ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان گل زندگی من | * SHIMA * کاربر انجمن
asiatech

http://fidibo.com/



نودهشتیا

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
57. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    1 1.75%
  • 15 تا 20

    17 29.82%
  • 20 تا 25

    24 42.11%
  • 25 تا 30

    0 0%
  • بالای 30

    15 26.32%
صفحه 1 از 16 1234511 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 152
  1. Top | #1

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    1,168
    میانگین پست در روز
    1.08
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    5,540
    تشکر شده 31,633 در 971 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    Post رمان گل زندگی من | * SHIMA * کاربر انجمن

    سلام
    من با دومین رمانم اومدم
    میدونم خیلی رو دارم که هنوز جوهر رمان قبلی خشک نشده دوباره اومدم اما چه کنم دلم خیلی براتون تنگ شده بود
    امیدوارم تو این رمان هم منو مثل قبلی همراهی کنید.


    خلاصه: گل زندگی من داستان دختر و پسری است که هر کدام گرفتار مشکلات زندگی خود هستند.
    دختری که به تازگی عشقش رو از دست داده و پسری که طعم تلخ خیانت رو چشیده.
    این وسط رسم خانوادگی و اصرار پدربزرگ، این دو رو مجبور میکنه تا در کنار هم پستی و بلندی های زندگی رو پشت سر بذارند...

    اینم جلد که نفیسه ی عزیزم (Khale.Ghezi) زحمتش رو کشیده






    - رمان از زبان هر دو شخص بیان میشه.
    - شاید موضوعش تکراری باشه اما من سعی میکنم متفاوت بنویسم
    - تو این رمان ممکنه خیلی چیزا تو واقعیت اتفاق نیوفته در واقع خاصیت رمان همینه که ما رو برای مدتی از زندگیمون دور کنه.
    - تو تاپیک نقد منتظر نقدای سازنده و نظراتتون هستم.
    - خواهشا" خواهشا" تو نظرسنجی سن شرکت کنید دوست دارم بدونم خواننده های رمانم تو چه رده سنی هستن.
    - مثبت و تشکر هم اگه بزنید خوشحال میشم نزنیدم باز از اینکه وقت گذاشتید و رمانم رو خوندید خوشحال میشم!

    ممنون از همگی
    ویرایش توسط *SHIMA * : 1392,04,09 در ساعت ساعت : 13:48

    قطار می رود
    تو می روی
    تمام ایستگاه می رود
    و من چقدر ساده ام
    که سال های سال
    در انتظار تو
    کنار این قطار رفته ایستاده ام
    و همچنان به نرده های ایستگاه رفته
    تکیه داده ام !

  2. 133 کاربر از پست *SHIMA * تشکر کرده اند .

    **devil girl** , **سولماز** , *honeymoon* , *NaZ@NiN.B* , *سمیه م* , *غزال وحشی* , .MojGan. , aban girl , Abandokht , Anahita.s , Anolin , arezoo20 , ariana*dreams , asal-661 , Aseman kavir , ava.n , ayandeh1 , aygeen , azda , barane abi , behnazhmz , blub2000 , EasTern_Girl , f.oliaee91 , fatima64 , ghazal p , ghazal-xr75 , ghorob89 , haniyeh120 , harimeshgh , joana , kam kam , Khale.Ghezi , Kiana S , kissroll , lalehjoon , leyla71 , Lida2014 , m noor , mahtab10 , Mantral , marale , MARDE_TANHA , maryam joOon , maryam2005 , maryammoayedi , masumeh01 , mehnoosh , melikarozl , meno , me_ned , mina-flame girl , Miss A , miss maryam , mitsunari , modern girl , ms_f90 , my dream , nasrin44 , nazi jooon , nikoo 123 , nlp16001 , onlystar , P*O*O*N*E*H , panteha , pari daryai , paria_pari , parisa mah , parniya00asal , Parvas80 , Rabiye , ramanava , reza9000 , ronika_1994 , roshan* , roya1365 , Rozali-2 , saadat2000 , sahra95 , SANIA-23 , sara-mp , Sergeant , SETARE SOHEYL , setaresetar , Shabah eshg , Shahin Golden , shiva 501 , Snow Princess , solia , strich , syhbyt , Tifani Jon , UnKnOwN_Sh , valan , y.ha , yas6662 , yasaman20 , yasesabs , yjdj , zeinab75 , zizi66 , ~ kamelia ~ , ~Tulip~ , آتری , آسمان ابری , آنیلا , اب و اتش , باران احساس , بهارجون , تابتا , ترنج خاتون , تـرنج فاطمــي , دریا77 , دنیز. , ساحل70 , ستاره.ث , سپیدوسیاه , سکوت من , شادزی , شاپرک13 , شراره ارکات , ققنوس98 , مدار2 , مهرآذین , میچکا , همیسا , پریبانو , پریسا.م , پریناز22 , یاسمن ارادتمند , ღ autumn ღ , •●شقایق●•

  3. Top | #2

    مدیر بخش کتاب


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    18,429
    میانگین پست در روز
    9.27
    محل سکونت
    021
    تشکر از کاربر
    88,606
    تشکر شده 421,589 در 26,752 پست
    حالت من
    Sepasgozar
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
    آمارکتابهای در جریان سایت
    در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید و به جز متن داستان پستی ارسال نکنید.
    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
    برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
    نویسنده های سایت حتما بخوانید!
    برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
    طراحی جلد رمان کاربران سایت
    در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
    تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!
    اگر می خوهید رمان ِ خود را در انجمن قرار دهید و بلد نیستید... کلیک کنید!
    برای آگاهی از قوانین بخش کتاب... کلیک کنید!
    جهت اطلاع از قوانین بخش نقد و نحوه ی گذاشتن تاپیک نقد... کلیک کنید!

    هر سوالی از بخش کتاب دارید، ابتدا تاپیک های بالا رو بخونید و اگر جواب خود را نیافتید به یکی {فقط یکی!} از مدیران ِ بخش، پیام خصوصی بزنید!
    نکته یِ مهمِ بخشِ تایپ:
    رمان هایِ فاقدِ خلاصه یِ مناسب، تایید نمی شود!



  4. Top | #3

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    1,168
    میانگین پست در روز
    1.08
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    5,540
    تشکر شده 31,633 در 971 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    Post گل زندگی من

    خب دوستای گلم با امید به خدا داستان رو شروع می کنم
    ********************
    با صدای تلفن سرم رو از روی برگه های مقابلم بلند کردم و تلفن رو جواب دادم.
    - آقای مهندس پدرتون پشت خطن.
    - وصل کنید لطفا.
    همونطور که با روان نویس تو دستم بازی می کردم منتظر موندم تا ببینم باز چی شده که اینا یاد من افتادن.
    صدای بابا تو گوشم پیچید.
    - الو کسری؟
    - سلام بابا خوبید؟
    - الآن وقت احوال پرسی نیست. این پسره باز غیب شده ببین کجا رفته.
    پوفی کشیدم و بی حوصله گفتم: این که چیز عجیبی نیست.
    - با من بحث نکن پسر کاری رو که بهت گفتم انجام بده.
    - چشم.
    - شب هم بیا خونه آقاجون شام اینجاست.
    - باشه میام امر دیگه ای نیست؟
    - نه فقط کامیار رو پیدا کن.
    - اگه تونستم حتما!
    گوشی رو قطع کردم و زیرلب گفتم: پسره ی احمق.
    هر چی با موبایلش تماس گرفتم خاموش بود به دوستاش هم که زنگ می زدم خبری ازش نداشتن.
    غروب بود که از شرکت زدم بیرون. دلم می خواست می رفتم خونه ی خودم و یه دوش آب گرم می گرفتم و بعدش می خوابیدم اما امشب باید قیدشو می زدم.
    دوتا بوق زدم و رحمت سرایدار خونه در رو باز کرد. ماشین رو جلوی عمارت پارک کردم و پیاده شدم.
    رحمت خودشو بهم رسوند و نفس نفس زنان گفت: آقا کجایید؟ اگه بدونید چه بلوایی راه افتاده؟
    - چی شده مگه؟
    - آقا کامیار هنوز نیومدن آقابزرگم عصبانین خلاصه اوضاع خیلی قمر در عقربه.
    - خیلی خب تو برو به کارت برس.
    - چشم آقا.
    در ساختمون رو باز کردم و وارد سالن شدم.
    - سلام.
    همه برگشتن سمتم. مامان با نگرانی از جاش بلند شد و گفت: سلام پسرم پس کامیار کو؟
    دستم رو کردم تو جیبم و مشغول گشتن شدم.
    - نمی دونم بذار ببینم تو جیبم نیست؟!
    آقاجون با عصبانیت گفت: مگه الآن وقت شوخیه پسر؟
    کلافه رفتم سمت پله ها و گفتم: چه سوالایی می پرسید من از کجا باید بدونم؟ دفعه ی اولش که نیست اینطوری نگرانش شدین.
    بابا- اما دفعه ی اول که سه روز هیچ خبری ازش نیست.
    - من به دوستاش زنگ زدم ولی اونام نمی دونستن کجاست. حتما دوباره رفته پی خوشگذرونیش.
    دیگه منتظر نموندم و رفتم بالا. آخرین لحظه چشمم به ترگل افتاد که مغموم و ناراحت روی مبل نشسته بود و چیزی نمی گفت.
    دلم براش سوخت. طفلی با این شوهرکردنش خوشبخت که نشد هیچ حالا باید نگران کامیار هم باشه.
    رفتم تو اتاقم و لباسام رو عوض کردم و رفتم پایین. کنار آقاجون نشستم و لیوان شربتی رو که مامان برام آورده بود یه نفس سر کشیدم.
    آقاجون- از شرکت چه خبر؟
    - همه چی خوب پیش میره.
    لبخندی زد و گفت: از پسر لایقی مثل تو همین انتظار رو داشتم. کاش داداشتم عین تو بود.
    چیزی نگفتم. پر واضح بود که کامیار پسر عیاش و خوشگذرونیه اما چیزی که متعجبم می کرد این بود که چطور عمه راضی شد ترگل باهاش ازدواج کنه.
    آقاجون- تو نمی خوای دست به کار شی؟
    با گیجی برگشتم سمتش و گفتم: چی؟
    آقاجون- میگم نمی خوای دست به کار شی؟
    - دست به کار چی شم؟!
    آقاجون- ازدواج پسر جون.
    خندیدم و گفتم: آها. آقاجون خواهشا دوباره گیر نده به من.
    آقاجون- یعنی چی پسر بالاخره که باید زندگی تشکیل بدی نمیشه که تا ابد عذب اوغلی بمونی!
    - من زندگیمو تشکیل دادم.
    آقاجون- تو به این میگی زندگی؟ از صبح تا شب که شرکتی بعدم که میری تو اون خونه که گرمای زندگی توش نیست و دوباره فردا صبح همین برنامه.
    لیوان شربت رو روی میز گذاشتم و گفتم: اما من راضیم.
    از جاش بلند شد و گفت: لا اله الا الله. با شما جوان ها حرف زدن مثل فرو کردن میخ تو سنگه.
    ویرایش توسط *SHIMA * : 1392,03,20 در ساعت ساعت : 18:15

  5. 190 کاربر از پست *SHIMA * تشکر کرده اند .

    **devil girl** , **سولماز** , *honeymoon* , *سمیه م* , *غزال وحشی* , .MojGan. , 870664182 , Abandokht , abby7 , ailin jo0n , amirhosseinac , Anahita.s , angel67 , angle92 , Anolin , ariana*dreams , asal-661 , Aseman kavir , ashkannia , atika , aurora15 , ava s , ava.n , ayandeh1 , aygeen , aysel482 , azar1 , azda , baran-31 , barane abi , behnazhmz , blub2000 , bneta , delsa s , diga , dokhtar_naz2020 , EasTern_Girl , elmiraa_20 , f.the , fatima64 , fatima983 , ghazal p , ghazal-xr75 , ghorob89 , go501 , harimeshgh , hasti59 , helik , joana , kam kam , Kiana S , kissroll , kiumars , leona , leyla71 , Lida2014 , m@hshiiid , Mahoor92 , Mahsa . Saman , mahsajooooon , mahtab10 , mansoure , mar jan , marale , maryam joOon , maryam1363 , maryam2005 , maryam56 , maryam_mariusz , mehnoosh , mehrnoush_re , melikarozl , me_ned , mfr60 , milana , Miss A , ms_f90 , my dream , m_reisie , narciss , nasrin44 , nazi jooon , nazi1 , ned67 , neela , nikoo 123 , nilloblue , onlystar , panteha , parei , pari daryai , paria_pari , parisa mah , parniya00asal , Parvas80 , Peart , peymaneh , pink_daughter , rain_signal , ramanava , ŖǠĦǠ , reza9000 , roshan* , roya1365 , Rozali-2 , saadat2000 , sahra95 , samaneh60 , sana22 , SANIA-23 , sara1997 , saraice , saray , sayeh66 , sedena , SETARE SOHEYL , setaresetar , setayesh1363 , shabnamsobhabi , shahin47 , sheida_953 , shiva 501 , Snow Princess , sofi8 , solia , tama1011 , tania_7 , tara_5877 , Tifani Jon , tono , UnKnOwN_Sh , valan , violet_mahtab , y.ha , yas6662 , yas@min , yasaman20 , yasesabs , yjdj , you &i , zeinab75 , Z_M267 , ~SAREH~ , ~Tulip~ , ~Y a S n A~ , آتری , آسمان ابری , آليس , اب و اتش , بهارجون , تابتا , ترنج خاتون , تـرنج فاطمــي , تنهای پردرد , دروغ شیرین , دریا77 , دنیز. , ساحل70 , ستاره.ث , سهيلا نصير , سپیدوسیاه , سکوت من , شادزی , شاپرک13 , شراره ارکات , شمیم کوچولو , شیرین بانو , صافیه , فرنوش72 , ققنوس98 , لواشک بیبی , م.نوری , مدار2 , مریمی__ , مهرآذین , ميشا , میچکا , نرگس.ر , ننه هانی و حوری , پریبانو , پریسا.م , پریناز22 , پونام , چلیپا , ژوبی , کیمیای سعادت , گونش , ღ autumn ღ , •●شقایق●•

  6. Top | #4

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    1,168
    میانگین پست در روز
    1.08
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    5,540
    تشکر شده 31,633 در 971 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    Post گل زندگی من

    رفتم تو باغ تا یه کم قدم بزنم. نمی دونم چرا هر وقت چشم آقاجون می افتاد به من یاد زن گرفتنم می افتاد.
    نفسم رو پر صدا بیرون دادم و به سمت ته باغ و آلاچیقی که اونجا بود رفتم.
    با فندک توی دستم بازی می کردم. خیلی اهل سیگار نبودم یعنی اصلا نبودم اما بعد از اون اتفاق گاهی می کشم.
    خاطرات دوباره تو ذهنم جون گرفته بودن.
    آقاجون مرد متمول و سرشناسی بوده و هست. یه پسر و دختر ثمره ی زندگی سراسر عاشقانه اش با خانم جونه. هیچوقت یادم نمیره فوت خانم جون چطور کمرش رو خم کرد.
    چیزی که خیلی برام عجیبه اصرار آقاجون به ازدواج های خانوادگیه. نمی دونم شاید اینجوری می خواد خاندان محتشم که عین یه کلاف سردرگم تو هم پیچیده همیشه مستحکم باشه!
    بلند شدم و رفتم سمت عمارت. عمارتی که بابا با زحمات خودش صاحبش شده بود. با اینکه آقاجون می تونست از نظر مالی بهش کمک کنه اما هرچی که تا الآن بدست آورده حاصل تلاش خودش بود.
    نگاهم به ترگل افتاد که تو باغ کلافه راه می رفت و با موبایلش شماره می گرفت. معلوم بود با کامیار تماس می گیره. بدون اینکه چیزی بگم رفتم داخل. من خیلی وقت بود که نسبت به جنس مونث بی تفاوت بودم.

    ********************
    اَه خسته شدم از بس شماره شو گرفتم. کلافه سرم رو بلند کردم و نگاهم به کسری افتاد. بدون اینکه چیزی بگه رفت تو. کاش حداقل یه کم به فکر داداشش بود.
    خسته از تلاش بیهوده و قدم زدن زیاد رفتم تو. زن دایی میز شام رو میچید. رفتم پیشش تا کمکش کنم.
    - کمک نمی خواید پوران جون؟
    - نه عزیزم کاری نیست.
    با اینکه زینت خانم، زن مش رحمت کارای خونه رو انجام می داد ولی زن دایی خودش غذا می پخت و بیشتر نظافت خونه به عهده ی اون بود.
    سر میز شام با غذام بازی می کردم. اصلا میل به خوردن نداشتم. اولین باری نبود که کامیار اینطوری غیبش می زد اما من هر دفعه نگرانش می شدم. سه ماه بود که عقد کرده بودیم و قرار بود تا چند وقت دیگه بریم سر خونه و زندگیمون.
    کامیار از بچگی پسر شر و شیطونی بود. امیدوار بودم بعد از عقدمون اخلاقش درست بشه و دست از این رفیق بازی و دختربازی برداره اما...
    هر دفعه که دخترا به موبایلش زنگ می زدن یه جنگ اعصاب حسابی با هم داشتیم.
    از بچگی احساس راحتی و صمیمیت باهاش داشتم چیزی که بین من و کسری اصلا وجود نداشت. همین احساس که اوایل نسبت بهش بی اهمیت بودم کم کم رشد کرد و وقتی به خودم اومدم دیدم عاشقش شدم.
    مامان به ازدواجم با کامیار زیاد راضی نبود اما به خاطر دایی فرامرز چیزی نگفت و سکوت آقاجون نشون از رضایتش بود. این شد که یه مراسم گرفتیم و کل فامیل فهمیدن یه عروسی در پیش داریم.
    با صدای دایی به خودم اومدم.
    - ترگل جان چرا نمی خوری؟
    - میل ندارم دایی.
    تلفن خونه زنگ خورد. کسری از جاش بلند شد تا جواب بده. یه کم که حرف زد قیافه اش رفت تو هم و پشتش رو کرد به ما.
    گوشی رو که قطع کرد با عجله رفت بالا و بعد چند دقیقه لباس عوض کرده اومد پایین.
    کسری- بابا یه لحظه بیا بیرون کار مهم دارم.
    همراه دایی رفتن تو باغ. به زن دایی نگاه کردم اونم به در سالن خیره شده بود. رفتار عجیب کسری دلهره ام رو بیشتر کرده بود.
    بعد از چند دقیقه دایی با صورت پریشون و ناراحت اومد تو.
    زن دایی- چیزی شده فرامرز؟
    دایی- نه فقط...
    زن دایی- فقط چی؟
    دایی- از بیمارستان زنگ زدن. مثل اینکه کامیار تصادف کرده.
    زن دایی- وای خدا مرگم بده پس چرا هیچی نمیگی؟
    دایی- حالش خوبه پوران.
    زن دایی- نه باید بریم بیمارستان. باید مطمئن شم.
    قلبم تو دهنم می زد. از استرس کف دستام عرق کرده بود. سریع حاضر شدیم و رفتیم بیمارستان.
    بعد از پرس و جو فهمیدیم بردنش اتاق عمل. کسری پشت در اتاق عمل قدم رو می رفت. زن دایی دوید سمتش و حال کامیار رو پرسید.
    کسری- فعلا هیچی معلوم نیست.
    زیرلب ادامه داد: یکی نیست بگه پسره ی احمق وقتی حالت عادی نداری غلط می کنی میشینی پشت فرمون.
    حالت عادی نداشته؟ یعنی دوباره رفته پارتی؟ وای خدا چرا من نمیتونم آدمش کنم؟
    هر کدوم تو حال و هوای خودمون بودیم و منتظر تموم شدن عمل. وقتی دکتر از اتاق عمل خارج شد همه رفتیم سمتش و حال کامیار رو پرسیدیم.
    دکتر- ما هر کاری از دستمون بر می اومد انجام دادیم. درصد الکل تو خون بیمار بالا بود و موجب ایست قلبی شد. متاسفانه هر کاری کردیم نتونستیم بیمار رو برگردونیم. خدا بهتون صبر بده.
    زن دایی جیغ می کشید و گریه می کرد. دایی سعی داشت آرومش کنه اما حال خودشم خوب نبود.
    باورم نمی شد که انقدر زود عشقمو از دست داده باشم. چشمام سیاهی رفت و تنها چیزی که فهمیدم داد کسری بود و دستی که مانع از افتادنم شد.
    ویرایش توسط *SHIMA * : 1392,03,22 در ساعت ساعت : 00:36

  7. 183 کاربر از پست *SHIMA * تشکر کرده اند .

    **devil girl** , **سولماز** , *honeymoon* , *sorme* , *سمیه م* , *غزال وحشی* , .MojGan. , Abandokht , abby7 , aflak , ailin jo0n , amirhosseinac , Anahita.s , angel67 , Anolin , ARA...GOL , ariana*dreams , asal-661 , Aseman kavir , ashkannia , atika , aurora15 , ava s , ava.n , ayandeh1 , aygeen , azar1 , azda , baran-31 , barane abi , behnazhmz , blub2000 , bneta , delsa s , dokhtar_naz2020 , EasTern_Girl , elahegood , elmiraa_20 , f.the , fatima64 , ghazal p , ghazal-xr75 , ghorob89 , go501 , harimeshgh , hasti59 , helik , hourad , joana , kam kam , Kiana S , kissroll , kiumars , leona , leyla71 , Lida2014 , Mahsa . Saman , mahsajooooon , mahtab10 , mansoure , mar jan , marale , maryam joOon , maryam1363 , maryam2005 , maryam56 , maryam_mariusz , mehrnoush_re , melikarozl , me_ned , mfr60 , mina-flame girl , Miss A , ms_f90 , my dream , m_reisie , narbod , narciss , nasrin44 , nazi jooon , nazi1 , ned67 , nikoo 123 , nilloblue , onlystar , panteha , parei , pari daryai , paria_pari , parisa mah , parniya00asal , Parvas80 , Peart , peymaneh , pink_daughter , rain_signal , ramanava , ŖǠĦǠ , reza9000 , roshan* , roya1365 , saadat2000 , sahel_m , sahra95 , samaneh60 , sana22 , SANIA-23 , sara1997 , saraice , saray , sayeh66 , sedena , sefid65 , setaresetar , setayesh1363 , shabnamsobhabi , Shahin Golden , shahin47 , sheida_953 , shiva 501 , Snow Princess , sofi8 , solia , tama1011 , tanaz.68 , tania_7 , tara_5877 , Tifani Jon , UnKnOwN_Sh , valan , violet_mahtab , yas6662 , yas@min , yasaman20 , yasesabs , yjdj , you &i , zeinab75 , Z_M267 , ~SAREH~ , ~Tulip~ , ~Y a S n A~ , آتری , آسمان ابری , اب و اتش , اپادا , بهارجون , تابتا , ترنج خاتون , تـرنج فاطمــي , تنهای پردرد , تهران بانو , دروغ شیرین , دریا77 , دنیز. , ساحل70 , ستاره.ث , سهيلا نصير , سپیدوسیاه , سکوت من , شادزی , شاپرک13 , شراره ارکات , شمیم کوچولو , شیرین بانو , صافیه , فرنوش72 , ققنوس98 , لواشک بیبی , م.نوری , مدار2 , مهرآذین , ميشا , میچکا , نرگس.ر , ننه هانی و حوری , پریناز22 , پونام , چلیپا , ژوبی , کیمیای سعادت , ღ autumn ღ , •●شقایق●•

  8. Top | #5

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    1,168
    میانگین پست در روز
    1.08
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    5,540
    تشکر شده 31,633 در 971 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    Post گل زندگی من

    اینم پست آخر امروز
    ********************
    چشمام رو که باز کردم ترانه با چشمای قرمز و پف کرده بالای سرم نشسته بود.
    - ترانه؟
    - جانم خواهری؟ خوبی فدات شم؟
    به دور و برم نگاه کردم. تو بیمارستان بودیم و سرم به دستم وصل بود.
    - من اینجا چیکار می کنم؟
    - دو روزه بیهوشی.
    - واسه چی مشکی پوشیدی؟
    آب دهنشو قورت داد و گفت: یادت نیست؟
    در اتاق باز شد و کسری اومد تو.
    - تران...
    وقتی دید چشمام بازه و نگاهش می کنم گفت: بهوش اومدی؟
    به چهره اش که خسته و پریشون بود و لباسای مشکیش نگاه کردم و گفتم: شماها چرا مشکی پوشیدین؟
    ...
    اون روزها همه سعی داشتن حالیم کنن کامیار مرده اما من نمی خواستم باور کنم. سر خاکش همه گریه می کردن، زن دایی دو بار از حال رفت اما من بی حرکت فقط مردم رو نگاه می کردم و عین دیوانه ها بین جمعیت دنبال کامیار می گشتم. گاهی هم به عکس خوشگلش که بالای قبر بود خیره می شدم و با خودم می گفتم عکس کامیار اینجا چیکار میکنه؟!

    ********************
    به ترگل که به عکس کامیار خیره شده بود نگاه کردم. کاش حرکتی می کرد. کاش مثل مامان یا بقیه گریه می کرد اما اینجور ساکت نمی موند. دکترش گفته بود شوکه شده و بهتره هر چه زودتر از این وضعیت دربیاد.
    ...
    یه هفته از فوت کامیار می گذشت. ترگل همچنان ساکت و صامت مدتها به یه گوشه خیره می شد. بابا تو این مدت شکسته شده بود و آقاجون هم وضعیت قلبش خیلی خوب نبود. منم به اصرار مامان اومده بودم خونه تا کمتر نبود کامیار رو حس کنه.
    تو ماشین بودم و داشتم می رفتم خونه که عمه باهام تماس گرفت. بعد از سلام و احوال پرسی مکثی کرد و گفت: کسری جان یه خواهشی ازت داشتم.
    - جانم عمه؟
    - میتونی یه سر بیای اینجا؟
    - چیزی شده؟
    - دیگه نمیدونم با این دختره چیکار کنم. نه غذا میخوره نه حرف میزنه شده مرده متحرک. خیلی نگرانشم.
    نفسم رو پر صدا بیرون دادم و گفتم: تا یه ربع دیگه اونجام.
    مسیرم رو به سمت آپارتمان عمه تغییر دادم. وقتی رسیدم عمه و ترانه تو پذیرایی نشسته بودن. کنارشون نشستم و حالشون رو پرسیدم.
    عمه- چی بگم کسری جان. بعد از فوت منصور با خون دل این دوتا رو بزرگ کردم حالا یه داغ دیگه رو هم باید تحمل کنم.
    - حالا الآن کجاست؟
    عمه- مثل همیشه تو اتاقش.
    از جام بلند شدم و گفتم: میرم ببینمش.
    رفتم سمت اتاقش و در زدم. وقتی جواب نداد در رو آروم باز کردم. لبه پنجره نشسته بود و بیرون رو تماشا می کرد.
    در رو بستم و رفتم نزدیک تر. کنارش ایستادم و مثل خودش به بیرون نگاه کردم.
    - نمی خوای تمومش کنی؟
    سکوتش با اعصابم بازی می کرد. بازوشو کشیدم و مجبورش کردم نگاهم کنه.
    - با توام ترگل تمومش کن. کامیار مرده ولی بقیه هنوز زنده ان.
    شاید خیلی بی رحمانه این جمله رو به زبون آوردم. من خودم هنوز باور نداشتم برادرم مرده اون وقت توقع داشتم ترگل که زنش بود باور کنه.
    زیرلب زمزمه کرد: نمرده.
    صدام رفت بالا: چرا مرده این یه حقیقته و تو نمیتونی انکارش کنی.
    بازوش رو از حصار دستم خارج کرد و بدون اینکه چیزی بگه دوباره به بیرون خیره شد.
    به سمت کمدش رفتم و یه مانتو و شلوار و شال مشکی درآوردم و پرت کردم رو تخت.
    - اینارو می پوشی و میای بیرون. تو ماشین منتظرتم.
    وقتی دیدم هیچ حرکتی نمیکنه رفتم سمتش. صورتم رو نزدیک صورتش بردم و با صدای آرومی گفتم: شنیدی که چی گفتم؟ اگه اینکارو نکنی اون وقت مجبور میشم خودم دست به کار شم.
    از اتاق خارج شدم. عمه با دیدنم گفت: چی شد پسرم؟
    رفتم سمت در و گفتم: میریم بهشت زهرا.

    ********************
    ویرایش توسط *SHIMA * : 1392,03,22 در ساعت ساعت : 00:42

  9. 173 کاربر از پست *SHIMA * تشکر کرده اند .

    **devil girl** , **vision** , **سولماز** , *sorme* , *سمیه م* , .MojGan. , Abandokht , aflak , ailin jo0n , amirhosseinac , angel67 , Anolin , ariana*dreams , asal-661 , ashkannia , atika , aurora15 , ava s , ava.n , ayandeh1 , aygeen , azar1 , azda , baran-31 , barane abi , behnazhmz , blub2000 , bneta , dokhtar_naz2020 , EasTern_Girl , elahegood , elmiraa_20 , f.the , fatima64 , ghazal p , ghazal-xr75 , ghorob89 , hajar8686 , harimeshgh , hasti59 , helik , hourad , joana , kam kam , Kiana S , kissroll , kiumars , leona , leyla71 , Lida2014 , Mahsa . Saman , mahsajooooon , mahtab10 , mansoure , mar jan , marale , maryam joOon , maryam1363 , maryam2005 , maryam56 , maryam_mariusz , mehrnoush_re , melikarozl , meno , me_ned , mfr60 , Miss A , ms_f90 , my dream , m_reisie , narciss , nasrin44 , nazi jooon , nazi1 , ned67 , neela , nikoo 123 , nilloblue , onlystar , panteha , parei , pari daryai , paria_pari , parisa mah , parniya00asal , Parvas80 , Peart , peymaneh , pink_daughter , rain_signal , ŖǠĦǠ , reza9000 , roshan* , roya1365 , saadat2000 , sahra95 , samaneh60 , sana22 , SANIA-23 , sara1997 , saraice , saray , sayeh66 , sedena , sefid65 , setaresetar , setayesh1363 , shabnamsobhabi , shadab70 , shahin47 , sheida_953 , shiva 501 , Snow Princess , sofi8 , solia , Star8 , tahna khodam , tama1011 , tanaz.68 , tania_7 , tara_5877 , Tifani Jon , UnKnOwN_Sh , valan , violet_mahtab , yas6662 , yasaman20 , yasesabs , yjdj , you &i , zeinab75 , Z_M267 , ~SAREH~ , ~Tulip~ , آتری , آسمان ابری , اب و اتش , بهارجون , تابتا , ترنج خاتون , تـرنج فاطمــي , تنهای پردرد , تهران بانو , دروغ شیرین , دریا77 , ساحل70 , ستاره.ث , سهيلا نصير , سپیدوسیاه , سکوت من , شادزی , شاپرک13 , شراره ارکات , شمیم کوچولو , شیرین بانو , فرنوش72 , ققنوس98 , لواشک بیبی , م.نوری , مدار2 , مهرآذین , میچکا , نرگس.ر , ننه هانی و حوری , پریناز22 , پونام , چلیپا , ژوبی , کیمیای سعادت , گونش , ღ autumn ღ , •●شقایق●•

  10. Top | #6

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    1,168
    میانگین پست در روز
    1.08
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    5,540
    تشکر شده 31,633 در 971 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    Post گل زندگی من

    اگه تونستم بازم میذارم
    ********************
    تو راه بهشت زهرا بودیم. نمی دونستم چرا داره اونجا میره برامم مهم نبود که بدونم. تنها چیزی که آرومم می کرد سکوتی بود که تو ماشین حکم فرما بود.
    وقتی رسیدیم ماشین رو پارک کرد و گفت: پیاده شو.
    پیاده شدم و منتظر ایستادم تا ببینم چیکار میخواد بکنه. وقتی دید حرکت نمی کنم دستم رو گرفت و دنبال خودش کشوند. کنار قبری نشست و منم مجبور کرد که بشینم.
    نوشته های روی سنگ رو میخوندم و هر بار بغضی که تو گلوم بود بزرگ و بزرگ تر می شد تا جایی که راه تنفسم رو بست.
    احساس خفگی می کردم. دستم رفت سمت گلوم و از روی شالم بهش چنگ زدم. دلم می خواست نفس بکشم اما نمی تونستم.
    صدای نگران کسری که مدام حالم رو می پرسید تو گوشم می پیچید اما من انگار تو حال و هوای خودم بودم.
    با سوزش صورتم بغضم ترکید و اشکام اول بی صدا و بعد با هق هق روی گونه هام جاری شدن.
    سرم رو تو آغوشش گرفت و دلداریم می داد. اون لحظه انقدر حالم بد بود که واقعا احتیاج داشتم یکی آرومم کنه و اصلا به این فکر نمی کردم که اون فرد کسری، پسر جدی و خشک فامیل که همیشه فکر می کردم احساس و عاطفه نداره هستش.
    انقدر گریه کردم که چشمه ی اشکم خشکید ولی عجیب احساس سبکی می کردم.
    تقریبا هوا تاریک شده بود. تو ماشین نشسته بودم و به کسری که جلوی یه آبمیوه فروشی ایستاده بود نگاه می کردم. خوشگل بود مثل برادرش. قد بلند، چهارشونه و خوش هیکل. همه ی ما رنگ چشمامون قهوه ای بود حالا برای بعضیا تیره و برای بعضیا روشن. تنها کسی که تو فامیل رنگ چشماش با بقیه فرق داشت کسری بود. چشمای طوسی خوشرنگ که نفوذ زیادی داشت و مونده بودیم به کی رفته؟! موهای مشکی که همیشه آراسته و جلوشون به سمت بالا بودن. نه خیلی سفید بود نه خیلی سبزه. گندمی بهترین واژه ای بود که به ذهنم می رسید. خیلی شبیه کامیار بود تنها چیزی که متمایزشون می کرد رنگ موها و چشماشون بود.
    انقدر تو فکر بودم که نفهمیدم کی سوار ماشین شد. لیوان آب پرتقال رو دستم داد و گفت: بخور. یادمه بچه بودی آب پرتقال خیلی دوست داشتی.
    تو اون گرمای شهریور هر جرعه ای که می خوردم جون تازه ای بهم می داد. زیر چشمی نگاهش کردم سرشو به پشتی صندلی تکیه داده بود و چشماشو بسته بود. این رفتارا از کسری بعید بود. بعد از اون اتفاق یه جور نفرت رو تو چشماش نسبت به زن ها می دیدم. اینکه حالا نگران من بود برام خیلی عجیب بود.

    ********************
    سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمام رو بستم. با چشمای بسته هم سنگینی نگاهش رو حس می کردم. حتما" اونم تعجب کرده که من نگرانشم. خودم هم دلیلی برای این رفتارم نداشتم شاید فقط یه حس انسان دوستانه بود.
    بعد از رسوندن ترگل رفتم خونه. بی سر و صدا خواستم برم تو اتاقم که صدای زینت متوقفم کرد.
    - آقا کسری کی اومدین؟
    - همین الآن.
    - شام خوردین؟
    - نه میل ندارم. بقیه کجان؟
    - خانم که سرشون درد می کرد رفتن خوابیدن آقا هم هنوز نیومدن.
    - باشه ممنون برو به کارت برس.
    رفتم تو اتاقم و بعد از یه دوش آب گرم که خستگی از تنم دراومد تا اومدن بابا کارای مربوط به شرکت رو انجام دادم.

    ********************
    دستی به شونم خورد و متعاقبش صدای الهه تو گوشم پیچید.
    - چطوری خانم گل؟
    - میخواستی چطور باشم؟
    - باز که قنبرک زدی.
    - حالم خوب نیست الهه سر به سرم نذار.
    - ای بابا تو یه ماه و نیمه که حالت خوب نیست دنیا که به آخر نرسیده عزیز من.
    - درک نمی کنی الهه. تو هم اگه مثل من تو بیست و دو سالگی بیوه می شدی اون وقت حال منو می فهمیدی.
    - چی بگم هر کسی تقدیری داره. چه خبر از خانواده ی داییت اینا؟
    - هیچی زن دایی که داره روز به روز آب میشه دایی هم نمیدونه غصه ی زنشو بخوره یا پسر ناکامشو. کسری هم سرش به کار خودش گرمه.
    - راستی قرار بود قضیه ی این پسرداییتو تعریف کنی.
    از روی نیمکت بلند شدم و گفتم: فعلا بیا بریم سر کلاس بعدا" تعریف می کنم.
    دم در کلاس بودیم که الهه پرسید: بابابزرگت قلبش خوب شد؟
    - آره بهتره. چی شده تو امروز حال فک و فامیل منو می پرسی؟
    - میگم ترگل بابابزرگت قصد ازدواج نداره؟
    چشم غره ای بهش رفتم و گفتم: خجالت بکش این حرفا چیه میزنی؟
    - ای بابا کجاش ایراد داره؟ فکر کن من بشم مامان بزرگ تو وای چه شود!
    خودش به حرفش غش غش خندید و منم به خنده انداخت.

    ********************
    ویرایش توسط *SHIMA * : 1392,03,22 در ساعت ساعت : 00:51

  11. 170 کاربر از پست *SHIMA * تشکر کرده اند .

    **devil girl** , **سولماز** , *honeymoon* , *sorme* , *سمیه م* , *غزال وحشی* , .MojGan. , 30ma , Abandokht , abby7 , aflak , ailin jo0n , amirhosseinac , angel67 , Anolin , ariana*dreams , asal-661 , Aseman kavir , ashkannia , atika , aurora15 , ava s , ava.n , ayandeh1 , aygeen , azar1 , azda , baran-31 , barane abi , behnazhmz , blub2000 , bneta , delsa s , dokhtar_naz2020 , EasTern_Girl , elahegood , elmiraa_20 , fatima64 , fatima983 , ghazal p , ghazal-xr75 , ghorob89 , harimeshgh , hasti59 , helik , hourad , joana , kam kam , Kiana S , kissroll , kiumars , leona , leyla71 , Lida2014 , Mahsa . Saman , mahsajooooon , mahtab10 , mansoure , Mantral , marale , maryam joOon , maryam1363 , maryam2005 , maryam56 , maryam_mariusz , mehrnoush_re , melikarozl , meno , me_ned , mfr60 , Miss A , ms_f90 , my dream , m_reisie , narciss , nasrin44 , nazi jooon , nazi1 , ned67 , neela , nikoo 123 , nilloblue , onlystar , panteha , parei , pari daryai , paria_pari , parisa mah , parniya00asal , Parvas80 , Peart , peymaneh , pink_daughter , rain_signal , ŖǠĦǠ , reza9000 , roshan* , roya1365 , saadat2000 , sahra95 , samaneh60 , sana22 , SANIA-23 , saraice , sayeh66 , sedena , Semin309 , setaresetar , setayesh1363 , shadab70 , shahin47 , sheida_953 , shiva 501 , Snow Princess , sofi8 , solia , tahna khodam , tama1011 , tanaz.68 , tania_7 , tara_5877 , Tifani Jon , UnKnOwN_Sh , valan , violet_mahtab , yas6662 , yasaman20 , yasesabs , yjdj , you &i , zeinab75 , ~SAREH~ , ~Tulip~ , آتری , آسمان ابری , اب و اتش , بهارجون , تابتا , ترنج خاتون , تـرنج فاطمــي , تهران بانو , دروغ شیرین , دریا77 , ساحل70 , ستاره.ث , سهيلا نصير , سپیدوسیاه , سکوت من , شادزی , شاپرک13 , شراره ارکات , شمیم کوچولو , شیرین بانو , صافیه , فرنوش72 , ققنوس98 , لواشک بیبی , م.نوری , مدار2 , مهرآذین , میچکا , نرگس.ر , ننه هانی و حوری , پریناز22 , پونام , چلیپا , ژوبی , کیمیای سعادت , گونش , ღ autumn ღ , •●شقایق●•

  12. Top | #7

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    1,168
    میانگین پست در روز
    1.08
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    5,540
    تشکر شده 31,633 در 971 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    Post گل زندگی من

    دوستای گلم فردا برام روز مهمّیه
    ازتون میخوام دعا کنید به خیر و خوشی تموم بشهمن واقعا" محتاج دعاهاتونم
    ********************
    مامان بهم زنگ زد و گفت شب قراره همه خونه ی آقاجون جمع شن و منم حتما باید باشم. معلوم نیست چی شده که آقاجون همه مون رو احضار کرده!
    وقتی رسیدم همه اومده بودن. خونه ی آقاجون یه خونه ی قدیمی تقریبا بالای شهر بود و قدمتش به صد سالی می رسید البته تا اون موقع چندبار بازسازی شده بود. چون خاطرات زیادی از بچگی و زندگی مشترکش با خانم جون تو این خونه داشت حاضر نمی شد بفروشتش.
    از خدمتکار آقاجون سراغ بقیه رو گرفتم که گفت تو پذیرایین و منتظر من.
    سالن پذیرایی با دو پله از از بقیه ی قسمتای خونه جدا می شد. با صدای بلند سلام کردم تا متوجه ی اومدنم بشن.
    جوابم رو دادن و آقاجون خواست بشینم تا سریع تر بگه که چرا گفته امشب همه بیان اینجا.
    با تک سرفه ی آقاجون همه ساکت شدیم و منتظر تا ببینیم چی شده.
    آقاجون- خواستم بیاید اینجا تا درباره ی مسئله ی مهمی باهاتون حرف بزنم.
    مکثی کرد و ادامه داد: تقریبا یک ماه و نیمه که از مرگ کامیار می گذره. بهتره دیگه لباس عزا رو دربیارید.
    منظورش به ترگل و مامان بود که هنوز مشکی می پوشیدن.
    آقاجون- تا چند وقت دیگه عروسی داریم.
    همه گیج و مبهوت به آقاجون نگاه می کردن.
    ترانه- عروسی کی آقاجون؟
    آقاجون- کسری و ... ترگل.
    سکوت همه جا حاکم شد. با صدای بلند زدم زیر خنده و گفتم: شوخیه بامزه ای بود!
    اما نگاه آقاجون چیز دیگه ای می گفت. کم کم خنده از رو لبم محو شد و جدی گفتم: محال ممکنه.
    آقاجون- هیچ چیز غیرممکن نیست پسرجون.
    دیگه کنترل صدام دست خودم نبود.
    - شما می فهمید دارید چی میگید؟؟ ترگل زن کامیاره.
    آقاجون- زن کامیار بود.
    کلافه دستم رو به صورتم کشیدم و به ترگل که رو به روی من نشسته بود نگاه کردم. از عصبانیت مثل لبو شده بود و هر آن امکان داشت منفجر بشه.
    از جاش بلند شد و گفت: من مخالفم.
    آقاجون- بشین دختر حرفم تموم نشده.
    به ناچار نشست و به گل های قالی خیره شد. هنوز فکر می کردم اینا همه اش یه شوخیه مسخره اس.
    آقاجون به ترگل نگاه کرد و گفت: کامیار دیگه بین ما نیست. ازدواج شما دوتا از اولشم اشتباه بود و مقصر من بودم که گذاشتم یه اشتباه دوبار صورت بگیره. وقتی اومد پیش من و اصرار داشت تا فرحناز رو راضی کنم با هم ازدواج کنید گفتم حتما انقدر دوست داره که بخاطرت از کارای گذشته اش دست برداره اما هیچ فرقی نکرد و بازم هر شب مهمونی و پارتی و... آخرشم کار دست خودش داد. حالا تا کی قراره عزادارش باشی؟؟
    برگشت به من نگاه کرد و گفت: تو تا کی قراره به فکر خیانت عشقت باشی؟ روزی که اومدی و گفتی میخوای با شیدا ازدواج کنی هیچ فکر نمی کردم زندگیت به اینجا برسه. فکر نمی کردم نوه ی برادر خودم زندگیتو بهم بریزه. ولی تا کی؟ تا کی قراره فکر کنی همه زن ها خیانت میکنن؟
    - اینا دلیل نمیشه تا من و ترگل با هم ازدواج کنیم. ما هیچ وجه اشتراکی با هم نداریم.
    لبخند کمرنگی زد و گفت: چرا اتفاقا. دارم به این فکر می کنم که باید از همون اول شما دوتا رو می فرستادم سر خونه و زندگیتون.
    ترگل- آقاجون...
    آقاجون- دیگه نمیخوام چیزی بشنوم. پوران همراه فرحناز از فردا میرین دنبال خریدای لازم، خرید عروسی رو هم خودشون دوتا انجام میدن. فرامرز تو هم میری دنبال کارای مراسم.
    عمه- آقاجون مردم چی میگن؟
    آقاجون- مردم هرچی میخوان بگن. از قدیم گفتن در دروازه رو میشه بست اما دهن مردم رو نه!
    ترانه که انگار بین ما از همه خوشحال تر بود گفت: آقاجون من چیکار کنم؟
    آقاجون- تو وروجک به خریدای خودت برس.
    از جاش بلند شد و گفت: حالام بلند شین بیاین میخوایم شام بخوریم.
    و خودش زودتر از همه از سالن خارج شد.
    پوزخندی زدم و گفتم: مسخره اس.
    ترانه با خوشحالی گفت: نه اتفاقا اگه بدونین چقدر بهم میاین!
    با چشم غره ی ترگل و نگاه آتیشی من دهنش رو بست و زیرلب گفت: خب به من چه؟ چرا پاچه ی منو می گیرید؟
    ویرایش توسط *SHIMA * : 1392,03,22 در ساعت ساعت : 00:59

  13. 178 کاربر از پست *SHIMA * تشکر کرده اند .

    **devil girl** , **سولماز** , *sorme* , *سمیه م* , *غزال وحشی* , .MojGan. , Abandokht , abby7 , aflak , ailin jo0n , amirhosseinac , angel67 , Anolin , ariana*dreams , asal-661 , Aseman kavir , ashkannia , atika , aurora15 , ava s , ava.n , ayandeh1 , aygeen , azar1 , azda , baran-31 , barane abi , behnazhmz , blub2000 , bneta , delsa s , dokhtar_naz2020 , EasTern_Girl , elmiraa_20 , Farah123 , fatima64 , fatima983 , ghazal p , ghazal-xr75 , ghorob89 , hajar8686 , harimeshgh , hasti59 , helik , hourad , joana , kam kam , Kiana S , kissroll , kiumars , leona , leyla71 , Lida2014 , love is.. , Mahsa . Saman , mahsajooooon , mahtab10 , mahtab_mahtab , mansoure , Mantral , mar jan , maryam joOon , maryam1363 , maryam2005 , maryam_mariusz , mehrnoush_re , melikarozl , meno , me_ned , mfr60 , Miss A , mojgan am , ms_f90 , my dream , m_reisie , narbod , narciss , nasrin44 , nazi jooon , nazi1 , ned67 , neela , nikoo 123 , nilloblue , onlystar , panteha , parei , pari daryai , paria_pari , parisa mah , parniya00asal , Parvas80 , Peart , peymaneh , pink_daughter , Rabiye , rain_signal , ŖǠĦǠ , reza9000 , roshan* , roya1365 , saadat2000 , sahel_m , sahra95 , samaneh60 , sana22 , SANIA-23 , saraice , sareh.j , sayeh66 , sedena , Semin309 , setaresetar , setayesh1363 , shabnamsobhabi , shahin47 , sheida_953 , shiva 501 , Snow Princess , sofi8 , solia , Star8 , tama1011 , tania_7 , tara_5877 , Tifani Jon , UnKnOwN_Sh , valan , violet_mahtab , yas6662 , yas@min , yasaman20 , yasesabs , yjdj , you &i , zahra1391 , zeinab75 , Z_M267 , ~SAREH~ , ~Tulip~ , آتری , آسمان ابری , اب و اتش , بهار گل , بهارجون , تابتا , ترنج خاتون , تـرنج فاطمــي , تنهای پردرد , تهران بانو , دروغ شیرین , دریا77 , ساحل70 , ستاره.ث , سهيلا نصير , سپیدوسیاه , سکوت من , شادزی , شاپرک13 , شراره ارکات , شمیم کوچولو , شیرین بانو , صافیه , فرنوش72 , ققنوس98 , لواشک بیبی , م.نوری , مدار2 , مهرآذین , میچکا , نرگس.ر , ننه هانی و حوری , پریناز22 , پونام , چلیپا , ژوبی , گونش , ღ autumn ღ , •●شقایق●•

  14. Top | #8

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    1,168
    میانگین پست در روز
    1.08
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    5,540
    تشکر شده 31,633 در 971 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    Post گل زندگی من

    شبتون پر ستاره دوستای گلم
    ببخشید اگه کم بود. یادتون نره برام دعا کنین
    ********************
    دیگه تا آخرشب کسی راجع به ازدواج من و ترگل! حرفی نزد. هر چی مامان اصرار کرد برم خونه قبول نکردم و رفتم خونه ی خودم.
    بدون اینکه چراغی رو روشن کنم رفتم تو اتاقم و با لباس بیرون ولو شدم رو تخت. به حرفای آقاجون که فکر می کردم خنده ام می گرفت!
    آقاجون حتما دیوانه شده! آره مطمئنم فردا صبح از حرفایی که زده پشیمون میشه.

    ********************
    - من مخالفم مخالفم مخالفم!
    ترانه- اتفاقا به نظر من آقاجون بهترین تصمیم رو گرفته.
    - تو حرف نزن وگرنه میزنم تو دهنتا.
    ترانه- اِ مامان ببین چطوری با من حرف میزنه؟!
    مامان- وای بس کنید دیگه سرسام گرفتم. از وقتی اومدیم عین سگ و گربه دارین میپرین بهم.
    - مامان خانم شنیدی چی گفتم؟؟ من مخالفم.
    مامان- ترگل توروخدا برای یه لحظه هم که شده هیچی نگو. از خونه ی آقاجون که اومدیم یه ریز داری میگی مخالفم مخالفم. سوزنت گیر کرده؟!
    ترانه- من نمیدونم اصلا مگه نظر تو مهمه؟
    - ببخشید یادم نبود جنابعالی قراره به زور ازدواج کنین. این فضولیا به تو نیومده برو سر درس و مشقت.
    یه شکلات از تو شکلات خوری روی میز برداشت و دولپی خورد.
    ترانه- مثل اینکه یادت رفته من دیگه دانش آموز نیستم.
    - دانشجو که هستی. اصلا من چرا دارم با تو بحث می کنم؟!
    برگشتم سمت مامان و گفتم: فردا پا نشی با زن دایی بری خریدا. من مطمئنم آقاجون فردا صبح از حرفایی که زده پشیمون میشه.
    ترانه- بعید میدونم!
    - تو هیچی نگی نمیگن لالی.
    ترانه- مـــــامـــــان؟؟
    مامان- یامان! برین بخوابین سرم درد گرفت.
    رفتم سمت اتاقم و گفتم: به هر حال من مخالفم!
    در رو کوبیدم بهم. پوفی کشیدم و پشت در نشستم. خدایا این چه مصیبتی بود؟ آخه آقاجون نونت نبود آبت نبود این تصمیمت دیگه چی بود؟؟
    وای فکر کن من با اون کوه یخ ازدواج کنم! از فکرم بلند زدم زیر خنده! صدای مامان رو می شنیدم که به ترانه می گفت: خاک بر سرم دختره پاک خل شد رفت!
    ترانه- نه بابا از خوشی زیاد میخنده.
    هه خوشی زیاد! چرا ترانه باهاش ازدواج نمیکنه؟؟ ظاهرا" اون مشتاق تر از منه!
    ویرایش توسط *SHIMA * : 1392,03,23 در ساعت ساعت : 13:57

  15. 171 کاربر از پست *SHIMA * تشکر کرده اند .

    **devil girl** , **سولماز** , *sorme* , *سمیه م* , *غزال وحشی* , .MojGan. , Abandokht , aflak , ailin jo0n , amirhosseinac , Anolin , ariana*dreams , asal-661 , Aseman kavir , ashkannia , aurora15 , ava s , ava.n , ayandeh1 , aygeen , azar1 , azda , baran-31 , barane abi , behnazhmz , blub2000 , bneta , delsa s , dokhtar_naz2020 , EasTern_Girl , elmiraa_20 , fatima64 , ghazal p , ghazal-xr75 , ghorob89 , hajar8686 , harimeshgh , hasti59 , helik , hourad , joana , kam kam , Kiana S , kissroll , kiumars , leona , leyla71 , Lida2014 , love is.. , Mahsa . Saman , mahsajooooon , mahtab10 , mansoure , Mantral , mar jan , marale , maryam joOon , maryam1363 , maryam2005 , maryam_mariusz , masoumeh , mehrnoush_re , melikarozl , meno , me_ned , mfr60 , Miss A , mojgan am , ms_f90 , my dream , m_reisie , narbod , narciss , nasrin44 , nazi jooon , nazi1 , ned67 , neela , nikoo 123 , nilloblue , onlystar , panteha , parei , pari daryai , paria_pari , parisa mah , parniya00asal , Parvas80 , Peart , peymaneh , pink_daughter , Rabiye , raheleee , rain_signal , ŖǠĦǠ , reza9000 , roshan* , roya1365 , saadat2000 , sahra95 , samaneh60 , sana22 , SANIA-23 , saraice , sayeh66 , setaresetar , setayesh1363 , shabnamsobhabi , shadab70 , shahin47 , sheida_953 , shiva 501 , Snow Princess , sofi8 , solia , Star8 , tama1011 , tania_7 , tara_5877 , Tifani Jon , UnKnOwN_Sh , violet_mahtab , yas6662 , yas@min , yasaman20 , yasesabs , yjdj , you &i , zeinab75 , Z_M267 , ~SAREH~ , ~Tulip~ , آتری , آسمان ابری , اب و اتش , بهار گل , بهارجون , تابتا , ترنج خاتون , تـرنج فاطمــي , تنهای پردرد , تهران بانو , دریا77 , ساحل70 , سانازارمان , ستاره.ث , سهيلا نصير , سپیدوسیاه , سکوت من , شادزی , شاپرک13 , شراره ارکات , شمیم کوچولو , شیرین بانو , صافیه , فرنوش72 , ققنوس98 , لواشک بیبی , م.نوری , مدار2 , مهرآذین , میچکا , نرگس.ر , ننه هانی و حوری , نیاز.ش , پریناز22 , پونام , چلیپا , ژوبی , گونش , ღ autumn ღ , •●شقایق●•

  16. Top | #9

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    1,168
    میانگین پست در روز
    1.08
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    5,540
    تشکر شده 31,633 در 971 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    Post

    سلام دوستای گلمظهرتون بخیر
    ببخشید دیروز نتونستم پست بذارم عوضش امروز سعی میکنم جبران کنم
    ممنون از عزیزانی که برام دعا کردن
    ********************
    صبح با صدای در که محکم خورد به دیوار و جیغ یکی از خواب پریدم.
    - اوی پاشو دیگه بسه هر چی خوابیدی.
    گیج و منگ روی تخت نشستم و به این عذاب الهی که نازل شده بود چشم دوختم.
    - الهه تو اینجا چیکار میکنی؟
    - گفتم امروز کلاس نداریم بیام پیشت باشم.
    موهامو که روی صورتم ریخته بود پشت گوشم زدم و گفتم: نمیتونی مثل آدم بیای تو؟
    یه خنده ی خبیث تحویلم داد و گفت: نوچ! احسانم از دستم آرامش نداره.
    زیرلب زمزمه کردم: بیچاره احسان!
    انگار شنید که گفت: تو نمیخواد دلت واسه اون بسوزه بعضی وقتام در اتاقشو قفل میکنه تا من ضایع شم.
    از تخت اومدم پایین و گفتم: کار خوبی میکنه.
    دستشو کرد تو کیفش و یه کلید درآورد و نشونم داد.
    - البته منم زاپاس دارم!
    سری از روی تاسف براش تکون دادم و رفتم بیرون. خونه سوت و کور بود و خبری از ترانه و مامان نبود.
    - خاله و ترانه رفتن بیرون.
    - نگفتن کجا میرن؟
    - نه ولی فکر کنم با زنداییت قرار بود برن.
    - نکنه رفتن خرید؟؟!
    - خب برن اشکالش کجاست؟
    - دستمو تو هوا تکون دادم و گفتم: هیچی بابا تا من دست و صورتمو میشورم تو هم میز صبحونه رو بچین.
    با الهه از اول دبیرستان دوست بودم. دختر خوبی بود مهربون و ساده و البته کمی شیطون که بعد از فوت پدر و مادرش با تنها برادرش احسان زندگی می کرد.
    پدر و مادرش هر دو وکیل بودن و سه سال پیش تو یه سانحه هوایی کشته شدن. از اون موقع احسان که تازه فوقش رو گرفته بود تو یه شرکت مهندسی استخدام شد تا بتونه خرج خودشون رو دربیاره. الهه هم با گذشت زمان کم کم روحیه اش رو بدست آورد و بیشتر به احسان نزدیک شد. چون نمیتونستن خونه شون رو بدون پدر و مادرشون تحمل کنن فروختنش و یه آپارتمان نقلی تقریبا نزدیکای ما خریدن.
    با صدای الهه از فکر و خیال دراومدم.
    - ترگل مردی؟؟ بیا دیگه چاییت یخ کرد.
    همونطور که صورتمو با حوله خشک می کردم پشت میز نشستم و گفتم: دستت درد نکنه عزیزم. اوه چه میزی هم چیدی.
    - ما اینیم دیگه.
    چاییمو شیرین می کردم که پرسید: چه خبر؟
    - سلامتی. خبری نیست.
    - پس چرا توهمی؟
    - هیچی بابا بخاطر دیشبه.
    - آهان راستی خوش گذشت؟
    پوزخند زدم.
    - آره خیلی. اگه بدونی چی شده؟
    - چـــــی شـــــده؟
    میدونستم الآن از فوضولی میترکه! واسه همین زود رفتم سر اصل مطلب و ماجرا رو براش تعریف کردم.
    - مـــــرگ مـــــن؟!
    - به جون تو.
    - وای چه بابابزرگ باحالی داری!
    - کجاش باحاله؟ اینکه داره زورمون میکنه ازدواج کنیم باحالش کرده؟
    - خب آره دیگه کاش منم از این بابابزرگا داشتم!
    - مال تو.
    - میگم حالا عکسی ازش نداری؟
    - از کی؟ آقاجونم؟!
    - نه بابا آقاجونتو چیکار دارم کسری رو میگم.
    - تو که قبلا عکسشو دیدی.
    - اون موقع بیست سالش بود الآن بیست و هفت. حتما خیلی فرق کرده.
    - روی عسلی کنار مبل یه قاب عکسه مال چند ماه پیش...
    نذاشت حرفم تموم شه جلدی پرید و قاب عکسو برداشت. به این همه اشتیاقش خندیدم.
    قاب به دست اومد و نشست صندلی کنارم.
    - چقدر تغییر کرده! چه جذبه ای داره نگاش.

    ********************
    بازم هست


  17. 157 کاربر از پست *SHIMA * تشکر کرده اند .

    **devil girl** , **سولماز** , *sorme* , *غزال وحشی* , .MojGan. , 870664182 , Abandokht , aflak , ailin jo0n , amirhosseinac , Anolin , ariana*dreams , asal-661 , Aseman kavir , ashkannia , aurora15 , ava s , ava.n , ayandeh1 , aygeen , azar1 , azda , baran-31 , barane abi , behnazhmz , blub2000 , bneta , delsa s , dokhtar_naz2020 , EasTern_Girl , elmiraa_20 , fatima64 , ghazal p , ghazal-xr75 , ghorob89 , harimeshgh , hasti59 , helik , joana , kam kam , kissroll , kiumars , leona , leyla71 , Lida2014 , love is.. , mahtab10 , mansoure , Mantral , mar jan , marale , maryam joOon , maryam1363 , maryam2005 , maryam_mariusz , masoumeh , mehrnoush_re , melikarozl , mfr60 , Miss A , ms_f90 , my dream , m_reisie , narciss , nasrin44 , nazi jooon , nazi1 , ned67 , neela , nikoo 123 , nilloblue , onlystar , panteha , parei , pari daryai , paria_pari , parisa mah , Parvas80 , Peart , peymaneh , pink_daughter , Rabiye , rain_signal , reza9000 , roshan* , roya1365 , saadat2000 , sahra95 , samaneh60 , sana22 , SANIA-23 , saraice , sayeh66 , sedena , setaresetar , setayesh1363 , shabnamsobhabi , shadab70 , sheida_953 , shiva 501 , Snow Princess , sofi8 , solia , tahna khodam , tama1011 , tania_7 , tara_5877 , Tifani Jon , UnKnOwN_Sh , violet_mahtab , yas6662 , yasaman20 , yasesabs , yjdj , you &i , zeinab75 , Z_M267 , ~Tulip~ , آتری , آسمان ابری , اب و اتش , بهار گل , بهارجون , تابتا , ترنج خاتون , تنهای پردرد , تهران بانو , دروغ شیرین , دریا77 , ساحل70 , ستاره.ث , سهيلا نصير , سپیدوسیاه , سکوت من , شادزی , شاپرک13 , شراره ارکات , شمیم کوچولو , شیرین بانو , صافیه , عاطفه دلنواز , فرنوش72 , ققنوس98 , لواشک بیبی , م.نوری , مدار2 , مهرآذین , میچکا , نرگس.ر , ننه هانی و حوری , نیاز.ش , پریناز22 , پونام , چلیپا , ژوبی , گونش , ღ autumn ღ , •●شقایق●•

  18. Top | #10

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    1,168
    میانگین پست در روز
    1.08
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    5,540
    تشکر شده 31,633 در 971 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    Post گل زندگی من

    آقا من حرفمو پس میگیرم!
    مثبت و تشکر نشانه ی شخصیت شماست
    بابا حداقل مثبت و تشکر رو بزنید من بدونم کسی این رمانو میخونه
    ********************
    به عکس خانوادگیمون نگاه کردم. آقاجون نشسته بود و مامان و دایی دو طرفش. زن دایی هم کنار دایی نشسته بود. پشت سرشون من و ترانه ایستاده بودیم و کامیار کنار من و کسری کنار ترانه. شش ماه پیش این عکس رو به پیشنهاد کامیار تو آتلیه انداخته بودیم.
    بهش نگاه کردم. از تو عکسم داد می زد چقدر خوشحال بود. اون روز بهش گفته بودم که باهاش ازدواج می کنم اونم به همین مناسبت همه رو شام مهمون کرد و بعدش بردمون آتلیه و گفت حالا که همه هستن میخواد یه عکس دسته جمعی بگیریم.
    دلم براش تنگ شده بود. برای شیطونیاش برای مهربونیاش برای صداش برای...
    - خاک تو سرت ترگل پسر به این خوبی چرا...
    با دیدن اشکام هول کرد.
    - چرا گریه میکنی؟
    نگاه ماتم زده ام به عکس رو که دید فهمید و گفت: الهی بمیرم یادت انداختم؟
    اشکامو پاک کردم و گفتم: یادم نرفته بود. میخوام برم بیرون یه هوایی بخورم تو هم میای؟
    - آره به شرطی که ناهار مهمونم کنی.
    - چشم امر دیگه ای نیست؟
    - ما مخلص شما هم هستیم.

    ********************
    فنجون قهوه رو جلوم گذاشت و گفت: خب اشکالش چیه؟
    - اشکالش اینه که هیچ کدوم راضی نیستیم.
    - جمع کن این مسخره بازی ها رو. هیچ کدوم راضی نیستیم. مگه اون موقع که با رضایت قلبی ازدواج کردی چه گلی به سر خودت زدی؟
    - بس کن هومن. بهت نگفتم که ماجرای شیدا رو پیش بکشی.
    - آخه برادر من مجبورم میکنی وگرنه من مریض نیستم یادت بندازم.
    - من دیگه نمیتونم به زن ها اعتماد کنم.
    - پس خودتو به یه روانشناس نشون بده.
    - مسخره دارم باهات جدی حرف میزنم.
    - ای بابا منم جدی گفتم. حالا شیدا بهت خیانت کرده دلیل نمیشه همه عین هم باشن.
    - به هر حال من مخالفم.
    پوفی کشید و گفت: چی بگم اگه هردوتون مخالفین برین باهاش صحبت کنین.
    - میشناسمش وقتی حرفی میزنه امکان نداره ازش برگرده.
    - پس با هم ازدواج کنین.
    چپ چپ نگاهش کردم که خندید و گفت: چشماتو اونجوری نکن یه وقت دیدی لوچ شدی ترگل خانم دیگه نپسندیدت. به جون کسری من فقط همین دوتا راه حل به نظرم میرسه.
    - ممنون واقعا".

    ********************
    تو پارک نزدیک خونه قدم می زدیم. الهه که معلوم بود دیگه خسته شده دستشو دور بازوم حلقه کرد و گفت: بشینیم رو نیمکت پاهام درد گرفت.
    نشستیم و به بچه هایی که تو قسمت وسایل بازی بدو بدو میکردن نگاه کردیم.
    الهه خندید و گفت: یاد بچگیام افتادم چقدر موهای پسر همسایه مون رو می کشیدم.
    - پس از همون بچگیت موجب سلب آسایش مردم بودی.
    - آخه اونم همش دوچرخه امو کش می رفت. دوبار که موهاشو کشیدم یاد گرفت نباید به پر و پای من بپیچه.
    وقتی دید هیچی نمیگم نگاهم کرد و گفت: باز که رفتی تو فکر.
    - به نظرت برم با کسری حرف بزنم؟
    - کسری چیکارست برو با آقاجونت حرف بزن.
    - اونو میشناسم. میدونم وقتی حرفی بزنه امکان نداره که ازش برگرده.
    - شاید اگه دوتایی برید پیشش قبول کنه.
    - نمیدونم خداکنه. من نمیتونم با پسری ازدواج کنم که از جنس من متنفره.
    چیزی نگفت ولی از حرکاتش می فهمیدم که تردید داره حرفش رو بزنه.
    - بگو.
    - هان؟؟
    - اون چیزی که سر زبونته و نمیدونی بگی یا نه رو بگو.
    - آهان. قرار بود برام تعریف کنی چرا کسری از زن ها متنفره.
    یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: سه سال پیش با نوه ی عموی مامانم نامزد کردن. زن دایی می گفت همدیگرو خیلی دوست دارن و آقاجونم که موافق این وصلت بوده. همه منتظر یه عروسی باشکوه بودیم بالاخره نوه ی ارشد جمشید محتشم میخواست داماد بشه. درست یادمه دو هفته مونده بود به مراسم عقد و عروسی که شیدا ناپدید شد. چند روز بعد دوستش یه نامه برای کسری میاره. شیدا از نوجوانی عاشق پسری بوده و به اصرار خانواده اش مجبور شده که باهاش بهم بزنه و حالا اون پسر دوباره برگشته و ازش خواسته تا با هم باشن. شیدا هم کسری رو ول میکنه و با پسره از ایران میرن.
    - به همین سادگی؟
    - از اینم ساده تر. ظاهرا" اون موقع که همه تو تکاپوی مراسم بودن داشته کاراش رو ردیف می کرده تا از ایران بره. بعد از اینکه همه میفهمن باباش از غصه سکته میکنه و میمیره. خانواده اش هم برای همیشه طردش میکنن.
    - الآن کدوم کشوره؟
    شونه هام رو بالا انداختم و گفتم: نمیدونم.

    ویرایش توسط *SHIMA * : 1392,03,23 در ساعت ساعت : 16:40


  19. 163 کاربر از پست *SHIMA * تشکر کرده اند .

    **devil girl** , *sorme* , *سمیه م* , *غزال وحشی* , .MojGan. , Abandokht , ailin jo0n , amirhosseinac , Anolin , ariana*dreams , asal-661 , Aseman kavir , ashkannia , aurora15 , ava s , ava.n , ayandeh1 , aygeen , azar1 , azda , baran-31 , barane abi , behnazhmz , blub2000 , bneta , delsa s , dokhtar_naz2020 , EasTern_Girl , elahegood , elmiraa_20 , fatima64 , fatima983 , ghazal p , ghazal-xr75 , ghorob89 , go501 , harimeshgh , hasti59 , helik , joana , kam kam , kissroll , kiumars , leona , leyla71 , Lida2014 , Mahsa . Saman , mahsajooooon , mahtab10 , mahtab_mahtab , mansoure , Mantral , mar jan , marale , maryam joOon , maryam1363 , maryam2005 , maryam_mariusz , mehrnoush_re , melikarozl , mfr60 , Miss A , mojgan am , ms_f90 , my dream , m_reisie , narbod , narciss , nasrin44 , nazi jooon , nazi1 , ned67 , neela , nikoo 123 , nilloblue , onlystar , panteha , parei , pari daryai , paria_pari , parisa mah , Parvas80 , Peart , peymaneh , Rabiye , raheleee , rain_signal , reza9000 , roshan* , roya1365 , saadat2000 , sahel_m , samaneh60 , sana22 , SANIA-23 , saraice , sayeh66 , sedena , setareh67 , setaresetar , setayesh1363 , shabnamsobhabi , Shahin Golden , shahin47 , sheida_953 , shiva 501 , Snow Princess , sofi8 , solia , tahna khodam , tama1011 , tanaz.68 , tania_7 , tara_5877 , Tifani Jon , UnKnOwN_Sh , violet_mahtab , yas6662 , yas@min , yasesabs , yjdj , you &i , zeinab75 , ~Tulip~ , آتری , آسمان ابری , اب و اتش , بهارجون , تابتا , ترنج خاتون , تهران بانو , دروغ شیرین , دریا77 , ساحل70 , سانازارمان , ستاره.ث , سهيلا نصير , سپیدوسیاه , سکوت من , شادزی , شاپرک13 , شمیم کوچولو , شیرین بانو , صافیه , عاطفه دلنواز , فرنوش72 , ققنوس98 , لواشک بیبی , م.نوری , مدار2 , مهرآذین , میچکا , نرگس.ر , ننه هانی و حوری , پریناز22 , پونام , چشمک ستاره , چلیپا , ژوبی , کیمیای سعادت , گونش , ღ autumn ღ , •●شقایق●•

صفحه 1 از 16 1234511 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. معرفی و نقد رمان مرهم | * SHIMA * کاربر انجمن
    توسط *SHIMA * در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 42
    آخرین نوشته: 1393,02,26, ساعت : 02:36
  2. رمان مرهم | * SHIMA * کاربر انجمن
    توسط *SHIMA * در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 155
    آخرین نوشته: 1393,01,03, ساعت : 23:50
  3. معرفی و نقد رمان گل زندگی من | * SHIMA * کاربر انجمن
    توسط *SHIMA * در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 74
    آخرین نوشته: 1392,12,24, ساعت : 23:17
  4. دانلود رمان گل زندگی من | *SHIMA* کاربر انجمن
    توسط asal_cheshmak در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1392,11,01, ساعت : 16:43
  5. رمان فرصت عاشقی | * SHIMA * کاربر انجمن
    توسط *SHIMA * در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 112
    آخرین نوشته: 1392,02,20, ساعت : 19:57

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •