ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان بسوزه پدرت عاشقی | مهسا محمودي کاربر انجمن
گل نقش طاووس

paradiseagency

?



نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
4. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    0 0%
  • 15 تا 20

    2 50.00%
  • 20 تا 25

    1 25.00%
  • 25 تا 30

    1 25.00%
  • بالای 30

    0 0%
صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 38
  1. Top | #1

    کاربر عادی


    تاریخ عضویت
    تیر 1392
    نوشته ها
    18
    میانگین پست در روز
    0.04
    تشکر از کاربر
    0
    تشکر شده 139 در 19 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان بسوزه پدرت عاشقی | مهسا محمودي کاربر انجمن

    داستان راجب دوتادخترخاله ي شيطون وشوخه كه داستان عشق يكي ازدخترخاله هااون يكي روهم واردداستان ميكنه وبيشترداستان باهمين پرياوعشقش نيماميگذره البته مهتاب وميلادم هستن كلافضاي داستان خسته كننده نيست لحنش خودمونيه يكمي هم درمورددوستي دختروپسربحث ميكنه البته نه همش يكمش!قالب داستان بيشترطنزه..
    ماجراي همه ي شخصيت هام باهم مكمل داستان هستن وكلا باهاش زيادميخندين گاهيم... البته گاهي!...


  2. Top | #2

    مدیر بخش کتاب


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    18,370
    میانگین پست در روز
    9.58
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    88,530
    تشکر شده 416,671 در 26,616 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
    آمارکتابهای در جریان سایت
    در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید و به جز متن داستان پستی ارسال نکنید.
    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
    برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
    نویسنده های سایت حتما بخوانید!
    برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
    طراحی جلد رمان کاربران سایت
    در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
    تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!
    اگر می خوهید رمان ِ خود را در انجمن قرار دهید و بلد نیستید... کلیک کنید!
    برای آگاهی از قوانین بخش کتاب... کلیک کنید!
    جهت اطلاع از قوانین بخش نقد و نحوه ی گذاشتن تاپیک نقد... کلیک کنید!

    هر سوالی از بخش کتاب دارید، ابتدا تاپیک های بالا رو بخونید و اگر جواب خود را نیافتید به یکی {فقط یکی!} از مدیران ِ بخش، پیام خصوصی بزنید!
    نکته یِ مهمِ بخشِ تایپ:
    رمان هایِ فاقدِ خلاصه یِ مناسب، تایید نمی شود!



  3. Top | #3

    کاربر عادی


    تاریخ عضویت
    تیر 1392
    نوشته ها
    18
    میانگین پست در روز
    0.04
    تشکر از کاربر
    0
    تشکر شده 139 در 19 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض بسوزه پدرت عاشقی/مهسامحمودی

    بنامتکمکانیکقلبهایتصادفی...
    تواینگرمایداغمردادکهخرتبمیکنهناچاربودماززیرسایهبهراهمادامهبدم.یکمجلوتررفتماززیردرختیردشدمچندتاپسرنوجوونبادوچرخهمسابقهگذاشتهبودن...امیدهمشونبههمینروزاسدیگه...کاشیهماشینیچیزیمیخریدمکهاینقدرزیراینآفتابلهلهنزنم!حالاخوبهبابامهرماههزارتاماشینمیدهبیرونناسلامتیسهچهارتاشرکتماشینسازیداره...آخیش!آخرینکلاساینترممتمومکردم.رشتهمحسابداریبودالبتهبایداضافهکنممنومهتاب،چوناِینکنههمشبیخریشهمیم.خالهممیگهاگهدخترپسربودیممیشوندمونپایسفرهعقد!ولیحیفکهبایدداغمونبهدلهمبمونه.صداییازدورباعثشدبهپشتسرمبرگردم.
    -وایساخره...
    درحالیکهمیخندیدونفسنفسمیزدبهمرسید.
    -بمیریپری(طبقمعمولمنوپریصدامیکنه!) منوبااینپسرهیزهتنهاگذاشتی،راتوگرفتیکجامیری؟
    -کوفت!بازتوگفتیپری؟الهیوربپری!-زبونتوگازبگیرگوسفند!
    -نه..اگهبهگوسفندهباهمونپریبیشترحالمیکنم!
    -اه!توهموقتگیراوردیاخبرمرگتمیرییابرم؟
    -برمیامیری؟
    -پریااعصابندارممیزنملواشکتمیکنما
    -نهبابا؟نگوترسیدمبهجونهتو
    -رادمنشخودشوخیسکردهبدوالانمیادتوروهمخیسمیکنههاهنوزتخلیهنشده!
    باچشمایگرددادزدم:چی؟
    -آرپیچیبدوبهتمیگم...بدودیگه
    دستموکشیدوهردودویدیموایستادیمسرخیابون.اینکارایمهتابگاهیاوقاتمنوبهجللالخالقگفتنوامیداشت!ولیخب!اینمموجودزندهبوددیگه!حقآبوگلداشت!
    دیدمدهنشوبازنمیکنه!درنتیجهخودمدستبهکارشدم.چی؟دهنشوبازکردم؟نهبابامگهمیخوامبهشغذابدم؟
    من:یهبواییمیاد؟مهتاب-کارخودتهشکنکن!
    -غلطکردیمنظورماینهکهیهکاسهایزیرمایتابهس!
    -آخهخنگخداکاسهزیرمایتابهچیکارمیکنه؟
    شونههاموبالاانداختموگفتم:خبحتمایهکاریمیکنه!
    من-نهجدیبگوبینمقضیهچیه؟
    -واللهقضیهمضیهنداریمولی... تااومدحرفبزنهیهتاکسیعینگااو!پریدوسط!وماهمسوارشدیم.مهتابنفسعمیقیکشیدوگفت:بهخیسیگذشتوتمامشد!..-هان؟...
    همونموقعزدزیرخنده.منکههمیشهرویخندیدنحساسبودمگفتم:کوفت!
    -اینرادمنشوهمچینگذاشتمسرکارکهفککنمنونشبرهتوروغنشدیگهنیاددانشگاه!
    منکهسرازحرفایمهتابدرنمیاوردمتصمیمگرفتمخفهکنمتاخودشبگویدماجراازچهقرارهاییمیباشد!
    مهتاب:مردمچقدربیظرفیتشدنا!
    -چطور؟
    -منسرکلاسیهدوبارنگاهکردمبهاینپسره
    پریدمتوحرفشوگفتم:دوباربهغیرازاوندهبار؟
    -ااا..منکینگاهکردمطرفهمچینرفتهبودتوفکرکلاسکهتمومشداومدهسوئیچشومیدهبهمن..
    -ماشینخریدهبرات؟
    -نهبابا!اگهماشینخریدهبودکهیهچیزی..اومدهمیگهبروسوارشوببرمتبهشت
    خندیدموگفتم:خب؟؟
    -هیچیدیگهبهشتگفتنداره؟
    -ارهکهداره!!
    -بازتومنحرفشدی؟اینیاروازاولشمتونخمنبود!چهارباراومدهخواستگاریردبهشخوردهفککردهمننازمیکنم
    -برمنکرشلعنت!
    چپچپنگامکردوگفت:داشتمگفتم!دیدمولکنماجرانی!گفتمبذایکمضایهشکنم-حالاچکردی؟
    -پریدمتوآبخوری4تاپلاستیکآبکردموگردهزدمبعدشمبردمگذاشتمشونصندلیجلو!درماشینشوبستموهمونجاوایسادمهمونموقعاومدویهنگاهیبهمانداختوگفتبروسوارشوتاببرمتبهشت...
    مهتابزدزیرخنده.-منمگفتمشرطدارهاولتوبایدسوارشیوپاتوبزاریروگازتامنمبیامسوارشمبریمبهشتاونمنشست...
    -عجبآدمیهستیتو..-حالابزاربعدشوبراتبگم!بااونشلوارلیآبیروشنشازماشینپیادهشدوبااونوضعشاومددنبالمنیهدانسیبودکهنگو...-نهبابا؟-حالاتابرهخونهفیلمیهواسهخودش!تازهلاستیکاشمپنچرکردم...-باچی؟-بانوکخودکارم!رادمنشیکیازهمدانشجوییهامونبودهمچینیذرهخلوضعبود(شاسمیزد)یعنیهموندیوونهیخودمونالبتهدیوونهیمانههادیوونهیمهتاببود.حتیپیشنهادازدواجمدادهبودولیمهتابمحلنمیدادخداییمخیلیخوشتیپبود.
    پول تاکسی رودادم وازمهتاب خداحافظی کردم.نی نی عزیزم؟-جانم مادربزرگ؟-عصری یادت نره کلاس داریما...-باش...فعلا خدافظ... خدافظ عروس خانوم!-هنوزکه معلوم نیس!-معلوم میشه!-خب دیگه میتونی گمشی!خندیدموگفتم:توهم میتونی گمشی!باخنده ازش خداحافظی کردم.باورم نمیشددیگه به عشقش رسید!.باورم نمیشد!مهتاب خیلی میلادو دوست داشت.میلادپسرعموش بوداونم اوایل خیلی مهتا ب رودوست داشت ولی یه مدت بودکه همش ازش فراری بودپلک زدیمودیدیم میخوادبیادخواستگاری.من که چشمم آب نمیخورددرهرصورت خوش حال بودم ولی نمیدونستم که این تازه اول ماجراس...
    ویرایش توسط Anita52 : 1392,05,24 در ساعت ساعت : 09:27 دلیل: اصلاح بعضی قسمت ها

  4. 9 کاربر از پست Anita52 تشکر کرده اند .


  5. Top | #4

    کاربر عادی


    تاریخ عضویت
    تیر 1392
    نوشته ها
    18
    میانگین پست در روز
    0.04
    تشکر از کاربر
    0
    تشکر شده 139 در 19 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض بسوزه پدرت عاشقی/مهسامحمودی

    ***
    مهتاب روی تخت کنارپریادرازکشیداماخواب به سراغش نیومدخودشم نمیدونست چرابایداینطوری بشه....درسته تصمیم گرفته بودمیلادوفراموش کنه وبه پریاهم همینوگفته بودولی به خودش که نمیتونست دروغ بگه هنوزم عاشق میلادبود...توهمین فکرابودکه چندساعت ازشب گذشت و عقربه های ساعت دونیم رونشون داد.ازروی تخت بلندشدنگاهی به پریاانداخت خواب خواب بود.نشست وبه دیوارتکیه دادوسرش راروی پاهایش گذاشت.متوجه تکه کاغذی درجیب شلوارش شدآن رابرداشت وبه آن خیره شد...یک کاغذ پاره پوره که اثر اشکهای مهتاب همه جایش رادربرگرفته بود...مهتاب آهی دوباره کشیدبغضی سنگین گلویش رادرآغوش گرفته بودتای کاغذرابازکرد نگاهی به طرح های مشکی مدادانداخت دوچشم کشیده بالای کاغذخودنمایی میکرد چشم های بالاطرحی ازچشم های مهتاب بودکه دربالای کاغذقاب گرفته بودکمی پایینترهم طراحی ای ازصورت میلادکه مهتاب انراکشیده بود.
    زیرلب تکرارکرد: چی فکرمیکردم چی شد...
    گریه کردوچشمانش درسرخی فرورفت بلندشدوعصایش رابرداشت حتی سوزش دستش راهم حس نمیکردبه سختی ازطرف دیگرپله هاکه آسانسورکوچکی داشت به سمت آشپزخانه رفت...
    درب یخچال رابازکردوشیشه ی آب راازآن بیرون آوردوروی میزگذاشت.
    دستش راکنار بدنه ی شیشه ای گذاشت سردی شیشه ی آب راحس کرد درآن رابازکردوآب رابه سمت لیوان روانه ساخت.حباب ها ی آب به سطح لیوان حرکت میکردمهتاب لیوان رابرداشت وآن راسمت لبهایش بردکمی ازآن خوردهمه چیزبرایش بی معنی بود.
    ***
    میلاددربالکن درحال تماشای آسمان بودچهره ی زیباوغم گرفته ی مهتاب درهرطرف به اوخیره شده بود.بادرماندگی زیرلب گفت-چیکارکنم؟...آهی کشیدوبه دستهایش خیره شد... بایددست ازخواستن مهتاب میکشید.چطورمیتونست؟بادملا می پوست صورتش رانوازش کرد.باعصبانیت دستش راازروی دیوارکشیدخون سرخ رنگی روی دستش نقش بست داخل اتاق رفت به دیوارتکیه دادونشست همینجاپشت این دیوارمهتاب درحال گریه کردن بود.
    ****
    میلاد:-چرابایداینطوری بشه؟چرابایدجداباشیم؟چرانب ایدبه هم برسیم؟چراسینا...دستهایش رامشت کردخون بیشتری فواره زد...نفس عمیقی کشید وبه سمت آشپزخانه حرکت کرد دستش به شدت میسوخت ازپله هاپایین رفت وبه آشپزخانه رسیدصدای گریه ای راشنید باسرعت درحال واردشدن به آشپزخانه شد...
    مهتاب بطری شیشه ای راداخل یخچال گذاشت.درحال خارج شدن ازآشپزخانه بودکه کسی باشدت به اوبرخوردکرد...مهتاب ترسیدنگاهی به چهره اش کرداماهمه جاتاریک بود.بوی عطرمیلادبرایش آشنابوددریک چشم به هم زدن مهتاب به سمت زمین افتادامامیلادازکمراوراگرف ت...میلادگریه کردمهتاب اندازه ی یه سرازمیلادکوتاهتربوداشکهای میلادروی صورت مهتاب میریخت.زمانی نگذشت که هردودرحال گریه بودند.میلاد:دوست دارم مهتاب...اما...امابایدبرم...ما میتونیم باهم...مهتاب بایدبری...دوست دارم مهتاب...
    مهتاب:چرا؟بهم بگوچرا...
    میلاد:نپرس مهتاب برو دوست دارم ولی برو...چون دوست دارم برو...اگه بلایی سرت بیادمن...
    صورت مهتاب کاملاخیس اشک شده بودقطره های اشکش میان اشکهای میلادگم شده بود...تحمل شنیدن این حرفهارانداشت...سلانه سلانه به سمت اتاق پریارفت...میلاددنبال مهتاب راه افتاد.مهتاب داخل آسانسورفت.
    -برومهتاب...
    درهمین لحظه بودکه درب آسانسوربسته شدونگاه آن دوراازهم گرفت...میلادروی زمین نشست وصورتش رابادست هایش گرفت...دلش میخواست فریادبزند...
    مهتاب به آسانسورتکیه دادقطره های اشک امانش نمیداد...
    (سامان جلیلی آهنگ چرا...)
    همه دردای این دنیارودوش من تلنباره
    همش تودست این واون میشم بازیچه یکباره
    دیگه ترسی ندارم من ازاین شکست پی درپی
    فقط میخوام بدونم این جدایی بینمون تاکی؟
    چراواسه خلاص ازمن همش بهونه میسازی؟
    اگه حسی بهم داری چرافاصله میندازی؟
    اگه میلی نداری تو تودنیای توپیداشم
    تولب ترکن ببین میرم بااینکه ازتومیپاشم
    -به سختی روی تخت درازکشیدوپتوراروی خودش کشید.پایش دردعجیبی پیداکرده بودوسوزش دستش هم کم دردی نبودهمه اینهاقابل تحمل بود،چیزی که برایش غیرقابل تحمل بودرفتارهای میلادبودوچراهایی که ذهنش رامشغول کرده بود...
    به سختی عاشقم کردی دلم پیش دلت گیره
    منم میشم مثل خودت بی توغصه م نمیگیره
    دیگه ترسی ندارم من ازاین بودن ازاین رفتن
    میخوای بری برو ولی یه روزمیوفتی یادمن
    *چراواسه خلاص ازمن همش بهونه میسازی؟
    اگه حسی بهم داری چرافاصله میندازی؟*
    اگه میلی نداری تو تودنیای توپیداشم
    تولب ترکن ببین میرم بااینکه ازتومیپاشم
    چشمهایش رابست تاهمه چیزراازذهنش حذف کنداماقطره های اشک ازچشمهای بسته اش هم سرازیرمیشد-چرا؟
    ***
    پریا:
    به به بازم صبح شد.مهتاب روی مبل اتاقم نشسته بودوبهم نگاه میکرد.
    -بیدارشدی؟-نه باباخوابم خودموزدم به بیداری.-بی مزه!-عمه ته!...
    کش وقوسی به بدنم دادم مهتاب همیشه ازاین حرکتم بدش میومدودعوام میکرد...بهم اخم کرد-بازتوکش آوردی؟ ولی من محل ندادموبازم به بدنم کش وقوس دادم که دیدم بلندشد...گوشمومحکم گرفت-آی آی ول کن...باشه باباشکرخوردم...-اونوکه بایدبخوری...-غلط کردم...-اونوکه بایدبکنی...-جای خال خوردم ول کن آی آی...
    -دهنتوپاک کن...-واسه چی؟-مگه جای خالی نخوردی دهنتوپاک کن...-بی تربیت ...توشبیه آدم بلندنیستی حرف بزنی؟لبخندی زدوباصدای کش داری گفت:نه عععععععععععععععزززززززززز زززیزم!-چندش!.حالابنال ببینم چی شده اول صبحی مثل اجل معلق بالاسرمن ظاهرشدی...رفت توی فکروگفت-دیوونه...
    نگاه عاقل اندرسفینانه ای بهش کردم وگفتم:
    -کی؟من؟تو؟او؟ما؟شما؟ایشان؟ آنها؟میشه بگی کی دیوونس؟-کی دیوونس میلاد دیگه...-بابابنده خدامن که همون دیروزبهت گفتم...حالاچی شده یه شبه به حرف من رسیدی؟-اگه گفتی دیشب...-خاک توسرت نکنه (...)به تختم؟خنده ی بلندی کردامابعدش همه ی ماجراروبهم گفت.-واااااااااااااا...یعنی چی ؟
    -چی یعنی چی؟-توببین آخه این حرفاش2-3تامعنی درستوحسابی داره؟-یعنی چی؟
    -توجدی نگیردیروقت بوده توهم زده...-شایدم...-شایدم خواب دیدی...-نه خواب نبود...
    -پس چی بود؟راستی عزیزم توکوری؟-چطور؟-کلمن به این گندگی اینجاندیدی سه ساعت رفتی پایین آب کوفت کنی؟-چمیدونم حالابایدچیکارکنم؟-پاشو بریم استقبال صبحونه!
    -گمشو...وسط نطق من میگه بریم صبونه...کوفت بخوری ایشالله...-وااااااا...-والله!
    -پاشودیگه الان نیمامیره-عجب آدم هیزی هستی تو...-نیگانیگا دیگ به دیگچه میگه روت سیا...آش نخورده ودهن سوخته...تودیشب بامیلاددل وقلوه ردوبدل کردی اونوقت من هیزم؟من بدبخت که کپه ی مرگموگذاشته بودم که...-پاشوگمشوبریم پایین...
    -بیچاره میلاد واه واه واه...-منوبگوباکی اومدم حرف میزنم...-حالابیابریم بعدکه نیمارفت انقدرباهات حرف میزنم که ازدهنت کف صابون بیادبیرون...-ایشششش...
    دست وصورتمونوشستیم وباآسانسوررفتیم پایین چه منگلی بودمادیشبسه ساعت مهتابو باپله بردم آوردم.
    وقتی رسیدیم پایین چشمم افتادبه باباکه بساط صبحونه رومیچیدومامانم فنجون چایی دستش بودوتلویزیون نگاه میکرد...باحال بودنه؟انگارجاهاشون برعکس شده بود.
    -سلااااااام!صبح بخیر...
    مامانم نگاهی به من کردوگفت:سلام به روی ماهت...-سلام خاله...-سلام عزیزم صبحت بخیرخوب خوابیدی؟پات بهتره؟-بله خاله جون ممنون...واپریاچرااینقدموها بهم ریخته س؟بیااینجاببینم..رفتم کنارش نشستم.بلندشدوبرس روآوردووهاموکه تاپایین ترازکمرم میرسیدشونه کردساعت8صبح بودباشناختی که ازخودم داشتم کپ شدم این موقع بیدارم.-آی آی...مامان دردم گرفت...آی...-ساکت باش دخترچندوقته ایناروشونه نکردی؟-دیشب تاحالا...-دیشب باموهای بازخوابیدی؟-آره چطورمگه؟-پس برای همین شونه نمیشن...بایدمیبافتیشون دخترخوب...هیچی نگفتمو مامانم موهاموشونه کردهمیشه خودش اینکارومیکردچون موهام بلندبودخودم نمیتونستم شونه کنم...مهتاب یه نگاه به موهام کردوباچشمای قلمبه باانگشتش یه اشاره به موهام کردویه اشاره به من...-خب آره...-اینهمه موداشتی من نمیدونستم؟...-همه که مثل خودت ندیدبدیدنیستن!مهتاب باانگشتش بهم اشاره ای کردوبه مامانم لبخندزد.توهمین لحظه ازتوآشپزخونه صدای بابام اومد
    -خانوم بیاصبحونه.ازکارای بابافهمیدم امروزجمعه س...کلادانشجوجماعت دانشگاه نره نمیدونه توچه عالمیهچه برسه به روزای هفته... بابام عادت داشت روزای جمعه صبح زودبیداربشه تاهمه باهم باشیم.مامانم موهاموبافت.-مامی؟پیمان کجاس؟-داشت میرفت بیرون بهش سپردم یذره میوه هم بخره هیچی توخونه نداریم...آهان کوتاهی گفتم.نگاهی به مهتاب کردم حسابی توخودش بود.خدایامن یکی که توخلقت این میلادموندم!معلوم نیست باخودش چندچنده.یادم افتادبه نیما...دیگه اون حس ترسونداشتم دیگه ازحرف زدن باهاش عذاب وجدان نمیگرفتم،نمیدونم چی توچشاش داشت.این حرفاچیه دارم میزنم.سرموتکون تکون دادم وباخودم قرارگذاشتم مثل یه دخترخوب آروم بشینم وخفه شم.نشسته بودم کنارمهتاب.
    زیرلب بهش گفتم:بازکه توسگ شدی...-سگ عمه ته...باصدای بلند داد زدم.-بابا... مهتاب:باشه باشه غلط کردم...-اونوکه کردی...
    -پاشوگمشوببین نیماکجاست که پدرمونودرآوردی صبح تاحالا...-من برم ببینم کجاس؟عمرااااااااااااااااً ...-خب خبرمرگت ازمامانت بپرس ببین کدوم گوریه...
    -واااااااکدوم گوریه یعنی چی؟خجالت بکش...-ماکارمون ازخجالت گذشته پاشوپاشو...
    -واسم مهم نیست.ببینم مثل اینکه واقعافکرکردی من خاطرخواه این نیماهم؟.مهتاب ابروهاشوانداخت بالاولبخندزد.بدم نمیگفتا بایدبپرسم شایدرفته باشه ولی صبح به این زودی؟نههههههههه!
    خب نمیشدبپرسم که! اصلابه من چه مگه برام مهمه؟حدود10ثانیه ساکت نشستموبعدزیرزیری یه نگاه به مامانم میکردمو جلوی خودمومیگرفتم.خلاصه گفتم بادابادوهمه چیزودست بادسپردم.-مامان آقانیمااینارفتن؟-نه مامان جان بامیلادهنوزخوابن بروبیدارشون کن بگوبیان صبحونه.منم که منتظرهمچین فرصتی بودم چشمی گفتموازجام بلندشدم.مهتاب نفس عمیقی کشیدوآروم روبه من گفت:آخه مهم نیست که...گناه من نیست تقصیردله عشق تو دیوونم کرده بی آشیونم کرده...-خفه مهی!-باشه چراجوش میاری...-آمپرم زده بالامشکلیه؟-نههههه عززززززززززیزززززززم! -چندش!بلندشدم وازپله هابالارفتم خوشم نمیومدباآسانسوربرم پله ها به این خشگلی حیف نیست؟.اول رفتم اتاق خودموموهاموباگیره بالای سرم جمع کردم.هروقت مهتاب میومدخونمون تواتاق من میخوابیدواسه همین امروزاتاقم خیلی بهم ریخته شده بود.یه شال سفیدانداختم سرموازاتاق خارج شدم.نیماومیلادهرکدوم تویه اتاق جداخوابیده بودن جلوی روم یه راهروبودکه اتاق منوپیمان روبه روبود2تااتاق مهمون هم روبه رو.-راست چپ راست چپ...راستیه یاچپیه؟تصمیم گرفتم اتاق چپیه روانتخاب کنم.درزدموخودموجمع وجورکردم.صدای بم وگرفته ی نیماروشنیدم واااااااااا این بیداربود؟.دروبازکرد-سلام...—اُه اُه انداموووو...یه زیرپیرهنی تنش بودکه یقه ش خیلی بازبود اوااااخاک برسرم!این چه وضعشه؟
    -سلام صبح بخیر صبحونه حاظره مامان گفت تشریف بیاریدپایین...بازازاون نگاه دخترکشاکرد به منو،هیچی نگفت.یه کتابم دستش بود((بربادرفته)))نویسنده:مار گارت میچل...ای ول ازاین رمان خارجیام میخونه!-ببخشیدپریا خانوم؟-بله؟
    -این پنجره ی اتاق بازنمیشه؟...-اون؟یذره گیرداره...-این جوراب وپیرهن بنده گیرکرده شرمنده میشه بازش کنید...خندم گرفت...سرموانداختم پایینوخندموخوردم.باخجالت رفتم تواتاق نیماایستاده بودوبه من نگاه میکرد معذب شده بودم نگاه جدی به نیماانداختمواونم سرشوانداخت پایین.اینم بااین زیرپیرهنی وشلوارلی تنگش دیوونمون کردای بابا ای بابا...-دیشب خیلی گرم بودپنجره روباز کردم پیرهنمم درآوردم گذاشتم لب پنجره صبح که پاشدم دیدم این پنجره خودشوبسته!
    -پیش میاد...-حالام هرچی زورمیزنم قهرکرده بازنمیشه!
    گیره ی کوچیک پنجره روخم کردم وسعی کردم پنجره روبکشم بالا.-این گیره روبایدخم میکردید.چون پیرهن نیمازیرش گیرکرده بودزورم نمیرسیدبازش کنم که یدفعه گرمی دستای نیمارو رو دستم حس کردم.کل تنم لرزید.دستاشوگذاشت رودستموپنجره روکشیدبالا...دستاش داغ داغ بودنفسم توسینه حبس شد.سریع دستاموازدستاش کشیدم بیرونوبهش خیره شدم.نیماسریع نگاهشوازم گرفتوپیرهنشوازلای پنجره برداشت.شوک شده بودم بدجووووووووور!نیماسریع پیرهنشوپوشیدوباصدای بمش گفت:دیگه واقعاداشت سردم میشد.هرکارکردم خندم نگرفت توشوک بودم هنوز...امانیماکاملاجدی نگام میکرد.سعی کردم ازاتاق برم بیرون که یدفعه سرم گیج رفت مجبورشدم بشینم روتخت.چشمم افتادبه رمان نیما.نیمانشست روبه روموگفت:خیلی دوسش دارم شبا تا نخونمش آروم نمیگیرم... گفتم:همیشه رمان خارجی میخونید؟
    -نه همیشه...
    نیمازل زده بودبه من باز ازهمون نگاها ها!ردنگاشوگرفتم واااااااااااااااااااااااا ااااااااااخاک برسرم!چه زودپسرخاله شد.خودموجمع وجورکردموگفتم:من میرم پایین...شماهم بیاین...هنوزداشت نگاه میکردعجب آدم هیزیه هاااااااااااااااااااااااا ا!صداش داشت میلرزید-شمازودتربرید...تندی خودموازاتاقش شوت کردم بیرون وگرنه یه کاری دستم میداداین...دراتاق میلادوزدم وپریدم توامانبود...چه ضایه!داشتم به نیمافکرمیکردم چرااینجوری کرد؟یعنی قصدش...یاخدا...ناراحت شدم این چه کاری بود؟ولی بعدبه خودم نهیب زدم که پریاتوکه اینهمه بی جنبه نبودی اون بدبخت که قصدی نداشت توبدبرداشت کردی ازیه طرف دیگه م این احتمال رومیدادم که قصدسواستفاده داشته باشه خلاصه ازبس استرس گرفته بودم باآسانسوررفتم پایین.مامانم یه نگاه بهم کردوگفت:پریاچرارنگت پریده...
    ای بابانیما این ویژگیشوبه منم انتقال داد.لبخندی زدموگفتم:چیزی نیست مامی فقط بدجورگشنمه...-زودباش بیا...دوربرمونگاه کردم که یدفعه چشام روقیافه میرعضب جون توقف کرد.دست به سینه نشسته بودروی مبلو بااخم زل زده بودبه من...نشستم کنارشوگفتم:چیه عین خرزل زدی به من؟ اخمشوغلیط ترکردوگفت:کدوم گوری بودی4ساعته؟-رفتم به نیما...-ببند!بیدارکردن نیمااینقدرطول میکشید؟میلادم که خودش بیدارشده رفته صورتشوبشوره پس نتیجه میگیریم توی خبرمرگ 4ساعت تواون اتاقه مرتیکه بودی قیافتم که مثل بهت زده ها شده معلومه که...
    -اوی چه خبرته؟پیاده شوباهم بریم...پنجره ی اتاق نیماگیرکرده بودرفتم توبازش کردم...-بفرمایید دلتون پیش نیماجامونده بودرفتیدبیاریدش...-خفه مهتاب...-بله!خیلی ممنون...-خواهش میکنم!-نظرلطفتونه!-ارادت داریم!بالاخره نیمااومدپایینورفت پیش مامانم.-شرمنده مزاحمتون شدم من برم دیگه...-اواکجا آقانیمامگه من میذارم...
    خلاصه مامانم به حرفش عمل کردونذاشت نیمابره.صبحونمون روخوردیم.نیماتوآشپزخونه مشغول صحبت بامامان بابام بود.دیشب زنگ زدیم به خاله گفتیم مهتاب اینجاست واسه همین روی مبل نشسته بودوباخیال راحت روزنامه میخوند..برای خودم قهوه ای ریختمواومدم نشستم کنارش.غرق روزنامه بود.-تو وروزنامه؟نَهههههههههههههه هههه!
    -مگه من چمه؟-حالاجدی جدی داری روزنامه میخونی؟-نه!سبزی خریدم نمیدونم لای کدوم صفحه گذاشتم دارم دنبالش میگردم.خندم گرفت.قهوموگذاشتم اونورمیزورفتم یه آبی به صورتم زدم.وقتی رسیدم توهال دیدم مهتاب داره بامیلادبحث میکنه.میلاد:آب نبات نشی انقدرشیرینی!-یعنی چی؟-من که قهوه نخواستم واسم آوردی...مهتاب که داشت روزنامه میخوندنگاشوازروزنامه گرفتوباچشمای قلمبه سریع گفت:چی؟-کرانچی...-قبلناتوهم میزدی ولی نه دیگه تااین حد!-یعنی میخوای بگی تونیاوردی؟-میگم حتماخودتوبه یه دکترنشون بده وضعت خیلی خرابه...-منوسیاه نکن...من که میدونم توآوردی...-شایدارواح آوردن!آخه میدونی توکلا این روزاحال واحوال روحیت خوب نیست...بایدبری تیمارستان بستری شی...میلادکه عصبانی شده بوددستاشو مشت کردوگفت:تیکه ننداز!مهتاب لبخندبدجنسی زدوگفت:البته که حقیقت تلخه شیرین نیست که به دهن بزی،شیرین بیاد،بزی همون علف ویونجه روبخوره به دهنش بیشترشیرین میاد!...ازکاراشون خندم گرفت بازم مهتاب میلادوضایه کرد اووووووووووه بوی دماغ سوخته رو همه جاروبرداشته!رفتم جلو و روبه میلادومهتاب که داشتن همدیگه روتیکه پاره میکردن گفتم:چیه جنگ جهانی سوم راه انداختین؟قهوه رومن آوردم!اونم واسه خودم.دهن جفتشون تازانوشون بازشد!برگشتنوبه همدیگه نگاه کردن وبدون اینکه به روی خودشون بیارن روبه روی هم نشستن ومهتاب روزنامه روگرفت جلوروش ومیلادم گوشیشوگرفت جلوی روش.بازم خندم گرفت...ازدست اینا...پیمانم مثل همیشه غیبش زده بود!میلادگوشیشوبرداشتونمی ونم به کی زنگ زد.-کدوم گوری رفتی تو؟ بعدش زدزیرخنده...مهتاب یه چشمشوازلای روزنامه بیرون آوردویه نگاه به سرتاپای میلادکردوآروم گفت:ایییییییییییییش...ودوبا ره کله شوکردتوروزنامه.میلادبدون توجه به مهتاب بازباگوشی حرف میزد:چاکررررریم...جون حاجی؟ودوباره زدزیرخنده...مهتاب دوباره همونجوری نگاه کردوبرگشت توروزنامه.
    -باشه واسه فردامن امروزگرفتاریه عذاب علیمم!...ودوباره زدزیرخنده...مهتاب دیگه اعصابش خوردشدوروزنامه روکوبوندروپاش وباعصبانیت وصدای بلندروبه میلادگفت:اوی یه جوری بخندآدم یاد گوسفندموتورسوارنیوفته...من دیگه غش کردم ازخنده افتادم روزمین وپامومیکوبوندم زمین.میلادبااین حرف مهتاب خندشوخوردوباعصبانیت پشت گوشی گفت:من بعدابهت زنگ میزنم رفیق...یاعلی...
    وبعدشم یه نگاه زهرآلودبه مهتاب کردوگفت:دعاکن تنهاگیرت نیارم...-هیچ غلطی نمیتونی بکنی...-صبرکن...وبعدازین حرف رفت تودستشویی.مهتاب برگشت وباتعجب پرسید:وااا این چرارفت تودستشویی؟-خب خیس کردخودشوبدبخت!حقم داشت بیچاره!...-توطرف منی یااون؟-خب معلومه تو...-پس ساکت شو...-باشه باباجوش نیار...
    -میخوام باهات حرف بزنم...-خب بزن...هرچی میخوای بزن....فقط توصورتم نزن که لازمش دارم...-چقدرهیزی تو...-به توبردم دیگه!-گوش میکنی یانه؟-آره بگو...
    -چرامیلاداینجوریه؟من آخرش نفهمیدم بامن بده خوبه...عاشقمه ازم متنفره...دارم کم کم دیوونه میشم پریا...دیگه نمیدونم بایدچیکارکنم بابامن میخوام فراموشش کنم ولی خودش نمیذاره یادته دیروزتوکافی شاپ...میلادچرابایددنبال من باشه؟اگه دوسم نداره این رفتاراچه معنی میده اصلاچراازم خواستگاری کرد؟چرادیشب...پریادیگه نمیدونم بایدچیکارکنم...
    -منم مثل توسردرگم شدم...هیچ راهی نداره...غیرازاینکه...کمی فکرکردم مهتاب کنجکاوانه نگاهم میکرد...-غیرازچی؟توروخدابگو...بگوپر ا...-غیرازاینکه باهاش حرف بزنی وازش بخوای آب پاکیوبریزه رودستت اینجوری که نمیشه...هروقت نگاهتون میکنم مثل سگ وگربه داریدباهم میجنگید...تنهاراهش اینه که یه جایی،چمیدونم یه جاباهاش قراربزاری وازش بخوای همه چیزروراست وحسینی بهت بگه وتوهم ازاین سردرگمی خلاص بشی وتکلیف خودتوبدونی...میفهمی که چی میگم؟
    مهتاب کمی فکرکردوبالبخندکمرنگی روبه من گفت:آره پریاتوراست میگی...تنهاراهش همینه...دیگه نمیتونم صبرکنم تاببینم بعدچی میشه بایدبفهمم قضیه چیه...
    لبخندی به رویش زدموگفتم:روکمک منم حساب کن...
    دستهاموگرفت وبالبخندی مهربانانه گفت:حتماآجی جوجو...منم گفتم:خوبه خیالم راحت شد...میدونی که باخواهرم هیچ فرقی نداری وازهمه بیشتردوست دارم وتحمل غم وغصه ت هم ندارم دیگه خسته شدم!هروقت میبینمت اشکت دم مشکته!پس فردامیوفتی رودستم منم حوصله ی نش کشی ندارم×!
    مهتاب یه ابروش رو داد بالاوخندید.نگاهی به آشپزخونه کردم که بابام داشت بانیماحرف میزدومامانم هم به حرف هاشون گوش میکرد.پوفی کردم...مشغول گوش دادن به آهنگ شدم...چه کنیم دیگه دلمون به همین چیزاخوشه...یکی دوهفته دیگه که ترم های جدیدم شروع شه همش بایدکلموبکنم توکتاب یذره تلافی کنم حداقل.یذره که آهنگ گوش کردم خسته شدم وبه بهانه ی آب خوردن خودموشوت کردم توآشپزخونه تاببینم چی میگن اینا.نیماروی میزآشپزخونه نشسته بودوبابام هم روبه روش.مامانمم تاکمرتویخچال بودوقابلمه هم درحال قل قل روی اجاق بود.آروم آروم رفتم تو وگفتم:وا مامان چرارفتی تویخچال؟ مامانم خنده ای کردوگفت:تقصیرباباته دیگه ازبس این یخچال پره خربابارش گم میشه بیاببین میتونی گوجه هاروپیداکنی؟من بیرون کاردارم باباباتمیرمومیایم.-وقتی اومدی گوجه هارواپنه خیالت راحت...یه لنگه پارفتم جلوتویخچال مامانم راست میگفت تاکله پربود بعداز3دیقه تکاپوگوجه هاروپیداکردم ولی الحق چه یخچال گنده ای بود!
    .-اوی اوی...مامی بگیرمنو... زیرپام کمی خیس بودنزدیک بودباکله برم تویخچال که مامی ازپشت دستاشودورم حلقه کردآآآآآآآآآآخیش خوب شدگرفتم وگرنه جلوی نی م..
    برگشتم پشت سرمونگاه کردم چشمام 4تاشدوای این که نیمابود!...پس مامانم کجاست؟لبخندکمرنگی زدویواش گفت:مواظب باش...
    حالاحتمافکرمیکنه من عمدا میخوام عشوه شتری بیام...مخصوصاباالمپیات امروزش تواتاق.واسه همین اخم کردمودستاشوازدورکمرم بازکردم وباصدای بلندی گفتم:من خودم مواظبم لازم نکرده شمازحمت بکشی آقای دکترچون ناراحت میشم درموردمن چه فکری میکنی؟نیماکه حسابی جاخورده بود سعی کردازخودش دفاع کنه-من فقط...-حالم ازآدمایی که قصدسواستفاده ازکسی رودارن بهم میخوره...
    وفوراازآشپرخونه زدم بیرون دلم میخواست جفت پابرم توصورتش امامهمون بودوخواستم احترامشونگه دارم هرچی من هیچی نمیگم اینم پر روترمیشه به قول مهتاب فکرکرده کیه...ازکنارمهتاب که باچشمای قلمبه ودهن بازبهم نگاه میکردردشدم وازپله هابالارفتم خداروشکرمامانم وبابام خونه نبودن وگرنه بایدباسرزنشهای باباروبه رومیشدم اصلامگه چیکارکردم؟تازه حقش بودیکی میزدم زیرگوشش.اخم بدی کرده بودم که حس کردم یکی دستموازپشت گرفت.-ولم کن مهتاب الان اصلاحوصله ندارم یه چیزی میگم نا ر اح...
    اِاین که نیمابودکه!اه...
    سعی کردم دستموازدستش بکشم بیرون...-بایدحرف بزنیم...
    برگشتم وبااخم زل زدم توچشماش وباعصبانیت گفتم:فکرنکنم هیچ حرفی باقی مونده باشه من طوری حرف زدم که مخاطب کاملامتوجه منظور بشه اماانگار...یه نگاه به دستم که تودستش بودکردم وگفتم:نشده...حالام ولم کن وگرنه...-میدونی که زورت نمیرسه پس ساکت باش وبزارمنم حرفموبزنم.
    مثل طلبکارابااخم نگاش کردموگفتم:خب؟
    -من اون آدمی که فکرمیکنی نیستم...فقط میخواستم کمکت کنم ولی انگارتویه جوردیگه برداشت کردی خواهشاهیچوقت ازاین برداشتانکن وگرنه ممکنه توزندگی دچارمشکل بشی میفهمی که چی میگم؟...
    انقدراعصابم خوردشده بودکه اگه میلادنرسیده بود ازپله هاپرتش میکردم پایین.بااخم بهش خیره شدم وگفتم:مشکل خودشمایی که اعتمادبه نفستون منوکشته درضمن نمیخوادبه من یادبدی که چی خوبه چی بده چون خودت بهترازهرکس میدونی که کارت بدبوده واگه نمیدونی بدون من خوشم نمیادبانامحرم تماس داشته باشم اگه شمافکرمیکنی بانادیده گرفتن این موضوع توزندگی موفق خواهی بودسخت دراشتباهی وبایدخودتواصلاح کنی...همراه اخم پوزخندی زدمومثل خودش گفتم:میفهمی که چی میگم؟
    هنوزدستم تودستش بودواااااا ازروهم نمیره...
    همون جوری مات ومبهوت بهم خیره شده بود...باحرص دستموازدستش کشیدم بیرون ورفتم تواتاق ودرومحکم کوبیدم به هم.
    میلادهمونجاایستاده بودوبه نیماکه همونجاخشکش زده بودنگاه میکرد.نیمابرگشت وبه میلادنگاه کرد.میلادلحن حق به جانبی گرفتوگفت:گفتم که همشون مثل همن!-تویکی خفه که اعصابم خورده میزنم لهت میکنم...-ای بابا بایکی دیگه آسمون قرمبه راه میندازین برقش من بدبختومیگره...هههههههههههه ه شانس نداری که میلاد...-مگه چیکارکردم یهوقاطی کرد؟-من چمیدونم ازخودت بپرس نکنه توخلوت یه کارایی صورت دادی...-خفه شومیلاد...-ازتوبعیدنیست...
    نیماازعصبانیت دنبال میلاددویدکه میلادخوردزمین وازپله هاسرازیرشدوجلوی پای مهتاب فرودآمدمهتاب پوزخندی زدوگفت:چیکارمیکنی شازده؟-...میشه بری اون وربزاری به دردخودم بمیرم اوخ...خشتکم جرخورد...چرانگاه میکنی برودیگه...
    مهتاب پوزخندی زدورفت.نیماسریع خودشورسوندپایینوگفت:اِچی شدمیلاد؟-ازجلوچشمم خفه شوتاگمت نکردم...-خوبی یانه؟-زرت وپرت نکن. راست میگی برویه شلواربیارکه این یکی ازفی خالدونش جرخوردبرو واینسا...آی آی...-حالاشلوارازکجابیارم؟
    -ازسرقبرت...ازپیمان بگیر...
    نیماکه هول شده بودیکم رفت جلو وبازبرگشت-پیمان کجاست؟
    میلاددوروبرشونگاه کردوجعبه ی دستمال کاغذی را به سمتش پرتاب کردنیماهم جاخالی دادودررفت.
    ***
    پریا:
    نمیدونستم بایدچیکارکنم ولی درهرهال جواب های هویه نمیشدهیچی بهش نگم که... اصلاازاین رفتارهاش خوشم نمیادوتاسرحدمرگ ازآدمی که بخوادازکسی سواستفاده کنه بیزارم.همونطوری تواتاق بودم که صدای موبایلم بلندشدمهتاب بود.باصدایی گرفته گفتم-بله؟-وااا پریاتوچراسرنیمادادزدی؟خجا لت نمیکشی؟-توکه هیچی نمیدونی اظهارنظرنکن لطفا...-خب توبگو...چی شدکه یدفعه آمپرت زدبالا؟-بیابالاتابرات تعریف کنم پشت گوشی نمیشه...-آخه خنگ خدا من بااین پای چلا...-خب من چطوری بیام پایین؟دیگه حتی نمیخوام توصورتش نگاه کنم مرتیکه بز...-اِ این چه طرزحرف زدنه دیوونه؟بیادیگه...نیمانیست رفت بیرون...-یعنی رفت؟-نمیدونم جون پری هیچی نگفت...-خیل خب بابا بتمرگ همونجااومدم...-واااااااااااااااااااااا...
    انقدراعصابم خوردبودکه دلم میخواست گوشیوبکوبم تودیوارولی خب دلم نیومد! باآسانسوررفتم پایین که یدفعه پام رفت رودستمال کاغذی...
    مهتاب که روی مبل نشسته بودازهمونجازدزیرخنده.-اگه چیزخنده داری هست بگوتامنم بخندم...همونطورباخنده گفت:زبون نیست که ماربوآس!-اذیت نکن بگودیگه...-اگه گفتی چی شد؟ کلافه نگاهش کردموگفتم:خب؟چی شد-میلاد...
    وباززدزیرخنده.وااا این چشه؟
    -خوبی مهتاب؟-بهترازاین نمیشم!-حوصله ندارم میزنم بچسبی به جغرافیاها!-خیلی خب بابا بیابشین تابرات بگم.
    رفتم کنارش نشستم شروع کردبه تعریف کردن واینکه میلادازپله هاافتاده پایینوکل شلوارش جرخورده...بااین حال که اعصابم خوردبودتااینوشنیدم زدم زیرخنده.
    -خب؟-خب چی؟-بگوببینم چی شدداشتی دکترومیکردی تودماغت؟-چندش...
    -درد!بگودیگه...
    همه چیزوبراش تعریف کردم بادهن باززل زدبه صورتم.دستموبردم جلو وفکشوبستم.
    -چیه؟-آخه خنگ خدا خرهم بودمیفهمیداون بیچاره قصدبدی نداشته ومیخواسته به توی خبرمرگ کمک کنه...
    -خب برای چی دستشو دورکمرم حلقه کرد؟میتونست لباسموبگیره که...
    -خب دیوونه اینم شددلیل؟مجرمومیبرن بازداشتگاه نه قصابخونه!حتماهول شده بدبخت...
    اعصابم خوردبود چون مهتابم حرفاموتاییدنمیکرددرحدانفج اررسیده بودم برای اینکه روشوکم کنم موذیانه نگاش کردموگفتم:توطرف منی یااون؟-خب معلومه تو.-پس ساکت شو.
    -عجب آدمی هستی حرف خودموبه خودم میزنی؟
    ابروهاموانداختم بالاولبخندزدم.
    -حالاچیکارکنم؟-هیچی بایدمثل یه مجرم که به قتل اعتراف میکنه بری پیشش وبگی شکر خوردی اونم باماست...
    -اه حالموبهم زدی...یعنی بایدبرم بگم ببخشیداشتباه فکرکردم؟
    مهتاب باانگشتش به من اشاره کردوبالحن خاصی گفت:دقیقا!
    -صبرکن صبرکن...اگه من اشتباه میکنم چراصبح دستاموگرفت؟
    مهتاب باچشمای قلمبه به من نگاه کردوباانگشتش تا توی صورتم نوچ نوچ کردوگفت:صبرکن آبجی...انگارقضیه جدیه!تعدادثوابهاهمینطوری داره زیادمیشه!هرکاردیگه ایم باهم کردیدخجالت نکش بگو تاراحت به فیض اَکبرواَصفلوصافلین برسیم هان چی میگی؟
    -نه دیگه خداروشکرهمینابودبیخودی به دلت صابون نزن...
    نفس عمیقی کشیدوگفت:خداروشکر خیالم راحت شد!
    لبخندطعنه داری زدموگفتم:خب؟
    مهتاب که داشت روی آستینای مانتوش روپاک میکرد-خب به جمالت...
    دادزدم:مهتاب...-دردومهتاب...مهتاب آخرش ازدست توسکته میکنه زمین گیرمیشه...
    -قصه ی خوبی بود...حالابگوببینم حقوبه من نمیدی؟
    خمیازه ای کشیدوگفت:چرا چرا...
    -جدی پرسیدما-منم جدی جواب دادما...
    -خب حالابایدچیکارکنم؟-به نظرمن بهترین کاراینه که همینطوری تیریپ خشن برداری تاگندش درنیاد...-مهتاب حالت خوب نیستاگندچی درنیاد؟...-خب دیوونه همش 2تااحتمال میشه زدیکی اینکه حق باتوباشه یکی اینکه حق بانیماباشه که درهردوصورت توبایدخودتوسگ نشون بدی.
    -خب چرا؟-وای توچقدرخنگی.ببین اگه حق بانیماباشه که درسگ شدنت نبایدکوتاهی کنی چون گندش درمیادوآبروت میره اگه م حق باتوباشه که بازم بایدخودتوسگ کنی تامجرم ازخودش خجالت بکشه ودیگه ازاین غلطااونم باسگ نکنه!
    حوصله نداشتم جوابشوبدم برای همین رفتم توفکر.بدبختانه راست میگفت!بایدهمینجوری که هستم بمونم.
    مهتاب دستشوجلوی صورتم تکون دادوگفت:اوی...چیه نکنه چیزای دیگه ای داره یادت میاد؟
    باخشم اخمی کردم وهیچی نگفتم که مامانم وبابام اومدن توی خونه وپشت سرشون چندتامردکه کلی تابلوو وسیله دستشون بود واردشدن.ازجام بلندشدم وروبه مامان گفتم:وا مامان اینادیگه چیه؟-اینارومریم جون سفارش داده بودرفتم گرفتمشون براش آوردم.
    (مریم همون مامان میلادبودکه بامامانم صمیمی بودن.)
    -یعنی فقط واسه همین رفته بودیدبیرون؟-نه مامان...بابات توکارخونه کارداشت منم باهاش رفتم وتابلوهاروهم مریم جون زنگ زدبهم گفت ماهم گرفتیم.
    آهان کوتاهی گفتم ونگاهی به تابلوهاکردم روشون روکاغذسفیدی پوشانده بودتاخش نیوفتن.به سمت مهتاب قدم برداشتم که باصدای مامان متوقف شدموبرگشتم پشت سرم.پریامامان...میلادونیماک جان؟
    درحالی که دست وپاهام شروع به لرزیدن کرده بودبالحن حق به جانبی گفتم:نمیدونم حتماب ا
    توهمین لحظه آیفون خونمون به صدادراومد.
    نگاهی به تصویرانداختم میلادونیمابودن.نفسم روباصدابیرون دادم ویواش گفتم:آآخیش
    آخه مامانم روی مهمون خیلی حساس بودواگه میفمیدمن درنبودش سرنیمادادزدم واونم گذاشته رفته دیگه نورعلی نورمیشد.خداروشکرکردمودرب روبازکردم بااینکه خوشحال بودم ولی تودلم گفتم:این نیماهم عجب آدم پوست کلفتیه ها هرکی دیگه بود...
    نیماومیلادواردخونه شدن.بادقت به شلوارمیلادخیره شدم وااااااا این که سالم بود!
    به سمت مهتاب برگشتمووچشماموتکون دادم؟
    مهتاب سرشوانداخت پایینوریزریزخندید.رفتم کنارشوگفتم:موش بخورتت اینقدرشیرینی!اسکل کرده بودی؟
    -نه به جان پریا...این شلواره جدیده فکرکنم بانیمارفته بودن بیرون شلواربخرن!
    لبخندی زدموگفتم:آره!
    مامانم وبابام همچین نیماروتحویل گرفتن که کٌپ شدم!نیماهم خم شدتادست باباموببوسه امابابام نذاشت وپیشونیش روبوسیدوااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا اااا!
    چه خوب شدن باهم!این نیماهم عجب آدم حرفه ایه ها!
    توهمون لحظه که چشمام اندازه هندونه شده بودنیمابهم خیره شد.به خودم مسلط شدموواسش پشت چشمی نازک کردم وآروم گفتم:چندش!...
    میلادیکی ازتابلوهاروبرداشت ومبل روبه رویی مانشست وشروع کردبه بازکردنش...
    چون من یذره مایل نشسته بودم میتونستم عکس روببینم عکس میلادبود واقعانم محشربود،سرش روتکیه داده بودبه گیتارش وبه یه جایی زل زده بود.زیرلب گفت:چه جیگری شدم!
    خندم گرفت ولی مهتاب داشت حرص میخورد.میلادتابلوروبه طرف من گرفت وگفت:پریاببین چطوره؟
    (ماازبچگی باهم بزرگ شده بودیم واسه همین خیلی خودمونی بودیم باهم)
    -بده ببینم.
    ازدستش گرفتم ودوباره به عکس خیره شدم.مهتاب سریع یه دستمال کاغذی برداشت وجلوی صورتش گرفت ویه نگاه سر سری کردبه عکس کرد وبعدزد زیرخنده.روبه من کردوباانگشتش به عکس میلاداشاره کردوباخنده گفت:نیگانیگا...وزدزیرخنده وحالانخندکی بخند...
    ازبسکی خندیدمنم خندم گرفت گرفت ولبخند زدم.
    میلادکه حالش حسابی گرفته شده بودبه من گفت:یعنی اینقدرحیف نون وضایه شدم؟
    قبل ازاینکه جواب بدم مهتاب که بایه دستش دستمال کاغذی روجلوی بینی ودهنش گرفته بودباانگشتش به میلاداشاره کردوباخنده گفت:دقیقا!
    خندم گرفته بودامابه خودم مسلط شدمودلم برای میلادسوخت.-نه خیرم تازه تواین عکس محشرشدی!
    چشمای میلادبرقی زدوباخوش حالی گفت:مرسی...
    مهتاب که هنوزدستمال کاغذی جلوی بینی ودهنش بودوخندش محوشده بودیه نگاهی به من ومیلاد انداخت وباآرنجش چنان زدتوپلوم که برق ازچشمام پرید.
    ازحرص دستمال کاغذی روبه دماغش فشاردادوباصدای تودماغی گفت:احمق بی خاصیت!حالادیگه منوصایه میکنی؟
    من که ازدردبه خودم می پیچیدم باحرص نگاش کردموگفتم:الهی حلواتوبخورم...
    باهمون صدای تودماغی گفت:مابلیطامونوباهم صادرکردیم من بدون توهیچ جاااااااااااااااااااانمیر م عزیییییزم!
    -چندش...آی آی آی مردم...
    به خودم می پیچیدم که نیمااومدطرفمونوروبه مهتاب سرش روتکون داد که یعنی این چشه.
    مهتاب هم لبخندموذیانه ای زدوگفت:ازوقتی رفتی دل پیچه گرفته!خداجای حق نشسته آقانیما!
    نیماخندش گرفت ولی وقتی من غضبناک نگاهش کردم خندش روخوردونشست پیش میلاد.هنوزازدستش عصبانی بودم.همینجوری مثل آینه دق نشسته بودروبه روم وزل زده بودبهم.ای خدا...پوفی کردم ونگاه کردم به مهتاب که هنوزدستمال کاغذی جلوی دهنش بودمنم یه دستمال کاغذی درآوردمو ومثل مهتاب گرفتم جلوی لب وبینیم.وبه زمین خیره شدم که حس کردم نیمادوباره خیره شده بهم.سرموبردم بالاوبانگام غافلگیرش کردم وانقدربهش زل زدم تااز رو بره ونگاهشوبگیره ولی زهی خیال باطل!اگه مامان صدانمیکردکه:بچه هابیایدناهارآماده ست ساعت هابهم زل میزدیم.،اعصابم ازدست خودم خوردشده بود...بازم آهنربا...
    همگی به سمت آشپزخونه رفتیم.میلادکه هنوز ناراحت بودآهی کشیدوروبه من گفت:شماهابریدمن میل ندارم.ونشست روی همون مبل.
    مامانم کلی بهش اصرارکردولی مرغش یه پاداشت وهمونجانشست مامانم هم سهمش روکنارگذاشت.نشستیم روی میزناهارخوری ومامانم روبه روی بابام نشست ومنم به دستورمامان مجبورشدم روبه روی نیمابشینم چون خانوم کشتاکو التیماتوم دادکه:پریامهمونه...رو به روش بشین تاتنهانباشه.سرغذاسعی کردم اصلانگاهش نکنم ومشغول خوردن غذام شدم.نیمادرحال خوردن دوغ بودکه بانگام غافلگیرش کردموحالاخربیاروباقالی بارکن.بازم گرفت گلوش واین داستان ادامه دارد.بعدازخوردن غذانیماازمامانم اجازه خواست تابره وبابت همه چیزتشکروکردوگفت که خیلی بهش خوش گذشته!خنده داره نه؟خب بعله دیگه وقتی...لاالله الاالله...جالب اینجاس که ازدعوای ماهیچی به مامانم نگفت بعدشم بابابام دست دادوجلوی من ایستاد.نمیدونم چراازرفتنش ناراحت شدم ودلم میخواست بمونه...زل زدتوچشام وگفت:پریاخانوم بابت همه چیزشرمنده من منظورخاصی نداشتم بااین حال ببخشیدکه باعث ناراحتیتون شدم حق باشمابود.وایییییییی چقدراین بشرفداکارومهربون بودتواون لحظه دلم میخواست بپرم توبغلش...انتظارداشتم دعوام کنه ودیگه حتی توصورتم نگاه نکنه امااون...(تودلم دادزدم:خیلی دوست دارم نیما...*خیلی آقایی...)چیزی نگفتم یعنی چیزی برای گفتن نداشتم...فقط لبخندی زدموزل زدم توچشاش.اونم لبخندی زدونگاهشوازمن گرفت وازهمه خداحافظی کردورفت...بدجورحالم گرفته بود.مامانم به اتاقش رفت تابخوابه چون به گفته ی خودش سردردبدی گرفته بود.
    بابام هم برای انجام دادن کارهای کارخونه به اتاق کارش رفت.من موندم ومیلادومهتاب...
    آهی کشیدم وروی مبل نشستم ورفتم توفکر.مهتاب نگاهی به من کردوگفت:چیه چراکشتیات غرق شدن؟
    -نه بابااتفاقاکشتیام میرنومیان...چه شکلی شدم مگه؟
    -عین آدمایی که توعروسی برنج گیرشون نمیاد!
    انقدرناراحت بودم که حتی لبخندهم نزدم.مهتاب باصدای کشیده ای گفت:خب حالاتوهم...انگارشکست عشقی خورده...نیگانیگاقیافشو...پاش وجمع کن خودتو
    -اه...ولم کن مهتاب حوصله ندارم...-آخه چجوری ولت کنم عزیییییزم؟نشستی اینجازانوی غم بغل گرفتی که چی؟پاشوپاشو...
    -دیدی چقدرآقاست؟-کی؟-نیما....-خب مگه چیکارکرد؟-ازم عذرخواهی کرد...باورت میشه مهتاب؟گفت حق بامنه.-خب آره همه که مثل تونیستن!-تاحالاندیده بودم یه پسرغرورشوبشکونه...-حالاکه دیدی...حالاپاشو...
    باعصبانیت گفتم:سرقبرت؟-بیشور!-عمه ته...
    عصری قراربودمریم جون بیادخونمون واسه همینم میلادموند.یه نیم ساعتی نشستم وبه چرت وپرتای مهتاب گوش کردم که پیمان از دراومدتو.
    -به سلام به خان داداش تازه ازراه رسیده کجابودی تاحالا؟
    -سلام به آجی گلم...رفته بودم پیش بچه ها...
    -حال واحوالت آقاپیمان!خوش گذشت؟
    -نه به جون میلاد...تاتونباشی که عشق وصفایی نیست راستی بابچه هاقرارگذاشتیم جمعه همین هفته بریم اسکی پایه ای؟-چراکه نه...-پس نیماکوش؟-رفت...-رفت؟به این زودی؟-آره...-طوری نیس...به اونم بگوشایداومد...-باشه.
    روبه پیمان باذوق گفتم:دادش منم بیام؟
    اخمی کردوابروهاشوبردبالا.
    حالم گرفته شد.
    درحالی که کلی پلاستیک دستش بودرفت توآشپزخونه ومنم رفتم دنبالش تاببینم میتونم یه جوری مخشوبزنم وراضیش کنم یانه.
    -پیمان؟-هووم؟...
    ملتمسانه بهش خیره شدم...سیبی برداشته بودوگازش میزد،-میگم که...-میگی که؟
    -اممم...سرش روتکون دادکه یعنی چیه؟
    -خب...هرکاری میکردم حرفم روبهش بگم نمیشدوحرف تودهنم میماسید.خیلی دلم میخواست منوهم باخودشون ببرنتابتونم یه جوری ازدل نیمادربیارم راستش یکم هم عذاب وجدان گرفته بودم وهم اینکه دلم میخواست ببینمش.صدای پیمان مراازاین فکرهابیرون آورد.-آی قربون آجی گلم برم که میخوادواسم غذاگرم کنه.خندم گرفت وبالبخندگفتم:به روی چشم جوجو!
    نگاهی بهم کر دوگفت:ول نمیکنی این جوجو رو؟ نوچی کردموورفتم سریخچال.-قربون دستت این میوه هارم بزارتویخچال.-اونم به روی چشم.
    پیمان لبخندزدوگفت:اگه هرروزهمینجوری باشی که من غش میکنم!
    اخم بامزه ای کردموگفتم:وااا چراغش میکنی؟بایکی ازدستاش سیب گاززده روپایین بردوبالبخندگفت:ازخوشی...
    -پیمان؟-بله جوجو؟-بی مزه...-خیلی خب بابا بگوببینم چی میگی اول جوونی کچلمون کردی!؟
    -میشه منم بیام؟-کجابیای بامزه؟-اه پیمان...-خب بابا بگوببینم کجابیای؟-مگه نمیخواین برین اسکی؟-خب چرا...-خب؟
    نوچ صداداری کردوباچشمای خوش حالتش بی تفاوت بهم خیره شد.
    باصد ای کش داری گفتم:چرااااااااا؟-جمع پسرونه س...
    -یعنی نمیشه؟-نه نمیشه.
    باصدای لوس وکشداری گفتم:پیماااااااااان؟-جونم؟-آجیم ببر.-ای باباگفتم که نمیشه...
    درحالی که بدجورضدحال خورده بودم اخم کردم وظرف غذا را روی اجاق گذاشته وزیرش را روشن کردم.
    -آجی گلم؟ جواب ندادم.-یه روزبامامی ایناهمگی باهم میریم خوبه؟
    بازم جواب ندادم.سرش رو متمایل کردتابیینه عکس العمل من چیه.باصدای کوتاه وضعیفی گفت:هان؟
    یدفعه صبرم تموم شدوگفتم:پیمان توروخدا...
    -جون پرپرنمیشه...
    اخمی کردم وبه سمت ظرفهای نشسته رفتم وآنهاراداخل ماشین ظرفشویی قراردادم.وباصدای غرغرمانندوآرامی گفتم:منوبگوچقدرازاین جلبک پیش مهتاب تعریف کردمواونم باورکرد...هییییی دستمون نمکه نداره که...
    ازذوق منفجرشدوکنارم ایستاد-راست میگی پریا؟
    یه نگاه به سرتاپاش انداختموروموبرگردوندم.ازر نرفت-جون پیمان؟
    اخممو بیشترکردم وباصدای بلندی گفت:پریا راست میگی؟اعصابم ازدستش خوردشدوگفتم:کاستوبیارماست بگیر.
    پریدوبغلم کردوصورتموماچ کرد.-قربون اجی گلم برم!بااخم به صورتش خیره شدم...هم خندم گرفته بودوهم عصبانی بودم.-حالاکه اینجوری شدیه کاریش میکنم.
    درحالی که غذارابهم میزدم گفتم:چی رو؟
    ازجاش پریدوگفت:همگی باهم میریم.
    اصلاحوسم به حرفش نبودباصدای کلافه ای گفتم:کجا؟
    -خونه آقاشجاع!کوه دیگه!پایه ای؟
    ازذوق منفجرشدم وگفتم:آآآآآآآآآآآآآآآآآآآ آآآآآآآآره!
    -آجرپاره!-اِپیمان...
    -خب...حالاکه خوش حال شدی بگوببینم مهتاب راجب به من چی گفت؟
    خندم گرفت وهیچی نگفتم وبرای عوض کردن بحث پرسیدم.-راستی پیمان خیارخریدی؟
    -نوچ...-وا مگه نرفته بودی میوه فروشی؟-خب چرا...-پس...-آخه خیاراش شبیه شیمیایی ها شده بود!درحالی که میخندیدم قیمه راداخل بشقابی ریختم وبه دستش دادم.-ای دستت...
    بشقاب راداخل سینی گذاشت وبه همراه سبزی وماست به سمت هال رفت.
    -اِ پیمان کجامیری بشین غذاتوبخور.-دوست دارم توهال بخورم مشکلیه؟-نه...
    بلندشدم وبه دنبالش رفتمکه یدفعه چشمم افتادبه مهتاب که داشت بانگاهش میلادروتیربارون میکردومیلادم یه گوشه کزکرده بود.پیمان روی مبل سه نفره ای نشست ومن ومهتاب هم مبل کناری ومیلادهم مبل روبه رویی نشسته بود.درگوش مهتاب گفتم:بسه بابا...توقتل عامم همچین اخمی نمیکنن...گناه داره بخدا..
    مهتاب رویش رابرگردوندوزیرلب گفت:ایییییییییییییییش...
    میلادکه مبل روبه رویی پیمان نشسته بودبادهان بازبه لب ولوچه ی پیمان که بااشتهاغذامیخوردخیره شده بودکه پیمان گفت:بفرما...
    میلاد هم ازخداخواسته گفت:باشه اومدم-نه نه غلط کردم الان میای این کروکدیل میوفتی به جون برنجه.-من تعارف اصفحانی سرم نمیشه میخواستی نگی حالابگیرمنو...
    میلادرفت وکنارپیمان نشست وبشقاب وقاشق روازدستش گرفت وچنگال روبه دست پیمان دادوگفت:بیابینم...شهیدکردی برنجه رو...
    وهردوشون افتادن به جون برنجه...
    میلادبیچاره که ازدست میرغضب ناهارنخوردوبدجوری گشنش بوددلم واسش سوخت.-برم گرم کنم آقامیلاد؟
    -هان؟نه دست شمادردنکنه ماراحتیم.
    پیمان که عصبانی شده بودگفت:چی چیوماراحتیم؟من ناراحتم...
    بلندشدم وبه سمت آشپزخانه رفتم که باصدای میلادبه عقب برگشتم:پریاخانوم؟-بله؟
    -مرسی...-خواهش میکنم.
    وبه داخل آشپزخونه رفتم وسهمی که مامی برای میلادکنارگذاشته بودروازیخچال بیرون آوردم وچون حوصله ی گرم کردن نداشتم اونوداخل ماکروفرگذاشتم ومنتظرگرم شدن شدم.وهمونجاروی صندلی درفکرفرورفتم-ای کاش میدونستم نیماالان داره چیکارمیکنه.
    سعی کردم زیادخودمودرگیرنکنم برای همین غذایی که گرم کرده بودم روبرای میلادبردم که پیمان قاشق چنگاشوبالابرده بودومنتظرنگاهم میکرد.خندم گرفت وگفتم:مگه زندانه؟دوباره هردوشون شروع کردن به خوردن منم کنارمهتاب نشستم.همچین کنجکاوانه نگاهشون میکردکه نگو!زیرگوشش گفتم:رازبقاست؟
    مهتاب خندیدوآروم گفت:آره انگار...نگا...
    نگاهی به قیافشون انداختم وخندیدم.مهتاب نگاهی به صورتم کردوگفت:اگه گفتی قیافت چجوری شده؟
    باتعجب گفتم:-چجوری؟
    -مثل مرغاکه به جوجه هاشون غذامیدن...خندیدم وگفتم:چی شی میگی جوجه؟نکنه توهم گشنته؟اگه آره بایدبدونی که من دیگه حال ندارم 4ساعت برم غذاگرم کنم بکنم تونوکت...خودت پاشوبروتوآشپزخونه یه چیزی پیداکن...فقط نشخوارنکنیا تازه آشپزخونه روتمیزکردیم!
    مهتاب نگاهی به من کردوگفت:ایییییش لیموشیرین...
    خندیدم وگفتم:لیموترش!اونم خندیدوگفت:لیموامانی...-لوبیا...
    زدزیرخنده وگفت:چه ربطی داشت به دهه فجر؟
    -بالاخره جواب بوددیگه...-باشه!خودت خواستیا...-چیوخواستم لوبیا؟-چشم بلبلی...
    -لوبیاچیتی...-لوبیاسفید...-نخود...-لپه...-عدس...-کبد...
    خندیدموگفتم:زمبه!
    اعصابش خوردشدومیخواست بزنه توگوشم که متوجه شدیم میلادوپیمان خیره شدن به ماوهرهرمیخندن وحتی میلادروی زمین افتاده...
    مهتاب که عصبانی شده بودروبه میلادکردوگفت:چیزخنده داری دیدی؟
    میلادکه میخندیدنگاهی به مهتاب کردوگفت:خنده دارترازتو؟
    وباززدزیرخنده...مهتاب که خونش به جوش اومده بودروبه میلادگفت:به خودت بخندکه مشابه باگوسفندغذامیخوری!...
    من که دیگه غش کرده بودم ازخنده!خوشم میومدهیچ وقت کم نمیاورد.
    بااین حرفش میلادکه ازخنده غش کرده بودیدفعه ساکت شدوباچشمای قلمبه به مهتاب خیره شدوگفت:جان؟مهتابم بی تفاوت گفت:یونجه میل دارین؟
    بازم خندم گرفت.میلادم کم نیاوردوگفت:ممنون ولی ازچیز ایی که خودت میخوری به من نده چون به معده م نمیسازه واسه همینم فقط به درخودت میخوره...ولی مواظب باش طوریت نشه،آخه نگرانتم...
    نگاهی کردم به مهتاب صورتش حسابی قرمزشده بودروبه میلادکردوگفت:نمیخوادنگران من باشی،نگران خودت باش که نصفه شب بیخوابی نزنه به سرت ول بگردی توخونه...راه حلشم آسونه خودم یادت میدم میری 2تاقرص استامینوفن میاری البته روی توتاثیرچندانی نداره برای همین توصیه میکنم هفت هشت ده تابرداری وهمشونم بجویی تاشاید...حالت یذره تغییرکنه ونصفه شباحزیون نگی...اگه م فایده نداشت بایدیه چندوقتی بستری شی.
    میلادباخشم به مهتاب خیره شدوگفت:ببخشیدخانوم دکتر..یه سوال داشتم میشه بپرسم؟
    مهتابم بی تفاوت شونه هاشوبالاانداخت...
    -میخواستم بدونم شمامدرکتونوازکدوم تویله گرفتین؟
    -ازهمون تویله ای که تو توش متولدشدی!
    میلادعصبانی ترازقبل گفت:لابدگوسفندام معلمت بودن؟
    -نه عزیزم اون موقع توبدنیانیومده بودی که بخوای معلمم باشی...
    اوووووووووووووه بوی دماغ سوخته رو حس بویاییم هنگ کرد!دمت گرم...
    پیمان که ازخنده ریسیه میرفت بلندشدودست میلادروگرفت وبلندش کردورفتن.تونگاه آخرمیلادهمچین غضبناک مهتابونگاه کرد.به مهتاب که بیخیال دستش روتکون میدادوبه انگشتاوناخنش خیره شده بودگفتم:واااااااااا مهتاب؟...
    مهتاب سریع دستپاچه شدوگفت:ای وای دیدی چی شد؟منم متعجب پرسیدم:چی شده؟
    -دیدی قیافشو؟نزدیک بودگریه کنه!-واقعاکه خطرناکی...
    -من؟نه به جون پریا...اِین کبریت بی خطرم تاکرم نریزی که آتیش نمیگیرم...
    -بله!مهتاب؟-هان؟-بریم تواتاقم؟-آره بریم...
    همینجوری که داشتیم میرفتیم بالامامانودیدم که فرمودمیخوادبا بابام تشریف فرمابشن مهمونی خونه ی مریم جون.-میلاد هم میبرین؟-نه مامان...گفت میخوادپیش پیمان بمونه وشابدبرن بیرون...چمیدونم والله من سرازکاراینادرنمیارم...ماهم متاهلی میخوایم بریم...شمادعوت ندارید!لبخندی زدموزیرلب گفتم:ای بابا...
    -راستی مامان مهتابم پیش منه ماتواتاقیم...-باشه واسه شام زنگ بزن ازبیرون بیارن.
    -باشه مامان مگه من بچه م اینقدرسفارش میکنی؟
    مامانم رفت ومن ومهتاب تنهاشدیم.مهتاب روی صندلی کناری میزم نشست وگفت:حوصله م سر رفت پاشویه عرض اندامی کن...-میخوای برات برقصم؟-چمیدونم...
    -روشنش کن ببینیم دنیادست کیه...
    -چی رو؟-مخ درخشانت رو!لپ تابومیگم دیگه... اسکلی باورکن!...
    -اسکل به اسکل میبره عزززززززززززززززززززززززی زم!
    -قدقدنکن...برواون وربینیم...
    نشستم روی صندلی ولپ تابوروشن کردم.-آهنگ جدیدمدیدچی شی داری پری خانوم؟
    -پری خانومودرد مهی خانوم...عرضم به حظورت که توچی میخوااااای؟فقط نام ببرتاالساعه جلوچشمت ظاهرش کنم...-بیخیال...-بریم اینترنت؟-آره بریم.
    یه چندساعتی تواینترنت ول میچرخیدیم که دیگه خسته شدمواومدم بیرون.
    -وای مهتاب سرم گیج رفت...-ای وای نکنه ویروس گرفتی؟-ای گفتی...
    -نه بابا؟-آره بابا...راستی خوب شدگفتی...لپ تابم ویروس گرفته ناااااااااجوریه سیدی گرفتم یادم رفت نصبش کنم اجازه میفرماییدسرورم؟
    سیدی روگذاشتم وتایه رب همینجوری بهش ورمیرفتم بعدسه ساعت اسکن تاته پرشدو ویروسه روپیداکردوبعدش یه چیزی نوشت .-مهتاب بترجم ببینم چی قدقدمیکنه.
    مهتاب نگاهی به صفحه انداخت وگفت:میگه آیامطمئن هستیدکه میخواهیداین ویروس راحذف کنید؟
    خندیدم وگفتم:نه پس!ازش نگهداری میکنم بزرگ شه بشه عصای دستم نورچشام!
    مهتاب خنده ای کردوگفت:اینم حرفیه!
    اکی کردم وروبه مهتاب گفتم:مهتاب گشنه ت نیست؟-چرا...
    -خب چیکارکنیم؟-میریم آش میپزیم...-واااااا...-والله...برای پیش غذام سالادپریادرست میکنیم.زدم زیرخنده وگفتم:نوووووووووووووووووو ووووووووووووچ...زنگ میزنیم بیارن...
    -ایده ی خوبیه!پریاسخاری تاحالاندیدم...-حالامیبینی....
    گوشیموبرداشتم وزنگ زدم پیتزافروشی.ازبس تواینترنت چرخیدیم سرم داشت گیج ویج میرفت.-الوسلام-سلام بفرمایید...-آقالطفا2تاپیتزا.-بفرستم براتون؟-نه پس...آپلودکن لینکشوبده دانلودمیکنم!
    پسره پیتزاییه که خندش گرفته بود.
    گوشیروقطع کردم وکنارمهتاب که روی تختم نشسته بودنشستم ودرفکرفرورفتم.
    -ولی مهتاب جدی جدی فکرش رونمی کردی نه؟
    -فکرچیو؟-اینکه نیماازم عذرخواهی کنه...
    -خب علم غیب نداشتم که!فکرکردم شایدسگ بشی همه چی درست میشه...
    نفس عمیقی کشیدوبادستاش روی پاش زد.به چشمهای خشگلش خیره شدموگفتم:مهتاب چرابه حرفم گوش نمیکنی؟-به کدوم حرفت اینکه شووورکنم؟ من اصلانمیدونم شوورکیلوچنده...فعلاکه قیمتا دست شماست...
    -گمشو.راجب میلادمیگم...مگه قرارنبودباهاش حرف بزنیویه جاقراربزاریدو...
    -واه واه خدامرگم بده ببین یه الف بچه چه حرفایی میزنه خدایاتوبه دوره آخرزمون شده!...من کجابرم بااپسرمردم؟...دیگه چی...
    وبعدش انگشتش روگازگرفت.-مهتاب جدی گفتم...
    نفس عمیقی کشیدوگفت:راستش نمیدونم...
    -مهتاب اینجوری که نمیشه آخه...من آخرنفهمیدم شماهمدیگه رودوست داریدیاباهم مشکل دارید؟خب یه کاری بکن دیگه...-خب چیکارکنم؟...-میخوای من باهاش حرف بزنم و...-نه نه خیرببینی... بااون اخلاق گندت دکتر روپروندی رفت این یکی دیگه پیشکشت...
    -بمیر...تازه گفت حق بامنه!-خب اونطورکه توبااون حرف زدی...-مهتاب بس کن...جواب منوبده...
    -نمیدونم...ولی اگه خودم بگم بهتره...-هرجورراحتی.
    توهمین لحظه صدای زنگ آیفون بلندشدنگاهی به تصویرانداختم...پسرپیتزاییه بود.ازپله هارفتم پایینودرب روبازکردم،پیتزاهاروگرفتمو واردخونه شدم.
    مهتاب بادیدن پیتزاهاخوش حال وخندان گفت:به به آمدی جانم به قربانت که خوب وقتی اومدی...
    خندم گرفت.بامهتاب شروع کردیم به خوردن پیتزاها.-خب چطوربود؟ازآشی که میخواستی بپزی بهتر بودیانه؟-اینم شدسوال بنده خدا؟خب معلومه که به پای دستپخت خوشمزه ی من نمیرسه!-این اعتمادبه نفست منوکشته!-به جای این قدقدات پاشوایناروجمع کن که الان بومیپیچه جناب چلغوزخان بازگشنه ونالون میادپایین.-ومنم مجبورمیشم که برم غذادرست کنم وبکنم تونوکش!
    باصدای بلندی خندیدوگفت:دقیقا...
    مهتاب راست میگفت!چون بعدازاینکه آثارجرم وجنایت روازبین بردم میلادوپیمان ازپله هااومدن پایین.منم مثل این آدمای مظلوم نشستم پیش مهتاب ودستم روزیرچونم گذاشتم.ازهمون بالاصدای پیمان میومدکه میگفت:این منم گشنه ی تنهاااااااااااا
    میلادکنارمن نشست وپیمان رفت توآشپزخونه...وبعدش اومدوروی مبل نشست واهی کشیدوگفت:انقدردلم پیتزاخواسته که ناخوداگاه بوشواحساس میکنم!من مهتابم خودمون روسفت گرفتیم که نخندیم.پیمان سریع گوشی تلفن روبرداشت و2تاپیتزاسفارش داد.بعدازخوردن پیتزاهاکه البته هیچ تعارفی هم به مانکردن چون آثارجرم وجنایت روتوی سطل آشغال دیده بودن ومنم این وسط توسط مهتا ب خانوم توقیف شدم.حوصله م حسابی سررفته بودخیلی دلم میخواست برم بیرون زیرگوش مهتاب گفتم:انقدردلم میخوادبریم بیرون توچی؟-نه باباکجابریم بااین پای من؟بتمرگ تو خونه!.رفتم کنارپیمان نشستم وبابدجنسی گفتم:پیمان مهتاب میگه خیلی دلش میخوادبره بیرون بیچاره خسته شده ازبس توخونه مونده!اونم دلش سوخت وآروم به من گفت:بریم بیرون؟منم که ازاول همینومیخواستم بگم آروم گفتم:قربون آدم چیزفهم.مهتاب هم که خون خونش رومیخوردبه من اشاره کردوآروم گفت:مگه دستم بهت نرسه...منم زبونم روبراش درآوردم وبه سمت اتاقم رفتم تالباسهاموعوض کنم.پوست سفیدی داشتم نیازی به کرم واین حرفانداشتم برای همین بعدازپوشیدن لباسهایم یه رژمایع خوش رنگ به لبام زدمو شادوشنگول اومدم پایین.پیمان ومیلادکه میگفتن ومیخندیدن.منم به مهتاب ملحق شدموخدایی کم نذاشتیم.-خب دیگه...خانومابفرمایندبریم تابریم...لبخندی زدم وبه مهتاب کمک کردم تاسوارماشین بشیم.پیمان همیشه عاشق 206بودنمیدونم چرا ولی اونوبه همه ی ماشین هاترجیح میدادیه روزحتی بابام میخواست واسش پورشه بخره اماقبول نکردوبه 206شش وفادارباقی موندواونابه خوبی وخوشی زندگی کردند...ای وای حواسم پرت شد؛آره خلاصه اینجوری شدکه من الان سوار206مشکی رنگ پیمان شدم.میلادصندلی جلوکنارپیمان نشست ومنومهتابم عقب.-خب خانوما...کجابریم؟
    خندیدموگفتم:داداش پیمان بریم شهربازی...
    پیمان خندیدوگفت:پریاکوچولوبچه شدی؟.-نمیدونم چرایدفعه دلم خواست برم...
    مهتابم آروم گفت:ای ول...
    همین جمله کافی بودتاپیمان پاشوبزاره روگازو رته ته...میلادم مخالفت نکردفکرکنم حوصله ش سررفته بود...درس هم که نداشت تازه2ماه بودفارق التحصیل شده بودمهندسعمرانی شده بودواسه خودش!هیییییییییی...خوش به حالش...بیچاره من که هنوزیک ترم دیگه درس دارم...البته چندسال باکمک معلم خصوصی واین حرفاجهشی خونده بودم.چه کنیم بچه مایه داربودیم دیگه!.تیپی زده بودما!بازم خودم ازخودم خوشم اومد...بدبختی این رنگ خاکستری تیره وحشتناک بهم میومدواسه همین بعضی وقتاکه دپرس میشدم یا واسه اعتمادبه نفسمم که شده این رنگی میپوشیدم.یدفعه پیمان چنان ترمزکردکه نزدیک بودازماشین شوت بشم بیرون...میلاددستشوتکون دادوباعصبانیت روبه پیمان گفت:آدم به این گندگی نمیبینی؟...-این پسره مثل گاوخودشوانداخت جلوی ماشین...نگاه کن...
    میلادکه هنوزعصبانی بودنگاهی به پسرکرد.یدفعه چشماش گردشدوزیرلب گفت:سینا...بعدباعجله روبه پیمان گفت:برو...پیمان برو...-کجابرم؟-فقط پاتوبزارروگاززودباش..
    سینا...چقدراسمش آشنابود...فعلامخم کارنمیکردواسه همین برگشتم ازپشت شیشه ماشین نگاهی به پسرکردم... وا...این که...
    -مهتاب مهتاب؟-چیه چی شده؟-سینارودیدی؟-سیناکدوم خریه؟-مهتاب...-آهان خب؟
    -همونی که نزدیک بودباهاش تصادف کنیم سینابود...-راست میگی؟-آره بابادروغم چیه...ولی اون این طرفاچیکارمیکنه؟-من چمیدونم...چندش...همش میخوادخودشوبچسبونه به من...مرتیکه اسکول...
    -ولی خدایی خشگله ها...-چشمات آلبالوگیلاس میچینه!
    خندم گرفت.یذره فکرکردم بااینکه سینارومیشناختم اماانگاریه جورخاص بود...نمیدونم انگارآشنابود...آشناکه بودولی...نمیدونم اصلابیخیال.
    تقریباداشتیم به شهربازی نزدیک میشدیم.که میلادآهی کشیدوگفت:جای نیماخالیه...
    پیمان خندیدوگفت:تواین یه روزه عاشقش شدم میخوام برم خواستگاریش!انگارجمعمون جمعه یکیمون کمه!
    میلادلبخندتلخی زد.پیمان:زنگ بزن ببین میاد...دورهم خوش باشیم...
    -نمیدونم احتمالاعمل داره...اگه نداشته باشه خیلی خوب میشه...اون بیچاره همش تنهاس...-نیمارومیگی؟
    میلادبیحال جواب داد:آره...دیشب که بهت گفتم...
    گوشاموتیزکرده بودم ببینم چی میگن ولی چیزی سردرنیاوردم فقط ازکنجکاوی درحال سکته بودم حتماپیمان میدونه...حالابعدامخشومیزنم. ..فعلاولش کن.توهمین فکرابودم که مهتاب زیرگوشم گفت:این نیماچقدرطرفدارداره اونم ازنوع پسر.
    -ازنوع دخترچی؟ مهتاب زدروی دهنش وگفت:من غلط بکنم حرفی بزنم...-چراآخه؟-پس فرداکشت وکشتارمیشه خونش میوفته پای من...-ای بدجنس...نه نترس هیچی نمیشه...عاشق سینه چاک مینه چاک داره؟ازنوع دختر؟
    خندیدوگفت:آره بغل دستم نشسته...سرم روتکون دادم وبه حرفهای میلادگوش کردم.
    -الوسلام مزاحم همیشگی...
    خب چیه دلم بر ات تنگ شده عزیزم..
    .اِامن کجام هیزه؟ِ
    هنوزپیش پیمانم...
    بابچه هامیخوایم بریم شهربازی...
    نه بامهتاب وپریاخانوم اینا...
    آره...میای؟
    اِچیه خب دوست دارم.
    باشه بابایادم رفته بودتوبی جنبه ای!بازیخ کردی؟بیاباخودش حرف بزن...
    خندیدوگوشی روداددست پیمان.
    -سلام نیماخان...احوالات؟...هیچی میخوایم بریم صفاسیتی.آره.مجردی.نه بابانگران والدین نباش اوناهم رفتن عشق وحال ماهم راه ندادن ماهم راهشون نمیدیم.خب توکجایی؟...باشه آماده باش...قربانت...
    وگوشی روقطع کرد.پیمان:-حالاجمعمون کاملااااااااااااااااااااا اجمع شد.
    لبخندزدیم وبه سمت خونه ی نیماکه من نمیدونم کجاست حرکت کردیم.چنددقیقه ای طول کشیدتارسیدیم.
    روبه مهتاب باغیض گفتم:-واااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااای!خونت توحلقم!ازخونه ی ماهم بزرگتره نیگا...
    -ندیدبدیدوقتی که دید به خودبِر...-بسه!هردوخندیدیم.
    یه خونه ی فوق العاده بزرگ که بیشترشبیه قصربودتاخونه. کم آوردم.فکرنمیکردم نیماخونه ی به این بزرگی داشته باشه؛امامنظورمیلادازتنهاب ودن نیماچیه...؟
    الان میرم توفکرپوستم چروک میشهتقریباغروب شده بود،دوباره استرس گرفته بودم نمیدونم چراشایدبخاطردوباره دیدن نیمابود.میلادوپیمان پیاده شدن وزنگ آیفونوزدن.نیماخودش دروبازکردوبه همه تعارف کردبریم تو.وقتی دیدمش درحال غش کردن بودمممممممممم...این تیپت توحلققققققققققققققققققققق ققققققققققققققققققققققققق ممممممممممممممممممممممممم ممممممممممممممممممممممممم ممممم...
    ازسرتاپاش تیپ اسپرت ومشکی زده بود.یه کلاه مشکی نقابداروپیرهن جذب مشکی به همراه شلوارلی تنگ مشکی...داشتم...وای اصلا ازحالم حرفی نمیزنم چون گفتنی نیست!کفشهاشم اسپرت مشکی بودانقدرررررررربهش اومده بودددد...سرم داشت گیج میرفت!ازاین فکرهای زاقارتم خندم گرفت...اصلاتیپ خودموعشق است!.مهتاب نگاهی به من کردوگفت:اوهو...توهم که رنگت پرید...
    خندم گرفت!نیماهمه خصوصیاتشوبه منم انتقال داده!راسته ها...
    -یواش خانومی ...-اِمهتاب ساکت باش الان میشنوه.توهمین لحظه ازماشین که کنارجوب پارک شده بودپیاده شدم که پام پیچ خورد وبامهتاب که شونه م روگرفته بود گومپی افتادیم توجوب...خوب شدنیمااینارفته بودن تو وگرنه خودتون میفهمیدیدچه اتفاقی میوفتاد.همون پای مهتاب که دردمیکردگیرکرده بودبه لبه ی جوب وباپای دیگه وپایین تنه توجوب بودوهی دادمیزد:آی...آی آی...
    وبادستش پاش روگرفته بودومنم که کلا توجوب بودم هرهربهش میخندیدم.حالاخوبه جوب خشک بودبلندشدم ودرحالی که لگنم ازدردداشت منفجرمیشددست مهتاب روگرفتم وازپشت کولش کردم.درست مثل بچه ها!انقدراعصابش ازدستم خوردشده بودکه میزدتوسرم.-ای خبرت بشه...آشغاله سگ...
    -اوی چته اینجوری میزنی...
    -احمق...اوی اوی مردم ازپادرد...
    باهمون حالت واردخونه ی نیماشدم خودش داشت میومدپشت درکه ببینه چرامانیومدیم که بادیدن ماخندش گرفت ولی خندش روخورد.-سلام...-سلام پریاخانوم خوبی؟-ممنون شماخوبی؟-مرسی.بفرماییدداخل.مهتاب روگذاشتم زمین.وبه نیماچشم دوختم خیلی جذاب شده بودلبخندی به رویم زدوتعارف کردکه بریم داخل.تودلم داشتم قربون صدقه ش میرفتم انقدرخشگل شده بوددد...یه دست مبل مشکی رنگ توخونش بودویه تابلوکه بیشترشبیه یه نصفه عکس بود.عکس یه پسربچه ی خیلی خشمل ویه خانوم شبیه نیما.بقیه ی عکس پاره شده بودوا چرا؟یعنی مامانش بود؟.پیمان ومیلادروی مبل نشسته بودن ومثل بچه دبستانیاتوسروکله ی هم میزدن.نیماخودش روپرت کردروی یه مبل ولپتابش که بازبودراروی پاش گذاشت وچندتاکلیک کردواونوروبه من گرفت وبعدشم درشوست.
    -چیزی میخورید؟
    همه مخالفت کردن وبهش گفتن که زودتربریم.تقریباهمه ی چراغهاخاموش بودوچون غروب بود؛فضای غمگینی به وجودآورده بودهیچکس هم به جزنیماتوی خونه نبودتعجب کردم.پس باباننش کجان؟
    نگاهی به مهتاب انداختم شونه هاشوبالاانداخت.همگی بلندشدیم ودوباره سوارماشین پیمان شدیم.
    میلادوپیمان جلونشستن....یعنی بایدپیش من بشینه؟مهتاب هم بابدجنسی منوشوت کردوسط واینجوری شدکه نیمانشست تکه من.
    داشتم ازاسترس میمردم.اونم استرس داشت چون رنگش...ولی لبخندی گرم زدونشست پیشم.پیمان حرکت کردوگفت:بچه های محترم آماده باشیدکه میخوایم بریم دَدَر!نگران قاقالی لی هم نباشین همه چی محیاست....راه افتادیم.توی راه در یه خونه یی خیلی شلوغ بودومدام صدای کل ودست میومد(عروسی بوددیگه خنگول!).بااشتیاق بهشون چشم دوختم همون موقع عروس دومادازیه ماشین پیاده شدن.پیمان سرعت ماشین روکم کرد.همینطوری غرق نگاه بودم که چشمم افتادبهش...نیمانه...چشمم افتادبه گوسفنده!که یدفعه فواره خون جلوی پاش ریخت اصلاتحمل دیدن همچین صحنه ای رونداشتم بی هوامحکم پریدم بغل مهتاب وچشاموبستم-پیمان بروو...برونمیتونم نگاه کنم...پیمان بدون اینکه سرش روبه عقب برگردونه:الان سکته میکنه..
    منظورش من بودم.خودش میدونست که هروقت یه گوسفندی خروسی چیزی سرمیبرن من دیوونه میشم...همونجوری چشماموبسته بودموخودموچسبونده بودم به سینه مهتاب صدای قلبشومیشنیدم تندتندمیزد.سرموبالابردم و نگاهی بهش انداختم گوسفنده که نه!مهتاب...ای وای این که نیمابود...
    زل زده بودتوچشام.هواتاریک تاریک بودداخل ماشینمهمینطور...فقط نورخیلی کمی ازچراغهای برق که میومدن ومیرفتن.پیمان مشغول رانندگیش بود...مهتابم که خودشوزده بودبه خواب..ای مارمولک!
    میلادم به گوشیش ورمیرفت.شوک شده بودم دستش دورکمرم بودهمونجوری داشتم نگاهش میکردم واونم زل زده بودبه من ردنگاهشوگرفتم حتی پلک نمیزد...فلج شده بودم اصلاتکوننمیخوردم.چته پریا... یه کاری کن...هرچی ایناروبه خودم میگفتم بی فایده بود.
    یه لحظه لرزیدم...فاصله ی صورتش رو باهام کم کرد خیلی کم.همینکه اومدم خودموازش جداکنم...دوباره پیمان زدروترمز...یه بوس کوچولوازم گرفت...بالمس لباش دلم زیروروشدچقدرنرم بود.انگاری فشارم افتادسرفحش روکشیدم به خودم...تقصیرمن نبوداین یدفعه ترمزکرد.سریع ازبغلش اومدم بیرون اونم سریع ازماشین پیاده شد.درحالی که دستش لای موهاش بود به ماشین تکیه داد.اصلاحواسمون به تصادفی که کردیم نبود.داشتم میلرزیدم داغ کرده بودموانگارنفس کم آورده بودم...یعنی اون منو...به همین راحتی؟
    حتی فکرکردن بهش هم دیوونه م میکردخدایامن چیکارکردم؟فکرکردم مهتابه بعدشم این ترمززد.هنوزمیلرزیدم.
    همون لحظه بودکه واقعاحس کردم دوسش دارم....
    فکروخیال داشت دیوونم میکرددلم میخواست بازم...منی که همیشه...بدجورم هوایی شده بودم.نکنه بخوادازم سواستفاده...خدایاچیکارکنم
    باتکون هایی که مهتاب بهم واردمیکردبه خودم اومدم.
    باصدای بلندی گفت:دیدی چی شد؟
    باصدایی لرزون گفتم:چی شد؟
    -نزدیک بودبخوریم به این ماشین جلویی...
    هیچی نگفتم اصلابرام مهم نبود.-باتواما...-خب به من چه...
    -خوبی اصلا؟-نه...-چه مرگته؟-شوک شدم....
    باپوزخندگفت:ازتصادف دیگه؟خودموجدی گرفتموگفتم:خب آره دیگه پس چی؟
    -آهان.رژت کو؟خوردیش؟...
    سریع گفتم:مهتاب من...
    سریع گفت:هیس...میدونم تقصیرتونبود...
    خیالم راحت شدوبه شونه ش تکیه دادم واین دفعه مطمئن شدم که خودمهتابه.
    پیمان ومیلادم بیرون ماشین داشتن با اون مرده که انگاری خیلی گیربودحرف میزدن.
    زیرلب گفتم:مهتاب بخدا...-میدونم.....
    -من نمیخواستم.-بسه دیگه هیچی نگو ودیگه بهش فکرنکن.
    مرده که نزدیک بودباهاش تصادف کنیم کوتاه اومدوبه جای پیمان میلادنشست پشت فرمون.نیماهم بازنشست کنارم منم برای اینکه هرجفتمون راحت باشیم توبغل مهتاب خودموبه خواب زدم. روم نمیشددیگه نگاش کنم. زیرچشمی نگاهی به صورتش انداختم،رفته بودتوی فکرحتی ای کاش میدونستم داره به چی فکرمیکنه.لباش رنگ رژمایعم روگرفته بود.نگاهموبه آسمون دوختم تودلم گفتم:خدایاعشقمون پاک باشه.خدایااحساس اونم مثل من باشه.
    آهی کشیدم وبه انگشتام خیره شدم.دیگه رسیده بودیم.-خب بچه های محترم!خداروشکرصحیح وسالم رسیدیم
    آروم یکی زدم پس کله ش-بااین رانندگیت...
    -چشه مگه...
    اصلانمیتونستم حرف بزنم.پیمان دستاش روبهم مالیدوگفت:اول کدوم روبریم؟
    سعی کردم دیگه بهش فکرنکنم.خندیدموگفتم:اولللل ل...اممم...
    اون...
    پیمان نگاهی به وسیله بازیه کردوگفت:یاابوالفضل...میخوای ترکمون کنی دختر؟
    کمی فکرکردم وبالحن لوسی گفتم:آآآره.
    -آجرپارهه.-شماهامیترسین؟من ومهتاب باهم میریم.بریم جوجو
    حواسم نبودجلوی نیماگفتم جوجو.لبخندی زدوبازم بهم خیره شد.اول دوسه تابلیط گرفتم ومهتاب رومجبورکردم سوارسرسره های خیلی خیلی بلندبشیم.بازم کولش کردمورفتیم بالا.چقدرسبک بودا!
    نیماهم پایین ایستاده بودونگاهمون میکرد.اینم کشت ماروبااین تیپ مشکیش...
    بابدبختی 2تاگونی دادم دست مهتاب.انقدرجیغ زدکه گوشم جرخورد.-بسه این کولی بازیاچیه؟-من ازارتفاع میترسم...بااین پام کجامیبریم؟بزارم زمین...
    نوچی کردم وبه راهم ادامه دادم.وقتی به بالای سرسره رسیدیم گونی هاروسرجاش پهن کردم وخودم رفتم تو ومهتابم کردم تو...گونی روعرض میکنم.بله!
    داشت سکته میکرد!-پری جون بابات منوببرپایین...-نوچ...-نوچ وزهرمار...میگم نیما...-خفه شو...
    همینطوری که داشت وراجی میکردکمرش روهل دادم وباسرعت خیلی زیادشروع به پایین اومدن کردیم. مهتاب بدبخت مانتوی منوچسبیده بودوقیافش شکل جیم کری شده بوددهنش بازبودوجیغ میزدمنم جیغ میزدم وهردومون چسبیده بودیم به هم.همچین روسریموگرفته بودکه خفه شدم!دست آخرکه رسیدیم پایین دستای هردومون به شال هامون بودومهتاب ازبس ترسیده بودشوک شده بودودهنش همونجوری بازوآبدماغشم جاری بود...هیچ حرکتی نمیکرد.
    ازدیدن قیافش باصدای بلندی زدم زیرخنده...-آآآآآآآآآآ-چطوربود؟
    باصدای گرفته ای که ازجیغ اینجوری شده بودگفت:الهی حلواتوبخورم...
    خندیدموچشم دوختم به نیماکه محوتماشای من شده بود.نگاهی به خودم انداختم روسریم تقریبادراومده بودوموهای طلاییم تونورماه برق میزدسریع روسریموسرم کردموبازم کلی به خودم فحش دادم.داشتم میرفتم که نیماصدام کرد:پریا...
    باشنیدن اسمم قلبم ریخت.-بله؟-منم میخوام برم این سرسره هه میای باهام...
    خندیدموگفتم:کوچولوشدی؟-آره.
    لبخندزدموبه مهتاب گفتم که باهامون بیادولی نیومد.میلادوپیمانم رفته بودن یه وسیله ای که میبردشون بالابعدولشون میکردپایین چمیدونم!
    نمیدونم چی فکرکردم که بانیماتنهایی رفتم بالا.وقتی رسیدم بالاتازه فهمیدم چه غلطی کردم.مهتابم ازاون پایین موزیانه بهم لبخندمیزد.ازاون بالاکلی نقل ونبات نثارش کردم.وقتی رسیدیم بالانیماروبه روم ایستاد.چشماش برق میزد.بدون اینکه بفهمم دستاموگرفت.داغ شدم خیلی داغ.باصدای زمزمه واری گفت:پریا...
    به چشمهاش خیره شدم.-دیوونم کردی...-من...-آره تو...داری دیوونم میکنی......
    حرفش روخوردبدنش داشت میلرزید،دستاش توی دستام یخ زده بود.امادستای من برعکس اون داغ بود.دلم واسش سوخت بدون اینکه بفهمم دستاشوفشردم.خودمم عاشقش بودم باهمون نگاه اول ولی بایدبهم ثابت میکردبایدمطمئن میشدم قصدش بدنیست.واسه همین ساکت موندم.-میشه...میشه گوشیتوبدی؟
    واااااااااااااااااااااگوش یمومیخوادچیکار؟بدون فکرکردن به چیزی گوشیمودادم دستش باانگشت شصتش چندتادکمه زدوگوشیموداددستم سرازکاراش درنمیاوردم.-پریامن...
    همونجوری خیره بودم بهش.-...بخداازروزی که دیدمت...یه نیرویی هس که منوبه سمت تومیکشونه...انگار...انگارازت خوشم میاد...
    یدفعه داغ کردم امابازم هیچی نگفتم هم ازخوش حالی درحال سکته بودم هم استرس گرفته بودم ناجور^،زبونم بنداومده بود.زل زده بودتوچشام میخواست بغلم کنه دستاموپس کشیدم وبالبخندگفتم:بریم دیگه...اینم گونی تو...
    گونی روبه سمتش گرفتم.گونی روازدستم گرفت وبالبخندگفت:بریم...
    یه سرسره بینمون فاصله بودازقصداینجوری نشستم.بعدهم پایین اومدیم.مهتاب که ازاون وقت تاحالانظاره گرهمه چی بود دست به سینه وبااخم بهم نگاه میکردرفتم کنارش ایستادم-میبینم که سرم هوو آوردی...کم بهت خوبی کردم؟کم غذاپختم کردم توحلقومت؟کم تروخشکت کردم؟همه اینابه کنارهووروکجای دلم بزارم زیریه سقف؟
    خندیدم وزیرگوش مهتاب گفتم:چی شی میگی شمسی خانوم؟
    توهمین لحظه ازدورچشممون افتادبه پیمان که دسته ای روگرفته بودوبه بالاکشیده میشدیه لباس هم مثل رفتگراتنش بودکه خودش کلی تناب پیچ بود.
    -اونجارو...
    اینومن گفتم...عاشق هیجان بودم هردفعه که بامامان وبابام میومدیم بابام اجازه نمیدادسوارشم...اماحالا...لبخ ندی زدموروبه نیماگفتم:بریم که منم میخوام سوارشم...
    چشمای نیماگردشد...هه هه هه حالاکوتامنو بشناسی آقانیما؟
    شونه ی مهتاب روگرفتم که خانوم هوس پشمک کردونیمابراش خرید.آروم آروم به سمت پیمان رفتیم.مهتاب رو روی صندلی نشوندم وخودمم به پیمان خیره شدم.بدبخت داشت سکته میکردخیلی رفته بودبالاوارتفاع زیادبودمیخواست دسته رو ول کنه که مهتاب دادزد:پیمان ول نکن...
    پیمان هم تاصدای مهتاب روشنیددسته رو ول نکردوتاآخررفت بالا.یعنی داشت سکته میکرد!دسته ازحرکت ایستادوچندثانیه بعدیه جیغ ازهمون بالازدکه باعث شدهممون غش کنیم ازخنده.جیغ هاش خیلی خنده داروبامزه بود.بعدازچندثانیه دستش خسته شدودسته رو ول کرد.وباسرعت شونصدکیلومتربه سمت پایین اومد!جیغ میزدوماهم میخندیدیم توهوادست وپامیزدواین باعث میشدتعادلش روحفظ نکنه.بعدازچنددقیقه ازحرکت ایستادوصاحب همون وسیله هه دستاش روگرفت ونگهش داشت.یه لنگه پا پایین اومدودرحالی که ازسرگیجه میچرخیدبه سمت من ومهتاب اومد.باهیجان جیغ زدم:وای داداش عاااااالی بود...پیمان که هنوزسرش گیج ویج میرفت روبه ماگفت:من برم دستشویی.
    ومن ومهتابم هرهربهش خندیدیم حالانوبت من بود.میلادنگاهی به من کردوگفت:مطمئنی میخوای بری؟-پس چی...
    مهتاب پوزخندی زدوگفت:همه که مثل توترسونیستن!
    میلادبانگاهش مهتاب روتهدیدکرد.شالم رومحکم کردم وبه سمت جایگاه رفتم ولباس مخصوص روپوشیدم.دسته روگرفتم احساس سبکی میکردم انگارمیخواستم پروازکنم...به سمت بالاکشیده شدم به پایین نگاه کردم نیماباژست خاصی به نرده هاتکیه داده بودوبه من لبخندمیزد.منم بالبخندجوابش رودادم وبه بالاخیره شدم.دستبندتوسی قشنگی به همراه انگشترخیلی خشگلش دستم بودزیرنورماه برق میزد.چیزی نگذشت که حس کردم بالام بالای بالا.به زیرپام نگاه کردم خیلی ارتفاع بودمهتاب اندازه ی نخودشده بود!ازاین فکرم خندم گرفت ودستهامو ولکردم.وااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااا ااااای...یدفعه ته دلم خالی شدم اولش چون شوک بودم هیچی نمی گفتم امابعدش جیغ میزدم.چون اول میبردبالاوبعدکه ولش میکردی احساس سقوط به آدم دست میداد.خودمورهاکردم ودستهامومثل بالهای یه پرنده توی هواحرکت دادم درست مثل پری دریایی که توی آب شنامیکنه...دیگه جیغ نمیزدم احساس کردم آدرنالین توی خونم ترشح شده...خیلی هیجان زده شده بودم پیمان دستهاموگرفت ومنم لباس مخصوص رودرآوردم.
    -چطوربوددخترشجاع؟ -عالی پیمان عالی...میخوام بازم سوارشم...-دیگه بسه دختربدوبریم تاهمین جاشم شانس اوردیم که سروکله ی باباپیدانشد...
    دستموگرفت وبه سمت بقیه رفتیم.تاچشمم افتادبه مهتاب ازخنده غش کردم...یه تیکه پشمکی که دستش بودروجلوی دهن بازش گرفته بودوهمونطوری مات مونده بودبه وسیله هه وهیچ تکونی نمیخورد...دستموجلوی صورتش حرکت دادم...که آب دهنش روقورت دادوبابهت بهم خیره شد...بعدهم سرش روتکون داد...همه خندیدیم.چشمم افتادبه اژدها...-پیمان بریم سوارشیم؟
    پیمانم شونه هاشوانداخت بالاولبخندزد.
    هممون ردیف اول نشستیم من وسط میلادومهتاب نشسته بودم نیماهم کنارمیلادوپیمانم اونطرف پیش مهتاب.شروع کردیم به بالارفتن.میله رومحکم گرفته بودم مهتابم محکم منوگرفته بود.
    -پری جون عمت بیخیال شومن میخوام پیاده شم...الان بالامیارم روتا...
    زیرلب خندیدم.یدفعه نفسمون حبس شدواژدهااومدپایین.مهتاب ومیلادچنان جیغی کشیدن که کرشدم.
    میلاددیگه ازمهتاب بدتربود!تاحالاندیده بودم یه پسرانقدربترسه!!!
    سرعتش خیلی زیادبودطوری که من که منمم جیغ میکشیدم!ولی نیماایستاده بودچه نترسه!میلادهمچنان جیغ میکشیدپیمانم به میلادپیوست!
    منم که عاشق هیجانم به عرضتون رسونده بودم که؟بله؟-بلندشدم مثل نیماایستادم دوباره نگاهمون تونگاه هم گره خوردبالاپایین شدن هاروحس نمیکردیم وفقط بهم نگاه میکردیم فقط منونیماایستاده بودیم...انگارزمان ایستاده بودومن فقط اونومیدیدم...لبخندخشگلی بهم زدمنم جوابشودادم.دیگه هیچی نفهمیدم...فقط صدای مهتابوشنیدم که منوبه سمت خودش میکشوند.سرموتکون دادمودیدم ایستادیم.
    -پری بریم...
    میلادکه واسه خودش باله میرقصید!سرش گیج ویج میرفت...پیمانم همینطور...
    -مهتاب صدات گرفته ها...-ازبس جیغ کشیدم...
    میلادزیرچشمی نگاهی به ماانداخت وگفت:بی کلاسای بی فرهنگ!
    خندم گرفت واگذارش کردم به مهتاب.
    -ببخشیدباکی بودین شما؟-باشما...
    -اِ؟یعنی شمانترسیدین؟-نه ولی بعضیاازترس سکته کردن انگار...-منظورت خودتی؟-نه بااتوام...-اِپس حتماعمم بودچسبیده بودبه میله جیغ میکشید؟-عمه؟شاید...-میگم میخوای بریم دکترآخه میترسم دیافراگمت عیب کرده باشه
    -بیاباهم بریم...-ایییییییییییییش چندش میبینمت یاداون تویله هه میوفتم که متولدشدی توش...
    پیمان برای عوض کردن بحث نگاهی به من انداخت وگفت:شهربازیم حال میده ها...مگه ماجوونادل نداریم؟...خدایی ایده ی خوبی بود!
    نگاهی به نیماکردوگفت:چه پسر خوبی هستی تو...ساکت...آروم...
    نگاهش کردم،هنوزاثر رژم روی لباش بود.لبخندی زدوروبه پیمان گفت:من یه جایی سراغ دارم آب انارهای عالیی داره نظرتون چیه بریم اونجاهمه مهمون من؟...
    همه باهم گفتیم:ای ول...
    سوارماشین شدیم.ایندفعه نیماجلوکنارپیمان نشست ومیلادپیش ما منم ازقصدمهتاب روانداختم وسط کنارمیلاد.کلی حرص خورد.
    به تو من احساس خاصی دارم...
    یه جوری شبیه عشقوعادته
    تورومن یه جوردیگه دوست دارم
    یه علاقه س که تابینهایته
    باتومن حس قشنگی دارم...
    صدای آهنگ(مجیدیحیایی-احساس) ماشین پیمان بودکه نیمازیادش کرد.
    باتومن حس قشنگی دارم
    وقتی باتوام دلم آرومه
    دوست دارم فدای اون چشات بشم
    بس که اون چشات معصومه
    نیماازتوی آینه ی پنجره ی بازجلوکه دستش رولبه ش گذاشته بود به من خیره شده بود حتی نمیتونم احساسمو وصف کنم...
    اگه این حسوازمن بگیری شایدازنبودنت خسته بشم
    انگاری هرلحظه میگذره آروم آروم آروم آروم به تو وابسته میشم
    هنوزخیره به چشمام بود.چشمکی ازتوی آینه پروندولبخندزد.سرموانداختم پایینولبخندزدم.نگاهم به درختهای خوشگل وسبزافتادهمینطورکه مسیرروطی میکردیم بیشترمیشدن...انگارداخل یه کلیپ آهنگ بودیم!هنوزاون ترس تودلم بودنکنه...نفس عمیقی کشیدم...
    گاهی وقتادل من میلرزه
    گاهی ازعشق تومیترسه
    امااین دلهره های بی هوا
    هم قشنگه هم بهم میچسبه
    هم قشنگه هم بهم میچسبه
    باتومن حس قشنگی دارم
    وقتی باتوام دلم آرومه
    دوست دارم فدای اون چشات بشم
    بس که اون چشات معصومه
    اگه این حسوازمن بگیری شایدازنبودنت خسته بشم
    انگاری هرلحظه میگذره آروم آروم آروم آروم به تو وابسته میشم...
    خیره بودم به نیماواقعانم احساس عجیبی داشتم...چیزی که تابحال نداشتم...یه جوری نگاهم میکردطرزنگاهش باهرکسی فرق داشت توهمین لحظه وفکرابودکه رسیدیم.نگاه کردم به مهتاب که دیدم حسابی قرمزشده!این دیگه چش بود؟-وا مهتاب؟چراقرمزشدی؟
    -هیچی نگوکه اعصابم خورده...-چراآخه؟
    -ازت بدم میادبدم میادبدم میاد...
    این جمله روتندتندگفت.
    -ازمن؟دلت میاد؟
    -ازمیلاد...بدم میادبدم میادبدم میاد...
    -واااااا چرا؟
    -پسره ی چیز اسم منوتوگشیش جیگرم سیوکرده
    خندیدموگفتم:خوبه که...
    سریع گوشیش روبرداشت وشماره ی میلادوآوردواسمش روگذاشت:بَشَر!
    انقدرخندیدم که مردم!-ازکجافهمیدی اسمتوجیگرسیوکرده؟
    -دستم خوردرودکمه ی موبایلم شمارشوگرفتم...
    -خووووووووب حالاتوهم...انگارچی شده...
    -بگوچی نشده بنده خدابگوچی نشده جیگرطلاعمه شه نه من...
    -باشه تسلیم!تیربارون نکن جون مهتابی...بیابریم.
    -زبون نیست که-پریدم وسط حرفش وگفتم:ماربوآس...
    هردومون غش غش خندیدیم و واردمقازه ای که نیماداخلش بودشدیم.یه جا انتخاب کردیم ونشستیم...تاحالاهمچین جایی نرفته بودم خیلی جالب بودواسم.یه پسر زل زده بودبه من ومهتاب...
    میلادروبهروی مهتاب نشست وبهش خیره شد واسه همین پسره رونمیدید.
    میلادکه قیافه ی من ومهتاب رودیدبرگشت ونگاهی به پسره کرد.هنوزنگاهمون میکردمخصوصامهتاب رو.میلاداخمی کردوروبه مهتاب باتلخی گفت:روسریتوبکش جلو...
    مهتابم ازقصدلبخندی زدوروسریش روبردعقب تر...
    میلادعصبانی ترازقبل سرمهتاب دادکشید:بکش جلو وامونده رو...
    مهتابم که معلوم بودعصبانی شده باصدای بلندی گفت:به توچه هان؟مگه برات مهمه چیکاره ی منی تو؟چه فرقی برات داره؟
    میلادخشمگینانه جواب داد:بابالعنتی دوست دارم میفهمی؟
    چشمای چهار نفرمون شداندازه ی طالبی!ا...
    همین لحظه بودکه شاگردمقازه آب انارهای ماروآوردوماهم خودمونواون درزدیموشروع کردیم به خوردن...
    خنک بودوترش-ووووووی
    نیمابرگشت ویه جوری بهم نگاه کرد.بازاین نگام کرد!همشم به یه نقطه نگاه میکنه پسر...ای بابا ای بابا...
    مهتاب باعصبانیت لیوان روسرکشیدوآخ ازآخش تکون نخورد!بابا ای ولا چه ته دلی داره این!
    میلادهم که همش توفکربودعجب بشریه والله!
    پسره هنوزنگاهمون میکرد...یه پسردیگه م کنارش نشست وزل زده به من.پیمان آب انارش روخوردورفت بادلاستیک های ماشینشوچک کنه.پسره یه نگاه به مهتاب کردوگفت:امشبودرخدمت باشیم خانومی...اون یکی پسره هم که نیشش تا ته بازبودبه من گفت:جیگرتوبخورم...
    نیماومیلادکه ازخشم فکاشون شده بودمثل داییناسوربلندشدن ومیزشون روچپ کردن ویقه ی پسرهاروگرفتن وشروع کردن به کتک زدنشون ازیه طرف تودلم قربون صدقه ی نیمامیرفتم...ازیه طرف داشتن همدیگه رومیکشتن!من به نیمامیگفتم ولش کن ومهتاب به میلاد...ازبس ترسیده بودم بی هوابازوی نیماروگرفتم وکشیدمش عقب...باصدای لرزون ونگرانی گفتم:-بسه دیگه...نیما...زل زدبه دستم وبعدبه صورتم...یقه ی پسره رو ول کرد.گوشه ی لبش خونی شده بود....پسرهاازمقازه زدن بیرون خداروشکرکردم.
    امامیلادول کن نبودوبامهتاب رفته بودن بیرون ودعواراه انداخته بودن پسرمقازه داره هم رفت بیرون تاببینه چی شده.
    نگاهی به چهره ی نیماکردم کنارلبش خونی شده بودیه دستمال کاغذی کندموخوناروپاک کردم.بهم خیره شدوباصدای بمش گفت:نگرانم شدی؟-خب معلومه...-پس توهم منودوست داری...
    نمیخواستم بگم واسه همین ساکت موندم...-پریامن دوست دارم..خیره شدم بهش انتظارهمچین حرفایی رونداشتم.-اگه هوس باشه چی.... پس چراجوابمونداد؟نکنه...بدون اینکه حرف بزنه سرش روآوردجلو... نمیخواستم فکربدی بیادسراغش... درحال سکته بودم...پس این مهتاب گوربه گوری کجاست؟
    رفته بودم توفکراصلاحواسم به موقعیت نبود. تازه به خودم اومدم ولی دیگه دیرشده بوداگه فقط یذره صورتموحرکت میدادم فاصله قطع میشد...
    داغی لباشوازهمین فاصله ی کم هم احساس میکردم بدجورحالم بدشده بودنفسهاش به صورتم میخوردمهتاب باعصبانیت واردمقازه شدوماروهمونطوری دیدخداروشککککککککر وگرنه معلوم نبودچی میشدومنم مرتکب گناه میشدم حالااون دفعه چون اتفاقی بودرومیشه نادیده گرفت...حرف مهتاب تودهنش ماسید:پا شی ...د(چی پاشید؟؟) نیماسریع ازجاش بلندشدوبدون اینکه به مهتاب نگاه کنه ازمقازه زدبیرون منم که بازشوک شده بودم دستموگذاشتم روی پیشونیمو همونجانشسته بودم.حس بدی بودحالامیفهمیدم بعضیاچجوری کنترلشون روازدست میدن...منم همون حالوداشتم نفهمیدم چراایندفعه نتونستم جلوی خودموبگیرم اگه مهتاب نیومده بود...مهتاب باعصبانیت روی صندلی نشست وگفت:ماشالله... ماشالله...میبینم که فرصت طلبادل میدن وقلوه میگیرن...
    -مهتاب...
    -حالافعلاپاشوبریم که این میلادقاطیه سرفرصت طلاقت میدم ازمهریه هم خبری نیست فعلانمیشه پاشو...پاشودیگه...
    بلندشدیم وازمقازه بیرون رفتیم.میلادهمچنان یقه ی پسره روگرفته بودو ولش نمیکرد.
    -ببینم یدفعه دیگه به یه خانوم نگاه چپ میندازی یانه هان بگوبینم میندازی یانه
    این حرفومیلادباعصبانیت وفریادگفت وپسره هم که سروصورتش خونی بودالتماس میکرد...نگاهی به میلادانداختم خون جلوی چشماشوگرفته بود...نیماهم ازپشت میلادروگرفته بودتاپسره رو ول کنه اماهیچکس حریفش نمیشدپیمان واون پسر مقازه داره هم کمک نیمابودن امافایده نداشت که نداشت...
    -تف توصورت حیوونت...
    اینومیلادبافریادگفت...بدبخ پسره صورتش پرخون شده بودوالتماس میکردکه میلادولش کنه امامگه میلاد دست برداربود؟قیافش خیلی وحشتناک شده بودباصراحت میگم تابحال میلادرواینجوری ندیده بودم.
    -میلادکشتیش بسه میلاد...
    اینوپیمان گفت...نیماهم که حسابی هول شده بودازپشت میلادروگرفته بود...
    -ولم کن نیماحقشه بکشمش حیوونه کثیفو...
    پسره اعصابش خوردشدویقه ی میلادروگرفت وچندتامشت زدتوصورتش...مهتابم جیغ میکشیدوگریه میکرد...
    -ولش کن...ولش کن...
    بدبخت مهتاب خیلی هول شده بودورنگش شده بودمثل مرده...
    فکرکنم فشارش اومده بودپایین...منم دست کمی ازاون نداشتم...نیماوپیمان پسره روبلندکردن وبازم کتک کاری...
    چندتامردکه ازاونجاردمیشدن اوناروازهم جداکردن ولی مگه میلادولش میکرد؟آخرسرهم همه سوارماشین شدیم.منومهتاب جلونشستیم وبقیه هم عقب.خودم رانندگی میکردم چون هیچکس حال درست وحسابی نداشت...یه ضرب سمت خونه ی خودمون حرکت کردم.هیچکس هیچ حرفی نزد.یه چنددقیقه ای طول کشیدتارسیدیم خونه.توهمین لحظه گوشی موبایلم زنگ خوردشماره ی مامان بودبانگرانی جواب دادم.
    -بله؟-سلام پریامامان کجایین؟چراهیچکس جواب نمیده؟نگرانتون شدم...-سلام مامان همه چی روبه راهه رفتیم یه چرخی زدیم الانم تقریبارسیدیم خونه...-باشه مامان...زنگ زدم بگم مادیروقت میایم...
    بااینکه ازحرفش شادشده بودم اماباتردیدگفتم:آخه چرامامان؟-مریم جون نمیزاره بیایم...-باشه مامانی خوش بگذره-پریاچراصدات گرفته؟-ازبس خندیدم اینجوری شده...-شام خوردید؟-آره ازبیرون پیتزاسفارش دادیم...-باشه مامان مواظب خودتون باشیدبابات داره صدام میکنه کاری نداری؟-نه مامان جون بروخدافظ.
    گوشیوقطع کردم.همه ازماشین پیاده شدن منم دزدگیر روزدم وباکلیدم درب خونه روبازکردم وچراغهاروهم روشن وسپس کیفموپرت کردم روی مبل.
    بقیه هم پشت سرمن اومدن توخونه.مهتاب روصداکردم.-پریاسرم داره ازدردمنفجرمیشه یه قرصی چیزی نداری؟-چرادارم حالاتوبیاتوآشپزخونه...
    اومدتوآشپزخونه وکنارم ایستادیه قرص استامینوفن بهش دادم.سریع جعبه ی کمک های اولیه روازکابینت برداشتم وبه همره مهتاب رفتیم توپذیرایی...
    مهتاب کنارمیلادکه وضعش ازهمه بدتربودنشست وبامهربونی شروع کردباپنبه وچندتاوسیله دیگه صورتش روپاک کردن...منم وسط نیماوپیمان نشستم.پیمان زیادزخمی نشده بودفقط یه خراش کوچیک که واسش چسم زخم زدم،به همراه یه کبودی کوچیک که براش پمادزدم.یه پلاستیک پریخ واسش آوردم که بزاره اون ورلپش...خداروشکرنفهمیده بودقضیه چیه وگرنه خودشواون پسراروباهم میکشت!البته یکی شون دررفت اونی که موندحسابی کتک خورد.به سمت نیمابرگشتم زیرچشمش کبودشده بودوکناره ی لبش هنوزخونی بود.دلم واسش سوخت.الهی بمیرم.یه زخم کوچیک هم بودکه مثل پیمان واسش چسم زخم زدم وبعدش پنبه روبرداشتموآروم آروم خونهای دورلب وصورتش روپاک کردم.یکم هم بتادین زدم معلوم بودخیلی سوخت ولی هیچی نمیگفت بیچاره.سرش پایین بودومستقیم نگاه نمیکردمنم اینطوری راحت تربودم.وقتی کارم تموم شدنگاهی انداختم به مهتاب که بانگرانی به میلادنگاه میکردوصورتش روباپنبه پاک میکرد.میلادهم خیره بودبه مهتاب.
    مهتاب پنبه روعوض کردوزیرلب گفت:الهی بمیرم....همش تقصیرمن بود
    ونگاهشوبه میلاد دوخت.-چیزی نیست
    ازجایم بلندشدم وبرای عوض کردن جو تلویزیون رو روشن کردم.وباگوشیم یه اس امس برای مهتاب دادم.-مهتاب الان وقتشه...یه قرارباهاش بزار
    مهتاب نگاهی به گوشیش انداخت وزیرلب تاییدکرد.
    منم به آشپزخونه رفتم وچندتانسکافه درست کردم وآوردم توپذیرایی.یه فیلم خوب پیداکردموگذاشتم تاهمه ببینیم.همه ازم تشکرکردن ومشغول خوردن نسکافه شدن.خدایی خیلی مزه داد.وقتی فیلم تموم شدنیماازجاش بلندشدوروبه پیمان گفت:خب دیگه من برم...
    پیمان هم بالبخندروبهش گفت:کجامیری آخه؟باماهم تعارف میکنی؟
    -جون پیمان تعارف نمیکنم....برم بخوابم صبح زودعمل دارم
    -هرطورراحتی...راستی مابابچه هاجمعه قراره بریم کوه میتونی بیای؟
    -جمعه همین هفته دیگه؟-آره...-نمیدونم...کیاهستن؟-من ومیلادوآبجی خانوم بادخترخاله هاووالدین محترمه...
    نیمالبخندی زدوگفت:حتما...منتظرم هستیددیگه؟-آره داداش...
    -چه فیلمی راه انداخته بودیم امشب!...
    پیمان لبخندی زدوگفت:ازاین به بعدهرجاخواستیم بریم توهم بایدبیای که یه وقت نیروی انسانی کم نیاریم!
    -قربونت بامعرفت...
    همه بلندشدیم وبدرقه ش کردیم واسه خداحافظی نیمازیرگوش میلادگفت:چیکارکردی باخودت پسر...اونم آروم جواب داد:همه فهمیدن...نمیخوام مهتاب بهم وابسته شه...-دیگه دیره اون موقع که فشارخونت زده بودبالابایدفکراینجاشومیکر دی...
    وازهم خداحافظی کردن...متعجب شده بودم...چرامیلادنمیخواست مهتاب بهش وابسته شه؟نیمابه طرف من اومدوزیرگوشم گفت:دوست دارم...بدون اینکه هوس باشه...حاظرم هرکاری بکنم تاداشته باشمت.همه ی تنم لرزید–چرااون موقع که ازت پرسیدم بهم نگفتی؟...-..جمعه...منتظرتم...-توهم میای؟-مگه میشه توبیای ومن نیام؟ازش خداحافظی کردم.به هرحال من دوسش داشتم واینطوربه نظرمیرسیدکه اونم منودوست داره.اینوجدی میگم اگه نیماحتی یه آدم بدبخت بیچاره ی فقیربودوهیچیم نداشت من هیچ توقعی ازش نداشتم فقط کافی بودعشقشوثابت کنه.نیماازهمه خداحافظی کردورفت.میلادکنارمهتاب نشست.مهتابم فوری ازکیفش دفترچه یادداشتش روبرداشت وباخودکاریه چیزایی نوشت وداد دست میلاد.میلادبااخم بلندشدوازهمه خداحافظی کردورفت.خیره شدم به پیمان دلم واسش سوخت به سمتش رفتم ولپشومحکم بوسیدم.-بازدیگه چی میخوای؟-وا مگه قراره چیزی بخوام؟قربون داداش غیرتیم برم الهی...-بوس لربی طمع نیست!-من که لرنیستم راستی داداش گفتی پسرخاله ی میلادچیکاره س؟لبخندموزیانه ای زدوگفت:چطورمگه!؟-همینجوری...-متخصص داخلی بعضی وقتااتاق عملم میره...چطورحالا؟!-هیچی جون پیمان همینجوری!-چراجون من؟-چون جوجویی!-منم برم بخوابم بدجوری خوابم میادفردام کلاس دارم...-چیزی لازم نداری؟-نه آجی شب بخیر...-شب بخیر...-شب بخیرمهتاب..-شب بخیر
    پیمان باهمون پلاستیک پریخ که روی لپش گذاشته بودبه سمت اتاقش رفت.من موندمومهتاب بااشتیاق چشم به مهتاب دوختموگفتم:خب؟چی شد؟
    -فعلاحال تعریف ندارم پاشومنوکول کن ببراتاقت.-من که زورم نمیرسه...-عمتوسیاکن فرصت طلب گمراه!پاشومنوببرکه دارم غش میکنم...
    بلندشدموکولش کردم وبه سمت اتاقم بردمش.وقتی خانوم رو روی تخت بیچاره م پیاده کردم چشماشوبست.اعصابم خوردشده بوددادکشیدم -مهتاب
    -به قول میلادای زقلتونومهتاب!
    -چه زودشوهرذلیل شدی...-نه شوهرذلیل ترازتو...داغون کردی خودتوامروز...راستی هنوزدخ..-خفه شو بیشئور...-فقط کافیه شمادوتاروتویه خونه ی دراندشت تنهابزارن اونوقته که نوه های سیمین جون متولدنشده توی دشت جفتک میندازن!
    بااین حرفش غش غش خندیدم.-ننه دوره آخرزمونه!دختراحیاروخودن حداقل سرتوبندازپایین دختره ی هیز...-خب من چیکارکنم همش تقصیر...-ببند!این آتیشا فقط ازگورتوبلندمیشه...-توکه علم غیب نداری بفهمی من چی میگم.میگم به پیرپیغمبرتقصیر..-ببند!عامل کرمک فقط تویی عززززززیززززززم...-سرتخته!
    -نه جدی...پریا امروزچه خبربود؟-چمیدونم...توماشینوکه خودت دیدی بقیشم تقصیر
    پریدوسط حرفموگفت:توبود!-دیگه زیادی پاتوازپاکتت درازکردیا!هی من هیچی نمیگم...میلادچی شد؟بالاخره موفق شدی باهاش قراربزاری یانه؟-نه...درحالی که پنچرشده بودم گفتم:-چرا؟-آقاسرش شلوغه وقت ویزیت نمیدن!گفتن شایدتایه ماه دیگه وقتشون خالی شه!هه...-نوچ...عجب آدمیه ها!اعصاب نذاشته واسمون...-کوتابفهمی چی میکشم ازدست این...-نه جدی...بالاخره گفتی یانگفتی؟-بیخیال یه روزدیگه میگم-ای بابا...-پریاازمن میشنوی خودتو وابسته نکن...-کیومیگی؟وابسته ی نیما×؟-آره...هنوزاعتباری بهش نیست...میترسم ازاحساست سواستفاده بشه...میترسم...میترسم پریا...مواظب خودت باش اون همش دنبال فرصته که ...
    دلهره ی عجیبی کل وجودمودربرگرفت دستموروی پیشونیم گذاشتموگفتم:-بسه مهتاب ادامه نده...
    -اگه میبینی من یه چیزی میگم واسه اینه که دوست دارم درست مثل خودت...یادته وقتی میلادمنوسرکارگذاشت چیکارکردی؟یادت میادکافی شاپ سرم دادکشیدی؟اگه خیلی وقت پیش به حرفت گوش میکردم حالا...-حالاچی؟مگه چیزی شده؟-داغونم. همش فکرمیکنم باهام بازی شده...بااحساسم...باعشقم...-من بایدچیکارکنم؟-زیادبهش رونده نزارهرکاری دوست داره بکنه...-آخه...آخه...-بسه پریا...انقدرساده نباش...میدونم چی میگی ماهمش سرمون تودرس وکتاب بودواسه همینم الان بی تجربه ایم وهیچی حالیمون نیست...-مهتاب من...من دوسش دارم...
    باصدای بلند دادکشید:چی؟
    زل زدم توچشاشوگفتم:دوسش دارم...
    -میدونستم خری ولی نه دیگه تااین حد!خنگ خداکی تاحالادوروزه عاشق شده؟-خب اونم منودوست داره...-ازکجا؟هااان؟ازکجا؟مگه علم غیب داری تو...-خودت که امروزدیدی کورکه نبودی...تازه سه بارهم اعتراف کرد...-...-یه باربالای سرسره یه بارتوکافی شاپ همین الانم گفت...-اواخاک توسرم...یعنی پیشنهادمشکوک داد؟-پیشنهادمشکوک کجابود؟گفت دوسم داره...-که چی...-به قول میلادکرانچی...- حالاتوبایدچیکارکنی به توچه؟-خااااااااک برسربی احساست کنن...احمق جون گفت دوست دارم یعنی منومیخواد...
    مهتاب لبخندموذیانه ای زدوگفت:توروواسه چی میخواد؟-خب میخوادچمیدونم...-خب چی چی میخواد-خفه میشی یاخفه ت کنم-خفم کن عزززززززززززززیزززززززززز ززم!
    سرموتکون دادموبابدجنسی گفتم:باشه...
    یه پاموگذاشتم زیرگردنشوویکی ازدستای سالمش به سمت خودم کشیدم...
    -ولم کن خرمگس...اوی اوی خفه شدم...ولممممم کن...
    زدم زیرخنده...-نه مثل اینکه تنت میخواره برم زنگ بزنم به نیما-خفه...انقدرمنوآتیشی نکن...-پس برم بزنگم به آتش نشانی تابیادخاموشت کنه
    داشت خفه میشدومنم هرهرمیخندیدم دست آخردیدم دیگه داره میمیره ولش کردم...
    -خوش باش که به لطف ومرحمتم زندگانیت رابخشوده ام...
    -ای مرده شوراون لطف ومرحمتت...آخ آخ مردم...
    نفس بلندی کشید.
    من-اگه گفتی شبیه چی شدی؟
    طلبکارانه نگاهم کردوگفت:شبیه چی؟-کتری!-اییییییییش
    خودموانداختم روتخت و واسه اینکه حرصشودربیارم شروع کردم به کش اومدن
    یه نگاه چندشانه کردوگفت:اََََََََََََََََ َََااَااَااَااَاَاَااَی!پ اشوپاشوحالم بهم خورد...-دستشویی پایین سمت راست...-دستشویی واسه چی؟-مگه نمیخوای بیاری بالا...-من الان اون زبون دومتریه تورومیارم بالاصبرکن...زیرلبی خنده ی بامزه ای کردم...-اوی من شوورت نیستم واسه خنده هات غش وضعف کنم زیرحرفم بزنما!بالحن لوسی گفتم:-مگه شیجوری خندیدم؟
    -هویجوری...-هویجوری که نه توبگوشیجوری...-پاشوبکپ دیگه ننرنشو...
    -تومگه خونه زندگی نداری؟-چرا خونه م هویجاس...
    -هویج میخوای؟برم بیارم واست جوجو؟راستی جوجوکه هویج نمیخوره
    -جوجوهمه چی میخوره!-ای کوفت بخوره...
    زدم زیرخنده واونم اخم کردوخندیدوکنارم روی تخت درازکشید.نفس عمیقی کشیدموبه سقف خیره شدم:هییییییی امروزچقدرزیادبود!
    -آره..
    کمی سمت مایل شدم وبهش خیره شدم.اونم بهم خیره شد-پریا؟
    -جون پریا؟
    صدای مگسی اومد.هردومون گفتیم:برخرمگس معرکه لعنت!
    یه کوچولوخندیدیم.-دیدی امروزمیلادچیکارکرد؟یعنی دوسم داره؟
    -ترکی تو؟-وا یعنی چی؟-آخه مغزمتفکر!اون که خودش اعتراف کرددیگه پرسیدن داره؟
    -خب پس چراازم دوری میکنه؟-واسه منم یه سواله...زیرگوش نیماگفت نمیخوام مهتاب بهم وابسته شه...-آخه چراهان؟-چمیدونم حتمااین وسط یه مشکلی هست-مشکل؟-آره...هرچی هست خیلی مهمه که میلادبااینهمه علاقه ازتودوری میکنه...
    آهی کشیدوناخن شصتشوبردزیریکی ازناخن انگشتاش وگفت:آره...ای کاش میفهمیدم..
    -مرورزمان...بایدصبرکنی...واسه قرارتون منم بایدبیام دیگه؟-پن پ انتظارداری عمم بیاد...-خب چجوری بیام؟-ببین اگه حرفاش راست باشه توبایدتیریپ جن بوداده بزنیوهمرام بیای وکمک برسونی...-مگه جبهه س؟-ازجبهه م بدتره...-باشه...دیگه اجازه میدی دودیقه بکپیم؟-میتونی گمشی...-کجا؟-توخواب پیش نیما توبیداری که دستت بهش نمیرسه!
    -گمشو...
    -تحمل کنننننننننن یه روزی این دورررررررررری میمیره توقققققققققلب ممممممممممممن هیچکسی جاتونمیگیره....آره پریاجون!
    -خفه مهتابی...اون لامپتوبخاموش که میخوام بخسبم...-بکپ خو...-راستی پات بهتره؟ -آره باباخوب شد!-آخیش دیگه مجبورنیستم کولت کنم...-خیلیم دلت بخواد...
    دستشوگرفتم که جیغش بلندشد:اوی اشتب گرفتی من نیمانیستما...-گمشو!
    آباژورکنارتختموخاموش کردم خوابم برد.صدای نیماتوی گوشم میپیچید:دوست دارم...دوست دارم...روی یه تپه ی بلندایستاده بودیم دونه های کوچیک به رنگ صورتی وزردوبراق...روی صورتمون میریخت...زیرپای من پربودازدونه های بلوری زردخیلی قشنگ...دستم تودست نیمابود...یکم قدم زدیم رسیدیم یه جایی که یه آلمه گل بودواونورترش هم یه زمین قهوه ای بود...وانگاربارون اومده بودوخیسش کرده بود.
    -چقدرقشنگه...-نه به اندازه ی پریای من...کلی پری خشگل دورمون چرخیدن...نیما:-پریابپر...
    پریدم داشتم پروازمیکردم دستام تودست نیمابودرفتیم بالاروی ابرا...ایستادیم...
    دوست دارم...دوست دارم...-نیما...-جون نیما؟
    دستاشوفشردم رفتم جلومیخواستم بغلش کنم...
    صدا:(شِشِشِشِشِشِشِشِشِشِش ِشِشِشِرررررررپ-کشتمش)
    احساس کردم یه نفرنشسته روم...
    سریع چشماموبازکردم...مهتاب بودکه یکی زدزیرگردنم...اشکم داشت درمیومد...ازخواب پریده بودم...
    -الهی حلواتوبخورم مهتاب حلواتوبخورم...-آخیش کشتمش...-بمیری بمیری بمیری...-خاک برسرنمک نشناست...مگسه نشسته بودروت موتورسواری میکرد..
    تازه دیدم نشسته روم جیغ زدم...مهتابم جیغ کشیدوپریدروتخت... دندوناموبهم فشردموگفتم:کاری میکنم که مرغای آسمون گریه کنن واست...
    -توروخدابه من تجاوزنکن...
    افتادم روش وتامیخوردزدمش.-آخه چرا؟-احمق خر داشتم خواب نیمارومیدیدم اِین خرزدی بیدارم کردی...
    غش کردبه خنده وگفت:بازم سرموقع مچتونوگرفتم!-الهی میمردی!-بین عزیزم نفرین به من نفرین به خودته چون مابلیطاموباهم صادرکردیم...حالاچی میدیدی...
    نفس عمیقی کشیدموگفتم:تویه دشت بودیم...
    -واه واه خدامرگم بده تودشت رفته بودین چیکار؟خببببببببببببب؟
    -زیرپام دونه های بلوری زردبراق بودبعدش باهم راه رفتیمورسیدیم به جای پرازگل بعدم یه زمین پرازگِل قهوه ای بودانگاربارون باریده بودبوی خاک آدمومست میکرد...
    -خوووبعدش؟-بعدش چندتاپری دورمون چرخیدنوپروازکردیم رفتیم روابرا اومدم مثلابغلش کنم که تو(...) توخوابم...
    زدزیرخنده تا5دیقه میخندید.-روآب بخندی الهی...-عجب فیلمی دیدی...
    -حالایعنی چی به نظرت معنی داره...
    بلافاصله خندشوخوردوانگشتای کشیدشوآوردبالا:الان تعبیرمیکنم بکیفی...
    1-دشت:تعبیرش برعکسه...میریدتوبیابون...
    2-دونه ی های زردزیرپات:یعنی اینکه توهیجان زده شدی وخودتوخیس کردی...
    3-یه آلمه گل:یعنی اینکه باهمدیگه دست گل به آب میدید...
    4-زمین گلی:شکربچه ته بعدازدست گلتون...
    5-پری ها دورتون میگردن یعنی اوناهم توکارتون موندن6-پروازمیکنیدمترادف همون دست گلیه که واست گفتم که بازم به کارشومتون ادامه...
    من یکی که دیگه غش کرده بودم ازخنده وصداشم نمیشنیدم.6-دستموگذاشتم رودهنشودرحالی که میخندیدم گفتم:بسه بسه مرتفت شدم...
    هنوزمیخندیدمواونم میخندید.تاصبح سرپتودعوامون بود بعدازاینکه مهتاب خانوم منوازتخت گومپی انداخت پایین ومنم اونوانداختم پایین یه جوری باهم کناراومدیم وتاصبح خوابیدیم.صبح باتکونهای مهتاب بیدارشدم.
    -پریا؟-هووووم...خودموچلوندم توتختم...-پریا؟-هووووووووووووووووووو...
    -پاشو...جواب ندادم...-پاشو...بازم جواب ندادم.
    -پریاااااااجون عمت پاشو...بازم جوابشوندادم.پلکموگرفت وچشمموبازکردسرش دادکشیدم.-اَه مهتاب بزاربکپم.-خب پاشودیگه...-..پاشم برم به گلای قبرت آب بدم؟اول صبحیم نمیذاری2دیقه بکپیم گلابی؟-پاشوگمشوبریم پایین...-مگه خونه خالس؟-پ ن پ خونه عمس!پاشوببرم پایین...
    پتوروکشیدم روخودم.-من نمیام بروبه پیمان بگوببرتت.
    -خاک برسربی غیرتت پاشم برم به هووت بگم کولم کنه؟طلاقت میدم اونم بدون مهریه...
    چشماموبسته بودم باصدای زمزمه واری گفتم:مهرم حلال کولم آزاد...-اَه پاشو.
    بدون توجه به حرفاش به حرفم ادامه دادم.-بابامن مادرمرده کمرم شکست ازبس کولت کردم یه بارم که شده پاشوگمشوخودت بروپایین...-ایششششششششششششش
    انقدربه جونم غرزد که پاشدم نشستمومثل طلبکاراخیره شدم بهش.یه نگاه بهم کردوگفت:اِین معجزه میمونی درست مثل خری که زنده شده!
    باخنده واخم بهش خیره شدم:حالاپاشوازخونه ی ماگمشوبیرون که اعصاب واسم نذاشتی اون ازشبت که خواب به این نازنینی رو زدی جای خالی کردی توش اینم ازصبحت...
    -خونه خالمه!اصلاازامروزمیرم وسایلمومیارم همینجابه حیاتم ادامه میدم!
    ازجام بلندشدموبه سمت حموم اتاقم رفتم.-اوی کجا؟-میرم دوش بگیرم...خبرت بشین تابیام.-باش ش ش.
    شیرآبوبازکردم ونشستم تووان.گیره ی موهاموبازکردم واین باعث شدکلی موبریزه تابالای زانوم.یکم داخل وان نشستمورفتم توفکر.چقدراین دوروزطولانی بودچقدرهمه چی پیچ درپیچ بود چرامیلاداین کارهارومیکنه؟اون ازکجارادمنش رومیشناسه؟...بایدبفهمم...
    ...
    یه حوله ی نیم تنه تنم کردم وموهاموزیرکلاه شیک کوچیکش پیچوندم واومدم بیرون.
    دیدم مهتاب همینجوری زل زده بهم.-آدم ندیدی تو؟-آدم اینجوری نه؟-چجوری؟ -چقدرسفیدیا...اندامشو...بدولب اس بپوش کورشدم.-نگانکن خب...
    -خوش به حال نیما...-خفه بی تتتتتتتربییت...حوله رودرآوردمویه بلوزشلوارراحتی تنم کردم.کلاه کوچیکودرآوردم دوباره موهام ریخت پایین.مهتاب همونجوری زل زده بودبه من.کلافه نگاهی بهش کردموگفتم:نیماکم بوداینم هی زل میزنه به من...خدایا!پاشوجای نگاه سشواروبیارموهاموخشک کن...پاشو...
    بلندشدوهمونجوری که زیرلب میگفت:خدددددددددددددایا...ب ه همراه سشواراومدسمت من.پشت بهش نشستمواونم دونه دونه موهاموخشک کرد.باشونه ی دونه بلندم موهاموشونه کردم وهمونجوری ولشون کردم که دیدم داره میناله شونه هه که نه!مهتاب...
    -پ چته؟-پری جون عمم ازدرددارم میمیرم!-اِواچندتاچندتا؟-چی میگی میگم ازدرددارم میمیرم...-خوب طبیعیه!حالاچندماهته؟
    بالشت روبه طرفم پرت کردوباعصبانیت گفت:گمشودختره ی چیز!پاشوخواهریتوبثابت!
    -بثابت چیه؟-همون ثابت کن...-چیکارکنم؟-قبرمنوبکن...یه پمادی وازلینی چیزی بزن به این وامونده ی من که ازدردمردم!-به کجات؟-احمق خر!اگه من این مدادونکردم توحلقت...-تو!!!!!؟؟؟؟همراه مدادم که روی میزبوداومدطرفم.-نه نه جون مهتابی شکرخوردم!-باماست؟-آره باماست!
    -پس عفوت کردم!-خوب کردی!-حالاپاشو...-سرقبرت؟تازه رفتم دوشیدم حالابیام پای تورووازلین بزنم؟-دوشیدم چیه؟-همون دوش گرفتم...
    دوباره کولش کردم رفتیم پایین وروی مبل نشوندمش.رفتم توآشپزخونه ویه پلاستیک فیریزربرداشتم.توراه یادم افتادبه بلایی که مهتاب سررادمنش آورده وزیرلب خندیدم.-عروسی عمته میخندی؟-یادم افتادبه رادمنش چراباهاش اینجوری تو؟مامان نیست که هست خوش تیپ نیست که هستپولدارنیست که هست...چه مرگته پس؟
    همونجوری به صورتم زل زده بودوهیچی نمیگفت.-هان؟
    باابروش به مبل کناریش اشاره کردوگفت:بیابتمرگ...-بله!چقققققققققققدربااحساس. ..
    چققققققققققققدرحرف گوش کن...چقققققققدرمودب!-اختیارداری جوجه!-بیابگیرخودت بزن...-پس تواینجاچه کاره ای؟-نظاره گر...-بزود...
    همون موقع پیمان باعجله ازپله هاپایین اومدوهمش این ورواونورونگاه میکرد.
    -اَه کوش کجاست؟نوچ...
    -دنبال چی میگردی پیمان؟همونطورکه سرش رومیخاروندواطرافشونگاه میکردگفت:هان؟
    --دنبال چیزی میگردی؟-آهان آره سوئیچ ماشینم توندیدیش؟-نه دیشب کجاگذاشتیش؟
    -باورت میشه خودمم نمیدونم؟-خسته نباشی واقعا!-سلامت باشی پرپرجون...
    جون آجی بگردببین پیدانمیکنی؟بدبخت شدم...هزارتاکاردارم...-چیکارداری آخه؟
    یه نگاه به ساعتش انداخت وسریع گفت:ای وای دیرم شد...بدوبدودختر...
    سریع ازجام بلندشدموشروع کردیم به شخم زدن خونه ولی نبودکه نبود!-چیکارکنم پریا؟
    -پیداش میکنیم حالا...-فایده نداره برم زنگ بزنم باآژانس برم...-پس بدوکه دیرت نشه...-دیرم که شده!-دیرترت نشه!به سمت تلفن قدم برداشت.-اِواپیمان؟
    -ساکت باش پرپر!دیرم شده بایدبرم.
    به سمتش رفتموسوییچ ماشینشوکه به زنجیرگردنش آویزون شده بودروکندم وبه دستش دادم.-اینم سوییچ منظم!-اِی دستت...کجابود؟-پشت گردنت!-خیلی خوب...فعلا.
    -خدافظ جوجو...-ازدست تو!خدافظ مهتاب خانوم!-تندنریا!-نه به جون پریا...
    -اِواچرابه جون من؟-چون جوجویی!-خب دیگه برو
    پیمان رفت ومن ومهتاب بازم تنهاشدیم.-پاشومنوببروَردل شووَرعزززززززززیززززم
    -شووَرعزیزت؟-پاشوحوصله ندارم.-بازاخلاقت مثل سگ شد؟-مثل تو؟؟؟
    مامانم رفته بودایروبیک.خیلی به خودش میرسیدااااااااا!واسه همین بعدازیه صبحونه ی توپ که من کلفت آماده کردم براش تاکسی گرفتیوبه سمت خونه ی خاله روانه شدیم.
    مهتاب لبخندزدوگفت:بگوبینم داریم کجامیریم؟-خونه ی خاله!-خونه ی خاله کدوم وَره؟-ازاین وَره...-نوچ...ازاون وَره!-ازاین وره...-نه خیرم ازاون وره...-بسه مهتاب–بسه پریا
    -مهتاااااااااااااااااااااا ااااااااب؟-بللللللللللللللللللللللله ؟-یدفعه دلم واسه نیماتنگ شد!
    -توغلط کردی!چیکاربه پسرمردم داری هان چیکارشی؟-همه کارش!زدم زیرآواز:دلم واسست تنگ شده جوننم...
    -میخوام ببینمت نمیتونم!-مهتاااااااااااااااب؟-دردومهتاب؟-دلم...-بدوزش...
    -واسه چی؟-مگه نگفتی خشتکش تنگ شدجرید؟خب بدوزش دیگه!راستی توخجالت نمیکشی؟
    لبخندپهنی زدموگفتم:من سیگارم نمیکشم جیگر!
    لبخندش محوشدوگفت:اَاَاَاَاَاَاَا اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاََا اَاََاََی بازگفتی جیگر؟-آره جیگر!-جیگرخودتی!(سوتی روداشتی!؟)
    -وااامگه فش دادم بهت میگی خودتی؟-دفعه آخرت باشه ها!باش؟-باشه جیگر!
    همونطورکه توی تاکسی نشسته بودیم چشمم افتادبه خونه.یه خونه ی یک طبقه ی بزرگ که درست وسط یه باغ بود.داخل خونه یه استخربودویه باغچه ی خیلی بزرگ که انواع واقسام گل درش وجودداشت واینم بگم که خالم عاشق این باغچه بود.
    زنگ آیفون رازدیم اماکسی جواب نداد.-کجان اینا؟
    مهتاب باکلیددرب روبازکردورفتیم تو.چشمم افتادبه باغچه وگلاش.دست مهتاب روکشیدم وباشوق زیادبه سمت باغچه رفتیم.یه بوته ی بزرگ گل رزکه گلهای سفیدوقرمزداشت وسط باغچه خودنمایی میکرد.رفتم جلو وشاخه شوبه سمت بینیم گرفتم حس قشنگی بهم دست دادلبخندزدم.جلوتررفتم گل دقیقاروی صورتم قرارگرفت.
    صدای مهتاب بلندشد:پری دستت...
    چشماموبازکردموبه دستی که باهاش شاخه روگرفته بودم نگاه کردم تیغ رفته بودتوی انگشتمووخون فواره میزد.بعدازکلی غرغرمهتابرفتیم توخونه.
    مهتاب یه موچین وچندتاچسب زخم آورد.-خاک برسرخرت کنم!عزیزم آخی دستت چی شده؟
    اول حرفش باتَشَربودولی یدفعه مهربون شدواسه همین خندم گرفت وزیرلب خندیدم.
    -هه هه هه هه میخندی؟-بایدپاپیون ببندی!
    اونم کم نیاوردوگفت:آخه بزبزقندی
    منم خندیدموگفتم:متولدچندی؟!!!
    -اِم مم...متولد71!-میشی من!
    دستم بدجوری دردمیکردومیسوخت بامظلومیت زل زدم به مهتاب وگفتم:مَتاب!دشتم!
    -بَع...دشتت؟جاشوروکن ببینم!-آی مهتاب میسوزه-میشی من!
    -توچرا؟-باباانگارنه انگارمن تصادف کردما!هنوزقلبم تودهنمه خبرنداری!
    -واسه همین انقدرسنگ دل شدی-تازه راحت شدم-آخه چجوری این تیغه رفت تودستم هان؟-گله روبااجزای صورت نیمااشتب گرفته بودی خودت خبرنداری!
    بعداخم کردوگفت:یاداری؟-نه خبرندارم توروجون میلادبه دادم برس
    -اسم چلغوز روجلوی من نیار
    -باشه جیگر!-اِاِاِبازگفتی؟ولت میکنم میرم دستشویی کاری هم به توندارم بشین هویجاهویج بخور-مهتاااااااااااااااااااااا اااااااب؟من که پاتووازلین زدددددددددددددم
    -خودتولوس نکن!خودتم میدونی من دل وجیگراین کاراروندارم-میدونی چرا؟-چرا؟
    -چون خودت جیگری!
    بهم اخم کردوپاشدیه ذره بین آوردونگاه عاقل اندرسفینانه ای به انگشتام کردچشماش پشت ذره بین شده بوداندازه ی سرگین قلتان!خندم گرفت ولی نخندیدم داشتم ازدردمیمردم.یه تیغ تانصفه رفته بودتوگوشت انگشتم ویه تیغ دیگه م کامل رفته بوددل آدم ریش میشدتانگاه میکرد!-چشماتوببند
    صدای مهتاب بود که همراه موچین داشت میومدسمتم.چشماموبستم321...
    جیغ کشیدم.چشماموبازکردم ودیدم ومهتاب طلبکارانه زل زده بهم واااااااااااااااااااا
    -هنوزکه کاری نکردم جیغ بنفش میکشی...ببند...
    بازچشاموبستم ومثل بچه آدم ساکت موندم.باموچینش محکم تیغه روگرفت.-تعهددادیا!یه وقت ثواب نکنیم کباب شیم!نکشم بیرون یدفعه بیای موهاموبکشی بیرون!-اَه زودباش دیگه دست پاچلفتی.همونطوری که زل زده بودم به صورتش ناگهانی تیغ روکشیدبیرون اوووووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووو ووی
    اشکم دراومده بودانصافاخیلی دردداشت ازدردگریه میکردم.-مردم فوووووووووا...الهی بمیری گاومیش انگارتیغه رفته توباغچه ی مامیش اینقدرمحکم میکشه.
    -خوب حالاتو هم
    -این یکیوچیکارکنم؟
    این یکی تاته ته رفته بودتودستم داشتم ازدردمیمردم.هرکارم کردیم نشددرش بیاریم.-جون پریافایده نداره...-چی چیوفایده نداره بیااینجابینم...-چیکارکنم؟-بادندون...-چی؟!!!
    -کرانچی!زودباش.بادندونش تیغوگرفت وکشیدبیرون این یکی دیگه ایمانموکامل کرد.
    -فووووووووووو..اوخ اوخ مردم...
    وقتی چشمم به مهتاب افتادازخنده غش کردم.یه جوربامزه ای زل زده بودبه من وتیغه هم بین دوتادندون وسطش گیرکرده بود...غش غش خندیدم.
    مهتاب:-ای حلوا...حالابااین چیکارکنم؟
    سه چهارتاچسب زخم زدم به انگشتام ورفتم توآشپزخونه نخ دندونوآوردم ودادم دستش.
    مگه درمیومد!ناچاردست به دامن سوزن وسنجاق شدیم!بیچاره لثه ش قرمزآتیشی شده بود!بابدبختی وفلاکت درش آوردیم وبی جون روی مبل افتادیم وباکتاب روی میزخودمونوبادمیزدیم که خاله م مثل این مرغاکه ازلونه شون میپرن بیرون واردخونه شد.-ای وای غذام سوخت!
    اصلامنومهتابوندید!منومهتا م دماغامونویه طرف کردیموهم زمان گفتیم:ای وای!
    -پری پاشوبریم بیرون...زیرلب گفتم:چرا؟-پاشوپاشوبفهمه اینجابودیموغذاش سوخته تیکه پارم میکنه بدو...
    مثل گوسفنددستامونوگذاشتیم زمینوقطاری رفتیم سمت در ورفتیم بیرون.
    -آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخیش...
    ایستادم ومانتوموتکوندم.همون موقع مهتاب زنگ درخونه روزدوخاله م اومد پشت در.ای مارمولک!پریدم خاله روبوس کردم وسلام کردم.اونم خیلی مهربون جوابموداد.مهتابم سلام کرد.-حالام نمیومدی!-اتفاقامیخواستم نیام ولی خب به تنوع غذایی احتیاج داشتم ویتامینای بدنم خشکیده!...
    خاله م غش غش خندید.-بیایدتو...غذاکه سوخت مجبوریم یه آبدوغ خیاری بخوریم!-نه نه من خودم تنوع غذاییم برم پیش اون یکی خواهرش بلکه یه جوجه ای تخم مرغی چیزی بهمون بده!-خودتولوس نکن مهتاب مامان...
    این خالم دیگه ازمامانم خاکی تر!یه چیزی تومایه های گِلی بود!رفتیم تو وبا همون آبدوغ خیارکناراومدیم.خیلی جالب بودبااینحال که خانواده ی مامانم ایناهمه پولداربودن ولی هیچموقع این چیزاروسطح پایین نمیدونستن مثلااینکه مامیم وخاله م خدمتکارنمیگرفتن وخودشون کارارومیکردن مثلاهمینکه ماامروزآبدوغ خیارخوردیم.فقط اون خاله کوچیکم که تازه ازدواج کرده بودبه این دوتانبرده بودالبته اینو بگم که ازلحاظ اخلاق هیچچی کم نداشت.اسم مامی من سیمین مامی مهتاب سیماوخاله کوچیکم هم سحربود.
    نشسته بودیم تواتاقش.خالم که نه!مهتاب!
    مهتاب نشسته بودروی صندلیش ودستشوگذاشته بودروپیشونیش وچشاشم بسته بود
    منم خیلی بی حال بودم خودموانداختم روتختشوگرفتم خوابیدم.بازم خواب نیما...اماانگارواقعی بودنمیدونم...چندتاصحنه تندتندپشت سرهم تکرارمیشد...
    عکس پاره ی روی دیوارخونه ی نیما...یه عکس دیگه اومد...
    ...صدای بلندماشین نمیدونم صدای چی بود...عکس دوتاچرخ که روی زمین کشیده میشد...
    داشتم میترسیدم...عکسهاپشت سرهم وتندتندتوی ذهنم ردمیشدن عکس یه اتاق تاریک وسیاه...
    همون لحظه ای که منونیماتوماشین بودیم ونزدیک بودن سرامون...
    یدفعه ازخواب پریدم...داشتم نفس نفس میزدم...این چیزاچه معنی میده؟
    چندبارپشت سرهم نفس عمیق کشیدم پیشونیم پرعرق شده بود...
    مهتاب بغل دستم خوابیده بود...دستاموروی صورتم گذاشتم...ازپنجره ی بزرگ اتاق نگاهی به بیرون انداختم صدای بارونومیشدشنید داشت بارون میومد...
    نگاهم روی ساعت میخکوب شدساعت حدودای سه ونیم عصربود.ازجابلندشدمورفتم دستشویی وصورتموگرفتم زیرآب...بعدشم وضوگرفتمورفتم تواتاق.
    مهتابم بیدارشده بودوداشت موهاشوشونه میکرد.نه بابا؟مهتابم موداشتا!
    موهای لخت وقهوه ایش به اندازه ی من بلندنبوداماتاپایین کمرش میرسد.نشستم کنارش موهاش برق میزد!عکس خودموتوموهاش میدیدم!باصدای مهربون وگرفتش گفت:بیدارشدی آجی...
    چشام شداندازه ی گردو...-هاااااااااا؟-میگم بیدارشدی عزیزم؟-خوبی مهتاب؟
    لبخندزدوگفت:اره...-نمردیموتودوتاکلمه مثل آدم حرف زدی!جانمازداری؟
    بازم لبخندنازی زدوگفت:میخوای نمازبخونی؟
    شده بودعیییییییین فرشته هاپریدم بغلش کردموروی موهاشوبوسیدم.
    انگاردلش گرفته بودچون توبغلم گریه میکرد.آتیش گرفتم.گذاشتم آروم بشه محکم تربغلش کردم آخه چرامیلاد؟چرااذیتش میکنی؟خودمم همراهش گریه میکردم.خیلی دوسش داشتم خیلییییی.میون گریه هام گفتم:مهتاب آجی...
    زل زدتوچشام اشکاشوپاک کردم وگونه شو بوسیدم.بلندش کردمورفتیم دستشویی صورتشوگرفت زیرآب و وضوگرفت.نمیدونم چه حسی بودکه ماروهل میدادتاوضوبگیریم.
    رفتیم تواتاق.مهتاب دوتاسجاده ومهرآورد.روبه قبله نشستیم.انگارهیشکی جزخدانمیتونست درکمون کنه.4رکعت نمازظهر...
    مهرروبوسیدم چه حسی داشت...آرامش عجیبی گرفته بودم.نفس عمیقی کشیدم بارون هنوزمیباریداونم چه بارونی...شدتش خیلی زیادبودصدای بارون توگوشم آوازمیخوند.چادرنمازروتاکر م وروی سجاده گذاشتم مهتاب هنوزنمازمیخوند.حس عجیبی بود...کنارپنجره ایستادم وباگریه گفتم:خدایامنوببخش...خدایا... ایدجلوی خودمومیگرفتم...خداجون...
    هنوزگریه میکردم که دستای گرم مهتابوروی شونه م حس کردم.روی دستشوبوسیدم دستموگرفت چقدردوسش داشتم.هردوخیره شده بودیم به بارون.
    مهتاب نگام کردوگفت:آجی...چراخودتواذیت میکنی؟تقصیر نیمابود..
    بابغض به صورتش خیره شدموگفتم:نه مهتاب تقصیرمن بودبایدجلوشومیگرفتم...اگه...
    صدام میلرزیدازبه زبون آوردنش وحشت داشتم.-اگه نیمابخوادازم سو...سواستفاده کنه چی؟اگه همه ی اینایه رویاباشه چی...اگه من اشتباه کنم چی...
    -همه چی درست میشه...من پیشتمو اجازه نمیدم هیچ اتفاقی بیوفته...فقط یادت باشه بهش اعتمادنکنی...توکل کن به خدا
    -خوبه که هستی آجی...لبخندی زدبالبخندش جون گرفتم.لبه ی تخت نشستم.حرفهای مهتاب اصلاتوگوشم نمیرفت.گوشیموبرداشتموبهش نگاهی کردم.دکمه ی صفحه روزدم.تعجب کردم.یه اس امس شماره ناشناس بودشایدمزاحم باشه بازش کردم:
    وقتی دلم برات تنگ میشه میرم پشت ابراوزارزارگریه میکنم
    میبینی داره بارون میاد؟بااینکه یه روزه ندیدمت دارم ازدوریت میمیرم...انگاریکیوگم کردم.....
    کپ کردم یعنی نیمابود؟یایه نفرمیخواست سربه سرم بزاره؟
    -شما؟
    قلبم گوم گوم میزد...یعنی کی بود؟
    -عاشق شما.
    -یعنی چی؟
    -یعنی دوست دارم...
    بازدلم لرزید.
    -فک کنم اشتباه گرفتی لطف کن دیگه مزاحم نشو.
    -نیمام...
    یدفعه هنگ کردم.شماره ی منوازکجاآورده؟
    همون موقع گوشیم زنگ خورد.
    -بله؟-سلام...-سلام...-نمیخوای چیزی بگی...-قراره چیزی بگم؟
    -میدونم میدونم...فکرمیکنی...-برای چی به من زنگ زدی...-گیجم...نمیتونم هیچ کاری کنم...اتاق عملم نرفتم...-کجایی؟-زیربارون قدم میزنم...-چرا...چرابهم زنگ زدی...-..فقط میخواستم صداتوبشنوم...خواستم بگم...به همین بارون قسم دوست دارم...خدافظ
    بدون هیچ حرف دیگه ای گوشیوقطع کرد.یعنی...یعنی راس میگفت؟
    صدای بارون وماشینهاروازپشت گوشی شنیدم راستش منم دلتنگش بودم ولی نمیخواستم اینجوری باهاش باشم.گوشیموگذاشته بودم پایین لبم ورفته بودم توفکرکه مهتاب بایه سینی فینگیلی و2تانسکافه اومدتو...خودشم میدونست من عاشق نسکافم...
    چشام برق زدنشستیم باهم خوردیم.-مهتاب؟-هوووم؟-هنوزاون کافشن ست هاروکه باهم خریدیم داری...لبخندی زدوگفت:نکنه توهم داری به همونی که من فکرمیکنم فکرمیکنی؟لبخندی زدموابروهاوشونه موانداختم بالا.
    پارسال بامهتاب رفته بودیم خرید.واسه مسخره بازی دوتاکافشن بارونی خشگل خریدیم حالابودکه به دردمون میخوردهوس کرده بودم برم زیربارون...مثل نیما...
    لباسهامونوپوشیدم.عین دوقلوهاشده بودیم!خدایی لباسهامون خیلی شیک بود.
    بابدبختی خاله روپیچوندیموازخونه زدیم بیرون.
    ازکوچه شروع کردیم به قدم زدن.مهتاب چتروبازکرده بودامامن اززیربارون را میومدم.
    دوباره گوشیم زنگ خورد
    بازم نیمابود.جواب دادم...
    صدای بمشوشنیدم که آروم گفت-عشقم؟
    .یعنی اونم عاشق من بود؟توهمین چندروزه؟!
    به احساسم غلبه کردموبابی رحمی گفتم:بازکه زنگ زدی
    انقدرتودلم به خودم فحش وبدوبیراه گفتم که حد نداشت.
    -گوش کن...
    گوش کردم.اِیییییییییی جااااااااااااااااان (مازیارفلاحی بانوی خیال)عاشق این آهنگم.
    شبامستم زبوی توخیالم هازروی تو
    خرامون ازخیال خودگذرکردم زکوی تو
    بازم بارون زده نم نم دارم عاشق میشم کم کم
    بزاردستاتو تودستام عزیزهردم عزیزهردم...
    بازم بارون زده نم نم دارم عاشق میشم کم کم
    بزاردستاتو تو دستام عزیز هردم عزیزهردم
    رفته بودم توحس...زیرلب آهنگوزمزمه میکردم وهمراهش میخواندم.صدای نفسهای نیمارومیشنیدم.
    بارون تندتندمیومد...قطره های بارون روی گونه م میریخت...
    گناه من تویی جادونگاه من تویی هرسو
    مروازخواب من بانو تویی صیادمنم آهو
    شب تنهایی زارو کسی هرگزنبودیارو
    خراب یادتوبودم توبردی ازنگات مارو...
    اینبارخودشم باآهنگ میخوند
    بازم بارون زده نم نم دارم عاشق میشم کم کم
    بزاردستاتو تودستام عزیزهردم عزیزهردم
    بازم بارون...
    باصدای ضعیف وزمزمه واری گفت:کاش بفهمی...
    بازم گوشی قطع شد.وقتی به خودم اومدم دیدم صورتم پراشکه ومهتابم برِوبِرداره نگام میکنه.
    -چی شدپریا...کی بود؟
    هیچی نگفتم دستشوگرفتموباهم ازوسط خیابون قدم زدیم اونم دیگه هیچی نگفت...یعنی نیمادوسم داشت؟یعنی قصدبدی نداشت؟شدت بارون بیشترشده بود.
    -نمیخوای بریم خونه؟
    صدای مهتاب بود.-هان؟-بریم خونه...
    بالحن ملتمسانه ای گفتم:نه مهتاب بازم قدم بزنیم...
    انگاری دلش واسم سوخت.
    -حداقل از زیرچتربیا...مریض میشی...سرمامیخوری...
    - میخوام زیربارون باشم...
    هنوزقدم میزدیم...ازتصوراینکه نیمام داره زیربارون راه میره میخواستم منم زیربارون باشم. نمیخواستم برم خونه،میخواستم به قدم زدنم ادامه بدم،انگارمیخواستم نیماروپیداکنم...انگاردنبال نیمامیگشتم...
    حدودیه ساعت بعدبرگشتیم خونه ی خالم.بامهتاب نشستیم روی مبل.-خوبی پریا؟
    -نه...-چی شده هان؟نفس عمیقی کشیدم چی داشتم بگم...هیچی نگفتم...
    همون موقع خاله م اومدوقربون صدقم رفت.
    -خاله قربونت بره...چراناراحتی...-سرم دردمیکنه خاله جون
    -پاشیدبریدیه دوش آب گرم بگیریدوبیاید...
    چقدراین خاله م مهربون بود.لبخندی زدمو گفتم:خااااله؟
    -جون خاله عزیزم؟-واسم سالادالویه درست میکنی؟دلم واسه دستپختت تنگ شده
    خالم بامهربونی جلواومدومنوبوسید.اول مهتاب رفت حمام وبعدشم من.زیردوش چشاموبستم احساس میکردم تغییرکردم...دیگه اون پریای ثابق نیستم...ضربان قلبم فرق کرده بود...
    انگار..انگارعاشق شده بودم اینونمیتونستم انکارکنم.
    بعداینکه موهاموتمیزشستم ازحموم اومدم بیرون.
    یه شلوارولباس راحت ازمهتاب گرفتموخالم اسرارکرد که لباسهاموبشوره.
    یه شلوارکه بیشتر شکل دامن بودتاشلواربه رنگ سفیدآبی باپیرهن ستش که آستینهاش روی بازوم بودپوشیده بودم.هنوزبارون میومد.
    رفتم توآشپزخونه.فکروخیال نیمایه لحظه م آرومم نمیذاشت نمیدونم چی بود...اگه پوچ باشه چی...اگه...اگه...
    نفس عمیقی کشیدم وبه خودم قول داد دیگه فکرنکنم...امامگه ممکن بود؟حالامیفهمم عاشقی بایه نگاه یعنی چی...شوهرخالم رفته بودماموریت واسه همین منومهتاب وخالم نشستیم روی میزصندلی آشپزخونه.الویه هه انقدرقشنگ تزیئن شده بودکه دلم نمیومدحتی بهش دست بزنم.روش پرتخم مرغ رنده شده بودودورشم باحلقه های گوجه فرنگی وقطعه های کوچک وچهارگوش خیارشورتزئین شده بود.وزیرشم سس سفیدبود.نشستیموهرکدوم توبشقاب چندلقمه خوردیم.مهتاب بلندشدوروی مبل خوابیدوبشقابشم باخودش بردخالم غذام درست کرده بود.باقالی پلوباماهی..حال وحوصله ی خوردن نداشتم واسه همینم گذاشتیمش تویخچال وخالم بعدازنمازش رفت که بخوابه یعنی عادت داشت زودبخوابه حدودای نه نه ونیم دیگه خواب بودالبته به غیراروزایی که مهمون داشت.مهتاب همونجوری روی مبل درازکشیدبودوتلویزیون نگاه میکرد.بشقاب سالادالویه م روی میزعسلی بودولی من حوصله ی خوردن نداشتم.
    مهتاب یه نگاهی به من انداخت وگفت:یه لقمه م بده به من...
    یه لقمه پرالویه گرفتموبدبختی اصلاحواسم نبودپرتش کردم واونم دقیقاپهن شدروی صورت مهتاب...خیلی باحال بودپخش شده بودروصورتش.
    نخودفرنگیه وسط دماغش بودولقمه ی نونم روی صورتش پهن بود...
    انقدرخندیدم که مردم.باکف دستش ازبالاتاپایین صورتش کشیدوگفت:گوسفند...
    بازخندیدم. وازاینکه صورتشوشست ونمازمون روخوندیم رفتیم بالا.تخت اونم دونفره بودبازبایدخواهری میخوابیدیم.
    خودموانداختم روتخت وگوشیموبرداشتم.بازم یادنیما...
    بازنفس عمیقی کشیدم.صفحه ی گوشی روشن شد.

    یه اس امس ازطرف نیما:


    انگاری راست میگن دل به دل راه داره.صفحه ی گوشی روبوسیدم وگذاشتمش روی میزعسلی کنارتخت.برعکس خوابیدم عادت داشتم روشکم بخوابم ویه بالشتم بغل کنم همونجوری خوابیدموبالشتموبغل کردم.یه لحظه چشماموبستم ولی بلافاصله بازشون کردم وبه پنجره خیره شدم.هنوزبارون میومداونم چه بارونی...اینکه وسط تابستونی همچین بارونی میباریدجای تعجب داشت.هنوزبه پنجره خیره شده بودم واتفاقای این چندروزروتوذهنم مرورمیکردم دلم میخواست زودترجمعه بشه فکرنمیکردم این یه روزاینقدرطول بکشه تابگذره هردقیقه ش مثل یه قرن بودتابحال همچین حسی نداشتم هرلحظه چشمم روساعت بودوبه این فکرمیکردم که نیماالان داره چیکارمیکنه....فقط نفس میکشیدم چون میدونستم اونم داره نفس میکشه...دلم واسش تنگ شده بود...
    هیچوقت فکرنمیکردم دوروزه عاشق بشم...یعنی....یعنی عاشق شدم؟
    فکروخیال دست ازسرم برنمیداشت سعی کردم بخوابم ولی بدبختی خوابمم نمیومد...یعنی فکروخیال نمیذاشت ازهفته ی دیگه ترم های جدیدشروع میشد.بااین وضعم چجوری میخوام درس بخونم؟نفس عمیقی کشیدم.به پهلودرازکشیدم مهتاب خوابیده بودلبخندی زدم وازجام بلندشدم وکنارپنجره ایستادم (اوه اوه بارونو.)داشتم گریه میکردم اگه اون عاشقم نباشه چی؟اگه تنهام بزاره چی؟
    دلم بدجورگرفته بودیه قطره اشک دیگه ازروی صورتم پایین اومدوکف اتاق افتادخیره به اون قطره اشک بودم...
    انقدرخرنباش پری...چه عشقی چه کشکی؟داری توهم میزنی...نزاریه فکرمسخره توروبهش وابسته کنه...نه نبایدبزارم بایدمطمئن بشم.
    روی تخت درازکشیدمو ذهنموخالی کردم وبدون هیچ فکردیگه ای به خواب رفتم.
    ***
    صدای ضعیفی رومیشنیدم انگاررادیوبودکه میگفت:-هی صبح بخیرالان ساعت هشت صبحه...درشهربزرگ مهتابیادرجه حرارت هوا65درجه ی فارانهایده وبرای سوسماراخبرخوشیه...به نظرروزخوبی میادشایدبهترباشه توخونه بخوابی یااینکه...
    صدایه دفعه تبدیل به جیغ شد
    -یااینکه... اون هیکل گنده توازروتخت تکون بده بلندشوپری بلندشو...
    بدبختانه مهتاب بودکه داشت جیغ میزد!اومدنزدیک گوشمویه جیغی زدکه برق ازچشام پرید...
    منم یه جیغی کشیدموبهش خیره شدم.-یادم نمیاددستوربیدارباش داده باشن...
    مثل گاوای اسپانیایی خیره شدم توچشاش
    ابروشوتکون دادوگفت-مدل جدیده!هیشکی تاحالاندیده!
    -بهتربودهمون قدیمیشوانجام میدادی دوست عزیزچون ازاین لحظه به بعدمن خودموکراعلام میکنم...
    مهتاب غش غش خندید.گوشمونزدیکش بردموگفتم:چیزی گفتی هموطن؟
    -پاشوکه یاربه گلشن رسید...
    -یارکیه؟گلشن کدومه؟
    -خنگ خدا...یاربابامه گلشنم مامانمه دیگه...
    دستموتکون دادموگفتم:آآآ...ازاون لحاظ...
    -بله!حالاپاشوکه بابام دیشب اومدالانم منتظرن بریم صبونه...
    -نوچ...ازبس باتوگشتم کمبودویتامین خواب گرفتم...
    عصبانی شدوروبه من گفت:همچین میزنم بچسبی به جغرافیاازاون وربری بچسی به مریخ ازاون وربری بچسبی به پشت خر..
    باچشمای قلمبه بهش خیره شده بودم.-پاشم که خوابیدن دراین زمان اصلااااااااجایزنیست...
    -قربون آدم چیزفهم.راستی صبح الطلوع چلغوز زنگ زد...
    همونجوری که ازجام بلندشده بودم گفتم:بیخیال به من چه؟...
    برس روبرداشتموشروع کردم به شونه کردن موهام.بی تفاوت خیره شده بودم به صورتش...
    -آخه نیمام زنگ زد...
    ابروموبردم بالا...بعدیدفعه به خودم اومدم وپریدم توسرشوگفتم:کییییییییییییی ییی؟
    -آقای فرصت طلب دیگه ...
    -خفه ت میکنم اگه دروغ گفته باشی...
    -ای وادورغم چیه جون مادرت برقص...نه نه یعنی جون مادرم راست میگم نیمازن زد...یعنی زنگ زد...
    -بگوچی شی گفت...بگودیگه...بگو...
    محکم گرفته بودمش اصلاصداش به گوشم نمیرسیدازبس میگفتم بگوبگو
    -گوش کن...گوش کن...گوش کن...بعدیدفعه عصبانی شدوبین بگوبگوهای من دادزدوگفت:گوف کن...
    همچین زدیم زیرخنده...تانیم ساعت میخندیدیم.
    -مهتاب تو هم شاس میزنیا...-نه به اندازه ی توعزززززززززززیزززززززم
    -چندش...بیابریم که یاروگلشن مردن ازگشنگی بریم
    -خداخیرت بده من که ازاون وقت تاحالادارم همینومیگم...
    بعدیدفعه یادم افتادوبلنددادزدم:مهتاب نیماچی گفت؟
    -نیماکه نه...مامانم عموم ایناروامشب واسه شام دعوت کرده میلادگفته میادنیماهم گفته میادباهاش...
    ازذوق منفجرشدمومحکم بغلش کردم-اوووووووووووووووووووووووو ی اشتب گرفتی...
    یه ماچ گنده ازلپش کردم-جی جی...-بروبینیم نرنرنشو!
    -راستی مگه بخاطرقضیه خواستگاری میلادبابابات قهرنیست؟
    -نه خره...اونموقع تازه قراربودبه بابام بگیم فقط به خودم گفته بودمیخوادبیادخواستگاری...ک فلنگوبست...
    -فلنگوبستی کجااااااااااااااااا-ملیناهستی روجااااااااااااااا
    -بسه مهتاب...میگم...حالاکی میان؟-عصر...
    بعدازشستن دست وصورتم بامهتاب رفتیم پایین یه نگاه به شوهرخاله م انداختم.باهمین سنشم قیافه ی جذاب ودلنشینی داشت.سلام کردمونشستم...خالم بامهربونی نگاهی به من انداخت وجوابموداد....واماشوهرخالم.. .
    به عرضتون رسونده بودم که من ومهتاب همش بیخ ریش همیم ازبس من خونشون بودم واون خونمون بودبابای مهتاب دیگه منوعضوی ازخونواده ش میدونست!بخداراس میگم!مهتاب بلندشدودوتاچایی آوردونشستیم بابقیه ی مخلفات یه صبحونه ی مشتی زدیم.
    بعدشم دوباره شوهرخالم رفت سرکار...ای بابا بدبخت خالم!صبح تاشب شب تاصبح این باباسرکاره که...!
    نشستیم پای تلویزیون.تکراریه فیلموگذاشته بودشبکه3.خاله م که داشت غذادرست میکرداومدویه نگاهی به دختره کردمن که نه!اون بازیگره توفیلم.معلوم بودخوشش اومده نگاه کردبه مهتابوگفت:مهتاب برواینترنت ببین این دختره بااین سنش چندسالشه...
    یکمم اونجاخندیدیمونشستیم ادامه شم دیدیم.
    ساعت حدودای5،5ونیم شده بودمنم داشتم جوک میخوندم توگوشیم.
    -ترکه باکت وزیرشلواری توخونشون نشسته بوده ازش میپرسن:واسه چی توخونه کت پوشیدی؟میگه:آخه شایدمهمون بیادمیپرسن:پس چرادیگه زیرشلواری پوشیدی؟میگه:خب شایدم نیاد..(عزیزان من اصلاقصدبی احترامی ندارم جوکه دیگه)
    یه کوچولوخندیدم.همون موقع مهتاب بایه مانتوازاتاق بیرون اومدزیرشم یه شلوارک تنگ قرمزپوشیده بود.خاله م یه نگاهی به مهتاب انداختوگفت:مامان زوده الان چرامانتوپوشیدی؟
    -خب شایدعمواینابیان-شایدنداره که حتمامیان...خب بروشلوارتم عوض کن
    - این میلادکه عقل درست حسابی نداره برم لباسامو عوض کنم اصلاازکجامعلوم بیان؟
    باگفتن این حرفاشون باصدای بلندزدم زیرخنده...
    -پ چته؟-ترکی؟
    وباززدم زیرخنده...-هاااااااااااااااا؟
    گوشیمودادم دستش اس امسه روخوندزیرزیری لبخندزدوگفت:پاشوتوهم آماده شو...
    پاشدم رفتم تواتاقش وازبین انبوه لباسهاش یه مانتوی توپ پوشیدم بایه تیپ پسرکش که باموهای طلاییم فوق العاده شده بود. یه رژقرمزآتیشی زدم ورفتم نشستم رومبل میخواستم نیمارودیوونه کنم کرم داشتم دیگه...همچین مخشوبزنم نفهمه ازکجاخورده.... همون موقع یه فکری به کله م زد.-مهتاب بیا...-هاااان؟-بیابریم بیرون-هااااااااان؟
    زیرلب خندیدموجلوی دهنشوگرفتم.-دیوونه اگه مااینجادست به سینه بشینیم فک میکنن منتظرشون بودیم بریم بیرون یه رب بعدازاینکه اومدن میایم...-ای ول توهم حالیته ها!-پس چی!
    مهتاب رفت تواتاقش وبرگشت چندبارپشت سرهم پلک زدم مهتاب بوداین؟
    تیپی زده بودکه حشتناااااک بهش اومده بود.موهاشم مثل من یه طرف سمت چپ ریخته بود.
    مامان مهتاب:-کجا؟-میریم بیرون زودی میایم.-زودبیایدعموت ایناشب واسه شام میان من دست تنهام.-باشه مامی جون.
    ازدرخونه رفتیم بیرون حواسم نبودساعتموبرعکس بسته بودم.-این چه وضعشه پریا؟
    همونجوری کهبندکفشامومیبستموداشتم میوفتادم گفتم-خوب توهم!یکم طول میکشیدتابرسیم به در.چندتادرخت خشگل سرراه بودیه تیکه بودتادم درکه باسنگ کارشده بودودوردرختهاهم به صورت دایره میپوشوندتابه درمیرسیدوماازروی اون ردمیشدیم خیلی خشگل بود.رسیدیم پشت در.-وقتی بیان بدجورضدحال میخورن!خنده ی کوچیکی کردم وگفتم:آره مخصوصاوقتی ببینن مانیستیم!-ای گفتی
    -فک کرده من کشته مردشم...عینک آفتابیموزدم ودروبازکردم.نیمابالبخندشی ونی خیره شده بودبه من...چشام گردشد!.
    نیما:-سلام..........جایی میرید؟-اِمم...سلام...چیزه...ماداریم میریم...
    بامچم زدم به مهتاب که اونم جاخورده بود.-آره ماداریم میریم...بگودیگه پریا...
    -ماداریم میریم...خرید.میلادکه عصبانی شده بودنگاهی به سرتاپای ماکردوگفت:بااین سرووضع؟مهتابم که بیشترعصبانی شده بودنگاهی به سرتاپای میلادکردوگفت:هرچی باشه بهترازتوءبااون دمپایی وجوراب سفیدت!خندم گرفت چجوری جورابشودیدیدفعه؟نگاه کردم به پاهای میلادمهتاب راس میگفت.باصدای بلندزدم زیرخنده.میلادبااخم بهم خیره شدهنوزصورتش کبودبود.منم یه نگاه به نیماکردمومیلادونشونش دادم.نیمام میلادوبرگردوندسمت خودشوگفت:آروم تر...چه خبره ...پریاخانوم هرجامیخوایدبریدمن میرسونمتون... نگاه کردم به نیمایه لبخندنازتحویلم دادولی من خودموجدی گرفتم.بنزخوشگلش جلوی دربود.(البته اینباربدون سقف.)
    بدبخت شدما!حالامن یه چیزی گفتم چه جدی گرفت این. راستی بایدبریم چی بخریم؟مهتاب باعینکش زدتوسرمیلادوگفت:یادبگیر...-بلدم...
    میلاددروواسه مهتاب بازکردوگفت:بفرمایید مادمازل.مهتاب:-اوهوووو
    نیماهم اومداونطرف دروواسه من بازکرد.مهتاب به نیمانگاه کردوگفت:ووووووو...خودش سوارمیشد
    -پاش میوفتادواسش فرش قرمزمینداختم
    مهتاب سرشوبالاپایین مینداخت-واقعااااااااااااااا؟!!!!!!
    به جون مادبزرگم اگه این نیماشوخی کرده باشه یامسخره حسابشومیرسم.
    برگشتم نگاه کردم توصورتش.خیلی جدی گفت:آرهزیرلب گفتم:مرسی
    لبخنددخترکشی زدوگفت:مرسی ازتو
    دروبست وجلوسوارشد.یه آهنگم گذاشت وزیادش کرد...صدای آهنگه کرکننده بود.
    (احسان تهرانچی...مرسی ازتو)
    دارم میفهمم که تو هم هم حسی بامن
    خوب میفهمم داری عاشق میشی کم کم
    ازامروزمیخوام دنیای من باشی
    دارم میبینم چقدرآرومی وقتی که تومشتت دستای منوداری
    صدای آهنگوبیشترکرد.
    مرسی ازتوکه این رویاروداری میسازی*
    توقلبت پرازخواهش این حسومیخوامش
    این حالودوست دارم هم جنس آرامش
    قلبت پرازخواهش این حسومیخوامش
    این حالودوست دارم هم جنس آرامش
    ازتوآینه ی جلویی خیره شده بودبه من وزیرلب آهنگو میخوند.بهترازاین نمیشداونم منودوست داشت.صدای آهنگ خیلی خیلی زیادبودداشتم کرمیشدم
    خیلی وابستگی داری خیلی وقتا که خوشحالیتو میبینم
    ازاین حالت باچشمام عکس میگیرم
    ازتوبهترکی میتونه ازدستای منِ عاشق عشقوبگیره
    هنوزدرگیراون چشماتم...چشماتتتم...
    توقلبت پرازخواهش این حسومیخوامش
    این حالودوست دارم هم جنس آرامش
    قلبت پرازخواهش این حسومیخوامش
    این حالودوست دارم هم جنس آرامش
    توقلبت پرازخواهش این حسومیخوامش
    این حالودوست دارم هم جنس آرامش
    قلبت پرازخواهش این حسومیخوامش
    این حالودوست دارم هم جنس آراممممممممش...
    عاشق آهنگه شده بودم ازبس قشنگ بودودرست میخوندجالب اینجابودکه نیماهمشوحفظ بودفقطم به من خیره بودومیخوندش.
    مهتاب هاج و واج مونده بود.-خدایاتوبه ...
    آروم خندیدم.نیماهمچیییییییین عاشقانه نگاه کرد!صورتم پربودولی نه اونقدرکه آدم بدش بیادمتناسب.وقتی هم میخندیدم وسط لپم یه کوچولوچال میوفتادواسه همین نیمااینجوری شد!نیماباهمون لبخندش به من نگاه کردوگفت:خب؟کجابرم؟به جای من مهتاب جواب داد-بریم(...)میخوایم مانتوبخریم.نیماهنوزخیره بودبه من.-کجا؟-همون جاکه مهتاب گفت...-من که چیزی نشنیدم...-اون پاساژبزرگه توخیابون(...)نیماباهمون لبخنددخترکشش چشمک نازی زدوسرشوتکون داد.ازماشین پیاده شدیم.یه تیپی زده بودهمیچین کف برشدم به عبارتی!.کمرش خیلی باریک بودشونه هاش پهن وپایین تنشم خیلی کوچیک مثل مانکن هاولی نه دیگه اونقدرلاغر که بدت بیادازهمه اینانتیجه میگیریم..اندام هفتی!همونجوری که به اندامش نگاه میکردم نگاهم افتادتوچشاش بالبخندنگاه میکرد.آبروم رفت!مهتاب که متوجه شده بودزیرگوشم گفت:میمیری کمترهیزبازی دربیاری؟زل زده به لنگ وپاچه پسرمردم.
    بااین حرفش غش غش خندیدم.پاساژ(...)خیلی خیلی شلوغ بودکلی پسرهم اونجابودن ویه جوری نگاه میکردن ترسیدم دست مهتاب روگرفته بودم وکنارنیماراه میومدم.که یه پسره آروم متلک انداخت واومدپشت سرم نمیدونم نیماازکجافهمیده بودکه خون خونشومیخورد.یدفعه کیفموگرفت پسره که نه!نیما.به روی خودم نیاوردم.پسره هم تادیدنیماکیف منوگرفته وشونه به شونه م راه میاد رفت ودیگه پیداش نشدنیماهنوزدسته ی کیفمومحکم گرفته بودزیرگوشش گفتم:میشه ول کنی-گم میشی خانوم کوچولو-نه نمیشم ول کن-نمیخوام کسی بهت نگاه کنه
    چه باکلاس حرف میزد!منظورم لحن صداشه!دلم غش رفت براش.یه جوری باهاش کناراومدم یعنی اگه میخواستمم نمیذاشت.همونطورکه راه میرفتیم روی دستش به دستم میخوردوباانگشت شستش روی دستمونازمیکرد.دستموعقب بردم کم کم اعصابم داشت خوردمیشدراستی یه سوال این پسرتولس آنجلس متولدنشده؟
    کنارویترین مغازه ای ایستادیم چشمم افتادبه یه مانتوی خیلی خوشگل.سریع به سمت مغازه هه رفتم اونم بامن کشیده شدتومغازه میلادم انقدرپکربودکه اصلانفهمیدمهتاب همونجاپیشش ایستاده بودونگاهش میکرد.مانتوهارویکی یکی وبادقت نگاه میکردم.تااینکه اونی که تن مانکن بودروپیداکردم ورفتم تواتاق پرو.یه مانتوی مشکی که پشتش کلاه داشت وزیپی بودآستین هاشم نصف بودوبایدزیرش ساق میپوشیدم.وقتی پروکردم خودمونمشناختم خیلی بهم میومدوتوی تن محشرمیشدکپ مانکن شیشه ی مقازه شده بودم این کوچکترین سایزش بود.صدای تق در روشنیدم بازکردم نیمابودباچشمای گردازسرتاپامونگاه کرد.-چطوره؟-ببخشیدشماپریاهستی؟-نه پس عمه ی شماهستم...
    بااین حرفم غش غش خندیدودرحالی که کوه مانتو رومیداددستم.گفت:عمه خانوم اینام پروکن...این یکی که محشره فقط جلوی من نپوشش...
    باتعجب نگاش کردموگفتم:چراااااااا؟-خب دیگه... زودباش اینام پروکن...
    -من اینهمه مانتومیخوام چیکار؟-حالاتوبپوش
    وبلافاصله درووبست. .خلاصه مجبورشدم همه اونایی که انتخاب کرده بودبخرم خدایی سلیقشم خوب بودا!بعدازپروآخرین مانتودیدم مرده که صاحب مقازه بودهمشونوتوی پلاستیک گذاشته ونیمانیست.ای خسیییییییس فلنگوبست!
    -دستگاه کارت خوان دارید؟-بله خانوم.-خب چقدرشد؟-همشواون آقاحساب کرد.
    جااااااااااااااااان؟یه لحظه نفهمیدم چی گفت ولی بعددوهزاریم افتاد.-آهان...مرسی
    -خوش اومدید.
    اندازه ده بیست تامانتوخریده بودم طوری که اصلاتوی دستم جانمیشدن.همشونودستم گرفتمودستشونوپیچوندم دوردستم سرم داشت گیج ویج میرفت سنگین بودنااا!
    که دیدم یدفعه سبک شدم.چییییییییی شد؟نگاه کردم دیدم نیماهمشونوگرفت.-اِخودم میاوردم.-پس من اینجاچی کارم؟
    خودموجدی گرفتموگفتم-خب...من چقدربهت بدهکارم؟
    وکیف پولمودرآوردم.بدون اینکه نگاه کنه گفت:بزارتوکیفت...
    -آخه....-آخه بی آخه...
    لبخندی زدموشونه هاموانداختم بالا.مهتابم بامیلادازیه مغازه ی دیگه بایه آلمه پلاستیک داشتن میومدن بیرون وغش غش میخندیدن.خندم گرفت2تامعجزه دریک زمان؟
    نیمادستمه ی کیفموگرفت وبدون اینکه به روی خودش بیاره بالبخندشیطونی گفت:بریم...
    همونطوری مات مونده بودم به صورتش.توصورتم نگاه کردوباخنده گفت:چیه چرااینجوری نگاه میکنی؟-خوبی تو؟-نه!
    سرموتکون دادموگفتم:آهان...میشه ول کنی؟-نه!-آهان.
    -نیما؟
    ای وای ازدهنم پرید.یدفعه پریدبالا.-جووووونم؟
    -ببخشیدآقانیما...-آقاشوبردار...ازم سیری؟
    اخم کردموگفتم-مهتاب اینامتظرن...
    رفتیم پیش مهتاب ومیلاد.میلادازش چشم برنمیداشت.یه چرخ دیگه توپاساژزدیم.رسیدیم به یه مقازه که بدلیجات داشت.انگشتراوگردن بنداش ازپشت ویترین برق میزد.عاشق بدلیجات بودم حتی بیشترازطلا.همونجوری زل زده بودم به ویترین مغازه-نظرت راجب بدلیجات چیه؟اینونیماگفت ومنم بی وقفه گفتم:عااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااشقش
    -حالاعاشق کدومشی؟
    -همممممممممممممممش
    نیمارفت تومقازه هه وگفت:بیا
    میلادکه به مانگاه میکردروبه نیماگفت:کجا؟میخوایم بریم-نوچ تامن کل مقازه رونخرم هیچ جانمیام...
    اوهووووووووووووووووو...نه بابا؟جدی جدی کل مغازه رو...نگانگا@حالامنیه چی گفتم!
    رفتم تومغازه.
    -بفرمایید
    -سلام.هرچی توویترینه بیاریدمیخوام بخرم
    -کدومشون؟-همشون
    مرده چشاش شداندازه هندونه.ولییییییییی عجب آدم یه دنده ای بوداگه میگفت یه کاریومیکنم حتمامیکرد.خلاصه مرده هرچی توویترین بودازسرویس گرفته تاانگشتراروآورد.وهمشوتوپل ستیک گذاشت.نیمام کارتشوزدتودستگاه وهمشوحساب کرد.وبعدش صدام کرد:پریابیا...
    رفتم کنارش ایستادم.-خب حالابگوببینم...-چیوبگم؟
    جعبه ی انگشتراروگرفت جلوم وگفت:عاشق کدومشونی؟
    منم باپررویی گفتم:همشون...-خب عاشق ترکدومشون؟
    یه نگاهی به همشون کردم یه انگشترنازرونگاه کردم.
    نیماردنگاهموگرفت وانگشتر رودرآوردوآروم کردش دستم بازم دستش بادستم تماس پید اکرد.کم کم داشتم عذاب وجدان میگرفتم هی تودلم میگفتم بیخیال بزاردلش خوش باشه ولی دیگه نمیتونستم هیچی نگم.یادفکراوحرفای اون شبم افتادم که میگفتم عاشقشم...ولی عاشقی به این آسونیانیس که...من فقط ازش خوشم اومده.اونم همینطورالبته فک کنم.لبخندزدوبه انگشتم نگاه کرد.-میدونم زوده این حرفوبزنم...شایدتواصلامنو...ب ه هرحال هرموقع دلت واسم تنگ شدبه این انگشترنگاه کن تایادم بیوفتی خانوم خوشگله .بعدشم روی دستمویه بوس کوچولوکرد.جاااااااااااااا ااااااااااااان؟
    سریع ازمغازه پریدم بیرون.سرم دردگرفته بودواعصابم خورد.آخه چرانیمااینجوریه چرا؟چرامیخواداینجوری بهم نزدیک شه هان؟خدایاچیکارکنم؟نیماپشت سرم اومدوگفت:بخدامنظوربدی نداشتم نمیخواستم ناراحتت کنم-بهت گفته بودم خوشم نمیادولی تو...
    پریدوسط حرفموگفت:آره ولی من...
    -توچی؟
    نگاه کردم دوروبرم مهتاب ومیلادانگارغیب شده بودن.-من دوست دارم وحاظرم هرکاری بکنم تابهت برسم...نه ازهوس...نه ازعادت...بدجورمیخوامت...
    باهرکلمه ای که میگفت تودلم میلرزیدوعرق کرده بودم.
    تودلم گفتم شایدمن بدبرخوردمیکنم واشتباه میکنم شایدم اون یه جوردیگه منومیخواد. نمیتونستم پاروی اعتقاداتم بزارم مثبت وبی جنبه نبودم ولی بعضی مسائل هس که نمیشه اوناروبه حساب مثبت بازی گذاشت...
    -خب من چیکارکنم؟نکنه انتظارداری دوس شم باهات؟
    -آره...خب مگه چی میشه؟ حالم داشت ازش بهم میخوردواقعاحالت تهوع گرفته بودم هم ازاون هم ازخودم-باورم نمیشه...یعنی تومنوواسه...یعنی من اینقدربی ارزشم که تومنو... واسه دوستی...
    نفسم درنمیومد...به نفس نفس افتاده بودم امانمیتونستم نفس بکشم...سرم داشت گیج میرفت اومدم بخورم زمین که یکی منوازپشت گرفت برگشتم نگاه کردم.مهتاب بود.ای کاش به حرفش گوش میکردم که حالااینجوری حالم گرفته نشه.غرورم اجازه نمیدادگریه کنم پس درست بود.صاف ایستادم وخودموجدی گرفتم وبااخم به نیماخیره شدموزیرلب گفتم:متاسفم...همه چی روپس زدموازبس حالم بدبوددست مهتابوکشیدمورفتم سمت خیابون.-دربست...
    نیماباعجله داشت پشت سرم میومد...دروبازکردموبی توجه به اون درماشینوبازکردم بازوموگرفت.ازعصبانیت قرمزشده بودم دادزدم حرفاموباتشدیدوحرص میگفتم:ولم کن...دیگه نمیخوام حتی ریختتوببینم...حالم ازت به هم میخوره میفهمی؟حالم ازت بهم میخوره...ازبس باحرص حرف زده بودم نفس نفس میزدم.بازم ازم میخواست که توضیح بده.دستموباعصبانیت پس کشیدمونشستم توماشین ودروبستم.بادستش میزدبه شیشه.
    -آقابرو.
    راننده حرکت کرد.دستموروی سرم گذاشتم.چقدراحمق بودم...چققققققققدراحمق بودم.زیرچشمی نگاه کردم به مهتاب.-پریاچی شد؟-خودموانداختم توبغلش وباگریه گفتم...-ای کاش به حرفات گوش میکردم...
    باورم نمیشداین دختری که داره هق هق میکنه من باشم.
    -چقدرساده بودم...مهتاب...درست فکرمیکردم...-...چی شده-میگه باهاش دوست بشم...خاک برسرمن کنن که اینقدرساده م...عاشقی کیلوچند؟...-...گفتم بهش اعتمادنکن...حالام که چیزی نشده شایدنیتش خیر
    پریدم وسط حرفشوگفتم:دیگه برام مهم نیست حتی نمیخوام یه دفعه دیگه ببینمش...-باشه باشه آروم باش...همون موقع بودکه رسیدیم خونه ی خالم.دربازبودرفتیم تو ومن نشستم کنارباغچه وبه سادگی خودم زارزدم.مهتاب نفس عمیقی کشیدوکنارم نشست.
    چندباراین جمله روزیرلب تکرارکردم.دوستی دوستی دوستی-مهتاب تومیدونی دوستی یعنی چی؟میدونی فرقش بادوست داشتن چیه؟-چی؟-اگه قبول کردی دوست دخترکسی باشی یعنی دراصل آدامسش شدی خب توبگوسرنوشت آدامس چیه؟یامیندازنش توسطل آشغال یاتوخیابون...نمیخوام آدامس کسی باشم میفهمی؟چقدرراحت عشق رنگ دوستی میگیره چقدرراحت خرابش میکنن...چقدرراحت دروغ میگن...ماچقدرراحت باورمیکنیم چقدرراحت دل میسپاریم...چقدرراحت بدمیاریم...کاش مثل بچگی دوستیامون پاک وساده بودکاش مثل همونوقت همدیگه رودوست داشتیم...فقط بخاطرخودمون نه چیزدیگه...کاش بزرگ نمیشدیم کاش همون آدم بچه گی بودیم تااین خط بزرگ بینمون کشیده نشه...کاش نمیگذشت...مادخترااینورجوبی وپسرااونورجوب نبایدباهم حرف بزنیم گناهه نبایددست هموبگیریم گناهه... مادخترانبایدبی حجاب بریم بیرون چون پسرابهمون نگاه بدمیکنن...کاش همه همونطورکوچیک میموندن...همونموقع که دختربچه هاوپسربچه هاتوکوچه جمع میشدنوباهم بازی میکردن همونموقع که دست همومیگرفتیموباهم عموزنجیرباف بازی میکردیم همونموقع که دوستی ماگناه نبودوپسرابهمون چشم بدنداشتن..همون موقع که دختربچه هاباموهای پریشون لی لی بازی میکردن..پسرای کوچولوبهمون میگفتن آجی ومابهشون میگفتیم داداش...ولی حیف...حالایذره غیرت ندارن حتی به دخترهمسایشونم نگاه بددارن همه دخترای این کشورناموس این پسران پس چیشده غیرتاشون؟...چرامانمیتونیم نصفه شبابیرون باشیم؟چراتایه دخترتنهامیبینن میخوان ازش سواستفاده کنن؟چیشده واسه نیازشون اینقدربی رحم شدن که بااسم عشق ودوست داشتن ماروبه بازی میگیرن؟پس چی شد؟مهتاب نفس عمیقی کشیدوسرشوتکون داد.گریه م گرفته بود.واقعاچرا؟چرامااینقدرس ده شدیموشمابی رحم؟چراعشقوفقط توکتابامیشه پیداکرد؟
    نگاه کردم...خالم بادوتادستکش ویه بیلچه به طرف مامیومد.یه نهال گل کوچیک هم دستش بود.ساعت حدودای شش وهفت بودوآفتاب داشت غروب میکردنگاه کردم به آسمون...صورتی وبنفش شده بودوچندتاابرم تک وتوک بافاصله ی زیادتوآسمون بودن وچندتاپرستوهم توآسمون پروازمیکردنوصداشون همه جاروبرداشته بود.
    چشماموبستم ونفس عمیقی کشیدم دست کشیدم روچشمام واشکاموپاک کردم.انقدرکم ارزشه که حتی حیفه بهش فکرکردچشمامودوختم به باغچه خالم کلی گل کاشته بود.-سلام مامان.-سلام خاله جون-سلام عزیزای من...چرانشستین بق کردین؟
    منومهتاب لبخندزدیم وبه هم نگاه کردیم.خاله نشست کنارباغچه وگل روتوی خاکش کاشت.-اینم ازاین.تموم شد!حالابیان بریم توخونه.خیلی دوسش داشتم حتی ازمون نپرسیدتاحالاکجابودین...مام منم همینجوری بودهیچوقت گیرنمیدادالبته بعضی وقتا!بلندشدیم ورفتیم توخونه بامهتاب رفتیم تواتاقش ولباسامونوعوض کردیم.جفتمون دوتاتونیک راحتی که نصف نصف توسی سفیدبودپوشیدیم.ازتصوراینک نیمابیاداینجااعصابم بهم میریخت امامجبوربودم خواستم برم خونه ولی مهتاب نذاشت انقدرچشام قرمزشده بودوصدام گرفته بودکه اگه میرفتم خونه کلی بازجویی میشدم.جلوی آینه ایستادم ویه نگاه به صورت رنگ پریدم انداختم یذره برق لب زدم ورفتم توآشپزخونه.خاله داشت مرغاروسیخ میکردرفتم جلو وگونه شومحکم بوسیدم وبلندش کردم.-چیکارمیکنی خاله بزارایناروسیخ کنم
    -تامن اینجام شمافقط دستوربدین...
    خاله خنده ای کردوزیرلب گفت:ازدست تو
    دستهاموشستم وآبی هم به صورتم زدم.گوشیمودرآوردم .به درک که نیمادوسم نداره به جهنم که قصدش چیه..به جهنم که تنهام بذاره...بیخیال...بااین شعاریه آهنگ شادگذاشتموشروع کردم به سیخ کردن مرغاکه چشمم افتادبه انگشترتوی انگشت کوچیکه دست چپم.باحرص درش آوردموپرتش کردم وسط آشپزخونه.
    .باژست خاص درحالی که آهنگوزیرلب میخوندم گوشتاروسیخ کردم.
    به ماحسودی میکنن دوستاهم
    توی بازی باکلمات اوستاام
    ولی...ایندفعه روسخت نگیروبزارساده بگم تورودوس دارم
    من شمارودوس دارموشماباغریبه بیرون میری
    باشه پسرخوبی میشم توهم قول بده که میری بی اون میری
    همه مرغاروسیخ کردموگوجه هارم سیخ کردم وخودم زمزمه کردم
    چندروزدیگه ادامه بدم مطمئنم برنده ام درخونتون تودستمه پاشنه شوازجاکندم
    -پریاخاله اون مرغاروبده به من ویه سری به اون برنجه بزن
    -چشم خاله جون
    شارژگوشی تموم شدویدفعه خاموش کرداَاااااااااااااااه تازه رفته بودم توحسا!
    زیرلب ادامه شوخوندم وظرفای توسینکوشستم.
    -آآآآآآآخیش...اینم ازظرفا...خب حالاچیکارکنم؟
    درقابلمه روبازکردم برنجه تقریباآماده بودفقط خیلی خیلی بی نمک بودهرچی گشتم نمکدونوپیدانکردم.ازآشپزخو ه زدم بیرون وخاله روصداکردم:خاله؟خاله؟نمکدو ...
    یدفعه زبونم بنداومدچیی شد؟نیماومیلادباباباش ومریم جون اومدن تو.اولش نیمااومدمغزم هنگ کردیدفعه .اومدجلوم ایستادوسلام کردودستشودرازکرد.مرده شوربرده هنوزنفهمیده من ازاین چیزابدم میاد.مریم جون وبابای میلادم داشتن نگاه میکردن طوری که اصلانیماروندیدم خودموانداختم توبغل مریم جون وگونه شوبوسیدم.-سلام خاله مریم!-سلام خشگلم چطوری؟-مرسی بفرمایید
    باپدرمیلادم سلام احوال پرسی کردم وبرای اینکه حرص نیمارودربیارم رفتم پیش میلاد.-سلام!چطوری؟-سلام!خوبم توچطوری؟
    بالبخندبه صورتش خیره شدم وسرمونزدیکش بردمودرگوشش گفتم:تاداداش میلادم اینجاس مگه میتونم بدباشم؟
    اونم باشیطنت درگوش من گفت:مرسی خواهری
    جفتمون بالبخندبه هم خیره شده بودیم.میدونستم میلادعاشق مهتابه منم که حسی به میلادنداشتم مثل داداشم بوداین لبخندمونم ازروخواهربرادری بود.تواین مدت که درگوشی حرف میزدیم نیماباتعجب وعصبانیت به ماخیره شده بود.بدجورضایه شده بوددلم براش سوخت ولی حقش بودپسره سواستفاده گر!یه نگاه به سرتاپاش انداختم ونگاموگرفتم.یه پیرهن سبزوسفیدکه خیلی خیلی بهش میومدوپشتش یه دست سبزبودوجلوش چهارخونه سفیدانگارسایزمانکن بودباشلوارلی آبی پوشیده بودوبازم دکمه هاش بازبود.تودلم گفتم:خب مبارک صاحابش باشه به من چه؟
    شونه هاموبالاانداختمووازدرپشتی خونه که دوتادرشیشه ای بامیله های نارنجی قاب شده بودبیرون رفتم وااا!بابای مهتاب کی اومدمانفهمیدیم؟داشت کبابهاروبادمیزد.خاله م هم داشت حرف میزدباهاش.رفتم جلووبالبخندبهشون گفتم:مهمونااومدن.
    خاله م تندی رفت توهال وبامهموناسلام احوال پرسی کرد.دقت کردم به نیمابی حال نشسته بودرومبل سرش پایین بودوبابغض خیره شده بودبه دستش نگاه کردم به دستش...انگشتری که به من داده بود...من که پرتش کردم تو آشپزخونه دست این چیکارمیکرد؟انگارتواین دنیانبودورفته بودتوفکر.بادقت نگاهش میکردم همونطورخیره به انگشتره بوداومدم نگاهموازش بگیرم که یدفعه دیدم یه قطره اشک ازچشماش سرازیرشدباانگشتش قطره اشکشوگرفت منم همونجوری ماتم برده بودباچشمای پربغضش خیره شدتوچشام.گریه کرد؟واسه من؟یعنی... چقدرچشماش قرمزبود،مثل من...
    تحمل نگاهشونداشتم سریع رفتم توآشپزخونه دلم خیلی واسش سوخته بود.مهتاب داشت توکاسه ماست میریخت.کمکش کردم وچندتابشقاب کوچیک سالاددرست کردم واسه هرکدوم یه حلقه خیاربریدم وداخلش هویج رنده شده ریختم وسطشون گذاشتم فکرم همش پیش نیمابود.بامهتاب میزوچیدیم ونشستیم.نیمادوسه تاصندلی اونورترروبه روی من نشسته بودوسرش پایین بودبه نظرخیلی ناراحت میومد.هرکارکردم بهم نگاه نکردبه قول مهتاب اصلاتوباغ نبود.بیخیال گناه من چیه؟مگه تقصیرمنه؟خودمم یذره ناراحت بودم یذره که نه...نفس عمیقی کشیدم.شوهرخاله م وخاله م باسینی کباب مرغااومدن ونشستن.من که اصلااشتهانداشتم وباغذابازی میکردم زیرچشمی نگاه کردم به نیمااونم به غذاش ورمیرفت.صدایی منوازاین فکرابیرون آورد-پریاباتوام؟-هان؟چیه مهتاب؟
    -اون رونه روبده..-نون؟-رون...-نون؟-اه کری؟میگم رون...
    بازم رفتم توفکرودستموگذاشته م زیرچونه م-آهان بیا...
    نون رودادم دستش که جیغش بلندشد.-روووووووون
    -بیا...-حالاشد
    -حالااون نمکدون روهم بده
    حواسم بهش نبود-نون؟-اَه...
    باحرص نمکدونوبرداشت.حتی خندمم نگرفت.بعدازشام شوهرخاله م وپدرمیلادخاله مو مریم جون نشسته بودن باهم صحبت میکردن.میلادم بامهتاب شطرنج بازی میکردرفتم تویکی ازاتاقاوپنجره شوبازکردم وبه بیرون خیره شدم همه جاتاریک بودخیره شدم به ستاره هاوماه چقدرقشنگ بودن نسیم خنکی روی صورتموقلقک داد.احساس کرده م یه نفرپشت سرم ایستاده برگشتم نیمابودولی اینجاچیکارمیکرد؟بی تفاوت نگاموازش گرفته موبه بیرون خیره شدم.آخ که چقدردوست داشتم که اونم منومیخواست نه واسه دوستی...
    -میدونم اشتباه کردم...پریابخدامن دوست دارم...
    -شماکه اینقدرخودتوعاشق جلوه میدی بهتره بدونی که دوست داشتن بادوست شدن فرق داره...
    -خب من چیکارکنم؟میخوام باهات باشم.توبگومن چیکارکنم من همون کارومیکنم...
    -سعی نکن اینطوری خودتوبه من نزدیک کنی نذاربهت وابسته شم ولم کن برودنبال زندگیت...سعی نکن تظاهرکنی منودوس داری چون میدونم حتی یذره م دوسم نداری...
    -توچمیدونی که من دوست ندارم بخداازروزی که دیدمت دیوونت شدم آخه چرااینطوری فک میکنی؟این حسوتابحال نسبت به هیچ دختری نداشتم...
    هیچ جوابی ندادم آره جون عمت!وپشتموکردم بهش.-باشه هرطوردوس داری فک کن امابدون من دست بردارت نیستم...
    صدای دراومدبرگشتم پشت سرم.رفته بود.پنجره روبستم ورفتم توهال وکنارمهتاب نشستم.مریم جون انقدرقربون صدقه ی نیمامیرفت که کم کم داشت حسودیم میشد.میلادم داشت ازمهتاب میباخت اعصابم خوردشدوزیرشوحرکت دادم ومهتاب بیچاره ازهرطرف کیش شدوباخت...خدایابه دادم برس حالاپدرم رودرمیاره این!-ای ول...اینومیلادگفت.مهتاب اخمی به من کردوگفت:اگه من تویکی رواززمین ماتت نکردم...منم به نشونه ی تسلیم دستاموبردم بالا-ش ش شکر...
    مهتاب غش غش خندیدوخیره شدبه میلاداونم باعشق مهتابونگاه میکرد.بامچم آروم زدم توپهلوی مهتاب اصلانفهمید!-فرصت-هووم؟-مهتاب؟-هووووو؟
    برگشت وزل زدتوچشام-هاااااااا؟-میگم فرصت طلب...-هاااااااااااااا؟-اینجاجاش نی...
    یکی زدتوپهلوموگفت:خفه بی تتتتتتتتتتتتربیییت
    محل ندادموبازنگاه کردم به نیما.هنوزانگشتره دستش بودوبهش زل زده بود.یکی دوساعت همینجوری گذشت ومیلادرفت ازتوماشین نیماچیزایی که بامهتاب خریده بودنوآوردبهش دادونیمام دادشون به مهتاب وگفت که بدتشون به من.اماانگشتره روپس نداد.خدایی خیلی قشنگ بود...اما حیف که من اینجوری نمیخواستمش...
    دست آخرنیمابامن خدافظی کردکه البته من محل ندادم ولی اون زیرگوشم گفت:برای بارهزارم دوست دارم میگم به دختری که همه ی زندگیمه ولی باورم نداره...شب بخیر
    بعدازگفتن این جمله بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه یانگاه کنه رفت بیرون...
    مریم جون که متوجه ی حرفای نیماشده بودبالبخندشیطنت آمیزی جلواومدوگونه موبوسیدودرگوشم گفت:انقدرسخت نگیردختر...پسرخوبیه...بعدم خداحافظی کردورفت.صبرکن ببینم...این چی گفت؟.دیگه حال نداشتم برم خونه واسه همین تصمیم گرفتم شبوهمینجابمونم.بعدازمسواک واین حرفارفتیم تواتاق مهتاب ومن خودموپرت کردم روتخت وبه سقف خیره شدم نفس عمیقی کشیدموچشاموبستم.-پری توچت بودامروز؟
    -نپرس...دست رودلم نزارکه خووووووووووووووووونه
    -جون مهی؟-حال ندارم مهتاب انقدرخسته م که نگو...یکیم که میخواستیم اینجوری شد...چی فک میکردم چی شد!
    -اِ...این حرفومنم گفته بودم...-کی؟-بیخیال... بخشکی شانس که بمیریمم باهم میمیریم...شکر تواین شانس واقبال!
    باصدای مردونه ای گفت: ولی پری خانوم من هنوزعاشق سینه چاکتم امشبوباماراه بیا،فردامیریم محضر
    بالشتوبه طرفش پرت کردموگفتم:بمیییر!مهتاب درحالی که میخندیدنگاهی به خودش توآینه انداختوگفت همونطوری که روبه آینه بودخطاب به من گفت:ازاین به بعدمیخوام دیدمثبت داشته باشم میخوام یه فرصت دیگه بهش بدم...
    پوزخندی بی حال زدموگفتم:بپااون دیدمثبت کاردستت نده
    -این دفعه فرق میکنه-واسه منم دعاکن...دیگه هیچ امیدی به زندگی ندارم...
    مهتاب اومدکنارم نشست وگفت:بدترین گناه ناامیدیه یعنی توهنوزاینونمیدونی؟
    نفس عمیقی کشیدموابروهاموانداختم بالا.
    دستاشوبالاگرفتوروبه آسمون گفت-خدایاهم منو(به خودش اشاره کرد)هم این پری جون رو
    (به من اشاره کرد)به یاردلدارارامون نزول بفرما
    باخنده گفتم -ایش بااین دعاکردنت!-باورکن جواب میده...-باش حالااون مهتابتوعنایت کن میخوایم بخوابیم.شب برعاشقان دیدمثبت خوش...
    مهتاب خندیدوچراغاروخاموش کرد.یه روزدیگه م تموم شد...
    ***
    صدای خنده ی مهتاب میومد.چشماموبازکردم خوابیده بودوداشت میخندید.سرموبردم نزدیک سرش که ببینم چی میگه...
    -میلاد...
    داشت میخندید.غش غش خندیدموبه سرم زدسربه سرش بزارم...یه پرازبالشتش کشیدم بیرون وآروم زدم کف باش-نکن میلاد...
    مرده بودم ازخنده....رفتم یه لیوان آب یخ آوردم ونشستم بالاسرش...وصورتشوباهمون پره قلقلک دادم وباصدای پسرونه ای گفتم.-عزیزم
    -جونم
    غش کردم به خنده ویدفعه کل لیوانوخالی کردم توصورتش...
    مثل فشفشه پریدبالامنم باخنده فرارکردم ومهتابم افتاددنبالم
    -میکشمت ورپریده...کجامیدویی وایسا...وایساتانشونت بدم...
    -چی رو؟
    باسرعت بیشتری افتاددنبالم منم ازاتاق پریدم بیرون ودروسفت بستم.وهمونجوری که نفس نفس میزدمومیخندیدم به درتکیه دادم.
    -مگه دستم بهت نرسه پری...-پری عمته...
    یدفعه صدای کومپ پشت دروشنیدم باپازدتودر.
    -آرومترگاومیش!-صبرکن بیام بیرون نشونت میدم گاومیش کیه...واکن درو...بت میگم واکن...یدفعه بی هوامحکم اومد تودرودربازشدوافتادرومن وتامیخوردم بادمپاییش زدتوسرم...ومنم همونجوری که میخندیدم التماس میکردم ولم کنه که یدفعه شوهرخالم اومدوماروهمونجوری دیدآب شدیم ازخجالت توهمون حالت که دهن مهتاب بازبودودمپایی به دست خیره شده بودبه باباش ومنم که دهنم بیشترازمهتاب بازبودهمینطور.جفتمون خیلی خنده دارشده بودیم.بلندشدیم ایستادیم وسرمونوانداختیم پایین.شوهرخالم همونطورجدی وباتعجب به مانگاه میکرد.زیرگوش مهتاب گفتم:گوسفنده زایید..همونطورباترس زل زده بودیم به شوهرخالم که یدفعه غش کردبه خنده وبین خند ه ش گفت:هیچوقت بزرگ نمیشید
    وراهشوکشیدورفت.منومهتابم همدیگه رونگاه کردیموشونه هامونوانداختیم بالا.
    بی هوازدم زیرخنده مهتاب باحرص بهم نگاه کردوگفت:حلوا!میمیردی بیدارم نمیکردی؟خواب به این نازنینی روزدی شکریدی توش...
    بیشترخندیدموگفتم:آخیییییی یییش تاتوباشی منوازوسط رویانکشی بیرون اون شبوکه یادت نرفته؟-کدوم شب؟-همون که خونه مون بودی...
    خندیدوباانگشتش اشاره کردوگفت:مگس موتورسواره؟-آ...آفرین!-راستی یادم رفت بقیشومعنی کنم...-نه نمیخواد!راستی بتعریف بینیم
    -چیو؟-خواب نازنینت رو...-خواب؟کدوم خواب؟آهان...خواب تورومیدیدم...-رل بازی نکن جوجه...-نه به جون پری رل کجابود؟خواب تورومیدیدم...-خب که چی؟-کرانچی-بگودیگه-هیچی خواب دیدم توی یه دریاچه بودیم وتوهم زده بودی زیرآوازانقدرقشنگ که محوت شده بودم-جدی؟-پ چی؟-بعدش چی شد؟-هیچی خسته شدی وپریدی توآب-راس میگی؟یعنی پری دریایی شده بودم؟-تو هم اعتمادبه نفست بالاستا!قورباقه به اون سبزیوچه به پری دریایی!-گمشو...پس عمم بودآوازمیخوند؟-صبرکن صبرکن...اومم...عمه نه خودت بودی داشتی تبلیغ شامپوداروگرومیکردی واسه موهای فرفری!
    بااین حرفش خندیدمویکی زدم توسرش.رفتیم تواتاق مهتاب.چشمم افتادبه اونهمه پلاستیکی که توی اتاق بودرفتم سمتشون وهمون مانتوکه نیماگفته بودمحشره رودرآوردم ونگاهی بهش انداختم آهی کشیدم وگذاشتمش روزانوم.همونموقع مهتاب بادوتالیوان آب پرتغال اومدتواتاق ونشست کنارم.-نوچ نوچ نوچ نوچ انگارشکست عشقی خورده...
    پوزخندی زدموگفتم:نه که نخوردم...
    -بس کن بابا...نیماکه دوست داره...
    بابغض گفتم-اسمشونیار...-باشه باشه...حالابیاایناروبکشفیم. ..-چیارو؟-مغازه ای که خردیده شده...
    بااین حرفش زدم زیرخنده...-عجب سوتی!خردیده چیه؟خریده!-همون که تومیگی...
    نشست کنارموشروع کردبه شخم زدن پلاستیکاکم کمش بیست سی تاسرویس بودتوشون...وکلی انگشترودستبند...نمیدونم بااینابایدچیکارکنم؟ازاینک ه همه ی اینارونیماخریده حس بدی دست میدادبهم.مهتاب همونجوری که جعبه ی انگشترارودیدمیزدگفت:پری ببین این انگشتره چه هلوییه...
    نگاهی کردموگفتم:کدوم؟-این...
    جفت اون انگشتره بودکه نیمابردش.اشک توچشام جمع شددوتادستاموگذاشتم روپیشونیموخودموبه دیوارفشردم.-پس چت شد؟-جفتش دست نیماس...-خب؟-کردش دستم بعدکه گفت دوس شوپرتش کردم وسط آشپزخونه اونم برش داشته بودوباغصه بهش نگاه میکردگریه م کردتازه...-نه بابامطمئنی؟-آره بخداگریه کرد...بعدم اومدوگفت میخوام باهات باشم چیکارکنم-خب توچی گفتی؟-گفتم برودنبال زندگیت-چی؟...-نکنه انتظارداشتی بگم عزیزم جونم فدای سرت میام باهات دوس میشم؟-نه دیگه تااون حد...همینجاوقتش بود...-وقت چی؟-مخ زنی...-خب من بهش گفتم اینجوری بهم نزدیک نشو...- حالاچراانگشتره روپرت کردی توآشپزخونه؟میدونی چیکارکردی باهاش؟-چیکار؟-غرورشوله کردی...-چه ربطی داره؟-بیخیال حوصله ی توضیح ندارم...این یکی روباش چه جیگریه...
    نفس عمیقی کشیدم.-من خروبگورفتم چیاگرفتم!...-مگه چی گرفتی؟-سیم ظرفشویی...
    جفتمون خندیدیم...-نه جدی؟-چمیدونم چرت وپرت...
    رفتم سرپلاستیکاش.-ساعتدونی زدی؟
    زدزیرخنده وگفت:آره انگار...
    گوشیموگذاشته بودم توکیفش رفتم سرکیفش ودرشوبازکردم ازهرطرفش یه مورچه درحال ترددبود.- راستی من میخوام برم نوچ نوچ نوچ نگانگا...توکیفش مورچه زاره...
    غش غش خندید.زل زدبه من وگفت:پریا...چیزه...
    خنید موگفتم:چیزکه پنیره...بگوبینم چی شی میگی...
    -میخوای بری؟-آره خسته شدم ازدستت-دلت میادنامرد؟-قلوه مم میاد!-پریییییییییییی-مهییییییییییییییییی-خوباش برو...-خوباش میرم...میرم بدون وداع....میرم میرم بخاطرررهااااااااااااا!-بروکه بسمه توسینه پرازغمهههههه!-ای ول جدیدمدیدمیخونی!مهی یه تاکسی بگیرمن برم...-توبری؟-نه پس عمم بره...برودیگه...-خوباش پس شنبه منبه میبینمت..-شنبه منبه واسه چی؟-دانیشگااااااااه!یادیت رفت؟-آره چه زودگذشت!
    یه تاکسی گرفتموبه سمت خونمون حرکت کردم...

    خودموروی تخت انداختموبازم برعکسدارازکشیدموبالشتم روبغل کردم.امروزنیماپنج باراس امس داد...اونم سوزنااااااااااااااااااااا اااک!رفتارهاش گیجم میکرد...نمیدونستم بایدچیکارکنم...هیچ چیزمشخص نبودتنها چیزی که برام مشخص بوداین بودکه باهاش دوست نمیشم...باتموم سختیش حاظربودم بگذرم ازش چون میخواستمش.قلبشو،عشقشوواسه همیشه میخواستمش...میخواستم تودلش باشم...عشقش باشم نه دوستش...میخواستم مالک دلش باشم نه اجاره نشینش...آره...نمیتونم انکارش کنم من عاشقش شدم میخوامش امااون چی؟واسه دوستی منومیخوادواسه چندهفته چندماه بعدم عشقموزیرپامیزاره ومیره پی زندگیش..اصلافکرنمیکردم اینجوری بشه حتی فکرکردن به اینکه قبلابادخترای دیگه رابطه داشته هرچندلفظی دیوونم میکرد.انگار...انگارحسودیم میشدیه چیزی مثل عذاب وجدان درونم مانع فکرکردن به دوست شدنش میشدوانگارباهام حرف میزد...به خودم نهیب میزدم که مامال هم نیستیم اماچرا؟چراهمه چیزطوری پیش رفت که عاشقش بشم...چرا؟چرا؟چراتااسمش میادذوق میکنم؟چرادلتنگش میشم؟چرادلم براش میسوزه؟چرامیخوا م ببینمش وچرابه حرفاش گوش نمیکنم؟!این چراهابدجوررومخم یورتمه میرفت توفکرهمین چراهابودم که خوابم گرفت پتوروروی خودم کشیدم اینقدرزیرش احساس امنیت میکردم ازبچگی هرموقع میترسیدم میرفتم زیرپتویکی نیست بگه باباپرپرجان...پتوشمشیری چیزی داره یامثلاکنک فوبلده یه وقت یکی اومدپاشه آرتیست بازی دربیاره؟قیافه ی پتوروموقع ضربات کنک فوتجسم کردم ریزریزخندیدموخوابم بردمثل همیششه امروزم تموم شد.
    ***
    امشب یه شب دیگه بودنمیدونم چندروزگذشته حساب روزاازدستم دررفته بودسرموروبالشت گذاشتم وسعی کردم به هیچ چیزفک نکنم ولی مگه میشدتعداداس اسمسای مسدرسوزناک امروزدوبرابروبه بیشترین حدخودش رسیده بودطوری که مدرسه هاتعطیل وجاده ها...وای بازحواسم پرت شد...آره داشتم میگفتم طوری که دلم واسش سوخته بودولی حقش بودد
    هراس امسی که ازطرفش میومدمن جواب نمیدادم ومرغم یه پاداشت تصمیم خودموگرفته بودم بازیچه ی هیچ مردی نمیشم.چشماموبستماصلاخوابم نمیبردبلندشدم وپنجره روبازگذاشتم هوای خنکی بازووهامولمس کردلرزم گرفت انگارهوایذره سردشده بودمردادآخرین روزهای خودشوسپری میکرد.هفته ی دیگه میرفتیم توماه جدید.بعدازنیم ساعت کلنجاررفتن باخودم خوابم گرفت وچشمام کم کم گرم شد...بازم خواب نیما..بدمم نیومده بود،خب دلم شکافته بودازدلتنگیش!روبه روی هم ایستاده بودیموبه هم زل زده بودیم هیچکدوممون حرف نمیزدتااینکه نیمالب بازکرد...
    (نا نانا نانانا نانانانا نن نن نن نن نانانا نانانانا نانا نانانا نه نه نه نه نانا...!)
    نیمانبودکه!صدای گوشیم بود!ناگهانی چشماموبازکردموبدون اینکه نگاهی به شماره بندازم درحالی که ازترس قلبم تودهنم بودوشماخبرنداشتین جواب دادم.
    -بله
    -بله وبلا کدوم گوری هستی تو؟-تویی مهتاب؟-کوفت-بازم جای خالی کردی توخوابم-خواب بودی؟-هان؟-چی؟-میگم چی میگی نصفه شبی پروندیمون؟-وسایلتوآماده کن که فردابافس فسای تومواجه نشیم
    فرداقراربودبرن اسکی تصمیم خودموگرفتموخیلی جدی گفتم:-من نمیام-چی؟-نمیام-اسکل شدی؟-تاحدتونه!حال ندارم کاری نداری؟-کارکه زیاددارم-حالامیگی چیکارکنم؟-میخوای تسلیم بشی؟-نمیدونم-خب شایدمن بتونم کاری کنم-چیکار؟-یه نقشه ای دارم-چی؟-اینکه هیچکس تنهانیست همراه اول
    -اه بگودیگه-دوست داری بدونی فرداچی میشه یانه؟-اون که صددرصد-پس فردابزنگ بهم وفقط گوش کن گرفتی؟-یعنی فقط گوش کنم ببینم چی میگید درسته-آ قربون آدم چیزفهم-چی فهم؟-پشت تلفنم دست ازمنحرف بازیت درنمیاری نه؟-نه...حالااجازه میفرمایید؟-اجازه چی؟-این که بکپم-زبون نیس که-ماربوآس فعلابای جوجه-شب برجوجگان خوش-شب بردیدمثبتان خوش!
    تلفن قطع شد.بعدازاینکه گوشی رو روی میزعسلی گذاشتم سعی کردم دوباره بخوابم ولی به لطف مهتاب خانوم دیگه خواب زده شده بودموحتی اگه خودش میومدواسم لالایی میگفت م خوابم نمیبردتصمیم گرفتم برم پایین تازه سرشب بودولی من چون دپرس بودم میخواستم زودتربخوابم.ر فتم پایین که دیدم مامی وباباداشتن...اِچقدرمنحرفید اشتن تلویزیون نگاه میکردن! پیمانم نشسته بود.بادیدن من پیمان سوت کرکننده ای کشیدوگفت:به به آبجی خانوم...صبح شمابخیر...میبینم سحرخیزشدی!
    خندیدمورفتم کنارش روی مبل نشستم.بابام نگاهی بهم کردوگفت:چیزی شده بابا؟
    -نه باباجون خوابزده شدم...خواب بددیدم
    تودلم گفتم آره جون عمم!نگاه کردم به تلویزیون سریال موردعلاقموگذاشته بود...آخی ازدست این نیماسه چهارقسمتشوندیدم...رفتم توفیلم!...ولی انصافاعجب تابستون گندی شدامسال...ازدست این نیماهِیییییییییییییی...
    بعدازتموم شدن سریال پیمان یه نگاهی کردوگفت:آبجی چطوره؟-آبجی خوبه..-کلی منتظرفردام...میخوایم کلی حال کنیما!
    داشت ذوق مرگ میشددلم نمیومددلشوبشکونم بااین حال...-داداش من فردانمیام
    یدفعه وا رفت وباهمون جیغ خنده دارش گفت:چییییی؟-نمیام داداش...-دیوونه شدی؟مگه نیومدی اصرارپشت اصرارکه آجی یم ببرپس چی شد؟-یذره مریض احوالم سه روزه حالت تهوع دارم حالم ازهمه بهم میخور ه البته ازهمه نه...دیگه...سردرددارم حوصله م ندارم...سرمام خوردم...دلم دردمیکنه و...
    پیمان باچشمای قلمبه ش به من خیره شدوگفت:اَ...اینهمه مریض بودی ماخبرنداشتیم؟پاشوببریم بستریت کنیم...پاشو-شب بخیر...خوش بگذره
    وازپله هابالارفتم.پیمان دنبالم اومدوگفت:چی چیوخوش بگذره یعنی نمیای؟به همین آسونی؟
    برگشتم وبی حال نگاش کردم وزیرلب گفتم:به همین آسونی...
    جای خراش اون روزهنوزروصورتش بودیادم افتادبه نیمااونم هنوزلبش زخم بوداَه بمیری دخترنمیتونی یه دقیقه بهش فکرنکنی؟نه!
    روی تخت درازکشیدموبی اختیارخوابم بردکه بازاس امس اومد...
    نیمابود...-.سلام...بایدحرف بزنیم خیلی مهمه حتمابایدباشی پریابیافردامنتظرتم....
    باهمون حالت خواب آلودم گوشیوپرت کردم روتخت وزیرلب گفتم:بشین تابیام..پسره بیکاار...بگیربخواب نصفه شبی..(چه بی احساس!)چشمام گرم شدویه روزدیگه م به همین آسونی تموم شد.
    ***
    صدای تق درمیومدچشماموبازکردمونگاه ی انداختم یکی پشت دربود.لباس خوابم که کلادراومده بودرودرست کردموپتورو روی خودم کشیدم.-بفرمایید
    پیمان بایه کوله پشتی ولباسهای زمستونی اومدتو...دلم غش میرفت واسه رفتن کلی هوایی شده بودم ولی خب...هِهههههه خیرنبینی پسر
    -سلام آبجی خانوم صبح بخیر...توکه هنوزآماده نشدی زودباش دختردیرشد...-سلام صبح بخیر...من نمیام توبرو...-دلت میادنیای؟
    آهی کشیدموپتورو روی سرم کشیدم.-همین که گفتم خدافظ...جای منم خالی کنید
    پیمان که ناامیدشده بودزیرلب گفت:خیلی خب...هرطورراحتی
    دروبست وازاتاق خارج شد.بغض کردم ولی به روی خودم نیاوردم که دوباره گوشی نا نا نا ناشو شروع کرد.-هان؟-پریاالان موقشه من الان پیش میلادم نمیتونم بلندبحرفم مامان بابامم هستن باعموایناداریم میریم پیش نیما...-باشه هرموقع رسیدیدیه تک بزن...خیلی دوست دارم ببینم عکس العملش چیه
    مهتاب نخودی خندیدوگوشیوقطع کرد.این چندروزکه نذاشتن بخوابیم ممنوع خواب شدم انگار!ازجام بلندشدم نگاهی روساعت انداختم7صبح بوددست وصورتموشستم بابام رفته بودسرکارمامانمم باپیمان رفته بودتنهایی دلم پوسید...خوابزده هم شده بودم نمیتونستم برم بگیرم بخوابم.همونطوری رفتم توفکر.گوشیموبرداشتموشماره ی مهتابوگرفتم پیشوازت توحلقم...بیابرگردنزاردیربش خسته شم نزارقلبم بره جایی وابسته شم...دل من تنگ شده بازبیاپیش من...بیابازم توگوشم یه حرفی بزن...بگودوسم داری من که دوست دارم بیابرگردنزاربی توجایی برم...بگودوسم داری زل بزن توچشم بزارحرف دلم رودوباره بگم...
    رفته بودم توحس که جواب داد...-به به رفیق قدیمی خوبی شوکت جون؟آره منم خوبم
    غش غش خندیدیموپشت گوشی گفتم:بیشئورحداقل یه اسم آبرومندبگو
    -آره جات خالی جمعمون جمعه...-داری رمزی میحرفی؟-آره...همه اینجان...آره فک کنم وقتش شده...باشه عزیزم به حرفاگوش بده...خدافظ
    خدافظی کردولی گوشیوقطع نکرد.-سلام آقانیماحالتون چطوره؟
    صدای بم نیمابودکه جواب داد:سلام مهتاب خانوم...ببخشید
    بعدجلواومدوآروم گفت:پریاخانوم نیومدن؟
    -یذره مریض احوال بودآخه میدونیدسرماخورده حال نداشت...
    همون موقع پیمان اومدوگفت:حاضرید بریم؟
    -سلام آقاپیمان!من آمادم...فقط...پریاخانوم ومادرنیومدن؟
    -مامان توماشینه پریا هم هرکاریش کردم نیومد...-بهترن؟-چیزیش بودمگه؟-مگه سرمانخوردن؟
    پیمان پخی زدزیرخنده وگفت:نه بابا من صبح دیدمش...حالش ازمنم بهتربود
    دلم میخواست اونجابودموبادستای خودم پیمانوخفه میکردم.-پس...مهتاب خانوم مگه شمانگفتین سرماخورده؟
    مهتاب آب دهنشوقورت دادوگفت:آره...یعنی....خودش به من زنگ زدگفت سرماخوردم..
    صدای نیمابازاومد:بریم دنبالش
    ایندفعه صدای مریم جون بودکه میومد – آره پیمان جون نیماراست میگه .خاله بریم دنبالش گناه داره تنهایی
    تودلم گفتم ای بدجنس...
    فقط صدای مهتابوشنیدم که میگفت:گوسفنده زایید...پری بدویه کاری کن...-چیکارکنم؟گندت بزنن باحرف زدنت...
    گوشیوقطع کرد.واسه چنددقیقه چشماموبستم بدوبدوازجام بلندشدم وبایه دست موهامومیبستم وبایه دست دیگه لباسهاموعوض میکردم.همونطوری جلوی پنجره بودم که یدفعه صدای بلندضبط وبنزنیمارودیدم که بالبخندشیطونی بهم خیره شده بودوپاشوگذاشته بودروگازوداشت به خونه نزدیک میشد منم که ماتم برده بود؛الحمددولله...! سه چهارتاماشینم دنبالش بودن که یکیش ماشین عموی مهتاب اینابودومیلادومهتاب توش بودن...
    صدای آهنگ ضبط نیماهمه کوچه روبرداشته بود..ای مارموز...
    من توی زندگیتم ولی نقشی ندارم اصلا تونشنیده گرفتی هرچی که شنیدی ازمن
    بودونبودم انگاردیگه فرقی برات نداره اینهمه بیخیالی داره حرصمودرمیاره
    تکلیف عشقمون روبهم بگوکه بدونم باشم نباشم بمونم یانمونم
    میترسم که بفهمم هیچ عشقی بهم نداری یااینکه کنج قلبت هیچ جایی واسم نذاری
    نیماازماشین پیاده شدوباژست خاصی روبه من به ماشین تکه دادوآهنگوزیرلب خوند...وای مامانم اینا!
    آخه دوست دارم من بیچاره مگه دلم تودنیاجزتوکسیوداره؟
    دوست دارم من بیچاره مگه دلم تودنیاجزتوکسیوداره؟
    دوست دارم...
    زیرلب غرغرمیکردم.باباچیکاربه من دارین خودتون برید دیگه اه...صدای آهنگشو!آخرازدست این کرمیشم انگارعروسی عمه شه...رونیس که سنگ پاس...چقدم درست میخونه
    مامیمم دروبازکردکه بیاتو...
    کجای زندگیتم یه رهگذرتوخوابت...یه موجوداضافی توی اکثرخاطراتت
    میبینی دارم میمیرموهیچ کاری باهام نداری
    توباغروربیجات داری حرصمودرمیاری حرصمودرمیاری
    من توی زندگیتم ولی دوست دارم
    من بیچاره مگه دلم تودنیاجزتوکسیوداره؟*
    دوست دارم من بیچاره
    مگه دلم تودنیاجزتوکسیوداره؟دوست دارم...*
    کجای زندگیتم...
    صدای مامی باعث شدتازه متوجه بشم بدون روسری وایسادم دم پنجره...خااااااااااااااااک!
    صدای آهنگ همچنان میومد.عجبم درست میخوند×!
    مامانم اومدبالاوکلیم غرغرکرد که بیاواین حرفااصلااجازه ندادحرف بزنم حتی.لباس پوشیدم وکوله پشتیمم انداختم روکولم وازدربیرون رفتم یه جوری نگاه میکردنمیدونم چرادلم واسش میسوخت ولی...نفس عمیقی کشیدموروبه مریم وخاله اینالبخندزدم.بادیدن من کلی قندتودلشون آب کردن هنوزنشناختن منو!
    به همه سلام کردموزل زدم توچشای نیماوباخونسردی گفتم:ببیخشیدمن بایدبرم کتابخونه چندجاهم کاردارم وقت آزادم ندارم اگه بیام کلی ازکاروبارم میوفتم...شرمنده خدافظ همگی...
    وراهموکشیدمورفتم زیرچشمی مهتابونگاه کردم چشمک کوچولویی زد.قیافه ی نیمادیدنی بوداما خودم بدترازاون بودم...آخ که چقدردوسش داشتم...
    نیماروبه جمع کردوگفت:منم میرم بیمارستان یه کارواجب پیش اومدببخشید.خدافظ.
    همه مات ومبهوت شده بودن دیگه.
    گوشیم داشت زنگ میخوردحالااندازه ی دوتاخیابون ازخونه فاصله گرفته بودم بدون اینکه نگاهی به صفحه بندازم جواب دادم.
    -بله...-تاکی میخوای لجبازی کنی؟-مگه بهت نگفتم ولم کن...دست ازسرم بردار
    گفتن این حرفاخیلی واسم سخت بود.-یه بارگفتم حالام میگم دست بردارت نیستم...-خب حالایعنی میخوای باهات دوست بشم دیگه؟
    معلوم بودحسابی عصبی شده-حالامن یه باریچی گفتم بیخیال شودیگه چراهمش میگی دوستی دوستی دوستی
    پوزخندی زدموگفتم:فعلاکه توداری همش میگی دوستی دوستی...ببینم تو ازمن چی میخوای که دست ازسرم برنمیداری؟-ازخودت فقط خودتومیخوام چرانمیخوای بفهمی؟من نمیدونم چندباربایدبگم دوست دارم تابفهمی واقعادوست دارم؟...-خب من بایدچیکارکنم؟چه انتظاری ازمن داری هان؟میخوای منم بگم دوست دارم؟چرادرکم نمیکنی نیما؟باشه میگم من... هیچ حسی بهت ندارم
    نمیدونم چجوری این حرفوگفتم
    انگارگریه کردصدای نفسهاش وحتی صداش حالشونشون میداد.
    دقیق گوش میکردم.دلم میخواست خودموبکشم نمیدونستم بایدچیکارکنم نمیدونستم نمیدونستم...-دیگه بایدبریم...ببینم داری گریه میکنی؟
    صدای یه پسربود.
    نیماعصبانی وبافریادگفت:.-نه توبروالان میام......د میگم برو
    اولین قطره اشک روی گونه م لغزیدوجلوی کفش اسپرتم افتاد.زیرلب هق هق میکردم امالبموگازگرفته بودم که صدامونشنوه اماشنید.-میبینی پریا؟توهم منودوست داری...
    باگریه گفتم-درکم کن نیما...نمیخوام اینجوری باهات باشم میفهمی؟نمیخوام تنهام بزاری...دست ازسرم بردارنیما...توروخدا...مابه دردهم نمیخوریم...
    گوشیوخاموش کردم. وباصدای بلندهق هق کردمودستی که گوشی توش بودروگذاشتم رودهنم انگارداشتم زارمیزدم نیمارودوست داشتم ولی نمیدونستم بایدچیکارکنم...بی توجه به مقصدراه میرفتم...مثل اشکام که بی مقصدروی گونه م جاری میشدن.چشماموبازکردم دیدم تویه پارکم روی یه صندلی نشستم وسرموبین دستام گرفتم.همونجوری گریه میکردمهمونجوری اشک میریختم صورت نیماموقعی که گریه میکردجلوی چشمام بودمیتونستم تصورش کنم...خدایا...اخه من چیکارکنم؟دودستموروی صورتم گذاشتمونفس عمیقی کشیدم وبه روبه روخیره شدم.ساعت حدودای نه وده بودصبحونه م نخورده بودم میلمم به هیچی نمیکشید.آه عمیقی کشیدم وبه ناخونام خیره شدم.گوشیمودرآوردم و...نه نه نبایدروشنش...
    ولی خب دلمم نمیومد...میخواستم بفهمم اس امس فرستاده یانه...نه پریابیخیال شو...
    زود خاموشش میکنم.اولش هی باخودم کلنجارمیرفتم که روشنش کنم یانه...بی هوادستموروی دکمه ی بالای گوشی گذاشتم وروشنش کردم.یکم طول میکشیدتاروشن شه...نمیتونستم صفحه رونگاه کنم دستام میلرزیددلشوره گرفته بودم...گوشیوگذاشتم روی نیمکت...یادم افتادبه روزاول که میلادبه نیمامیگفت نیمکت...بازگریه م گرفت.گوشیموبرداشتمونگاهی روصفحه کردم قطره های اشک جمع شده توچشمم نمیذاشت درست ببینم ولی ده تااس امس اومده بودبیست تاهم میسکال داشتم...اولیشوبازکردم...-نمیتونی انکارکنی تو هم دوسم داری بگوپریابگوکه دوسم داری بگوکه اشتباه نکردم...
    قطره های اشک جمع شده توچشمم روی صفحه گوشی وروی پیام نیماریخت...
    نمیدونستم چجوری دارم هق هق میکنم...-آره..(هه نفس تند)...دوست دارم لعنتی...(هق هق) دوست دارم...بادستام محکم صورتموگرفتمووباصدای بلندگریه کردم.
    توپارک هیچکس نبود.ازجام بلندشدموباحرص گوشیوتوکوله م انداختموبه سمت خونه راه افتادم.اشکام تمومی نداشت...خدایاچیکارکنم...
    بازم گوشیوبرداشتم نمیدونستم چمه تکلیفم باخودم روشن نبودبه حرفای خودم گوش نمیکردم...
    -اگه برات مهم نبودم جواب میدادی وبهم میگفتی..چرافک میکنی قصدبددارم چراحالمونمیفهمی...
    اس بعدی روبازکردم.-جوابموبده بهم بگو...چراچشم انتظارم میذاری...چراچرا؟
    چقدزنگ زده...
    گوشیم زنگ خورد...خودش بود.جواب دادم اماسکوت کردم...داشت گریه میکرد-پریا؟پریاتوخوبی؟بهم بگوکه خوبی حرف بزن دختر
    -خوبم...-پس چراگوشیت خاموشه؟-چون...چون حرفی واسه گفتن ندارم...میخوام یه خواهشی ازت بکنم دیگه...دیگه بهم زنگ نزن...فراموشم کن
    گریه ش تندترشد-چجوری میتونی انقدربی رحم باشی؟چجوری ازم میخوای فراموشت کنم؟چراحالمونمیفهمی؟
    ازخودم بدم اومد.-نیمامن...-بگو...بگوهرچی میخوای بگو ولی دلمونشکون نگودوسم نداری نگومنونمیخوای نگوهیچ حسی بهم نداری نگومیخوای فراموشم کنی...
    منم اینورگریه میکردموهیچ حرفی واسه گفتن نداشتم دلم میخواست بهش میگفتم دوسش دارم امایه چیزی مانع میشد...بغض کرده بودموهیچ صدایی ازگلوی خشکم خارج نمیشد.صدام بدجورمیلرزید-م م م ن...آب دهنموقورت دادم.-م(هه) م م ن(هه نفس تند) هیچ ح(هه)
    بادستم جلوی دهنمومحکم گرفتموباصدای بلندگریه کردم.گوشیوقطع کردم وانداختم توکیفم اشکام تمومی نداشت.نفهمیدم چجوری عاشقش شدموجونم بهش بسته شد؟نفهمیدم...نفهمیدم...
    گوشیم همونطورزنگ میزدومنم گریه میکردم.نگاهی روساعتم انداختم یک ونیم؟چه زودگذشت...یه پسره ای پشت به من داشت راه میرفت.این که نیمابود.-نیما؟
    ایستادوبرگشت سمتم.حدودسه چهارمترازش فاصله داشتم.دویدم سمتش.روبه روش ایستادم...این که نیمانیست...
    این که نیمانیست...-اِسلام حالتون خوبه؟
    مات مونده بودم بهش...-ببخشیدشمامنومیشناسی؟
    نگاهشوروی کل صورتم گذروندوگفت:مگه شمامنونمیشناسی؟مگه همین الان صدام نکردین؟
    اسکل کرده مارواین؟وقتی نگاه گنگمودیدگفت:نیماابراهیمی... هم دانشجویی هستیم
    -شرمنده من بایدبرم...
    وبالافاصله ازاونجادورشدم عجب گندی زدم!همونجاایستاده بودوهیچی نمیگفت...صورت نیماجلوی روم بودوفقط اونومیدیدم...
    پیاده به سمت خونه میرفتم...هنوزگریه م بندنیومده بودحس کردم یه ماشینی داره دنبالم میادایستادمونگاهی انداختم همون ابراهیمی...این دیگه ازمن چی میخواد؟ای شکرتواین شانس!چرااینم بایدنیماباشه؟حالامیوفته توفکر...به درک
    بی توجه بهش سمت خونه حرکت کردموفقط وفقط به نیمافکرکردم.
    ***

    نیماروبه روی بیمارنشسته بودوبی توجه به حرفاش وبرگه ی آزمایش تودستش به این فکرمیکرد:این دخترداره چه بلایی سرمن میاره؟
    -آقای دکتر؟
    توی فکربودوهیچ صدایی نمیشنید.زن باعشوه گفت-آقای دکتر؟
    نیماهول شدوگفت:بله بله؟ببخشید...گفتین حالت تهوع هم دارین؟
    -آره م...
    وشالش راعقب تربردنیماکه ناخن هاشومیجویدوتوفکربودعصبانی شدوبادست به دختراشاره کردوبلندگفت:خانوم شماحامله ای...چرااومدی پزشک گوارش؟بایدبری دکترماما...
    -عزیزم... چرادادمیزنی...یذره ریلکس تر
    وآدامسش رابادکرد.
    نیماباعصباانیت ازجابلندشدودراتاق روبازکرد.-بفرماییدبیرون...
    دخترازکنارش گذشت وباحرص ایش بلندی کردوازاتاق خارج شد.نیماروی صندلی نشست وگوشی اش رابرداشت ونگاهی به صفحه انداخت دلش میخواست شماره ی پریاروبگیره امامنصرف شدوگوشی رو روی میزپرت کردوکلافه سرش راخاروند.
    ***
    پریا:
    یه دستموزیرسرم گذاشته بودموبه سقف اتاقم خیره شده بودم...جفت انگشتره که نیماواسم خریده بودتوی مشتم بود.محکم گرفته بودمش.دستموبازکردم وانگشترو توی انگشتم کردم.چرااین فاصله روبرنمیداشت؟چرانمیومدتامن وواسه همیشه داشته باشه؟چرانمیومداشکای منوپاک کنه؟چرانمیومد؟چشمام میسوخت دیگه نای گریه کردن نداشتم حتی حوصله ی حرف زدن بامامان...خندیدن باپیمان...شوخی بامهتاب دیدن جروبحثاش بامیلاد...دیگه حوصله ی هیچیونداشتم...هیچی...فقط نیماروممیخواستم فقط میخواستم واسه یه باردیگه م شده سرموروی شونه ش بزارم حتی شده اتفاقی...
    مثل یه ادم بی جون روی تخت افتاده بودم وسرم ازشدت دردداشت منفجرمیشدچشمامم میسوخت...ازبس گریه کرده بودم صدام درنمیومدوگلوم میسوخت.
    چشماموروی هم گذاشتم خوابم برد.حتی توخواب هم نیمارومیدیدم.


    پریا؟پریامامان...
    چشماموبازکردم مامان بود...
    باصدای گرفته وخش خشیم گفتم:بله مامان-حالت خوبه؟میخوای غذاگرم کنم برات مامان؟ظهرکه هیچی نخوردی شامم که نخوردی توکه منوکشتی...
    پتو رو روی سرم کشیدموگفتم:میل ندارم
    -اِاِیعنی چی میل ندارم؟رنگت شده عین گچ دیوارپاشوببینم
    -ولم کن مامان میخوام بخوابم...
    پتوروازسرم کشیدونگاهی به چشمای پف کردم کردوگفت:چشمات چرااینقدرقرمزه؟نکنه مریض شدی
    -آره سرماخوردم ولم کن دیگه-پاشوپاشوبایدبریم دکتر...
    -اه مامان ول کن دیگه...سرم دردمیکنه
    -صداشونگاه کن...دستتوبده به من...
    دستموگرفت-خدامرگم بده دستات چقدرسرده...
    ازجام بلندشدم سرم گیج میرفت.سردم بودانگار.یه دستموروی سرم گذاشتم ودست مامان روگرفتم.-مامان...-جون مامان...چته پریای مامان؟-مامان سرم گیج میره
    باکمک مامان لباس پوشیدمورفتیم پایین...
    مامانم به بابام گفت:بایدببریمش بیمارستان فشارش افتاده بچم...
    بابام بادیدن حال وروزمن سریع ازجابلندشدوکتش روبرداشت وگفت:بریم...
    نمیتونستم دوروبرموببینم همه جاروتارمیدیدم.
    سوارماشین بابام شدیم.دستای مامان رومحکم گرفتم وبابدبختی تعادلموحفظ کردم رفتیم داخل بیمارستان سرم دردمیکردخیلی دردمیکرد...دوتادکترباروپوش سفیدرودیدیم که نیم رخ ایستاده بودن سمت راستیه داشت حرف میزداماسمت چپیه سرش پایین بودوانگاراصلاحواسش نبودهمونموقع برگشت نگام کردنیمابودآره نیمابوداینباردرست میدیدم...بادیدینش حالم بدترشدسرم گیج رفت دستموروی سرم گذاشتموسعی کردم تعادلموحفظ کنم امانشدبابام گرفتم وگرنه همونجاروی زمین می افتادم.
    نیماباعجله سمت مااومدوخیره شدتوچشای من...منم توچشاش نگاه کردم چندقطره اشک باسرعت زیادروی گونه م جاری شد..هردودستمومامان بابام محکم گرفته بودن وگرنه باززمین میخوردم.
    مامانم روبه نیماگفت:بچه م تلف شد...یه دکتری چیزی اینجاپیدانمیشه؟
    نیماسریع به طرف یه اتاقه ای رفت.-بیاریدش اینجا...
    رفتم تواتاقه وباکمک مامان روی تخت خوابیدم...نفس نفس میزدم نمیدونم چم شده بودواقعاحالم بدبود.بابام بالای سرم بودومامانم هم همینطور...نیماازاتاق رفت بیرون رفت ودودقیقه ای برگشت.خیلی هول شده بوداصلانمیدونست کجاداره میره نمیدونست چیکارکنه...کنارم روی تخت نشست وگوشی پزشکیش روتوی گوشش گذاشت میخواست صدای قلبموبشنوه قلبی که بخاطراون اینجوری میزد.
    چشماشوبسته بودوبه صدای قلبم گوش میکرد.باحالت نگران گوشی روازتوگوشش درآوردویه چیزی بست دوردستم باهربارلمس دستش حالم بدترمیشد.میخواست فشارمواندازه بگیره.روی تخت خوابیده بودموخیره شده بودم توچشاش.مامانم نگران گفت:چشه آقانیما؟
    نیماازجاش بلندشدودرحالی که سریع بیرون میرفت گفت:فشارش افتاده
    یه پرستاراومدداخل وبهم سرم وصل کرد.چشمم روساعت میخکوب شده بودحتی پلک نمیزدم ساعت چهارونیم صبح بودازصبح هیچی نخورده بودم حتی یه لیوان آب.
    لبام خشک شده بود.بابام ومامانم ازاتاق رفته بودن بیرون.
    آروم پلک زدم.نمیدونم چراانقدردلشوره داشتم؟همه تنم ازعرق خیس شده بود.تندتندنفس میکشیدم.نیمااومدتواتاق ودرم پشت سرش بست.بالاسرم ایستادوبه دستم که سوزن سرم داخلش بودنگاه کردکنار تختم نشست واون دستموکه روی دلم گذاشته بودمومحکم کشیدوخیلی سریع منوانداخت توبغلش.دیگه برام مهم نبود...مهم نبودکه اینجابیمارستانه مهم نبودکه مامان بابام اینجان....مهم نبودکه نیما...دیگه هیچی برام مهم نبودسرمو روشونه هاش گذاشتم انقدرمحکم بغلم کرده بودکه نفسم درنمیومد.دستاشوازدورم بازکردونگاه غمگینی روصورت اشکیم انداخت وبادستهاش اشکاموپاک کردهنوزدستش روی صورتم بودکه دربازشدومامانم اومدتو...نیماروبه من وبرعکس به درنشسته بود-اگه بلایی سرت میومدهیچوقت خودمونمیبخشیدم...دستام هنوزتودستاش بودسرش روآوردجلووگونه موبوسید.
    بدترازاین نمیشد...مامانمم که بودو...رسمابدبخت شدم.
    مامانم باعصبانیت گفت:پریا؟
    نیمابرگشت پشت سرش وبه مامانم نگاه کرد.مامانم بدجورعصبانی شده بودنیماازجاش بلندشدوخواست بامامانم حرف بزنه که بابام اومدتویاحضرت فیل...
    نیمابی توجه به بابام روبه مامانم گفت:سیمین خانوم بخدامن عاشق پریام...
    بعدم روبه بابام گفت:بااجازتون من همینجاازپریاخانوم خواستگاری میکنم اگه اجازه بدیدفردامیام خواستگاری...
    نمیدونستم خوشحال باشم،خجالت زده باشم غمگین باشم ازچندطرف بایدشوک بهم واردبشه؟(دستماموروی صورت وجلوی بینیم نگه داشته بودم ودرحالی که حالم گرفته شده بودبه روبه روخیره شده بودم باچشمای نیمه باز)
    صبرکن ببینم...اون ازمن...چی؟تازه فهمیدم چی شدچشمام گردشد.
    نیمادست باباموبوسیدوبابامم لبخندزدواکی روداد.مامانم که بیشترازمن شوک شده بودبدبخت یه فکرای دیگه ای کرده بودراجبش...
    نیمابرگشت وبالبخندزل زدتوچشام...بعدم دستشوروی قلبش گذاشت وچشماشوبست...نفس عمیقی کشیدوخندیدوباسرخوشی ازاتاق خارج شد.مامانم مات ومبهوت شده بود.دیگه سرم دردنمیکرد.اماهنوزحالت تهوع داشتم.نیمادوست داشتنشوثابت کرده بودعااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااشقتم....عا شقتم عاشقتم...
    وووچته به قول مهتاب ندیدبدیدوقتی که دید...بسه خب منم یه جوری بایدخودموتخلیه کنم یانه؟حالابااین چقندرقندای دلم چه کنم خدا؟کله قنددرست کنم؟دمت گرم خداجون...مامانم لبخندشیطونی زدوبهم نگاه کردخجالت کشیدموسرموانداختم پایین.-مریضیت سرماخوردگی نبود...
    سرموانداختم پایین(خجالت داشته والله!!!واه واه)خجالت میکشیدم.مامان ازاتاق خارج شد.
    منم سرموروی بالشت گذاشتم دیگه هیچی نفهمیدم فقط خوابم برد.
    ***
    -پریا؟پریامامان؟
    سریع چشماموبازکردم ونگاهی به دوروبرم انداختم...اِاِاِ...اینجاکه اتاق منه...دستموآوردم بالا...اِاینم همون انگشتره که کردم دستم...وای خدانکنه...
    دستموجلوی دهنم گذاشتم وسرجام نشستم...روساعت نگاه کردم...اِاینکه ده 11شبه؟گوشیموبرداشتمورواونم نگاهی انداختم نه انگاردرسته...
    دستمومحکم زدم به پیشونیم...ای وای خواب دیدم!
    اِصبرکن...یه نفرصدام کردانگار...
    بله!مامان خانوم...-پریا؟پریامامان میخوای شام گرم کنم برات؟
    ای خدایعنی همه چی خواب بود؟همه چی؟سرکارگذاشتی مارومهسا؟اِخب من چیکارکنم؟همه این آتیشاازگورتوبلندمیشه اونوقت میگی هیچ کارنکردم؟؟؟؟توبااحساسات من بوووووووووووووووووق...خوبه خوبه بس کن دیگه بقیشوتعریف کن...
    حالاشایدراست باشه..سرم که واقعادردمیکنه گشنمم هست وحالت تهوع دارم...نه شایدبشه.وایساببینم اینجای خواب چی گفتم؟
    -میل ندارم
    پتوروکشیدم روسرم.دوسه دقیقه ای طول کشید...خفه شدم زیرپتوچرااین مامان هیچی نمیگه؟نکنه رفت؟پتوروازروسرم کشیدم...رفت؟وااااااااااااا اااااااااااااااااااااااا
    (صدای در)آهان پس رفته دروببنده من بخوام برم بیمارستان کیوبایدببینم؟
    به پشت درازکشیده بودم گریه م گرفت همه چی خواب بودیه قطره اشک ازگوشه چشمم سرازیرشدضدحال ازاین بیشتر؟؟.حالاکی خوابیدم؟نگاهی به مامان داشت طرفم میومدکردموگفتم:من کی خوابیدم؟
    -عجب بچه ایه!یعنی نمیدونی کی خوابیدی؟لاالله الالله
    -نه نمیدونم مامان خانوم میگی یانه؟
    -ای دختربداخلاق تنبل!صبح رفتی بیرون واومدی گرفتی خوابیدی تاحالا
    جهنم!حداقل ده درصدشوخواب ندیدم.
    مامان توچشام نگاه کردوگفت:گریه میکنی مامان؟-نه مامان چشام میسوزه...-وایساببینم چقدرچشمات قرمزه
    آره آره توخوابم همینوگفت.-مامان دستموبگیرسردمه...!(نه جدی سردمه)
    -دستاشونگا...
    ای ول منوببربیمارستان جون ننجون...پری یذره جدی باش دیگه...خیلی ضایم؟آره آهان باش باش
    -پاشوبریم پایین برات آب پرتقال بگیرم بخوری مامان
    اوووووووووو...منو ب ب ر بی مارس تااااااااااااااااااااااان
    -مامان دارم میمیرم
    -پاشوعزیزم فشارت افتاده بریم یه چیزی بخورخوب میشی..
    ن می خوام(مث نی نیا!!!)
    ازجام بلندشدم ولی واقعاسرم گیج میرفت مامان دستموگرفت وبه سمت آسانسوررفتیم.
    حالادیگه روی صندلی آشپزخونه نشسته بودم وبابی حوصلگی به آب پرتقال روبه روم نگاه میکردم...
    آه کوتاهی کشیدم مامانم لبخندکوچیکی زد-چی شده چراآه میکشی؟
    -دلم واسه مهتاب تنگ شده(ای موزماز!!!!)
    -فردابروپیشش...
    زیرلب هی غرغرمیکردم-بخشکی شانس
    -شانس چی؟
    ای باباشنید...توآب پرتقالتوبگیر مامان جان دیگه!
    -هیچی اینکه سرم دردگرفته-حالاهی بپیچون منو-اِمامان؟توهم خوب واردیا!-اسکل که نیستم
    ابروهاموبالابردموبه مامان نگاه کردم خندش گرفت خودمم خندم گرفت..
    -آب پرتقالتوبخور
    پیمان روی مبل توی هال نشسته بودوحسابی توفکربود.پاشیم ببینیم این چش شده دیگه
    کنارش روی مبل نشستموگفتم:-چی شده داداش توفکری؟
    نه خیرنفهمیدمن چی شی گفتم.-پیمان؟پیمان؟
    برگشت توچشام نگاه کردچشماش پراشک بودازجاش بلندشدوبه طرف پله هارفت.واا...
    شونه هاموانداختم بالاوبه سمت آشپزخونه رفتم-مامان؟پیمان چش شده؟-نمیدونم چش بودمگه؟
    -دپرس بودانگاراشکشم دم مشکش بود
    ازاین لحن حرف زدنم خندش گرفت:کل امروزوخونه نبود
    اینم یه ریگی به کفششه ها!خداداند!
    تازه یادم به بدبختی خودم افتادیذره غذاخورده بودم والان تواتاقم بودم...
    چی میشدهمه چی خواب نبود؟نگاهی روصفحه انداختم...خبری نبودچش شدیدفعه؟
    میو...میو...میوووووو...میو...می ووووو((صدای گوشیه))
    -الونیما...
    -به به...میبینم که صدات آلبالوگیلاس میچینه-بمیری مهتاب بمیری-یه بارشد تواین حرفوبارمای بدبخت نکنی؟-فک کردم...-بله درجریان هستم...-نه بخدا...میدونی چی شدمن یه خواب دیدم-آهان همون خوابی که نیماداردآی بله؟-خیلی واقعی بودخواب دیدم بردنم بیمارستان-ودرحال مرگ بودی ونیماتورونجات داد-اه مهتاب یه دیقه خفه شو-فحش کشم که میکنی تازگیا-اه گوش کن دیگه-خب بنال-خلاصه بردنم اونجافشارم افتاده بود...بعدش نیمااومدومنومعاینه کرد- چششمم روشن خاک برسرت دختره ی بی حیا-باباخواب دیدم-توغلط کردی خواب دیدی-مهتاب قطع میکنما-نه توروخدابیاوصل کن میخوام صدسال-مهتاب-اونوقت که گراهامبلوازتوگوردرنیاوردم
    اعصابم خوردشد دادزدم:-مهتاااااااااااااااب-ای دردومهتاب ای مرگ!
    گوشیوقطع کردم.میوووومیوووومیوووووو و
    اومدم دهنموبازکنم که سریع گفت:شکرباماست...بفرماییدعال ی جناب-بفرمایم شکرباماست؟- اتفاقاخوب میشه-آهان...
    اومدم قطع کنم که دوباره گفت:نه نه عالی جناب اون که مال منه شمامرغ سوخاری میل کنین...
    -حالاشد-حالاچی شدچه اتفاقی افتاده قربان؟-مثل اینکه تنت میخاره؟-بدجوووووووووریه چندوقتی ازتو دوربودم دلم گرفته-لابدهیچکیومث من پیدانکردی حرص بدی-ای گفتی-چی گفتم؟-هیچی هیچی شمامرغ سخاری روداشته باشین...
    -دست رودلم نزارکه-مرغ سخاریتون میریزه بیرون...-حالموبه هم زدی-باشه حالتونوبدین به من تاازهم جداشون کنم من:-این زبونتو بوتاکس کردی اینطوری میچرخه؟-تقریبابزارببینم
    باصدای لکنتی که معلوم بودزبونشوگرفته گفت-یه سه متری ازتودرازترشده میشه گفت زبون نیست کبراست-ماربوآبلندتره-نه باباکبرا-بوآ-کبرا-بوآ
    انقدرکل کل کردیم که صدای بوق اومدوقطع شدآآآآآآآآآآآآخیش شارژش تموم شد!
    خودم زنگ زدم بهش جونننننن پیشوازشم عوض کرده...
    -زندگیوعاشقیوباتوهواتو
    -زدی بوقی توشارژم!اصلافهمیدی براچی زنگ زدم؟-واسه چی؟-واسه هیچی!-خیلی بی مزه ایا-توخوبی خوش مزه فردامیام دنبالت حسابی برام بتعریف چ کردی باش؟-تومیای دنبالم حتماباقاطر
    غش غش خندیدوگفت:باماشین بابامیام بریم دانیشگاااااه-خجالت بکش اینهمه درس خوندی هنوزمیگی دانیشگاه-جنبه داشته باش پیریا-کی پیره؟-نه نه منظورم اینه که پریاپیریا-اگه من دستم-مطمئن باش نمیرسه خالت صدام میکنه فعلاکاری باری-علفی یونجه ای چیزی تعارف نکن-تو هم نطقت بازشدا-کمال هم نشین درمن اثرکرد-میتونی گم شی-نمیتونم-پیداشی-نمیتونم-خب بشین مرغتوبخورباباااااااای-خدافظ دیوانه-عمته-زنگ میزنم بهش میگما!توکه تاحالاندیدیش انقدرماهه!-مث منه!
    -حوصلموسربردی خدافظ فعلا-ببین الان که بابای کردی میری برنامتومیزاری تافرداهیچی جانزاری لیوان وصابون دسشویی
    خندیدموگفتم:خدافظ.-خدانگه دارشماتابرنامه بعد
    ای خدااین هیچوقت آدم نمیشه!این چه جوری عاشق شده؟خدا دروتخته روخوب جفت کرده هااون ازاین میلادکه بشره!اینم ازاین.
    ** *
    جلوی آینه بودم مهتاب زنگ بارونم کرده بودصبرکن ببینم تیپم استاندارده؟آره بابا
    یه رژکوچیکم زدم وبریم که رفتیم.
    ازپله هارفتم پایین وبه سمت آشپزخونه رفتموهول هولکی چندلقمه خوردمویه سلام ولبخندچپکیم تحویل مامی دادموپریدم برم که بابام دستموگرفت ویه چی گذاشت تودست چپم(نترس نامه ی اعمال نبود!)
    دستموبازکردم سوووووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووئیچ؟
    باچشمای هندونه ای معروف خودمون نگاه کردم به باباوسوئیچ رمان پیچ شده ی قرمز...
    درحالی که چایی میخوردگفت:بروببین موردپسندتون هست پرنسس
    -باباشماهم؟-بدودختر
    خیلی خوشحال شده بودم پریدم بیرون خونه مهتاب درحالی که یه عینک بالای مقنعه مشکیش بودونصف ازماشین بیرون بودودرماشینم بازبوداومدلب بازکنه که من پریدم سمت بی انوه ی نقره ای جلوروم...ودزدگیرشوزدم...سوار ش شدم عجب سیستمی!
    روشنش کردم وسقفشوبازکردم لبخندازرولبام محوشد...مث ماشین نیما...
    سرموروفرمون گذاشتموهق هق گریه م گرفت مهتاب هنوزهمونجابوداومدسمتموبهم یه نگاه عاقل اندرسففینه ای به ماشین ومن گریون کردوگفت:خدایایه عقلی به این دیوانه بده یه بی انوه به ما!حالاچه مرگته گریه میکنی؟-یادنیماافتادم...-ای نیما
    برگشتموباخشم نگاش کردم...-ای نیمافدات بشه زودباش دیرشد...
    سرموروفرمون گذاشتم.-مسابقه چطوره؟هان؟-مسابقه چی؟-بااین لگن بابای مامسابقه میدی؟
    -اوم...آره!
    ماشین باباش یه پرادوی مشکی بود.
    اشکاموپاک کردم گریه کردن چه فایده ای میتونست داشته باشه؟حالاکه هیچی بروفق مرادم نبود...
    دنده ت توحلقم.(ماشینوعرض میکنم)راه افتادم اماته دلم بازم ناراحت بودم طوری که وقتی راه افتادم تازه یادم افتادازباباتشکرنکردم.
    راه افتادم عجب سرعتییییی!
    مهتابم حرکت کرداولش من جلوتربودم خدارحم کردخیابوناخلوت بود...امابعدش پشت چراغ قرمزگیرافتادمومهتاب برد.
    **
    کنارهم ایستادیم-هرچی باشه ازاین لگن بابای ماعمری گذشته!-مزخرف نگومن پشت چراغ گیرافتادم وگرنه میبردمش-حالاکه نبردیش بپربریم توکه ادب بیاموزیم الان تاخرخره پره
    -راستی ادب بیاموزیم کی بود؟-همون گونده هه!
    توبازگفتی گونده؟-خب مگه چیه؟-راستی براچی بهش میگفیم ادب بیاموزیم؟-اِبه همین زودی یادت رفت؟استادازش پرسیدواسه چی اومدی دانشگاه گفت برای آنکه ادب بیاموزیم؟یادت اومد
    خندیدموگفتم:عجب آدمی هستی تو!بریم-خداداندازدست این رادمنش چی بکشیم امرررررروز!-آبشارچطوره؟-موافقم!
    **
    مامان؟مامان؟
    -چیه چی میگی پریا؟-این غذات چقدرشوره
    مامانم درحالی که عجله داشت روبه بابام گفت:بفرماحالاهی بگو زودباش زودباش...
    -خانوم میگم زودباش دیرمیرسیم بدمیگم؟
    -این دخترتم که ایرادمیگیره ازم...
    وااااااا این مامانمون چش شد؟
    -پریابابا...زنگ بزن ازبیرون غذابگیر
    -معلوم هست اینجاچه خبره؟
    -مگه دیشب مامانت نگفت:نگفتی خانوم؟
    -چیو؟-سفرمونودیگه
    به به گل بودبه سبزه نیز-پریاماداریم یه چندوقتی میریم ژاپن
    بزارحرفم تموم شه!آراسته شد.-کجا؟
    بابام گفت:بریم یه هوایی تازه کنیم دیگه
    مامان بابام تاالان به عبارتی کره ی زمینودورزده بودن فقط ژاپن روکم داشتتیم-اِبابایی پس ماچی؟
    مامان گفت:نی نی کوچولوکه نیستید...زنگ زدم به عمه خانوم این دوسه هفته روبریدشمال
    اوهوووچه بداخلاگ شده!
    -مامان خانوم خیلی زرنگیا!خودت میری ژاپن مارومیفرستی شمال؟
    خندش گرفت ولی خودشوجدی گرفت وگفت:اگه دوست داری تنهابمون همینجا...-نه مسئله این نیست دانشگاهم چی میشه؟-خب یه چندروزی نروبچه دبستانی نیستی که عقب بمونی
    من چی میگم این چی میگه!اگه ایناماروآنتی درس نکردن من اسممومیزارم شوکت!انگیزه روازبچه میگیر-چیکارمیکنی میری یانمیری؟
    اوهوووووو-مامان چقدربداخلاق شدی آره میرم ولی مهتاب وپیمان ومیلادوهمه بایدباهام بیان-نمیدونم هرکاری دوست داری بکن
    الان اعصابش خورده هادست خودش نیست!مامان یذره آبروداری کن اینهمه ازت تعریف کردم بشکنه این دست که نمک-پریازودباش زنگ بزن آژانس
    ای بابابازپریدوسط حرف ما!
    -آژانس میخوایدچیکارباماشین خودتون-پیمان زده ماشینشودرب داغون کرده ماشین باباتوبرداشته رفته
    ای بابابازپرید-پریاباتوام زودباش زنگ بزن-مامان جان بچه که زدن نداره الان میرم دیگه این چه طرزحرف زدن بایه جوون غنچه س؟
    چه عجب خانوم خندشون گرفت!
    -الو؟
    صدای مامانم ازدور:پریازنگ زدی
    -سلام
    مامان:پریا؟
    -دوتاتاکسی بفرستید(سوتیوداشتی؟)
    صدای مامان:پریا؟
    -مامان یه دیقه ساکت باش ببینم
    -بله بله...فقط هرچه زودتر(وگرنه مامانم میزنه لهت میکنه!)
    تلفن روگرفتم تودستمونشتم رومبل نفس عمیقی کشیدموگفتم:اوف...
    به سه دیقه نکشیدکه تاکسی اومدرفتم پشت پنجره...واچرادوتاتاکسی؟
    زدم پس کله خودم...ای خدا...
    رفتم پایین یکیشودک کردم.دیگه جونی برام نمونده بودمامانم پریدبغلم کردالبته نپریداومدبغلم کردوهول هولی ماچم کردورفت...
    بابامم نفس عمیقی کشیدوبه مامان که داشت میرفت نگاه کردوبه من گفت:تقصیرمنه امروزخیلی اعصابشوخوردکردم مواظب خودتون باشیدبابا...شماهم تنهانمونیدبریدشمال...
    -باشه باباخیالتون راحت...شمابریدراستی بابت ماشین
    بابام لبخندی زدوگفت:خوشحالم که خوشت اومده
    زن وشوهرکلامث همن من که هنوزحرف نزدم!شونه هامواندختم بالاوبه سمت تلویزیون رفتم.بعدازاینکه شونصدتاشبکه عوض کردم یه نگاه سرسری به گوشیم انداختم....
    (چهارونیم بیااونجاکه اون شب آب انارخوردیم وگرنه دیگه (هیچوقت) منونمیبینی).
    نگاه کردم روساعت اینکه...دستموزدم روپیشونیم فقط نیم ساعت وقت داشتم یعنی باهام چیکارداشت؟
    پری جون ،نیماپریدحالابدوپروازیادب گیر...
    حالاچ کنم؟زهرماروچیکارکنم مگه نمیگم جدی باش یذره...اوامگه چیکارکردم؟من بعدابه حساب تو...ای وای اصلابرویکی دیگه روبیارنقش پریاروبازی کنه دست ازسرپرموی ماهم...پریامیزنم بوووووووووووووووق
    گل گل گل...گل ازهمه رنگ...سرتوباچی میشوری؟...باشامپوگلرنگ
    سرعت دقت امنیت باکیف پول بانک ملت
    (پیام بازرگانی بود!!!!)
    تندتندرفتم تواتاقم تنهاچیزی که الان برام مهم بوداین بودکه برسم...ازیه جهت وجدان میگفت نهههههههههههههههههههههههه هههههههههه به درک!ولی بااین دل دیوونه چیکارکنم؟...
    پنج دقیقه نشدلباس پوشیدنم کیفمم برداشتموبه طرف درخروجی رفتم که یدفعه مات ومبهوت شدم...
    پیمان؟واسه چی اینجوری شده؟همه ی لباسهاش پاره شده بودوصورتش زخم زخمی فاصله ی لپ تالبش هم یه کبودبنفش بودکه همه ی اون قسمت بادکرده بود...دلم هری ریخت چش شده؟
    بغلم کرده بودوباصدای بلندگریه میکرد...شایدباورکردنی نباشه ولی تابحال ندیده بودم اینطوری گریه کنه...بادستم پشت شونشونوازش کردم ازدنیاهمین یه برادروداشتم...
    -چی شده پیمان چه بلایی سرت اومده؟
    هق هق میکردانقدراشک ریخته بودکه شالم خیس خیس شده بودهم ازخون هم ازاشک خودمم گریه م گرفت.بردمش توخونه به سختی راه میومدانگارجونی توی بدنش نمونده بود...
    یکی ازدستاشوروی گردنم قلاب کردموبه سمت اتاقش حرکت کردم ولی همونجاروی زمین افتادپیرهنش رفت بالاکل تنش کبودوسیاه شده بودپیرهنش روبالاتربردم کنارپهلوش پرخون شده بوددرحال مرگ بودم برام خیلی سخت بود...
    بابی حالی سرشوبرگردوندروبه من وباچشمای عسلیش که حالاخمارشده بودخیره شدتوچشام...ازبینی ش خون اومدوچشماشوبست...نه...-پیمااااان؟
    جیغ میزدم گوشیموبرداشتم نیماداشت زنگ میزدباحرص قطعش کردموزنگ زدم آمبولانس...
    ***
    فقط صدای آمبولانس ومیشنیدم انگارزمان ایستاده بودگریه میکردم صورتم خیس خیس بودجیغ وفریادمیکشیدم...خدایه نه...اون چندنفری که توآمبولانس بودن به پیمان شوک میزدن..
    مثل چی گریه میکردم...نه پیمان...نهههه...خواهش میکنم نه...توروخدانه پیمان(هه)...پیماااااااان
    (هه هه هه ههه هه)خدایانه...نه...
    رسیدیم بیمارستان خیلی زودازجلوی چشمم بردنش اتاق عمل...
    ای خدااااخواهش میکنم...دیگه هیچی ازت نمیخوام هیچی فقط پیمان...دستاموگذاشتم روصورتموازروی دیوارپایین کشیده شدموروی زمین نشستموهق هق کردم...

    تودلم آشوب بودطول راهرو روطی میکردموگوله گوله اشک میریختم. صورتم گرگرفته بود...نشستم روی صندلی زمان نمیگذشت..صورتم عرق کرده بود...اشکام بندنمیومد...نکنه اتفاقی براش...
    صدای کفشهای پاشنه بلندصدای هق هقموقطع کرد.
    نگاهی انداختم یه دختر...پشتش به من بودنگاهی به دربسته کردکیفش ازدستش افتاددستاشوجلوی صورتش گرفت وگریه کرداون کی بود؟
    کنارش ایستادم نگاهی به صورتش انداختم خیلی خشگل بودچشمای سبزوکشیده بینی خیلی کوچیک لبهای قلوه ای...همونطورکه بهش خیره بودم چشمام پراشک شدوباسرعت صورتم اشکی شد.دختربه من نگاه کرد...-همش.. همش تقصیرمنه...اگه اون چیزیش بشه منم میمیرم
    این کی بودکه این حرفارومیزد؟
    دکترازاتاق اومدبیرون وباسرعت ازجلوی ماردشد...
    اصلامحل نداد
    روی صندلی نشسته بودمودعامیخوندم.خدایادادا م...داداشم طوریش نشه...خدایاطوریش نشه...
    یه پرستارنگاهش روی من میخکوب شدچشمام شده بودکاسه ی خون...
    یادم افتادبه اونروزکه رفتیم شهربازی...پیمان...پیمان...
    دکتری ازاتاق خارج شده بودوبه طرف من میومدایستادم بی توجه به من به دختره خیره شد...
    -راحیل؟اینجاچیکارمیکنی؟
    دختره که دستاشوتوموهاش کرده بودوسرش پایین بودسرش روبالاآوردوروبه دکتره گفت:مینا...نفسم بالانمیادخوب میشه؟
    -آروم باش توالان باید... اینجاچیکا
    دختره دادزد:گفتم خوب میشه؟
    دکتره ماسکشوپایین آوردونگاهی به درونگاهی به اون دخترکه اسمش راحیل بودکردوگفت:خون ریزی داخلی داره بایدهرطورشده یه دکترمتخصص پیداکنیم
    -لعنتی...مگه اینجابیمارستان نیست؟یه دکتردرست وحسابی پیدانمیشه؟
    -چرایکی هست جوونه ولی باتجربه س همینجابودولی انگارآب شده رفته توزمین امروزم جمعه س اگه به موقه بیادبه احتمال زیادزنده میمونه اماگوشیش جواب نمیده کسی هم نیست به جاش بایدیه نفروبیاریم که اونم کلی طول میکشه
    به دوروبرم نگاه کردم اینجاکه بیمارستان نیماست...
    زنگ زدم...بوق آخربودداشتم ناامیدمیشدم که جواب داد...
    -پریادیگه همه چی
    -نیمابیا...بیابیمارستان پیمان روبردن اتاق عمل
    -چی؟توچی گفتی؟
    باگریه وهق هق گفتم-بیابیمارستانی که توش هستی هرچه زودترخودتوبرسون
    فقط صدای اومدم شوشنیدم...
    پنج دقیقه نشدکه رسیددکتراکلی باهاش دعواکردن سریع لباس پوشیدوبه طرف اتاق عمل رفتنگاه غمگینی روی چهرم انداخت اینباربیشترازهمیشه میخواستمش به جزاون کسی نبودکه حالموبفهمهراحیل ازجاش بلندشدودستشوروی پیشونیش گذاشت وبه دستش نگاه کردانگارحلقه ی توی دستشودرآوردوباحرص کوبوندش تودیوارنشست روزمین وزارزدحال منم بهترازاون نبود..یادم افتادبه نگاه آخرپیمان...
    ***
    هشت ساعتی بودکه منتظربودیم...نیماازاتاق اومدبیرون روپوش سبزتنش بودباسرعت سمتش رفتم
    -نیما...نیماچی شد؟حالش چطوره؟
    -پریاصبرکن برم لباساموعوض کنم...بشین همینجاتابیام
    -نیمامن تااونموقع دیوونه میشم توروخدابگو
    -عزیزم...میگم بشین همینجاتابیام
    وبه سرعت دورشد...نکنه...خدایا...
    حدودده دقیقه دیگه بقیه دکترام اومدن بیرون ولی هیچکدوم جوابموندادن
    نیمابالباسای خودش داشت به طرفم میومدبدون اینکه بفهمم دستاشوگرفتم انقدرحالم بدبودکه حال خودمونمیفهمیدم-نیماچی شد؟خوب میشه بگونیما-آروم باش عشقم...
    تازه متوجه شدم دارم دستاشومحکم فشارمیدم...دستاموازدستاش بیرون کشیدم وروی صندلی نشستم اونم کنارم نشست
    -خون ریزی داخلیش به حدی بودکه حتی نمیتونستیم بقیه عمل روانجام بدیم پاهاودستهاوبیشترجاهای بدنش شکسته انگارازیه جای بلندافتاده...بازم خداروشکرکه قسمتهای داخلی مهمش آسیبی ندیدن...دنده هاشم شکسته خیلی شانس آورده که قلبش...بغض بدی گلوموچنگ میزدبه زورگفتم-داداشم خوب میشه؟
    نیماباسرش تاییدکردنفس عمیقی کشیدموخداروشکرکردم نگاهی به اون دخترکردم نبود...
    ازراهروخارج شدموبه انتهای بیمارستان نگاه کردم عینک آفتابی روبه چشماش زده بودباسرعت ازبیمارستان خارج میشددویدم دنبالش بایدبفهمم اون کیه تندتنددویدم سواریه آاودی مشکی شدوباسرعت دورشد.برگشتم جای اولم روی صندلی نشستم چشمم خوردبه اون انگشتری که راحیل انداخته بودزمین برش داشتم ونگاهی بهش انداختم...
    صدای نیمامنوازاین فکرهادرآورد:واسه همین امروز..
    -فکرنکنم دیگه نیازی به توضیح دادن داشته باشم
    -متاسفم...
    -برای چی
    -واسه همه چی
    -ممنونم که اومدی ..جون داداشمونجات دادی بهت مدیونم
    -حالت بهتره-اوهوم
    آه عمیقی کشید
    -پریا.....
    چشماموریزکردم که ببینم چی میگه
    -من میخوام تو
    همون موقع یه مرده ای اومدوروبه نیماگفت:آقای مقصودبایدتشریف ببریدهراست
    -هراست؟
    -بله
    نیماازجاش بلندشدوباحسرت نگاهی به من انداخت ورفت.فکرم همش پیش پیمان بودحتی کنجکاونشدم به اینکه نیماچی میخواست بهم بگه...ازطرفی فکراون دخترراحتم نمیذاشت یعنی کی بود؟باپیمان چیکارداشت؟انگشتر روتوی جیبم انداختم وبه سمت شیشه ی اتاق رفتم وبه پیمان خیره شدم ممنون خداجون.
    -الو؟مهتاب؟-سلام پریای ورپریده کجایی؟صدات چراگرفته؟-مهتاب بیابیمارستان نیما...-آهان اشک شوقه!!!امیگم ای ول چه زودخوابت تبدیل به واقعیت شد!-مهتاب پیمانو عمل کردن مردوزنده شد...نمیدونی چی کشیدم...
    -مهتاب؟مهتاب؟چراجواب نمیدی؟
    -راست میگی ؟؟؟؟الان خوبه؟-اره خداروشکربه خیرگذشت وای نمیدونی چی به من گذشت صدسال پیرشدم
    -نیماکجاست؟؟؟؟-نیما؟
    دوروبرمونگاه کردموگفتم:آهان رفت هراست بیمارستان
    -واااا چرا؟-دیوونه بخاطرمن بیمارستانوول کرده رفته خودم زنگ زدم تااومد
    -نه بابا؟-چه خبرازمیلاد؟پیداش نیست کجاست؟
    -چمیدونم...-یعنی چی نمیدونی؟
    -جدی پیمان خوبه؟؟؟؟-نمیدونم نیماکه گفت خوبه...نگفتیاا؟
    معلوم بودجلوی خودش روگرفته که گریه نکنه:چیو؟
    -پاشوبیااینجاببینم..اصلاخود م میام دنبالت-باشه
    گوشی روقطع کردم بعدازکارای بیمارستان وهزینه واین حرفاسوارماشینم شدم تابرم دنبال مهتاب.
    ***
    -یعنی واقعاچیزی نشده؟-نه چی بایدمیشده؟؟-نه جدی-آره جدی
    -درموردمیلاده؟-سوارمیشی بریم یانه؟-اره بشین بریم.
    -چی شدپیمان روبردیدبیمارستان؟
    -باورت میشه خودمم نمیدونم؟داشتم ازخونه میزدم بیرون که پیمانو جلوم دیدم
    -خب؟-ازقیافه ش پیدابودحالش خیلی بده کلی گریه کردنیمامیگفت تقریباهمه ی بدنش شکسته وازداخل خونریزی داشته بمیرم واسه داداشم.
    -چیزی به ذهنت نمیرسه یعنی نمیدونی چه اتفاقی براش افتاده؟
    -اووم...نمیدونم ولی...تازه مهتاب یه دختره هم اومده بودمیدیدیش روانی میشدی ازبس خوشگل بودمیگفت تقصیرمنه....نمیدونم والله...کلیم گریه کردفکرکنم پیمان این دختره رودوست داشته دختره رفته بایکی عروسی کرده چون وقتی دیدپیمانوبردن اتاق عمل حلقه شوپرت کردورفت
    -جدی میگی؟-آره بابا-نفهمیدی اسمش چی بود؟-چراچرا...صبرکن...راحیل بوداسمش
    مهتاب حسابی رفت توفکر..
    -یعنی کیه؟
    شونه هاموبالاانداختم.-میدونی مهتاب تصمیم گرفتم برم شمال پیمانم بایدباهام بیاد
    -خانومی دانیشگات چی میشه؟-حالاشایدنرم تصمیم قطعی نگرفتم تازه پیمان حالش بده دانشگاه کیلوچند؟اگه بخوام برم پیمان تنهامیمونه خداکنه زودترخوب بشه-چراتنها؟خاله نیس مگه؟-نفهمیدی چی شد؟-نه-مامی اینارفتن ژاپنبه مام گفتن بریدشمالمیبینی توروخدا؟-حالامیرنوبادوتابچه این چون این چون اون اون چون این برمیگردن!
    لبخندکوچیکی زدم-چرانمیخندی؟-نگرانم نکنه پیمان طوریش بشه..-مگه خودت نگفتی چیزی نیست؟
    -وقتی یادم میادکه بااینهمه شکستگی گریه میکردوسرپاایستاده بود آتیش میگیرم
    -اینم شانس ماءدیگه این ازمنومیلاداین ازتوونیمااینم ازداداشت معلوم نیست دیگه قراره چه بلایی سرمون بیاد-اوهوم-حالاچندروزاونجان خاله اینا؟-معلوم نیست حرفی نزدن یااگه زدن من یادم نیس
    نبودی ببینی چه سوتی دادم!ازبس خاله جونت غرغرکرد وگفت زنگ بزن تاکسی گفتم دوتاکسی میخوایم
    مهتاب خندید.-مهتاب؟-بله آفتاب؟-میای بزنیم به جنگل ودریا؟-بریم شمال؟-آآآآآیرره!-ای ول منم مییام!-میلادم میکشونیم بیاد-ول کن میخوای کوفتم کنی؟-من تواین سفرتکلیف شمادوتارو روشن میکنم!-نه نه نمیخواد-جرااااااااااامیخواد
    رسیدیم بیمارستان.مهتاب ازپشت شیشه پیمان رونگاه کرد.
    -این داداشتم خوشگله ها!-پس چی؟داداش خودمه دیگه!خداکنه زودترخوب بشه خودم میرم گیس این دختره روازسرش میکشم بیرون!
    مهتاب غش غش خندیدوبازبه پیمان خیره شد.-موردپسندهست؟
    مهتاب برگشت نگاهم کردوگفت:مبارک صاحابش باشه!-باباول کن این میلاددیوانه روخداییش پیمان خیلی ازمیلادسره-تومیفهمی عشق یعنی چی؟-آره حالادیگه میفهمم ولی مگه داداش من چیش کم بودکه اون دختره ول کرده رفته بایکی دیگه؟تو هم همینجوری باش دیگهنفس عمیقی کشیدوبازبه شیشه خیره شدوزیرلب گفت:کاش میتونستم
    -جای یه نفراینجاخالیه زنگ بزنم بیاد؟
    مهتاب به نیمانگاه کردوسلام کرد.-سلام... کی بیاد؟
    -همونی که جای ضایه کردنش بدخالیه!
    -اون خودش ضایه خداییه لازم به من نیست
    نیمالبخندزدوبه من نگاه کرد:پریایه دقیقه میای؟
    چه پسرخاله هم شده!میگه پریا!رفتم کنارش ایستادم.-بله؟-مطمئن باش حالش خوب میشه-راست میگی؟-آره
    -همینومیخواستی بگی؟
    لبخندش محوشدوسرش روانداخت پایین.-دیگه گریه نکن
    -پریا؟
    صدای مهتاب بود.سرموبرگردوندمونگاهش کردم وبه نیماهم نگاه کردم.-چیزی میخواستی بگی؟
    -مهتاب خانوم صدات کرد-باشه رفتم
    -یه لحظه...
    برگشتم:بله؟-هیچی برو.
    نفس عمیقی کشیدموسرموتکون دادم سمت مهتاب رفتم.-بله؟-چی گفت؟-تواصلاگذاشتی اون بدبخت دهنشوبازکنه آخه؟عجب آدمی هستی تو!
    -چقدرلباس سفیدبهش میادا
    ابروهاموبالاانداختموگفتم: بارک صاحابش باشه!
    -کوفت!!-زنگ زدی میلادبیاد؟-واسه چی؟-واسه اینکه ضایه ش کنی!اسکل جان بزن بگوبیاداینجابخاطرپیمان-به من چه خودت بزن-د همین کارارومیکنی میلادمیپره توهم بایدپروازکنی-مگه پرنده ست؟؟!-مرض مگه تودیدمثبت نگرفته بودی؟-بروباباازبس نگرش مثبت داشتم کوربینی گرفتم تاکی آخه؟-د مگه نگفتی خلیی وقته ندیدیش خب بزن دیگه-خوباش
    موبایلشودرآوردوشماره گرفت.-شماره ی دلبرم حفظی به میمنت ومبارکی
    -ببند..الان برمیداره میشنوه-خوب بشنوه-بشنوه میزنم...-توشکرباماست-نه مرس..
    -الو...سلام
    -منم نشناختی؟
    -مهتابم
    نفس عمیقی کشید.-پیمان روآوردیم بیمارستان گفتم شایدبخوای بیای...
    -حالش خوبه
    -باشه با
    مهتاب به گوشی نگاه کرد.
    انگارآب یخ ریخته بودن روسرش آروم آروم رفت وروی صندلی نشست.کنارش نشستم فهمیدم چی شد.-شایدواقعانشناخته
    سرشوپایین گرفت ویه قطره اشک روی دستش ریخت وروی گوشیش سرخورد.نمیدونستم چجوری بایدآرومش کنم چنددقیقه بعدگفتم:
    -چرابیخیالش نمیشی؟عشق، اینجوری که فایده نداره
    -چیکارکنم؟-فراموشش کن-چجوری؟-بسپارش به زمان اونم داره همین کارومیکنه داره فراموشت میکنه-آخه چرا؟چرافراموشم کنه؟چرا
    چقدرتندتنداشک میریخت.میلادازدورداشت میومد.
    مهتاب خیلی سریع اشکاشوپاک کردوبه گوشیش خیره شد.
    میلادبه سمت نیمارفت وباهاش دست دادویه چیزایی گفت که من ازدورنفهمیدم.
    بعدشم مریم جون وشوهرش اومدن خاله هم همراشون بود.
    خاله به طرف من اومدوگفت:الهی بمیرم خاله پیمان چی شده؟
    سرموانداختم پایین گریه م گرفت.به مظلومیت وبدشانسی داداشم به حالی که الان توش بود
    خاله به سمت شیشه رفت ونگاهی به پیمان انداخت واشکش دراومد.
    مریم هم اومدومنوبوسیدوگفت:چی شده؟-نمیدونم من داشتم ازخونه میومدم بیرون که
    نیمااومدجلووبه همه گفت که حالش خوب میشه
    خودموسرزنش کردم ای کاش همون شب که دیدم ناراحته رفته بودم باهاش حرف میزدم خداروشکرکه اتفاق خیلی بدی نیوفتادیعنی کارازکارنگذشته.
    نیماکنارم ایستادودرگوشم گفت:میشه دیگه گریه نکنی؟
    توچشماش خیره شدموبه سمت شیشه رفتم.
    مریم منوروی صندلی نشوند.-مامان کجاست؟-امروزبا بابام رفتن سفر.
    -زنگ زدی بهشون خاله؟
    شماره ی باباروگرفتم:مشترک موردنظردردسترس نمیباشد
    شماره ی مامی روگرفتم:مشترک موردنظرخامو ش میباشد
    نکنه اتفاقی افتاده؟نه دیگه خدایابسمه...
    به سمت خاله رفتموگفتم:خاله گوشی مامان بابام خاموشه به شمازنگ نزدن
    -چرا حدود4ساعت پیش سیمین زنگ زدگفت رسیدیم چیزی شده-نه خاله
    نفس عمیقی کشیدم.چشمم افتادبه مهتاب،میلادکنارش نشسته بودوبی توجه به اون به گوشیش ورمیرفت.رفتم کنارمهتاب نشستم.-راستی مهتاب اون پسره خواستگارت چی شد؟چی بودفامیلش؟آهان رادمنش...
    مهتاب باچشمای گردشده به من نگاه کرد.چشمک زدم.-همین پریروزبازافتاددنبالم
    -کی؟همون وقت که من تازه رسیده بودم؟-آره-خیلی خوشگله ها!
    مهتاب جواب نداد.میلادگوشاشوتیزکرده بود.-میگم مهتاب چراجواب مثبت رونمیدی؟این طرف همه چی تمومه!
    میخواستم میلادروآتیش بزنم فکرکرده کیه.
    -نمیدونم شاید...
    میلاددیگه بدجورعصبانی شده بودصورتش قرمزقرمزبودهه هه پوستی ازت بکنم!قیافه میگیری؟
    -به نظرمن که بایدهرچه زودتردست بکارشی نظرت چیه...
    مهتاب تااومددهن بازکنه میلاد باسرعت چیتوزموتوری گفت:
    -دخترعموپیمان خوبه؟
    نزدیک بودازخنده غش کنم نقشه م گرفت ناجووور!
    سریع گفتم:-داداش میلادکاری داری شما؟
    -نه کاری ندارم چطومگه؟
    خودموخونسردگرفتم وگفتم:هیچی آخه میدونی خیلی به گوشیتون ورمیریدتازگیا،گفتم شایدکاری داری
    دیگه واقعافلفل دلمه شده بود!گوشیشوآوردجلوی روم یابه عبارتی توچشمم بازی؟داره بازی میکنه؟نههههههههههه
    (به من چه دیگه من خودموکشیدم کنارمن چکارم اصلا؟بازحرف زدی پریا؟
    ای باباداداشمموعمل کردن بذاربرم پیشش دیگه ای باباماروانداخته وسط ایناخدایاببین من بی وجدان نیستماتقصیراینه!ساااااااا ت..)
    چشمای میلادآشنابودمث نیما...اونم یه چیزی میخواست بگه ولی وقتی نگام میکردنمیتونست میلادم میخواست ازمهتاب کناره گیری کنه ولی وقتی میدیدش نمیتونست فکرمیکنم واسه همین سراغش نرفته این چندروز.زیادخودموقاطی نکردم بلندشدموسمت شیشه رفتم کلی سیم به پیمان وصل کرده بودن گریه م گرفت ای خدایعنی میشه بازم بیادبهم بگه پرپربازم باهام شوخی کنه؟چندقطره اشک روی گونه م بود...بازم میشه گندبزنه به حرفای من مثل اونروزکه نمیخواستم برم کوهنوردی ای خدا...
    پشت شیشه گریه میکردم بدون اینکه پلک بزنم ازتندتندازچشمام اشک میومددست خودم نبودیه لحظه شادبودم یه لحظه غمگین یه لحظه میخندیدم یه لحظه...یه لحظه همه ی غمامویادم میرفت ویه لحظه دیگه مثل پتک میکوبیدتوسرموتازه میفهمیدم چی شده این منم...دلم براش میسوخت حتی اگه خوب میشدیه قلب شکسته رونمیشدعمل کردای کاش زودترمیومدتامیتونستم مرهم درداش باشم قول میدم اگه یه باردیگه سالم ببینمش هیچوقت تنهاش نذارم
    روی صندلی تکی نشستم وشماره ی مامان روگرفتم اصلانمیگرفت...یعنی چی؟
    دوروبرمونگاه کردم مریم وخاله داشتن باهم حرف میزدن بابای میلادم نبود.
    ***
    امروزقراربودپیمان رومرخص کنیم خیلی خوشحال بودم بعداونهمه شب که تاصبح توبیمارستان بیداربودم این فکرهمه خستگیموازتنم بیرون میکرد.
    نصف بدنش توگچ بودتااون حدنه ولی خب دنده هاش وپاهاش ویکی ازدستاش صورتشم که حسابی زخم بودوپهلوش هم یه پارگی زیادداشته بایدمیفهمیدم چی شده الان دیگه موقعش بوددیگه سکوت جایزنبودیعنی جواب نمیداد بااایدمیفهمیدم.رفتم تواتاقش چشماش بازبودولی یه غم بزرگومیشددیدیه قطره اشک ازچشمش اومدپایین تامنودیدسریع پاکش کردوبه سختی لبخندزدکنارتختش چندتادسته گل قشنگ بودنیماتواین چندروزخیلی هواشوداشت وتنهامون نذاشت ولی همچنان ازمامان بابابی خبربودیم دیگه واقعادلواپس شده بودم ولی به هچیکس بروزنمیدادم لبه ی تخت نشستمودست سالم پیمان روگرفتم سردسردبودنیمامیگفت خیلی خون ازش رفته الهی بمیرم..
    خیره توچشماش بودم که یه قطره اشک باسرعت روگونه م لغزیدسریع پاکش کردم پیمان میخواست بلندشه وبه تخت تکیه بده نذاشتم طاقت اینطوری دیدنشونداشتم دلم آتیش میگرفت کی مصبب این بلابود؟اگه مطمئن میشدم خفه ش میکردم.همون موقع میلادرویدم که یه صندلی چرخدارروبه سمت اتاق میاورد ونیماداخلش نشسته بودویه شاخه گل رزقرمزروبالباش نگه داشته بودمهتابم پشت سرشون بایه جعبه شیرینی اومدتو،تاچشمم به نیماافتادازخنده غش کردم پیمانم میخندیدبااون روپوش سفیدش نشسته بودتوصندلی ویه لبخندم زده بودکه هرلحظه ممکن بودگله بیوفته میلادصندلی روبه سمت پیمان بردنیماقیافه ی حق به جانب گرفت وبه پیمان خیره شدکمکش کردم بشینه شاخه گل روازنیماگرفت ولبخندزدیه پرستاراومدداخل ودرحالی که خندش گرفته بودروبه نیماگفت:آقای دکترسرمش تموم شده؟
    نیماخودشوجمع کردوایستاد-بله خانوم پرستارلطف کنیدسرمودربیاریدکه میخوان ببرنش فقط زودچون ممکنه بدزدنش اونوقت شمامسئولیدگفته باشم من دیگه حوصله ی هراست ندارما
    پرستارکه یه دخترجوون بودخندیدوسرم رودرآورد.منم یه چپی انداختم به نیماکه...
    -بفرمامیگم هرچه زودتربرای همینه اینم خواهرش
    پرستارخندیدوگفت:تموم شدمیتونیدبرادرتونوببرید
    تااینوگفت انگارقندتودلم آب کردن-جدی دیگه تموم شد؟
    نیماحق با جانب وخونسردسرشوتکون دادوروبه من گفت:آره به خداتموم شد
    نگاموازش گرفتموبه پرستارنگاه کردم:اه سرمونمیگم که...جدی دیگه مرخص میشه؟
    پرستارلبخندزدو سرشوبالاپایین کردوازاتاق خارج شد.به سمت پیمان رفتموگفتم:الهی فدای داداشم بشم چرا آجی بیچاره توالکی نگران میکنی عسسیسم؟
    نیماکه پشت سرمابودآه ساختگی کشیدوگفت:آههه...کاش ماهم خواهرداشتیم
    برگشتم سمتش وبهش اخم کردم.تانگاه منودیددست پاچه شدوگفت:ها؟نه یعنی...من برم لباساموعوض کنم بریم
    مهتاب گفت:اِ؟مگه کاراتون تموم شده؟
    نیمادرحالی که داشت میرفت گفت:-آره تازه چندروزاضافه وقتم وایسادم
    وازاتاق خارج شد.مهتاب اومدوکنارپیمان ایستادوبالبخندنازش گفت:ایشالله هرچه زودترخوب بشی
    پیمان لبخندزدوگفت:مرسی دخترخاله
    برگشتم سمت میلادبادقت به پیمان ومهتاب نگاه میکردولبشومیجوید.اوههوووچ غیرتی!!!نزنه له کنه داداشمونوتازه خوب شده بخدا!!!
    نگاه کردم به مهتاب یه جوری به پیمان نگاه میکردنه پس حق داشته میلاد!!!آخ جون چی میشهههه من بشم خواهرشوهرش!!!!نونشومیکنم خوننن×!!نه نه شوخی کردم خداجون کاری باهاش ندارم...
    -خب...همه درهاروبازکردم نگهباناروکشتم راحت میشه در رفت ازاینجا
    چه بانمک شده ایییییییین!!هه هه
    -همه بفرماین بیرون تامن جلیقه ضدگلوله روبه داش پیمان بپوشونم وبریم
    مهتاب گفت:کجابریم؟
    -بریدعروسی!!بریدبیرون منومیلادلباسای این بنده خداروبپوشیم وبیایم
    مهتاب خندیدوگفت:خب اگه شمالباسهاشوبپوشیدپس خودش چی بپوشه؟
    -لباسای منو!!!
    دراتاق بازشدونیماومیلادباپیمان که توصندلی چرخدارنشسته بوداومدن بیرون نیماباهمکاراش خداحافظی کردوازبیمارستان خارج شدیم خاله اینادم درمنتظربودن خاله اومدجلووپیمان روبوسیدوکلی قربون صدقه ش رفت وماهم که بوقیییم!مریم هم باشوهرش ازام وی ام سورمه ایشون پیاده شدن وبه سمت مااومدن.وای ازشوهرخاله!بابای مهتاب دیگه!بدبختی اونم بانمک شده بود!همچین باپیمان شوخی میکردکه نگو...جالب اینجاس که هیچکس نپرسیدپیمان چرااینطوری شده.
    نیما:-شمایه لحظه اینجاباشیدتامن ماشینوبیارم باهم بریم
    منم به سمت ماشینم رفتم وآوردمش نیماتاچشمش به ماشین من افتادبانگاه عاقل اندرسفینه به من نگاه کردمیلادهم نگاه کردوگفت:پس شیرینیش کجاست؟
    -پیش آقاشجاست!
    -اِیعنی چی؟
    روبه پیمان گفت:پیمان من شیرینی میخوام
    پیمان بالبخندوصدای گرفته ای گفت:خیلی خب باباخودم برات میگیرم فعلاسوارشین بریم
    بااونهمه گل وشیرینی میشدیه مراسم نامزدی گرفت.
    پیمان روعقب ماشین سوارکردم وسوارشدم مهتاب جلونشست حرکت کردم میلادسوارماشین ام وی ام مادرپدرش شدوپشت سرماجرکت کردن پشتشون هم خاله ایناوپشت پشتشونم..بذارنگاکنم...بلعه فقط نیماسرش کلارفته!!!سقف ماشینم بسته بود.انقدرخوش حال بودم که سرموازگوشم تشخیص نمیدادم صدای آهنگ ماشینموزیادکردم
    خودمم نمیدونم خواب بودم یابیدار
    توی انگشت چپ توحلقه دیدم انگار
    گفتی که بایدبری پیش اون گیره دلت
    امامن خوب میدونم خوشی زدزیردلت
    یه حلقه توی چشم من یه حلقه توی دست تو
    هرچی بخوای همون میشم فقط نرو...نگاه کردم به پیمان صورتش اشکی شده بودهمین باعث شدبزنم زیرگریه...نه ببخشیدبزنم زیرترمز
    مهتاب کلی فحش بارم کرد-اینم آهنگه گذاشتی دیوونه
    -چراوایسادی؟
    اینوپیمان گفت.منم به راهم ادامه دادم.مهتاب سریع زدآهنگ بعدی
    ماکه بی کاریم وزندگیمون تودردهاره
    الکی میگم مهندسمودنی رفیقم دکتره
    بی انوه اتاق سه رنگ مشکی
    یه داف موزرشکی توفرشته
    عاشق این آهنگه بودم به مهتاب چشم جنبوندم
    ماشینش خوبه پسرولی فیسش چه زشته
    زیرلب گفت:این چیه خره
    زدم بعدی که صدای خربلندشد(صدای اس امس بوده بعدتوفلش شرمنده)!!!به مهتاب نگاه کردم که خندش گرفته بودزیادش کردپیمان رفته بودتوفکر
    زدم بعدی حالایه اهنگ خوب پیدانمیشه!!
    من باتوهستم چشمات کرده مستم
    کم نازکن عزیزم میخوام باهات برقصم
    عاشق چشاتودلموجونموفداتو
    بیابیابیاتومن خوب دارم هواتو
    دستت تودستم میخوام باهات برقصم
    اه ه ه ه باعمم برقصی؟
    زدم بعدی
    خواستم بمونی پیشم بدترشد
    یکم خودمونی شم بدترشد
    هرکاری کردم توجه هت بهم کمترشد
    دستای سردتوگرفتم سردترشد
    پیمان سرشوبرگردونده بودسمت شیشه وبی تفاوت بیرونونگاه میکرد
    حالت چهرم غمگین شد
    خواستم باشم دورت بگردم نشد
    گفتم دوروبرت..
    زدم رفت لعنتی
    صدای پیمان روشنیدم-این آهنگاتومنم دارم چرازدی رفت
    این حرف زدنش نشون میدادکه میگه من خودم گوششون دادم...-ازکجاداشتیشون؟
    -کپی همین سیدی توماشین من بوداینوخودم واست گذاشتم
    -راستی ماشینت چی شده؟
    جوابمونداد.به مهتاب نگاه کردم وشونه هاموبالاانداختم.سیدی رودرآوردم وسیدی خودموگذاشتم ویه آهنگ گذاشتم وبه سمت خونه رانندگی کردم.
    لبخندزدموبه پیمان گفتم:بیااینم یه آهنگ توپ!
    آروم آروم آروم دستاتومیگیرمومیمونم باتو
    وقتی که عشقتومن دارم نباشی من آروم ندارم
    بیابیاعشق منی توکه داری دل میبری
    بیابیاعمرمنی نری تودلم روبشکنی
    (تصویرچرخ جلوی ماشین پریاکه ردمیشه)
    دیگه رسیدیم خونه نیماومیلادازماشیناپیاده شدن وباکمک هم پیمان روآوردن توخونه بردیمش تواتاقش گفت میخوادبخوابه ولی من میدونستم الان نمیتونستم صریحاازش بپرسم قضیه چیه چون حالش افتضاح بودواسه همین رفتم پایین پیش بقیه نشستم وقضیه مامان بابامم یه جوری ماست مالی کردم ونشستیم به حرف زدن.خاله م اینابعدیه رب رفتن شوهرمریمم رفت فقط خودش مونده بودبامیلادونیما.مریم بلندشدکه بره من نذاشتم نمیخواستم تنهابمونم غصه ی پیمان همینجوریش دیوونه م کرده بودمخصوصاالان که نمیتونستم چیزی بپرسم.مهتاب کنارمن نشسته بودومیلادونیماهم پیش هم مبل کناریمون مریم هم روبه رومون نشسته بودساعت حدودای 10و11صبح بودوهواازهمیشه گرمتر.ازنیمابابت همه کارای بیمارستان تشکرکردم مهتاب خندش گرفت بازم بانی خیرشده بودتوبیمارستان!!
    نیماکه دیدمامیخندیم گفت:مهتاب خانوم پاتون چطوره؟
    -خوبه خوب ازاولشم بهتره
    نیماسرشوتکون دادوگفت:خوبه
    بازم خیره شدتوچشای من.مریم گفت:خب بچه هامن برم یه چیزی درست کنم گشنه نمونیم
    سنش حدودای 42بودولی خیلی خوش مشرب وبلابوداندامش متوسط وقدبلندخیلی هم خوش تیپ وباکلاس.
    خوش حال بودم یه ظهردیگه پیش هم بودیم.ای کاش پیمانم میومدپایین.
    مریم به میلادگفت بره جیگروچندتاچیزدیگه بگیره واسه پیمان خوب بودخیلی خون ازدست داده بودحتی ازتصادف مهتاب بیشتراصلااون که چیزی نبود.نگاهی به نیماکردم هرروزآرزومیکردم پیشش باشم اماحالاکه اینجابودحضورشوحس نمیکردم.یادم افتادبه اون روزکه میخواست باهام حرف بزنه بهترین موقعیت الان بودرفتم کنارش نشستم مهتاب گفت میخوادبره آشپزخونه به مریم کمک کنه یه چشمکم زد.
    نیمابرگشت وبازم خیره توچشمام شداولش سرمنم روبه اون بودوقتی دیدم داره زیادی نگاه میکنه سرموبه روبه روچرخوندمودستامو هم قلاب کردم وزیرلب گفتم:اون روزکه گفتی بیااوم مقازه هه که...چی میخواستی بگی بهم؟
    اونم سرشوبه روبه روچرخوندوزیرلب گفت:برات مهمه؟
    سرموبالاپایین کردم...من چیکارکردم؟؟؟؟کی به توگفت سرتوبالاپایین کنی ای بابادیگه ازمغزم فرمان نمیگیرم خل شدم رفت
    -راستش...خیلی وقته میخوام یه چیزی بگم
    خخخب؟
    -اینکه...
    نفس عمیقی کشید
    بگودیگه سکتم دادی
    (رفتم توفکرحسابیم رفتم توفکر)
    -ازاین قایم موشک بازیاخسته شدم
    خیلی آروم گفتم:خب؟
    -پریا(من)...
    -توچی؟-میشه نگام کنی؟
    نهههههه!
    برگشتم نگاش کردم.-من میخوام واسه همیشه مال من باشی
    سرموتکون دادم وازفکراومدم بیرون
    -(من) ازدستت دلخورم
    اه بازم توهم زدم نگانگافکرکردم حالاچی میگه!میگه دلخورم ای وای خداچجوری توهم به این آشکاری زدم؟این نویسنده داره بااحساسات من بازی میکنه...
    -کاربدی کردم؟
    -گفتی دوست نمیشم گفتم باشه گفتی زیادبه من زنگ نزن گفتم باشه گفتی چراهمش میگی دوستی منم معذرت خواستم والانم توروواسه دوستی نمیخوام ویه چیزی همین جوری بهت گفتم ولی این دلیل نمیشه هرموقع من مسیج فرستادم انگارنه انگارخب منم منتظرم تو هم جواب نمیدی توحتی جواب منم نمیدی
    اعصابم ازدستش خوردشدگوشیموازکیفم درآوردم وپشتشوبازکردم وسیمکارتمودرآوردم وگرفتم جلوروش وبایه حرکت نصفش کردم
    -نیماتوچرانمیخوای بفهمی من دوست ندارم اینجور ی باکسی باشم من نمیدونم شماره ی منوازکجاآوردی ولی بایداینوبدونی که اگه واقعامنودوست داری بایدیه تصمیم جدی بگیری بااین کارای تومن حس میکنم دارم به خانوادم خیانت میکنم
    -مگه توچیکارکردی؟-به هرحال...من ازاین رفتارای توبه شدت تنفردارم خوشم نمیادالکی واسه من دل بسوزونی...درحال حاظرماهیچ نسبتی باهم نداریم
    ازجام بلندشدم که برم دستموازپشت گرفت محل ندادم وسمت آسانسوررفتم ولی دستموول نمیکردخداروشکرمریم ندیدوگرنه شرفم میرفت
    ای خداچراکسی که من عاشقشم بایداینجوری ازآب دربیاداصلاواسش مهم نیست مانامحرمیم
    آسانسورمون روبه دربیرونی قرارداشت وقتی رسیدم دیگه مهتاب اینارونمیشددیددستم هنوزتودستش بوداحساس عجیبی داشتم نیماخدابگم چیکارت نکنه.اومدم دادبزنم سرش که بادستش جلوی دهنمومحکم گرفت وبااخم بهم خیره شدوگفت:همیشه همینطوری هستی اصلانمیذاری آدم حرف بزنه چرابه همه بدبینی فکرمیکنی همه میخوان ازت سواستفاده کنن میگم دوست دارم محل نمیدی مسیج میفرستم جواب نمیدی تکلیف من چیه میترسی؟اگه همین الان بگی دوسم داری ودست ازاین لج بازیات برداری وانقدرم منودنبال خودت نکشونی زنگ میزنم به بابات همین الان ازت خواستگاری میکنم اصلاهمین الان جونموواست میدم تومیدونی داری بامن بازی میکنی؟انقدرافتادم توفکرت که خودم نمیفهمم دارم چیکارمیکنم سرکاربامریضا دعوام میشه بیمارستانوول میکنم اونم فقط بخاطرتو،یادته اونروزلجبازی کردی ونیومدی کوه؟اگه اومده بودی ماالان...بهت زنگ زدم که بگی کجای زندگیتم ولی توگفتی هیچ حسی بهم نداری گریه کردی فکرکردم دروغ میگی
    دستشوبه آرومی ازروی دهنم برداشت
    -دوباره زنگ زدم دقیقاتانیم ساعت خاموش بودی چندباراس دادم؟چندبارزنگ زدم؟داشتم ازنگرانی میمردم بعدشم که روشن کردی بهت گفتم نگوحسی بهم نداری التماست کردم واست گریه کردم گفتی فراموشت کنم نتونستی بگی دوسم نداری بازم خاموش کردی میدونی من چه حالی داشتم تومیفهمی؟میفهمی اینارو؟
    حق بااون بودحرفی واسه گفتن نداشتم صورتش پراشک بودوچشماش قرمزتندتندنفس میکشید
    دستموسمت گونه ش بردم که اشکاشوپاک کنم
    سرم دادزد:به من دست نزن
    چقدرتندتندنفس میکشید،چقدرتندتندگریه میکرداعصابش به هم ریخته بود همشم تقصیرمن بود...فکرشونمیکردم لااقل ازخودم یعنی من انقدر؟
    خودمم گریه م گرفته بود.باعصبانیت واخم ادامه داد:چیه چراحرف نمیزنی؟خوشت میادمنودنبال خودت بکشونی؟خوشت میادبازیم میدی؟هان؟بگولعنتی؟
    این نیمابودکه بامن اینجوری حرف میزد؟نیمای من؟
    گوله گوله اشک میریختم وزبونم بنداومده بود.
    باصدای خفه ای که ازبغض جیغ جیغی شده بودگفتم:نیمابخدامن...
    پریدوسط حرفم:توچی هان؟توچی؟هیچ حسی بهم نداری؟باشه بگوهرچقدردلت میخوادبگوولی ازاینجابه بعدمن نیستم واسه همیشه اززندگیت میرم بیرون
    دروبازکردوباسرعت رفت بیرون حتی بهم نگاهم نکردورفت دویدم که برم دنبالش که نزدیک بودبخورم به میلادحرفم تودهنم مونده بودمیخواستم بهش بگم دوست دارم..میلادپشت سرشونگاه کردوآروم پرسید:چیزی شده؟
    سرموبه سمت بالاتکون دادم ورفتم بیرون دویدم نیمانبود،راست وچپم رونگاه کردم نبودجلوتردویدم که ماشین نیماباسرعت ازجلوی روم ردشدهمونجاروی زمین نشستم بهش نگفتم...بهش نگفتم...
    چراگریه میکردم؟چراحرف نمیزدم چرابغض کرده بودم چراگریه میکردم؟چم شده بود؟ازته دلم داشتم خفه میشدم ای کاش برمیگشت...یعنی رفت؟به همین سادگی؟ولی من که هنوزبهش چیزی نگفته بودم...پس چرارفت؟اون گفت...
    یعنی بایدفراموشش کنم؟حالابایدچیکارکنم؟گوشی موازجیبم درآوردم اه...محکم کوبوندمش زمین شکست..رفتم داخل خونه بایدبهش زنگ میزدم نبایدمیزاشتم همین جوری بره اون بایدبدونه که..
    ولی شمارشونداشتم یعنی توسیمکارتم بوداونم که زدم شکوندم حالاچیکارکنم؟روی مبل نشستم..مهتاب کنارم نشست وپرسید:چطورپیش رفت؟
    توچشاش نگاه کردمونگاموازش گرفتم..
    -یکی یه لیوان آب به مامیده؟انقدرگرممه دارم تبخیرمیشم...
    میلادبود.سرشوروبه من برگردوندوگفت:نیماکو؟
    شونه هاموبالاانداختم..-ای باباحالاکه من اومدم اون گذاشت رفت
    زیرلب گفت:یه زنگ بهش بزنم
    -نه گفت میره بیمارستان نمیخوادزنگ بزنی
    نمیخواستم اون بزنهدلم میخواست خودم بهش زنگ بزنم خودم..
    -بیمارستان؟اون که همین الان اومدش که؟
    شونه هاموبالاانداختم
    -باشه من میرم یه دوری میزنمومیام
    میلادرفت.مهتاب هرچی باهام حرف زدجوابشوندادم نمیتونستم حرف بزنم میترسیدم کنترلموازدست بدم رفت توآشپزخونه وکمک مریم به سمت اتاقم رفتم صورتموگرفتم زیرآب سردوچشماموبستم صدای نیماتوگوشم میپیچید:
    چرابه همه بدبینی؟
    صداش توبیمارستان:پریا؟
    اززندگیت میرم بیرون..
    بگولعنتی؟..صدای مهتاب:بیخیال بابانیماکه دوست داره
    میدونی چیکارکردی باهاش؟غرورشوله کردی
    صدای پیمان:چطومگه؟
    بگولعنتی...
    چشماموبازکردم ونفس بلندکشیدیم ای کاش میگفتم
    نمیتونستم جلوی گریه موبگیرم حقم بودبایدمیگفتم ولی نشدهرچی میکشیدم حقم بوداگه گفته بودم همه چی تموم شده بودهمه ی مشکلاتمون همش تموم شده بود..شده بودم عین دخترای لوس وننرقصه های تکراری بخاطراشتباهم همه چیوخراب کرده بودم وماجراروکش داده بودم ولی من ازخودم فرمان میگیرم باایدبرش گردونم وبیخیالشم نمیشم..رفته بودم توآشپزخونه مریم میخواست چندتاغذای مختلف درست کنه بهش گفتم پیازهاروخوردمیکنم اگه ساکت وافسرده یه جامینشستم بهم شک میکردن ازقصدپیازارومیخواستم خوردکنم میخواستم ازته دل زاربزنم بدون اینکه کسی بپرسه چته؟یه گوشه نشستم بی اختیارگریه میکردم..ولی من بانگام بهش میگفتم دوسش دارم یعنی اون نمیفهمید؟.صورتموشستم پراشک شده بودنگاهی به خودم توآینه انداختم چشمام قرمزوورم کرده شده بود.ناهاراصلاحرف نزدم مریم بامهتاب حسابی جمعشون جمع بودمیل نداشتم دلم نمیخواست چیزی بخورم میلادنشسته بودکنارم وباگوشیش بازی میکردفکر کنم عادتش بود..-مهتاب میشه گوشیتوبدی؟
    -تو هم بایدگوشیتوبدی به منا
    -لوس نشوبده اعصابم خورده..گوشی من که
    میلادازم پرسید:گوشیت چی شده؟
    موندم چی بگم..-فک کنم پیش نی..آقانیماجامونده
    -خب زنگ بزن ببین پیش اونه
    یهوانگاربرق گرفتم-شمارشوداری شما؟
    میلادبی تفاوت گفت:معلومه بیاباگوشی من بزن
    موبایلشوسمت من گرفت..
    -میشه..میشه اول من یه زنگ بزنم ببینم همین دوروبرانیست بعدزنگ بزنم
    -آره حتما
    رفتم تواتاقم.رفتم تومخاطبین میلاد..
    اکبری
    آرش پرویزی
    حسین طاهری
    جیگرم
    رضوی محسن
    وووچقدراسم..
    سینارادمنش
    چی؟؟؟سینارادمنش؟؟؟یعنی میلاد..یادم افتادبه همون روزی که نزدیک بودتصادف کنیم آره میلادمیشناستش..
    قلبم تندتندمیزد..پایینتررفتم دنبال شماره ی نیمامیگشتم..چیکارمیخواستم بکنم؟
    نیما1
    نیما2
    نیمامقصود3
    نیما4
    نیما5
    وووچقدرشماره داره.
    درحال تماس...
    مشترک موردنظردردسترس نمیباشد
    نیما2
    درحال تماس...
    اصلانمیگرفت..
    نیمامقصود3
    درحال تماس...
    بوق...بوق...بوق...
    چشماموبسته بودموتودلم التماس میکردم برداربرداربردارتوروخدابرد ار
    جواب نداد
    اون دوتاشماره های دیگه شم خاموش بود..
    چه حالی داشتم.رفتم ازکشوی کنارتختم سررسیدموبرداشتموشماره هاشوبرداشتم آخرش چی؟...امروزنه فردا..بالاخره جواب میداد
    ***
    ***
    گوشی میلادروهمونجاروی تخت انداخته بودمور فته بودم توفکر...بازم خیره شده بودم به سقف اتاق..چی میشدبهم مهلت میداد؟
    چشماموروی هم گذاشتم درب بازشدومهتاب اومدتو...
    -پری وربپری نمیای بریم ناهارخانومی؟
    -ناهاروکجای دلم بزارم؟
    -پاشو
    -ولم کن اعصابم شکریه
    -چته باز؟
    دادزدم:اه ولم کن
    مهتاب چشماشوگردکردودست به کمرگفت:بیامنوبجو...الان رنده شدمو میده بیرون...
    خندم گرفت.
    -چه عجب چشممون به جمال اون لبخندکج وکوله ت روشَنیدبالاخره
    -میدونستی خیلی...
    -خیلی چی؟
    یه نگاهی به سرتاپاش انداختموگفتم:هیچی ولش کن
    بلندشدم همراهش برم پایین.
    -میدونستی خیلی ترسویی؟
    -خودتی مهتاب خانوم...
    -نه خیرم تویی اگه نبودی میگفتی خیلی چی هستم
    -آهان اون؟واژه ای که بتونه تمام حسموبگه پیدانکردم بارت کنم هنواختراع نشده
    -دستت دردنکنه دیگه حالانگفتی چه مرگتون شدباز؟
    آه کشیدم.مهتاب راست میگه من خیلی ترسوم..یادحرف نیماافتادم میترسی؟
    توراه که داشتیم میرفتیم همه چیوواسه مهتاب تعریف کردم.
    ***
    -پریااون پلاستیک تخمه روبردبیاددستم نمیرسه
    -کوری من دارم رانندگی میکنم
    -نه تازه فهمیدم اذیت نکن بده ش دیگه...
    -توفقط بخورخب؟-باشه تو هم هی بغرباش؟-چی؟-به غووور...-آهان باش
    -بابابزن اون ضبططتوپوسیدیم توماشین
    -خفه الان مریم بیدارمیشه شرفمون میره
    -بابابزن-سرم دردیدازبس آهنگ گوش کردیم-بزن
    یه روزنامه ی لوله شده روبرداشتمومحکم زدم توسرش جیغش دراومد
    توچقدرگیرمیدی بااون تیریپ هچل هفت
    خونه وماشین میخوادمنه بدبختوکچل کرد
    مانتوکوتاه میپوشی باجوراب شلواری
    اعصابم خوردشدآخه چقدرتوادااطفاری
    فکرکردی کی هستی که ازم توایرادمیگیری
    شام شب زیادنخورخواب پول و ویلاببینی
    بنزاِسِل میخواداونم سری جدیدش
    ملکه ویکتوریاهمچین ماشینی ندیده
    میگه سیصدتومن بده میخوام برم آرایشگاه
    مهتاب گفت:ای ول بابک اس تیوان جدید؟
    ابروموبردم بالاو وگفتم:پ چی؟
    نکنه توکارنفتی تیریپتم هچل هفتی
    دیگه پولی توجیب نیستوبه ته دیگ خوردکف گیر
    پول قروفرندارم بری موهاتوفرکنی
    بعدشم بادوستات بشینیوهروکرکنی
    -(پریااینورونگاکن عججججججججب منظره ای!!هواروداشته باش!
    هوای خنک به صورتمون میخوردانگار...نمیتونم بگم چجوری نفس که میکشیدی تاته وجووودت میرفت ازبس این هواپاک وخنک بود...
    تویه جاده ی باریک داشتم رانندگی میکردم خیلی خسته شده بودم ازصبح داشتم رانندگی میکردم قراربودبریم شمال دیگه..الانم داریم میریموتقریبارسیده بودیم پیمان ومریم عقب خواب بودن...فکرکنم یه ماهی میشدازاون قضیه میگذشت گچ دست وپای پیمانم بازکرده بودیم وحالش خیلی بهتربودنیما هم این چندروزازلج من همش اضافه کاربودبیمارستان نتونستم باهاش حرف بزنم ولی انصافادلم براش تنگ شده بود...هواخیلی خیلی خنک بودوروبه عصرتقریبانیمه روشن بودمنم تواین جاده ی باریک که راست وچپش درختای سبزکه جلوی راه سایه انداخته بودن رانندگی میکردم خدایی عجب حال وهوایی بودمهتابم باآهنگ عشق میکردتانیم ساعت دیگه میرسیدیم پیش عمم..نه جدی پیش عمم!)
    -مهتاب کم کن اینو
    -ول کن بزارحال کنیم
    دیگه بودجه ندارم میخوای بخوانمیخوای نخوا
    من همینم همین شکلی میخوای بخوانمیخوای نخوا
    خندم گرفت چی خونده!!به مهتاب نگاه کردم جفتمون خندیدیم ازدست این!
    مهتاب بین خنده ش گفت:راست میگه ها!
    منم خندیدموگفتم:آره!!
    ازشیشه ی جلوی روم نگاهی به عقب وپیمان کردم وایی چه منظره ای راست پیمانونگاه میکردی اشعه های طلایی خورشیدروکه هنوزبودوداشت غروب میکردومیشد دیدووه...پیمانو!یه کلاه لبه دارسفیدبه صورت خم شده روبه جلوی صورتش گذاشته بودویه عینک آقتابی هلوبپرتوگلوهم زده بودیه دسبندیه دست مشکی آدیداسم به مچش بودواون یکی دستشم یه ساعت مشکی صفحه بزرگ..
    ای فدااات جوجه...
    -مهتاب؟-هوم-مهتاب؟-هوووم؟-پیمانونگا
    مهتاب پشت ماشینونگاه کردوگفت:اوووف
    شیطون گفتم:چطوره؟
    مهتاب همونطوری که به پیمان خیره شده بودوداشت برمیگشت گفت:مبارک صاحابش باشههه
    پریدم وسط حرفشوگفتم:خب مبارکت باشهههه
    بامشتش کوبیدتوبازوم انقدردردم گرفت!دستم پیچید وخودمونم پیچیدیم توخاکی ونزدیک بودبخورم به یه درخت سریع یه ترمزمحکم گرفتم که که مریم سکته کش شد!تندتندنفس میکشیدم ودرحالی که لبخندزده بودمووچشمام گردبودبه مهتاب نگاه کردم:میکشمت پریا
    ازماشین پیاده شدموازدستش دررفتم پیمانم بیدارشده بودوشکریده بودبه خودش..مریم وپیمان ازماشین پیاده شدن وبه ماکه مثل بچه هادنبال هم میدویدیم وهمدیگه رومیزدیم نگاه میکردن ومیخندیدن..داشتم به پشت سرم نگاه میکردمومیدویدم که گومپی خوردم به یه چی اوخ اوخ مردم..خوردم به درخت مهتاب دیگه قهقهه میزدهمه جام شکست!!
    ازجام بلندشدم همه جام هان؟نه اون که شکست ولی همه لباسام برگ برگی شده بودوسرمم پرچوب ریزه واین حرفا!
    بعدازاینکه مهتاب ومریم همه چوبهای رفته تولباسهامودرآوردن ویکم کناررودخونه ای که یکم جلوتربودنشستیم دوباره حرکت کردم.
    تقریبارسیده بودیم به ویلای عمم.چه روزخوبی بودچقدرخوب بودکه به هیچی فکرنمیکردم جدی به هیچی فکرنمیکردم؟چراداشتم به خودم دروغ میگفتم؟ماشینموکنارجاده که پربودازخونه های ویلایی وچندمتراون ورترشونم دریاوآب واینحرفابودیعنی یه طرف جاده بودکه خیلی خیلی باریک بودواونوووورترترترشم دریا..ازچندمتری میشدعممودیدبچه باحالی بود!خیلیم...عمه م وشوهرعمم و..وووچقدرآدم اوومدن!واااا
    بالبخندازماشین پیاده شدیموبه سمتشون رفتیم دست شوهرعمم یه کیک بزرگ بودوبقیه هم کلاسرشون بود..وا
    عمم تامنودیدمحکم بغلم کردوبوسیدم وبعدشم تقریبادادزدکه گوشم جرخورد:توولدت مبارک عمه
    اِااا؟امروزتولدمه؟جدی؟واق عااا؟چندمه امروزمگه؟اصلاتاریخ تولدم کیه؟
    خندم گرفت ومحکمترعمه روبغل کردم.(به این میگن عمه!!!حالامامان مایادش نی کی زاییدتمون اونوقت عمه ی این هههی خداشانس بده!)
    -مرسی عمه جون...شمایادتون بود؟-اِعمه اینم حرفه تومیزنی؟بیاتوخشگلم
    پیمان که آستیناشوزده بودبالاوعینکش دستش بودروبه عمه گفت:اِعمه پس ماچی؟
    عمه تازه متوجه بقیه شد به سمت پیمان رفت وکلی قربون صدقه ش رفت:چطوری ببری من..
    عمه م به پیمان میگفت ببری...بعدم به سمت مهتاب رفت واونم ماچ وموچ کردوگفت:وای مهتاب چقدربزرگ شدی
    هه هه !مهتاب یه چشمشوکوچیک کردوبه من نگاه کردخندم گرفت.
    مریمم که باهمه رابطه فامیلی دوستانه داشت ازقضااین عمه ی مامیشددختردایی باباش!فک کن!!مهتاب کنارمن وایسادودرحالی که یه ابروش بالابودزیرلب به من گفت:خره امروزتولدت بود؟چرارونکردی یه کادویی چیزی بگیریم زشته جلواینا
    -خاک برسرت یادت نبود؟میکشمت
    -حالانه که خودت یادت بود-راست میگیا-پس چی؟-حالاپرررونشوکتکه روبایدبخوری...
    رفتم بابقیه هم سلام تعارف کردم.عمه م فکرهمه جاشوکرده بودکلی آدم دعوت کرده بود.ویلاداشت منفجرمیشدالبته عمم فکراونجاشم کرده بود.ماکه لباس عوض نکردیم باهمون مانتوبرگیه ی خودم اون شبوطی کردم البته همه شونه چون عمم فکراونجاشم کرده بودکم کم که مهمونارفتن یه لباس خشگل که عمم مخصوص امشب ردیف کرده بودبرام پوشیدم شوهرعمم انداختیم بیرون بیچاره روعمه گفت میخوایم راحت باشیم بایه اردنگی شوتش کردخریدپرید!بامهتاب وپیمان وعمه زدیمورقصیدیم وخدایی خیلی خوش گذشت ولی ته دلم میگفت ای کاش نیما هم بود...
    درحالی که بامهتاب میرقصیدم وعمه هم میخندید
    توگوشم این آهنگ مدام زمزمه میشد:(حمیدامینی-چه جشنیه)
    چه جشنیه امشب که توروندارم همه باهم هستن اماگرفته حالم
    چجوری سرکنم امشبوباخیالت وقتی نباشی بامن
    همه اینومیدونن که حالم گرفته اماخبرندارن دیگه نیستی بامن
    نمیدونم امشب بازم میای کنارم بازم میای کنارم
    آخ که چه ساده میگذری توقلب من پامیذاری
    وقتی میگی میخوام برم غم روی قلبم میذاری
    یه روزمیگی خسته شدی یه روزمیگی دوسم داری
    یه روزتواوج بی کسی میریوتنهام میذاری
    اگه تورونبینم دل میشه پاره پاره
    توبگی دوست دارموبت میگم آره آره
    دل بی کس من جزتوکسیونداره
    توچشات همیشه سربه سرم میذاره
    هنوزبامهتاب میرقصیدم اماته دلم بغض کرده بودم
    چه جشنیه امشب ب ب ب
    یه نورافکن هم توخونه میچرخیدوهمه جاهی صورتی میشد
    نیماتواین یه ماه اصلایه سرم به من نزدوانگاردورموخط کشیده بودچقدرراحت!
    یه قطره اشک ازگونه م پایین افتادکسی نفهمیدسریع پاکش کردم...خیلی نامردی نیما...
    چه جشنیه امشب که توروندارم همه باهم هستن اماگرفته حالم
    چجوری سرکنم امشبوباخیالت وقتی نباشی بامن
    همه اینومیدونن که حالم گرفته اماخبرندارن دیگه نیستی بامن
    نمیدونم امشب بازم میای کنارم بازم میای کنارم
    آخ که چه ساده میگذری توقلب من پامیذاری
    وقتی میگی میخوا م برم غم روی قلبم میذاری
    یه روزمیگی خسته شدی یه روزمیگی دوسم داری
    یه روزتواوج بی کسی میریوتنهام میذاری
    اگه تورونبینم دل میشه پاره پاره
    توبگی دوست دارموبت میگم آره آره
    دل بی کس من جزتوکسیونداره
    توچشات همیشه سربه سرم میذاره...میذاره
    ای خداچی میشدنیماالان اینجابودچی میشدهمه چی درست میشدنشسته
    بودم روبه روی کیک ومیخواستم شمع هاروفوت کنم مهتاب گفت یه آرزوکن
    چشماموبستموتودلم گفتم:خدایاهمه چی درست بشه ای کاش میشدنیماالان
    اینجابود
    چه جشنیه امشب...
    مهتاب درگوشم گفت:چی آرزوکردی؟-بیخیال میدونی که من این چیزاروقبول ندارم .اگه واقعیت باشه نیماهمین الان میاد-خب شایدم بیاد
    پریدم بالا-هااان؟
    مهتاب بهم چشمک زد.دینگ دونگ چشمام گردشدعمم رفت وآیفون روبرداشت-نیما؟
    عمم گفت نیما؟یعنی اومد؟هیچوقت توزندگیم اینهمه هیجان نداشتم..
    عمم برگشت وبه من نگاه کرد.-عمه جون نیمامیشناسی؟
    -ها؟آ..آره عمه فامیلای مهتاب ایناس بزاربرم دم درازمریم بپرس خاله شه...
    مریم رفته بودحمام.رفته م دم درمهتابم سرعمه روگرم کردتوخونه پیمانم که خوابیده بودمیگم چقدرخوب توشرایط بدهمه چی بجاشه!
    طبق معمول صدای آهنگش کرکننده بود
    اوه ه ژستت توحلقم دستشوگذاشته بودزیرچونه ش وباعینک آفتابیش خیره شده بودبه من یه پیرهن طوسی چسبون آستین بلندباشلوارآبی روشن...
    به ماشینش نگاه کردم ووو چقدربادکنک وووه...یه سوال؟انقدرکادو وگل کرده توماشین خودش جاشده؟
    لبخندی زده بودم چنااااان...دیوونه بودم دیگه!اونم بالبخندزل زده بود به من...اینکه دیدمش واسم قدعشقی که بهش داشتم باارزش بودنمیدونم چرااینکارارومیکرد..
    آهنگ امیرتتلو...وووه
    تولدت مبارک فدات بشم الهی
    آخ مدیرفروش اون لبات بشم الهی
    تعریف ازخشگلیات بخدادوسه تاکتاب میشه
    کتابه به دست نیماتوهمین هفته چاپ میشه
    ازپله های شیک کوچولوی زیرپام پایین رفتموبه سمتش رفتم ازخیابونه تندتندماشین ردمیشدازدیدنش انقدرخوشحال شده بودم که میخواستم بپرم توبغلش آخخخخخخخخخخخخ...
    -نیما؟تواینجاچی..
    -اول سلام دوم خوبم سوم...تولدت مبارک نفسم
    جان؟آهان...
    -سلام..تومگه نرف
    -من که گفته بودم دست بردارت نیستم
    درحالی که دستموپشت گردنم میکشیدم گفتم:یعنی
    -یعنی عاشقتم خانومی تولدت مبارک
    باچشمای گردنگاش میکردم خوبه این؟راستی اینجاچیکارمیکنه؟کجایی تواینوکه پرسیدم ازش...نه نصفه پرسیدی راس میگیا
    -ازکجافهمیدی من اینجام؟
    همونجوری که توچشام خیره بودلبخندشیطونی زدوگفت:هرجاعشقم باشه منم هستم اشکالی داره؟
    -اشکال که نه ولی...
    همونموقع مریم اومددم دروگفت:خاله تواینجاچیکارمیکنی؟
    -اومدم تولد
    -خب میگفتی میای همه باهم میومدیم
    -خب اینجوری که سوپرایزنمیشدید
    مریم خندش گرفت کل ماشین نیماپربودازجعبه های ربان پیچ شده ویه آلمه بادکنک به سمت بالا.
    -خودت جاشدی خاله؟
    ای ول سوال گنگی بودتومخم سنگینی میکردخوب شدپرسیدی.
    مهتاب یه جوری قضیه روماست مالی کرده بودعمم بالبخنداومددم دروبه نیماگفت بیادتو..
    نیمابه سمت ماشینش رفت ویه جعبه ی کادوپیچ شده کوچولوبرداشت وبه سمت من آورد.
    -حواست بهش باشه هاپریاخانوم
    وبالبخندشیطونش که معلوم بودکاسه ماسه ای زیرمای تابه س باخاله وعمه رفتن تو..مهتاب کنارم ایستاده بود.-خدابده برکت اونهمه مانتو ومقازه ی بدلیجات کم بوداینارومیخوای کجای دلت بزاری؟
    -بازکنم-آره بازکن ببینم
    جعبه روبازکردم.هاااااااااااااا ان؟یه بچه گربه ی پشمالوی نازطوسی رنگ توش بودوخوابیده بودیه لحظه ترسیدم...گفتم شایدعروسک باشه ولی واقعی بودتازه شناسنامه هم داشت چه پیشرفته!!گراماچی چی؟گرامافن؟چیی این چه اسمیه؟
    اسمش پیشییییه..-وای پریااین چقدرنازه...-این همه کاراش برعکس آدمیزاده
    -وااای چقدرنازه این ببین شناسنامه هم داره...
    ووووی ازجعبه درش آوردم انقدرنررررم بودخپل!!!چه توپولوه!اندازه ی دستم بودچه کوچولوووه!چشمای طوسیشوبازکرده بودومثل نیمازل زده بودبه من رفته جانشین آورده واسه خودش! ووووی
    بغلش کردموبه سمت خونه رفتیم جعبه شوداده بودم به مهتاب وبچه پیشی یه روبغل کرده بودم وقربون صدقه ش میرفتم...نیمابالبخندداشت نگام میکردابروهامودرهم کردموگفتم:چه ناززززه اییییییییییین...
    پیمان داشت ازاتاق بیرون میومد-چه خبره اینجانمیزاریدبخوابیم؟
    تاچشمش به نیماافتادتندتندبه سمتش رفت وباهم دست دادن وروبوسی کردن.
    -چه عجب بالاخره رویت شدیدشما!؟اینجاچ میکنی؟
    -اومدم یه حال وهوایی عوض کنم-خوب کردی
    حواس من فقط به پیشی خپلی بودووووووی...
    نیماوپیمان ازخونه رفتن بیرون ماهم دنبالشون رفتیم بیرون پیمان تاماشین نیمارودیدمتعجب به من نگاه کرد...
    خندم گرفت یه رب صورتمو...ببخشیدداشتم بایکی خارج بحث حرف میزدم حواسم پرتیت..یه رب طول کشیدتاهمه جعبه هاروبردیم تو.عمه مم ازنیماخوشش اومده بودکلااین آدم خیلی ظاهرنماس همه عاشقش میشن اززن ومردگرفته تاپیروجوون!البته نه ازاون لحاظ.انقدربهش خندیدم که مردم نیماوپیمان باهم میرقصیدن وماهم دست میزدیم ومهتاب سوت میزد...آهنگ دنیای من رضااسطوره هم که به رابودو...خوب شدعمم خاکی بود..
    باتودنیاواسم یه رنگ دیگه س تورودارم برای من همین بس
    همه دنیابرام پوچه وقتی دستات تودست من نیس
    تموم خواهشم ازتوچیزی غیرازیکی شدن نیست
    دنیای مامثل همه منوتواینومیدونیم
    وای که چقدرخوبه که مابا همدیگه میمونیم
    میخوام بخندیموفقط قدرهموبدونیم
    همچین باپیمان میرقصیدن.. انقدردست زده بودیم دستامون قرمزشده بودشوهرعمم دست میزدخیلی مردباحالی بودکلاعمه شوهرعمه باحال بودن خوش به حال من!!عجب آهنگی بودحال کردیم
    چقدم قشنگ میرقصیدپسرندیدیم برقصه اونم اینجوری!!پیمانم بلده!راستی اینهمه استعدادوکجاش قایم کرده بودمانفهمیده بودیم؟!!عمه م وشوهر عمم بانیماحرف میزدنومیخندیدن کلامیانه ی خوبی بامیانسالان داره این بشر!مریم جونم قاطیشون بودشوهرش طبق معمول رفته بودماموریت میلادم نیومد..دیونه س دیگه من همینجامهتابوواسه داداشم عقدمیکنم توهم بشین سماغ بمک...دین دونگ...وای نکنه اینم اومد؟نیمارفت دروبازکنه...
    -میگه میلاده ولی میلادنیست
    بامهتاب رفتیم ببینیم جناب بشراینجاچیکارمیکنه که یه مردخیلی خیلی خیلی چاق وسیاهجلوی روم ظاهرشدوقتی مهتاب به من رسیدومرده رودیدجلوی دهنشوبه صورت حالت تهوع گرفت وبه سمت دستشویی دویدنزدیک بودازخنده غش کنم...
    -بفرمایید؟-خانوم همتی تشریف دارن؟-بله
    رفتم به عمه م که داشت بامریم حرف میزدگفتم.:آهان این سرایداره س
    هان؟.آخیش یه لحظه فکرکردم بشراومده خیالم راحت شد.
    ****
    بعدازشام مهتاب روی صندلی توپی اتاق نشسته بودوداشت خودشوبادمیزد.
    -جون پری تاحالاانقدرخسته نشده بودم انگارکوه کندم
    -مجبوری انقدرفوضولی کنی تک تک کادوهاروبازکنی ببینی چی توشه؟
    مهتاب سرشوکج کردوصورتشوبامزه کردوگفت:فوچی چی؟من وفو...فوچی چی گفتی یه باردیگه بگو؟من فقط کنجکاوم جوچه
    همه ی حواسم به پیشیه بودتوی دستم خوابش برده بودونازش میکردم مهتاب اومدبالای سرم ودماغشوتکون دادوگفت:بوجوجه اردک میدی
    خندم گرفت.-چیزدیگه ای نبودمثال بزنی؟
    -پوووف..خودمم بوجوجه اردک گرفتم پاشو...پاشوبریم بدوشیموبیایم
    انگشت اشارموبه طرفش گرفتموگفتم:-به نکته ی ظریفی اشاره کردی موافقم فقط این پیشی جوجوروچیکارش کنیم؟
    -بذارش روتخت
    گذاشتمش روتخت وبامهتاب رفتیم حمام واومدیم.ساعت تقریبانه ونیم بودوقتی اومدیم.
    مهتاب حوله رولای موهاش کشیدوگفت:آخییییییش
    -واقعاایده ی خوبی بودجوجه اردک!
    -پریا؟
    سرموتکون دادم.-هیچی...
    -مهتاب؟
    سرشوتکون داد.چشماموریزکردموبااخم پرسیدم:جوجه اردکت میکنم اگه راستشونگی
    -راست چیو؟
    -خوب گوش کن ببین چی میگم
    -بگوبینم چی میگی؟
    -تو....
    جلوتررفتموانگشت اشارموجلوی چشماش تکون دادموگذاشتم نوک بینیش.
    ادای ترسیدنودرآوردوگفت:م م م م م ن چییی؟
    وچشماشوبازوبسته کرد.سرموکج کردمودرحالی که یکی ازچشماموریزکرده بودم گفتم:ببینم تو..
    پریدوسط حرفم:من با...
    شونه هاشوبالابردوچشماشوبست وگفت: بامسواکت حموموشستم ببخشیددد
    چشمام گردشدوگفتم:چی؟؟؟؟
    بلندشدوعقب عقب رفت وتکیه دادبه دیوارمنم دقیقاجلوش ایستادم وبااخم بهش خیره شدم
    -شکرخوردم...-اونوکه بایدبخوری-باماست خوردم-همراه اون بایدبخوری-باسبزی خوردم
    بینیمویه جوری کردموگفتم:اَی ی ی ی ی ی ی ی حالم بهم خورد
    -روح تحت السیاره..-چی گفتی؟-هی هی هی چی...گفتم لاماشین نری
    -میبینم که خودتم خودتولومیدی یباردیگه بگوچیکارکردی
    باچشمای معصوم به من خیره شدوگفت:بامسواکت
    اخماموبیشترکردموگفتم:خب؟؟
    آب دهنشوقورت دادوبهم خیره شد.-بامسواک من حموموشستی؟؟؟
    ازترس نزدیک بودسکته کنه.شونه هاشومحکم گرفتموتوچشاش خیره شدموچشماموگردکردموبااخم دادزدم:اشکال ندارررررررررره
    وبعدش خندیدم همونجوری خیره مونده بودبهم وباچشمای گردتندتندپلک میزد.
    آب دهنشوقورت دادوگفت:آخیش پس یعنی اگه بگم کل شامپوتم ریختم کف حموم وبامسواکت همه جاروبرق انداختم ناراحت نمیشی؟آخیش راحت شدم خوب شدگفتم بهت..
    داشتم میخندیدم که یدفعه چشام گردشد.-چی؟؟؟؟میکشمت مهتاب
    ودویدم دنبالش کل اتاقومیدویدیم..-وایسا..وایساببین چیکارت میکنم
    -چیکارم میکنی؟-شست پاتومیکنم توچشت
    -وای نه
    وتندتردوید.-تازه اون دوبنده قرمزه ته م جرردادم
    چشمام گردشدوسرجام ایستادم.نفس نفس میزدتندتندلباسای بیرونی پوشیدمنم که کپ شده بودم به سمت دراتاق رفت وسرشوکج به عقب برگردوند.-هی نگران نباش دروغ گفتم!
    وازاتاق بیرون رفت همونطوری سرجام بی حرکت ایستاده بودم.سرشوازکناردرآوردتووگ ت:پری پاش بریم..
    دستشوجلوی صورتم تکون داد.-باباببخشید
    حرکتی نکردم
    -شوخی کردم
    بازم حرکتی نکردم
    -حالاکه حقت بودبایدبریم بیرون هرچی خواستی مهمون من درست میگم؟...
    همونطوری که مات بودم تااینوشنیدم انگشت اشارموتکون دادموگفتم:دقیقا
    وبه سمت چمدونم رفتم.-تااینوگفتم خوب شدی؟-من خوب بودم عزیزم بدوکه آش کشک خاله ته بدو-نه خیرم آش کشک عمه ته!
    به صورت تهدیدبهش گفتم:میرم بهش میگما!!!!جرئت داری یباردیگه بگو..
    -نه نه شکرنمیخورم-چرانمیخوری؟
    همونموقع مانتوی توچمدونودرآوردموبهش نشون دادم:این خوبه من بپوشم؟
    -آره خوبه-مانتورونگاه کردموگفتم:کجاش خوبه؟
    وانداختمش روتخت.ویکی دیگه روبه مهتاب نشون دادم:این چطوره؟
    -خیلی قشنگه
    نگاهی به مانتوانداختموگفتم:کجاش قشنگه؟
    وپرتش کردم روتخت.ویه مانتوی دیگه درآوردموگفتم:این خیلی خوبه نه؟
    -نه بابااین چیه؟-آره این خیلی خوبه همینومیپوشم-جون پری بهت نمیاد
    -نوچ بذابپوشم
    مانتوهه روپوشیدموگفتم:چطوره؟-خوب نیس
    سرتاپاشونگاه کردموگفتم:آره خیلی بهم میادنه؟
    -نه پریانمیادبخدا
    -اییییش کی ازتونظرخواست؟
    چشماشوگردکردوشل و ول گفت:من برم بیرون به عمه اینابگم تابریم.
    توآینه به خودم نگاه کردموگفتم:نوچ نمیاد
    وپرتش کردم روتخت..
    مهتاب ازدررفت بیرون.
    ***
    نگاهی به سرتاپام انداختم یه مانتوی قرمزکه پایین تنش خیلی نازبودیعنی خیلی به من اومده بودباشلواروشال قرمز...-ایششش یادماهی عیدافتادم
    درشون آوردم نمیدونستم چی بپوشم.نشسته م روتخت ودستموگذاشتم زیرچونه م ولب ورچیدم..زیرچشمی نگاهی به بچه گربه انداختموگفتم:پیشی چی بپوشم؟
    گربه هه پریده بودرویه مانتو...نخ مانتومومیکشیدوباهاش بازی میکرد.بغلش کردمونگاهی به مانتوهه انداختم.-یه مانتوی مشکی؟
    پوشیدمش یادم افتادبه اون روزی که بانیمارفتیم شهربازی تیپ مشکی زده بود...یه لبخندبدجنس زدموبه مانتوهه نگاه کردم.
    همه بیرون منتظرمن بودن کیف مشکیمم برداشتمونگاهی توآینه انداختموگفتم:اینه
    به سمت دررفتم کفشهای پاشنه بلندمشکیمم برداشتمورفتم وقتی تصمیم گرفته بودم بیام شمال تقریبانصف وسایل اتاقموآورده بودم یه سه چهارتاچمدونی میشدنیمابه ماشین من تکیه داده بودوبازم زل زده بودبه من یه لبخندم زدویه طرف دیگه رونگاه کردخنده ش گرفته بود..کوفت!نیشتوببند..ایشش
    اخم کردموگفتم:برم لباساموعوض کنم انگارزیادی مسخره شدم
    مهتاب نگاهی به من کردوگفت:نه خوبه که..واسه چی عوض کنی
    صورتموتکون دادموگفتم:انگاربعضیاخندشو گرفته
    نیماگفت:بعضیابی جامیکنن به شمابخندن
    پیمان جدی گفت:پس بریم
    وعقب سوارشدعمم گفت باشوهرش باماشین خودشون میان منم رفتم عقب نشستموسوییچ رودادم دست مهتاب.مهتاب جلوسوارشد.نیمااومدبیادعقب که مهتاب پیرهنشوگرفت وگفت:کجا؟؟من جلوتنهام
    وچشمکی به من زد.خندم گرفت.نیماهم جلونشست.نگانگاپسره چیزمیخواست عقب بشینه!نه بس خاطره ی خوشی ازعقب نشستنش دارم!مریم هم عقب کنارمن نشست.
    پیمان پوفی کردودست به سینه به جلوخیره شد.حالادیگه این میرغضب شد.گوشیشوبرداشت وصفحه شوروشن کردوبازم گذاشت جیبش.یه نفس تندکشیدوبه مهتاب گفت:دخترخاله میشه این آهنگشوکم کنی؟
    مهتاب کمش کردوگفت:خوب بودکه..
    نیماازجیبش یه فلش درآوردوبه سمت مهتاب گرفت:میشه اینوبذاری؟
    -اوهوم
    بعدم صداشوتنظیم کرد.مهتاب به سمت نیمابرگشت وگفت:اوووم...علیرضاتالیس چی؟آقانیمایه سوال شماخیلی آهنگ دوست دارید؟
    نیماسرشوبالاپایین کردوگفت:یه بخشی اززندگیه منه بهش عادت کردم
    کسی که باتوباشه همه چی داره
    تموم زندگیشوباتوخوشبخته
    براش هیچی تودنیاغیرممکن نیست
    فقط ندیدنت براش یکم سخته
    کسی که باتوباشه کم نمیاره
    باتوهمیشه روی اوج میمونه
    کنارتویه دنیادلخوشی داره
    بدون تویه لحظه هم نمیتونه
    همه دنیام تویی لابه لای حرفام تویی
    اونی که من دوسش دارموهمه جوره میخوام تویی
    -مهتاب بپیچ چپ عمه اینارفتن چپ
    نیمازل زدتوچشام دوباره وبه آهنگ اشاره کرد.لبخندزدم
    دوباره عشق روی خوش نشونم داد
    باتویه حس تازه تودلم جاکرد
    توکه باخنده هات نشستی توقلبم
    باتویه زندگی نجات پیداکرد
    دوباره دیدمت هوامویادم رفت
    دیگه دلم برات طاقت نمیاره
    کنارتوهمیشه حال من خوبه
    آخه کی مثل من تورودوست داره؟
    همه دنیام تویی لابه لای حرفام تویی
    اونی که من دوسش دارموهمه جوره میخوام تویی
    صورت خودموتوآیینه ی جلونگاه کردم
    همه دنیام تویی تویی تویی
    اونی که من دوسش دارموهمه جوره میخوام تویی
    همه دنیام تویی تویی تویی
    اونی که من دوسش دارموبخاطرش اینجام تویی*
    زل زدم توچشاش استرس گرفته بودم وصدای قلبمومیشنیدم.
    همه دنیام تویی لابه لای حرفام تویی
    اونی که من دوسش دارموبخاطرش اینجام تویی
    این آهنگاش توحلقم!همشم راست میگه!
    شونه هاموبالاانداختموازتوآیینه زل زدم توچشای مهتاب.
    مهتاب دستشوآوردبالاوتکون دادوگفت: اَ کجامیاره اینارو؟
    نیماخندش گرفت وبه بیرون خیره شد.
    عمه ایناماروآورده بودن همونجایی که من میخواستم.(بچه هامن تاحالاشمال نرفتما!ممکنه سوتی ای اینجاداده باشم)
    بالای تابلوش نوشته بودآیس کرم..باشه باباتوسوادنداری کِرم بخون!رفتیم تووجلوی ویتریناش ایستادیم.منومهتاب میخواستیم بستنی توپی بخوریم سررنگش دعوامون شده بود.
    -مهتاب من چهارتامیخوام گفته باشم-چهارتا؟پولشوعمه ت میده اونوقت؟
    -آش کشک خالته!-شوخی کردم هرچی میخوای بن تخواب
    -چی؟-یعنی انتخاب کن
    -اوووم...صبرکن صبرکن...
    عمه م وشورهرعمه م باحسرت به مانگاه میکردن.شوهرعمه م گفت:هی خانوم...کاش برمیگشتی به سن اینا!جوونی کجایی که یادت بخیر
    مهتاب برگشت وروبه عمه م پرسید:مگه چندسالته عمه خانوم؟
    باکف دست زدم پس کله ش.برگشت پشت سرشوگفت:نه میخوام باتومقایسه کنم..میبینی عمه خانوم دختره بیست وچندسالشه اصلابهش نمیادازبس شانس داره این دخترنمیدونی ازمین وآسمون واسه ش نقل ونبات میباره...مثلاهمین من..اصلاهمین منوکه داره میدونی خودش چقدراقبال خوش میطلبه؟مثلاهمین شماازبس سختی کشیدیدبه این وضع دراومدیدشدیدعین فس..
    پریدم سریع دم دهنشوگرفتموبه عمه که چپ چپ نگاهمون میکردگفتم:عمه جون منظورش اینه که میخوادبره دسشویی
    وبه طرف دستشویی بردمش.-هییی نگانگاچه حرفایی بارعمه ی ماکردنوچ نوچ نوچ دخمل بد!
    -وامگه چی گفتم؟نکندحقیقت تلخ است؟
    -خاک برسرت این عمه ی ماخیلی روسنش حساسه اونوقت تومیخواستی بهش بگی شدی عین فسیل؟
    -من؟؟؟من غلط بکنم ازاین حرفااونم به عمه ی توبزنم!
    بذاربریم تابهش بگم.ودست منوکشیدوبه سمت عمه رفتیم.-عمه جون منظوربدی نداشتم یه وقت ناراحت نشیداین مثل جن بوداده پریدوسط حرفم وگرنه من:میخواستم بگم هزارماشالله ازبس نو..یعنی جوون موندیدبایداسمتونوبزارن فرگل!پوستتون مثل گل میمونه
    خندم گرفت.عمه م م خندش گرفت:خیلی بلایی مهتاب
    اینوعمه م گفت.دوباره پریدیم به سمت ویتریناقرارشده بودهمه مهمون مهتاب باشیم بیچارره!
    رفتم کنارویترین پنجم وبه مهتاب گفتم:مهی بیا؟
    -هان؟
    -هان وکوفت!بگوجانم
    خودشوتکون دادوگفت:
    -خیلی خب جاااااااااااااااااااااانم
    -یذره جدی باش
    -خوب بنال؟
    -بگوجانم
    -باشه جااااااااااااانم؟
    -من طعم دارک وگردویی و..
    -بسته میترکی!
    -مهتااااااااااااااااااب؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    -باش باش آقااینایی که گفت
    نیماکنارم ایستادوگفت:چی انتخاب کردی؟
    -اینواینواین بااین!
    -آقاواسه منم ازهمینابذار
    حسووووودهرگزززززنیااااااا اسود
    -حسودهرگزنیاسود
    نیماباشیطونی شونه هاشوبالاانداخت ولبخندزدورفت.مریم داشت باعمه م حرف میزدراستی چی میگن اینا؟
    ***
    روی یه میزروبه روی هم نشسته بودیموداشتیم بستنی میخوردیم.داشتم به پیمان ومهتاب نگاه میکردم جفتشون بیخیال مشغول خوردن بستنی بودن واصلانم بهم نگاه نمیکردن نیماهم رفته بودتوفکروداشت بستنی میخورداصلاانگارتواین دنیانبود.بازم حوصله م سررفت یکمی هم خسته بودم فکرنمیکردم همچین جایی تواین شهرپیدابشه..خیلی خوش گذشت دلم میخواست یباربرم قایق سواری..گفتم بذارازهمون حقه استفاده کنم.-پیمان؟؟
    بدون اینکه نگام کنه گفت:-هووم؟
    -مهتاب دلش میخوادبره قایق سواری
    مهتاب که داشت بستنی میخوردچشماش گردشدوکپ کردوبرگشت به من نگاه کردوبااون چشای گردش به من خیره شدوبادستش به خودش اشاره کردازقیافه ش خندم گرفت.
    پیمان برگشت نگاه کردوگفت:منم دلم میخوادبرم دستشویی دستای نوچموبشورم
    وبه سمت دستشویی رفت حتی نگامونم نکردوااااا قبلاجواب داده بود.ای بابا...
    عمه م به مهتاب نگاه کردوگفت:مهتاب جون فردامیریم خوبه؟
    مهتاب شونه هاشوانداخت بالا.ساعت تقریباده ونیم بود.ولی انصافاچه هوای پاکی داشت اینجا.به سمت خونه راه افتادیم مهتاب حسابی اعصابش خوردشده بودمونده بودم چراپیمان این رفتاروکرداین که قبلااسم مهتاب میومدسه مترمیپریدبالانمیدونم چش شده حالابیااینودرست کن...گفتم این دوتاروبه هم میغالبونم خلاص ولی زهی خیال باطل!پیمان پانمیده!یعنی افتخارنمیده مهتابم که دیووونه خدایی فکرنکنم بااین اخلاق گندپیمان بتونه دل ازمیلادبکنه هه بعدمهتاب میگه من شانس دارم من کجاشانس دارم آخه؟چه نقشه هایی داشتم واسشون
    هییی...
    سوارماشین شدیمواینبارمنومهتاب جلوسوارشدیم.نیماازم خواست ببرمش هتل تااینوگفت چشام گردشدچقدرخوب تصمیم گرفته بودهمش فکرمیکردم چجوری روش میشه ولی بااین کارش حسابی جاخوردم قرارشدمریمم باهاش بره وقتی برگشتم خونه عمه کلی ناراحت شدولی خب کاریشم نمیشدکردگندی بودکه زده بودم.
    چقدردلم واسه مامان باباتنگ بودیادم افتادبه روزآخرلبخندزدم.مهتاب روی تخت نشسته بودوباناخوناش ورمیرفت.دستاشوگرفتموگفتم:چ یه توفکری؟
    نفس عمیقی کشیدوگفت:هییییچ..بیخیال بابا
    -بخاطرمیلاد
    پریدوسط حرفموگفت:اسمشونیار-چرا؟-نمیخوام حتی اسمشم بشنوم پریا؟میخوام...میخوام که...
    دستاشوفشاردادموگفتم:میخوا چی؟
    نفس عمیقی کشیدوخیره شدتوچشام:میخوام فراموشش کنم
    جاخورده بودم این حرف ازمهتاب بعیدبود.چشماموریزکردموپرس دم:مطمئنی؟
    بازم نفس عمیقی کشیدوسرشوبالاپایین کرد.نگاش کردموگفتم:چجوری میخوای اینکاروکنی؟
    -نمیدونم...توکمکم میکنی؟
    لبخندزدموگفتم:مطمئن باش ولی...-ولی چی؟-بهم قول داده بودی بری باهاش حرف بزنی نرفتی...هرچه زودترباهاش حرف بزن وتمومش کن اگه دلتوشکست نگران نباش من کمکت میکنم باشه؟
    لبخندزدوسرشوبالاپایین کرد.-راستی تایادم نرفته..
    رفت سرچمدونشویه بسته ی کادوپیچ شده آوردسمتم.-این چیه؟
    -تولدت مبارک جوجه یادم بود،باهات شوخی کردم...حالابازش کن ببین خوشت میاد
    بالبخندجعبه روازش گرفتموبازش کردم یه گوشی باسیمکارت
    -وای مرسی مهتاب واقعاضروری بود!
    خندیدوگفت:حالابازکن ببین طبق سلیقه س؟
    جعبه ی گوشی روبازگردم یه گوشی اچ تی سی باسیمکارت.بغلش کردموبوسیدمش.-مرسی
    -قابل شمارونداره...
    خمیازه ای کشیدوروی تخت درازکشید.-رنگ خمیازه خبرمیدهد
    وچشماشوبست.-پس بقیه ش؟-بقیه شوصبح میگم!
    لبخندزدموسیمکارت روداخل گوشی گذاشتم واونوروی میزگذاشتم پیشی جوجوروبرداشتمورفتم کنارپنجره چقدراتاق شبیه اتاق مهتاب بود.کنارپنجره ایستادم یهولرزم گرفت سردم شده بودنگاهی به پیشی کردموگفتم:سردشده نه؟
    وپنجره روبستم سرپیشی رونازکردموبهش لبخندزدم فکرکردم شایدگشنه ش باشه رفتم توآشپزخونه ویه کاسه شیرواسه ریختم وبعدم به سمت تختم رفتم وبغلش کردموکم کم خوابم گرفت باچشمای نیمه بازنگاهی به مهتاب کردم چقدرنازخوابیده بودنگاهی به پیشی کردم اونم داشت میخوابیدکم کم چشام گرم شدوخوابم برد.
    ***
    اوه اوه...عجب دلم هوس شیرکاکائوکردوسط رمان!این شخصیت تورمانی که داشتم میخوندم عجییب منوتحت تاثیرقرارداده بود...ای خداااکاش میشدنیماهم اینجوری بودیعنی کااااملابرعکس این پرهام گوربه گوری شانسونگا!انقدردلم میخواست مثل این باشه مغروروجدی وجذاب واااااااااای...همینطوری که باخودموشمابه قول مهتاب میحرفیدم رفتم به سمت آشپزخونه ویه لیوان شیرکاکائوواسه خودم درست کردم عمم رفته بودسرکارشوهرعمم همینطورجفتشون چندتاباغ وتالارداشتن وکلاتوکارعروسی بودن.مهتابم هنوزبیدارنشده بودساعت حدودای...بذانگاکنم...آهان ده ودقیقا44دقیقه بودومهتاب خانوم هنوزخواب بود.شیرکاکائوروگذاشتم رومیزوصفحه ی گوشی رو روشن کردم ازاینترنت چندتاکتاب دانلودکرده بودم که تنهایی نپوسم البته فقط این دوسه روزچون بعدش عمه م میومدولی چه فایده!تااونموقع بایدبرمیگشتیم کلی ازکلاساروپیچونده بودیم بایدیه خاکی توسرمون میریختیم بالاخره.تااومدم یه جرئه ازشیرکاکائوروبخورم مهتاب درحالی که حوله ی حموم دورش پیچیده بودوموهاشم بسته بوددادزد:کوفتت بشه منم میخوام
    بی تفاوت به صفحه ی گوشی خیره شدموگفتم:خدا دست داده پاداده طرزتهیه شم که بلدی بپرخودت درس کن
    -توروح پرفتوحت!
    وروی مبل روبه روی من نشست.-آخیییییش راحت شدم تو هم باشوبدوش بازبوی جوجه اردک نگیری پاشو
    -باباتوموهات چربه هرروزبایدبری حموم من دوروزیبارم کفایت میکنه
    -وایسابینم چی داری میخونی؟
    -داستان بشرزیرنورمهتاب-بیشئور!نه جدی؟-رمان میخونم فوضول
    -فوچی؟توبازاین کلمه روتکرارکردی؟نه جدی رمان چی؟
    -رمان عشخولانه بیاواست بلوتوث کنم نمیدونی مهتاب عاشق این پسره شدم نمیدونی چقدرمغروره!چقدرجدیه!واجب شدبدمش نیمام بخونه یذره یادبگیره
    ابروشوبردبالاونصیحتانه گفت:بده مث بچه آدم میادمنت کشی؟ روزی هزارباربرات میمیره مثل ریگ خرجت میکنه ازکارات ناراحت نمیشه واست آهنگ میذاره؟
    حتمابایدیه غول تشن بیادجلوت تاعاشقش شی؟
    -هان؟نه میگم اگه جدی ومغروربودچقدرخوب بود-حتمابایدیکی فحش کشت کنه؟ چشاتوواکن ببین چه تیکه ای به تورت خورده خشگل مانکن باکلاس دکترپولداربااحساس!تازه یه چیزمهم تر!لاخواهرمادر!دیگه چی میخوای نکنه حلوا؟نگاه به این شانس خری من کن که این میلادنره غول بااون قیافه ش تازه واسه م طاقچه بالاهم میذاره!
    خندم گرفت.-اوووم خب راست میگی ولی من بایدبرم بهش بگم یذره جدی ومغروربشه من کارندارم بایداینجوری بشه...
    مهتاب باچشمای گردنگاهی بهم کردوگفت:نکنه دستی دستی میخوای خودتوبدبخت کنی هان؟
    لبخندموزیانه ای زدموگفتم:تازه کیفشم بیشتره
    -من نمیدونم توکی به حرف من گوش کردی خوددانی پری جون من رفتم خودموبخوشکونم!توهم بنشین تاپیشی روبیارم یه چیزی بدم بخوره زیردست وبال توخفه شددیشب
    -برو...خودم بهش غذادادم وخوابوندمش توبروخودتوبخشکون
    -بابامادروظیفه شناس!مارفتیم خودمونوبخشکونیم فعلاجوجه
    -برودیگه اه بذابخونم
    مثل خرکله موکره بودم توموبایل وتندتندمیخوندم تابالاخره 4ساعته تمومش کردم باورم نمیشد4ساعته دارم میخونم !همچین روم تاثیرگذاشته بودکه یه دقیقه هم ازفکرش بیرون نمیومدم کلاوقتی من برم توفکردیگه رفتم سرهرکاریم باشم نمیفهمم چجوری انجامش میدم.همون موقع بودکه صدای دینگ دونگ خونه عمم بلندشدرفتم ونگاهی به آی فون کردم بازم نیمابااون لبخندشیطونش پشت دربودآی فون روبرداشتموباعصبانیت گفتم:تواینجاچیکارمیکنی؟
    بدون اینکه عصبانی بشه دستهاشوبه نشونه ی تسلیم بالابردوبازم لبخندشیطون زدوگفت:اول سلام دوم نگران نباش خوبم سوم من نه ماچون باخاله م اومدم ایناهاخودش اومد...
    مریم اومدجلووگفت:پریاخاله چرادروبازنمیکنی؟
    -اِسلام بفرمایید
    ودکمه ی آیفون روزدم وبالافاصله رفتم تواتاق ویه شال انداختم سرم وموهامومرتب کردم یه تونیکم پوشیدم شلوارم مشکی بودعوضش نکردم به مهتاب که تاکله توچمدون بودگفتم:آقای سیریش تشریف آوردیه چیزی بپوش وبیا
    مهتاب که جاخورده بودافتادتاچمدون وگفت:تنهااااااااا؟
    ازچمدون درش آوردموگفتم:نه بامریم چی فکرکرده هی میاداینجا؟
    مهتاب باتعجب نگام کردوگفت:خودتی؟توکه یه نگاه عاشقش بودی؟
    -داره ازش چندشم میشه-بروباباتودیگه خوشی زده زیردلت بروگمشوتابیام
    ازدراتاق بیرون رفتم نیمابهم خیره بودازیه طرف دلم قیلی ویلی میرفت ازیه طرف خوشم نمیومدانقدرنگام کنه یذره کم محلی چیزی بخدابدجوردلم میخواد..شایدبه قول مهتاب خوشی زده زیردلم راستش ازاین یه نواختی خسته شدم دیگه!
    مریموبغل کردموبوسیدم.-آناکجاس عمه؟
    آناهیتامیشدهمون عمه ی من.-باشوهرش رفتن سرکارگفتن یکی دوروزدیگه میان وبه ماهم سپردن حسابی خوش بگذرونیمونریم تابیان ولی منومهتاب احتمالاتایکی دوروزدیگه میریم خونه
    -آهان خاله پیمان کو؟-خوابه هنوز-ساعت دو خوابه؟؟-شماکه میشناسیدش
    -آره عزیزم ازمامان بابات خبری نشد؟-چرازنگ زدن گفتن حالاحالاهانمیان منتظرنباشیم به پیمان گفته بودن
    به سمت آشپزخونه رفتم چای بیارم.-نمیخوادپریابیابشین-کاری نیس
    سریع دوتاچایی ریختموبه سمت هال رفتم معماری خونه ی عمه م خیلی شبیه خونه مهتاب اینابود.جلوی مریم جون چایی گرفتموبعدشم رفتم سمت نیماوچایی گرفتم جلوش ای باباماروباش انگارخواستگاریمونه!نیماهم نطورزل زده بودبه من بااینکه خودم نمیخواستم ولی نگاموازش گرفتموبه بالانگاه کردموبه نفس کشیدم نیماجاخورده بودروی مبل نشستم زاویه نشستنم طوری بودکه چطوربگم اگه ازبالای سرم نگاه میکردیدمبل تکی که من روش نشسته بودم عمودی بودولی مبل اوناافقی سمت راستم مبل نیمابودوپایینترشم خاله ش.نیماخودشوشبیه آدمای بی گناه کرده بودولیوان چایی روتوی دستش گرفته بودویه دستشم که ساعت مشکی بزرگی روش بسته بودگرفته بودروی لیوان ودرحالی که سرش یذره سمت پایین بودبه من که داشتم بامریم حرف میزدم خیره شده بودوگاهی یه نیم نگاهیم به لیوان میکردوبازم به من نگاه میکردمریم همونطورکه به من نگاه میکردوبه حرفام گوش میدادگفت:انگاری دیشب دلت میخواسته بری قایق سواری؟.
    تعجب کردموگفتم:ازکجافهمیدی؟-نیماگفت
    باتعجب نگاهی به نیماکردم ازکجافهمیده بود؟
    نیماسرشوپایین انداخت وبه شیشه ی لیوان خیره شددلم براش سوخت چقدروقتی اینطوری میشدقیافه ش خواستی ترمیشد.تازه حواسم جمع شدمریم داره باهام حرف میزنه
    -چی گفتیدخاله جون؟-هیچی عزیزم میگم نیمامیخوادببرتمون قایق سواری
    -نیما؟یعنی آقانیما؟جدی؟؟
    -آره خاله برولباساتوعوض کن بریم چیه نشستی توخونه طبیعت به این قشنگی پاشوبریم
    راست میگفت راستش ازاین کارش خوشحال شدم ولی هنوزروی تصمیمم مصمم بودم.سریع لباساموعوض کردمواومدم مهتابم که مانتوهاشوگم کرده بودمریم رفت ببینه داره چیکارمیکنه آخه تاکله توچمدون بود.روی همون مبل نشستم وبه ناخونام خیره شدم.
    نیماهنوزنگام میکرداعصابم خوردشد-چراانقدرنگام میکنی؟
    سرشوباناراحتی پایین انداخت وآروم گفت:چیزی شده؟
    -اینومن بایدبپرسم چراتوانقدربه من نگاه میکنی؟چراهواموداری؟چراازک ارام ناراحت نمیشی؟چراهمش برام آهنگ عاشقونه میذاری؟چراغرورتوواسم میشکونی؟
    توهمون حالت پوزخندی زدوگفت:یعنی دلیلشونمیدونی؟
    کلافه نفس عمیقی کشیدم.-ببین من ازآدم اینجوری خوشم نمیادمن یکیومیخوام که مغرورباشه وجدی توکه
    نیماخیره شدتوچشام نزدیک بودگریه ش بگیره:من چی؟چراداری بهونه میاری نکنه پای کس دیگه درمیونه؟خجالت نکش راحت بگو
    واااای بازاین زودقضاوت کردبایداسمشوگذاشت آقای قضاوتر
    کلافه دستی توصورتش کشیدوبه من خیره شد.-چیه چرابازم حرف نمیزنی؟
    -توخیلی زودقضاوت میکنی پای هیچکس درمیون نیست من فقط دلم میخواداینجوری باشی مغروروجدی جلوی من جدی باشی وهی نگی دوست دارم دوست دارم میدونی یذره ازاین رفتارات بدم میادمن چجوری میتونم اینارو
    پریدوسط حرفموگفت:اینجوریه؟باشه خانوم همتی.
    چراگفت خانوم همتی؟
    بالافاصله ازکنارم بلندشدبدون اینکه نیم نگاهی بهم بندازه به سمت خاله ش رفت وازش خواست زودترآماده شن.این رفتارشودوست داشتم دقیقادلم میخواست اینجوری بشه ولی انگاری ناراحتش کردم؟!ازبس اعصابش خوردشده بودبه سمت درخروجی رفت وبه خاله ش گفت:به ایشونم بگیدزودتربیان
    وازدربیرون رفت یذره جاخوردم انگارزیادی ناراحت شده ازدستم.مگه چی گفتم؟
    اینازیادروم تاثیرنذاشت تازه وقتی فهمیدم چه غلطی کردم که دیدم خیلی بهم بی توجه هه توماشینشم که میخواستم جلوبشینم باخشونت گفت عقب بشین ومنم کلی جلوی مریم ومهتاب ضایه شدم وعقب نشستم تازه ضبط ماشینشوهم خاموش کرده بودورادیورو روشن کرده بوداعصابم داشت بهم میریخت ازتوآینه نگاش کردم ولی حتی نیم نگاهی هم بهم ننداخت وباخونسردی رانندگی میکردای وای چه غلطی کردم حالاچ کنم؟
    حالاایناکه چیزی نبودوقتی تازه فهمیدم عجب شکری خوردم که سوئیچشوداددست مریم وگفت کاردارموول کردرفت قایق سواری کوفتم شدآخه بگودخترتوکه جنبه نداری غلط میکنی همچین شکری میخوری..توروح پرفتوح پرهام که همش تقصیراونه!من کجام ازهمچین شخصیتی خوشم اومد؟این دختره چجوری بااین میسازه؟؟؟ازدرون ازگندی که زده بودم درحال انفجاربودم انگاریه مای تابه فلفل ریخته بودن توم وروم!
    ضدحال خورده برگشتیم خونه عمم.بی حال روی مبل درازکشیدمووکیفموانداختم یه طرف.
    مهتاب نظاره گرحال شکرخورده ی من بود-چی شدخانومی سگ گازت گرفته؟
    کنترل روکه زیرم بودو واقعارواعصاب بودرواززیرکمرم درآوردموانداختم یه طرف وگفتم:کاش سگ گازگرفته بودآدم آب حوض بخوره اینجوری ضایه نشه
    -دیدی بهت گفتم؟توکی حرف منوگوش میدی؟
    وبه سمت یخچال رفت.-حالاچیکارکنم؟
    -پاشویه چیزی درست کن ازگشنگی جوجه نشیم این گربه هه نفله مون کنه پاشو
    -من که حال وحوصله شوندارم خودت یه چی درست کن-توشکرمیخوری حوصله نداری
    زیرچشمی نگاش کردموگفتم:ممنون صرف شده
    -ای بابا بازمثل سگ شدی...من چیکارکنم که سرمن خالی میکنی؟بهت گفتم که،خودت گوش نکردی حالااومدی مثل چیزگیرکردی به من بدبخت؟تویعنی قراره کمک کنی جناب بشرروفراموش کنم
    -اوووووف فکرنمیکردم انقدرناراحت شه
    مهتاب درحالی که سبزی های یخ زده ی تویخچال رودرمیاوردویه تیکه نونم میجویدگفت:حالاچی گفتی بهش؟
    همه چیوبراش تعریف کردم.ازتوآشپزخونه که اپن بودکف دستاش روبه سمت من پایین آورد:آآآآآن...خاااااک برسرخرت کنن پروندیش رفت
    ازجام بلندشدموگفتم:یعنی انقدر بدگفتم؟
    مهتاب بازیه تیکه نون گذاشت دهنشودرحالی که خاراچ خوروچ میکرد:افتضاااااااااااح
    آب دهنموقورت دادموگفتم:حالاچیکارکنم؟
    -هیچی بیاکمک کن یه چیزی درست کنیم دارم میمیرم ازگشنگی ساعت سه ونیمه بخدا!مگه کارمندیم الان غذامیخوریم ما؟
    -توبگومن چیکارکنم نیمادرست شه من هرکاربگی میکنم؟
    -نمیدونم جون پری مخم خط نمیده انقدرگشنمه دارم تلف میشم راستی پیمان کوبروببین هنوخوابه؟
    لبخندکجی زدموگفتم:چه زوددخترخاله شدی!!-دخترخاله بودم بدو
    رفتم تواتاق پیمان طاق بازخواب بودویه جعبه قرص هم دستش بوداونوازدستش کشیدم بیرون خواب آور؟؟؟چراخواب آورخورده؟حالش خیلی خرابه هاالهی بمیرم من چقدرخودخواهم ولی تقصیرمن چیه خودش نمیذاره برم طرفش
    چهارپنج تادیگه بسته قرص هم تویه بشقاب بودبه همراه یه لیوان یعنی خوابش نمیبرده؟
    پیشونیشوبوسیدم وروشوانداختم وبه سمت آشپزخونه رفتم.مهتاب یه قرمه سبزی توپ درست کرده بودجوری که ازبوش همه چی یادم رفت.-چقدرکدبانویی تومهتاب
    دماغشویه جوربامزه کردودرحالی که قابلمه روهم میزدگفت:چه فایده؟مثل توخرشانس نیستم که همش بدمیارم
    -حسود!خب منم که الان بدآوردم-خب توفرق میکنی خودت جفتک به بخت بدبخت خودت میزنی ولی من ازاین خریتانمیکنم-میگم مهتاب بیاوزن این داداش ماشوبخداازمنم خوش شانس ترمیشی ببین کی گفتم-ساکت شویهومیشنوه-خب بشنوه اصلاتومخت تاب داره واسه همین اسمتوگذاشتن مهتاب مه تاب یعنی خوشگل مثل ماه منگل مثل تاب!-مث تاب؟-حالاهرچی مخت که تاب داره دراین موردشک نکن!
    -انقدرقدقدنکن بدویه سفره بندازمردیم ازگشنگی خداروشکرکن من کلفتوباخودت آوردی وگرنه ظهربایدنون خشکه میخوردی بدوبرواون داداش جونتم بیدارکن بیادطفلکوببین چقدرخسته شده تاالان خوابه
    -ازکی تاحالامهربون شدی؟؟-ازهمین حالا!-آخ جون!راستی میگم
    مهتاب درحالی که بشقابارومیبردومنم دوغ روتوی پارچ بهم میزدم سرشوتکون داد.
    -چی؟-پیمان قرص خواب آورخورده فکرمیکنی چرا؟-توچراانقدرازمن سوال میپرسی حتمابخاطرهمون دختره س دیگه-آره شاید.برم بیدارش کنم؟-نه پس میخوای بذاری تاشب بخوابه وهیچی هم نخوره چقدرظالمی تو!مگه ندیدی عمل شده کلی خون ازدست داده دکترش گفت کم خونی گرفته
    چشام گردشده بوداینارومهتاب میگفت؟-مهتاب توازکجامیدونی؟
    مهتاب که تازه فهمیدچیاگفته لبشوگازگرفت ونفس عمیقی کشیدوهیچی نگفت یعنی میشدبهش امیدواربود؟
    عذاب وجدان هیچ جوره راحتم نمیذاشت فکرازدست دادن نیمادیوونه م کرده بودوقتی پیمانوبیدارکردم بابی حوصلگی نشست سرسفره ولی وقتی نگاهی به غذاوته دیگش کردوبوش روفهمیداشتهاش بازشدوسه تابشقاب پرخوردمن یکی که تعجب کرده بودم این چندوقت اخلاقش مثل چیزشده بودنمیشدباهاش حرف زداین تنهاجمله ای بودکه خطاب به ماالبته به مهتاب گفت:خیلی عالی شده بوددخترخاله ممنون زحمت کشیدی
    چراهمش میگفت دخترخاله؟نگاه غضبناکیم به من انداخت وازم خواست برم تواتاق کارم داره یاحضرت فیل×!رفتم تواتاقش وشروع کردم به مرتب کردن تختش.
    -پریاکجارفته بودیددوتایی؟
    برگشتم ونگاش کردموباتعجب گفتم:مریم ونیمااومدن دنبالمون رفتیم قایق سواری
    پوزخندی زدوگفت:نیما؟
    تازه فهمیدم چی گفتم:آقانیما
    چشماشوریزکردوگفت:ببینم چی شده جدیداهی این آقانیمارومامیبینیم؟تولدتو به اون چه ربطی داشت؟من یادم نبودتولدته اون یادشه قضیه ازچه قراره؟نکنه رابطه ای این وسط هست که من ازش بی خبرم؟
    بااین حرفاش کپ کرده بودم همونطوری وایساده بودمونگاش میکردم.گریه م گرفته بودپیمان به من اعتمادنداشت اخلاقش چقدرعوض شده بودبی اعتمادی ازهردردی تودنیابرام سنگینتربودباگریه ازتوجیبم گوشیم رودرآوردموگفتم:ایناهاپیما بیاچک کن این گوشی اینم سیمکارت اصلادیگه بهم نده شون فقط اینجوری درموردم قضاوت نکن نمیتونم ببینم بهم بی اعتمادی تویاکس دیگه ای ازخونوادم ،این گوشی رودیشب مهتاب بهم کادودادباسیمکارتش. گوشی خودموشکوندم
    پیمان بادیدن گریه هاوعکس العمل من ناراحت شده بود.-چراگوشیتوشکوندی؟
    -چون...چون..-راستشوبگو-چون شمارموپیداکرده بودمنم نمیخواستم شماهابهم بی اعتمادبشیدخودمم ازاین کاراخوشم نمیومدحس میکردم خیانت به خانوادمه نه جوابشومیدادم نه چیزدیگه میخوای ازخودش بپرس
    بغلم کردوسرموگذاشت روشونه ش نمیفهمیدم چجوری هق هق میکردم.پیمان سرمونوازش کردوباناراحتی وبغض گفت:میدونم آجی اگه تورونشناسم که به دردجرزدیوارمیخورم نمیخوام این وسط بااحساست بازی بشه واین وسط ضربه بخوری
    چقدرآغوشش امن بودبرام چقدرخوب بودیکی نگرانمه ولی من...من نیمارودوست داشتم پس چرابهش نگفتم؟چرانمیتونستم؟
    -میدونم خودت بزرگ شدی وعقلت میرسه ولی جون داداش کاری نکن که بعداپشیمون بشی وبه حال وروزمن دچاربشی بهم قول بده مواظب خودت باشی قول بده
    -باشه داداش قول میدم ولی من...-هیسس هیچی نگوفقط سرتوبذارروشونه م تو،کل دنیادیگه هیچکسوندارم دیگه هیچی برام مهم نیست نذارتویکی رودیگه ازدست بدم طاقت ندارم نمیتونم
    پیمان داشت گریه میکردخودمم همراهش گریه میکردم.ازپیمان جداشدم باهمون بغضش لبخندزدوگوشی روبه سمتم گرفت.-بهم قول دادی ازروی عقلت تصمیم بگیری نه ازروی احساس حالابرودیگه خیالم راحت شدمیدونم هرکاری درسته روانجام میدی
    بااینکارش عذاب وجدان گرفتم اون به من اعتمادکرده بودرابطه م بانیماهم که امروزخراب شدنمیدونستم حالادیگه رسمابایدچیکارکنم؟دیگه حال خودمونمیفهمیدم تنهاکاری که میتونستم الان بکنم این بودکه یه دوش آبگرم بگیرم تابفهمم چه غلطی بایدبکنم ازاونورعشق به نیماازاونورقول دادن به پیمان.داشتم دیوونه میشدم حرفای پیمان کاملادرست بودمیگفت باعقل تصمیم بگیرم نه بااحساس.
    رفتم زیردوش آب واتفاقات رودوباره برای خودم مرورکردم نیمامنودوست داشت همیشه سعی میکردخوشحالم کنه هواموداشته باشه غرورشوبرام میشکوندتوچشماش اشک جمع میشدکارای عجیب غریب میکردتوچشام نگاه میکردازکارام ناراحت نمیشدتازه دیگه بهم پیشنهاددوستی هم نداده بوداگه واقعاقصدش همین بودبایدمیرفت وپشت سرشم نگاه نمیکردچون میدیدمن پایه ش نیستم توخونه هم بهم گفت فقط میخوادازاحساس من باخبربشه وواسه دوستی نمیخوادم همه ی این کاراش یه معنی میتونست داشته باشه واونم چیزی جزعشق نبودرفتارهای خودموتواین چندروزمرورکردم سعی کرده بودم تاحدامکان خودموجلوش بی میل نشون بدم البته تقریبا!پس چرااون؟وای خدادارم دیوونه میشم خودت یه کاری کن...خسته بودم ترجیح دادم روی تخت درازبکشموچندساعتی بخوابم.
    وقتی بیدارشدم خیلی احساس سبکی میکردم ازجام بلندشدم که برم آب بخورم که مهتابودرحال ظرف شستن دیدم خندم گرفت وخندیدم
    مهتاب برگشت وباعصبانیت نگام کردوگفت:چیه؟
    رفتم برم کمکش کنم که گفت:تواصلابه خودت تکون نده ماشین ظرفشویی درخدمته
    خندیدموروی اپن نشستم:اتفاقاچقدرم بهت میاد-ظرف شستن؟؟؟-نه خیرخونه داری!
    -قدقدنکن اعصابم ازدستت شکرماستیه –چرااخه؟
    -وای توچقدرحرف میزنی!-تازه بیدارشدم آخه!-بذاروشن شی اول بعدپیام بفرست!-مگه گوشیم-اِی یه همچین چیزایی
    نگاهی به بیرون پنجره انداختم تاریک بودوداشت بارون میومدولی اندفعه ازبارون ناراحت شدم حالموگرفت ویادبدبختیام انداخت پیمان ازاتاقش بیرون اومدوتی وی رو روشن کردونشست پاش-ای ول این فیلمه
    وبه سمت آشپزخونه رفت ویه کاسه تخمه آوردونشست پاش منومهابم علاقه مندشدیمونشستیم پای تی وی تقریباتاساعت نه درحال دیدن فیلم بودیم که دیگه مهتاب خوابش گرفت وبه چنددقیقه نکشیدکه خوابش بردولی من همونطورروی مبل نشسته بودمورفته بودم توفکریعنی قراربودچی بشه؟توهمین حالت نشسته بودموداشتم فکرمیکردم که پیمان باعجله ازاتاقش بیرون اومدودرحالی که داشت کتشومیپوشیدازخونه بیرون زددویدم دنبالش که ببینم کجاداره میره.
    -پیمان؟پیمان صبرکن نفسم گرفت
    برگشت بهم خیره شد.-کجاداری میری؟
    خیلی هول شده بودمن که سردرنمیاوردم یعنی مربوط به دختره بود؟
    درحالی که نفس نفس میزدگفت:بایدبرم جایی خیلی مهمه زودبرمیگردم
    -باشه یه لحظه همینجاوایسا
    رفتم توخونه وسوئیچ ماشینموآوردموسمتش پرت کردم بادست ش گرفتش.
    -باماشین من بروهراتفاقیم افتادبه من خبربده
    پیمان ابروشوبالابردوگفت:اتفاق؟
    -حالاهرچی بدوبرودیگه بروکه زودبرگردی من منتظرتم
    باسرش تشکرکردوباعجله سوارماشین من شدومثل نوری ازجلوچشمم غیبش زدطوری که نصف موهام به سمت چپ حرکت کرد یعنی چی شده بود؟شونه هاموبالاانداختمورفتم داخل خونه ونشستم پای تلویزیون ولی خیلی توفکربودم هی شبکه هاروعوض میکردم که دیدم فایده نداره زدم تلویزیونوخاموش کردم ودستهاموگذاشتم زیرچونه م خیلی بچه بودم خیلی این کارا چی بودمن میکردم؟
    نگاهی به ساعت کردم ای کاش مهتاب نمیخوابیدگفتم برم یذره سربه سرش بذارم بیدارش کنم ببینم چه خاکی بایدتوسرم میریختم فقط اون میتونست کمکم کنه.
    رفتم دم دروچندباربابی حالی زنگ روزدم وبعدم به دو رفتم تواتاق ومهتاب روتکون دادم.-مهتاب؟-هووم؟-پاشوپاشو-ول کن بذاربخوابم کل امروزرومثل خرکارکردم توخوابم دست ازسرم برنمیداری؟
    غلتی خوردوپتوروکشیدسرش.-پاشومیلاداومده دم دره باتوکارداره پاشو
    بابی حالی گفت:کی؟
    دادزدم:میلاد..
    که یهودیدم انگاربهش برق وصل کردن پریدسمت درمنم دویدم دنبالش دروبازگذاشته بودم چشماش بازبازبود.تندتندوباخوشحال گفت:-کو؟کجاست؟
    همونطورکه بابی حالی به چهارچوب درتکیه داده بودم پوزخندی زدموگفتم:اینجوری میخوای فراموشش کنی؟
    دروبستمورفتم نشستم روی مبل.اومدسمتموگفت:اذیت نکن پریاکوش؟کجاس؟
    -شوخی کردم چرابه خودت میگیری یه جورنشون نده انگارازخدات بوده بیابشین اینجا
    باحالت نق تقی گفت:نگوکه واسه هیچ وپوچ بیدارم کردی
    -نه خیرم بیابشین اینجاببینم
    درحالی که ضدحال خورده بود:-یعنی میلاداومدواینا...کشک؟
    نزدیک بوداشکش دربیاد.چیه چراگریه ت گرفت اصلابروبکپ نخواستیم برو
    -دیگه زدی شکرزدی به خوابمون خوابزده شدم رفت کجابرم؟
    وبعدبه سمت اتاق رفت.-کجا؟-بخسبم-اِتوکه گفتی خوابم پریدکه-حالایچی گفتم
    دیدم ازمهتاب آبی گرم نمیشه بایدخودم یه کاری میکردم وگرنه ازعذاب وجدان میمیردم
    لپ تابموآوردموروشنش کردموخوب به آهنگاگوش کردم بعضیاشون اشک آدمودرمیاوردوبعضیاشون...بی تریاشونونیمابرام گذاشته بوداونم این آهنگاروداشت رفتم بیرونونگاه کردم بازبارون گرفت خیلی حالم بدشدمنی که عاشق بارون بودم حالاحالم ازبارون به هم میخوردیادم افتادبه اونروززیربارون...بازم بارون زده نم نم دارم عاشق میشم کم کم...آخی چه زودگذشت گریه م گرفت.پرده هاروکشیدموآهنگی که انتخاب کرده بودموریختم توفلش دوگیگ کوچولوم.تصمیم خودموگرفته بودم خیلی فکرکرده بودم بایداین کارومیکردم.
    ***
    صبح خیلی زودترازهمیشه بیدارشدم ولی جالب اینجابودکه مهتابم بیداربودوداشت چایی درست میکردلباسهاموپوشیدم تازودتربرم شایداینجوری فک کنیدولی درسته میخواستم برم منت کشی. دیشب تاساعت 4بیداربودموفکرمیکردم فکرکنم به محض اینکه خوابم بردپیمان اومدخونه البته من نفهمیدم.ازدراتاق رفتم بیرون که مهتاب تقریبادادزد:کجا؟؟؟
    -دیگه نمیتونم مهتاب دارم دیوونه میشم بایدبرم منت کشی
    لقمه ای که تودهن مهتاب بودگیرکردتوگلوش ونزدیک بودخفه بشه ازبس سرفه میکرد.
    چندبارزدم پشت کمرش.دستموپس کشیدوگفت:چیکارکنی؟؟؟
    -برم منت کشی بخدا دارم دیوونه میشم-تودیوونه هستی...
    چندباردیگه هم سرفه کردیه لیوان آب براش بردموبه سمتش گرفتم.لیوانوازدستم گرفت وگفت:باباتوکه خودت نیمارومیشناسی شرط میبندم امروزفرداخودش میادچراتوبری الکی خودتوکوچیک کنی اون نیمایی که من میشناسم انقدرپوست کلفته که
    بازسرفه کرد-اصلاهمین چندروزپیش یه اس امس اومدبرام نوشته بوداون کسی که عاشقشی رو ول کن اگه مال توباشه بالاخره بهم میرسیدیه همچین چیزایی دیدم راست میگه شایدقسمت نیست منومیلاد..به هرحال تونبایداینکاروکنی وگرنه اونم برات طاقچه بالامیذاره وبعداسرکوفتت میده
    دیدم راست میگه رفتم لباساموعوض کردم نشستم رومبل.پوفی کردموچشماموبستم.که یدفعه دراتاق پیمان بازشدوباعجله بیرون اومدوسمت مهتاب رفت.
    باتعجب نگاه میکردم.-مهتاب یه دیقه میای؟
    اینوپیمان گفت بااین تعجب کردم.مهتابم تعجب کرده بوداومدوروی مبل نشست پیمانم دقیقاروبه روش نشست.پیمان چندلحظه خیره خیره هردوی مارونگاه کردماهم خیره شده بودیم به دهنش ببینیم چی میگه.-مهتاب...تو...
    یه چیزی میخواست بگه که انقدرقرمزشده بودوعرق کرده بود.-تو...
    آب دهنشوقورت دادودستاشوقلاب کردوگفت:میدونم خیلی غیرمنتظره س ولی...دستی توموهاش کشیدوگفت:بامن ازدواج میکنی؟؟
    (حرکت پلک زدن های آهسته ی پریا-تصویرپیمان-مهتاب که جاخورده-تصویراین سه تاهی زوم میشه)
    بادستم جلوی دهنموگرفتم چی گفت؟
    تامهتاب اومدحرف بزنه پیمان سریع گفت:میدونم میدونم فقط بهم جواب بده نگوفرصت میخوای فقط جواب. آره نه
    بعدم روی زانوروبه روی مهتاب نشست ویه جعبه به سمتش گرفت:بامن ازدواج میکنی؟
    پیمان خیره شده بودبه دهن مهتاب که ببینه چی میگه
    مهتاب کاملاشوک شده بود.بادستهای لرزون جعبه روازدست پیمان گرفت ودرحالی که یه دستش روقلبش بودبه پیمان نگاه کردبعدم نگاه آرومی روحلقه کردچشماشوبست وبازکردآهی کشیدوخیره توچشمای پیمان شدوباصدای ضعیف وارگفت:ازدواج میکنم
    نگاه من روی مهتاب ثابت موندتوذهنم یه آهنگ بی کلامی درحال پخش بودکه اوضاع روازاینی که بودسنگینترمیکرد.قلبم به شدت توسینه میکوبید(همش تصویرپیمان درحالی که چشماش رگ رگیه ومهتاب که چشماشوبسته روشون زوم میشدوتصویرپریاکه بابهت بهشون خیره شده)
    مونده بودم چی بگم شایدداشتم خواب میدیدم باانگشتام پلکاموبازکردم ولی خواب نبودداشتم سکته میکردم باپیشنهادناگهانی پیمان وبله گفتن مهتاب
    نگاهی به صورت مهتاب کردم یه قطره اشکی که ازچشمش پایین میومدرودنبال کردم چجوری گفت بله؟عصبانی شدموازجام بلندشدم وباعصابنیت به هردوشون خیره شدم.-پیمان توچه فکری میکنی انقدربی مقدمه خواستگاری میکنی وحتی بهش فرصتم نمیدی اون میلادرودوست داره میفهمی؟نمیدونم چجوری گفت بله
    پیمان پوزخندی زدوبه مهتاب خیره شدمهتاب چشماشوبست ودوقطره اشک به سرعت ازچشماش پایین اومدصدای آرومشوشنیدم که گفت:دیگه مهم نیست همه چی تموم شده
    پیمانم باخشم نگاهی به من کردوگفت:میبینی گفت مهم نیست میدونستم...
    پوزخندی زدوادامه داد:-بدی جنسای شمااینه که زودفراموش میکنید
    جعبه روازدست مهتاب کشیدودرش آوردوکردتودست مهتاب.-دیگه همه چی تمومه خودم الان زنگ میزنم به خاله وهمه قرارهارومیذارم فردابرمیگردیم
    وبه سرعت ازخونه زدبیرون.مهتاب دستشوآوردبالاونگاهی به انگشترکردوبازم گریه ش گرفت ولی اینباراشکشوپاک کردونفس عمیقی کشیدوباکف دستش صورتشوخشک کرد.
    -دیگه تموم شد
    محکم گرفتمشوگفت:چی تموم شداحمق هان؟دستی دستی داری جفتتونوبدبخت میکنی
    -بدبخت؟یعنی بدبخت ترازوضع حالام؟دیگه بسه اجازه نمیدم دیگه هیچوقت باهام بازی کنه هیچوقت
    -همین الان میری به پیمان میگی منصرف شدی واین حلقه رم درمیاری
    -من تصمیمموگرفتم اگه تونمیتونی کناربیای مشکل من نیست
    -دیووونه من خوشبختی تورومیخوام میلاد...-پس ساکت باش ودیگه هیچوقت اسم اون عوضی روجلوی من نیارخب؟
    رفت تواتاق ودرومحکم کوبیدبهم. داشتم روانی میشدم خودمم سردرنمیاوردم چی شده هنوزتوشوک بودم.مهتاب ازروی لجبازی این کاروکردشک ندارم اماپیمان چی اون چرا؟
    دستموروی پیشونیم گذاشتم سرم داشت سوت میکشیدیه استامینافون خوردموخودموانداختم رومبل چشماموبستم دیگه توان فکرکردن به هیچی رونداشتم فقط خوابم برد.وقتی چشماموبازکردم ساعت سه ونیم شب بودیه پتوروم بودحدس زدم پیمان یامهتاب اینوانداخته بودن.چشماموبستم وسعی کردم دوباره بخوابم که فکروخیال نذاشت وتاخود صبح بیداربودم تاخودصبح هم بارون میومدخداییش ازبارون متنفرشدم..بدجورحالم گرفته بودفکرکردن به این چیزااصلانمیذاشت به نیمافکرکنم هنوزگیج ومنگ بودم که پیمان دروبازکردرفت تواتاق مهتاب اگه بگم فکرمیکردم دیوونه شدم دروغ نگفتم مهتابم لباس پوشیده بودپیمان2تابلیط دستش بودنگاهی به من کردوگفت:تویه روزدیگه اینجابمون بعدبیاچون حواسم نبود2تابلیط گرفتم والانم وقت پروازه داریم میریم باخاله ایناهماهنگ کردم به مامان اینام زنگ زدم
    چمدون مهتابوبرداشت وبیرون رفت.مهتاب یه مانتوی مشکی پوشیده بودواقعااون لحظه دلم براش سوخت.بلندشدم ایستادم جلوش-تومیدونی داری چیکارمیکنی؟
    لبخندتلخی زدوگفت:این به نفع همه مونه.
    اومدم حرف بزنم که انگشتشوگذاشت رولبام.-سعی نکن متقاعدم کنی چون این قضیه ازنظرمن تموم شده س
    بغلم کردوگونه موبوسید:خدافظ عزیزم
    وتوبغلم زدزیرگریه.سریع اشکاشوپاک کردواون یکی چمدونش که چرخداربودرو روی زمین کشیدوسمت دررفت ودرآخرم یه لبخندتلخ به من زد منم درحالی که اشک میریختم گفتم:بالاخره خوارشوورت شدم
    عاجزانه خندیدوگفت:اینجوری مسافروراهی میکنن؟
    رفتم محکم بغلش کردم وبوسیدمش مهتاب خواهرم بودگریه مون هیچ جوره بندنمیومد
    واسه آخرین بارشانسموامتحان کردم:مهتاب تومجبورنیستی که
    صورتشوچسبوندبه صورتموگفت:مگه قرارنشدازاین حرفانزنی؟فقط برام آرزوی خوشبختی کن
    به زورخنده ای کردمودنبالش رفتم پیمان به همراه یه آژانس دم درمنتظربودچمدون مهتابوگرفت وگذاشت صندوق عقب وخودشم جلوسوارشدمهتابم عقب سوارشدلحظه ی آخری که برام دست تکون دادروهیچوقت یادم نمیره لحظه ای که ماشین ازجلوچشمم دورمیشدوتصویرآخرمهتاب که یه قطره اشک ازچشماش پایین میومددرحالی که لبخندی به لب داشتو..هیچوقت یادم نمیره که ازته دل چجوری بغض کرده بودم
    دارم میرم دیگه، دارم مییییرم همه چی تمومه(صدای گیتار)
    جای اشکاااام مث زَخَم روصورتم میمووونه(بازم صدای گیتار)
    دیگه انتظارتموومه چقدرباید فرصت بِد َ م؟(صدای گیتارتندتر)
    برای باتوبودنم چقدربایدتقاااااااااااص بدم(صدای گیتارخیلی کند)
    صدای هق هق دلم...(مکث) دارم میر َ م دارم میرَم
    نمیدونم کی میرسه لحظه ی خووووووب مردنم
    تولدعشقم بووووودی عشق منو ،جونم بودی ی(ازاینجاتندبشه)
    دارم میرم دارم مییییرم همدم لحظه هااااام بودی
    همدم خووووب لحظه هام دارم میرم چه بی صدااااا
    رفت ومنوتنهاگذاشت نمیدونه الان کجااااام
    برای داشتن نگام یبارنشدبگه بیااام
    بیام وپیشت بمونم یباربهم بگه سلاااام
    دارم میر ََم چه بی صدامیخوام فراموشت کنم
    هرکاری کردم که نشدتوآغوشت گریه کن َ م توآغوشت گریهههه کٌ نم
    (شعرازخودم (دارم میرم)ولی باصدای مجیدیحیایی)
    ***
    بازم روی مبل درازکشیده بودموبه تیک تاک ساعت نگاه میکردم چقدرزندگی واسم بی مفهوم شده بودنفس عمیقی کشیدم پلک زدموبازم به ساعت خیره شدم.ساعت حدودای 5ونیم عصربودولی من ازبس توفکربودم نفهمیدم چجوری گذشت هواهنوزروشن بودرفتم دروبازکردم مریم بود دم درواااااااای واقعاحوصله شونداشتم یه سی دی ویه پاکت نامه هم دستش بود.-سلام خاله مریم-سلام عزیزم چیزی شده چراچشمات انقدرقرمزه –دیشب نخوابیدم یعنی دوشبه بدخواب شدم چیزی نیست
    -بگذریم خاله راسته که پیمان ازمهتاب.
    پریدم وسط حرفش-بله راسته-وقتی شنیدم متعجب شدم ...چون فکرمیکردم...
    مریم خیلی ناراحت بود-فکرمیکردیدمیلادرودوست داره-توازکجامیدونی
    -مهم نیست ولی...یه چیزی میگم ناراحت نشوخاله میلاددستی دستی مهتاب روازدست داد..
    مریم سرشوانداخت پایینونفس عمیقی کشید-حیف شدآرزوهابراشون داشتم...قسمت نبود..راستی پریاتایادم نرفته این سی دی وپاکتونیمادادوگفت تانیمساعت دیگه برمیگرده ماشینشم دست منه بلیط گرفته امیدورام خوشبخت شن خاله جون
    صورتموبوسیدوگفت:خدابه همرات
    وسوارماشین نیماشدورفت.سرجام سنگکوب کرده بودم اینجاچه خبربود؟؟
    دروبستم ورفتم تووسی دی روگذاشتم تولپ تابم
    تصویرنیماکه ازخودش فیلم گرفته وصدای آهنگی که روی صفحه اسمشونوشته بود(امیرعلی-دست خودم نیست)
    نیماخیره بودبه دوربین ومن صداش روشنیدم که بین آهنگ گفت:سلام...خواستم دلیل کاراموبدونی...پریادوست دارم بدون هیچ دلیلی... گوش کن:
    خودش داشت باهمون آهنگ ولی بی کلامش باصدای خودش میخوند:
    شکستم تاتوعاشق شی واست دیوونگی کردم
    توی دلسردی روزام به یادت زندگی کردم
    توآغوشت روواکردی سرمن گرمه رودوشت

    توی دلسردی روزام شدم هم گرم آغوشت
    چقدرصداش قشنگ بود...
    نمیدونم ولی دست خودم نیست
    هرکاری کنی من تورومیخوام
    کنارتوپرازحس غرورم
    هرجاکه بری من باتومیام
    نمیدونم ولی دست خودم نیست
    هرکاری کنی من تورومیخوام
    کنارتوپرازحس غرورم
    هرجاکه بری من باتومیام
    باچشمای پرغم زل زده بودبه دوربین، یه دستمال گرفته بودم دستموگریه میکردم چقدرصداش پرغم بودچقدربااحساس میخوند...بهم خیره شده بود
    توازمن دست برداری یه دنیامیره ازدستم
    چقدرمن عاشقت بودم چقدرمن... عاشقت هستم
    توآغازم شدی روزی که پایانم مشخص بود
    همه چیزم شدی وقتی دلم تنهاوبی کس بوددلم تنهاوبی کس بود
    نمیدونم ولی دست خودم نیست هرکاری کنی من تورومیخوام
    کنارتوپرازحس غرورم هرجاکه بری من باتو میام2
    هرجاکه بری من باتومیام
    چشماشوبازکردوبازم زل زدتودوربین چقدرباحس خوندچه بغضی کرده بودم...
    -میبینی دارم واسه تومیخونم دیگه نیازی نیست دلیل کاراموتوضیح بدم؟پریانمیخوام مزاحمی باشم تو تک تک ساعتای عمرت این فیلموشب گرفتم. بلیط گرفتم ...
    نفس عمیقی کشیدوگفت:فردادارم میرم فقط..سعی میکنم بتونم بادورویت کناربیام وبتونم یه قطره اشک ازچشماش پایین ریخت که خیلی سریع پاکش کردولبخندزد-فراموشت کنم
    چشماشوبست وزیرلب گفت:دوست دارم
    همه بدنم میلرزیدیادم افتادبه حرف خاله نیم ساعت دیگه...کمترازبیست دقیقه وقت داشتمدیگه مهم نبودغرورم اصلامهم نبودلباس پوشیدن دودقیقه ایم اجازه دادفلشوبردارموسوارماشینم شم روساعت نگاه کردم یه رب دیگهباسرعت سمت هتل حرکت کردم سرعتم حدود200تابودنمیفهمیدم چجوری رانندگی میکنم که ازدورنیمارودیدم سوارتاکسی شده بودهتلش خیلی به فرودگاه نزدیک بودشانس آوردم دیرحرکت کردجلوی تاکسی ترمزکردمودرحالی که نفس نفس میزدم ازماشین پیاده شدم چشماش گردشده بود من:-توهیچ جانمیری بدون من
    دیگه واقعاشوک شد.-پریاتو..-سوارشو
    نیماعقب سوارشدتعجب کردم چمدوناشوازتاکسی زردرنگ بیرون آوردموگذاشتم صندوق عقب وسوارشدم که صداش روشنیدم که با بغض میگفت-خوشحالم واسه خدافظی اومدی
    خدافظی!کورخوندی مگه من دیگه تورو ولت میکنم!
    -خوشحال نباش چون ازاین به بعداگه خودتم بخوای نمیذارم...یعنی نمیتونم،یکم مکث کردم-دوریتوتحمل کنم
    چشماش گردشده بوداومدحرف بزنه که فلشوزدم به دستگاه وگفتم-هیسسس گوش کن
    این آهنگ هم امیرعلی خونده بودخواست پیاده بشه که درو روش قفل کردم خندم گرفته بودحالاهمه چی برعکس شده بودزندانیش کرده بودم!!هه هه!!دیگه همه چیوبیخیال نمیذارم تویکی ازدستم بری اون میلادخاک توسرالکی الکی مهتاب روازدست دادمن توروازدست نمیدم.صدای ضبطوحساااااابی بردم بالا..مثل خودش!روابرابودم تقریبا.بدبختی بازم توچشام نگاه نمیکردمنم آهنگا امیرعلی مثل خودش انتخاب کرده بودم
    اگه دلت میخوادبرو ولی بدون میمیرم
    اگه حرفام رنجوندتوروحرفموپس میگیرم
    تادنیادنیاست پیشتم دستاتومحکم میگیرم
    خودت نمیدونی ولی شبوروزبافکرت درگیرم
    اینجاآهنگوزیادترکردم
    چشماتوازمن نگیربدون نگات دق میکنم
    اگه توپیشم باشی دنیاروعاشق میکنم2
    آروم آروم آروم آروم ونم نم عاشقت شدم
    نگونگونگوتنهات بذارم نیست دست خودم2
    بالبخندشیطونی ازآینه بهش خیره شده بودم ایندفعه نگام کرد
    اگه دلت میخوادبروولی بدون میمیرم
    اگه حرفام رنجوندتوروحرفموپس میگیرم
    تادنیادنیاست پیشتم دستاتومحکم میگیرم
    خودت نمیدونی ولی شبوروزبافکرت درگیرم
    چشماتوازمن نگیربدون نگات دق میکنم
    اگه توپیشم باشی دنیاروعاشق میکنم2
    آروم آروم آروم آروم ونم نم عاشقت شدم
    نگونگونگوتنهات بذارم نیست دست خودم2
    به سمت خونه ی عمم رانندگی کردم بایدوسایلموبرمیداشتم ولی هنوزم توچشماش خیره بودم..
    چشماتوازمن نگیربدون نگات دق میکنم
    اگه توپیشم باشی دنیاروعاشق میکنم
    2ایندفعه خودمم باهاش خوندم
    چشماتوازمن نگیربدون نگات دق میکنم
    آروم آروم آروم آروم ونم نم عاشقت شدم
    نگونگونگوتنهات بذارم نیست دست خودم2
    نیماباتعجب نگام میکرد.من-آره منم دوست دارم...امروزیادگرفتم واسه رسیدن به عشقت بایدهمه ی تلاشتوبکنی
    نیما آب دهنشوقورت دادتقریباباچشمای خمارنگام میکرد.-میدونی همه ی این کارابرای چیه؟چون بهم ثابت کردی گفتی واسه دوستی نمیخوامت وبایدمطمئن بشم حالامطمئنت کردم حاظری برام چیکارکنی؟
    انگارقندتودلش آب کرده بودن یعنی بودم-همه کار..حتی جونموبدم خیلی دوست دارم پریاخیلیییی
    گفتم الانه که یه کاری دستمون بده ولی گوشیشوبرداشت وشماره گرفت-الو...سلام جناب همتی حال شما؟نیمام شناختیدمنو؟بله ممنون...من...راستش..واسه امرخیرمیخواستم بااجازتون همینجاپریاخانوم روخواستگاری کنم...
    شاخ درآوردم چی؟؟-بله میدونم هرچیزی مراسم مربوط به خودشوداره ولی بایدحتمابهتون میگفتم..شماکی تشریف میارید؟بله بله خوبه باهم صحبت میکنیم...منوپریاخانوم الان پیش همیم
    خاک برسرت بابام خفه م میکنه چی میگی تو؟
    -داریم برمیگردیم تااینوبهتون نمیگفتم خیالم راحت نمیشد...ب
    بله گوشی رومیدم به خودشون.هاااان؟
    باکلی ترس ولرزگوشی روگرفتم:الوبابا..-سلام دخترم خوبی؟خبرای خوب خوب میشنوم تازگیا-خوبم بابا اِی چی بگم-این مامانت ماروکشت گوشی رودادم دستش:
    خندم گرفت دقیقاپیمانم قبلااینوگفته بود...پیمان...یعنی الان کجان؟
    -الومامی؟-پریادرست شنیدم نیماتوروازبابات خواستگاری کرده-اره مامان جون
    مامانم گریه ش گرفته بود-الهی قربونتون برم پیمانم به مهتاب پیشنهادازدواج داده واجب شدزودتربیایم-اره مامان-الهی قربون دخترخشگلم برم-مامان گوشی نیماس زشته هی داریم حرف میزنیم فعلاکاری نداری؟-نه مامان جان الهی عروسیت روببینم-مواظب خودتون باشیدفعلاخدافظ
    اوووووف شارژش تهید!رفتم توماشین وگوشی شوبهش دادم ویه دل سیرنگاش کردم
    -دیگه تمومه
    اینونیماگفت یادم افتادبه جمله ی مهتاب.حالاچجوری برمیگشتم؟-حالاباتوچیکارکنم؟
    نیمااخم بامزه ای کرد.واااااای حالایه چی دیگه فکرنکنه!-منظورم اینه که چجوری برگردیم
    -اینوهمیشه یادت باشه واسه هوس نمیخوامت شایداولش...ولی حالاعاشقتم مطمئن باش.هواپیماکه دیگه رفت حالامن چه جوری برگردم؟
    ای وای این داره خرم میکنه!منم وسوسه شدم باهم بریم چه خودشم لوداد!اولش...اولش وکوفت بزنم فک مکتوبیارم پایین.لبخندی زدموگفتم:مطمئنم بهت
    وای خرشدم رفت.دیگه تقریبارسیده بودیم به خونه عمم باکلیددروبازکردمورفتم تونیماهم پشت سرم اومدای وای خدایارحم کن!تندتندوسایلموجمع کردم ونیمابردشون توماشین زنگ زدم به عمم خاموش بودحتماکارداره..یه یادداشت نوشتموچسبوندمش به یخچال وازدربیرون رفتم.-عمه جونم خیلی خوش گذشت خیلی زحمت دادیم شرمنده منتظرت نشدیم ولی قول میدم جبران کنم...دوست دالم عمه جوجو
    فدای توپریا
    ***
    به سمت جاده ی نهایی حرکت کردم تازه دوسال بودگواهینامه گرفتم ولی بااین ماشین ومسیریاب دیگه مشکلی پیش نمیومد.-پریا؟
    ازتوآیینه نگاهی بهش کردموگفتم:بله؟-چرااون حرفاروبهم زدی؟-واست مهمه؟-اره خیلی
    گوشیمودرآوردمورمان روآوردم وسمتش گرفتم:پس بخون-چیو؟-این رمانه رو،زیادی رفته بودم توفکرش یه چیزی گفتم
    -بده ببینم
    گوشی رودادم دستش درازکشیدعقب ماشینم دلم براش قیلی ویلی میرفت اِتوغلط کردی اصلانبایدتوراه ازاین فکراکنی وگرنه...بماند...-یه بالشت بزرگ زیرصندلی هست
    نیماگشت وپیداش کردوسرشوروش گذاشت ومشغول خوندن شدخداروشکردیگه بهم زل نمیزنه وگرنه تصادف میکردم...خیلی عادی وبی حس پرسید:تحت تاثیرکدوم شخصیت قرارگرفتی؟-پرهام-ازجاش بلندشدوتقریبادادزد:چی؟؟
    -نه عزیزم منظورم اینه که..هیچی این فقط یه داستانه-دیگه داستان نخون
    -اِنیما!میخوای ازداستانم محرومم کنی؟-هیس بذاربخونم-حسود
    · خوب شدتابلوبازی درنمیاوردوگرنه منم میرفتم توحس و واوِیلا!
    تقریبا5ساعت بودتوراه بودیم خیلی خسته شده بودم خوابم گرفته بودنیماهم تندترازمن من 2ساعته رمانوتموم کرده بودوسه ساعت بودخوابه آقا...رسیده بودیم به یه رستوران داشتم ازگشنگی میمردم ساعت نه ونیم بودنمیدونم چی فکرکردم بانیمااومدم یه پسرغریبه ولی خودش گفت مطمئن باش وتواین چندساعتم یه کلمه باهم حرف نزدزدم توجاده خاکی وکناررستوران نگه داشتم باصدای آرومی صداش کردم-نیما؟نیماپاشو؟
    اینباربلندترگفتم:آقانیما؟
    بیدارشد-چیه رسیدیم؟-خواب دیدی خیرباشه بایدبه اطلاعتون برسونم که دارم ازگشنگی تلف میشم پاشوبریم یه چیزی بخوریم
    بلندشدوگفت:باشه خانومم بریم
    یه خمیازه هم کشید-توهمیشه انقدرمیخوابی؟-تنبلم دیگه
    رفتیم داخل رستوران من جوجه سفارش دادمونیماهم جوجه حسوووووووووود
    انقدرگشنه م بودداشتم میمردم ازصبح خدا هیچی نخورده بودم بدون هیچ حرفی مشغول خوردن شدیم یه پسربچه حدودا9ساله اومد نزدیکم وگفت:خاله چندتاآدامس بخر
    دلم براش سوخت ودوسه بسته خریدم که دیدم زل زده به من وااااااااا...
    -خاله خیلی خوشگلیا
    خندم گرفته بودنگاه کردم به نیماانگشت اشاره شوبه صورت تهدیدگرفت سمت پسربچه هه:آقاکوچولواین خانوم که میبینی خانوم منه عشق منه همه چیمه روشم خیلی غیرتیم پس حواست باشه چی میگی
    ازبس ایناروترسناک گفت بچه هه دررفت.-اِنیماگناه داشت بچه...من فقط چندتاآدامس خریدم ازش همین-دیگه هیچوقت آدامس نخر-اِمیخوای ازآدامسم محرومم کنی؟؟
    خندش گرفت ومشغول خوردن غذاش شدوخیره شدبه غذاش چقدروقتی میخندیدخواستنی ترمیشد...دستموزیرچونه م گذاشتموبالذت خیره شدم بهش که متوجه شدوبانگاش غافلگیرم کرد:چیه چرااینجوری نگام میکنی؟-هیچی. راستی توخجالت نمیکشی-واسه اینکه تورودوست دارم؟
    خندم گرفت وگفتم:نه خیر...زنگ زدی ازبابام خواستگاریم کردی ازخودم خواستگاری نکردی-آخ ببخشیدخانومم فعلابامن حرف نزن-چرا؟-چون احساساتی میشم بعددیگه دست خودم نیست چیکارمیکنم
    سرموپایین انداختمولال شدم تقریبا!خب راست میگفت دیگه.حالامثلاچه غلطی میکنه؟
    به سمت ماشین حرکت کردیم بایدبنزین میزدم ولی هنوزجاداشت.خیلی خوابم میومد
    -آقای مقصودمیشه خودتون رانندگی کنید-چرامیگی آقای مقصود
    باچشمای گردنگاش کردم خندیدوگفت:آهان باشه
    رفتم عقب ونشسته چشماموبستم روم نمیشدجلوش درازبکشم خوشبختانه بابدبختی خوابم برد.باصدای نیمابیدارشدم-خانوم همتی...خانوم همتی رسیدیم
    چشماموبازکردم اصلاتوچشام نگاه نمیکردبالاخره بهش امیدوارشدم این یعنی قابل اعتماده پس تابقیه راه...صبرکن...انگارگفت رسیدیم –هان؟
    -رسیدیم اینجاخونه منه خیلی خسته م میرم بخوابم توهم اگه میتونی خودت رانندگی کن بروخونه
    -ازماشین پیاده شدم استخونام صدادادنیماهم پیاده شد-چند ساعته خوابیدم-تقریبا4ساعت-پس سرت تلافی کردم من دیگه برم-میبینمتون خانوم همتی-چمدوناتوبرداشتی؟-وای یادم رفت
    چمدوناشوبرداشت وبه سمت خونش رفت وزیرلب وتند گفت:پدرم دراومدخودموکنترل کردم
    بعدم خندیدوبه سمت درخونه ش رفت.خندم گرفت راستی چجوری اومدیم ما؟؟خدارحم کردبهم...راستی هنوزدخترم؟؟!!
    خارج ازاین بحثاخیلی همدیگه رومیخواستیم ولی خب بایداینوکتابش کنن چجوری بدون هیچ اتفاقی برگشتیم یعنی برگشتم والانم سالمم!دنده روجاانداختم وبه سمت خونه حرکت کردم زنگ زدم اماهیچکس خونه نبودباکلیددروبازکردموباچم دونام رفتم توخونه ساعت 11صبح شدتاکاراموکردم یه دوش گرفتم وبعدشم یه زنگی به بابام زدم.-الوبابا؟-سلام پریاکجایی دختر؟-بابامن الان خونه م شماکجایید؟-ماهم برگشتیم خونه ی خالتیم من کاردارم بیابامامانت حرف بزن-الوپریا؟-سلام مامان جونم کجاییدچخبره؟سوقات که یادتون نرفته؟-امون بده دختراومدیم مهتاب روگرفتیم واسه داداشت نامزدیه توکجایی؟الان رفتن آزمایش خون بدن-نگانگانامزدیه من تازه فهمیدم خجججااااااااالت
    مامانم خندش گرفت وگفت:زودباش توهم بیاناسلامتی نامزدی داداشته-سه سوت اومدم.پس میلادچی؟واسه مهتاب گریه کرددقیقایادمه گوشیموبرداشتموزنگ زدم به نیما
    باصدای خواب آوری گفت:الو؟پریا؟-الونیماشماره ی میلادروداری؟
    تقریبادادزد:واسه چی میخوای؟؟-میخوام بهش بگم مهتاب داره نامزدمیکنه-چی مگه مهتاب داره نامزدمیکنه؟باکی؟؟؟
    -باپیمان-فکرمیکردم-میلادرودوست داره میدونم حالاشمارشوداری؟-آره واست اس امس میکنم میخوای چیکارکنی؟-باهاش قراربزارم-چی؟؟؟-اه تو هم که هی بهت شوک واردمیشه-کجابگومنم بیام من:-ای بابا باشه توشمارشوبده من آدرسواس امس میکنم راستی یه سوال؟-چی؟-ازکجافهمیدی منم-جزء اسراره-خیلی زرنگی فعلاکاری نداری-نه خدافظ
    دِرِرِنگ
    09
    آدرس یه کافی شاپ رواس امس کردم واسه نیماوشماره ی میلادروگرفتم:الو..-سلام آقامیلادخوبید؟-ممنون شما؟
    نه کلااین بشرصداهاروتشخیص نمیده اعصابم خوردشد-(من عمه ی شماهستم) پریام شناختی؟-آره خوبی؟-مرسی توالان کجایی؟-سرساختمون-نه جدی؟-جدی میگم-بایدببینمتون-الان؟؟-اره خیلی مهمه-باشه کجا؟-آدرسواس امس میکنم تانیم ساعت دیگه اونجاباش –باشه خدافظ-خدافظ
    قطع کردموتندتندلباس پوشیدم وسوارماشینم شدم وبه سمت کافی شاپ حرکت کردم نمیدونم چجوری میخواستم بهش بگم. مهتاب میلادروددوست داشت. بایدکمکشون میکردمتقریبارسیده بودم که ماشین نیمارودیدم پیاده شدمورفتم توکافی شاپ نیمارودیدم دست تکون دادرفتم پیشش وروی صندلی نشستم-سلام توکی اومدی؟-همون موقع که است رسید-چراانقدرزود-خب دیگه به میلادزنگ زدی-اوهوم گفت میاد-میخوای چیکارکنی؟-بایدکمکشون کنم هرطوری شده-اوناهااومد
    ازجام بلندشدموپشت سرمونگاه کردم میلاداشت میومدبراش دست تکون دادمونشستم اونم اومدورویکی ازصندلی هانشست
    باتعجب به منونیمانگاه کردوگفت:سلام.چی شده؟
    آروم گفتم:بشین تابهت بگم فقط هول نشو
    میلادنگاه خنده داری به منونیماکردوگفت:میخوایدکار عروسیتونونشونم بدید
    خندم گرفت وپوفی کردم وجدی بهش خیره شدم من-آقامیلادمیخوام یه سوال ازت بپرسم
    -من موافقم سوال نداره که-دارم جدی حرف میزنم-خب بگو-تو...
    نفس عمیقی کشیدموگفتم:تومهتاب رودوست داری
    لبخندش محوشدوانگشتاشوروی میزکشیدوگفت:خب..چرامیپرسی-خیلی مهمه-دوسش داشتم ولی حالادارم فراموشش میکنم-به همین راحتی؟؟میدونی اون بخاطرتوداغون شد؟
    -ما مال هم نیستیم-اون داره ازدواج میکنه
    پوزخندی زدوگفت:باکی؟-باپیمان همشم ازرولج ولجبازی..-خوبه..خوشبخت بشه-چقدرراحت میگی-مطمئنم نمیشه.. نمیتونه اینکاروکنه اون منودوست داره
    پوزخندی زدموگفتم:تورو؟ازت متنفرشده یبارشدواسه داشتنش تلاش کنی ازاول ولش کردی-نمیشه پریاخانوم نمیشه بخاطرخودش نمیشه-چرانمیشه بهم بگوماکمکت میکنیم
    -نمیتونی. اون روزی بودکه توبیمارستان درموردسینارادمنش حرف زدی؟قبلناباهم دوست بودیم ولی سینامهتابودوست داره اون یه روانیه خیلی وقت پیشاازمهتاب خواستگاری کردم ولی اون بابی رحمی...اون تصادف همش کاراون بود
    چشمام داشت گردمیشد-اون نمیذاره فایده ای نداره گفت اگه برم طرفش اونومیکشه منم نمیخوام اتفاقی براش بیوفته الانم مطمئن باش نمیذاره این نامزدی سربگیره مطمئنم ولی دیگه برام مهم نیست
    یعنی میلادفداکاری کرده بوده؟-پس این قایم موشک بازیات-آره واسه همین بودمهتاب فکرمیکنه من دیوونه م بذاراینطوری فکرکنه
    نفس تندی کشیدوگفت:الانم من بایدبرم
    وبه سرعت دورشددهنم بازمونده بود چراانقدرمیترسیدچراتلاششون میکرد؟
    نگاهی به نیماکردم اصلاتعجب نکرده بود-تومیدونستی
    سرشوبالاپایین کرد.-چراهمه تلاششونمیکنه چرانمیره اینوبه مهتاب بگه؟-میترسه-بااین ترسش داره مهتابوازدست میده ولی اصلابراش مهم نیست چرا؟
    نیماشونه هاشوبالاانداخت وبالبخندبه من خیره شد-همه که مثل تونیستن درسته؟
    نیماذوق کردوسرشوبالاپایین کرد.نیما-میدونستی خیلی مهربونی-آره حالاپاشوبریم-کجا؟-نامزدی داداشم سیناممکنه بیاداونجابایدمراقب مهتاب باشیم زودباش بریم
    نیماکت چرم زخمیشوبرداشت وبعدازحساب کردن چیزایی که خریدیم ولی لب نزدیم سوارماشینامون شدیم نیماپشت سرمن رانندگی میکرد.گوشیموبرداشتموزنگ زدم به بابا:الوباباهمه چی روبه راهه؟-آره دخترم توکجاموندی چرانمیای؟پریا؟-بله بابامطمئن باشم همه چی خوبه؟-آره چطورمگه؟حلقه کردیم دستش-جدی پس دیگه نامزدشدن؟-آره باباجواب آزمایششونم خداروشکرخوب بوده به هم میخورن یه ضیغه ی محرمیتم خوندیم که راحت باشن
    وارفتم-جدی؟باشه پس من دارم میام
    زدم کناروروترمزنیماهم نگه داشت وازتوپنجره جلویی گفت:چرانگه داشتی؟-بابام میگه مشکلی نیست نامزدشدن رفت-جدی میگی؟-آره نمیدونم چرانیومده همه چیزوبهم بریزه-شایدبامیلادلج داشته-شاید.توبروخونه آماده شومنم میرم آماده میشمومیام-خودم میام دنبالت-لازم نیست خودم میام-نه عزیزم میخوام باهم ببیننمون
    لبخندی زدموسرموتکون دادم مهتاب راست میگفت من خیلی خوش شانسم که نیماروپیداکردم.رفتم خونه ویه مانتوی قرمزتنگ که پایینش خیلی بیشترچسبون بودویکم چروک خیلی توتن من نازشده بودیه شلوارتفنگی مشکی هم پوشیدم باشال قرمزباراه راهای مشکی یکم آرایش کردم وبه همراه کیف مشکی که روش سه تادکمه ی قرمذداشت ازخونه زدم بیرون که دیدم نیمااونجاست واونم کلی تیپ زده بودباچشمای گردنگاش میکردم که گفت:اینجوری نگاه نکن منم دعوت کردن!
    ابروموبردم بالا-آها...توازکی اینجایی؟-حالا...بریم دیگه خانوم همتی-بله بله
    نیماسوارشدومنم رفتم عقب خندش گرفت-چراعقب؟-جزواسراره
    لبخندبامزه ای زدوحرکت کردیم.
    ***
    نیمایه شلوارزخمی آبی روشن ٌکنزبایه پیرهن سفیدتنگ و یه کت مشکی چرم ورساچ پوشیده بودهرچی میپوشیدبهش میومدعینک آفتابیشم زده بودوقسمتی ازموهاشو ژل زده بودبسمت بالابصورت تیغ تیغی وکمی ازموهاشوبسمت پایین ریخته بودوپشت موهاشم تیفوس کرده بود.میخواست زنگ بزنه که مثل برق پریدبالاورفت سمت ماشینش باتعجب نگاش میکردم رفت ویه دسته گل خیلی بزرگ که صندلی جلوش بودبرداشت وگفت:نزدیک بودیادم بره
    لبخندزدموزنگ روزدم دربازشدنگاهی به داخل کردم خدایی چقدرخونه ی قشنگی داشتن ازروهمون سنگا ردشدیمورفتیم تو که کیفم ازدستم افتادنیماخم شدوبرش داشت وتوهمین لحظه نگاهمون به هم خیره موندنیماسرشوبه یه طرف دیگه برگردوندولبخندزد-بریم عزیزم
    دلم لرزیدباهم رفتیم داخل که بابام اومدیاخدا!
    نیمابا بابام دست دادوروبوسی کردن منم باباروبغل کردم خدامیدونه چقدردلم براش تنگ شده بود.-پریاتوبروداخل ماهم الان میایم
    ترسید م گفتم نکنه اتفاقی بیوفته که نیمادست باباموبوسیدوبابامم بغلش کردویکی زدپشت کمرش خیالم راحت شدوبه سمت داخل حرکت کردم بوی اسفندشون ازهمینجاهم میشدفهمیدرفتم توبه خالم سلام کردموهمدیگه روبغل کردیم خاله خیلی خوش حال بودرفتم توی هال پیمان داشت باشوهرخالم حرف میزدبه همه سلام کردموداداشموبوسیدم وبهش تبریک گفتم.کیفم روگذاشتم روی مبل ورفتم توآشپزخونه مهتاب داشت چایی میریخت رفتم پشت سرش ودستم روگذاشتم روشونه ش وبرش گردوندم گریه کرده بودسریع اشکاشوپاک کردوبالبخندبهم نگاه کردوبغلم کرد.-اومدی پری جونم؟-اه توبازگفتی پری خب میمیری بگی پریا؟-آره
    -داشتی گریه میکردی؟-اشک آخرکه میگن شنیدی؟-نه-خوبه چون خودم اختراعش کردم!
    هردوخندیدیم نگاهی به انگشترنامزدیش کردم اونی که پیمان کرده بوددستشم تواون یکی انگشت دست راستش بودنگاهی به حلقه ی نامزدی کردموگفتم:اوووووبده ببینم!-ای خواهرشوهرخبیث-اینجوریاس؟ببین اول کاری چی بهم گفتی یادت باشه-وای ترسیدم
    -بروبتمرگ توهال تاچایی بیارم
    بامظلومیت نگاش کردمورفتم توهال نیمانشسته بودروی مبل بافاصله ازش نشستم چون دیگه جانبودفقط یکی که اونم جای مهتاب بودبنابراین همونجانشستم.مهتاب به همه چایی تعارف کردوکنارپیمان نشست دستاموزیرچونه م بردموبهشون نگاه کردموخطاب به نیماگفتم:به نظرت خوشحالن؟ نیمانگاهی بهشون کردوگفت:نمیدونم اینطوربه نظرمیادمهتاب توی دهن پیمان شیرینی گذاشت وپیمانم تودهن مهتاب شیرینی گذاشت چقدربه هم میومدن ای کاش باهم خوب باشن.آهی کشیدموبه نیمانگاه کردم نیما-نگران میلادی؟-نگران که نه ولی حیف...دلم میسوزه
    نیمامشغول خوردن چایی شد.
    شوهرخاله وبابام درموردمراسم عقدکلی حرف زدن افتادجمعه ی دوهفته دیگه چه زود...
    اونشب خیلی خوش گذشت سوارماشین بابام شدیم ومنم ازپشت شیشه بانیماخدافظی کردم اونم لبخندزدودست تکون دادویه چشمکم زدمنم بهش لبخندزدم وماشین حرکت کرد.
    ***
    بعدازاینکه پیمان یه لیوان آب خنک خوردروی مبل درازکشیدوگفت:آخیش به آرامش رسیدم
    -آرامش بعدازآب؟
    -بعدازآب چیه بگوبعدازطوفان!-نه منظورم اینه که بعدازاینکه آب خوردی؟
    -هان اینومیگی نه بعدازاینکه نامزدکردمومیگم-پیمان تو...مهتابودوست داشتی؟
    پیمان ازجاش بلندشدوبه سمت اتاقش رفت ای باباانگاربادیوارحرف زدم!
    توچشمای مامانم اشک شادی جمع شده بودتامنودیدبغلم کردوقربون صدقه م رفت بابام قضیه ی نیماربهش گفته بود.بابام اونشب خیلی باهام صحبت کردمیخواست بدونه منم نیمارومیخوام یانه منم که خودتون ازجریان خبرداریددیگه ولی خب نمیشدکه اینجوری بگم به بابام گفتم بهش بی میل نیستم خلاصه اینجوری بابام به نیماگفته بوده بعدازعقدپیمان اینابیادخواستگاری خونه ی مهتاب اینانیمابه خالش جریانوگفته بودخلاصه قرارشددوسه هفته دیگه بیان خواستگاریم.
    ***
    صبح بامشت ولگدپیمان بیدارشدم مگه بیدارمیشدم؟؟بدجورخوابم گرفته بوداین پیمان ازجون من چی میخواد؟
    باعصبانیت بلندشدم وتقریباسرش دادزدم-هان چی میگی؟
    چشماش گردشدوگفت:شماره ی مهتاب؟
    -به به چه پسرخاله شدی
    یکم فکرکردم دیدم جدی پسرخاله س تازه یادمم افتادنامزدکردن.
    -مگه نداری؟-نه یادم رفت بگیرم ازش-نوچ نوچ نوچ...حالاچته؟چرااینجوری بامن رفتارمیکنی؟
    -مگه نگفتم دیگه نمیخوام دوروبراین نیماببینمت؟
    اوهوچه غیرتی-آهان درمورداون؟بروازبابابپرس-ازبابا؟-اره نیمادرموردمن با باباحرف زده
    پیمان کنارتختم نشست وگفت:جدی؟؟اونوقت من الان بایدبفهمم؟
    بابدجنسی نگاش کردمویه لبخندخبیثانه زدموگفتم:مگه شمابه من فرمودیدچه بلایی سراون206تون اومدیااینکه چجوری تصمیم گرفتی ازمهتاب خواستگاری کنی؟خجالتم خیلی خوبه ها!!!داداشای مردم میرن میگن آجی ماعاشق طرف شدیم آستیناتوبزن بالایه کاری کن اونوقت توحتی یادت رفت واسه من بلیط بگیری
    -کی گفته یادمرفت؟-عمم گفت!خودت گفتی یادت رفت-یادم نرفته بودازقصداینکاروکردم مجبورشدم-بیامیگم یه خبراییه نگونه ما روکه آدم حساب نمیکنی بهم نمیگی چرا؟چرااین چندروزه اینجوری شدی تو؟-نمیخوام درموردش حرف بزنم
    دیگه واقعامخم داشت سوت میکشید-آره دیگه بامن نمیخوای حرف بزنی باعمم میخوای حرف بزنی؟واقعاکه...جدی میگم حالم ازاین رفتارت بهم میخوره پیمان..ازاینکه داداشمونتونستم بشناسم تواینهمه مدت واسه خودم متاسفم...چرانمیگی چیابرات پیش اومده که کارت به قرصای خواب آورواعصاب کشیده تاشایدبتونم کمکت کنم
    بلندش کردموشونه هاشوگرفتموبااخم گفتم:پیمان من خواهرتم
    اشکم دراومده بوداشک اونم دراومده بود.زبونش بنداومده بوداشکاموپاک کردموگفتم:زبونتوموش خورده؟
    خندیدوبهم قول دادسرفرصت همه چیوبرام تعریف میکنه ولی ازم خواست فعلابهش کمک کنم تابتونه همه چیوفراموش کنه نمیدونم چرااینروزاهمه میخوان همدیگه روفراموش کنن مثلامیلادمهتابو،مهتاب میلادو،پیمان بایدیه داستان بنویسیم اسمشوبذاریم فراموش کنندگان!لبخندی زدموبغلش کردم.-قربونت برم آجی کوچولوی خودم!حالابروزنگ بزن به مهتاب
    -گفتی که خودت میخوای زنگ بزنی؟-بروتوبهش زنگ بزن بگوپیمان...پیمان دلش میخوادبیای اینجا...میدونی پریافکرمیکنم اونم مثل بقیه س دیدی چقدراحت میلادروفراموش کردوبه من بله داد؟ولی هرموقع میبینمش احساس میکنم به آرامش رسیدم به نظرت چرا؟
    لبخندزدم داشت میرفت که دستشوگرفتمونشوندمش وهمه ی جریان مهتاب ومیلادروبراش تعریف کردم واینم تعریف کردم که دلیل رفتارای میلادچیه وهمینطوراینکه باهاش حرف زدموبراش مهم نبوده.عکس العمل پیمان خیلی برام عجیب بودلبخندی زده بودچنااااااااااااااااان ولی داشت جلوی خودشومیگرفت!بهش گفتم مهتاب دختراحساساتیه واینکارم بخاطرمیلادکرده ازگریه اش ازکاراش واین جورحرفاانگارخیلی خوشحال شده بودولی اصلابروزنمیدادباگوشیم زنگ زدم به مهتاب وزدم روبلندگو
    من:-الوجیگری کجایی؟-سلام جوجومن دم درخونمون منتظربابام هیچی دارم ترددآدمارومینگاهم-مینگاهی؟-یعنی نگاه میکنم.خیلی عجیبه ها-چی عجیبه؟-دارم نگاه میکنم هرکی میره سرکوچمون باچندتاپلاستیک برمیگرده قضیه چیه؟
    خندیدم.پیمان هم باخنده به حرفای ماگوش میکرد.مهتاب ادامه داد-راستی این داداش بی احساس گوربه گوری توکجاست؟-جدی پرسیدی؟-نه باباشوخی کردم اونومیخوام چیکار؟
    چشای پیمان گردشده بود.-یعنی نمیخوایش؟
    مهتاب آهی کشیدوگفت:من دارم میرم توخونه فعلاکاری نداری؟
    ای باباایناکه همش به من جواب سربالامیدن.-چی شدیهوقاطی کردی؟جواب سوالموبده اصلابیابه خودش بگو
    پیمان هی اشاره میکردکه گوشی روندم بهش منم بابدجنسی گوشی رودادم دست پیمان.
    پیمان:الومهتاب خانوم؟
    مهتاب که جاخورده بودمعلوم بودخجالت کشیده گفت:اِسلام خوبی؟
    -خوبم.پاشوبیاخونه مامیخوام ببینمت
    فهمیدم الان چشمای مهتاب گردشده.-الان؟-آره الان مادیگه نامزدکردیم منم میخوام ببینمتجاااااان؟این پیمانه؟
    -نمیدونم-خودم میام دنبالت-نمیدونم.. باشه-پس من میرم حاضرشم
    وگوشی روداددست من.-بمیری پریابمیری...نگوکه حرفاموشنید
    بابدجنسی خندیدموگفتم:شنییییییییییی دبجورم شنید!-میکشمت!-ساکت شوبرویه سرخاب سیفیدابی بزن به اون صورت واموندت داداشم پشیمون نشه داره میاد-نگانگاچه داداشم داداشم راه انداخته به من چه همینه که هست میخوادبخوادنمیخوادم بخوادددددد-دلت میاد؟-پ چی؟؟-میبینمت عروس خانوم-هاااااااااااااان؟
    گوشی روقطع کردموازته دل زدم زیرخنده خوشحال بودم ازاینکه بالاخره تونستم یه کاری براش انجام بدم مطمئنم جفتشون میتونن به آرامش برسن فقط کافیه دست به دست هم بدن...پیمان پسربااراده ای بودمهتابم خیلی بااحساس فکرکنم به دردهم بخورن وایساببینم مهتاب که متولدمهره پیمانم خرداد.گوشیمودرآوردمورفتم تواینترنت
    طالع بینی مهروخرداد
    وزدم سر چ انقدراسترس داشتم که نزدیک بودسکته کنم بخداازدفعه قبلی که تودبیرستان امتحان ریاضی دادم بیشتراسترس داشتم!
    چشماموبسته بودمودعامیکردم که باصدای پیمان سه مترپریدم بالا-پریابریم
    -توبروپایین الان میام
    چشماموبسته بودمومیگفتم:مهروخرداد مهروخرداد
    که سایته آوردنوشته بسیارخوب ازخوشحالی جیغ زدمودویدم که برم پایین که تازه یادم افتادلباس نپوشیدم هنوزهمونجورکه داشتم ازدرمیرفتم بیرون چهارچوبومحکم گرفتموخودمونگه داشتموتندتندشروع کردم به لباس پوشیدن...
    ***
    قرارشدناهار هم بیرون باشیم پیمان کلاعوض شده بودنگاهای عاقل اندرسفینه ای به مهتاب میکردوازنوک بینی تاشست پابراندازش میکردوبادقت به حرفاش گوش میکردپیمان ازهمون اولش مهتابودوست داشت ولی نمیدونم یهوچی شدیعنی ممکنه این دوتاعاشق همدیگه شن وبتونن اون شتباهات قبلیشون که عاشق شدن یه آدمی که به دردهیچکدومشون نمیخوردروفراموش کنن؟یعنی مال همدیگه بودن؟یعنی مشکلی پیش نمیومد؟واسه صبحونه رفتیم یه جای توپ که تقریباسفره خونه بودهمه چی واسمون آورده بودن خیلی خوش گذشت بامهتاب گفتیموخندیدیم
    واسه ناهارم رفتیم فست فودمن مرغ سخاری سفارش دادم.
    بالبخندجفتشونوازنظرگذروند موگفتم:شمادوتاچی؟؟؟
    جفتشون باهم گفتن:پیتزا
    جفتشون یه دفعه ای باهم گفتن بعدم برگشتنوباتعجب به همدیگه نگاه کردن.
    ناهارمونم خیلی مزه دادپیمانم کلی نقشه ریخت که واسه عصربریم کجاوکجا
    منم الکی گوشیموگذاشتم روهشداروج دادم وخودموزدم به اینکه کاردارمواین حرفاوجفتشونوتنهاگذاشتموفل نگوبستم مهتاب نزدیک بودسکته کنه برگشت یه چپی بهم انداخت منم لبخندزدم وپشت چشمی براش نازک کردم سوارماشینم شدموپاموگذاشتم روگازاولش رفتم بنزین زدم وبعدشم کناریه پارک ترمزکردم ورفتم توفکرحالاکه مهتاب نبودانگاردیگه هیچ کاری نداشتم انجام بدم خلاصه هرچی فکرکردم هیچکسوپیدانکردم یذره حرص بدم اذیت کنم حالاچیکارکنم؟بشینم رمان بخونم؟گوشیموبرداشتم یه نگاهی کردم اِ....کوشون؟؟؟
    هرچی گشتم پیداشون نکردم همشون حذف شده بودوبه جاشون نوشته بودنیمانیمانیما
    ای خدامگه من دستم به تونرسه زده حذف کرده نوچ حالاچیکارکنم؟
    خب خب فک کن فک کن فک کن ای بابامگه جیمی نوترونم؟؟حوصله ی خونه روکه ندارم داداشمومهتابم که پریدن نیماهم احتمالابیمارستان باشه الان اه ه ه...تصمیم گرفتم برم همون خونه.لباسهاموعوض کردمونشستم پای تلویزیون شبکه1 داشتن حرف میزدن شبکه 2 همینجورشبکه 3 همینطور اه چقدرحرف میزنن مامانم داشت آشپزی میکردبوی کیکی راه انداخته بوددهنم آب فٌتاد!گذاشته بودش توفر وخودشم نشسته بودروی صندلی گفتم بذایخورده سربه سرش بذارم گوشیموبرداشتموشمارهی خونه روگرفتم خب این خط جدیدموبابام داشت ولی هنوزبه مامان نداده بودم مامانم رفت سمت تلفن منم خودموجدی گرفتموباانگشتم قطعش کردم.-پریااین شماره رومیشناسی؟-کدوم؟-بیاببین
    بلندشدم رفتم سمتش-نه اشتباه گرفته حتما!-اره مامان
    مامانم رفت توآشپزخونه منم الکی گفتم میرم تواتاقم ولی پشت مبل قایم شدم ودوباره زنگ زدم مامانم بازاومدتلفن روبرداره خندم گرفت نزدیک بودبلندبخندم که جواب داد-الو..الو..
    قطع کردم.همینکه مامان اومدبره باززنگ زدم مرض داشتم دیگه!
    مامانم دیگه حرصی شده بودمنم کلی خندیدم ویذره خودموتخلیه کردم که مامانم ازپله هابالارفت فکرکنم داشت میرفت اتاق من دویدم سوارآسانسورشدم خودموانداختم توتختم که مامی اومددروبازکردوگفت:پریامام ن امشب دعوتیم خونه مریم جون اینا-جدی؟واسه اینکه اینوبگی تااینجااومدی مامان جان؟
    مامانم خندیدوگفت:نه بیاببین این کیه هی زنگ میزنه قطع میکنه-من چمیدونم مگه علم غیب دارم؟
    مامی شونه هاشوبالاانداخت ورفت پایین.بیچاااااااره!خدایابا زحوصله م سررفت کاش مهتاب میومد...رفتم یه گوشه نشستم وتازه یادم افتادبه اون حلقه ای که راحیل پرتش کردتوبیمارستان برش داشتمونگاهی بهش انداختم وتکیه دادم به دیواراتاقم سنگ فرش اتاقمومرتب کردم مه یه کاغذزیرش پیداکردم بادقت نگاهی بهش انداختم مال من که نبودمطمئنم بااینحال بازش کردم عکس دوتاچشم که بادقت طراحی شده بودچقدراین کاغذه پاره پوره بودعکس چشماخیلی شبیه چشمای مهتاب بودنگاهی دیگه کردم عکس یه صورت که فوق العاده شبیه میلادبود(البته بااصلاحات زیاد!!)حتمااین کاغذه مال مهتابه اره.آهی کشیدموکاغذوحلقه روباهم نگاه کردم یعنی اخرش چی میشد؟
    زیرلب گفتم:نمیدونم خسبم میاد
    بعدتازه فهمیدم چی گفتم هرهرزدم زیرخنده وخودموروی تخت انداختموبازم به سقف خیره شدم وخوابم برد.
    ***
    صدای آرومی روشنیدم که میگفت:پریا؟
    یدونه ازچشماموبازکردم دیدم مامانه خمیازه ای کشیدمو نگاه خماری به مامان کردم.
    -بسه دخترچقدرمیخوابی؟حاضرشوبری م-کجاا؟!!؟؟
    -خونه مریم جون
    اشک چشمم دراومده بودازخواب.اشکموپاک کردموگفتم:نمیشه من نیام؟
    -نه مامان همه مونودعوت کرده
    بازخمیازه کشیدموتوچشام اشک جمع شدبی حال پرسیدم:کی اونجاس؟-نمیدونم مثل اینکه خودشو شوهرش باخواهرزاده ش
    بی حال پرسیدم-خواهرزاده ش کیه؟
    مامانم زیرلب گفت:نیما.حاضرشوزودتربریم منتظرن گناه دارن تدارک دیدن دیگه
    داشتم تقریباچرت میزدم که مغزم تازه تجزیه تحلیل کردنیما؟
    چشماموبازوگردکردمودادزدم چی نیمااونجاس؟پریدم سمت کمدم که سرم گوپی خوردتوکمداشکم دراومده بودمصنوعی گریه کردم خیلی بی حال بودم.رفتم سمت دستشویی وصورتموگرفتم زیرآب سرم دردگرفته بودنه ازکمدنمیدونم شایدم ازکمد!نگاهی ازتوآینه به قیافم انداختم خوبه پف نمیکردم هیچوقت. فقط موهام بهم ریخته بودوچشمام خمارشده بودموهاموبابدبختی شونه کردم دلم میخواست برم کوتاهشون کنم ازته!حالاخوبه نیماروصبح دیدم که حالااینجوری واسه دیدنش دارم خودکشی میکنم.رفتم جلوی آینه ونگاهی به تیپم انداختم یه مانتوی خردلی باشلوارمشکی شال لیمویی مشکی کفش لیمویی 2تادکمه مشکی روش باکیف دستی مشکی وعینک دودی خودم خودمونشناختم که مامی اومددروبازکردوازم خواست زودتربریم مثل این جوجه اردکادنبال مامی راه افتادم که دیدم بابامم آماده س بازم مثل این جوجه اردکادنبال جفتشون راه افتادم هنوزم یذره خوابم میومدبازیه خمیازه کشیدم وچشام پراشک شدزیرلب یکم خندیدم دیوونه شده بودم خب شماخودتونوبذاریدجای من بااین اتفاقات این چندروزه تیمارستانی نشدم خیلیه.اشکاموپاک کردم که دیدم وااااسوارماشینم من کی سوارماشین شدم؟؟
    صندلی عقب نشسته بودم به قول پیمان این منم تنهای تنهاااااااااااااااااااااا اااا
    چشماموبازکردموگفتم:راستی پیمان کجاست؟
    نه انگاری بیدارم پ ن پ خوابم!-نمیدونم گوشیش خاموش بود توندیدیش پریا؟
    -هان؟چی گفتی راستی؟
    مامی برگشت عقب وگفت:میگم داداشتوندیدم
    -خب به من چه مگه من سوالی پرسیدم؟
    واااااااامامی چرااینجوری نگاه میکنه؟؟خودموروی صندلی عقب انداختموتامیتونستم کش اومدم خوب شدمهتاب الان نیست...راستی مهتاب کجاست؟
    -مامان مهتاب کجاست؟
    مامانم اینبارتندبرخوردکرد-نمیدونم
    بازخمیازه ای کشیدموگفتم:خب ندون اصلاچی رونمیدونی راستی چی پرسیدم؟؟
    قیافه مامانم دیدنی بودگردنموخاروندموبی حال به روبه روم خیره شدم چقدرخواااابم میومد...دستاموپروانه ای بازوبسته کردم که خوردتوسرمامان حالابیادرستش کن!
    مامانم برگشت یه اخمی کردکه گرخیدم.رسیدیم خونه ی مریم جون ایناوایسادیم پشت دروزنگ روزدیم البته یه دسته گلم دست مامانم بودکه من به زورمیدیدمش خیلی خوابم میومدکه همونموقع یه چیزی یه چیزی که نه یه ماشینی ترمززدبرگشتم پشت سرم کاملاچشمام گردشده بودنیماازماشین پیاده شدوبایه دسته گل دیگه به سمت مااومداگه بگم ازخواب وبیداری بیرون اومده بودم هیچ شوک هم شده بودم دروغ نگفتم .
    اوه اوه تیپشونوچ نوچ خدایااین چیه؟؟میگم نکنه خواب میبینم؟بادستام پلکاموبازکردم نه خواب نیستم!الان کاملاتیپشو شرح میدم تامتوجه حال نزارمن بی نوابشید
    شلوارسورمه ای پیرهن مشکی که آستیناشویکم برده بودبالاکلاه کج سورمه ای کفش مشکی وای بگیرمنوچقدرم بهش اومده بااین قیافه ش!ولی خدایی این اندامشومن تاحالاهیچ جاندیدم قسم میخورم حتی توتی وی یاماهواره بخداندیدم..مامانش قربون اندام هفتیش بره واای راستی مامان نداره که مهتاب گفت پدرومادرش فوت شدن الهی بمیرم پیشی...راستی دلم واسه پیشی کوچولوم تنگ شد...کجاست الان؟؟؟
    پریاهنوزخوابی توبیدارشودیگه واقعاداری شاس میزنی تو توهمی!جدی؟آره بابادروغم چیه
    سرموتکون دادم که دیدم بهم خیره شده با بابام دست دادوروبوسی کردمامانمم کلی تحویلش گرفت تامنودیدیه جوری شدواومدجلووگفت:سلام خانوم همتی
    یه چشمکم زدمنم یه نگاه به سرتاپاش کردم فهمیدم منظورش چیه بازاین لباسابهم اومده این میگه خانوم همتی منم خیره نگاش کردموگفتم:سلام آقای مقصود
    خندیدوبه بابام گفت بفرماییدچون دربازبوداول بابام بعدم مامی ومن اومدم برم که گفت:خانومامقدمن!
    منم اعتمادبه نفسموبستم به سقف ویه نگاه به سرتاپاش کردموگفتم:پس چی؟این که دیگه معلومه!ازپررویی من جاخوردراستی کی گفته من پر روم؟
    نیمادروبست وپشت سرم اومدمیلادم اونجابودبانیماروبوسی کردن ودست دادن شوهرمریمم با بابام حرف میزدراستی من چه غریبم مهتاب کدوم گوریه تاالان؟
    میلادبه طرف من اومدوباهام احوالپرسی کردواینوپرسیدکه پیمان کجاست؟
    -پیمان؟نمیدونم گوشیش خاموشه ازظهرکه بامهتاب ناهاربیرون بودن تاحالاندیدمشون حتمارفتن یجادارن خوش میگذرونن حسابی... منم شوت کردن پی نخودسیا
    این حرفاروازحرص میلادمیزدم پسره پررو وبی احساس بهش میگم مهتاب نامزدکرده میگه خوبه خوشبخت شن!هه ههنگاهی روساعت انداختم هفت ونیم شب بودتاحالاکجان؟؟؟نکنه اتفاقی افتاده؟
    میلادرونگاه کردم داشت سکته میکردوخیلی کلافه بوداصلاحقشه هرچی سرش میادحقشه من که مثل خررفتم کمکش کنم خودش نخواست حالاهی به قول مهتاب بحرصه!
    زنگ زدم به پیمان اینبارروشن بود-الوداداش-سلام پریا-سلام وکوفت کدوم گوری هستی-به خودت مسلط باش!بامهتاب اومدیم مهمونی
    سرموبالاپایین کردموبادقت گوش کردموباخنده گفتم:جدی؟؟؟!!!!
    -آره-حالاکی میاید؟-شایدآخرشب معلوم نیست-یعنی چی معلوم نیست دخترمردموورداشتی بردی مهمونی نمیدونی کی میاید
    پیمان عصبانی شدوگفت:دیگه نامزدمه وماالان به هم محرمیم دیگه دخترمردم نیست زنم حساب میشه یادت نره اینوفعلانم کاردارم خدافظ
    خدافظ ودرد!خدافظ وزهر!خدافظ و
    -کجان الان؟
    میلادپرسید.-گفت اومدیم مهمونی آخرشب میایم
    میلادخیلی عصبانی بود-بی خودایناکه به هم محرم نیستن
    پوزخندی زدموگفتم:شماکه مراسم نامزدی تشریف نداشتین به کوری دوچشم بعضی آدمای بی حس محرمن به هم
    نیمانگاهی به منومیلادکردوخندیدوبه سمت بقیه رفت وروی مبل نشست.منم یه نگاه به سرتاپای میلادکردموبانفرت نگاش کردموبه سمت مریم رفتموبوسش کردموباهم احوالپرسی کردیم که توهمین لحظه صدای محکم دربه گوشم رسیدهمه برگشتیم نگاه کردیم صدای دراتاق میلادبود اوهوووچه عصبانیم هست!نیمارفت پشت درودرزدهمه باتعجب نگاه میکردن نیماروپس زدمودروبازکردم وداخل اتاقونگاه کردم میلادباعصبانیت به من نگاه کردچشماش یه کاسه خون بودیه قطره اشکم ازگونه ش پایین میومدباعصبانیت سرم دادزد:بروبیرون من خوبم
    دروبستم.انگارسگ گازش گرفته این چه ظرزحرف زدنه؟اشکم دراومدماااااااامااااااااا ااان؟
    نه واقعااشکم دراومدنگاهی توچشمای نیماکردم دستاشویه جوری کردوبامزه گفت:عصبانیه
    سرموبرگردوندموهمه برگشتیم توهال.خاله مریم نشست پیشمونوباتاسف سرشوتکون داد.صبرکن بینم داشت گریه میکردبشر؟آره داشت گریه میکردحقشه پسره دیرجٌنب!
    مامانم با شروع کردن یه بحث حال جمع روعوض کردحالاهمه خوشحال بودن وحسابی حرف میزدن نیماداشت سیب پوست میکندوبه مریم ومامانم نگاه میکردای کاش میشدتوهمین حالت یه عکس ازش بگیرم!
    گوشی مودرآوردموآروم طوری که متوجه نشه دوربین رو روش زوم کردم ویه عکس گرفتم اووووووووف عجب عکسی شدچقدرنازشده اینجوری وای ی ی ی ننش فداش شه!نه نه ...خودم فداش شم!بااین قیافه ش!
    بابام وبابای میلادم رفته بودن تواتاقشون درموردکارای شرکت بحرفن آخه بابای میلادهم توکاربابای مابودهمینطوری به عکس ورمیرفتمونگاش میکردم انقدرذوق کرده بودم نزدیک بودذوق مرگ شم!که دیدم یه چاقواومد طرفم البته به اضافه ی اینکه یه تیکه سیبم سرش بودبرگشتم سمت راستم بسم الله الرحمن الرحیم یهوظاهرمیشه این!نیمابودکه روی مبل کناریم نشسته بودچاقومیوه خوری روازدستش گرفتم.
    زیرچشمی به گوشیم نگاه کردوبابدجنسی گفت:بده ببینم خوب افتادم؟
    بیشئووورفهمید!نمیدونستم چی بگم الان بهش!؟؟تااومدم کاری کنم گوشی روازدستم قاپیدوزل زدبه عکس خودش!وااااااا این به خودشم زل میزنه!
    یه جوری نگاش کردوگفت:نوچ خوب نشدم پاکش کنم
    بخداپاکش کنه پاکش میکنم!دستموبه نشونه ی تهدیدسمتش گرفتموگفتم:پاکش کنی پاکت میکنم!
    یدفعه بالبخندبه عکسش نگاه کردوگفت:اِپس خوب افتادم
    نگانگاچه ذوقی کردپسره جلبک!دیدم داره آبرویم به بادصبامیرودشونه هاموبالاانداختموگفتم:خب پاکش کن میخواستم ببینم کیفیتش چجوریه
    نیماسرشوبالاپایین کردونگاه عاقل اندرسفینه ای به عکس انداخت خودموخونسردگرفته بودم تودلم خداخدامیکردم پاکش نکنه.دلیت روآوردنزدیک بودجیغم دربیادخودمومحکم گرفته بودمویه جوری بهش نگاه میکردم برگشت وبازنگاه عاقل اندرسفینه ای به عکس کردویه جوربی تفاوتی گفت:حیفه
    بعدم گوشیموداددستمومنم سریع ازدستش قاپیدم.بعدم بلندشدرفت سرجاش(همون روبه روم نشست)
    اوخییییش نزدیک بودبسکته م!یعنی سکته کنم!یه سیب برداشتموپوست کندم که دیدم یهویه چی گفت چیک
    برگشتم روبه رومونگاه کردم نیماخودشوبی تفاوت گرفت وبه دورواطراف نگاه کردوگوشیشوبالاپایین کردوگفت:کیفیتش بدنیستا
    حرصمودرآوردپسره چیزبااون قیافه خوردنیش بیشوئوور.بلندشدم مبل کناریش نشستموگفتم:پاکش کن زووووووووووووووووووود
    نیمابی تفاوت سرشوانداخت بالاوسقف واینوراونور رونگاه کرداِاینجوریه؟باش
    رفتم نشستم سرجام وگوشیموبرداشتموقالب یه زن چاق روآوردموگفتم:آقای مقصودلطفااینجارونگاه کنید
    بادستاش جلوی صورتشوگرفت وگفت:نوچ نمیشه خرج داره
    اییییییییییییییییییییییشش شششششششششششششششششششششششش
    -خرجشم میدم شمانگاه کن
    نیمابرگشت نگاه کردمنم صورتشوتوقالب اون خانومه که خیلیم چاق بودجادادم وازش عکس گرفتم اومدنگاه کردوگفت:بده ببینم
    -بلوتوثتوروشن کن بفرستمش.اونم اعتمادبه نفسشوحفظ کردوپلک زدوگفت:باشه
    بلوتوثشوروشن کردزدم جستجواسم بلوتوثشونگا!گذاشته غدقد!
    تااسمشوخوندم غش کردم به خنده که گفت:من که هنوزروشن نکردم
    اشکموپاک کردموضایه شدم. روشن کرد-بسوزه پدرت عاشقی
    نگااسم بلوتوثشوراستی چه باحاله منم همینومیذارم جنبه ی تبلیغیم داره تازه!صدای دید دید دریافتش رسیدچشماش گردشدوزیرلب گفت-ننه بزرگمه؟
    ترکیدم به خنده دیگه واقعادلم دردگرفته بودوواقعااشک میریختم ازاونورنیمااعصابش خوردشده بودیذره به گوشیش وررفت ودرخواست بلوتوثشوروی گوشی دیدم قبول کردم که یدفعه چشام گردشدیه عکس ازمن که کًلًمومثل قارچ کرده بودوگردنم باریک وحالت صورتم یذره روبه پایین شده بودنگاه کردم دیدم داره غش غش میخنده کوفت!نگاهی روی عکس خودم کردم خندم گرفت ولی باحرص به نیمااخم کردم اونم یدفعه ساکت شدوخندشوخوردویکم دیگه به گوشیش وررفت وبازدرخواست بلوتوثش رو روی گوشیم دیدم قبول کردم ایندفعه میزنم لهش میکنم قول میدم یهودیدم همون عکسست که من براش فرستادم بااین تفاوت که یذره لاغرترشده ونیمابراش سیبیل گذاشته ویه عینک دودی. کنارشم نوشته نوکرتم شوخی بود
    برگشتم توچشاش نگاه کردم دیدم بالبخندآرامش بخشی زل زده بهم طوری که فک کنم یه نگاه بخشیدمش ویه نگاه دیگه به عکسه انداختموخندیدم عکس قبلی خودمم آوردموخندیدم اونم خندید.همون لحظه یادم افتادبه مهتاب یعنی الان کجابود؟چیکارمیکرد؟چه حالی داشت؟(دوستان زیادی کنجکاونشین بترکین قضیه ش یه رمان جداست زحمت بدین اونو مکاتبه بفرمایین تابیاین توباغ)
    ***
    ساعت حدودای هشت وچهل وپنج بودکه سفره انداختیم وهمه نشستیم مریم جون ماهی درست کرده بوددهمچین خوردتوچرتم حالم ازماهی چه زنده ش چه مرده ش بهم میخوره وای حالاچ کنم؟نگاهی درمونده به نیماکردم سرشوتکون دادوخیلی آروم پرسید:چیه؟دوست نداری؟
    ای ول چه زودگرفت.ابروهامودرهم کردمونگاهی به ماهی کردم نگاهیم به نیماسرموبردم بالاکه مریمم فهمیدوگفت:چی شدخاله ماهی دوست نداری؟میخواییچی دیگه درست کنم برات؟
    خجالت کشیدموگفتم:نه خاله جون این چه حرفیه خیلیم دوست دارم
    مریم واسم ماهی گذاشت کاملاحالت تهوع گرفتم یذره برنج خالی خوردم همه ی حواس نیمابه من بودحتی یه قاشقم ازغذاش نخوردبلندشدرفت توآشپزخونه متاسفانه آشپزخونه اپن نبودکه ببینم داره چیکارمیکنه بلندشدم به یه بهونه رفتم توآشپزخونه مامی ایناخیلی مشغول بودن وبه به وچه چه راه انداخته بودن. ازهیچ غذایی به اندازه ماهی متنفرنیستم.هی شام شام میکردن آخرش ماهی درست کردن هی تودلم غرمیزدم که رسیدم توآشپزخونه که چشام گردشدنیماآستینهاشوزده بودبالاوداشت دستهاشومیشست کاسه وقاشق و4تاتخم مرغم گذاشته بودکناردستش.رفتم پشت سرش ایستادم راستی چقدرمن قدکوتاهما!داشتم ازپشت قدشو وجب میکردم بادستم که صداشوشنیدم:خاگینه که دوست داری؟
    خجالت کشیدم.خودموسفت گرفتم نکنه فهمید؟؟
    دستهاشوخشک کردوساعتشودادبهم وگفت:نگفتی؟
    هول هولی سرموبالاپایین کردم لبخندی زدوگفت:یه امشب مجبوری دست پخت منوتحمل کنی
    همونجوری مات ومبهوت نگاش کردموگفتم:توبروسرسفره من زیادم گشنه م نیست نمیخواداذیت میشی
    لبخندی زدوگفت:منم ماهی دوست ندارم
    باتعجب گفتم:جدی میگی؟
    باذوق سرشوبالاپایین کردوباخنده مشغول کارش شدچقدراین بشرمهربون بودمنم بالبخندخیره شده بودم بهش ولی اون بی توجه به من مشغول آشپزی بود.حالاکه فکرمیکردم به خودم اعتراف میکردم که چقدردوسش دارم ای کاش...نفس عمیقی کشیدموچهارتافحش آبدارنثارخودم کردم به چه چیزایی فکرمیکردما..
    خیلی زودتموم کردوروی میزچوبی آشپزخونه یه سفره انداخت وخاگینه روکه حالاخیلی باسلیقه دورشوباگوجه وخیارشورتزئین کرده بودهرکدوم توبشقابای جداروی میزگذاشت بدجوردلم ضعف میرفت گشنه م بودناجور.خودشم روی صندلی روبه روییم نشست بدون اینکه بهم خیره بشه بالبخندگفت:به رستوران نیماخوش اومدید
    منم لبخندزدمونگاه عاقل اندرسفینه ای روی میزانداختم همه چی آورده بودحتی نمکدون اینونگفته بودم من خیلی به نمکدون وابسته م نباشه غذانمیخورم!
    غرق خوشبختی بودم اینکه نیمارودارم وجودش برام آرامش بودامنیت بودفکراینکه یکی دوست داره فکراینکه یکی به فکرته خیلی قشنگ بود.ای خدانیماروهیچوقت ازدست ندم.
    نیمایه لقمه درست کردتااومدبخوره نگاهی به منوبشقاب کردوگفت:نکنه دوست نداری؟میخوای یه چیززدیگه درست کنم؟
    بالبخندفقط نگاش میکردم-ممنون که به فکرمی عزیزم
    لبخندکمرنگی زدوبدون اینکه نگاهم کنه مشغول خوردن شدمنم مشغول شدم دستپختت توحلقم!بوی این خاگینه ش همه جاروبرداشته بودبی سرصدامشغول خوردن بودیم که دیدم نیماچشماش گردشدبرگشتم پشت سرمونگاه کردم همه اومدن توآشپزخونه بابامم یه بشقاب دستشه وداره بومیکنه خندم گرفت.مریمم کنجکاوانه نگاهمون میکردپخی خندیدوگفت:چی درست کردی خاله؟همه روازسرسفره بلندکردی
    به مریم نگاه کردموگفتم:من چیزی درست نکردم آقانیمادرست کرده
    مامانم باچشمای گردنگاهی به نیماکردوگفت:حالاچی درست کرده؟
    نیماخندش گرفته بودبازاین خندیدقیافه ش خوردنی شد.بابام اومدکنارمیزروی صندلی نشست وگفت:یکی یه لقمه هم به مابدید
    یه لقمه گرفتم وبه سمتش گرفتموکلی قربون صدقه ی بابام رفتم کم کم همه دورمیزجمع شدنوشروع کردن به خوردن ته تهش منونیمایکی یه لقمه خوردیم اصلااجازه نمیدادن که!برگشتم بادرموندگی به نیمانگاه کردم اونم خندیدوسرشوتکون داد.
    مریمم باعصبانیت درحالی که یه لقمه تودهنش بودروکردبه سمت نیما:خاله من کلی غذادرست کرده بودم ببین چیکارکردی دیگه دعوتت نمیکنم
    نیمادستاشوبه نشونه تسلیم بالابردوبادرموندگی به خاله نگاه کرد.شوهرمریمم باکلی قربون صدقه نگاش کردوگفت:دسپختش به شوهرخالش رفته تازه کی گفته من سیرشدم؟تازه اشتهام بازشده بریم سرسفره خودم همشومیخورم نگران نباش خانوم!
    خلاصه بعدازاینکه غذای مارونفله کردن رفتن سرسفرشون منم همونجوری ماتم برده بود.
    نیماهم بابیچارگی گفت:مثل اینکه چاره ای ندارم بایدیباردیگه درست کنم
    آستینامویکم تاکردم ابروموخم کردموگفتم:ومنم کمکت میکنم
    خلاصه باهمدیگه کاراروکردیم وغذامونم خوردیم نیمانگاهی به ظرفای توسینک کردوگفت:ای وای
    کلی ظرف جمع شده بودرفت به سمتشون میخواست بشوره من نذاشتم کلی هم کل کل کردیم تااینکه قرارشداون کف مالی کنه من بشورم.
    نمیدونم اصلاچرامیخواستیم ظرف بشوریم شایدبخاطراین بودکه میخواستیم بیشترباهم باشیم نمیدونم!وقتی تموم شدصدای عطسه اومدمنونیمابرگشتیم پشت سرمون همه باتعجب نگاهمون میکردن ومیخندیدن کوفت!انقدربدم میادیکی بهم بخنده
    مریم جون دست نیماروگرفت مامانمم دست منو وبردنمون توهال کلیم گفتنوخندیدن میلادهنوزم تواتاقش بودکم کم آماده شدیم واسه رفتن ساعت ده ونیم شب بودخیلی مهربون بانیماخدافظی کردم وازش تشکرکردم همینطوربامریم جون کلیم ازش معذرت خواستم.سوارماشین بابام شدم بابامم خیلی صمیمی بانیمابرخوردکردوازهم خدافظی کردن سوارماشین شدیم که بریم تایادم بودگوشیموبرداشتموبلوتوثش رو روشن کردم واسمشوگذاشتم بسوزه پدرت عاشقی!
    تقریبابه خونه نزدیک میشدیم بابام کلیدانداخت ودروبازکردورفتیم توخونه منم تندتندرفتم تواتاقم که متوجه صداهایی شدم دراتاق پیمان یذره بازبودباچیزی که دیدم نزدیک بودچشمام دربیادپیمان مهتابوتوبغلش کشیده بودومهتاب داشت گریه میکردپیمانم داشت گریه میکرد.صدای پیمان روشنیدم که گفت:منوببخش مهتاب من مجبورشدم میخواستم غرورشوخوردکنم ولی بایداینوبدونی که من دیگه فراموشش کردم وتو هم بازیچه م نیستی اون حسی که نسبت بهش داشتم فقط یه هوس بودیه هوس بچه گونه بخاطرهمین الان جاشودادبه عشق یه عشقی که فقط تومیتونی تودلم به وجودبیاری
    مهتاب ازجاش بلندشدوبه پیمان نگاه کرد:چیه نکنه میخوای نقش عاشقتوبازی کنم؟نه خیرازهمین جابگم من دیگه نیستم الانم میرموهمه چی دیگه تمومه
    پیمان دست مهتاب روازپشت گرفت وگفت:نرومهتاب من دوست دارم ازاولشم دوست داشتم میدونم چقدرسختی کشیدی منم کشیدم ..بیاهمه چیوفراموش کنیم باهمدیگه... من تورودوست دارم دلتوبدست میارم مطمئن باش
    پیمان داشت گریه میکرد؟؟چشمام گردشده بود...
    بایه حرکت مهتابوتوبغلش جادادوشروع کردبه بوسیدنش مونده بودمممم نمیدونستم بایدچیکارکنم دست وپاموگم کرده بودم بدوبدورفتم تواتاقم ودروبستم وخودموتوتخت انداختم انگارآدرنالین شده بودم
    قلبم تندتندمیزدوتندتندنفس میشکیدم..-پیمان.....مهتاب...نه!...
    سرموفروبردم توبالشتم وپتوروکشیدم روسرم هضمش برا سخت بودبااینحال که سرم توبالشت بودولی بازم چشمام گردبود!
    پاشدم نشستم سرجام..
    ***
    میلادهنوزبیداربودصدای آهنگ بلندش کرکننده بوددراتاقش قفل بودگریه ش هیچجوربندنمیومددیگه مهتاب روازدست داده بودبخاطریه ترس این ترس همه ی وجودشوازش گرفته بود.
    گریه کن تامیتونی پیش اون نمیمونی
    اون دیگه رفته بسه تمومش کن
    گریه کن ته خطه عشق تودیگه رفته
    تودل یکی دیگه نشسته تمومش کن
    چشم به راه نشین اینجامیمونی دیگه تنها
    گریه نکن دیگه اون نمیادخونه
    دست بکش دیگه ازاون طفلکی دل داغون
    اون دیگه خوشه فکرنکن حالتومیدونه
    میلادازته دل بغض عمیقی کرده بودنمیدونست چجوری گریه میکنه چقدرسخت بوداین پسرپسری که تودلش رازبزرگی بودواسه کاراش واسه همه چی..-لعنت به من...
    همپای آهنگ میخوندوگریه میکرد.
    تنهامیمونی آخه اینومیدونی مثل اون پیدانمیشه
    اشکات میریزه آخه اون واست عزیزه
    توی قلبته همیشه
    یادش میوفتی دلت آتیش میگیره
    میگی کاش برگرده پیشت
    راهی نداری توبایدطاقت بیاری
    آخه میدونی نمیشه
    گریه کن تامیتونی پیش اون نمیمونی
    اون دیگه رفته بسه تمومش کن
    گریه کن ته خطه عشق تودیگه رفته
    تودل یکی دیگه نشسته تمومش کن
    چشم به راه نشین اینجامیمونی دیگه تنها
    گریه نکن دیگه اون نمیادخونه
    دست بکش دیگه ازاون طفلکی دل داغون
    اون دیگه خوشه فک نکن حالتومیدونه
    میلادفریادمیزد:خداااااااا خدااااااااااااچراااااااا اااا؟چرراااااااااااااازد تش دادم؟خداااااااااااااا
    چراتارفتم سمتش ازم دورترشدچراااااااااااااااا ا؟آهای خداچراصدامونمیشنوی؟
    میلادباهق هق خودشوروی زمین انداخت نمیفهمیدچجوری گریه میکنه:خداااااااااااامگه مًردًم گریه میکنه؟؟
    وبعدصدای هق هقش بودکه شنیده میشدچرااینطوری شد؟سیناچراالان نمیومد؟؟
    -میلاد؟میلاددروبازکن؟میلاد مامان
    مریم جونم همپای پسرش گریه میکرد.
    تنهامیمونی آخه اینومیدونی مثل اون پیدانمیشه
    اشکات میریزه آخه اون واست عزیزه توی قلبته همیشه
    گریه کن تامیتونی پیش اون نمیمونی
    اون دیگه رفته بسه تمومش کن
    گریه کن ته خطه عشق تودیگه رفته
    تودل یکی دیگه نشسته تمومش کن
    میلادهمه ی خاطرات روازذهنش گذروندچشماش یه کاسه خون شده بودچراسرنوشت اینجوری براش نوشت؟چرانمیرفت همین حالادست مهتاب روبگیره بیاره بهش بگه دوسش داره؟
    میلادفریادمیکشید-سسسیییییییییییناااااااااا ااابیاتقاص دادنموببین بیازجرکشیدنموببین بیاببین ازدستش دادم بیاااااااااااکثثافت فکرمیکنه من دیوونه م د بیاروانییی
    آهنگ مدام تکرارمیشدمریم جون پشت درالتماس میکردمیلادکامپیوترروبرداش ت وبه دیوارکوبیدتویه لحظه کامپیوترخوردشدحالاپدرش هم پشت دربودمیلادیه تیکه ازخورده شیشه های لیوانی که اونم خوردشده بودبرداشت وروی دستش کشیدکم کم همه چی سیاه شد پدرش در روشکوندووارداتاق شد.
    ***
    هنوزتوی شوک بودم ازاتاقم اومدم بیرون پیمان داشت دنبال مهتاب به طرف آسانسورمیرفت دست هموگرفته بودن خودموقایم کردم ودنبالشون رفتم ساعت حدودای یازده ونیم بوددنبالشون رفتم بیرون پیمان دروواسه مهتاب بازکردومهتاب نشست شوک شده بوداونم کلافه به نظرمیرسیدیه 207طوسی؟مال پیمان بود؟داشتن میرفتن مهتاب بدون اینکه به پیمان نگاه کنه باصدای ضعیفی گفت:به مامان ایناگفتی؟-آره خیالت راحت-باید برام توضیح بدی
    پیمان سرشوبالاپایین کردوپاشوگذاشت روگاز.همونجادم درنشستم که حس کردم لامپای خونه روشن شدهنوزلباسای بیرونم تنم بودبی توجه خیره شدم به روبه روم که دیدم ماشین نیماترمزکرددیگه واقعاداشتم کم میاوردم بلندشدموبه طرفش رفتم بادیدن قیافه ش جاخوردم-چی شده؟-میلادخودکشی کرده سوارشوبریم-چی؟؟؟؟؟-زودباش
    -صبرکن به مامان اینابگم-الان زنگ زدم گفتن میان
    بهت زده شده بودم میلادخودکشی کرده؟؟؟-حالش خوبه؟-نمیدونم سوارشو
    سریع سوارشدم انقدرتندرانندگی میکردکه-پریاکمربندتوببند
    خیلی هول کرده بودخودم تعجب کردم چرااومده دنبال من؟؟؟
    کمربندموبستموزنگ زدم به مریم جون خاموش بودزنگ زدم به پیمان مهتاب
    جفتشون خاموش بودن...خیلی زودرسیدیم بیمارستان ازدورمریمودیدم صدای جیغ وگریه ش همه جاروبرداشته بودنیمابه سمتشون رفت وپرسیدکه چی شده؟
    -دیدی خاله؟دیدی میلادم ازدست رفت بچه م خودشوکشت به اون مهتاب خانم بگوبیادببینه بچه م وای بچه م
    همونجاغش کردمونده بودم دراتاقوبازکردمونگاهی انداختم نیمارفت تواتاق وبرگشت.
    -چی شدنیما؟حالش خوبه؟
    نیماسرشوبالاپایین کردوگفت:بهش آرام بخش زدن ودستشم دارن بخیه میکنن خداروشکرچیزی نیست
    اینوروبه همه گفت بابای میلادنفس عمیقی کشیدوگفت:خداروشکر
    مامان میلادم بردن بهش سرم وصل کردن بهم شوک واردشده بود-چراخودکشی کرده بخاطرمهتاب؟خب چرانیومدبهش بگه دوسش داره وخودشوراحت کنه؟دیگه ازچی میترسه؟مگه من بهش نگفتم کمکش میکنم چراردم کرد؟
    گریه م گرفته بودنیمانگران نگام کرد-خوبی؟
    سرموبالاپایین کردم.دستموگذاشتم رودهنم زنگ زدم به مهتاب هنوزم خاموش بودپیمانم خاموش بود.مهتاب چقدربیخیال شده بود؟اصلااگه میفهمیدچیکارمیکرد؟یعنی هنوزم دوسش داشت؟؟؟هنوزازاین فکرادرنیومده بودم که حس کردم کمرم ودلم بدجوردردمیکنه گفتم شایدامروزخسته شدم ولی دیدم نه...ای وای الان وقتش نبودخودموسفت گرفتم چیکاربایدمیکردم؟ولی هنوزمطمئن نبودم ازصبح کمرم دردمیکردسعی کردم فکرموبه یه جای دیگه مشغول کنم که دیدم مامانم غش کردای وای حالابیادرستش کن اونم بردن وردل مریم سرم بهش وصل کردن! حدودایه ساعتی گذشت من تحمل کردم ولی دیگه نمیشدازدل دردوکمردردداشتم میمیردم طوری که توچشام اشک جمع شده بودکه متوجه شدم ای وای آخه الان؟؟؟؟؟رفتم پیش بابام دست بابای میلادروگرفته بودوبهش دلداری میدادبانگاهی درمونده نگاهش کردموگفتم:بابامن بایدبرم خونه
    بابام اومدروبه روم ایستادوگفت:نمیشه دخترم آخه الان تواین وضعیت؟نمیتونم مادرتو رضاروتنهابذارم(رضا=بابای میلاد).
    -اِبابایعنی چی من بایدبرم خونه
    نیماپشت سرم بود-من میبرمت
    بابیچارگی نگاهی به باباکردم بابام هم باتاکیدبه نیماخیره شدوگفت:بریدباباجون.مواظب دخترم باش به توسپردمش داریدمیرید
    نیماسرشوبالاپایین کردوگفت:خیالتون راحت
    دیگه دل آشوب نبودم ازطرف نیماچون بهش اعتمادداشتم.-بریم
    قدمامونوباهم هماهنگ کردیم-چی شده پریا؟دردداری؟
    خجالت کشیدم نکنه بفهمه؟-نه چیزی نیست امروززیادی سرپاموندم کمرم بدجوردردمیکنه
    همونموقع ایستادم زیردلم بدجوردردمیکردبابدبختی خودموکنترل کردموبه روی نیماکه بانگرانی نگام میکردلبخندزدم.نیماگفت:زودب اش بریم
    کیفموگرفت وکمکم کرد.سوارشدم ای خداآخه الان؟تقریباهمه مقازه هابازبودبااینکه ساعت دوازده ونیم بودنیماجلوی یه مقازه نگه داشت تعجب کردم.-کجا؟-الان برمیگردم
    وخیلی زودبرگشت ویه شکلات سمتم گرفت-زودباش بخورش
    شکلات روازدستش گرفتم شکلات تلخ؟واسه چی؟
    شونه هاموبالاانداختموخوردمش زیاددوست نداشتم ولی خوردمش دیگه.رسیدیم خونه پیاده شدم باکلیددروبازکردم خداخدامیکردم زودتربرم توخونه.
    نیماهم پشت سرم اومدودروبست ای خداحالااینوکجای دلم بذارم؟
    -تودیگه برو-چیه؟نکنه بهم اعتمادنداری؟-بحث این حرفانیست-پس بحث چیه؟توبرولباس راحتی بپوش وبیااینجا
    ابروموبالابردموباتعجب نگاش کردم-نکنه میخوای اینجابمونی؟
    -نه نترس نمیمونم.ببینم توخونه تون زنجفیل ودارچین دارید؟
    واسه چی میخواد؟؟-اره تواون ظرف کوچیکه-خیل خب برودیگه
    رفتم تواتاقم وسریعترلباس زیرموعوض کردم ازدل دردداشتم میمردم خودمم مجهزکردم!
    یه شلوارازاین دامنیاپوشیدموبایه مانتوساده گشادیه شال هم انداختم سرم رفتم پایین ازبالانگاهی به نیماانداختم داشت چایی درست میکردانقدرکمرم دردمیکرددلم میخواست جیغ بزنم باآسانسوررفتم پایین ورفتم توآشپزخونه نیمابدون اینکه نگام کنه گفت:چراوایستادی تو؟بروبشین
    رفتم نشستم نمیدونستم میخوادچیکارکنه چنددقیقه گذشت نیمابایه سینی کوچیک ویه لیوان چایی اومدپیشم زنجفیل ودارچینم ریخت توچایی بایکم نبات وبه همش زدوگذاشت جلوم. –اینوبخور
    راستشوبگم یکم ترسیدم میخوادچیکارکنه نکنه یه چیزی ریخته تواین باهمین فکرنگاش کردم.-مگه نمیگی کمردردداری اینوبخوربرات خوبه موادشم ایناهاببین
    وبعدهمه چیزوآوردگذاشت جلوم.کلافه دستی توموهاش کشیدوگفت:نگوکه میترسی؟
    لیوان روازدستم گرفت وخودش یکم خورد.-بفرماییدسرورم دیگه امتحانم شد
    خندم گرفت ویکم به خودم بدوبیراه گفتم. ازاینکه یذره خودش خورداونم ازهمین لیوان حس عجیبی بهم دست دادمشغول خوردن شدم چایی خیلی داغ بودبعدازاینکه تموم کردم نیماازم پرسیدحوله داریم یانه که دیگه واقعاسکته کش شدم یه حوله متوسط بهش دادم اونم انداختش توآبجوش وگفت:بهترشدی؟
    انصافاخیلی بهترشده بودم.خودموخونسردگرفتموگفت :این کارابرای چیه فقط یه کمردردساده س همین
    هنوزجدی بودونگام نمیکردیه استامنوفن بایه لیوان آب برام آوردوبهم دادوبی توجه به حرف من گفت:واسه دل دردت خوبه بخور
    ای وای چراگفت دل درد؟نکنه فهمید؟
    -دل درد؟من که دل دردندارم
    هیچی نگفت وحوله روی توی آبجوش خیس کردبه جان خودم این فهمیده چی به چیه حاضرم قسم بخورم ای وااااااااای آبروم رفت حالاچیکارکنم؟
    وقتی کارش تموم شدجدی بهم خیره شدوگفت:من که رفتم اینومیذاری روکمرودلت خب؟
    داشتم ازخجالت آب میشدم چقدرم اطلاعاتش بالاست سرموانداختم پایین.نمیدونم شایدواسه اینکه خجالت نکشم گفت:نکنه خوردی زمین کمرت دردگرفته؟
    مثل چیزداشت دروغ میگفت من که فهمیدم اون میدونه که.
    -آره خوردم زمین-خوب میشه
    کتشوبرداشت وبدون اینکه بهم نگاه کنه گفت:خدافظ یادت نره چی گفتم؟استراحت کن
    ازیه طرف داشتم ازخجالت آب میشدم ازیه طرف فکرم میرفت پیشش چقدربه فکرم بودحتی توچشام نگاه نکرد!ازدورصداش کردم-نیما؟
    بدون اینکه بفهمه همونجاایستاد.-ممنون...فقط هرخبری شدبه منم بگو
    برگشت ویه لبخندبهم زدوباسرش تاییدکرد.باگفتن یه خداحافظ دروبست ورفت.چقدردوسش داشتم چقدردوسم داشت چقدرپاک بودچقدرعشقش پاک بود.ای خداعاشقتم!لیوانی که روبه روم بودروبرداشتموبهش خیره شدم حالادیگه این لیوان برام مقدس بودبرداشتم بادقت شستمش وگرفتمش تودستم یادم افتادبه حرف نیمایادت نره چی گفتم؟لیوان روگذاشتم روی مبل ونگاهی به حوله انداختم درش آورده بودازآب جوش. برداشتموگذاشتم روقسمت دل وکمرم آخیییش..وروی مبل درازکشیدم هیچ مبلی به اندازه ی مبلای مانرم نیست لیوانوبرداشتموبهش خیره شدم بغلش کردم دیوونه بودم دیگه ازبس این نیمالوسم کرده پریافداش شه پیش مرگش بشه الهی قربون اندام هفتیش اون قیافه ی خوردنیش اون..(بووووووووووووووووووو وووووووووق)
    ***
    خوابم برده بودکه باصدای اس امس گوشیم چشماموبازکردم اول نگاهی به ساعت انداختم ساعت شب 2بود-سلام اینجاهمه چی امن وامانه مامانت وخاله م حالشون خوبه به میلادآرامش بخش زدن خوابیده خودمم دارم مینویسم برات. بهتری؟نگرانتم؟
    نیمابودآخی!جواب دادم-سلام آره خوب شدم بابت همه چی ممنون مرسی بهم خبردادی
    همون موقع جواب داد-بیدارت کردم؟-بله آقای مقصود-وای ببخشیدخانومم یعنی خانوم همتی-خواهش میکنم آقای دکترشب شمابخیرمواظب خودتون باشید
    بدجورخودموکنترل میکردم نامربوط ننویسم چون واقعادیگه ازعشقش داشتم دیوونه میشدم یعنی دیوونه م کرده بودلابدفهمیدچراگفتم آقای مقصودحتمانم خنده ش گرفته الهی فداش شم جوابش اومد-شماهم مواظب خودتون باشیدخانوم من بایدبرم سرکاربعدا میبینمتون
    لبخندی زدم دلم نمیومدخدافظی کنم اونم دلش نمیومدواسه همین یه تک زدموبعدم بلندشدم برم تواتاقم راستش یه کوچولوتنهایی میترسیدم ولی خب چیکارمیشدکرد؟
    روی تختم درازکشیدم که حس کردم یه سایه ازسقفم ردشدموهای تنم سیخ شدبعدم صدای افتادن ساعت مچیم داشتم دیوونه میشدم رفتم زیرپتووچشماموبستم اونقدرخوابم میومدکه خوابم ببرد.
    ***
    خیلی آروم چشماموبازکردم ونفس کشیدم روی ساعت رونگاه کردم نه ونیم صبح ای وای دانشگاهم نرفتم!بخداترک تحصیل کنم سنگین تره چرامهتاب بیدارم نکردآخه؟
    شماره ی مهتاب روآوردم-الومهتاب؟کجایی چراصبح بیدارم نکردی خره؟
    صدای اونم خواب آلودبودبله دیگه!-پری جون مادرت بذاربخوابیم دیشب تاصبح بیداربودم-آنتی درسی نه؟-ول کن لیسانس داریم ناسلامتی بسه مونه دیگه...حوصله درس خوندن ندارم جون پری-خاک برسرت!یه ترم دیگه مونده تافوق لیسانس چقدرخری تو-نه بیشترازتو!
    بعدم زیرلب غرزد-دیشب که تاصبح داداشش نذاشت بخوابیم حالام نوبت خودشه
    شب وروزم یکی شده بخدا
    کش آوردموگفتم:چی؟-هیچی بابای فعلا-وایسابینم کجا؟بایدهمه چیزوتوضیح بدی
    -چیو؟-تووپیمان رو...خبریه ناقلا؟-خبرمرگ تو؟
    خندیدموگفتم:بابابذارروشن شی بعدپیامهای عاشقانه برام بفرست جدی گفتم-خوابم میاد-ای کپه مرگ!-شب بخیر-کوفت!
    نگانگاگوشی روقطع کرددوباره زنگ زدم-هان؟-هان وکوفت فهمیدی میلاد-بازاسم اون الاغ روآوردی؟قطع کن!-دیشب خودکشی کرده-جدی؟خدابیامرزتش
    اِ!!!!چرااینجوری شدن این دوتا؟؟-پیمان کجاست خوابه؟-فعلاکه حال واحوالاتش دست شماست چراازمن میپرسی؟جدی گفتم میلاددیشب خودکشی کرد-مهم نیست بای-مهتاب خودتی؟-پ ن پ توام!شب بخیر
    گوشی روقطع کردم عجب پنچری شده بودم من.ایناچجوری عاشق هم بودن سوال مبهمی ست!گوشی م زنگ خوردمهتاب بود-چیییییییییییییییی؟میلادخو دکشی کرده؟؟؟؟-آره-الان کجاست خوبه؟؟؟؟؟-اره خوبه-خوبه شب بخیر
    صدای افتادن سرش روبالشت اومداین شیرین عقله بخدایعنی جفتشون!خندیدموازجام بلندشدم ودستاموبازکردم وبستم موهاموباکلیپس بالای سرم جمع کردم کله موخاروندموخمیازه کشیدم وبازتوچشام اشک جمع شدبلندشدم برم تواتاق پیمان دروبازکردم اوه اوه
    بایه زیرپیرهنی بازوهاشونگاعجب هیکل ورزشکارانه ای داره ها.این کلاسایی که میره بی خودنیستا!درومحکم بستم نگاچه بالشتشم بغل کرده مثل من!
    چشماشوبازکردوزل زدبه من-چی شده؟-من نمیدونم توبگو
    بازچشماشوبست وگفت:چیو؟-مهتابو
    بازچشماشوبازکردوگفت:مهتاب چی؟-دیشب کجابودیدچی شد؟-همه قضیه روبراش گفتم اونم برام گفت فهمیدیم تفاهم داریم-همین؟-بهش گفتم میخوامش وازاین حرفا
    خوشحال وکنجکاوکنارتختش نشستم-خب اون چی گفت؟-گفت حس بدی بهم نداره یعنی مشکلی نداره
    چشماموگردکردموگفتم:جدی؟؟؟ ؟
    پیمان لبخندزدوسرشوبالاپایین کرد.دستاموروی هم گذاشتمو سرموکج کردموگفتم:یعنی تموم؟
    پیمان لبخندزدوچشماشوبازوبسته کردبغلش کردموباذوق گفتم:راست میگی؟
    -آره باباتوچراانقدرذوق کردی؟-بالاخره خواهرشوهرشدم یه روزیه آب انارمهمون منیدنظرت چیه؟به افتخارخوارشوورشدنم!
    پیمان خندیدوآروم گفت:مگه میشه بااین حالت بهت گفت نه؟
    بلندشدم بدوبدورفتم پایین.که یادم افتادیه چیزی رونگفتم چهارچوب دروچسبیدموبرگشتم-راستی...
    پیمان نگام کردوبااخم سرشوتکون داد-میلاد...خب...
    ناراحت شده بودم.-میلادخودکشی کرده
    -چی؟؟؟؟
    سرموبالاپایین کردموباناراحتی ازاتاق رفتم بیرون بیچاره میلاد.مهتاب چقدرنامردشده..
    نفس تندی کشیدمویه اس امس فرستادم به نیما-میلادهنوزبیمارستانه؟
    -اول سلام دوم خوبم سوم چی پرسیدی خانوم گل؟
    -ببخشیدسلام خوبی؟گفتم میلادبیمارستانه هنوز؟-نه مرخص شداس فرستادم نیومد؟-نه
    -بهترشدی؟-اره خوبم بازم ممنون-وظیفه م بودخانوم همتی
    مشغول پوشیدن لباسام شدم حالم خیلی گرفته شدمامان روصداکردم ولی هیچکس به جزمنوپیمان خونه نبودرفتم بالاودروبازکردم وبه پیمان که داشت تختشومرتب میکردگفتم:پاشوبریم خونه میلاداینا
    -الان آماده میشم
    اومدم بیرون که صدام کرد-پریا؟
    برگشتم.-به مهتابم گفتی؟
    سرموبالاپایین کردم.سرشوتکون دادوپرسید:چی گفت؟
    باناامیدی سرموبردم بالاوگفتم:هیییییچ
    پیمان لبخندی زدوبه کف اتاق نگاه کردوطوری که انگارمعلمه وشاگردش بیست گرفته گفت:ای ول
    بعدم سرشوبالاپایین کردولبخندزد.-حالابفرماییدبیرون میخوام لباس عوض کنم
    اومدم بیرون وهمون دم درنشستم وآه کشیدم بیچاره میلاد...راستی چرادلم براش میسوزه؟شونه هاموبالاانداختم.که پیمان درحالی که کلی تیپ زده بودازدراومدبیرون دستموگرفت وبلندشدم وبه سمت دررفتیم بوی ادکلنشو..اومدم برم سمت ماشینم که دستموگرفت وگفت:بایداول بریم دنبال مهتاب بیا..
    دنبالش رفتم پیمان دزدگیرماشینشوزدوسوارشد-چطوره؟
    لبخندی زدموگفتم:حرف نداره!کی برات خلیده؟
    خندیدوگفت:بابایییییی
    منم خندیدموسوارشدم.پاشوگذاشت روگازحالادیگه تنهانبودحالادیگه مهتاب روداشت چرا؟چون براش تلاش کردچون نترسیدوجلورفت ولی میلادچی؟خودشوعقب کشیدودست ازمهتاب شست واسه همین الان ازدستش دادواسه همین مهتاب الان پیش پیمانه کسی که قدرشومیدونه قدراشکاشواصلاهرچی...چراترس ؟؟آره ترس خوبه ولی برای کسی مثل من الان اگه بانیمادوست شده بودم چی میشد؟آره درسته اون منودوست داره اینم ثابت کرداومدصاف با بابام حرف زد ووعده بعیدم بهم ندادولی میلادعقب کشیدفداکاری درست ولی آخه اینجوری؟نیماعاشقم شدمن بودم که عاشقش کردم خودش گفت اولش ازروی هوس...ازاولش میدونستم اگه وابدم چی میشه.
    خیلی زودرسیدیم خونه ی مهتاب دم درآماده ایستاده بود.پیمان ازماشین پیاده شدوروبه روی مهتاب ایستادبعدم گونه ی همدیگه روبوسیدن وپیمان باعشق به مهتاب نگاه کردمهتابم به من نگاه کردولبشوگازگرفت خندیدموواسش دست تکون دادم وازماشین پیاده شدم وبغلش کردم وبغل گوشش گفتم:مخشوزدیااا
    اونم درگوش من گفت:فعلاکه اون مخ منوزده
    برگشتمونگاش کردم به خودش رسیده بودباورم نمیشدآخه چطورانقدرراحت میلادرو؟گریه م گرفت الان داشتیم میرفتیم خونه ی میلاداینا...میلادخودکشی کرده بودبخاطرمهتاب...مهتاب چطورمیتونست؟یه قطره اشک ازچشمام پایین اومدای کاش بهش میگفتم...میگفتم چرامیلاداین کارا روکرده یعنی اگه میفهمیدچیکارمیکرد؟بغض کرده بودم آدماچقدرنامردن...سریع عاشق میشن سریع فارق...یعنی نیمام اینجوریه؟
    پیمان ومهتاب باتعجب بهم نگاه میکردن داشتم گریه میکردموبغض کرده بودم روبه پیمان گفتم:شمابریدمن باتاکسی میام حالم خوب نیست
    مهتاب دستاموگرفت:چی شده؟سوارشوبریم چراگریه میکنی؟
    -سواارشیددیگه گفتم میام نگرانم نباشید
    پیمان روبه مهتاب شونه هاشوبالاانداخت.مهتاب بغلم کردپسش زدم.مهتاب بانگرانی نگام میکرد
    نگاه بدی بهش انداختم.تاوقتی ماشینشون دورمیشدنگاهشون میکردم گوشیم رودرآوردموزنگ زدم به نیما-الوعشقم؟
    صدای نیمابوداصلاخوش حال نبودم یعنی میشه یه روزنیمامنوول کنه وکلابیخیالم بشه؟این عشقمودیگه به کی میگه؟
    -الونیما..توالان کجایی؟-چراصدات میلرزه؟چیزی شده؟
    -نه میتونی بیای دنبالم؟-الان ازبیمارستان مرخصی سه ساعته گرفتم کجایی الان؟
    آدرس روبهش دادم واقعاگریه م گرفته بودچقدربی احساس...پیمانی که بخاطراون دختررفت اتاق عمل...چقدرراحت دیشب به مهتاب ابرازعشق میکرد..مهتابی که بخاطرمیلادگوله گوله اشک میریخت الان باخیال راحت داشت میرفت عیادتش...چقدرآدمانامردن..به حس اینامیشه گفت عشق؟؟چرااسم عشقموخراب میکنن؟چرا؟؟(راست میگه هابرم بزنم لواشکشون کنم!)
    اشکاموپاک کردموبه برگای زیرپام نگاه کردم روزآخرشهریور...این ماهم رفت...مگه همین چندماه پیش نبودبه مهتاب گفتم بیخیال میلادشوگفت نمیتونم تومیدونی عشق یعنی چی؟پس چی شد؟ درسته مهتاب دیگه خسته شده بودولی به این زودی براش بی اهمیت شد؟آهی کشیدم نمیدونستم چقدره دارم فکرمیکنم کنارجوب نشسته بودم ودستاموگذاشته بودم زیرچونه م که نگاهم به روبه وثابت موندنیماداشت نگام میکرد.
    منم نگاش کردموبلندشدم-سلام
    -سلام خااانوم چی شده چراناراحتی؟
    -میشه حرف بزنیم؟-چرانشه؟
    سوارماشینش شدم وبادقت بهش نگاه کردم یعنی اونم انقدرراحت منوفراموش میکرد؟
    اونم برگشت وخیره نگام کردنگاهش نگران بودآب دهنموقورت دادموگفتم:نیماتو...منودوست داری؟واقعی دوست داری؟
    چشماش گردشدوبهم گفت:دیوونه تم چندباربایدبگم آخه؟چراباورت نمیشه؟
    بعدم به روبه روش خیره شدوکلافه سرشوخاروند-چی باعث شده این فکراروکنی؟بازرمان خوندی؟
    خندم گرفت ولی به روی خودم نیاوردم فضای سنگینی بودنفس عمیقی کشیدموگفتم:چقدرراحت مهتاب فراموشش کرد..مهتابی که تاهمین یه ماه پیش واسه میلادمیمردحالاچقدرراحت..من دیشب دیدمشون
    نیمابااخم گفت:کیارو؟
    -پیمان ومهتاب...مطمئنم پیمان قبلاعاشق یه دختربودبخاطرهمینم اون بلاهاسرش اومده بوداونموقع که تواومدی وعملش کردی یادته؟من بیرون بودم یه دختره اومدباگریه به درنگاه کردوحلقه شوهمونجاپرت کردنمیدونی چجوری گریه میکردبه من گفت همه چی تقصیراونه بعدم رفت...پیمان دیشب به مهتاب گفت عشقش به اون دختریه هوس بوده آخه یعنی چی؟یعنی بخاطریه هوس انقدرگریه میکردوکارش به قرصای اعصاب رسیده بود؟بخاطریه هوس اون بلاهاسرش اومده بود؟یعنی عشق مهتابم هوس بود؟
    اگه همه ی ایناهوسه من ازکجاباورکنم تومنو..
    نیمالبخندتلخی زدوگفت:من؟نمیتونم حتی فکرشوکنم که به عشقم شک کردی...... نمیدونم چیکارکردم که به این باوررسیدی ولی اشکالی نداره بازم بهت میگم دوست دارم ولی توباورنمیکنی قضیه اوناروباخودمون مقایسه میکنی؟منوتو؟
    یه قطره اشک ازچشماش پایین اومدبازم خراب کردم...
    -متاسفم...توهمیشه سعی میکنی منوخوش حال کنی ولی من همیشه توروناراحت میکنم متاسفم خیلی ناراحت بودم...نیما؟
    برگشت بالبخندنگام کرددلم براش سوخت.-نگران نباش هرچقدرم ناراحت بشم هرچقدرتومنوازخودت دورکنی من کوتانمیام هرکاری کنی من تورومیخوام
    لبخندزدم.-حالاکجابریم؟
    رفتم توفکروگفتم:نیمامیشه..میشه نریم خونه ی مریم جون اینا؟من میرم اونجااونارومیبینم بازحالم بدمیشه
    نیمایکم مکث کردوگفت.-باشه طوری نیست شب که ازبیمارستان اومدم میام دنبالت باهم میریموزودبرمیگردیم خوبه؟
    سرموبالاپایین کردم.
    اشکاموپاک کردم.-نگفتی؟کجابریم؟
    نگاش کردم-این یعنی نمیدونی ومن خودم بایدیه کاری کنم
    باخنده سرموبالاپایین کردم.چقدرهواتاریک بود!مگه صبح نبودآخه؟فکرکنم میخوادبارون بیاد..
    نیمابه چراغ قرمزنگاه کردچقدرهمه جاخلوت بود.نیما:-سبزشوسبزشو..سبزنشی میرماسبزنشی میرما
    به چراغ قرمزنگاه کردم همچنان قرمزبود.نیماپشت خط ترمزکردوبالحن خنده داری گفت:دروغ گفتم!
    خندیدم اونم خندید.بالحن لوسی گفتم:دیگه برام آهنگ نمیذاری؟
    نگام کردوفلشش روزدوگفت:اینم آهنگ مخصوص خانوم همتی خودم
    (امین فیاض میدونه که)
    تورودوست دارم روزوشب بیمارم
    به توواین عشقت روزوشب میبالم
    میدونی که عاشقتو منم میدونی که باتومن
    میمونم هرلحظه بدون تومن نمیتونم
    میدونی که میمیرم میدونی که میسوزم
    نباشی تنهامیمونم
    چقدرگومب گومب میکردسرم دردگرفت!
    تورودوست دارم روزوشب بیمارم
    به توواین عشقت روزوشب میبالم
    *میدونی که میخوامت بدافتادم تودامت
    *دیوونه ی نگاتمومنم اسیرورامت
    *میدونی که میخوامت این دلموبه نامت میزنم
    اگه بری تنهامیمونم تودامت
    چقدرتندرانندگی میکردبادتندی به صورتم میخوردازاونورگشنه م شده بودناجور.
    تورودوستدارمروزوشببیمارم
    بهتوواینعشقتروزوشبمیبالم
    نیمابیشترش کرد.
    میدونی که میخوامت بدافتادم تودامت
    دیوونه ی نگاتمومنم اسیرورامت
    میدونی که میخوامت این دلموبه نامت میزنم
    اگه بری تنهامیمونم تودامت
    بله!کاملاشیرفهم شدم!نگاچه آهنگیم گذاشته انگارخودش داره حرف میزنه!دلم مالش میرفت بخاطرنیما؟نه باباگشنه م بود!صبحم هیچی نخوردم!
    -گرسنته؟
    اٍ!ازکجافهمید؟؟؟نکنه علم غیب داره این پسر!
    یه ابروموبردم بالاونگاش کردموگفتم:ازکجافهمیدی؟
    لبخند موزیانه ای زدوگفت:جزءاسراره
    اخم کردموگفتم:بگودیگه من هرچیم میشه تومیفهمی؟
    خندیدوگفت:آخه دل به دل راه داره
    خندیدم.-اِ!بگودیگه!؟
    شونه هاشوبالاانداخت وبدون اینکه نگام کنه درحالی که خنده ش گرفته بودگفت:نمیدونم!به نظرت چرا؟
    لب ولوچه موآویزون کردموشونه هاموانداختم بالا.صبحونه خیلی مزه دادقرارشدنیمامنوبرسونه خونه.بارون شدیدی گرفت سقف ماشین نیمابسته شدعجب بارونی گرفت خیلی تندمیومدنیمایه آهنگ گذاشته بودوصداشم بلندبودقطر های بارون پشت شیشه ی ماشین حس عجیبی داشتم بوی خاک وبارون چه حال وهوایی بود.
    ***
    چقدربده آدم توخونه تنهابمونه ها!پوف!پشت پنجره ایستاده بودم وبیرون روتماشامیکردم رعدوبرق میزدنمیترسیدم..
    متوجه ی دوتادست روشونه م شدم ترسیدم ناجور!
    -ماااااااااااااااااامااااا اااااان!
    اینومن گفتم!برگشتم پشت سرم مهتاب بالبخندنگام میکرد.اخم کردموگفتم:ترسیدم مهتاب ازاتاق من بروبیرون...زودباش
    -وااچرااینجوری شدی تو؟من؟؟؟؟دلت میاد؟؟؟؟
    سرموبرگردوندموگفتم:آره بروبیرون
    -پریا..توازمن ناراحتی؟
    سرموتکون دادموبااداگفتم:تومیدونی عشق چیه؟
    پوزخندی زدموبه بیرون خیره شدم بارون انقدرشدیدبودکه همه توخیابون داشتن درمیرفتن! روی زمین خیس خیس بودسیل نیادحالا!
    -حق داری میدونم ولی باورکن مجبورشدم..خب توبودی چیکارمیکردی؟
    بدون اینکه نگاش کنم گفتم:میرفتم ازش میپرسیدم چه مرگته؟مگه من به تونگفتم بروباهاش حرف بزن هان؟رفتی؟چقدرراحت فراموش کردی!این بودعشق وعاشقیت؟این بود؟
    -پریاصبرکن
    -هیچی نگونمیخوام بشنوم ازتویکی انتظارنداشتم میدونی چیه؟پیمان راست گفت عشق قدیمی جفتتون هوس بود
    دستشوروشونه م گذاشت وباگریه گفت:نه بخدا
    -پس چی؟چی بود؟تواصلامیدونی میلادچرااون کاراروکرد؟بخاطرتوازتوگذشت همه ش تقصیرسی...پریدوسط حرفموباگریه گفت:چی میگی پریا؟من اونومیخواستم اون بودکه منونخواست وازم گذشت اون بودکه تواوج تنهاییام تنهام گذاشت فک میکردم میتونی عشق یه دخترودرک کنی حداقل ماعشقمون واقعیه پسرامیتونن هم زمان عاشق ده نفربشن ولی ما...پریامن میلادرودوست داشتم...تومراسم نامزدی همش منتظرش بودم ولی اون نیومدمیفهمی؟نیومد...پیمان همه ی جریان راحیل روواسم گفت هم من هم پیمان حق داشتیم یه زندگی آروم داشته باشیم مگه ماچیمون کمه؟چرابایدهمونطوری زجرمیکشیدیم؟حالام به هرقیمتی باشه دیگه نمیخوام میلادروببینم میفهمی؟اون بامن بازی کرد...اصلامگه خودت نگفتی فراموشش کن؟منم دیگه فراموشش کردم فقط خاطراتش مونده که اونم این بارون میشوره ومیبره دیگه بسه دیگه بسمه دیگه نمیخوام دیگه بسه...گفت کمکم میکنه منم کمکش میکنم تافراموش کنه چراوقتی کسی که دوسش داری دوست نداره بایدپاش وایسی؟چرابایدمنتظرش میموندم؟چراهان؟
    -چون تقصیرسین
    -توبایدکمکم کنی بایدطرفم باشی...
    روی میزمونگاه کردوکاغذرودیدوبهم نشونش داد:ببین...دوسش داشتم ولی دیگه بسه دیگه نمیزارم باهام بازی کنه دیگه نمیخوام پریامیفهمی؟دیگه دوسش ندارم...
    حرفموخوردم...
    چقدرگریه میکردچقدرگریه میکردم..صدای رعدوبرق اومدوبارون شدیدترشد...
    پیمان اومدتواتاق وبه من نگام کرددستشوبه میزتکیه دادکه انگشتر رودیدوبرش داشت وبهش نگاه کردیه قطره اشک ازچشماش پایین اومد
    به همراه حلقه ازاتاقم رفت بیرون پشت شیشه رونگاه کردم مهتاب زیربارون راه میرفت واشک میریخت پیمان هم باماشین جلوی پاش ترمزکردوازماشین پیاده شد
    صدای فریادپیمان روشنیدم-کجامیری هان؟تودیگه داری کجامیری؟
    مهتاب بی توجه به اون به سمت انتهای خیابون راه رفت-مهتاب؟
    رعدوبرق زدوبارون تندترشدخودموروی تخت انداختم وچشماموبستم وپتوروانداختم روی سرم بازم صدای رعدوبرق اومد...
    مهتاب گفت دیگه تمومه گفت دیگه دوسش نداره دیگه همه چی تموم..منم دیگه کاری باهاش ندارم دلم میخواست کمکشون میکردم..به جفتشون حتی پیمان...به سمت میلادرفتم وگفتم کمکش میکنم امارفت به پیمان گفتم واسم تعریف کن امارفت به مهتاب گفتم باهاش حرف بزن ولی اونم رفت...حالادیگه عذاب وجدان ندارم من هرکاری میتونستم کردم واسشون خودشون نموندن دیگه تقصیرمن نیست.گوشیموبرداشتموزنگ زدم به مامان:الومامانی؟-الو؟-مامان کی میای خونه؟
    -دخترتوچراسلام نمیکنی هان؟مادمدریم
    ازجام پریدم وازپله هاتندتندرفتم پایین که دیدم کلیدتوی درپیچیدومامان وبابام اومدن تو..خودموتوبغل مامان انداختم.-الهی پری قربونت بره مامانی جوجومامان
    مامانم چشماش گردشده بود.-سلام بابایی-سلام برپریای بابا!
    مامان:-چی شده؟
    چشمامولوس کردموگفتم:هیشی مامی جون دلم واستون تنک شده بود
    مامانم به بابام نگاه کردوشونه هاشوانداخت بالابعدم به من نگاه کردوگفت:چقدر؟
    -خییییییییییلیییییییییییی خیلی تنگ شده بود
    مامی ابروشودادبالاوگفت:چقدرپول میخوای؟؟
    وااااااااا این مامان باباهای امروزم تایه حرف محبت آمیزمیزنی میگن چقدرپول میخوای!
    رفتم نشستم روی مبل پنچرشده بودم..ای کاش یکی بوددرکم میکردچقدردلم گرفته بود.
    روی مبل درازکشیدم که مامان باباموبالای سرم دیدم..-مامان؟وقتی آدم دلش بگیره بایدچیکارکنه؟
    مامانم باخنده روی مبل نشست وبغلم کردوگفت:دخترمن چرابایددلش بگیره؟
    سرموبرگردوندموبابی حالی گفتم:چه میدونم ازدست اینا
    بابام ابروشوبالابردوگفت:ازدست کیابابا؟
    -ازدست این پسرت
    بعدبه مامانم نگاه کردموگفتم:ازدست این خواهرزادت
    بابام خندیدوگفت:این حرفات بوداره ها
    لباموآویزون کردموگفتم:بودار؟!!
    بابام سرشوبالاپایین کردوگفت:بوی خواهرشوهرمیاد!
    مامانمم خندیدوگفت:خواهرشوهرماره وبچه ش مارمولک
    روی مبل نشستم وگفتم:یعنی من مارم؟
    جفتشون خندیدن وبابام بایه دستش منوبلندکردای ول بابازور!جیغم دراومد-بابا..بابامیوفتم بذارم زمین مگه بچم؟باباااااااااااااااااا اا
    -ساکت باش زشته جلوی همسایه ها
    کلی خندیدم وبابامم منوگذاشت زمین سرم داشت گیج میرفت!همونطوریم میخندیدم.بابامم خندیدوگفت:دیگه نبینم دل دخترم بگیره هابذاربیان جفتشونوراه نمیدیم خوبه؟
    سرموباذوق بالاپایین کردم وخندیدم.مثل نی نیابامن رفتارمیکنناگفته باشم اینالوسم کردن!
    مامان:موافقیدبریم خرید؟
    پریدم بالاوگفتم:بابابریم؟
    بابام سرشوتکون دادوباخنده به من نگاه کردیه ابروموبردم بالاوگفتم:چیه؟خیلی نی نیم؟
    مامانمم خندیدوگفت:خیلیم لوسی
    لباموآویزون کردموزیرچشمی به جفتشون نگاه کردم.بابام باابروهاش به بالااشاره کردوگفت:بروآماده شوبریم
    خندیدمورفتم بالاوبعدازاینکه آماده شدم سوارماشین باباشدم راه افتادیم به سمت میوه فروشی وکلی میوه خریدیم البته من خریدم مامان باباتوماشین نشستن به من گفتن برم!بعدم رفتیم قصابی واین جورجاهاکه دیگه واقعامای پدرداشت درمیومدماشین پرپرشده بود.بارون بنداومده بودوبه جاش یه رنگین کمون خشگل توآسمون زل زده بود به من ببخشیدمن زل زده بودم به اون نه...ول کن بیخیال!مامانم به بابام گفت بره خونه خلاصه مامی هم مثل عمه یاهمون خواهرشوهرش باباروشوت کردخونه!
    -مامی کجا؟
    -آرایشگاه-واسه همین باباروشوت کردی
    مامانم خندیدوگفت:این چه طرزحرف زدنه؟-مگه چشه؟
    مامانم سرشوتکون داد.
    **
    آخییییش چقدرراحت شدم!نصف موهاموکوتاه کردم اندازه شون شدتاگودی کمرم اووخییش!مامی روبگی...چه جیگری شده بودواسه خودش!
    نفس عمیقی کشیدموبه ساعت خیره شدم هفت ونیم شب.چقدرخوابم میومدااا...توعالم خواب وبیداری بودم که گوشیم زنگ خوردومنم جواب دادم اصلاحالیم نبودچی میگما..
    من:الو-سلام خوبی شما؟-ممنون شما؟-نیما-نیماکدوم خریه؟-همونی که خرشماشده-آقااشتباه گرفتی نبینم دیگه بزنگی
    قطع کردم که..اِیییییییییییییییییییی ییییییییییییییییییییییی وای ی ی ی نیمابود؟؟؟چشام گردشد!رٌس توسرم!حالاچه کنم؟؟دوباره زنگ خوردجواب دادم-نکن بچه گوشی منوچرابرداشتی بدش بینم-خاله نیماکیه؟
    من:-الو..-پریاخوبی؟-هان؟آره خوبم ببخشیدگوشی دست بچه بود
    بالحنی که خنده توش موج میزدگفت:خوابیده بودی؟
    وااااااااازکجافهمید؟-خواب؟نه باباخواب چیه؟-تازه میپرسی خواب چیه؟آماده شوبریم-کجا؟-تازه میپرسه کجا؟-آهان باشه ولی بایدبه بابام بگی بعد-به پدرومادرمحترم گفتم الانم بااجازتون پیششونم!
    زیرلب گفتم:خره زایید
    که دیدم نیماداره میخنده!کوفت!بازیکی خندید؟
    گوشی روقطع کردهمونجاآبی به صورتم زدم وپریدم پایین که دیدم بعله!گل وبلبل(مهتاب وپیمان) هم هستن!به به!
    خلاصه بعدازشنیدن این حرف کاملابیدارشدم!-ماصبح نرفتیم باهم میریم
    جان؟؟؟سرموبرگردوندموگفتم: ییییییش
    بعدم زیرچشمی جفتشونونگاه کردم چقدررودارن خدایی!دورازجون سنگه پا!معلوم نیست صبح پیچوندن کدوم بیشه ای رفتن!همونجوری بالاپایینی نگریستمشون..
    نیماوپیمان جلونشستن مهتاب هم نشست پهلوی من.نیماکه ماشین پیمان رودیده بودگفت:میگم شما کلاعادت به شیرینی دادن نداریدنه؟
    من انقدرمٌعتَصَب(یعنی عصبانی!)شده بودم که نمیفهمیدم چجوری دارم مینفسم!چه برسه شنیدن حرفای نیما!
    مهتاب دستموگرفت که دستموکشیدموگفتم:فآاصله...-چی؟-رعایت فآاصله!
    خندش گرفت ولی با همون لبخندکناراومد.توهمین حال وهوابودم که پیمان باز زدروترمز!(خوب شدنیماعقب نبوداوگرنه ایندفعه..بوووق)
    پیمان رفت وبایه جعبه شیرینی برگشت وبه سمت نیماگرفت نیماهم خندیدوگفت:حتمابایدمجبورت میکردم وگرنه داغ این شیرینی روبه دلمون میذاشتی!
    پیمانم خندیدوشونه هاشوانداخت بالا.
    **8
    وووه چقدراین پیمان جلومیلادجفتک میندازه...یعنی کاملاسکته ش دادمهتابم که ماشالله هیچ مرگش نشدبه درک به قول اون آهنگه آخه این دوست داشتنه؟!1کی میخوندش راستی؟چمیدونم...یه نگاهی به جفتشون انداختم وبهشون اخمیدم بعدم به میلادگفتم که ایشالله زودترخوب شی واین حرفا..به مریمم گفتم واسم تاکسی بگیره برم که مهتاب دستموازپشت گرفت وبه مریم گفت که نازمیکنه حالاکه میلادخوب شده بودمریم به خودش مسلط شده بودوگرنه شرط میبستم میزدمهتابولواشک میکرد..
    میلادم یه نگاه بدی به پیمان انداخت وگفت که میخوادبره بخوابه اصلابه مهتاب نگاه نکردبه قول خودمون نگفت توآدمی اصلا...
    نیماروبغل کردوبه منم لبخندزدوخدافظی کردمنم زیرگوش نیماگفتم بریم تاکسی بگیریم خلاصه ازخونه اومدیم بیرون وبه سمت خیابون رفتیم که توسط افرادی ربوده شدیم آنهاماراشکنجه میدادندومیکشتندودوباره زنده میشدیم بعدهافهمیدیم توجهنمیم!..
    پریاااااااااااااااااااااا اااااااااا؟
    ای وای راست میگی ببخشید..اشتباه گفتم؟نه بابادرست گفتم کشوندمون توماشین ای خدامنوبکش ازدست خواهرزاده ی مامانی وپسربابایی..ای خدااا..-بابامن نمیخوام بیام باشمازوره مگه؟
    مهتاب:-زوره!
    کوفت!خلاصه...نیماوپیمان جلومنومهتاب عقب..میگن مارازپونه خوشش نمیاد؟دقیقاحال منه الان...
    پیمان گفت قراره شام ببرنمون (دَدَر)...مهتابم گفت آش کشک خالته..واااای خدااا
    من خودم اتمام حجت کردم که بیرون بیانیستم ازماشین..اونام رفتن وباچهارتاهمبرگرپدرمادردار برگشتن وقتی چشمم به قیافه ش افتادخندم گرفت همبرگره که نه!نیما!!چرا؟چون من داشتم به مهتاب فحش میدادم برگشت شنید!بعدم لبشوگازگرفت وبرگشت...ای وای چرااین بایدبشنوه الان؟مهتابم که هرهرمیخنده کوفت!
    شروع کردیم به خوردن خدایی عجججب همبرگری بود..پیمان حرکت کردالبته پیمان نه هاماشینش!تنهارفتاری که من تواین نیم ساعت ازاین دیدم حرکته!هی نیش میزنه!مگه زنبوره؟هه هه خندیدم...ببخشیدخوددرگیری گرفتم!چی ریخته بودن تواین همبرگره؟به جون شمانباشه به جون خودم یه چی توش بودکه من الان دیوونه شدم!
    -هووووووف...دیگه آزادیم؟؟
    وبعدیذره ازنوشابه پپسی موخوردم.پیمان موزیانه خندیدوگفت:نوچ
    -کوفت!باباخوابم میاد(جون تو)!(((اصلانم خوابم نمیاد!!!)))
    مهتاب خندیدوگفت:عمرابذارم بری!درگوشش گفتم:توشکرخوردی بذامن برم خسته م(جون تو)!((اصلانم خسته نیستم!))
    مهتاب آروم:-بابامگه میخوام بهت تجاوزکنم؟بشین دیگه!
    یهوآمپرم زدبالا-ببین دارم میگم به اون شوهرزن ندیدت بگونگه داره وگرنه همینجاکرم دولوله ت میکنم
    نیمابرگشت بهم نگاه کرد...نوچ واای خدا...دیدم نیماداره میخنده کوفت!چقدرمیخندن اینا!
    مهتاب:بنال بینم بازچه مرگت شد؟
    -هوووووووف...دارم بادمیکنم ازدست تو
    مهتاب:بپاتپاشی بمون
    برگشتم بااخم نگاش کردم.-مگه گوجه م؟
    دیدم بازنیماداره میخنده شیطونه میگه کمربندماشینوببندم به گردنش همینجاحلق آویزش کنم!
    من باصدای بلندوعصبانی:-به من ربطی نداره مثل آدم همینجانگه میداریدمنم مثل خودم پیاده میشم
    دیدم همشون میخندن-کوفت!هی به من بخندین حالا اونوقت که مخترع ماشین روازتوگوردرنیاوردم کشوندم جلوچشمتون...
    بازم خندیدن.بااخم ایششششششش گفتمویه قلوپ دیگه ازنوشابموخوردم.
    پیمان:حالاآشتی؟
    ابروهاموبالابردمویه جوری نگاش کردم.
    پیمان:آشتی؟
    روموبرگردوندموبه بیرون خیره شدم بعدش دوباره نگاه کردم به جلودیدم مستقیمازل زده به من.-آشتی؟
    ای دردوآشتی ای مرگ وآشتی..منم نوچی کردم..پیمان:مطمئن؟-بله کاملا
    پپسی روبه دهنم نزدیک کردم که دیدم..نبینی!این پیمان خرپاشوگذاشت روگازوچون جاده سرازیری بودهرچی نوشابه بودریخت توحلق وصورتم!همزمان قلبمم اومدتودهنم!چشام گردشدوقتی پاشوگذاشت روگاز...شروع کردم سرفه کردن..عصبانی گفتم:میکشمت(سرفه) پیمان بخدا(سرفه)میکشمت
    پیمانم شونه هاشوبالاانداخت وگفت:نمیکشی!حالاآشتی؟
    من باجیغ وداد:-نگه داربااین رانندگی خرکیت نگه دار..
    نیمادیگه قرمزشده بودازبس خندیده بوداِی کوفت!اومدم دروبازکنم دراروقفل کرده بودباکلافگی به نیمانگاه کردموگفتم:توچته هی میخندی هان؟بگونگه دارن؟توروخدا
    بابانگه دارید...داشتم جیغ میزدم که همونموقع یکی زدبه شیشه برگشتیم دیدیم بعله!افسرزحمت کش نیروی انتظامی!آخ جون!
    -مشکلی پیش اومده خانوم؟-بله اینابه زورمنوسوارکردن نمیذارن پیاده شم
    چشمای پیمان گردشد...
    -خانوم شمابفرماییدپایین
    اوووخیش!حالادردی بهتون بزنم!ماموره روبه اون یکی گفت:ماشین روببرپارکینگ
    اووخیش!پیمان پیاده شدوبه من که بالبخندموزیانه ای نگاش میکردم نگاه کردوگفت:آخه برای چی جناب سروان؟-سرعت غیرمجازنبستن کمربندایمنی ویراژم که میدی اونم توسرپایینی..بازم بگم؟..اصلاشمابااین خانوم چه نسبتی دارید؟
    پیمان به من نگاه کردوگفت:خواهرمه بخدا
    -خانوم راست میگه؟-راست چیه جناب سروان اینامنوبه زورسوارکردن..دست همشونم تویه کاسه س
    افسرباپوزخندیه نگاه به سرتاپاش انداخت وگفت:بفرمایید..وبه ماشین پلیس اشاره کرد.هه هه اووخییییییش!(جیگرش خنک شده ها!)نیماومهتابم پیاده شدن وبه مرده میگفتن خواهرشه...ومیخواستن توضیح بدن!نزدیک بوداشکشون دربیاد!منم داشتم باهاشون بای بای میکردم ومیخندیدم که مرده گفت شماهم تشریف بیارید...پنچرشدم یهو!.
    .***
    نشسته بودیم تویه اتاق وافسره هم نگاه میکردبه ماونوچ نوچ میکرد...نیماوپیمانم سرشون پایین بودوزیرچشمی به مرده که سنشم زیادبودنگاه میکردن وچشماشونم باراه رفتن مرده تکون میخورد..پیمان باصدای ضعیفی گفت:خواهرمه به خدا
    مرده مثل پدرشوهرسیندرلاگفت:سکووووت!
    وجلومون راه رفت..نیماباصدای ضعیفی گفت:خواهرشه بخدا
    مرده دوباره راه رفت وسیبیلاشودادبالاوگفت:سکوو ووت!
    هه هه!انگارتوجیگرم قطب جنوب راه افتاده بود(خنک شده بود)!
    منم موزیانه لبخندی زدم ولی بعدجمعش کردموخودموزدم به گریه:به جون خودش دروغ میگه من بدبخت سرخیابون ایستاده بودم بهش گفتم دربست که دیدم یهودروبست!
    مهتاب خنده ش گرفته بود.مهتاب:بخدامن دخترخاله شم اینم داداشش دروغ میگه
    مرده دوباره راه رفت وگفت:سکووووت!
    به جون خودت اگه لباسای اون یارومرده پادشاهه روتنش میکردن میشدپدرشوهرسیندرلا!
    پیمان ونیماواسم خط ونشون میکشیدن...مرده به سمت پیمان رفت وگفت:شماره ی پدرجنابعالی؟
    پیمان گفت:حفظ نیستم توگوشیمه
    -سکووووت...شماره گفتم؟
    پیمان تندتندشماره داد.مرده اومدسمت نیماوگفت:شماره ی بابای جناب عالی
    نیما:-تودریاغرق شده
    خندم گرفت وشروع کردم غش غش خندیدن که مرده برگشت بااخم بهم خیره شدمنم خودموزدم به گریه..بعدم به سمت مهتاب رفت وگفت:شماره ی بابای تو؟
    مهتابم شروع کردشماره دادن داشتم غش میکردم ازخنده که به سمت من اومد-شماره؟
    شماره ی خودمودادم! خب اگه شماره ی بابامومیدادم تابلوبازی میشد...
    مرده اول شروع کردبه گرفتن شماره ای که من داده بودم که دیدخاموشه..هه هه خودش همون دم درگوشیامونوگرفت وخاموش کردهه هه!دیدخاموشه روبه من کردوگفت:شماره ی مادرمحترمه؟
    چشماموگردکردموگفتم:بابام تعصبیه!شرمنده
    -سکووووووت..
    شماره ی مامانمودادم اونم زنگ زدبه مامی بعدم ازدم شماره هایی که بقیه داده بودن گرفت نیماشماره ی مریم جونوداده بود..خلاصه بعدازبیست دقیقه بابام ومامانم مریم جون خاله وشوهرخاله همه باچشمای گردنگامون میکردن..بابام به مرده که باعینک وصورت بزرگش به پرونده هاخیره شده بودگفت:بابااین که خواهرشه
    مرده هواسش نبودبرگشت باعصبانیت به بابام نگاه کردوگفت:سکوووووووووووت
    بعدتازه فهمیدبابامه چشماش گردشدوعینکشوبرداشت...
    ***
    چرااینجوری نگاه میکنن ایناآب شدم!اوه اوه چه توپشونم پٌره!لبامویه جوری کردموگفتم:حقتون بودتاشماباشیدمنوبه زورسوارماشین نکنید
    بعدم بی تفاوت وخونسردبه طرف پله هارفتم که صدای عصبانی باباموشنیدم-پریا؟
    برگشتم ومنتظربودم دعوام کنه که همشون زدن زیرخنده وحالانخندکی بخند!کوفت!
    ***
    اِاِاِ!عاقدکی اومدتو؟اِواخاک برسرم این شال من کو؟نکنه سرکو؟کنگ فو؟بازداشتم چرت وپرت میگفتم سریع رفتم تواتاق تعویض لباس مانتوموپوشیدمویه شال انداختم سرم به تصویرخودم توآیینه نگاه کردم-چه خشگل شدی ملوس!
    باگربه م بودم بله!عمه م آورده بودش-فدات شم پیشی!
    ولی خودمم نازشده بودما!خودم خودمونشناختم!آخه منم بامهتاب رفتم آرایشگاه مگه یه خوارشوور بیشترداشت؟!تواین هفته باهاش آشِ تی پختیم!یعنی آشتی کردیم!ای وای من وایسادم اینجاچی شی ورورمیکنم؟به طرف سالن دویدم وبالای سرعروس دومادشروع کردم به قندساویدن خوشال بودم خیلی!عاقدهم روی صندلی نشسته بودومنتظر...این دم آخرمختلط شدالبته خانومای فامیل همه حجابشون رورعایت کردن جزبچه فسقلیا!وقتی دیدمش انگار ازهوش رفتم..عاقدو؟نه بابانیمارومیگم..عشخم چه خوشمل شده!این تیپت توحلق پریا!چی چیوتوحلق پریاخفه شدم که!
    پریافدات شه الهی..ننه ش کجاست؟به قول پیمان نگاچه شیش تیغیم کرده!کت وشلوارمشکی باپیرهن سفیدوکروات که داشت ازدرواردمیشد...انگارزمان ایستاد!ازدخترگرفته تازن وخزنده وچرنده وپرنده همه برگشتن محواین شدن!زهرمار!چشاتونوبدوزین صاحاب داره آخه!همونطوری که همه بهش خیره بودن وانقدرخوشمل داشت واردمیشدبذابذاحالتوبگم داشته باش:کلاصحنه آهسته داشت واردمیشدهمراه باصدای گومب گومب قلب منم پخش میشدتوهمون حالت عینک دودی شوبرداشت وبه من خیره شدولبخندزدویه چشمک سریع..دلم هری ی ی ی ریخت!چقدروقتی میخندیدقیافه ش خوردنی ترمیشد!وای خددا!
    منم کم نذاشتم یه لبخندپسرکش زدموآروم پلک زدم...کل دخترادست به دهن خیره شدن به من(پنچرشدن)..بدبختی هرچی پسرم بودزلیده بودبه من!نیمابه من رسیدوروبه روم ایستادوهمونجوری نگام کرد..منم که پَرت!!آخه بگوتوکه بالاسرعروس دومادقندمیساویدی حالااین چه جوری وایسادروبه روت؟همه دورتادورعروس دومادایستاده بودن وسوت میکشیدن...این فیلمبرداره هم مثل کنه هِی..اوخ اوخ این چیه رفت توپام؟فقط مورچه روکم داشتم تواین وضعیت!بوی ادکلن مال هرخری بوددیوونه م کرد..مال کیست؟!
    خم شدم مهتابو بوکردم بو وایتکس میده اینکه!
    همه برگشتن سمت درسالن..منم نگاه کردم..وای خدامیلاد...
    ***
    میلاد
    وقتی واردسالن شدم وتولباس عروس دیدمش حس کردم لباس عروسش سوخت وقلبموآتیش زد..آه کشیدم..چه راحت ازدستش دادم..حالامن کجاواون کجا؟اون عروسیشه ومنم دعوت شدم..صدای عاقدسکوت چشماموبه هم زدحس کردم ازیه بلندی پرت شدم..حس کردم گرگرفته م..حس کردم خواب میبینم..
    حقیقت داره یاخوابه که دستات توی دستاشه
    محاله اون نمیتونه مثل من عاشقت باشه
    باهاش خوشبخت وآرومی دلت روشونه ی اونه
    یه روزی مال من بودی ولی اینونمیدونه
    نمیدونه که دست تو تودستای منم بوده
    بهش بگوکه آغوشت یه وقت جای منم بوده
    -دوشیزه ی محترمه سرکارخانوم مهتاب زارعی وکیلم شمارابه عقددائم جناب آقای پیمان همتی فرزندعلی دربیاورم؟
    -عروس رفته گل بچینه
    به رگ بریده ی دستم نگاه کردم ختمابایدمی موندم واین لحظه هارومیدیدم؟نمیدونم چه گناهی کرده بودم که دارم اینجوری تقاص پس میدم قطره های اشکاموپاک کردم وبه چشماش نگاه کردم
    بگوچی بین مابوده سرعشقت چی آوردی
    اونم حرفاتوباورکردواسه اونم قسم خوردی
    منویادت میادیانه همونکه عاشقش بودی
    چقدرراحت یکی دیگه جاموپرکردبه این زودی
    چقدرراحت یکی دیگه جاموپرکردبه این زودی
    -عروس رفته گلاب بیاره
    حقیقت داره یاخوابه؟
    ***
    پریا:
    چقدرغصه داربودچقدر...میلاد..یعنی الان چه حسی داره؟وقتی اشکاشوپاک کرددیدمش به مهتاب نگاه کردم به دستاش خیره شده بود...بارآخری بودکه عاقدازش پرسیدمهتاب چندلحظه توچشای میلادنگاه کردبعدهم به پیمان..منم این فاصله روباچشم گذروندم که چشمم خوردبه راحیل..چجوری زل زده بودبه پیمان..چشماش پراشک بودیه قطره اشکش ریخت ولی بادست پاکش کردولبخندتلخی زدلباش میلرزید..چقدرقیافه ش معصوم شده بود...پیمان بی تفاوت نگاش میکرددست مهتابوفشردمهتاب به پیمان نگاه کردوبعدبه من حسابی تارمیدیدم چشمام پراشک بودبااولین قطره هایی که ازچشمام سرازیرشدمهتاب لب بازکرد:بااجازه ی پدرومادرم..
    دوقطره اشک سریع روگونه ش غلطیدسریع پاکشون کردوبغضش روقورت دادوبه سختی گفت:بله
    صدای دست وکِل وسوت همه جاروگرفته بودحتی صدای هق هق میلادرو...(اصلاحقشه بیشئورنکردیه جیغ ودادی کنه!پسره بی احساس!بشر!)صدای کرکننده ی گلوله صدای همه روخفه کرد(واچی شد؟؟)...همه بهدرسالن خیره شدن...سینارادمنش؟صدای گلوله؟به میلادنگاه کردم همه جاروخون بر داشته بود..گلوله درست سمت میلادنشونه گرفته شده بود..میلادروی زمین افتاد..نیمادویدوبه سمتش رفت...چه حالی داشتم..همه جمعیت شوک شده بودن...نفهمیدم نیماچجوری داره گریه میکنه:میلاد..میلادپاشومیلا اااااد؟
    مهتاب به طرف میلادکه روی زمین افتاده بودرفت لباس عروسش خونی شدمهتاب روی زمین نشست وبه میلادنگاه کرددستهاشوتوی خون غلطوندوبهشون نگاه کردوشروع کردبه هق هق کردن...نیمابه طرف سیناهجوم بردویقه شوگرفت وبافریادگفت:چیکارکردی کثافت؟چیکارکردی؟
    صدای بلندگلوله ی دیگه باعث شدجیغ بزنم...وای خدانه...نگاه کردم به مهتاب دستشوروی دلش گذاشت وروی زمین افتاددرست روی خونهای میلاد..دست خونی ش هم درست افتادروی خونا..مثل چی هق هق میکردم...بازم صدای گلوله..اینبارخودش...سیناروی زمین افتاد..مامان میلادجیغ میزدغش کردوروی زمین افتادخاله م هق هق میکردهمه ی جمعیت شوک شده بودن...چه بغضی کرده بودم چقدرداغ شده بودم...پیمان مات ومبهوت ایستاده بودوخشکش زده بود...منونیمادویدیم به سمتشون نیماسرمیلادرودرآغوش گرفت چجوری گریه میکردتابحال اینطوری ندیده بودمش..منم مهتابوبغل کردم-مهتاب؟مهتاب..
    هق هق کردموادامه دادم اشکام روی صورت اونم میریخت:توروخداپاشو...مهتااا ب؟نکنه میخوای تنهام بذاری؟میخوای پابذاری روی قولت؟هان مهتاب؟
    چشمام سرخ سرخ شده بود.نیمام بامیلادحرف میزدمیلادغرق خون بودحتی هاله ای ازخون هم توچشاش جمع شده بودنیماهمزمان دست خونی میلادروهم گرفت سرشوروی سینه ی میلادگذاشت وهق هق کردمیلاددستشوکه ازخون قرمزبودروی سرنیماگذاشت ونوازشش کردنیماباچشمای اشکی نگاش کرد...میلادبه زورحرف زد:داداش؟
    -جونم؟-نذا..نذابمیره...
    قطره اشکی که ازاون صورت خونی پایین میرفتوهیچوقت یادم نمیره...میلادچشماشوبست نیمامیلادروکول کردوازسالن خارج شدمنم مهتاب روبغل کردم
    یادم افتادبه اونروزتوبیمارستان که مهتاب گریه کردیادم افتادبه روزی که پیمان بهش پیشنهادازدواج دادصدای مهتاب:ازدواج میکنم
    صدای مهتاب:اشک آخرشنیدی؟..خودم اختراعش کردم..
    -اومدی پری جونم؟-اون بودکه منونخواست وازم گذشت اون بودکه تواوج تنهاییام تنهام گذاشت
    -میخوام فراموشش کنم
    تندتنداشک میریختم صدای خودم:دیوونه میشم صدای مهتاب:تودیوونه هستی
    -توبایدطرفم باشی بایدکمکم کنی
    موقعی که مهتاب موهاشو شونه میکرد.بمون مهتابم نرو...-مهتاب آجی؟چشماتوبازکن..توروخداتن هام نذار...مهتاب
    اگه توبامن بمونی عاشق ترینم عزیزم
    اگه بگی فردامیری امروزمیمیرم عزیزم
    صدای مهتاب:
    داغونم. همش فکرمیکنم باهام بازی شده...بااحساسم...باعشقم....
    گوشیشودرآوردواسمشوگذاشت(ب شَر)
    اگه بخوای بهم بگی میرمودیگه نمیام
    منم میمیرم نمیتونم دیگه دنبالت بیام
    صدا ی میلاد-مطمئنم نمیشه.. نمیتونه اینکاروکنه اون منودوست داره-مهتاب فکرمیکنه من دیوونه م بذاراینطوری فکرکنه
    شروع کردم هق هق کردن وبانیمابه سمت آمبولانس رفتیم لباس عروس مهتاب باخون یکی شده بودصدای آهنگ امیرتتلو بودکه توگوشم میخوند...
    صدای آمبولانس آدموکرمیکردچقدرهق هق میکردم
    آخه بی تومیترسم ببین خالیه دستم
    تنهام نذاردیگه دیوونه
    میلاد:بی تومیمیرم اگه دستاتونگیرم
    غم توی این خونه میمونه
    نیما:میلاد..قوی باش میلاد
    بی تومیترسم ببین خالیه دستم
    تنهام نذاردیگه دیوونه
    بی تومیمیرم اگه دستاتونگیرم
    غم توی این خونه میمونه
    -مهتاب مهتاب آجی
    بعدهم دوباره صدای آمبولانس...سروصورت منونیماپرازخون بودنمیفهمیدیم چجوری گریه میکنیم...چشمای جفتشون بسته بود....
    رسیدیم بیمارستان مهتاب ومیلادتواتاق عمل نزدیک یه ساعت طول کشید..به جفتشون شوک میزدن منونیماروی زمین تکیه به دیوارداده بودیموگریه میکردیم یادم افتاد به روزای بچه گی...وای مهتاب..
    اشکاموپاک کردم بازم میومدسرموروی زانوهام گذاشتم وهق هق کردم صدای خودم-بمیری مهتاب بمیری-یبارشدتواین حرفوبارمانکنی؟
    یادم به این چیزاکه میوفتادآتیش میگرفتم-ازاتاق من بروبیرون...
    هیچوقت توعمرم اینجوری هق هق نمیکردم..حتی حتی نمیتونستم نفس بکشم...بلندشدم ایستادم هنوزبهشون شوک میزدن..نرومهتابم نروآجی
    میلاد:من چقدرغمگین وخسته م توچه خوبی خوش به حالت
    من چه تنهامن چه بی کس تودنبال عشق وحالت
    من بدون تومیمیرم توعین خیالتم نیست
    ونمیدونی که بی توخنده توی کارمن نیست
    تصویرروی دستگاه صاف شدنه مهتاب..اونورونگاه کردم نوارقلب میلادم صاف شد
    دکتراشوک میزدن..هق هقم همه جاروبرداشته بود
    آخه بی تومیترسم ببین خالیه دستم
    تنهام نذاردیگه دیوونه
    خدایاخودت کمک کن یعنی هردوشون...هردوشون رفتن؟رفتن؟
    میلاد:بی تومیمیرم اگه دستاتونگیرم
    غم توی این خونه میمونه
    پرستارشوک روازسینه ی میلادبرداشت اون یکی پرستارم شوک روازسینه ی مهتاب برداشت جیغ میزدم دکتراکه هرکدوم تویکی ازاتاقابودن به پرستارااشاره کردن که یباردیگه شوک بزنن یباردیگه زدن امابی فایده بود
    تنهام نذاردیگه دیوونه
    بی تومیترسم ببین خالیه دستم
    تنهام نذاردیگه دیوونه
    بی تومیمیرم اگه دستاتونگیرم
    غم توی این خونه میمونه
    یعنی...یعنی رفتن؟وای مهتاب نه..چه اشکی میریختم...
    فقط یباردیگه زدن که..برگشت..وای خدابرگشتن...حال خودم دستم نبودروی زمین افتادم وبی وقفه گریه میکردم
    پرده های اتاق روکشیدن دیگه هیچی نمیدیدیم...نیمادستاشوگذاشت بوروی پیشونیش وبی صدااشک میریخت روی صندلی نشسته بودفقط برای یه لحظه..یه لحظه کافی بودتابرای همیشه ازدستشون بدیم...من رو زمین نشسته بودم که بابام ایناوهمه واردبیمارستان شدن رنگم شده بودعین گچ دستام میلرزیدبغض کرده بودم وباصداگریه میکردم مامانم اومدازروزمین بلندم کرددستهام داشت میلرزیدصدامم همینطورمثل دیوونه هاشده بودم ماتم برده بودنمیفهمیدم چی میگم:مامان مهتاب..مامان مامان
    وهی اشک میریختم مامانم منوبه خودش فشرد-مامان..مهتاب مامان میلاد..چی شدمامان
    مامان
    صدام هوروهورمیلرزیدوبریده بریده حرف میزدم عین یه آدم شوک زده شده بودم حتی پلک نمیزدم اگه تواون لحظه نگام میکردیدوحشت میکردیدچون حتی لبامم سفیدشده بودنیمابه من نگاه کردواومدجلو..-پریا؟پریا-نیم ا مهت اب می
    نمیتونستم حتی حرف بزنم بردنم تویه اتاق نیمابالای سرم بودمیلرزیدم عین دیوونه هاشده بودم حتی نمیدونستم چیزایی که دیدم واقعی بودتوهپروت بودم شروع کردم به جیغ زدن صحنه ی تیرخوردن مهتاب..چندتاپرستاربهم آرام بخش زدن دیگه چیزی نفهمیدم..وقتی چشماموبازکردموبه ساعت نگاه کردم چهارونیم صبح بودونیمابالای سرم داشت گریه میکردلبای خشکموبه زورحرکت دادم-میلادومهتاب؟
    -اتاق عملن..میدونی نزدیک بودبکشی منو؟یدفعه اونطوری دیدمت جاخوردم اصلاانگارجون ازتنم رفت...
    یه قطره اشک ازچشمم پایین اومدنیمادستشوآوردکه پاکش کنه سریع پاکش کردم اونم دستشوعقب برد...تاامروزندیده بودم پسراهم گریه کنن اینجوری...من-بهم بگوچی شد؟سینامرد؟
    نگاهی به دستش کردم که آستینشوبالازده بودانگارسرنگ زده بودن یه چسب سفیدروش بودبااین پیرهن سفیدچقدرمظلوم شده بودنیما:اونم اتاق عمله بهش خون تزریق کردن فقط خون من بهش میخوردمجبورشدم!دیدی آخرش اومد؟
    لبخندتلخی زدم..نیماسرشوپایین انداخت وزیرلب گفت:ای کاش الان میتونستم..
    جلوی حرفشوگرفتم:....مامال هم میشیم بهت قول میدم
    توچشام نگاه کردکنارشالموبوسیدوازاتاق بیرون رفت..
    رفتنشوتماشاکردم به پنجره ی اتاق نگاه کردم هواگرگ ومیش بودصدای مامانموشنیدم که به طرفم میومدبازدوباره گریه م گرفت به دست خودم نگاه کردم پرخون شده بودمثل لباسای نیما..لباسای منم پرازخون بودوای مهتاب...
    اگه رفت چی؟اونوقت چیکارکنم؟
    مامانم بغلم کرد:کی به هوش اومدی؟الهی قربونت برم عزیزدلم..اگه چیزیت میشدچی؟
    -مامان چی شد؟هنوزاتاق عملن؟دکترخبری نداد؟
    مامانم ناامیدسرشوتکون داد..آه عمیقی کشیدم...به قطره قطره هایی که ازسرمم پایین میریخت نگاه کردم دستم خشک شده بود..بی حال چشم ازاون گرفتم وبه مامان دوختم داشت گریه میکردبادستمال کاغذی اشکاشوپاک میکرددستشوگرفتم ولی هنوزم گریه میکردبه درنگاه کردم نیمابه چهارچوب تکیه داده بودومنونگاه میکردپیمان کلافه راه میرفت دستش توموهاش بودتندمیرفت وبرمیگشت نمیدونست بایدچیکارکنه...-مامان...
    مامان سرشوتکون داد.-مریم کجاست؟-بهش آرامبخش زدن فشارش رفته روی هشت..
    چشام گردشد-خاله؟خاله کجاست؟-فشارش رفته بالااونم بستریه
    تودلم گفتم خدانگاکن این فشارش رفته بالااون اومده پایین!
    بیچاره هاحتماخیلی حالشون بدشده(په نه په میخوای حالشون خوب شده باشه!)
    سرمم داشت تموم میشدپرستاره اومدودرش آورددستم سوخت یدفعه...قبل ازاینکه بره ازش پرسیدم:خانوم پرستار شماخبرداری
    پریدوسط حرفم:نه
    چه سگ!پاموآوردم بالاوگفتم:پاچه
    اخم کردورفت بیرون مامانم لبشوگازگرفت.یه نفس پرازبغض کشیدم وروی تخت نشستم سعی کردم کفشاموبپوشم ازاتاق بیرون رفتم حال همه چقدرخراب بود...
    نیمانبودش...یعنی کجارفته بود؟روی صندلی نشستموشروع کردم به دعاکردن...
    که نیمارودیدم بایه پلاستیک داشت نزدیک میشد..کنارم نشست ویه شیرکاکائوویه کیک به سمتم گرفت-یه چیزی بخور
    آهی کشیدموگفتم:میل ندارم
    باعصبانیت گفت:فشارت رفته بودپایین میفهمی؟بازجردادن خودت همه چی درست میشه؟
    ش ش ش شکر!باشه بابانخورمارو...میخورم!
    به زورازدستش گرفتم.نیمابه سمت بقیه م رفت ودوباره کنارم نشست...گوشیش زنگ خوردجواب داد:خودت یه کاریش کن بهزاد...به جون تونمیتونم...پسرخاله م اتاق عمله...اره
    دستاموزیرچونه م گذاشته بودمودعامیکردم...خیلی بی حال بودم...
    ***
    (یک هفته بعدساعت پنج ورب عصر)
    اینطورکه معلوم بودوضع میلادخیلی وخیم ترازهمه بودتیری که سینازدتوپهلوی مهتاب خورده بود..خیلی گریه کردم خیلی غصه خوردم یادخیلی چیزاافتادم به خیلی چیزافکرکردم..دیگه نمیدونستم چه کاری ازدستم برمیادقراربودمهتاب اینارومنتقل کنن بخش..چندتاپلیسم اومدن بازجویی کردن ازمون...این رادمنشم عجب آدم روانی ایه وسط عروسی زدهمه روکشت!بذارزنده شه خودم میکشمش..نمیدونم چجوری به خیرگذشت ازهمون روزی که بامهتاب ازدانشگاه برگشتیم همه چیزتاحالابه خیرگذشته عجیبه ها!ولی من میدونم این آتیشاازگورکی بلندمیشه!فقط میخواددقمون بده بخدا!مهتاب روی تخت بودهنوزچشماشوبازنکرده بوددلم غش رفت براش الهی قربونت برم جوجه خوب شدنمردیا!!میدونستم غالم نمیذاری تنهاتنهابری..!
    محکم بغلش کردموبوسش کردم.بعدتازه فهمیدم چه غلطی کردم!جیغش دراومد-اوی گوسفندچیکارمیکنی مگه نمیبینی تیرخوردم؟؟
    زنده شد؟!!ابروهاموبالاانداختموگ فتم:توعلاوه برشکرتیرم میخوری جدیدا؟
    -اتفاقامخلوط میشه خوب میشه
    -واقعا؟
    چهره ش جدی شد-میلاد؟
    تکون خورد-میلادکجاست؟سرموپایین انداختم یدفعه دیدم اشکاش باسرعت روگونه ش سوارشدن-میلادخوبه نه؟
    هیچی نگفتم.باهرپلکی که میزدیه قطره اشک روگونه ش میریخت-چراحرف نمیزنی نکنه؟
    صورتش خیس شد-نکنه طوریش شده؟
    بادستاش صورتموبالاآورد-توروخداحرف بزن
    دستاشوگرفتموگفتم:نگران نباش خوبه
    چقدرناراحت شده بودم هنوزم میلادرودوست داشت..اره هنوزم دوسش داشت..باگریه گفت:دروغ میگی..-نه بخداراست میگم...-بایدببینمش-چی میگی توآخه؟الان؟بااین وضع؟
    -پریاکمک کن بلندشم..-چجوری میخوای بری؟
    سعی کردتکون بخوره که جیغش دراومدوبیشترگریه کرد-دردداری؟-میخوام برم پیشش-باشه صبرکن
    دویدم ازاتاق برم بیرون که سینه به سینه نیماشدم خوب شدوایسادما!ابروهاشودرهم کردوپرسید:چی شده؟-نیمامهتاب میخوادمیلادروببینه صندلی چیزی میتونیم اینجاگیربیاریم؟
    لبخندزدوگفت:منظورت ویلچره؟
    اخم کردم من-بزنم لهت کنم؟
    چشماش گردشدبعدم غش غش خندیدمن-کوفت
    خنده شوخوردبیچاره..هه هه حقته اصلا...-ببخشیدالان میارم
    مهتاب سعی داشت بلندبشه-بشین خبرت الان میاد-کی میاد؟-نیما
    همون موقع نیمابایه ویلچراومدتو..مهتابوبابدبخت ی داخلش نشوندم..4روزپیش به هوش اومدکه زدن بیهوشش کردن بیچاره روتاهمین امروزخواب بود.کمک کردم تکونش دادم که پیمان بایه بشقاب که داخلش یه لیوان بوداومدداخل واسه مهتاب آورده بودخیلی نگران بودوقتی مارواونجوری دیدبیشترمتعجب شدوبه مهتاب گفت:کجاعزیزم؟
    منونیمابه هم نگاه کردیم نیمابه حالت شوخی لبشوگازگرفت وبه من نگاه کردیه نگابه سرتاپاش کردم که یعنی خودت بدتریا!
    مهتاب زیرچشمی نگاش کردوچیزی نگفت ناراحت شدم یه لحظه بیچاره پیمان به فکراونه اونوقت اون میخوادبره میلادروببینه...تف به گورت عاشقی!)
    پیمان بشقاب روروی میزکناری تخت گذاشت وروبه روی ویلچرروی زمین نشست ودستای ظریف مهتاب روگرفت...-کجامیخوای بری؟..گلم..
    مهتاب گریه ش گرفت وچندقطره اشک روگونش ریخت پیمان دستشوسمت صورت مهتاب بردمهتاب اشکاشوپاک کرد
    -حیفه چشمای قشنگت چراگریه میکنی؟ازچی دلت گرفته؟هرچی هست بهم بگو..مابه هم قول دادیم باهم مشکلاتوحل کنیم بگوفدات شم
    منونیماکپ کرده بودیم!نیمااشاره کردکه بریم بیرون.نزدیکای درکه رفتیم مهتاب صدام کرد:پریامنوببر....بانیمابرگ تیم سمتش...پیمان دستای مهتابوگرفت-دارم عاشقت میشم..کجامیخوای بری؟
    نیماکیفموکشیدوازاتاق بردم بیرون وبهم زل زد:چیووایستادی گوش میکنی تو؟ایناعقدنا!
    لبموگازگرفتموگفتم:خب عقدباشن-خب مثلااگه منوتوعقدبودیم تویه اتاق یکی میموندمیدیدبدنمیشد؟
    من-منوخودتوبااینامقایسه میکنی تو؟
    دستاشوبالابرد-تسلیم خانومی
    اخم کردم نیما:-یعنی خانوم همتی
    من-راستی چیومیدید؟-زودباش بریم چیکاربه ایناداری توآخه؟!
    ابروموکج کردموهمونطوری که راه میرفتیم زیرلب گفتم:خیلی هوسی ایاخدابه دادزنت
    قششششششششششنگ زل زدتوچشام وگفت:خدابه دادت
    -کی گفته من زن تومیشم؟-من-توکی گفتی؟-به باباتون گفتم-خب به خودم که نگفتیدمن اصلاقصدازدواج باشماروندارم
    ابروشوکج کرد-مگه من چمه؟-خب خیلی چیز هستی-چی؟-همونی که اول گفتم-هوسی؟-ببینم توخجالت نمیکشی نه؟-نه!
    ***
    عجب جای باکلاسی بودخدایی...یه مرکزخریدتوپ!چقدرخریدکردیم. ..عجب بارونیم گرفت پاییزوهم دوست دارم هم ندارم همش یاددرس وامتحان میوفتم حالم گرفته میشه!این چندروزه مهتاب رووادارکردم رفتیم دانشگاه فوق فوقش یه ماهدیگه درس داشتم دیگه..اینم بخونیم تمام!فقط موندم باوجودحالت تهوع ازریاضی چجوری حسابداری خوندیم ما!توراهنمایی دبیرستان چه مکافاتی داشتیم مابااین ریاضی!کلاازلجمون رشته مونوریاضی انتخاب کردیم بعدتازه خنده داراینجاس کنکوردادیم جفتمون حسابداری قبول شدیم دانشگاه دولتی!رفتیم خونه مهتاب ایناتاخودصبح میخندیدیم!تازه رتبه هامونم جفت هم بودفقط مهتاب یه شماره از من بیشتر بودهنوزیادم به اون روزامیوفته خندم میگیره!
    -پری؟اوخ مردم وایساخبرت-خاک توسربی فرهنگت وایساسرجات-چرابی فرهنگ؟-آخه روپله برقیم راه میری تو!-حالاکجا؟همه چی خریدیم بریم دیگه-همش که سوارمن بودی کولت کردم بااون پهلوی خون آلودت!-خوب شده دیگه به جان توالهی بمیره پسره چلغوزبااون قیافه ش-مگه قیافه ش چشه؟شبیه نیماس تازه-گمشوتو هم که همه روشبیه نیماجونت میبینی-زودباش بریم مامان اینامنتظرن فقط خواهشاپاازاین کول من بردار!
    داشتیم میرفتم پایین ولی پیمان رومیشددیدکه باگوشی حرف میزدصداش میومدفک کنم بادوستاش...نمیدونم!چندتادخت رازاین جوجه رنگیاداشتن بهش نزدیک میشدن منومهتاب قشنگ میدیدیمشون...-آقاخوشگله شماره بدم؟
    یکی دیگه شون-چراتحویل نمیگیری؟
    یکی دیگه شون-قیافه نگیرخوشتیپ!
    پیمان-مزاحم نشیدلطفا
    واه واه ندیدیم دیگه دخترمتلک بگه!!!!!؟واه واه افتادن دنبالش
    دست مهتابوکه هاج و واج به این صحنه نگاه میکردگرفتموگفتم:بدوکه الان شوهرتومیدزدن میبرن خونه خالی!
    مهتاب اصلانفهمیدچی گفتم-هان؟-بدوبریم
    باهمدیگه دویدیم خلاصه یه گیس وگیس کشی شدکه نگو!یَک حالی دادکه نگو!چقدرخندیدیم مردیم!داشتم غش غش میخندیدم وباپیمان ومهتاب ازمرکزخریدخارج میشدیم
    پیمان وسط منومهتاب قدم میزداین زنجیره به گردنش وای ی ی داداش خودمه!آجیش اینجاس!پیمان دستشوجلوآوردبه سمت مهتاب گرفت مهتابم باکلی استخاره بازوی پیمان روگرفت انقدربه مهتاب چشمک زدم چشمم هنگ کردکلیم حرصش دادم...
    ***
    درحال حاظرتمرگیده بودم توخونه!وداشتم آهنگ تصویری ساسی مانکن اونجاکه نی نی شده بودرونگاه میکردم وکلازده بودم توفازآهنگ تصویری بعدشم آهنگ نازنازی رضااسطوره...همینجوری میزدم میرفتن تاآهنگای فرهاددهقانم اومدواای ی ی چقدرشبیشی!!!!-پیشی نگا!...
    کلابعدازاون ماجراهایی که سینای مرض گرفته درست کردپیمان گفت یه جشن بزرگترمیگیره البته افتاده ش واسه چندوقت دیگه...راستی یهوچقدردلم واسه نیماتنگ شدیعنی کجاست الان؟شونه هاموبالاانداختمونفس عمیقی کشیدم..
    روی میزفسقلی اتاقم که دایره شکل بودباارتفاع کم مامی ایناواسم آورده بودن.روی اون یه سفره پهن کرده بودیم وچندتابشقاب که بامهتاب نون پنیرخیارگوجه بزنیم!عصربوددیگه!
    مهتاب نشسته بودهمونجاوزل زده بودبه بشقابه ورفته بودتوفکروهرازگاهیم یه تیکه خیاریاگوجه میخوردلپ تاپوخاموش کردم ورفتم نشسته م کنارش...انگاراصلاندیدمنو..خ لی توفکربودبدبخت!-چته مهتاب؟
    زیرچشمی یه نگاهی بهم کردلبخندزدوبازرفت توفکرهمونجوری حالامثلابااین کارش میخوادبگه هیچی!خب زبون داری که!
    دستموروشونه ش گذاشتم...-پری من چیکارکنم؟-چیوچیکارکنی؟-دو دلم نمیدونم چیکارکنم؟-دودلی؟دیگه شوورت دادیم رفت!عقدکردی حالیت نیست
    سرشوبالاپایین کردکه چشمش خوردبه پنیرباتعحب گفت:اِ!اینم بود؟؟؟
    جفتمون زدیم زیرخنده.مهتاب دوباره همونجوری شد
    من:توبهم بگوقضیه چی به چیه تابگم برات..-کدوم قضیه؟-پیمان رودوس داری تو؟
    سریع وبلندگفت:آره...
    بعدم انگارپنچرشدوسرشوانداخت پایین وبابدبختی گفت:نمیدونم
    -میلادروفراموش کردی؟
    مثل همون حالت قبل گفت:آره
    بعددوباره پنچرشدوگفت:نمیدونم
    مهتاب:سیناچرابایدباتیرمیل دروبزنه؟
    پوزخندی زدموسرموتکون دادم.-اول بگوپیمان رودوست داری یانه؟
    -چرابگم؟-بگوتابگم-چیوبگم؟-اه کشتی منوبگوپیمان رودوست داری یانه؟
    خندیدوگفت:خب به توچه؟
    -عجب آدم پررویی هستی تو..منم نمیگم-شکر!بگو-اول تو-خب...اره یه جورایی دوسش دارم ولی اینکه عاشقش باشم نه...هنوزبهم ثابت نشده واقعادوسم داره یانه..اگه بفهمم شایدخب...
    ازجام بلندشدم-کجا؟؟-صبرکن
    رفتم تواتاق پیمان داشت باهندزفری آهنگ گوش میکردهمون زیرپیرهنیم تنش بودبدبختی تولباس خونه هم داداش خودم بود!کشوندم بردمش تواتاقم مهتاب دومترپریدبالاوسلام کرد..یه حوله دورگردن پیمان بود...آخه رفته بودورزشگاه حالاتازه برگشته بودرفت دوش گرفت.مهتاب سلام کردوسرشوانداخت پایین...
    پیمان لبخندزدوگفت:سلام خانوم خشگلم!
    جان ن ن ن ن؟وای خدا!برم بیرون؟کجایی نیما؟
    لپای مهتاب قرمزشدفکرکنم داشت میسوخت!ازمهتاب خواستم روتخت بشینه پیمانم کنارش...این پیمان که خجالت سرش نمیشه مهتاب چی؟اونم نمیشه!
    دست به کمرایستادم نگاهشون کردم-پیمان تومهتاب رودوس داری؟
    پیمان به مهتاب خیره شدوازجاش بلندشدوکنارمن ایستادودستموگرفت وگذاشت روقلبش..-ببین چجوری براش میزنه...قلبم هرثانیه اسمشوصدامیزنه گوش کن..مه تاب
    قلبش میزد..تندهم میزد..لبخندزدموبه مهتاب نگاه کردم داشت به مانگاه میکردپیمان بهش لبخندزده بود...
    پیمان:فقط یه مشکل هست..من:چی؟-نمیدونم ماه من دوسم داره یانه؟
    مهتاب سرشوپایین انداخت وزیرچشمی به چشمای پیمان خیره شد...پیمانم خیره به اون..اوه اوه..-داداش من برم بیرون؟
    پیمان منونگاه کردوبالبخندخندیدوخمارپلک زد.به سمت مهتاب رفت دستشوگرفت وبلندش کردنگاه کردم به دستاشون که تودست هم بود...من برم بیرون؟؟؟
    پیمان دست مهتابوروی قلبش گذاشت..فقط اینجایه جمله کم بوداینکه پیمان بگه..توآخرین عشق منی!!!1به جان تو!چه خوب که آخرین عشق یه پسرباشی!
    پیمان:خانوم ماهم...تو هم منودوس داری؟
    مهتاب سرشوپایین انداخت پیمان چونه ی مهتابوبالاآوردوبهش خیره شد..
    مهتاب آهی کشیدوبه پیمان خیره شد.
    مهتاب:-من......
    همونموقع مامانم صدامون کرد:بچه هابیایدپایین چی میگیداینجا؟پریابابات میخوادباهات صحبت کنه زودتربیا
    وازاتاق خارج شد.حرف مهتاب قطع شدپیمان روی دست مهتاب روبوس کردوبهش لبخندزدوبدون هیچ حرف دیگه ای خونسردانه وباخوشحالی که بروزنمیدادازاتاق خارج شدورفت تواتاقش..عجب مخی میزنه اییین!!
    چقدرتوچشاش آرامش بود...چقدرخونسردانه رفتارمیکرد..مهتاب دستشوبالاآوردوبهش نگاه
    کردبعدشم پوفی کردوگفت:دیوونه شدم رفت!
    سرموتکون دادموگفتم:دیوونه مامی گفت بریم پایین حواست بود؟
    سرشوتکون دادوگفت:اره بابا...
    -خداروشکرحداقل هوشیاریت سالمه!
    مهتاب پوفی کردوازدرخارج شد.ابروهاموبالاانداختموبا دجنسی گفتم:حالابهش میگفتی دوسش داری...
    مهتاب بهم اخم کرد من-چیه؟دروغ میگم؟دیدی بهت گفتم پشیمون نمیشی...اونروزکه بهت گفتم ازمنم خوش شانس ترمیشی یادته؟این شوورت دخترکشه بخدا!
    -خب حالاتو هم خوارشوهرانقدرخبیث!؟
    -واسه چی خبیث؟-دیوونه شدم!-بریم پایین دیوونه
    رفتیم پایین که دیدم بابام داره بانگاه عاقل اندرسفینه نگام میکنه...بهش سلام کردم ازم خواست روی مبل بشینم...روی مبل نشسته م وکنجکاوانه خیره شدم به مای بابا...
    -چی شده باباجون؟
    بابام لبخندزدنزدیک بودخنده ش بگیره..وااااا!
    بابام بهم خیره شدمامانم درحالی که سیبی روگازمیزدکناربابام نشست وگفت:مریم جون زنگ زدقرارخواستگاری گذاشت..
    وبعدخندید..وااچرامیخندن اینا؟چییییییییییییییییییی ییییییییییییییی؟چی گفت؟؟؟؟قرارخواستگاری؟خواه رزاده ی کی؟؟
    من:منوواسه کی خواستگاری کرد؟
    مهتاب دستمونیشگون گرفت ودرگوشم گفت:آقای فرصت طلب دیگه!
    وای ی ی ی خدا!!!خواب نیست؟؟
    بابام:نظرتوچیه دخترم بگم بیان؟
    اون که صددرصد...هان؟؟چی پرسید؟...سرموپایین انداختم مثلاخجالت کشیدم مثلا!!
    شونه هاموبالاانداختموگفتم:مشکل نیست بگیدتشریف بیارن
    هه هه منوباش؟
    بازدوباره مامانم ایناخندیدن کوفت!...-به چی میخندین شما؟
    مامانم:آخه دودفعه زنگ زدن قرارگذاشتن!
    نه بابا؟وای عاشقتم نیما..فدات شم الهی!دست مهتابوکشیدم وبردم بالاتواتاقم..
    دروبستم وشروع کردم جیغ زدن وپریدن ازسروکول مهتاب!-وای مهتاب باورت میشه؟
    وای نیماعاشقتم!!عاشقتم عاشقتم عاشقتم!وا ی ی ی عاشقتم! ...-ندیدبدیدوقتی که دید- وای مهتاب عاشقشم نمیدونی که...بااون قیافه ی خوردنیش اون اندام هفتیش..اون تیپش توحلقم...اون ل(بوووق)
    جلوی دهنموگرفتم چشمای مهتاب گردشده بود...صدای دراومدبازکردم باباومامانم باتعجب نگام میکردن..ای وای نکنه شنیدن؟خنده موخوردم اشکم دراومده بودازشوق خوب شدنیماالان اینجانیستا!
    مامان بابام باچشای گردنگام میکردن!مامان:برای چی جیغ میزنی پریا؟
    -خب...مهتاب داشت موهامومیکشید!
    برگشتم نگاه کردم به مهتاب انگشت اشاره شوبه سمت خودش گرفته بودمامان بابام بهش نگاه کردن وغش غش خندیدن وازاتاق رفتن بیرون..منم دروبستم..
    -اوووووووووووووووف!خوب شدنفهمیدن!
    برگشتم پشت سرم مهتاب باعصبانیت نگام میکرد.
    مهتاب:من موهاتوکشیدم؟-هان؟-صبر کن نشونت میدم!
    دویدم وگفتم:چی رو؟
    -اون موقع که کچلت کردم!
    منوروی تخت انداخت وموهامومیکشیدوفحش میداد!
    -نیمااااااااااا؟...وای خداولم کن..
    نیماروصدامیکنم چرا؟-نیماااااااااا؟
    گوشیم زنگ خورد...جواب دادم نیمابود:-جانم؟
    -الونیما؟-خوبی جیگرم؟
    لباموگازگرفتم...نیما:منوصدا کردی؟-وای ازکجافهمیدی؟؟؟
    -بیالب پنجره
    بااون موهای بوج بوجی رفتم پشت پنجره...اینجاچیکارمیکنه؟
    بالبخندی که خنده ی زیادی توش موج میزدنگام میکرد..این چیه اومدتوسرم؟
    پشت سرمونگاه کردم مهتاب یه روسری انداخت سرم وگفت:اینوبچپون توسرت...نوچ نوچ نوچ دختره بی حیارو!وروی تخت نشست...
    به نیمانگاه کردم ورفتم توبالکن بالبخندنگاش کردموگفتم:عا...
    بعدجلوی خودموگرفتم.میخواستم بگم عاشقتما!این زبون ماروباش!
    نیماباهمون خنده ش گفت:عاچی؟
    تازه فهمیدم دوساعته خیره شدم توچشاش...بالحن وارفته ای گفتم-آ آ..آ..آب...
    نیماغش غش خندیدوگفت:نوچ آچی؟
    -آچار..آچارداری؟
    لبخندمعصومی زدوسرشوکج کردوگفت:عاچی؟
    لبموگازگرفتم...وبه دوروبرم نگاه کردموروبهش کردموگفتم:زشته!تواینجاچیکا رمیکنی اخه؟
    -بایدبرم بیمارستان بخاطرتواومدم-بازبیمارستانو ول کردی؟
    بالبخندشیطونش سرشوبالاپایین کرد-برودیگه دیرت میشه!-بگوتابرم..
    بازدوروبرمونگاه کردم وخجالت زده گفتم:عاشقتم
    لبخندنیمامحوشد..انگارازیه بلندی افتادچه تندنفس میکشیدقفسه ی سینه ش بالاپایین میومدرنگش سفیدشددست گذاشت روقلبش فک کنم خیلی تندمیزد...مثل من..
    لبخندی محوزد..شده بودم شبیه سفیدبرفی بودبالای بالکن اون پرنسه پایین؟دقیقاهمونجوری...
    بدون اینکه نگام کنه به سمت ماشینش رفت..صداش کردم:نیما؟
    انگارازته دلش گفت:جوونم؟
    -پشت فرمون مواظب باش عزیزم..
    بازدستشوگذاشت روقلبش...شیطون خندیدم وبهش خیره شدم..دستاش میلرزیدچقدرسفیدشده بودتاحالااینجوری ندیده بودمش سوارماشینش شددودقیقه همونجوری وایساد بعدازماشینش پیاده شدوابروهاشوباناچاری بالابردوگفت:پریاااا؟
    -برودیگه...-پریا؟
    روی زمین نشست..حالامایچی گفتیم چه لوس شد!
    سرموتکون دادم که یعنی چیه؟
    بعدم بانازبهش خیره شدم بلندشدایستادوگفت:بیاپایین بریم محضر؟
    چشام گردشد:الان؟-زودباش-اِ..خیلی لوسی زودباش برودیگه..حالابازبایدبری هراستا!
    همون موقع گوشیش زنگ خورد-الوبهزاد؟-الان میخوام برم محضر-نه نمیشه-میگم نمیتونم
    خندم گرفت تندیه مانتوپوشیدموجوری که مامانم اینانفهمن ازدررفتم بیرون هنوزداشت بااون همکارش بحث میکرد..
    پشتش به من بودگوشی روازدستش قاپیدم وگفتم:داره میاد
    وقطع کردم وگوشی روسمتش گرفتم خمارنگام میکرد..دقیقاروبه روی هم بودیم فقط به هم خیره بودیم...هیچی نمیفهمیدم..جلوتررفتم که گوشی شوبدم که دادش دراومد:بروعقب..
    یه ابروموبالاانداختموگفتم:ای م گوشیت بگیرش چشماشوبست وگوشیشوگرفت وگفت:بروالان کنترل ازدستم خارج میشه ها
    -نه خیرنمیشه!-دِمیگم برودیگه-چشماشوبازکردوبازم بهم خیره شدبالبخندنگاش میکردم..
    باصدای لرزونش گفت:بریم محضر
    -اِخب یکم تحمل کن!-نمیتونم!-برودیگه دیرت میشه...-یباردیگه بگو-چیو؟-زودباش بگوتابرم...-خیلی لوسیا!!-بگوپریااا..-عاشقتم
    لباشوگازگرفت وبدون اینکه بهم حرفی بزنه سوارماشینش شدوپاشوگذاشت روگازوچندمترباماشینش جلوتررفت بعدسرشوازشیشه ماشینش بیرون اوردوبهم نگاه کردلبخندزدودستای لرزونشوبالاآوردوبای بای کردورفت منم بهش لبخندزدم دورشدازخوشحالی جیغ زدم واومدم برم که خوردم به یکی...نگاه کردم دیدم مهتاب وپیمان دست به سینه ایستادن وبالبخندموزیانه ای زل زدن به من!
    پیمان ادای منودرآوردوگفت:داداش برم بیرون؟؟؟
    وجفتشون زدن زیرخنده کوفت!خودمم خندیدم باهم دیگه رفتیم توخونه خیلی خوش حال بودم!

    بعدکه ازمامی پرسیدم گفت امشب قرارگذاشتن!فرداشبم که عروسی مفصل پیمان ومهتاب بود...یعنی واقعاروابرابودم!ای خدایعنی میشه؟چرانشه؟آخه توی خرنمیذاری حالابازیه سنگی جلوی پای مامیندازه مهساتوروخدااا!!؟؟فعلاببرصد اتو!
    ***
    حدودیه ساعت دیگه میومدن..داشتم سکته میکردم ازخوش حالی!صدای آی فون اومدمهتاب رفت دروبازکنه منم خودموشوت کردم توآشپزخونه!انقدراسترس داشتم نمیدونستم چ کنم!!!وقتی نگاهی به سینی کردم نزدیک بودازخنده غش کنم به جای چایی شیرریخته بودم!!!!فک کن!؟؟!خوب شدفهمیدم حالا!
    نمیدونم چقدرگذشت که بابام گفت چایی بیار...چایی هاروبرداشتم دستام داشت میلرزیدحجابم کامل بود.دستام میلرزیدقلبم تندمیزدخطاب به قلبم گفتم:آروووم مگه سرآوردی؟؟الان میکشیما!!
    حالاخوبه تومراسم خواستگاری سکته کنم!بعیدنیست!
    رفتم به همه سلام کردم..وقتی بهش نگاه کردم یه لحظه نزدیک بودچایی هاازدستم بیوفته چقدرمشکی بهش میومدا!!چه خوشتیپ شده ها!موهاشومدل اون شب که نامزدی مهتاب بوددرست کرده بودباکت وشلوارمشکی..بهم خیره شده بودلبخندزددلم ریخت...همه ی کارابه خوبی انجام شدقرارشدهمین امشب یه صیغه ای بخونن تامهتاب اینابرن سرخونه زندگیشون بعدهم مراسم ما...سرازپانمیشناختم بخدادست خودم بودپامیشدم نیماروبغل میکردم!توهمین فکرابودم که زنگ درزده شدهمه برگشتن سمت در..بابام رفت دروبازکردکه...ای وای!ایناکین؟
    ایکنه ابراهیمیه؟گل وشیرینی دستشه که؟چه خبره اینجا؟
    ابراهیمی به سمتم اومدوگفت:سلام پریاخانوم؟-شما؟اینجا؟-اومدم خواستگاری اشکالی داره؟
    آب دهنموقورت دادم...اوه اوه نیماروچ ه بدجورنگام میکنه!اِهه هم!بااخم گفتم
    -آقای ابراهیمی فک نکنم..
    نیمابلندشداومدطرفمون..خیره خیره نگام کردوسرشوتکون دادروبه ابراهیمی کردموگفتم:من به ایشون جواب مثبت دادم شمارو..-بابامگه اونروزباگریه توپارک صدام نمیکردی؟
    اوه نیماروچه اخمی کرده منم اخم کردموروبه ابراهیمی گفتم:ببخشیدولی من واسه ایشون داشتم گریه میکردم اسم ایشونم نیماس..
    چشمای نیماگردشدپسره یقه ی نیماروگرفت وفحش وفحش کاری!اِواچراخواستگارای منومهتاب همش خل وچل درمیان؟اون ازسینااینم ازاین!
    کلی عصبانی شدن مامان ابراهیمی شروع کردداد وبیدادکه مارومسخره کرد یدپسره یکم نیماروزد..ابراهیمی:توکیومی وای؟
    چشمام نیمارفتموباعصبانیت گفتم:همینی که زدی کتلت کردی!
    باکلی عصبانی دست مامانشوگرفت وازدررفتن بیرون...بازم کنارلب نیماخونی شدالهی بمیرم!ولی داشت میخندیدروبه من گفت:شبیه کتلت شدم؟؟
    منم خندیدموبه بابام نگاه کردم..بابام دست نیماروگرفت وبلندش کردمامانم-ای وای زشت شد...من دیدم دودفعه زنگ زدن ایناهم قرار خواستگاری گذاشتن من فکرکردم شماییدبخدابذاریدیه شب دیگه آقانیما
    تانیماایناروشنیدسریع ازجاش بلندشدوگفت:من خوبم!مشکلی نیست!
    مهتابم که غش غش میخندید!پیمانم همینطور!کوفت!
    رفتیم نشستیم روی مبلاودوباره شروع کردن به حرف زدن...بعدم سوارماشین شدیم که بریم محضر..
    ***
    نمیدونم کی اتفاق افتادولی مادیگه باهم نامزدبودیم علاوه براون به هم محرم بودیم!روی تخت خوابیده بودم وخیره به سقف...مهتابم کنارم بودوداشت تلفنی باپیمان حرف میزد!(قابل توجه الان ساعت 3ونیم نصفه شب میباشد!).
    -اه مهتاب بسه دیگه دهن مخابراتوسرویس کردیدبخدا
    لبشوگازگرفت وگفت:ببرصداتومگه نمیبینی دارم میحرفم!-ای خداشمادیگه چقدراسکلید!پاشوگمشوتواتاق یعنی عقدن اینا!ای خدااا!تلفنی حرف میزنن!
    مهتاب گوشی روقطع کردوگفت:مطمئنی هیچ اتفاق بدی نمیوفته؟-ضمانت نمیکنم!-من رفتم
    چشام گردشددستشوگرفتموگفتم:کجا؟ یطون میادا!یهودیدی صبح بایه بچه –خفهههههههههه
    وازاتاق رفت بیرون ای خدامنم برم؟؟یواشکی دنبالش رفتم!خبرش دروبست!راستی این بااین موهای بازولباسای بوقش کجارفت یهو؟ازتوقفل درنگاه کردم اولاش که چیزی نشدولی بعدش موبه تنم سییییییییییییییخ شد!
    به خودم تاکیدکردم:من برم بیرون!وبادستم به اتاقم اشاره کردم
    ***
    چه صبح قشنگی یه غلطی خوردموکنارتختمونگاه کردم که چشام گردشد!مهتاب کو؟؟
    بلندشدم نشستم سرجام ورفتم دم دراتاق پیمان وآروم دروبازکردم اواخاک عالم!ایناکه پیش همن که؟ای وای!چه عاشقانه لهشون کنم؟!آروم زدم توسرمهتاب به به عاشقانه ترشدکه؟
    یکی محکم زدم چشماشوبازکردونگام کردبعدم یه نگاه به خودشوآقای پسرباباکردوچشماش گردشد...آخه سرش روسینه ی پیمان بودودست پیمانم توی موهای مهتاب اوه اوه...(ببین مجبورشدم شرح بدم!!!)
    مهتاب خواست بلندشه که اوه اوه بدترشدایندفعه پیمان محکم بغلش کرددستاشوتوموهای مهتاب کردوباهمون چشمای بسته ش سرشوبه مهتاب نزدیک کرد...چیکارداره میکنه این؟؟
    -من برم بیرون!!!؟؟؟
    وتندی ازاتاق رفتم بیرون...رودست همه روزدن اینا!!!
    مامانم داشت به طرف اتاق پیمان میرفت وایسادم جلوش وگفتم:
    داره لباس عوض میکنه!-دختربه مهتاب بگوزودتربیادبایدبریم آرایشگاه-باش توبروپایین
    مامانم رفت پایین ای ول خطرودورکردم!نگاه کردم روساعت هفت ونیمه که؟
    آروم دراتاق پیمان ایناروزدم ودروبازکردم اوووووووووووووووووووووووو وف!
    دروبستم!نه همون برم اتاقم××!
    رفتم تواتاقم وروی تختم درازکشیدم گوشیموبرداشتموزنگ زدم به نیما
    نیما:الوجیگر؟
    جان؟-نیما؟خوبی تو؟-خوب چیه تازه داشت خوابم میبرد-بیدارت کردم؟- نه بابادیشب تاصبح بیداربودم –منم البته تا4شب!-خب چرازنگ نزدی؟-توچرانزدی؟-فک کردم خوابی-خب اشتب فک کردی پیشی!-میدونی عاشقتم موشی؟-اوهوم!-قربون اوهوم گفتنت-میای عروسی که؟-اومدنش که میام ولی بهم اخطارشده-اخطار؟-کل این چندروزوبهزاددوستم به جام بودالان بهم اخطارکرده!-یعنی نمیای؟-میام عزیزدلم ولی یکم طول میکشه-نیییییماااااااااااااااااا-جوونم؟-بیادیگه-میام عزیزم-من میخواستم باهم بریم-زودی میام پیشت...-نه ه ه ه!-بیا...گوش کن:صدای دوستش:رفتی ازوسط نصفت میکنم
    نیما:شنیدی؟
    آهی کشیدم وگفتم-باش کی میااااااااای؟-هفت شب پیشتم!-وووخیلی دیره-عوضش...-هیسسسس..نیمااا؟-جوونم؟-منتظرتما نپیچونی-مگه مغزخرخوردم؟
    خندیدم-وای نیمافدای خنده هات شه جیگرم اینجوری نخند-دوست دالم
    حدوددوسه دیقه هیچی نگفت صدای دوستش بهزاد:بازکه سفیدشدی تو؟
    بازم خندیدموگفتم:بیایا...مواظب خودت باش عزیزم بابای
    وگوشی روقطع کردم...
    یه نفس عمیق کشیدم که دیدم مامانم داره میره تواتاق پیمان بازدوبازه جلوشوگرفتم:مامااااان میان الان شمابروپایین خواهشا..-زودباشیددیرمیشه ساعتونگاه
    نگاه کردم هشت رب کم!یعنی یه رب بانیمامیحرفیدم؟نفهمیدم چجوری رفت اصلا!؟(زمانوعرض میکنم!)
    مامان رفت پایین منم باپام زدم تودراتاق پیمان که خودش دروبازکردوخواب آلودگفت:صبح بخیر- به به صصصصصصصصصصصصصصصصصبح بخخخخخخیر!خوب خوابیدی؟-اره خیلی
    عجب آدم پرروییه!من:-مهتاب کو؟-تواتاق تو
    رفتم تواتاقم ودروبازکردم مهتاب داشت موهاشوداشت شونه میکرد..
    دروبستم ومشتموزدم کف دستم..من:-خٌوووب؟؟؟
    مهتاب انگارنه انگارکه منودیده!خودشو زده اون راه ماروموز!!!
    رفتم بالاسرش-پاشوخانوم پاشوبایدبریم آرایشگاه!
    یواش گفت:میام الان توبرو-حتمااا!برم که چی شه؟پیمان قراره بیاد؟؟
    لبشوگازگرفت ونگام کرد-بابااین داداش تواینجوریه من چ کنم؟؟؟
    -چمچاااااااااررره...پاشوپاش خانوم خشگلش!
    -انقدرنیش پیش نزن حالادااااااااارم براتا بصبررر!
    سرموبالاپایین کردم وچشماموبستم-من رفتم زن داداش بابای-کجاااااا؟-برم آماده شم-توآشپزخونه؟-میخوام آماده شم-بابااسکل مگه اینجااتاقت نیست؟اِراست میگه هاااا!!!!
    اولش رفتم یه دوش 5دقیقه ای گرفتموموهاموخشک کردم تااون موقع بقیه هم آماده شده بودن منم آماده شدم...
    ***
    پوووووووف..چرانیوومد؟
    دستموزیرچونه م گذاشته بودم وبه پیمان ومهتاب که باهم میرقصیدن نگاه کردم چشماوحالت نگاه پیمان واقعافوق العاده بودواقعانم خیلی دخترکشه شرط میبندم اگه هرپسردیگه ای غیرازپیمان داداشم بودنمیتونست مهتابونگه داره چون دل مهتاب جای دیگه بودولی پیمان حسابی مخشوزدوهواییش کردونگهش داشت واقعاای ول داشت!خب البته هردختریم بودمغزخرنخورده بود(به قول نیما)پیمان روول کنه بره بااون میلادبشر!نه؟
    هووووووووووووووووووف....نگا هی روگوشیم انداختموباکلافگی روی میزانداختمش ویکم شربت خوردم...لیوان رویجورخاص روی میزگذاشتم وبه میوه هاخیره شدمورفتم توفکر..
    دوباره یکم شربت خوردم که زنگ خوردمثل چی پریدم!
    -الو؟
    قلبم چه تندمیزد اون-سلام...
    این کی بوددیگه؟باتردیدگفتم:سلام... ...شما؟
    نفسی کشیدگفت:میلاد..
    خیلی غیرمنتظره بودبرام..من:-خوبی؟
    جواب نداد...-آقامیلاد؟-ازطرف من به جفتشون تبریک بگو..متاسفم ازاینکه..نیومدم..-خب..-به نیمابگو...-چی؟-...هیچی بازم تبریک میگم خدافظ...
    ارتباط قطع شده بود-خدافظ..
    دستموبردم توموهام..-هوووووووووف...کجایی تو؟
    صدای آهنگ انقدرزیادبودکه نزدیک بودکربشم ازطرفی انقدررقصیده بودم داشتم غش میکردم..نگاهی به ساعت کردم هفت پنج کم...بازم یه نفس کشیدم..یکم سردبود..جشن روتوخونه ی خاله م که مثل یه باغ بودگرفته موهام مش عروسکی مشکی بودبا یه ارایش کامل اروپایی ویه لباس خیلی توپ که خلاصه خیلی جیگری شده بودم رفتم توخونه که وسط این باغ بودواگه ازبالانگاه میکردی یه طرح لوزی مانندکه یکم کشیده بودنش داشت خیلی خونه ی نازی بود..تقریباهیچکس توخونه نبودهمه بیرون میزدنومیرقصیدن..رفتم تواتاق مهتاب یه آیینه ی سراپایی تواتاقش داشت خودموتوش نگاه کردم عالی شده بودم بااین آرایش واین لباس فسفری ک تابالای زانوبودبااین سایه ومژه هایی که حالادوبرابرشده بود..این لباس توتنم چقدربهم میومدحالاکه فک میکردم عجب اندامی دارما!نه مثل مدادصاف نه مثل گوجه!به به عجب تشبیهاتی!؟ازصدای اهنگ نزدیک بودکرشم!گوشیم زنگ خوردنیمابود..روساعتونگاه کردم دقیقاهفت...من:-جانم عزیزم؟-سلامت کوخانوم گل؟
    -سلام گل من!-سلام خانومم!-اومدی نیما؟-آره همین الان-راس میگی؟-اره قربونت برم-کجایی الان؟-توکجایی؟من روی یه میزنشسته م-منظورت صندلیه؟-بوست کنم؟
    چندلحظه هیچی نگفتم هنگ کردم یهو!-عمرابگم کجام!-چرااونوقت؟-چون حرفای بدبدمیگی-یعنی قهرمیکنی؟-اوهوووم..-باشه خانوم همتی اشتباه کردم آشتی؟-اره
    -حالامیگی کجایی؟-واسه چی میخوای؟؟؟-میخوام بیام پیشت-تواتاق مهتاب-اومدم-وایساوایسا..مگه بلدی؟-نه!-پس چجوری میخوای بیای؟-من چشماموببندم پیشتم-چجوری؟-آخه دّل به دددل راه داره ه ه
    لبخندی زدموگفتم:فقط یه فشارسنج واسه خودت بیار-داری اخطارمیدی؟-نه خیردارم علامت دنجرمیدم من میگم نیاگفته باشم نگی نگفتم-چیه میترسی بلایی سرم بیاد؟
    خندیدموگفتم:دقیقا-پیش توهربلاییم سرم بیادمیرزه
    -واقعا؟-اوهوم-پس میخوای بیای؟-اوهوم-بانقشه ی دل به دل؟-اوهوم
    -پس بیا-میام-مگه جلوتوگرفتم-نه!-خوبیا-خومیام
    گوشیموروی تخت مهتاب انداختمویه نگاهی به خودم انداختم چقدرجی جی شده بودم (جون خودم)!نه خب جون خودمودوس دارم راس میگم جون تو!
    هواتاریک شده بودروبه پنجره ایساده بودم که دوتادست اومدروشونه م واروم برم گردوندتوچشمای هم خیره شده بودیم..دستای نیماافتادومات ومبهوت خیره شده بودبه من...لبخندکوتاهی زدوبدون اینکه چشم ازم بگیره یاحتی پلک بزنه گفت:دیدی پیدات کردم؟
    لبخندزدم..خیره خیره نگام میکردباهمون لبخندگفتم:چیه؟
    -پریاتو...-من چی؟-تومحشری!-توقیامتی×!
    کوتاه خندیدم...-همینجوری افتادم تودامت دیگه دختر!-چجوری؟-همین جوری-همین جوری؟-یعنی ازاول بایدبگم؟..
    انگشتموبالابردموگفتم:دقیق
    دستموگرفت سمت لباش وبوسید..داغ کردم..
    -دوس داری قصه ی پسرشیطون روبرات بگم؟
    -اوهووم
    -روزی روزگاری گوشی یه پسرکه خیلی شیطونی میکردزنگ خوردوقتی جواب دادفهمیدکه پسرخاله ش پشت خطه وصدای جیغ یه دخترمیادپسرشیطون باخودش فکرای بدبدکرد
    خندیدم..ادامه داد-ولی بعدش فهمیدکه اصلاقضیه چیزه دیگه س...وقتی وارداتاق شدوچشمای دختررودیداحساس کرددخترنازرویاهاشومیبینه.. نگاه دخترباهمه فرق میکردپسرهرچی فک کردنفهمیدچه فرقیوچرا؟میخواست بفهمه این دختربابقیه چه فرقی داره چراوقتی چشم توچشای نازعسلیش میدوزه ضربان قلبش میره بالاورنگش سفیدمیشه..چرادستاش ...صداش میلرزه چرانفس کم میاره؟پسرفکرکردمیتونه بازم شیطونی کنه واینجوری بتونه فرق دختروبابقیه بفهمه...ولی دخترخیلی سرسخت ترازاین حرفابودوقتی دخترگفت که هیچوقت حاظرنیست باپسردوست باشه پسرشیطون فرق دختروفهمید..دل دخترشکسته بودپسرخیلی ناراحت بوداون اینوفهمیدکه واقعادخترومیخوادوعاشقش شده واسه همین دست ازشیطونی کردن برداشت یاددخترهمیشه باهاش بودحتی توخواب..پسرفکرکرد..جدایی..حت ی فکرشم نمیتونست بکنه نمیشد...پسرفهمیده بودکه پری خوشگلش بااون چشمای معصوم وخنده های شیرینشوچقدردوس داره
    من ادامه دادم-دخترازاولش پسرودوست داشت ولی میترسید...میترسیدتنهابمونه. ..باخودش گفت اجاره نشینی تودلش..هرگز!واسه همین سعی کردمالک دل پسربشه ولی ناخواسته ناراحتش کردپسرداشت میرفت ولی دختراینونمیخواست بایدواسه بدست آوردن عشقش تلاش میکرد..بخاطرعشقش..بخاطراشکا ی پسرکه واقعی بودن..بخاطریه حس واقعی..وقتی جلوی رفتنشوگرفت درست همون لحظه فهمیدکه چقدرعاشق آقای مقصوده وزندگیش..بدون اون هرگز!آقای مقصودم همه ی رمانای دختروکه بابدبختی دانلودکرده بودپاک کردوبه جای همشون اسم خودشونوشت ودخترهنوزم که هنوزه میخوادبزنه لهش کنه!
    نیماکوتاه خندید...نیما:-دقیقاهمین لحظه روتوخواب دیدم..-دقیقاهمین لحظه؟
    تاییدکرد.شالی که روی شونه هام بودروبرداشتموگفتم-سردنیست؟بریم داخل توهال؟
    خودشوجدی گرفت وسریع جواب داد-خب بریم
    (تاضدحال بعدی خدانگه دار!!)
    مات ومبهوت نگاش کردم من-هان؟؟
    -چی هان بریم دیگه اگه سرمابخوری امشب کیو
    لبموگازگرفتمودستموگذاشتم رودهنش...داشت میخندید..کوفت!
    باهمون چشمایی که مست چشمام بودنگام کردوبادستایی که اینبارخیلی داغ بوددستموبرداشت وزمزمه وارگفت:پریااا؟
    -کوفت میخوام برم داخل
    وبرگشتم برم پسره بی احساس بزنم لهش کنم!یدفعه قلبم وایساد!ناگهانی یه دستشودورکمرم حلقه کردومنم مستقیم توبغلش!
    باچشمای گردنگاش میکردم-لحظه های دیگه ایم دیدم که حالادوس دارم به واقعیت تبدیل بشه
    -مثلاچی؟..
    (تسلیت!پریافوت شد)
    اواخفه شدم که این قلبه هم که وایساد...مثل موقعی هست آدم بادکنک بادمیکنه بعدنفس کم میاره همونجوری..
    چه باحرارت میبوسیدآروم وباحس...تمام بدنم بی حس شده بودویه جوری میشدم...یه چیزایی زیردلم حرکت میکردیه چیزی مثل نورون های حسی..
    نیمامنوبه خودش فشارمیداد..دیگه هیچی ازدنیانمیخواستم هیچی..جزعشقمون...لباشویه لحظه برداشت وبعددوباره سرشونزدیک کردودستشوبردلای موهام ودوباره..یعنی اون لحظه واقعا.....
    ..که یدفعه دربازشدولی ماازبس توحس بودیم نفهمیدیم وادامه میدادیم این منونیمابودیم که حالاازشدت عشق داشتیم منفجرمیشدیم!
    -اهه هم!تواتاق من؟؟؟
    یدفعه ازهم جداشدیم..-خب حالایه لبخندم بزنید!
    مهتاب جزدجیگرگرفته بودداشت فیلم میگرفت...-اینم میمونه واسه بچه هاتون
    منونیماکه نفس نفس میزدیم برگشتیموباچشمای گردبه هم نگاه کردیم وبه طرف مهتاب دویدیم..مهتابم کم نذاشت ودررفت..منونیمادنبالش..این الان شرفمونومیبره بااین فیلم!وای اصلااین ازکجاپیداش شد؟بااون لباس عروسش ازماتندترمیدویدهمه مهموناخنده شون گرفته بودچجوری میدویدم!
    -وایسااا بت میگم وایساااا
    -واینمیستم!بدوبدو
    -بگیرمت وایتکسوخالی میکنم تودهنت میگم وایسامردم!
    -اون موقع که گفتم دارم برات یادته به من چه بایدحواستوجمع میکردی
    نیما:مهتاب خانوم وایسیدخوبیت نداره اینجا
    -اِپ چطورخوبیت داره شمادوتااونجا...اصلاتویکی حرف نزن!
    مهتاب برگشته بودسمت نیماواین حرفارومیزدکه مستقیم به پیمان که باچشمای گردنگاش میکردبرخوردکردپیمانم اونوتوبغلش گرفت چون انقدرتندمیدویدنزدیک بودبیوفته دوربین ازدستش افتادتودست یه بچه! داشت نگاش میکردمنونیمام بادرموندگی به هم نگاه میکردیم!عجب غلطی کردیما!بچه هه چشماش گردشد!یه پیرمرده خوردبه بچه هه ودوربین فیلمبرداری کوچیک مستقیماپرت شدتوکیک!هم خنده م گرفته بودحسابی هم ازخجالت داشتم میمردم!برگشتیم بانیمابه همدیگه نگاه کردیم...
    مهتاب رفت بالای سرکیکه ولی نیمازودتردویدوتونگاه خیره ومتعجب بقیه دوربین رودرآوردوگفت:...تموم شد...بااجازه من برم کاردارم
    خندم گرفت مهتاب میخواست دوربین روازنیمابگیره که پیمان نگهش داشت وخداخیرش بده!کلاهمه مات ومبهوت شده بودن خدااین خواننده هه روخیربده شروع کردبه خوندن وبقیه م حواسشون رفت به عروس ودومادمنونیمام پریدیم تواتاق مهتاب وروی تخت کنارهم نشستیم نیماشروع کردبه پاک کردن دوربین نیما-اووووف
    یدفعه باهم گفتیم:شانس آوردیم!
    بعدبه همدیگه نگاه کردیم باتعجب. خودموبهش نزدیکترکردم یعنی نزدیکترنشسته م که دوربین روکاملاپاک کردوبعدپلی کرداوه اوه!شبیه این فیلم خارجیاشده بود..
    سرموانداختم پایین...نیمابابدجنسی باصدایی که خنده توش موج میزدگفت:بدم نشده ها
    اخم کردم بهش...-زودپاکش کن زووود
    -شرط داره..-چه شرطی؟-یه باردیگه-جاان؟نه خیلی ممنون همون یبارواسه هفت پشتم کفایت میکنه زودپاک کن
    لوس گفت:پری ی ی ی ی؟
    -کوفت!-من بوس میخوام
    چشام گردشد-خجالت مجالت حالیت نیس نه؟-نه!-خب من حالاچ کنم؟-توهیچی فقط
    اوه حالابازمهتاب میادازجام بلندشدم دربرم
    دستموازپشت گرفت وای حالاچ کنم؟؟؟خم شدم بوسش کردم-بریم دیگه
    ووه حالم بدشدحالا!نیمابلندشددستموگ فت-باشه بریم
    دیدم حال خودم خیلی بده ها!دستاشوپشت کمرم حلقه کردم ودستای خودمم دورگردنش...
    -نیمااا؟؟-...اینطوری صدام نکن
    ابروهاموبالابردم-یعنی بدت میاد
    گونه موبوسیدوگفت:نه عزیزم ازکنترل خارج میشم!
    لبخندکوتاهی زدم نیماسرشوپایین آورد..چشماش چقدرنازشده بود..
    واای بازنفسم گرفت!انگاری دوباره دربازشدای برشترمگسِ معرکه لعنت!
    -شمادوتا؟
    به ناچارازهم جداشدیم وباکلی نفس نفس که میزدیم وبااون ترسی که داشتیم کسی نبینه به دربازنگاه کردیم وکسی نبودمونده بودیم یعنی!نیماتوهمون حالت که به درخیره بودیم دوباره بوسم کردچقدرحالش بدشده بود
    -باشمام
    برگشتیم پایینونگاه کردیم همون بچه هه!ای وای!
    -چیکال میکنیت
    لباموگازگرفتموبه نیماکه داشت بهم نگاه میکردنگاه کردم وابروهاموبالابردم..
    من:خب ماداشتیم
    نیما:ماداشتیم من:ماداشتیم
    نیمادستاشوچرخوند:ماداشتیم
    همونجوری تندتندداشتیم فکرمیکردیم که نیمابچه هه روبیرون کرد:برودنبال کارت!توروچه به این حرفابچه؟
    -به همه میگم چیتارمیکلدید
    وبه طرف باغ دوید..منونیمام باهم گفتیم:بدبخت شدیم
    بعدهم باهم به طرف بچه هه دویدیم ای بگم خداچیکارت کنه نیمای هوسباز!
    نیمابچه هه روبایه دستش بلندکردوتندتندصورتشوماچ میکردکه صداش درنیادبچه هه هم میخواست بگه خداروشکرکسی ندیدبردیمش تواتاقه...
    نشستم روبه روی بچه هه...من:-ببین خاله این آقایه سوسک رفته تودهنش من داشتم درش میوردم
    نیمادماغ ودندوناشویجوری کردوگفت:اَی ی یییی!
    زیرزیری خندیدم...بچه هه:بایدمنوبوس کنی
    -وای عزیزم نازی
    صورتشوبوس کردم.-مثل اون آقاهه
    منونیماچشمامون گردشد...نیماباصدای بلندوتاکیدکننده گفت:پریادست بهش بزنی طلاقت میدم!بیااینور
    نه بابا؟حالاانگارعقدکردیم هه هه!بچه ندیدیم بچه آخرزمون!این چه وضعشه حالامافک کردیم حالیش نیس!بچیگه هیز!من که همونطورخم بودم به بچه هه(که پسربود) وماتم برده بودباچشمای گرد..نیمادستاشودورکمرم حلقه کردووایسوندم ولی من همونجوری مات بودم!
    چشمامم بی حرکت گردبود...نیماانقدرعصبانی بودمیخواست بچه هه روله کنه..
    -همین مونده تویه بچه فسقلی به زن من چشم بدداشته باشی..گمشوبیرون
    اوهووجذبه؟کدوم زن؟من دخترم به جون تو!بچه هه رفت دم دروگفت:حالاکه اینطول شدبه همه میگم
    نیمام که سرخ شده بودگفت:بروبه هرکی دلت میخوادبگو...
    -وای نیمااگه رفت گفت چی؟-خب بگه مگه چیکارکردیم؟-زشته آخه-زشت چیه مابه هم محرمیم-خب اره ولی آبرومون میره-مگه چیکارکردیم؟نکنه میخواستی به یه بچه فسقلی ل
    لباموگازگرفتموباکف دستم جلوی دهنشوگرفتم وبغلش کردم وصورتشوبوس کردم..
    -فدات شم غیرتی!بخداعاشقتم..
    وای ی ی ی..بازچش شد؟؟؟محکم منوتوبغلش کشیدوگفت:ببخشیدیدفعه اَ کوره دررفتم
    گونه شوبوس کردم-طوری نیس عزیزم بیابریم
    صورتموبوسیدمنم بازوشوگرفتموازاتاق خارج شدیم ببین زهرمون کردن بخدا!
    ***
    یکم باپیمان اینارقصیدن ومنم یکم که اصلادیگه نانداشتم سرموگذاشتم روی میزوخمیازه کشیدم وبازتوچشام اشک جمع شدچقدرچشمام خمارشده بودکه صدای مهتاب اومد-من اینوببرم یذره ازش یادبگیرم
    سرموبلندکردم دیدم دوربینه دستشه وماهم که یادمون رفت پاک کنیم..بازیه خمیازه کشیدموسرموگذاشتم رومیز...البته همه حجاباکامل بودن الان..ازعروسی مختلط متنفرم!یه شال انداخته بودم سرم یه شال روی شونه م.
    -اوی نخواب...پاشویکم آموزش بده آخرشبه ها
    یه چشمی نگاش کردموگفتم:خجالت بکش بیشئور..-جدی گفتم-پیمان بیشتربلده بگوبه تو هم آموزش بده-دیگه ولت نمیکنم!-توگ..یعنی شکرخرِدی!بروگمشوخونه بختت دیگه تافراداپاتختی بابای خوش بگذره-بیشئورِگوسفند!همون موقع نیمابادوتالیوان شربت اومدکه تامهتابودیددررفت..
    نیماپشتش به مابودکه مهتاب گفت:کجاااا؟
    نیمابرگشت بادرموندگی نگاش کرد..دلم سوخت براش!برگشتم بااخم وعصبانیت به مهتاب گفتم:میخوای بگم دیشب تاصبح تواتاق پیمان خوابیدی و...
    مهتاب دهنموگرفت وبالبخندبه نیماگفت:خوابش میادهزیون میگه!
    وازمادورشدولی خدایی چقدرخوشگل شده بود!بازم سرموروی میزگذاشتم نیمااومدبالای سرم وبلندم کردوتقریبابغلم کرد-خوابت میادگلم؟
    باهمون چشمای خمارسرموبالاپایین کردم..یه دستشودورکمرم گرفته بودوخودشم سمت چپ منم که مست خواب...بردم تواتاق وکمکم کردروتخت مهتاب درازبکشم وخودشم بالاسرم نشست وبالبخندبهم خیره شد..-امروزخیلی خوشگل شده بودی نفسی
    یه چشمموبازکردم-خوشگل بودم-خوشگل هستی
    لبخندزدموچشماموبستم سرشوگذاشت روقسمت گردنم وروبه روبه خودم..صورتشوبه صورتم کشیدومنوبوسید وگفت:بخواب خشگلم...
    همونجوری که روم خم شده بوددستمودورکمرش بردم وبغلش کردم که بالاتنش افتادروم واونم بغلم کردچشماموبستم خوابم میومدنیماوسط چال لپموبوس کردوازجاش بلندشدوبیرون رفت..ای کاش میشدواسه یه لحظه م ازهم جدانمیشدیم...چشماموبستم خوابم برد..
    ***
    -وااپریامامان خوابیدی؟پاشودارن شام میدن
    چشماموبه زوربازکردم-مامی ول کن خوابم میاد
    -خدامرگم بده پاشودخترهمه میگن خواهردامادکجاست؟-بگوکپیده-بلندشو
    -چی شده؟
    نیمابووود؟مامان:هرکاری میکنم بلندنمیشه جلوی مهمونازشته بخدا-مادرشمابریدمن میارمش-زودبیایدفقط-باشه حتما
    گرمی دستشوروصورتم احساس کردم دستی که روی گونه م میکشید-پریاااا؟پریاعزیزم؟
    پشگل برات میریزم!بذادودیقه بکپیم!
    -پاشوخانومم پاشوشام بخوربعدبروخونه بگیربخواب پاشوعسل
    چشماموکاملابازکردموباعصبا نیت گفتم:عسل کیه؟؟؟
    چشماش گردشده بود..-میگم عسلم پاشوبریم-من پریام!-باشه پری نازم پاشو
    -نیمااااااااااااااا؟-وای جون؟-میخوام بخوابم
    ازجاش بلندشدوبایه تکون بلندم کردمنم دستامودوردستش حلقه کردموبه زور راه افتادم..
    شام اصصصصصصصصصصلااااااااااااا اامزه ندادمیدونی چرا؟چون ماهی داشتن!!!
    نیمام رفت توآشپزخونه واسه املت ولی بدبختانه تخم مرغ نداشتن×!حالاهرچی میگم من سیرم یکی رومیخوادبهش بگه هل انت ترک؟
    مهتاب وپیمان روی میزمخصوصشون نشسته بودن به همراه بشقابم رفتم بالاسرشون وپخ خ خ شون کردم!مهتاب یدفعه بندری زدمنم غش غش خندیدم..
    بعدم یه تیکه پرتقال به طرفش گرفتموگفتم:بیا..پورتیقال بخور
    سوتی!سه تامون کلی خندیدیم..یعنی ازدل دردداشتم میمردم ازبسکی خندیدیم...
    ***
    صورتشوبوسیدم وبراش آرزوی خوشبختی کردم..توچشام اشک جمع شده بودهمدیگه روبغل کردیم یادمون افتادبه روزای خوبی که باهمدیگه گذشت به خنده هاوسوتی هایی که میدادیم به شیطونیامون به درددلامون به راه حلای مسخره مون!به همه چی...دلم واسه اون روزاتنگ میشد...واسه روزای خوبمون واسه درس خوندنمون باهم!مخصوصاریاضی جون!آهی کشیدموازبغلش جداشدم-مهتاب عزیزم امیدوارم همیشه شادباشی..دلم واسه روزای خوبمون دوتاتنگ میشه واسه دیوونه بازیامون واسه سوتیامون واسه همه چی
    -ووووووووووووووووووووووووو وه همچین میگی انگارمیخوام برم بمیرم!
    لبموگازگرفتموگفتم:بمییییی ییییر!
    مهتاب-ممنون! من-خواهش! مهتاب-ارادت! من-وظیفه!
    -وای پریانمیدونم چجوری گذشت ومن به اینجااین لحظه این پیوندی که هیچوقت فکرش رونمیکردم رسیدم نمیدونم سرنوشت چجوری منوباپیمان...
    -میلادزنگ زدتبریک گفت...-حتی دلم واسه میلادم تنگ میشه کاشکی اونم خوشبخت بشه..ما مال هم نبودیم..میگن قسمت..شایداینجوری واسه جفتمون بهتربودمن باپیمان خوشبختم کاشکی اونم هرجاباهرکی باشه خوشبخت باشه..
    -هرچی خدابخواد..
    لبخندی زدودوباره بغلم کرد...پیمانم به سمتم اومدوبغلم کردگونه شوبوسیدموگفتم:ایشالله خوشبخت بشیدداداشی..
    زیرگوشم گفت:ممنون آجی منوببخش اگه پنهون کاری کردم ببخش که تواین مدت هیچ اهمیتی بهت ندادم توتنهاخواهر منی ولی من واسه کارام دلیل داشتم میدونی حالاکه همه چی تموم شدقول میدم یه روزازاول واست بگم...
    خیلی ذوق کرده بودم.محکم تربغلش کردم اونم منوبوسیدوبهم لبخندزد-جوجو کوچولو
    یه ابروموبالابردم- باشه ببخشید!
    جفتمون لبخندزدیم وباهم خداحافظی کردیم...توهمون لحظه نیمادستشوبالای شونه ی من گذاشت دستمورودستش گذاشتموبرگشتم بالبخندنگام میکردچقدردوسش داشتم چه خوب که داشتمش...چه خوب که با هم بودیم..
    نیماباپیمان دست دادوروبوسی کردوتبریک گفت پیمانم بابدجنسی گفت:ایشالله عروسی بعضیا
    نیمام به بالانگاه کردوموزیانه گفت:ایشالله!
    پیمان داشت با بابام وشوهرخاله حرف میزدمهتاب به سمت منونیمااومدوگفت:خب خانوم ماربوآ آقای فرصت طلب!خدافظ
    نیمام لبخندزدوگفت:خدافظ خانوم شیطون ضایه کن!
    مهتابم خندیدوبه سمت پیمان رفت وبازوشوگرفت..چقدربه هم میومدن..چه مهتاب خوشگل شده بود..سوارماشینشون که بااون تزئینات خیلی نازشده بودشدن وحرکت کردن من رفتم توماشین نیماونیمام حرکت کرددنبالشون بوق بوق بوق!صدای ماشینه هاچیزی سانشورنشدجون تو!اصلاماکه باهم این حرفارونداریم داریم؟پیمان دور زدوکلاگمشون کردیم!صدای بوق ماشیناقطع شدوهمه برگشتن خونه هاشون خداروشکرپیمانم بعدازتموم کردن درسش چندوقتی بودمشغول کارشده بود...منونیمادست بردارنبودیم وهنوزدنبالشون بودیم که گمشون کردیم.نیمازدروترمزودستشور فرمون کوبید-اَکه هی گمشون کردم!
    -خب حالافدای سرت!منومیرسونی خونه عزیزم؟
    حال میده بگه نه!
    بالبخندسرشوبالاپایین کرد..دنده روجاانداخت وپاشوگذاشت روگاز...وقتی رسیدیم خونه صدای مامانموشنیدم که میگفت:علی چرانیومدن نگرانم بخدا؟
    بابام:ول کن سیمین خانوم ایناجوونن پیداشون میشه من به این پسره اعتماددارم
    منم همینطور..چی گفت؟؟منظورش نیماس؟په نه په میناس!میناکیه؟
    ورفتن تواتاقشون که بخوابن حالافقط من بودمونیما...نیمادزدگیرماشی شوزدواومدتو..
    رفتم توآشپزخونه وچایی درست کردم خوابم نمیومد!هوس چایی کرده بودم واسه خودم آوردم واسه اونم آوردم وگفتم:چایی میخوری؟
    شیطون گفت:به شرطی که هیچی توش نریزی!
    خندیدموکنارش نشستم نیمالیوان روازدستم گرفت وبهش خیره شدورفت توفکرویه نفس عمیق کشید...منم درحالی که یه قلوپ ازچاییمومیخوردم به نیم رخ عشقم خیره شدم ولبخندزدم ولی اون همچنان توفکربودومنونمیدید...اینجو ی چقدرقیافه ش خوردنی ترمیشدمثل پسربچه های کوچولو...
    آروم برگشت وبهم خیره شدولبخندزد.باچشمام به چایی اشاره کردموگفتم:میخوای برات فوتش کنم!!!؟؟
    باهمون چشمای خمارخندیدونوچ کرد...ابروهامودرهم کردموبه چاییش نگاه کردموگفتم:قضیه ش چیه؟قبلاعاشق لیوانه بودی؟
    خندیدوگفت:بازم خیره شدم به دیواره لیوان چایی
    -چه عاشقانه!منونمکدونم همین حسوداریم!
    بازم خندیدوگفت:میدونی این منویادخیلی چیزامیندازه-مثلاچی؟
    -مثلاروزی که واسه اولین بارتورودیدم مات ومبهوت خیره شده بودم به دیواره ی استکان چایی..
    -یعنی شبیه چاییم من؟!
    بازم خندید..-عزیزمی تودوست دارم بخدا
    دلم ریخت وبچه گونه نگاش کردم...لیوان هاروتوی سینی گذاشتم وبردم توآشپزخونه بعدم برگشتم روبه روش که روی صندلی منظورم مبله!نشسته بودایسادم دستاشوگرفتم ازجاش بلندشدروبه روم ایستادوبازوهاموگرفت ومیخواست بغلم کنه-اینجانه
    ابروهاشودرهم کردوکنجکاوانه نگام کردلبخندزدموچشماموگرکردم: امی اینا!
    خندید..سوارآسانسورشدیم ورفتیم بالاسرم گیج میرفت احساس میکردم دیگه هیچی تودنیانمیخوام احساس میکردم دیگه چیزی نیست که بخاطرش غصه بخورم احساس میکردم عاشق نیمام..خیلی چیزارواحساس میکردم..من روی تختم نشستمونیمام کنارم..دستشوگرفتم-چه خوبه که هستی
    نیمادستموفشردوگفتم:چه خوبه که هستیم
    ..خم شدم که سررسیدمودربیارم که دستم خوردبه پیشی...-اِسلاااام پیششی!وا ی ی ی ی ی ی ی
    نیماسرشوکج کرده بودوبالبخندنگام میکرد.نیما:دوسش داری؟-عاشقشم!
    نیمابه شوخی اخم کرد.-ولی نه به اندازه ی اخمای تو!!
    ابروهاشوبالابردولباشوآویز ون کرد-وای ی ی این قیافه ی خوردنیتو
    بعدجلوی دهنموگرفتمونیماغش غش خندید.اخم کردموگفتم:کوفت!
    -ببخشید-نمیبخشم-ببخشید-نمیبخشم-خب ببخشید-خب نمیبخشم!
    -ببخشید-شرط داره
    چشماشوبردبالاوگفت:ازاون شرطا؟
    -نه خیرآقای منحرف!بایدبرام بنویسی-خب چی بنویسم؟
    شونه هاموبالابردموسررسیدوخودنو یسموبه طرفش گرفتم واونم گرفتشون وبه صفحه ی سفیدخیره شد..ودستشوروی اون کشیدبعدهم پنج برگ زدجلو و وسط صفحه درشت نوشت:
    هرجاباشی هرجاباشم تاابدکنارتم یه لحظه م شک نکن!..
    دوست دارم ...
    پری نازقصه هام بوس س س س
    بقیه حرفام جانمیشه ببخش خانومی...
    (آقای مقصود!)
    12مهر
    اوهووخططت توحلقم!
    -آشتی؟-اوهووم
    وااااااااااجنی شداین؟؟چراانقدرمحکم بغل کرده منواوه خفه شدم..وای دوسش دالم!!
    ***
    (حالایذره حرص بخورید!)
    وای خدا...آب دهنموقورت دادمودستموگذاشتم روپیشونیم...عجب خواب بدی بود...
    چقدرعرق کرده بودم چه نفسایی میکشیدم..دستموروی میزعسلی کنارتختم بردم دستم میلرزیدیه گلدون بودکه دستم خوردبهش افتادپایین وشکست..دستام میلرزید..
    روهمون میزه گوشیموبرداشتموبادستای لرزون زنگ زدم..
    -الونیما..نیماتوخوبی؟نیما؟ن یما؟
    داشتم گریه میکردم..-پریا؟چی شده؟خوبی؟چراگریه میکنی عزیزم؟
    لبام میلرزیدهق هق میکردم..-نیماخوبی؟
    -خوبم عشقم چی شده؟
    هق هق کردموبغضموقورت دادم-الان کجایی؟-بیمارستان چی شده آخه؟
    اشکموپاک کردموگفتم:میخوام بیام پیشت..
    -پریاتاده دقیقه دیگه بایدبرم اتاق عمل..-نیماتوروخدامواظب خودت باش
    -پریاعزیزم..چی شده آخه بهم بگو...
    -خواب بددیدم...-یعنی بخاطریه خواب چشمای عشقم داره میباره؟
    -ترسیدم نیما..توروخدامواظب خودت باش-وای عزیزدلم حیف نمیتونم وگرنه همین الان میومدم پیشت..-کی میتونی؟-فردا..-چرافردا؟-امروزوتاصبح شیفتم
    -خب آخه دلم برات تنگ میشه-قربون اون دلت برم جیگرم دل من همین الانشم واست تنگه ولی کاریش نمیشه کرد..امروززنگ زدم به عمه م فرداباهمدیگه میریم خونش-مگه توعمه داری؟-حالابعدمیام واست تعریف میکنم باشه؟-باش-بوس-توپشت گوشیم دست برنمیداری؟-نه!-نگمه!برواتاق عملت پریم که مهم نیست-پری همه ی دنیامه فردا6صبح ازدیوارخونه شون یه راست میام بالامیرم تواتاقشاون (بوق)
    لباموگازگرفتم-بی تربیت!
    باخنده ولحن خاصی گفت:بی ادبم بی ادبم!
    -دوست دارم بی ادب-من عاشقتم باادب!بایدبرم میبینمت عشقم-باش..-فدای باش گفتنت دلم نمیادخدافظی کنم-منم!
    -پس تافردا6صبح من-باش! نیما-بوسمن-کوفت!
    خندیدوقطع کرد..فووووووووووووووووخوب شدخواب بودا..خودموروی تخت انداختم وبازم چشماموبستم که گوشیم زنگ خورد-الو-الووکوفت زهرمارباکی سه ساعته میوری؟-مهتاب تویی؟-په نه په عمه ته!بیشئوره گوسفنددارم میمیرم-چه مرگته؟-ازداداشت بپرس پاشوگمشوبیااینجا..
    غش غش خندیدموگفتم:هرکی خربزه میخوادحالابایدبلرزه!-خفه شو..پاشوگمشوبیااینجا؟
    خندیدموگفتم:من بازناهیچ سروکاری ندارم!-میای یابیارمت؟-بیارم-حیف نمیتونم تااونجابیام خبرت بیا-نمیام!-به درک
    گوشی روقطع کرد..اعصاب مصاب نداره ها!هنوزداشتم میخندیدم...دلم دردگرفت زنگ زدم باهاش یعنی بهش!-خبرت اومدم-دیگه دیره رات نمیدم-باشه نمیام-توشکرخِردی-شکروکه توهمون دیشب خوردی!
    جیغ زد:پریااااااااااااااااااا ااااااااا؟
    خندیدموگفتم:تنهاتوکوچه نریاااا!اومدم به (جون تو)(میخوام بخوابم!!)..
    تندتندحاظرشدم وبعدازجمع وجورکردن خورده شیشه هاازپله هارفتم پایین که دیدم صدای بابام میاد:خانوم برواین دخترتوبیدارکن بایدبریم دیرمیشه ها
    مامانم باعصبانیت:بازتوغرزدی؟بچه م دیشب تادیروقت بیداربود(به عبارتی بچه ش اَندنیما)هییییییییییییییی یییییییییییییییییییییییی ییی رس توسرم!خب ب ب ؟؟؟
    بابام:مگه مانبودیم؟ببینم الان چندساعته خوابیدیم؟
    خندیدموگفتم:خب ب ب ؟دیگه چی ی ی ؟جالب شد!!
    بعدم خندیدموازیه پله ی آخرپریدم عجب شبی بوده دیشب!!!ای کاش نیمامونده بود!!!
    -سلام!!صصصصبح بخیر!خوبیدشما؟
    بابام:بفرمااینم بچه ت!!
    مامانم به بابام اخم کرد..بابام:من برم ماشینوروشن کنم شمازودبیاید..
    بابام رفت...رفتم لپ مامانوماچ کردموگفتم:یذره مهربون ترقربونت برم آدم باشوهرش اینجوری رفتارمیکنه؟
    چشمای مامانم کپ شدیجا!واااا!
    مامان:پریابرواون پلاستیکه توآشپزخونه روبیاروبیا
    وخودش رفت..آیینه ی جیبیم رودرآوردم..اوه!واسه چی لبام اینجوری شده؟اَی نیمای هوسبازدعاکن ازاتاق عمل بیرون نیای!چجوری شده؟بالاش زخم شده تابلوووو!میکشمت نیما!رفتم بالاتواتاقم یذره رژزدم اوخ چه دردم میکنه..خدابه دادزنش یعنی خدابه دادم!
    هووووووووووووف..جدیداچراان قدرآه میکشم من؟..سوارماشین مامی ایناشدم وحرکت کردیم..امروزپاتختی بود..رسیدیم خونه ی مهتاب پیمان..یه آپارتمان توبالاشهر!پریابالارونگاه؟ ووووووه کٌلام افتاد!چقدرارتفاع داشتا...عجبم شیک بود!!رفتیم داخل وزنگ زدیم شوهرخاله م دروبازکردهمه رفتیم داخل..(((قابل توجه سن من به پاتختی قد نمیده تاحالانرفتم جدی میگم!!حالاایشالله عروسی تو!اگه سوتی دادم ببخشید!)))
    واسه مهتاب برشتوک آورده بودن مهتابم کلاقرمزشده بودوپیش خاله نشسته بودوخاله داشت باهاش حرف میزدمهتابم قرمزترمیشدهی..وقتی منودیدهمچین عصبانی شده بودکه جاخالی دادم گفتم الانه که مثل گاواسپانیایی بیوفته به جونم!
    یه نگاه به اونورکردم به به داش پیمان گلِ گٌلاااب!احوالات؟خاطرات؟پی آمدها؟؟!
    اهه هم..رفتم جلوصورتشوماچیدم-سلام جوجه!چطوری؟
    اونم خندیدوگفت:سلااااااام آبجی خانوم!
    خم شدموگفتم:سلام ازماست!ارادت داریم خدمتتون
    درگوشش گفتم:خانوم خشگلتون زنگ زدخیلی راضی بود
    ای ی ی ی وای چییییییییییییییییییییی گفتم؟!!!!خندیدم
    جلوی دهنموگذاشتموشروع کردم خندیدن ورفتم پیش مهتاب..مهتابوبغل کردمودرگوشش گفتم:چقدرلاغرشدی آخی ی ی !یه نگاه به لبام کردوگفت:زده ترکونده!من که هیچی خدابه دادت!
    همونجوری که میخندیدم سرموبالاپایین کردموگفتم:آره...خودشم میگه!
    بعدکه حسابی خندیدمومهتابودق دادم..دستموتوموهام کردموگفتم:اوخ میخوابه!
    نگاکن توروخدایعنی میخوام بگم میخواره!مهتاب چقدرخندیدمرد..
    دستشوکشیدم بردمش تویه اتاق بدبخت اصلانمیتونست راه بره مرررررررررررردم تاحالاتوعمرم انقدرنخندیده بودم بخدا...وای.بازخندیدم..
    مهتاب بااخم:ای مرگ ای زهر...خودتوبگوکه هنوهیچی نشده مجروح شدی عروسی ت که شدبایدببرنت آی سی یو!
    -حتمامیام دیدن تو!سی یو!-اگه زنده موندی حتما.-ازتجارب فیلم دیشب بهره ای بردی یانه
    بدجنسانه خندیدوگفت:آآآآآآرره!
    چشام گردشد-هیییییییییییییییییییی پاکش نکردی؟
    موزیانه نگاه کردوگفت:نوچ!
    -کوووووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووو ووووووووفت×!پیمانم دید
    <