| |||
| | #11 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۸ محل سکونت : زیر بارون
نوشته ها: 1,442
تشکرها: 24,436
تشکر شده 26,384 بار در 1,694 پست
کتاب مورد علاقه : دزیره | پست بسیار مفید : +99 امتیاز و اما ![]() ![]() قسمت نهم پابه پای عسل قدم برمی داشت و نگاهش را به زمین دوخته بود.اینبار حرف های عسل را نمی شنید و فقط سرش را تکان می داد تا ناراحتش نکند.هنوز فکرش درگیر صحبت های پدرش بود.با اینکه در این سالها آخر و عاقبت دعواهای پدر و مادرش را می دانست ولی تا این حد به آن جدی فکر نکرده بود.مخصوصا بعد از حرف های دیشب کوروش که نظرش را در مورد جدا شدن از مبینا می خواست.کوروش همه چیز را برای او توضیح داده بود .هر چند نیازی نبود و این کار لبخند تلخی روی لبان آنا نشاند.دعواهای آشکار آنها احتیاجی به توضیح نداشت.همزمان دو احساس متضاد داشت.دلش می خواست هم بخندد و هم گریه کند.ناگفته پیدا بود که پدرش به نظر او هم اهمیتی نمیداد و فقط جهت اطلاع آنا موضوع را بیان کرده بود.اشک در چشم هایش جمع شد.لبهایش را محکم به روی هم فشار داد و دست هایش را مشت کرد تا بتواند از سرازیر شدن اشک هایش جلوگیری کند و موفق هم شد .صدای نامفهوم عسل را شنید ، مثل اینکه از او سوالی پرسیده بود و منتظر جوابش بود.نمی دانست چه بگوید.درمانده سرش را تکان داد.با این حرکت او عسل جیغی از خوشحالی کشید و چند بار پشت سر هم گونه ی او را بوسید. _واااااای آنا یه دنیا ممنون ...اگه تو نبودی من یه بیچاره ی تمام عیار بودم.پس الان بریم خرت و پرتا رو بخریم تا دیر نشده...وایستاده منو نیگا می کنه...دِ بدو دیگه...سر ظهره مغازه ها می بندن. آنا هاج و واج نگاهش کرد.عسل با حرص دست او را کشید و گفت: _چته تو؟ بدو دیگه ...میگم دیر میشه آنا دوباره لبهایش را روی هم چفت کرد و بعد از چند ثانیه گفت: _عسل یه چیزی بگم...نزنیا عسل طلبکارانه روبروی او ایستاد و گفت: _بگو نوک کفشش را به روی زمین کوبید و با یک تصمیم آنی گفت: _خب...راستش...من نفهمیدم چی گفتی...یعنی میدونی یه لحظه حواسم پرت شد و انگار جمله ی دلخواهش را یافته بود ،از جایش پرید و دوباره آن را تکرار کرد: _آره حواسم پرت شد _میدونم...عوارض ناشی از آفتاب سوزانه.گفتم بریم خرت و پرت بخریم تا مغازه ها بسته نشده آنا کلافه دستهایش را در جیب مانتویش فرو برد و گفت: _نه ، قبل از این ...میدونی سرش را بالا آورد و ادامه داد: _اصلا واسه چی باید خرت و پرت بخریم؟ عسل چشم غره ای به او رفت و بعد با شیطنت گفت: _خب عزیزم بگو یهو از اول توضیح بده...چرا انقدر زحمت میدی به خودت...ولی خب جریمه میشی تا حواست باشه با جان و دل به حرف های من گوش بدی و درِ عالم هپروتم ببندی...خب امشب باید یه غذای محلی درست کنم برای اهل خونه چون به علی سر یه شرطی باختم...ازت پرسیدم میای بهم کمک کنی؟ توام سرتو تکون دادی... آنا بلافاصله میان حرفش پرید: _نه عسل نمیتونم بیام ...تا همین دیروز خونه تون بودم...امروزم بیام پدرت حسابی شاکی میشه مخصوصا با اون مشکلی که تراشیدم عسل بدون توجه به جمله ی او با خونسردی گفت: _و اما جریمه...اونم اینه که امشب حتما باید بیای ...نیای کلاهمون میره تو هم آنا با شنیدن جمله ی آخر تمام مظلومیتش را در نگاهش جمع کرد و به عسل خیره شد.عسل هم دستی را در هوا تکان داد و گفت: _گفتم که باید بیای ... ظاهرا نمي توانست کاري از پيش ببرد.به ناچار سري تکان داد.عسل دست هايش را دور شانه او حلقه کرد و گفت: _حالا فقط بدو ...همچيني ميخوام حالت رو جا بيارم...ميري تو عالم هپروت؟ آره؟ جرأت داري يه بار ديگه برو! عسل با شدت او را به جلو کشيد و مجبورش کرد خيابان را تا آخر بدود.به خيابان بعدي که رسيدند هر دو نفس نفس زنانايستادند.عسل انگشتش را به سمت آنا نشانه رفت و بريده بريده گفت: _بگو آره يا نه؟ آنا گيج نگاهش کرد و بي اختيار گفت: _نه! عسل دست آنا را گرفت و يک خيابان ديگر هم او را به دنبال خود کشاند.آنا به پايين خم شد و نفس زنان گفت: _وايسا...ديوونه...گلوم آتيش...گرفت عسل دوباره داشت به او نزديک مي شد.دستهايش را به پشتش برد و با تهديد گفت: _ببين عسل...اصلا باهات شوخي ندارم... عسل خنديد و گفت: _ فقط ميخواستم ببرمت يه گلويي تازه کني... و به آبميوه فروشي آن سمت خيابان اشاره کرد. *** با باز شدن در خانه دوباره رنگ نگاهش عوض شد .ناخودآگاه همه چیز را با هم مقایسه می کرد و از این قیاس خوشش نمی آمد.به یک سو خیره شد و سعی کرد افکارش را منظم کند و به چیزهای دیگری فکر کند. عسل در خانه را بست و آنا مشغول بيرون آوردن وسايل و مواد داخل کيسه ها شد تا سر و ساماني به آنها بدهد.عسل هم بعد از تعويض لباسش به او ملحق شد. آنا آرام پرسيد: _عسل کسي که خونه نيست؟ _نه ،کسي نيست.راحت باش. مانتو و شالش را روي دسته صندلي آشپزخانه گذاشت تا در دسترسش باشد .عسل به کابينت تکيه داد و گفت: _خب چي مي خواي درست کني؟ _مسلما من که غذاي محلي بلد نيستم البته يکي بلدم ولي فکر نکنم آش برای شام مناسب باشه تازه بايد زودتر شروع مي کرديم الان ديره...ولي خب اگه محلي بودن رو حذف کنيم دلمه مرغ چطوره؟ عسل بهت زده نگاهش کرد و تکرار کرد: _دلمه مرغ؟چي هست؟از اين عجيب غريبا نباشه؟ _نه بابا ،کجاش عجيب غريبه خوشمزس اتفاقا. عسل کمي فکر کرد و گفت: _باشه قبول ،چاره ديگه اي نداريم...راستي آنا؟ آناهيتا سرش را بالا آورد و پرسشگر نگاهش کرد.عسل ادامه داد: _پياز با تو،خب؟ آنا لبخندي به روي او پاشيد و گفت: _باشه .مرغ که داريم ؟ _آره تو فريزر هست. _خوبه ،تو فعلا اون ظرفا رو بشوري واجب تره. عسل با اکراه به سمت ظرفشويي رفت و آنا هم مشغول خرد کردن پياز شد.لحظه اي بعد عسل از آشپزخانه خارج شد .آنا با تعجب به او نگاه کرد ولي صداي موزيکي که از هال آمد جاي حيرتش را به لبخند داد.عسل يک لحظه هم نمي توانست آرام بنشيند.وقتي با او بود از هميشه پرانرژي تر مي شد و گه گاهي دوست داشت با او شوخي کند ولي احساس مي کرد شايد اين همه صميميت زود است و بايد شناخت بيشتري از او داشته باشد. با اينحال تأييد پدرش اين رشته ي صميميت بين او و عسل را پررنگ تر کرده بود.گويي نياز به تأييد کسي داشت تا مطمئن باشد که آيا ادامه ي اين دوستي درست است يا نه؟ آهو خانم بالا بلند ماه پيشوني سرو سمند ابرو داره خنجر تيز برق نگاش مثل کمند با شنيدن صداي عسل به خودش آمد و نگاهش را به او دوخت.عسل هم ظرفها را مي شست و هم آواز مي خواند و در آن بين تکاني هم به خودش مي داد.بي اختيار گفت: _عسل مستعديا ، سه تا کار با هم ! عسل زبانش را براي او دراز کرد .آنا با خنده گفت: _شد چهار تا. با تمام شدن آهنگ عسل اشاره اي به آنا کرد و گفت: _حالا اين يکي رو ، ببين مثل بلبل چه چه ميزنم و با شروع آهنگ بعدي ، او هم خوانندگي اش را از سر گرفت: تا مياد اون که يه روزي دزديده قلبمو جادوي نگاهش اوني که ميگيره از دل من همه چيزمو چشماي سياهش ميزنه تو قلبم بوم بوم اين دل ميخوادش آخرش آسه آسه آسه آسه آسه شدي همه زندگيم اينو خدا خواسته خواسته خواسته خواسته خواسته به همين سادگي اين دل ميخوادش البته در اين ميان از حرکات موزون عسل هم بي بهره نبود.چشم هايش مي سوخت.اشکي را که روي گونه اش سرازير شده بود گرفت و گفت: _حالا کي رو ميخواد؟ عسل به سمتش برگشت و گفت: _چي؟ _ميگم اين دل کي رو ميخواد؟ عسل زيرچشمي نگاهش کرد و باشيطنت گفت: _هيشکي!فعلا کت بسته در اختيار شماس آبجي . آنا از جايش بلند شد و پيازها را در ماهيتابه سرخ کرد .بعد به سراغ مرغ تميزشده رفت و بعد از خالي کردن يک ليوان آب روي آن و اضافه کردن ادويه هاي موردنيازش آن را روي گاز گذاشت تا بپزد. عسل خيره به حرکات او گفت: _کدبانو...بعدش چيکار کنيم؟ _هيچي هر وقت پخت بايد استخوناش رو دربياريم و بعد از تيکه تيکه کردنش لاي نون بذاريم و آخرشم ميره تو فر تا آماده بشه. عسل دستي بروي شکمش کشيد و گفت: _ته تهشم ميره اينجا ...واي آنا من ميخوام يک ساعت بعد آنا و عسل مشغول بيرون آوردن استخوان هاي مرغ شدند و بعد از تکه تکه کردن مرغ آنا آن را با دقت لاي نان پيچيد و در فر گذاشت . _آنا تا آماده بشه من ميرم يه دوش بگيرم _باشه سرش را روی میز آشپزخانه گذاشت و به دیوار خیره شد.مطمئن بود بعد از برگشتن مبینا از آنتالیا ،اولین کاری که کوروش می کند طلاق گرفتن از اوست.چه بلایی به سر خودش می آمد؟نمی دانست و نمی خواست به آن فکر کند.به تنهایی عادت کرده بود ولی هنوز با تنهایی مطلق روبرو نشده بود .با حس کردن بوی سوختگی از جایش پرید و بلافاصله در فر را باز کرد.دودی که از آن بیرون می آمد به سرفه اش انداخت. صداي بازشدن در ورودي را شنيد.مانتويش را پوشيد و شالش را هم بروي سرش انداخت.از کنار ستون سرکي به هال کشيد و پسرجواني را ديد که به سمت آشپزخانه مي آمد و در همان حال با صداي بلندي گفت: _عسل...عسل...اين چه دوديه راه انداختي؟ خدا خدا مي کرد عسل سربرسد.به آرزويش هم رسيد.همان لحظه عسل با صداي بلندي فرياد زد: -چي شده داداشي؟ _بالايي تو؟ _آره،الان ميام _پس اين دود براي چيه؟ عسل که شوکه شده بود ،پله ها را دو تا يکي پايين آمد و زودتر از علي وارد آشپزخانه شد. _چي شده آنا؟حالت خوبه؟ آنا گونه هايش سرخ شد و گفت: _اصلا حواسم نبود ،غذا... سوخت. عسل دستش را دور شانه ي او حلقه کرد و با مهربانی گفت: _فداي سرت،عيبي نداره آنا نگاهش را بالا آورد و برادر عسل را ديد که متعجب به او نگاه مي کند.عسل متوجه آنها شد و گفت: _علي ، دوست من آناهيتا .آنا ،اينم برادر ویروسی بنده! 4 سال و 326 روز ![]() خداحافظ | ||||||||
| |
| تبلیغات | |
| | |
| | #12 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت : جایی که قلب آنجا نیست
نوشته ها: 14,172
تشکرها: 80,266
تشکر شده 302,233 بار در 20,381 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +31 امتیاز لطفا اینجا پست ندید خلاف قوانین سایت هستش خـــــــــــــدا و دیگر هیچ...! نحـوه ی قـرار دادن کتـاب در سایت! نکته ی ویرایشی مهم برای تمامی رمان نویس ها: حروف رو نَکِشید و بین علائم و کلمات حتما فاصله (اسپیس) بزنید تا متن رمان کامل ارسال بشه! | ||||||||
| |
| | #13 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸ محل سکونت : دریاچه ی ارواح
نوشته ها: 835
تشکرها: 7,421
تشکر شده 24,507 بار در 1,287 پست
کتاب مورد علاقه : هری پاتر حالت من : | پست بسیار مفید : +79 امتیاز سلام سلام!! خب این قسمتشم با منه ببخشید که دیرشد دیگه اگه بده ببخشید...!!! از زهرا جونم ممنونم که اگه زحمت اون نبود عمرا این بخش قابل خوندن نبود!! ![]() قسمت دهم آنا، خجالت زده سرش را پایین انداخت و من من کنان گفت: -س...سلام. هنوز از دست گلی که به آب داده بود، شرمنده بود. علی با خوشرویی لبخندی زد و گفت: -سلام.خیلی خوش اومدید. از آشناییتون خوشوقتم. آنا لرزید اما خودش را نباخت حالت آشنایی در چشمان علی بود که تا حالا هیچوقت ندیده بود، لبخند کمرنگی زد و جواب داد: -ممنون! منم همینطور. دوباره ناخودآگاه در ذهنش آرش و علی را مقایسه کرد و باز هم به حال عسل غبطه خورد. علی، برای لحظه ای محو چشمان زیبای آنا شد. عمیق و بی انتها درست مثل دریا. آنا نگاهی به غذا انداخت، آهی کشید و گفت: -ببخشید یهو حواسم پرت شد و سوخت.همین الان دوباره درست می کنم، زود آماده میشه. عسل از موقعیت استفاده کرد و با خنده در حالی که دست آنا را می کشید، گفت: -به خودت زحمت نده آنا جون! امشب مهمون داداش منیم. بعد ابرویی بالا انداخت و با شیطنت به علی نگاه کرد: -مگه نه؟ علی که در عمل انجام شده قرار گرفته بود، گفت: -حتما. و از شیطنت خواهرش خنده اش گرفت. دخترها به طرف اتاق عسل رفتند. آنا بازهم معذرت خواهی کرد و گفت: -حداقل بذار برم آشپزخونه رو تمیزکنم. عسل گفت: -نه بابا الآن علی خودش تمیز می کنه. -بیچاره علی... حرفشو نیمه تموم گذاشت یادش امد که هنوز به کوروش خبر نداده کجاست. با دلهره گوشیش رابرداشت، حوصله ی حرف زدن نداشت فقط اس ام اس کوتاهی فرستاد و به کوروش خبر داد که خانه ی عسل است. بعد از ظهر پدر عسل به خانه امد. به استقبالش رفتند.آنا با خجالت سلام کرد. پدر عسل با مهربانی جوابشان ر داد و گفت: -سلام دخترم خیلی خوش اومدی. -ببخشید که مزاحمتون شدم. پدرعسل اخمی کرد و گفت: -اصلا حرفشم نزن اینجا خونه ی خودته.تو ام مثل دخترخودمی پس راحت باش بعد رو کرد به عسل و گفت: -خب عسل جان شام چی برامون درست کردی؟ آنا گفت: -راستش من غذارو سوزوندم شرمنده. علی در حالی که دستهاش را خشک می کرد، از آشپزخانه بیرون امد، سلامی به پدرش داد و رو به آنا گفت: -دشمنتون شرمنده! تا عسل باشه دیگه از زیر کار درنره! عسل خندید و گفت: -آخه داداش جونم من حیفم اومد آنا دست پخت خوشمزه ی تورو نخوره. آنا از شیرین زبونی عسل به خنده افتاد. علی لبخندی زد و گفت: -باشه وروجک امشبم با من، اما تا یه هفته کار خودته. عسل آهی کشید و گفت: -اون یه هفته ام خدابزرگه! برای اینکه از زیر کمک کردن در برود، دستش را دور شانه ی آنا حلقه کرد و گفت: -خوب تا شام حاضر شه ما بریم یه کم درس بخونیم. علی یواشکی خط و نشونی برای عسل کشید که از چشم آنا دور نموند. به اتاق که رسیدن، آنا ناخودآگاه پرسید: -دوسش داری؟ عسل گفت: -خیلی، چند وقته در به در دنبالشم پدرمو درآورده، هیچ جا مثل اینو پیدا نمی کنم. آنا با تعجب پرسید: -کیو می گی؟ عسل لبخندی زد و گفت: -لنگه کفشمو. مگه تو کی رو میگی؟ آنا خندید و گفت: -علی. عسل لبه ی تخت نشست و گفت: -آره بابا اگه علی نبود که من تا حالا از گشنگی مرده بودم!! آنا باز خندید و گفت: -جدی گفتم شیکمو! عسل جدی شد و گفت: -خیلی، خیلی بیشتر از یه برادر. وقتی مادرم مرد، اگه علی رو نداشتم منم از افسردگی مرده بودم. علی، با اینکه خودش بیشتر به مامان وابسته بود و به یه سنگ صبور نیاز داشت خودش شد مسکّن من. بابا خیلی مهربون بود اما بازم مثل علی منو درک نمی کرد. اشک توی چشمانش حلقه زد و بغض کرد. آنا از سوالی که پرسیده بود، پشیمان شد، با مهربانی دستش را دور گردن عسل انداخت و گفت: -عسل جونم، ناراحت نباش دیگه ببخشید. تو باید خوشحال باشی که برادری به این خوبی داری. عسل فورا به خودش امد و با خنده گفت: -نه بابا ناراحت کدومه! راستی توخواهر، برادر نداری؟ و خودش هم از اینکه انقدر کم راجع به آنا می دانست، تعجب کرد. آنا آهی کشید و باناراحتی گفت: -چرا منم یه برادر دارم، آرش. و صدایش را پایین آورد و زیرلب گفت: -که کاش نداشتم. عسل لبخند پرمهری زد و گفت: -آنا، نمی خوای بگی چی باعث شده دوست خوب من انقدر ناراحت باشه؟ با من راحت نیستی؟ آناهیتا به زحمت بغضشو قورت داد و گفت: -چرا...اما دلیلی نداره تورم ناراحت کنم. -توخیلی توداری! من به این زودیا ناراحت نمی شم عزیزم. با من حرف بزن بذار یه کم سبک شی. به من بگو دلیل این غمی که توچشات خونه کرده چیه؟ بعد خودش خندید و گفت: -اوهو حال کردی؟ چه خوب ادای شاعرا رو در آوردما!! حالا بدو حرف بزن. آنا لبخند تلخی زد و حرفهایی رو که بعد از مرگ مادربزرگ روی دلش تلنبار شده بود، به زبون آورد: -عسل، تمام زندگی من مادربزرگ مهربونم بود، وقتی که از دستش دادم، از قبل منزوی تر و تنها تر شدم. علی سنگ صبور تو بود، مامان بزرگم سنگ صبور من تا وقتی که زنده بود، مامان و بابا لااقل بیشتر حرمت همدیگه رو نگه می داشتن. از وقتی یادمه همیشه توی خونمون بین مامان و بابا دعوا بود هیچوقت کاملا رنگ آرامشو ندیدم. مامان و آرش با ولخرجیاشون بابارو به روز سیاه نشوندن. مامانم همش دنبال مد و لباس و سفر و چشم و هم چشمی با دوستاشه که خدانکنه یه وقت یه دکمه ی لباسش کمتر از مال دوستش باشه! بابا هم خودشو غرق کاراش کرده و وقت آنچنانی نداره. اشکهایش را پاک کرد و با بغض ادامه داد: -هیچوقت طعم محبتو نچشیدم. من تاحالا توعمرم یه بارم دست پخت مامانمو نخوردم. بابام هیچوقت نوازشم نکرده و باهام مثل یه دوست حرف نزده. برادرم فقط باعث آزارم میشه و هروقت پول لازم داره یادش میوفته خواهریم داره. به خاطرهمین هیچوقت باهیچکس زیاد صمیمی نشدم. دعوت دوستامو قبول نمی کردم چون میدونستم، مجبورمیشم یه روز دعوتشون کنم و اونوقت رسوا می شدم. اونا ام فکر می کردن دارم خودمو می گیرم و باهام دوست نمی شدن.حالا دیگه بابا خسته شده طاقت نداره اینجوری به زندگی ادامه بده و می خواد بعد از اینهمه سال از مامان جداشه، دیگه از دست کاراش خسته شده. منم خسته شدم از این زندگی تکراری خسته شدم اما میترسم. نمی دونم اگه جداشن تکلیف من چی میشه! حس میکنم دارم خفه میشم انگار یه چیزی ته گلوم گیر کرده از تنهایی مطلق می ترسم عسل. عسل با مهربانی موهای آنا رو نوازش می کرد. آناهیتا بعد از مدت ها احساس سبکی می کرد. عسل گفت: -نگران نباش تو منو داری،حالا این یارو که تو گلوت گیر کرده کی هست برم برات بگیرمش؟؟ آنا با اعتراض گفت: -عسل! خنده اش گرفت! حالش خیلی بهتر شده بود، به آرامی گفت: -ممنونم عسل! عسل جواب داد: -خوا.... صدای در زدن باعث شد عسل حرفش را نیمه تمام بگذارد. -بفرمایید. در باز شد و علی سرش را داخل کرد. عسل آهی کشید و گفت: -برخرمگس معرکه لعنت! علی خندید: با من بودی؟ تو ماشینو می خوای دیگه؟؟ عسل با حاضرجوابی گفت: -نه داداشی. من با خرمگسه بودم؟ یعنی تو خرمگسی؟؟ علی دستاشو بالا آورد و گفت: -من تسلیم حالا بپرین پایین که شام حاضره. عسل درحالی که دست آنا را می کشید، گفت: -اوه حالا همچین میگه شام هرکی ندونه فکر می کنه چیکار کرده فوقش مثل هرشب یه نیمرویی، سیب زمینی سوخته ای چیزی می خواد به خوردمون بده آنا خنده ی ریزی کرد و صندلی رو عقب کشید. پدر عسل رو به روش نشست و گفت: -خب دخترم از درسا چه خبر؟ بابا خوبه؟ آنا گفت: -تا اینجاش که خوب بوده، بله بابا ام خوبه سلام رسوندن بهتون. -سلامت باشن. علی ظرف غذا رو سر میز آورد و با خوشرویی گفت: -بفرمایید! آنا نگاهی به کوکو سیب زمینی های داخل دیس انداخت. اشتها برانگیز به نظر میامدند. عسل برای خودش و آنا غذا کشید و مشغول خوردن شد. آنا هم لقمه ای برای خودش گرفت و به آرامی جوید. از اون چیزی که فکر می کرد خوشمزه تر بود اما حضور علی معذبش می کرد و نمی توانست درست غذا بخورد. لقمه ها از گلوش پایین نمی رفتند، به زور نوشابه کمی خورد و بقیه اش را دست نزده باقی گذاشت. عسل با تعجب به بشقاب پر آنا نگاه کرد، ابرویی بالا انداخت و گفت: -نگاه کن علی، هی بهت گفتم یه کلاس آشپزی برو! آخرشم باد می کنی می مونی رو دستمون! علی به آنا نگاه کرد و با معصومیت خاصی پرسید: -یعنی انقدر بده؟؟ آنا از دیدن حالت بچگانه ی چهره ی علی خنده اش گرفت. اما خنده اش رابه زور قورت داد و گفت: -اتفاقا خیلی ام خوشمزس فقط من سیرم. عسل خندید و گفت: -جون من؟ تو تاحالا کجا بودی رفیق؟ منم پیازم! علی خنده ی زیبایی کرد که دل آنا را لرزاند. رنگش به وضوح پرید، به سرعت تشکر کرد و با بشقابش به آشپزخانه رفت. بشقابش را توی سینک گذاشت و آبی به صورتش زد. عسل با نگرانی دنبالش اومد و گفت: -حالت خوبه آنا؟ آنا لبخند بی جونی زد و گفت: -خوبم تو برو شامتو بخور. -ولی آخه رنگت خیلی پریده. چیزی لازم نداری؟ -نه فقط یه کم خسته ام. عسل لیوانی آب به آنا داد و گفت: -خیله خب بیا بریم تو اتاق من یه کم استراحت کن. آنا با خوشحالی همراه عسل به راه افتاد. احتیاج به کمی فکر کردن داشت. به همه اطمینان داد حالش خوب است و نیاز دارد کمی تنها باشد. خوش بختانه عسل حال آنا را به حساب ناراحتی برای جدا شدن مادر و پدرش گذاشت و چیزی نگفت... ادامه دارد... | ||||||||
| |
| | #14 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت : جایی که قلب آنجا نیست
نوشته ها: 14,172
تشکرها: 80,266
تشکر شده 302,233 بار در 20,381 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +26 امتیاز | ||||||||
| |
| | #15 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت : توی کتاب
نوشته ها: 973
تشکرها: 14,238
تشکر شده 157,931 بار در 1,484 پست
کتاب مورد علاقه : کوری حالت من : | پست بسیار مفید : +87 امتیاز قسمت یازدهم آنا و عسل هر دو روی تخت یکنفره ی عسل دراز کشیده بودند ، دقایقی بود که هر دو با سکوت به سقف خیره مانده بودند ، آنا به خاطر طبیعت ساکت و آرامش و عسل از فرط سنگینی ناشی از زیاده روی در خوردن شام ، بالاخره عسل سکوت را شکست و با بیحالی گفت : _ آنا ؟...... _هوم ؟.... _ اگه من یه روز لال بشم و نتونم حرف بزنم تو هم نباید چیزی بگی ؟...... آنا با خنده گفت : _ دور از جونت ......مجبور بودی دیس و خالی کنی ؟ عسل با تنبلی در جایش غلطی زد و جواب داد : _ من وقتی غذا میخورم دیگه از مغزم فرمان نمیگیرم ..... آنا در حالیکه از جایش بلند میشد و مانتویش را از روی تنها صندلی اتاق عسل برمیداشت گفت : _ در عجبم چرا رو هیکلت اثر نمیذاره .... عسل با تعجب به سمتش برگشت ، _ چیکار میکنی ؟.... _ میرم خونه ، به خاطر امشب خیلی ممنونم عسل ......خیلی بهم خوش گذشت..... عسل به سختی سر جایش نشست و گفت : _ تو خیلی بیجا کردی که میخوای بری......بیا بشین سر جات ببینم ...... اما آنا با جدیتی که راه اصرار بیشتر را بر عسل می بست گفت : _ نه عسل ، من میرم ......ممنون به خاطر همه چیز .... مطمئن بود که امشب آنجا نخواهد ماند ، این اطمینان را بعد از دیدن علی پیدا کرده بود ، با این که شب قبلی که آنجا مانده بود هم میدانست که عسل برادری دارد اما انگار حالا که او را دیده بود منطقش تازه به کار افتاده بود و فهمیده بود شب ماندن در خانه ی کوچک آنها در حالیکه برادر جوانش در خانه حضور دارد کار درستی نیست ، نه به خاطر بی اعتمادی به برادرش ....ادب این را حکم میکرد ، علاوه بر آن دوست نداشت دختر پررویی به نظر برسد که هنوز مدت کوتاهی از دوستیش با عسل نگذشته دو شب متوالی را آنجا بگذراند . کیفش را برداشت و از اتاق خارج شد ، عسل در حالیکه همراهیش میکرد با لحن قهرآلودی گفت : _ میخوای بری خونه ی بابات ؟......اقلا صبر کن صبح برو زن !...... آنا فقط میخندید ، در حین پایین رفتن از پله ها علی را دید که روی کاناپه ی هال نشسته بود و با لپ تاپش ور میرفت ، به محض اینکه نگاهش به آنها افتاد از جا بلند شد و با تعجب رو به آنا پرسید : _ کجا تشریف میبرید این موقع شب ؟...... آنا از این که مخاطب او قرار گرفته بود با خجالت سرش را پایین انداخت و با لبخند گفت : _ ببخشید امشب خیلی بهتون زحمت دادم.... _ خواهش میکنم ، این چه حرفیه ؟ اینجا خونه ی خودتونه ...... _ به هر حال بازم ممنون ....با اجازه ..... و در حالیکه به سمت در خروجی حرکت میکرد ادامه داد : _ عسل جان از پدر هم تشکر کن و از طرف من ازشون خداحافظی کن..... علی پشت سر آنها راه افتاد و گفت : _ آخه اینطوری که نمیشه ؟....دیروقته ، پس اجازه بدید برسونمتون ....... آنا در حالیکه کفشهایش را می پوشید جواب داد : _ ممنون ، ماشین آوردم ..... وقتی سوار ماشینش شد و به راه افتاد احساسات متناقضی داشت ، از طرفی پیش خودش اعتراف میکرد که کار درست و عاقلانه ای کرده که خانه ی آنها را ترک کرده وشب را آنجا نمانده و از طرف دیگر دلش فضای گرم و پر مهر خانه ی آنها را میخواست ، برای لحظه ای قیافه ی علی و خنده ی زیبایش سر میز شام جلوی چشمانش نقش بست .....وقتی به خود آمد که احساس میکرد گونه هایش داغ شده و لبخندی بر لبش جا خوش کرده ، با کلافگی نفس عمیقی کشید و با پوزخندی تلخ زیر لب غرولند کرد : _ دختره ی ندید بدید ..... با دیدن ماشین پدرش در پارکینگ نفس راحتی کشید ، از اینکه شب را به تنهایی در آن خانه ی تاریک و بزرگ بگذراند میترسید .... هنوز سرش به بالش نرسیده بود که خوابش برد ، آنهمه اجبار به دویدن توسط عسل بالاخره کار خودش را کرده بود..... و یک خواب راحت بدون دغدغه و افکار مزاحم برایش به ارمغان آورده بود ، چیزی که بندرت میتوانست داشته باشد ..... ***** صدای جیغ مانند عسل که در کلاس پیچید صدای بقیه را تحت الشعاع قرار داد: _ اما استاد که حرفی از کوئیز نزده بود ..... صدایی جواب داد : _ دکتر معروفی همیشه کوئیز و بدون اطلاع قبلی میگیره ....... _ مگه مریضه ؟....میمیره قبلش بگه ؟ آنا دست عسل را گرفت و او را وادار به نشستن کرد : _ عسل ساکت شو ......یه وقت دیدی شنید ..... عسل که مشخص بود کنترل اعصابش را از دست داده جواب داد : _ بذار بشنوه ......مرتیکه ی .....آنا من صفرم نمیشم ...... آنا در حالیکه سرسری جزوه اش را ورق میزد و با عجله مطالبش را از نظر میگذراند گفت : _ حالا بذار بیاد .....شاید امیدوار سر کارمون گذاشته ......از کجا معلوم راست گفته و واقعا تو سالن دیدتش ؟...... _ نه آنا .....راست میگه .....از چشماش میخونم که راست میگه ، مگه نمیبینی چه جوری سرشو از رو جزوه برنمیداره ؟...... و با نگاه سامان را زیر نظر گرفت که با اضطراب جزوه اش را ورق میزند ، در همین حین نگاهش به یکی از پسرهای شلوغ کلاس افتاد که با افتخار کاغذ باریکی را به بقیه نشان میداد و خودش را با آن باد میزد ، خودش هم نفهمید که چطور خود را به او رساند و کاغذ را از دستش قاپید ، تمام نکات مهم درسهای داده شده با خط ریزی روی آن نوشته شده بود ، با لبخند رو به پسر کرد و گفت : _ آقای سعیدی کامله ؟..... _ نه فقط چیزای مهمشو نوشتم ...... با لبخند رو به او گفت : _ میرم کپی ش میکنم ......الان برمیگردم ...... و مثل برق خود را به در کلاس رساند ، در چارچوب در رویش را برگرداند و به آنا که با دهان باز به او خیره مانده بود گفت : _ آنا واسه تو هم کپی کنم ؟..... آنا بهت زده سرش را به علامت منفی تکان داد ، در دل گفت "عسل عجب سر نترسی دارد ......" عسل سرش را چرخاند و به دختر و پسرهای دیگر که با چهره های درهم به او نگاه میکردند نیم نگاهی انداخت ، خواست از کلاس خارج شود اما پس از کمی تعلل دوباره رویش را برگرداند و گفت : _ کس دیگه ای نمیخواد واسش کپی کنم ؟ همه ی چهره ها به یکباره به لبخندی باز شد ، با عجله خود را به عسل رساندند تا تقاضای کپی کنند ، عسل که اوضاع را اینگونه به هم ریخته دید با صدای بلند همه را دعوت به سکوت کرد و گفت : _ من 40 تا کپی میگیرم ......سر استاد و گرم کنین تا من بیام ....... قبل از اینکه از کلاس خارج شود سامان از جایش بلند شد و گفت : _ منم میام ......تو انتشارات آشنا دارم ، سریع کارمونو راه میندازن ...... عسل با لبخند سرش را به نشانه ی تایید تکان داد ، هر دو با سرعت از کلاس خارج شد و با عجله به سمت انتشارات دویدند ...... آنا هنوز بهت زده بر جا مانده بود ، متنفر بود از اینکه بچه مثبت کلاسشان باشد ، خصوصا که این باعث میشد با بقیه فرق کند و بیشتر تک بیفتد اما هر چه فکر میکرد میدید جرات تقلب را ندارد ......عسل و سامان سریعتر از آنکه انتظارش را داشتند برگشتند .....حالا همه به جز آنا و چند بچه مثبت دیگر مشغول باریک کردن برگه های تقلبشان بودند ، تنها چیزی که در آن شرایط آنا را کمی راضی نگه داشته بود رفتار عسل و سامان بود ......ظاهرا دعوا و کدورتهایشان را به باد فراموشی سپرده بودند و هر دو بر روی هدف مشترک و پرخطرشان تمرکز کرده بودند ........با ورود استاد همهمه ی کلاس خوابید و همه سر جایشان نشستند ، استاد به محض ورود از همه خواست که برگه هایشان را بیرون بیاورند و سوالات را یادداشت کنند ......هنوز دقایقی از شروع امتحان نگذشته بود که آه نا امیدانه ی همه بلند شد ، آنا بدون اینکه سرش را بلند کند متوجه بود که عسل که کنارش نشسته چیزی نمی نویسد ........ دقایقی بود که جواب همه ی سوالات را داده بود ، میخواست از جایش بلند شود و برگه را تحویل دهد که صدای زنگ گوشی استاد بلند شد ، استاد گوشی را جواب داد و در حینی که صحبت میکرد خود را به در کلاس رساند ، به داخل سالن سرک کشید و با صدای بلند صدا زد : _ کریمی ..... پسر سربه زیری در چارچوب در ظاهر شد : _ بله آقای دکتر ؟....سلام .... _ حواست به اینا باشه تا من بیام ..... به محض اینکه استاد از کلاس خارج شد عسل داد زد : _ میکشمت سعیدی ..... سعیدی در صدد دفاع از خود برآمد : _ تقصیر من چیه که سوالاش اینقدر داغونه ؟.... کریمی با دست بر روی تریبون استاد کوبید : _ ساکت ...... سعیدی با لحن عصبی ای او را خطاب قرار داد : _ زر نزن کریمی ....بخوای سوسول بازی در بیاری تو خوابگاه حالتو میگیرم ها ..... کریمی با اخم سرش را پایین انداخت و دیگر چیزی نگفت ، همه به چه کنم چه کنم افتاده بودند و سر و صدایشان بلند شده بود که صدایی همه را وادار به سکوت کرد : _ سوال یک گزینه ی 3 ......سوال 2 گزینه ی 1 .....سوال 3 گزینه ی ..... به یکباره صدا قطع شد وآنا با تعجب متوجه شد که این صدای خودش بوده....... او به تمام سوالات درست جواب داده بود اما خودش هم نمیدانست کی این تصمیم را گرفته که جوابها را با وجود غیر قانونی بودن در اختیار دیگران هم قرار دهد ، پس ترسش کجا رفته بود ؟ ......صدای دیگران افکارش را نیمه تمام گذاشت ، _ خوب ؟ _ بقیه ش چی شد ؟ _ بقیه شو بگو ...... و آنا با لبخند ادامه داد : _ سوال 4 گزینه ی 2 .....سوال 5 ... او دیگر بچه مثبت کلاس نبود و این او را بیش از اندازه ذوق زده کرده بود .......احساس میکرد یک آنای دیگر شده ......که خیلی از آنای قبلی بهتر است ، او بالاخره داشت به یک دردی میخورد ..... دقایقی بود که همه دست از نوشتن برداشته بودند و با خیال راحت لم داده بودند که استاد وارد کلاس شد و برگه ها را جمع کرد ، بعد از کلاس و رفتن استاد همه خود را به آنا میرساندند و از او تشکر میکردند و آنا با لبخند کوتاه و گونه هایی که از خجالت قرمز شده بود جوابشان را میداد ، با خلوت شدن کلاس عسل آنا را در آغوش کشید و گفت : _ من بهت افتخار میکنم عشق من ..... آنا با خنده او را از خود جدا کرد و گفت : _ خودم هنوز تو کار خودم موندم .... _ یعنی چی که تو کار خودم موندم ؟ زندگیتو بکن ، عشقتو بکن .....حالتو بکن .....از چی میترسی ؟......خدایی الان احساس خوبی نداری ؟.... آنا با کمی تامل سرش را تکان داد و گفت : _ عجیبه ولی احساس میکنم حس بهتری دارم ......انگار آپولو هوا کردم..... _ خوب آپولو هوا کردی دیگه ......واسه تو این مثل آپولو هوا کردنه واسه من سوزوندن دماغ سامان امیدوار ......یعنی حسی که بهمون میده یکیه .....والا سختیش واسه من مثل آپولو هواکردن نیست ، مثل آب خوردنه ..... آنا مشکوکانه به عسل نگاهی انداخت : _ اما امروز که خیلی با هم جور شده بودین .... _ آره خوب ......ولی هر چی فکر میکنم میبینم سوزوندن دماغش یه حال دیگه ای داره .... آنا سرش را سرزنش وار تکان داد و کوله اش را برداشت و دو نفری به راه افتادند ...... چند روز از روزی که آنا دست به آن اقدام شجاعانه زده بود می گذشت و آنا حالا کمتر احساس خفقان میکرد ، انگار تقلب که از نظر همه عمل قبیح و ناپسندی به شمار میرفت برای آنا دری برای ورود به اجتماع باز کرده بود ، هر چند آنا هنوز از آن در عبور نکرده بود اما همین که در را باز میدید برایش آرامش خاطر به همراه داشت ...... ***** بیکار در محوطه ی باز دانشگاه قدم میزدند ، استادشان نیامده بود و کلاسشان کنسل شده بود ، عسل با بی حوصلگی پرسید : _ آنا ؟..... _ چیه ؟...... _ چرا ما الان بیکاریم ؟.... _ چون کلاسمون کنسل شده ...... عسل ایستاد و با اخم به آنا خیره شد ، _ منظورم اینه که چرا هیچ کاری نداریم بکنیم ؟..... _ اگه شما افتخار بدید میتونیم بریم کتابخونه و برای درس استاد معروفی تحقیق کنیم ......ناسلامتی هفته ی دیگه ارائه داریم ..... عسل پایش را روی زمین کوبید و گفت : _ نه ......یه کار باحال تر ......این سامان هم امروز نیومده یه کم سربه سرش بذاریم روحمون شاد شه ....... به یکباره حرفش را قطع کرد و به سمتی اشاره کرد : _ هی آنا .....اونجا رو .... آنا با تعجب به سمتی که عسل اشاره میکرد نگاه کرد اما چیز جالب توجهی ندید ، _ چی اونجاست ؟...... عسل دست آنا را گرفت و او را با خود به آن سمت کشاند ، _ بیا بریم از اون دختری که سه تار دستشه بپرسیم کلاسش کجاست ؟..... هنوز چند قدم مانده بود به دختر برسند که عسل با صدای بلند پرسید : _ ببخشید....... شما کجا میرین کلاس سه تار ؟.... دختر سر جایش ایستاد و به سمتی اشاره کرد و گفت : _ ساختمون 36 واحدی کنار آموزش .....ولی از امروز کلاسامون کنسل شد ، چون دیگه استادمون نمیاد ....... _ فقط کلاس سه تاره ؟...... _ نه .... پیانو، گیتار ، دف ......کلاسای هنری دیگه هم هست ......نقاشی ، مینیاتور ، خوشنویسی ، معرق ...... عسل با لبخند تشکر کرد و با آنا از دختر جدا شدند ، رو به آنا پرسید : _ آنا نظرت چیه بریم تو کلاساش شرکت کنیم ...... _ نمیدونم .....راستش من خودم هم سه تار میزنم ..... _ جدی ؟ پس چرا تا حالا نگفته بودی ؟..... _ خوب نپرسیده بودی ..... عسل با تفکر به آنا نگاه کرد و گفت : _ پس .........دختره میگفت استادشون دیگه نمیاد ......شاید تو بتونی به جاش تدریس کنی ، ها ؟..... آنا با چشمانی گشاد به عسل خیره شد ، _ تدریس کنم ؟.......دیوونه شدی ؟..... _ چرا دیوونه ؟ من شنیدم استاد کلاس زبان دانشگاه هم از بچه های عمرانه ......خودت فکر میکنی اونقدر کارت خوب هست که بتونی تدریس کنی ؟..... _ نمیدونم ......ولی اصلا فکرشو هم نکن .....من برای تدریس ساخته نشدم ...... _ امتحانش که ضرر نداره ......میریم ازشون میپرسیم...... شاید ازت تست بگیرن .....از بیکار ول گشتن که بهتره ...... خانمی که پشت میز نشسته بود از بالای عینک نگاهی به آناهیتا انداخت و گفت : _ اتفاقا وقت خوبی اومدین چون استاد قبلی آقای فرهادی هنوز اینجا هستن و میتونن ازتون تست بگیرن .......امروز آخرین روزیه که اومدن اینجا ، از این به بعد دیگه نمیان ، شانس آوردین ...... عسل با خنده نگاهی به آنا انداخت و سپس رو به زن پرسید : _ برای کلاس پیانو هم ثبت نام میکنید ؟.... _ مهلتش دو هفته ست تموم شده ......دیر اومدید ، باید تا ترم بعد صبر کنید ...... _ تا ترم بعد ؟.....حالا نمیشه یه کاریش کنید ؟هنوز اول ترمه که ......خیلی از شروع کلاسا نگذشته .... _ با استادش صحبت کنید ......اگه ایشون قبول کنن مشکلی نداره .....صدای پیانو رو که میشنوین ؟ صدا رو بگیرید برید تا ته سالن ، روی در یه کلاس نوشته پیانو .......آقای صارمی ، اگه قبول کردن ثبت نامتون میکنم ..... عسل که خیلی خوشحال به نظر میرسید رو به آنا کرد و گفت : _ آنا پس تو همینجا منتظرم باش ....... همین که خواست پایش را از در بیرون بگذارد آنا دستش را کشید و آرام گفت : _ چیکار میکنی عسل ؟.....میخوای منو بندازی تو کلاس سه تار بعد خودت بری کلاس پیانو ؟...... عسل در حالیکه دستش را از دست آنا بیرون میکشید جواب داد : _ خوب من پیانو بیشتر دوست دارم ، باکلاس تره ...... آنا در حالیکه این پا و آن پا میکرد با دلشوره پرسید : _ عسل اگه تستو قبول بشم چی ؟...... عسل با سرزنش گفت : _ واقعا آدم حق داره به سلامت عقلت شک کنه ها ........همه دوست دارن قبول بشن اونوقت تو میگی اگه قبول بشم چی ؟..... _ خوب عسل من که نمیتونم به دختر پسرای هم سن و سال خودم درس بدم ......تازه شاید از خودم هم بزرگتر باشن ...... _ چرا نمیتونی ؟.....اینقدر به خودت تلقین نکن که نمیتونی ......مگه تو چیت از بقیه کمتره ؟.... و با لبخند گونه ی آنا را بوسید و به سمت انتهای سالن حرکت کرد ......آنا چند لحظه همانطور مبهوت سر جایش باقی ماند ، با صدای زن از پشت سرش که او را دعوت به نشستن میکرد با لبخند به سمت او برگشت و روی صندلی به انتظار نشست ......دقایقی بعد دو مرد در حالیکه مشغول حرف زدن بودند از اتاق خارج شدند ،سریع از زن خداحافظی کردند و میخواستند از آنجا خارج شوند که زن ایستاد و رو به یکی از آنها گفت : _ آقای فرهادی ممکنه چند لحظه تشریف داشته باشین ؟......این خانوم برای تست سه تار اومدن که اگه بشه جای شما رو بگیرن ......اگه زحمتشو بکشین و ازشون تست بگیرین ممنون میشم ......البته اگه وقت ندارین مشکلی نداره ..... مرد نگاهی به آناهیتا انداخت و رو به زن گفت : _ نه خواهش میکنم .....وقت دارم ... با مرد دیگر خداحافظی کرد و به سمت اتاق حرکت کرد ، درب اتاق را باز کرد و رو به آناهیتا گفت : _ بفرمایید خواهش میکنم ....... آنا به آرامی از جایش بلند شد و با دلشوره ی فراوان قدم به اتاق گذاشت ، مرد کیفش را گوشه ای گذاشت و سه تارش را از کاور بیرون آورد ، آنا از فرصت استفاده کرد و به مرد نگاه کرد ، مرد بلند قد و درشت هیکلی بود که به نظر 45 ساله میرسید و قسمتی از موهای جلوی سرش ریخته بود ،در حالیکه سه تار را به دست آناهیتا می داد با لبخند گفت : _ چه چشمای قشنگی دارین ...... گونه های آنا از خجالت سرخ شد اما جواب تعریف مرد را با لبخند داد ، میدانست هنرمندان طبع لطیفی دارند ، حداقل در مورد نوازنده های سه تار همیشه حس خوبی داشت ، میدانست که با این حرف میخواسته یخش را آب کند ، آنا سرش را پایین انداخت و شروع به نواختن کرد ......با تمام احساسش مینواخت ، این کار از معدود کارهایی بود که از انجام دادنش واقعا لذت میبرد .......وقتی دست از نواختن کشید وسرش را بالا آورد لبخند عمیق آقای فرهادی غافلگیرش کرد ، _ عالی بود دخترم .......خیلی عالی میزنی ، بدون ذره ای فاشی .... آنا سرش را پایین انداخت و زیر لب تشکر کرد ..... عسل موفق شده بود ، آنا از امتحان سربلند بیرون آمده بود و حتی خانمی که آنجا بود و حالا میدانست نامش رحیمی است روزهای کاری را هم با او هماهنگ کرده بود ، قرار شده بود روزهای زوج برای تدریس به آنجا بیاید ، خودش هم باورش نمیشد ، او چطور تن به کاری داده بود که قبلا حتی ذره ای هم به آن فکر نکرده بود .......اضطراب تمام وجودش را فرا گرفته بود ، او اینکاره نبود ، محال بود بتواند استاد شود ، آن هم استاد کسانی که همسن خودش بودند ، اما علاوه بر ترس یک حس غریب دیگر هم داشت ......حسی که بعد از امتحان کوئیز دکتر معروفی هم به او دست داده بود ، احساس تغییر ....احساس لذت بخشِ دیده شدن ، حس نابی که تا بحال هیچ وقت آن را تجربه نکرد بود...... با ناباوری به سمت آخر سالن حرکت می کرد و سعی میکرد افکارش را منظم کند ، بدون اینکه به عسل نگاهی بیاندازد روی نیمکت کنارش نشست و گفت : _ تو چرا هنوز نرفتی داخل ؟..... عسل چینی به بینیش داد و با اخم گفت : _ چون استادش بداخلاقه .....گفت باید صبر کنی کلاسم تموم بشه ........تو چیکار کردی ؟..... آنا نگاهی به عسل انداخت ، چشمانش را باریک کرد و با لحن تهدید کننده ای گفت : _ میکشمت عسل ..... عسل با چشمهای گرد شده به او خیره ماند و با صدای جیغ مانندی گفت : _ قبول شدی ؟......اوه خدای من ......چقدر باحاااال......فکر کن ...... آنا با بی حالی رویش را برگرداند و با غرولند گفت : _ من اصلا پرستیژ استاد شدن ندارم ....هیچ فکر کردی شاگردام سوارم میشن ؟...... _ خوب باید خودتو براشون بگیری دیوونه ......باید کاری کنی که ازت حساب ببرن ...... در همین هنگام در کلاس پیانو باز شد و چند دختر و پسر با سر و صدا از آن خارج شدند ، عسل دست آناهیتا را گرفت و گفت : _ حالا بیا بریم استاد خوشتیپ پیانوی منو خر کنیم ...... به محض ورود به کلاس اولین چیزی که جلب توجه میکرد قامت بلند مردی بود که پشتش به آنها بود و مشغول جا دادن کاغذهایی در کیفش بود، اندامش درون پیراهن توسی خوشرنگش ورزیده و عضلانی به نظر میرسید ........با صدای ببخشید عسل به سمت آنها برگشت ، چقدر این قیافه به نظر آنا آشنا می آمد ، موهای صافی که رو به بالا به طرز زیبایی حالت گرفته بود ، چشمهای مشکی و پوست برنزه ......اما هر چه بیشتر فکر میکرد کمتر به خاطر می آورد که او را کجا ممکن است دیده باشد ..... ادامه دارد ..... من ... رویایی دارم ، رویای آزادی! ... رویای یک رقص ِ بی وقفه از شادی ! برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید | ||||||||
| |
| | #16 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت : جهان سوم
نوشته ها: 2,668
تشکرها: 25,642
تشکر شده 979,391 بار در 3,829 پست
کتاب مورد علاقه : پدرآن دیگری حالت من : | پست بسیار مفید : +80 امتیاز سلام دوستان افتخار نوشتن این قسمت با بنده بود... یه تشکر کوچولو داشته باشم از داداش سامان(شهریور) / زینب گلی(زی زی گولو)... به خاطر اینکه بنده رو با داستان شماره ی دو و گروهش اشناییدن ... از خواجه ی عزیز به خاطر اینکه منو در گروه پذیرفت... از زهرا جون (Star_69 )که قابل دونستن که منم شرکت کنم و بنویسم... از داداش سامان و زهرا جون بخاطر ویرایش ها سپاس...یک دنیا ممنون.دیگه بدی هاشو به خوبی خودتون ببخشید... مرسی. ![]() ![]() ![]() - - - - - - - - - - - - - - قسمت دوازدهم: مرد جوان در حالی که یک تای ابرویش را بالا داده بود و در چشمان دریایی انا غرق شده بود گفت: بفرمایید.... عسل صدایش را با تک سرفه ای صاف کرد و گفت: خانم.... خانم... چیز... ای وای اسمش چی بود انا؟ انا که هنوز موشکافانه مرد جوان را مینگریست تا یادش بیاید چرا این چهره برایش اینقدر اشناست با حواس پرتی گفت: چی گفتی؟ عسل : اسم این خانمه.... انا حالا باید بیشتر به ذهنش فشار می اورد ضمن یاد اوری اینکه این مرد جوان را کجا دیده است و البته نام مسئول ثبت نام... مستاصل انگشتهایش را در هم قفل کرد و چشمهایش را بست تا یادش بیاید... صدای مرد جوان او را از خلسه بیرون کشید... -منظورتون خانم رحیمیه؟ عسل فریادی از خوشحالی کشید گفت: اهان... بله... ایشون.... ونفس راحتی کشید... مرد جوان لبخندی زد و منتظر نگاهشان کرد. عسل هم محسور ان پیانوی سیاه بود که در اثر تابش مهتابی بر سطح سیاهش برق میزد ... انا چشمهایش را ریز کرد و به مرد جوان که از بسته شدن سگک کیفش اطمینان حاصل میکرد خیره بود. مرد باز گفت: بله... امرتون؟ عسل : ما اومدیم برای ثبت نام... مرد لبخندی زد و گفت: اما مسئولش خانم رحیمی هستن.... عسل: نه... میدوینم... خانم رحیمی گفتن که.... و باز فراموش کرد چرا به دیدار استاد پیانو امده است... اناهیتا کلافه از اینکه ذهنش یاریش نمیکرد.... به کمک عسل شتافت و گفت: خانم رحیمی گفتن که ثبت نام پیانو پر شده... و سکوت کرد... این نگاه را یک جای دیگر هم دیده بود.... مرد جوان لبخندی زد و گفت: بله مثل اینکه پر شده... عسل بی هوا گفت: خوب چرا؟ مرد متعجب به انها نگریست... اناهیتا سقلمه ای به پهلوی او زد... . و عسل گفت: خوب .... یعنی... واقعا پر شده؟ مرد جوان واقعا نمیتوانست رفتار انها را توجیه کند در سکوت منتظر و حیرت زده چشم به انها دوخت. عسل طاقت نیاورد به سمت پیانو رفت و اهسته گفت: من خیلی دوست داشتم یاد بگیرم... مرد جوان لبخندی زد و با لحن مهربانی که از شوق عسل منشا میگرفت ، گفت: فکر میکنم برای دو نفر دیگه وقت داشته باشم.... و نگاهش را دردریای نگاه اناهیتا غرق کرد. عسل لبخندی زد و گفت: اما دوستم.... و رو به انا اهسته طوری که فقط اناهیتا بشنود ، گفت: مگه تو هم میخوای ثبت نام کنی؟؟؟ بیا با هم باشیم.... انا هیتا چیزی نگفت.... با سوئیچش بازی میکرد و به سنگهای مرمری زیر پایش خیره بود. مرد جوان پرسید: دوستتون چی؟ عسل لبخند شیطنت باری زد و گفت: ایشون برای تدریس پذیرفته شدن قصد ندارن پیانو یاد بگیرن... مرد لبخندی زد و گفت:پس قرار همکار بشیم... جالبه.... و خندید.... عسل پس از مکث کوتاهی پرسید: ببخشید من فامیلی شما رو فراموش کردم... مرد جوان: صارمی هستم.... عرشیا صارمی... سپس با لبخند افزود: امیدوارم درسهای منو به این زودی فراموش نکنید... عسل متقابلا با لبخند گفت: ابدا.... آناهیتا موشکافانه تر به مرد خیره شد...اسمش هم برای آنا آشنا بود. عرشیا نگاهش را از عسل برگرفت و به اناهتیا گفت: شما چی تدریس میکنید...؟ اناهیتا: سه تار.... هنوز شروع نکردم... عرشیا: روح نواز درویشان... صدای بی نظیری داره... اناهیتا متعجب از لحن گرم و صمیمی او با تته پته گفت: ب... بله.... همینطوره... عرشیا نگاهی به ساعتش انداخت... زوایای صورتش نشان میداد که از وقت مورد نظری که داشته است.... گذشته یا کمی دیگر بیشتر باقی نمانده... با عجله گفت: اولین جلسه شنبه است... امیدوارم کلاس رو با حضورتون منور کنید... و رو به عسل خندید و کمی بعد صدای بستن در سکوت فضا را شکست. عسل ضمن گذشتن از کنار اناهیتا گفت:وای چقدر خوشگله... نیست؟ منظورش پیانوی سیاه رنگ بود. اناهیتا مبهوت رفتن او را نظاره گر بود... لبخندی لبهایش را اذین کرد... چه همکارانی نصیبش شده بود!درفکر تدریس و شغل جدید بود که صدای بد قواره و گوشخراشی از پیانو بلند شد... عسل حس بتهوون گرفته بود و مینواخت.... انقدر تند که باخ هم کم می اورد.... فقط انگار باخ حین مستی در حال نواختن بود.... صدای ناهنجار پیانو باعث شد اناهیتا به سمت عسل برود و دستش را بگیرد و به زور بلندش کند.... اصلا هم به التماسهای عسل که مدام میگفت: - یه دونه... فقط انشگتم و فشار میدم... تو رو خدا... انا جونم... یه دونه فشار بدم.... اناهیتا اهسته گفت: -زشته عسل... شنبه بیا اینقدر بزن.... که انگشتات تاول بزنه... عسل با غیظ نگاهش را از او برگداند.... در حالی که گوشه ی ناخنش را با دندانش درست میکرد گفت: -بریم ثبت نام کنم... مراحل ثبت نام بیشتر از انچه که فکرش را میکرد طول کشید... عسل با شوق و ذوق وافری فرم را پر میکرد و در هنگام کارش حرف هم میزد... انا اصلا نمیشنید... ذهنش درگیر بود... واقعا میتوانست از عهده ی مسئولیت تدریس بربیاید...این کار به نظر بعید میرسید... واقعا میتوانست؟؟؟ تدریس به افرادی که نمیشناخت... دختر... پسر.... شاید این افراد از خودش بزرگتر باشند... شاید که نه... حتما... مسلما غیر از این نیست... نفسش را مثل اه بیرون داد. اصلا چرا پذیرفت... عسل: انا.... شغل و بزنم دانشجو؟ اناهیتا به پایه ی میز خیره بود... در حالی که دستهایش را در هم قفل کرده بود.... فکر میکرد... به اتفاقاتی که در پیش رو داشت.... به روندی که اصلا منتظرش نبود و به یکباره پیش امده بود. عسل با سقلمه به پهلویش زد و گفت: الوووو.... کجایی؟؟ اناهیتا نگاهش را از پایه ی میز برگرفت و به او دوخت و گفت: چی گفتی؟ عسل:میگم شغل و دانشجو بزنم... و انگار که میخواست خودش پاسخ خودش را بدهد گفت: اصلا خالی میذارمش... و نگاهش را به مسئول اموزشگاه دوخت و گفت: خانم رحیمی... فقط شنبه ها کلاس برگزار میشه؟ خانمی که رحیمی خطاب شده بود گفت: خیر... روزهای زوج...شنبه ...دوشنبه... چهارشنبه... از ساعت ده صبح تا دوازده... از ساعت دو بعد از ظهر تا شیش با هر هنرجو حدود بیست الی سی دقیقه.... استاد کار میکنه... عسل گفته های زن را با تکان سر تایید کرد. و رو به انا گفت: هر سه روز و ثبت نام کنم؟ سه و نیم تا چهار خوبه؟؟؟ اناهیتا با علامت سر تایید کرد. یاد کلاس خودش افتاد... او هم یکشنبه و دوشنبه و چهار شنبه از ساعت دوازده به بعد کلاس داشت... دستهایش یخ کرده بود.... چرا پذیرفته بود تا سه تار تدریس کند.خواست حرفی به زبان بیاورد... اما منصرف شد... دو دلی در جانش رخنه کرده بود. بعد از ربع ساعتی بالاخره کار عسل به پایان رسید. انا بعد از رساندن عسل به سمت خانه حرکت کرد.نه حوصله ی ضبط داشت،نه اهنگ،نه رادیو... نه هیچ چیز دیگر... کلافه و سردرگم در لابه لای ماشین ها حرکت میکرد... در سیلی از دود و اتومبیل و صداهای در هم و برهم گم بود... میان لحظات پر از تشویش و دلهره و ترس از دیر رسیدن... او به جلو میرفت... نفسش را سنگین بیرون داد.صدای بوق اتومبیل عقبی کلافه اش کرده بود... کمی کنار کشید تا او رد شود....مرد جوانی که پشت پراید نشسته بود سرش را از پنجره بیرون اورد و با لحن چندش اوری گفت: -مگه داری عروس میبری... برو پشت ماشین لباسشویی بشین... حیف نون... و با سرعت از کنارش گذشت... اناهیتا به رو به رو خیره بود... نمیدانست چه کار کند... مادرش هفته ی دیگر از سفر بازمیگشت... و حتما یک مهمانی در پیش رو داشتند... چطور بود ان روز را به کل در خانه ی عسل سپری کند... هرچند این ایده ی خوبی به نظر نمیرسیدچند بار مزاحم او و زندگیش بشود... از مقابل کافی شاپ ، پاتوق همیشگی اش گذشت دلش هوس یک فنجان قهوه ی داغ و تلخ را داشت اما منصرف شد ... ترجیح داد به خانه برود... حوصله ی اینکه بخواهد اتومبیلش را داخل پارکینگ ببرد را نداشت.وارد خانه شد. مثل همیشه سوت و کور و تاریک.... روی در و دیوار سایه های تاریکی پرده افکنده بود... خواست نفس عمیقی بکشد ...که نفس در سینه اش قفل شد. در این خانه حتی نمیشد نفس کشید... حس خفقان داشت... به ارامی مقنعه اش را از سر در اورد و در حالی که تک تک دگمه هایش را باز میکرد به اتاقش رفت. روی تختش نشست... سه تارش درست گوشه ای از اتاق پایین تختش قرار داشت... دستش را دراز کرد تا ان را بردارد... صدای قهقهه ی خفه ای به گوشش رسید... بدنه ی سه تار سرد و خاک گرفته بود... به ارامی روی سیم هایش دست کشید... صدایش روح نواز بود... یاد عبارت صارمی افتاد: روح نواز درویشان... لبخندی به لب اورد...صدایش کمی ناکوک بود...به ارامی کیف مخصوصش را به سمت خود کشید.... صدای برخورد در باعث شد سرش ر ا بالا بگیرد... برایش مسلم شد در خانه تنها نیست... از جایش بلند شد و به سمت در رفت. صدای گنگ ارش را میشنید که کسی را مخاطب قرار داده بود. و کمی بعد صدای خنده های لوندانه ی دختری به گوش رسید. در اتاق نیمه باز بود. دختری کنار ارش نشسته بود و در حالی که سرش روی شانه ی او بود به البوم عکس های خانوادگی شان نگاه میکرد... هر عکسی را ارش توضیح مختصری میداد که موجب خنده های پر عشوه ی او میشد. چهره اش کمی اشنا بود... امروز چه بلایی بر سرش امده بود؟ همه را آشنا میدید و بعد فراموش میکرد آنها را کجا دیده... دختر با صدای ظریفی گفت: این دختره کیه؟ ارش چشمهایش را ریز کرد و گفت: هان... اناست.... دختر: خواهرت.... ارش: اره... دختر: چه خوشگله.... ارش پقی زد زیر خنده و گفت: خوشگلی بخوره تو سرش خیلی اُمله.... دختر هم با خنده او را همراهی میکرد. ارش البوم را بست و او را تنگ در اغو ش کشید و گفت: هیشکی به خوشگلی بهاره من نمیرسه... خنده ی مستانه ای فضای اتاق را پرکرد. ارش به ارامی روی گردن بهاره و سپس صورتش را بوسید. اناهیتا رویش را برگداند...پر بغض به اتاقش رفت.... در را بست و پشت در روی زمین نشست. با صدای زنگ تلفن سرش را از روی زانو بلند کرد.... با رخوت از جا کنده شد و گوشی را برداشت... صدایی نمی امد... و در انتها بوق ازاد در گوش پیچید. تلفن را روی دستگاه گذاشت و خودش را روی مبل رها کرد.... سرش را به پشتی تکیه داد و به لوستر طلایی رنگ با لامپهای اشکی مانند خیره شد... تصویر خودش رو گوی پایین لوسر افتاده بود... صورتش ریز و کج و کوله بود... صدای تلفن بار دیگر به گوشش رسید. گوشی را برداشت... پس از لختی سکوت صدای مادرش را که قطع و وصل میشد شناخت. خیلی برایش فرقی نمیکرد... خوشحال باشد... ناراحت باشد.... به نبودن مادرش عادت داشت... -الو مامان... سلام... مبینا: انا.... چرا هر چی زنگ میزنم... کسی جواب نمیداد... اناهیتا: جواب دادم... قطع شد... شما خوبید؟ مبینا که حالا صدایش با کمی تاخیر میرسید گفت: ای بد نیستم... چه خبر؟ اناهیتا با طعنه گفت: خبری نیست.... شما چه خبر؟ خوش میگذره؟ مبینا: اره.... اتفاقا خیلی بهم خوش گذشت... پس از کمی سکوت مبینا گفت: اناهیتا به بابا ت بگو... برام کمی پول واریز کنه به حسابم... این هفته برمیگردم... سه شنبه... ساعت پروازم هنوز مشخص نیست. اناهیتا با ارامش گفت: باشه میگم... مبینا: فراموش نکنید بیاید فرودگاه دنبالم... حالا باز بهتون زنگ میزنم... میگم چه ساعتی میرسم.... و گفت: اومدم مرجان جون.... خوب باید برم انا... خداحافظ... و تماس قطع شد... بی انکه منتظر پاسخی باشد از سوی انا... اناهیتا با احساس گرسنگی به سمت اشپزخانه رفت... در یخچال را گشود... کمی کالباس و نان و گوجه و خیارشور را بیرون اورد... برای خودش ساندویج پر ملاتی درست کرد... یاد علی و عسل و اشپزی او افتاد... لبخند محوی لبهایش را زینت بخشید. صدای بسته شدن در امد و کمی بعد ارش وارد اشپزخانه شد. متعجب گفت: تو کی اومدی خونه؟ اناهیتا بی انکه سرش را بالا بگیرد و نگاهش کند گفت: دو سه ساعتی میشه.... ارش ساندویچی که اناهیتا برای خودش درست کرده بود را ازدستش کشید و گفت: نخور چاق میشی... اناهیتا واکنشی جز مشت کردن انگشتهایش نشان نداد. ارش به اتاق او رفته بود... با چشمهای ریز شده از حرص به در اتاقش خیره بود... ارش در حالی که اسکناس ها را میشمرد گفت: تو که از من مفلس تری... و بی هیچ حرفی به اتاق خودش رفت و کمی بعد صدای بسته شدن در ورودی به گوشش خورد. اناهیتا سرش را روی میز گذاشت... نفس عمیقی کشید.صدای تیک تاک ساعت باعث شد راغب شود و نگاهی به عقربه هایش بیاندازد. تا چند ساعت دیگر پدرش به خانه می امد... نگاهی به اشپزخانه ی اشفته انداخت و از جایش بلندشد... از فکر کردن و غصه خوردن بهتر بود... بالاخره که باید اشپزی را یاد میگرفت... هرچند خیلی هم ناوارد نبود. ظرفهای کثیف را در ماشین ظرفشویی گذاشت. ساعتی بعد نگاهش را به اطراف خودش چرخاند.... چقدر کار کرده بود.... اما از نتیجه اش راضی بود... اشپزخانه از تمیزی برق میزد... ماکارانی اش هم بوی خوبی میداد.... احتمال اینکه طعم خوبی هم داشته باشد زیاد بود. در حال درست کردن سس سالادش بود که صدای چرخش کلید در امد. کوروش با شانه هایی خمیده و چهره ای گرفته و مغموم وارد خانه شد.اناهیتا به سمت پدرش رفت و پر انرژی سلام کرد.کوروش با خستگی پاسخش را داد. -کتتونو و بدین اویزونش کنم... کوروش لبخند تشکر امیزی زد و خودش را روی مبل پرت کرد. اناهیتا: چه خبرا؟ کوروش: خبر؟؟؟ بدبختی... از چی برات بگم دختر... و دیگر حرفی نزد. اناهیتا با نگرانی به پدرش خیره شد... برای عوض کردن بحث پرسید: -گرسنه که هستید؟ کوروش با سر تایید کرد و زیر لبی گفت : -ولی بیشتر سرم درد میکنه. آنا لبخند گرمی به رویش پاشید گفت: براتون یه ماکارونی خوشمزه درست کردم... کوروش بی توجه به حرف او گفت: برام یه قرص مسکن بیار... اناهیتا سری تکان دااد و به اشپزخانه بازگشت.. ظرف مدت کوتاهی میز شامش را چید... با یک پیش دستی که لیوان اب خنکی روی ان و قرص کوچکی کنارش قرار داشت از آشپزخانه خارج شد.نگاهش به سمت پارچه ی سفیدی که با ان ظرفها را خشک کرده بود چرخید.... با شیطنت ان را برداشت و روی ساعدش انداخت و با یک دست پیش دستی را برداشت و به سمت پدرش رفت. اناهیتا: بفرمایید قربان.... کوروش چشمهایش را باز کرد و نگاهی به دخترش انداخت که مثل یک گارسون مقابلش ایستاده بود و با چهره ای باز و لبخندی به لب به او خیره بود.با نگاهی سرشار از سپاس لبخند محو و تصنعی تحویلش داد و قرص را خورد و بلافاصله اب را نوشید. به سختی از جایش بلند شد. اناهیتا: قربان... میز شام اماده است.... | ||||||||
| |
| | #17 (لینک مستقیم) | ||||||||
| Banned تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹
نوشته ها: 388
تشکرها: 8,588
تشکر شده 18,850 بار در 992 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +77 امتیاز سلام قسمت سیزدهم کوروش لبخندی به لب آورد و به حرکات سرخوشانه ی آنا نگاهی انداخت.خسته بود ، خیلی خسته ! زیر لب گفت : یه کمی چرت می زنم میرم سرمیز شام. و با این فکر پاهای کشیده اش را دراز کرد. آنا درون آشپزخانه میز را آماده کرده بود و سعی داشت شمع های بلندی را که درون جا شمعی جاخوش کرده بودند ، را روشن کند تا روی میز بگذارد . در همان حال چشمش به کوروش افتاد که به خواب عمیقی فرو رفته بود . یخ کرد ، می خواست از آشپزخانه بیرون برود تا بخوابد ولی هنگامی که داشت از آشپزخانه خارج می شد گوشه ی شلوارش به در باز کابینت گیر کرد.نشست تا پارچه ی لباس را آزاد کند ، لحظه ای احساسی زود گذر از قلبش عبور کرد که آتشی در قلبش روشن کرد ، او هم می توانست شب خوبی داشته باشد.متوجه شد زمانی که مکث کرده تا به آن حس فکر کند لباسش به آرامی آزاد شده ، لبخندی زد و گفت :این یه علامته ! لیوانی آب برای خود ریخت و با نام خدا آنرا جرعه جرعه سرکشید . حالا احساس بهتری داشت . قاشق و چنگال را برداشت مقداری ماکارونی را با چنگال پیچید و به دهان برد ، به خوبی جوید و طعم و عطر غذایش را به خوبی حس کرد. با اینکه به خوشمزگی غذاهایی که مادربزرگ می پخت نشده بود ولی برای شروع بسیار خوب بود.حس کرد که مادربزرگ هم به او لبخند می زد.باقی غذا را درون ظرفی در بسته ریخت ، آشپزخانه را مرتب کرد و به اتاقش برگشت از بدو ورود به اتاقش حس می کرد تمام اشیا درون اتاق می درخشند. کمی خسته بود ولی دلش می خواست کتابخانه ی کوچکش را مرتب کند.کتابهای درون کتابخانه را بیرون ریخت و به ترتیب موضوع دسته بندی کرد. سرش سنگین شده بود ولی می ترسید اگربخوابد آن حس خوب را از دست بدهد . کمی دیگر تعلل کرد ولی چشمانش از زور خستگی خودبه خود بسته می شدند.صبح با گردن درد از خواب بیدار شد ،تعجبی نداشت چون از کتاب قطور آناکارنینا به جای بالشت استفاده کرده بود . هیچ صدایی درون خانه نمی آمد ،لحظه ای اخم کرد ولی سریع جای آنرا احساسی خوب و لذت بخش گرفت.با سرزندگی از اتاق خود خارج شد ، آبی به صورتش زد و موهایش را شانه زد ، به یاد کش های صورتی رنگی افتاد که یک ماه قبل از دخترکی دست فروش خریده بود ، مشتش را پر از آب کرد و به آینه پاشید.با دستش خطوط نامنظمی طراحی کرد.با دستمال توالت آینه را پاک کرد. به اتاقش رفت و بلوز و شلوار صورتی رنگش را پوشید ، موهایش را به یاد گذشته های دور دوطرف صورتش بافت و و با کش صورتی رنگ بست.خیلی وقت بود که صورتی نپوشیده بود.خیلی وقت بود که خودش را فراموش کرده بود ، از همان وقتی که مادربزرگ رفته بود و به یاد او قطره اشکی ریخت ، ولی سریع یاد دیشب افتاد ! دیشب او را حس کرده بود ! صبحانه ی مختصری آماده کرد ، با اینکه کمی بی اشتها بود ولی لقمه ی کوچکی کره عسل درست کرد و با چایی فرو داد. اشتهایش باز شده بود و با ولع صبحانه اش را خورد. خیلی خوشحال بود . خودش هم دقیقا نمی دانست شام رمانتیکی که دیشب به تنهایی خورده بود یا حس اینکه مادربزرگ به او لبخند می زند باعث این همه خوشحالی شده بود یا نه؟ در یخچال را باز کرد و کم و کسری های موجود را روی تکه ای کاغذ یادداشت کرد. بطری های شیشه ای آب را پر کرد و به درون یخجال برگرداند . آماده شد تا به خرید برود. می خواست امروز را که سرش خلوت بود به آشپزی بپردازد. از یک فروشگاه زنجیرهای می خواست خرید بکند ، با خودش فکر کرد که بهتر است امروز را کمی پیاده روی بکند ! پس چرخ دستی خریدش را برداشت به خرید رفت . گوشت ، مرغ ، ماهی ، لبینیات و تعدادی پاستیل ترش هم خرید. موقع برگشت با خیال آسوده حرکت می کرد و نگران این نبود که کسی پشت سرش بوق بزند. صدای حرکت گاه به گاه ماشین ها با آواز گنجشک ها مخلوط شده بود . به محض رسیدن به خانه تصمیم گرفت با عسل تماس بگیرد و او را به خانه دعوت کند. کمی مضطرب بود ، می ترسید که اتفاقی بیفتد و دید عسل نسبت به او عوض بشود ، ولی دلش می خواست مثل عسل دوستانش را به خانه دعوت کند ، از آنها پذیرایی کند ، نمی دانست چه چیزی در انتظارش است ولی با عسل تماس گرفت. چهارمین بوق را که خورد صدایی شاد وسرزنده که مطمئننا متعلق به عسل بود جوابش را داد. _سلااااااااااااااااام ! شه طوری ؟ خوفی ؟ خوچ میذگره؟ منم خوبم ! صبحت بخیر ! آناهیتا خنده ای کرد و گفت : ماشالله عسل ! بذار منم حرف بزنم ! _نخیر ! لازم نکرده ! منم خوبم ! میای اینجا؟ دلم برات تنگ شده ! _منم زنگ زده بودم همینو بگم اگه اجازه بدی ! _یعنی میخوای بیای پیشم ؟! _نخیر ! تو بیا پیشم ! لحظه ای سکوت در هر دو طرف خط برقرار شد . آنا سکوت را شکست : چی شد ؟ خفه شدی ؟! به نظر می آمد عسل به شدت شوکه شده است ، به وضح جا خورده بود ، عسل آب دهانش را قورت داد و گفت : واقعا ؟! من بیام اونجا ؟! _بله ! منم که همونو گفتم ! صدای جیغ عسل باعث شد آناگوشی را از گوشش فاصله بدهد.آدرس را به او داد و گوشی را قطع کرد. کمی هول شده بود . تصمیم گرفت مقداری ماهی را را تکه کند و ادویه بزند تا عسل برسد. خانه و اتاق خودش مرتب بود. کمی برنج اورد تا پاک کند . وقتی که برنج را خیساند صدای زنگ دربلند شد . بدون برداشتن آیفون در را باز کرد. در خانه را هم گشود تا وقتی عسل می آید پشت در نماند.به انتظار عسل ایستاد ، صدای قدمهایش به گوش می رسید . مشخص بود دارد می دود تا به خانه برسد . وقتی آنا را دید سرجایش ایستاد . هیچ وقت آنا رادرون لباس خانه و با موهای بافته ندیده بود . دلش برای آنا ضعف می رفت . آنا کمی کنار کشید و سلام داد . عسل با شیطنت به سمت آنا رفت و در آغوشش کشید : وای سلااااااااام ! سلام به روی ماهت ! به چشمون سیا...آبیت ! و ریز خندید. : این جمله به چشمات نمیاد ! وای آنا خیلی با نمک شدی ! و سرش را تند تند تکان داد. آنا با شادمانی خندید ، در را بست و گفت : چرا از پله ها اومدی ؟! عسل باکف دستش به پیشانیش کوبید : اصلا حواسم نبود ! هول شده بودم !! آنا با دست به مبلهای درون نشیمن اشاره کرد و به سمت آشپزخانه رفت . عسل اما به دنبالش به راه افتاد . آنا قابلمه را از درون کابینت بیرون کشید و پر از آب کرد . وقتی برگشت عسل را دید که بهت زده به او نگاه می کند . لبخندی زد و گفت : چیزی شده ؟ چرا ایستادی ؟می خواستم برات شربت بیارم ! عسل پلکهایش را بهم زد و گفت : آخه من فک نمی کردم تو بتونی آشپزی کنی ! _چرا نتونم ؟ مگه یادت رفته خونتون باهم دیگه غذا پختیم؟! _چرا ! چرا ! ولی آخه یکمی عجیبه ! _من که نفهمیدم چیش عجیبه ! بیا بروبشین تا برات شربت بیارم . عسل در یخچال را باز کرد و به دنبال شربت گشت . خیلی زود ظرف آلبالویی رنگ را پیدا کرد . از داخل آبچکون دوتا لیوان دسته دار فانتزی برداشت و برای خودش و آنا شربت ریخت. آنا با لبخند به حرکات دوست شیطان و بانشاطش نگریست . وقتی عسل لیوان شربت را جلویش گرفت ، خنده اش گرفته بود : واقعا که ! انگاری من مهمونم ! عسل لبخندی عریض زد که تک تک دندانهایش را به نمایش گذاشتو گفت : مگه چه فرقی می کنه ؟ خونه خودمونه دیگه ! ناهار را با کمک عسل آماده کرد ، برای سالاد کمی خیارشور و گوجه و پیاز را خورد کرد و با سس مایونز مخلوط کرد، یکی دو قطره آب لیمو هم به آن اضافه کرد طوری که عسل خنده اش گرفت و گفت : دقیق دو قطره شد ها ! نه ! نذار اون یکی بیوفته می شه سه تا ها ! $$$ روز به خوبی سپری شد و کسی مزاحم آنها نشد نه کوروش و نه آرش.حتی مادر هم فراموش کرده بود تماس بگیرد و به خاطر واریز نشدن پول به حسابش گله کند . عصر هنگام علی برادر عسل به دنبالش آمده بود و او را با خودش برده بود. تا انتهای شب خبری نبود . کمی خنده دار بود هرگز اینطور از آرامش و سکوتی که درون خانه بود لذت نبرده بود . درون آینه به خود لبخندی زد . شب کوروش هم نیامده بود ولی آنا احساس ناراحتی نمیکرد . درها رابست و خوابید. نیمه شب کوروش خسته و کوفته از سر کار برگشته بود . تمام چکهای ماه قبل برگشت خورده بود او در مرز ورشکستگی قرار داشت . در اتاق انا را باز کرد ،نور درون سالن روی صورت مهتابیش افتاد ، کمی که گذشت لبخند روی صورتش به اخم تبدیل شد ، فهمید که نور او را اذیت می کند ، به داخل اتاق رفت و در را بست . روی آنا خم شد و پیشانی بلندش را بوسید . خیلی سال بود که او را نبوسیده بود . گاهی اگر روزسال نو کنارش بود با او دست می داد و رو بوسی می کرد . کنار دخترش که حالا دختر بزرگ و زیبایی شده بود زانو زد و به خاطر آورد روزهایی که به خانه برمی گشت دخترک به بغلش می پرید و از او می خواست صبحهای زود وقتی از خواب بیدار می شود او راببوسد و بعد به سرکار برود . و همین دختر کوچک اکنون روی این تخت خوابیده بود...درست مثله بچگیهایش . بی هیچ تفاوتی. بعد از مدتی طولانی خیره شدن به صورت آنا که زیر نور چراغ خواب قرمز رنگ می درخشید بلند شد و به اتاق خودش رفت . میلی به غذا نداشت . بعد از تعویض لباسهایش برای نوشیدن آب به آشپزخانه برگشت . بوی خوب ماهی سرخ شده درون آشپزخانه مانده بود . مطمئن بود کار اناست. کمی درون بشقابی کشیدو درون ماکروویو گرم کرد . اولین لقمه او را به یاد روزهای خوب گذشته انداخت.روزهایی که مادر زنده بود . نمی دانست آنشب چه شده که این همه یاد گذشته میکند. بشقاب را خالی کرد و به سمت اتاقش به راه افتاد . جای خالی مبینا سالها بود که حس می شد . او خیلی زود همه چیز را فراموش کرده بود . تمام قول و قرارهایی که با هم گذاشته بودند. آهی کشید ، غلتی زد و چشمهایش را بست . $$$ صبح زود آنا از خواب بیدار شد و اولین چیزی که دید یادداشتی روی آینه بود . پدر با ماژیکی نوشته بود : دیشب به یاد کودکیهات تو را بوسیدم. یادت می آید که هرشب از من می خواستی که هرصبح که بیدار می شوم اول از همه تورا ببوسم ؟! و یک گل پایین نوشته هایش کشیده بود . آنا به وجد آمده بود ! نمی توانست باور کند که او هنوز هم یادش باشد که در بچگی چه چیزی از او می خواسته...دلش میخواست جواب او را بدهد. بنابراین ماژیک را برداشت رو آینه ی اتاق پدر نوشت : کاش میدانستی تمام آرزوهایم در همان یک بوسه خلاصه می شد ! پدر دوستت دارم ! باخود فکر کرد که اگر مادر را ندارد پدر که هست ! چرا باید همیشه حسرت بخورد ؟! بایدکاری کرد ! می خواست مهرش را در دل پدر بیاندازد تا حداقل او و پدر یک خانواده بشوند ! با این فکر لبخندی به لب آورد . میخواست آنروز را به گردش بگذراند . خوشحال و شاد به درون اتاق برگشت و وسایلش را آماده کرد . از در اتاق که بیرون زد ،آرش را دید که روی کاناپه دراز کشیده است و تلویزیون نگاه می کند و با دستمال روی گوشه لبش را فشار می دهد . آنا با تعجب ایستاد چون نمی دانست کی او به خانه آمده واینکه برایش عجیب بود که او با دستمال روی لبش را فشار می دهد . فکر کرد شاید دعواکرده ولی علامتی مبنی بر دعوا در او نبود . نه کبودی و نه لباس ناقصی ! کنارش ایستاد ، می خواست بپرسد که چه شده ولی دید که چشمانش بسته اند. با خود فکر کرد شاید خوابیده باشد ولی دانه های عرق روی پیشانیش می رقصیدند. آنا ترسید ، دست برد وپیشانی او را لمس کرد ، چشمان آرش که به یکباره باز شدند باعث شد که آنا با جیغ کوتاهی دستش را پس بکشد ! چشمان آرش به روی هم افتادند . آنا دستش را پیش برد ،آرش تب کرده بود . وسایلش را روی زمین گذاشت و درجه ی تب را پیدا کرد . تبش زیادبود . کمی هول کرد . نمی دانست باید چه دوایی به او بدهد تا تبش کاهش پیدا کند . میخواست با استامینوفن دردش را کاهش بدهد ولی تبش به قدری زیاد بود که حالا شروع به لرزیدن کرده بود و دائم پتو می خواست . زیر بغل آرش را گرفت و او را به سختی به سمت ماشین برد . به سمت بیمارستان راند و در بخش اورژانس کمک خواست تا آرش را به داخل بخش ببرد. نگران طول و عرض راهرو را بالا . پایین می کرد تا ببیند چه خبر است . ولی هنوز دکتر بیرون نیامده بود ، دکتر با ابروهای گره کرده به سمتش آمد . آنا باعجله به سمتش دوید و گفت : چی شد آقای دکتر ؟ خوب می شه ؟ دکتر ایستاد : برادرشما تب شدیدی کرده ، بهتره براش یه آزمایش بنویسم تا ببینیم دقیقا چه عفونتی داره. یه سری دارو براش نوشتم که فعلا تبش رو تخفیف می ده . بهتره اینا رو بگیرید و برگردید . آنا باموبایل کوروش تماس گرفت ولی خاموش بود . به ناچار خودش به دنبال کارهای بیمارستانی افتاد .شب هنگام خسته بالای سر آرش نشسته بود و به صورتش چشم دوخته بود . وقتی درخواب بود به نظر مهربانتر می آمد . پزشک کشیک باز هم به او سر زده و اطمینان داده بود که نتیجه ی آزمایش تا فردا صبح حاضر می شود . صبح آنا با کوفتگی از خواب بیدار شد . درست نخوابیده بود . نگاهی به ساعت مچی اش انداخت . طرف 9 صبح بود . روی موبایلش 80 تا میس کال افتاده بود . با عجله نگاهی انداخت . تعداد زیادی از طرف پدربود و تعدادی هم از عسل . با هول شماره ی کوروش را گرفت . صدای خواب آلود پدر درون گوشش زنگ زد : بله ؟! آب دهانش را قورت داد و گفت : سلام . من آنام. قبل ازآنکه کوروش حرفی بزند ادامه داد : بابا آرش حالش بد شده بود . آوردمش بیمارستان . شما موبایلت خامو... _کدوم بیمارستان ؟ بعد از دادان آدرس از جایش بلندشد و کش و قوسی به بدنش داد . حدود ساعت 11 بود که کوروش هم رسید . دل آنا ضعف میرفت ولی نمی خواست پدر را تنها بگذارد . مضطرب منتظر پزشک معالج بودند. پزشک دیروزی وارد اتاق شد ، سلامی به آنا و کوروش داد و به معاینه آرش پرداخت. به سمت کوروش وآنا برگشت و گفت : نتیجه ی آزمایش نشون می ده که سیستم ایمنی به شدت ضعیف شده . هیچ حدسی درست نیست...ولی این بیماری می تونه هپاتیت یا ایدز باشه...مخصوصا ایدز که به طور متوسط ده سال بعد از وارد شدنش به بدن این علامت ها رو نشون میده....دقیقا نمیشه گفت... رنگ از روی کوروش پرید . نمی توانست باور کند که پسرش این مریضی هولناک را گرفته باشد ولی وقتی یاد بی بند و باری های آرش افتاد تنها پوزخندی تلخ زد . رو به دکتر گفت : کی مرخص می شه ؟ _فعلا که تبش بالا و پایین میره..تا زمانی که بتونیم آنتی بیوتیک لازم رو بهش بدیم و مطمئن بشیم تبش قطع شده .... _باشه....پس من دخترم رو به خونه می رسونم و میام سراغش.اشکالی که نداره؟ دکتر بهت زده گفت :نه ! نخیر موردی نداره.... به همراه آنا ازبیمارستان خارج شدند. بینشان سکوتی بود که گاهگاهی با نفس های عمیق کوروش شکسته میشد . درون ماشین رو به آنا کرد و گفت : بهتره بری پیش عسل . تا من برگردم...حداقل از بابت تو خیالم راحتتره. آنا گفت : ماشین خودم هست . با ماشین خودم برم؟ کوروش آهی کشید و گفت : خیله خوب. ماشینت کجاست ؟ کوروش پس از بدرقه ی آناهیتا پیش آرش برگشت . فشاری روی قلبش بود که نمی توانست آن را کاهش بدهد . به سمت سرویس های بهداشتی رفت ، جلوی آینه ایستاد ، آبی به صورتش زد . قطره اشکی روی گونه اش غلتید که با آب روی صورتش مخلوط شد . مشتش را محکم به دیوار کوبید . هق هقش را در گلو خفه کرد . صدایی در درونش فریاد زد : مردا که گریه نمی کنن . با اینفکر دوباره مشتش را محکم به دیوار زد و در دلش فریاد کشید : لعنت به مردا . با تشکر از آقا سامان. ![]() وتشکر از زهرا جون که خیلی واسه ی گروه زحمت می کشه و تمام خستگی ها ماله اونه..... ویرایش توسط زی زی گولو : ۱۴ خرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۱۰:۰۲ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #18 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت : توی کتاب
نوشته ها: 973
تشکرها: 14,238
تشکر شده 157,931 بار در 1,484 پست
کتاب مورد علاقه : کوری حالت من : | پست بسیار مفید : +81 امتیاز قسمت چهاردهم دقایقی بود که ماشین را کنار آپارتمان خانه ی عسل متوقف کرده بود و به پنجره ی طبقه ی آنها خیره مانده بود .....نمیتوانست با خود کنار بیاید که این وقت ظهر مزاحم محفل خانوادگیشان شود ،خصوصا که احساس خستگی و کوفتگی حال و حوصله ای برایش نگذاشته بود ، از طرفی فکر میکرد عسل برای اولین جلسه ی کلاس پیانو به دانشگاه رفته باشد......معقولانه ترین کاری که به نظر میرسید این بود که به خانه برگردد و تنهایی اش را با در و دیوار سوت و کور خانه قسمت کند ..... نگرانی پدر بی مورد بود ، این اولین روزی نبود که انا در خانه تنها میماند ، تنهایی در آن خانه ی درندشت یار دیرینه اش بود ......اما چیزی که برایش عجیب بود این بود که چرا پدر از او خواسته به خانه ی عسل برود ؟ چرا عموها و عمه هایش نه ؟ .....آیا میتوانست امیدوار باشد که هدف پدر راحتی هر چه بیشترش بوده ؟ با این فکر متنی که صبح پدرش بر روی آینه نوشته بود جلوی چشمانش ظاهر شد و لبخند کم رنگی بر لبش نقش بست...... اما با یادآوری آرش و بیماریهای که دکترش پیش بینی کرده بود همان لبخند کمرنگ هم رنگ باخت و جایش را به ابروهای گره خورده از شدت نگرانی داد....... یک بار دیگر نگاهش را به پنجره ی آپارتمان عسل دوخت و در دل فکر کرد این بار پدرش اشتباه کرده ....در این لحظه هیچ جا برایش راحت تر از سکوت و تنهایی اتاقش نیست ......با این فکر نفس عمیقی کشید و ماشین را به حرکت درآورد ..... هنوز عادت نکرده بود مشکلات و دغدغه هایش را با کسی جز خودش در میان بگذارد .....هنوز گنجایشش پر نشده بود ، هنوز جا داشت که وجودش را با غصه هایش پر کند و لب نزند......اما خودش هم میدانست اگر رشد دغدغه ها و مشکلات با همین سرعت ادامه داشته باشد چیزی نخواهد گذشت که از وجودش سر ریز می شوند .... قدم که به خانه گذاشت بی درنگ قرص آرامبخشی خورد و خود را به اتاقش رساند ، بعدا وقت کافی برای فکر کردن به مشکلاتش خواهد داشت ....ولی حالا نه .....بعدا ......با این فکر جمله ای از کتاب برباد رفته در ذهنش تداعی شد و زیر لب زمزمه کرد : _ فردا هم روز دیگریست .... چشمانش را بست و اجازه داد لبهایش جمله را دوباره تکرار کنند ..... *** با عجله کیفش را برداشت تا قبل از دانشگاه وقت کافی برای سر زدن به بیمارستان داشته باشد ،دیشب را به تنهایی در خانه گذرانده بود در حالیکه تلفنی به پدرش اطمینان داده بود شب را در خانه ی عسل میگذراند ، از دروغی که گفته بود راضی بود ، نیازی نبود پدرش را بیخود نگران کند ....... هنوز به در نرسیده بود که دوباره خود را به تخت رساند و جورابهایش را از زیر تخت بیرون کشید و با سرعت شروع به پوشیدن کرد ، در همان حال نگاهش بر روی سه تارش که پایین تخت به دیوار تکیه داده بود ثابت ماند ......امروز اولین جلسه ی تدریسش بود ......سریع از جا برخواست تا قبل از اینکه تصمیم بگیرد سه تارش را هم بردارد از اتاق خارج شود .....اگر تنها یک روز در تقویم وجود داشت که او آمادگی تدریس سه تار نداشته باشد قطعا همین امروز بود ..... *** با قدمهایی آرام وارد اتاقی شد که دیروز آرش را در آن بستری کرده بود ، پدرش روی صندلی ای در سمت دیگری از اتاق خواب بود ، خود را بالای سر آرش رساند ، آرامتر از دیروز به نظر می آمد ....برای لحظاتی خیره به صورت آرش باقی ماند که صدای پدرش او را به خود آورد : _ تو اینجا چیکار میکنی ؟..... به چهره ی خسته ی پدر نگاه کرد و گفت : _ سلام .....الان اومدم ..... به سمت پدرش قدم برداشت و آرامتر پرسید : _ چی شد بابا ؟.... کورش با دست گوشه ی چشمهایش را فشار داد و جواب داد : _ هنوز چند تا آزمایش دیگه مونده .....تا اونموقع دکترا نمیتونن نظر قطعی بدن .... آنا نگاه دیگری به آرش انداخت و گفت : _ من پیشش میمونم .....شما برو خونه استراحت کن .... _ نیازی نیست .....اینجا حواسشون بهش هست ....من الان میرم ولی تا ظهر دوباره میام بیمارستان ......دیرت نشه ، مگه نمیخوای بری دانشگاه ؟... انا سریع جواب داد : _ نه دانشگاه ندارم ....پیشش میمونم .... کوروش لبخند خسته ای زد و گفت : _ پس چرا مقنعه پوشیدی و جزوه دستته ؟..... برو به کلاست برس .....نیازی به موندن ما نیست .....تو خودتو درگیرش نکن من خودم هوای کارا رو دارم .....برو .... بعد از رفتن آنا کوروش بر خلاف حرفی که به آنا زده بود به خانه نرفت و خود را به شرکت رساند ....مشکلات از همه طرف به او هجوم آورده بودند ، آرامشش را گم کرده بود ....نه در خانه آنرا پیدا میکرد نه در شرکت ....اگر بیماری آرش تایید میشد دیگر کمرش به معنی واقعی کلمه میشکست ......هر کدام از مشکلاتش به تنهایی برای از پا درآوردن یک مرد کافی بود ....مگر یک مرد چقدر تحمل داشت! .... *** عسل همین که حواس استاد را گرم نوشتن مطالب پای تخته دید گوشه ی جزوه ی آنا نوشت : _ چی شده ؟....چرا حواست تو کلاس نیست ؟..... اما آنا انقدر فکرش مشغول بود که اصلا نوشته ی عسل را ندید ، عسل اینبار با تعجب شانه اش را به شانه ی آنا کوبید ، آنا با گیجی نگاهش کرد ....عسل با سر به جزوه اشاره کرد و آنا با مداد در جوابش نوشت : _ چیزی نشده ....یه لحظه حواسم پرت شد ..... عسل نوشت : _ خودتی ....از اول کلاس حواست پرته ... و آنا بی حوصله نوشت : _ چیزی نیست ..... عسل کنجکاوی بیشتری نکرد چون میدانست آنا هیچ وقت از مشکلات و دغدغه های شخصی خودش و خانواده اش حرفی نمیزند .....البته به جز آن یکباری که با او درددل کرده بود ، حدس میزد چیزی که الان ذهن آنا را به خود مشغول کرده هم مربوط به همان مشکلاتی باشد که با خانواده اش دارد .....اما به هر حال تا وقتی خود آنا لب باز نمیکرد او هم ترجیح میداد چیز اضافه ای نپرسد .... فقط وقتی کلاس تمام شد و بیرون رفتند رو به آنا کرد و گفت : _ آنا اگه نیاز به یکی داشته باشی که باهاش درددل کنی من هستم .....میدونی که ؟.... آنا با لبخند گفت : _ آره میدونم....ممنونم عسل ...... عسل لحظه ای با لبخند به او خیره شد و به یکباره بحث را عوض کرد و با لحن ذوق زده ای گفت : _ راستی آنا .....دیروز اولین جلسه ی پیانوم بود .....اگه بدونی چقدر باحال بود ؟ خیلی خوشحالم که میرم کلاس پیانو ......اینقدر خوشحالم که تو پوست خودم نمی گنجم ، دربه در دنبال یه پوست دیگه واسه خودم میگردم ...... اما به یکباره اخمهایش را در هم کشید و ادامه داد : _ ولی اینقدر بده که تو شنبه ها کلاس نداری ....دیروز بعد از کلاس پیانو خیلی حوصله م سر رفت ..... آنا با تعجب گفت : _ اما من که کاری نمیکنم که تو حوصله ت سر نره .... _ لازم نیست کاری بکنی .....تو پایه می ....وقتی پایه م باشه هزار تا کار هست که باهاش بکنم که حوصله م سر نره .... _ دستت درد نکنه ....یعنی من فقط همین یه خاصیت و دارم ؟ ...... عسل تعظیم غرایی کرد و گفت : _ اختیار دارید .....شما سروری ، تاج سری ......شما نباشی میخوام دنیا نباشه ...... به یکباره ساکت شد ، چشمهایش را گرد کرد و ادامه داد : _ آنا .......امروز اولین جلسه ی تدریس سه تارته ، مگه نه ؟...... _ آره..... ولی خیال دارم کنسلش کنم ..... _ چراااا ؟...... _ کار دارم ، باید برم خونه ..... _ جلسه ی اوله ها ....مطمئنی میخوای جلسه ی اولو کنسل کنی ؟ _ آره .....مجبورم .... عسل چند لحظه با خود کلنجار رفت که بیش از این برای رفتن به کلاس به پرو پای آنا نپیچد ، چون با این بی حوصلگی ای که امروز آنا داشت به نظر میرسید نرفتنش بهتر باشد ، بالاخره سرش را به نشانه ی تفهیم تکان داد ...... نگاهی به سمت ایستگاه سرویس ها انداخت و گفت : _ سرویسا دارن حرکت میکنن .....من برم تا جا نموندم ، تو ماشین آوردی ؟ _ آره ، بمون ...تو رو هم میرسونم ...... _ نه دیگه مسیرت طولانی میشه ........ خداحافظی سریعی کرد و با عجله به سمت سرویس ها دوید ..... آنا نگاهش را از عسل که هر لحظه دورتر میشد برداشت و به سمت ساختمان 36 واحدی که کلاسهای هنری در ان برگزار میشد حرکت کرد ......همین که پایش را در راهرو منتهی به کلاسها گذاشت صدای تمرین پیانویی که به گوش میرسید تعجبش را برانگیخت ، عسل که امروز کلاس نداشت!....قدمهایش را به سمت اتاق خانم رحیمی تندتر کرد تا اگر امروز هم کلاس پیانو بود قبل از این که سرویس عسل حرکت کند تلفنی به او خبر دهد تا پیاده شود ...... بعد از سلام و علیک سریعی با خانم رحیمی در مورد کلاس پیانو از او پرسید و جواب گرفت : _ آقای صارمی برای بعضی از شاگرداشون کلاس جبرانی گذاشتن ، دوستتون همون فردا باید بیاد ....تاریخش عوض نشده .... آنا با لبخند تشکر کرد و برای گفتن حرف اصلیش این پا و آن پایی کرد و بالاخره گفت : _ خانم رحیمی...... اگه ممکنه.....میخوام کلاس سه تار امروز و کنسل کنم ....... خانم رحیمی ابرویی بالا انداخت و گفت : _ اما من به همه ی شاگردا اطلاع دادم که امروز بیان .....کاش زودتر خبر میدادین .....بچه ها الان میرسن ، حالا دیگه از سرویسا هم جا موندن ....... عسل با خجالت سرش را پایین انداخت و گفت : _ اصلا حواسم نبود که قبلش بهتون خبر بدم ........ _ حالا نمیتونی یکی دو ساعتی بمونی ؟ .......اگه کار فوری داری نمیخواد تمام ساعت کلاسی رو بمونی ......تا ساعت حرکت سرویس بعدی هم کافیه ..... آنا مضطرب نگاهی به ساعتش انداخت و رو به خانم رحیمی گفت : _ چند لحظه اجازه بدین ..... از اتاق خارج شد و در راهرو گوشی اش را بیرون اورد و شماره ی پدرش را گرفت .....به محض برقراری ارتباط صدای پدرش در گوشی پیچید : _ بفرمایید ..... _ سلام بابا .....حالتون خوبه ؟..... _ آره خوبم ، تو کجایی ؟...... _ دانشگاهم ، شما چی ؟ ....رفتین بیمارستان پیش آرش ؟...... _ آره ......الان بیمارستانم ..... _ رفتین خونه استراحت کردین ؟.... کوروش پس از مکثی جواب داد : _ آره .....چطور ؟ ...... _ میخواستم بیام پیش آرش بمونم ....... صدای مقتدر کوروش در گوشی پیچید : _ لازم نیست تو بیای اینجا ....بهت که گفتم ، خودم هوای کارا رو دارم .... آنا به آرامی پرسید : _ شب میاین خونه ؟...... صدای خسته ی کوروش جواب داد : _ نمیدونم ......شب به عسل یا مهناز بگو بیان پیشت بمونن .....یا خودت برو پیششون .....بعدا بهت زنگ میزنم ...... _ باشه ....پس خداحافظ . _ خداحافظ . داخل اتاق شد و رو به خانم رحیمی گفت : _ واسه ی کلاس میمونم ..... و با نگاهی به ساعتش ادامه داد : _ هنوز 10 دقیقه مونده ..... خانم رحیمی با لبخند او را دعوت به نشستن کرد ، فلاکسی از زیر میز در آورد و برایش چای ریخت ، برای آنا جالب بود که خانم رحیمی برعکس دیگر کارمندان دانشگاه که همیشه با اخم و تخم کار دیگران را راه می اندازند چقدر خوش رو و با اخلاق است ، شاید هم این اخلاق خوش به خاطر این بود که آنا را به چشم مدرس نگاه میکرد نه دانشجو .....عطر خوش چایی هوش از سر آنا برد و از فکر و خیال درش آورد ، فکر اینکه اگر با آن بیسکوییت های اشتها برانگیزی که روی میز عسلی روبرویش چشمک میزد خورده شود چه مزه ای خواهد داد معده اش را به قار و قور می انداخت ، حق داشت اینطور با دیدن بیسکوییت ها آب از لب و لوچه اش آویزان شود.... چون با وجود اینکه ساعتی از صرف ناهار میگذشت نه ناهار خورده بود و نه صبحانه .......دیگر نمیتوانست بیش از این خود را کنترل کند ، دستش را دراز کرد و یکی برداشت ....هنوز دو بیسکوییت بیشتر نخورده بود که دختری وارد اتاق شد و رو به خانم رحیمی پرسید : _ خانم رحیمی استاد سه تارمون نمیان ؟......همه ی بچه ها اومدن...... با جواب مثبت خانم رحیمی مبنی بر آمدن استاد تا دقایقی دیگر دختر با عجله از اتاق خارج شد و حتی نماند تا به استادش که تکه بیسکوییت نیم خورده ای در دستانش بلاتکلیف مانده بود نگاهی بیاندازد .....تمام فکر آنا حول این میچرخید که چقدر قیافه ی دختر از او بزرگتر نشان میدهد ، قبلا او را در دانشگاه دیده بود ، از بچه های شلوغ مهندسی بود که عادت داشت همیشه در سالن بلند بلند حرف بزند و همه ی نگاهها را به طرف خودش جلب کند ....... با تشکر از خانم رحیمی از جا بلند شد و به سمت انتهای سالن به راه افتاد ، قبلا تابلوی کلاس سه تار را بر روی یکی از درهای انتهای سالن دیده بود .......پشت در ایستاد و نفس عمیقی کشید ، نمیتوانست حدس بزند پشت در چه چیزی انتظارش را میکشد ، با صداهای بلندی که در هم و برهم از داخل به گوش میرسید به نظر نمیرسید کلاس آرامی نصیبش شده باشد ،بالاخره در اقدامی جسورانه دستگیره در را گرفت و با تقه ای به در وارد شد .......صحنه ای که در مقابلش ظاهر شد کلاسی بود شامل صندلیهای که بصورت گرد دورادور هم چیده شده بودند و 7_8 دختر و پسر که هر کدام مشغول کاری بودند و در همان حال فکهایشان هم همزمان مشغول فعالیت بود .....پسری در حین کوک کردن سه تارش چیز نامفهومی را با صدای بلند برای دیگران توضیح میداد ، سه دختر که روبروی صندلی پسری ایستاده بودند با صدای بلند به حرفهای پسرک میخندیدند....پسر دیگری با موهای وز کرده و فر بلند که بی شباهت به موهای نامجو نبود سعی میکرد آهنگی از نامجو را در حین نواختنی که فاصله ای با فاجعه نداشت شبیه خوانی کند ، بعید نبود نامجو با شنیدنش به فکر خودکشی بیافتد و دو دختر و پسری که صندلیهای طرفینش را اشغال کرده بودند با سوت و دست همراهیش میکردند ......کلاس 50 نفری پر جنب و جوش خودشان چقدر در مقایسه با صحنه ی مقابل آرام به نظر میرسید ، دقیقا معلوم نبود چه کسی با چه کسی حرف میزند ......انگار تنها کسی که آنجا دیده نمیشد خودش بود ، سعی کرد با چند سرفه ابراز وجود کند اما کار بیهوده ای بود چون خودش هم به سختی صدایش را شنیده بود ......پس لب باز کرد و گفت : _ سلام ..... فقط چند نگاه نصیبش شد و چند جواب سلام سرد و کوتاه ، نه توجهی که انتظارش را داشت ......با صدای بلند تری گفت : _ ببخشید .....خانوما .....آقایون ..... همه ساکت شند و با نگاه طلبکارانه ای به او زل زدند ، پسری که مشغول کوک کردن سه تارش بود بدون اینکه دست از کار بکشد گفت : _ باید بری واسه خودت صندلی بیاری ......تو کلاس کناری هست ....... از قرار معلوم همه فکر میکردند او شاگرد جدید است ، پس با لبخند آنها را از اشتباه در آورد : _ من استاد جدیدتونم ...... به یکباره هشت نگاه متعجب به او خیره ماند ......حالا کلاس در مقابل ولوله ی دقایقی قبل زیادی خاموش به نظر میرسید ......اما این سکوت زیاد هم به طول نیانجامید و با شلیک خنده ی پسر مو وزوزی و همراهی دیگران شکسته شد ، صدای یکی از پسران وسط خنده هایش بلند شد : _ منم آهنگساز کهنه کار موتزارت هستم ، خوشبختم ...... آنا که کم کم کنترلش را از دست میداد با صدای بلند گفت : _ ساکت ...... از سکوت حاصله استفاده کرد و گفت : _ صندلی من کجاست ؟ ..... هنوز هم نگاههای متعجب در سکوت براندازش میکردند ، تنها چیزی که سکوت اتاق را میشکست صدای گوشخراش سه تار پسر مو وزوزی بود که در حالیکه با دهانی باز به آنا خیره مانده بود دستش بی اراده بر روی سیمها حرکت میکرد .....آنا چشمهایش را با انزجار بر روی هم فشرد و سپس رو به پسر گفت : _ سازت اصلا کوک نیست .... پسر که انگار تازه به خود آمده بود دستش را از روی سیمها بلند کرد و به هنرنماییش پایان داد ......صدای یکی دیگر از پسرها نگاهش را به جهت مخالف کشاند : _ واقعا تو استادمونی ؟ ...... _ بله ....... نگاه جدی و لحن قاطع آنا هیچ جایی برای تردید نمیگذاشت ......تصمیم گرفت خودش صندلی ای را برای نشستن انتخاب کند ، چون اگر به امید آنها میماند باید تا شب همانجا میماند ......صندلی روبروی در که دقیقا وسط صندلیهای چیده شده بود را انتخاب کرد و نشست و رو به آنها که هنوز خیره نگاهش میکردند گفت : _ بفرمایید ...... حالا که همه سر جایشان نشسته بودند و به او نگاه میکردند دوباره استرسش برگشته بود ، سعی کرد فکر اینکه چقدر از همه ی آنها کوچکتر به نظر میاید را به فراموشی بسپارد و شیطنتی که در نگاه تک تکشان جرقه میزد را نادیده بگیرد ......قبل از اینکه حرف دیگری را برای شروع جلسه عنوان کند صدای پسری که شلوغ تر از همه به نظر میرسید بلند شد : _ به افتخار استاد جدید و کوچولومون بزن کف قشنگه رو ....... و صدای دست و سوت و جیغ بود که به یکباره کل کلاس را منفجر کرد ....آنا متوجه شد دست و سوتشان دارد بیشتر از حد معمول طول میکشد .....کم کم خود را آماده میکرد که با تذکر آنها را به سکوت دعوت کند که صدای کوبیده شدن در کارش را آسان کرد ، از نگاههای خیره ی دیگران فهمید کسی که باید در را باز کند خودش است .....از جا بلند شد و به سمت در به راه افتاد ، با باز کردن در چهره ی آشنای استاد پیانو جلوی چشمش ظاهر شد ، چهره ای که در ابتدا به نظر عصبانی میرسید اما همین که چشمش به آنا افتاد عصبانیتش فروکش کرد و مودبانه انا را خطاب قرار داد : _ سلام ، حال شما ؟...... _ سلام ، ممنون....بفرمایید... عرشیا در حالیکه از بالای سر آنا به داخل کلاس سرک میکشید با لحنی که به یکباره رنگ عوض کرد و ته رنگی از عصبانیت به خود گرفت گفت : _ غرض از مزاحمت اینکه .....شما تو کلاستون چیکار میکنید ؟ .....شاگردای من همه ی حواسشون به صداهای کلاس شماست ....... آنا با لبخند کج و کوله ای سعی کرد جواب مناسبی برای سوالش پیدا کند : _ آمممم ......خوبببببببب ......راستش .... ادامه دارد ..... | ||||||||
| |
| | #19 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بازنشسته ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۸ محل سکونت : c:\windows\system32
نوشته ها: 2,342
تشکرها: 31,517
تشکر شده 31,888 بار در 5,262 پست
کتاب مورد علاقه : مصطفی مستور حالت من : | پست بسیار مفید : +74 امتیاز قسمت پانزدهم خیلی دلش می خواست پیش همکار جدیدش ضعف نشان ندهد، اما انگار تمام کلمات از ذهنش گریخته بودند! دستش را مشت کرد و نفس عمیقی کشید ، سعی کرد کمی به خودش مسلط شود ولی لرزش صدایش به تلاش او دهن کجی کرد: -حَـ .. حق با شماست! من معذزت می خوام. به هر حال امروز جلسه ِ اول ِ و ما تازه داریم با هم دیگه آشنا می شیم.. عرشیا متوجه لرزش صدایش نشد بلکه به سرخی خوشرنگ چهره ی آنا خیره شد. برای اولین بار بود که این سرخی را می دید و برایش خیلی عجیب و جالب بود. از خانم رحیمی شنیده بود که معلم سه تار جدید، سابقه ی تدریس قبلی ندارد و حالا با شنیدن سر و صدا به قصد کمک کردن به او آمده بود. اما این دختر.. آناهیتا که زیر نگاه خیره عرشیا احساس کمبود اکسیژن می کرد دستپاچه دنبال راهی بود تا از او بگریزد و به کلاسش برگردد. حتی اگر در کلاسش هم آرامش نداشت بهتر از این نگاه خیره و این احساس خفگی بود.. -فکر کنم بیشتر از من و هنرجوهام، کلاستون به شما احتیاج داره ( و با دستان لرزانش به شاگردان عرشیا که به سمت آنها سرک می کشیدند، اشاره کرد ) سعی می کنیم از این به بعد سر و صدامون رو کمتر کنیم تا مزاحمتی ایجاد نکنیم. بازم معذرت می خوام! سکوت عرشیا باعث شد سرش را بالا بیاورد و نگاهش را به نگاه خیره ی او بدوزد. انگار با نگاهش از او خواهش می کرد برود و او را تنها بگذارد.. عرشیا که نگاه آنا را متوجه خود دید سعی کرد لبخند بزند اما فقط صورتش کج و معوج شد؛ گفت: -به هر حال اگه مشکلی پیش اومد می تونید روی کمک من حساب کنید، ( گامی به عقب برداشت ) فعلا با اجازه آناهیتا تشکری کرد و در کلاس را بست. عرشیا در حالی که از کلاس آناهیتا دور می شد، هنوز در فکر سرخی خوشرنگ چهره اش بود! و وقتی وارد کلاس شد همه چیز را به دست فراموشی سپرد. آناهیتا که بعد از این مکالمه ناخودآگاه اخم هایش در هم رفته بود، بعد از بستن در به سمت هنرجویانش چرخید. آنها که هنوز از دیدن استاد جوان خود تا حدودی شوکه شده بودند، زیر لبی پچ پچ می کردند. با دیدن صورت مچاله ی آناهیتا یکی از پسرها خودش را صاف کرد و به شوخی گفت: -هیس.. هیس.. بچه ها صاحبش اومد!! همگی با دیدن چهره ی جدی استادشان شق و رق نشستند، اما طاقت نیاوردند و بعد از مدتی زیر خنده زدند. چند کلاس آن طرف تر، عرشیا پشت پیانو نشسته بود و مشغول نواختن قطعه ای از یوهان سباستیان باخ بود که با بلند شدن صدای مجدد خنده از کلاس آناهیتا چند نت را جا به جا زد. صدای خشنی که در کلاس پیچید باعث شد صورتش را جمع کند و چشمانش را به هم بفشارد. مطمئنا با این اجرای افتضاح تن باخ بیچاره در گور به لرزه افتاده بود! باز همه ی کلاس حواسشان به کلاس سه تار بود. نه! اینجوری نمی شد! به سمت هنرجویانش چرخید و کاملا جدی گفت: -اینجا کلاس ِ پیانو ِ! اگه برای یادگیری پیانو اومدید و ثبت نام کردید باید تمام حواستون اینجا باشه، اما اگه قراره سه تار یاد بگیرید و مدام حواستون به اون کلاس باشه همین الان پاشید از کلاس برید بیرون و با خانم رحیمی تسویه کنید! من نمی تونم به کسانی درس بدم که حواسشون به من نیست. وقتی توی این کلاس هستید کاری نداشته باشید که بیرون چی می گذره! یکم به کارتون، به سازتون دل بدید! وقتی به سازتون عشق بورزید اون وقته که می تونید بنوازید و یه پیانیست و نوازنده ی عالی بشید.. آنها که کم و بیش با اخلاق جدی استادشان آشنا بودند، خودشان را جمع و جور کردند و تصمیم گرفتند با معشوق جدیدشان کمی مهربانانه تر رفتار کنند! آناهیتا نگاه متعجبش را در کلاس به گردش در آورد و گفت: -اگه موردی برای خنده وجود داره بگید من هم استفاده کنم! و باز روی صندلی وسط کلاس جا خوش کرد. پسر مو وز وزی برای عوض کردن بحث گفت: -راستی استاد، ما هنوز با هم آشنا نشدیما! آناهیتا پای راستش را روی پای دیگرش انداخت و گفت: -من تاج بخش هستم! پسرها که توجهشان به چشمان آبی استاد جلب شده بود کلاس را دست گرفته بودند اما دخترها بی حرف نشسته بودند و گاهی با خنده شان آنها را همراهی می کردند. -اون وقت ما باید بگیم استاد کوچولو یا تاج بخش کوچولو؟! آناهیتا بدون تغییری در حالتش گفت: -بچه ها! ( خودش هم خنده اش گرفت! به این ها می گفت بچه؟! حرفش را اصلاح کرد ) ببینید، من با خنده هیچ مشکلی ندارم! به شرطی که درست و سرجاش باشه ( از روی صندلی بلند شد ) کلاس من یک سری قوانین خاص داره! این حرف کاملا بدون فکر و ناگهانی از دهانش خارج شد. خودش هم جا خورد اما نباید خودش را می باخت، برای همین کمی فکر کرد و گفت: -نظم، ادب و دقت.. بچه ها نگاهی به یکدیگر انداختند. پسری که ساز ناکوکش را همچون کودکی در آغوش داشت بالاخره کمی ساز را از خودش فاصله داد و گفت: -چی کار کنیم استاد؟ باهاشون جمله بسازیم؟! آناهیتا بدون خندیدن به شوخی بی مزه و تکراری آن پسر، با نگرانی از گفته های نسنجیده اش پشتش را به آنها کرد. عادت نداشت مرکز توجه باشد، اما حالا 8 جفت چشم منتظر به او دوخته شده بود. زیر لب لعنتی نثار عسل کرد که او را در این هچل انداخته بود. راه گریزی نداشت! چه خوش خیال بود که فکر می کرد می تواند از خود واقعی اش فرار کند.. اما او همین بود، آناهیتای منزوی و گوشه گیر... سعی کرد اعتماد به نفس از دست رفته اش را دوباره بازیابد. حالا که راه پس و پیش نداشت باید خودش را با این راه جدید تطبیق می داد. نفس عمیقی کشید و دوباره به سمت دایره چرخید. با من و من سعی کرد خواسته هایش را از کلاس به زبان بیاورد: -شوخی هاتون در چهار چوب احترام باشه، بی احترامی ممنوع! تاخیر ممنوع! برای تاخیر هامون جریمه داریم.. موقع درس شوخی ها و خنده هاتون رو بذارید کنار و تمام حواستون رو به سازتون بدید... حرفهایش که به اتمام رسید، نفسی تازه کرد و روی صندلی نشست. شاگردانش اول با تعجب به او و سپس به یکدیگر خیره شدند. -استاد ببخشید! حفط این همه قانون و نکته ای که گفتید ضروری ِ؟! آناهیتا خنده اش گرفت. انگار زیادی حرف زده بود! -نه! فقط گفتم که بدونید باید بهش عمل کنید.. کلاس باز به هیاهوی قبل باز گشت. هنوز 3 دقیقه هم از قوانین گفته شده توسط آنا نمی گذشت اما انگار یک گوش آنها در و دیگری دروازه بود! آناهیتا برای خودش آرزوی صبر و موفقیت کرد و خواست تدریس را شروع کند. داشت فکر می کرد بهترین نقطه برای شروع چیست که نگاهش به دختری افتاد که از بدو ورود آنا به کلاس ساکت و جدی نشسته بود. هم چنان نگاهش به او بود که ناگهان دختر از جایش بلند و خیلی جدی خطاب به دیگران که در حال لودگی بودند، گفت: -خیلی عذر می خوام که مسخره بازیهاتون رو به هم می ریزم! اما اینجا یه کلاس ِ فرهنگی ِ. اگه شما قصد یادگیری سه تار دارید پس این رفتارای مضحکتون برای چیه؟ ایشون استاد ما هستند و احترام به ایشون یعنی احترام به خودتون! بزرگی و کوچکی ایشون مهم نیست.. لحن جدی و محکم دختر باعث شد آناهیتا هم خودش را جمع و جور کند. با خودش فکر کرد اگر کمی از شهامت و جدیت آن دختر را داشت کلاسش اینطوری روی هوا نبود! از ذهنش گذشت که آن دختر برای استادی شایسته تر از خودش است.. دختر نگاه شرمگینش را به استاد جوان دوخت و خواست برای دخالت بی جا در کارش معذرت خواهش کند، اما با دیدن لبخند پر سپاس آنا سرجایش نشست. صدایی از پشت سرش بلند شد: -بله! مفتخر شدیم! دو کلام از مادر استاد..! آناهیتا برای اینکه به بحث خاتمه دهد، گفت: -امروز به اندازه کافی وقتمون تلف شد. ( از صدای افتضاح ساز پسرک در اول کلاس دریافته بود که سطح کلاس نمی تواند خیلی بالا باشد ) به نظرم بهتره برای جلسه اول سازها رو کوک کنیم تا از جلسه ی بعد به طور جدی کارمون رو شروع کنیم.. از آن پسرک که صدای سازش خیلی افتضاح بود شروع کرد. پسر از جایش بلند شد و با دلخوری ساز را تحویل آنا داد. چقدر با آن صدای گند پُز داده بود. آنا سه تار را در آغوش گرفت و درحالی که با دست چپش دسته را نگه داشته بود با ناخن بلند انگشت اشاره اش روی سیم اول زد. صدایی که از سه تار خارج شد وحشتناک بود! به جای «دو» صدای زوزه ی گرگ از آن در می آمد! یک ساعت خیلی زود گذشت اما توانسته بود تمام سه تار ها را کوک کند. وسایلش را جمع کرد و از کلاس خارج شد. جلسه ی اول به او خوش گذشته بود! برایش عجیب بود.. حس خوبی در خودش احساس می کرد. لبخندی گوشه ی لبش جا خوش کرده بود. به سمت اتاق خانم رحیمی راه افتاد. تقه ای به در نیمه باز زد و وارد شد. خانم رحیمی با دیدن صورت خندان آنا گفت: -صدای خنده و هیایو ِ کلاست کل ِ ساختمان رو پر کرده بود! معلومه از لبخند استادشون نشات می گرفته.. آنا روی صندلی رو به روی میز خانم رحیمی نشست و گفت: -باور کنید من بی تقصیرم، ( برای توجیه کارش با خجالت سرش را پایین انداخت ) فکر نمی کردم انقدر شاگردام بزرگ باشن! خیلی سخت بود که بخوام ساکتشون کنم... برایش عجیب بود که انقدر زود با خانم رحیمی گرم گرفته بود! انگار آن چای نیمه خورده کار خودش را کرده بود.. گلویش از سر و کله زدن با 8 نفر آدم خشک شده بود. خانم رحیمی هم حال او را درک کرد و در حالی که لیوان چایی که پر کرده بود را به سمت او هول می داد، گفت: -اون چای اولی رو که نذاشتن بخوری، حداقل اینو بخور یکم گلوت تازه بشه.. آنا با لبخند تشکری زیر لبی کرد و لیوان را به سمت خودش کشید. جرعه ای از آن را در گلوی خشک شده اش ریخت. با یاد آوری شوخی های بچه ها خنده اش گرفت و چای در گلویش پرید. به سرفه افتاد و کمی چای روی لباسش ریخت. دستمالی در آورد و مشغول تمیز کردن لباسش شد. با چشمانش مشغول پیدا کردن سطل زباله در اتاق شد و بالاخره آن را پشت در یافت. به سمت آن رفت تا دستمال کاغذی خیس شده را در آن بیندازد.. عرشیا عبوس و بد اخلاق وارد دفتر شد و در حالی که به سمت کمدش می رفت خطاب به خانم رحیمی گفت: -امروز واقعا دیوونه کننده بود! خب اگه این استاد جدید نمی تونه کلاس رو جمع کنه یه استاد دیگه بیارید.. اینجوری که نمیشه، من واقعا نمی تونستم تمرکز کنم و مدام نُت ها رو جا به جا می زدم! خانم رحیمی سعی داشت با حرکت چشم و ابرو عرشیا را متوجه آنا کند اما انگار عرشیا پرت تر از اینها بود! روی صندلی جا خوش کرد و گفت: -خانم رحیمی! مشکلی برای چشمهاتون پیش اومده؟ خانم رحیمی برای جلوگیری از خراب کاری بیشتر عرشیا دستمالی رو چشمش گذاشت و گفت: -آره، آره! انگار گرد و خاک رفته توش... خانم تاج بخش چاییتون سرد شد. آنا که از حرف های عرشیا اشک در چشمانش حلقه زده بود دستمالش را در سطل انداخت و از پشت در بیرون آمد. به خانم رحیمی لبخندی زد و گفت: -مرسی! صرف شد... نفس عمیقی کشید تا اشک هایش سرازیر نشود. این حرفها خیلی برایش گران آمد! -خانم رحیمی اگه قرار شد جلسه ی بعدی هم در کار باشه به من اطلاع بدید! من دیگه رفع زحمت می کنم، با اجازه.. و از دفتر خارج شد. احساس خفگی می کرد و سعی داشت با گام های بلندی که بر می داشت خود را زود تر از آن ساختمان لعنتی خارج کند.. عرشیا نگاه گیجش را به خانم رحیمی دوخت. خانم رحیمی با لبخند سر تکان داد و گفت: -برو دنبالش! عرشیا هم چنان مردد بود. با گام های کوتاهی داشت از دفتر خارج می شد که خانم رحیمی دوباره صدایش کرد: -صارمی! عرشیا باز به سمت داخل چرخید. خانم رحیمی ادامه داد: -کیفش! نگاه عرشیا به کیف آنا که روی صندلی مقابل میز خانم رحیمی جا مانده بود، افتاد. کیف را برداشت و این بار بر خلاف دفعه ی قبل با گام های بلند دنبال آنا رفت. *** دخترک جوان روی صندلی نشسته بود و در حالی که با سیم پیچیده شده دور انگشتانش بازی می کرد، با هیجان با مخاطبش مشغول صحبت بود: -وای سوزی جون! نمیدونی که دیروز پری چه لباسی پوشیده بود! احساس خوش هیکلی بهش دست داده بود ( مکثی کرد و به سخن مخاطبش گوش داد ) وای آره یه لباس پوشیده بود به چه تنگی! انگار دکمه های داشتن التماس می کردن که بذاره فرار کنن! ( مکثی کرد و بعد با صدای بلند خندید ) آره! ( کمی صدایش را پایین آورد ) دکتر شایسته رو یادته؟! آره همون که 2 تا بچه داره و مدام با زنش جر و بحث دارن، چشم از این پری بر نمی داشت! ( انگار که خودش مرتکب گناهی شده باشد، لبش را گزید ) وای نه، بذار! سهیلا رو برات نگفتم تازه... کوروش با شانه های خمیده، در حالی که کفش های واکس خورده اش را روی زمین می کشید؛ وارد شد. بر خلاف همیشه کوچکترین توجهی به منشی حرافش که انگار به تلفن دخیل بسته ، نداشت. به سوی دفترش می رفت که منشی جوان متوجه او شد و در تلفن زمزمه کرد: _سوزی، من بعدا بهت زنگ می زنم.. فعلا! گوشی را سر جایش گذاشت و فوری از جایش بلند شد. در حالی که مانتوی کوتاهش را مرتب می کرد با صدای لرزانی سلام کرد. دستان مرتعشش را روی میز گذاشت و خودش را آماده ی توبیخ همیشگی مدیر کرد.. اما بر خلاف همیشه کوروش حتی نیم نگاهی به منشی نینداخت و وارد اتاقش شد. کیفش را روی میز گذاشت و کتش را روی مبل پرت کرد. تن خسته اش را روی صندلی انداخت و نفس خسته اش را بیرون داد. منشی که هنوز نگاه متعجبش به در بسته اتاق خیره مانده بود، دکمه ای را روی تلفن فشرد و دقایقی بعد صدای خسته ی کوروش در گوشی پیچید: -بله؟ -آقای تاج بخش، می خواستم بپرسم چیزی احتیاح ندارین؟ -نه، بگو دیلمی بیاد اتاق من... -چشم! -کسی هم مزاحم نشه.. نه قهوه، نه تلفن و نه سرخر! متوجه شدی؟ -بله! کوروش ناگهان با به یاد آوردن آرش از جایش پرید و مشغول گرفتن شماره ی آنا شد. *** عرشیا سعی می کرد با قدم های بلندش خود را به آنا برساند اما هنوز هم با او فاصله زیادی داشت. زیر لب غرید: - این دختره انگار دونده ی ماراتن بوده! و در حالی که قدمهای بلندش به دو تبدیل شده بود، صدا زد: -خانم تاج بخش! آنا به سمتش چرخید و با کلافگی پرسید: -بله؟! حرف دیگه ای، فحشی چیزی جا مونده؟ اونم بگید خیالتون راحت بشه... عرشیا با دیدن چشمان اشک آلود آنا احساس کرد که در دریایی عمیق در حال غرق شدن است. سرخی چهره ی حالای او با آن سرخی دلپذیر فرق داشت! این سرخی قلب عرشیا را می فشرد... کلمات انگار بازی در آورده بودند! عرشیا نگاهی به کیفی که در دست داشت انداخت و آن را به سمت آنا دراز کرد. آنا با شنیدن صدای موبایلش فوری کیفش را از دست عرشیا قاپید و مشغول پیدا کردن گوشی شد. بالاخره آن را یافت. -بله؟ -سلام دخترم -سلام بابا، خسته نباشید. کجایید؟ -مرسی عزیزم، تو هم همین طور.. شرکتم، راستش زنگ زدم بگم برو پیش آرش. -باشه، چشم حتما.. همین الان میرم. تماسش را که قطع کرد بدون کوچکترین نگاهی به سمت عرشیا سوار ماشینش شد. پایش را روی گاز فشرد و عرشیا را همان طور ساکت بر جای گذاشت. بعد از این که ماشین آنا از مسیر دید عرشیا خارج شد، او ضربه ی آرامی به سرش زد و با خود زمزمه کرد: -هی! تو چت شده پسر؟ *** دیلمی وارد دفتر شد و با دیدن چهره ی خسته و شکسته ی کوروش در گفتن خبر مردد ماند. چقدر دلش برای این مرد می سوخت! گـفـتـنـد: «عـیـنـک سـیـاهـت را بـردار! دنـیـا پـر از زیـبـایـیـسـت..!» عـیـنـک را بـرداشـتـم. وحـشـت کـردم از هـیـاهـوی رنـگـهـا! عـیـنـکـم را بـدهـیـد!! مـی خـواهـم بـه دنـیـای یـکـرنـگـم پـنـاه بـرم... | ||||||||
| |
| | #20 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت : جهان سوم
نوشته ها: 2,668
تشکرها: 25,642
تشکر شده 979,391 بار در 3,829 پست
کتاب مورد علاقه : پدرآن دیگری حالت من : | پست بسیار مفید : +73 امتیاز با تشکر از زهرا جون ![]() --------------------------------- --------------------------------- کوروش سرش را بالا گرفت.... دیلمی خودش را روی مبل چرمی رها کرد و در حالی که پایش را روی پا می انداخت به چهره ی شکسته ی کوروش خیره شد.کوروش اخلاق دیلمی را میدانست... می دانست که اگر کار مهمی با او نداشته باشد انقدر دقیق و منضبط هست که وقتش را اینگونه تلف نکند. با نگاهی پر سوال او را برانداز میکرد. دیملی کمی این پا وان پا کرد. اخرش که چه.... بالاخره که باید میگفت.اگر او نمیگفت شخص دیگری خبر را به کوروش تاج بخش میرساند. نفسش را پر صدا از سینه خارج کرد.کوروش منتظر نگاهش میکرد.دیلمی بی مقدمه و حاشیه سر اصل مطلب رفت وگفت: -چک مهندس رمضانی برگشت خورده... کوروش نگاهش را به لبه ی میز دوخت. توقع این یکی را داشت. سرش را به پشتی صندلی اش تکیه د اد وگفت: -سود یک ماه تاخیر و برام حساب کن... دیلمی اهی کشید وگفت: -نباید از رمضانی نزول خور قرض میکردیم... میدونستم عاقبتش این میشه.... و بی اجازه از اتاق او خارج شد. کوروش همچنان به سقف خیره بود. ستون زندگی اش در حال فرو ریختن بود و او...اهش را فرو خورد. حتی نمیتوانست سرمنشا بد بیاری ها را بیابد. با صدای تلفن شرکت به خود امد. -بله؟ -اقای رمضانی پشت خط هستند وصل کنم؟ -اره... و با خود فکر کرد چه حلالزاده... شاید بهتر بود میگفت:حرام خوار حلال زاده! ******************* در راهروی بیمارستان مدام این سو و ان سو میرفت.ارش انقدر بد قلقی کرده بود که ناچارا پزشکش راضی شد تا مرخصش کنند... بالاخره کارهای حسابداری به اتمام رسید.اناهیتا میتوانست از چشمان او بخواند که میخواهد حرفی بزند اما مردد است.با تردید پرسید: -طوری شده دکتر؟ نگاهی به چشمان ابی نگران او انداخت و گفت: -پدرتون امروز نمیان؟ -نه .. نتونستن.... دکتر دستش را در جیب روپوشش فرو برد وگفت: -بهتر بود می موند... شما نمیتونید راضیش کنید؟ اناهیتا سرش را پایین انداخت وگفت: -نه... دکتر سرش را جلو تر برد وگفت: -من باید با پدرتون صحبت کنم.... اناهیتا شماره ی پدرش را به او داد و پزشک لبخندی نثارش کرد .اناهیتا با ذهنی مشوش به سمت اتاق ارش رفت.ارش بی حال تمام مدتی که اناهیتا سعی داشت او را با حرف زدن مشغول نگه دارد ساکت بود.خواست زیر بازویش را بگیرد که ارش او را پس زد و از اتاق خارج شد.اناهیتا فقط فرصت یک اه کشیدن داشت و سپس از اتاق خارج شد. درتمام مسیر ارش سرش را به پنجره تکیه داده بود و چشمهایش بسته بود.وقتی هم به خانه رسیدند بی حرف به سمت اتاقش رفت و در را هم کوبید. انگار طلبکار بود.اناهیتا افسوس میخورد... کیف وکلاسورش را روی تخت پرت کرد... مقنعه اش را هم از سرش کشید... خودش را روی تخت پرت کرد. کلافه موهایش را که لجوجانه صورتش را ازار میدادند عقب زد. خسته نفسهای عمیق میکشید...شاید به این روش بتواند کمی از احساس رخوتی که در تنش رسوخ کرده بود کم کند. با صدای شکست چیزی فورا از جا بلند شد. منبع صدا اشپزخانه بود. از سالن پذیرایی نگاه میکرد... کسی نبود. وارد شد.ارش روی زمین نشسته بود و صورتش در هم بود. پوفی کشید وگفت: -داری چیکار میکنی؟ سرش را بلند کرد.صورتش خیس عرق بود. لبهایش خشک و چاک چاک به سختی باز و بسته شد.اناهیتا مقابل برادرش روی زمین نشست وگفت: -چی شده؟ نگاهش به کف اشپزخانه افتاد.... یک لیوان اب شکسته بود. با توجه به موقعیت دم پایی پوشید و یک لیوان اب برایش ریخت. خودش به خوردش داد. پیشانی اش همچنان عرق ریزان بود و در تب می سوخت.زیر بازویش را گرفت وبلندش کرد.ارش خودش در راه رفتن همکاری مینمود.به سختی او را به کاناپه رساند. دراز کشید... داغ بود اما لبها و چانه اش میلرزید.اناهیتا روی او خم شد و گفت: -ارش حالت خوب نیست؟ ارش از پلکهای نیمه بازش او را می نگریست... به سختی و زمزمه وار گفت: -سردمه..... اناهیتا به اتاقش رفت وپتو اورد. هنوز می لرزید... چشمهایش را بسته بود. صورتش رنگ پریده و زرد بود...اناهیتا نمی دانست چه کار کند. مستاصل درخانه دور خودش می چرخید. به پدرش زنگ زد. کوروش سلامش را پاسخ نداد ه گفت: -جلسه دارم... بعدا زنگ بزن. و قطع کرد. نمی توانست گله داشته باشد.به عسل خواست زنگ بزند... اما مسلما او هم تجربه ی چندانی نخواهد داشت.چشمش به ارش بود و دستهایش شماره می گرفت.مهناز گزینه ی مناسب تری بود. پس ازچند بوق وقتی دیگر میخواست قطع کند صدای مهناز در گوشش پیچید. -بله؟ -سلام مهناز جون... -سلام اناهیتا خانم... چه عجب از این ورا...خانم راه گم کردید... اناهیتا اهی کشید و گفت: خوبی؟ شرمنده باور کن سرم شلوغه... مهناز خندید و گفت: همیشه به شلوغی... حالا بی معرفت خانم چطور یادی از ما کردید؟ اناهیتا به ارش نگاه کرد... زیر لب ناله میکرد. بی مفهوم شاید هذیان میگفت.با صدایی که به رعشه افتاده بود گفت: -مهناز ارش حالش خوب نیست... دست تنهام... مهناز پرسید: -جدا؟ چرا... باز زهرماری کشیده؟ -نه نه... چند وقته مریضه... امروز صبح مرخص شده... اما حالش بدتره... مهناز با صدایی که رنگ نگرانی داشت گفت: -مرخص شده؟ مگه بیمارستان بستری بوده؟ اناهیتا ناچارا تعریف کرد ومهناز تمام مدت ساکت گوش میکرد.پس از چند لحظه گفت:نگران نباش عزیزم... الان میام پیشت... تو پاشوره اش کن.... خوب؟ اناهیتا به این فکر میکرد چقدر بدبخت است که با حضور پدر و مادر باید از دختر عمویش کمک بگیرد. مهناز پرسید: -مادرت کجاست؟ اناهیتا اندیشید که مهناز چرا از لفظ زن عمو استفاده نکرد. اهمیتی نداد خودش هم او را مادر خطاب نمیکرد!بی اهمیت گفت: -نمیدونم... مهناز زودتر بیا حالش ارش هیچ خوب نیست... مهناز با گفتن نگران نباش و چند دلداری همیشگی تماس را قطع کرد. بالای سر ارش رفت... به سمت اشپزخانه دوید... با حس سوزش کف پایش را نگاه کرد... یک تکه شیشه پوستش را دریده بود. کمی خونریزی داشت... ارش مهمتر از دردی بود که حس میکرد. تشت اب یخی را فراهم کرد و با پارچه به سراغ او رفت. کنارش نشست... گاهی به این فکر میکرد که دوستش دارد.... و هر بار بی جواب می ماند. گاهی فکرمیکرد ایا او خواهرش را دوست دارد؟ بی جواب نمی ماند اما پاسخی که هر بار به خودش میداد دلش را می سوزاند... با تصور رابطه ی علی وعسل.... پیشانی اش را از قطرات درشت عرق زدود. کاش او مثل علی بود. یک برادر که تکیه گاه می بود... اما با خود گفت:خودت هم مثل عسل نیستی... با صدای زنگ موبایلش بی حواس به سمت ایفون رفت.یادش امد که مهناز نمی تواند اینقدر زود خودش را برساند.پی تلفنش به اتاق رفت. شماره ناشناس بود. در این مخمصه همین مزاحم را کم داشت.اهمیتی نداد و نزد ارش بازگشت. کم کم نگرانی تمام وجودش را فرا میگرفت.شاید برای مرخص شدن زود بود. کاش زودترمهناز سر برسد... تلفن خانه به صدا در امد... عسل بود. -وقت داری یه سر بریم بیرون؟ میخوام ماتو بخرم؟ اناهیتا با صدای گرفته ای گفت: -نمیتونم... عسل با خنده گفت: -شما احیانا جلساتتون رو هوا میمونه؟ چی چی نمیتونی....؟ اناهیتا ارام گریه میکرد... عسل صدای نفسهایش را می شنید...با خنده گفت: -چی شده؟؟؟ استاد ما رو جز دادی حالا داری گریه میکنی؟ اناهیتا در میان هق هق ارامش گفت: -راجع من چیزی نگفت؟ عسل خندید و گفت: -چطور نظرش مهم شده؟ اناهیتا به ارامی دستی روی پیشانی تب دار ارش کشید و گفت: -نه.... فقط خواستم بدونم... عسل خندید وادامه داد: -نکنه چشمت استادمونو گرفته... ببین من روش غیرت دارما.... و بلند بلند خندید. اناهیتا لبخندی زد ویادش امد که عسل امروز کلاس نداشت.متعجب پرسید: تو از کجا میدونستی؟ -چیو؟ -اینکه امروز با من بحث کرده... عسل خندید و گفت: -جاسوس دارم.... -جدی پرسیدم... -منم جدی گفتم... اناهیتا گوشی را از گوشش به گوش دیگرش منتقل کرد وگفت: - نمیگی؟ - با یکی دوست شدم.... دختر خوبیه.. خلاصه کلی از شق القمرای تو برام تعریف کرد... اناهیتا اهی کشیدوعسل با لحنی که نسبتا جدی بود گفت: -چی شده؟ -حال ارش هیچ خوب نیست... -چرا؟ -نمیدونم... تازه مرخص شده اما هنوز....باز اهی کشید وهمان لحظه صدای زنگ ایفون بلند شد. فورا با عسل خداحافظی کردو قولی مبنی براین که با او تماس خواهد گرفت بی اراده بر زبانش جاری شد. مهناز به محض ورود از چهره ی به اشک نشسته ی اناهیتا ترسید.فورا مانتو و روسری اش را گوشه ای انداخت و گفت: -باید اول تبشو بیاریم پایین... و نگاهی به پای اناهیتا انداخت. -چی شده؟ - مهم نیست.. -چی چی مهم نیست... با چی بریدیش؟ -شیشه شکست و منم حواسم نبود... مهناز خم شد و نگاهی انداخت... نفسش را فوت کرد و گفت: -خونش بند اومده.... برو بشور پاتو بیا اینجا. در این هنگام هم مهناز به سمت اشپزخانه رفت و متوجه شد یک لیوان شکسته است.او هم به جمع اوری شیشه ها مشغول شد. اناهیتا چند مشت اب یخ به صورتش پاشید... پلکهایش خیس بودند و دور چشمان ابی اش را هاله ی سرخی فرا گرفته بود. نفسش را با پوف بیرون داد. حین خشک کردن صورتش از حمام خارج شد. نگاهش به ساعت خورد یازده شب بود. تمام مدت به کمک مهناز به ارش رسیدند... بی اختیار اشکهایش ارام جاری شدند.مهناز متوجه حضورش شد... نفسش را فوت کرد و گفت: -اناهیتا تبش قطع شد.... بسه دیگه... من بهت گفتم صورتتو بشوری که باز بیای بشینی با این اشکای زشتت کثیفشون کنی؟ سرش را میان دستهایش گرفت و بی مقدمه گفت: -از هر طرف یه اتفاق میفته... مهناز مقابلش نشست و دستهایش را در دست گرفت و گفت: -تو باید قوی باشی انا... اناهیتا اهسته گفت: -کم اوردم... هیچی سرجاش نیست... تا قبل از فوت مادرجون... همه چیز درست بود... اما الان... هر روز که میگذره بیشتر جای خالیشو حس میکنم.... خسته شدم... از خودم... از بابا.... از ارش... مامان... یه نگاه به ساعت بنداز......از یازده گذشته اما هنوز بابا نیومده... و چشمهایش را به گوشه ای میز دوخت اما نگاهش دور دستها را می کاویید.مهناز نگاهش میکرد... فهمیدن این که دل پری دارد خیلی سخت نبود.دستی به موهایش کشید و گفت: - انا... منو نگاه کن؟ در مقابل درخواست مهناز مقاومت کرد.مهناز تکرار کرد و اناهیتا به او خیره شد.مهناز با لحنی دلداری دهنده گفت: -خیلی وقتا خیلی مسائل باهم قاطی میشن.... اما وقتی همه چیز حل بشه به این روزا میخندی... اناهیتا اهی کشید و گفت: -حرفهای دل خوش کنک نه؟ -اره ... باید دلت خوش باشه که بتونی از پس مشکلات بربیای... هرچند به نظر من تو هیچ مشکلی نداری؟ اناهیتا با چشمهای گرد شده نگاهش کرد ومهناز گفت: -جدی میگم... تو مشکل میتراشی... وگرنه چی کم داری... یه کم به زندگی بقیه نگاه کن... اناهیتا با لحن گرفته ای گفت: -به زندگی بقیه نگاه میکنم که میفهمم.... مهناز میان کلامش پرید و گفت: - به من بگو چی کم داری؟ هزارنفر ارزوشون موقیعت تو رو داشته باشن... پدر داشته باشن... مادر داشته باشن...حسرت چیزهایی که تو داری و دارن.... اما من نمیفهمم مشکل تو واقعا چیه؟ تو چی میخوای.... باور کن خودتم هنوز نمیدونی... همیشه به یکی متکی بودی.... اویزون... مادرجون فوت شد... مرگ حقه.... تو که کاره ای نیستی... هستی؟ نمیتونستی جلوشو بگیری... فکر کن کسیو نداری و فقط خودتی... به خودت تکیه کن... نه پدرت... نه مادرت... نه ارش و بقیه.... تواین خانواده هر کسی یه جوری داره از زندگیش لذت میبره... به هیچ احدی هم متصل نیستن... ارش یه جور... مادرت با دوستاش و سفراش.... پدرت هم با کارش... تو تنها کسی هستی که خودتو از همه چیز محروم کردی... شدی یه ادم بیمار ورنجور....اناهیتا از ان که بقیه دلشون برات بسوزه لذت میبری؟ در مقابل سوال مهناز جا خورد.مهناز سری تکان داد وگفت: -فکر میکنی الان رستورانی باز باشه ؟ اناهیتا در حالی که ذهنش مشغول حرفهای او بود دفترچه تلفن را به سمتش گرفت.مهناز نگاهی به صورت متفکر او انداخت . احتمالا میخواست نتایج حرفهایش را در چهره ی او ببیند.خوشبختانه اناهیتا را به فکرفرو برده بود... بعد از صرف غذا مهناز در اتاق او خوابید.اناهیتا هم کنار ارش جایی پهن کرد وبه سقف خیره شده بود وفکر میکرد.به نفس های منظم ارش گوش میکرد.خوابش نمی امد... در حالی که چند بار در جایش غلت زد بالاخره خستگی بر او فائق امد. **************** عسل با غر گفت: -چه عجب.... ملکه اناهیتا وارد میشود.... اناهیتا خندید و گفت: - وای خواب موندم.... عسل با خنده گفت: -چشماشو... دیشب چقدر خوابیدی که شده عینهو بادکنک.... اناهیتا خواست بگوید بابت گریه زاری است نه خواب زیاد... اما جمله ی مهناز که گفته بود از دلسوزی دیگران لذت میبری باعث شد حرفش را به گفتن جمله ی خیلی خوابیدم تغییر دهد. و خمیازه ای کشید.عسل سری تکان داد وگفت: -همینه میگن خواب خواب میاره.... دختر این همه خوابیدی بازم خمیازه... به جون خودم سر کلاس فرحی خمیازه بکشی من به خمیازه بیفتم میکشمت..... اناهیتا نگاهش کرد و خواست حرفی بزند که صدایی باعث شد سکوت کند.سامان امیدوار رو به عسل با اخم گفت: -جزوه ی سعید معتمدی دست شماست؟ عسل به سمتش چرخید و گفت: - سلام... ممنون ما خوبیم... حال شما... سلام... حالتون خوبه.... جزوه ی سعید معتمدی د ست شماست؟ عسل با اخم گفت: - بله... سامان هم متقابلا با لحن عصبی گفت: -ممکنه بهم بدید من لازمش دارم... -اخه من گرفته بودمش موشک درست کنم باهاش.. اناهیتا اهسته سرش را پایین انداخت.سامان متعجب گفت: - بله... عسل پوفی کشید و گفت: -جناب... بنده هم به محتویات درونی جزوه نیاز داشتم که از ایشون قرض گرفتم.... سامان خنده اش گرفت وگفت: -اهان... عسل سری تکان داد وسامان فورا جدی شد : -کی کارتون با جزوه تموم میشه؟ عسل در حالی که دست اناهیتا را میکشید گفت: -همون موقع که موشکهامو به سازمان ناسا فرستادم... روز خوش.... و رو به اناهیتا گفت: - راه بیا دیگه... کلاس شروع شد. اناهیتا خنده اش گرفته بود... به دنبال عسل میرفت... سامان هم مانند چوب خشک هنوز ایستاده بود. عسل رو به اناهیتا گفت: -خوشت اومد سوسکش کردم؟ اناهیتا به لبخندی اکتفا کرد وعسل گفت: -راستی کلاس چطور بود راضی بودی؟ اناهیتا اخم هایش درهم رفت. خیلی نمی توانست به مسائل روز گذشته بی توجه باشد. اهی کشید وگفت: -بد نبود....اما کنترل کسایی که از خودم بزرگترن... واقعا مشکله.... عسل هوومی گفت وخواست سوال دیگری بپرسد که با امدن استاد وهمچنین سامان امیدوار اجبارا ساکت شد. | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| داستان, شماره, نودهشتیا, ی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| ليست كتاب هاي بخش رمان و داستان | mahdiyeh | رمان | 8 | ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۰ ۱۲:۴۹ بعد از ظهر |
| عشق زنجيری | روشای تنها کاربر انجمن | افسانه كهنگي | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 33 | ۱۴ آبان ۱۳۸۹ ۱۱:۴۹ بعد از ظهر |
| حافظه ی رم: شناخت مفاهیم، نحوه ی خرید و نصب آن | شبنم | مقالات و آموزشها | 0 | ۱۸ مرداد ۱۳۸۹ ۱۲:۳۹ قبل از ظهر |
| سایر جزایر قاره ی اقیانوسیه | SaRa | مناطق دیدنی جهان | 0 | ۱۳ مرداد ۱۳۸۹ ۰۵:۳۳ بعد از ظهر |