ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان اشتباهی | فرهاد تنها کاربر انجمن - صفحه 2
asiatech

bamilo



نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
23. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    2 8.70%
  • 15 تا 20

    7 30.43%
  • 20 تا 25

    9 39.13%
  • 25 تا 30

    2 8.70%
  • بالای 30

    3 13.04%
صفحه 2 از 8 نخستنخست 123456 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 74
  1. Top | #11

    Banned


    تاریخ عضویت
    مهر 1389
    نوشته ها
    3,450
    میانگین پست در روز
    2.33
    محل سکونت
    کرمان
    تشکر از کاربر
    3,777
    تشکر شده 51,669 در 4,936 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت نهم :
    با هم نهار خوردیم .
    خیلی بهم مزه می داد اینجور زندگی.
    تازه فهمیده بودم بچه پولدار بودن چه لذتی داره.
    اینکه هرموقع هرچی بخوای بتونی بخری خیلی شیرینه.
    اینکه هیچ موقع کمبودی نداشته باشی و فکر بی پولی نباشی خیلی مزه می ده.
    اما حیف که این زندگی واقعی من نبود و من اشتباهی بودم.
    تا عصر خونه مریم اینا بودیم و کلی تو باغشون گشت زدیم.
    هردومون حسابی به هم وابسته شده بودیم.
    مخصوصاً اون که نمی خواست یه لحظه از کنارم بره.
    اینم من رو بیشتر ناراحت می کرد.
    فکر کردن به اینکه مریم اون موقعی که می فهمه من فریبش دادم چه حالی پیدا می کنه واسم عذاب آور بود.
    از خودم بدم می اومد.
    یه چیز دیگه هم بود که من رو مجذوب مریم کرده بود اونم نحوه لباس پوشیدن مریم بود.
    علتش رو نمی دونستم یا اینکه واسش اینجور لباس پوشیدن عادی بود یا اینکه می خواست با استفاده از زیبایی و خوش اندامیش من رو بیشتر به خودش جذب کنه.
    جلو من تاپ و شلوارک پوشیده بود تو خونه .
    همش به خودم نهیب می زدم که نکنه فکرای بد به سراغم بیاد.
    آخه یه دختر تنها و خوشکل تو اون باغ بزرگ هرکسی رو ممکنه تحریک کنه.
    اما من تونستم خودم رو کنترل کنم.
    کم کم شب شد و موقع رفتن به مهمونی بود.
    استرس عجیبی داشتم.
    بهم الهام شده بود که تو اون مهمونی لو میرم و آبروم میره و از این بدتر مریم رو از دست می دم.
    چندبار به مریم گفتم :
    - مریم جان بیا نریم مهمونی . من حوصله مهمونی رو ندارم.
    - نه عزیزم نمیشه . تنبلی نکن زود باش لباستو بپوش
    نمیشد کاری کرد.
    یه بار تصمیم گرفتم مریم رو ول کنم برم اما باز دلم نیومد اینجور تنهاش بزارم.
    خلاصه لباس پوشیدیم و هردومون محشر شده بودیم.
    مخصوصاً من که تو کت شلوار معرکه بودم .
    مریم گفت :
    - فرهاد چی شدی . امشب کلی از دخترا تو اون مهمونی واست می میرن. نامردی نکنی بری با اونا . اگه ولم کنی خودم رو می کشم حواست باشه .
    اومد سمتم و یهو لپم رو بوسید و گفت.
    - اینم مهر من رو گونه تو که همه بدونن صاحب داری.
    نزدیک بود از پس بیفتم.
    مریم من رو بوسیده بود.
    دلم می خواست بگیرمش تو بغلم و ببوسمش.
    اما خجالت کشیدم . البته ترس هم داشتم.
    تو ماشین مریم گفت :
    - فرهاد جالبه که این موبایلت زنگ نمی خوره . آدم جالبی هستی با اینکه پسر یکی از معروفترین کارخونه دارای تهرانی و خودت هم دکترای معماری داری . اما هیچ کس بهت زنگ نمی زنه پسری مثل تو و با شرایط عالی که داری الان باید صدتا دوست دختر داشته باشه که همه واسش می میرن . اونوقت تو اینهمه پاک موندی. من بهت غبطه می خورم فرهاد . تو خیلی خوبی
    بیچاره تو چه عالمیه . فکر نمی کنه منه بیچاره چه آدم درب و داغونیم.
    گفتم :
    - مریم جان تو خودت خیلی خوب و پاکی . من اونجور که تو فکر می کنی نیستم
    - یعنی دوست دختر داری نامرد؟
    - نه بابا . به جان خودت تا حالا با هیچ دختری دوست نبودم.
    - چرت نگو . مامانت می گفت می ترسم پسرم آمریکا دوماد بشه آخه چند تا دختر دور و برش رو گرفتن و همش بهش می رسن.
    - نه مریم اینجور که تو فکر میکنی نبود . فقط دوستی ساده بود
    - فرهاد جان خودت رو ناراحت نکن من مشکلی ندارم با اینکه تو دوست دختر داشته باشی من خودم هم قبلاً دوست پسر داشتم اینا که مهم نیست .
    ناخودآگاه ناراحت شدم و اونم فهمید ناراحتی من رو.
    فکر اینکه مریم با یه پسر دیگه بوده ناراحتم کرد.
    گفت :
    - فرهاد ناراحت شدی؟
    - نه . از چی ناراحت بشم؟
    - از اینکه من دوست پسر داشتم.
    - نه . واسم مهم نیست
    - تابلو که ناراحت شدی . نمی فهمم یه آدم متمدن و با کلاسی مثل تو چرا باید از یه همچین مسئله ساده ای ناراحت بشه
    - خوب هرکسی یه اعتقاداتی داره.
    - یعنی من بی اعتقادم
    - نه . من که یه همچین حرفی نزدم . فقط از این کارا خوشم نمیاد
    زد زیر خنده
    - فرهاد نگو از این حرفا که خندم می گیره.
    - چرا مگه؟
    - گفتم که من بیشتر از اونی که خودت بدونی ازت اطلاعات دارم.
    - چی مثلاً؟
    - یه روز با مامانت داشتیم عکسات رو میدیدیم که از آمریکا فرستاده بودی .
    - خوب
    - چند تا از عکسات ضایع بود.
    - مثلاً چطور بود؟
    - یعنی خودت نمی دونی؟
    - نه بگو ببینم کدومشون رو میگی؟
    - همون عکسایی که لب ساحل گرفته بودی . با اون سه تا دختر . با هم تو آب بودین . همه تون لباس شنا پوشیده بودین . بازم بگم
    یهو خجالت کشیدم.
    نه پس این آقا فرهاد اونجام خوش گذرون بوده.
    - اون عکسا مربوط به دوران جوونی و جهالت بوده الان دیگه اینجور نیستم.
    - من که ناراحت نمیشم.
    ویرایش توسط farhad_tanha : 1392,03,09 در ساعت ساعت : 10:28


  2. Top | #12

    Banned


    تاریخ عضویت
    مهر 1389
    نوشته ها
    3,450
    میانگین پست در روز
    2.33
    محل سکونت
    کرمان
    تشکر از کاربر
    3,777
    تشکر شده 51,669 در 4,936 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت دهم :
    همینجور که داریم به مهمونی نزدیک تر میشیم داره استرسم بیشتر میشه.
    آخه این فرهاد هنوز واسم خیلی ناشناسه.
    تازه چند دقیقه پیش فهمیدم دکترای معماری داره . ممکنه خیلی چیزای دیگه هم باشه که من نمی دونم.
    من کلاً یه ادم بسیار باهوشم و همیشه خودم رو یه جوری از مهلکه نجات می دادم اما اون بار واقعاً گیر افتاده بودم . آخه دلم پیش مریم گیر کرده بود و نمی تونستم ازش دل بکنم.
    می دونستم به هر طریقی که بخوام از اون مهلکه نجات پیدا کنم مریم رو از دست می دم.
    بالاخره رسیدیم به اون خونه ای که توش مهمونی بود. البته اسم این رو خونه نمیشد گذاشت بهتره بگم قصر.
    محو تماشای خونه بودم.
    با دیدن این خونه فهمیدم که خونه مریم اینا در مقابل یه همچین خونه هایی اصلاً بحساب نمیاد.
    کلی ماشین گرون قیمت در خونه پارک بود که حتی اسم بعضیاشون رو هم بلد نبودم.
    وارد خونه شدیم .
    دستم می لرزید.
    همه دخترا و پسرا با تیپهای آنچنانی تو سالن بودن.
    حدود 50 نفری می شدیم.
    تقریباً بیشتر دختر بودن یه چیز حدود 40 تا دختر
    دخترای اینجا هم معرکه بودن .
    من نمی دونم دخترای به این زیبایی کجا زندگی می کنن که من که همش تو خیابونم اینا رو نمی بینم.
    خداییش همه شون زیبا بودن و من فقط نگاهم به دخترا بود.
    به قدری ضایع بازی در آوردم که مریم بهم تنه زد و گفت :
    - چه زود حرفام یادت رفت
    - کدوم حرف؟
    - گفتم نری مهمونی دوست دختر پیدا کنی
    - نه بابا من اهل این حرفا نیستم
    - پس چرا زل زدی به این دخترا . داری با چشات می خوریشون.
    فهمیدم که چه گندی زدم . به خودم مسلط شدم و تصمیم گرقتم کمتر دخترا رو دید بزنم اما مگه میشد . شاید اینجا تنها جایی باشه که بتونم یه همچین دخترایی رو ببینم.
    با مریم نشستیم دور یه میز که همه دختر بودن .
    دیگه از این بهتر نمیشد.
    کاملاً می تونستم اینا رو دید بزنم. فقط مریم مزاحم بود .
    واسمون نوشیدنی آوردن و خوردیم.
    مریم گفت فرهاد من برم پیش الهه دوستم تو نمیای
    گفتم نه تو برو
    دم گوشم گفت :
    شیطونی نکنی
    مریم رفت و من با چند تا دختر توپ سر یه میز نشستیم.
    اونام به نظر از من خوششون اومده بود. یکیشون گفت :
    - آقای دکتر اگه چیزی لازم دارین واستون بیارم
    - نه مرسی .
    - میشه یه سوال بپرسم؟
    - خواهش می کنم.
    - شما دکتراتون رو کدوم دانشگاه گرفتین؟
    وای الانه که لو برم.
    اینا می خوان سوال پیچم کنن . باید سریع جیم بزنم.
    خوشبختانه خودم دانشجوی رشته فنی هستم و با دانشگاههای اونجا آشنام . بهتره اسم یه دانشگاه رو بگم و سریع برم دنبال مریم. همون مریم خطرش کمتره.
    اسم یه دانشگاه رو گفتم و پاشدم برم . باز همون دختره گفت:
    - اه آقای دکتر کجا میرین؟من هنوز کلی سوال دارم ازتون .
    - ببخشین مریم اشاره کرد برم پیشش
    - خوش بحال مریم که اینقدر واستون مهمه .
    - برمی گردمت خدمتتون.
    - میشه شماره شما رو داشته باشم تا بعداً سوالاتمو ازتون بپرسم آخه منم معماری می خونم.
    اینقدر دختره ضایع بود که معلوم بود شماره من رو واسه چی می خواد .
    یه عشوه ای می اومد با اون آقای دکتر گفتنش.
    به خودم گفتم بهتره اینو از دست ندم . اگه مجبور شدم مریم رو بی خیال بشم این می تونه مورد خوبی باشه.
    سریع شماره موبایلم رو بهش دادم و رفتم کنار مریم.
    مریم خوشحال شد که من بی خیال اون دخترا شدم و اومدم کنارش.
    به نظر می خواسته یه جور من رو امتحان کنه و از نظر اون من از این امتحان سربلند بیرون اومدم.
    خدا روشکر به قدری همه سرگرم بودن که کسی کار خاصی به من نداشت فقط کاملاً احساس می کردم که زیر نگاه سنگین دخترا قرار گرفتم و سعی می کردم خودم رو خیلی جدی نشون بدم که کسی نخواد باهام صمیمی بشه.
    مریم خیلی خوشحال بود که من کنارشم و باهاش صمیمی هستم.
    فکر کنم جلوی دوستاش احساس غرور می کرد که با منه.
    یه ساعت گذشت و کم کم سروکله ارکست پیدا شد.
    اصلاً فکر اینجاش رو نکرده بودم.
    من رقص بلد نبودم و اینا همه حرفه ای بودن.
    نمی دونستم با این مشکل چیکار کنم.
    کم کم همه بلند شدن .
    از طرفی دلم می خواست برم وسط اینهمه دختر برقصم باهاشون اما از طرف دیگه هیچی بلد نبودم.
    مریم گفت :
    - فرهاد جان افتخار میدی؟
    - مریم باز سردردم شروع شده اگه اجازه بدی نیام وسط
    - فقط یه کوچولو با هم برقصیم . من جلو دوستام کلی کلاس گذاشتم که رقص تو خوبه و همه می خوان ببینن چیکار می کنی
    دیگه از این بدتر نمیشد.
    هیچ راه فراری نیست.
    گفتم :
    - مریم تو از کجا می دونی که رقص من خوبه؟
    - بابا گفتم که من خیلی ازت می دونم.
    - یعنی چی؟
    - فیلم عروسی دختر خالت رو دیدم که تو اونجا می رقصیدی. فرهاد خداییش هم عالی می رقصیدی .
    یه نکته که واسم جالب بود این بود که این مریم چطور فیلم و عکس فرهاد رو دیده اونوقت من رو جای اون اشتباه گرفته. شاید تصویر فرهاد از دور بوده و زیاد قابل تشخیص نبوده .
    باید پا میشدم و می رفتم وسط.
    چون من یه آدم با استعدادم و تو موقعیتهای بحرانی معمولاً همیشه یه راه حل مناسب پیدا می کنم.سریع یه فکر به کلم خورد.
    دست مریم رو گرفتم و خیلی عادی رفتم وسط .
    تو راه بهش گفتم مریم فکر کنم دارم سرگیجه می گیرم باید زود تمومش کنیم ممکنه حالم بد بشه
    گفت باشه فقط چند دقیقه.
    هنوز چند لحظه نگذشته بود که مریم شروع کرد به رقصیدن دور من و من فقط بهش نگاه می کردم و دست می زدم که یهو خودم رو ول کردم وسط سالن و پرت شدم وسط.
    همه جیغ و دادشون رفت هوا
    ریختن دورم.
    این دخترا فقط می گفتن چی شد آقای دکتر
    منم خودم رو زده بودم به بی حالی و فقط آه و ناله می زدم.
    بیچاره مریم که داشت سکته می کرد.
    می خواست زنگ بزنه اورژانس که دستش رو گرفتم.
    با صدای گرفته گفتم:
    - عزیزم ناراحت نباش الان خوب میشم.
    خلاصه مهمونی رو حسابی به هم ریختم اما از رقصیدن خودم رو نجات دادم.






    ویرایش توسط farhad_tanha : 1392,03,09 در ساعت ساعت : 11:39


  3. Top | #13

    Banned


    تاریخ عضویت
    مهر 1389
    نوشته ها
    3,450
    میانگین پست در روز
    2.33
    محل سکونت
    کرمان
    تشکر از کاربر
    3,777
    تشکر شده 51,669 در 4,936 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت یازدهم :
    خداروشکر با اون کاری که کردم دیگه رقصیدن تعطیل شد.
    خودم رو حسابی بی حال گرفته بودم و مریم کنارم نشسته بود و حسابی غصه می خورد.
    چندبار می خواست من رو ببره خونمون که نگذاشتم .
    فقط حیرون بودم از اینجا که بریم من کجا برم. حتماً می خواد من رو برسونه خونه فرهاد.
    فعلاً که دارم فکر چاره می کنم
    بالاخره مهمونی تموم شد و همه خداحافظی کردن .
    سوار ماشین مریم بودم و مریم بدون اینکه از من چیزی بپرسه داره میره به سمت خونه ما.
    بهتره فعلاً چیزی نگم تا حداقل آدرس خونه مون رو یاد بگیرم.
    بعد از چند دقیقه مریم ایستاد.
    به من خیره شده بود.
    بعد از یه مدت گفت:
    - فرهاد نمی خوای بری خونتون.
    - خونمون؟
    - آره دیگه
    - خونمون کجاست؟
    - گرفتی منو . این خونتونه دیگه
    نگاه کردم به سمت دستش که اشاره شده بود به یه خونه
    باورم نمیشه این خونه فرهاد باشه.
    تو خواب هم نمی دیدم یه همچین خونه شیکی تو تهران وجود داشته باشه.
    دست و پام رو گم کرده بودم.
    نمی دونستم چطور مریم رو دست به سر کنم و برم خونه خودم .
    این ایستاده تا من برم تو خونه.
    یهو یه فکر به ذهنم خورد.
    اومدم کنار مریم.
    - مریم جان راستش...
    - چیه فرهاد ؟ کارم داری؟
    - نمی دونم چطور بگم.
    - راحت باش عزیزم . هر چی که می خوای بگو
    - مریم جون میشه امشب کنار هم باشیم.
    - یعنی بیام خونتون؟
    - نه . دوست دارم یه جای تنها باشیم.
    لبخندی زد
    - ای کلک پس می خوای امشب رو کنار هم باشیم
    - نه فکر بد نکن
    - باشه . خوب کجا بریم
    - باغ لواسون شما
    - اوکی پس بریم.
    خدا رو شکر از این مخمصه هم نجات پیدا کردم . تصمیم دارم فردا صبح به هر کلکی که هست از دست مریم فرار کنم.
    فقط تنها مشکلم اینه مریم فکر می کنه من از اینکه می خوام امشب باهاش تنها باشم منظور خاصی دارم.
    آخه تو حرف زدنش حرفایی می زنه که یه خورده مشکوکه .
    از یه سریع حرفای خصوصی حرف می زنه که تا حالا نمی زد.
    رسیدیم خونه مریم اینا.
    بالاخره امشب هم یه جوری به خیر گذشت.
    مریم رفت لباسش رو عوض کنه و من هم رو مبل روبروی تلویزیون نشستم و دارم فیلم می بینم.
    ساعت حدود یک نیمه شبه و من حسابی خوابم میاد.
    خدا کنه زود بیاد و یه اتاق به من بده تا برم بخوابم.
    گرم تماشای تلویزیون بودم که مریم از در وارد شد.
    یهو میخکوب شدم.
    مریم با لباس خواب و یه آرایش غلیظ اومد کنارم رو مبل نشست و کنترل تلویزیون رو برداشت و خاموشش کرد.
    رو کرد به من و گفت:
    - عزیزم من در خدمتتم.
    - چی ؟
    - گفتم فرهاد جان من در خدمتم .
    - منظورت رو نمی فهمم.
    - مگه نگفتی امشب دوست داری با هم تنها باشیم و خونه هیچکدوممون نریم
    - آره
    - خوب الان تنهاییم.
    - خوب تنهاییم که چی بشه
    - دیوونم کردی فرهاد . یا خودت رو زدی به نفهمی یا اینکه واقعاً خلی
    - مریم جان به جان خودت نمی فهمم چی میگی؟
    - فرهاد این حرفت که امشب دوست داری تنها باشی با من یعنی اینکه می خوای اولین رابطه زناشوییمون امشب باشه دیگه . مگه منظورت این نبود؟
    - نه
    -نه؟
    - آره من منظورم این بود که پیش هم باشیم همین.
    - پس تو هنوز من رو نپسندیدی
    - نه مریم اشتباه نکن . تو از همه نظر عالی هستی اما ...
    - اما چی ؟ راحت باش بگو تو لیاقت همسری من رو نداری . بگو تو در حد من نیستی
    همینجور داره حرف می زنه و اشکاش می ریزه.
    خدایا عجب گیری افتادم. چطور به این دختر نفهم بگم بابا من بخاطر خودت می گم . من اونی نیستم که تو فکر می کنی .
    نه ول کن نیست.
    - حیف از من که خودم رو اینجور در اختیارت گذاشتم. باور کن هیچکس تا حالا اینجور من رو ندیده . من عاشق تو هستم فرهاد باور کن.
    خودش رو ول کرد تو بغلم.
    احساس می کنم حالش خوب نیست .
    حرارت بدنش بالاست.
    عطش یه رابطه رو کاملاً میشد تو وجودش احساس کرد.
    باید سریع یه فکر چاره کنم. اگه امشب باهاش رابطه برقرار کنم و بعداً بفهمه من فرهاد نیستم ضربه جبران ناپذیری می خوره.




    ویرایش توسط farhad_tanha : 1392,03,11 در ساعت ساعت : 19:51


  4. Top | #14

    Banned


    تاریخ عضویت
    مهر 1389
    نوشته ها
    3,450
    میانگین پست در روز
    2.33
    محل سکونت
    کرمان
    تشکر از کاربر
    3,777
    تشکر شده 51,669 در 4,936 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت دوازدهم :
    هیچ راهی نیست .مریم خودش رو انداخته تو بغلم و هر لحظه احساس می کنم داره حالش بدتر میشه.
    لبش رو به صورتم نزدیک کرده تا من هم تحریک بشم.
    هرچی فکر می کنم راه چاره ای به ذهنم نمی خوره.
    باید یه فرصت واسه فکر کردن پیدا کنم . اینجور که این پیش میره دیگه کنترل اوضاع واسم سخت میشه.
    گفتم :
    - مریم جان اگه دوست داری اولین رابطه مون امشب شکل بگیره منم موافقم. فقط من امشب زیاد نوشیدنی خوردم اگه اجازه بدی برم دسشویی . تو هم برو تو اتاق خواب و چراغ خوابت رو روشن کن تا من بیام.
    از این حرفم خوشحال شد. فکر کرد به منظورش رسیده.
    سریع پاشد و رفت به سمت اتاق خوابش و منم رفتم داخل دسشویی.
    داخل دسشویی دارم همه راههای ممکن رو بررسی می کنم . در هر صورت باید یه جوری مریم رو آروم کنم.
    دلم می خواد یه جوری از این مهلکه نجات پیدا کنم که نه لو برم و نه مریم از دستم ناراحت بشه یعنی جوری باشه که اون منصرف بشه از اینکار.
    بالاخره یه فکر نسبتاً خوب به ذهنم رسید.
    شاید با این حرفم آبروی خودم بره اما اون قطعاً منصرف میشه.
    همینجور که داشتم به سمت اتاق خواب مریم می رفتم گریه کردنم هم شروع شد.
    وارد اتاق مریم شدم که یهو خشکم زد.
    مریم با لباس زیر روی تخت افتاده بود.
    باز شروع کردم به گریه کردن.
    مریم گفت :
    - چی شده فرهاد؟
    - هیچی
    - پس چرا گریه می کنی؟
    - نمی دونم
    - بگو نمی خوای با من رابطه داشته باشی. اینکه دیگه گریه نداره.
    - نه دوست دارم . اتفاقاً خیلی هم هوس کردم با تو رابطه داشته باشم.
    - خوب پس مشکلت چیه؟
    - نمی تونم بگم
    - مسخره بازی در نیار . بیا تو بغلم دیگه
    - مریم من یه مشکل اساسی دارم.
    - چیه مشکلت ؟ نکنه دختری؟
    - نه بابا پسریش که پسرم اما...
    - اما چی؟ بگو دیگه دیوونه شدم از دست تو.
    همینجور که حرف می زد پا شد و داره به سمت من میاد . وای عجب صحنه ای . ممکنه هر لحظه از خود بیخود بشم و برم سراغش .
    یهو گفتم :
    - مریم من ایدز دارم.
    تا این حرف رو شنید همونجا میخکوب شد .
    تا چند لحظه حرکتی نداشت و فقط من رو نگاه می کرد.
    یهو زد زیر گریه و دوید از اتاق بیرون.
    به نظرم نقشه من جواب داده و اون از اینکار منصرف شده.
    فقط آبروم رفت دیگه . یعنی آبروی فرهاد بیچاره رو بردم.
    صدای گریه های بلند مریم رو می شنیدم.
    رفتم داخل سالن .
    لباسش رو پوشیده و نشسته رو مبل.
    معلومه که خیلی ناراحته.
    نشستم کنارش.
    یه خورده خودش رو کنار کشید.
    گفتم :
    - مریم جان ببخش . اشتباه کردم.
    - چیزی نگو . فقط به احترام علاقه ای که بینمون بوده الان بیرونت نمی کنم . فردا صبح قبل از اونی که بیدار شده باشم باید از اینجا رفته باشی.
    - مریم اینجور با من برخورد نکن . من اینجور که تو فکر می کنی نیستم فقط یه بار رابطه داشتم که از شانس بدمن دختره ایدز داشت.
    - دیگه نمی خوام چیزی بشنوم از بس دروغ گفتی که دیگه حالم ازت بهم می خوره.
    - مریم یعنی فقط به خاطر یه بار اشتباه تو منو رو از زندگیت پرت می کنی بیرون.
    - تو می خواستی من رو هم آلوده کنی .
    - من ؟
    - آره دیگه . اونجایی که گفتی بیا بریم تنها تو باغ لواسون فهمیدم که هوس کردی با من باشی . تا آخرین لحظه هم مصمم بودی اما خدا کمکم کرد و تو وجدانت اجازه نداد یکی دیگه مثل تو بیچاره بشه.
    - در هر صورت من که کاری نکردم.
    - می خواستی اما نشد یعنی خدا نگذاشت.
    - مریم اینجا رو داری نامردی می کنی من اگه می خواستم که تا حالا کارت تموم شده بود . یادت رفت با چه وضعی رو تخت خوابیده بودی.
    - تو اگه مرد بودی همون اول اصلاً به من نزدیک نمی شدی آدمی که می دونه چه مشکلی داره که با احساسات یه دختر بیچاره بازی نمی کنه . اونم دختری که مدتهاست عاشقشه . اونم دختری که واسش می میره.
    باز اشکای مریم داره می ریزه.
    شاید اشتباه کردم که این حرف رو زدم .
    زیادی تند رفتم.
    میشد با روشهای دیگه ای هم مریم رو منصرف کرد که اینقدر آبروی خودم هم نره. اما کاری بود که شده . دیگه نمیشه درستش کنم.
    مریم پا شد رفت تو اتاق خودش و در رو هم قفل کرد و من تک و تنها تو سالن نشستم.
    تا صبح خواب به چشمم نیومد .
    فکر نمی کنم اونم خوابش برده باشه چون تا صبح صدای آهنگ رو از تو اتاقش می شنیدم.
    اشتباه بزرگی کردم .
    فکر نمی کردم مریم اینجور عاشق فرهاد باشه و با این حرف من اینجور بهم بریزه.
    اما تو دلم خوشحالم که سربلند بیرون اومدم و به اون دختر بیگناه دست درازی نکردم.




    ویرایش توسط farhad_tanha : 1392,03,12 در ساعت ساعت : 07:49


  5. Top | #15

    Banned


    تاریخ عضویت
    مهر 1389
    نوشته ها
    3,450
    میانگین پست در روز
    2.33
    محل سکونت
    کرمان
    تشکر از کاربر
    3,777
    تشکر شده 51,669 در 4,936 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت سیزدهم :
    صبح شده و دیگه بهتره از خونه مریم برم.
    حیف که زندگی عیونی ما هم زود به سر اومد.
    حیف که دیگه اون مریم دوست داشتنی رو نمی تونم ببینم.
    هنوز از خونش بیرون نرفتم که دلم واسش تنگ شده.
    تازه فهمیدم که چقدر دوسش دارم.
    اما چه فایده ! من و اون یه دنیا با هم تفاوت داریم.
    اون از یه دنیای دیگه ای اومده و تو یه زندگی دیگه بزرگ شده و من از یه دنیای دیگه .
    اون پول خوردش 10 میلیونه و من بیشترین پولی که تو عمرم یه جا داشتم یک میلیون.
    اون گرون ترین ماشین ها رو سوار میشه اما من یه دوچرخه هم ندارم.
    تقصیر خودم بود نباید به یه همچین دختری دل می بستم.
    بدون هدف داشتم تو خیابون قدم می زدم.
    حتی حوصله اینکه خونه خودم هم برم رو ندارم.
    از اینجا تا خونه من کلی راهه .
    از اون خونه و اون محله بدم اومده.
    کنار خیابون داشتم راه می رفتم و حواسم به هیج جا نبود که کنارم یه ماشین بوق زد.
    از جا پریدم.
    نگاه کردم دیدم یه پرادو سفید کنارم ایستاده .
    اومدم بگم مرتیکه چرا کنار من بوق می زنی مگه مردم آزاری که دیدم شیشه ماشین پایین اومد و یه دختر گفت :
    - سلام دکتر
    - سلام
    - چه عجب بالاخره از خونه مریم خانم اومدی بیرون . بیا سوار شو.
    اول نمی خواستم سوار بشم .چون نمی شناختمش
    عینکش رو برداشت.
    اه اینکه همون دختریه که دیشب تو مهمونی شمارم رو گرفت.
    پاهام درد گرفته از بس راه رفتم . بزار تا یه جایی باهاش برم.
    سوار ماشینش شدم . این برخلاف مریم از قیافش معلومه که دختر خوبی نیست . نباید زیاد بهش نزدیک بشم.
    شروع کرد به حرف زدن
    - دکتر چی شد صبح به این زودی از خونه مریم زدی بیرون؟
    - تو از کجا می دونی من خونه مریم بودم؟
    - خونه ما دقیقاً روبروی خونه اوناست . دیشب دیدم با هم رفتین تو خونه . حتماً تا صبح بیدار بودین. البته من و دوست پسرم هم تا صبح بیدار بودیم .
    زد زیر خنده .
    معلومه که مسته این دختر.
    آخه از نحوه رانندگی کردنش و حرفاش میشه فهمید حالش خوش نیست.
    بوی الکل هم همه ماشین رو گرفته.
    خدا کنه تصادف نکنه با این وضعیت.
    گفتم :
    - تو چیکار می کنی این وقت صبح
    - رفتم دوست پسرم رو برسونم خونشون . آخه خیلی مامانیه می ترسه مامانش بفهمه دیشب خونه نبوده.
    نه باید هرچه سریعتر از ماشین این دختره پیاده بشم.
    اگه با این من رو بگیرن آبروم بیشتر از این میره.
    یهو رو کرد به من
    - فرهاد منم می خوام.
    - چی ؟
    - می خوام بیای خونه من و کنارم باشی
    - نه من کار دارم . راستی اسمت چیه ؟
    - اسمم نداست . حرف رو عوض نکن . تو دیشب رفتی خونه مریم و حسابی بهش حال دادی حالا نوبت منه
    - ندا جان باشه واسه شب . شب میام خونت.
    - خفه شو من همین الان می خوام. دوست پسر نامردم ول کرد رفت پیش مامانش منم حالم خرابه . باید همین الان بیای پیشم.
    خدایا از دست این دیگه چیکار کنم.
    از ترس دستام می لرزه.
    می خوام در ماشین رو باز کنم و بپرم بیرون که از بس تند می ره می ترسم.
    هرچی بهش می گم انگار نمیشنوه .
    رسیدیم خونش.
    فقط دارم فکر می کنم.
    باید یه جوری از گیرش در برم.
    اگه یه بار با این باشم قطعاً واسه اینکه حال مریم رو بگیره به مریم می گه .
    نمی خوام تو ذهن مریم بیشتر از این خراب بشم.
    به اندازه کافی آبروم رفته.
    ماشین رو زد تو باغ و پیاده شدیم.
    خونه اینام مثل خونه مریم قشنگه.
    حیف از اینهمه ثروت که مال یه همچین دختریه.
    طاقت نداره و سریع من رو برد تو اتاق خوابش.
    تو راه گفت :
    - دوست دارم همونجور که با دخترای آمریکایی رابطه داشتی با منم داشته باشی.
    از ترس صدام در نمیاد.
    باز گفت :
    - چرا لباست رو در نمیاری؟
    دیگه راه فراری نیست.
    حتی لباس زیرش رو هم در آورده .
    یهو یه فکر به ذهنم خورد.
    رو سنگ کف اتاقش از بس لیز بود گفتم الان وقتشه که خودم رو ولو کنم .
    همینجور که خودم رو ولو کردم . بی اختیار از عقب پرت شدم.
    نمی خواستم به این شدت بیفتم اما دیگه دست خودم هم نبود.
    تنها چیزی که یادم اینه که سرم به شدت به یه چیز سفت مثل سنگ خورد و چشام سیاهی رفت و دیگه چیزی یادم نیست.







    ویرایش توسط farhad_tanha : 1392,03,12 در ساعت ساعت : 08:47


  6. Top | #16

    Banned


    تاریخ عضویت
    مهر 1389
    نوشته ها
    3,450
    میانگین پست در روز
    2.33
    محل سکونت
    کرمان
    تشکر از کاربر
    3,777
    تشکر شده 51,669 در 4,936 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت چهاردهم :
    یهو در بازداشتگاه باز شد و یه سربازه گفت پاشو بریم اتاق بازپرس
    خدا رحم کنه.
    من رو برد تو اتاق بازپرس . هیچکس نیست .
    گفت :
    - بشین رو اون صندلی الان بازپرس میاد
    من که اینهمه باهوش بودم و از هر مخمصه ای براحتی بیرون می اومدم اینبار گیر افتادم و هیچ راه فراری ندارم.
    بعد از چند دقیقه بازپرس که یه آدم حدود 40 ساله و به نظر آدم آرومی می اومد وارد اتاق شد.
    پاشدم و سلام کردم.
    گفت بفرما بشین
    چه محترمانه صحبت می کنه.
    خوشحال شدم شاید حرفام رو قبول کنه.
    سرش رو پایین انداخته و داره یه چیزی رو می خونه.
    نمی دونم چرا باز جوایی رو شروع نمی کنه.
    در اتاقش رو زدن و یه سرباز با یه جوون دیگه وارد اتاق شد .
    جوونه تقریباً هم سن و سال منه و یه خورده هم به من شبیه .
    مدل مو و رنگ پوستش دقیقاً مثل منه.
    اونم اومد کنار من پشت میز نشست.
    باز هم باز پرسه چیزی نمی گه .
    چند دقیقه گذشت و سربازه اومد داخل اتاق بازپرس
    - قربان خانم سلطانی اومد.
    - راهنماییش کن بیاد اینجا
    وای همون زنه که اونروز تو پارک بوده این.
    الانه که باز شروع کنه به بد و بیراه گفتن.
    کنار میز روبروی ما ایستاد.
    بازپرس شروع کرد به سوال کردن از اون دختره
    - خانم کدوم یکی از این دو نفر بود تو پارک که می خواست شما رو بدزده.
    حسابی به ما خیره شده.
    - راستش جناب نمی دونم دقیقاً اما فکر کنم اون یکی باشه.
    وای خیالم راحت شد اون جوونه رو گفت نه من
    بازپرس پرسید :
    - مطمئنین؟
    - راستش نه . آخه تو یه لحظه اتفاق افتاد و من فقط یه بار صورتش رو دیدم اما فکر می کنم همین باشه.
    رو کرد به پسره و پرسید:
    - اعتراف می کنی که می خواستی این خانم رو بدزدی؟
    - بله جناب
    - چند نفر دیگه هم شاکی داری . یک نفر رو هم کشتی ایناروهم قبول داری؟
    - بله . بخدا خیلی پشیمونم . فکر نمی کردم یه روز گیر بیفتم. جناب بازپرس من رو زودتر اعدام کنین تا از این زندگی زجر آور راحت بشم. صورت اون دختره که داشتم خفه اش می کردم از جلو چشام محو نمیشه.
    با صدای بلند داره گریه می کنه.
    باز پرس گفت :
    - خوب دیگه بسه . تو پروندت سنگینه . بعداً باید بصورت کامل بازپرسی بشی. فعلاً برو
    به سربازه اشاره کرد که ببرنش.
    اون همینجور داشت گریه می کرد.
    معلوم بود عذاب وجدان شدید داره.
    همیشه همینجوره خلافکارایی که گیر می افتن تازه می فهمن چه اشتباهاتی انجام دادن.
    بازپرسه رو کرد به من :
    - آقای محترم مثل اینکه شما اشتباه دستگیر شدین . چرا چیزی نگفتی ؟
    - جناب بازپرس من هرچی التماس کردم که من بیگناهم کسی حرفم رو باور نکرد . با اینکاری که این خانم کرد دیگه کسی حرف من رو قبول نمی کرد.
    دختره رو کرد به من .
    - آقای محترم من اشتباه کردم . یعنی شما یه خورده شبیه به این پسره هستید یه لحظه اشتباهی گرفتمتون . بخدا شرمنده شما شدم . شما به من حق بدین تو اون شرایط و اون ترس و وحشتی که من رو گرفته بود اشتباه کنم.
    - می دونین این اشتباه شما باعث رفتن آبروی من شده خانم . من چطور می تونم تو اون محله برم دیگه. همه من رو بعنوان یه آدم خلافکار می دونن اونجا.
    - واقعاً متاسفم . کاری از دستم بر نمیاد دیگه.
    نمی دونم چیکار کنم . اما خوشحالم که حداقل از این اتهام تبرئه شدم و اون پسره اعتراف کرد که همه کارا رو خودش انجام داده و من بی تقصیرم.
    اون دختره بعد از امضای اظهاراتش مبنی بر اینکه از من شکایتی نداره و من رو اشتباه گرفته از اتاق بازپرس بیرون رفت.
    بازپرس وقتی که تنها شدیم گفت :
    - آقا شما می تونی از این خانم شکایت کنی و اعاده حیثیت کنی. اما از من می شنوی اینکار رو نکن چون باز یه پرونده جدید واست باز میشه و باید کلی بیای اینجا و بری. به اونم حق بده یه آدم خلافکار می خواسته بدزدتش و بی آبروش کنه . تو اون حالت هرکسی ممکنه اشتباه کنه
    اینم از شانس منه که همیشه اشتباه گرفته میشم .
    رو کردم به بازپرس.
    - جناب جریان اون کیفه چی بود؟
    - کارت به اون نباشه . اون یه برنامه واسه ورود یکی از مامورای ما به زندان بود که با موفقیت انجام شد فقط اشتباهی کیفش تو زندان جا مونده بود.
    - یعنی من بی تقصیرم
    - بله شما از همین الان آزادین
    وای خدای من آزاد شدم.
    هنوز باورم نمیشه به همین راحتی از این گرفتاری نجات پیدا کرده باشم.
    به سرعت وسایلم رو تحویل گرفتم و از آگاهی بیرون اومدم.
    نمی دونم کجا برم.
    تو محله خودمون که نمیشه رفت.
    فعلاً اوضاع خطرناکه . باید شب بشه تا کسی من رو نبینه و بتونم برم خونه.
    باید فکر یه جای دیگه باشم و از اون محله برم.
    حیف محله خوبی بود و اونجا راحت بودم.
    اینم از شانس منه که با یه اشتباه کوچیک این بلا سرم اومد.
    حالا باز خدارو شکر این پسره گیر افتاد . اگه دستگیر نشده بود معلوم نبود چند وقت تو زندان می موندم.




    ویرایش توسط farhad_tanha : 1392,03,12 در ساعت ساعت : 14:06


  7. Top | #17

    Banned


    تاریخ عضویت
    مهر 1389
    نوشته ها
    3,450
    میانگین پست در روز
    2.33
    محل سکونت
    کرمان
    تشکر از کاربر
    3,777
    تشکر شده 51,669 در 4,936 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت پانزدهم :
    باز هم علاف هستم تو خیابون.
    با اون اتفاقی که تو پارک واسم افتاد دیگه می ترسم برم تو پارک.
    بهتره یه خورده راه برم.
    از بس این یه روز تو بازداشتگاه واسم سخت گذشت که حالا مفهوم آزادی رو خوب می فهمم . بیچاره اونایی که چند سال زندان می رن.
    واقعاً آدم گوشه زندان افسرده میشه.
    همین یه روز که می دونستم اشتباهی بازداشتم خیلی تو روحیه من تاثیر گذاشته و پکر شدم.
    بی هدف دارم راه می رم.
    باز به فکرمریم افتادم.
    کاش میشد باز می دیدمش.
    چقدر دلم هواش رو کرده.
    یادم می آد بعد از اون ضربه سختی که به سرم خورد و بیهوش شدم تو بیمارستان به اولین کسی که فکر می کردم مریم بود.
    اوایل نمی دونستم چند روز بیهوش بودم تا اینکه پرستاره گفت 48 ساعت تو کما بودم.
    خدا خیلی بهم رحم کرد که نمردم.
    دکترم می گفت جمجمه من شکسته و کلی خونریزی داشتم.
    بعد از 48 ساعت که بهوش اومدم اولین کسی که به خاطرم اومد مریم بود. اما حیف که خودش اونجا نبود.
    فقط ندا کنار تختم نشسته بود و همین که من چشام رو باز کردم خوشحال شد.
    باورم نمیشد ندا اینقدر نگران من بوده باشه.
    خودش می گفت کلی واسم دعا کرده.
    فکر نمی کردم اون دعا کردن هم بلد باشه.
    تا چند روز بیمارستان بودم و حالم بهتر شد.
    ندا تو اون چند روز مثل یه پرستار در کنارم بود و خیلی بهم محبت کرد.
    اصلاً باورم نمیشه ندا اینقدر مهربون و نجیب باشه . نمی دونم دختر به این خوبی چرا تو منجلاب فساد افتاده و هر روز با یه پسر می چرخه .
    هرچی اصرارش می کردم بره خونه استراحت کنه قبول نمی کرد و یه لحظه من رو تنها نگذاشت.
    حسابی من رو شرمنده خودش کرده بود.
    تو اون وضعیت که ندا رو نگاه می کردم که زیاد آرایش نکرده بود و با چهره معصومانه به من نگاه می کنه تازه فهمیدم چقدر این دختر زیباست.
    خودش می گفت تنها دختره یه کارخونه دار بزرگه که همیشه همه چیز واسش فراهم بوده. بابا و مامانش اکثر اوقات سال خارج از کشور هستن و این تنها زندگی می کنه.
    عجیبه دختر با این همه محسنات که براحتی می تونه بهترین زندگی رو داشته باشه و با یه شوهر خوب زندگی کنه چرا با هر مردی میره و خودش رو به همین راحتی نابود کرده.
    یه شب که حسابی با هم حرف زدیم گفتم:
    - ندا یه سوال بپرسم
    - بگو فرهاد جان
    - چرا تو با اینهمه خوبی که داری اینجور زندگی می کنی؟
    - چطور؟
    - همین که اون روز با اون حال دیدمت. مست بودی و می گفتی شب تا صبح تو بغل یه پسر بودی
    - مگه بده؟
    - به نظر خودت بد نیست؟
    - نه . ببین فرهاد من حوصله نصیحت ندارم. بی خیال من بشو . من از این جور زندگی کردن خیلی هم راضیم.
    - فکر نمی کنم راضی باشی آخه یه غمی تو چشات دیده میشه که نشانه رضایت نیست.
    - نه اشتباه می کنی.
    - در هر صورت حیف تو هستش که اینجور تباه بشی به نظر من یه خورده به کارایی که می کنی فکر کن.
    احساس می کنم داره اشکش میریزه اما جلوی خودش رو گرفته.
    اومد کنارم نشست و سرش رو گذاشت رو شونم.
    - فرهاد تو چه می دونی من چه زندگی داشتم. همه فقط این ظواهر زندگی من رو می بینن و حسرتش رو می خورن اما نمی دونن چه زندگی وحشتناکی دارم. حیف که نمی تونم به کسی بگم تو چه جهنمی زندگی می کنم.
    - اگه من رو بعنوان یه داداش قبول داری بگو . راحت میشی
    - نمیشه فرهاد . هیچکس این راز رو نمی دونه حتی مامانم که نگذاشتم تو این سالها چیزی بفهمه.
    - بیشتر نگران شدم یعنی چه مشکلی که داری که حتی مامانت هم نمی دونه.
    - چی بگم فرهاد . اگه بگم مطمئنم که باورت نمیشه. آخه تو و خونوادت با خونواده ما در ارتباطین و کامل ما رو می شناسین . اصلاً نمی تونی باور کنی.
    وای نه این یعنی فرهاد رو دیده . باورم نمیشه . پس چطور نفهمید من فرهاد نیستم.
    - ندا یه سوال .
    - بپرس عزیزم.
    - تو از کی من رو می شناسی.
    - دیوونه شدی .
    - چرا؟
    - این چه سوالیه . من و تو از بچگی باهم بزرگ شدیم دیگه .
    - چی! یعنی تو با فرهاد از بچگی بزرگ شدی؟
    - آره دیگه . فرهاد نکنه اون ضربه ای که خورده تو سرت فراموشی گرفتی
    - باورم نمیشه ندا .
    - چی باورت نمیشه
    - ببین یه چیز میگم خواهش می کنم فقط بین من و تو بمونه . اینم یه رازه .
    - بگو ترسوندی منو.
    - من فرهاد نیستم.
    زد زیر خنده.
    - نه واقعاً مخت از کار افتاده.
    - جدی میگم.
    - فرهاد به خدا خیلی خسته ام و حوصله این چرندیات رو ندارم.
    - ندا به خدا دارم جدی میگم.
    - ببین فرهاد من از 7 سالگی تا قبل از اینکه خارج بری یعنی حدود 18 سالگی هم بازی تو بودم . من تو رو بهتر از پدر و مادرت می شناسم . این حرفا چیه می زنی
    داشتم از تعجب شاخ در می آوردم.
    - پس چرا اون شب شماره من رو گرفتی و بروم نیاوردی که من رو می شناسی؟
    - از بس از دستت ناراحت بودم . واقعاً خجالت نکشیدی از من با اون دختره مریم اومدی مهمونی . من که یه عمر بهترین دوستت بودم رو اصلاً محل نگذاشتی و رفتی با اون. باور کن می خواستم پاشم بیام جلو بزنم تو گوشت اما خودم رو خیلی کنترل کردم.
    - چرا شماره من رو گرفتی ؟
    - می خواستم ببینم خجالت می کشی.
    - ندا باور کن من فرهاد نیستم اگه فرهاد بودم که دیوونه نبودم تو رو تحویل نگیرم. من اصلاً تو رو نمی شناختم.
    - مگه میشه فرهاد. این حرفا چیه می زنی ؟ اگه نمی خوای با من باشی و بری پیش مریم خوب برو چرا دیگه به این تابلویی دروغ میگی
    - چرا تو باورت نمیشه اسم من امیره . اشتباهی افتادم تو زندگی مریم . اون فکر می کرد من فرهادم و به زور من رو آورد تو اون مهمونی . من اصلاً بچه پولدار نیستم . من تو یه خونه اجاره ای اونم جنوب شهر زندگی می کنم . باور کن من بچه شهرستانم که فقط بخاطر دانشگاه اومدم تهران . همه خونواده من شهرستان هستن.
    - من که باورم نمیشه. حالا تو تا صبح از این حرفا بزن. فعلاً بگیر بخواب شاید تا فردا عقلت بیاد سر جاش


    ویرایش توسط farhad_tanha : 1392,03,12 در ساعت ساعت : 19:55


  8. Top | #18

    Banned


    تاریخ عضویت
    مهر 1389
    نوشته ها
    3,450
    میانگین پست در روز
    2.33
    محل سکونت
    کرمان
    تشکر از کاربر
    3,777
    تشکر شده 51,669 در 4,936 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت شانزدهم :
    خودم هم کاملاً گیج شده بودم.
    چطور یه آدم می تونه اینقدر شبیه من باشه که صمیمی ترین دوستش هم ماهارو اشتباهی بگیره.
    اون شب که نمیشد کاری کرد .
    روز بعد من از بیمارستان مرخص شدم .
    باید می رفتم خونه .
    یه مدت بود که کلاً درس و دانشگاه رو کنار گذاشته بودم .
    چند روز گذشت من تو خونه مشغول درس خوندن بودم و روزی یکی دوبار هم ندا زنگ می زد بهم و حالم رو می پرسید.
    هیچ خبری از مریم هم نداشتم.
    تا اینکه اون روز تو پارک اون اتفاق واسم افتاد و اشتباهی دستگیر شدم.
    حالا که فکر می کنم میبینم چقدر من بدبختم.
    مادرم بعد از فوت پدرم خرج من که تنها فرزندش هستم رو به سختی میده.
    مادرم به خاطر سختی هایی که کشیده خیلی زود پیر شده .
    کل دارایی ما چند تا گاو و گوسفنده که مادرم شیرشون رو می دوشه و می فروشه و یک زمین کشاورزی کوچیک که با فروش محصول میوه و سبزیجاتش زندگی ما می گذره.
    زندگی بسیار سختی داشتم تا به اینجا رسیدم.
    پدر و مادرم واقعاً عاشق من بودن . بیچاره پدرم که در سن جوانی افتاد تو دره و مرد و نتونست بزرگ شدن من رو ببینه.
    بعد از فوت پدرم ، مادرم دست به هرکاری زد تا من به جایی برسم.
    با اینکه من دوست نداشتم به زور من رو فرستاد چالوس خونه پسر خالش و قرار شد هر ماه خرج من رو بفرسته و اونا بزارن من برم مدرسه.
    سالها مادرم با زحمت زیاد کار کرد و خرج تحصیل و زندگی من رو فرستاد تا من بزرگ شدم.
    بعد از دیپلم تصمیم داشتم برم دهمون و کار کنم تا مادرم دیگه استراحت کنه اما اون نگذاشت.
    بقدری گریه کرد تا من قبول کردم برم دانشگاه .
    با اینکه اصلاً دوست نداشتم امتحان کنکور بدم و دانشگاه قبول بشم فقط بخاطر مادرم درس خوندم و تو کنکور دانشگاه علم و صنعت قبول شدم .
    چون علاقه به کامپیوتر داشتم رشته مهندسی کامپیوتر رو انتخاب کردم و تو دانشگاه هم با سعی و تلاش خودم نسبتاً موفق هستم.
    تنها چیزی که من رو رنج میده اینکه خیلی جاها من رو اشتباهی می گیرن.
    اصلاً نمی فهمم علت این موضوع چیه.
    تو دوران مدرسه بارها معلمامون من رو با پسر یکی از دوستاشون اشتباه گرفته بودن.
    یادمه یه بار تو دبیرستان دبیر ریاضی مون گفت:
    - امیر عباسی
    - بله
    به من خیره شد
    - تو پسر سرهنگ عباسی نیستی؟
    دو دل بودم که بگم بله یا نه
    گفتم حتماً رفیقشه بزار بگم هستم
    - بله آقا من پسر ایشونم.
    اومد جلو و یهو یه سیلی محکم زد تو گوشم.
    گفت:
    - برو به بابات بگو این تلافی اون سیلی ناحقی که 5 سال پیش زدی تو گوش پسرم.
    دیگه نتونستم بگم آقا من رو اشتباه گرفتین . چون هم سیلی رو خورده بودم و هم اون عقده دلش خالی شده بود .
    فکر می کردم دیگه کینه دبیرمون نسبت به اون سرهنگه تموم شده اما اشتباه می کردم و اون با نمره صفر من رو انداخت و کلی ضرر کردم و معدلم خیلی پایین اومد.
    از بس قدم زدم تو خیابون که تقریباً هوا تاریک شده و می تونم برم خونه خودم.
    تو راه خونه بودم که موبایلم زنگ خورد.
    شماره نداست.
    باز هم به معرفت ندا .
    روزی چندبار بهم زنگ می زنه و حالم رو می پرسه.
    - فرهاد جون کجایی؟
    - سلام.
    - باشه سلام
    معلومه که حالش خوش نیست حتماً باز مست کرده.
    به خودم گفتم این دختر خیلی به من محبت کرده باید هر جور هست از منجلاب فساد بکشمش بیرون.
    گفتم:
    - ندا کجایی؟ معلومه حالت خرابه
    - آره عزیزم . خیلی بهت نیاز دارم بیا خونمون.
    - من الان جنوب شهرم تا بخوام بیام پیش تو دو سه ساعت می گذره. برو بخواب فردا میام پیشت
    - اگه نیای میرم تو خیابون اولین مردی که دیدم همراهش میرم
    - نه ندا مگه دیوونه ای . ممکنه هر بلایی سرت بیاد
    - من این حرفا حالیم نیست زود بیا من لختم
    وای خدایا باز گیر این دختره نفهم افتادم.
    می دونم اگه نرم پیشش ممکنه دست به هر کاری بزنه.
    سریع تاکسی دربست کردم و دارم می رم به سمت خونش.
    باید بفهمم علت اینکه ندا به این روز افتاده چیه.
    اون دختر خوبیه اما فکر می کنم یه نامردی در حقش شده که داره اینجور از خودش انتقام می گیره.
    نیم ساعته رسیدم خونش و رفتم داخل.
    وضعش خیلی خرابه .
    داره التماس می کنه که سریع کارش رو بسازم.
    اولین کاری که کردم این بود که سریع به زور لباس تنش کردم .
    با این وضع اگه کسی بیاد اینجا و ما رو ببینه آبرومون میره.
    اینهمه زحمت کشیدم و درس خوندم حیفه به همین راحتی از دانشگاه اخراج بشم.
    مقاومت می کرد اما هرجور بود لباسش رو پوشوندم و بستمش به یه صندلی.
    هنوز داره التماس می کنه و گاهی هم به من فحش میده.
    نمی دونم چقدر مشروب خورده که خوب نمیشه.
    گفتم:
    - ندا تا نگی چه مشکلی تو زندگیت داری که به مشروب پناه آوردی دست و پات رو باز نمی کنم . حتی اگه اینجا بمیری.
    - تو حالا بیا کارم رو بساز قول می دم همه چیزو بگم
    - نه ندا . نه تنها خودم هیچ موقع بهت دست نمی زنم از این به بعد اجازه نمی دم دست هیچ پسری بهت بخوره.
    - تو گوه می خوری آشغال مگه تو بابامی . اصلاً به تو چه دلم می خواد با همه مردا باشم .
    - هر چی دوست داری فحش بده . من که ناراحت نمیشم. اصلاً گوشام از این به بعد نمی شنوه . فقط وقتی که گفتی چی شده آزادت می کنم.
    باز شروع کرد به فحش دادن اونم فحشای رکیک .
    با اینکه خجالت می کشیدم اما به روی خودم نیاوردم.
    رفتم رو یه مبل گوشه سالن نشستم و تلویزیون رو روشن کردم و دارم فیلم می بینم .
    اونم هرچی داد می زنه محلش نمی زارم.
    معلومه حسابی گرسنش شده.
    داره التماس می کنه بهش غذا بدم . اما من حسابی سنگ دل شدم و نمی خوام دلم واسش بسوزه .
    دیگه نزدیک صبح شده و این بیچاره هفت هشت ساعتیه که به صندلی بسته شده .
    از بس داد زده که دیگه صداش در نمیاد.
    حالا که آروم شده میشه باهاش حرف زد.
    دیگه کاملاً مستی هم از سرش رفته.
    نشستم روبروش و باهاش حرف زدم.
    - ندا جان چرا با خودت اینکارارو می کنی؟ چرا قدر خودت رو نمی دونی ؟ تو با این همه زیبایی و ثروتی که داری می تونی بهترین زندگی رو داشته باشی. کاش پدر و مادرت ایران بودن و نمی تونستی با این وقاحت اینکار هارو بکنی
    - تو چی می دونی از زندگی من فرهاد.
    - ندا بخدا من امیرم چرا همش می گی فرهاد.
    - حالا هرچی . دوست داری داستان زندگیم رو بشنوی ؟ باشه میگم فقط قول بده مثل یه راز تو سینت بمونه. نمی خوام این موضوع هیچ جا و به هیچ کس گفته بشه.
    - بگو .
    - دستام رو باز کن
    - نکنه می خوای کلک بزنی
    - نه دیگه مست نیستم.
    دستاش رو باز کردم و اون رفت یه لباس مناسب پوشید و اومد روبروی من رو مبل نشست.
    شروع کرد به حرف زدن.






    ویرایش توسط farhad_tanha : 1392,03,13 در ساعت ساعت : 09:58


  9. Top | #19

    Banned


    تاریخ عضویت
    مهر 1389
    نوشته ها
    3,450
    میانگین پست در روز
    2.33
    محل سکونت
    کرمان
    تشکر از کاربر
    3,777
    تشکر شده 51,669 در 4,936 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت شانزدهم :
    ندا شروع کرد به حرف زدن
    - فرهاد جان یادته بابام تو اون تصادف وحشتناک مرد؟
    - نه ندا گفتم که من فرهاد نیستم . خواهش می کنم کامل بگو
    - ای بابا تو ول کن نیستی فرهاد باشه تو فرهاد نیستی.
    - تو جریان رو بگو
    - من شونزده ساله بودم که بابام تو یه تصادف وحشتناک مرد. بابایی که واقعاً عاشقش بودم. بابام یه جراح بسیار سرشناس بود که همونجور که تو کارش موفق بود یه پدر نمونه هم واسه من بود.
    - خدا رحمتش کنه
    - مرسی. بعد از مرگ بابام افسرده شدم. با هیچ کس در ارتباط نبودم. حتی تو که بهترین دوست بودی . هر روز از صبح تا شب گوشه خونه می نشستم و عکسای بابام رو می دیدم. تمام دیوارهای اتاقم پر شده بود از عکسای بابام. اصلاً نمی تونستم باور کنم که بابات دیگه نمیاد خونه.
    مامانم هرکاری کرد بتونه من رو از این وضع در بیاره نتونست.
    اون بعد از یکسال کاملاً به زندگی عادیش برگشته بود اما من نه.
    بقدری مرگ بابام واسم سخت بود که دیگه مدرسه نرفتم.
    من که شاگرد درس خونی بودم قید درس و مدرسه رو زدم.
    بعد از یکسال تو هم رفتی خارج و من از همیشه تنها تر شدم.
    تو این مدت تو می اومدی خونه ما و به من سر می زدی .
    اما با رفتنت من بیشتر احساس تنهایی می کردم.
    18 سالم بود اما مثل دخترای هم سن و سالم شاد نبودم.
    مامانم چند بار من رو برد پیش روانپزشک اما فایده ای نداشت.
    یه روز مامانم اومد خونه و گفت ندا بیا باهات کار دارم.
    اومدم کنارش نشستم.
    گفت :
    - ببین ندا جان الان سه ساله بابات مرده و من خیلی تنهام . خودت بهتر می دونی که اگه مرد بالا سرت نباشه زندگی خیلی سخت می گذره و کلی حرف پشت سرته . من تصمیم گرفتم ازدواج کنم.
    این حرف مامانم مثل یه پتکی بود که به سرم خورد.
    اصلاً نمی تونستم یه مرد رو تو این خونه به جای بابام تحمل کنم.
    کلی با مامانم بحث کردم. اما اون راضی نشد .
    مخالفتای من کارساز نشد و مامانم به یه کارخونه دار بزرگ که اونم همسرش از دنیا رفته بود ازدواج کرد.
    فکر کنم حدود 15 سال از مامانم بزرگتر بود.
    مامان بیچاره من 37 سالش بود که زن اون مرتیکه 52 ساله شد.
    اوایل اصلاً تحویلش نمی گرفتم .
    کم کم احساس کردم مرد خوبیه و کلی به من و مامانم محبت می کنه.
    مامانم که خیلی از زندگیش راضی بود و کلاً بابام رو فراموش کرده بود.
    هیچ موقع نمیشد که مامانم حرفی از بابام بزنه اما من همیشه به یاد بابام بودم.
    از بس این مرد به ما محبت کرد و مارو به سفرهای خارج کشور برد که من کم کم حالم بهتر شد و دیگه تقریباً افسردگیم تموم شد.
    باز شده بودم همون دختر شاد و سرزنده.
    تصمیم گرفتم درسم رو ادامه بدم.
    همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه اون روز لعنتی فرا رسید.
    مامانم با دوستاش رفته بود کوه.
    من تو خونه داشتم درس می خوندم و واسه کنکور آماده می شدم.
    اون مرتیکه هم تو خونه بود .
    مشغول کارای خونه بود و منم تو اتاق خوابم نشسته بودم.
    اومد تو اتاقم و کنارم نشست . من دراز کشیده بودم و داشتم کتاب می خوندم.همینکه اومدم پاشم دست گذاشت رو کمرم و گفت راحت باش عزیزم.
    خودم معذب بودم تو این حالت اما اون نگذاشت پاشم.
    اولش گفتم از بس مهربونه نمی خواد من اذیت بشم گفته تو همون حالت بمونم.
    اما کم کم متوجه کارای غیر عادیش شدم.
    اومد کنار رو تخت دراز کشید.
    کاملاً به من چسبیده بود.
    احساس بدی داشتم .
    اومدم پاشم برم بیرون که دستش رو انداخت رو من.
    از ترس داشتم می مردم.
    گفتم :
    - ولم کن به مامانم میگم.
    - ببین اگه دختر خوبی باشی کاریت ندارم .
    - ولم کن پس
    - فقط چند دقیقه طول میکشه عزیزم.
    - ببین یا همین الان ولم می کنی یا داد می زنم و بعد هم که مامانم اومد همه چیز رو بهش می گم.
    یهو افتاد روم .
    - غلط می کنی به مامانت می گی. مطمئن باش اگه مامانت چیزی بشنوه هر دوتون رو می کشم.
    از چشماس می ترسیدم . یه جوری حرف می زد که تحمل نداشتم جلوش مقاومت کنم.
    اون مرتیکه نامرد به همین راحتی به من تجاوز کرد.
    اصلاً باورم نمیشد اینقدر نامرد باشه.
    من که مثل دخترش بودم رو بی آبرو کرد.
    از بس تهدیدم کرد که نتونستم به مامانم چیزی بگم.
    چون مطمئن بودم این آدم روانی یه بلا هم سر مامانم میاره.
    از اون به بعد سعی کردم هیچ موقع تو خونه باهاش تنها نباشم.
    اونم از اینکار من حسابی عصبانی بود.
    چندین بار با یه ترفندی مامانم رو از خونه بیرون فرستاد اما من هم با اصرار همراه مامانم رفتم.
    تا اینکه یه شب که تو اتاقم خواب بودم احساس کردم یکی اومده تو اتاقم و کنارم خوابیده.
    از ترس داشتم می مردم فکر کردم دزده و می خواستم داد بزنم که دهنم رو گرفت و گفت منم آروم باش.
    نمی دونستم چیکار کنم.
    این مرتیکه اونقدر گستاخ شده بود که با اینکه مامانم تو خونه بود اومده بود سراغ من.
    خیلی می ترسیدم.
    اگه مامانم بیدار میشد و این وضع رو می دید بیچاره حتماً سکته می کرد .
    تازه ممکن بود اون نامرد یه بلایی سر هردومون بیاره.
    اونشب دومین بار بود که اون نامرد به من تجاوز کرد.
    دیگه نمیشد این وضع رو تحمل کرد.
    ممکن بود هر شب بخواد بیاد کنار من و قطعاً مامانم می فهمید .
    باید یه فکر چاره ای می کردم.
    ندا همش داره اشک میریزه و منم خیلی متاثر شدم.
    فکر نمی کردم یه همچین بلایی سرش اومده باشه.

    ویرایش توسط farhad_tanha : 1392,03,13 در ساعت ساعت : 10:56


  10. Top | #20

    Banned


    تاریخ عضویت
    مهر 1389
    نوشته ها
    3,450
    میانگین پست در روز
    2.33
    محل سکونت
    کرمان
    تشکر از کاربر
    3,777
    تشکر شده 51,669 در 4,936 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت هفدهم :
    ندا سرش رو گذاشت رو شونه من و ادامه داد.
    احساس می کنم روش نمیشه مستقیم به من نگاه کنه.
    باز شروع کرد به حرف زدن.
    دیگه هرکاری کردم نتونستم از دستش فرار کنم و اون هرچندوقت یه بار می اومد سراغم.
    دیدم اینکارش وحشتناکه گفتم بزاره مامان که خونه نیست باهام رابطه داشته باشه چون اگه مامانم یهو نصفه شب از خواب پا میشد و می دید شوهرش نیست می اومد تو اتاق من دیوونه میشد.
    کم کم بیماری روانی گرفتم به حدی که چندین بار من رو بستری کردن. اما نمی تونستم به هیچ کس بگم چه بلایی سرم اومده.
    بیشتر از خودم دلم واسه مامانم می سوخت .
    نمی خواستم به اون آسیبی برسه.
    مطمئن بودم اون آدم اگه لو بره قطعاً من و مامانم رو می کشه.
    تا اینکه بعد از مدتی تصمیم گرفتم که حالش رو بگیرم . شدم یه دختر فاسد.
    هر روز با یه پسر دوست می شدم و می آوردمش تو خونه.
    روزایی که مامانم نبود و می دونستم اون می آد سراغم زنگ می زدم به دوست پسرم تا بیاد خونه ما و باهم رابطه داشتیم.
    از اینکه می دیدم داره داغون میشه لذت می بردم.
    دوست پسرام حریف اون بودن اون می ترسید که چیزی بگه.
    خلاصه فرهاد می خواستم حال اون نامرد رو بگیرم که خودم به این حال و روز افتادم.
    بعد از یه مدت اون مرتیکه تحمل نیاورد و مامانم رو راضی کرد و با هم رفتن خارج.
    الان چند ساله من تنهام اما نتونستم این کارا رو ول کنم و هنوز هم با پسرای مختلف می گردم.
    تنها دلخوشیم همینکه که بعضی شبا مست بشم و حال کنم و از این غم بزرگی که رو دلمه فاصله بگیرم.
    فرهاد باور کن اگه اینکارو نکنم از غصه دق می کنم.
    تو دختر نیستی و نمی دونی من چی میگم.
    کسی که مثل یه پدر دوستش داشته باشی بهت خیانت بکنه .
    خیلی درد اوره فرهاد.
    عجب داستان زندگی غم انگیزی.
    اشک منم در اومده .
    بیچاره این دختره معصوم که گیر یه گرگ وحشی افتاده بود.
    با اینکه می دونم کارش خیلی اشتباهه اما نمیشه با اون بلایی که سرش اومده سرزنشش کرد.
    با شنیدن داستان زندگی ندا من هم افسرده شدم .
    دلم می خواد کمکش کنم اما نمی دونم چطور.
    نمیشه تا ابد دست و پاش رو ببندم و نزارم دنبال اینکارا بره.
    اما تو این حالت هم ولش کردن نامردیه.
    باید بشینم حسابی فکر کنم تا یه راه چاره واسش پیدا کنم.
    حالا که حالش بهتره شده دیگه بهتره برم خونه تا اونم راحت باشه . می دیدم جلوی من معذبه . مخصوصاً بعد از تعریف کردن زندگیش.
    خداحافظی کردم و دارم می رم به سمت خونه.
    تو راه خونه دارم به حرفای ندا فک می کنم .
    باورم نمیشه یه همچین انسانهایی هم تو این دنیا باشن.
    اصلاً نمی دونم میشه اسم اون مرتیکه رو آدم گذاشت یا باید بگم حیوون.
    نه به حیوون هم توهین میشه . این از یه حیوون هم پست تره.
    دلم می خواد ببینمش و با دستای خودم خفش کنم.
    کار ندا به نظر من خیلی اشتباه بوده . باید می رفت این نامرد رو به پلیس معرفی می کرد تا قبل از اینکه بتونه کاری بکنه دستگیر می شد. هرچند که اون بیچاره حق داشت بترسه. آخه سنش کم بوده.
    از بس تو حال خودم بودم که نفهمیدم چقدر پیاده روی کردم.
    همین که به خودم اومدم دیدم یه ماشین پلیس جلوم ایستاد و چند تا مامور ریختن دور و برم و من رو دستگیر کردن.
    هرچی می پرسم جرمم چیه چیزی نمی گن.
    خدایا باز گرفتار شدم.
    اصلاً انگار اینا زبون ندارن.
    به سرعت من رو بردن آگاهی.
    باز هم افتادم بازداشتگاه.
    جالبه که هیچکس هم نمیگه چی شده.
    نیم ساعت گذشت و یه مامور اومد من رو برد تو اتاق بازپرس.
    یهو خشکم زد.
    اه اینکه مریمه.
    - مریم تو اینجا چیکار می کنی؟
    - اومدم لوت دادم آقا فرهاد فکر کردی خیلی زرنگی
    - چی؟ من رو لو دادی ؟ مگه من چیکار کردم؟
    رو کرد به بازپرس .
    - جناب بازپرس این پسر ایدز داره . خودش به من گفت که آمریکا بوده ایدز گرفته. حالا هر شب خونه یه دختره . می خواد دخترای مردم رو بیچاره کنه . منم لوش دادم.
    این داره چی میگه.
    رو کردم به بازپرس
    - جناب بخدا مریم داره اشتباه می کنه . اصلاً جریان یه چیز دیگه است.
    بازپرس گفت :
    - خوب خودت تعریف کن اصل موضوع رو
    - میشه بگین این خانم بیرون بره بعد بگم
    مریم گفت :
    - نه جلو خودم بگو
    - مریم جان شاید ناراحت بشی.
    - نه بگو می خوام بدونم چی میگی
    رو کردم به بازپرس
    - یه شب من خونه مریم بودم و اون از من تقاضای یه رابطه رو کرد منم نمی خواستم باعث بی آبرویی اون بشم الکی گفتم ایدز دارم. همین. اونم جدی گرفته و اومده از من شکایت کرده.
    مریم عصبانی شد
    - خفه شو . من می خواستم یا تو که در خونت گفتی بیا امشب تنها باشیم بریم خونه تو
    - من گفتم بریم خونه تو . نگفتم که بیا رابطه اونجوری برقرار کنیم.
    - اگه نمی خواستی چرا اومدی خونه من.
    - آخه داستانش مفصله
    - خوب بگو اگه راست میگی
    - جناب بازپرس این خانم من رو اشتباه گرفته با دوستش که اسمش فرهاده. من رو کنار خیابون سوار کرد و برد یه مهمونی . آخر شب هم می خواست من رو برسونه خونه همون فرهادی که فکر می کنه منم . منم واسه اینکه ضایع نشم گفتم بیا بریم خونه خودت. می خواستم اونجا حقیقت رو بهش بگم که اون مسائل پیش اومد و من مجبور شدم دروغ بگم که ایدز دارم. بعد هم که این خانم من رو از خونش بیرون کرد.
    مریم باز پرید وسط حرفم
    - جناب بازپرس بخدا دروغ میگه این خود فرهاده من نمی دونم این دروغارو از کجا در آورده. ما با اینا رفت و آمد خونوادگی داریم. من کلی از عکساش رو دیدم تازه بچه های دیگه هم اون رو می شناسن. همه حرفاش دروغه.
    بازپرس رو کرد به من
    - شما مدرک شناسایی همراهتون دارین.
    خدارو شکر شناسنامه من همراهمه .
    دادم به بازپرس
    به دقت نگاه کرد .
    بازپرس رو کرد به مریم
    - خانم ایشون که اسمشون امیره فرهاد که نیست
    - جناب بازپرس اینا همش جعلیه . این داره دروغ میگه.
    ای بابا این مریم چرا باورش نمیشه من فرهاد نیستم.
    یهو گفت :
    - جناب بازپرس می خواین زنگ بزنم پدر و مادرش بیان. اگه حرف من رو قبول ندارین حرف اونا رو که قبول دارین . یعنی اونا پسرشون رو نمی شناسن
    - زنگ بزنین
    یهو گفتم :
    - نه
    بازپرس گفت :
    - چرا نه؟
    - آخه نیازی نیست به اینکار من همه مدارکم هست بدین استعلام کنن
    - اینکار طول می کشه بزارین بیان اون خونواده . اگه گفتن که شما پسرشون نیستین خوب شما میرین دیگه و اینجا معطل نمیشین.
    مریم زنگ زد به مامان فرهاد و گفت بیان آگاهی اما نگفت چی شده.






    ویرایش توسط farhad_tanha : 1392,03,13 در ساعت ساعت : 12:01


صفحه 2 از 8 نخستنخست 123456 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. معرفی و نقد رمان تنهایی | فرهاد تنها کاربر انجمن
    توسط farhad_tanha در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 3
    آخرین نوشته: 1392,12,10, ساعت : 18:27
  2. دانلود رمان فلاکت | فرهاد تنها کاربر انجمن
    توسط honey_x در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,09,07, ساعت : 13:38
  3. دانلود رمان تنهایی | فرهاد تنها کاربر انجمن
    توسط honey_x در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,06,27, ساعت : 10:38
  4. رمان تنهایی | فرهاد تنها کاربر انجمن
    توسط farhad_tanha در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 20
    آخرین نوشته: 1391,06,20, ساعت : 10:42

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •