تور


نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: کدام داستان را می پسندید ؟

رأی دهندگان
42. نظرسنجی بسته شده است.
  • داستان شماره 1

    6 14.29%
  • داستان شماره 2

    7 16.67%
  • داستان شماره 3

    14 33.33%
  • داستان شماره 4

    15 35.71%
صفحه 1 از 20 1234511 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 192
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    2009,08,09
    عنوان کاربر
    مدیر ارشد
    نوشته ها
    14,563
    میانگین پست در روز
    8.02
    محل سکونت
    Tehran - Iran
    تشکر از کاربر
    124,171
    تشکر شده 290,634 در 40,873 پست

    پیش فرض مسابقه داستان کوتاه نویسی

    سلام مجدد
    به پیشنهاد یکی از کاربران سایت (فکر کنم خودش زبون نداره بچه ام ) قرار شده مسابقه ای برای داستان نویسی برگزار بشه

    مسابقه به این ترتیبه که:

    مسئول مسابقه برای هر دور یک موضوع تعیین می کنه و علاقه مندان به داستان نویسی بر طبق مقررات مسابقه و برای موضوع مطرح شده یک داستان کوتاه می نویسند.

    مقررات مسابقه:

    1-داستان صحنه دار نباشه.

    2-بیشتر از 300 خط نباشه.

    3-به موضوع مطرح شده ربط داشته باشه.

    4-طبق اصول نگارشی نوشته شده باشه.

    *توضیح مورد 4:نوشتار داستان جز در مواردی که یکی از شخصیتها صحبت می کنه به صورت ادبی باشه و جایگاه فعل و فاعل و نهاد و گزاره و ...جمله مشخص باشه!(می تونید برای بهتر متوجه شدن منظور این مطلب که گفتم قسمتی از کتاب مریم پاییزی رو بخونید تا لم کار دستتون بیاد.)

    5-برای نوشتار داستان تا جایی که ممکنه دامنه ی لغات زیاد باشه و از ضرب المثل های قدیمی که الان دیگه رایج نیست استفاده بشه و حتی الامکان در انتهای داستان توضیحی در مورد کلمات ناشناس و ضرب المثلهای مترود داده بشه.

    6- از کهنه نویسی و به قول معروف قلمبه سلمبه نویسی خود داری کنید .

    داستانهای فرستاده شده بررسی میشن و به نظرسنجی گذاشته میشن.

    مسابقه در چند مرحله بنا بر استقبال دوستان برگزار میشه و داستانهای برتر به فینال میرن .


    دوستان عزیز نویسنده لطفا در صورتی که قصد چاپ آثارتون و درخواست حذف تاپیک از سایت رو دارید ، قبل از ایجاد تاپیک در انجمن تصمیم بگیرید! تاپیکهای ایجاد شده و رمانهای اتمام یافته حذف نمیشن .
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    2009,08,09
    عنوان کاربر
    مدیر ارشد
    نوشته ها
    14,563
    میانگین پست در روز
    8.02
    محل سکونت
    Tehran - Iran
    تشکر از کاربر
    124,171
    تشکر شده 290,634 در 40,873 پست

    پیش فرض

    ادمین : پست -NuMbeR ONe- رو که توی صفحه ی 9 بود اینجا انتقال دادم :


    چشـــــــــــــــــــــــ ــــــم

    اِ زهراا بیشین سره جااات همینی که هســــــــــــت

    لطفاااا بعد از این پست من خوااااهشا پست اضافی ندید اسپم و انحراااف

    بدید خودم چشماتونو که درمیارم هیچ چشماتونم درمیارم

    شرکت کننده ها


    الهام elham

    ماهد

    نیلو

    زهرا ستار






    داستان 1 :

    ثریا نگاهش را به عروسکهای درون ویترین دوخته بود اما حواسش جای دیگری بود!امشب تولد پسر کوچکش بود...می دانست پسرش مثل هر سال انتظار یک تولد بزرگ و هدیه ای زیبا را دارد اما این در بضاعت ثریا نبود.
    تا چند ماه پیش که شوهرش زنده بود زندگیشان ایده آل و بر وفق مراد بود اما بعد از فوت شوهرش شیرازه ی زندگی از دستش خارج شده بود.تمام طول روز را کار می کرد اما باز هم نمی توانست یک تنه بار زندگی را به دوش بکشد.خرج زندگی خودش و پسر کوچکش و مادر شوهر بیمارش را نمی توانست جور کند!
    اشک در چشمهایش حلقه زد و نگاه از ویترین پر زرق و برق مغازه گرفت و زیر لب زمزمه کرد:
    -کجایی رضا؟کجایی که ببینی چقدر ناتوان و توسری خور شده ام!کجایی که ببینی برای خرید کادوی تولد پسرمون هم پول ندارم...
    صدای فروشنده را که شنید سرش را پایین انداخت و یواشکی اشک های گوشه ی چشمش را پاک کرد:
    -چی لازم دارید خانم؟می تونم کمکتون کنم؟جنسهای جدید آوردیم داخل مغازه است.لطفا تشریف بیارید داخل!
    ثریا نگاه دیگری به ویترین مغازه انداخت.یک ماشین کنترلی قرمز رنگ توجهش را جلب کرد روبه فروشنده که منتظر ایستاده بود و او را نگاه می کرد گفت:
    -آقا این ماشین چنده؟
    فروشنده به جهت دست ثریا نگاه کرد و گفت:
    -25 هزار تومن.بفرمایید داخل تا بقیه ی اجناس رو هم ببینید!
    ثریا که از شنیدن قیمت بغض در گلویش چنبره زده بود سرش را تکان داد و از مغازه دور شد.
    فروشنده با صدایی که به گوش ثریا می رسید گفت:
    -لعنت بر مردم آزار!نیم ساعته زل زده به ویترین اخر سر هم چیزی نخرید توکه پول خرید کردن نداری بیخود می کنی لقمه ی بزرگ تر از دهانت برمی داری!
    به سمت ایستگاه اتوبوس رفت و منتظر آمدن اتوبوس ایستاد.یک هفته ی تمام اضافه کاری ایستاده بود تا بتواند کادوی شایسته ای برای پسر کوچکش بخرد اما باز هم نمی توانست آنچه خواسته ی پسرش است را برآورده کند.
    وقتی از اتوبوس پیاده شد به سمت لباس فروشی سرخیابانشان رفت و نگاهی به ویترین مغازه انداخت.بهترین مورد برای او خرید لباس بود!هم به پسرش کادو می داد و هم لباس پاییزه ی او را تهیه می کرد!اینطوری با یک تیر دو نشان می زد.
    به پلیور چند رنگی که در ویترین بود اشاره کرد و فروشنده نمونه ی ان را روی میز گذاشت.با دقت به لباس نگاه کرد وقتی مطمئن شد پلیور هم زیباست و هم جنس خوبی دارد رو به فروشنده گفت:
    -خانم این چنده؟
    -12 هزار تومان!
    دودل بود که لباس را بخرد یا نه!در کیفش 20 هزار تومان بیشتر نبود و باید مایحتاج خانه را نیز می خرید!با تردید دست در کیفش برد و 10 هزار تومان روی پیشخوان گذاشت و بعد از کلی کلنجار رفتن با فروشنده پلیور کادو شده را برداشت و از مغازه خارج شد.
    وقتی از جلوی شیرینی فروشی رد شد با تمام وجود دلش می خواست برای پسر کوچکش کیک بخرد اما دیگر هیچ پولی برایش نمی ماند!
    مایحتاج خانه را خرید و به سمت منزل اجاره ای اش که پسرش مشتاقانه انتظار ورودش را می کشید حرکت کرد.
    اشکان که منتظر ورود مادرش بود با شنیدن صدای پای مادرش به سمت در دوید و در را باز کرد و کنجکاوانه به دست های مادرش که لبخند به لب و پر غرور کادو را به سمتش گرفته بود نگاه کرد.اما بیتابانه چشمانش در دستان مادرش گردش می کرد!چیزی که انتظارش را می کشید در دستان مادرش نبود!با تردید به کادوی کوچک نگاه کرد.
    کادو را از دست مادرش گرفت و از جلوی در کنار رفت تا او وارد شود.با کنجکاوی بسته ی کادو پیچ شده را باز کرد و از دیدن پلیور وا رفت و اشک از چشمانش جاری شد و با گریه گفت:
    -مامان خیلی بدی....من ماشین کنترلی می خواستم....کاش بابا نرفته بود پیش خدا...اگر بود حتما برام ماشین کنترلی می خرید....
    و به سمت اتاقش دوید.ثریا که قلبش شکسته بود وا رفت.پاهایش سست شد و کنار در اتاق نشست و به چشمان گریان مادر شوهرش خیره شد و اشکهایش روی گونه اش جاری شد ... و از ته دل ضجه زد:
    -خدایا هیچ مادری رو شرمنده ی بچه اش نکن....


    داستان 2 :

    صدای آهنگ گوشی مثل سوهان کشیده شد رو اعصابم آهنگشو خاموش کردم و سرمو بردم زیر پتو . یادم افتاد باید برم دانشگاه ، بازم یادم افتاد که امروز امتحان هم داریم ، سر صبحی اوقاتم تلخ شد از اون روزا بود که هیچ جوری قابل تحمل نبود هنوز داشتم با خودم فکر میکردم که چند دقیقه دیگه وقت دارم زیر پتو باشم که صدای خواهرم به شکل کر کننده ای به گوشم رسید :

    سلام سلام سارایی بدو بلند شو با هم بریم دانشگاه من صبحانه امم خوردم ، امروز بابا ماشینو داده بهمون، بعد دانشگاه هم میرم کلی صفا میکنیم.
    هرچی سعی کردم با جواب ندادن خودمو بي اهميت نشون بدم نشد آخرش اعصابم خرد شد : سیما سر صبحی انقد بلند داد نزن تازه بیدار شدم مغزم نمیکشه بعدشم دوس دارم پیاده برم (اینو از لجش گفتم ) ندا هیچی نگفت و رفتش
    از اینکه سر صبحی بالا پایین میپرید و هی حرف میزد بدم میومد
    پا شدم رفتم پایین حالا نوبت مامان بودش : سارای گلم بیا برات لقمه گرفتم بخور و برو، عسل و شیرتم گذاشتم رو میز
    مامان من هر روز باید بگم صبحانه نمیخورم ؟؟ اشتها ندارم
    مامان باز گفت: یه لقمه بخور اشتهات باز میشه
    -اه حالا گیر به خوردنمم ندین نمیشه-
    جوابشو ندادم داشت برام حرف میزد که شیرمو سر کشیدم اومدم بیرون
    پیاده روی! عجب روز مزخرفی . تاکسی هم نبودش، کاش با سیما میرفتم ولی تا دانشگاه مخم و میخورد اینجوری باز بهتر بود به ساعتم که نگاه کردم دیدم داره دیر میشه، مجبور شدم دربست بگیرم و پولای نازنینمو بریزم جیب راننده
    داشت برام از صبح میگفت و این هوا ی خیلی خوب و اینکه امروز از اولش معلومه چه روز خوبیه !! دلم نمیخواست چیزی بشنوم کاش کسی می فهمید. تا ماشین وایستاد خودمو پرت کردم تو پیادرو از اونجا هم تا دم در دانشگاه دویدم، دوستم سحر مثل جن يهو جلو روم ظاهرشد محلش نذاشتم ؛ ولی مگه این چیزا حالیش بود چسبید بهم :
    سارا چه روز باحالیه از صبح کلی خوشحالم همینجوری !! امتحان خوندی ؟
    -فک کردم این دیونه اس کلا، که همینجوری سر خوشه-
    گفتم : چیزی نپرس ازم تا روز خوشت خراب نشه.
    ولی باز شروع کرد به حرف زدن محلش نزاشتم رفتم تو کلاس استاد که اومد ،بچه ها باز شروع کردن،:
    استاد تورو خدا امتحان نگیرین و این چرت و پرتا استادم از شانس گند من گفت باشه نمیگیرم .
    دادم رفت هوا : مگه مارو مسخره کردین... ولی صدام تو صدای خوشحالی بچه ها گم شد دیشب تا 3 واسه این امتحان مزخرف خونده بودم.
    آنتراک که داد زدم بیرون عجب روز گندی بودامروز....
    نشسته بودم و دوروبرمو نگا میکردم فک کردم چي میشد خدا امروز رو نمی آفرید !!
    ساعتو نگاه کردم 5 عصر بود نهارم نخورده بودم الکی تو پارک جلو دانشگاه نشسته بودم و فکرای مزخرف میکردم باید میرفتم خونه ،دعا کردم کسی خونه نباشه ولی درو که وا کردم مامان و سیما پریدن جلوم باز شروع کردن حرف زدن اصلا بهشون گوش نمیدادم هنزفری تو گوشم بود و حسش نبود در بیارم گمونم ناراحت شدن برام مهم نبود...
    تا شب تو اتاقم موندم شامم نخوردم نشستم جلوکامپیوترم ،پیامها و ایمیل ها رو جواب ندادم حسش نبود ، اینجا هم بچه ها حرافن ؛ انگار امروز واسه همه روز خوبیه! جز من. باز سپیده داشت تو پروفایلم شلوغ میکرد عجب دل خجسته ای داشت، امروز نمیدونم چرا شیطون شده بود آخه کلا دختر آرومی بودش، جوابش ندادم
    تا شب تو اتاقم موندم شامم نخوردم نشستم جلوکامپیوترم ،پیامها و ایمیل ها رو جواب ندادم حسش نبود ، اینجا هم بچه ها حرافن ؛ انگار امروز واسه همه روز خوبیه! جز من. باز سپیده داشت تو پروفایلم شلوغ میکرد عجب دل خجسته ای داشت، امروز نمیدونم چرا شیطون شده بود آخه کلا دختر آرومی بودش، جوابش ندادم
    از شادی زیادش حالم بد شد . اومدم بیرون از اینترنت . میخواستم برم چیزی کوفت کنم که دیدم سیما اومد تو و آروم گفت سارا میدونم اعصابت خرد ه ولی میای بیرون؟ از لجش گفتم : نه! ولی رفتم...
    در و که باز کردم دیدم مامان و بابا و نشستن،یه کیک و چند تا شمع روشن رو میزه ...مامان دلخوریشو بروم نیاورد و گفت تولدت مبارک عزیزم!
    نگاهم رفت رو شمعها
    سیما گفت سحر عصری اومد کادوتو داد به من و رفت گفت میخواستم برای سارا یه جشن کوچولو بگیرم ولی یهو رفتش و نشد
    یاد حال خوب دوربریام افتادم ،سحر ،مامان، سیما ،سپیده ، امروز تولدم بود؟
    فکرم رفت پیش عصر ساعت 5 ، داشتم دعا میکردم... دعا میکردم کاش خدا امروز نمی آفرید ...



    داستان 3 :

    نگاهش را به چشمان ذوق زده ی همسرش دوخت و تکرار کرد:
    -من حامله ام!
    تمام توانش را جمع کرده بود تا صدایش نلرزد، اما چندان موفق نبود. شوهرش هم به خاطر شوق زیادش چیزی متوجه نشد و او را محکم در آغوش گرفت. مدت ها بود که به دلایل مختلف بچه دار شدن را پشت گوش انداخته بود، اما مرغ همسر عزیزش یک پا داشت. به آرامی خود را از آغوش او بیرون کشید و به سمت اتاق خواب رفت و در را محکم به هم کوبید.
    با صدای باز شدن در رویش را به سمت پنجره چرخاند. گرمای نفس های همسرش را حس می کرد اما تکانی نخورد. صدای دلنشین همسرش در گوشش پیچید:
    -عزیزم؟
    باز هم عکس العملی نشان نداد. بوسه ای روی گونه اش نشست و باز هم تنها ماند. مثل بقیه ی روزهای زندگی مشترکش . با شنیدن صدای موسیقی باران آهی کشید و چشمانش را به رقص آن دعوت کرد.
    موجودی کوچک روز به روز در وجودش پرورش می یافت و او هنوز هم احساسی نسبت به آن نداشت. متنفر بود، نه از او! بلکه از خودش . بارها خودش را به خاطر این حماقت و کوتاهی لعنت می کرد. همسرش با تمام توان سعی داشت نظر او را نسبت به این موجود بی گناه که هنوز حتی چشمان کوچکش به روی این دنیای کثیف باز نشده بود، عوض کند. اما هربار مایوس تر از پیش باز می گشت. هشت ماه بود موجودی را که در بطن داشت همچون شیئی اضافی حمل می کرد و شکم بزرگش برای او حکم آینه ی دق را داشت. حالا به خوبی حرکات او را حس می کرد . ولی این هم او را به وجد نمی آورد. حتی برایش مهم نبود فرزندش دختر است یا پسر. به هر حال هرچه که بود، او آن موجود زشت که تمام برنامه اش را به هم ریخته بود نمی خواست! برایش فرقی هم نمی کرد. بالاخره باید او را بزرگ و تر و خشک می کرد و تمام زحمات روی دوش او بود. اما تنها کاری که پدرش انجام می داد این بود که به او یاد بدهد چگونه «بابا» بگوید!
    پوزخندی زد. چقدر منصفانه! نگاهش به بسته ی قرص روی میز توالت افتاد. این یکی از دست شوهرش فرار کرده بود! بسته بدجوری به او چشمک می زد. 3 ثانیه هم طول نکشید که تمام محتویات آن را وارد دهانش کرد و دیگر هیچ نفهمید!
    چشمانش را گشود. انگار که تازه از خواب زمستانی بیدار شده باشد به دنبال کودکش می گشت. به همان اندازه که بزرگی شکمش آزارش می داد حالا خالی بودن آن او را نگران می کرد! آنقدر کودکش را صدا زد که عاقبت پرستار عصبی شد و آرامبخشی به او تزریق کرد. با احساس سوزش دستش چشمانش را روی هم فشرد و صدایش پایین و پایین تر آمد و عاقبت ساکت شد.
    به چشمان سرخ همسرش خیره شد. دلش گواهی می داد اتفاق بدی افتاده، اما لبخند شوهرش او را دچار تردید می کرد. بدون آن که به چشمان شوهرش نگاه کند پرسید:
    -بچه م کجاست؟
    سکوت همسرش باعث شد نگاهش را به چشمان او کشیده شود. لبخندی عمیق زد و گفت:
    -خدا یه پسر خوشگل و کاکل زری بهمون داده. از الان بهت گفته باشم! قیافه ش کپی باباشه. فقط...
    سکوت کرد. با نگرانی پرسید:
    -فقط چی رضا؟
    -هیچی! حالت که بهتر شد با هم میریم می بینیمش.
    نگاهش به موجود کوچکی که در دستگاه خوابیده بود خیره ماند. پرستار با دیدن اشاره دکتر به آرامی کودک را از دستگاه خارج کرد و به سمت زن آورد. صورت زن با دیدن کودک همچون گچ شد! این کودکی که معلولیت ذهنی داشت، کودک او بود؟ پاهایش توان سنگینی بدنش را نداشت. به آرامی روی زمین نشست. باور کردنی نبود! آهی کشید و بی اختیار سرش را به سمت آسمان بلند کرد و به سقف خیره شد. نمی دانست خدا کجاست اما مادر بزرگش بر این باور بود که خدا در آسمان هاست و او را می بیند. زیر لب زمزمه کرد:
    -خدایا! می دونی که همون قدر که سنگدلم همون قدر هم توان این کارو ندارم! حکمتتو شکر! آخه من با این بچه چیکار کنم؟
    احساس گناه لحظه ای رهایش نمی کرد. او این بلا را به سر کودک معصومش آورده بود، با حماقت نا بخشودنی اش! باید جوری جبرانش می کرد. سرش را به سرعت تکان داد و بلند فریاد زد:
    -خدایا شکرت!
    با لبخند به زندگی و فرزند جدیدش سلام کرد.
    قلم را روی میز گذاشتم و با عصبانیت کاغذ را پس زدم. بارها نوشته بودم و پاره کرده بودم. هیچ کدام آنجور که می خواستم نمی شد. نمی دانم آن هندوانه ها به چه کارم می آمد! از قلمم تعریف شنیده بودم اما هیچ گاه کسی ضعف کارم را بهم نگفته بود. کاغذ را مچاله کردم و پشت سرم انداختم. به اندازه ی کافی در این کار حرفه ای شده بودم که چشم بسته هم کاغذ را به سمت سطل زباله هدیه کنم. نفس عمیقی کشیدم و بی اختیار برای جلوگیری از آتش سوزی، جرقه ای که در ذهنم زده شده بود را روی کاغذ منتقل کردم:
    می گویند :
    "شعرهایت ناقص اند "
    و من
    شعرهایم را
    دوست دارم
    چون مادری
    که کودک ِمعلولش را


    داستان 4 :

    نماز مغرب میخوانم قربتاّ الی الله
    الله اکبر
    بسم الله الرحمن الرحیم،الحمدالله رب العالمین...اه موندم این پری چرا هر سال تولد میگیره،پولداری هم عالمی داره،الرحمن الرحیم..چرا خانواده من نمیتونن یه تولد برام بگیرن،فکر کنم که 7 سال پیش تولد برام گرفتن چه ضایع بازی شد ضبط که خراب بود،امیر هم با این صدای نکره اش آهنگ میخوند تا ما برقصیم سر کیک بریدن هم منو هول داد با سر رفتم تو کیک،چه تولدی شد نه آهنگ داشتیم نه کیک،وای سر کادو جلوی دوستام چه آبروزی شد،خاله هام که باهم یه ظرف بلور 3 تومنی اوردن نمیدونم تولد من بود یا تولد مامانم بعدا هم خاله ام همش به مامانم میگفت اشرف بزار برای جهازش،آخه یه دختر 10 ساله چه به شوهر کردن و جهاز،عمه ام هم یه دفتر خاطرات 500 تومنی،اهدنا الصراط المستقیم....دوباره لباس از کی قرض بگیرم،تاپ،دامنی که بهناز برای جشن نامزدی خواهرش پوشیده بود خوبه اما من که چند ماه پیش ازش لباس گرفتم بودم،ضایع است دوباره رو بزنم،بسم الله الرحمن الرحیم،قل هو الله احد...حواسم به نازی که روبروم بود رفت داشت نقاشی میکرد،نگام به سمت پایین رفت وای داشت تو دفتر ریاضی من نقاشی میکرد،بزار همه گوشت بدنتو میکنم نمازم ..اوه یادم افتاد دارم نماز میخونم الان باید رکوع کنم،زود دولا میشم،سبحان ربی الاعلی و به حمده....حالا چه کار کنم،کادو چی ببرم؟؟بسم الله الرحمن الرحیم،الحمدالله رب العالمین...درد من که یکی دو تا نیست لباس رو جور کنم بدون کادو که نمیشه رفت،بسم الله الرحمن الرحیم،قل هو الله احد...
    وای دختر احد آقا،دخترش هیکلش عینه منه لباسش به من میخوره،تا حالا هم ازش لباس قرض نگرفتم،آخ جون لباسم جور شد،سبحان ربی الاعلی و به حمده...یاد پارسال افتادم که تو تولد پری یکی کادوی هما خیلی جلب توجه کرد با سرویس نقره ای که 60 هزار تومن پولش بود یکی هم تاپ هزار تومنی من که از یک شنبه بازار خریده بودم.سبحان الله و الحمدو لله و لا اله ...به مامان دوباره بگم پول بده برای تولد،دعوامون میشه،بدبخت هم حق داره با این پولی که بابا بهش میده موندم چه شکلی داره یه زندگی 6 نفره رو میچرخونه،الحمد الله...کادو رو همون تاپه که یه بار پوشیدم براش میبرم نو هست معلوم نیست ازش استفاده کردم،السلام و علیکم و رحمته الله و برکاة،الله اکبر..الله اکبر..الله اکبر


  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    2010,05,27
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,725
    میانگین پست در روز
    1.13
    محل سکونت
    خونه مون...
    تشکر از کاربر
    26,640
    تشکر شده 27,166 در 4,298 پست

    پیش فرض

    منم هستممممممم!

  4. 7 کاربر از پست Zanessa تشکر کرده اند .


  5. Top | #4

    تاریخ عضویت
    2009,12,21
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    نوشته ها
    12,898
    میانگین پست در روز
    7.67
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    111,355
    تشکر شده 241,287 در 19,066 پست
    حالت من
    Gig

    پیش فرض

    شبنم کی زبون نداره؟اون که زبونش شیش متره

  6. 8 کاربر از پست Star_69 تشکر کرده اند .


  7. Top | #5

    تاریخ عضویت
    2010,02,13
    عنوان کاربر
    همکار بازنشسته
    نوشته ها
    1,229
    میانگین پست در روز
    0.76
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    29,856
    تشکر شده 17,239 در 2,927 پست

    پیش فرض

    پس مسابقه نازی چی شد!؟ اون کلاهبرداری بود؟
    خیلی نامردیه

  8. 15 کاربر از پست thunder555 تشکر کرده اند .


  9. Top | #6

    تاریخ عضویت
    2009,12,21
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    نوشته ها
    12,898
    میانگین پست در روز
    7.67
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    111,355
    تشکر شده 241,287 در 19,066 پست
    حالت من
    Gig

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط thunder555 نمایش پست ها
    پس مسابقه نازی چی شد!؟ اون کلاهبرداری بود؟
    خیلی نامردیه
    این الان یعنی انحراف؟تاپیک مدیر شبنم رو منحرف می کنی؟مسابقه ی نازی رو برو از خودش بپرس نه وسط مسابقه ی داستان نویسی

  10. 13 کاربر از پست Star_69 تشکر کرده اند .


  11. Top | #7

    تاریخ عضویت
    2010,09,02
    عنوان کاربر
    Banned
    نوشته ها
    684
    میانگین پست در روز
    0.48
    محل سکونت
    tehran
    تشکر از کاربر
    6,537
    تشکر شده 2,675 در 1,037 پست

    پیش فرض

    منم هستم ..........................

  12. 7 کاربر از پست rahgozar7 تشکر کرده اند .


  13. Top | #8

    تاریخ عضویت
    2010,02,13
    عنوان کاربر
    همکار بازنشسته
    نوشته ها
    1,229
    میانگین پست در روز
    0.76
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    29,856
    تشکر شده 17,239 در 2,927 پست

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط -غریبه- نمایش پست ها
    این الان یعنی انحراف؟تاپیک مدیر شبنم رو منحرف می کنی؟مسابقه ی نازی رو برو از خودش بپرس نه وسط مسابقه ی داستان نویسی
    بچه دارم با بزرگترت حرف می زنم٬واسه اینکه این همون مسابقست فقط به جای عکس موضوع گذاشتن

  14. 11 کاربر از پست thunder555 تشکر کرده اند .


  15. Top | #9

    تاریخ عضویت
    2009,08,09
    عنوان کاربر
    مدیر ارشد
    نوشته ها
    14,563
    میانگین پست در روز
    8.02
    محل سکونت
    Tehran - Iran
    تشکر از کاربر
    124,171
    تشکر شده 290,634 در 40,873 پست

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط thunder555 نمایش پست ها
    پس مسابقه نازی چی شد!؟ اون کلاهبرداری بود؟
    خیلی نامردیه
    اون داستان نویسی از روی عکس بود مجید جان

    انحراف ندید تا من برم خونه در موردش فکر کنما

    زهرا زبونش نه طفلکی موش خورده

  16. 15 کاربر از پست شبنم تشکر کرده اند .


  17. Top | #10

    تاریخ عضویت
    2009,12,21
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    نوشته ها
    12,898
    میانگین پست در روز
    7.67
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    111,355
    تشکر شده 241,287 در 19,066 پست
    حالت من
    Gig

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط -شبنم- نمایش پست ها
    اون داستان نویسی از روی عکس بود مجید جان

    انحراف ندید تا من برم خونه در موردش فکر کنما

    زهرا زبونش نه طفلکی موش خورده
    مگه انحراف دادیم تا الان؟

    بچه دارم با بزرگترت حرف می زنم٬واسه اینکه این همون مسابقست فقط به جای عکس موضوع گذاشتن
    بزرگترم دفات کرد دلم خنک شد مجید جان

  18. 10 کاربر از پست Star_69 تشکر کرده اند .


صفحه 1 از 20 1234511 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 147
    آخرین نوشته: 2014,07,04, ساعت : 02:56 PM
  2. داستان کوتاه چیست | اصول و قواعد داستان کوتاه نویسی
    توسط zb7373 در انجمن داستان های کوتاه و حکایات
    پاسخ ها: 117
    آخرین نوشته: 2014,03,06, ساعت : 10:11 PM
  3. حجم داستان کوتاه
    توسط دختری در مه در انجمن مطالب جالب و خواندنی
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 2010,08,17, ساعت : 11:24 PM
  4. مسابقه داستان نویسی با استفاده از شکلک
    توسط golyas.com در انجمن مسابقات سایت
    پاسخ ها: 75
    آخرین نوشته: 2010,07,11, ساعت : 07:05 PM
  5. بیوگرافی رندی اورتن | Randy Orton
    توسط uwho در انجمن ورزشکاران
    پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 2010,05,30, ساعت : 04:50 AM

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •