماشینشان را میآورند پایین برای مخ زدن، زیباییِ چهرهشان را خراب میکنند برای جلبِ توجه، موقعیت کاری خودشان را میبرند زیر سوال برای بالا بردن خود. وَ حالا در این فضای مجازی راه افتادهاند شعر مینویسند - البته مثلا- وَ به جای بوقِ ماشینِ نداشته با شعرهاشان بوق میزنند. ارزشِ شعر وَ کلمات را لِه میکنند تا هر روز چندتا بوق زده باشند. بنظرم همهش مثلِ هم است. فقط دکورها فرق میکند. آنکه در خیابان بوق میزند تا طرف را سوار کند وَ آنکه با شعرش میخواهد بوقی بزند که نشانگرِ مُوس را به هوای مسِج دادن تحریک کند.
    ویرایش توسط دریا دلنواز : 1392,09,13 در ساعت ساعت : 17:06

  10. 135 کاربر از پست دریا دلنواز تشکر کرده اند .

    !!nahal!! , #لـــــــــیلا . م # , *shima* , *ریحانه# , 0033 , abbas_p , abby7 , afi90 , aflak , Alone moon , ana? , asrin_1994 , atashgah62 , atefeh_49 , ava.n , ayda90 , azisadeghi , Azita49 , baharezendegani , BaharәH , baran.fm , behnaaz , chobiiin , cloudyneda , Dawn95 , eshton , f2kral , fa62 , fariba45 , fateme.... , fatima64 , feloor , H..GH , hani-70 , haveking , homa41 , hosna.پاییز , Houra75 , jigmal_nanaz , kiana61 , life 007 , maasomeh51 , mahinfk , mahsadina , martire , maryam56 , maryiana , marzi marzi , Mel!i!ka , melikarozl , mfr60 , monir1343 , m_ezraeil_m , m_reisie , nadia97 , nahayat007 , narjes*** , narsis73 , nasrin44 , Nika61 , niloofar- , pana-m , pani1381 , paniz_g66 , parijoo0oo0n , parisa mah , parvaeh , pati'a , R A H A.J , rahaa_m , rangin , rashno , R£§PINA , Saeideh_82 , sayeh66 , scarlet25 , setareh273 , setaresetar , shahin47 , sibsorkhhava , sima_a_111 , snia , Snow Dream , sogol21 , soheila50 , somy_kh , ssoudeh , strich , ta nha , tama1011 , touska , yasaman_rad , yasamin_34 , yasesabs , yoshgin , Zahra_niki , zarpari04 , zeinab.s , Z_M267 , آستاره , آسوده , آهوی گریزپا , اذربرزین , ازلی , الهه50 , بازیگوش , ترنج خاتون , تینا97 , دختریم3 , رادمینا , رز سرخ و سفید , سحربانو69 , سرای بانو , سرتق , سکوت پر از حرف , شادزی , شاپرک13 , شراره ارکات , شروع , عاطفه دلنواز , عمه حمی , فرحناز65 , ققنوس98 , م.نوری , مامان شهرزادی , مهستی , ناژور , نگار.م.استقلال , نیاز.ش , نیکا83 , هیلا , چلیپا , کاش بتوونم , کمند , •●شقایق●•

  11. Top | #156

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    نوشته ها
    1,293
    میانگین پست در روز
    1.98
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    29,913
    تشکر شده 105,180 در 1,649 پست
    حالت من
    Kesel
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پست دوم...
    مهین برگشته..



    واسه کنسرت که اصلا نمی دونستم مال کی هست، مانتو سرمه ای براقم و که دکمه و کمربند طلایی داشت با شلوار سرمه ای و روسری کوتاه سرمه ای که طرح روش زنجیرهای طلایی بود ، پوشیدم ، کفش و کیف مشکی ام پوشیدم و منتظر موندم تا پندار اومد، پژمان جلو نشست و من و نگین عقب نشستیم .فربد هم خودش به فروهه و ارغوان گفته بود چون وقتی من زنگ زدم اونا در شرف حاضر شدن بودند!
    اونا هم با یه ماشین اومدن و فقط بهار بیچاره مجبور بود تنها بیاد،تو ماشین سرمو رو شونه ی نگین گذاشته بودم که پندار گفت: دریا مگه ظهر نخوابیدی؟
    _نه خوابم نبرد.......
    پژمان خندید وگفت:راستشو بگو، بابت تموم شدن امتحانات، جشن تکی گرفته بودی؟
    _جشن...؟نه بابا دلت خوشه...؟راستی کنسرت کی میریم؟!
    پندار از تو آیینه نگاهی بهم انداخت و گفت: نمی دونم، از بهار یادم رفت بپرسم!
    جلوی برج با بقیه قرار داشتیم ، سعی کردم خودم و پیش پندار سرحال نشون بدم تا دوباره شک نکنه، واسه همین تا ارغوان و فروهه رو دیدم، دوباره خل بازیم گل کرد وکلی با فربد شوخی کردم،
    کنسرت بهنام صفوی بود. از شانس پندار آهنگ دومی که خوند همون آهنگی بود که واسش چند باری خونده بودم.... پندار و پژمان و فربد کنار هم نشستند و به جینگولک بازی های ما چهار تا نگاه میکردند، اینقدر جیغ و دست زدیم که بعضی جاها پندار و فربد بهمون چشم غره میرفتند و مثل بچه هایی که باباشون دعواشون می کنند، مچاله می شدیم و دوباره با مجوز پژمان ، در جا رو صندلی هامون با دو تا از آهنگ های شادش می رقصیدیم و جیغ میکشیدیم.
    اما نوبت به آهنگ های غمگین که رسید ، بهار و ارغوان که منتظر یه تلنگر بودن واسه گریه کردن،زدن زیر گریه ، نگین اینطور که خودش می گفت دلتنگ برادرش بود ، مونده بودیم من و فروهه که اگه هم چیزی تو دلمون بود ولی از ترس پندارو فربد مجبور بودیم بغضمونو فرو بدیم،ولی از همه خنده دارتر، سه تا پسرا بودن که حالا اونا شروع کرده بودند به مسخره بازی در آوردن و الکی گریه کردن، ازهمه بدتر اینکه شعر و بلد نبودن و واسه خودشون آخر شعر یه چیز دیگه می خوندند ، من بیشتر از اینکه بزنم زیر گریه، داشت خنده ام می گرفت که ارغوان با کیفش کوبید تو سر فربد بدبخت و با حرص گفت
    _کثافتا، خفه شید وگرنه به حراست میگم بندازتتون بیرون!
    ولی اینا دست بردار نبودند و به اسم خودشون شروع کرده بودن به خوندن شعرهای خارجی و واسه خودشون انگلیسی بلغور میکردن، منهم دیگه شاکی شدم و جاهاشونو عوض کردم ، فربد و گذاشتم کنار فروهه و نگین ، پژمان هم کنار ارغوان... منهم پیش پندار و بهار. دیگه نمی تونستند با هم هماهنگ کنند و که چرت و پرتی و بخونند.
    دیگه واقعا فضا داشت عشقولانه میشد که بهار به شونه ی پندار زد و بعد در گوشش چیزی گفت: پندارم بعدش لبخندی زد و دستم و بوسید.
    منهم که با اون آهنگ دیگه کاملا تو فضا سیر میکردم !
    کنسرت 3 ساعت طول کشید بعد هم به حساب پژمان شام بیرون خوردیم. تمام خوشی های اونشب با دیدن ماشین مهراد که دقیقا روبه روی خونمون پارک بود، کوفتم شد، تو ماشین خودم و آورده بودم پایین تا مبادا چشمم به چشمش بیفته، نفهمیدم چه طوری از بقیه خداحافظی کردم ، به هول رفتم توخونه. چند لحظه ای گذشت که تلفن زنگ خورد ، سریع دکمه ی پیغام گیرو زدم تا ببینم حرفش چیه و چیکار داره، صداش که پخش شد، از لرزش پاهام و سستی بدنم روی زمین نشستم.
    "الو دریا......میبینم که حسابی بهت خوش میگذره!.....این جناب پندار خان زیادی دور و برت میگرده!......واسه چی گوشیت دستشه؟،ببین دریا اگه جوابمو ندی زنگ میزنم به پندار همه چی و میگم!....حالا خود دانی....!عشق من!"
    دست و پام می لرزید، دوتا یکی نفس می کشیدم، از همه بدتر حرف های مهراد ، تن و بدنم و می لرزوند، من پندار و دوست داشتم ولی نمی تونستم پیش بینی کنم که اگه از ماجرا بو ببره،چه برخوردی میکنه،می دونستم مهراد حرفی به پندار نمیزنه، یعنی شهاب نمیذاره بعدم چه جوری میخواد ثابت کنه. من میزنم زیر همه چی ! زخمم بهونه میکنم واسه یه روز که مثلا با مهراد بودم و خوردم زمین! لابد شهاب بهش نگفته که من با پندار نامزد شدم.اگه بفهمه شاید دست از سرم برداره! فردا بهش زنگ میزنم ، قسمش میدم حتی به روزهای خوبی که با هم داشتیم،قسمش میدم به بابام، به حال اون استادش بوده!
    اصلا قسمش میدم به روح مادرش! شاید دست از سرمون برداره، یه آب خوش از گلوم بره پایین....
    مهراد دوبار دیگه ام زنگ زد،دوباره همون حرفها،همون تهدیدها!....هر بار پیغام هایی که میذاشت و پاک می کردم،به زور خودم و خوابونده بودم که تلفن زنگ خورد.چنان از رو تخت پا شدم که احساس کردم دنیا داره دور سرم می چرخه!صدای مهراد بود ،دیوونه شده بود، مثل اونشب حرف میزد،ازم میخواست که برم پایین!جلوی در!....!!
    وقتی از پنجره ماشینشو دیدم، نفهمیدم چیکار میکنم فقط لحافمو دور خودم پیچیدم و با متکام دوییدم پایین....موبایلم و بالا جا گذاشتم ، خواستم در خونه دایی و بزنم ولی هیچ سر و صدایی نمی اومد،حتما خواب بودن، ساعت چنده؟...وای من میترسم،اگه یکهو مهراد از حیاط بیاد تو خونه؟ وای خدای من.....
    بابا کجایی من میترسم.....مثل بچه ها زدم زیر گریه ، متکامو سفت بغل کرده بودم و نگاهم به در ورودی بود،جرئت نمی کردم برم بالا و موبایلمو بیارم.دیگه داشتم از ترس سکته میکردم که آروم دو تا ضربه به در زدم،خبری نبود، یه آن به ذهنم رسید که از تو حیاط با یه سنگی ، چوبی بزنم به پنجره اتاق پندار تا بلکه متوجه بشه و از خواب بیدار شه......



    به آخراش که نزدیک می شوی کافه ها بی حال می شوند، سیگار مرکزِ سینه ات را می سوزاند. کسی در قلبت با مُشت وُ لگد دنده هایت را می لرزاند.
    به آخراش که نزدیک می شوی پول هم در بیاوری خرجی نداری. گرسنه نمی شوی. هوای معاشقه ای تازه به سرت نمی زند.
    به آخراش که نزدیک می شوی وسوسه ت فقط بعضی از شب ها به سراغت نمی آید. هر شب، هر روز، هر دَم! نه با پچ پچی ساده و آرام با صدایی بلند وُ خشمگین وُ دلخور،
    رو به رویت می ایستد، چشم می اندازد به مَردمک چشم هایت وَ می گویدت "دلم برات تنگ شد...برگشتم...هنوز دوسم داری یا باز منو میبینی اخمت میاد؟"
    ویرایش توسط دریا دلنواز : 1392,08,05 در ساعت ساعت : 20:47

  12. 128 کاربر از پست دریا دلنواز تشکر کرده اند .

    !!nahal!! , #لـــــــــیلا . م # , *shima* , *ریحانه# , 0033 , abby7 , afi90 , aflak , Alone moon , ana? , asrin_1994 , atashgah62 , atefeh_49 , ava.n , ayda90 , azisadeghi , Azita49 , baharezendegani , BaharәH , baran.fm , behnaaz , chobiiin , cloudyneda , Dawn95 , eshton , f2kral , fa62 , fariba45 , fateme.... , fatima64 , feloor , H..GH , hani-70 , haveking , homa41 , hosna.پاییز , Houra75 , jigmal_nanaz , kiana61 , life 007 , mahinfk , mahsadina , martire , maryam56 , maryiana , marzi marzi , Mel!i!ka , melikarozl , mfr60 , m_ezraeil_m , m_reisie , nadia97 , nahayat007 , narjes*** , narsis73 , nasrin44 , Nika61 , niloofar- , pana-m , pani1381 , paniz_g66 , parisa mah , parvaeh , pati'a , R A H A.J , rahaa_m , rangin , rashno , R£§PINA , Saeideh_82 , sayeh66 , scarlet25 , setareh273 , setaresetar , Shahin Golden , shahin47 , shimaaaaa , sibsorkhhava , sima_a_111 , snia , Snow Dream , sogol21 , soheila50 , somy_kh , ssoudeh , strich , ta nha , tama1011 , yasaman_rad , yasamin_34 , yasesabs , Zahra_niki , zarpari04 , zeinab.s , Z_M267 , آستاره , آسوده , آهوی گریزپا , ازلی , الهه50 , بازیگوش , ترنج خاتون , تینا97 , دختریم3 , رادمینا , رز سرخ و سفید , سالومهو , سرای بانو , سرتق , سکوت پر از حرف , شادزی , شاپرک13 , شراره ارکات , شروع , عمه حمی , فرحناز65 , ققنوس98 , م.نوری , مامان شهرزادی , مهستی , ناژور , نیاز.ش , نیکا83 , هیلا , چلیپا , کاش بتوونم , کمند , •●شقایق●•

  13. Top | #157

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    نوشته ها
    1,293
    میانگین پست در روز
    1.98
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    29,913
    تشکر شده 105,180 در 1,649 پست
    حالت من
    Kesel
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پست آخر امشب....جای حساس ول کردم
    امروز خیلی حرص خوردم...با کمال پرویی اعلام میکنم حالا نوبت شماست...
    میاید نقد...نیلوفر...لیلا...ازلی(تحف ه جنوب)...زینب...این عزیزان همیشه میان...
    طرفم اونایی هستن که نمیان...قهر میکنما...گفته باشم!

    دوییدم تو حیاط،یه سنگ کوچیک برداشتم و زدم به شیشه،هر از گاهی بر میگشتم و پشت سرمو نگاه میکردم،دوبار دیگه این کار و کردم تا پرده ی پنجره روکشید کنار، همین طور که داشتم گریه می کردم واسش دست تکون دادم تا متوجه شد، .....
    وقتی رسیدم جلوی درشون،درو باز کرد،خیلی نگران بود، کمی هم ترسیده بود
    _ دریا طوری شده؟چرا گریه میکنی؟....اتفاقی افتاده؟
    ازشدت گریه نفسم بالا نمی اومد به زور چند کلمه حرف زدم:خو..خوابِ .....بد .....دیدم .....
    پندار آروم به سمتم اومد و بغلم کرد
    _اشکال نداره! نترس ،من هستم.....
    وقتی اومدم تو خونشون چراغ های پذیرایی خاموش بود، دستمو گرفت و رفتیم تو اتاقش ، برام آب قند آورد ،یه خورده آروم شدم ،
    دستی بین موهای ژولیده اش کشید و انگشتاشو روی پلک هاش کشید...
    _بهتری دریا...؟
    _آره ....ترسیدم!
    _می خوای دوباره برات آب بیارم؟
    _نه نمیخوام...
    _حالا خواب چی دیدی...؟
    سرمو انداختم پایین، دوباره گریه کردم،
    _باشه،نگو ولی جون پندار گریه نکن.....
    اشکامو پاک کردم و یه نفس عمیق کشیدم...به سکسه افتاده بودم...
    _ پژمان کو
    _تو اتاق پیمان خوابه چطور؟؟
    متکامو گذاشتم رو زمین و گفتم:خب پس من اینجا میخوابم....
    از روی تختش بلندشد
    _تو اینجا بخواب، من رو زمین می خوابم....!
    متکا و لحافشو برداشت و من جاش دراز کشیدم،تازه نگاهم به لباسم افتاد،لباس آزاد طوسی – صورتی با شلوار ستش تنم بود،
    لحاف و تا خرخره کشیده بودم ولی پندار با اینکه آستین حلقه ای تنش بود، لحاف و کنار گذاشته بود.... سردش نمیشد...شایدم من تن لرزه دارم....
    چراغ مطالعه ش که روی میز بود و روشن کرده بود،بازم تاریکی اتاق اذیتم میکرد،
    پندار پشتش به من بود ، انگار خوابش برده بود ولی من مثل دیوونه ها هی روی تخت غلت می خوردم، صدای زنگ تلفن خونه تو گوشم می پیچید، صدای مهراد ، تهدیداش ،وای پندار نخواب.....! جون دریا نخواب...شایدم من خوابم...پس کی بیدار میشم؟ این کابوس کی تموم میشه؟
    آروم از رو تخت اومدم پایین و متکامو گذاشتم کنار متکاش کنارش دراز کشیدم ، بیدار بود... سریع به طرفم برگشت،
    با التماس نگاش کردم
    _پندار پیشت بخوابم؟! ...
    بغلم کرد و پیشونیم و بوسید: آره عزیزم ، بخواب...
    دوباره بدنم یخ کرده بود،ماشاالله به سنگینی دستش ...نفسم بالا نمی اومد،حالا این دفعه از شدت خفگی ، قلبم مثل گنجشک شده بود ، روم نمی شد، از زیر دستش بیام بیرون، در کمال آرامش چشماشو بسته بود،
    مثلا میخواستم بیدارش نکنم ، ولی تا دستشو بردم کمی بالا ، چشماشو باز کرد، میون بغض سنگینی که داشتم خنده ام گرفته بود....
    _آخه وقتی خوابت نمیاد واسه چی چشماتو میبندی پنی جونم؟
    خندید و دستشو دوباره آورد رو کمرم:آخه تو هی تکون میخوری، من بیچاره نمی تونم بخوابم!.....
    _آخه این دفعه نفسم بالا نمی اومد، دستت سنگینه!
    جمله ی آخرم و یه خورده با محبت گفتم که بهش بر نخوره ، اونم لپمو کشید و گفت: دریا ، خوابت خیلی بد بود...؟
    _چطور....؟
    _آخه قلبت هنوزم تند میزنه!.....
    بالافاصله خودم و کشیدم عقب، چقدر چسبیده بودم بهش که تپش های قلبم و فهمیده بود!!
    بلند خندید و گفت: چرا فرار می کنی؟ نخوردمت که....!
    ترسیدم بقیه رو بیدار کنه...! بدجور بلند میخندید....
    _هیس، دیوونه الان بقیه رو بیدار میکنی .....
    طاق باز خوابید و با همون صدا باز خندید ...رفتم طرفش و دستم و گرفتم جلوی دهنش: زهر مار، الان فکر میکنن ما چیکار می کنیم!
    از لابه لای انگشتای دستم صداش دراومد...
    _چیکار میکنیم؟؟؟ نصفه شبی چه کاری از دو تا نامزد دوست داشتنی مثل منو تو بر میاد؟؟...ما که کاری نمیکنیم باز بذار بقیه فکر کنن پسرشون حاجی شده! عروسشون حاج خانوم!
    دستمو محکمتر فشار دادم...
    _بی تربیت...بس کن...
    مچ دستمو کشید و سرشو آرود سمتم...نگاهشو مست کرد و با خنده ای که داشت کنترل میکرد گفت
    _بذار یه خورده شیطونی کنم....
    سرمو بردم عقب ...
    _میکشتمت...بخواب
    قیافه ناراحتی به خودش گرفتو سرشو روی متکا ول کرد...
    داشتم می خندیدم که پندار شروع کرد به موهای فرم ور رفتن، سرم و روی سینه ش گذاشتم ، قلقلکم می اومد، بعضی وقت ها هم موهامو میکشید ولی چیزی بهش نمی گفتم
    _ پندار
    _جانم؟
    _فردا میری قزوین؟
    _آره، صبح ساعت 8...
    نگام به ساعت افتاد، 2 بود،سرمو بلند کردم
    _ پس بگیر بخواب صبح خواب میمونی
    _نه بابا، من شب سه ساعتم بخوابم بسمه....
    دلم نیومد نذارم بخوابه، سرمو گذاشتم رو متکا ، اومدم لحاف و بردارم که خود پندار نیم خیز شد تا لحاف و بکشه روم ...
    واسه چند لحظه مکث کرد، نگاهش خیره شده بود .. نکنه بخواد کاری کنه؟...وای آخه من میترسم...!
    با تعجب گفتم: پندار چی شد....؟!
    لحاف و ول کرد و دستشو آورد سمتم، مثل گیج ها داشتم نگاش میکردم ...
    لرز بدی تو تنم ریخت...
    _ دریا این زخم..این زخم....
    به زخمم نگاه کردم،پلکم نمیزد...حواسم به زخمم نبود...به لباسم نبود...وای خدا....
    روم خم شد...چشمامو از ترسم بستم...دستشو دور تا دور زخمم کشید...بوی عطرش...بهترین بوی دنیا بود...درست وقتی که من از ناامیدی مشامم بوی تنهایی میداد....








    + دریا چی میگه الان؟؟؟
    +پندار میفهمه؟؟
    +به نظرتون چی میشه؟؟
    +بزنم خودمو بکشم از دست شماها و دوستام؟؟
    +هیشکی منو دوست نداره...


    .


    و باز هم تکرار ...
    تکرار روزهای سرد ...
    من , و دستی که نیست ...
    بــرای گــرم کردن پنج انگشت ...
    داروخانه ها هم , دیگر آتروپات ندارند ...
    افسوس , خدا را شکر , نفسی هست , هااا ...
    گرم می شود کمی , با دل یخ زده ام چه کنم , میدانی ؟ ...
    ویرایش توسط دریا دلنواز : 1393,04,23 در ساعت ساعت : 03:54

  14. 135 کاربر از پست دریا دلنواز تشکر کرده اند .

    !!nahal!! , #لـــــــــیلا . م # , *shima* , *ریحانه# , 0033 , abbas_p , abby7 , afi90 , aflak , Alone moon , ana? , asrin_1994 , atashgah62 , atefeh_49 , ava.n , ayda90 , azisadeghi , Azita49 , baharezendegani , BaharәH , baran.fm , behnaaz , chobiiin , cloudyneda , Dawn95 , eshton , f2kral , fa62 , fariba45 , fateme.... , fatima64 , ghazale man , H..GH , hani-70 , haveking , homa41 , hosna.پاییز , Houra75 , jigmal_nanaz , kiana61 , life 007 , m.tanha , mahinfk , mahsadina , martire , maryam56 , maryiana , marzi marzi , Mel!i!ka , melikarozl , mfr60 , m_ezraeil_m , m_reisie , nadia97 , nahayat007 , narjes*** , narsis73 , nasrin44 , niloofar- , p@r!s@ , pana-m , pani1381 , paniz_g66 , parijoo0oo0n , parisa mah , parvaeh , R A H A.J , rahaa_m , rangin , rashno , R£§PINA , sada , Saeideh_82 , sara.77 , sayeh66 , scarlet25 , setaresetar , Shahin Golden , shahin47 , shimaaaaa , sibsorkhhava , sima_a_111 , snia , Snow Dream , sogol21 , soheila50 , somy_kh , ssoudeh , strich , ta nha , tama1011 , yasaman_rad , yasamin_34 , yasesabs , Zahra_niki , zarpari04 , zeinab.s , Z_M267 , آستاره , آسوده , آهوی گریزپا , اذربرزین , ازلی , الهه50 , امیلیا , بازیگوش , ترنج خاتون , تنها33 , تینا97 , دختریم3 , رادمینا , رز سرخ و سفید , سالومهو , سرای بانو , سرتق , سکوت پر از حرف , شادزی , شاپرک13 , شراره ارکات , شروع , عمه حمی , فرحناز65 , ققنوس98 , م.نوری , مامان شهرزادی , مهستی , ناژور , نیاز.ش , نیکا83 , هیلا , چلیپا , کاش بتوونم , گشتاسب13 , گل یاس , •●شقایق●•

  15. Top | #158

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    نوشته ها
    1,293
    میانگین پست در روز
    1.98
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    29,913
    تشکر شده 105,180 در 1,649 پست
    حالت من
    Kesel
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام دوستان...احوالات؟
    خدایی دمتون گرم...چقدر با نقدا حال کردم...
    موقع خوندنشون نیشم تا بناگوشم باز بود...
    امروز فروغو دیدم...حالش خداروشکر بهتر بود...قرارم شد از امروز دوباره تایپ کنه...
    دستش درد نکنه...ایشالله خدا یه شوهر خوب و خوشگل مثل خودش نصیبش کنه...




    آب دهنم و قورت دادم و دستپاچه گفتم: خوردم زمین .... سنگ رفت توش..شایدم شیشه...!!یادم نیس به خدا...!! مال خیلی وقت پیشه...!
    رو زخمم دست کشید و یه طوری روش زوم کرد که انگار حرفمو باور نکرده!
    فکر اینکه بخوام حقیقتو بهش بگم رعشه به جونم مینداخت...نگاهم خیره به چشماش بود...اما اون...لعنت به این زخم....
    خودمو به زور خونسرد نشون دادم....
    _ اون موقع که خوردم زمین، خیلی خون اومد، ولی رفتم درمونگاه، پانسمان که کرد خوب شد....الانم این جوری شده به خاطر اینکه هی بهش ور میرم!! رفتم به یه دکتر نشون دادم قراره برم لیزر کنم...جاش نمی مونه به خدا...!
    حالا اینبار به جای زخم ...زل زد به چشمام....
    _ولی این زخم...
    مکثی کرد و دوباره گفت: کی خوردی زمین...؟چرا به من نگفتی؟.
    لحافو بیشتر تو بغلم فشردم و زانوهامو بغل کردم....بازم باید بی تفاوت حرف میزدم
    _سه – چهار ماه پیش!!
    کنارم دراز کشید با حالتی متعجبو گنگی گفت: ببین چه جوری خوردی زمین که جاش هنوز مونده...! با کی بودی...؟ خودت خوردی زمین....؟اصلا سه ماه پیش میشد موقعی که .....

    فهمیدم داره حساب چیو میکنه....برای همینم حرفشو قطع کردم و گفتم:ول کن قربونت برم، بخواب صبح زود باید بلند شی...
    پا شدم و صورتشو بوسیدم
    _شبت بخیر عزیزم.....
    نگام نکرد...به سقف اتاق زل زده بود...کاش میفهمیدم تو ذهنش چی میگذره....
    منظورش از سه ماه پیش ، تقریبا زمانی بود که با مهراد تموم کرده بودم! مطمئنم دوزاریش افتاد، نکه بفهمه واسه همون روزی باشه که صورتمم کبود بود!؟برای اینکه دیگه باهم حرف نزنیم ، چشمامو بستم و خودمو به خواب زدم...
    ولی اون تا نزدیکای 4 بیدار بود! هر دفعه که چشمامو نیمه باز میکردم ، میدیدم که چشماش به سقفه ، از آه های گاه گاهشم متوجه می شدم، الهی بمیرم، تازه فردا صبح زود هم باید پاشه، خاک بر سرم، کاش به لباسام نگاه می کردم بعد میومدم پایین، حالا دائم میخواد فکر و خیال کنه که راست و بهش گفتم یا دروغ!
    وقتی برای خوندن نماز بلند شد و از اتاق رفت، سراغ کشوی لباس هاش رفتم یه تی شرت آستین کوتاه برداشتم، ساعت 5 بود، لباس و پوشیدم از اتاق اومدم بیرون، وارد آشپزخونه شدم تا وسایل صبحونه رو آماده کنم. آب ریختم تو چای ساز و دکمه اشو زدم، همونجا وضو گرفتم،
    پندار که از دستشویی اومد، وقتی دید من تو آشپزخونه واستادم با ناراحتی که تو صورتش موج میزد گفت: تو چرا بیداری؟....
    حوله رو از دستش گرفتم تا صورتم و خشک کنم : دیدم تو بیدار شدی، گفتم پاشم صبحونه بذارم....
    کلافه نگاهم کرد و رفت تو اتاقش، جانماز زندایی و از کمد برداشتم و رفتم پیشش ، سریع جانمازمو پهن کردم و باهاش قامت بستم...چه لذتی داشت با پندار نماز خوندن....!!! خدایا شکرت!
    نمازمون که تموم شد داشتم صلوات میفرستادم که زندایی بی هوا اومد تو اتاقو گفت: قبول باشه!
    به زندایی که با ابروهای نیم متر بالا اومده جلوی در اتاق وایستاده بود خندیدم و گفتم: سلام قبول حق!
    پندار جا نمازشو جمع کرد و از اتاق رفت،
    زندایی _ دریا کی اومدی؟
    _راستش نصفه شب، خواب بد دیدم، اومدم پایین!
    زندایی خنده ی مشکوکی کرد وگفت: پس پسرمو بیخواب کردی...!
    با ناراحتی سری تکون دادم و گفتم: آره بیچاره ، نخوابید....!
    زندایی اومد تو اتاق و در اتاق و بست
    _حالا کلک چرا لباس پندار و پوشیدی؟!
    حرفشو زد و شروع کرد به ریز خندیدن .منهم که تازه متوجه حرف های زندایی شدم لباسمو دادم بالا و گفتم: زندایی زیرش یه تاپ پوشیدم ولی گفتم یکهو پژمان یا پیمان بیدار میشن، زشته با این لباس!
    زندایی بازم میخندید، دیگه منهم خنده ام گرفته بود، ولی کاش همون اول لباس پندار و می پوشیدم .
    بنا به خواست زندایی که می خواست بخوابه اونروز ساعت5:30 به همه ی مردهای خونه صبحونه دادم، باز خدا رو شکر شوخی های پیمان حال و هوامو عوض کرد، دیگه پندارم گرفته نبود و اونهم می خندید، موقع خداحافظی بابت دیشب ازش عذرخواهی کردم و اونم حرفی نزد...!
    با رفتن پندار من هم رفتم بالا، اصلا دلم نمی خواست چشمم به تلفن بیفته، واسه همینم یه راست رفتم تو اتاقم ، موبایلم رو میز بود، برداشتم تا باهاش آهنگ گوش بدم بلکه خوبم ببره، وسطای گوش دادن به آهنگ یه لحظه قطع شد که متوجه شدم برام پیامک اومده....
    " دریا توکه به من دروغ نمی گی؟ میدونی که از دروغ متنفرم مخصوصا اگه تو بخوای بهم دروغ بگی!"
    باز همون دلشوره ی همیشگی بهم برگشت...مونده بودم جواب پندار و چی بدم، کاش می شد همین الان تمام واقعیت رو می گفتم و خودم و خلاص میکردم،ولی ترسیدم از دوباره تنها شدن...از این بدبخت تر شدن...نمیخواستم از دستم دلخور بشه...نمیخواستم درباره ام فکر بد بکنه...
    واسه همین بهش پیامک زدم : عزیز دلم چه دروغی دارم، بهت بگم؟ خیالت راحت ، مراقب خودت باش، زودم برگرد، منتظرم..
    خودم از خودم خجالت می کشیدم ، عذاب وجدان داشتم.....!!


    نمی دانم روح و تن ِ من خسته تر از پیش است یا سوز ِ پاییز ِ امسال غمگین تر از سال های پیش !!!
    اصلا نمی دانم چرا امسال هیچ فصلی تکراری نبود !

    نه بهارش، بهار بود .. نه تابستانش، تابستان ..
    و حال پاییزی که واقعا پاییز است ..
    و من همیشه از پاییزهای غمگین هراس داشتم

  16. 126 کاربر از پست دریا دلنواز تشکر کرده اند .

    !!nahal!! , #لـــــــــیلا . م # , *shima* , *ریحانه# , 0033 , abbas_p , abby7 , afi90 , aflak , Alone moon , ana? , asrin_1994 , atashgah62 , atefeh_49 , ava.n , ayda90 , azisadeghi , Azita49 , BaharәH , baran.fm , behnaaz , cloudyneda , Dawn95 , eshton , f2kral , fariba45 , fateme.... , fatima64 , feloor , H..GH , hani-70 , Haniii9396 , haveking , homa41 , hosna.پاییز , Houra75 , jigmal_nanaz , kiana61 , life 007 , mahinfk , martire , maryam56 , maryiana , marzi marzi , Mel!i!ka , melikarozl , mfr60 , m_ezraeil_m , m_reisie , nadia97 , nahayat007 , narsis73 , nasrin44 , Nika61 , niloofar- , pana-m , pani1381 , paniz_g66 , parijoo0oo0n , parisa mah , parvaeh , R A H A.J , rahaa_m , rangin , Saeideh_82 , sara.77 , sayeh66 , setareh273 , setaresetar , shahin47 , shimaaaaa , sibsorkhhava , sima_a_111 , snia , Snow Dream , sogol21 , soheila50 , soin , somy_kh , ssoudeh , ta nha , tama1011 , touska , vajihe azadi , yasaman_rad , yasamin_34 , yasesabs , Zahra_niki , zarpari04 , zeinab.s , Z_M267 , آستاره , آسوده , آهوی گریزپا , اذربرزین , ازلی , امیلیا , بازیگوش , ترنج خاتون , تنها33 , تینا97 , دختریم3 , رادمینا , رز سرخ و سفید , سالومهو , سرای بانو , سرتق , سکوت پر از حرف , شادزی , شاپرک13 , شروع , عاطفه دلنواز , عمه حمی , فرحناز65 , ققنوس98 , م.نوری , مامان شهرزادی , مهستی , ناژور , نیاز.ش , نیکا83 , هیلا , چلیپا , کاش بتوونم , کمند , •●شقایق●•

  17. Top | #159

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    نوشته ها
    1,293
    میانگین پست در روز
    1.98
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    29,913
    تشکر شده 105,180 در 1,649 پست
    حالت من
    Kesel
    اندازه فونت

    پیش فرض

    یه پست دیگه ام داریم...شاید دوتا...
    یه خورده درس بخونم...تا شما میاید نقد میذارم






    ظهر با ترس و لرز با بچه ها رفتم دانشگاه، می ترسیدم از اینکه دوباره مهراد و ببینم ، ولی خدا رو شکر نه از مهدی خبری بود نه از مهراد. بعد دو تا کلاسی که داشتم از بچه ها خواستم که بریم و واسه پندار یه چیزی بخریم، ساعت 8 بود که پندار بهم زنگ زد تا ببینه کجام، منهم راستشو گفتم که اومدیم با بچه ها یه خورده بگردیم و بعد بریم خونه. اونهم فقط گفت که تا دو ساعت دیگه خونست، و منهم زودتر برگردم.
    براش پیرهن مردونه ی سفید خریدم و ازیه مغازه ی عطرفروشی که آشنای فروهه اینا بود، دو تا عطر 100 میلی که پونصدهزار تومن شد خریدم، عملا تمام پولامو خرج کردم....ولی می ارزید...باید از فکر و خیال اون زخم لعنتی درش میاوردم...یه لباسم برای شهاب خریدم اما دروغکی به بچه ها گفتم اونم برای پنداره...باید زودتر با شهاب حرف میزدم و درباره مهراد بهش میگفتم...
    _دریا حالا چرا دو تا از عطر خریدی؟
    _واسه اینکه اگه تموم شد دوباره نیام بخرم
    _دیوونه ای تو دریا، شاید از بوش خوشش نیومد!
    _نه بابا، بوش عالیه!
    فروهه که به حرفهای من و ارغوان داشت گوش میداد گفت: این عطر بوش حرف نداره، فربد هم یه مدت از این عطر میزد.....
    با حرف فروهه خیالم راحت شد که این دفعه آخر سلیقه بودم و پندار حتما خوشش میاد.....
    زودتر از تاکسی پیاده شدم، با اینکه کادوها رو فروشنده کادو پیچ کرده بود ولی میخواستم اول برم خونه تا لباسامو عوض کنم و یه لباس خوشگل بپوشم....باید به خودم میرسیدم...
    جلوی در که رسیدم، به خاطر اینکه دستم پر بود،وسایلم و جلوی در رو زمین گذاشتم، تا کلید و از تو کیفم پیدا کنم... احساس کردم یکی پشتم واستاده و داره نگام میکنه، سایه اشو میدیدم...اول فکر کردم اشتباه می کنم،ولی وقتی به شونه ام زد،به هول برگشتم که کیفم از دستم افتاد.....
    _سلام!
    با دیدن مهراد قلبم داشت از سینه کنده میشد، زبونم لال شده بود ... دولا شد و کیفم واز روی زمین برداشت، چند قدمی عقب رفتم ....پشتم خورد به در حیاط ولی اون همینطور جلو می اومد، اونقدر نزدیکم شده بود که بوی عطر تلخ و گس شو مثل اونشب، حس میکردم...
    بازومو چنگ انداخت...
    _ یه لحظه بیا تو ماشین کارت دارم...
    بالاخره قفل دهنم باز شد ، چونه ام از ترس می لرزید، یاد اونشب افتادم که هیچ جور نمی تونستم خودم و ازش جدا کنم، ولی اینبار محکم هلش دادم عقب
    _گم شو لعنتی دیگه نمی خوام ببینمت!
    بالاخره عقب تر رفت، عصبانی شده بود،نفس هاشو با خشم از بینی اش داد بیرون
    _ دریا یا میای الان با هم حرف میزنیم یا هر اتفاقی که بیفته مسئولش خودتی...! فهمیدی....؟
    نگران بودم تا مبادا پندار یا دایی سر برسن، خواستم کیفمو از دستش بگیرم که محکم کشیدتم به طرف خودش
    _ فقط ده دقیقه به حرفام گوش کن، بعد برو، خواهش میکنم.
    نگاهش رنگ التماس داشت ولی چه فایده ،دیگه حتی دلم نمی خواست از حوالی نگاهش رد بشم، کیفمو با خودش برد و رفت تو ماشینش.... ایندفعه یه رنگ و مدل دیگه بود ....، میخواستم برم بالا، ولی موبایلم تو کیفم بود وممکن بود پندار زنگ بزنه،واسه همین دو تا کیسه ای که رو زمین گذاشته بودم و برداشتم و رفتم سوار ماشینش شدم....
    لبخند رضایتمند زد و کیفم و گذاشت رو پام، خودم ازش خواستم که از کوچه بره بیرون تا مبادا کسی ببینتمون...
    دو تا کوچه بالاتر، دم یه ساختمون نیمه کاره پارک کرد، خودشو رو صندلی چرخوند و تکیه اشو داد به در ماشین،
    زل زده بود بهم ولی حرفی نمی زد، نگاهم به کوچه بود و با سردی و حرص گفتم
    _بگو، میخوام برم، اصلا حرفی داری بزنی...؟چی میخوای بگی... ؟ هان...؟
    هر چقدر صدای من بلند بود ولی صدای مهراد آروم
    _ اومدم تو واسم حرف بزنی...! تو خودتو خالی کنی...! من نمیخواستم اینجوری بشه، تو خودت مجبورم کردی،واسه اینکه تا آخر عمر پیش خودم نگهت دارم،....باهات همچین کاری کنم که مجبور بشی پیشم بمونی....! بفهم!
    گریه ام گرفتنمیخواستم گریه کنم...نمیخواستم ضعیفیمو نشونش بدم...اما دست خودم نبود...
    ، برگشتم و به صورتش نگاه کردم
    _ خیلی نامردی...! دیگه دوست ندارم ببینمت...! هر چی بین ما بود ، تموم شد، تو با اون کارت با اون رفتارت بدتر من و از خودت دور کردی، حالا دیگه بوی عطرتم حالمو بهم میزنه...! فقط به حرمت روزای خوبی که داشتیم ، دیگه سراغم نیا، بذار زندگیمو بکنم، من هیچ وقت دوسِت نداشتم ولی ازت متنفر هم نبودم ولی الان... ازت بدم میاد،همین....! دیگه نمیخوام ریختتو ببینم...بفهم احمق!!
    سریع از ماشین پیاده شدم ، مثل دیوونه ها تو کوچه گریه میکردم، نمیدونم چه جوری طول دو تا کوچه رو گذروندم ...ولی وقتی وارد کوچه شدم اشکامو پاک کردم و نگاهی به سر کوچه انداختم، مهراد دنبالم نیومده بود، اصلا خدا کنه دیگه سراغی ازم نگیره و همه چیز همین امشب تموم بشه....یعنی میشه خدا؟
    وقتی وارد ساختمون شدم کفش های پندار و جلوی در دیدم، ولی خیلی آروم رفتم بالا،پشت در که رسیدم، نگین برام نامه چسبونده بود، دریا....اومدم...نبودی....رفتم!
    نامه رو از روی در برداشتم و کلید و تو قفل چرخوندم و وارد خونه شدم، سرم داشت از درد منفجر میشد، مانتومو در آوردم و با وسایلم رفتم تو اتاق که با دیدن پندار خشکم زد !!
    روی تختم خوابیده بود،شوکه شدم، آخه کفش هاش که پایین بود، موقع اومدن هم که کفشی جلوی در نبود!!
    برای اینکه بیدار نشه، وسایل و گوشه ی اتاق گذاشتم و لباس هامو که روی صندلی بود، برداشتم و از اتاق اومدم بیرون، لباس هامو عوض کردم و رفتم تا صورتم رو بشورم،خوب شد پندار خواب بود وگرنه با دیدن این چشم های قرمز حتما دوباره شک میکرد، خواستم رو زمین دراز بکشم که احساس کردم سردمه، دوباره برگشتم تو اتاق و یه لحاف نازک روی پندار انداختم و برای خودم یه دونه دیگه آوردم.
    تلفن خونه رو قطع کردم و روی زمین دراز کشیدم، خوابم نمی برد، ساعت 9 بود، رفتم تو آشپزخونه تا واسه شام چیزی درست کنم...
    دلم هوس کوکو سیب زمینی کرده بود، مایع شو آماده کردم و روی کابینت کناری گاز نشستم و دونه دونه کوکوها رو تو دستم فرم می دادم و تو ماهی تابه میذاشتم ،هر لحظه که باید منتظر میموندم تا یه طرفش سرخ بشه،دوباره میرفتم تو فکر و خیال،تو این فکر که یعنی همه چیز تموم شد یا.....ای خدا خسته شدم من بچه تر از اونیم که تو فکرشم کنی.اگه اذیتم کنی به جون دریا خودکشی میکنم، هم خودم و راحت میکنم هم بقیه رو.....
    نگاهم به ماهی تابه و گوشم به صدای جلز و ولز روغن بود، دستی دور کمرم داشت حلقه میشد ، تا اومدم برگردم پندار کمرم و محکم تر گرفت و سرشو گذاشت به پشت شونه ام
    _سلام جناب خوابالو.....
    هنوز تو خواب بود، با خستگی که از تنش بیرون نرفته بود گفت:سلام ،کی اومدی؟
    دیگه دو طرف کوکو ها سرخ شده بود، زیر گاز و خاموش کردم و دستشو از دور کمرم آزاد کردم، همینطور که روی کابینت نشسته بودم بغلم کرد و دوباره گفت: کی اومدی؟
    _فکر کنم هشت ونیم، توچرا بالا بودی؟
    _تا رسیدم خونه مامان گفت داره مهمون میاد منهم خسته بودم پا برهنه دوییدم اومدم بالا، البته بعدش پاهامو شستم ،
    زدم زیر خنده و شونه اشو بوسیدم و با شیطنت گفتم:خدا باعث و بانی اونی که نذاشت دیشب بخوابی و لعنت کنه!
    خودشم خندید و از روی کابینت آوردتم پایین، واقعا صورتش خسته بود ولی با لبخندی که میزد، میخواست بهم بفهمونه که خسته نیست، خندیدم و گفتم: چایی یا شام؟!
    لپمو کشید و گفت: اول نماز!
    منهم که نماز نخونده بودم، وضو گرفتم و پشت سر پندار نمازم و خوندم، وقتی دیدم پندار میخواد قرآن بخونه، جا نمازمو جمع کردم و رفتم تو آشپزخونه ، وسایل و آماده کردم و نون هم تو تستر گذاشتم ....سفره رو انداختم، کوکو رو تو یه سینی قشنگ چیدم و دورشو با گوجه و خیار شور و جعفری تزیین کردم ، ماست هم تو یه پیاله بزرگ ریختم و روشو با گلپر و گردو و کمی کشمش مدل دادم...،سفره که آماده شد رفتم تو اتاق، موهامو که دوباره فر شده بود ،مرتب کردم و مجبور شدم کمی روغن بزنم تا از وزی دربیاد، دو تا گل سر کوچیک هم یه طرف موهام زدم و بازشون گذاشتم،کمی به خودم عطر زدم و دستی به لباس قرمز آستین کوتاهم کشیدم،موقع آشپزی روغن روی شلوارم ریخته بود واسه همین عوض کردم و یه شلوارک تا روی زانو مشکی پوشیدم وبا صدای پندار که سراغم و می گرفت رفتم تو پذیرایی ،
    کنترل تلویزیون و برداشت و اومد سر سفره نشست، با دیدن سرو وضعم با شیطنت گفت: الان این تیپ و قیافه و این غذا بابته چیه...؟!!










    گاهی باخودم فکر میکنم اگر انسان خواب نمیدید خیلی زودتر از اینها از تنهایی میمُرد
    . همین که با فلانی در خواب همکلام میشوی،
    همین که میروی بر گوشه ای از اقیانوس قدم میزنی.
    گاه بال میزنی، گاه عشق میورزی.
    همین که گاهی در خواب احساس میکنی زنده ای وَ میتوانی لذت ببری.

  18. 123 کاربر از پست دریا دلنواز تشکر کرده اند .

    !!nahal!! , #لـــــــــیلا . م # , *shima* , *ریحانه# , 0033 , abbas_p , abby7 , afi90 , aflak , Alone moon , asrin_1994 , atashgah62 , atefeh_49 , ava.n , ayda90 , azisadeghi , Azita49 , baran.fm , behnaaz , cloudyneda , Dawn95 , eshton , f2kral , fariba45 , fateme.... , fatima64 , feloor , H..GH , hanas , hani-70 , hosna.پاییز , Houra75 , jigmal_nanaz , kiana61 , life 007 , maasomeh51 , mahinfk , mahsadina , martire , maryam56 , maryiana , marzi marzi , Mel!i!ka , melikarozl , mfr60 , m_ezraeil_m , m_reisie , nadia97 , nahayat007 , narsis73 , nasrin44 , Nika61 , niloofar- , p@r!s@ , pana-m , pani1381 , paniz_g66 , parijoo0oo0n , parisa mah , parvaeh , R A H A.J , rahaa_m , rangin , R£§PINA , Saeideh_82 , sara.77 , sayeh66 , scarlet25 , setaresetar , Shahin Golden , shahin47 , shimaaaaa , sibsorkhhava , sima_a_111 , snia , Snow Dream , sogol21 , soheila50 , soin , somy_kh , ssoudeh , ta nha , tama1011 , touska , vajihe azadi , yasaman_rad , yasamin_34 , yasesabs , zarpari04 , zeinab.s , Z_M267 , آستاره , آسوده , آهوی گریزپا , ازلی , امیلیا , بازیگوش , ترنج خاتون , تینا97 , ثامین , دختریم3 , رز سرخ و سفید , سالومهو , سرای بانو , سکوت پر از حرف , شادزی , شاپرک13 , شروع , عاطفه دلنواز , عمه حمی , فرحناز65 , ققنوس98 , م.نوری , مامان شهرزادی , مهستی , ناژور , نیاز.ش , نیکا83 , هیلا , چلیپا , کاش بتوونم , کمند , •●شقایق●•

  19. Top | #160

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    نوشته ها
    1,293
    میانگین پست در روز
    1.98
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    29,913
    تشکر شده 105,180 در 1,649 پست
    حالت من
    Kesel
    اندازه فونت

    پیش فرض

    اینقده این پستو بعدیشو دوست دارم

    واسش نوشابه ریختم و گفتم: بابت دیشبه دیگه!
    با انگشتش رو بینی ام زد وگفت: پس از این به بعد شبا بیا پایین... البته بگما..هنوز بابت بی خوابی دیشبم سرم درد میکنه
    خندیدم و گفتم: منکه از خدامه هرشب بیام...سرتم خوب میشه...قول میدم...
    پندار لبخندی زد و برام غذا کشید،موقع خوردن غذا از دانشگاه و کلاسش پرسیدم
    _روز اولش که بد نبود، بچه هاشم خوبن
    _چندا تا دانشجو داری؟
    _سه تا کلاس دارم هرکدوم 30 تا!
    فضولیم گل کرده بود واسه همین پرسیدم: چند تا دختر سر کلاسن؟
    نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و گفت : هزار تا!
    حرصم گرفت و با چنگال زدم به پاش و با حالت تهدید آمیزی گفتم: ببین پندار چشماتو از کاسه در میارم بهشون نگاه کنی! من تو اینجور مسائل از اون پاچه پاره هام!
    از حرص خوردن و قیافه آماده به پرخاشم خنده اش گرفت... ولی من از حرص به نفس نفس افتاده بودم، شوخی نمی کردم ، واقعا یکی مثل پندار استاد ما تو دانشگاه میشد خودم تورش میکردم!
    ظرف های شام و پندار شست ، البته به شرط اینکه موقع ظرف شستنش ، من رو اپن بشینم و واسش ویولن بزنم ، دلم نیومد روشو زمین بندازم، قبول کردم، با اینکه چند وقتی بود ویولن نزده بودم، ولی زیاد سوتی ندادم و خوب زدم، بعضی جاهاشو با هم میخوندیم و بعضی جاهاشو خودم تنها می خوندم، فهمیدم که از قصد داره شستن ظرف ها رو طول میده ، تا من بیشتر براش بزنم و بخونم!
    _هوی، تمومش کن دیگه ، صدام گرفت!
    _به من چه ظرفا زیاده!
    ویولن و گذاشتم رو اپن و رفتم کنارش ....
    خودم واسش دستاشو شستم و گفتم : عزیز دلم! بقیه شو می شورم تو برو!
    دستشو انداخت دور گردنم وگفت: النگوهات نشکنه!
    لجم گرفت یه تنه بهش زدم
    _ مسخره تو چایی بذار من دیگه دو تا تیکه رو خودم آب میکشم، تو سه ساعت لفت میدی!
    پندار دستشو ازدور گردن برداشت و چایی دم کرد، تا داشتم ظرف ها رو آّب میکشیدم رفت سراغ تلفن خونه
    _ دریا چرا تلفن قطعه؟!...
    کارم تموم شد و دستامو آب کشیدم
    _دیدم تو خوابی قطع کردم....
    یه جوری نگام کرد و بعد دولا شد سیمشو زد یه برق، با موبایل پیمان تماس گرفت که ببینه مهموناش رفتن یا نه!
    اه دلم نمی خواست بره پایین، تو دلم دعا دعا میکردم که مهموناشون حالاحالاها بمونن که گوشی و قطع کرد و گفت: چایی مو بخورم رفع زحمت میکنم !
    با ناراحتی گفتم: میخوای بری؟!
    رو مبل نشست و گفت: آخه مهمونامون تا نیم ساعت دیگه میرن....
    ناراحت شدم ولی سعی کردم به روی خودم نیارم... رفتم تو اتاق تا کادوهاشو براش بیارم، روی صندلی نشستم و تو آیینه به صورت داغون و پکرم نگاه کردم ،ماکه در طول روز همو نمیدیدیم با این کارای پندار هم که خبری از نامزدبازی و اینجور مسخره بازی ها نیست....!! دل من به همچین شبایی خوش بودکه یا من میرفتم پیش پندار یا اون می اومد، کاش روم می شد و بهش میگفتم از این به بعد دوست دارم شبا کنارم باشه، بسمه تنهایی! دیگه کم کم دارم از دیوارهای این خونه ام می ترسم، چه برسه به اینکه بخوام صبح تا شب به دیوارهای این خونه زل بزنم.
    پندار به در اتاقم زد وگفت: دریا چایی ریختم، بیا بخوریم میخوام برم پایین!
    من به چی فکر میکنم، این آقا به چی!! دلش میخواد زود بره پایین!
    حرصم گرفت وگفتم: چه عجله ای داری بری پایین؟؟!
    در اتاق و باز کرد و اومد داخل، با تعجب و اخم گفت: چرا داد میزنی...؟!
    عصبانی شده بودم ، نفسامو با صدا میدادم بیرون...نزدیکم که رسید کنترلمو از دست دادمو با کف دستم زدم به سینه اش
    _ میخوای بری پایین برو، کسی جلوتو نگرفته، خونه ی خودتونم می تونی چایی بخوری...!


    پندار که انگار شوکه شده بود، با اخم گفت: دریا چته ...؟ قاطی کردی یا داری شوخی میکنی....؟
    نمی خواستم گریه کنم ، دلم میخواست رک وراحت همه چیز و بهش بگم، دستامو مشت کردم تا بتونم راحت تر حرف هامو بزنم، صدام زیادی رفت بالا؛
    _ مثلا سه ماهه که به هم محرمیم، ولی رفتار تو هیچ فرقی با قبل نکرده ، اصلا بیشتر از قبل از دستم فرار می کنی، مثلا نامزدیم! ولی کو….؟ نه یه مسافرت با هم رفتیم و نه هیچ جا!بچه خر میکنی منو میبری رستوران؟؟ قیافه من خیلی شبیه احمقاست مگه نه؟
    بازم رو کردم همه ضعفمو...کم آوردم...اشک هام گوله گوله میریخت و پندار فقط با تعجب نگاه میکرد...
    _ من هر روز و هر شب تنهام ...تو که روزهای کلاستو بیشتر کردی، وقتی ام میای، فقط بهم یه زنگ میزنی که ببینی مردم یا زنده.... !الانم که اومدی، زود میخوای بری...!!
    گریه ام شدت گرفت...
    اینبار با دو تا دستام زدم به سینه اش و با جیغ سرش داد زدم.... برو گم شو از خونه ی من بیرون!!!
    دستامو جلوی صورتم آوردم وبه میزم تکیه دادم، گریه هام واسه دیروز و امروز نبود، واسه تمام این چند سال بود که تنهاییمو به رخم میکشید، حالا هم تا اومدم زندگی آرومی و شروع کنم، همه چیز به هم ریخت.....سهم من همیشه از زندگی تنهایی بود...حتی الان....کنار پندار...
    دستامو که جلوی صورتم حائل کرده بودم آوردم پایین و دوباره گفتم: چرا نمیری...؟ ساعت خوابت دیر میشه جناب استاد....!! چاییو از دست مامان جونت بخور!
    منتظر عکس العملش بودم...داشت میخندید...اونم الان؟؟....الانکه من عصبانیم؟؟
    _بیا دختر خوب...بیا بغلم ببینم چی شده که سرمن داد و بیداد راه انداختی...
    نرفتم سمتش اما دعا کردم خودش بیاد پیشم...اومد...با همون لبخندی که پهن تر شده بود... آرومم میکرد، اما می دونستم این آرامش لحظه ایست، دوباره دلم شروع میکنه به دلتنگ شدن ، تو دلم گفتم" الان با خودش میگه این دختره چقدر لوسه! "
    ولی تقصیر من چیه؟ امتحانم تموم شده بود و من سه ماه بیکار تو خونه باید میموندم اما اون دانشگاش ترم های تابستونی داشت و مجبور بود بره،
    یاد کادوهایی که براش خریده بودم افتادم ! برای اینکه حرصم و خالی کنم و احیانا با خودش فکر نکنه با یه بغل بخشیدمش خودم و کشیدم کنار و همینطور که به فین فین افتاده بودم،از توی مشمبا کادوهاشو درآوردم ....
    مثل بچه ها گفتم:ببین ....برات کادو خریده بودم ولی به خاطر این کارت میدم به سوپوره شهرداری!!!حداقلش اینه که هر شب با صدای جاروش بهم آرامش میده تا خوابم ببره...!
    لبخند محوی زد و گفت: تو سوپور شهرداری و ازمن بیشتر دوست داری....؟!
    کادوها رو گذاشتم رومیز و رفتم رو تختم دراز کشیدم .... لحاف و تا روسرم کشیدم ....به سکسکه افتاده بودم.....باید بهش حالی میکردم شوخی ندارم...بالاخره باید اونم بفهمه منم یه خواسته هایی دارم..یه نیازایی دارم....
    وقتی از خونه رفت، گریه ام بیشتر شد، آخه دوباره دروغ گفتم...چند شبی بود که دیگه سوپوره شهرداری ام بهم سر نمی زد،....




    دریا بدجنس میشود...
    آخ جووون....
    پست بعدی نیم ساعت دیگه...برم درس بخونم
    حالا شاید اومدم....!!
    (الان دارم کلاس میذارم...متوجه شدین؟؟)
    ویرایش توسط دریا دلنواز : 1393,04,23 در ساعت ساعت : 03:59

  20. 121 کاربر از پست دریا دلنواز تشکر کرده اند .

    !!nahal!! , #لـــــــــیلا . م # , *shima* , *ریحانه# , 0033 , abbas_p , abby7 , afi90 , aflak , Alone moon , ana? , asrin_1994 , atashgah62 , atefeh_49 , ava.n , ayda90 , azisadeghi , Azita49 , baran.fm , behnaaz , cloudyneda , Dawn95 , ELI , eshton , f2kral , fariba45 , fateme.... , fatima64 , feloor , H..GH , hani-70 , Haniii9396 , haveking , hosna.پاییز , Houra75 , jigmal_nanaz , kiana61 , life 007 , maasomeh51 , mahinfk , mahsadina , martire , maryam56 , maryiana , marzi marzi , Mel!i!ka , melikarozl , mfr60 , m_ezraeil_m , m_reisie , nadia97 , nahayat007 , narjes*** , narsis73 , nasrin44 , Nika61 , niloofar- , pana-m , pani1381 , paniz_g66 , parijoo0oo0n , parisa mah , parvaeh , pati'a , R A H A.J , rahaa_m , rangin , R£§PINA , sada , Saeideh_82 , sara.77 , sayeh66 , setaresetar , Shahin Golden , shahin47 , shimaaaaa , sibsorkhhava , sima_a_111 , snia , Snow Dream , sogol21 , soheila50 , somy_kh , ssoudeh , strich , ta nha , tama1011 , touska , yasaman_rad , yasesabs , zarpari04 , zeinab.s , Z_M267 , آسوده , آهوی گریزپا , ازلی , امیلیا , بازیگوش , ترنج خاتون , تینا97 , رز سرخ و سفید , سالومهو , سرای بانو , سکوت پر از حرف , شادزی , شاپرک13 , شروع , عمه حمی , كيما بانو , م.نوری , مامان شهرزادی , مهستی , ناژور , نیاز.ش , نیکا83 , هیلا , چلیپا , کاش بتوونم , کمند , •Tαгα• , •●شقایق●•

موضوعات مشابه

  1. معرفی و نقد رمان سادگی های دلم | دریا دلنواز کاربر انجمن
    توسط دریا دلنواز در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 832
    آخرین نوشته: 1392,11,27, ساعت : 23:11
  2. معرفی و نقد رمان ازت دورم اما...دلم روشنه | دریا دلنواز کاربر انجمن
    توسط دریا دلنواز در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 383
    آخرین نوشته: 1392,10,21, ساعت : 01:35

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •