بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۹:۵۳ بعد از ظهر   #21 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
خانم فسقلی آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +89 امتیاز     
پیش فرض

سلام بشه ها اینم قسمت جدید
وووی شه کیفی موده خصه بنویسی با یه عالمه از نویسنده های خوب سایت دل همه تون جیززززززز!!!
از زهرای گلمم ممنونم خب دیگه اینم سهم من(خوشحال نباشید بازم می ذارم فرک کردین!!!)
__________________________________________________ ______________
در طول کلاس سامان منتظر حرکتی از جانب عسل بود تا او را جلوی دیگران مورد تمسخر قرار دهد.عسل بی توجه به او از اول تا آخر فقط به استاد نگاه می کرد و جزوه می نوشت.برای آناهیتا عجیب بود که چرا عسل اینگونه ساکت و موقر نشسته و به حرفهای استاد گوش می کند!
بالاخره پس از گذشت دو ساعت استاد حضور غیاب کرد و رفت.به محض خارج شدنش عسل نفس عمیقی کشید و گفت:
-باورم نمی شه بالاخره تموم شد،فکر می کردم تا آخر کلاس زنده از اینجا بیرون نرم.آنا دو ساعت حرف نزدم بیا بریم بیرون یکم حرف بزنم یه ورزشی به این فکم بدم کوفته شده بیچاره!
آنا لبخند دلنشینی زد و گفت: چرا اینجوری شده بودی سر کلاس؟ از حرفای استاد هیچی نفهمیدم.همه اش فکر می کردم نکنه از موضوعی ناراحتی و به من نگفتی!
عسل دستانش را با شوق به هم کوباند،خندید و گفت: رفیق مارو باش چقدر از مرحله پرته،اینا همه سیاه کاری بود عزیزم.ندیدی امیدوار چه جوری با اون چشمای چپول شده اش زل زده بود به ما منتظر بود تا مسخره کنه منو؟
آنا حالا معنی سکوت عسل را می فهمید،در دل گفت"چه دنیای بی غمی داره عسل،کاش منم مثل اون می تونستم همه چیز رو ساده بگیرم و بخندم."
در جواب عسل به خنده ای اکتفا کرد و با هم به سمت در خروجی راه افتادند. سامان خودش را به آنها رساند و گفت:
-خانم اسدی!!!
عسل به سمتش چرخید و نگاهش کرد.سامان دوباره گفت:
-امروز زیادی ساکت بودید خوبه آدم گاهی اوقات بترسه!!!
و خنده کنان از آنها فاصله گرفت،عسل در تمام مدت که با آنا به سمت خانه باز می گشت به فکر این بود که چگونه حال سامان را بگیرد و یکریز غر می زد آنقدر که آنا صبرش تمام شد و گفت:
-عسل،بسه دیگه چقدر غر می زنی شدی شبیه پیرزنا که همیشه می نالن.
عسل با غیظ به طرفش برگشت و گفت:
-تو باشی حرصت نمی گیره! پسره ی میمون چهار تا دختر خل دورو برشو گرفتن و براش غش و ضعف میرن فکر کرده کیه.احمق ِ مغرور ببین من حال اینو چطوری بگیرم.
آنا سری با تأسف برایش تکان و داد و گفت:
- آنا تو فقط با بی محلی می تونی حالشو بگیری.نه با کل کل کردن.این کار تو فقط باعث سرگرمیه اون شده.
عسل خندید و گفت:
-آنا دقت کردی امروز چقدر از این سلولای خاکستریت استفاده می کنی؟ این بهترین راه حله.آره....
و در فکر فرو رفت.
آنا با خود گفت" عجب اشتباهی کردم باز داره نقشه می کشه برای اون پسره بیچاره"
بقیه مسیر بی هیچ حرفی گذشت و آنا ترجیح داد در این مسئله دخالتی نکند آنقدر درگیر مسائل خودش بود که وقت آزاد برای اینجور کارهای بچه گانه نداشت.غیر از آن شخصیت و خجالتی بودن آنا این اجازه را به او نمی داد که مثل عسل رفتار کند.به نظر او عسل گاهی خیلی رفتارش کودکانه بود!!!
عسل از ماشین پیاده و شد و گفت:
-ممنون آنا به خاطر پیشنهاد عالیه ای که دادی و خدانگهدار دوست جونیم.
آنا سری تکان و داد و گفت: امیدوارم زیادی سر به سر این امیدوار نذاری!!! خداحافظ.
و به سمت خانه حرکت کرد.
****
در را به آرامی باز کرد و یادداشت مهناز را دید" یه کاری برام پیش اومده مجبورم برم عصر بر می گردم.آرش خوابیده داروهاش یادت نره،عمو کوروش زنگ زد گفت باهاش تماس بگیری."
تا خواست دنبال آرش بگردد تلفن زنگ زد به خیال اینکه پدرش است فورا جواب داد:
-بله بفرمایید؟
صدای مبینا بود و چند نفر دیگر آنا با خود پنداشت در این مدت اصلا او را فراموش کرده بودند.
مبینا گفت:
-آنا فردا ساعت 8 شب بیاید فرودگاه دنبالم.یادت نره ها!!! به بابات بگو بعدش هم باید یه مهمونی بگیره برام! حتما بگی بهش باز فراموش نکنی.
آنا حرصش گرفت در اوج بدبختی بودند و مادرش پی خوشگذرانی،ظرفیتش پر شده بود و پشت سر هم کلمات از دهانش خارج می شد...
-سلام مبینا جون،حال ماهام خوبه!!! چه عجب یادت اومده که یه زنگی بزنی.خوبه ساعت برگشتت رو می گی.ولی به نظرم دیگه برنگردین بهتره آخه اینجا خیلی اتفاقای وحشتاک افتاده که مطمئنا از تحمل شما خارجه!!!
سابقه نداشت آنا اینگونه با او صحبت کند.مبینا مبهوت به حرفای او گوش می داد و با اضطراب پرسید:
-چی شده آنا؟
آنا بی تفاوت گفت:
-هیچی آرش مریضه احتمال اینکه ایدز داشته باشه خیلی قویه!!! بابا هم رو به ورشکستگیه.فکر نکنم بتونیم براتون جشن بگیریم که ما رو مفتخر کردین و از سفر برگشتین! بهتره بیشتر بمونین.
مبینا عصبانی شد و گفت:
-درست حرف بزن دختر،دو روز نبودم زبون در آوردی؟
آنا بی هیچ حرفی گوشی را قطع کرد.کمی خالی شده بود.حداقل شاید مبینا به خود بیاید و بفهمد زندگیش دارد نابود می شود.اشک هایش جاری شدند.حوصله ی هیچ کسی را نداشت.آرش با بی حالی از اتاقش خارج شد و دید آنا گریه می کند.به طرفش رفت و گفت:
-تو دیگه چرا گریه می کنی؟
آنا سرش را تکان داد و گفت:
-حالت خوبه؟ بهتری؟ چیزی نمی خوای برات بیارم؟
آرش دلش برای فرصتهای از دست رفته اش می سوخت.برای جوانی اش،دوست داشت با آنا درد دل کند اما بلد نبود چون هیچ وقت با هم صمیمی نبودند.
آنا که دید آرش سرگردان ایستاده و او را نگاه می کند فهمید که چیزی می خواهد.لبخندی به او زد و گفت:
-چی می خوای آرش؟
آرش خودش را روی مبل رها کرد و گفت:
-کی بود زنگ زد؟
آنا گفت:
-مامان بود داره برمی گرده.
آرش هیچ عکس العملی نشان نداد.هنوز معنای کلمه ی مادر را در این سن درک نکرده بود.
با چشمان خسته اش زل زد به چشمهای دریایی خواهرش.دلش می خواست او را در آغوش بگیرد و گریه کند،زار بزند و خودش را خالی کند.
آنا به طرف آرش آمد و گفت:
-ببینم تب داری هنوزم.
برخورد دستهای سرد آنا با پیشانی آرش باعث شد دستش را بگیرد و ببوسد.
آنا با تعجب به آرش خیره شد.
آرش گفت:
-منو ببخش آنا خیلی در حقت بدی کردم،همیشه اذیتت می کردم.کاش به حرفای تو گوش می دادم.آنا من...من...من نمی خوام بمیرم.آنا من خیلی آرزوها دارم.خسته شدم از این زندگیه تکراری.اگه من اون شب با بهاره...الان من...می ترسم آنا.می ترسم دیگه فردا رو نبینم...
و سعی می کرد جلوی اشکهایش را بگیرد.
آنا با بغض نگاهش کرد و گفت:
-آرش هنوز چیزی مشخص نیست الکی خودتو به خاطر چیزی که ازش مطمئن نیستی ناراحت نکن.
آرش با بی صبری گفت:
-نه آنا...تو از چیزی باخبر نیستی.من اشتباه کردم.من زندگیمو باختم.من...
آنا سرش را در آغوش گرفت و گفت:
- نگران نباش فوقش اینه که می فرستیمت خارج برای درمان،کار نشد نداره.
آرش لبخندی زد و خوشحال بود که توانسته دل آنا را به دست بیاورد.حداقل اگر واقعا می مرد خیالش راحت بود که خواهرش او را بخشیده.به خوبی آنا غبطه می خورد.
کوروش خسته و عصبانی وارد خانه شد.ولی با دیدن آرش که سرش را روی پای آنا گذاشته و به خواب رفته و انا برایش لالایی زمزمه می کرد؛خشکش زد.شاید به این خاطر که خیلی وقت بود دیگر به چشمهایش اعتماد نداشت. به آرامی خودش را به آنا رساند.
کوروش گفت:
-چرا آرش اینجاست؟ چرا اومده خونه؟دکترش چی گفت؟
و چشمان نگران و پرسشگرش را به دیدگان آناهیتا دوخت.
آنا گفت:
-سلام بابا،خودش خواست مرخص بشه.دکترش شماره ی همراه شما رو از من گرفت.باهاتون تماس نگرفته؟
ولی ناگهان یادش افتاد که پیغام مهناز را فراموش کرده است که به کوروش زنگ بزند.
کوروش گفت:
-غلط کرده! انقدر سرخود شده؟
آنا دستش را روی بینی قلمی اش گذاشت و گفت:
-هیس...آرومتر بابا تازه خوابیده.
کوروش از لحن و حالت گفتاری آنا خنده اش گرفت و گفت:
-چرا اینجوری خوابیده؟
آنا هم در پاسخ پدرش خندید و گفت:
-ببخشید یادم رفت بهتون زنگ بزنم.وقتی اومدم کلی اتفاق افتاد و پیغام مبینا را رساند که فردا شب قرار است برگردد.کوروش اخم هایش درهم فرو رفت.
و فقط یک کلمه گفت:
-باشه.
آنا دوباره پرسید:
-بابا دکتر آرش بهتون زنگ نزده؟
سر آرش را روی مبل گذاشت و بلند شد.
کوروش گفت:
-نمی دونم امروز انقدر درگیر بودم...اگه زنگ زده باشه هم جواب ندادم.خودم بعدا بهش زنگ میزنم.
آنا به آشپزخانه رفت.و کوروش به اتاقش تا کمی استراحت کند و خستگی آن روز مزخرف را از تنش در بیاورد.
کوروش خودش را روی تخت پرت کرد و به بچه هایش فکر می کرد.به زندگیش که دارد نابود می شود.چرا به اینجا رسید؟ او که همه چیز داشت؟ آیا تقصیره مبینا بود؟ یا خودش؟ ولی با به یاد آوردن لحظه ی ورودش که آرش روی پای خواهرش به خواب رفته بود و آنا مانند مادری سر او را نوازش می کرد لبخندی روی لبهایش جا خوش کرد و کم کم پلک هایش روی هم افتادند.




 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید







قوانین امضا!
خانم فسقلی آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
!@farimah, #SamaneH#, * Star, * ترنم بهار *, **sevdayi **, *anahit*, *aren*, *dorsa*, *Nafise.a9*, *sara, *soodabeh*, *TARA*, *vooroojak*, *~Faezeh~*, +Neda+, -نازلی-, .:aida:., .Baharak., .rima., 41267m, 677389, aahh, Aban80, abby7, abien, abrak, ahmadi_1362_2, alonegirl, amir hosyn, Anahita.s, aram-anlin, architect_shima, ariang, asal-1412, asalkocholoo, ashoka, asoodeh, Astrgirl, atei_69, atish69, atousa27, AVESTA, ayda3, aygeen, Aypinar, azar1, azita_esy, babasi, bahar.4501, beautyAsalak, betiya, binam, brain storm, cccccccc, chandiny, chrysalis, darya12, deragun, dokhtare babash, Donya-70, eglantine-m96, elahem, elhamtt, elnaz89, f1363, fadai, farahi, farnaz21, fatima983, ferdos, gandomsa, ghasedak_922, ghazale49, ghazali_ gavazn, ghazghaz, ghorbani, hala, harimeshgh, harki00, hasti59, hedie9390, Helia6, helik, hiva, honey_x, hooman110, Hoopoe, Inoosh, JonasRahimi, katerina petrova, kathyn, khanoom-damaghoo, khorshid_13, layahashemi, leila.kh, lindalili, liuana, M&M_601, M*KH, m.mahya, M.shasusa, m0zhdeh, M@R@L, mahda, Mahed, mahtaj, man war, maniia, marjan.AA, marmara25, maryam1, maryta, mediya, meno, Mina, mina.bala, misha_kavir, misha_porro, Miss NiloO, monir1343, msho, my ring, m_h_n, Nafa3 Hamatonam, nafas44, Nahid_m, NAVA22, naz_goli, nedaj, neg neg, negin-joon, niazruby, niloofarane, niloofar_1372, nima fafa, nita.viok, nlp16001, NO ONE, ozil_m, paiz, paradise, parnaz_19, partooo, pegiiiiiiiii, peleus, perijooon, pink_daughter, pr.delafrouz, PRISON BREAK, roya1365, Roya_2010, s-him4, s.sh, S@LAR & S@DRA, sada, saghi k, SAGHIIIII, saharmn, sama33, saman84, samaneh60, samir, sanaZzZ, sanaz_, sang_e_saboor, SANIA-23, sapidkooh, saratab, sasa.shima, sefid65, setareye abi, setayesh1363, sh1998, shahzad, shakiba_2510, shalizar2, sharona, shatot, sheida_953, Shifteh, shiva joon, silverstar, smahmodi, soha1990, Sokout, Sokout_momtad, Sutra, sydney, syhbyt, T T--THR, Taataa, talayeh, tama1011, taniiin, TanNazZz, tatar, ti_na60, uranoos, Ushya7, Veni, wenela, YAS95, yasaman71, yasaman_yasi, yasamin-73, yasamin_azizi, yasnaa, zahra.h, zanbagh, zeinab.n, zeinabjoon, zeinab_bl, ziglernata, zohrehm64, |SarA_S|, ~AfShAn~, ~jOojoO.tAlA~, ~katrin~, ~Mahdiye~, ~Melika~, ~pArnYa~, ~shahrivar~, αгѕαпα, آذردخت, آرشا, آرنیکا, آسوده, اسمون, ايلين, بازیگوش, بهار سرد, بی کس, تابتا, ترنم, تهمتن, توهم سبز**, خالق اسمان خیال, خواجه, دلداده, دلینا, راز نیاز, رز آبی, رهـــا, روژان, رویای باران, زوها, زی زی گولو, ستاره بارون, ستاره یخی, شقایق وحشی, شیوا, طبیعت, فرزانه 62, ققنوس98, لاله, لمیس20, مهرناز_71, مهستی, مهشاد, مهشید7, مونا664, نصرا..., نفس_20, نیان, نیلوفر, هستی, وارنیا, ياابالفضل, پامچال, پرهوده, پرواز ..., چسب رازی, گل یاس, گنجشک, یهدا
قدیمی ۱۰ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۴۰ بعد از ظهر   #22 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
ferdos آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +74 امتیاز     
پیش فرض

آنا به سختی پلکهایش را باز کرد ، سرش سنگین شده بود.....خميازه اي كشيد ، نگاهي به دورو برش انداخت از سنگینی پایش متوجه آرش شد که چون کودکی سر بر دامن مادر نهاده ، بر روی پای او خوابیده بود زیر لبی گفت:
-باتمام بدي هايي در حقم كردي ولي بازم برادر خودمي!
به آرامي سرش را از روي پایش بلند کرد...خيلي مراقب بود كه بيدارش نكند..سر دردامانش را بريده بود شايد بخاطر گريه هاي بي وقفه اش بود.....باخود ميگفت :
"اگه چشم روي هم بگذارم پس ميافتم!"
.به سمت اتاقش ميرفت وقتي دست روي دستگيره گذاشت نگاهش به سمت قاب طلاكوب رفت كه عكس آنها به همراه مهين دخت كه آنا را در آغوش گرفته بود خود نمايي ميكرد :
"مگه ميشه با رفتن يك نفر يه خانواده از هم بپاشه"
...درافكار خود غوطه ور بود كه صداي زنگ او را از افكارش بيرون كشيد....
-بببب ...بله .
صداي مهناز به گوشش خورد ...
-سلام انا چرا نفس نفس ميزني؟بذار حالت جابياد.............آهان..خب بابا،آرش خوبن...ببخشيد صبح مجبور شدم كه بر ...... .
ناگهان آنا گفت:
-مبينا داره برميگرده.
بااين حرف همه چيز را گفت..مهنازبه يك" به سلامتي "اكتفا كرد اما همان كلمه انا رابه شدت عصبي كرد
-مهناز چي ميگي؟حالا نه....حالا خيلي ديره .نه ......ميدوني زندگي براي هممون شده جهنم...اونوقت مبينا به فكر مهموني دادنه..........
حالا ديگه صدايش خيلي پائين آمده بود...انگار كه توان سخن گفتن را از دست داده باشد..
مهناز متوجه شد كه ديگرنميتواند انا را ارام كند هرچه سعي كرد بي فايده بود... خودش هم ميدانست حق با اوست و بازي سرنوشت بد برايش رقم زده ...
چند دقيقه اي بود كه گوشي صامت در دستانش بود و هيچ مخاطبي پشت خط نبود....انگار براي اولين بار تصميم گرفت با كسي حرف بزنداما حالا براي پيش مزار مهين دخت رفتن اصلا وقت مناسبي نبود.......
چقدر تنهايي آزارش ميداد...براي اولين بار فكر كرد كه"چرا؟" واقعا "چرا؟"
چرا انقدر تنهايي؟چرا انقدر دوري؟ چرا انقدر............و چرا هاي ديگر خداي من چرا من هيچ کس راندارم؟

صداي بوق متعدد تلفن این باور را به آنا رساند که بالاخره تصمیم گرفته با کسی صحبت کند!و چه کسی بهت از عسل.....
- بفرماييد ..... .
صداي علي بود نه عسل.آنا هول كرده بود نميدانست كه چه كند چقدر به خودش لعنت فرستاد وگفت:
- "همان بهتر كه با كسي حرف نزنم"
- صداي علي دوباره اورا به خود اورد ...
- -بفرماييد خواهش ميكنم......
آنا تصميم گرفت حرف بزند و عسل را فرابخواند...
-س ...سلام.
انگار علي هم از شنيدن صداي آنا متعجب شد ...نميدانست منتظر شود آنابگويد يا او را به سخن گفتن دعوت كند....علي ميدانست آن دختر به شدت خجالتي است پس نبايد او را از كارش پشيمان كند......
-آناخانم....انا....خانم.......
آنا آرام اشك ميريخت ...
علي متوجه اشك ها ي بي صداي آنا شد...ياد گريه هاي عسل افتاد كه وقتي دلتنگ مادرش ميشد علي مجبور به آرام كردنش بود ...اما حال موقعيت فرق دارد و مخاطبش انا ست نه عسل...
-آنا خانم گريه ميكنيد؟
حالا ديگر اشكهاي آنا تبديل به هق هق شده بود و صدايش بالا رفته بود.......علي هول شده بود عسل هم خواب بود و نميتوانست دست به دامن او شود.....
آنا احساس كرد دارد بغضش رااينگونه خالي ميكند نميتوانست خود راكنترل كند اشك هايش بي محاباميريختند............
صداي علي در گوشي پيچيد....
- آنا....چرا گريه آخه ....چي شده؟
آنا بی اختیار گوشی را سرجایش گذاشت ، صدای هق هق اش در خانه پیچیده بود ...
*****************
علي همچنان گوشي در دست داشت....
از همان اول ميتوانست غم را از چشمان آنا بخوانند انگار كه قلبش در چشمانش غوطه ورباشد........
با کلافگی دستی میان موهایش کشید و نفسی ممتد و عصبی کشید ...
باخود فكر كرد:
"بعضي اوقات اتفاقاتي رخ ميدهند كه به راستي خارج از كنترل هستن"

عسل دقايقي بودكه به برادرش خيره بود ...انگار دلش گواهي ميداد اتفاقي در حال رخ دادن است.......
به اشپرخانه رفت ليوان آبي ريخت و نفسي كشيد و پيش او رفت تا حالا انقدر او را در فكر نديده بود
-علي؟علي كجايي؟
علي با سردرگمي نگاهي به بالاانداخت.
- كجايي؟نيم ساعته سر پام ها؟
اما او اصلا متوجه حضور او نشده بود ليوان آب را از او گرفت و تشكر كوتاهي كرد و تا ته ان را نوشيد...
- خوب شد برات اب آوردم وگرنه تلف ميشدي ها........
در دنباله ي حرفش خنده اي سر داد.اما علي به يك لبخند اجباري اكتفا كرد...
عسل متوجه سردرگمي او شد اما نميدانست چگونه اورابايد از احوالاتش بيرون كشد.......
عسل با كلي من من آخر سر گفت:
-اصلا ميگم علي من مانتو ميخوام،مياي بريم بخريم آخه انا.....
علي با شنيدن نام آنا سرش را بلند كرد و نگاهي به چشمان عسل كرد...چيزي در چشمان علي غوطه ور بود كه عسل متوجه آن نبود...
-چيزي شده داداشي؟هان........چرا اينجوري تو؟
لحن كلام عسل كاملا ملتمسانه بود ....عسل ادامه داد...........
-مريضي؟بذار ببينم......نه تب هم نداري كه.....خسته اي ؟خب برو بخواب برادر من....نه نه تو از چيزي ناراحتي درسته؟
و دستش را روي شانه برادرش گذاشت....علي نگاهي به بالا كرد و تنها گفت:"نه".
"نه"كلام علي قلب عسل را بهم فشرد........
عسل خوب ميتوانست بفهمد كه اين "نه" نه واقعي نيست اما وقتي ديد كاري از دستش بر نميايد ترجيح داد او را تنها بگذارد تا شايد خود علي متوجه احوالات خود شود.........

****************
انا همانطور خيره زمين را نگاه ميكرد...نه اشكي نه ناله اي نه آهي ...فقط و فقط اتفاقي كه هنوز دقايقي از ان نگذشته بود را مدام مرور ميكرد و آخر فقط ميپرسيد:
-چرا؟
خود انا هم نميدانست مخاطبش كيست؟آيا خودش؟يا او؟نميدانست چرا از بردن نام او شرم دارد احساس ميكند مانند بچه هايي که بردن نام بزرگان برايشان سخت است او هم نميتواند نام او را به راحتي ادا كند....
صداي زنگ تلفن امد...به شماره نگاهي انداخت.اه عسل بود ..نه شايد هم.......از آن فكر كه شايد علي باشد خنده اش گرفت.
-بله؟
-سلام شاهزاده غريبه ؟ خوبي؟
نميدانست بايد خوشجال باشد يا............
-خوبم..يعني بهترم.........توچي خوبي ؟
-مطمئني خوبي انا؟
-راستش خب.............. نه.
عسل دقايقي مكث و بلافاصله گفت:
-بلند شو بيا اينجا......
-ببخشيد عسل جان ولي بايد پيش آرش بمونم...نميتونم .... .
–آخه من و علي هم تنهاييم.....پس ما ميايم اونجا......البته اگه مزاحم نيستيم!
آنا ميدانست امادگي پذيرايي از دو نفر را به هيچ وجه ندارد..... و عسل متوجه ان شد.
-نميخواد غمبرك بگيري......ميدوني ما با تو تعارف نداريم ...هيچي هم نميخوايم............خب؟
عسل انا را در عمل انجام شده گذاشت و انا ديگر چاره اي نداشت.
-قدمتون روي چشم......
انا ديگر نميفهميد عسل چه ميگويد و او چه جواب ميدهد با اتفاقي كه امروز افتاده بود با خود تصور ميكرد ديگر آمادگي ديدار انها را ندارد نميدانست كه همان روز بايد ميزبانشان باشد..........
عسل به عمد اين كار را كرده بود تا شايد اگر هم شده توي رودروايسي حال برادرش را بهتر كند....اما نميدانست چه گذشته كه حال هردوي انها اينگونه است........
آنا فكر آن بود كه چگونه با او روبه رو شود نه چاي و كيك و شيريني كه بايد جلوي انها بگذارد.....عسل و خانواده اش جلوي او بهترين ها را آماده ميكرد پس نبايد قافله را ميباخت.....
به اشپزخانه رفت..هرچيز كه بنظرش مناسب بودند را اماده كرد....اعم از چاي ....شيريني ...ميوه.....شكلات و غيره....اول بايد خبر را به ارش ميداد.....
آرام به سمت كاناپه رفت و خيلي شمرده شمرده آزش را صدا كرد كه نكند يهو از خواب بپرد..
-آرش...آرش جان ..داداشي....ا بيداري چرا؟
-چي شده؟
آنا با من من گفت:
-راستش يكي از دوستام داره ميادفكر ميكنم كه خب برادرش شايد باشه....ببين ميدونم اصلا موقعيت مناسبي نيست اما خودش خيلي اصرار كرد كه حوصلش سر رفته و.......باور كن كه منم مثل تو اصلا آمادگي......
كه ناگهان آرش حرفش را بريد...
-حالا مگه چي شده كه خودتو داري تيكه ميكني....به قول مهين دخت قدمشون رو چشم مهمون بركت داره......
آنا به شدت تعجب كرده بود و بيشتر از او آرش ....
.تو اين چند سال سابقه نداشت آنا دوستانش را بعنوان مهمان به خانه بياورد.....
آنا به شدت درك ميكرد حال آرش اصلا مناسب نيست و از او خواست برود و استراحت كند اما آرش با جوابش آنا را از اصرار بازداشت....
"- نه آنا خوشحال ميشم با دوستات آشنا بشم البته با اجازه ي شما"
آنا ديگر هيچ نگفت رفت و لباس مناسبي براي آرش بياورد تا به تنش كند خواست كمكش كند كه ديد اصلا از اين كار رضايت ندارد هرچه باشد او باز هم ميخواهد استقلال خود را حفظ كند و اين براي آنا امري كاملا طبيعي بود...
آنا به اتاقش رفت مثل هميشه لباسي كاملا ساده پوشيد هرچقدر نفس عميق ميكشيد نميتوانست خودش را آرام كند.....خودش هم نميدانست منشا اين همه ناراحتي و سردرگمي از كجاست؟
عسل پس از پایان مکالمه اش با آنا به شدت در فکر فرو رفت..خيلي خوب ميتوانست بفهمد كه كارش اصلا مناسب نبوده و آنا با نارضايتي به اين مهماني پاسخ مثبت داده.....
اما از طرفي بايد به گونه اي برادرش را از اين حال و هوا بيرون ميكشيد.....

-بدو ..........بدو برادر عزيز آماده شو كه مهموني دعوت شديم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
علي سرش را بالا گرفت و گفت :
-كدوم عقل كرم خورده الآن ميره مهموني كه ما دوميش باشيم..............
عسل با خونسردي گفت:-
-خب ما اوليش!
علي سرش را تكان داد يعني "بيشتر توضيح بده........"
و عسل با آب و تاب شروع كرد و به سمت كاناپه و پيش او آمد......
-خب من زنگ زدم آنا بهش گفتم بياد اينجا بعد گفت نميشه اينا تو بيا و حالا هي اون اصرار هي من انكار.......ديگه توي رودروايسي گير كردم و گفتم ميريم...........
علي با زرنگي گفت:
-نگاه كن به من عسل.......
عسل باشيطنت نگاهي به بالا كردو او تاخواست حرف بزند گفت:
- آره .من خودم و تو رو از طرفش دعوت كردم اونم آخرش قبول كرد.........
- -وااااي عسل كي ميخواي دست از سر اين اخلاقات برداري اخه زشته...............اوووو دارم باهات حرف ميزنم ها انگار نه انگار......ا كجا داري ميري.......
عسل در ميان راه مكثي كرد و برگشت به سمت علي:
- -دارم ميرم آماده بشم....بهتره تو هم سريع تر اماده بشي چون اصلا دوست ندارم معطل بشم.......
و شكلكي در آورد و رفت...............
وبه قول معروف "علي ماند و حوضش"خوب ميتوانست آن دختر خجالتي را در اين موقعيت درك كند و با خود تصور كرد الآنه كه آب بشه بدبخت ، خنده اي به حرف خود كرد اما سريع پشيمان شد و بلند گفت:
- باچه رويي برم آخه...........
- با رويي باز توام با لبخند يه كم نمك هم بهش بزن.
- عسل جان ميشه بري اماده بشي تا نيومدم سراغت...........
- بله چرا كه نشه فقط تو هم سريع باش كه بايد توي ترافيك دو ساعت الاف باشيم برادر عزيز................
علي هم به تبعيت از عسل به سمت اتاقش رفت.علي تند تند آماده شد سعي كرد بهترين لباس ها را براي خودش گلچين كند مانند دخترها....تمام مدت مشغول گفتگو با خودش بود اصلا نميدانست خوشحالي را بايد تجربه كند يا غم را مانند حالت انا....
عسل احساس ميكرد چطور ميشود همزمان حال دونفر خراب باشد ........كمي غيرمنطقي بود اما چيزي جز بي منطقي از اين ماجرا نميشد انتظار برود......
تا ايتكه فكري به سرش زد......"اما نه علي و انا رو به هم چه؟"آنا كه از خجالت تا يكيو ميبنه اب ميشه؟واي چه فكري كردم هاخدايا ببخش...
-عسل خانم اگه دوست داريد تشريف فرما شويد كالسكه دم در منتظره شماست..............
عسل از اتاقش خارج شد و علي دو دست خود را بالا برد و گفت :
- خداراشكر..ديگه ميخواستم به علف ها بگم زير پام سبز بشن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
كت و شلوار كتان كرم رنگ و تي شرت شكلاتي علي را فوق العاده كرده بود..............
- من نميام؟
وا عسل چرا مسخره بازي در مياري يعني جي؟
- آخه اينجوري كه تو تيپ زدي تا سر كوجه هم نميرسم چه برسه ميخوايم توي ترافيك هم گيركنيم و بريم خونه ي آنا اينا.اصلا چرا انقد خوشتيپ شدي مگه ميخوايم بريم خواستگاري؟
علي از حرف عسل شرمگين شد و سريعا لبخندي زد و گفت:
- قربون خواهر خوشگلم برم تو كه خوشگل تر شدي.............بريم؟
- بريم !!!!!
- صبر كن عسل بذار به بابا زنگ بزنم اول .
- وااااااااااااا خب مگه تو ماشين نميشه. اصلا من نميفهمم پس اين گوشي همراه تو به چه درد ميخوره...........سال به سال كه به ما زنگ نميزني؟90درصد مواقع هم كه جواب نميدي؟بيشتر هم كه خرابه...........
- واي عسل من زنگ زدم ...تموم شد ....فاتحه اش خوندم.............تو هنوز داري غر ميزني؟؟؟؟؟؟؟؟
راست ميگفت تمام مدت مكالمه علي با پدرش ، عسل مشغول غر زدن بود چه زبان و تحملي دارد اين دختر!!!!!!!!!!
در ماشين عسل كلام با كلام با خواننده ميخواند ........علي صداي موسيقي را كم كرد و صداي اعتراض عسل برخاست....
- ااااااااااااچرا اينجوري ميكني؟
- ميخوام حرف بزنيم اگه............
- بعد از كمي تامل گفت :
- باشه بحرف!!!!!!!!!!!!!!!
علي بعد از كلي من و من گفت:
- خيلي با انا صميمي؟چه جور دختريه؟
و اين بار عسل كاملا جدي بود ....... بدون اينكه توجه كند چرا اين سوال بي مقدمه پرسيده شده گفت:
- ميدوني علي ؛ آنا خيلي تو داره كلا خيلي عادت به حرف زدن نداره.............ولي خب همنشين خوبيه.....يعني به حرفات قشنگ گوش ميكنه..........
و باحالتي غمگين گفت:
-خيلي هم كم ميخنده......يه چيزي توي زندگيش خيلي اذيتش ميكنه.......و من هم واقعا ميخوام كمكش كنم........ولي نميدونم چرا خيلي مشتاق حرف زدن نيست نه تنها با من بلكه با هيچكس.
بعد از سر اجبار خنديد و گفت :
-واي منم خالي شدما.........
و دوباره جدي شد و نگاهي به بيرون كرد و گفت:
- ولي واقعا ميخوام كمكش كنم خيلي .....................
و ديگر هيچ نگفت.....نه عسل ، نه علي.



با تشكر از زهرا جان.



مانند پرنده باش كه روي شاخه ي سست و ضعيف مينشيند و آواز ميخواند واحساس ميكند كه شاخه ميلرزد اما به آواز خواندن ادامه ميدهد....زيرا مطمئن است كه بال و پر دارد..........
داستان شماره 2 نودوهشتيا :

ویرایش توسط ferdos : ۱۰ مهر ۱۳۹۰ در ساعت ۰۴:۵۲ بعد از ظهر
ferdos آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
!@farimah, #SamaneH#, * Star, * ترنم بهار *, *anahit*, *aren*, *dorsa*, *Nafise.a9*, *sara, *soodabeh*, *TARA*, *vooroojak*, *~Faezeh~*, *شهرزاد, +Neda+, -نازلی-, .:aida:., .Baharak., 41267m, 677389, aahh, Aban80, abby7, abrak, adobba, aflak, ahmadi_1362_2, amir hosyn, Anahita.s, aram-anlin, architect_shima, ashoka, asoodeh, Astrgirl, atei_69, atish69, atousa27, AVESTA, ayda3, aygeen, Aypinar, azar1, beautyAsalak, betiya, brain storm, cccccccc, chandiny, darya12, deragun, dokhtare babash, Donya-70, eglantine-m96, elahem, elhamtt, elnaz89, f1363, fadai, farahi, farnaz21, fatima983, fk-osh-d, gandomsa, ghazale49, ghazali_ gavazn, ghazghaz, ghorbani, hala, harimeshgh, harki00, hasti59, hedie9390, helik, hezareh, hiva, honey_x, Hoopoe, Inoosh, javoone, JonasRahimi, katerina petrova, kathyn, khanoom-damaghoo, kobramahmod, layahashemi, leila.kh, lindalili, liuana, M&M_601, M*KH, M.R.K, m0zhdeh, M@R@L, mahda, Mahed, mahtaj, mamorin, man war, maniia, marmara25, martire, maryta, mediya, meno, Mina, mina.bala, misha_kavir, misha_porro, Miss NiloO, mmmsima, monir1343, msho, m_h_n, nafas44, Nahid_m, nedaj, neg neg, negin-joon, niazruby, niloofarane, nlp16001, NO ONE, paiz, parmis ariaee, partooo, pegiiiiiiiii, perijooon, pr.delafrouz, robina, roya1365, Roya_2010, s.sh, S@LAR & S@DRA, sada, sama33, saman84, samaneh60, samim, samir, sang_e_saboor, sapidkooh, sara khooooom, sara*star, saratab, sefid65, setareye abi, setayesh1363, shakiba_2510, shalizar2, shatot, sheida_953, Shifteh, silver moon, silverstar, smahmodi, soha1990, Sokout, Sokout_momtad, some one 90, Sutra, sydney, syhbyt, T T--THR, Taataa, talayeh, tama1011, TanNazZz, tatar, ti_na60, Ushya7, Veni, wenela, YAS95, yasaman_yasi, yasamin-73, yasamin_azizi, yasnaa, zahra.h, zanbagh, zeinab.n, zeinabjoon, ziglernata, ~AfShAn~, ~jOojoO.tAlA~, ~katrin~, ~Mahdiye~, ~Melika~, ~pArnYa~, ~shahrivar~, αгѕαпα, آذردخت, آرشا, آرنیکا, آسوده, ايلين, بازیگوش, بی کس, تابتا, ترنم, تهمتن, توهم سبز**, خالق اسمان خیال, خانم فسقلی, خواجه, دلینا, راز نیاز, رز آبی, روژان, سانازارمان, ستاره بارون, ستاره یخی, شیوا, فرزانه 62, ققنوس98, لاله, لمیس20, مریم@, مهرناز_71, مهستی, ناشناس58, نصرا..., نفس_20, نگار.م.استقلال, نیلوفر, هانیه12, ياابالفضل, پرهوده, پرواز ..., پهره, چسب رازی, گل یاس, گنجشک, یهدا
قدیمی ۲۲ مهر ۱۳۹۰, ۰۵:۵۳ بعد از ظهر   #23 (لینک مستقیم)
همکار گروهها
 
* Star آواتار ها
 
* Star به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +17 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط خالق اسمان خیال نمایش پست ها
چرا ادامشو نمینویسین????????مگه گروهی نیس?چراکسی پشتشو نمیگیره خب???
دوست عزیز پست زدن در تاپیکهای تایپ کتاب خلاف قوانین هست.
داستان هم پیگیری میشه ولی همونطور که گفتید گروهی هست و هماهنگیاش طول میکشه کمی صبر داشته باشید
* Star هم اکنون آنلاین است.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
!@farimah, * sogi jOoOn *, * ترنم بهار *, *anahit*, *dorsa*, -نازلی-, .:aida:., a.n.jel, aahh, abby7, abrak, aflak, aram-anlin, ashoka, asoodeh, Astrgirl, AVESTA, ayda3, Aypinar, brain storm, cccccccc, darya12, deragun, eglantine-m96, elahem, elnaz89, farahi, ghazali_ gavazn, hiva, honey_x, Hoopoe, Inoosh, javoone, kathyn, layahashemi, liuana, M&M_601, m0zhdeh, mahda, Mahed, mahtaj, m_h_n, negin-joon, niazruby, nlp16001, NO ONE, partooo, pegiiiiiiiii, S@LAR & S@DRA, sama33, sang_e_saboor, sapidkooh, setareye abi, shakiba_2510, Shifteh, Ushya7, YAS95, zanbagh, ~jOojoO.tAlA~, ~Mahdiye~, ~Melika~, ~pArnYa~, ~shahrivar~, آرنیکا, بی کس, خالق اسمان خیال, خانم فسقلی, خواجه, ستاره یخی, شیوا, ققنوس98, لاله, م.م.ر, مهستی, نگار.م.استقلال, نیلوفر, ياابالفضل, پرهوده, پرواز ..., گنجشک, یهدا
قدیمی ۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۶:۳۷ بعد از ظهر   #24 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
*dorsa* آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +73 امتیاز     
پیش فرض

آخ جوووووون بالاخره نوبت منم شد مرسی از زهرا جون به خاطر کمک هاش
دیگه کم و کاستی اش رو به بزرگی خودتون ببخشید دیگه...


***


علی ماشین را درون خیابانی هدایت کرد. بار دیگر سکوت را شکست و گفت:
- گفتی اسم کوچه شون چی بود؟
عسل نگاه بامزه ای به او انداخت و گفت:
- من اصلا اسم کوچه ای رو آوردم؟
و بعد با بیخیالی شانه ای بالا انداخت و ادامه داد:
- نمیدونم اسم کوچه شون چیه... یعنی میدونستم ها، یادم رفته...
علی متعجب پرسید:
- عسل یعنی تو از آنا آدرس نگرفتی؟ بابا تو دیگه کی هستی...!
عسل خنده ای کرد و جواب داد:
- آخه یک بار رفته بودم خونه ی آنا اینا، فکر میکردم هنوز آدرس دقیق یادمه، اما مثل این که زیادی از مغزم توقع داشتم...! البته انقدر اوضاع آنا خراب بود که...
از ادامه حرفش منصرف شد و برای ثانیه ای نگاه تیزبین و مشکوکانه اش را نثار علی کرد. دوباره ذهنش درگیر مسئله ای غیر منطقی شده بود... علی و آنا... امکان پذیر بود؟
با گیجی سری تکان داد و به سرعت گوشی همراهش را از داخل کیفش خارج کرد و در سکوت مشغول شماره گیری شد.
علی با تعجب تصنعی پرسید:
- حال آنا خوب نبود؟ چرا؟
انگار با این حرف، خط قرمزی بر روی همه تصورات به ظاهر غلط عسل کشیده شد. نفس آسوده ای کشید و با بالا انداختن شانه هایش، اظهار بی اطلاعی کرد و بلافاصله مشغول حرف زدن با شخص پشت خط شد.
دقایقی بعد دوباره صدای عسل در فضای ماشین پیچید:
- کوچه یاس، پلاک...

***

با صدای آرش سرش را از داخل یخچال خارج کرد و به سوی او بازگشت:
- چطور شدم؟
آنا لبخند زیبایی زد و تمام سعی اش را به کار برد تا غم و اندوهش را پشت این لبخند پنهان کند. به برادرش نگریست؛ شلوار پارچه ای مشکی به همراه کمربند سفید و پیراهن مشکی، واقعا به جذابیت او افزوده بود. چقدر عوض شده بود...! ضمن بستن درب یخچال، در حالی که به سمت آرش میرفت گفت:
- مثل همیشه عالی شدی عزیزم.
به او رسید، روی پنجه پا بلند شد و با تمام وجود گونه ی تک برادرش را بوسید. ثانیه ای بعد دستهای آرش بود که به دور کمرش حلقه شد و او را سخت به خود فشرد. آنا غرق لذت شد... چه احساس خوبیست تنها نبودن... داشتن یک حامی... یک همدم... یک همصحبت... و او چقدر محتاج این تکیه گاه بود!
با بلند شدن صدای زنگ، هر دو از جا پریدند. آنا با دستپاچگی نالید:
- وای اومدن...!
و با اکراه به استقبال میهمانانش رفت.
عسل با دیدن آنا، او را محکم در آغوش کشید و زیر گوشش زمزمه کرد:
- نبینم دوستم ناراحت باشه...
آنا لبخند تلخی زد و گفت:
- ناراحت نیستم...
- آره جان عمه جانت!
این را گفت و با خنده از آنا جدا شد. تازه اون لحظه بود که آنا متوجه علی شد که همچنان پشت درب سالن ایستاده و با لبخند نظاره گر آن دو بود.
با دستپاچگی زیر لب غرید:
- این عسل برای آدم حواس نمیذاره که...!
و بعد به سرعت نگاهش را از علی دزدیده و با احترام با او احوال پرسی کرد و به داخل خانه دعوتش کرد. حتی برای ثانیه ای سرش را بلند نکرد تا به او نگاه کند... با چه رویی این کار را میکرد؟ توانش را نداشت...
انگار علی هم اینطور راحت تر بود، چون با خیال راحت با آنا احوال پرسی کرد و وارد خانه شد. هنگام عبور از کنار آنا، از ذهنش گذشت:
- کاش برای مدتی نگاهم تو نگاهش نیفته!
خیلی زود آرش با عسل و علی آشنایی پیدا کرد و در زمان کمی رابطه تقریبا صمیمانه ای بین آرش و علی برقرار شد! انگار سالیان سال همدیگر را میشناختند و با هم دوست بودند!
آنا با لبخند نگاهش را از آن دو که روی مبل به گفتگو نشسته بودند گرفت و رو به عسل گفت:
- میرم براتون شربت بیارم.
عسل بلافاصله از جا پرید و گفت:
- منم میام...
به اتفاق هم به آشپزخانه رفتند. عسل به کابینت تکیه داد و نگاهش را به آنا که مشغول آماده کردن شربت بود، دوخت:
- نمیخوای بگی از چی ناراحت بودی؟
دست آنا لحظه ای از حرکت بازماند. عسل چقدر سریع سر اصل مطلب رفته بود! چه میتوانست بگوید؟ از بیماری آرش؟ بی وفایی مادرش؟ بی مهری پدرش؟ تنهایی خودش؟ نه... مسلما تمام این غم و غصه ها فقط مال او بود... پس نیازی نبود کس دیگری را هم با بازگو کردنشان ناراحت کند...!
- فقط دلم گرفته بود. همین... حالا خوشحالم که شما اینجایید.
عسل باور نکرد و این از ظاهرش کاملا پیدا بود. قصد داشت انقدر از آنا سوال بپرسد تا بالاخره علت ناراحتی او را پیدا کند... دلش برای دوستش میسوخت... میخواست کمکش کند... یا حداقل سنگ صبورش باشد... اما آنا دیواری تقریبا نفوذ ناپذیر به دور خود کشیده بود و روی آن تابلوی ورود ممنوع به چشم میخورد! ولی مسلما عسل سمج تر از این حرفها بود. او تصمیم به عبور از دیوار گرفته بود و باید از آن عبور میکرد.
خواست دهان باز کند تا سوال دیگری بپرسد که همزمان صدای آنا در گوشش پیچید:
- از کلاس موسیقی ات چه خبر؟ خوب پیش میره؟
عسل خنده ای کرد و با لحن بامزه ای گفت:
- فکر نکن نفهمیدم میخوای ذهن من رو منحرف کنی ها! بالا بری، پایین بیای باید به من بگی از چی ناراحتی... ولی خب، در جواب سوالت باید بگم کلاس هم خوبه، جناب استاد هم حالش خیلی خوبه!
اینبار خنده ی بلندتری کرد و ادامه داد:
- باورت نمیشه آنا، سر کلاس، آدم میتونه کاملا درک کنه که این بشر چقدر به یک هاپو شباهت داره.
آنا بعد از مدت ها خنده ی بیصدایی کرد... در همان حال اخمی تصنعی بر چهره نشاند و گفت:
- خجالت بکش عسل... گناه داره بیچاره، چرا بهش میگی هاپو؟
عسل سینی شربت را از او گرفت و گفت:
- همین هم مونده که تو براش دل بسوزانی! خب واقعا شبیه هاپو میمونه دیگه... بچه های کلاس تو سر و صدا میکنن، این آقا به ما غر میزنه و پاچه ما رو میگیره!
آنا در حالی که ظرف شیرینی را به دست میگرفت و به دنبال عسل راهی میشد گفت:
- سعی میکنم از این به بعد بچه ها رو آروم نگه دارم...
و بعد زیر لب زمزمه کرد:
- البته اگر قرار باشه که بازهم به اونجا بیام!
خوشبختانه عسل نشنید و به تعارف شربت مشغول شد. آنا نیز به سمت علی حرکت کرد و باز بدون این که سرش را بلند کرد، ظرف شیرینی را مقابل او گرفت:
- بفرمایید.
- متشکرم.
علی دانه ای شیرینی برداشت. تمام سعی اش را به کار برد تا نگاه سرکشش را کنترل کرده و به آنا زل نزند. گویا هر دو با این شرایط راحت تر بودند.
بالاخره آنا در کنار عسل بر روی مبل نشست. عسل لیوان شربت را پایین آورد و خطاب به آرش گفت:
- مشتاق دیدار شما بودیم آرش خان... راستش آنا خیلی از شما تعریف میکرد.
دو جفت چشم همزمان از تعجب گرد شدند! آنا نگاه مبهوتش را به عسل دوخت. انگار در ذهنش به دنبال زمانی میگشت که از آرش برای عسل تعریف کرده باشد. اما چیزی دستگیرش نمیشد!
آرش نیز با تعجب به عسل زل زده بود. باورش نمیشد که آنا همچین دوستانی داشته باشد. همیشه فکر میکرد دوستان آنا هم مثل خود او خجالتی و بی سر و زبان هستند... اما حالا حس میکرد که سخت در اشتباه بوده است!
بالاخره آرش خودش را جمع و جور کرد و با تردید گفت:
- آنا خیلی به من لطف داره. راستش من هم مشتاق دیدار شما و علی جان بودم. وصف خوبی هاتون رو زیاد شنیده بودم.
اینبار آنا نگاه گیجش را به آرش دوخت. از ذهنش گذشت:
- من کی از اینها برای هم تعریف کرده بودم که خودم خبر ندارم؟!
سری تکان داد و زمزمه کرد:
- چقدر از تعارفات الکی بدم میاد!

***

ساعت ها به سرعت میگذشتند. ساعتهایی که برای آنا بسیار آرامش بخش و در عین حال لذت بخش بود. همه چیز خیلی عادی پیش میرفت... انگار این چهار نفر سالهای سال بود که همدیگر را میشناختند. بعد از صرف نهار که آرش از بیرون سفارش داده بود، علی و آرش درحال گفتگو بودند و دخترها هم به پیشنهاد عسل، در اتاق، مشغول دیدن آلبوم عکس شدند.
عسل با دیدن هر عکسی مانند بچه ها ذوق میکرد و از حالات مختلف آنا تعریف میکرد... اما آنا در سکوت به آنها زل میزد و فکر میکرد که چرا هیچ خاطره خوشی با دیدن عکس ها برایش زنده نمیشود...؟ یعنی واقعا هیچ خاطره خوشی نداشت...؟ اصلا تعریفش از یک خاطره ی خوش چه بود...؟
عسل متوجه گرفتگی بیش از حد آنا شده بود و تا آن لحظه هر کاری برای فهمیدن علت ناراحتی او انجام داده بود اما دیگر تقریبا مطمئن شده بود که آنا نه تنها غمش را با او درمیان نمیگذارد، بلکه حتی در کنار هم بودن هم حالش را بهتر نمیکند!
بنابراین بعد از لحظاتی از جا برخاست و گفت:
- بریم تو سالن؟
آنا به تبعیت از او برخاست و گفت:
- خسته شدی؟ هر جور راحتی، اگه دوست داری بریم...
عسل لبخندی زد و در حالی که از درب خارج میشد گفت:
- نه بابا مگه کوه کنده ام که خسته بشم؟
هر دو وارد سالن شدند. با ورود آنها آرش حرفش را قطع کرد و با لبخند پرسید:
- خوش گذشت؟
عسل بلافاصله گفت:
- جای شما خالی... وای چقدر شما تو عکس های بچگی تون بامزه بودید.
آرش خنده ای کرد و گفت:
- دست شما درد نکنه دیگه، یعنی الان بی مزه ام؟
عسل قیافه شرمگینی به خود گرفت و با لحن بامزه ای گفت:
- وای خاک به سرم، من کی همچین چیزی گفتم؟ چرا حرف میذارید تو دهنم؟
و بعد کمی جدی تر شد و خطاب به علی ادامه داد:
- علی جان بریم دیگه؟
آنا به رسم مهمان نوازی گفت:
- کجا؟ حالا که زوده...
علی لبخندی زد و نگاهش را تا چانه آنا بالا آورد و گفت:
- نه دیگه باید رفع زحمت کنیم. خیلی مزاحتمون شدیم. درضمن پدرهم دیگه باید رسیده باشه خونه، بهتره که ما هم بریم.
و بعد از گفتن این حرف از جا برخاست. آرش نیز با سستی برخاست و گفت:
- خوشحالمون میکردید اگر باز هم میموندید اما خب هر جور صلاح میدونید... ولی باید قول بدید که باز هم اینورا بیاید.
عسل مداخله کرد و گفت:
- این دفعه دیگه نوبت شما ست.
آنا ناخودآگاه زمزمه کرد:
- مگه خاله بازیه؟
عسل زمزمه نامفهوم او را شنید و بلافاصله با خنده در جواب گفت:
- تو فرض کن خاله بازیه...
آرش و آنا، میهمانانشان را تا دم درب همراهی کردند. عسل مشغول خداحافظی با آرش بود. علی به سمت آنا آمد و گفت:
- خیلی ممنون از پذیراییتون. خیلی زحمت دادیم.
آنا لبخندی زد و با تواضع گفت:
- کاری نکردیم، خوشحال میشیم باز هم تشریف بیارید.
علی بالاخره نگاهش را بالا آورد و به چشمان او دوخت. دلش میخواست در عمق این نگاه بی ریا غرق شود... ناخودآگاه زیر لب زمزمه کرد:
- خوشحالم که حالت بهتره...
آنا شرمگین سر به زیر انداخت و سکوت کرد. علی نیز با دستپاچگی خداحافظی سریعی کرد و به سمت آرش رفت.
بالاخره ماشین علی در خم کوچه گم شد. آنا درب را بست و به سمت سالن برگشت. آرش را دید که با خستگی بسیار، راه اتاقش را در پیش گرفته بود. نفس عمیقی کشید و از ذهنش گذشت:
- عجب روزی بود امروز...

***


ساعت 8 و 30 دقیقه بود... مبینا همراه دوستانش چمدان به دست، وارد سالن انتظار شد. بلافاصله افراد زیادی به سمت آنها سرازیر شدند و هر کس مسافر خود را در آغوش کشید. در این بین مبینا مات و متحیر بر جا میخکوب شده بود و در میان افراد به دنبال استقبال کننده ی خود میگشت... نه کوروش، نه آنا و نه حتی آرش را نیافت!
حتی فکرش را هم نمیکرد که با چنین استقبال گرمی روبه رو بشود! به سرعت نگاهش را چرخاند، خوشبختانه هنوز کسی متوجه تنها بودنش نشده بود... در افکارش دست و پا میزد که با صدای مرجان از جا پرید:
- وا... مبین جون پس شوهرت کجاست؟
سعی کرد به هر طریقی جلوی دستپاچه شدنش را بگیرد:
- فکر میکنم تو ترافیک موندن عزیزم... الان دیگه باید پیداشون بشه.
با این حرف توجه بقیه هم به صحبت آنها معطوف شد. مبینا با زیرکی تمام، بدون آن که کسی متوجه شود، در حالی که لبخند بر لب به دوستانش مینگریست، دکمه کاهش صدای گوشی سامسونگ آخرین مدلش را فشرد و لحظاتی بعد گوشی خود به خود شروع به زنگ زدن کرد!
نگاهی به صفحه گوشی انداخت. خنده ی فاتحانه ای کرد و با صدای بلند گفت:
- کوروش عزیزمه...
و بلافاصله دکمه پاسخ را فشرد و با کوروش خیالی مشغول صحبت شد:
- سلام کوروش جون.
- ...
- فدات بشم عزیزم.
- ...
- آره همین الان رسیدم گلم.
-...
- اِ اِ اِ... تو ترافیک موندید؟
- ...
- باشه عزیز دلم منتظرت میمونم تا بیای. خداحافظ
گوشی را قطع کرد و به مرجان که مرموزانه به او زل زده بود نگریست:
- مرجان جون، کورورش گفت توی ترافیک موندن... من منتظرشون میمونم. شما تشریف ببرید، خیلی خوش گذشت عزیزم، امیدوارم باز هم سفرمون تکرار بشه.
سوری دخالت کرد و در جواب مبینا گفت:
- البته انشاا... ایندفعه با کوروش خان.
و لبخند عریضش را به مبینا نمایاند.
مبینا در حالی که مخفیانه گوشه لبش را میجوید پاسخ داد:
- صد در صد عزیزم.
بالاخره بعد از کلی اصرار از جانب مبینا، افراد حاضر در فرودگاه پذیرفتند که به منزل برگردند و مبینا به تنهایی منتظر خانواده خیالی خودش بماند.
دقایقی بعد اطرافش کاملا خالی شده بود. نگاهی به درب فرودگاه انداخت و پس از این که از رفتن همه مطمئن شد، با حرص شماره همراه کوروش را گرفت:
- دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد...
با عصبانیت پایش را روی زمین کوبید تا شاید کمی از حرصش خالی شود، اما دریغ از کمی تسکین!
دسته چمدان چرخدارش را گرفت و با سرعت به سمت خروجی فرودگاه راه افتاد و سوار اولین تاکسی فرودگاه شد...
ساعتی بعد در حالی که دستش را بی وقفه بر روی زنگ آیفون میفشرد، رو به روی درب ورودی خانه ایستاده بود.
بالاخره بعد از صدمین زنگ، صدای خسته ی آنا در گوشش پیچید:
- کیه؟
- کیه و زهرمار. باز کن این بی صاحب مونده رو...!
بدون هیچ حرفی از جانب آنا، بلافاصله درب با تقه ای باز شد. مبینا به سرعت وارد حیاط شد و به حالت دو به سمت ساختمان حرکت کرد.
آرش که به سختی در کنار آنا، پشت پنجره ایستاده بود با دیدن حرکات عجولانه مادرش، خنده ی تلخی کرد و خطاب به آنا گفت:
- اگر دو ماراتون هم شرکت میکرد مسلما انقدر تند نمیدوید!
آنا پوزخندی زد و در جواب گفت:
- خیلی عصبانیه. اگر بفهمه بابا از قصد دنبالش نرفته، در جا سکته میکنه.
- به نظرت بگیم بابا فراموش کرده؟
آنا نگاهش رو بالا آور و به صورت خسته ی آرش دوخت و زمزمه کرد:
- آخرش که چی؟ بالاخره باید بفهمه که در آینده ای نزدیک چی انتظارش رو میکشه!
هنوز حرف آنا به طور کامل تمام نشده بود که درب سالن به شدت باز شد و محکم با دیوار پشتی برخورد کرد. خواهر و برادر، هر دو متعجب به سمت به اصطلاح مادر خود برگشتند. مبینا به معنای واقعی کلمه عصبانی بود...!
- شماها خجالت نمیکشید؟ نه، واقعا خجالت نمیکشید؟ آخه شماها شعور ندارید؟ اون بابای بدتر از خودتون کجاست؟ کدوم گوری قایم شده؟ حالا دیگه من رو توی فرودگاه منتظر میذارید؟ نمیگید جلوی دوستهام چقدر خجالت میکشم؟ مزد این همه سال که بزرگتون کردم اینه؟ من...
آرش که حسابی کلافه شده بود، داد و بیداد های مبینا را قطع کرد و با صدای بلندی گفت:
- اعتماد به نفست ستودنیه...! تو ما رو بزرگ کردی؟ کدوم مزد؟ از چه مزدی حرف میزنی؟ اگر هم کسی به کسی بدهکار باشه، اون تویی که به ما بدهکاری! به اندازه تمام سالهای زندگیمون بهمون بدهکاری! تو برای ما مادری کردی که حالا دم از بزرگ کردن ما میزنی؟ چکار برامون کردی؟ اصلا تو میدونی محبت مادرانه یعنی چی؟ در ضمن در مورد بابا هم درست صحبت کن!
صدای آرش رفته رفته اوج میگرفت و به فریاد تبدیل میشد. آنا محکم دستهای آرش را گرفته بود و مدام با التماس زمزمه میکرد:
- بسه آرش، تروخدا بسه...
عصبانیت مبینا حالا جایش را به تعجب داده بود. از هر کسی انتظار داشت، الا آرش...! او همیشه پایه ی کارهای مادرش بود! با حیرت به آرش زل زده بود. انقدر فکرش درگیر آبروی ریخته شده در مقابل دوستانش بود که حتی متوجه ضعف و مریضی پسرش هم نشد، حتی حالا که فقط به او نگاه میکرد!
کم کم دوباره عصبانیت تمام وجودش را احاطه کرد. اینبار با صدای بلندتری فریاد کشید:
- خفه شو! آدم با مادرش اینطوری حرف میزنه؟ دو روز نبودم، تو هم شدی لنگه ی اون بابای احمقت!
و بعد با حالت شیون ادامه داد:
- وای ببین گیر چه کسانی افتادم! مردم زندگی دارن، من هم زندگی دارم...! من رو بگو که فقط به خاطر شماها سوختم و ساختم، اما حالا دیگه همه چیز تموم شد! اون کوروش هم که دیگه داره ورشکست میشه، به چه دردم میخورید؟ من دیگه یک لحظه هم صبر نمیکنم. امیدوارم هر چه زودتر از شر همتون راحت شم.
و با گفتن این حرف به سمت چمدانش که روی زمین افتاده بود رفت. دسته اش را گرفت و به سرعت بلندش کرد. راه نیامده را برگشت و از درب سالن خارج شد و درب را محکم تر از قبل به هم کوبید!





کاش میتوانستیم لذت با هم بودن را درک کنیم.



کاش میدانستیم روزگاری که به هم نزدیکیم، چه بهایی دارد.



کاش میدانستیم که چرا مرغ مهاجر، وقت پرواز به خود میلرزد!


ویرایش توسط *dorsa* : ۲۶ مهر ۱۳۹۰ در ساعت ۰۶:۴۶ بعد از ظهر
*dorsa* آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
!@farimah, * sogi jOoOn *, * Star, * ترنم بهار *, *anahit*, *aren*, *Nafise.a9*, *sara, *soodabeh*, *vooroojak*, *شهرزاد, +Neda+, -saghar-, -نازلی-, .:aida:., 41267m, 677389, aahh, Aban80, abby7, abien, abrak, adobba, aflak, ahmadi_1362_2, aliya kaka, Anahita.s, aram-anlin, architect_shima, asal-1412, ashoka, asoodeh, Astrgirl, atish69, atousa27, AVESTA, ayda3, aygeen, Aypinar, azar1, beautyAsalak, betiya, binam, brain storm, cccccccc, chandiny, crystal_vampire, darya12, deragun, dokhtare babash, e.azad3686, eglantine-m96, elahem, elhamtt, elnaz89, fadai, farahi, farnaz21, fatima983, ferdos, gandomsa, ghazale49, ghazali_ gavazn, ghorbani, hala, harimeshgh, hasti59, hedie9390, helik, hezareh, hiva, honey_x, Hoopoe, Inoosh, jagali, javoone, JonasRahimi, katerina petrova, kathyn, khanoom-damaghoo, khorshid_13, layahashemi, leila.kh, leila_r, lindalili, liuana, M&M_601, M*KH, M.R.K, M.shasusa, m0zhdeh, mahda, Mahed, mahsan70, mahtaj, mamorin, man war, maniia, marjan.AA, marmara25, martire, maryammmmmm6, maryta, mediya, meno, Mina, mina.bala, misha_kavir, Miss NiloO, monir1343, msho, m_h_n, nafas44, Nahid_m, naz_goli, nedaj, neg neg, negin-joon, niazruby, niloofarane, nini84, nlp16001, NO ONE, paiz, parnaz_19, partooo, pegiiiiiiiii, perijooon, pr.delafrouz, roya1365, Roya_2010, s.sh, S@LAR & S@DRA, sada, sahar03, saharmn, sama33, samaneh60, samim, samir, sang_e_saboor, sapidkooh, sara khooooom, saratab, sefid65, setareye abi, setayesh1363, shakiba_2510, shalizar2, sharona, shatot, sheida_953, Shifteh, silverstar, smahmodi, soha1990, Sokout, Sokout_momtad, syhbyt, T T--THR, Taataa, talayeh, tama1011, TanNazZz, ti_na60, Ushya7, vayi, Veni, wenela, YAS95, yasaman71, yasaman_yasi, yasamin-73, yasamin_azizi, yasnaa, Z.BITA, zahra.h, zanbagh, zeinab.n, zeinabjoon, ziglernata, ~AfShAn~, ~jOojoO.tAlA~, ~katrin~, ~Mahdiye~, ~Melika~, ~pArnYa~, ~shahrivar~, ~sun daughter~, αгѕαпα, آذردخت, آرشا, آرنیکا, آسوده, اسمون, ايلين, بازیگوش, بی کس, تابتا, تهمتن, توهم سبز**, خالق اسمان خیال, خانم فسقلی, خواجه, دختر مهربون, دلینا, راز نیاز, رز آبی, رضا1, روژان, زری, ستاره بارون, ستاره یخی, شیوا, فرزانه 62, ققنوس98, لاله, لمیس20, م.م.ر, مهرناز_71, مهستی, مهشید7, ناشناس58, نصرا..., نفس_20, نیلوفر, هانیه12, ياابالفضل, پرهوده, پرواز ..., پهره, چلیپا, گنجشک, یهدا
قدیمی ۸ آذر ۱۳۹۰, ۰۱:۱۶ بعد از ظهر   #25 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
~sun daughter~ آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +67 امتیاز     
پیش فرض

در باورم نمیگنجه که چه اتفاقی افتاده..........................!
بچه های گروه بیان به من بگن که باید چیکار کنم... مرسی.
فعلا این پست رو داشته باشید زهرا جون فعلا نیستن ... اما بازم ازش ممنونم یک دنیا. فقط بدونه ک من شایسته نیستم کاش یکی دیگه رو انتخاب میکرد.
================
انا و ارش کلافه و سردگم بهم خیره شدند ... با شنیدن بسته شدن در حیاط ارش حس کرد سرش به دوران افتاده است.

اناهیتا زمزمه وار پرسید: یعنی کجا رفت؟

ارش تنه اش را به دیوار تکیه داد وگفت: نمی دونم...

اناهیتا نفس عمیقی کشید ونگاهش به ارش افتاد. انگار که از ضعف دیگر توان ایستادن نداشته باشد در دیوار مچاله شده بود.

با لحن نگرانی گفت: حالت خوبه؟

ارش لبخندی نثارش کرد وگفت: اره... اما اگه یه چیزی برای خوردن داشته باشیم خیلی بهترم میشه...

انا لبخندی زد. فهمیدن اینکه ارش بلوف میزند. چندان کار سختی نبود. در حالی که بازویش را گرفته بود گفت: چی درست کنم؟

ارش سرش را به پشتی کاناپه تکیه داد و در حالی که به لوسر خیره شده بود... بی توجه به سوال انا گفت: هیچ وقت فکر نمیکردم روزی به خاطر رفتارش ازش ناراحت بشم... یعنی برامم چندان مهم نبود که چیکار میکنه... اما حالا... نگاهش را به اناهیتا دوخت. دریای چشمانش انتظار را به رخ میکشید. شاید منتظر بود ارش پاسخ سوالش را بدهد... یا منتظر بود درد و دلش را خاتمه بخشد.

ارش نفسش را فوت کرد.

زمزمه وار گفت: یه جورایی دلم براش تنگ شده بود... شاید به بودنش وخنده های مصنوعی و چاخاناش برای رفیق و رفقاش... یا برنامه ریزی سفراش....

پوزخند مسخره ای وسط جملاتش ویرگول شد.

با این حال ادامه داد: هیچ وقت نگران ما نبود... همیشه مادر جون فکر همه چیز میکرد.... سرش را روی پشتی کاناپه جا به جا کرد وگفت: تا به حال دستپختشو خوردی؟

اناهیتا خندید وگفت: لازانیاهاش خوشمزه بود....

ارش اهی کشید وگفت: چرا هیچ وقت دستپختشو نخوردم؟

اناهیتا میخواست بگوید هیچ وقت ظهر و شب خانه نبودی.... نبودی که باشی و در کنار خانواده وقت بگذرانی... شاید اگر چهره اش لاغر تر نسبت به گذشته نشده بود مغرضانه می گفت. شاید اگر تا دیروز اینطور با عاطفه برایش حرف نمیزد تلخ نثارش میکرد هیچ وقت نبودی...

اما در ان لحظه سکوت کرد. نمیخواست چیزی بگوید . به اندازه ی کافی ذهن و خاطرشان مکدر بود. نمک پاشیدن به روی زخم چه فایده و سودی داشت؟ چه دردی دوا میکرد؟ میتوانستند روزهای گذشته را جبران کنند؟

میتوانستند یک خانواده ی سالم و ساده وشاد باشند؟

گذشته بود... گذشته را نمیشد برگرداند... شاید خیلی چیزها سر جای خودش نبود... دیگر چه کار میتوانست بکند؟ برادرش وقتی پشیمان شد که شاید خیلی دیر شده است... مادرش نگران ابروریزی جلوی دوستانش است .... شاید انها در اولویت قرار دارند تا فرزندانش.... اگر این خط مشق زندگیشان بود حضور انها چه فایده ای داشت؟ چرا باید ارشی می بود که حالا که به زمین خورده پشیمان شود حالا که دیگر شاید نتواند دوباره بلند شود.... چرا باید خودش می بود؟ خودش که باور داشت ضعیف است.... از ضعفش بیزار بود... خودش بود ویک کوه حرف که در دلش تلنبار شده بود... مادر جون چه استقامت و صبری داشت. چقدر بد بود که خودت نیاز به تکیه گاه داشته باشی اما تکیه گاه دیگران شوی... بد بود....

ارش انگار ناله می کرد. به او خیره شد. چشمهایش نیمه باز بود. با هول به سمتش رفت وگفت: چی شدی؟

ارش زمزمه وار گفت: پهلوم... درد میکنه...

اناهیتا بغض کرده بود. به سمت اشپزخانه رفت و با داروهایش بازگشت. ده دقیقه ای طول کشید تا نسبتا ارام شدروی کاناپه به خواب رفت. تازگی ها بیشتر شبیه یک پسر بچه ی نیازمند بود تا یک پسر جوان که امید ها و ارزوهایش هنوز به سرانجام نرسیده اند.

تا نیمه شب بالای سر ش نشسته بو د وفکر میکرد که اخر و عاقبتشان چه میشود. عجیب بود که پدرشان به خانه نیامده است... مادرش کجا رفته بود؟

گرسنه بود اما تنهایی خوردن مزه ای نداشت. ساعت از دو صبح گذشته بود.

ارش نگاهش کرد وگفت: نخوابیدی؟

اناهیتا خمیازه ی بلند بالایی تحویلش داد وگفت: خوابم نمیومد...

ارش به چشمهای خواب الود او خیره شد وگفت: واقعا؟

اناهیتا سری تکان داد وگفت: یه کمی املت درست کردم... داغ کنم بخوریم؟ گرسنه نیستی؟

ارش لبخندی زد و ازجایش بلندشد وگفت: من داغ میکنم...

اناهیتا اهسته گفت: حالت خوبه؟

ارش: خوبم....

انا سری تکان داد وارش به اشپزخانه رفت. در یخچال را گشود. ظرف محتوی املت را خارج کرد. قبل از انکه بلایی به سرش بیاورد دستهایش را شست وسپس گاز را روشن کرد.

ماهی تابه را روی شعله گذاشت. نان هم از فریزر دراورد و داخل ماکرویوو گذاشت تا یخش اب شود.

همه ی اینها بیست دقیقه هم طول نکشید.

به هال امد تا اناهیتا را صدا کند.

خواب خوا ب بود. تنها توانست پتویی را که قبلا اناهیتا رویش کشیده بود را روی او بیندازد... با سر انگشت پیشانی اش را نوازش کرد.

خوابش نمی امد. هوس یک سیگار را داشت.پنجره ی اشپزخانه را باز کرد. به اسمان خیره شد.

افکار مزاحمی که در سرش بود .... نمیتوانست روی تماشای ستارگان پشت غبار و دود تمرکزی داشته باشد. سیگارش تمام شد.... چند نفس عمیق کشید. فکر اینکه چند بار دیگر میتواند اینگونه نفس عمیق بکشد.... خسته بود. حتی از ناامید بودن هم خسته بود... پنجره را بست.

همه چیزهایی که اماده کرده بود را به یخچال بازگرداند. تنهایی خوردن مزه ای نداشت!

***********************
***********************
***********************
***********************

صدای پیانو تمام فضا را پر کرده بود. سه تارش را روی شانه جا به جا کرد و وارد کلاس شد. در چهارچوب ایستاده بود.

هنوز کسی متوجه حضورش نبود.

صدای نواختن فالش کسی روی اعصابش بود...

به نظرش جمع قبلی به همان ترتیب نشسته بودند... فقط دو چهره به نظرش زیادی جدید بود.

تنها کسی که خیلی خوب چهره و حرفها و حرکاتش یادش مانده بود همان مقلد محسن نامجو بود. سعی داشت در دستگاه ماهور چیزی بنوازد .... چه تلاش نابه جایی! چشمهایش را ریز کرده بود. تا الان تمام مسیر راهرو تا کلاس را محکم قدم بر داشته بود... او استاد بود. سه تار بلد بود... انها بیشتر شبیه یک خروسی که روی سه تار افتاده بود می نواختند... از این لحاظ برگ برنده دست او بود. اصلا میلی نداشت حوادث دفعه ی پیش تکرار شوند.

اهمی کرد و در را بست و مستقیم و سیخ به سمت صندلی اش رفت وروی صندلی نشست.

پسرک نامجو مانند گفت: به به استاد کوچولو...

با صدای کنترل شده ای محکم وقاطع اما با کمی رعشه گفت: اگه نمیتونید کلاس رو تحمل کنید میتونید تشریف ببرید بیرون.... در کلاس بازه...

پسر دیگری خندید وگفت: به جون جفت چشمات در کلاس و خودتون بستید....

اناهیتا از جا بلند شد . در را باز کرد وتند گفت: حالا بازه... هرکسی نمیتونه منو.... شرایط کلاس و... قوانین منو تحمل کنه میتونه بره بیرون....

دختری که مانتوی گل ریز سفید با پس زمینه ی سورمه ای پوشیده بود و با هد بند قرمز و کفش های قرمز سوتی کشید وگفت: مرسی خشونت استاد کوچولو...... به افتخارش..

هنرجویان همراهش شدند.

اناهیتا فقط نگاهشان میکرد. بعد از دقایقی جمع ساکت شد.

یکی از پسرها گفت: وای وای.... چه چشمایی ... بابا نکن اونطوری زشت میشی میترشیا....

جمع خندید.

دیگری گفت: بابا هنوز بچه است... وقت داره....

باز فضا از خنده پر شد.

اناهیتا دیگر کفری شده بود.

تند و صریح گفت: مسخره بازی هم حدی داره... احترام منو نمیخواید داشته باشید مهم نیست... احترام خودتون ونگه دارید که اینقدر جلوی به قول خودتون یه بچه حقیر وکوچیک نیاید.... من اصراری به تدریس ندارم... نیازی هم به کار ندارم.... برام تفریحه.... اما با این اوضاع.... براتون متاسفم ادمهای مثل شما ساز دستشون بگیرن.... ساز حرمت داره... نواش حرمت داره... دستی که سیم ها رو نوازش میکنه حرمت داره... اگه نمیتونید حرمت نگه دارید... همگی خوش اومدید....

مقتدرانه ایستاد ه بود. بدون تپق همه چیز را گفته بود. هرچند خیلی نمیدانست چه گفته بود... فقط میدانست که جو طوفانی الان ساکت بود.

اناهیتا به چهره ی تک تکشان نگاه میکرد. میل داشت اثر حرفهایش را روی انها ببیند.

انگار جدیت او را درک کرده بودند.

اناهیتا بعد از مکثی سه تارش را از کیفش بیرون اورد و گفت: خوب دفعه ی پیش که به کوک سازتون گذشت.... حالا اگه ممکنه همگی خودشون رو معرفی کنن و بگن چند وقته که ساز میزنن... وچقدر با ساز اشنا هستن؟ مخلص کلام کیا مبتدی هستند؟

همان پسری که خیلی ادعایش میشد که شبیه نامجو است تک سرفه ای کرد وگفت: من رضا شهابی ام ... دو ماهه که سه تار کار میکنم... اما ساز تخصصیم گیتاره. خودمم تو یه اموزشگاهی گیتار درس میدم... فکر میکنم یه عذرخواهی بهتون بدهکارم....

اناهیتا با نگاهی سپاس گزارانه به او خیره شده بود. بقیه هم به همان ترتیب خودشان را معرفی کردند. اکثرا همگی مبتدی بودند.

اناهیتا هم از نو خودش را معرفی کرد. جو ساکت بود.

برای شروع کتاب نتش را باز کرد و توضیحات مختصری داد. بعد از کمی حرف در باره ی ویژگی های ساز شروع به نواختن قطعه ای کرد که شهابی در ابتدا سعی داشت ان را درست بنوازد. انقدر زیبا پنجه هایش بالا وپایین میرفت که همگی ماتش شده بودند.

کمی بعد سرش را بلند کرد با تشویق شاگردانش مواجه شد. سری تکان داد و درس ابتدایی را اغاز کردند.

برای شروع نیمی عالی ونیمی دیگر افتضاح بودند.

صدای پیانو و هم خوانی از کلاس رو به رویی می امد.

اناهیتا ناچارا صدایش را بلند کرده بود تا بهتر توضیحاتش را ارائه دهد. پنج دقیقه ای به همین منوال اعصاب خرد کن گذشت. اما واقعا دیگر نمیتوانست تحمل کند.

به خصوص که شهابی گفت: برم یه چیزی بهشون بگم؟

اناهیتا سری به علامت منفی تکان داد. اگر می خواست تذکری بدهد خودش میرفت... نه اینکه هنرجویش را بفرستد!

صداهای نواختن ها دیگر زیادی با هم مخلوط شده بودند. اناهیتا کلافه گفت: شما به تمرینتون ادامه بدید بر میگردم...

و از کلاس خارج شد.

تقه ای به در زد که مسلما با ان سرو صدا کسی چیزی نمی شنید.

اینبار با کف دست محکم به در نواخت. انقدر که انعکاسش کل راهرورا پر کرد.

شاید بیشتر برای تلافی اینچنین جسورانه قدم گذاشته بود و پشت در کلاس استاد پیانو امده بود.

عرشیا صارمی در را با خنده باز کرد. با دیدن دو نگاه ابی که در دریای خون غرق بودند لبخندش جمع شد و اهمی کرد وگفت: اتفاقی افتاده؟

اناهیتا با اعتماد به نفسی که کمتر درخودش سراغ داشت دست به سینه ایستاد تا رعشه ی دستانش واضح و اشکار نباشند.

با صدایی که کنترل شده اما حرصی بود گفت:فکر میکردم استاد پیانو باشید....

صارمی یک تای ابرویش ر ا بالا فرستاد وگفت: بله... مشکلی هست؟

اناهیتا با غیظ گفت: تصور نمیکردم که استاد پیانو استعداد شایان توجهی در تمرین کر و سرود همگانی داشته باشه...

عرشیا حرفهایش را نفهمید.

اناهیتا ناچارا بیشتر توضیح داد وگفت: تمام هنرجویان من توجهشون جلب شده به سرود شما... میتونم بپرسم تدریس پیانو چه ربطی به اواز خوانی داره؟

صارمی که از تک وتا افتاده بود. تک سرفه ای کرد وخواست چیزی بگوید که اناهیتا پشت چشمی نازک کرد وصریح گفت: اگر نمیتونید کلاستون رو اداره کنید بگید اموزشگاه فکری کنه....

و روی نوک پنجه ی پا چرخید ووارد کلاسش شد.

قیافه ی بهت زده و چوب خشک شده ی صارمی هنوز درچهارچوب بود.

کلاس به اتمام رسیده بود.

از روزش بیش از حد راضی بود. هنر جویان با لفظ خسته نباشید از او خداحافظی میکردند.هرچند هنوز زود بود واژه و لفظ استاد را برایش به کار ببرند اما چند تن از دختران اورا استاد خطاب کرده بودند.

از خانم رحیمی خداحافظی میکرد که سینه به سینه ی عسل برخورد کرد.

اناهیتا لبخندی زد وگفت: کلاس مفید بود؟

عسل اخمی کرد وگفت: تو خجالت نمیکشی میای پاچه ی استاد ما رو میگیری؟

اناهیتا از لحنش خندید و عسل گفت :واه واه واه... چه خشونتی... چه لحنی... عین اژدهای بیست و چهار سر اومده تو کلاس ما به استادمون واق واق میکنه.... تو نگفتی پسره خودشو خیس میکنه؟ هان؟ نگفتی ابروش جلوی ما میره؟

اناهیتا تنها میخندید.

عسل هم همچنان ادامه میداد. با شیطنت از استادش دفاع میکرد.

در حالی که از تعریفات و اصطلاحاتش برای اناهیتا میگفت اناهیتا پرسید: اخه چه خبرتون بود؟ همش داشتید اواز میخوندید؟

عسل ادامه داد: بابا امروز تولدش بود تا بهمون گفت یکی از شاگردا شروع کرد به تولدت مبارک... یکی هم نشست پشت پیانو وشروع کرد به زدن... حالا دو تا از پسرا اون وسط افتادن به قر دادن.... اومدی حالمون و خراب کردی.... تو که رفتی همچین توپید بهمون که.... منم بد ضایع کرد.... سرم یک دادی کشید.... حالا انگار یه چسه نت چه ارزشی داره.... همش تقصیر توه ها...

اناهیتا فاتحانه لبخندی زد و در حالیکه سوئیچش را از کیفش در می اورد گفت: به هر حال من باید...

حرفش با صدای صارمی نصفه ماند.

صارمی گفته بود: خانم تاج بخش....

اناهیتا متعجب گفت: بله؟

صارمی خواست حرفی بزند . ا ز چهره ی صارمی عصبانیت می بارید .اخم هایش تا پایین تر از بینی اش در هم بودند.

خواست جمله ای به زبان بیاورد که شهابی گفت: خسته نباشید...

اناهیتا ناچارا به سمت او نگاه کرد وگفت: شماهم...

شهابی گفت: کلاس واقعا مفید بود....

اناهیتا لبخندی زد وگفت: خوشحالم.... اقای شهابی رو نت سی بیشتر دقت کنید....

شهابی لبخندی زد وگفت: حتما... خداحافظ....

اناهیتا سری تکان داد وبه صارمی خیره شد.

اناهیتا گفت: امری داشتید؟

صارمی نفس عمیقی کشید وگفت: شب خوبی داشته باشید.... و خیلی سریع از جلوی چشمشان دور شد.
امده بود که ارزو کند اناهیتا تنها شب خوبی داشته باشد؟!!!




 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



~sun daughter~ آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
!@farimah, * Star, * ترنم بهار *, *anahit*, *aren*, *dorsa*, *Nafise.a9*, *sara, *soodabeh*, *شهرزاد, +Neda+, .:aida:., .Baharak., 41267m, 677389, aahh, adobba, aflak, aliya kaka, amir hosyn, Anahita.s, aram-anlin, architect_shima, asal-1412, ashoka, asoodeh, Astrgirl, AVESTA, aygeen, Aypinar, azar1, beautyAsalak, betiya, binam, brain storm, chandiny, darya12, deragun, dokhtare babash, eglantine-m96, elahem, elnaz89, fadai, farahi, farnaz21, fatima983, fatima_59, FowL, ghazali_ gavazn, ghazghaz, ghorbani, hadi88, hala, harimeshgh, hasti59, hedie9390, helik, hiva, honey_x, Hoopoe, Inoosh, javoone, katerina petrova, khanoom-damaghoo, layahashemi, leila.kh, lindalili, little princess, liuana, M&M_601, M*KH, m0zhdeh, mahda, Mahed, mahtaj, mamorin, maniia, marjan.AA, marmara25, maryammmmmm6, maryta, mediya, meno, Mina, mina.bala, misha_kavir, Miss NiloO, monir1343, m_h_n, nafas44, Nahid_m, nedaj, neg neg, negin-joon, nini84, nlp16001, NO ONE, paiz, partooo, perijooon, piter pan, pr.delafrouz, reza503, roya1365, s-him4, s.sh, saba 68, sada, SAGHIIIII, samaneh60, sang_e_saboor, sara khooooom, saratab, sefid65, setareye abi, setayesh1363, sh1998, shakiba_2510, shatot, sheida_953, Shifteh, silverstar, smahmodi, Sokout, Sokout_momtad, syhbyt, T T--THR, Taataa, talayeh, TanNazZz, ti_na60, vayi, Veni, wenela, YAS95, yasaman_yasi, yasamin-73, yasamin_azizi, yase sefid, yasnaa, zahra.h, zanbagh, zeinab.n, ziglernata, zohreh17, ~AfShAn~, ~Mahdiye~, ~Melika~, ~shahrivar~, αгѕαпα, آذردخت, آرشا, آرنیکا, آسوده, اسمون, بازیگوش, بی کس, تابتا, ترنم, تهمتن, توهم سبز**, خالق اسمان خیال, خانم فسقلی, خواجه, رادوين88, راز نیاز, رز آبی, زری, ستاره بارون, ستاره یخی, شیوا, طبیعت, فرزانه 62, ققنوس98, لاله, لمیس20, م.م.ر, مرضی2, مریم@, مهرناز_71, مهستی, مهشید7, ميترا, ميشا, ناشناس58, نصرا..., نفس رادمنش, ياابالفضل, پرهوده, چلیپا, کریستال, گلبو, گنجشک
قدیمی ۱۴ آذر ۱۳۹۰, ۱۱:۴۲ بعد از ظهر   #26 (لینک مستقیم)
کاربر فعال بخش خبر
 
پرهوده آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +70 امتیاز     
Post

خب ... خب.... بالاخرخ نوبت منم رسید
با تشکر ویژه از خورشید جون عزیزم
----------------------------------------------------
------------------------------------------------------------

با ذهني سرشار از فکرهاي ناخوشايند، تند تند از اين سمت آشپزخانه به سمت ديگر مي رفت تا غذايي براي شام شب آماده کند. با توجه به شرايط جسمي آرش، دلش نمي آمد هرشب کتلت و يا نيمرو به خوردش دهد؛ به غذاهاي مفيدتري نياز داشت اما هربار فکرش به سمتي مي رفت و شتاب را از دستانش مي گرفت.
يکبار وضعيت پدر و مادرش و آينده نامعلومشان در ذهنش رژه مي رفت، و بار ديگر تصور ورشکست شدن پدرش با او دهن کجي مي کرد. بيماري آرش.... سماجت عسل در به حرف آوردنش، رفتار شاگردانش .... و در نهايت برخورد عصر استاد پیانو.... همه و همه در ذهنش مي چرخيدند. نمي دانست برخورد درستي با صارمی داشته يا نه، ولي براي اولين بار از اين که کسي را به قول عسل کنف کرده و انتقام گرفته خوشحال بود. البته به همراه ذره اي عذاب وجدان که به شدت سعي مي کرد ناديده اش بگيرد. يک لحظه از ذهنش گذشت:
« بيچاره تولدشو کوفتش کردم!!!»
اما با سماجت به خودش تاکيد کرد که کارش درست بوده است. و باز به سرعت برق جمله اي ديگر در ذهنش نقش بست:
« يعني چي مي خواست بهم بگه که يهو پشيمون شد؟..... واقغا پشيمون شد يا از عسل خجالت کشيد؟.... شايدم از اون شهابي.... »
هر چه کرد نتوانست حتي با حدسي کنجکاوي اش در اين مورد را فرو نشاند. قطعا براي عذر خواهي که نبود. پس چه بود؟ نفس عميقش را به بيرون فوت کرد و نگاهش را به غذاي درون قابلمه دوخت. زير لب زمزمه کرد:
ـ کاشکي مزه داشته باشه. .... واي خدا چرا جديدا اينقدر با خودم حرف مي زنم؟ نکنه دارم ديوونه مي شم؟
صداي مهربان مهين دخت از سال هاي دور بيرون کشيده شد:
ـ ماماني قبول نيست. چرا هميشه غذاهاي شما اينقدر خوشمزه اس؟
ـ چون که غذا پختن براي خانواده ات اگه با عشق و علاقه باشه، سنگم بپزي خوشمزه مي شه!
ولي کدام خانواده؟.... تعريفي که از خانواده در ذهنش بود به هيچ عنوان با جمع چهار نفره شان تناسبي نداشت. هرکسي به فکر خودش .... درگير با مشکلات خودش.... روابط سرد و يخ زده....
پوزخندي روي لبانش نشست. پدرش را دوست داشت. شايد آن طوري که بايد براي سرو سامان دادن خانواده اش تلاش نکرده بود، اما مطمئنا اگر مبينا هم همراهي اش مي کرد و اين همه خود خواهي به خرج نمي داد همه چيز الان در جاي خودش بود.
آرش هم به سرعتي باور نکردني که براي خودش هم عجيب بود در قلبش رشد مي کرد. برايش مهم شده بود. در اين چند روز مدام به فکرش بود؛ در صورتي که قبلا اصلا برايش مهم نبود کجاست و چه مي کند ولي حالا فرق مي کرد!
مبينا معمايي بزرگ بود. سعي مي کرد از او متنفر نباشد. اما براي اين سوال هيچ جواب دقيقي نداشت « عشق يا نفرت؟!»
از وقتي که يادش مي آمد زندگي شان همين بود. اصلا نمي توانست درک کند که نقطه آغاز اين بلايا کي و کجا بوده است. هيچ کدام سعي نکرده بودند براي بهبود اين شرايط قدمي بردارند. کوروش و مبينا که دائم با هم لجبازي مي کردند و قصد کوتاه آمدن هم نداشتند. در صورتي که اگر يکي شان از خودگذشتگي مي کرد و به آتش ميانشان دامن نمي زد، اين اختلافات در همان سال هاي اول در نطفه خفه مي شد. آرش و خودش هم که فقط فرار کرده بودند.
در حالاي خودشان همه مقصر بودند!!!
همان طور که به کابينت کنار گاز تکيه داده بود، با گرماي دستي به روي گونه اش به خود آمد. متعجب به آرش که با صورتي خسته و لبي خندان مقابلش ايستاده بود خيره شد. گويي کيلومترها از آن فضا فاصله داشت.
ـ غذات نسوزه آشپزباشي!
با اين جمله ناگهان يادش آمد کجاست. به سرعت به سمت گاز چرخيد و در قابلمه را برداشت و محتوياتش را به هم زد. آرش با قدم هايي آرام به سنت ميز ميان آشپزخانه رفت و روي يکي از صندلي ها نشست. دستپاچگي آنا برايش جالب بود.
ـ داري چيکار مي کني؟
ـ نمي بيني ؟ غذا درست مي کنم ديگه!
ـ منظورم اينه چه غذايي؟
ـ زرشک پلو با مرغ.... دوست داري؟
آرش دست هايش را ستون چانه اش کرد و گفت:
ـ اوهوم، من آدم خوش غذاييم.... از چیزی بدم نمیاد....
انگار شي تيزي در قلب آنا فرو رفت. تيزي يک غريبگي ناخواسته....! پوزخندي زد و زمزمه کرد:
ـ مسخره نيست که ما هيچي از هم نمي دونيم؟
اما آرش شنيد و پر از حسرت جواب داد:
ـ چرا مسخره است .... خيلي هم مسخره است .... اصلا اين زندگي همه چيزش مسخره است!
آنا به چشم هاي اندوهگين برادرش خيره شد. حق داشت. روزهاي سختي را مي گذراند. جلو رفت و همان طور خيره به چشم هايش گفت:
ـ تو خوب ميشي آرش.... من مطمئنم!
آرش سعي کرد لبخندي بر لب بنشاند اما فقط توانست صورتش را کج و کوله کند:
ـ خيلي بهش فکر نمي کنم!
ـ يعني چي؟!
ـ من چيزاي مهم تري رو از دست دادم که هيچ جوره برنمي گردن.
آنا منظورش را درک کرد. اما آرش ادامه داد:
ـ رابطه اي که مي تونستن با تو يا بابا داشته باشم.... کمکش کنم .... پسرش باشم ..... که حالا که اين همه مشکل داره بتونه به من تکيه کنه ولي....
بغض گلويش را فشرد و صدايش را لرزان کرد:
ـ ولي به جاش چيکار کردم؟ ..... بيشتر خون به جيگرش کردم. هم من هم مامان.... هيچ مي دوني من وتو هيچ بچگي مشترمي با هم نداريم؟ .... حتي يه خاطره خوب که بهش دل خوش کنم؟ ... همه اش هم تقصير منه....
آنا هم هواي گريه داشت ولي بايد خوددار مي بود. احساس مسئوليت مي کرد؛ براي چه خودش هم نمي دانست . حس مي کرد اوست که بايد همدم و تکيه گاهي باشد براي پدر و برادرش...
زير غذا را کم کرد و صندلي را روبروي آرش را اشغال کرد:
همش که تقصیر تو نیست ارش... و درادامه افزود:
ـ آرش با اين حرفا فقط ودتو عذاب مي دي. به جاي اينکه دائم به گذشته فکر کني انرژيتو بذار واسه درمانت تا زودتر خوب شي... ما هنوزم کنار هميم. مي تونيم روزاي خوبي داشته باشيم.
ولي در دل ناليد: « خدايا يعني مي شه؟»
اما دل آرش پرتر از اين حرف ها بود. سرش را روي ميز گذاشت و زمزمه کرد:
ـ نمي تونم آني ... نمي تونم. از خودم بدم مياد. دلم ميخواد همه چي رو بهم بريزم. خسته ام ... خسته مي فهمي؟
آنا به آرايم موهاي آرش را نوازش کرد و گفت:
ـ به خودت فرصت بده آرش. همه چي درست مي شه. يعني اميدوارم که درست بشه...
پس از گذشت نيم ساعت آرش آرامتر شده بود و حالا نگاهش خيره به گوشه اي در افکارش غرق شده بود. آنا هم به آرامي ميز غذا را ني چيد و حرف هايش را براي گفتن سبک سنگين مي کرد. دوست نداشت باز هم آرش را ناراحت کند، اما بالاخره که چه؟ بايد تکليفشان روشن مي شد.
پارچ آب را سر ميز گذاشت و صدا زد:
ـ آرش؟.... آرش؟
آرش متوجه او شد:
ـ چيه؟
اما نيازي به توضيح آنا نبود. ميز چيده شده مقابلش پاسخش بود. عطر دل انگيزي که از غذا بلند مي شد اشتهايش را تحريک کرد. لبخند کم جاني زد:
ـ دستت درد نکنه. ظاهرش که عاليه...
آنا با مهرباني مقابلش نشست:
ـ خوبه خودت مي گي ظاهرش. فعلا بخور ببين اصل کاريش چطوره
ـ همين که اين همه زحمت کشيدي خودش کليه!
آنا بشقاب آرش را برداشت تا برايش غذا بکشد.
ـ اينقدر تعارف نکن خوشم نمياد. بخور نوش جونت.
آنا با خود فکر کرد چه خوب است که حداقل ديگر مجبور نيست تنهايي غذا بخورد. فعلا که دو نفر شده بودند. يعني مي رسيد روزي که همه شان دور هم، بدون هيچ کدورتي غذا بخورند و صحبت کنند؟ با اين فکر اخم هايش در هم رفت و گفت:
ـ آرش؟
ـ جانم!!
چقدر اين کلمه برايش ناآشنا بود. براي لحظاتي با تعجب به آرش نگاه کرد. آرش هم متوجه شد اما برويش نياورد.
ـ چيه کوچولو؟ ... چي مي خواستي بگي؟
ـ را... راستش.... مي خواستم بپرسم از مبينا چه خبر؟
آرش با تعجب ابرويي بالا انداخت و گفت:
ـ ديگه بهش مامان نمي گي؟
آنا بي تفاوت شانه اي بالا انداخت و گفت:
ـ هميشه ام نگفتم!
آرش کمي مکث کرد سپس جواب داد:
ـ نه، هنوز که زنگ نزده. صبح اومدم خودم تماس بگيرم جوابمو نداد.
آنا محتويات بشقابش را زيرو رو کرد:
ـ آخرش چي مي شه آرش؟ مامان واقعا طلاق مي گيره؟
ـ نمي دونم .... فکر نکنم اينبار هيچ کدوم کوتاه بيان!
ـ تکليف ما چي مي شه؟
آرش با تعجب نگاهش کرد و گفت:
ـ مگه بچه ايم آني؟ هر تصميمي که اونا بگيرن به ما ربطي نداره. مي بيني که اونا از وجود همديگه عذاب مي کشن. نمي تونن همديگه رو تحمل کنن. روش زندگيشون درست يا غلط کاري ندارم.... ولي با بودنشون کنار هم فقط دارن به خودشون آسيب مي رسونن. فکر نمي کني بهتر باشه اين جنگ اعصابو تموم کنن؟
ـ اينطوري؟
ـ تو راه بهتري به ذهنت مي رسه؟
آنا با صداي خفه اي گفت:
ـ دلم نمي خواد خانواده مون از هم بپاشه. چيزي که ماماني هم هيچ وقت موافقش نبود.
ياد و خاطره ماماني مهربانشان ذهن آرش را پر کرد. چرا هيچ وقت سعي نکرده بود به آن پيرزن مهربان و دنيا ديده نزديک شود و به حرف هايش گوش کند؟
اين چرا هم مثل قبلي ها به آهي عميق و بي پاسخ منتهي شد.
ـ اگه ماماني نبود خيلي زودتر از اينها از هم جدا مي شدن ولي الان ديگه هيچ مانعي سر راهشون نيست.
ـ آخه چطور ممکنه يه پدر و مادر به اين راحتي بچه هاشونو نديده بگيرن؟ مگه مي شه؟
آرش آشفتگي روحي آناهيتا را درک مي کرد. خودش هم سرگردان بود، ولي چه بايد مي گفت؟ ليواني آب براي خواهرش ريخت و به سمتش گرفت. در همان حال هم گفت:
ـ تو اول بايد سعي کني با اين قضيه کنار بياي. قبول کني که نبودن اونا کنار هم واسه همه مون بهتره. اگه هر روز تو اين خونه دعوا و مرافعه نباشه زودتر مي تونيم خودمون و جمع و جور کنيم.
ـ دلم براي بابا مي سوزه. بار همه اين مشکلات روي دوش اونه. اگه مامان تقاضاي طلاق کنه از يه قرون مهريه اش هم نمي گذره. اونم با اين وضعيت بابا....
ـ با بابا حرف نزدي ببيني شرايط کارخونه چطوريه؟
ـ چرا ولي هيچي نمي گه! فقط مي گه حساب کتابا با هم نمي خونه و دارم ورشکست مي شم. اما چرا و چطوري... نمي دونم. مي گم امشب منتظر بمونيم تا وقتي بابا برگشت باهاش حرف بزنيم؟ اصلا شايد کمکي از دستمون بربياد ها؟
آرش به چهره نگران آنا خيره شد. اين همه دلنگراني و احساس مسئوليتش ستودني بود. چطور اين همه خوبي در وجود ظريف خواهرش جمع شده بود که چشمش را به روي بدي هايشان بسته بود و حالا برايشان دل سوزي مي کرد و به فکرشان بود؟!
نفس عميقي کشيد و گفت:
ـ باشه موافقم. مي مونيم تا بابا بياد ..... بابت شام خوشمزه ات هم ممنون.
از جا برخاست و بشقاب خودش را درون سينک گذاشت. موقع گذشتن از کنار آنا با يک تصميم و کشش ناگهاني خم شد و روي موهايش را بوسيد و زير گوشش زمزمه کرد:
ـ مرسي که اينقدر خوبي....!
و به سرعت آشپزخانه را ترک کرد و آنا را متعجب و هيجان زده به جا گذاشت.
برخلاف تصورشان آن شب هرچه صبر کردند از کوروش خبري نشد. آنا چايي خوشرنگ دم کرد و به همراه ميوه و تنقلات حسابي به آرش رسيدگي کرد و در مقابل اعتراض هاي او مقاوت کرد و به هيچ عنوان کوتاه نيامد.
در آخر زماني که عقربه هاي ساعت روي عدد يک متوقف شدند، هردو کلافه و گرفته با شب بخيري کوتاه از هم جدا شدند و به اتاق هايشان رفتند.
آنا خسته بود ولي هر کاري مي کرد خواب به چشمانش نمي آمد. دائم از اين دنده به آن دنده مي شد ولي فايده اي نداشت. يعني چه مي شد؟
خوشحال بود که فردا کلاس دارد و حداقل براي ساعاتي کوتاه هم که شده از فکر و خيال جدا مي شود. با فکرکردن به عسل و شيطنت هايش،براي صدمين بار اتفاقات آن روز در ذهنش تداعي شد. طرفداري هاي عسل از عرشيا و نگاه بي تفسير عرشيا.... رفتار شاگردانش و آرام شدن ناگهاني شان.... اعتماد به نفس خودش در آن لحظه ها....
وقتي نتوانست هيچ کدام را به ديگري مربوط کند با عصبانيت پوفي کشيد و به خودش توپيد:
ـ دِ خبر مرگت بخير بخواب ديگه .... اَ ه..... نصفه شبي مارپل شده واسه من....
دقايقي بعد که به خواب رفت فقط از يک چيز مطمئن بود؛ اينکه از درد و دل کردن با آرش در مورد قضيه طلاق پدر و مادرش بسيار آرام شده است. همين و بس....!

ویرایش توسط پرهوده : ۱۴ آذر ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۴۹ بعد از ظهر
پرهوده آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
! M@h!la !, !@farimah, * Star, * ترنم بهار *, *anahit*, *aren*, *dorsa*, *Nafise.a9*, *sara, *soodabeh*, *شهرزاد, +Neda+, -دایان-, ..samira.., .:aida:., .Baharak., 677389, aahh, adobba, aliya kaka, amir hosyn, Anahita.s, aram-anlin, architect_shima, ariang, asal-1412, ashoka, asoodeh, Astrgirl, atish69, AVESTA, aygeen, Aypinar, azar1, beautyAsalak, betiya, chandiny, darya12, deragun, dokhtare babash, eglantine-m96, elahem, elnaz89, fadai, Fafa Oi, farahi, farnaz21, fatima983, fatima_59, ghazali_ gavazn, ghazghaz, ghorbani, hadi88, hala, harimeshgh, hasti59, hedie9390, helik, hiva, honey_x, Hoopoe, Inoosh, katerina petrova, khanoom-damaghoo, kobramahmod, layahashemi, leila.kh, lindalili, M&M_601, M*KH, M.R.K, m0zhdeh, mahda, Mahed, mamorin, maniia, marjan.AA, marmara25, martire, maryammmmmm6, maryta, mediya, meno, Mina, mina.bala, mirage, misha_kavir, Miss NiloO, monir1343, m_h_n, nafas44, Nahid_m, nedaj, neg neg, negin-joon, nini84, nlp16001, NO ONE, paiz, partooo, perijooon, pr.delafrouz, roya1365, s-him4, s.sh, sabamanager, samaneh60, sang_e_saboor, sapidkooh, sara khooooom, saratab, sefid65, setareye abi, setayesh1363, sh1998, shakiba_2510, sharona, shatot, sheida_953, Shifteh, silverstar, smahmodi, Sokout, Sokout_momtad, syhbyt, sعسلs, T T--THR, Taataa, talayeh, tama1011, TanNazZz, ti_na60, Veni, wenela, YAS95, yasaman71, yasamin-73, yasamin_azizi, yasnaa, zahra.h, zanbagh, zeinab.n, ziglernata, ~AfShAn~, ~katrin~, ~Mahdiye~, ~Melika~, ~shahrivar~, ~sun daughter~, αгѕαпα, آذردخت, آرشا, آرنیکا, آسوده, اسمون, بازیگوش, بی کس, تابتا, تهمتن, توهم سبز**, خالق اسمان خیال, خانم فسقلی, خواجه, دختر مهربون, دلینا, راز نیاز, رز آبی, زری, ستاره یخی, شیوا, فرزانه 62, لاله, لمیس20, م.م.ر, مرضی2, مهرناز_71, مهستی, ميترا, ناشناس58, نصرا..., نفس_20, نیلوفر, ياابالفضل, پهره, چلیپا, گنجشک
قدیمی ۱۸ آذر ۱۳۹۰, ۱۲:۱۵ قبل از ظهر   #27 (لینک مستقیم)
مترجمین نودهشتیا
 
!@farimah آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +71 امتیاز     
پیش فرض

سلام !
این دفعه هم نوبت منه !
مرسی از دوستان مخصوصاً خورشید عزیز !
امیدوارم خوشتون بیاد !



_____________________



به دستان لرزانش نگاه کرد. زندگی خیلی وقت بود که چهره سخت خود را به او نشان داده بود.
کوروش به طرف پنجره اتاق کارش رفت. گوشی اش روی میز تکان می خورد. نمی توانست جواب کسی را بدهد. نمی خواست ضعف صدایش را کسی بشنود.
سرش درد می کرد. باید با دکتر تماس می گرفت. اما نمی خواست چیزی در آن مورد بداند. اگر آرش ایدز داشت چه؟ چکار باید می کرد؟ روی صندلی چرم پشت میز نشست و سرش را در دستانش گرفت. مشکل اصلی اش چه بود؟ رفتار مبینا؟ بیماری آرش؟ رقم وحشتناک طلب هایش؟
نفس عمیقی کشید. باید سر و سامانی به این وضعیت می داد. نگاهی به گوشی اش که هنوز زنگ می زد ، انداخت. مبینا بود.
به عکسی که خود مبینا روی گوشی اش گذاشته بود نگاه کرد. با عشوه به او خیره شده بود و لبخند غلیظی می زد. چرا او را درک نمی کرد؟
دکمه برقراری تماس را زد.
- کوروش !!! کدوم گوری هستی؟
چشمانش را بست.
- به تو چه ربطی داره؟
- چرا نیومدین دنبالم؟ اصلاً میدونی من الان کجام؟
با بی تفاوتی گفت:
- برام اهمیتی نداره ... چه خوب خودت زنگ زدی. باهات کار داشتم ___
مبینا در میان حرفهایش پرید.
- اول جواب منو میدی ! بس نبود که باهام نیومدی آنتالیا ؟ حالا ___
کوروش عصبانی شده بود. کنترلش را از دست داد.
- بس کن ! دیگه نمی خوام قیافه نحستو ببینم ! برای هردومون بهتره که از هم جدا بشیم !
بعد بدون اینکه منتظر جواب مبینا شود تماس را قطع کرد.
فحشی زیر لب داد و دستانش را مشت کرد.
به ساعت نگاه کرد. 11 صبح. دیشب را در دفترش سر کرده بود و به خانه نرفته بود. چشمانش از بی خوابی دیشب کمی سرخ شده بود.
عکس مبینا را از گوشی اش حذف کرد.
با وارد شدن دیلمی که مشخص بود ناراحت است، سرش را بلند کرد.


***


آرش جلوی آینه به خودش نگاه می کرد. موهایش پریشان بر پیشانی اش ریخته بودند و چهره رنگ پریده اش را می پوشاندند. خانه در سکوت فرو رفته بود. هیچ وقت اینطور بی کار و تنها در خانه نمانده بود. همیشه بیرون می زد و به کارهای مورد علاقه اش می پرداخت.
به طرف مبل رفت و روی آن نشست.
در این چند روز کمی حوصله اش سر رفته بود. به این زندگی عادت نداشت.
آناهیتا به دانشگاه رفته بود. می دانست آناهیتا کارهای زیادی را در خانه برعهده گرفته است اما خوبی بیش از حدش او را ناراحت می کرد. شاید بهتر بود می گفت خجالت زده.
یاد بهاره ذهنش را پر کرد. چند روز ندیده بودش؟ به احتمال زیاد روابطش با او چنین وضعی را برایش به وجود آورده بود. اما ...
صدای چرخش کلید در قفل را شنید. آنا بود که با وارد شدنش سلام بلندی هم داده بود. آرش زیر لبی جوابش را داد.
آنا کیسه های خریدش را به طرف آشپزخانه برد. در دل گفت:« فریبا خانم هم با این مرخصیش ما رو یه پا آشپز کرد! »
وقتی همه چیز را در آشپزخانه مرتب کرد برای تعویض لباس به اتاقش رفت.
آرش به او نگاه می کرد.
بالاخره آنا با لباسی آبی رنگ راحتی بیرون آمد. لبخندی به آرش زد و گفت :
- بابا امروز زنگ نزد؟ نیومد؟
آرش به نشانه منفی سرش را تکان داد. سعی کرد فکر بیماری اش را از ذهنش بیرون کند. پس به آنا گفت :
- امروز میخوام یه سر برم بیرون.
حس کرد کمی چهره آنا درهم رفت. اهمیتی نداد. درواقع حوصله اهمیت دادن نداشت. سرش کمی درد می کرد و حال درست و حسابی نداشت.
بالاخره آنا به حرف آمد.
- فکر خیلی جالبی نیست __
آنا هم با دیدن اخم های آرش که داشت در هم گره می خوردند آخر حرفش را خورد. داشت همان شخصیت قبلی آرش ظاهر می شد. بعد به این فکر کرد که آرش حال مناسبی ندارد. پس سعی کرد دلیل این حرکتش را پای آن بگذارد. ادامه داد :
- خب میتونیم با هم بریم یه کم بگردیم . چطوره؟
چه زود خودش را با آرش صمیمی احساس می کرد. تا همین چند روز پیش اگر این حرف را می زد خودش هم شاخ درمی آورد ، چه برسد به آرش!
ولی با عکس العمل آرش فکر کرد مثل اینکه حال آرش زیادی نامناسب است!
- چلاق که نیستم!
آنا سعی کرد با لبخندی جو را آرام کند. آرش که کمی از رفتارش شرمسار شده بود ، برای جلوگیری از بحث احتمالی بلند شد و به اتاقش رفت. امروز اصلاً حال خوشی نداشت.
آنا به بسته شدن در اتاقش نگاه کرد. فکر کرد چرا اینطور شد؟ با خود گفت بالاخره آرش هم که نمی تواند یک روزه به یک پسر فداکار و خوش اخلاق و خوب تبدیل شود!
سعی کرد با این افکار ، دید خوبی که نسبت به آرش پیدا کرده بود را حفظ کند.
به طرف اتاقش رفت و خودش را روی تخت رها کرد. همان لحظه زنگ گوشی اش به صدا درآمد. مهناز بود.
- سلام آناهیتا ! خوبی؟
آناهیتا با صدای آرامی جوابش را داد. مهناز ادامه داد:
- آرش چطوره؟ بهتر شده؟
به یک بله ساده اکتفا کرد.
- ببینم چرا انقدر بی حالی! نکنه اتفاقی افتاده؟ راستی مامانت اومد؟
چشمانش را بست و جواب داد:
- آره ... ولی عصبانی بود و نمی دونم کجا رفت!
مهناز برای چند ثانیه ساکت شد بعد برای پرت کردن حواس او ادامه داد:
- راستی عروسی من و بهرام هم نزدیکه هااا ! دقیقاً دو ماه دیگه !
با این حرف ، آنا به تقویم روی میزش نگاه کرد. سریعاً متوجه شد که تولد عسل هم چند روز دیگر است. روی تقویم با علامت قرمز مشخص کرده بود. خوشحال شد که دیده است. دیگر نفهمید چه با مهناز گفت.
بعد از قطع تماس فکر کرد چه کار می تواند برای تولد عسل بکند. در افکارش غرق بود که با صدای در خانه از جا پرید. به سرعت از اتاق بیرون رفت و دید که آرش خارج شده است. آه از نهادش بلند شد. اگر حالش بد شود چه ؟


شاید بهتر بود با پدرش تماس می گرفت. از روز قبل خبری از او نبود ! به طرف تلفن رفت و گوشی را برداشت. منتظر ایستاده بود تا پدرش جواب دهد. اما انگار خبری نبود ! لبانش را گاز گرفت.
نمی دانست چه کار کند. شاید بیخودی نگران بود. اما با به یاد آوردن حرف دکتر و احتمال هایی که درمورد بیماری اش می داد سردش شد.
روی مبل نشست.
سرش را تکیه داد و چشمانش را بست.


***

عسل از پله ها پایین آمد.

علی در سالن سرش را در لپ تاپش فرو کرده بود.

- سلام ! خوبی داداشی؟ اون تلفن رو از کنارت پرت کن.
علی نگاهی به او کرد و با خنده گوشی تلفن را برایش پرت کرد. با رفتن تلفن در دیوار لبخندش محو شد.
- بلد نیستی دیگه !
عسل بدون توجه به او تلفن را برداشت و شماره آناهیتا را گرفت. ثانیه ای طول نکشید که او جواب داد.
صدای نگران آنا ، او را هم کمی نگران کرد.
- خوبی آنا؟
آنا جوابی نداد.
عسل از یاد برد که جزوه آنا دستش جامانده و برای آن زنگ زده است.
- چی شده؟ جون به لبم کردی!
آنا جواب داد :
- آرش رفته بیرون ...
عسل کمی تعجب کرد.
- اشکالی داره؟
آنا از یاد برده بود که به طور کامل قضیه بیماری آرش را برای عسل تعریف نکرده است.
- آخه اون حالش خوب نیست.
- بابا بی خیال! تو هم که همه چیزو شورش می کنی! حالا میخوای بیام پیشت ؟
- نه ، نه ، لازم نیست .
عسل تازه قضیه جزوه را به یاد آورد.
- ولی باید انگار یه سر بیام ! جزوه ت پیشم مونده . فردا هم که کوئیز داریم !
عسل باشه آرام آنا را شنید. پس سریع خداحافظی کرد. علی به او نگاه می کرد.
- زل نزن ! ببین من میرم خونه آنا ! اوکی؟
و به سرعت از پله ها بالا رفت.
علی در دل گفت:« انگار زندگی آنا هم از سر و روش مشکل می باره ! این دفعه چی شده؟ » نفس عمیقی کشید.
چهره اش کمی درهم رفته بود.

ویرایش توسط !@farimah : ۱۸ آذر ۱۳۹۰ در ساعت ۱۲:۲۲ قبل از ظهر
!@farimah آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
* Star, * ترنم بهار *, *anahit*, *aren*, *dorsa*, *Nafise.a9*, *sara, *soodabeh*, *شهرزاد, +Neda+, ..samira.., .:aida:., .Baharak., 41267m, 677389, aahh, abien, adobba, aflak, aliya kaka, amir hosyn, Anahita.s, aram-anlin, architect_shima, asal-1412, asoodeh, Astrgirl, atish69, AVESTA, ayda3, aygeen, Aypinar, azar1, beautyAsalak, betiya, binam, boolotooth, chandiny, darya12, deragun, dokhtare babash, eglantine-m96, elahem, elnaz89, fadai, Fafa Oi, farahi, farnaz21, Fatemeh_15, fatima983, fatima_59, FowL, ghazali_ gavazn, ghazghaz, ghorbani, hadi88, hala, harimeshgh, hasti59, hedie9390, hezareh, hiva, Hoopoe, Inoosh, javoone, katerina petrova, khanoom-damaghoo, kobramahmod, layahashemi, leila.kh, lindalili, little princess, liuana, M&M_601, M*KH, M.R.K, m0zhdeh, mahda, Mahed, mahsakh1370, mamorin, maniia, marjan.AA, marmara25, martire, maryammmmmm6, maryta, mediya, meno, Mina, mina.bala, mirage, misha_kavir, Miss NiloO, monir1343, msho, m_h_n, nadia_gh74, nafas44, Nahid_m, nedaj, negin-joon, niloofarane, nini84, nlp16001, NO ONE, paiz, paradise, parmis ariaee, partooo, pegiiiiiiiii, perijooon, pr.delafrouz, rahaa_m, roya1365, s.sh, S@LAR & S@DRA, saba 68, sabamanager, sada, samaneh60, sang_e_saboor, sapidkooh, saratab, sefid65, setareye abi, setarh**23, setayesh1363, sh1998, shakiba_2510, shamim-27, sharona, shatot, sheida_953, Shifteh, silverstar, smahmodi, Sokout, Sokout_momtad, syhbyt, T T--THR, Taataa, talayeh, tama1011, TanNazZz, ti_na60, vayi, Veni, wenela, YAS95, yasamin-73, yasamin_azizi, yasnaa, Z.Sattari, zahra.h, zanbagh, zeinab.n, zeinabjoon, ziglernata, ~AfShAn~, ~katrin~, ~Mahdiye~, ~Melika~, ~shahrivar~, ~sun daughter~, آذردخت, آرشا, آرنیکا, آسوده, اسمون, بازیگوش, بی کس, تابتا, تهمتن, توهم سبز**, حنا2012, خالق اسمان خیال, خانم فسقلی, خواجه, دختر مهربون, رادوين88, راز نیاز, رز آبی, ستاره یخی, شیوا, طبیعت, فرزانه 62, لاله, لمیس20, مرضی2, مهرناز_71, مهستی, ميترا, ناشناس58, نصرا..., نفس_20, نیلوفر, ياابالفضل, پرهوده, پهره, چلیپا, کریستال, گنجشک, ♣سحر جون ♣
قدیمی ۲۶ دي ۱۳۹۰, ۱۱:۴۴ بعد از ظهر   #28 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
ghazali_ gavazn آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +58 امتیاز     
پیش فرض

سلام !! نوبت ما شد !!
یه دنیا ممنونم از خورشید عزیز و فریماه !!
خوبی بدی به بزرگی خودتون ببخشین !!
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

وی مبل نشسته بود و به تابلوی دست دوز الله مادر بزرگش خیره شده بود ...!! دلش بیش از اندازه هوایش را داشت ... دلش میخواست تا بنشیند و هرچه در دلش هست را بگوید.اینقدر این آرزو و حس در درونش قوت گرفت که ناخداگاه شروع کرد ... !!
زیر لب زمزمه وار میگفت: مادرجون .... میبینیشون ؟؟ حتی نمیدونم دلم شور کدومشونو بزنه ؟؟ بابا ... ؟؟ آرش ؟؟ یعنی کجان ؟؟ اتفاقی براشون نیفته ؟؟ اگه حالش تو خیابون بد شه ؟؟ من چی کار کنم ؟؟ مامانی ... مامان .... !!! کجاست ؟؟ پی خوش گذرونی و پز دادنه به دوستاشه ؟؟ مامانی ارزش زندگیش چیه ؟؟ یعنی تا آخر عمر اینقدر ... !! بابا چی ؟؟
شوری اشک را حس کرد تازه فهمید خیلی وقت است که عنان اشکهایش را از دست داده است ... انقدر در حال خودش بود که نفهمید مدت هاست که صدایی می ایند. حواسش را جمع کرد... ایفو ن به صدا درامده بود. با حس اینکه اراش است به سمت ایفون پروا کرد. با دیدن چهره ی نگران عسل یادش افتاد که قرار بود او را زیارت کند.!!! عسل که نا امید شده بود میخواست باز گردد که آنا به خودش امد و در را باز کرد دوید سمت در ، خود را در راهرو در آینه ی قدی نگاه کرد وضعش بد نبود دستی درموهاش کشید همین که در را باز کرد چهره ی عصبانی عسل پیش رویش ظاهر شد ... تاحالا این طور او را ندیده بود متعجب به او خیره شد ...نمیدانست عسل چه در نگاهش خواند که از عصبانیت اولیه خبری نبود و جای خود را به تشویش داد وبا لحن نگرانی پرسید: چی شده؟
اناهیتا: هیچی...
عسل ـ نمیخوای دعوتم کنی بیایم تو ؟؟
آنا که تازه به خودش امده بود خودش را کنار کشید و به عسل اجازه ی دخول داد. خودش هم نمی فهمید که چرا اینقدر گیج وپرت است.
شاید اگر کمی حواس جمعی خرج میکرد بغضش بی اراده می شکست اما جلوی عسل سکوت و گیج بازی بهترین ترفند بود تا خودش را کمی حفظ کند. ...
در را بست و پشت سر عسل رفت ... عسل خودش را روی کاناپه ولو کرد عسل گفت :
نمیخواد بیا بشین اینجا ... نیومدم مهمونی که ... !! آنا بی توجه به اینکه باید پذیرایی کند نشست پیش عسل ... عسل سعی کرد شاد باشد جزوش را در آودو و گفت : علی که داشت منو میرسوند میگه بیا یه روز دوستتو ندیدی به هوای جزوه داری میری پیشش مگه منه داداش دل ندارم تحویلم نمیگیریا عسل خانوما ؟؟؟!!
عسل با یاد آوری لحن گفتن علی بلند زد زیر خنده ...
وای آنا باید بودی میدیدیش ... !! عین این بچه ها ...
آنا با یاد آوری علی بغضش سنگین تر شد چه قدر حسرت داشتن همچین برادری را داشت ولی حالا که فک میکرد علی با تمام خوبیاش آرش بد خودش نمیشود ... آرش ... !!! یعنی کجاست ؟؟ نکند کاری دست خودش بدهد ؟؟
عسل را به کل فراموش کرده بود داشت پیش خود فکر میکرد و بازم متوجه اشکایش نشد ... !!
عسل که دیگر داشت از نگرانی خفه میشد بیخیال تغییر روحیه آنا شد بهتر بود اول علت این همه بغض در چهره اش را جویا میشد. این همه اشکهای تلخی که از دریچه ی چشمانش فرود می امدند... آنا حتی به حرفایش توجه نمیکرد و همینطور اشک میریخت وزیر لب حرف میزد ....
عسل کلافه دستان آنا را گرفت و ...
عسل ـ آنا ... چی شده ؟؟ چرا اینقدر بهم ریخته ای ؟؟
همین تلنگر برای شکستن بغضش و هق هق بلند سر دادنش کافی بود.
باید حرف میزد. دلش پر بود. سنگین بود. از حرف تلنبار بود... دلش کوله باری از غصه و دلتنگی و گله و شکایت داشت... همه به زبانش یکباره هجوم اورده بودند.
دیگر باید برای یک نفر از این همه تنهایی میگفت... دیگر دلش پر شده بود.ظرفیت نگه داری این همه حجم درد و دل را نداشت. چه بهتر که عسل سنگ صبورش باشد... کی بهتر از او... عسل با بغض تکرار کرد: انا چی شده؟ داری منو میکشی...
و انا بود که گفت... از همه چیز...
.... از مادر وپدر و... از آرش از دلتنگی مادربزرگی که با نداشتنش فهمید چقدر جایش خالی است ... از تنهایی .... و عسل فقط در سکوت به حجمی از گلایه ها و درد و دل هایی که بر شانه های نحیف اناهیتا سنگینی میکرد گوش می سپرد. با طیب خاطر... گوش می سپرد.
-----------------------------------------------------------------
در خا نه را با حرص باز کرد اجازه نمیداد تمام حقش را این مرد بخورد ... او مبینا بود زنی که هر وقت هر چیز را اراده کرد داشته و حالا نمیخواست همه چیز را بگزارد و برود ... مهریه اش نمیتوانست دلش را خنک کند بابت تمام عمری که به پای این مرد و این زندگی گذاشته بود .... !! از خییلی از تفریحاتش زده بود و این افکار باعث تشدید عصبانیتش میشد !! بدون توجه به عباس آقا سرایدار ساختمان سریع به سمت آسانسور رفت خداروشکر همان طبقه بود و در سریع باز شد وگرنه از عصبانیت منفجر شده بود با دستای لرزان از خشم دررا باز کرد ... !!او به چه جراتی گوشی تلفن را روش قطع کرده بود ... خانه در سکوت مطلق فرو رفته بود .. با فریاد صدا زد ...
آنا ... آرش ؟؟؟ فریبا؟؟
هیچ صدایی نیامد .. نمیتوانست خشمش را مهار کند و این باعث میشد که فریاد بزند: شماها !!کدوم گوری رفتین ؟؟
همتون لنگه همین .. و این کلمه آغازی بود برای همه حرفای کیلیشه ای همیشگیش .... !!
رفت به اتاق خوابش میخواست گاو صندوق کوروش را باز کند باید کارهایی میکرد تا واقعا دلش خنک شود رمز گاو صندوق تاریخ تولد خودش بود خودش انتخاب کرده بود اما هر چه زد باز نشد ... و این عصبانیتشو صد چندان کرد بلند بلند به کوروش و خانوادش بد و بیراه میگفت ... تاریخ تولد کوروش ؟ سال گرد ازدواجشان ...؟؟ هیچ کدام باز نشد ... چیزی به ذهنش نمیرسید ... !!جلوی آینه ایستاد اینقدر حرص خورده بود که ناخداگاه به صورتش دست کشیده بود و آرایش همیشگیش بهم خورده بود رژ لبش پاک شده بود تناسب آرایش بهم خورده روی صورتش بیش از پیش حرصش را دراورده بود کنترلش را از دست داد هر چیز که دم دستش بود را شکست و میز اینه را به کل واژگون کرد...
اباژور.... صندلی میز اینه.... از اتاقش بیرون امد. نفس نفس میزد...با دیدن بوفه .. به سمتش رفت. تصویر زنی پریشان روی شیشه ی در بوفه به او دهن کجی میکرد.... گریه اش گرفته بود... چشمهایش از اشک تار میدید... به سمت بوفه یورش برد و هرچه درونش بود را خرد وتکه تکه کرد. تمام بدنش می لرزید.....
نفسش را فوت کرد.. دیگر چیزی برای تخریب نمانده بود.
لبخند کجی زد شاید باید کوروش فکر میکرد خسارت جهزیه اش ررا هم باید بپردازد..
بی هیچ سودی ازخانه خارج شد.
-------------------------------------------

ـ هی آرش کجایی ؟؟
سرش را بالا آرود و به تیشرت قرمز پدرام خیره شد ... سرش را تکان داد و بازم سکوت کرد ... حصوله ی پدام راهم سر برده بود ... آرش همیشگی نبود از وقتی که امده بود نه حرف میزد و نه در مقابل حرفهای پدرام واکنشی نشان میداد !! درخودش غرق بود .غرق در مرگی که در کمینش نشسته بود.
کلمه مرگ لرزه به جانش مینداخت ... انگار برای اولین بار داشت به زندگی نگاه میکرد ... !!
به خواهرش مادرش پدرش .. چه کلمات غریبی بودند ... !! هیچ حس خاصی بهشان نداشت مگر آنا .... واقعا با تمام وجودش داشت به او محبت میکرد و آرش نمیتوانست جواب محبتایش را بدهد.... تقریبا نمیتوانست درک کند که چه طور آنا میتواند به او محبت کند ؟؟
بعد از این همه سال با این همه بر خورد ... !! چه قدر خانواده اش برایش ناشناخته بودند .... خانواده .. کلمات یکی از یکی دیگر غریب تر...
کلافه شده بود پدرامم کم کم داشت عصبانی میکرد ولی امده بود بیرون تا به همه بگوید که همان ارش است...اما حیف که حقیقتی مانع از این میشد که همانی باشد که بود....
پدرام ـ تو کرجه همون که پارسال رفتیم پسره بود ... ؟؟ داشت دعوامون میشد ... هر سال این موقه ها یه مهمونی میگیره باید بریم ... پوز بچه پر رو بکوبونیم به خاک ...
اگر آرش قبلی بود این جمله هیجان زیادی برایش داشت ... اگر آرش قبلی بود الان زنگ میزد به دو سه تا از دوست دخترانش که با دسته جمعی به مهمانی بروند. !! شایدم میرفت خانه و از آنا به زور پول میگرفت ...
اسم آنا باعث شد اخمایش در هم برود. ... ولی نباید کم میاورد باید میرفت مهمانی و باید ثابت میکرد آرش مردنی نیست ... آرش همان آرشه .. شاید باید انتقام میگرفت. انتقام از ارش سابق... از ارشی که با حقیقت تلخی مواجه بود شاید!!!.
.






just g2m



نمی خواهم بعد از مرگم به احترامم یک دقیقه سکوت کنی ...اکنون که زبانت نیش دارد دهنت را ببند!!


باید به بعضیا گفت : اگــه هیچی بـه روت نمیارم ؛ فـکــــر نکن نفهمم ... ارزشش رو نــداری ... !!!




خدایا
به جز خودت
به دیگری واگذارم مکن ... !



ghazali_ gavazn آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
!@farimah, * Star, * ترنم بهار *, *anahit*, *aren*, *dorsa*, *Nafise.a9*, +Neda+, ..samira.., .:aida:., .Baharak., 41267m, 677389, aahh, abien, amir hosyn, Anahita.s, architect_shima, asal-1412, asoodeh, Astrgirl, atish69, aygeen, azar1, beautyAsalak, betiya, binam, chandiny, darya12, deragun, dokhtare babash, dream07, eglantine-m96, elahem, fadai, Fafa Oi, farahi, farin68, farnaz21, fatima92, ghazghaz, ghorbani, hadi88, harimeshgh, hasti59, hedie9390, helik, hiva, Hoopoe, Inoosh, katerina petrova, khanoom-damaghoo, kobramahmod, layahashemi, liuana, M mehrane, M&M_601, M*KH, M.shasusa, m0zhdeh, mahda, Mahed, mahsan70, maniia, marmara25, martire, maryammmmmm6, maryta, Mina, mina.bala, mirage, misha_kavir, mk70, nafas44, Nahid_m, nazi2000, negin-joon, niloofarane, nlp16001, NO ONE, paiz, paradise, partooo, pegah 2, pegiiiiiiiii, perijooon, pr.delafrouz, rahaa_m, Romani, roya1365, s.sh, samaneh60, sang_e_saboor, saratab, setareye abi, setayesh1363, shakiba_2510, shatot, sheida_953, Shifteh, silverstar, smahmodi, soha1990, Sokout, syhbyt, S_HOOT, T T--THR, talayeh, tama1011, TanNazZz, ti_na60, vayi, Veni, wenela, yasaman71, yasamin-73, yasamin_azizi, yasnaa, Z.Sattari, zahra.h, zanbagh, zeinab.n, ziglernata, ~AfShAn~, ~Mahdiye~, ~Melika~, ~shahrivar~, ~sun daughter~, آذردخت, آرشا, آرنیکا, آسوده, اسمون, بازیگوش, بی کس, ترنم, تهمتن, توهم سبز**, حنا2012, خانم فسقلی, خواجه, دختر مهربون, راز نیاز, ستاره یخی, شیوا, طبیعت, فرزانه 62, لاله, لمیس20, م.م.ر, مرضی2, مهرناز_71, مهستی, ناشناس58, نصرا..., نفس_20, نیلوفر, ياابالفضل, پرهوده, پهره, چلیپا, کریستال, گنجشک
قدیمی ۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۴۴ بعد از ظهر   #29 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
بی کس آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +54 امتیاز     
پیش فرض

سلام دوستان . باورم نمیشه نوبتم شده !!!!!
وای اونقدر هیجان زده هستم که خدا می دونه .

امیدوارم که خوشتتون بیاد .

---------------------------------------------------------------------------------------

آنا بعد از یک روز پر مشغله به خونه برگشت . واقعا براس عجیب بود که عسل چطور این همه انرژی داشت ، هنوز هم بعد از اون روز پر کار یکریز حرف می زد و بالا پایین می پرید . آنا سلانه سلانه به طرف در ورودی رفت .
به محض باز کردن در خشکش زد . خانه کاملا زیر و رو شده بود . همه جا پر از خورده شیشه بود . فکر کرد نکند دزد آمده باشد ولی با وجود سرایدار ، امکان این موضوع ضعیف بود .
یک گوشه روی مبلی خزید ، اولین چیزی که به فکرش رسید این بود که با پدرش تماس بگیرد ، طبق معمول کوروش جوابی به تماسش نداد . مثل همیشه ....
با آرش تماس گرفت ، گوشی اش خاموش بود . بلند شد و به طرف اتاق سرایداری رفت .
تیر اخر حدسش به سوی مبینا نشانه رفت... بعید نبود.
واقعا شوکه شده بود ، یعنی مبینا همچین بلایی سر خانه آورده بود . چرا ؟؟؟؟؟ تنها چیزی که برایش مهم نبود بچه هایش بودند . حتی آرش . اصلا نپرسیده بود که چه اتفاقی برای آرش افتاده . حالا هم آمده بود و خانه را زیر و رو کرده بود .
شماره مادر را گرفت . اینبار با دومین بوق جواب داد .
- چیه ؟ چی می خواهید از جون من ؟
آنا که از برخورد مبینا شوکه شده بود ، آب دهانش رو به زحمت قورت داد و گفت :
- شما امروز اومده بودید خونه ؟
- یعنی اجازه ندارم بیام خونه خودم ؟
- ولی این چه جور اومدنه ، همه جا بهم ریخته و بیشتر ظروف توی بوفه شکسته .
- این تازه اولشه ، به اون بابات بگو به این راحتی نمی تونه منو بزاره کنار .
- من چرا باید بهش بگم ، خودتون بهتر می تونید باهاش کنار بیایید .
- فعلا که جواب منو نمی ده . ولی وقتی مجبور شد مهریه منو بده و علاوه بر اون خسارتی رو که به جهیزیه من وارد کرده رو هم بپردازه ، اونوقت می فهمه با کی طرفه . من کسی نیستم که به راحتی بشه از دستش راحت شد .
جمله آخر را با فریاد گفت .
آنا در مقابل این همه خودخواهی ، چیزی برای گفتن نداشت . سکوتش مبینا را بیشتر عصبانی کرد .
- تو هم دختر همون مردی ، داری از بابای بی عرضه ات طرفداری می کن که چی بشه ؟ مگه من مادرتون نیستم ؟ چرا همش چسبیدین به باباتون ؟چرااااااا؟!!!
- شما اصلا خونه بودین که ما فرصت کنیم و بچسبیم به شما .
فریاد مادرش ، حرف او را ناتمام گذاشت .
- چرا تفریح من این همه برای شما مسئله شده . مسافرت رفتن من خار شده و رفته توی چشم شما . منم آدمم، حق زندگی دارم . همش که نمی تونم بشینم و در و دیوار رو نگاه کنم . این از بچه ها م اونم از شوهرم...
آنا خواست بگوید ، من هم ادمم ...ولی مبینا خیلی زودتر از اینکه آنا بتواند این جمله را بگوید تلفن را قطع کرده بود.
اشک های آنا بر صورتش جاری شدند . مدتی در همان حال بود . بعد بلند شد و شروع کرد به تمیز کردن خانه . باید قبل از اینکه آرش یا پدرش سر می رسیدند ، خانه را مرتب می کرد .
نمی خواست این اوضاع باعث ناراحتی پدرش شود . کوروش به اندازه کافی مشغله فکری داشت .
اما آرش ....وای آرش را به کلی فراموش کرده بود . دو ساعت بود که بی وقفه داشت کار می کرد . سالن و آشپزخانه را از خورده شیشه ها و شکسته ظروف پاک کرده بود . خواست دستی هم به اتاق پدر و آرش بکشد . هر چه بود از بیکاری بهتر بود . اینطوری زمان هم زودتر می گذشت .
دوباره با شماره آرش تماس گرفت ولی همچنان خاموش بود . ساعت 10 شب بود و هر لحظه نگرانی آنا بیشتر می شد .
در اتاق آرش را باز کرد . برخلاف همیشه اتاقش مرتب بود . در اتاق پدرش را باز کرد . از صحنه ای که می دید خشکش زد . دو زانو توی چهارچوب در نشست . همه اتاق زیر و رو شده بود .
تا آنجایی که می توانست اتاق را مرتب کرد . ساعت حوالی 11 بود و هنوز خبری از آرش نبود . در کمال ناامیدی یکبار دیگه شماره آرش را گرفت . اینبار تلفنش روشن بود . منتظر بود تا صدای آرش را بشنود ولی صدای ناآشنایی جواب تلفن را داد .
- بله ، بفرمایید ؟
- ببخشید آقا من با گوشی برادرم آرش تماش گرفته ام .
- بله خانم . من یکی از دوستانشون هستم .
- اتفاقی افتاده ؟آرش کجاست ؟
- راستش توی مهمونی بودیم که حالش بد شد و مجبور شدیم برسونیمش درمانگاه .
- الان کجا هستید ؟
- درمانگاه ......
- ممنون . من سریع خودم را می رسونم .
آنا سریع آماده شد . خواست با ماشین خودش برود ولی خیلی دیر وقت بود . فکر کرد با آژانس برود ولی ان هم زیاد امن نبود . درست این وقت شب . در یک تصمیم ناگهانی ، شماره خانه عسل را گرفت .
- بله ؟؟
صدای علی بود که در گوشی پیچید .
مردد بود که صحبت کند یا نه .داشت از دلشوره می مرد باید هر چه سریعتر خودش را به آرش می رساند . با خودش تکرار کرد ، به خاطر آرش ، به خاطر برادرم .
- سلام .
آنقدر ارام سلام کرد که مطمئن نبود علی شنیده باشه .
- آنا ؟
علی اهمی کرد وگفت: ببخشید انا خانم . شمایید .
- ببخشید این وقت شب مزاحم می شوم .
- این چه حرفیه . شما مزاحم نیستید .
- می تونم با عسل صحبت کنم . البته اگه بیدار هست .
- البته . یه لحظه گوشی .
برای علی کاملا غیر منتظره بود که این وقت شب ، آنا با صدای گرفته ای که حکایت از ناراحتی اش داره با عسل کار داشته باشد . بعد از اینکه گوشی را به دست عسل داد . مدام دور و بر عسل می پلکید و سعی می کرد حرفهایی که رد و بدل میشود را بشنود .
عسل خیلی زود مکالمه اش را تمام کرد و به علی گفت .
- داداشی ، داداشی گلم .
- چیه ؟ بازم چی می خواهی که اینطوری داری قربون صدقه ام می ری .
- الهی زنت فدات شه . منو میبری پیش انا .
علی با نگرانی که درصدایش موج می زد گفت :
- مشکلی برای آنا پیش اومده ؟
- مشکل که نه . حا لش یه خورده خوب نبود بردنش بیماریتان . می خواست بدونه می تونیم باهاش بریم که تنها این راه رو نره .
علی بدون اینکه حرفی بزند بلند شد و رفت . از جلوی در اتاقش داد زد
- عسل فقط پنج دقیقه وقت داری ها . زود باش .
********************************
وقتی انا با چشمهای سرخ از گریه در ماشین رو باز کرد و نشست ، علی دلش می خواست علت این همه تشویش و . نگرانی و ناراحتی انا را بداند چرا که این درهم بودن چهره ی ملیح انا او را تا سر حد جنون آزار می داد .
انگار عسل فکرش را خواند و انا را مجبور به توضیح کرد....ارش... جوانی که در وهله ی اول تنها شناختی که از او داشت این بود که چرا با این همه امکانات مثل هر جوان دیگری شاد و پر انرژی با امید به زندگی نبود.
با این حال بنا به درخواست دوست خواهرش با نهایت سرعت به درمانگاه مورد نظر رسیدند.
انا به محض دیدن آرش که بی حال روی تخت خوابیده بود ، دوباره چشمه اشکش فوران کرد .علی نمی دانست چیکار باید بکند برای اینکه جلوی گریه انا را بگیرد ، جلو رفت .
- آنا ، آنا خانم بس کنین دیگه . گریه کمکی به برادرت نمی کنه .
- نمی تونم اون رو اینطوری ببینم .
- خیلی خوب دیگه بهتره بریم و با دکتر صحبت کنیم .
انا بدون هیچ حرفی به دنبال علی روانه شد .
- دکتر مشکل برادرم چیه ؟
- خانم ،شما اطلاع دارید که آیا برادرتون داروی خاصی مصرف می کنند یا نه ؟
- بله . برادرم تازه از بیمارستان مرخص شده .
- ایشون دچار تشنج شده اند .
- تشنج ؟
- بله . علتش هم به احتمال زیاد مصرف الکل بوده . چون الکل با بعضی از داروها تداخل می کنه و ایجاد تشنج میکنه ....





داستانی متفاوت و عشقی (نخونید از دستتون رفته )





 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید




بی کس آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
!@farimah, * Star, * ترنم بهار *, *aren*, *dorsa*, *Nafise.a9*, +Neda+, --nadin--, ..samira.., .:aida:., .Baharak., 41267m, 677389, aahh, abien, aliya kaka, amir hosyn, Anahita.s, architect_shima, asal-1412, asoodeh, Astrgirl, atish69, aygeen, azar1, betiya, bibi73, binam, chandiny, D0nya, darya12, deragun, dokhtare babash, dream07, duste man, eglantine-m96, elahem, elhamtt, Fafa Oi, farahi, farin68, farnaz21, fatima92, fatima983, fk-osh-d, ghazali_ gavazn, ghazghaz, ghorbani, golgoli jaan, granaz, hasti59, hed2010, hedie9390, helik, hezareh, hiva, Hoopoe, Inoosh, katerina petrova, layahashemi, little princess, liuana, M mehrane, M&M_601, M*KH, M@R@L, mahda, Mahed, mahya123, mamorin, maniia, martire, maryammmmmm6, maryta, Mina, mina.bala, misha_kavir, monir1343, mozhmozh, m_h_n, nafas44, Nahid_m, nazi2000, negin-joon, nigar_403, niloofarane, nilou94, nini84, nlp16001, NO ONE, paiz, parmis ariaee, partooo, pegah 2, pegiiiiiiiii, perijooon, petrisiama, pink_daughter, pr.delafrouz, Roghaye57, Romani, roya1365, s-him4, s.sh, S@LAR & S@DRA, sada, SAGHIIIII, samaneh60, sang_e_saboor, saratab, setareye abi, setayesh1363, sh1998, shakiba_2510, shalizar2, shatot, sheida_953, shilan_61, si.genza, silverstar, smahmodi, soha1990, Sokout, syhbyt, S_HOOT, T T--THR, talayeh, tama1011, TanNazZz, ti_na60, uranoos, Veni, wenela, yasamin_azizi, yasnaa, Z.Sattari, zahra jigar, zahra.h, zanbagh, zauberin87, zeinab.n, ziglernata, ~katrin~, ~Mahdiye~, ~Melika~, ~sun daughter~, αгѕαпα, آرشا, آرنیکا, آسوده, آهو خانم, تابتا, تهمتن, توهم سبز**, حنا2012, خانم فسقلی, خواجه, دختر مهربون, دخترک کولی, دلینا, راز نیاز, ستاره یخی, سیمیندخت, شادیسان, فرزانه 62, لاله, لمیس20, مادرم, مرضی2, مهستی, مهشید7, ميشا, ناشناس58, نصرا..., نفس_20, هستی, ياابالفضل, پرهوده, پهره, چلیپا, کریستال, گل یاس, گنجشک, ♣سحر جون ♣
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
داستان, شماره, نودهشتیا, ی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
ليست كتاب هاي بخش رمان و داستان mahdiyeh رمان 8 ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۰ ۱۲:۴۹ بعد از ظهر
عشق زنجيري | افسانه کهنگی کاربر سایت افسانه كهنگي کتابهای کامل شده نوشته کاربران 33 ۱۴ آبان ۱۳۸۹ ۱۱:۴۹ بعد از ظهر
حافظه ی رم: شناخت مفاهیم، نحوه ی خرید و نصب آن شبنم مقالات و آموزشها 0 ۱۸ مرداد ۱۳۸۹ ۱۲:۳۹ قبل از ظهر
سایر جزایر قاره ی اقیانوسیه SaRa مناطق دیدنی جهان 0 ۱۳ مرداد ۱۳۸۹ ۰۵:۳۳ بعد از ظهر
مسافر کوچه های عاشقی | عاطفه منجزی | تایپ sansi کتابهای کامل شده ایرانی 37 ۲۰ تير ۱۳۸۸ ۱۲:۰۳ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان