ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان سقوط هواپیما | Rozali-2 کاربر انجمن
جشنامه

http://fidibo.com/



نودهشتیا
فید آر اس اس

نظرسنجی: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 29
  1. Top | #1

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1391
    نوشته ها
    521
    میانگین پست در روز
    0.79
    محل سکونت
    تو لباسام ...
    تشکر از کاربر
    4,034
    تشکر شده 3,301 در 282 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان سقوط هواپیما | Rozali-2 کاربر انجمن

    $$$$$ هوالحق $$$$$
    بریم سر وقت رمان :
    نام : سقوط هواپیما
    نام نویسنده : آیلا (Rozali-2)
    تعداد صفحات : نامعلوم
    ژانر : اجتماعی ... عاشقانه ... کل کل ....
    بابا همه چی توش هس....
    خلاصه :داستان از اونجا شروع میشه که هواپیما در بین راه تهران – کیش به دلایلی که تو رمان ذکر میکنم سقوط میکنه و اما گل کاری این دختره جنتلمن داستان ما اونو با یکی رو به رو که .....
    داستان از زبون هر دو شخص بیان میشه ...
    تو این رمان عکس لباس شخصیت های اصلی رو در گروهم میزارم آدرسش پایین پست هستش ...
    معرفی شخصیت ها
    ×××× بئاتریکس مهری بابادی ××××

    ×××× ساوین شایان ××××

    ممنون بابت همراهیتون ....


    اینم جلدی که .:MaedeH:. عزیز درست کرده








    اینم مقدمه ای زیبا از کاماجی عزیز ...



    صدای شکست میله های قلبم..
    و فریاد آزاد شدم های مداوم تو..
    نگاه نگران من و عشق بی سرانجاممان..
    به محض آزادی برگشتی و برای لحظه ای نگاهم را قرق کردی..
    حرف نگاهت ناگفته بود..
    بی پایان بود..
    تنهایی من ولی درون آن نبـــود که نبود..
    ولی تو خندیدی و دستانت را به نشانه ی همیشه خداحافظ در هوا
    تکان دادی..
    و من بی هدف درون پیله ی تنهاییم رفتنت را مینگریستم..
    رفتی و رفتی..
    ولی بعد صدای فریادت پیله ام را شکافت..
    و من به دنبالت میدویدم تا..
    تا اینکه در پرش از تپه ای که صدایت را پشت خود پنهان کرده بود..
    معلق بین زمین و هوا..
    صدای خنده هایت..
    نگاه پر مهرت..
    و آغوش بازت..
    تو را فرشته ی نجات من کرد و من را دلتنگ آغوش
    همیشه بازت..
    و بعد از یک سقوط با هم پریدیم
    ولی با چتر نجات عشقمان...

    اینم لینک نقد :

    نقد و معرفی رمان سقوط هواپیما|Rozali-2 کاربر انجمن

    عکس شخصیت ها :

    http://www.forum.98ia.com/group4293.html

    ××××××××××××××××××××××××× ×××××××××××


    کپی برداری بدون اجازه نویسنده اکیدا ممنوع می باشد ...


    ××××××××××××××××××××××××× ×××××××××××
    ویرایش توسط Rozali-2 : 1393,06,14 در ساعت ساعت : 15:23
    نه تابستون نه پاییز ... هیچی جلودار ما نیس ...
    ××××××××××××××××××××××××× ××××××××
    لینک رمان در حال تایپم :

    صفحه نقد :
    نقد و معرفی رمان سقوط هواپیما|Rozali-2 کاربر انجمن
    گروه طرفداران :

    http://www.forum.98ia.com/group4293.html
    ××××××××××××××××××××××××× ××××××××

    Instagram : Aila_RPG


  2. Top | #2

    همکار بازنشسته


    تاریخ عضویت
    شهریور 1389
    نوشته ها
    11,889
    میانگین پست در روز
    7.67
    محل سکونت
    لابیرنت
    تشکر از کاربر
    51,505
    تشکر شده 233,937 در 15,746 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
    آمارکتابهای در جریان سایت
    در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید و به جز متن داستان پستی ارسال نکنید.
    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
    برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
    نویسنده های سایت حتما بخوانید!
    برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
    طراحی جلد رمان کاربران سایت
    در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
    تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!
    من آدم نرفتن ام، آدم دوست موندن، یا اصلا آدم دیر رفتن ام
    خیلی دیر...
    اما وقتی برم، دیگه آدم برگشتن نیستم. آدم مثل قبل شدن نیستم. باور کن!!


    anna gavalda


  3. Top | #3

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1391
    نوشته ها
    521
    میانگین پست در روز
    0.79
    محل سکونت
    تو لباسام ...
    تشکر از کاربر
    4,034
    تشکر شده 3,301 در 282 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    به نام خدا
    -مطمئنی بئا؟وظعیت آب و هوا خرابه ....
    لبخندی به مهربونی و نگرانیش زدم ...
    -نگران نباش بابا طوریم نمیشه در ضمن میدونید که رد درخواست مشتری برای شرکتم افت داره ...
    یه آه کشیدو گفت :
    -می دونم بابا جان باشه برو خدا به همرات .
    یه نفس عمیق کشیدم و رفتم تا چمدون رو تحویل بدم ...
    به خودم که اومدم توی هواپیما بودم و داشتم به ناخن های کشیده و لاک خوردم نگاه میکردم
    هندزفری رو از توی کوله مخصوص مسافرتم در اوردم و اونو به ام پی 4 وصل و آهنگ رو پلی کردم ...
    ناخواگاه از حرص و خنده لبامو گاز گرفتم و چشمامو رو هم فشار دادم ... حتما کار نیوشا بود !

    " برو بریم... آه آه آه ... برو بریم ... آه آه آه
    سیجل , جی جی , لیتو ... خل و چلیم ما ... ما ... ما



    2 تا دوقلو بلند دیشب بهم دادن
    منم سری رفتم توشون مثه بن لادن
    لباشو رو لبام انگار امدادن "


    با شنیدن این قسمت اهنگ از تعجب سرفه ام گرفت ... بند هم نمیومد لامصب ، هندزفری رو از گوشم در اوردم ، سرفه ام هی شدید تر میشد ، احساس میکردم سرخ شدم ... مثل اینکه سرفه ام خیلی بلند و طولانی شد چون یکی از مهماندارا برام ب اورد و اون یکی هم هی این جمله ی کلیشه ای " حالتون خوبه؟ " رو تکرار میکرد !
    بالاخره سرفه ام بند اومد و ازشون تشکر کردم ...


    با صدای جیغی از خواب پریدم ! دنبال منشاش گشتم که به خانواده ی پر جمعیتی رسیدم دو ردیف از صندلی های هواپیما رو اشغال کرده بودن یه خانم 30 ساله خوشگل و دو تا دختر کوچولو هاشون که قیافشون داد میزد دو قلواند فوق العاده قیافه ی بانمکی داشتن و اما مردی که در ردیف جلو به سمت بچه ها برگشته بود و سعی داشت آرومشون کنه و در نهایت یه پسر آروم خیلی خوشگل به نظر 7 ساله میومد... با صدای اون خانمی که به نظر مادرشون بود به خودم اومدم ...
    -خانم من واقعا معذرت میخوام بد جور از خواب پریدید!
    لبخندی زدم ...
    -خواهش میکنم اشکال نداره !
    یه دفعه هواپیما تکون شدیدی خورد
    !
    احساس کردم دلم ریخت پایین !


    ادامه دارد...


    بچه ها به نقد هاتون احتاج دارم نظرتون رو در باره سبک رمان و... بدید
    ممنون

    ××××××××××××××××××××××××× ×××××××××××××××××××××××××
    نقد:
    نقد و معرفی رمان سقوط هواپیما|Rozali-2 کاربر انجمن


    ××××××××××××××××××××××××× ×××××××××××××××××××××××××
    عکس شخصیت ها :

    http://www.forum.98ia.com/group4293.html

    ویرایش توسط Rozali-2 : 1393,06,15 در ساعت ساعت : 00:05


  4. Top | #4

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1391
    نوشته ها
    521
    میانگین پست در روز
    0.79
    محل سکونت
    تو لباسام ...
    تشکر از کاربر
    4,034
    تشکر شده 3,301 در 282 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    ساوین


    -باباااا
    -جانم
    -ساناز اینا کی میرسه ؟
    -ساناز؟فک کنم نیم ساعت دیگه ...
    -اِ چرا نگفتی بم تا برم دنبالشون ؟
    -اونا گفتن که خودشون میان در ضمن لطفا اون تور ماهیگیری رو بزار تو جعبه ....
    سری تکون دادم و تور رو توی جعبه گذاشتم ...با خودم فکر کردم که باید برای ویلام یه دکوراتور بیارم که تا اینجا هستم ترتیب وسایل داخل خونه رو بدم مگر اینکه مامان قبول کنه خودش اینکار رو انجام بده ...با فکر این که تمام زمستون رو میتونم استراحت کنم لبخند پر رنگی روی لبم جا گرفت ... البته تمام زمستون هم نه امروز که هفتم بهمن ماه بود !
    توی فکر بودم که کشتی تکون شدیدی خورد...اوه اوه وضع آب و هوا از الان داره خراب میشه به اطراف نگاه کردم به جز ما یه کشتی تفریحی دیگه هم بود اما اون نزدیک ساحل بود ...شونه ای بالا انداختم تکون های کشتی کمتر شده بود...
    رفتم و از توی یخچال کوچکی که توی اتاقک کشتی بود آب پرتقال برداشتم و ریختم توی لیوان و سر کشیدم ... نشستم روی مبل ...
    با بر خورد چیزی با کشتی و صدای دادی که اومد سریع بلند شدم تا ببینم کشتی ما هم شد تایتانیک یا نه که پام گیر کرد به لبه ی میز و افتادم رو مبل !

    همین طور که زیر لبی غر میزدم به سمت بیرون اتاق راه افتادم ... صدای حرف زدن میومد ! چشمام گرد شد ... مگه میشه ؟ به جز منو بابا کسی تو کشتی نبود . از پله ها بالا رفتم و با چیزی که دیدم چشمام از تعجب وا شد ....


    ادامه دارد .....



    ××××××××××××××××××××××××× ×××××××××××××××××××××××××
    نقد:
    نقد و معرفی رمان سقوط هواپیما|Rozali-2 کاربر انجمن


    ××××××××××××××××××××××××× ×××××××××××××××××××××××××
    عکس شخصیت ها :

    http://www.forum.98ia.com/group4293.html
    ویرایش توسط Rozali-2 : 1393,06,14 در ساعت ساعت : 16:08


  5. Top | #5

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1391
    نوشته ها
    521
    میانگین پست در روز
    0.79
    محل سکونت
    تو لباسام ...
    تشکر از کاربر
    4,034
    تشکر شده 3,301 در 282 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    اینم یه پست خیلی تپل


    بئاتریکس



    دست مهمانداری که با عجله از توی کابین خلبان میومد رو گرفتم خیلی مضطرب پرسیدم :
    -چی شده ؟
    بدبخت از قیافم ترسید و باصدایی که لرزشش آشکارا معلوم بود گفت :
    -خانم راستش ...
    یه نگاه ترسناک بهش انداختم که مثل فرفره شروع به حرف زدن کرد :
    -را ... راستش از اون جایی که وضع هوا خرابه و چندتا مشکل فنی مجبوریم ... اِم نمیدونم !
    -ینی چی؟
    -نمیدونم خانم !
    -خـ ... خو ... خوب فرود بیایم!
    - ارتفاع تا زمین زیاده بدون وجود سوخت قادر به برگشت نیستیم ...
    چشمام گرد شد ... این دیگه نوبره !
    دوباره هواپیما تکون بدی خورد که تمام چراغ های داخل هواپیما خاموش شد و پشتش صدای یکی از مهماندارا اومد :
    - خانمها آقایون چند لحظه ... هواپیما دچار مشکل شده ....
    و کلی شرو ور که من فقط یه جمله اش تو مغزم میچرخید :
    -باید بپرید هر چه زود تر !
    با ناباوری به مهماندار نگاه کردم .... مسخرس ... مگه جونمو از تو جوب اوردم؟باصدای مهماندار از توی فکر بیرون اومدم :
    -زیر هر صندلی یه چتر نجات هست ... مجبورید که بپرید خلبان وضعیت رو گزارش داده ، نیرو های ساحلی برای کمک میان فقط الان سریع باید بپرید !
    من تا حالا از ارتفاع پریدم توی سوئیس اما نه با این ارتفاع زیاد ... تازه اون موقع چند نفر اسکورتم میکردن اما الان ... واقعا گیج شده بودم ... که یه دفعه چشمم به همون خانواده افتاد دختره داشت گریه میکرد و به آقایی گه گمونم شوهرش بود میگفت:
    -چی کار کنم نه من و نه تو نمیتونیم دو تا بچه بغل کنیم ...
    مهماندار سعی داشت ارومش کنه ... تند تند دستاشو تکون میداد :
    -خودش میتونه بپره!
    مرد چشم غره ای بهش رفت:
    -خانم ! چتر بدم بچه 7 ساله بپره؟
    منم که تازه ماجرا رو فهمیده بودم به سختی از جام بلند شدم :
    -من میتونم کمکتون کنم !
    دختر و پسره با تعجب به من نگاه کردن که با لحن جدی ای ادامه دادم :
    -من قبلا هم از ارتفاع پریـ ...
    زن نذاشت ادامه بدم ...
    -پریدی؟
    -آره !
    با التماس نگاهم کرد:
    -کمکم میکنی دیگه! نه؟
    .
    .
    با صدایی که سعی میکردم لرزشی نداشته باشه رو به پسرک گفتم :
    -خوب پوریا جان عزیزم ما وقت زیادی نداریم ازت میخوام منو محکم بغل کنی و اصلا ولم نکنی باشه ؟
    آروم سری تکون داد و محکم چسبید بهم سریع با طناب مخصوص به خودم محکمش کردم کوله ام رو که تو یه کیسه مخصوص ضد ضربه و آب بود رو رو کولم گذاشتم و چتر رو روش محکم کردم ... کلاه مخصوص رو روی سر پوریا گذاشتم تو همین موقع مهماندار در رو باز کرد ...

    در هواپیما که باز شد هجوم باد باعث شد تا کلاهم از سرم در بیاد و مو های طلاییم تو هوا پخش بشه ....

    سریع کلاه مخصوص رو سرم کردم نفس عمیقی کشیدم و با ذکر نام خدا اولین نفر از هواپیما پریدم ..... پوریا سفت بهم چسبیده بود وقتی فاصله رو مناسب دیدم ضامن چتر رو آروم کشیدم باز نشد ! احساس میکردم قلبم دیگه نمیزنه ! ثانیه ها تند تند میگذشتند یه بار دیگه و این بار محکم تر کشیدمش که باز شد ... آب دهنمو قورت دادم با پاهام پوریا رو چسبیدم دسته های چتر رو گرفتم تا به یه منطقه نزدیک به ساحل هدایتش کنم زیاد بلد نبودم ولی بهتر از هیچی بود ... قطعا به ساحل نمیرسیدم اما با چیزی که دیدم لبخندی رو لبم نقش بست یه کشتی تفریحی بود ... ریسکش بالا بود اما باید میرفتم سمتش ... آروم چتر رو به سمت اون کشتی هدایت کردم ... نمیدونم چرا حالت تهوع گرفته بودم ! فاصله ی کمی با کشتی داشتم که یکی از بند های چتر برید سریع دور پوریا رو گرفتم که محکم رو روی کشتی افتادیم تیر کشیدن مچ پام رو حس کردم ....
    چند لحظه بعد یه مرد میانسال دوید سمتم و طناب رو از دور منو پوریا باز کرد کلاهم رو برداشتم .... مچ پام هنوز تیر میکشید ... دردش وحشتناک بود و بعد یه مرد جوون اومد اما فقط صدای انفجار
    رو به یاد دارم و بعد ... تاریکی ....
    .
    .
    ادامه دارد ...


    اگه بد بود به بزرگی خودتون ببخشید
    .

    .

    ××××××××××××××××××××××××× ×××××××××××××××××××××××××
    نقد:
    نقد و معرفی رمان سقوط هواپیما|Rozali-2 کاربر انجمن


    ××××××××××××××××××××××××× ×××××××××××××××××××××××××
    عکس شخصیت ها :

    http://www.forum.98ia.com/group4293.html
    ویرایش توسط Rozali-2 : 1393,06,14 در ساعت ساعت : 16:07


  6. Top | #6

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1391
    نوشته ها
    521
    میانگین پست در روز
    0.79
    محل سکونت
    تو لباسام ...
    تشکر از کاربر
    4,034
    تشکر شده 3,301 در 282 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض


    ساوین


    با وحشت به آسمون نگاه کردیم !
    -دایییییی!
    با شکاکی برگشتم ... ای داد اینکه پوریاس!
    اومد بغلم اما من هنوز تو شک بودم بابام پوریا رو برد و یه چیزایی گفت ، چون اصلا حواسم نبود متوجه نشدم ... یه دفعه یاد اون دختره افتادم .... دویدم سمتش ... کنارش زانو زدم ... با انگشت موهاشو که روی صورتش ریخته بود رو کنار زدم ... با دیدنش دستم تو هوا ثابت موند ... خیره خیره نگاهش مکردم که با صدای بابا که صدام میکرد به خودم اومدم ! سرمو تکون دادم و آروم بلندش کردم و راه افتادم سمت اتاق کشتی ...
    آروم گذاشتمش رو مبل ، به قیافش نمیومد ایرانی باشه ... مخصوصا موهای بور و پوست سفیدش ...
    -ساوین؟
    برگشتم سمت پدرم که ببینم چی باعت شده صداش بغض دار بشه !
    .
    .
    با ناله بیدار شد ... سریع رفتم سمتش ...
    پرستار-خانم بیدار شدید؟
    چیزی گفت ... رفتم نزدیکش :
    -چیزی گفتید؟
    -پوریا!
    بعد بلند شد اما تعادلش رو از دست داد سریع دستمو دور بازوش حلقه کردم ... نشوندمش سر جاش!
    اروم گفتم:
    -پوریا خوبه !
    به چشمام نگاه کرد:
    -باید برم فرودگاه!
    -چی؟
    اشک تو چشماش جمع شد :
    -مادرش تو فرودگاه منتظرمه!
    -آروم باشید مادرش همینجاس!
    همون موقع در باز شد و بابا اومد تو :
    -دخترم خدا ازت راضی باشه !
    اون دختره که خیلی گیج شده بود ...
    براش توضیح دادم که پوریا بچه خواهرمه و خواهرم و خانوادش سالمن ....
    -خ ... خوب!
    -خوب چی؟
    -هواپیما ... چی شده ؟مسافرا؟
    مردد بودم بگم یا نه اما گفتم:
    -با 127 نفری که داخلش بودن منفجر شد!
    با دست جلوی دهنشو گرفت:
    -واااای ... خدای من!
    -فقط 39 نفر تونستن بپرن!
    .
    .
    .



    ××××××××××××××××××××××××× ×××××××××××××××××××××××××
    نقد:
    نقد و معرفی رمان سقوط هواپیما|Rozali-2 کاربر انجمن


    ××××××××××××××××××××××××× ×××××××××××××××××××××××××
    عکس شخصیت ها :

    http://www.forum.98ia.com/group4293.html
    ویرایش توسط Rozali-2 : 1393,06,14 در ساعت ساعت : 16:18


  7. Top | #7

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1391
    نوشته ها
    521
    میانگین پست در روز
    0.79
    محل سکونت
    تو لباسام ...
    تشکر از کاربر
    4,034
    تشکر شده 3,301 در 282 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    بئاتریکس


    پوفی کردم :
    -خانم کیانی باور کنید هتل رزرو کردم! حتی وسایل هامم از قبل به اونجا فرستاده شدن!
    - عزیزم اول که با من راحت باش ترانه صدام کن دوم اینکه امکان نداره بزارم بری هتل!
    در حالی که از این همه اصرار خسته شده بودم و هم اینکه دیگه درست نبود با این همه اسرار روشونو زمین بندازم گفتم:
    -حالا که شما میگید چشم!
    لبخند شیرینی زد:
    -خوب گلم لباست رو عوض کن تا ساوین کارای ترخیصت رو انجام بده!
    -ممنون!
    -کاری نکردم!
    -فقط لطفا بگید هزینه بیما ...
    پرید وسط حرفم:
    -امکان نداره!
    با لبخند از روی صندلی بلند شد و رفت بیرون!
    یه نگاه به لباسایی که برام اورده بودن انداختم؛اسپرت بودن تا حالا زیاد اسپرت نپوشیده بودم!عجیبه نه؟مانتو شلوار به رنگ آبی بودن به یه جفت کفش و شال سفید ... کفشه یه خورده برام بزرگ بود اما خوب ... همینم خوبه!
    بعد از تعویض لباسام و برداشتن کوله ام از اتاق زدم بیرون .خداروشکر موبایل و مدارکام سالم بودن فقط چند تا از لوازم آرایشم خراب که نه جعبه شون شکسته شده بود! شانس اوردم نیوشا پیشنهاد داد لباسام رو روز قبل به اینجا بفرستن تا مثلا من راحت سفر کنم! وگرنه الان همه شون به دیار باقی پیوسته بودن!
    فکر کنم وسایلم تو هتلِ داریوش باشه! بعد باید برم بیارمشون یا به یکی بسپارم برام بیارشون! با اون دست و پای گچ گرفتم آروم آروم رفتم سمت پذیرش که شایان (ساوین) رو دیدم! البته به همراه مادر گرامشون!
    ترانه جون در حالی لبخند میزد اومد کمکم و گفت :
    -بریم؟
    سرمو به نشونه موافقت تکون دادم!
    از بیمارستان که خارج شدیم شایان کوچک با لحن جدی همراه گفت:
    -بفرمایید!
    و به سمت یه جنسیس کوپه راه افتاد!
    ابرومو انداختم بالا ! اما از این ماشین های اجاره ای بود ... معلومه اونا هم مسافرن ... سریع در عقب رو باز کردم و نشستم ، اصلا نای ایستادن نداشتم ...
    ترانه جون که نشست ! شایان ماشین رو با یه تیک آف از جا پروند!
    صدای موبایلم بلند شد! مامان بود !تو این دو سه روز اینقدر زنگ زده بودن که فکم درد گرفته بود بس که گفتم من خـــــــــــــــــــوبـــ ــم!
    .
    .
    .

    ادامه دارد ...
    .


    ××××××××××××××××××××××××× ×××××××××××××××××××××××××
    نقد:
    نقد و معرفی رمان سقوط هواپیما|Rozali-2 کاربر انجمن


    ××××××××××××××××××××××××× ×××××××××××××××××××××××××
    عکس شخصیت ها :

    http://www.forum.98ia.com/group4293.html

    ویرایش توسط Rozali-2 : 1393,06,14 در ساعت ساعت : 16:26


  8. Top | #8

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1391
    نوشته ها
    521
    میانگین پست در روز
    0.79
    محل سکونت
    تو لباسام ...
    تشکر از کاربر
    4,034
    تشکر شده 3,301 در 282 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    اهم اهم دیروز تولدم بود هــــــا!


    ساوین



    نگاهمو از آینه بهش دختم ...
    -جانم مامان!
    -....
    -بله خوبم !
    -....
    -بله مطمئنم!
    -....
    -نه نه مــــ ...
    -....
    -اصلا!!!
    -....
    -چشم ... سلام برسونید.
    -....
    -خدا نگهدار!
    با تموم شدن مکالمش شونه ای بالا انداختم و حواسمو جمع رانندگی کردم ...
    .
    .
    با بوقی که زدم آقای زارع در رو باز کرد و ما وارد عمارت شدیم ...
    با توقف ماشین مامان گفت:
    -عزیزم رسیدیم!
    لبخندی زد و پیاده شد ... راستی اسمش چی بود؟ اَه یادم رفت توی برگه ترخیص اسمشو ببینم!
    با حرص پیاده شدم!
    وارد ویلا که شدیم سارا با سرو صدا ازمون استقبال کرد !
    سارا-سلـــــــــــــــام بر قهرمان پوریا !
    با گفتن این جمله ساناز که پشت سر سارا بود زد زیر خند ...
    ساناز – اِ ... سارا ...
    سارا به این دختر مثلا قهرمان چشمکی زد و گفت :
    -شوخی بود مگه نه؟
    قهرمان بالبخند جوابشو داد:
    -البته!از دیدنتون خوشحالم!
    سارا-می تو هانی!
    ساناز-منم همینطور عزیزم!
    مامان که تا حالا نظاره گر این گفتوگو بود گفت:
    -خوب بچه ها اذیتش نکنی ... گلم بیا بریم اتاقتو نشون بدم ... وسایلت رو هم یک ساعت پیش دادم برات اوردن ... چمدونات تو اتاقه ...
    قهرمان لبخند تشکر آمیزی زد :
    -ممنون!
    -خواهش میکنم ...
    به محض این که از سالن خارج شدن سارا آویزون بازو هام شد:
    سارا-وای ساوین این دختره چه خوشگله!
    با بی تفاوتی شونمو بالا انداختم که صدای ساناز در اومد:
    ساناز-ساوین اغراق نکن که واقعا جذاب و خوشگله!
    من-مبارک صاحبش! نکنه حسودیتون شده ؟
    سارا نچ نچی کرد و من پیش خودم فکر کردم که این دختر مجهول واقعا خوشگله!
    .
    .
    ادامه دارد ...

    ××××××××××××××××××××××××× ×××××××××××××××××××××××××
    نقد:
    نقد و معرفی رمان سقوط هواپیما|Rozali-2 کاربر انجمن


    ××××××××××××××××××××××××× ×××××××××××××××××××××××××
    عکس شخصیت ها :

    http://www.forum.98ia.com/group4293.html

    ویرایش توسط Rozali-2 : 1393,06,14 در ساعت ساعت : 16:30


  9. Top | #9

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1391
    نوشته ها
    521
    میانگین پست در روز
    0.79
    محل سکونت
    تو لباسام ...
    تشکر از کاربر
    4,034
    تشکر شده 3,301 در 282 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض


    بئاتریکس


    وارد اتاق شدم ... هوای گرم و مطبوعی که به صورتم خورد که باعث شد لبخندی به روی صورتم بیاد!
    با رضایت به اتاق جلوم نگاه کردم همه چیز به رنگ کرم و قهوه ای دیزاین شده بود ...
    به سمت ترانه جون برگشتم:
    -ممنون واقعا نمی دونم چطوری ازتون تشکر بکنم!
    اخم ظریفی کرد:
    -دیگه نشنوم از این حرفا بزنی خانم خانما!
    لبخندی زدم:
    -بازم ممنون.
    -کاری نکردم گلم ... خوب دیگه لباساتو عوض کن که نیم ساعت دیگه میخوایم عصرونه بخوریم!
    -چشم!
    -بی بلا ! چیزی لازم داشتی صدام کن راستی حمام ، دستشویی هم اونجاست ...
    و به سمت دری که داخل اتاق بود اشاره کرد.
    من-ممنون!
    -خواهش میکنم عزیزم ، میبینمت ...
    بعد از گفتن این جمله از اتاق خارج شد ...
    تا خواستم حرکتی بکنم گوشیم زنگ خورد ... گوشیمو از تو کیفم در اوردم ... نیوشا بود ... لبخندی زدم:
    من-بله؟
    -سلام!
    -سلام ... خوبی؟
    با خنده:
    -من باید این سوالو بپرسم!
    -اَه گمشو نیوشا!
    -عفت کلامتو!
    -نیوشـــــا!
    -جــــــــانم؟
    -چرا زنگ زدی؟
    -آها ببین چطور از موضوع اصلی پرت شدم ها ...
    بالحن حرصی ادامه داد :
    -تو اصلا میتونی کار بکنی؟

    -آره!
    -چی؟هواپیما دقیقا چند دقیقه بعد از این که پریدی منفجر شد یعنی ممکن بود بمیری!تو الان باید استراحت کنی!
    -من خوبم!
    -یعنی اصلا از نظر روحی مشکل نداری؟ والا من به جات بودم الان کف تیمارستان خوابیده بودم!
    پوفی کردم:
    -نیوشا من خوبم.

    با صدای گرفته ای گفت :
    -تو رو خدا بی خیالش شو و استراحت کن. تازه ممکنه خراب کنی کارو !
    -نیوشـــــــــا ! من کارو خراب کنم ؟ من ؟
    پوفی کرد:
    -خیله خب ببخشید اصن ، قراراتو با کاشانی و موسوی تنظیم میکنم.
    -ممنون.
    -خواهش میکنم عزیزم.
    -نیوشا حواست به شرکت باشه.همه نظم رو رعایت کنن و ...
    حرفمو قطع کرد:
    -وای باشه هزار بار گفتی ، حواسم هست!
    لبخندی زدم:
    -پس کاری نداری؟
    -نه مرسی!
    -خداحافظ.
    -خداحافظ.
    با قطع کردن تلفن سریع گوشی رو پرت کردم رو تخت و رفتم سمت حمام ...
    .
    .
    ادامه دارد ...
    .
    ××××××××××××××××××××××××× ×××××××××××××××××××××××××
    نقد:
    نقد و معرفی رمان سقوط هواپیما|Rozali-2 کاربر انجمن


    ××××××××××××××××××××××××× ×××××××××××××××××××××××××
    عکس شخصیت ها :

    http://www.forum.98ia.com/group4293.html

    ویرایش توسط Rozali-2 : 1393,06,14 در ساعت ساعت : 16:38


  10. Top | #10

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1391
    نوشته ها
    521
    میانگین پست در روز
    0.79
    محل سکونت
    تو لباسام ...
    تشکر از کاربر
    4,034
    تشکر شده 3,301 در 282 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    ساوین





    منتظر سارا و دختر مجهول بودیم که همون لحظه پیداشون شد به دختره نگاه کردم ... شلوار جین و بلوز آستین بلند یشمیو که روش یه جلیقه مشکی میخورد پوشیده بود و موهای طلاییشو ساده گذاشته بود دورش و بدون هیچ آرایشی اومده بود ... نگاهمو به فنجون قهوه ای که روی میز عسلی جلوم بود دوختم ...
    توی فکر بودم که با صدای جیغ سارا از جام پریدم به طوری که یکم از قهوه ریخت روی دستم ... سریع فنجونو گذاشتم کنار و دستمو توی هوا تکون دادم و یه چشم غره به سارا رفتم و دستمو که میسوخت با دستمال پاک کردم!
    سارا با دیدن این وضعیت دستشو گذاشت روی شکمش و از خنده ریسه میرفت ... ساناز که عملا مرده بود ... به دختر مجهول نگاه کردم خیلی ریلکس نشسته بود پا رو پا انداخته بود و با یه ابروی بالا رفته منو نگاه میکرد ... ناکس بدجور زل زده بود.
    یه چش غره ی خوشگل دیگه به این دو تا نمکدون رفتم و سریع بلند شدم و به سمت روشویی طبقه پایین رفتم و دستمو زیر آب یخ گرفتم ... لرزه ای به تنم افتاد ... از روشویی که بیرون اومدم با چهره خندون پرهام رو به رو شدم ... پانیذ و پارمیس دستشونو تو هوا تکون میدادن و میگفتن:
    -اوف دستم ... آی آی!
    چشمامو ریز کردم،اینارو ... همش ریز سر این ساراست.یه پدری از این بشر دربیارم من ... با اخم به پرهام که دهنشو باز کرده و به ریش نداشتم میخنده نگاه کردم :
    من-نیشتو ببند!
    اینو گفتم و به سمت سالن راه افتادم ... صدای قهقهه اش از پشت سرم میومد ...
    با حرص کوفتی زیر لب گفتم ...
    .
    .
    .
    ادامه دارد ...




    ××××××××××××××××××××××××× ×××××××××××××××××××××××××
    نقد:
    نقد و معرفی رمان سقوط هواپیما|Rozali-2 کاربر انجمن


    ××××××××××××××××××××××××× ×××××××××××××××××××××××××
    عکس شخصیت ها :

    http://www.forum.98ia.com/group4293.html
    ویرایش توسط Rozali-2 : 1393,06,14 در ساعت ساعت : 16:43


صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. رمان هواپیما ربایی | aMiR tRaNsLaT کاربر انجمن
    توسط aMiR tRaNsLaT در انجمن ترجمه کاربران سایت
    پاسخ ها: 40
    آخرین نوشته: 1393,04,25, ساعت : 19:53
  2. معرفی و نقد رمان آیلا | Rozali-2 کاربر انجمن
    توسط Rozali-2 در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 29
    آخرین نوشته: 1392,08,17, ساعت : 12:39

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •