بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده نوشته کاربران

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۹ آبان ۱۳۸۸, ۱۲:۱۱ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
sama33 آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض گلبرگهای خزان عشق | شادی داودی (تایپ)

گلبرگهای خزان عشق 1

هنگامي كه عشق مي شكفد٬نيايش پديدار ميشود.نيايش٬عطر مشام انگيز عشق است.

-----------------------------------

اواخر شهريور ماه بود.

صبح كه بيدار شدم حوصله ي بلند شدن نداشتم پتو را دوباره روي سرم كشيدم و چشمهايم را بستم.صداي احسان را از طبقه ي پايين مي شنيدم كه داشت با مامان صحبت مي كرد.كاشكي من هم پسر بودم! هميشه اين يكي از ﺁرزوهاي دست نيافتني من بود.احسان شش سال از من بزرگتر بود و در رشته كارشناسي ارشد كامپيوتر درس مي خواند .شيطنت از سر و رويش مي باريد و وقتي تصميمي مي گرفت هيچ كس جلو دارش نبود و اصلا كسي حريف پر چانگي هايش نمي شد.اما من بيچاره وقتي كاري مي خواستم بكنم يا جايي مي خواستم بروم بايد از هفت خوان رستم رد مي شدم! همين خود احسان از همه بدتر بود بعد از جواب دادن به هزار سوال مامان و بابا تازه نوبت به احسان مي رسيد! خلاصه گاهي ﺁنقدر كلافه ام مي كردند كه از خير تصميم خودم مي گذشتم...وقتي وارد هيجده سالگي شدم ناخودﺁگاه تغييرات شخصيتي زيادي در من پيدا شد و هر بار كه شرايط زندگي خودم را با احسان مقايسه مي كردم بيشتر در لاك خودم فرو مي رفتم.البته از ابتدا هم شيطنت و شلوغي نداشتم و در فاميل از نظر ﺁرام بودن زبانزد بودم.بابا شديدا" روي من حساس بود و شايد همين رفتار او باعث شده بود ديگران نيز حسابي مرا زير نظر داشته باشند البته اين حساسيت بابا نشات گرفته از اتفاقي بود كه براي عمه مريم افتاده بود .عمه مريم من ﺁن طور كه از عكسهاي به جا مانده از او مشخص بود ((موهايي به نرمي ابريشم و به سياهي شب و پوستي سفيد به روشنايي و درخشندگي مهتاب با چشماني بسيار نافذ و گيرا به رنگ مشكي و مژه هايي چتر مانند و بسيار زيبا به همراه ابرواني پيوسته و كماني و با داشتن گونه ها يي برجسته و لبهايي كوچك و هميشه سرخ و بيني زيبا و خوش فرم كه دل هر بييننده اي را به ضعف مي انداخت بود)).اما حيف كه اين همه زيبايي تنها نصيب خاك شده بود.البته من چيزي از جريان را به ياد ندارم ولي تا ﺁنجا كه گه گاه به طور خيلي تصادفي از مامان مي شنيدم چهره عمه مريم شباهت بيش از حدي به من داشته ولي از نظر اخلاقي به هيچ عنوان شبيه الان من نبوده و بسيار شيطان و سر به هوا روزگارش را ميگذراند و نسبت به همه چيز خيلي بي تفاوت و سطحي نگر بود.اما دست سرنوشت باعث مي شود در سن خيلي پايين يعني شانزده سالگي عاشق بشود و از ﺁنجايي كه تك دختر خانواده بوده و به قولي برايش هزاران ﺁرزو داشته اند به عشق و احساس او اهميتي قايل نميشوند و دختر بيچاره بعد از يك سال افسردگي در سن هفده سالگي جلوي چشمان ناباور مادر بزرگم با ريختن نفت به سر و روي خودش و زدن كبريت خودش را به بدترين وضع و با شكنجه اي واقعي راهي ديار باقي ميكند و سه ماه بعد مادر بزرگم نيز از غصه دق مي كند و درست بعد از اين وقايع و با بزرگ شدن من كه هر روز نسبت به روز گذشته شباهتم به عمه مريم بيشتر ﺁشكار مي شده بابا نسبت به من حساسيت بيشتري پيدا مي كرده تا ﺁنجايي كه اين حساسيت به احسان و مامان نيز منتقل مي شود.ولي به قول مامان اخلاق من و عمه مريم زمين تا ﺁسمان با هم فرق داشت و شايد اين اختلاف اخلاقي هم باعثش سختگيري هاي زياد بابا كه البته خالي از محبت نبود در من ايجاد شده بود .اما روي هم رفته خودم هم مي دانستم زياد خونگرم نيستم و اصولا" در خانه بودن را به همه چيز ترجيح مي دادم شايد همين رفتارهاي احسان و بابا و بقيه باعث شده بود كه حس كنم با در خانه ماندن حداقل از زير رگبار سوالها خلاص خواهم ماند .بابا مهندس عمران بود و حتي جمعه ها هم به دفترش مي رفت و مامان خانه دار.امسال سال چهارم دبيرستان را پشت سر گذاشته بودم و با شركت در كنكور تقريبا" خيلي بي كار روزها را مي گذراندم و منتظر نتيجه ي كنكور شهريور را به پايان مي بردم.همانطور كه سرم زير پتو بود سعي مي كردم به صداي احسان توجهي نكنم بلكه بتوانم بار ديگر بخوابم كه متوجه شدم احسان در ضمني كه از پله ها بالا مي آيد مرا هم صدا مي كند:الهام...الهام خانم...الهام...خانم كوچولو...

هر وقت اين طوري صدايم مي كرد كفرم در مي آمد اطمينان داشتم چيزي مي خواهد بالاخره رسيد پشت در اتاقم بعد از زدن چند ضربه ي محكم به درب كه مي دانستم از قصد اين كار را مي كند تا اگر خواب هستم حسابي بيدار شوم ﺁمد داخل اتاق.سرم را از زير پتو بيرون ﺁوردم ﺁمد روي تخت نشست و درحالي كه شيطنت از چشمهايش مي باريد بالاخره گفت:خدمت خواهر عزيزم سلام.

خميازه اي كشيدم و گفتم:چي ميخواي؟

به در و ديوار اتاقم نگاهي انداخت و گفت:تو كي ميخواي اين عروسكها رو از در و ديوار اتاقت بكني؟

از زير پتو بيرون ﺁمدم و گفتم:اطمينان دارم براي گرفتن عروسك به اينجا نيومدي!

خنديد و گفت:چقدر تو فهميده اي!

حالا صداي مامان از پايين مي آمد كه مي گفت:احسان...احسان...دم درب با تو كار دارن.

احسان سريع از جايش بلند شد و گفت:الهام گوشي همراهت رو امروز بده به من....

با تعجب نگاهش كردم و گفتم:با گوشي من چيكار داري!!؟

پشتش را به من كرد و رفت سر كمدم چون مي دانست گوشي من هميشه خاموش و در كمد ديواري است.براي اينكه اصلا" من هيچ وقت از ﺁن استفاده نمي كردم.از روي تخت بلند شدم و گفتم:چيكار مي كني احسان؟ گوشي من رو چرا برمي داري؟

برگشت ﺁمد به طرفم و در حالي كه گوشي را در دست داشت لپم را بوسيد و گفت:گوشي من دست كسيه تو كه به گوشي نياز نداري امروز پيش من باشه.

و بعد از اتاق بيرون رفت.صداي درب هال را هم شنيدم از پنجره ي اتاق خواب كه نگاه كردم فهميدم با ماشين خودش بيرون نرفت و با ماشين دوستش كه بيرون منتظرش مانده بود از خيابان خارج شدند.روي تخت را مرتب كردم درب كمد را كه احسان باز گذاشته بود را هم قفل كردم و رفتم پايين.مامان تدارك غذاي ناهار را مي ديد بعد از گفتن سلام و صبح بخير به مامان رفتم براي شستشوي صورتم كه مامان گفت:الهام گوشيت رو كه به احسان ندادي؟...هان؟

در ضمني كه صورتم را ميشستم گفتم:چرا دادم...چه طور؟

مامان كمي عصبي شد و گفت:اين پسره ديگه شورش رو درﺁورده...معلوم نيس گوشيش رو به كي داده تا امروز هر چي ازش مي پرسم گوشيت كجاس؟صد تا جواب سر بالا داده...امروزم كه اومد گوشي تو رو گرفت.

با حوله صورتم را خشك كردم و گفتم:من كه به گوشي احتياج ندارم...خوب حالا دست اون باشه...حتما" مجبور شده گوشيش رو به كسي قرض بده اين كه ديگه عصبانيت نداره!

مامان صبحانه ي مرا روي ميز ﺁماده كرد و گفت:ﺁخه يه روز دو روز نه يه هفته...

صبحانه ام را كه تمام كردم رفتم به هال و تلويزيون را روشن كردم در ضمني كه تلويزيون را جسته گريخته نگاه مي كردم مجله اي را هم كه روي يكي از مبلها افتاده بود را برداشتم و شروع كردم به ورق زدن .مدتي بود كه بي كاري در خانه حوصله ام را سر مي برد و دايم در انتظار يك اتفاق بودم يك اتفاق خوب يك اتفاقي كه چيزي در موردش نمي دانستم اما باور داشتم كه در روند زندگي من تغيير ايجاد خواهد كرد.در اين موقع تلفن به صدا در ﺁمد گوشي را كه برداشتم صداي نازنين را شناختم او هم بلافاصله مرا شناخت بعد از سلام و احوالپرسي گفت:ميتوني بياي بيرون؟

به ساعت نگاه كردم تا ﺁمدن بابا خيلي مانده بود و از طرفي نازنين تنها دوست و همكلاسي من بود كه بنا به صلاحديد بابا و مامان مي توانستم با او ساعتي را بيرون از منزل بگذرانم.دختر خوبي بود و از نظر اخلاقي خيلي به هم شبيه بوديم البته او تك فرزند خانواده اش بود و با اينكه تنها فرزند بود اما از شرايط ايده ال تري نسبت به من برخوردار بود و مي توان گفت كه ﺁزادي نسبتا" خوبي هم داشت.ولي دختر سواستفاده گري نبود.پدر و مادرش هر دو كارمند بانك بودند و اصليت ﺁنها شيرازي بود اما نازنين در تهران بزرگ شده بود و روي هم رفته خونگرمي و مهرباني شيرازي ها را به طور ذاتي كسب كرده بود.وقتي با توجه به ساعت فهميدم تا ﺁمدن بابا وقت كافي براي بيرون رفتن دارم رو كردم به مامان و گفتم:مامان...نازنين و من ميتونيم بريم بيرون؟

مامان هم نگاهي به ساعت انداخت و گفت:بيشتر از يه ساعت ميخوايد بيرون باشيد؟

نازنين صداي مامان را از پشت گوشي شنيد و بلافاصله گفت:بگو ﺁره...ﺁره.

گفتم:ﺁره...ممكنه بيشتر از يه ساعت طول بكشه.

مامان همانطور كه در ﺁشپزخانه سرگرم بود گفت:من حوصله ي جر و بحث با ايرج رو ندارم اگه تلفن بزنه و سراغت رو بگيره من چيكار كنم؟

با التماس گفتم:مامان...تو رو خدا............

ادامه دارد
http://shatrangeeshgh2.blogfa.com/



سالهای مبهم | fatima_59

اطلاعیه ی فوق مهم بخش کتاب ( حتما بخوانید )
دیدار ماه آینده جمعه 26 خردادماه
ساعت 2:30 مترو کهریزک

سلام
دیدار دیروز خیلی خوب و جالب بود ما طبق روال گذشته به بخش سالمندان سر زدیم ولی بعد از کمی صحبت با مددکاران بخش ،راهنمایی شدیم به بخشهای جوانان ، بخش ارغوان 1 که معلولین جسمی- حرکتی هستند و بخش یاس که از دوبخش نینا و آریا تشکیل شده ویژه بیماران ام اس البته ما فقط فرصت کردیم به یاس سر بزنیم و از بخش نینا که خانما بستری بودند دیدن کنیم من پرس و جو کردم دیدم یه کتابخانه کوچک در غذا خوری این بخش هست که کلا 20 جلد کتاب داره البته خیلی از کتاباش سر گرم کننده نبودند ولی جلب بود که مهر و مهتاب خانم حمزه لو بینشون بود .
به ذهنم رسید که ماه آینده هر کدوم از خانما که مایل بودند با یک جلد کتاب در این دیدار شرکت کنند طبق حساب کتاب من اگر 50 نفر بشیم به تعداد 50 نفری که در این بخش بستری هستند کتابخانه خوبی میتونیم درست کنیم که برای هر نفر یک کتاب داشته باشه .
دوست داشتین خبر بدید میاین یا نه ؟
http://www.forum.98ia.com/t466818-2.html#post4974935



sama33 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۰ آبان ۱۳۸۸, ۰۱:۰۲ قبل از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
sama33 آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض Re: گلبرگهای خزان عشق ـ شادی داودی

گلبرگهای خزان عشق 2

عشق٬چالشهای تازه به همراه می آورد.این چالشها٬روح تو را به مصاف فرا میخوانند و به بلوغ می رسانند.از این چالش ها نترس.

-------------------------------------------

نازنين صداي مامان را از پشت گوشي شنيد و بلافاصله گفت:بگو ﺁره...ﺁره.

گفتم:ﺁره...ممكنه بيشتر از يه ساعت طول بكشه.

مامان همانطور كه در ﺁشپزخانه سرگرم بود گفت:من حوصله ي جر و بحث با ايرج رو ندارم اگه تلفن بزنه و سراغت رو بگيره من چیکار كنم؟

با التماس گفتم:مامان...تو رو خدا...

نگاهي به من كرد و گفت:دقيقا" بگو كي برميگردي؟

دوباره به ساعتم نگاهي كردم ديدم تازه ده و نيم است و با حساب من كه تا ﺁماده بشوم و نازنين هم بيايد تقريبا"يازده از خانه خارج ميشويم بنابراين گفتم:يك خونه هستم...خوبه؟

كمي اخم كرد ولي بعد به نشانه ي رضايت سري تكان داد.نازنين وقتي تشكر مرا شنيد فهميد مامان موافقت كرده هميشه براي بيرون رفتن اين مكافات را داشتم ولي در نهايت و در بيشتر مواقع رضايت مامان را جلب مي كردم...بعد از خداحافظي تلفني با نازنين سريع به طبقه ي بالا رفتم تا براي بيرون رفتن ﺁماده بشوم.بعد از گذشتن تقريبا" يك ربع زنگ درب به صدا در ﺁمد مي دانستم نازنين است بلافاصله از پله ها پايين رفتم و با مامان خداحافظي كردم و از خانه بیرون رفتم.برگها تك و توك زرد شده بودند و تك تك از درختان جدا مي شدند و با رقص باد هم ﺁوازي مي كردند.تا برسيم سر كوچه نازنين پرسيد:بريم بستني بخوريم؟

عادت هميشگي من و نازنين بود حتي در زمستان هم به كافي شاپ محل مي رفتيم و بستني مي خورديم من عاشق بستني هاي ميوه اي ﺁنجا بودم و نازنين هم به تبعييت از من بستني سفارش مي داد.بنابراين به محض اينكه نازنين رفتن به ﺁنجا را پیشنهاد كرد خنده ام گرفت و گفتم:مگه جاي ديگه اي هم سراغ داري؟!

خنديد و با هم به طرف كافي شاپ رفتيم.محيط ﺁرامي داشت و هميشه مشتري هايي از گوشه كنار تهران به ﺁنجا مي ﺁمدند و اكثرا" مربوط به مناطق ديگر مي شدند و براي ما كه اهل اين محل و از ساكنين به اصطلاح قديمي اين منطقه بوديم ناشناس بودند.مسئول كافي شاپ به محض اينكه ما را ديد طبق عادت هميشگي ما دو بستني بزرگ ميوه اي براي ما ﺁماده كرد و ﺁورد.مشغول خوردن شديم و در اين موقع نازنين گفت:الهام اگه دانشگاه قبول نشيم چیكار كنيم؟

شانه هايم را بالا انداختم و گفتم:چیكار ميتونيم بكنيم؟

نازنين در ضمن اينكه بستني اش را مي خورد گفت:واي...يعني يه سال ديگه بايد درس بخونيم؟...

دوست نداشتم به اين مسئله فكر كنم بنابراين گفتم:نازنين تو رو خدا ول كن ...بذار اين بستني كوفتمون نشه...حالا...تا هفته ي ﺁينده بايد صد بار بميرم و زنده بشم تا روزنامه ها اعلام نتايج بكنن.

نازنين هم ديگر حرفي نزد.در اين موقع درب كافي شاپ باز شد و در حاليكه چشمهايم از تعجب گرد شده بودند ديدم احسان با يك دختر و فرهاد دوست احسان داخل شدند.با پا كوبيدم به نازنين و با سر اشاره كردم به درب ورودي.بلافاصله از توي ﺁينه ي بزرگي كه پشت سر من بود احسان را شناخت و گفت:وااااي...الان گير ميده.

احسان نگاهي سريع به اطراف انداخت و مرا ديد.لبخند شيطنت باري روی لبش بود برعكس هميشه كه كلي بحث راه مي انداخت اگر مرا در جايي مي ديد اين بار متوجه شدم دست دختري كه به همراهش است را گرفت و به سمت ميزي كه ما نشسته بوديم ﺁمد.فرهاد هم به دنبال ﺁنها راهي شد.وقتي سر ميز ما رسيدند به ناچار براي سلام از جايمان بلند شديم.دختري كه همراه احسان بود بلافاصله با لبخند قشنگي كه به لب داشت دستش را براي ﺁشنايي به سمت من دراز كرد و گفت:شما بايد الهام جون باشي!! درسته؟

لبم را كه بستنيي شده بود پاك كردم و گفتم:درسته...و شما؟

احسان بين من و همان دختر نشست و گفت:ببخشيد من بايد معرفي ميكردم...

تا خواست بقيه حرفش را بزند همان دختر كه حالا او هم نشسته بود گفت:نيازي نيس...من خودم الهام جون رو شناختم...پس خودمم بايد خودم رو بهش معرفي كنم!

فرهاد كنار نازنين نشست ميدانستم از موقعيت پيش ﺁمده خوشحال است چون هميشه به صورتهاي مختلف سعي كرده بود جلب توجه نازنين را بكند و حالا بهترين فرصت نصيبش شده بود.نگاهم را از ﺁن دو گرفتم و سر جايم نشستم و منتظر ماندم تا دوست احسان خودش را معرفي كند.از وضع ظاهرش كاملا" مي توانستم حدس بزنم از وضع مالي متوسطي برخوردار است ولي چهره ي دلنشيني داشت و خيلي هم راحت و خودماني صحبت ميكرد.احسان دوباره بلند شد و به طرف پيشخوان رفت تا يكسري سفارش بدهد.در اين موقع همان دختر گفت:من ناهيدم.

لبخندي زدم و گفتم:خيلي خوشبختم.

دست مرا گرفت و در حاليكه مي خنديد گفت:من عكس تو رو توی كيف احسان بار اول كه ديدم چنان دعوايي با احسان كردم كه بيا و ببين...

با تعجب گفتم:چرا؟!!!

خنديد و گفت:ﺁخه تو اونقدر خوشگل بودي و از طرفي شباهتت هم به احسان خيلي كم به نظر مي اومد ولي حالا كه از نزديك مي بينمت متوجه بعضي شباهتهات با اون ميشم.اما خوب به هر حال اولش فكر كردم عكس يه دختر غريبه اس.

خنديدم و گفتم:وا...عكس دختر غريبه توي كيف احسان چه كار داره؟

ناهيد لبخندي زد و گفت:ﺁخه احسان خيلي شيطونه فكر كردم شايد به غير از من با دختر ديگه اي هم دوسته!

با تعجب به ناهيد نگاه كردم و گفتم:مگه امكان داره كه يه پسر در عين حال كه با دختري دوسته با دختر ديگه اي هم دوست باشه؟!!!

ناهيد با تعجب بيشتري مرا نگاه كرد و گفت:چه حرف عجيبي ميزني!!! مگه تا حالا چنين چيزي رو تجربه نكردي؟ گر چه تو اونقدر قشنگي كه اگه هر پسري با تو دوست بشه بايد هزار چشمي مواظبت باشه تا از چنگش در نري اون وقت نمیرسه به اينكه بخواد وقت دوستي با دختر ديگه اي پيدا كنه...بميرم براي دوست پسر تو...حتما" حسابي هر وقت كه بخواي دلش رو خون ميكني!...

خنديدم و گفتم:ولي من اصلا" دوست پسر ندارم.

خنديد مي دانستم حرفم را باور ندارد.تا خواست چيزي بگويد احسان برگشت با سيني پر از بستني گلاسه هاي مخصوص.ناهيد برايش گفت كه خاطره ي ديدن عكس من در كيف احسان چقدر برايش به ياد ماندني بوده و احسان در حاليكه مي خنديد گفت:الهام جات خالي بود...ببيني چه جيغهايي مي كشيد...

در اين موقع فرهاد هم وارد بحث شد و گفت:ﺁره...ﺁره منم اون روز رو يادمه چه بلوايي جلوي سلف راه افتاده بود.

فرهاد رو كرد به من و گفت:به خدا الهام...احسان هر چي قسم ميخورد كه اين خواهرمه...جيغهاي ناهيد بلندتر مي شد...فكر مي كنم يه چيزي حدود يه ماه با احسان قهر بود...نه احسان؟

از حرفهاي فرهاد فهميدم ناهيد بايد با احسان هم رشته اي باشد حالا شايد با دو سه سال اختلاف سن و از طرفي احساس كردم كه عمر دوستيشان بايد بيش از دو سال باشد ولي عجيب اين بود كه احسان تازه احساس كرده بود كه مي تواند ناهيد را به من معرفي كند! شايد از نظر احسان من كمي بزرگ شده بودم! در اين موقع نازنين گفت:الهام...من بايد به كتاب فروشي اميركبيرم برم...ميخوام چند جلد كتاب بخرم.

خواستم از جايم بلند شوم كه از زير ميز احسان يك پايش را ﺁرام روي پايم گذاشت و ناهيد هم با يك دست از زير ميز پاي ديگرم را گرفت.فهميدم نبايد بلند بشوم ولي متوجه شدم نازنين منتظر من است بنابراين گفتم:ا...حالا چه عجله اي داري؟...بشين بعد با هم ميريم.

ديدم از جايش بلند شد و كيفش را برداشت و گفت:ولي كتاب فروشي ممكنه تعطيل كنه.

متوجه شدم فرهاد از جايش بلند شد رو كرد به نازنين و گفت:اجازه ميديد شما رو تا كتاب فروشي برسونم؟

بيچاره نازنين مثل لبو سرخ شده بود كمي دلم برايش سوخت ولي حالا فشار پاي احسان روي پايم بيشتر شده بود بنابراين فقط با لبخند به نازنين نگاه كردم.طفلك او هم ديگر حرفي نزد و به همراه فرهاد از كافي شاپ خارج شدند ولي چند لحظه بعد فرهاد به سرعت برگشت داخل و در حاليكه دو تا از بستنيهاي سفارشي را بر مي داشت با عجله تشكر و خداحافظي كرد و به سرعت از مغازه خارج شد.يكباره شليك خنده ي احسان به هوا بلند شد.با اخم به احسان نگاه كردم و گفتم:زهرمار...به چي ميخندي؟

ناهيد هم به خنده افتاد و در همان حال گفت:ﺁخه الهام جون تو نميدوني چند وقت بود اين فرهاد بدبخت التماس ميكرد كه احسان يه جوري اون رو با نازنين دوست كنه و امروز خيلي اتفاقي اين مسئله پيش اومد.

در حاليكه به كتونيام كه كاملا" در اثر كفش احسان از رنگ سفيد به خاكستري تبديل شده بود نگاه ميكردم و حرص میخوردم گفتم:ولي من فكر ميكنم همچينم اتفاقي نبوده...

احسان گفت:به جون الهام صد در صد اتفاقي بود...من اصلا" خبر نداشتم تو و نازنين اينجاييد.

دوباره خنديد و رو كرد به ناهيد كه حالا حسابي مشغول خوردن بستني بود و گفت:تو رو بگو حالا مجبوري پياده برگردي خونتون!!!

ناهيد اخم ساختگي كرد و گفت:بي خود كردي...ميري خونتون ماشين مياري و منو ميرسوني.

از حالت صحبت كردنش فهميدم خيلي با هم صميمي هستند.در اين موقع متوجه انگشتري كه در دست چپش بود شدم! درست شبيه انگشتري بود كه از چهار سال پيش تا حالا در دست احسان ديده بودم.هر وقت هم من يا مامان موضوع انگشترش را از او سوال ميكرديم با خنده و مسخره بازي جوابهاي سر بالا ميداد و حالا درست شبيه همان انگشتر كه در دست احسان بود يكي هم در دست چپ ناهيد ميديدم!!! يعني اين دو با هم نامزد هستند...پس چه طور احسان به مامان هيچ چيز نگفته است و اصولا"در اين چهارسال چرا اصلا" ناهيد را به خانه نياورده و سعي نكرده موضوع را مطرح كند؟!!! بعد از اينكه ناهيد و احسان هم بستني خودشان را خوردند با هم از كافي شاپ خارج شديم.نزديكیهاي خانه كه رسيديم ناهيد قدمهايش را ﺁهسته كرد و من كاملا" متوجه اين مسئله بودم برگشتم و به ﺁرامي به طرفش رفتم و گفتم:ناهيد چرا نمياي بريم داخل...مامان از ديدنت خوشحال ميشه.

بلافاصله احسان به ميان حرفم پريد و گفت:نه الهام جان...فعلا" نه...باشه سر فرصت...ناهيد تو همين جاها باش تا من ماشين رو بيارم.

بعد رو كرد به من و دستش را به طرفم دراز كرد و گفت:بيا بريم خونه.

با تعجب نگاهي به هر دو كردم.ناهيد لبخندي به لب داشت و صورت مرا بوسيد و خداحافظي كرد و من به همراه احسان به طرف درب حياط رفتم وقتي مي خواستم وارد حياط بشوم دوباره ايستادم و برگشتم نگاهي به پشت سرم انداختم ولي ناهيد از تير رس نگاهم خارج بود با تعجب به احسان نگاه كردم و گفتم:خيلي وقته با هم دوستيد...نه؟

دستش را دور شانه ي من انداخت و مرا به داخل حياط كشاند و گفت:ﺁره تقريبا" چهار سال داره تموم ميشه.

گفتم:خوب چرا به مامان نميگي؟

در حاليكه متفكر به سوئيچش نگاه ميكرد گفت:الهام...به مامان چيزي كه نمیگي؟!!!

گفتم:نه...اگه تو نخواي هيچی به هيچ كس نميگم.

به چشمهايم خيره شد و گفت:راستش مي ترسم مامان مخالفت كنه.

با تعجب گفتم:چرا؟ مگه ناهيد چه مشكلي داره؟!!!................

ادامه دارد

منبع :http://shatrangeeshgh2.blogfa.com/
sama33 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۱ آبان ۱۳۸۸, ۰۱:۱۷ قبل از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
sama33 آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض Re: گلبرگهای خزان عشق ـ شادی داودی

گلبرگهای خزان عشق 3

عشق او همواره در دسترس است٬اما دل ما گشوده نیست.دلت را به انگشتان خدا بسپار تا با آن بازی کند.

----------------------------------------

درحاليكه متفكر به سوئيچش نگاه ميكرد گفت:الهام...به مامان چيزي كه نميگي؟!!!

گفتم:نه اگه تو نخواي هيچ چيز به هيچ كس نميگم.

به چشمهايم خيره شد و گفت:راستش مي ترسم مامان مخالفت كنه.

با تعجب گفتم:چرا؟ مگه ناهيد چه مشكلي داره؟

خنده ي تلخي كرد و گفت:ناهيد هيچ مشكلي نداره...ولي شايد خونواده اش از نظر مامان يا بابا از طبقه ي خيلي بالا نباشه...

دهنم از تعجب بازمانده بود و كمي هم خنده قاطيش شده بود گفتم:اين چه مزخرفاتيه كه به هم مي بافي؟

خواست جوابم را بدهد كه مامان از پنجره ي ﺁشپزخانه صدا كرد:الهام...احسان...چرا توو نمیاين؟

احسان سريع با خنده دستي براي مامان تكان داد و گفت:مامان ناهار منتظر من نباش...من با بچه ها ناهار بيرونم...

خواست به سمت ماشين برود كه دوباره مامان گفت:گوشي الهام رو دادي؟

احسان به طرف من برگشت و گفت:تو گوشيت رو ميخواي؟

شانه هايم را بالا انداختم و گفتم:نه...

به طرفم ﺁمد و لپم را بوسيد و گفت:شب بهت برميگردونم.

بعد با عجله درب حياط را باز كرد و ماشينش را بيرون برد.منهم درب حياط را بستم و رفتم داخل ساختمان.به محض اينكه درب هال را باز كردم صداي غر غر مامان را مي شنيدم.عصبي بود به اين دليل كه چرا من گوشي ام را از احسان نگرفته بودم! خوب لزومي نداشت اين كار را بكنم چون من اصلا" استفاده اي از گوشي نداشتم و از همان موقع كه برايم هم خريده شده بود در كمد ديواري جا خشك كرده بود و تنها مواقع خيلي خاص مثل خراب بودن گوشي بابا و از اين جور بهانه هاباعث ميشد من گوشي ام را از كمد بيرون بياورم.با مامان بحثي نكردم و مستقيم براي تعويض لباسهايم به طبقه ي بالا رفتم وقتي دوباره به پايين برگشتم بابا هم ﺁمده بود.در حالي كه صورتش را ميشست به مامان گفت:ليلا...احسان گوشيش رو فروخته؟!!

از تعجب روي پله ها خشكم زده بود چون اصلا" فكرش را هم نمي توانستم بكنم كه احسان بدون مشورت با بابا گوشي و خط موبایلش را فروخته باشد.مامان در حاليكه با دستمالي دستش را خشك ميكرد و از تعجب در حال انفجار بود از ﺁشپزخانه خارج شد و رو كرد به بابا و گفت:والله...نميدونم...چطور مگه!!!!؟

بابا در حاليكه با حوله صورتش را خشك ميكرد مرا هم در بالاي پله ها ديد.سلام كردم و ﺁرام ﺁرام از پله ها پايين رفتم.بابا هم سمت من ﺁمد و طبق معمول بعد از اينكه پيشاني ام را بوسيد و حالم را پرسيد گفت:امروز چند بار با گوشيش تماس گرفتم.ميخواستم بگم بياد دفتر دو تا از سيستمهاي ما رو تعمير كنه كه ديدم گوشيش رو شخص ديگه اي جواب ميده وقتي با كلي شرمندگي قضيه رو پرسيدم فهميدم تقريبا" يه هفته پيش شماره رو واگذار كرده!!!

يك هفته...يعني يك هفته پيش احسان گوشي را فروخته بوده و به هيچكس اطلاع نداده بوده...اما براي چي؟...چرا اين كار را كرده بود؟ ما كه اصولا"در خانواده مشكلي نداريم هر وقت هم پولي از بابا خواستيم حالا اگر همان روز به ما نداده چند وقت بعد هر طور شده ﺁنرا به دست ما رسانده...پس اين بايد موضوع ديگري باشد كه احسان نخواسته در خانه ﺁن را مطرح كند.مامان يك باره مثل بمبي كه منفجر بشود با عصبانيت رو كرد به من و گفت:اون وقت به تو ميگم گوشيت رو بگير ميگي من نيازي ندارم...خوب دختر من حتما" چيزي حس كردم كه اصرار دارم تو كاري رو بكني...ولي مگه ميشه حرف حالي شما ها كرد!!!

بابا با تعجب به مامان و بعد به من نگاه كرد و گفت:گوشي تو ديگه چه مشكلي پيدا كرده؟

خنديدم و گفتم:هيچي بابا...مامان از صبح گير داده ميگه چرا گوشيت رو به احسان دادي فقط همين...

بابا در حاليكه سالاد روي ميز را براي خودش توي بشقاب مي كشيد گفت:خوب اين كه ديگه عصبانيت نداره...صحبت منم فقط در حد يه سوال بود...اگرم احسان گوشيش رو فروخته باشه مهم نيس حتما" صلاح دونسته كه بايد اين كار رو بكنه و كرده...

هنوز حرفش تمام نشده بود كه مامان به ميان حرفش پريد و گفت:ايرج...اين چه حرفيه...يعني يك كلام نبوده كه ما لايق باشيم و در جريان موضوع قرار بگيريم...يعني احسان اونقدر سر خود شده كه به راحتي از اين موضوع ميگذري؟!!

بابا همانطور كه سالاد ميخورد گفت:ليلا...بسه ديگه...احسان بچه نيس...اون الان بيست و پنج سالشه.در ثاني گوشي متعلق به خودش بوده...مگه غير از اينه؟
منهم كمي سالاد براي خود ريختم و مشغول خوردن شدم ولي كاملا" ميشد از رفتار مامان فهميد كه چقدر از موضوع عصبي شده است و مطمئن بودم كه در ذهنش حرفها را مسلسل وار ﺁماده ميكند تا به محض ﺁمدن احسان شليك كلامي را به سويش ﺁغاز كند.بابا ديگر صحبتي نكرد ولي فكر من هم مشغول شده بود چرا كه احسان اصلا" كسي نبود كه اين كارها از او سر بزند و چيزي به خانواده نگويد به هر حال ناهار را خورديم و من بعد از اينكه ظرفهاي ناهار را شستم به هال رفتم و روي يكي از راحتي ها نشستم و مشغول ديدن تلويزيون شدم بابا دوباره به دفتر برگشت.طفلك هيچ وقت براي خودش ساعت استراحت در نظر نمي گرفت مگر اينكه مامان غرغري ميكرد ﺁن وقت بود كه با برنامه ريزي خاصي برنامه اي براي مسافرت ترتيب ميداد.كلا" بابا براي رفاه همه ي ما بي نهايت تلاش ميكرد و هميشه حرفش اين بود كه چون خودش در دوران كودكي حسرت خيلي چيزها را داشته هميشه ﺁرزو داشته كه زندگي براي خانواده اش ترتيب بدهد كه مبادا هيچ كدام از ﺁنها خداي نكرده حسرت چيزي به دلشان بماند و الحق هم كه در اين زمينه سنگ تمام گذاشته بود.گاهي وقتها كه به زندگي خودم دقيق ميشدم كاملا" مي توانستم بفهمم كه چيزي در زندگي نبوده كه بخواهم و بابا برايم تهيه نكرده باشد تنها چيزي كه من هميشه حسرتش را داشتم داشتن كمي ﺁزادي بود.مثلا" رفتن به مهماني هاي دوستانم يا شركت در جشن تولد ﺁنها و يا رفتن گروهي با دوستانم براي گردش به كوه...اما همه ي اينها چيزهايي بود كه هيچ وقت براي من تحقق پيدا نكرده بود و من مي دانستم كه تمام اين محدوديتهايي كه بابا براي من قائل شده به خاطر علاقه ي بيش از حدش به من است و بعد از فوت عمه مريم حساسيت بابا شروع شده است گرچه در زمان ﺁن اتفاق من كودك نوزادي بيش نبودم اما به مرور زمان و بزرگ شدنم و شباهتي بي اندازه كه بين من و عمه مريم به وجود مي ﺁيد بابا هميشه در هراسي ناشناخته در از دست دادن من به سر ميبرد...اين را بعضي وقتها كه مثلا" چند دقيقه اي از مدرسه دير به منزل ميرسيدم كاملا" از واكنشهايي كه از خودش نشان ميداد و گاها" خيلي هم غير عادي بود...بيشتر براي من به تصوير ميكشيد.هر چه بزرگتر شدم سعي كردم با دوري كردن از سهل انگاريهاي ناخوداگاه و غير عمد خودم كمتر موجب دلنگراني بابا و بقيه باشم.از نظر مادي هيچ وقت در تنگنا نبودم اما از نظر بعضي مسائل عاطفي و احساسي معمولا" خلائي در وجودم حس ميكردم...

تمام بعد از ظهر مامان خودش را در حياط با گلها سرگرم كرد ميدانستم فقط تظاهر به اين كار ميكند و با تمام عشقي كه به گلهاي زيبايش دارد اما در حال حاضر كاري كه احسان كرده بوده تمام فكرش را مشغول كرده.چند بارخواستم با شماره گوشي خودم كه فعلا" در دست او بود تماس بگيرم و در جريان قرارش بدهم اما هر بار با ورود ناگهاني مامان به هال مجبور شدم گوشي تلفن را زير بالشتي كه روي راحتي گذاشته بودم پنهان كنم و در نتيجه موفق به برقراري تماس نميشدم.عصر...طرفهاي ساعت شش بود كه احسان برگشت و ماشينش را داخل حياط ﺁورد.من از پشت شيشه پنجره هال داشتم او را نگاه ميكردم.خيلي دوستش داشتم گرچه در موارد سختگيري و مراقبت از من گاهي بيش از بابا كلافه ام ميكرد اما بي نهايت با محبت و مهربان بود در تمام طول زندگي به ياد نداشتم لحظه اي را فقط براي حتي ساعتي از او دلخور باشم و مطمئن بودم كه او نيز خيلي بيش از يك رابطه ي معمولي میان برادر و خواهر به من علاقه مند است...شباهت زيادي به جواني هاي بابا داشت و هر كس عكسهاي جواني بابا را ميديد با اطمينان عكس را متعلق به احسان ميدانست و اين باعث خنده ي ما ميشد!!! چون فرد بيننده معمولا" بعد كه پي به اشتباه خودش ميبرد تازه قيافه ي او از شدت تعجب تماشايي بود...

ديدم كه احسان بعد از سلام به مامان از حالت برخورد مامان متوجه شد اوضاع خراب است...بنابراين زياد مكث نكرد و وارد هال شد.به محض اينكه مرا ديد با خنده چشمكي زد و گفت:دوباره وزير جنگ اعصاب و روان اعلام جنگ داده؟؟؟؟چي شده؟

از حرفش خنده ام گرفت ولي سعي كردم لب و لوچه ي خودم را زود جمع كنم چون از پنجره ديدم مامان دستش را شسته و در حال وارد شدن به هال است خيلي سريع گفتم:مامان فهميده گوشيت رو فروختي...واقعا"فروختي؟!!!!

در هم شدن چهره اش را كاملا حس كردم.سريع پرسيد:كي اين موضوع رو به مامان گفت؟

حالا صداي پاي مامان به گوش ميرسيد اما هنوز به درب هال نرسيده بود گفتم:بابا فهميده...

با سرعت غير قابل باوري به حالت دو از پله ها بالا رفت و زماني كه مامان درب هال را باز كرد احسان وارد اتاقش شده بود و درب را هم بسته بود! مامان وقتي داخل شد كمي اين طرف و ﺁن طرف را نگاه كرد و بعد به من كه در پذيرايي ايستاده بودم كمي خيره نگاه كرد و گفت:احسان كجاس؟

گفتم:رفت اتاقش.

مامان رفت به سمت پله ها ولي بالا نرفت فقط احسان را صدا كرد كه بيايد پايين.ميدانستم در چند دقيقه ي ﺁينده طوفان فريادهاي مامان به هوا خواهد خواست بنابراين از پله ها بالا رفتم.حالا مامان به ﺁشپزخانه برگشته و انتظار احسان را ميكشيد.ﺁهسته ضربه اي به درب اتاق احسان زدم و بعد درب را باز كردم ...ديدم روي تخت نشسته و مشغول گذاشتن سيم كارتي داخل يك گوشي جديد است! گفتم چيكار ميكني؟ مامان صدات كرده...منتظرته.

با عجله سيم كارت را داخل گوشي جديدي كه در دست داشت قرار داد و گفت:الان ميرم...

گفتم :اين سيم كارت رو از كجا ﺁوردي؟

خنديد و گفت:خدا رو شكر همين يه ساعت پيش فرهاد برام جور كرد و خريدم.

از جايش بلند شد و گوشي مرا هم كه صبح گرفته بود به من برگرداند.گوشي را كه از او مي گرفتم با تعجب پرسيدم:گوشی و سيم كارت قبلي رو چرا فروختي؟!!!

دوباره چهره اش در هم رفت و بعد از چند لحظه لبخند كمرنگي روي لبش نشست و گفت:بعدا" برات تعريف ميكنم...

دوباره پرسيدم:حالا اين يكي واقعا" مال خودته؟

خنديد و لپم را كند و گفت:ﺁره...خانم خوشگله...بعد از مامان چشمم به تو روشن!

از سر راهش كنار رفتم و با شرمندگي گفتم:ببخشید...قصد فضولي نداشتم.

وقتي داشت از پله ها پايين ميرفت گفت:پايين نيا...برميگردم بالا و موضوع رو برات تعريف ميكنم.............

ادامه دارد
منبع :http://shatrangeeshgh2.blogfa.com/
sama33 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۲ آبان ۱۳۸۸, ۰۲:۲۲ قبل از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
sama33 آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض Re: گلبرگهای خزان عشق ـ شادی داودی

گلبرگهاي خزان عشق 4

عشق٬مستلزم شجاعت است.زيرا براي سفر به اقليم عشق٬مستلزم ترك نفس است.ترك نفس براي زبونان ساده نيست.

--------------------------------------

خنديد و لپم را كند و گفت:ﺁره...خانم خوشگله...بعد از مامان چشمم به تو روشن!

از سر راهش كنار رفتم و با شرمندگي گفتم:ببخشيد...قصد فضولي نداشتم.

وقتي داشت از پله ها پايين ميرفت گفت:پايين نيا...برميگردم بالا و موضوع رو برات تعريف ميكنم.

از پله ها كه پايين رفت نگاهش كردم وقتي مي خواست وارد ﺁشپزخانه بشود ترديد را در قدمهايش ميشد حس كرد.وارد اتاقم شدم و درب را بستم.صداي سوال و جوابهاي هر دو را كم و بيش ميشنيدم اما خوشبختانه نميدانم احسان چه چيزهايي را سر هم بافت و به مامان گفت كه شكر خدا ﺁن طوفاني كه من انتظارش را داشتم اتفاق نيفتاد.تقريبا"بيست دقيقه بعد احسان به اتاق من ﺁمد.من روي تخت نشسته بودم و در حال ورق زدن كتاب سهراب سپهري بودم .وقتي وارد شد ﺁمد روي تخت كنار من نشست و همچنان با گوشي اش بازي هم مي كرد.نمي خواستم حرفهايش را با سوالي از طرف من ﺁغاز كند چون ميدانستم اگر من بخواهم چيزي بپرسم شايد اصلا كار درستي نباشد و از ﺁنجايي كه خودش گفته بود موضوع را برايم تعريف خواهد كرد پس جاي پرسشي از طرف من نبود.خودش را عقب كشيد و تقريبا" به ديوار كنار تخت تكيه داد و پاهايش را به حالت دراز روي تخت قرار داد و گفت:الهام...

نگاهش كردم و فهميد كه منتظرم تا حرفش را بزند.ادامه داد:ناهيد رو ديدي؟ دختر خوبيه...خيلي خوب...خانوم...محجوب...مهربون... من خيلي خوب بعد از چهار سال ميتونم در موردش قضاوت كنم...

خنده ام گرفت و گفتم:ببين احسان...قرار بود در رابطه با فروش گوشيت با من حرف بزني...فكر نميكنم اين حرفهاي پر از احساس ربطي به من داشته باشه...

به من نگاه كرد براي اولين بار حلقه ي اشك را به وضوح در چشمش ديدم!!! براي يك لحظه به شدت ترسيدم...تا حالا احسان را اينطوري غرق در احساس نديده بودم...او هميشه پسري شوخ و بذله گو بود و اصلا" لحظه اي نميشد تصور كرد كه او با غم هم ﺁشنا باشد..! حالا چه برسد به اينكه بخواهد اشك را به پهنه ي صورتش دعوت كند!سريع خودم را جمع و جور كردم و گفتم:احسان...چته؟!!

ساكت شد و به نقطه اي خيره نگاه كرد ولي بعد ادامه داد:گوشي رو مجبور شدم به خاطر ناهيد بفروشم.

از تعجب دهنم باز مانده بود ولي بعد از چند لحظه گفتم:به خاطر ناهيد؟!!!...چرا؟!!!

نگاه پر التماسي به من كرد و گفت:مطمئن باشم كه اين حرفا پيش خودمون ميمونه؟

گفتم:ﺁره...به خدا...حالا بگو ببينم...اين حرفها چه ربطي به هم داره؟

از جايش بلند شد و دوباره در حاليكه گوشي را از يك دستش به دست ديگرش پرت ميكرد گفت:براي پول پيش اجاره ي خونه شون پول لازم داشتن و منم اين كار رو كردم.

نميدانستم چه بگويم فقط اين را مطمئن بودم كه به مامان اين حرفها را نگفته...ادامه داد:ناهيد با مادر و دو تا خواهر كوچيكترش زندگي ميكنه.پدرش هشت سال پيش به طور ناگهاني اونها رو رها كرده و رفته حالا كجا و چرا هيچ وقت خودشونم نفهميدن و از اون تاريخ به بعد مادرش با سختي مخارج بچه ها رو تامين كرده و الان ناهيدم در ضمني كه درس ميخونه توي يه شركت كه مال دايي فرهاد هستش كار ميكنه.چند وقت پيش صاحبخونه شون بدون خبر قبلي به اونها ميگه يا بايد يك ميليون تومن به پول پيش خونه اضافه كنن و يا اينكه بايد اثاثشون رو جمع كنن و از اونجا برن...باور نمي كني به خاطر اين يك ميليون تومن پول به چه روزي افتاده بودن كار ناهيد و مادرش فقط گريه شده بود...بيشتر از اين نميتونستم تحمل كنم...با كمك فرهاد گوشي رو هفته پيش با سيم كارت فروختم و پول مورد نيازشون رو تهيه كردم...همه اش همين بود.

كتاب را كه لوله كرده بودم و در دستم مي فشردم دوباره باز كردم و گفتم:ولي اگه مامان بفهمه چي؟

كمي مكث كرد و گفت:نمي فهمه...بهش گفتم چون مزاحم تلفنيم زياد شده بوده مجبور شدم شماره رو واگذار كنم.

ديگر نخواستم چيزي بگويم ولي مطمئن بودم مامان خيلي باهوش تر از ﺁن چيزي است كه احسان فكر ميكند.احسان از جايش بلند شد و خواست از اتاق بيرون برود كه گفتم:راستي از فرهاد و نازنين چه خبر؟

خنديد...خيلي قشنگ خنديد و برگشت به طرف من و گفت:خدا واسه ي فرهاد ساخته!...

منهم خنده ام گرفت و گفتم:چطور؟

گفت:كتابهايي رو كه نازنين مي خواسته اون كتابفروشي نداشته...براي همين فرهادم با نازنين قرار گذاشته فردا برن انقلاب و كتابها رو تهيه كنن...

هر دو خنديديم و بعد احسان از اتاق بيرون رفت.برايم جالب بود كه نازنين هم از اين رابطه ناراضي نبوده.ولي موضوع جالبتر اين بود كه نازنين هيچ وقت نسبت به فرهاد اظهار عقيده نكرده بود اما از رفتار ﺁخرش كاملا" ميشد فهميد كه نازنين هم نسبت به فرهاد بي ميل نبوده! هفته به سرعت سپري شد و اواسط هفته ي بعد صبح بابا تلفن كرد و قبولي مرا در دانشگاه كه از طريق يكي از دوستانش فهميده بود را به مامان اطلاع داد و به خودم هم كلي تبريك گفت و از مامان خواست كه همگي شام را مهمان بابا باشيم.خيلي خوشحال بودم چرا كه تنها راه گريز از خانه را بعد از اتمام دبيرستان ورود به دانشگاه ميدانستم...البته منظورم اين نيست كه بودن در خانه برايم غير قابل تحمل باشد اما خوب با ورود به دانشگاه شايد خيلي از محدوديتهاي من ديگر از كنترل بابا خارج ميشد.قضيه اي كه بيشتر سبب خوشحاليم شد تلفني بود كه ظهر فهميدم نازنين نيز مثل من در دانشكده مامايي و پرستاري تهران قبول شده...بي نهايت خوشحال شدم چرا كه من و نازنين خيلي با هم راحت بوديم و ميدانستم اين مسئله تا حد زيادي خيال بابا و مامان را هم راحت ميكند.ظهر احسان وقتي ﺁمد مامان هر چي اصرار كرد كه ناهار بماند قبول نكرد و مرا هم با وجود تمام مخالفتهايي كه مامان داشت با خود براي ناهار از خانه بيرون برد.وقتي از درب حياط خارج شدم ناهيد در ماشين احسان نشسته بود و وقتي مرا ديد پياده شد و حسابي تبريك گفت.اين بار دومي بود كه ناهيد را ميديدم ولي يك جورهاي خاصي خيلي بيشتر از ﺁنچه كه بايد به دلم نشسته بود و به قول احسان واقعا" با محبت و مهربان بود.بالاخره احسان جلوي يك رستوران نگه داشت وقتي پياده شديم احسان ماشين فرهاد را نشان داد و گفت:بچه ها زودتر از ما رسيدن!

متوجه شدم فرهاد و نازنين هم هستند و وقتي داخل رستوران رفتيم ﺁنها را ديديم كه بلند شدند و براي ما دست تكان دادند روحيه ي نازنين كاملا" تغيير كرده بود و به وضوح برق عشق را ميشد در چشمهايش ديد.ناهار مهمان احسان بوديم كه الحق كم نگذاشت و حسابي تا بعد از ظهر به همه خوش گذشت.فرهاد به مناسبت قبولي نازنين در دانشگاه يك زنجير طلا با يك گردن ﺁويز خيلي قشنگ به او هديه كرد كه نازنين همانجا ﺁنرا به گردن انداخت.شب هم با مامان و بابا و احسان باز براي شام بيرون از منزل بوديم.

هفته ي بعد به همراه ناهيد و احسان براي نام نويسي و تعيين واحد به دانشگاه رفتم كه البته بيشتر كارهايم را ناهيد انجام داد.قرار شد از يازدهم مهر كلاسهايم شروع شود سه روز در هفته از صبح تا بعد از ظهر كلاس داشتم و به همراه نازنين بايد كلاسها را ميگذراندم.تا يازدهم مهر برسد دلشوره ي عجيبي داشتم دائم فكر ميكردم محيط دانشگاه چه جور جايي ميتواند باشد؟..از اينكه حالا از حد يك دختر دبيرستاني قدمي بيشتر برداشته بودم كمي احساس بزرگي ميكردم.بابا چند پروژه ي ساختماني بزرگ گرفته بود و خيلي درگير كارهايش شده بود و مامان هم در اين بين با قبول شدن من در دانشگاه مثل اين بود كه تا حد زيادي از ﺁينده ي بچه هايش اطمينان حاصل كرده باشد...چون ﺁرامش نسبي را در چهره اش متوجه بودم.براي رفت و ﺁمد به دانشگاه هم چون پدر نازنين يك رنو برايش خريده بود مشكل رفت و ﺁمدمان هم حل شده بود گر چه احسان كمي نگران بود و سعي داشت بابا را متقاعد كند كه چون نازنين تازه تصديق گرفته نبايد اجازه بدهند من با او به دانشگاه بروم...ولي در نهايت موفق نشد و كلي هم من از اين بابت خوشحال بودم.بالاخره يازدهم مهرماه رسيد و كلاسها شروع شد.در همان يك هفته ي اول به اين واقعيت پي بردم كه دانشگاه چيزي مثل همان مدرسه است فقط در ابعادي بزرگتر به همراه جمعيتي بيشتر.اوايل فكر ميكردم مثل دبيرستان بيشتر لحظاتم با نازنين سپري خواهد شد ولي كم كم متوجه شدم به دليل روابطش با فرهاد من تقريبا" حكم يك مزاحم را پيدا كرده ام...بنابراين ترجيح دادم قبل از اينكه مشكلي براي دوستيمان پيش بيايد ﺁهسته ﺁهسته خودم را كنار بكشم تا ﺁنها هم راحت باشند.اوايل برايم خيلي سخت بود ولي كم كم عادت كردم و مسير خانه تا دانشگاه را كاملا" مسلط شدم و ديگر مشكلي برايم نبود از اينكه تنها بروم و يا تنها برگردم................

ادامه دارد
منبع :http://shatrangeeshgh2.blogfa.com
sama33 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۳ آبان ۱۳۸۸, ۰۸:۳۳ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
sama33 آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض Re: گلبرگهای خزان عشق ـ شادی داودی

گلبرگهای خزان عشق 5

عشق به معنای آن است که تو دیگری را در ذات خود هدف بدانی.دیگری٬هرگز وسیله نیست.وسیله پنداشتن دیگری٬غیر اخلاقی ترین عمل دنیاست.

----------------------------------------------------

اوايل فكر ميكردم مثل دبيرستان بيشتر لحظاتم با نازنين سپري خواهد شد ولي كم كم متوجه شدم به دليل روابطش با فرهاد من تقريبا" حكم يك مزاحم را پيدا كرده ام...بنابراين ترجيح دادم قبل از اينكه مشكلي براي دوستيمان پيش بيايد ﺁهسته ﺁهسته خودم را كنار بكشم تا ﺁنها هم راحت باشند.اوايل برايم خيلي سخت بود ولي كم كم عادت كردم و مسير خانه تا دانشگاه را كاملا" مسلط شدم و ديگر مشكلي برايم نبود از اينكه تنها بروم و يا تنها برگردم.هواي پاييز كم كم علائم خودش را به نمايش مي گذاشت و بارانهاي ناگهاني و تندش معمولا"عابرين پياده را غافلگير ميكرد.شروع دومين ماه پاييز بود بايد به كتابفروشيهاي خيابان انقلاب سري ميزدم و چند تا كتاب و جزوه تهيه ميكردم بنابراين از دانشگاه كه خارج شدم به سمت خيابان انقلاب رفتم و به مغازه هاي مورد نظر مراجعه ميكردم اما در هر كدام وعده ي چند روز و گاه دو هفته ي بعد را براي جور كردن جزوات مورد نظر مرا ميدادند.كم كم كلافه گي را در خودم حس مي كردم چرا كه هم خيلي خسته بودم و هم اينكه معطل شدن براي كتاب ها و جزوات به منزله ي عقب افتادنم از درس بود چون مطالبي كه دنبالشان بودم به سفارش يكي از استادهايمان بود و به قول بچه ها به گير سه پيچ معروف شده بود و اگر كتابها را پيدا نميكردم حتما در امتحان نيم ترم كه هفته ي بعد قرار بود بگيرد دچار مشكل ميشدم.با نا اميدي وارد ﺁخرين كتابفروشي كه فكر ميكردم نسبت به مغازه هاي ديگر معتبرتر است شدم...دانشجوهاي زيادي در ﺁنجا بودند كه هر كدام مشغول خريد مطالب درسي مورد نظر خودشان بودند.رفتم پيش مسئول كتابفروشي و بعد از سلام اسامي كتابها و جزواتم را به او گفتم خوشبختانه جزوات را داشت اما سه جلد كتاب را هر چه جستجو كرد موفق نشد ﺁنها را پيدا كند.در اين ميان متوجه نگاههاي پي در پي يكي از مشتريها شده بودم كه با كنجكاوي خاصي به من نگاه ميكرد.خلاصه بعد از كمي معطلي فروشنده با شرمندگي گفت كه فقط جزوات را ميتواند در اختيار من قرار بدهد به هر حال همان هم براي من غنيمتي بود با تشكر پول جزوه ها را پرداخت كردم و ﺁنها را تحويل گرفتم.از مغازه كه بيرون ﺁمدم متوجه شدم همان مشتري كه با كنجكاوي به خريد و در خواست من توجه ميكرد نيز از مغازه خارج شد و خيلي راحت گفت:ببخشيد شما بايد سال اولي باشي درسته؟

برگشتم و نگاهش كردم...مؤدب به نظر ميرسيد و اصلا" قصد سر به سر گذاشتن نداشت...ايستادم.به طرفم ﺁمد و گفت:ببخشيد...سلام.

به ﺁرامي گفتم:سلام.

ادامه داد:من حميدرضاشهيدي هستم.دانشجوي رشته تخصصي پزشكي...ﺁسيب شناسي در اندام بينايي.

ﺁب دهنم را قورت دادم...رشته اش محشر بود...يعني يك پا مخ.گفتم:بله؟ بفرماييد...فرمايشي داشتيد؟

لبخندي زد و گفت:شنيدم دنبال سه جلد كتاب ميگشتي كه نتونستي اينجا تهيه كني.

دوباره ياد مشكل پيش ﺁمده ام افتادم بي معطلي گفتم:تنها اين مغازه نبود از سر انقلاب تا اينجا پياده اومدم ولي هر جا ميرم كتابها رو ندارن.

دوباره لبخندي زد و گفت:خوب معلومه...شما نميتوني به اين راحتي اين كتابها رو از كتابفروشيها تهيه كني ولي اگه حمل بر فضولي نذاري من ميتونم اونها رو فردا براتون بيارم...البته به صورت امانت...

از خوشحالي كم مانده بود جيغ بكشم ولي خودم را كنترل كردم و پرسيدم:چرا؟

براي لحظات بسيار كوتاهي به چشمهايم خيره شد و بعد گفت:چي چرا؟

در حاليكه جزوه ها را در كيفم مي گذاشتم گفتم:اين كه شما من رو نمي شناسي و اون وقت ميخواي سه جلد كتابي كه به قول خودتون گير هم نمياد به صورت امانت در اختيار من بذاري!!!.

دوباره لبخندي روي صورتش نشست و عينك ظريف و شيكي كه به چشم داشت را روي بيني اش جابجا كرد و گفت:خوب شايد دليل خوبي باشه براي ﺁشنايي...

تعجب كردم و گفتم:و اگه من تمايلي به اين ﺁشنايي نداشته باشم چي؟

سامسونت را در دستش جابجا كرد و گفت:خوشحال ميشدم اگه شما هم بي ميل نبودي ولي اصراري كه باعث زحمت بشه ندارم...ببخشيد پس وقتتون رو نميگيرم.

خواست برگردد كه گفتم:ولي من به اون كتابها نياز دارم.

دوباره به صورتم خيره شد و گفت:ببخشيد خوب فكر كنيد اصلا" همديگر رو نديدم...اميدوارم بتونيد كتابها رو پيدا كنيد.
حرفي نزدم و او هم خداحافظي كرد و رفت.كفرم در ﺁمده بود...پسر پررو چه طور اعصاب مرا خورد كرده بود...اه.به راهم ادامه دادم و تا غروب تمام كتابفروشي هايي را كه بايد مراجعه ميكردم را گشتم ولي هيچيك كتابها را نداشتند.بعضي ها كه اصلا" معتقد بودند بايد قيد پيدا كردن كتابها را بزنم ولي امكان نداشت و بايد براي پايان ترم ﺁنها را مطالعه ميكردم.از پياده رو خارج شدم و منتظر اتوبوس ايستادم كه بوق ماشين احسان به گوشم خورد وقتي نگاه كردم ديدم ناهيد شيشه را پايين كشيد و با خنده گفت:بيا بالا.

به طرف ماشينشان رفتم كمي سردم شده بود احسان برگشت و گفت:تو تا حالا اينجا چيكار ميكردي؟!!!

عصبي بودم و خسته گفتم:دنبال كتاب ميگشتم...پيدا هم نكردم.

احسان خنده اي كرد و گفت:تازه اول سر كار گذاشته شدنته به اين زودي كه نبايد جا بزني...حالا حالاها بايد واسه ي اين چيزها بدویي...

با عصبانيت گفتم:ﺁخه اين كه وضع نميشه.

ناهيد خنديد.برگشت به سمت عقب و گفت:خانم خوشگل حالا با اين عصبانيت مگه ميتوني اونها رو پيدا كني كه اينجوري اخمات رو توی هم كردي؟

--نه...ولي ﺁخه بايد اونها رو گير بيارم.

احسان وارد پمپ بنزين شد تا بنزين بزند...ماشين جلويي احسان هم مشغول زدن بنزين بود كه يكدفعه احسان گفت:ناهيد نگاه كن راننده ي جلويي رو ميشناسي؟

ناهيد به جلو نگاه كرد...منهم همينطور...با تعجب ديدم همان مشتري كتابفروشي بود كه به خاطر كتابها كمي حالم را گرفته بود ولي حرفي نزدم .ناهيد گفت:ا...ا...حميدرضاس.

و بعد احسان به عنوان اذيت كردن او دستش را روي بوق ماشينش گذاشت ولي راننده جلويي بدون اينكه هل بشود و يا حتي عصباني بشود با خونسردي كامل كار خودش را دنبال ميكرد.بالاخره ناهيد گفت:احسان بسه...مردم كلافه شدن.

احسان خنديد و گفت:همه ي دنيا عصباني شدن ولي اين حميدرضا ككشم نگزيد.

بعد سرش را از شيشه بيرون كرد و داد زد:ﺁقاي دكتر...ﺁقاي دكتر...نكنه يه وقت برگردي ببيني كي داره برات بوق ميزنه ها...ﺁخه ممكنه انرژي مصرف كني!

تازه راننده جلويي برگشت...ديدم ميخنده و با دست اشاره كرد كه ماشينش را از سكو خارج ميكند و ﺁن طرف خيابان منتظر ميماند.ناهيد رو كرد به من و گفت:اين راننده ي ماشين جلويي رو ديدي؟از اون مخهاي درجه يك دانشگاه شهيد بهشتيه...بچه ي فوق العاده مودب و خونواده داریه...ولي نميدونيم چرا هيچ وقت به دختري روي خوش نشون نميده...نميدوني الهام...دخترها براش غش و ضعف ميكنن ولي خيلي خودش رو ميگيره و اصلا" انگار هيچ كسي رو ﺁدم حساب نميكنه!

حرفي نزدم و از اينكه ديدم به طرف ديگر خيابان رفت و ماشينش را پارك كرد و منتظر ايستاد كمي احساس ناراحتي ميكردم.بالاخره احسان هم بنزين زد و با ماشين به سمتي كه او پارك كرده بود رفتيم.وقتي احسان ماشين را پارك كرد او به سمت ما ﺁمد...احسان پياده شد و با هم دست دادند و خوش و بش كردند در تمام اين مدت ناهيد دائم تكرار ميكرد:واقعا"پسر ﺁقاييه...دكتري كاملا" برازنده اشه.

او سرش را پايين ﺁورد تا به ناهيد هم سلامي بكند و بعد به من كه عقب نشسته بودم نگاه كرد متوجه شدم كه او هم بلافاصله مرا شناخت...مكث كوتاهي كرد ولي اصلا" حرفي نزد و خيلي مودب سلام كرد...منهم خيلي كوتاه جواب دادم...بعد دوباره صاف ايستاد و با احسان مشغول صحبت شد.در اين موقع بوقهاي ماشين فرهاد را هم شنيديم.ﺁنها هم ماشين را جلوي ماشين حميدرضا پارك كردند و با نازنين از ماشين پياده شدند و به طرف احسان و حميدرضا ﺁمدند...معلوم بود كه فرهاد هم دوستي قديمي با حميدرضا دارد چرا كه خيلي گرم و صميمي با هم برخورد كردند...نازنين هم چون هوا سرد بود نگذاشت من و ناهيد پياده شويم و خيلي سريع بعد از سلام درب ماشين را باز كرد و پريد توي ماشين و كنار من نشست.با تعجب گفتم:تو امروز ماشين نياورده بودي!!!؟

خنديد و گفت:چرا...بردم خونه گذاشتم و بعد با فرهاد اومدم بيرون.

گفتم:تونستي كتابها و جزوه ها رو پيدا كني؟

خنديد و گفت:نه...اصلا" دنبالشم نگشتم.

با تعجب گفتم:چرا؟!!!

گفت:حالا تا پايان ترم كلي وقت داريم.

گفتم:ولي من خيلي گشتم...نازنين كتابها اصلا" گير نمياد...فقط جزوه ها رو پيدا كردم.

دوباره خنديد و گفت:ول كن بابا...بالاخره جورش ميكنيم.

در اين موقع احسان سرش را از شيشه ماشين داخل كرد و گفت:الهام يه زنگ بزن خونه مامان نگرانت نشه...در ضمن بگو كه با مني و شام بيرون ميخوريم.

دلم نميخواست با ﺁنها بروم بنابراين گفتم:نميشه منو ببري خونه؟

ناهيد گفت:ا...چرا خودت رو لوس ميكني...خوب بيا بريم ديگه.

نازنين گفت:راست ميگه ديگه.

گوشي ام را از كيفم بيرون ﺁوردم و با خانه تماس گرفتم و موضوع را به مامان گفتم او هم كه تقريبا" از دير كردن من نگران شده بود خيالش راحت شد.وقتي گوشي را قطع كردم...نازنين از ماشين پياده شد و به همراه فرهاد سوار ماشين خودشان شدند ديدم حميدرضا هم سوار ماشينش شد.احسان ماشين را روشن كرد.ناهيد پرسيد:حميدرضا هم مياد؟

احسان گفت:ﺁره.

ناهيد با تعجب گفت:چه عجب نگفت نه مرسي كار دارم بايد زود برم خونه.

احسان خنديد و گفت:بابا بيچاره واقعا" درساش سخته...قصد خودنمايي نداره......

ادامه دارد
منبع :http://shatrangeeshgh2.blogfa.com
sama33 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۴ آبان ۱۳۸۸, ۰۴:۴۶ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
حدیث98 آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض Re: گلبرگهای خزان عشق ـ شادی داودی

اگر عشقي در ميان باشد٬آنگاه نه زن ارباب است و نه مرد٬بلكه عشق است كه فرمان ميراند.عشق كه باشد٬مرد و زن٬هر دو٬در عشق مستحيل ميشوند٬ناپديد ميشوند٬عشق هر دو را در آغوش خود ميگيرد.
-----------------------------------------------
گلبرگهاي خزان عشق 6
ناهيد با تعجب گفت:چه عجب نگفت نه مرسي كار دارم بايد زود برم خونه...

احسان خنديد و گفت:بابا بيچاره واقعا" درساش سخته...قصد خود نمايي نداره.
در اين موقع ناهيد برگشت به سمت من و چشمكي زد و با خنده گفت:خوب پس حالا كه حميدرضا مياد ماشين ما هم جا نداره بهتره الهام رو بفرستيم توي ماشين حميدرضا...
يكدفعه داغ داغ شدم...احسان با حالت عصبي به ناهيد نگاه كرد و بعد با صدايي ﺁرام ولي عصبي گفت:ناهيد...بار ﺁخرت باشه اين حرف رو زدي...فهميدي؟
ناهيد خودش را جمع و جور كرد و گفت:ولي من شوخي كردم...الهام خودش فهميد...
احسان به ميان حرف ناهيد پريد و با صداي محكمتري گفت:بسه ناهيد...به جدي كه حق نداري بگي...ولي به شوخي هم نميخوام ديگه در اين مورد حرف بزني...
ناهيد خنديد و دستش را روي شانه ي احسان گذاشت و گفت:خيلي خوب بابا...چقدر زود عصباني ميشي...منم ميدونم حاضر نيستي كسي به خواهر خوشگلت حتي نگاه كنه ولي اول و آخرش چي؟...
احسان در ضمني كه دنده ي ماشين را عوض ميكرد دوباره با عصبانيت گفت:ناهيدتمومش ميكني يا همين الان الهام رو ببرم خونه...
ناهيد با تعجب به من و احسان نگاه كرد و گفت:خيلي خوب چرا داد ميزني...باشه ديگه حرف نميزنم.
از واكنش احسان اصلا" خوشم نيامده بود و از اينكه جلوي من سر ناهيد داد كشيده بود احساس خجالت ميكردم اما ناهيد بلافاصله برگشت و با لبخند دست من را گرفت و گفت:نگران نشو خوشگله...من به اين ديوونه بازيهاي احسان عادت دارم.
ولي احسان هنوز كمي عصبي بود.من اصلا" حرفي نميزدم...بالاخره بعد از طي مسيري نسبتا" طولاني هر سه ماشين در گوشه اي پارك كردند و از ماشينها پياده شديم.ناهيد با شگرد و كلكهايي كه خالي از عشق و محبت نبود احسان را از ﺁن حالت عصباني بودن خارج كرد.وقتي وارد رستوران شديم چهره ي احسان حالت عادي به خودش گرفته بود.سر ميز شام ناهيد يك ميز گرد را انتخاب كرد و همه دور ميز نشستيم...كنار من ناهيد و نازنين نشستند و فرهاد كنار نازنين و احسان هم كنار ناهيد نشست...حميدرضا درست رو به روي من قرار گرفت...اول كمي ترسيدم و فكر كردم الان احسان ديوانه بازي در مياورد ولي خوشبختانه اصلا" متوجه اين موضوع نشد...حميدرضا هم اصلا" هيچ حركت خارج از نزاكتي انجام نداد.اولش خيلي احساس اضطراب بهم دست داده بود ولي وقتي متوجه ي جو كاملا" عادي در بين خودمان شدم كم كم منهم حالت عادي پيدا كردم.بعد از غذا متوجه شدم كه هر چه فرهاد و احسان اصرار كردند ولي حميدرضا بر خلاف ميل ﺁنها پول شام را پرداخت كرد.موقع خداحافظي براي لحظه اي نگران شدم كه نكند حرفي از اتفاق بعد از ظهر بزند ولي اصلا" صحبتي نكرد و باز هم مودبانه خداحافظي كرد و از هم جدا شديم.احسان اول ناهيد را رساند...فهميدم خانه ي ﺁنها در خيابان ﺁذربايجان است...مادر ناهيد را هم همان شب جلوي درب خانه شان ديدم.خيلي به خود ناهيد شباهت داشت فقط معلوم بود سختي روزگار پيريش را سرعت بخشيده است ولي روي هم رفته خيلي خوش برخورد بود.در راه برگشت احسان زياد حرف نزد.وقتي رسيديم خانه بابا هم ﺁمده بود اما چون دير وقت بود و شام هم خورده بوديم عذرخواهي كردم شب بخير گفتم و به اتاقم رفتم.وقتي روي تخت دراز كشيدم چهره ي حميدرضا دائم جلوي صورتم ميامد...خيلي با شخصيت بود...قد بلندي داشت با موهايي مشكي به سمت بالا...ابروهايي پر پشت و كشيده و چشمهايي بسيار دقيق و تيز كه گاهي از دقت نگاهش ﺁدم را به زحمت مي انداخت...بسيار شمرده و با صدايي ﺁرام صحبت ميكرد...كلا" به قول ناهيد از چهره ي جذابي برخوردار بود...ولي روي هم رفته به نظر ميامد خيلي خودش را ميگيرد يا شايد من اينطوري برداشت كرده بودم اما با تمام جذابيتش گوشت تلخ به نظر ميامد.
فردا صبح وقتي به دانشكده رفتم بي معطلي وارد سالن شدم.فكرم عجيب مشغول كتابهايي كه پيدا نكرده بودم شده بود و نميدانستم چطوري بايد ﺁنها را تهيه كنم...سرم را بالا گرفتم...ديدم حميدرضا جلوي درب اتاق اساتيد با ﺁقاي فرهاني كه يكي از درسهاي اصلي ما را ﺁموزش ميداد در حال صحبت است.همانطور كه نزديك ميشدم كاملا" متوجه بودم كه حميدرضا به من نگاه ميكند وقتي به ﺁنها رسيدم......
همانطور كه نزديك ميشدم كاملا" متوجه بودم كه حميدرضا به من نگاه ميكند وقتي به ﺁنها رسيدم به استاد سلام كردم و از جلوي ﺁنها رد شدم.هنوز چند قدم بيشتر نرفته بودم كه شنيدم صدايم ميكند:خانم نعمتي...ببخشيد.
ايستادم و به سمتش برگشتم...لبخند خاصي روي لبش بود به طرفم ﺁمد و گفت:سلام.
خجالت كشيدم از اينكه بهش سلام نكرده بودم ولي خودم را نباختم سريع گفتم:سلام...ببخشيد من بايد سلام ميكردم اما...
خنديد و عينك ظريف طبي اش را عقب فرستاد و گفت:مهم نيس...خواستم ببينم كتابها رو پيدا كردي؟
به چشمهايش نگاه كردم...لبخندي به لب داشت...كفرم در ﺁمده بود...سريع گفتم:نخير...هنوز نه...
يكدفعه صورتش به عرق نشست...سريع نگاهش را از چشم من گرفت و در كيفش را باز كرد و گفت:اين يه جلد رو فعلا" داشته باش تا بعد...
كتاب را گرفتم و نگاه كردم يكي از ﺁن سه جلد مورد نظرم بود...به حميدرضا نگاه كردم.با دستمال عرق پيشاني اش را پاك كرد و گفت:فرمايشي نداريد؟
با خجالت و مكث گفتم:دو جلد ديگه اش رو از كجا بايد تهيه كنم؟
لبخندي زد و گفت:اونها رو هم برات ميارم.
به ساعتش نگاه كرد و ادامه داد:ببخشيد من داره ديرم ميشه بايد سريع برم...خداحافظ.
با عجله برگشت و از سالن بيرون رفت.همانجا ايستاده بودم و كتاب به دست رفتنش را نگاه ميكردم...كتاب را در كيفم گذاشتم و وارد كلاس شدم.خيلي خوشحال بودم كه كتابها را گير ﺁورده ام.ﺁن روز سه شنبه بود و من تا ظهر بيشتر كلاس نداشتم...ساعت ﺁخر از ساختمان دانشكده كه بيرون ﺁمدم با تعجب ديدم حميدرضا پايين پله هاي دانشكده ايستاده و روزنامه اي را كه در دست دارد مطالعه ميكند.به ﺁرامي از پله ها پايين رفتم...همچنان سرگرم خواندن روزنامه بود...از جلويش رد شدم و به طرف درب خروجي محوطه رفتم.مسير ساختمان دانشكده تا درب خروجي تقريبا" دويست قدم بود.نزديكيها ي درب كه رسيدم صداي دويدنهايي را پشت سرم شنيدم.برگشتم ديدم حميدرضاست...ايستادم تا به من برسد...اين بار سريع سلام كردم.او هم بعد از جواب دادن سوئيچش را از جيبش بيرون ﺁورد و گفت:ماشين اونطرف خيابونه...تو يه كوچه.
بعد به سمت درب خروجي حركت كرد.ايستادم و گفتم:اما من نميتونم با شما بيام.
ايستاد و به طرف من برگشت با تعجب گفت:چرا؟!!!
گفتم:من اجازه ي چنين كاري رو ندارم.
به طرف من ﺁمد و گفت:اجازه نداري؟...ببخشيد منظورت رو نميفهمم...
كمي اين پا و ﺁن پا كردم و گفتم:من الان بايد به خونه برگردم.
سريع جواب داد:خوب من ميرسونمت.
بلافاصله گفتم:نه...مرسي...شما لطف داريد ولي من اجازه ي اين كار رو ندارم.
سامسونت را در دستش جا به جا كرد و گفت:خوب با منزل تماس بگير و بگو امروز كمي ديرتر ميري...
نگاهش كردم و گفتم:ببينيد ﺁقاي دكتر...من نميدونم شما چطوري فكر ميكنيد...ولي من از اين ﺁزاديها ندارم و اصولا" از اين كارهام خوشم نمياد كه با فرد غريبه اي بيرون منزل وقت گذروني كنم.
لحظه اي ايستاد و به من نگاه كرد بعد گفت:منم قصد وقت تلف كردن ندارم ولي واقعا" دلم ميخواد بيشتر با شما ﺁشنا بشم...خواهش ميكنم...
براي لحظه اي تمام بدنم داغ شده بود...كسي مثل حميدرضا با ﺁن همه دك و پز ظاهرش چه راحت از من خواهش ميكرد!!! يعني تمام روابط دخترها و پسرها اين طوري شروع ميشده و من نميدانستم؟!!! گفتم:ولي ﺁخه...
دوباره تكراركرد:ازتون خواهش كردم.
نميدانستم بايد چي جوابش را بدهم با ترديد گفتم:پس اجازه بديد با منزل تماس بگيرم.
سريع گوشي اش را به طرف من گرفت ولي گفتم:نه متشكرم با گوشي خودم تماس ميگيرم.
شماره منزل را گرفتم...صداي احسان را از پشت گوشي شناختم...بعد از سلام گفتم:من امروز كمي دير ميام.
احسان كمي مكث كرد و پرسيد:چرا؟...امروز كه سه شنبه اس و تا ظهر بيشتر كلاس نداري!
گفتم:كار دارم...كارم كه تموم شد برميگردم...كاري نداري؟..خداحافظ.
گوشي را قطع كردم.ميدانستم اگر زياد طولش ميدادم احسان خودش را رسانده بود.حميدرضا به من نگاه ميكرد...لبخندي زد و گفت:احسان بود نه؟
با تعجب نگاهش كردم و گفتم:از كجا فهميديد؟
خنديد ولي جوابي نداد.با هم به طرف ديگر خيابان رفتيم و وارد يك كوچه شديم كه ماشينش را در ﺁن پارك كرده بود وقتي سوار ماشينش شدم اضطراب كاملا" در صورتم معلوم شده بود! من واقعا" تا آن موقع از اين كارها نكرده بودم و اصلا" تجربه ي قبلي در اين زمينه نداشتم.وقتي او هم در ماشين نشست گفت:موافقي ناهار بريم بيرون؟
با تعجب نگاهش كردم و از اينكه خيلي خودماني و راحت صحبت ميكرد احساس خوبي نداشتم.گفت:دلم ميخواد باهات راحت صحبت كنم و دوست دارم تو هم همينطور باشي...البته از ظاهرت كاملا" مشخصه كه برات خيلي سخته...اما فكر ميكنم كم كم تو هم با من راحت ميشي...من اصولا" از نقش بازي كردن خوشم نمياد و بايد بگم كه سالهاس دنبال يه مورد مناسب براي خودم ميگردم و با توجه به اينكه موارد خيلي زيادي هم پيش رو داشتم ولي چيزي رو كه در وجود تو توجهم رو جلب كرد در هيچ كس نديده بودم و شايد همون يه چيز باعث شد به همين راحتي ازت درخواست دوستي كنم...
با تعجب گفتم:دوستي؟!!!!!!
خنديد و گفت:خوب ﺁره...به هر حال براي شناخت بايد دوستي باشه...الان زمانه علم غيب گذشته .
با عجله گفتم:ﺁقاي دكتر اگه براتون امكان داره اين دفعه اجازه بديد من زود به خونه برگردم فقط اگه براتون امكان داره كتابها رو به من بديد...
كاملا" دست و پايم را گم كرده بودم و حال عجيبي داشتم...حال خيلي بدي...ترسيده بودم!..ولي از چي نميدانم!............
ادامه دارد
منبع :http://shatrangeeshgh2.blogfa.com

<Start>



خداوند بنده اش را در دریای مشکلات فرو می برد نه برای غرق کردنش بلکه برای پاک کردنش
حدیث98 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۵ آبان ۱۳۸۸, ۱۲:۴۸ قبل از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
sama33 آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض Re: گلبرگهای خزان عشق ـ شادی داودی

با تشکر از حدیث 98 اگر تاپیک توسط یکنفر کنترل بشه بهتره زیرا نویسنده داستان تحت شرایطی اجازه این کپی برداری را به بنده داده اند ممنونم از همکاری شما
گلبرگهای خزان عشق 7

هیچ کس برای عشق آمادگی نشان نمیدهد.همه میخواهند مالک عشق و مالک معشوق٬هر دو٬باشند.بنابراین٬مرد زن را به سطح یک کالا و شیء تنزل میدهد.زن نیز مرد را به سطح یک وسیله پایین می آورد.

---------------------------------------------

كاملا" دست و پايم را گم كرده بودم و حال عجيبي داشتم...حال خيلي بدي...ترسيده بودم!..ولي از چي نميدانم! حميدرضا كاملا" حالتم را فهميد و گفت:چرا اينقدر مضطربي؟ من و تو كه خلافي نميكنيم...اگه از بابت احسان نگراني...خوب اونم بايد باور كنه كه زماني ميرسه كه نميتونه براي خواهرش تصميم بگيره و اين خود تویي كه بايد تصميم اصلي رو بگيري...

به ميان حرفش پريدم و گفتم:ولي من نگران نيستم و اين موضوع هم ربطي به احسان نداره...

دو دروغ پشت سر هم گفته بودم.خنديد و به من نگاه كرد و گفت:من بچه نيستم...رفتار ديشب تو و احسان در رستوران همه چيز رو ميگفت...گر چه احسان خيلي سعي داشت ظاهر امر رو حفظ كنه ولي خوب به هر حال...

دوباره به ميان حرفش ﺁمدم و گفتم:ببينيد ﺁقاي دكتر...احسان برادر منه و حق داره براي من نگران باشه و اصلا" دوست نداشته باشه من با كسي رابطه اي هر قدرم منطقي داشته باشم.

همانطور كه دنده ي ماشين را عوض ميكرد خنديد و گفت:پس چطور به خودش اجازه ميده چندين سال با دختري دوست باشه و اون وقت نسبت به خواهرش اينقدر متعصب نشون بده...مرگ خوبه ولي براي همسايه...آره؟!

ﺁب دهنم را قورت دادم...او درست ميگفت و اين موضوعي بود كه تا حالا به ذهن خود من نرسيده بود.كمي ساكت شدم ولي در نهايت گفتم:ﺁقاي دكتر به هر حال اگه ممكنه من امروز ميخوام زودتر به خونه برگردم.

نگاهي به من كرد و گفت:ميشه منو حميدرضا صدا كني؟

جوابش را ندادم...فقط پرسيدم:ببخشيد دو جلد ديگرو كي به من ميديد؟

كمي سكوت كرد بعد گفت:هر دو تا رو فردا ميارم دانشكده.

تشكر كردم ولي او به حرفش ادامه داد و گفت:ببين الهام...من ميخوام بازم تو رو ببينم...اصلا" دلم ميخواد نسبت به هم شناخت بيشتري پيدا كنيم...

بلافاصله گفتم:فكرش رو هم نكنيد چون من از اون دخترهايي كه شما فكر ميكنيد نيستم.

بهش برخورد چون سريع ماشين را به گوشه اي برد و پارك كرد...به طرف من برگشت...گفت:اون دخترهايي كه در ذهن تو هستن دور و بر من كم نيستن خيلي هم بيشتر از اونچه كه تصورش رو بكني در دسترسمن ولي من اگه دنبال اون تيپها بودم سراغ تو نميومدم و اما چيزي رو كه فكر ميكنم همين الان بايد بگم اينه كه به گمونم تويي كه در مورد من بد فكر ميكني! نه من در مورد تو...

گفتم:من در مورد شما فكري نميكنم.

حميدرضا گفت:چرا...خيلي هم بد فكر ميكني...تو فكر كردي من قصد دوستي در سطح و اندازه ي همين همسن و سالاي اطرافمون رو از تو ميخوام...ولي بايد بگم من اصلا" وقت اين بچه بازيها رو ندارم و اصولا" خودمم خيلي براي وقت ارزش قائلم...من اگه دنبال اين بچه بازيها بودم بايد خيلي زودتر از اينها اقدام ميكردم...ولي هدف من فعلا" فقط شناخت بيشتر توئه...اما ديروزم گفتم كه نميخوام باعث زحمت بشم ولي اگه فرار تو از من فقط به خاطر احسان هست به اين قضيه فكر كن...اگه اين مسئله كاري غير اصولي و ناشايست بود پس چرا خودش چند ساله با دختري رابطه داره؟ اگه واقعا" قصد اون چيزي فراتر از يه دوستي حساب شده اس...يعني بعد از اين همه سال نبايد تكليفش رو روشن كنه؟!!

سرم را پايين انداخته بودم چرا كه جوابي براي حرفهايش نداشتم.خيلي قاطع و محكم صحبت ميكرد...شديدا" در كلامش تسلط گفتاري را ميشد احساس كرد.بعد از چند لحظه گفتم:من فردا دانشكده نيستم و بهتره كه شما هم كتابها رو اونجا نبري.

دوباره ماشين را به حركت درﺁورد و گفت:شماره ي گوشيت چنده؟

نگاهش كردم و گفتم:براي چي ميپرسي؟

لبخندي زد و گفت:شماره ات رو بده...فردا تماس ميگيرم و ميگم كه كي و كجا كتابها رو بهت ميدم.

تا خواستم بگم نه احتياجي نيست به اينكه به من زنگ بزني من خودم با شما تماس ميگيرم...گوشي را از من گرفت و شروع كرد به شماره گرفتن! با تعجب گفتم:با كي تماس ميگيريد؟

خنديد و گفت:با خودم!

فهميدم با اين كارش شماره ي من به طور خودكار در گوشيش خواهد افتاد.بعد از چند ثانيه صداي زنگ گوشيش بلند شد...گوشي من را به خودم برگرداند و به گوشي خودش نگاه كرد...متوجه شدم شماره ي من را در گوشيش ذخيره كرد.از مسيرحركتش فهميدم به طرف خانه ي ما ميرود...تمام وجودم را ترس گرفته بود و هر لحظه انتظار رو به رو شدن با احسان را داشتم ولي حميدرضا با جسارت خاصي تا جلوی درب حياط من را رساند و حتي وقتي من از ماشين پياده شدم او نيز براي خداحافظي پياده شد.در ﺁخرين لحظه لبخندي زد و گفت:اضطراب چشمات رو قشنگتر ميكنه...

و در آخر موقع خداحافظی گفت كه منتظر تلفنش باشم...با كليدم درب حياط را باز كردم و داخل شدم.وقتي وارد ساختمان شدم احسان داشت فوتبال نگاه ميكرد و تخمه هم ميخورد.مامان خانه نبود...سلام كردم وقتي داشتم از پله ها بالا ميرفتم يكدفعه احسان صدايم كرد:الهام...

روي پله ها ايستادم...نگاهش نميكردم...گفتم:چيه؟

هنوز صداي تخمه شكستنش را ميشنيدم...دو پله بالاتر رفتم.دوباره صدايم كرد:الهام...

برگشتم و گفتم:اه...چيه؟

مستقيم توي چشمهاي من نگاه كرد و بعد پرسيد:كجا بودي؟

فقط نگاهش كردم.پوستهاي تخمه كه دور دهنش چسبيده بود را با دست گرفت و ريخت توي بشقاب...از جايش بلند شد و به طرف من از پله ها بالا ﺁمد...دقيقا" دو پله پايين تر از من ايستاد ولي همانطور خيره به چشمهاي من نگاه ميكرد.با صداي خيلي ﺁرامي گفت:بيرون چيكار داشتي؟..با كسي بيرون بودي؟

برگشتم و از پله ها بالا رفتم...دنبالم ميامد...نمي خواستم دروغ بگويم من احسان را خيلي دوست داشتم.وارد اتاقم شدم...هنوز دنبالم ميامد...برگشتم و گفتم:اگه بگم ﺁره با كسي بيرون بودم چيكار ميكني؟

با همان صداي ﺁرام گفت:با كي بودي؟

روپوش و مقنعه ام را درﺁوردم و خنديدم...البته خنده ام از روي ترس بود...آب دهنم را قورت دادم و گفتم:تو فكر ميكني با كي بيرون بودم؟

يكدفعه خنديد و من را بغل كرد و در حاليكه پيشانيم را ميبوسيد گفت:ميدونستم خواهرخوشگلم هيچ وقت دست از پا خطا نميكنه...اما نميدونم چرا بي خودي دلم شور زده بود...

هاج و واج مانده بودم چي بايد بگویم! ادامه داد:خوب حالا چيكار داشتي؟

گفتم:هيچي دنبال كتاب بودم.

دوباره لبخند مهرباني روي لبش نشست و گفت:بالاخره گير ﺁوردي؟

بلافاصله گفتم:يه جلدش رو تونستم...قرار شد براي دو جلد ديگه اشم دوباره فردا یه سري بزنم!

پشتم را به احسان كردم و مشغول بيرون ﺁوردن كتابهايم از كيف شدم...لبم را با دندانهايم گرفته بودم چرا كه ميترسيدم حرفي بزنم و باور غلط احسان را خراب كنم ولي متوجه شدم از اتاق بيرون رفت و وقتي جلوي پله ها رسيد گفت:ميخواي به حميدرضا بگم برات كتابها رو پيدا كنه؟ ﺁخه اون ﺁشناهاي خوبي داره...اون موقعها كه ما هم توی پيدا كردن كتاب مشكل داشتيم اون به راحتي برامون پيدا ميكرد...البته رشته ي تو چون پيراپزشكيه احتمالا" پيدا كردن كتابهاي تو براش خيلي ساده تره.

سريع گفتم:نه...نه...احتياجي نيس...احتمالا" اون دو جلد ديگه اشم فردا پيدا میکنم.

احسان هم ديگر حرفي نزد و از پله ها پايين رفت.وقتي احسان رفت احساس ﺁرامش كردم.نميدانم چرا ولي از برخورد شب گذشته ي او در رابطه با حرفهايي كه ناهيد تنها به شوخي گفته بود احساس ناخوشايندي بهم دست داده بود.روي تخت دراز كشيدم و به سقف خيره شدم...نميدانم چرا صورت حميدرضا از جلوي چشمم محو نميشد و دائم لحن صحبتش و رفتارش در ذهنم تكرار ميشد.از جايم بلند شدم و رفتم طبقه ي پايين...احساس گرسنگي ميكردم بنابراين وارد ﺁشپزخانه شدم...از هال كه رد ميشدم احسان سرگرم ديدن فوتبال بود.پرسيدم:مامان كجاس؟

احسان همانطور كه تخمه پوست ميكرد گفت:با بابا رفتن خريد...شب مهمون داريم.

كمي به غذاي داخل قابلمه ناخنك زدم و پرسيدم:كيه؟

گفت:دوتا از همكارهاي بابا با خانوم و بچه هاشون.

با تعجب گفتم:وسط هفته؟!!

خنديد و گفت:باباس ديگه...يدفعه كه ميلش به كاري بگيره كوه هم جلو دارش نيس.

راست ميگفت...بابا با تمام محسناتي كه داشت اين يكي از اخلاقهاي بد او بود و واقعا" وقتي تصميم به انجام كاري ميگرفت زمان و مكان برايش بي معني ميشد.زنگ تلفن احسان به صدا در ﺁمد و چون دور از دسترسش بود از من خواست که پاسخ تلفنش را بدهم...وقتي گوشي را برداشتم صداي ناهيد را شناختم بعد از سلام و احوالپرسي خواست با احسان صحبت كند...گوشي را به هال بردم و دادم به احسان.وقتي احسان را ﺁنچنان سرگرم و دلباخته پاي تلفن ديدم ناخوداگاه حرفهاي حميدرضا در گوشم طنين انداز شد:((چطور خودش با دختر مردم چند ساله رابطه داره عيب نيس...مرگ خوبه براي همسايه...)) همانطور كه به درگاه ﺁشپزخانه تكيه داده بودم خيره به رفتار عاشقانه و جملات زيبايي كه به كار ميبرد دقيق شدم ولي بعد از چند دقيقه رويم را برگرداندم و در ﺁشپزخانه خودم را مشغول كردم.وقتي مكالمه اش تمام شد با اينكه ميدانستم چقدر به فوتبال علاقه دارد اما بنا به خواست ناهيد شال و كلاه كرد و بعد از دقايقي خداحافظي كرد و بيرون رفت وقتي هم از او سوال كردم كه براي ناهار منتظرش باشیم يا نه در ضمني كه ماشينش را از حياط بيرون ميبرد با دست جواب منفي داد.تقريبا" ساعت از دو گذشته بود كه مامان و بابا هم ﺁمدند البته به همراه كلي ميوه و اسباب پذيرايي امشب مهمانها.حوصله ي مهماني نداشتم و دلم ميخواست بهانه اي به دست بياورم و از زير بار مهماني امشب خلاص شوم اما هر چه فكر كردم راهي براي فرار نبود بنابراين بعد از ناهار كمك مامان كردم تا وسايل پذيرايي امشب را ﺁماده كند تا غروب سرم گرم بود و وقتي تقريبا" تمام كارهايي كه مامان انجامش را به من محول كرده بود را تمام كردم از مامان پرسيدم:من ميتونم امشب پايين نيام...اصلا" حوصله ندارم اونم با وجود بچه هاي شيطون ﺁقاي شكوري و توحيدي كه هر كدوم براي يه عمر تشنج اعصاب كافيین...

مامان با اخم نگاهي به من كرد و گفت:من برات شام بالا نميارم...اون وقت اگه گرسنه ات بشه و پايين بياي خجالت نميكشي؟

گفتم:يك كمي الويه و نون ساندويچي بالا ميبرم همون برام شامه ديگه...

مامان در حاليكه به طرف قابلمه هاي روي گاز ميرفت شانه هايش را بالا انداخت و گفت:هر جور راحتي.

اين اولين باري بود كه مامان اجازه ميداد واقعا" ﺁنطور كه راحتم رفتار كنم.بنابراين به طرفش رفتم و او را بوسيدم و بلافاصله به طبقه ي بالا رفتم.ساعت تقريبا" از هشت و نيم گذشته بود كه مهمانها ﺁمدند و از همان ابتدا با سر و صدايي خاص و عجيب ﺁرامش خانه را به هم ريختند.بچه هايشان با اينكه فوق العاده شيطان و شلوغ بودند اما خوشبختانه هيچ وقت فضولي نميكردند و در تمام مدتي كه به خانه ي ما ميامدند طبقه ي بالا پيدايشان نميشد.احسان هنوز نيامده بود و مطمئن بودم با علم بر اينكه امشب مهمان داريم ديرتر از حد معمول هم خواهد ﺁمد.ساعت تقريبا" ده و نيم بود كه گوشي تلفنم زنگ خورد! تعجب كردم...چون من معمولا" در اين ساعت كسي را نداشتم كه با من تماس بگيرد...از روي تختم بلند شدم و از داخل كيفم گوشي را بيرون كشيدم وقتي به شماره ي روي گوشي نگاه كردم كاملا" برايم ناشناس بود!لقمه اي از الويه را برداشتم و در ضمن گوشي را هم جواب دادم:بله؟...بفرماييد...

صدايي را كه از گوشي شنيدم خيلي سريع شناختم...حميدرضا بود...خيلي مودب و سنگين صحبت ميكرد...چون لقمه در دهانم بود صدايم را نشناخت با ترديد گفت:سلام...ببخشيد...الهام خانوم؟

خواستم لقمه را قورت بدهم كه در گلويم گير كرد و از ﺁنجايي كه نوشابه و ﺁب به اتاقم نبرده بودم با صدايي خفه و گرفته گفتم:ببخشيد...چند دقيقه بعد تماس بگيريد.

گوشي را قطع كردم و از اتاق بيرون و به دستشويي كه در طبقه ي دوم بود رفتم اجبارا" از شير دستشويي با سختي ﺁب خوردم تا لقمه را بتوانم فرو ببرم...اشك چشم و ﺁب بيني ام راه افتاده بود...با خفه شدن فقط چند ثانيه فاصله داشتم...نفهميدم به چه علتي بابا به طبقه ي بالا ﺁمد و وقتي مرا با ﺁن حال در دستشويي ديد خيلي ترسيد و گفت:چيه بابا؟...چته؟

تازه نفسم بالا ﺁمده بود...گفتم:هيچي...لقمه ي الويه داشت خفه ام ميكرد.

با تعجب گفت:از اينجا ﺁب خوردي؟!!

گفتم:مجبور شدم...ﺁخه ﺁب خوردن یا نوشابه با خودم بالا نياورده بودم.

بلافاصله رفت پايين و بعد از چنددقيقه كه من به اتاقم رفته بودم با يك سيني غذا و آب و نوشابه به اتاق من ﺁمد از جايم بلند شدم و ﺁنها را از بابا گرفتم و تشكر كردم هنوز بابا از اتاق بيرون نرفته بود كه گوشي ام دوباره زنگ خورد گوشي را برداشتم...بابا ايستاد و با محبت عجيبي به من نگاه كرد و گفت:چيز ديگه اي نميخواي؟

گفتم:نه...مرسي...دستت درد نكنه.

وقتي ميخواست از اتاق خارج بشود به ساعت ديواري نگاه كرد و با تعجب گفت:ساعت نزديك يازده اس...كي ممكنه پشت خطت باشه؟

همانطور كه گوشي دستم بود و حميدرضا را منتظر گذاشته بودم ...نميدانستم به بابا بايد چه بگويم ولي بعد از مكث كوتاهي گفتم:يكي از بچه هاس...قرار بود چند تا كتاب برام تهيه كنه...احتمالا" خبر كتابها رو ميخواد بده.

بابا سري تكان داد و از اتاق بيرون رفت.منتظر شدم از پله ها نيز پايين برود و بعد تازه گوشي را که همچنان حمیدرضا در پشت خط معطل مانده بود جواب دادم:ببخشيد...معطل شديد...سلام....

ادامه دارد
منبع :http://shatrangeeshgh2.blogfa.com
sama33 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۶ آبان ۱۳۸۸, ۰۸:۵۲ قبل از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
sama33 آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض Re: گلبرگهای خزان عشق ـ شادی داودی

گلبرگهای خزان عشق 8

تو با استعداد بالقوه ی عاشقی به دنیا می آیی٬اما این استعداد را باید به فعلیت برسانی.اولین شرط عاشقی٬بیداری است.مردم در خواب غفلتند.

------------------------------------

بابا سري تكان داد و از اتاق بيرون رفت.منتظر شدم از پله ها نيز پايين برود و بعد تازه گوشي را جواب دادم:ببخشيد...معطل شديد...سلام.

خنده اي كرد و جواب سلام مرا داد و بعد از اينكه حالم را پرسيد از اينكه دير وقت تلفن كرده بود عذرخواهي كرد ولي توضيح داد كه تا الان بيمارستان بوده و تازه خانه رسيده...در مورد كتابها هم گفت كه فردا ﺁنها را برايم مياورد ولي ساعتش را خودش تعيين كرد و از من خواست كه جلوی درب خانه منتظرش باشم! به محض اينكه اين حرف را زد به سرعت به ميان حرفش پريدم و گفتم:نه...نه...اين چه كاريه؟..اصلا" امكان نداره كه من دم درب بايستم و شما بيايد اينجا!

با تعجب گفت:چرا؟..مگه چه اشكالي داره؟..خوب ميخوام كتابها رو برات بيارم.

نميدانستم چه جوابي بدهم با اينكه خيلي به كتابها نياز داشتم ولي براي لحظه اي فكر كردم از خير كتابها بگذرم بهتر است از اينكه هر بار جنگ اعصاب برايم پيش بيايد...بنابراين مكث كوتاهي كردم و گفتم:ببينيد...شما خيلي لطف داريد ولي من ديگه كتابها رو نميخوام...انشاالله همين يه جلدي رو هم كه برام ﺁورديد رو يكشنبه هفته ي ﺁينده اگه ديدمتون به شما برميگردونم.

كمي سكوتش طول كشيد تا جايي كه فكر كردم ارتباط قطع شده بنابراين گفتم:الو...؟

گفت:گوشي دستمه...ببين الهام من از قايم باشك بازي اصلا" خوشم نمياد ولي مثل اينكه تو فعلا" ترجيح ميدي كمي از اين بازيها در بياري...خيلي خوب...بگو كجا منتظرت باشم تا بياي...

صدايش كمي عصبي شده بود...ولي من واقعا" از ايجاد اينطور روابط وحشت داشتم بنابراين گفتم:ببينيد ﺁقاي دكتر...

به ميان حرفم ﺁمد و گفت:من به مريضم زنگ نزدم كه هي به من ميگي ﺁقاي دكتر...من حميدرضا هستم...فكر ميكنم حالا ديگه اسمم رو خوب به خاطر داشته باشي.

گفتم:ﺁخه...

نگذاشت حرف ديگري بزنم ادامه داد:كجا منتظرت باشم؟

هول شده بودم تنها جايي كه در ﺁن لحظه به نظرم رسيد كافي شاپ ميدان نزديك خانه مان بود...گفتم:ميدون اطلسي رو بلديد؟

كمي فكر كرد و گفت:همون ميدون نزديك خونتون رو ميگي؟

گفتم:بله...يه كافي شاپ اونجاس به نام سروناز اونجا باشيد...همون ساعتي كه خودتون گفتيد...من ميام اونجا.

خنده اي كرد و گفت:منظورت اينه كه من تو كافي شاپ بشينم تا بياي؟

احساس كردم پيشنهادم برايش مسخره ﺁمده گفتم:اشكالي داره؟

جواب داد:ببين الهام...من يكبار بهت گفتم كه از بچه بازي خوشم نمياد و وقت اين كارها رو ندارم...من جلوي كافي شاپ توی ماشين منتظرت ميمونم ولي داخل كافي شاپ نه...

كفرم در ﺁمده بود با عصبانيت گفتم:خوب چه فرقي ميكنه...من فقط كتابها رو ميخوام...

او هم عصبي شد و گفت:خيلي خوب پس منتظر باش همين الان اونهارو ميارم دم در خونتون.

سريع گفتم:نه...اصلا" كتابها رو نميخوام.

صدايش ﺁرام شد و گفت:هر جور راحتي...پس يكشنبه ميام دانشكده اون يكي رو هم ازت ميگيرم.

عصبي شده بودم...اين ديگه چه جور ﺁدمي بود...ﺁدم يكدنده و لجوج! گفتم:باشه...اگه كاري نداريد ميخوام گوشي رو قطع كنم.

سكوت كرد و جوابي نداد.دوباره گفتم:فرمايشي نداريد...خداحافظ.

تا خواستم گوشي را قطع كنم شنيدم كه گفت:فردا جلوي كافي شاپ توی ماشين منتظرتم.

و بعد بلافاصله گوشي را قطع كرد.به گوشي در دستم نگاه كردم و بعد منهم گوشي را قطع كردم...به سيني غذايي كه بابا ﺁورده بود نگاه كردم كمي از ﺁنرا خوردم اما كاملا" اشتهايم را از دست داده بودم و تقريبا" غذا دست نخورده ماند.به دستشويي رفتم و مسواكم را زدم بيصدا به اتاقم برگشتم و روي تخت دراز كشيدم...براي فردا مردد بودم نميدانستم بايد چه كنم و اصلا" چرا اين حميدرضا اينقدر در ايجاد رابطه اصرار داشت؟!! اين موضوع كلافه ام كرده بود اما بالاخره ساعتي بعد به خواب رفتم و رفتن مهمانها را هم نفهميدم.صبح كه بيدار شدم مامان تمام كارهاي مربوط به نظافت خانه را تنهايي انجام داده بود.احسان هم رفته بود دانشگاه.مامان در هال نشسته بود و داشت چايي ميخورد منهم صبحانه ام را در سيني گذاشتم و ﺁوردم داخل هال و روي يكي از راحتيها نشستم و مشغول خوردن شدم.مامان گفت:الهام جان بعد از اينكه صبحونه ات رو خوردي اگه كاري نداري مياي بريم جايي؟ من كاري دارم كه حتما" بايد انجام بدم.

كمي فكر كردم و كارهايم را در ذهنم مرور كردم...متوجه شدم تقريبا" تا ساعت چهار و نيم كه بايد ميرفتم و كتابها را از حميدرضا ميگرفتم بيكار بودم...گفتم:باشه...كاري ندارم...با شما ميام...ولي كجا ميخوايد بريد؟

ﺁخر چايي اش را سر كشيد و گفت:خونه ي يكي از ﺁشناهاي قديمي...

ديگر حرفي نزد و فنجانش را به آشپزخانه برد و مشغول شستن ﺁن شد.منهم بعد از صبحانه رفتم بالا براي بيرون رفتن ﺁماده شدم...وقتي پايين ﺁمدم معلوم بود مامان خيلي وقته كه ﺁماده است...با ماشين مامان از خانه بيرون رفتيم.مسيري كه مامان ميرفت برايم نا ﺁشنا بود ولي كم كم احساس كردم به محيطي نزديك ميشويم كه من قبلا" ﺁنرا ديده ام! ولي هر چه فكر ميكردم يادم نميامد! طاقت نياوردم و پرسيدم:مامان...ميشه بگي اين ﺁشناي شما كيه؟

همانطور كه رانندگي ميكرد لبخندي زد و گفت:شايد تو نشناسي...

بعد پيچيد داخل يك كوچه بمب بست و جلوي درب حياطي ماشين را نگه داشت و گفت:منتظر باش برميگردم.

وقتي از ماشين پياده شد و جلوي درب ﺁن حياط رفت و زنگ را فشار داد يكدفعه همه چيز به خاطرم ﺁمد...بله من اشتباه نميكردم...اينجا منزل ناهيد بود!..ولي مامان اينجا چه كار داشت؟!! اصلا" ﺁدرس اينجا را از كجا ﺁورده بود؟..اگر احسان بفهمد چي؟..واي خداي من...مامان هميشه با رفتارش ما را غافلگير ميكرد ولي اينبار از غافلگيري گذشته بود...ميدانستم دليل اينكه مرا با خود ﺁورده بود هم اين بوده كه اگر من واقعا" از جريان ناهيد و احسان باخبرم قاعدتا" يا بايد بقيه ماجرا را به مامان بگويم و يا به احسان اطلاع بدهم كه بايد تكليف خودش را روشن كند.درب خانه ي ناهيد اينها باز شد...يك دختر كه معلوم بود بايد خواهر ناهيد باشد با احترام سلام و احوالپرسي كرد و بعد مامان را به داخل خانه برد.گوشي ام را از كيفم خارج كردم و شماره ي احسان را گرفتم نميدانم چرا ولي احساس ميكردم بايد موضوع را به احسان بگويم.بعد از اينكه چند بار زنگ خورد صداي ناهيد از پشت خط به گوشم رسيد با عجله سلام كردم و گفتم:احسان پيش توس؟

جواب داد:اتفاقي افتاده؟

دوباره تكرار كردم:احسان اونجاس؟

مكثي كرد و گفت:گوشي دستت...

صداي احسان را شناختم بلافاصله گفت:چيه؟...چيزي شده؟

گفتم:احسان من الان دم درب خونه ي ناهيدم!..

با تعجب گفت:تو اونجا چيكار ميكني؟!!

گفتم:احسان...فكر ميكنم مامان از جريان تو و ناهيد باخبره...چون من با مامان اومدم اينجا...مامان اينجا رو بلد بود!..الانم رفته توی خونشون...

كلافه گي از صداي احسان ميباريد...گفت:كي رفتيد اونجا؟

گفتم:تقريبا"پنج دقيقه هس كه مامان رفته تو...

دوباره گفت:چطوري ﺁدرس اونجا رو پيدا كرده؟

جواب دادم:نميدونم...حالا من چيكار كنم؟

سكوتي كرد...گفت:مامان كه اومد بيرون معطلش كن...من و ناهيد الان ميام اونجا.

گفتم:پس كلاست رو چيكار ميكني؟

گفت:ناهيد كلاس نداره...من كلاس دارم كه به فرهاد ميگم به جام حاضر بزنه...

بعد گوشي قطع شد منهم گوشي خودم را داخل كيفم گذاشتم و چشم به درب خانه دوختم...نمي دانم چرا ولي كار مامان خيلي عجيب بود...چرا بايد بدون مشورت قبلي با احسان اين كار را مي كرد...؟ اصلا" هدفش از اين كار چه بود؟.............

ادامه دارد
منبع :http://shatrangeeshgh2.blogfa.com
sama33 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۷ آبان ۱۳۸۸, ۱۲:۵۱ قبل از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
sama33 آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض Re: گلبرگهای خزان عشق ـ شادی داودی

گلبرگهای خزان عشق 9

عشق تو نباید به معنای رابطه ی خاص تو با کسی باشد.زیرا در این صورت عشق تو٬یکی را به خود راه میدهد و همه ی جهان را از خانه ی وجودت بیرون میکند.

---------------------------------

بعد گوشي قطع شد منهم گوشي خودم را داخل كيفم گذاشتم و چشم به درب خانه دوختم...نميدانم چرا ولي كار مامان خيلي عجيب بود...چرا بايد بدون مشورت قبلي با احسان اين كار را مي كرد...؟ اصلا" هدفش ازاين كار چه بود؟تقريبا" يك ربع ديگر هم گذشت ولي احسان هنوز نيامده بود درب حياط باز شد و مامان به همراه مادر ناهيد كه براي خداحافظي جلوی درب حياط ﺁمده بود در حاليكه لبخندي به لب داشت از درب خارج شد با اضطراب نگاهي به چهره ي مادر ناهيد انداختم او هم در چهره اش ﺁرامش به چشم ميخورد و اصلا" اثري از برخورد يا طنش در چهره اش نداشت! درب ماشين را باز كردم و به حالت نيمه پياده با مادر ناهيد سلام عليك كردم و بعد به همراه مامان دوباره سوار ماشين شدم.مامان هنوز لبخندش را به لب داشت! وقتي خواست ماشين را روشن كند گفتم:مامان...؟

نگاهم كرد و گفت:جانم..؟

نميدانستم بايد با چه بهانه اي معطلش ميكردم...مقصر احسان بود كه دير كرده بود و من اصلا" دليل براي معطل كردن مامان نداشتم...تنها چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود كه پرسيدم:اينجا چيكار داشتي؟

ماشين را روشن كرد و گفت:خيلي كنجكاو شدي؟

گفتم:خوب...تقريبا".

با خنده نگاهي به من كرد و گفت:بذار وقتي احسان اين سوال رو از من پرسيد جوابش رو بشنوي...

ديگر جاي هيچ صحبتي نبود.وقتي از كوچه خارج شديم هنوز خيلي دور نشده بوديم كه من در ﺁينه بغل ماشين...ماشين احسان را شناختم که به داخل كوچه رفت...سريع برگشتم سمت عقب را نگاه كردم كه مامان گفت:احسان اومد.

ولي صبر نكرد و مسير را ادامه داد وقتي به سمت جلو برگشتم مامان دوباره لبخندي به لب داشت و گفت:تو بهش خبر دادي؟...نه؟

جوابي ندادم و فقط به مامان نگاه كردم.حالا وارد خيابان اصلي شده بوديم.مامان دوباره ادامه داد:از اينكه اينقدر به احسان علاقه داري خوشحالم...اين رو جدي ميگم الهام...من واقعا" از رابطه ي تو و احسان لذت ميبرم.

ديگر حرفي نزد و منهم تا خانه ساكت بودم و دائم در فكر اين بودم كه مامان در آن خانه چه كرده و يا چه گفته...نكنه حرفي زده باشه و احسان را حسابي خراب كرده باشد و يا اهانتي به ناهيد يا خانواده ي او كرده باشد...به هر حال هر چه سعي ميكردم به خودم بقبولانم كه نبايد زياد كنجكاوي كنم ولي داشتم از نگراني دق ميكردم.وقتي مامان ماشين را روي پل ورودي به حياط نگه داشت پياده شدم كه درب حياط را باز كنم ديدم بابا زحمتش را كشيد...خوشحال شدم از اينكه او در خانه بود...شايد با بودن او مطمئن بودم از شدت تنشي كه در يكي دو ساعت ﺁينده بين احسان و مامان اتفاق خواهد افتاد كاسته خواهد شد.به بابا سلام كردم و وارد حياط شدم.صداي بابا را شنيدم كه پرسيد:ليلا كجا بوديد؟پيغامي نذاشته بودي وقتي اومدم خونه كمي ترسيدم...كم كم داشتم مي اومدم از خونه بيرون دنبالتون بگردم!

مامان وارد حياط شده بود و داشت از ماشين پياده ميشد گفت:فكر نميكردم تو به اين زودي بياي.

وارد هال شدم و يكراست به طبقه ي بالا رفتم.ساعت تقريبا" از دو گذشته بود و چون صبحانه ام را دير خورده بودم ميلي به ناهار نداشتم بنابراين وقتي مامان براي ناهار صدايم كرد گفتم كه كه سيرم و براي ناهار هم پايين نرفتم.دل توی دلم نبود و دائم از پنجره ي اتاقم سرك ميكشيدم تا ببينم احسان كي ميايد...بالاخره ساعت بيست دقيقه به سه بود كه صداي درب حياط را شنيدم.از جايم پريدم و پرده را كنار زدم...حدسم درست بود احسان وارد حياط شد اما چون ماشينش را به داخل نياورد ميدانستم دوباره ميخواهد به بيرون برود.سرش را كه بالا گرفت مرا پشت پنجره ديد.لبخند به لب داشت و دستي برايم تكان داد...اين چه معني ميتوانست داشته باشد؟..يعني هيچ اتفاق بدي نيفتاده بود؟!.پس مامان واقعا" براي چي به ﺁن خانه رفته بود؟..صداي باز شدن درب هال را شنيدم از اتاق خارج شدم و جلوي پله ها ايستادم...به پايين نگاه كردم.احسان وقتي داخل شد از جلوي درب ﺁشپزخانه به مامان و بابا سلام كرد و بدون هيچ مشكلي و برخوردي به طرف پله ها ﺁمد.وقتي به جايي كه من ايستاده بودم رسيد به صورتم نگاه كرد.برق شادي در چشمهايش به وضوح قابل تشخيص بود با تعجب گفتم:چه خبر؟!!

با لبخندگفت:سلامتي...ميخواستي چه خبري باشه؟

گفتم:مامان به اونها چي گفته؟

دوباره خنديد و گفت:هيچي براي پنجشنبه قرار خواستگاري گذاشته...

از خوشحالي پريدم گردن احسان را گرفتم و دو تا ماچ محكم از صورتش گرفتم...حالا مامان و بابا نيز از ﺁشپزخانه بيرون ﺁمده بودند و به ما نگاه ميكردند.مامان لبخند مهرباني روي لبش بود و بابا سرش را به علامت تاييد تكان ميداد و بعد هم روي يكي از راحتيها نشست.احسان به اتاقش رفت...حس ﺁرامش در صورتش موج ميزد و منهم قلبا" از اين موضوع خوشحال بودم.رفتم به طبقه ي پايين و روي يكي از راحتيها نشستم و نارنگي از ظرف ميوه ي روي ميز برداشتم و شروع كردم به پوست كندن...به مامان گفتم:شما از كجا خبردار شده بودي؟

مامان چايي اش را از سيني روي ميز برداشت و فقط نگاهي به من كرد و جوابي نداد...شروع كرد به خوردن چايي...در اين موقع بابا خنديد و گفت:الهام جان مثل اينكه مامان رو خيلي دست كم گرفتي؟ الان نزديك به يك ساله كه ديگه دقيقا" از موضوع باخبره...البته از چند سال پيش جسته و گريخته خبر داشت ولي اينطور كه من ميدونم يكساله كه ديگه حتي ساعات ﺁب خوردن اين دو تا بيچاره رو هم ميدونه...

خنده اي كرد و بعد رو كرد به مامان و گفت:درست نميگم ليلا خانوم؟

مامان خنديد ولي باز هم جوابي نداد.تازه ﺁن موقع بود كه فهميدم مامان بر عكس چهره ي بي تفاوتش خيلي هم روي رفتار ما دقيق است و چقدر برايم جالب ﺁمد كه احسان با تمام ادعاهاي زرنگي و زيركي كه داشت اينهمه سال از مطلع بودن مامان نسبت به جريان خودش و ناهيد كاملا" بي خبر بوده.نارنگي را خوردم...نگاهي به ساعت كردم...سه و نیم بود و من بايد نيم ساعت ديگر جلوي كافي شاپ ميرفتم تا كتابها را از حميدرضا بگيرم.براي لحظه اي ترسيدم كه نكنه مامان از ماجراي من هم باخبر باشد ولي در نهايت خنده ام گرفت چون من كه ماجرايي نداشتم يا حداقل فعلا" ماجرايي نداشتم و فقط هدفم از بيرون رفتن خانه در امروز گرفتن كتابها بود گر چه حالا ميدانستم حميدرضا با توجه به حرفها و برخوردهايش خيلي راحت به من علاقه مندشده و اين احساسش كمي برايم بچه گانه جلوه ميكرد چرا كه حميدرضا همسن احسان بود ولي خيلي سطحي علاقه مند شده بود و اين براي من بچه گانه بود چرا كه من هميشه فكر ميكردم عشق خيلي مقدس است و محاله كه به سادگي پيش بيايد هميشه در ذهنم دنبال يكسري روابط بالا و زياد عاشقانه و در نهايت دلدادگي بودم اما رفتار حميدرضا چيزي غير از اين را ميگفت.وقتي از جايم بلند شدم بابا گفت:كجا؟ خوب پيش ما بشين ديگه...كجا ميري؟ بالا چه خبره؟

به طرف بابا رفتم و صورتش را بوسيدم و گفتم:يكي از بچه ها قراره كتابهايي رو كه لازم دارم برام تهيه كنه بايد برم اونها رو بگيرم.

مامان گفت:خوب ميگفتي بياره دم درب خونه...

از پله ها شروع كردم بالا رفتن و گفتم:عقلم نرسيد...حالا مگه مشكليه كه من برم بيرون؟!!

مامان ديگر جواب مرا نداد و بابا هم مشغول ديدن تلويزيون شد.احسان از اتاقش بيرون ﺁمد و گفت:جايي ميخواي بري؟

واي خدايا...در اين خانه من بايد براي يك كار به صد نفر جواب پس ميدادم...سعي كردم عصبانيت خودم را مخفي كنم اما موفق نشدم..! رو كردم به احسان و گفتم:حالا نوبت توس؟ توی اين خونه بايد براي چند نفر توضيح بدم كه كجا ميرم..؟ چه كار دارم..؟ كي بر ميگردم..؟ با كي هستم..؟ چي ميخوام و...

احسان با تعجب در حاليكه چشماش از تعجب گرد و گشاد شده بود گفت:اووه...چه دل پري داري!!! من فقط خواستم بگم دم درب منتظرتم تا هر جايي خواستي برسونمت...

بلافاصله برگشتم و نگاهش كردم و گفتم:من اگه بخوام تنها برم بايد به كي بگم؟

حالا ديگه چهره ي احسان كمي با شك همراه شده بود...لبخندي معني دار زد و گفت:ببخشيد...مزاحم نميشم! تنها بفرماييد.

از كنار من رد شد و رفت پايين و در هال كنار بابا نشست ولي كاملا" معلوم بود از لحن صحبت من عصبي شده...دست خودم نبود...من هدفم مخفي كردن موضوع حميدرضا نبود اما فكر ميكردم بايد اين حرفها را بزنم چرا كه گاهي احساس خفه گي بهم دست ميداد من الان هيجده سالم بود و از نظر روابط اجتمايي نسبت به خيلي از همسن و سالانم عقب بودم و تمام اين نقايص به گردن مامان و بابا و احسان بود كه هميشه مرا در يك فشار خاص و كنترل شديد داشتند...ﺁنقدر كه حالا حتي در برقراري يك ارتباط ساده با حميدرضا دچار مشكل شده بودم و اصلا" نميدانستم بايد چه رفتاري داشته باشم و يا در جواب سوالهاي حميدرضا چه بگويم!!! به اتاق خودم رفتم و درب را بستم براي لحظه اي از رفتار خودم شرمنده شدم اما اتفاقي بود كه افتاده بود و حرفهايي بود كه نبايد زده ميشد ولي به زبان ﺁمده بود.كتابي را كه روز قبل حميدرضا بهم داده بود را برداشتم و نگاهي كردم...ﺁيا واقعا" ارزشش را داشت كه فقط به خاطر چند جلد كتاب شخصيت خودم را زير سوال ببرم..؟ ﺁيا واقعا" من مجبور بودم به خاطر سه جلد كتاب و بهانه ي تهيه ي ﺁنها رابطه اي حالا به هر صورتي با حميدرضا داشته باشم..؟ اصلا" مگه او چه شخصيتي بود كه مرا مجبور به اين رابطه بكند و يا با گفتن اين جمله (چطورخوداحسان چند ساله با دختري رابطه دارد...چرا تو نبايد با كسي رابطه داشته باشي)حالا روابط من و احسان را دچار خدشه كند؟!! دوباره كتاب را در كيفم گذاشتم ولي اينبار تصميم واقعي براي خودم گرفتم...حميدرضا كسي نبود كه بخواهد با رفتار و يا گفتارش تربيت خانوادگي من و يا شخصيت مرا زير سوال ببرد.بلند شدم و روپوشم را پوشيدم وقتي از پله ها پايين رفتم احسان نبود فهميدم بايد بيرون رفته باشه.مامان نگاهي به ساعت كرد و گفت:كي برميگردي؟

گفتم:زياد طول نميكشه.

بابا نگاهي به من كرد ولي هيچي نگفت.خداحافظي كردم و از هال بيرون رفتم وقتي از درب حياط خارج شدم ديدم احسان كفه هاي ماشينش را يكي يكي بيرون ميكشد و با كوبيدن ﺁنها به ديوار سعي در تميز كردنشان دارد وقتي مرا ديد دوباره لبخند مهرباني زد و گفت:بد اخلاق نميخواي برسونمت؟

خنديدم و گفتم:نه...مرسي...زود برميگردم.

وقتي از کنارش رد ميشدم با صداي ﺁرامي گفت:به حميدرضا سلام برسون!!!

سر جایم خشكم زد..! برگشتم و نگاهش كردم...ديگر لبخندي به صورت نداشت و فقط به من نگاه ميكرد.بعد از مكث كوتاهي گفتم:بيا خودت سلام كن چون من براي رسوندن سلام تو نميرم.

كتاب را از كيفم بيرون كشيدم و گفتم:دارم ميرم كتابش رو پس بدم.

يك دستش را به ماشين تكيه داد و گفت:چرا؟

نميدانم به چه دليلي ولي بغض ناشناخته اي گلويم را گرفت و گفتم:احسان...احساس ميكنم به خاطر چند جلد كتاب بي ارزش دارم مجبور به انجام كاري ميشم كه دلم اصلا" راضي نيس.

دوباره لبخند به لبش نشست و گفت:بشين توی ماشين...من ميبرمت.

نگاهش كردم و گفتم:تو از كجا فهميدي كه من ميخوام برم پيش حميدرضا؟

كيفم را گرفت و من را به داخل ماشين فرستاد بعد خودش هم پشت فرمان نشست و ﺁنرا روشن كرد.دوباره پرسیدم:احسان...كي به تو گفت كه حميدرضا با من قرار گذاشته؟

همانطور كه ماشين را هدايت ميكرد گفت:چند تا از بچه ها ديده بودنتون...ولي خيلي خوشحالم كه قبل از هر مشكلي خودتم در گفتن موضوع به من كوتاهي نكردي!!!

سريع به ميان حرفش رفتم و گفتم:ولي احسان...اصلا" موضوعي در اين بين نبوده...من فقط براي پيدا كردن اين كتابها دچار مشكل شده بودم ولي وقتي خوب فكر كردم ديدم اين مسئله خيلي بي ارزشتر از اين حرفهاس كه من...

حالا رسيده بوديم جلوي كافي شاپ...حميدرضا ماشينش را جلوي درب ورودي ﺁنجا پارك كرده بود...به محض اينكه ماشين احسان را ديد از ماشين پياده شد و به طرف ما ﺁمد.من و احسان هم از ماشين پياده شديم.احسان و حميدرضا با هم دست دادند و سلام و عليك كردند...متوجه بودم كه حميدرضا سعي دارد بودنش را در ﺁنجا تصادفي جلوه دهد...خبر نداشت كه من موضوع را به احسان گفته ام و حتي از طرفي خود احسان از قبل ماجرا را ميدانسته...كتاب را از كيفم بيرون ﺁوردم و به طرف حميدرضا گرفتم...وقتي كتاب را در دست من ديد حرفش يادش رفت و فقط به من و كتابي كه در دست داشتم نگاه ميكرد بعد همان نگاه پرسشگرش را به صورت احسان امتداد داد.احسان خيلي عادي به او نگاه ميكرد و دست ﺁخر وقتي ديد كه حميدرضا حرفش يادش رفته گفت:خوب ميگفتي...

حميدرضا كاملا" مات قضيه شده بود...دوباره به من نگاه كرد و گفت:چرا كتاب رو ﺁوردي؟ من دو جلد ديگه رو هم برات ﺁوردم..!

جلو رفتم و كتاب را به سمتش گرفتم و گفتم:از لطفتون خيلي ممنونم...ولي ديگه احتياجي به كتابها ندارم.

به آرامي دستش را جلو ﺁورد و كتاب را از من گرفت...پريدگي رنگ صورتش كاملا" معلوم بود...ديگر به احسان توجهي نداشت درست مثل اينكه اصلا" احسان ﺁنجا وجود ندارد! به احسان نگاه كردم تمام توجهش معطوف به حميدرضا بود...حميدرضا خيره به صورت من نگاه ميكرد و كتاب را در دستش نگه داشته بود.به احسان گفتم:بريم.

بعد رو كردم به حميدرضا و گفتم:بازم از اينكه به خاطر من توی زحمت افتاديد معذرت ميخوام...فرصت نشد زودتر بهتون اطلاع بدم كه براي ﺁوردن اون دو جلد به زحمت نيفتيد...حالا هم اگه فرمايشي نداريد بايد برگرديم خوونه.

عرق روي پيشانيش كاملا" به چشم ميامد...برگشت به سمت احسان و با صداي خيلي ﺁرامي گفت:چرا..؟

احسان فقط به حميدرضا نگاه ميكرد و به همان ﺁرامي كه حميدرضا از او سوال كرده بود جواب داد:من دخالتي نداشتم...تشخيص خودش بود................

ادامه دارد
منبع :http://shatrangeeshgh2.blogfa.com
sama33 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۸ آبان ۱۳۸۸, ۰۸:۴۵ قبل از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
sama33 آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض Re: گلبرگهای خزان عشق ـ شادی داودی

گلبرگهای خزان عشق 10

خشکه مقدسان می پندارند که دین با هر آنچه که زیبا و عاشقانه و وجدآور است٬مخالف است.آنها گمان میکنند که دین فقط و فقط با غم و غصه و مویه آشناست.آنها زبان عارفان را در نمی یابند. زبان عارفان سرشار است از زیبایی و عشق و کرشمه.مقدس مأبان گلی زیبا را که میبینند٬فورا" استفغار میکنند.

--------------------------------------

عرق روي پيشانيش كاملا"به چشم ميامد...برگشت به سمت احسان و با صداي خيلي ﺁرامي گفت:چرا..؟

احسان فقط به حميدرضا نگاه ميكرد و به همان ﺁرامي كه حميدرضا از او سوال كرده بود جواب داد:من دخالتي نداشتم...تشخيص خودش بود...

حميدرضا دوباره به من نگاه كرد و گفت:مطمئني به كتابها احتياجي نداري؟

با سر جواب مثبت دادم و به سمت ماشين احسان برگشتم و درب ماشين را باز كردم و رفتم داخل ماشين...منتظر ماندم تا احسان هم بيايد.احسان به طرف حميدرضا رفت و بار ديگه با هم دست دادند...موقع خداحافظي حميدرضا حتي براي لحظه اي چشم از من برنداشت و وقتي احسان با او خداحافظي كرد او هنوز به من نگاه ميكرد...با سر دوباره با او خداحافظي كردم...احسان سوار ماشين شد...به خانه برگشتيم...در راه احسان يك كلمه حرف نزد...نميتوانستم بفهمم ناراحته يا راضي چون حتي خودم هم نميتوانستم احساسم را نسبت به كاري كه كرده بودم بفهمم!!!بيشتر احساس پوچي پيدا كرده بودم! نميفهميدم كه بايد از اين تصميم خوشحال و راضي باشم يا به خاطر اينكه به نوعي براي ادامه ي رابطه با حميدرضا جواب منفي داده بودم بايد ناراحت ميشدم؟!! جلوی درب خانه كه رسيديم احسان ماشين را نگه داشت به طرف من چرخيد و گفت:الهام...چي شد كه اين تصميم رو گرفتي؟

جواب كاملي براي احسان نداشتم...ولي تنها چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود كه بگويم:واقعيتش احسان دليل تصميمم براي خودمم واضح نيست!!! اما براي لحظاتي به اين نتيجه رسيدم كه ارزش شخصيتم خيلي بيشتر از سه جلد كتابه!

لبخندي از روي رضايت و ﺁرامش در چهره ي احسان به وجود ﺁمد نفسي به راحتي كشيد كه از اعماق وجودش برخاسته بود چشمهايش را بست و سرش را به پشت صندلي گذاشت.خيره نگاهش ميكردم و نميتوانستم دليل اينهمه رضايت را بفهمم پرسيدم:چطور..؟براي چي اين سوال رو كردي؟

چشمهايش را باز كرد و گفت:ميترسيدم به خاطر من اين تصميم رو گرفته باشي...مطمئن بودم اگه وجود من باعث تصميمت شده باشه در جايي ديگه شيطنت خواهي كرد ولي حالا كه اين جواب رو شنيدم واقعا" به وجودت افتخار ميكنم تو با اين جواب به من ثابت كردي كه از لحاظ شخصيتي خيلي بيشتر از اونچه كه من فكرش رو ميكردم بزرگ شدي...

به صورتش نگاه كردم براي لحظه اي دوباره حرفهاي حميدرضا در ذهنم تكرار شد بنابراين به جلو خيره شدم و گفتم:احسان..؟

جواب داد:جانم...بگو.

پرسيدم:اگه تو واقعا" طرز فكرت اينه كه من نبايد با ايجاد اين روابط به شخصيت خودم لطمه اي بزنم...پس چطور خودت چند ساله با ناهيد دوستي؟

چهره اش در هم رفت.بلافاصله گفتم:ببين قرار نيس عصباني بشي...من فقط سوالي رو كه مدتيه در ذهنم دارم پرسيدم...اگرم نميخواي خوب جوابم رو نده...مهم نيس.

دستم را به سمت دستگيره ي ماشين بردم تا پياده شوم كه دستم را گرفت و گفت:ببين الهام...من پسرم...در جامعه ي ما خطري كه يه دختر رو تهديد ميكنه هيچ وقت يه پسر رو تهديد نميكنه...از طرفي من اگه چند ساله با ناهيد دوستم اونقدر به خودم اعتماد دارم كه دست از پا خطا نكنم و با زندگي ناهيد بازيي نكرده باشم...ولي اين شناخت و اعتماد رو نسبت به كسي كه بخواد با خواهرم دوست باشه ندارم...وانگهي تو خودتم نميتوني اين اعتماد رو به كسي داشته باشي...ميتوني؟

لبخندي روي لبم نشست و ناخوداگاه در جواب گفتم:من كه هيچ وقت نخواسته بودم با حميدرضا دوست بشم...ولي ببينم پس ناهيد چطور تونست به تو اين اعتماد رو پيدا كنه؟!!

دستم را رها كرد و منهم درب ماشين را باز كردم و پياده شدم موقعی که خواستم وارد حياط بشوم متوجه شدم احسان هنوز خيره و متفکر به من نگاه ميكند.وقتي وارد خانه شدم بابا رفته بود دفترش و مامان داشت بافتني ميبافت.سلام كردم و به اتاق خودم رفتم لباسهايم را كه عوض كردم مشغول مطالعه ي بعضي از دروسم شدم...ولي چهره ي حميدرضا دائم جلوي چشمم بود...نميدانستم به چه دليلي اما اوج ناراحتي را در چهره اش ديده بودم...ولي اگر واقعا" يك پسر منطقي بود نبايد به كار من ايرادي ميگرفت چرا كه من از نظر خودم به خاطر احترامي كه براي شخصيتم قائل بودم بهترين تصميم را گرفته بودم.صداي مامان از طبقه ي پايين ﺁمد:الهام...الهام جان...بيا پايين كارت دارم.

كتابها را جمع و جور كردم و رفتم پايين مامان همانطور كه بافندگي ميكرد گفت:پنجشنبه تو هم مياي خونه ي خانوم تقوي؟

با تعجب به مامان نگاه كردم و گفتم:خانوم تقوي ديگه كيه؟!!!

خنديد و گفت:فيلم بازي نكن...يعني ميخواي بگي نميشناسي؟

در جواب گفتم:به خدا من كسي رو به اين نام نميشناسم!

مامان در حاليكه نخ را به دور انگشتش ميپيچيد گفت:مادر ناهيد رو تو نميشناسي؟!!

تازه فهميدم موضوع چيه...گفتم:ﺁهان...ناهيد...ﺁخه من فاميليش رو نميدونستم.

مامان ادامه داد:خوب حالا نگفتي مياي يا نه؟

كمي فكر كردم و گفتم:نه...نيازي به اومدن من نيس...البته اگه شما ضروري بدونيد ميام.

مامان لبخندي زد و گفت:اومدنت كه ضروري نيس...منم گفتم ببينم اگه خيلي دلت بخواد بياي تو رو با خودمون ببريم در غير اين صورت كه بهتره نياي.

روي مبل كمي جا به جا شدم و گفتم:مامان...ميشه يه سوالي بپرسم؟

با عشقي مادرانه نگاهم كرد و گفت:چيه...ميخواي بدوني من چطوري و از كي موضوع رو فهميدم...ﺁره؟

خنديدم و گفتم:دقيقا"..........

گفت:اول بلند شو يه ليوان چايي براي من بيار كه خيلي خسته ام تا بعد برات بگم.

بلند شدم و صورتش را ماچ محكمي كردم خنديد و بافتني اش را كنار گذاشت و منتظر نشست تا برايش چاي ببرم.به ﺁشپزخانه رفتم و در ليوان مخصوص خودش برايش چاي ريختم و بردم وقتي چاي را از من ميگرفت هنوز لبخند مادرانه اش را به لب داشت.رو به روي مامان در يكي از راحتيها تقريبا" فرو رفتم و نگاهم به دهان مامان خيره ماند.نفس عميقي كشيد و گفت:هنوز خيلي زوده كه احساس واقعي يه مادر رو درك كني و تا زماني كه مادر نشده باشي اصلا" متوجه اين حس نخواهي شد...هر مادري نوعي دلنگراني هاي خاصي نسبت به هر كدوم از بچه هاش داره كه اغلب اين نگراني ها رو در دلش پنهان ميكنه...تقريبا" چهار سال پيش بود كه به يكباره تغييراتي در رفتار و اخلاق احسان به میدیدم...كاملا" متوجه شده بودم كه مشكلي براش پيش اومده البته نه از نوع مادي چون با توجه به شناختي كه از باباي شما داشتم از اين نظر مطمئن بودم كه نميذاره ﺁب توي دلتون تكون بخوره...مشكل احسان چيزي به غير از يه مسئله ي مادي يا جزئي بود.كم كم باباتم متوجه ي تغيير اخلاقش شد وقتي با ايرج صحبت كردم فهميدم اونم مثل من حدس ميزنه كه احسان به دختري علاقه مند شده...هر چی روزها ميگذشت رفتار و حركاتش مجنون وارتر ميشد.

در اين موقع مامان ليوان چايي اش را برداشت و كمي از ﺁنرا خورد.دوباره ادامه داد:ايرج زياد پي گير قضايا نبود و دائم به منم سفارش ميكرد كه احسان رو به حال خودش بذارم...اما دلم راضي نميشد...وحشت داشتم كه نكنه در اين بين مشكلات جدي تري براي احسان پيش بياد اما زيادم نميتونستم واكنش نشون بدم چرا كه نميخواستم احسان متوجه ي ذره بيني كه روي رفتارش گرفته بودم بشه اما در اون روزها فقط خدا ميدونه كه چه به من گذشت.دستم از همه جا كوتاه بود و احسان هر روز بيشتر از روز قبل رنگ پريده و افسرده تر ميشد تا اينكه بالاخره يه روز زنگ درب رو زدن! تو مدرسه بودي و احسانم دانشگاه بود...قرارم نبود كسي به خونمون بياد وقتي درب رو باز كردم از پنجره ديدم خانوم چادر به سري وارد حياط شد اما همونجا جلوی درب ايستاد و داخل نيومد! از خونه بيرون رفتم...اصلا" اون خانوم رو نميشناختم! اما بسيار متين و مودب نشون ميداد...

مامان بقيه ي چايش را هم خورد و دوباره بافتني را دست گرفت و مشغول شد در ضمن صحبتهايش را هم ادامه داد:وقتي جلوش رسيدم با تعجب گفتم:ببخشيد...شما كي هستيد؟ با كي كار داريد؟......بعد از سلام و كلي عذرخواهي كه كرد فهميدم مادر همون دختريه كه احسان من شيفته ي اون شده!!! انگار خدا دنيا رو به من داده بود...با كلي التماس مادر ناهيد رو به داخل ساختمون ﺁوردم...وقتي با اون صحبت كردم فهميدم كه اونم به خاطر اينكه خيلي نگران وضع ناهيد بوده با هزار كلك ﺁدرس ما رو گير ﺁورده و اومده ببينه ما چه طور خانواده اي هستيم...طفلك اولش خيلي خجالت ميكشيد و با توضيح اينكه وضع مالي اونها به چه صورته قرﺁني رو از كيفش بيرون ﺁورد و من رو قسم داد كه اگه احسان قصد سو استفاده از ناهيد رو داره و يا احيانا" چنين اخلاقي رو در پسرم سراغ دارم به هر صورتي كه خودم صلاح ميدونم مانع رابطه ي بين احسان و الهام بشم...وقتي اون رو از احسان مطمئن كردم و به اون قول دادم كه پسر من شير پاك خورده اس و درست تربيت شده شروع كرد به گريه...خيلي اشك ريخت و تعريف كرد كه با چه مشقتي دخترهاش رو بزرگ كرده...از اون تاريخ به بعد بود كه كم كم من با مادر ناهيد تقریبا" به صورت دوست دراومدم اما بنا به صلاحديد خودمون قرار گذاشتيم اين دوستي به دور از چشم بچه ها باشه و هر دو به صورتي نامحسوس رفتار و روابط اونها رو كنترل كنيم............

ادامه دارد
منبع :http://shatrangeeshgh2.blogfa.com
sama33 آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
تایپ, خزان, داودی, شادی, عشق, گلبرگهای

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
گلبرگهای خزان عشق | شادی داوودی | موبایل باقری رمان نوشته کاربران سایت 1 ۲۵ اسفند ۱۳۸۹ ۱۱:۲۵ بعد از ظهر
شطرنج عشق 1 | شادی داودی | موبایل باقری رمان نوشته کاربران سایت 2 ۲۰ شهريور ۱۳۸۹ ۰۷:۲۹ بعد از ظهر
به یاد مانده | شادی داودی (تایپ) sama33 کتابهای کامل شده نوشته کاربران 101 ۲۷ اسفند ۱۳۸۸ ۰۹:۰۰ بعد از ظهر
خورشید | شادی داودی | تایپ sama33 کتابهای کامل شده نوشته کاربران 67 ۱۸ آبان ۱۳۸۸ ۰۱:۴۸ بعد از ظهر
تلخ و شیرین | شادی داودی (تایپ) باقری کتابهای کامل شده نوشته کاربران 18 ۲۱ مهر ۱۳۸۸ ۰۱:۵۵ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان