ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان ممکن نیست عاشق شوم | sayeh37 کاربر انجمن - صفحه 2
تور


نودهشتیا
فید آر اس اس

نظرسنجی: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

صفحه 2 از 20 نخستنخست 12345612 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 192
  1. Top | #11

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    نوشته ها
    267
    میانگین پست در روز
    0.43
    محل سکونت
    جایـی که دارم زیست میکنم
    تشکر از کاربر
    1,393
    تشکر شده 7,230 در 272 پست
    حالت من
    ShadOsarhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    #####**********#####
    بازم موقع خواب حرفه ایسان اومدتو ذهنم اگه بخوام بگم ایسان عاشقه ک حاظر نیست ناراحتیه محسنو ببینه پس بقیه دخترایی ک انتقامشونو گرفتم چی نه اونام هیچکدوم وقتی عشقشون داشت التماسم میکرد خوشحال نبودن من ک والا موندم عشق هست یا نیست؟دیگه بیشتر از این ب این حرف فکر نکردم و با اهنگ خیانت تارا خوابیدم ولی چ خوابـــــــــــــی.
    ی جایی بود ک نصفش سرسبز و نصف دیگه اش بیابون بود ومن بین مرز این دو تا جا واستاده بودم حیرون و سرگردونم دور خودم میپیچیدم ک صبا رو دیدم با همون لبخندش ک این دفعه محزون بود و ب من گفت دلم تنگ شده بود واست ولی دلم نمیخواست ببینمت تو دیگه دینایی ک من عاشقانه دوسش داشتم نیستی عوض شدی مراقب باش مرزت تا عوضی شدن خیلی کمه خیــــــــلی.و محو شد و هرچی صداش کردم دیگه نیومد از خواب پریدم این اولین بار نبود ک این کابوسو میدیدم تقریبا هفته ی بار میبینم صبا صمیمی ترین دوست من بود حتی از اریانا ک عاشق دوست داداشش شده بود و دوست داشش پندار ک خیلی ناز بود چشمای سبزوبانفوذ پوست سفید وقدبلند و چهار شونه دل هر دختری رو میبرد ولی فوق العاده مغرور بود اون زمان ما 16 سالمون بود وداداش صبا وپندار هم 20 سالشون بود برگشتم ب گذشته ها. من وصبا هم چون صمیمی بودیم مدام یا ما خونه ی اونا بودیم یا صبا خونه ما داداش صبا بنیامین هم خیلی باحال بودو منو مثل خواهرش میدید منم چون خیلی شیطون بودم راحت شیطنت میکردم و هرشوخیه ک دلم میخواست باهاشون میکردم اولین باری ک پندارو دیدم خرداد بود ماهم بیشتر امتحاناتو داده بودیم و فق ط چندتا از اصلیاش مونده بودمنم داشتم میرفتم خونه صبا اینا چون امروز نوبت اون بود ک میزبان باشه وفقط ی خیابون فاصله داشتیم من داشتم پیاده مرفتم و بارون هم میومد نم نم بود ولی زمین کامل خیس شده بود منم عشق بارون داشتم سرخوش میرفتم وهنزفیری هم تو گوشم بود هم اهنگ گوش میکردم هم زمزمه هم راه میرفتم ک باید از اینورخیابون می رفتم اونور ک داشتم رد میشدم ک ی ماشین با سرعت میومد طرفم ک اگه دیر میجنبیدم زیرم میگرفت ولی سریع عکس العمل نشون دادم ک باعث هر چی اب رو زمین بود بریزه رو مانتو و شلوارم مانتوم سفیدو شلوار لی روشن داشتم همینطوری هاجو واج ب لباسام نگاه میکردم ک ی پسر جوون واستاد روبروم و گفت خداروشکر اتفاقی نیفتاد ومشکلی نیست ورفت تا سوار ماشینش بشه داشتم از عصبانیت میترکیدم چون تمام اینارو باغرور گفت ک سریع دویدم و واستادم جلوش قدش بلند بود من کتونی پام بود واسه همین ی کم بلند شدم پسره هم تعجب کرده بود ک صدای سیلیه ک ب گوشش زدم باعث شد ب خودش بیاد از عصبانیت قرمز شده بود قبل اینکه حرفی بزنه گفتم یابو تو ک بلد نیستی رانندگی غلط میکنی بشینی پشت فرمون کم مونده بود زیرم بگیری بعدک هرچی اب کثیف بود ریختی روم ی عذرخواهی نکردی ی چرا چون زیادی مغروری چون فکر میکنی بهتر از تو وجود نداره ولی اشتب میکنی تاحالا ادمی ب مزخرفی تو ندیده بودم اسمه خودتم گذاشتی ادم ی ادم باید اول عذرخواهی کردنو یاد بگیره دیگه نفس کم اوردم واسه همینم ازش فاصله گرفتمو گفتم هری نبینم اون ریختتو ک داشت با چشمای از هدقه دراومده نگام میکرد وفقط گفت تا حالا کسی منو نزده بود تو چجور جرات کردی ک نزاشتم ادامه بده وگفتم عددی نیستی تو ک گنده ت ر از توام زدم ورامو کشیدمو رفتم.


  2. Top | #12

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    نوشته ها
    267
    میانگین پست در روز
    0.43
    محل سکونت
    جایـی که دارم زیست میکنم
    تشکر از کاربر
    1,393
    تشکر شده 7,230 در 272 پست
    حالت من
    ShadOsarhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    زنگشونو زدم ک گلبانو عشقم دروباز کردوخودش اومد پیشوازم ک پریدم بغلشو گفتم دلم واست تنگیدده بود عشقم ک اونم گفت وا پریروز اینجا بودی ک منم گفتم دله دیگه حالیش نمیشه ک عجقم ک گفت وای از دست زبونه تو ک باعث شد نیشمو شل کنم و بگم نوکریم ک صدای نخراشیده ی صبا اجازه بیشتر حرف زدن نداد وای اشغال کی اومدی ی ربع دیر کردی هرچی زنگ میزنم برنمیداری چرا همینجور داشت غر میزد ک پریدم وسط حرفشو و گفتم اولا گذاشتیم دم در دوما سلام سوما ی الاغ انتر با گاریش کم بود زیرم کنه ک ب جاش لباسای خوشگلم خراب شد اونم گفت اولا چی رو دوما سلامم عشقم سوما وا کی خدا مرگش بده توچی کار کردی؟ ک گفتم اولا اشغالو دیگه دوما نداریم سوما شستم واویزونش کردم رو بند ک صبا هم گفت اولا بچه پرو داررم واست دوما ک همون موقع صدای بنیامین اومد ک وای باز زلزله اومد شما چرا اول دوما راه انداختید سلام خوشگل داداش چطوری؟تا حالا بنیامین اینقددر مهربون نحرفیده بود منم گفتم ادم شدی سلام اونم گفت اره دیگه هی دیدم شما دوتاهمو دارین منم دوستمو اوردم ک همون موقع نیشه صبا باز شد واومد درگوشم گفت ی جیگریه ک دومی نداره ک منم گفتم مال کدوم جگیرکیه؟ک صبا شاکی گفت مسخره جدیم منم گفتم باش تا صبح دولتت ک نتونستم تموم کنم حرفمو چون همون موقع چیزی دیدم ک شاخ دراوردم اونم تعجب کرده بود هردوتامون داشتیم همینجور همو میدیدیمم ک همزمان گفتیم تو؟صبا و بنیامین تو اوت بوودن ک بنیامین دهن باز کرد و گفت مگه همو میشناسین ک من شاکی گفتم لباسام دسته گل ایشونه اونم گفت این همون بچه پرویی ک ازش گگفتم و جای سیلیه منو نشون داد ک گفتم حقته ک گفت چرا اونوقت منم گفتم چون لیاقتت همونه ک باز با چشمای از حدقه بیرون زده نگام کرد ولی ایندفعه بنیامین و صبا هم همینطور ک باز پندار گفت تا حالا کسی اینجوری بامن حرف نزده ک باعث پوزخندم شد ک گفتم واسه همینه ک اینقدر بی لیاقت وو مغرور شدی ک سرشو انداخت پایین بهش نمیخورد کم بیاره ولی دیگه جوابمو نداد منم بی خیالش شدم و ب صبا گفتم ی دست لباس تمیز ی حموم بهم میدی؟ ک همون موقع از شوک دراومد و گفت حتما عزیزم ودستمو کشیدو برد بالا ک بنیامین گفت بزار بگم این کیه بعد صبا شنیدوگفت راس میگیا همونجا واستاد منم گفت معلومه دوست جناب عالیه دیگه اونم گفت خدایی باهوشی ولی اسمشو ک نمیدونی ک منم گفتم علاقه ای ندارم ک پسره بهم چشم غره رفت و گفت من پندارم منم گفتم باش تا صبح دولتت بدمد ک باز چشم غره رفت وگفت شما؟ک منم گفتم شما؟؟؟؟ک پندار باتعجب گفت پندارم دیگه مشکل شنوایی هم داری خداروشکر.ک دوباره پوزخند زدمو گفتم ایکیو منظورم اینه ک چرا اسممو بهت بگم ب جا نیاوردم اشنا باشی ک صبا گفت دینا بسه توروخدا بدوو ی عالمه کار داریم ک باعث شد پندار ی لبخند پیروزی بزنه ومنم ب صبا چشم غره برم ک اسممو لو داد و از پله ها بالا رفتم و تو اتاق صباوی حوله نو گرفتم و رفتم حموم.و ده د بعد از حموم دراومده ولباس پوشیده بودم اوصولا حاظرشدنم دو د بود برعکس من صبا بود ک فقط نیم ساعت ارایش میکرد من هیجوقت ارایش نمیکردم حتی تو مهمونی ها.صبا ب سرعت عملم عادت داشت و رفتیم پایین ک پنداروبنیامین با چشمای از حدقه دراومده نگام میکردن ی تونیک و شلوار لی پوشیده بودم روسری و شالم عادت نداشتم یعنی تو خانواده ام رسم نبود.چرا اینجوری نگااه میکنید؟ک بنیامین گفت هم دوش گرفتی هم حاظر شدی؟ک گفتم ن الان توحمومم لخت وعور شمام بازدید کننده صبا و بنیامین عادت داشتن واسه همین زدن زیر خنده ولی پندار با چشماییی ک دیگه جاواسه دراومدن نداشت نگام میکردبنیامین گفت ماشاا...سرعت عمل چشمای پندارهم تحصینی شدوبنیامین روب صباگفت یاد بگیر عین تو ی ساعت ارایشش طول نمیکشه.ک منم از فرصت سواستفاده کردمو گفتم میمون هرچی زشت تر اداش بیشتر.ک بنیامین وپندار زدن زیر خنده و صبا افتاد دنبالم ولی هیجکس تو دو حریفم نبود دوم معرکه بود پنداروبنیامین هم هی میگفتن صبا بدو دینا بدو صبا بدو دینا بدو ک اخرش صبا حسته شدوگفت تسلیم من حریف تو نمیشم بعد نشست رو زمین ک همون موقع گل بانو اومد وگفت اتیش پاره باز این بچه رو اذیت کردی ک منم خودمو مظلوم کردمو گفتم دلت میاد اینقدر مظلوم گفتم ک گلبانو اومد بغلم کردو گفت ن گلم دلم نمیاد فدات شم ک باهمون لحن مظلوم گفتم خدانکنه ک پندار سریع رفت طرفه درحیاط وزود بیرون رفت وبنیامین بلند شدو رفت طرفه حیاطو همونجور ک میرفت گفت دیگه جلوی پسر اینجوری حرف نزن وهمونموقع دروباز کردواونم رفت تو حیاط چشام گرد شدب گلبانو گفتم یعنی چی؟ک گفت صدات دل من ک زن بودمو میلرزونه چ برسه ب پسر.ک من تازه فهمیدم چ غلطی کردم ولی خب اینام بی جنبه ان دیگه والاا.خوبه امار دوست دخترای بنیامینو داشتیم پندارم ک معلوم بود پس دل لرزیدنشون چیه نمیدونم والا.


  3. Top | #13

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    نوشته ها
    267
    میانگین پست در روز
    0.43
    محل سکونت
    جایـی که دارم زیست میکنم
    تشکر از کاربر
    1,393
    تشکر شده 7,230 در 272 پست
    حالت من
    ShadOsarhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    ی ربع بعد اومدن عادت ب خجالت نداشتم چون اتفاقی هم نیوفتاده بود ک خجالت بکشم اینا بی جنبه ان وارد ک شدن چشای بنیامین سرخ بود ولی پندارهمون طور مغرور بی هیچ تغییری.بعدنشستیم درس خوندیمو ساعت ده بود ک راننده ی بابا اومد دنبالم پندارو بنیامین خواستن برسوننم ک نزاشتم تو اون چندساعت پندار بهتر شده بود تو شوخیامون میخندید و خنده اش خیلی قشنگ بود.رفتم خونه وفردا صبا اومد واز عشقش ب پندا ر حرف زد حدسم درست بود وازاین بابت خیلی خوشحال بودم ی هفته از اعتراف صبا پیشم میگذشت ومامرتب همو میدیدیم منم بهش راهکارنشون میدادم چون صبا میگفت دخترابراش اسباب بازی ان منم بهش میگفتم چیکار کنه امتحانای ما تموم شد امروزکارنامه میگرفتیم ک برای صبارو بنیامین منم چون مامان وبابام کار داشتن ساشاپسرعموم پسره باحالی بود وتا خود مدرسه اذیتم کرد چون من دوم ریاضی بودم خیلی سخت بود وبا وضع درس خوندنن من احتمال تجدیدی زیاد بود ساشا هم چون ب خاطر تنهایی من خونه ی ماپلاس بود خبر داشت داشت دل منو خالی میکرد ب خیال خودش ولی خخودشم میدونست واسم فرقی نمیکنه چون واسه پدرمادرمم مهم نبود همه ی راه ب اونا فکر میکردم ک جتی کارنامه مم نمیگرفتن خیلی ناراحت بودم ساشا هم فهمیده بود داشت ارومم میکرد ک اونو دارم 24 سالش بود هم پدرمم بودهم مادرمم هم دوستم هم داداشم همه کسم بودرسیدیم بنیامین وصبا منتظرم بودن ک صبا تا قیافمو دید فهمید بازم ساشا شده حامیم سعی کرد لبخند بزنه ولی نتونست منم محزون نگاش کردم بنیامینم با ساشا دست داد و ساشا گفت پسرعمومه ک بنیامینم علت غممو فهمید دیگه نمیخواستم اونجا واستم وراه افتادم سمت مدرسه ک صبا هم دوید دنبالم و دستمو گرفت و گفت منو داری غمت چیه عشقم؟بهش لبخند زدم از ته دلم رفتیم نشیتیم تا اول ب خرخونا جایزه بدن بعد بریم کارنامه بگیریم.ساشا وبنیامین هی میگفتن ارزو ب دل موندیم اسمه شماروهم بخونن من ک روحیه ام بهتر شده بود گفتم اولا جناب ساشا شما پارسال تشریف نداشتین پس حرف نزن صباهم گفت دیناپارسال سوم مدرسه شد.بنیامینم تایید کرد ک همون موقع نفر سوم خانم صبا دانش خیلی خوشحال شدم از ته دلم دست وجیغ و هورا کشیدمو گفتم صبا ی دونه ای دردونه ای ک همه بچه هاهم باهام گفتن حقش بود چون واقعا درس میخونه اینو ب بنیامین وساشا ک مات بودن گفتم ک اونام گفتن اره یاد بگیر.راست میگفتن من استعدادشو داشتم خودم لج کرده بودم درس نمیخوندم نفردوم یلدا غلامی این شاگرد ممتاز کلاسمون بود اگه این اول نشده پس کیه ک صدای مدیر اجازه ی فکر کردن نداد و گوشام تیز نفراول خانم دینا شریف چشام چهار تا شد وبا دست بچه هاوساشا وبنیامین ب خودم اومدم ساشا داشت باتحصین نگام میکرد و بنیامین باشوق و بچه هاهم ی صدا گفتن دینا ی دونه ای دوردونه ای خوشگل و تودل برویی خنده ام گرفته بود بلند شدم رفتم روسکو ی اهدای جوایز ک خانم مدیر گفت ارزوی مدرسه ی ما ده ساله ک اینه تمام بیست تو دوم دبیرستان پایه ریاضی داشته باشیم ک امسال دینا جان مارو ب ارزومون رسوند ازت ممنونیم بعد ی چیز سنگین ی کوچیک ترشو وکارنامه مو گذاشت بغلم ک صبا ب دادم رسید و کمکم کرد وباهم از سکو پایین اومدیم و صدبار بهم تبریک گفت از من بیشتر خوشحال شده بود ساشا هم ناهار مهمون دعوتمون کرد بنیامین گفت جمعه یعنی فردا میخوایم با دوستام بریم بام تهران شماهام بیاین ک من رد کردم وبا اصرار بچه ها قبول کردم و بنیامین هم بستنی بهمون داد وبعد خونه ساشا هم باهام اومد باز خونه سوت وکور اگه خدمتکارا هم نبودن این خونه با قبرستون از نظر سکوت فرقی نداشت.داشتم تلویزیون نگاه میکردم ک ساشا با ی بسته بزرگ اومد و گفت بازش کن واسه تویه پرسیدم چیه برای چی؟ک گفت کارنامه ات ک گفتم از کجا میدونستی؟گفت ب هوشت شک نداشتم تو بدن درس خوندن همیشه نمره هات عالیه حدسش راهت بود ک ی لبخند عمیق ب این شناختش زدمو با ذوق بازش کردم ک ی گیتار خوشگل توش بود ولی من فقط پیانو بلد بودم ک مثل اینکه بلند گفتم چون گفت خودم یادت میدم میدونستم گیتاریس فوق العاده ای ک از خوشحالی زیااد پریدم بغلشو دوتا ماچ ابدار کردمش ک اونم محکم دستاشو دورم حلقه کرد وب خودش فشارم داد.اینقدر زیاد ک صدام دراومد و گفتم باهات ترکیب شدم ک گفت کاش میشد بعد رو موهامو بوسید محکم وولم ککرد ونشوندم رو پاش ک مامان و بابامم اومدن بهشون سلام دادیم و من همینطور روپاش تلویزیون میدیم و ج مامان وبابا رو میدادم ک بابا اومد نشست و گفت دختر بابا اغوش گرم تر پیدا کردی ک نیومدی بغله بابا ک خودمو بیشتر ب ساشا فشار دادم و گفتم اره ازش دلخور بودم ی ساعت برای من کارشونو تعطیل نکردن مامان هم نشست و گفت واقعا ک خسته کوفته اومدیم ی خسته نباشیدم نگفتی.ساشا هم ک بغضه منو دلیل ناراحتیمو میدونست منو بغل کرد ک ببره تو اتاقم نمیخواستم ک گفت هیششش بزار کارمو بکنم گفتم سنگینم گفت 50 هم نمیشی تو راست میگفت45 بودمبردم تا برسیم ب اتاق منو محکم ب خودش فشار داد و گذاشتم رو تختمو پیشونیمو بوسیدوشب بخیر گفت رفت همیشه حدشو رعایت میکرد وبااین ک شوخ بود دراین موارد شوخی نمیکرد.فردا صبح زود ساعت 5 بیدارشدم اول نمازمو خوندم بعدرفتم پایین مامان وباباخواب بودن نزدیک شیش همه بیدار شدن نشستن پای صبحانه مامانم گفت باعث افتخارمی بخدا جلسه مهمی بود خانمه رو محکوم میکردن اگه نمیرفتم. باباهم گفت منم ی قرارداد داشتم ک باصدای بلند گفتم توجیح خیلی خوبیه پس من چی هان منم دلم میخواست عین یلدا بپرم بغل مامان وبابام و مامانم بگه میدونستم موفق میشی پدرمم بگه سربلندم کردی اگه ساشا نبود دق میکردم وبلندشدم رفتم بیرون ساشا هم اومد پیشم ارومم کنه کمکم کرد وسیله هامو جمع کنم ورفتیم سوار ماشینش شدیم و درو ک باز کردیم ی دختر واستاده بود ک ساشا گفت ندااا.بعد رفت از ماشین پایین وصدای جروبحثشون میومد ک رفتم پایین وگفتم چ خبره اینجا؟ک ساشا گفت هیچی عزیزم برو سوارشو الان میام ک همون دختره ک بهش گفته بود ندا گفت من دوست دخترساشام و شما؟ی عالمه خوشحال شدم و رفتم جلو دوستمو دراز کردمو بانیش باز گفتم دینام ساشاهم پ ک ساشا گفت دوستمه ب تو چ؟ک منم گفتم چرا دروغ میگی پسرعمومه چندسالته ک گفت 19 خیلی خوشگل بود ارایش ملیحی هم کرده بود با ادب هم بود بهش گفتم سوار شه ساشا هم برام چشم غره رفت ازخواستم جلو بشینه قبول نکرد تو ماشین پرسیدم چرا دعوامیکردین ک گفت ساشا بهم توجه نمیکنه همه وقتشو بادیگران پر میکنه ک با تعجب نگاش کردمو وگفتم بیچاره ساشا اون ک مجبور شده همه وقتشو بزاره برای من.ک ندا هم تازه متوجه اشتباش شد وصدبار عذرخواهی کرد از ساشا.ساشا بغل نگه داشت ک پیاده بشه ک ب نداگفتم باهامون بیا شاید دوباره نتونی ببینیش ی خدا اگه تنها نبودم مزاحم ساشا نمیشدم ک ساشا اخم کرد و ندا هم گفت چرا دوست نمیشی ک ساشا هم اخمش غلیظتر شد
    ویرایش توسط sayeh37 : 1392,05,05 در ساعت ساعت : 17:11


  4. Top | #14

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    نوشته ها
    267
    میانگین پست در روز
    0.43
    محل سکونت
    جایـی که دارم زیست میکنم
    تشکر از کاربر
    1,393
    تشکر شده 7,230 در 272 پست
    حالت من
    ShadOsarhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    و گفت بیخود من نمردم توهم ناراحتی برو ک ندا گفت حیف عاشقتم دوباره اصرار کردم ک بیاد اونم ناچار شد قبول کنه ساشا خیلی بد اخم کرده بود سعی کردم از اون حال و هوا درش بیارم وقتی رسیدیم نداسریع پیاده شد منم ی کم واسه ساشا دلقک بازی کردم و خندوندمش خیالم از بابتش راحت شد اجازه دادم پیاده شه ظرف 4 د تونستم بخندونمش ایول ب خودم اخرین گروه رسیده بودیم و بنیامین مارو ب بچه ها ک شیش نفربودن معرفی کردمیلاد و نگار سروش زیبا پندار و اتنا بنیامینم با صبا اومده بود همه با دوست دختراشون بودن و منو نداهم هرکدوم ی دست ساشا رو گرفته بودیم ک بنیامین وصبا تازه متوجه ندا شدن ک گفتم فکر کردید فقط خودتون جی اف دارید نــــــــخیرم ســــــــــــاشا ی منم داره اونم از نوع نـــــــــداش اینقدر باحال گفتم ک همه زدن زیر خنده و صبا اومد زد تو سرم و گفت باز دلقک بازی رو شروع کردی ک منم سرمو مالش دادم و ساشا نگران بهم کگاه کرد وپرسید خوبی و ی نگاه خشمگین ب صبا انداخت وصبا گفت ببخشید.منم گفتم اختیار دار مابرای شوماما ک بی اف نداریم ازمون دفاع کنه شما هم دیگه ب ی مخ ک بعد ده سال مدیرو ب ارزوش رسونده نزن تو کلش ک ی دفعه خدای نکرده ارزوش ک الان شده خااطره بمیره بنیامین و صبا وساشا ک میدونستن زدن زیر خنده و بقیه هاج وواج نگاه میکردن ک ساشا برای همه تعریف کرد وباز پندار با تحصین نگام کرد سروشم ک داشت غورتم میداد واسه همین رفتم کنارشو و گفتم گیر نکنم ک گفت چی؟ک گفتم چی ن کی من تو گلوت خوردیم بابا تموم شدم ب جی اف خودت نگاه کن تموم شه.ک بلند زد زیر خنده و گفت خیلی باحالی ک گفتم جوک نگفتمااا.دیگه نگام نمیکنی بی جنبه ک وقتی دید بهم برخورده گفت ببخشید براش پشت چشم نازک کردم رفتم نشستم پیش صبا.صبا گفت چی بهش گفتی خندید ک منم همه رو گفتم اون بلندتراز سروش خندید وایندفعه همه صبا رو نگاه کردن منم ک دیگه از نگاهاشون معذب شده بودم گفتم ب خدا دلقک نیستم اینا بی جنبه ان ک همه باز خندیدن خسته شدم از خندیدنشون واسه همین بلندشدم رفتم نزدیک بام ک همه تهرون زیر پات بود چند د بیشتر نگذشته بودک صدایی از پشت شنیدم ک گفت قشنگه ن؟برگشتم دیدم پنداره گفتم اوهوم خیلی من هرقت دلم بگیره میام اینجا پرسید چراهم میرن جای سرسبز تو میای رو بلندی؟گفتم اره نگاه کن میبینی خونه هارو یکی کوچیکه یکی بزرگگ یکی قدیمی یکی جدید ک تو شمال شهر یکی تو جنوب یکی برج یکی اتاقک هرکدوم از این خونه ها ک سری ادم توشون زندگی میکنه ک همه اشون ی مشکلی دارن پس فقط من مشکل دار نیستم از بین این همه ادم شده ده نفرشون مشکلشون حاد تر ازمن ممکنه دیگگه پس همونطور ک اون ده نفر زندگی میکنن منم باید زندگی کنم از کجا معلوم زندگی میکنن؟ی نفرش ک ممکنه درضمن از اونجا ک اینجا نیستن.پندار:خیلی عاقل و باهوشی
    من:ممنون از تعریفت پندار:تعریف نبود واقعیت بودمن: باعشه پس ممنون از واقع گویی ت و ی لبخند دندون نما هم زدم ک اونم ی لبخند دندون نما زد و گفت فکر کردی فقط خودت دندون داری ؟چشام گرد شد اولین بار بود ک داشت شوخی میکرد منم با خوشحالی گفتم پس چی فکر کردی ک دوتامون خندیدیم همون موقع صدای ی دختر ک پندارو صدا میکرد اومد پندار عشقم کجایی؟پندارهم گفت باز پیداش شد ک همون موقع اتناعشقشو دید و خودشو پرت کرد تو بغل پندارو زد زیر گریه من باز چشام گرد شد ک پندار گفت باز شروع شد ی کم گریه کرد وپندار حتی دستاشم دورش ننداخت وبعدهم بریده بریده گفت چرا رفتی دلم برات تنگ شد نگرانت شدم عشقم خنده ام گرفته بود پندار هم ک خنده مو دید با جشم پرسید چرا میخندی ک با لب خونی گفتم ادم قحط بود عاشق توی گنددماغ شده؟اونم ب خاطر حرفم اخم کرد و گفت خیلیم دلت بخواد ک گفتم نمیخوام ک همون موقع اتنا سرشو بالا گرفت وروپنجه پاشد ولبهای پندارو بوسید منم کلمو کردم اون ور گفتم بزارید من برم بعد مثبت 18 کنید و ک پندارباز لبخند زد و وقتی داشتم میرفتم چشاش باز مغرور شد مشکل داشت این بشر کلااا.بیچاره صبا بهش بگم غصه میخوره ک اتنا عاشق پکداره پس نگم بهتره ی جوری میگم انگار کم کشته مرده دارههه .هی خدا نمیشد صبا عاشق یکی میشد ک بهش برسه این با این همه دختر دوربرش امیدوارم صبا رو ببینه خواهــــــــــش خدا.
    ویرایش توسط sayeh37 : 1392,05,05 در ساعت ساعت : 17:21 دلیل: افزودن


  5. Top | #15

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    نوشته ها
    267
    میانگین پست در روز
    0.43
    محل سکونت
    جایـی که دارم زیست میکنم
    تشکر از کاربر
    1,393
    تشکر شده 7,230 در 272 پست
    حالت من
    ShadOsarhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    بی خیال فکر وخیال شدم و رفتم پیش صبا ک بغض کرده بود چی شدی صبی؟صبا: خسته شدم از بی توجه هیش داره دیوونه ام میکنه من:منظورت پنداره؟مگه چی شده؟
    صبا:تو ک رفتی بلند شدم رفتم پیشش یکم باهاش حرف زدم بعد هم بلند شد گفتمم کجا گفت همین دوروبرام.همه اش هم دنباله ی چیزی میگشت.من:وا دنبال چی؟؟؟؟؟صبا:نمیدونم والاا ولی کلافه بودمن:خب بیخیالش بقیه اش"؟صبا:هیچی ی دفعه عیب شد بعدشم اتنا دنبالش گشت نمیدونی چقدر حرص درار عشقم عشقم میکرد من:همین تو به این خاطر بغض کردی؟صبا:چپ چپ نگام کرد و گفت ی جوری میگی همین که کم چیزیه منم گفتم اره کمه چیزی نیست که ببین صبا میتونم باهات منطقی حرف بزنم و از دستمم ناراحت نشی چون میدونی مثل خواهر نداشتم دوست دارم وصلاحتو میخوام صبا که کنجکاو شده بود گفت:اره چرا که نه بگو. ببین عزیزه من تو عاشق کسی شدی که غیر تو خیلیا عاشقشن و حاظرن براش جون بدن واگه اون بهت فکر ن کنه یاحتی بی توجه بهت باشه طبیعیه تو هم سعی نکن غرورتو بشکنی به خاطرش چون هیچ پسری تاکید میکنم هیچ پسری ارزش غرورتو نداره صبا:پس چی کار کنم؟بهش نگم که نمیفهمه دارم از دوریش میمیرم.من:خودت باش من مطمعنم اگه خودت باشی این قدر جاذبه داری که عاشقت بشه.بهش فکر کن امیدوارم مثل همیشه خوب نتیجه بگیری.یه لبخند دلگرم کننده هم زدم و بلند شدم و رفتم یه گوشه نشستم که ساشا هم اومد دستمو گرفت و بلندم کرد و گفت بریم بستنی و قهوه بگیریم منم گفتم اخجون وخر کیف واسه بستنی بلند شدم وبستنی هاوقهوه رو اوردیم که پندارو دیدم که اخماش توهم بود و صبا زل زده بود بهش پندار هم اصلا تو این دنیا نبود واتنا هم ناراحت بقیه هم تو خودشون با صدای بلند جوری که حال همه عوض شه و شاد گفتم بدویین قاقالی لی اوردیم بعد بگین دینا بده.سروش اومد و گفت چیا خریدین حالا ساشا:قهوه و بستنی سروش گفت من قهوه وبستنی. من:شکمو نمیگفتی هم از دوتاش بهت میدادیم سروش:چرا؟من:چون کاملا مشخصه به شکمش اشاره کردمو گفتم به این راحتیا سیر نمیشه.همه خدیدن وسروشم باچشمای از حدقه بیرون زدش زل زد به من گفت تو از هیکل من ایراد میگیری؟من:اوا ببخشید که یادم رفته شما بروسلی هستین همه اش عضله اس.سروش:صبر کن الان نشونت میدم سریع دویدم تا دستش بهم نرسه همین طوری میدویدم که دیدم الاناس که بگیرتم سریع چرخیدم رفتم پشت ساشا که سروش نتونه بگیرتم ولی این صبای بی شعور اومد دست ساشا رو کشید و گفت بزار حالشو جا بیاره این قدر ادا نیاد.ساشا خندیدورفت اونور سروشم قتی دید تو بهتم من گرفت انداخت روکولش وبرد رو سرش گفت بندازمت پایین؟چون قدش بلند بود حتماا چندجای بدنم ضرب میدید ولی بی خیال این قضیه باخوشحالی گفتم اره ولم کن.سروش منو اورد پایین وگفت تو لاغری بندازمت ممکنه پات ودستت بکشنه گفتم مهم نیس حال میده سروش:دیوونه ای به خدا بعد گذاشتتم زمین همین که پام به زمین رسید براش زبون درازی کردم و گفتم فکر میکردم باهوش تر ازاین حرفایی سریع دویدم سروش ی لحظه مات موند وقتی دید سرش کلاه رفته خلوچل نیستم که واسه افتادن خوشحالی کنم این طوری تحریکش کردم بزارتم زمین بدون التماس و خواهشدوید دنبالم که این بار رفتم پشت پندار دیگه به ساشا امیدی نیست باز شاید این برج زهرمار یه کاری واسم کنه و پندارم نزاشت دستش بهم برسه و به سروش گفت بچه شدی ولش کن بابا این بچه اس بعد با پوزخند نگام کرد همه که فکر میکردن الان دادوبیداد میکنم ومیگم خودت بچه ای وقتی دیدن اروم رفتم کنار و گفتم راست میگی و بستنی هارو که نیمه اب شده بود پخش میکنم تعجب کردن و سروش:جوجو کم اوردی سرمو بالا اوردم گفتم واسه چی؟سروش:جواب ندادی اخه از تو بعییده من:حرف حق جواب نداره یکم مکث بعد درسته کوچیکم ولی از نظرسنی نه عقلی ههمه خندیدن وپندار وسروش میر قضبانه نگام کردن بستنی هارو پخش کردم و قهوه هارو هم ساشا پخش کرده بود برای منم اورد که گفتم خوبه میذونی نمیتونم بخورم.ساشا:میدونم نسکافه اس.خوشحال لپشو ماچ کردم که اینقدر به فکرمه سروش:چرا نمیتونی بخوری؟من:دوست ندارم ساشا :حساسیتم داره من:نخیرم از طعمش خوشم نمیاد
    بنیامین:چرا؟
    من:چون تلخه چون حتی باشکرم شیرین نمیشه تلخیش ازارم میده البته ی جوراییم حساسیت دارم بهش.ندا:چرا؟
    صبا:وای بابا نمیخواد بخوره حالا هی بگین چرا؟؟؟
    بچه ها از لحن صبا که همیشه مهربون بود تعجب کردن.
    منم که میدونستم چرا صبا ناراحته حرفشو تایید کردم ویه لبخند خوشگلم بهش زدم که صبا با لبخند محزون و چشای اشکی جواب داد.
    ویرایش توسط sayeh37 : 1392,05,09 در ساعت ساعت : 19:20
    ریلکسم..عصبانیتم با خندس...
    در عین حال...
    سر
    بریدنم با پنبس!!!



  6. Top | #16

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    نوشته ها
    267
    میانگین پست در روز
    0.43
    محل سکونت
    جایـی که دارم زیست میکنم
    تشکر از کاربر
    1,393
    تشکر شده 7,230 در 272 پست
    حالت من
    ShadOsarhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با یاد اوری لبخند محزون صبا از گدشته ها فاصله گرفتم وبرگشتم به زمان حال البته بقیشم مهم نبود طی دیدارای من و صبا من بیشتر پندارو دیدم اولا لج بازی بعد نمیدونم چی شد که دیگه اذیتم نمیکرد و جواب کل کلا و لج بازیام و نمیداد و دقیقا همون موقع بود که صبا حسابی وابسته ی من ششده بود همینطور من....
    بیشتر از این فکر نکردم بلند شدم ورفتم یه لیوان اب خوردم و برگشتم و نشستم واسه کشیدن نقشه برای آرش و عرشیاااا.............
    نقشه هایی که کشیده بودم برای هر کدومشون متفاوت بود برای آرش نزدیک شدن صدف بهش زیاد مهم نبود چجوری باشه ولی برای نزدیک شدن به عرشیا خودش جلو میومد پس بهترین راهش خراب شدن مصلحتی ماشین تو راه شرکته فقط اگه کسه دیگه ای هوس کمک به سرش نزنه هر چی باشه قراره یه دختر خوشگل کمک بخواد از این فکرا نیش خندی زدم و قیافه صدف اومد تو ذهنم خوب تیکه ای واسه خودش هههه.
    اینقدر با پسرا گشتم حرفامم مثل اونا شده سعی کردم دیگه به این چرندیات نفکرم و موفقم شدم رفتم نشستم رو تختم و از میزی کنار تختم هنسفیری و گوشیمو برداشتم ی آهنگ گذاشتم تا دیگه فکر نکنم(نامردمی ها از رضا صادقی)
    از این همه نامردمی ها قلبم داره میمیره کم کم.......من از تو میپرسم خدایاااا اینجا زمینه یاااا جهنم؟
    وقتی برای گریه کردن باید از این دنیاا جدا شد.......وقتی واسه آزاد بودن باید اسیر آدما شد
    میگن وقتی میخوای از این همه بدبختی راحت شی.....یا باید بگذری از جون یا هم رنگ جماعت شی
    باید اونی شی که میگن باید اونی شی که میخوان.....چه رنجی داره نت دادن به این قانون بی وجدان
    چه قدر بد میشه وقتی که زمین برعکس میچرخه......یا هر آغاز شیرینی همیشه آخرش تلخه
    زمین درگیر ابرازه یه جور آفتاب و مهتابه......زمان سرگیجه میگیره خداتو آسمون خوابه؟
    تو دنیایی که هر روزش مثل دیروز میمونه.....مصیبت میشه وقتی که زمین میچرخه وارونه
    ولی ای کاش وقتی که زمین میچرخه وارونه......مرا بفهرسته چند سالی عقب تر برنگردونه
    شاید تو این ظلمت خدایاااا تو ساحل از یاد بردی....گم شد تو دریا کشتیه عشق سکانو دسته کی سپردی؟
    اینجا سر هر چهاروپنجش این خلق درگیره نبردن....حق باملایک بود وقتی که با ناامیدی سجده کردن
    میگن وقتی میخوای از این همه بدبختی راحت شی....یا باید بگذری از جون یاهمرنگ جماعت شی
    باید اونی شی که میگن باید اونی شی که میخوان.....چه رنجی داره تن دادن به این قانون بی وجدان
    میگن وقتی میخوای از این همه بدبختی راحت شی....یا باید بگذری از جون یاهمرنگ جماعت شی
    باید اونی شی که میگن باید اونی شی که میخوان.....چه رنجی داره تن دادن به این قانون بی وجدان
    فردا هم پست میزارم چون خیلی دختر خوبیم و میخوام زودتر تموم شه که دیگه از دستتون حرص نخورمم که نه نقد میکنین نه مثبت میزارین
    ویرایش توسط sayeh37 : 1392,05,11 در ساعت ساعت : 02:05


  7. Top | #17

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    نوشته ها
    267
    میانگین پست در روز
    0.43
    محل سکونت
    جایـی که دارم زیست میکنم
    تشکر از کاربر
    1,393
    تشکر شده 7,230 در 272 پست
    حالت من
    ShadOsarhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    بازم میریم به گذشته البته این دفعه دینا تو خواب داره گذشتشو میبینه دلیل بهم ریختشم از گذشته اینه که رازای زیادی داره و یکیش مرگ صبااا اس اینکه فکر میکرده فراموشش شده ولی.....
    امشب مهمونیه پنداره و زحمت کشیده منو ساشا رو دعوت کردهه هر چی نه اوردمو بهونه قبول نکرد اصلا دلیل این کارشو درک نمیکردم بابا من با دیدن این بوزینه یاد صبا و عشقش نسبت به این بوزینه میفتم اعصابم خورد میشه تازه اون دختره مسخره لوسم نیست یعنی باهاش بهم زده بازم با یکی دیگه باید ببینمش هی صبا کنار گوشم حرص بخوره منو دیوونه کنه اه اه اه شانس نداریم دیگهههههههههه.
    **************
    اولا لا نمیدونستم خونه اش این شکلیه خیلی خوشگل و بزرگ بود معماریش هم مدرن هم سبک ایرانی داشت واین خیلی قشنگش میکرد و برای من که جالب بود.ولی ساشا نه عین خیالش نبود یا بهتر بگم تواین دنیا نبود هی خدااااا.
    وقتی از حیاط خوشگلش گذشتیم به داخل رسیدیم هنوز پامون نرسیده بود که پندار با یه خانم خیلی جذاب اما سنش معلوم بود از پندار بیشتره جلومون واستاد.
    خانومه:وااااااااای خدایا نمیدونستم دختر به این زیبایی هم تو این مهمونی دعوت داره(جانم این خانمه منظورش منم آخجون ذوق مرگ شدم وناخودآگاه نیشم شل شد که پندارم وقتی نیش بازمو دید پوزخند زد که بهش چشم غره رفتم وبا همون لبخندم به خانومه گفتم چششات قشنگ میبینه عزیزم. چشای پندارو ساشا و خانومه اندازه قابلمه شد(وا مگه چی گفتم)
    خانومه:چه خونگرمی تو خوشگلم بعد دستشو دراز کرد گفت من سمانه ام مادر پندار.
    حالا چشای من اندازه قابلمه شد اصلا بهش نمیخورد میخواستم بگم بروووو خودتو سیاه کن که دیدم زشته واسه همین گفتم اصلا بهتون نمیخوره پسری به پندار اشاره کردم غولی مثل این داشته باشین که پندار با حرص ومامانشو ساشا با خنده نگام کردن بعد مامانش گفت:ای وای دم در نگهت داشتم چرا عزیزم برو تو اتاق مهمان لباساتمو عوض کن که پندار:اتاق خودم بهتره.بعدم دسته منو گرفت وبه سمته پلاها رفت منم که تو شوک بودم کاری نکردم فقط لحظه اخر لبخند ماامانشو دیدم به خودم که اومدم دیدم تو اتاق پندارم تازه دوهزاریم افتاد عصببانی شم با خشم برگشتم سمتش که با لبخند دستاشو برد بالا و گفت تسلیم ببخشید میدونم نباید دستتو میگرفتم.پیش خودم گفتم ذهن خونه؟مثل اینکه بلند گفتم که با خنده گفت تورو خوب شناختم ذهن خون نیستم.
    بی خیالش شدم گفتم صبا و بنیامین اومدن؟
    پندار هم که تا اون لحظه خیره نیگام میکرد سری تکون داد که یعنی اره
    من:برو بیرون لباس عوض کنم
    پندار نشست رو تختو گفت:اتاق خودمه
    چشام باز قابلمه شد رو بهش گفتم خیلی پرویی بعد به طرف در رفتم که دیدم قفله دیگه امپر چسبوندم وبا خشم بهش نگاه کردم.میدونستم چشام وحشی شده واین اصلا خوب نبود چون ساشا میگفت دل هر پسری رو میتونه اب کنه وقتی اینجوری نگاه میکنی منم اصلا دلم نمیخواست از خواص دخترونه ام برای بیرون انداختنش استفاده کنم که انگار افکارم زیاد طول کشید که پندارو دیدم میخ چشام داره نگام میکنه حتی صدای نفسا و قلبشم میشنیدم من ناخوداگاه داشتم به صبا خیانت میکردم چون داره توجه عشقش به من جلب میشه واین اصلا خوب نیست واسه این بلند گفتم کلیدو بده من که از خلسه بیرون بیاد ولی نوچ نشد فقط رام کیلیدو داد منم سریع درو باز کردم رفتم اتاق مهمان......
    ویرایش توسط sayeh37 : 1392,05,11 در ساعت ساعت : 02:34


  8. Top | #18

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    نوشته ها
    267
    میانگین پست در روز
    0.43
    محل سکونت
    جایـی که دارم زیست میکنم
    تشکر از کاربر
    1,393
    تشکر شده 7,230 در 272 پست
    حالت من
    ShadOsarhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    من مثبت و تشکر میخوام بازدیداش زیاده ولی مثبتا وتشکرازیادی کمههه.
    لطفا خوانندگان گرام اگه پیشنهاد و نقدی دارن تو پروفایلم بدن ممنون میشم.
    ویرایش توسط sayeh37 : 1392,05,11 در ساعت ساعت : 02:36


  9. Top | #19

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    نوشته ها
    267
    میانگین پست در روز
    0.43
    محل سکونت
    جایـی که دارم زیست میکنم
    تشکر از کاربر
    1,393
    تشکر شده 7,230 در 272 پست
    حالت من
    ShadOsarhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با صدای زنگ مبایلم از خواب پریدم هنسفیری هنوز تو گوشم بود ولی بازم خواب گذشته ها سریع جواب دادم که صدای نگران پویان تو گوشی پیچید.الو دینا چرا مبایلتو ج نمیدادی جون به لب شدم از دیروز تا حالا هزار بار زنگ زدم الووو صدامو میشنوی دلم برای صدات لک زده عشقمم.
    سلام دیروز کار زیاد داشتم دیر خوابیدم الانم با زنگ شما بیدار شدم پویان:ای وای ببخشید عشقم دیگه تکرار نمیشه خوب بخواب دلم باز شد بای عشقم دوست دارم.
    من:باااااااای
    اخرش از دست ایناا دیوونه میشم اه.یکم دیگه خوابیدم دیدم نماز صبحم قضا شده ساعتم9 و نیم بود اول دست وصورتمو شستم بعد وضو گرفتم قضای نمازمو خوندم رفتم صبحانه بخورم برم دانشگاه...........
    ********************************
    بعد دانشگاه رفتم خونه ای که خریده بودم توش محله برگزاری جلسات و وقت قهر از خونه مون بود البته من که تا حالا قهر نکرده بودم این مورد برای بقیه بچه ها بود میخواستم هر چه سریع تر نقشمو واسه پریناز و صدف بگم تانظرشونو بدونم.....................
    ولی...
    ویرایش توسط sayeh37 : 1392,05,12 در ساعت ساعت : 13:37


  10. Top | #20

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    نوشته ها
    267
    میانگین پست در روز
    0.43
    محل سکونت
    جایـی که دارم زیست میکنم
    تشکر از کاربر
    1,393
    تشکر شده 7,230 در 272 پست
    حالت من
    ShadOsarhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    ولی هنوز پاامو از دانشگاه بیرون نزاشته بودم که باز پونه رو دیدم خودشو بهم رسوند خواهر پویان بود منو خوب میشناخت و میدونست داداششو سرکار گذاشتم ولی نمیتونست چیزی به اون داداش جونش بگه چون من از روابط آزاده ش با پسرا خوب خبر داشتم ولی هر چندروز ی بار میرفت رو اعصابم.دستمو گرفت و منو به سمت خودش برگردوند.
    پونه:چی از جون پویان میخوای بابا بدبخت رزیتارو دوست نداشت چی کار کنه هان ؟خودشو بکشه دست از سرش برداری؟هاااان؟
    من:اولا اون دست از سر من برنمیداره دوما چرا تا وقتی که ازش استفاده میکرد خوب بود و داداشه جناب عالی عاشق پیشه اش؟
    پونه:اون دختر خرابی بود که روابط قبل ازدواج داشت.
    من:جالبه خیلیم جالبه اولا اون اولین رابطه اش بود دوما پویان خان بعد گرفتن عفته رزیتا یادش افتاد دختر خرابیه سوما ببین کی داره از خراب بودن حرف میزنه جرم ازیتا فقط گوش کردن به صدای قلبش بود همین.
    بعدم به سرعت ازش دور شدم وهرچی حرص داشتم سر پدال بدبخت خالی کردم تابرسم خونه ی خودم یه زنگ به رزیتا زدم و گفتم واسه شب واجرای اخرین پرده ی نمایش اماده باشه میدونستم زیاد بهم وابسته شده ولی نه اونقدر که دیگه نتونه زندگی کنه واین خیلی بدبود ولی چاره ای نداشتم پونه جونش واسه پویان در میرفت....
    درو با کلید باز کردم و رفتم تو خونه ام بچه ها هرکدوم مشغول یه کاری بودن پریناز به ناخوناش لاک میزد (که من چه قدر بدم میومد ادم واسه خوندن نمازش به هزارتا مشکل برمیخورد)صدفم با تلویزیون مشغول بود وسحر کلش ت گوشیش بود وهرکی داشت یه کاری میکرد خلاصه...بلند ســـــــــــــلام دادم که متوجه من بشن همشون بالبخند جوابمو دادن بعدشم رفتیمنشستیم دور میزو من شروع کردم صدف اول با تو صحبت میکنم ببین من از ارش زیاد چیزی نمیدونم واسه همین این موردو به تو سحر میسپرم و دیگه باهاتون کاری ندارم.سحر و صدف یه نگاه به هم کردن و بعد گفتم اخه
    نذاشتم ادامه بدن و گفتم میدونم از پس گنده تر از ااینا هم تنهایی برمیاید فقط یه ماه فرصت دارید.یه لبخند اعتماد بخشی هم زدم که یعنی من بهتون ایمان دارم.بعد به پریناز نگاه کردم خب حالا ببین من نمیخوام خودت توبه سمتش بری میخوام اون بیاد طرفت پریناز:اون تویی که پسرا به سمتت کشیده میشن نه من من چجوری میتونم اونو به طرف خودم بکشونم
    من:اگه کاری که بهت بگمو بکنی عین یه موش میشه تو دستتات
    پریناز:باشه هر چی تو بگی من میخوام انتقام بگیرم
    من:افریــــــن تا اخرش فقط به انتقام فکر کن نه چیز دیگه ای قول میدی که رامش نشی تو هم مثل سولماز نشی؟
    پریناز:حرفا میزنیا مگه میشه من گولشو بخورم وقتی میدونم با یکی از عزیزام چیکار کرده
    نمیدونم چرا دلشوره داشتم راست میگفت این غیر منطقی بود که پریناز گرفتار عرشیا بشه ولی نمیدونم چرا همچین حسی داشتم شاید چون سولماز برای اولین واخرین بار عاشق این هرزه شده بود میترسیدم ولی از یه طرفم به پریناز مطمعن بودم ولی کار از محکم کاری عیب نمیکنه پس با کمی خجالت بهش گفتم شبا طرفش نمیری حتی اگه بهت زنگ زد و گفت کارت داره.
    پریناز که تعجب کرده بود فقط سرشو تکون داد باورش نمیشد از این قضیه بترسم....................................
    یــــــک مــــــــــاه بـــــــــعد
    تازه رسیده بودم پیش بچه ها این ی ماه حسابی درگیر امتحاناتم بودم وهفته شاید به بچه هاسرمیزدم ولی با پریناز سعی میکردم هرروز زنگ بزنمو بهش بگم چیکار کنه خوبم پیش رفته بود.هنوز پامو تو خونه نزاشته بودم که صدای هق هق وصدای گریه میومد سریع در اپارتمانو باز کردم به سمت صدای گریه که ازهاال میومد که چندتا پله از راه روبه سمت پایین داشت رفتم و وارد هال شدم که دیدم بچه ها همه بغض کردن و پریناز مثل ابر بهار گریه میکنه دلشوره گرفتم و بلند پرسیدم اینجا چه خبره.
    که همه با ترس بهم خیره شدن....


صفحه 2 از 20 نخستنخست 12345612 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. معرفی و نقد رمان ممکن نیست عاشق شوم | sayeh37 کاربر انجمن
    توسط sayeh37 در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 65
    آخرین نوشته: 1393,03,15, ساعت : 20:30
  2. دانلود رمان زندگی غیر ممکن | thunder kiz کاربر انجمن
    توسط honey_x در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,07,15, ساعت : 16:20

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •