بازگشت   نودهشتیا > کتاب > رمان های کامل شده > رمان های کامل شده نوشته کاربران

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:
زیر 15 2 5.71%
15 تا 20 13 37.14%
20 تا 25 12 34.29%
25 تا 30 2 5.71%
بالای 30 6 17.14%
رأی دهندگان: 35. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

 
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۲ مهر ۱۳۹۲, ۰۳:۳۱ بعد از ظهر   #81 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
m@ryam_72 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +9 امتیاز     
Post #81

پست چهارم ..


------------------


دایی خندید و گفت :


_ چه شبی است امشب .. بعدازاین همه مشکلات بلاخره شادی بهمون برگشته ..


همه جمع حرف دایی تاکید کردن و خندیدند ... عمو محمد کمی فکرکرد و گفت :


_مادرجون هر چی صلاح می دونید آقا نیما پسره خوبی ِ حالا تا ببینیم مارال چه تصمیمی داره ..


مارال قرمز شده بود مامان بزرگ گفت:


_اجازه میدید برند صحبت بکنند ..


عمومحمد لبخندی زد و گفت :


_مارال با آقا نیما برید حرفاتون رو بزنید ..


نیما با خوشحالی پاشد، مارال با صورت قرمزش چشمی گفت دنبال نیما به حیاط رفتند ..


با کمک سحرمیز شام آماده کردیم و زندایی دیس سالاد رو روی میز گذاشت و گفت :


_عروس گلم به همه بگو شام آماده ست بیاند ..


_چشم ..


به سالن رفتم روبه جمع مردها گفتم :


_آقایون بفرمائید شام ..


یکی یکی پاشدن به سمت میزشام رفتند، سپهرکنارم وایساد ... دستش پشت کمرم گذاشت خواست گونه ام ببوسه نذاشتم ..


_سپهرآخرین خواستم ازت اینه که تافردابه احترام عشقمون صبرکنی ..


کمی نگاهم کرد و با صدایی آرومی گفت :


_ چشم هرچی خانم خوشگلم بگه ..


همون موقعه مارال ونیما با صورت خندون اومدند تو ... دستش ازکمرم برداشت گفت :


_ بِِّه آقا نیما کبکت خروس می خوانه ..


به سمتشون رفتم و کنارگوش مارال گفتم :


_ چی شد عروس خانم .. زن داداشم میشی ..


زدبه پهلوم آخی گفتم ... سپهر باشوخی گفت :


_ إ مارال اگه یه باردیگه دست روی زنه من بلند کنــ ..


نیما زد پشت سر سپهر و گفت :


_ توبی جا می کنی بخوای بلایی سرمارال بیاری و یه چیزه دیگه نفس هنوززنت نشده ..


بین دعواشون اومدم گفتم :


_دعواتون رو بذارید برای بعدازشام ..


وباااین حرفم دست مارال گرفتم به سمت میزشام بردم اون دوتاهم به دنبال ما ..


با ورود من و مارال همه به سمتمون برگشتند .. مامان بزرگ ازروی صندلی پاشد اومد کنارمارال دست شو گرفت و گفت :


_ عزیزم جوابت چیه با نیما ازدواج می کنی ..


توچشمای مامان بزرگ نگاه کرد وگفت :


_بله ..


همه شروع کردند به دست زدند .. مامان مارال بغل کرد و قربون صدقه اش می رفت .. کنارسپهر نشستم مامان بزرگ نیما و مارال کنارهم نشوند ... مامان با لبخند به جمع نگاه می کرد ..
بعدازشام احسان زود رفت منم باکمک دخترا ظرفا روشستیم همه تاآخرشب نشستند و درمورد فردا صحبت کردندقرارشد فردا صبح باهم بریم خرید و بعدازظهرم عاقد بیارند.."


ادامه دارد...
m@ryam_72 آنلاین نیست.  

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۲۲ مهر ۱۳۹۲, ۰۳:۳۵ بعد از ظهر   #82 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
m@ryam_72 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +9 امتیاز     
Post

پست پنجم ..


---------------


تواتاق مهمان سفره عقد رو انداخته بودیم اتاق بزرگی بود .. نگاهی به جمع حاضر کردم، مامانم با یه کت و دامن شیک مشکی کناردایی که با کت و شلوار طوسی بود ایستاده بود.!


منم لباس ماکسی شیری بالاتنه اش دکلته بود پایین اش ازجنس حریر دوخته شده بود پوشیده بودم چادرم روی سرم صاف کردم ..



سپهر هم مثل همیشه خوشتیپ و جذاب توی یه کت و شلوار نوک مدادی .. نیما هم کت وشلواراسپورت و کنارمارال ایستاده بود توگوش هم پچ پچ می کردند ازته دل آرزوی خوشبختی براشون دارم .. خانواده کیانی هم اومده بودند ساراجون و آقا سعید ... کمند وسپند همه با لبخند نگام می کردند همه دخترا به سپند نگاه می کردند ولی اون نگاهش به سحربود و یه چیز دیگه خاله فریده امروز می گفت خانم کیانی سحر و برای سپند خواستگاری کرده وازاین بابت خوشحال بودم ...عمواینا اومده بودند ولی احسان نبود زن عمو گفت رفته بیمارستان یه عمل داشته ولی من می دونم برای چی نیومده درکش می کنم اگه برای من هم این اتفاق افتاده بود روز عقد کسی رو که دوست داشتم رو نمی توانستم تحمل کنم ازفکراحسان دراومدم به بقیه نگاه کردم همه خانم ها کت ودامن پوشیده بودند ..


نگاهی به سفره ی عقدم کردم ... عکس بابا هم در گوشه ای از سفره قرار داشت ... زندایی قرآن سفیدی رو برداشت و بوسید ... ازروی فهرست سوره ی نور رو آورد و بین من و سپهر گذاشت.
جمع شلوغ بود...



عاقد یاالله گویان سلامی داد و گوشه ای نشست ... حینی که یه دفتر بزرگ و باز میکرد، خیلی طول نکشید که خود عاقد شروع کرد:



صلی الله علی محمد
صلی الله علیه و آل وسلم
مرحبا یا مرحبا یا مرحبا
مرحبا جدالحسین مرحبا
یا نبی الله سلام علیک
یا رسول الله سلام علیک
یا حبیب الله سلام علیک
الف صلوة و سلام علیک
اللهم صلی علی محمد و ال محمد وَجِّلْ فَرَجَهُمْ



جمع همراه عاقد صلوات فرستاد دیگه همه ساکت شدن ... قلبم تو گلوم نبض می زد کف دستهام و تیره ی کمرم خیس عرق شده بود ...


عاقد هم که یه حاج اقای کت وشلواری بود شروع کرد:
بسم الله الرحمن الرحیم...



اول سلام خدمت دو خانواده ی بزرگوار ... عروس و داماد ...


خب پدر عروس خانم و آقا داماد به همراه شناسنامه های فرزندانشون جلو بیان و رضایتشون رو اعلام کنن...



مامان زمزمه کرد: حاج اقا پدر عروس فوت شدن ...


_ خدا رحمتشون کنه ..


نفس عمیقی کشیدم ... تمام تنم میلرزید ..



حاج اقا پاشو رو پاش انداخت و گفت: بسم الله الرحمن الرحیم...



قال الرسول الله(ص): النکاحُ سنتی و مَن رغب عن سنتی، فلیسَ مِنی...



از زیر جلد قران دنبال دست سپهر گشتم ... دستمو روی دست سپهر گذاشتم ..


صدای عاقد تو سرم بود:



دوشیزه ی محترمه ی مکرمه، سرکار خانم نفس صابری ، آیا به بنده وکالت می دهید که شما را با مهریه ی یک جلد کلام الله مجید، یک جام آینه یک جفت شمعدان، 5 شاخه ی نبات به نیت 5 تن، 2000 سکه ی بهار ازادی به عقد و نکاح دائمی و همیشگیِ جناب آقای سپهر نامداردر آورم؟ آیا بنده وکیلم؟



سحر:عروس رفته گل بچینه!



عاقد بعد از مکثی زمزمه کرد:



عروس خانم، دوشیزه نفس صابری ، برای بار دوم عرض می کنم ... آیا بنده وکیلم با مهر و صداق معین، شما را به عقد دائم و جاودانه ی ،اقای سپهر نامدار درآورم؟ وکیلم؟
این بار زن عمو بلند گفت:عروس رفته گلاب بیاره !





ادامه دارد
m@ryam_72 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۲ مهر ۱۳۹۲, ۰۳:۴۴ بعد از ظهر   #83 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
m@ryam_72 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +8 امتیاز     
Post #83

پست آخر ..


----------------

من توی دلم فقط داشتم زمزمه میکردم :

خدایا خدایا.... امیدوار بودم خدا از همین صدا کردن های پی در پی ش بفهمه که چی ازش میخوام " آرامش "... صدای عاقد منو بخودم اورد:


برای بارسوم عرض می کنم دوشیزه ی محترم، سرکار خانم نفس صابری ، آیا به بنده وکالت می دهید شما را با مهریه و صداق معلوم به عقد دائم اقای سپهر نامدار دربیاورم ؟ ایا وکیلم؟


سحر بلند گفت: عروس زیر لفظی میخواد..



زندایی با عجله خودشو به سپهررسوند و یه جعبه قرمز به سپهر داد . .


سپهر لبخندی به من زد و مچ دست راستمو توی دستش گرفت و چهار تا النگو رو توی دستم انداخت....


بهش نگاه کردم... همه ساکت بودن...


یه قطره عرق از روی شقیقه ام سرخورد روی گونه ام ... قرآن رو بستم و تو دلم بسم الله گفتم و با صدای بلند و رسا بدون لرزش و لغزشی با یه اطمینانی که توی قلبم رسوخ کرده بود گفتم:


_با اجازه ی مادرم و روح پدرم و بزرگترهای جمع ... بــــلــــــــه...



همه شروع کردن به دست زدن .. خاله فرخنده شروع کرد به کل زدن .. بعدازاون ..



عاقدگفت :


_جناب آقای سپهرنامدار، وکالت بنده را برای رسمی کردن این عقد می پذیرید؟



سپهر باخنده ازته دل گفت :


_ بله حاج اقا ...!


دستمو با ظرافت توی دستش گرفت، لبخند از روی لبش کنار نمیرفت ... چشماش بیشتر ا ز همیشه

برق میزد ...



نفس عمیقی کشید و آروم آروم انگشتر جفتی رو توی دست چپم فرو کرد ..



یعنی حالا معنی انگشتر نشون که توی دست راست میندازن و انگشترمالکیت و که توی دست چپ میندازن و میفهمیدم! بعد از اینکه تا اخر انگشتر و تو انگشتم فرو کرد و گونه ام بوسید ..



بعد از رد و بدل کردن حلقه ها نوبت به ساعت هامون رسید ..


زندایی و دایی جلو اومدند و یه ست سرویس خیلی شیک سفید و به سپهر دادند و گرم سپهررو بغل کردند و بوسیدش ..وبعدازاون زندایی بغلم کرد یه سرویس طلا بهم داد و دایی هم بغلم کردو یه انگشترطلا تودستم کرد ..

سپهرآروم خم شد و گردنبند و دستبند و گوشواره رو انداخت و برام بست ..



نیما و مامان به سپهر یه زنجیر خیلی شیک دادن ..


عموهم جلو اومد و به من یه انگشتر خیلی خوشگل برلیان که خیلی مناسب انگشت وسطم بود هدیه داد و به سپهر تبریک گفت .. بعد از اینکه هدیه های اصل کاری ها رد و بدل شد سحر بلند گفت:



_حالا نوبت عسله ...


انگشت کوچیکم توعسل زدم به دهن سپهر نزدیک کردم اونم زود دستم تودهنش کرد و مکید بازورازدهنش درآوردم و خندیدم .. خودش انگشتشو کرد تو ظرف عسلو به طرف من گرفت ...
هی هم دستشو با شیطنت عقب جلو میکرد و نمیذاشت من بگیرم دهنم ... که با جفت دندونام انگشتشو گرفتم و خلاصه عسلی خوردیم ...



بعداز اینکه همه تبریک گفتن دفترعاقدرو امضاکردیم به احترام همه پاشدیم و ماروتنها گذاشتن و رفتند بیرون ..



سپهر دستام گرفت توچشمام نگاه کرد یکی ازدستاش روی گونه ام گذاشت ونوازش کرد با صدای آرامبخشی گفت :


_ مطمئن باش خوشبختت میکنم نفسم ..


بااین حرفش سفت بغلم کرد و به خودش فشارم داد ..



بعدازاون ازم جداشد و لب های داغش رو روی لب هام گذاشت .. حس خواستن و نیازرو تو وجودم حس کردم .. دستام پشت گردنش گذاشتم وهمراهیش کردم .. با ولع می بوسید ..


خدایا ممنونتم .. ازاین همه خوشبختی ..
گاه باید سرنوشت را
با آغوش باز
در آغوش کشید
ماننده ی علی (ع)
شبِ معراج ِ قدر
گاه بایدازآن گریخت
به هر تقدیر
مانند حر
زلشکرهم زنجیر
گاهی هم
شکست و پیروزی بهانه ست
بهانه های ناچیز
باید با تقدیر جنگید
به هر تقدیر
گاهی باید با سرنوشت خودبسوزی و بسازی
ماننده ی زندانی
درکمین پیروزی
شایسته و بایسته
تدبیر ِ تقدیر
آزاد راهِ آدمی ست
این راهِ آدمی ست ...



پایان

یا حق ..

92/7/17 ساعت 2 بعدازظهر
به دلیل پاک شدن در 92/7/22
m@ryam_72
------------------------------------------
خوب دوستان عزیز این رمان هم تموم شد ... بدون هیچ عجله ای ...
بازم ازتون تشکر می کنم که توی این ماه ها پا به پای من پیش اومدین ...
دوستتون دارم و برام عزیزین ...
تشکر از :
#سَمیر.م#, .Fereshteh., bahar paiizei, sydney, taranom farahi, Z_M267, بی بی گلp, MISHKA!!!, rahgozare64, yasaman_rad, ҲSHABNAMҲ, آرزو-دانايي, بی بی گل, تینکربل, نسيا(^_^)p, **زهرا**, *NaZ@NiN.B*, 20am, Amir86, BeLAtrIx, Cat in boots, EasTern_Girl, fatemeh466, ftajik79, Henia, hoaya, mansoure


ویرایش توسط m@ryam_72 : ۲۲ مهر ۱۳۹۲ در ساعت ۰۴:۵۳ بعد از ظهر
m@ryam_72 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۲ مهر ۱۳۹۲, ۰۳:۴۵ بعد از ظهر   #84 (لینک مستقیم)
ویراستار کتاب انجمن
 
*R I R A* آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

ممنون خسته نباشید

*R I R A* آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۲ مهر ۱۳۹۲, ۰۳:۵۰ بعد از ظهر   #85 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
bahar paiizei آواتار ها
 
bahar paiizei به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

مرسی خسته نباشی



آهای کافه چی
از ما که گذشت
اما هر که تنها آمد اینجا
مپرس چه میل داری
تلخ ترین قهوه ی دنیا را برایش بریز
آدمهای تنها
مِزاج شان به تلخی ها عادت دارد . . .
bahar paiizei آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۲ مهر ۱۳۹۲, ۰۳:۵۰ بعد از ظهر   #86 (لینک مستقیم)
مدیر بخش کتاب
 
asal_cheshmak آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

خسته نباشین



مـــــن اونقدر شکســـــــتم که حـــس می کنم
که هیــــــچ ارتفاعـــــی خطـــرناکـــ نیست

***
تازه واردهای رمان نویس، کلیک کنید!

asal_cheshmak آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۲ مهر ۱۳۹۲, ۰۳:۵۱ بعد از ظهر   #87 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
MARDE_TANHA آواتار ها
 
MARDE_TANHA به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

خسته نباشی خواهر



رمان خودم
*** مرد باش | گروهی
*** ارمغان یک نبرد |Putting a Battle همراه با
shayan20090
رمان
رمان جدیدم به اسم " بازی با مــَـرگ "امیدوارم بخونید

پیشنهاد میکنم بخونید
اِبی سیریش بادیگارد میشود


این دخترایی که با یکی دوست هستن، بعد یهو خبر عقدشون با یکی دیگه میرسه، منو یاد رونالدینیو میندازن که به راست نگاه میکنه ولی به چپ پاس میده!
MARDE_TANHA هم اکنون آنلاین است.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۲ مهر ۱۳۹۲, ۰۳:۵۱ بعد از ظهر   #88 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
taranom farahi آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

ممنون و خسته نباشى
taranom farahi آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۲ مهر ۱۳۹۲, ۰۳:۵۱ بعد از ظهر   #89 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
دریا 91 آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

خسته نباشین



دریا 91 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
معرفی و نقد رمان رمان طلوع پنهان | asal_7 کاربر انجمن asal_7 نوشته کاربران سایت 134 امروز ۰۵:۳۶ قبل از ظهر
معرفی و نقد رمان رمان تنها با تو عاشقی می کنم | رها زمانی کاربر انجمن zamani.lover نوشته کاربران سایت 141 ۳۰ فروردين ۱۳۹۳ ۱۱:۴۵ بعد از ظهر
معرفی و نقد رمان رمان خیال های ترک خورده | مامیچکا کاربر انجمن مامیچکا نوشته کاربران سایت 268 ۱۵ اسفند ۱۳۹۲ ۰۱:۱۷ بعد از ظهر
تقدیرسرنوشت | m@ryam_72 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب m@ryam_72 نوشته کاربران سایت 7 ۲۱ شهريور ۱۳۹۲ ۱۰:۴۲ قبل از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۳:۳۹ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا