بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ رمان

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:
زیر 15 0 0%
15 تا 20 11 25.00%
20 تا 25 15 34.09%
25 تا 30 9 20.45%
بالای 30 9 20.45%
رأی دهندگان: 44. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۲, ۱۱:۵۴ بعد از ظهر   #21 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
zmnm آواتار ها
 
zmnm به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +25 امتیاز     
پیش فرض

سلام ملیکم دوستانخیلی ممنونم که نمیاین رمانمو نمیخونین
نظر هم که نمیدین
تشکر و + هم که هیچی
این صفحه ی نقد رمانمو لطفا لطفا لطفا بیاید اینجا و نقد کنین منتظرتون هستم

معرفی و نقد رمان نارگل | zmnm کاربر انجمن


اینم از پست بعدی ببینین چقد خوبم زود زود پست میذارم شمام بیاین نظر بدین اگه هم خوشتون اومد+ رو بزنین یا تشکر کنین قربون دس پنجول همتون
خوب بریم سر ادامه داستان که سخن رمان خوشتر است
کجا بودیمممممم... اهان....راستی از اینجا به بعد میریم بخش دوم داستان

***********
انقدر سربه سرم گذاشتن که بالاخره خندیدم...اونشب موقع خواب برای خودم منبع روحیه شدم...اینا همش مزخرفه...به حرف بقیه اهمیت نده...شومی و نحسی همش خرافاته...خیر سرت دانشجویی مثلا...تو هم مثل بقیه ی مردمی...
از اون روز مریم تهرانی برام تبدیل شد به یه معذل...
هربار که منو میدید یه تیکه ای میپروند اما همیشه با سکوت من مواجه میشد...
بعد از امتحانات آخر ترم و شروع فرجه ها به سمت خونمون پرواز کردم...
بهراد روح نژاد بعد از امتحان آخر از همه خداحافظی کرد و انتقالی گرفت...
به خاطر بیماریه مادرش مجبور بودن از تهران برن...
بعد از خداحافظی از همه اومد سمت من و گفت: خانوم کرمی...؟
-بله؟
یکم نگام کرد و گفت:دنیا انقدر کوچیکه که ارزش غصه خوردن نداره...
متعجب نگاش کردم...
گفت:روز اول غم تو نگات موج میزد ...هنوزم هست...برای همین هم...
به هر حال یه نصیحت برادرانه...هیچی و هیشکی،ارزش غصه خوردن و ناراحتی رو ندارن...آبجی نارگل...!
لبخندی زد و گفت:اگه بدی دیدی حلال کن...
بعد همونطور با نگاه شیطونش دستشو برای خداحافظی آورد بالا و تکون داد...
چند قدم دور نشده بود که دوباره برگشت:حرفای شیپورچی رو فراموش نکن
خانوم کوچولو...!
سری براش تکون دادم که دوباره دستشو تکون داد و رفت...
به خاطر شیطونیاش و اخلاق خوبش تو دل همه جا باز کرده بودو
همه از رفتنش ناراحت بودن...
وقتی برگشتم خوابگاه وسایلم رو زود جمع کردم تا زودتر راهیه خونه بشم...
دلم برای همه تنگ شده بود...دلم لک زده بود واسه سرسبزیه روستامون...
واسه خونمون...حتی واسه صدای خروس بیمحل همسایمون راضیه خانوم...
آقاجون اومده بود ترمینال دنبالم...
وقتی رسیدیم اول روستا سرمو از شیشه آوردم بیرون و یه نفس عمیق کشیدم...
تا ته اعماقم حال اومد...چه هوای پاکی...
با اینکه سرد بود اما دلم نمیخواست شیشه رو بالا بکشم...
با صدای بوق ماشین در حیاط باز شد و زهرا اومد بیرون...
هردو از خوشحالی جیغ کشیدیم و هم دیگر رو بغل کردیم...
صدای مریم خواهرم بود که گفت:خواهرمو تموم کردی... بقیه هم هستنا...!
از بغل زهرا اومدم بیرون و دونه دونه خواهرام و بچه هاشونو بغل کردم...
تو بغل مامان بیشتر موندم...
همه اعتقاد داشتن که رنگ و روم باز شده و تهران بهم ساخته...



ویرایش توسط zmnm : ۲۱ بهمن ۱۳۹۲ در ساعت ۰۲:۳۲ بعد از ظهر
zmnm آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۲, ۰۳:۲۸ قبل از ظهر   #22 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
zmnm آواتار ها
 
zmnm به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +24 امتیاز     
پیش فرض

زهرا که یه گوشه مشغول تماشای من و مامان بود با لبخند وناراحتیه ساختگی گفت:
بازم این عزیزالله خانوم اومد...اینهمه رو مخ مادرجون کار کرده بودم منو به جاش قبول کنه ها...هرچی رشته بودم پنبه شد...
مامانم به زبون محلی گفت:هر گلی اتا بو داینه...ونسه چتی هاکردمه که عزیزالله هسه ،شمسه نکردمه...شما شه همه مه پلی درنی...وِ بیچاره تهرون کنار اسیره...(هر گلی یه بویی داره،برای نارگل چیکار کردم که عزیزالله و شما نیستین شما که همتون پیش منین...این بیچاره تو تهران تنهاست و اسیر)
نگامو به زهرا دوختم و زبونمو در آوردم...اونم لباشو کج کرد و ادامو در آورد...
عصر وقتی همه سرشون به کاری گرم بود رفتم میعادگاه...جایی که تا چند ماه پیش هر روز میرفتم...
حرف زدم...درد دل کردم...از دانشگاه ،از زندگی تو تهران...همه چی...همه چیو گفتم و اونم طبق معمول شنونده بود...
با شنیدن صدای پا اشکامو پاک کردم و به طرف صدا برگشتم...
کی میتونست باشه غیر از ایزدیه عزیزم...
کسی که باوجود سن کمش تو این مدت همیشه حواسش بهم بوده و هست...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:ایزدی...
نگاشو با حرص بهم دوخت...
خنده ام گرفت...گفتم:عادت کردم دیگه...بخدا دوستت دارم...!
با نازوعشوه گفت بچه پررو...بیخود واسه من دون نپاش...
من خودم یکیو دوس دارم...!
از لحنش دوباره به خنده افتادم،
مثل مردای متعصب با اخم و صدای کلفت گفتم:کیو...؟
با عشوه گردنشو تکون دادو گفت:واه واه واه...آقا من خودم نومزد دارم...
چرا مزاحم میشی...؟
زدم پشتش و گفتم:تو خیلی بیجا کردی...عروس خودمی...!
سرشو به حالت قهر برگردوند و گفت:میخوای بزور شوهرم بدی...بخدا خودمو میکشم،خونم میوفته گردنتا...حالا هی تبلیغ پسر نداشتتو بکن...!
به روبرو نگاه کردم و دوباره صداش زدم...
با مهربونی دستمو گرفت و گفت:جان دلم...؟
آهی کشیدم و با صدای غمزده ام گفتم:من واقعا شومم؟
صورتمو گرفت تو دستشو توچشام خیره شد:نه قربونت برم...چرا دوباره به این چیزا فکر میکنی...مگه از وقتی اومدی کسی چیزی بهت گفته...!
لبخند غمگینی زدم و گفتم:فکر کنم هستم...چون تهرانم یکی اینو بهم گفت،دختره ی شومه نحس...!
با تعجب گفت:واقعا؟...چرا؟
قضیه رو براش تعریف کردم...


ویرایش توسط zmnm : ۲۱ بهمن ۱۳۹۲ در ساعت ۰۲:۳۳ بعد از ظهر
zmnm آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۲, ۰۴:۰۲ قبل از ظهر   #23 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
zmnm آواتار ها
 
zmnm به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +25 امتیاز     
پیش فرض

شونه ای بالا انداخت و گفت:خوب خودش تنبلی کرده...میخواست درسشو بخونه...
چه ربطی به تو داره...اصلا عکسشو بده،جنازه تحویل بگیر...!
خندیدم...زهرا همیشه منبع شادی و روحیه بود...
بلند شد دستمو گرفت:دیگه داره شب میشه...بهتره برگردیم...تو راهم همه چیو واسم تعریف کن...مخصوصا از پسرای تهرون...!
گفتم:خجالت نمیکشی...مثلا ازت بزرگترم...!
دستمو کشید که راه بیوفتم و در همون حال گفت:بیخیال بابا...ادای ننه بزرگا رو در نیار...به من چه عجله داشتی دوسال زودتر دنیا اومدی میخواستی صبر کنی باهم بیایم...
حالا بگو...!
-آخه ما که تقریبا هر روز تلفنی صحبت میکردیم و همه چیو میگفتم...!
لبخند شیطونی زد و گفت:نه همه چیزو...پسرارو نگفتی...بگو دیگه خسیس...
من که نمیخوام همکلاسیاتو بخورم...!
سری تکون دادم و تا رسیدن به خونه همه ی اتفاقای اون ترم رو براش گفتم...
از شیپورچی...از استاد معتمد سختگیر...از خوابگاه...
با اینکه حرف میزدیم ولی متوجه نگاه هایی که بهم دوخته شده بود بودم...
والبته پچ پچاشون...فهمیدم هنوز فراموش نشده...هنوز همه حرفا هست...
تا شروع ترم جدید 25 روز فرجه داشتیم و تقریبا هرشب خونه ی یکی از فامیلها...
غیر از خواهرام ،عموها،داییها،عمه ها،خاله ها...خونه پدربزرگ پدریم...
پدر و مادر مامان فوت شده بودن...
به قول خودش که میگفت:خواستن زودتر برن که اونجا پر نشه،جا داشته باشن...
منظورش قبرستون بود...برای همینم پدربزرگ و مادربزرگ پدریم رو خیلی دوست داشتم...
پدربزرگم با اینکه حدود 94 سالش هست ولی هنوز سرحاله...
همیشه با یه داس رو شونه اش میره باغ بزرگش و کار میکنه...
وضع مالیش عالیه،نیازی نداره کار کنه...مگه یه پیرمرد پیرزن چقدر خرج دارن...
کار کردنو دوست داره...هیچوقت صبحش بدون کار کردن شب نمیشه...
فقط حاصل یکی از باغاش چند میلیون در ساله...غیر از باغ و زمینای کشاورزی که به بچه هاش داده خودش هم کلی باغ و زمین داره...
تو حیات خودش به بچه هاش خونه،سرمایه زندگی، چند هزار متر باغ وچند هکتار زمین زراعی داده...پدر پدربزرگم حاج حسنعلی از کدخداها وملاکین بزرگ قدیم بود...
ولی بیشتر سرمایه پدربزرگم با زحمت خودش بدست اومده...
تو شهر کوچیکمون شناخته شده بود،به خیلیها کمک میکرد...
البته این سرحال بودنش تو این سن بخاطر تغذیه سالمشه...
در طول سال 50 کیلو کره گوسفندی و 70 کیلو عسل مصرف میکنن...
جالب اینه که عسلو تو همه چیز میریزه و میخوره،
از چایی گرفته تا املت و برنج...
یه جوری بود که پسرعموم یه بار باهاش همراه شد بره باغ،وسط راه از نفس افتاد...
حاجی برگشت بهش گفت:شما شه خد گننی جوون...نازنین جونه مرد...دو تا شاب بزوئی خسه بئی...پلا بخرد نی وچه...(شماها به خودتون میگین جوون،مرد جوون رعنا...دوتا قدم برداشتی خسته شدی،مگه پلو نخوردی بچه...)
و البته با همه ی اینا پارسال یه عمل قلب باز داشت و 4تا رگ قلبشو که بسته بود باز کردن...

ویرایش توسط zmnm : ۲۱ بهمن ۱۳۹۲ در ساعت ۰۲:۳۹ بعد از ظهر
zmnm آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۲, ۰۷:۴۵ بعد از ظهر   #24 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
zmnm آواتار ها
 
zmnm به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +27 امتیاز     
پیش فرض

همیشه از دیدن هیبت پدربزرگم لذت میبردم...مرد خوش مشربی بود...
هروقت هرکدوم از نوه هاش رو میدید میگفت:مه گوشه خش هاده(گوشم رو بوس کن)...
همیشه یه پیراهن سفید بلند و یه جلیقه میپوشید و یه کلاه نمدی هم رو سرش بود...
تو مدت تعطیلی هر روز میرفتم میعادگاه...هرروز سنگینیه نگاه بقیه رو تحمل میکردم...با اینهمه سعی میکردم خودمو شاد نشون بدم وغمم رو تو صندوق دلم نگه دارم...
بعد از تعطیلات آقاجون منو رسوند خوابگاه...دیدن دوباره ی همخونه هام خیلی خوشحالم کرد...
بعد از رفتن آقاجون دیگه گریه نکردم...عادت کرده بودم...
یه روز که طبق معمول مشغول ناهار درست کردن بودم شروع کردم برای خودم زمزمه کردن...
خیلی خوشگل نبودم ولی صدام انصافا قشنگ بود...آهنگ محبوبم رو زمزمه میکردم که صدای مائده منو ترسوند
-چه صدای خوبی داری...؟
دستمو گذاشتم رو قلبم و گفتم:ترسوندیم بابا...
لبخندی زدو گفت:شرمنده..وقتی صداتو شنیدم فکر کردم یکی داره آهنگ گوش میده...خودمونیم صدات عالیه...
رو نکرده بودی کلک...!
منم لبخند زدم و گفتم:نه اونقدرا...گاهی واسه دلم میخونم...
اونروز بعد از ناهار مجبورم کردن واسشون بخونم...منم چشامو بستم و خوندم...همونجور که وقتی با زهرا تنها بودیم...
مثل وقتی که برای...
وقتی تموم شد همه دست زدن...
تو این صدارو کجا قائمش کرده بودی...
عالی بود نارگل...
یه چیز دیگه بخون...
بعد همه با دست زدن گفتن دوباره،دوباره...
بلند شدم و با خنده گفتم:مجانی نمیشه،پول بدین بلیط بخرین بیاین کنسرت من تو آنتالیا...
همه باهم گفتن:اوووووو....
مهدیس دستمو کشید و گفت:بخون دیگه...اصلا این هفته لباساتو ما میشوریم...
خندیدم و گفتم:زحمتتون میشه...خود لباسشویی مثل همیشه زحمتشو میکشه...
بالاخره مجبورم کردن بازم براشون بخونم...اهنگ خودمو...اهنگی که حالوروزمو نشون میداد...
چشامو که باز کردم مینا داشت گریه میکرد و بقیه هم اشک گوشه چشمشون جمع شده بود...
مائده گفت:چقدر تو صدات غمه...انگار واقعا عشقتو از دست دادی...!
لبخند تلخی زدم و گفتم:نه بابا عخش چیه، این آهنگو خیلی دوست دارم...!
سعی کردم مثل دفعه قبل سوتی ندم...غمم مال خودمه...اینو بفهم دل بیصاحب من...تو دیگه تا ابد بی صاحب و تنهایی...پس انقدر به چشام فشار نیار...
چشای عزیزم درک کنین...همه جا نباید ببارین...نباید اشکاتونو حروم کنم...باشه...؟
بلند شدم و با لحنی که همه ی تلاشمو واسه شاد نشون دادنش کردم گفتم:پاشین ببینم...پاشین که آشپز خونه و ظرفا صداتون میکنن...نشستن اینجا منم واسشون میخونم...بلندشین تنبلا...!
نمیدونم اونام مثل من معنیه غصه رو میدونن یا نه...؟



ویرایش توسط zmnm : ۲۱ بهمن ۱۳۹۲ در ساعت ۰۲:۴۱ بعد از ظهر
zmnm آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۲, ۰۳:۲۸ قبل از ظهر   #25 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
zmnm آواتار ها
 
zmnm به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +23 امتیاز     
پیش فرض

یکی از روزای بهمن بود و همه جارو برف پوشونده بود، اونروز وقتی کلاس تموم شد بازم این دختره مریم تهرانی گیر داد به من...
به خاطر سوالایی که سر کلاسا میپرسیدم و گاهی به نکته های کوچیک اما مهم اشاره میکردم که خود استادا هم یادشون میرفت همه دانشجوها به من به چشم یه بچه خرخون نگاه میکردن برعکس نگاه اساتید...
اونروزم استاد به خاطر مشارکت تو کلاس ازم تشکر کرده بود...که اون دختره داشت مثلا پشت سرم اما انقدر بلند که همه صداشو بشنون میگفت: دختره ی خود شیرین،مثل بچه مدرسه ای ها همش دوست داره تشویقش کنن بگن باریکلا...
مینا در گوشم گفت:چرا جوابشو نمیدی؟هربار داره یه جور بهت تیکه میپرونه...!
یه کم بلند که مریم هم بشنوه گفتم:بذار هرچی دلش میخواد بگه اصلا مهم نیست یعنی نه اینقدر که بگم یه گوشم دره یه گوشم دروازه ها...نه...اصلا نمیشنوم چی میگه...!
داشتم میرفتم بیرون که صداشو شنیدم:دختره ی دهاتی...نمیدونم چرا برنمیگرده دهاتش...اومده تو شهر من درس میخونه بلبل زبونی هم میکنه...
دیگه از حرفاش خسته شده بودم برگشتم زل زدم تو چشماش و پرسیدم:از جون من چی میخوای دختر تهرونی...؟
پوزخندی زد و گفت:جون تو...؟مگه چیز بدرد بخوری هم توش هست؟
رفتم نزدیکش و گفتم:چیکار کنم دست از سرم برداری؟
با نفرت گفت:گورتو از شهر من گم کن...
یه نفس عمیق کشیدم تا جلوی عصبانیتمو بگیره
گفتم:فردا که سندشو آوردی حتما این کار رو میکنم...قول میدم...!
گنگ نگام کرد و گفت:سندش؟سند چیو...؟
صاف تو چشاش نگاه کردم و گفتم:سند شهرتو...هر وقت سند این شهر رو آوردی و دیدم بنام توئه،قول میدم گورمو گم کنم...پس تا اونموقع لطفا مزاحمم نشو....!
هنوز تعدادی از بچه ها تو کلاس بودن و داشتن به حرفای ما گوش میکردن...
خواستم برم بیرون که دوباره بالحن بدی گفت:هــــی دهاتی...
با شدت برگشتم طرفش و بدون کنترل عصبانیتم گفتم:قبلا بهت گفته بودم من افتخار میکنم دهاتیم این یک...
زندگی تو دهات من شرف داره به زندگی تو این شهر کثیف و دودگرفته این دو...
اینقدرم به شهری بودنت نناز،چون از شیر و ماست گرفته تا گوشت و مرغ...
حتی اون کودی که میخری از پهن گاو و گوسفندای منه دهاتی بدستت میرسه که بریزی پای گلدون بگونیای خوشگلت...پس انقدر به خودت و شهرت غره نشو...!
خواست چیزی بگه که نذاشتم و گفتم:اصلا بیا یه شرطی بذاریم...اگه تو بردی جلوی همه ی اینا قول میدم برم و پشت سرمم نگاه نکنم ولی اگه من بردم دور منو خط بکش...قبوله...؟
با تردید گفت:اگه زدی زیرش....
حرفشو بریدم و گفتم:این نامردیا تو خون من دهاتی نیست...اصلا شرطمون هرچی خودت بگی...خوبه؟





فقط چند لحظه کنارم بشین
یه رویای کوتاااااه تنها همین
ته ارزوهای من این شده
ته ارزوهای مارو ببین

ویرایش توسط zmnm : ۲۱ بهمن ۱۳۹۲ در ساعت ۰۲:۴۳ بعد از ظهر
zmnm آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۲, ۰۳:۵۳ قبل از ظهر   #26 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
zmnm آواتار ها
 
zmnm به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +24 امتیاز     
پیش فرض

مینا کنار گوشم گفت:دیوونه شدی...؟اگه برد چی؟
اگه یه چیزی گفت که نتونی ببری چی...؟
با تکون دادن سرم مطمئنش کردم که میدونم دارم چیکار میکنم...
رو به تهرانی گفتم :امیدوارم،امـــیدوارم تو خون تو هم وجود نداشته باشه و نخوای به شرط غیر منصفانه بذاری...!
یه نگاه عصبانی بهم کرد و گفت:نخیر ، خیالت راحت...اصلا سر همین درس...
هرکی این ترم معدلش کمتر شد شرطو باخته...!
لبخندی زدم ،رفتم طرفشو دستمو دراز کردم:قبوله،...تو این مدت هم هیچکدوم کاری به اون یکی نداریم...قبول...؟
یه نگاهی به دستم کرد که خنده ام گرفت،گفتم:نترس،تمیزه...گاو و گوسفندامو با خودم نیاوردم تو شهرت...
یه پوزخند زدم و گفتم:مطمئن باش با دست دادن هم شومی و نحسی من تو رو نمیگیره...!
نمیدونم تو نگام چی دید که خیره شد بهم و دستشو گذاشت تو دستم...یه فشار کوچیک دستشو دادم و از کلاس رفتم بیرون...
مینا و بقیه همخونه هام کلی سرم غر زدن که نباید قبول میکردم ولی در جواب همه ی غرغراشون فقط لبخند زدم...
خدارو شکر بعد از اون روز مریم تهرانی دست از سرم برداشت،ولی کاملا مشخص بود داره تمام سعبشو میکنه...برام جالب بود بدونم که سر چی انقدر از من بدش میاد...فقط سر همون امتحان کذایی...؟!
هوا داشت کم کم بوی عید میداد روزای آخر سال بود و کلاسا تق و لق...
اونروز غروب بعد از تموم شدن کلاسم داشتم میرفتم خونه که یه دختر رو دیدم که افتاده بود روی زمین...
بدو خودمو بهش رسوندم و برش گردوندم که دیدم مریم تهرانیه...
چون پشت ساختمون بودم کسی دیده نمیشد ازش کمک بگیرم...
بیهوش بود و تنش هم مثل یخ...لباش کبود شده بود...هرچی به صورتش زدم و صداش کردم چشاشو باز نکرد...
چیکار کنم خدا...من که مثل این پسرای هرکول زورم انقدر نیست که رو دستم بغلش کنم...وسایلشو ریختم تو کیف خودم و با کیف اون انداختم گردنم...
دستاشو انداختم رو شونه ام و کشیدمش بالا...دستامو زیر پاهاش قفل کردمو راه افتادم...تو راه هی دعا میکردم چیزیش نشه...خدایا دختر مردم گناه داره...
اتفاقی براش نیافته...خواهش میکنم خدا...به نفس نفس افتاده بودم...هوا هم تاریک شده بود...


ویرایش توسط zmnm : ۲۱ بهمن ۱۳۹۲ در ساعت ۰۲:۴۶ بعد از ظهر
zmnm آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۲, ۰۴:۲۶ قبل از ظهر   #27 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
zmnm آواتار ها
 
zmnm به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +26 امتیاز     
پیش فرض

هنوز با اتاق نگهبان فاصله داشتم که متوجه من شد و سریع دوید سمتم...
از همون جا داد زدم:آقای...باقری...یه...یه ماشین...خبر کن...
اونم راشو کج کرد سمت خیابون و دو دقیقه بعد سوار ماشین داشتیم میرفتیم بیمارستان...مقنعشو درآوردم و یه شال که همیشه تو کیفم بود سرش کردم
مانتوش هم خیس بود اونم درآوردمو پالتوی خودمو تنش کردم...
دستاشو میمالیدم و ها میکردم تا گرم بشه...
هیچ تکونی نمیخورد،بغلش کردم تا با گرمای تنم گرمش کنم...گریه ام گرفته بود...
مریم...مریم...تروخدا چشاتو باز کن...خواهش میکنم...بخدا تو خوب شو من گورمو گم میکنم و میرم...مریم جون تروخدا چشاتو باز کن...
بالاخره رسیدیم بیمارستان و مریم رو با برانکارد بردنش...
منم همونجا تو راهرو نشسته بودم و گریه میکردم که گوشیم زنگ خورد...
مائده بود ،نگرانم شده بودن که چرا دیر کردم...براش توضیح دادم و قطع کردم...
کیف مریم داشت رو پام میلرزید...احتمالا ویبره ی موبایلش بود...
گوشیشو پیدا کردم و تا خواستم جواب بدم قطع شد...
اوووووووه...30تا میسکال از میلی جون...دوباره زنگ خورد خودش بود...
تا دکمه ی تماس رو زدم صدای داد یه مرد جوون پیچید تو گوشم...
-هیچ معلومه کدوم گوری هستی مریم...دانشگاه که دیگه الان کسی نیست... جواب بده...مریــــم...
با همون صدای گریه ای گفتم:الو...
یهو لحن صداش عوض شد و با تردید گقت:مریم...خودتی؟
بغضمو قورت دادم و گفتم:من نارگلم...همکلاسیه مریم...!
حتی به خودم اجازه ندادم بگم دوستشم...
اون بخاطر لجبازی با من به این روز افتاد...
صدای پسره با نگرانی گفت:مریم کجاست؟حالش خوبه؟
داشتم هنوز گریه میکردم که داد زد:تروخدا حرف بزن، مریم کجاست...؟
آدرس بیمارستانو بهش دادم...
شاید فقط یه ربع گذشت که یه مرد جوون 27،28 ساله سراسیمه اومد
سمت من و گفت:مریم...!
در اتاق رو نشونش دادم و گفتم:بردنش اون تو...
پرسید :چی شده؟
خواستم جواب بدم که در اتاق باز شد و دکتر اومد بیرون...
هردو هجوم بردیم سمتش و با هم پرسیدیم:حالش چطوره؟
سرشو تکون داد و گفت:شانس آورده که هنوز زنده اس...هر چند...
تا اومدم یه نفس راحت بکشم با این هرچند گفتنش نفسمو حبس کرد تو سینه ام
پسره گفت:هرچند چی؟...
دکتر نگاهی بهمون کرد و گفت:متأسفانه هردوتا کلیه شو از دست داده...
پسره دو دستی زد تو سرش و گفت:یا خدا....
منم که تازه گریه ام بند اومده بود دوباره شدت گرفت...
دکتر ادامه داد: هرچه زودتر باید یه کلیه پیدا کنین تا بهش پیوند بزنیم...!
بعد هم رفت...

ویرایش توسط zmnm : ۲۱ بهمن ۱۳۹۲ در ساعت ۰۲:۴۸ بعد از ظهر
zmnm آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۲, ۰۴:۲۳ قبل از ظهر   #28 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
zmnm آواتار ها
 
zmnm به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +25 امتیاز     
پیش فرض

صدای پسره تو گوشم پیچید : کی میخواد به مامان بگه...
رفت روی صندلی نشست و گفت : دختره ی دیوونه با اون حالش هرچی گفتیم نرو بیرون گوش نکرد...ببین چه به روز خودش آورده...
رفتم کنارش نشستم...انگار تازه متوجه من شد...
پرسید:میشه بگی دقیقا چه اتفاقی افتاد...؟
همه چیرو تعریف کردم،گفت : ممنون که جون خواهرمو نجات دادی همه مون مدیونتیم!
با گریه گفتم : نه ...همش تقصیر منه...!
با تعجب نگام کرد،منم قضیه شرطبندی رو براش گفتم...
سرشو تکون دادو گفت : هنوزم بچه اس...
بلند شد و با گوشیش به یه نفر زنگ زد مثل اینکه پدرش بود..وقتی قطع کرد
اومد کنارم نشست و گفت : حتما خانواده ات نگران شدن...پاشو یه آژانس برات میگیرم بری خونه...!
نگاهی به ساعت کردم از ده گذشته بود، گفتم:من تو خوابگاهم...الانم دیگه درش بسته اس،نمیشه رفت،ترجیح میدم بمونم...
یه کم که گذشت،یه مرد و زن با دو به سمت ما اومدن...
هردو بلند شدیم که مرده گفت:چی شده میلاد...؟
میلاد سرشو تکون داد که زنه با گریه داد زد:بگو چی شده؟
چه بلایی سر دخترم اومده...؟!
میلاد گفت:فعلا تو بخش مراقبتهای ویژه اس ،دکتر گفت خوب میشه...فقط...!
پدرش تقریبا داد زد:فقط چی... چرا جون میکنی...حرف بزن دیگه...!
میلاد با سر افتاده گفت:کلیه هاشو ازدست داده، باید پیوند کلیه بشه...
مادرش که همونجا غش کرد...پدرشم با یه قیافه ی داغون آه از نهادش بلند شد...!
رفتم سمت مادرش و به میلاد کمک کردم ببریمش تو به اتاق ،رفت دنبال پرستار...
چند دقیقه بعد پرستار با دستگاه فشارسنج اومد و فشارشو چک کرد بعد هم یه سرم به دستش وصل کردو رفت...
کنار مادرش نشستم و گفتم:من اینجا هستم شما برین پیش پدرتون...
نگاهی همراه با قدردانی بهم کردو گفت:ممنون... بخاطر همه چیز...اگه نبودی دست تنها نمیدونم...
لبخندی زدم و گفتم:کار مهمی نکردم...حالا چجوری میخواین کلیه رو...
حرفم رو قطع کردو گفت:الان با دکترش حرف میزنم که آزمایش بدم...!



ویرایش توسط zmnm : ۲۱ بهمن ۱۳۹۲ در ساعت ۰۲:۵۱ بعد از ظهر
zmnm آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱ خرداد ۱۳۹۲, ۰۷:۲۲ بعد از ظهر   #29 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
zmnm آواتار ها
 
zmnm به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +25 امتیاز     
پیش فرض

وقتی ییرون رفت به مادرش نگاه کردم...مریم خیلی شبیه مادرش بود...مثل مادرش خوشگل بود...هزار جور فکر تو سرم رژه میرفت...چرا اینجوری شد...اصلا مریم برای چی ازمن بدش میومد...
چرا اون شرط مسخره رو گذاشتم...نمیدونم چقدر گذشت و تو فکر بودم که مادرش تکون خورد...چشاشو باز کرد و با یه نگاه مات بهم خیره شد...ولی خیلی زود یادش اومد که چی شده چون چشاش پراز اشک شد...
دستشو فشار دادم و گفتم:نگران نباشین ،خوب میشه...
با بغض گفت:تو دوستشی...؟
نمیدونم چرا بازم نتونستم بگم آره...
فقط بهش لبخند زدم...
نشست و سرشو بادستش گرفت،گفت:باید ببینمش....
بلند شدم و گفتم:صبر کنین تا پرستار رو صداکنم سرمتونو در بیاره...
از اتاق رفتم بیرون و با پرستار برگشتم...دوباره فشارشو چک کرد و سرمشو در آورد...
بازوشو گرفتم و کمکش کردم بریم بخشی که مریم بستری بود...پدر و برادرش تو راهرو روی صندلی نشسته بودن...
میلاد با دیدن ما اومد و به مادرش کمک کرد تا بشینه...
کنار پاش زانو زد و گفت:نگران نباش مامان ...دکتر ازم آزمایش گرفته...فردا بمحض حاضر شدن جواب آزمایش عمل پیوند انجام میشه...
دیگه صبح شده بود...از دیشب پلک روهم نذاشته بودم...ساعت ده بالاخره جواب آزمایش حاضر شد ولی متاسفانه خون برادرش بهش نمیخورد...
پدرومادرش هر دو رفتن که آزمایش بدن به امید اینکه یکیشون بتونه مریم رو نجات بده...
به اصرار اونا برگشتم خوابگاه تا استراحت کنم...سرم به بالشت نرسیده خوابم برد...
عصر بود که بیدار شدم همه بچه ها وسایلشونو جمع کرده بودن...
همشون فردا بلیط داشتن...فقط من واسه پس فردا یعنی 29 بلیط داشتم...
لااقل تا فردا میفهمیدم وضع مریم چی میشه...
سر نماز خیلی دعا کردم و از خدا خواستم حداقل یکیشون بتونه به مریم کمک کنه...
صبح فرداش هر 4 تا همخونه ام رفتن...منم چون تنها بودم رفتم بیمارستان...
میلاد رو دیدم که سرشو به دیوار تکیه داده بود و چشاش بسته اس...
کنارش نشستم،با احساس حضور من برگشت سمتمو نگام کرد...
خستگی از صورتش میبارید...گفتم:پدر و مادرتون کجان؟
به روبرو خیره شد و گفت:بزور فرستادمشون خونه تا استراحت کنن...
نگاش کردم و گفتم: بهتر نبود خودتون هم میرفتین...موندنتون دردی رو دوا نمیکنه... شماهم به استراحت نیاز دارین...!
-میمونم...تا وقتی مریم اینجاست میمونم...
-من هستم...اگه خبری شد بهتون زنگ میزنم...برین یه کم استراحت کنین،
مریم به وجود سرحال شما بیشتر نیاز داره تا چهره ی خستتون...
برگشت و خیره نگام کرد...
برای فرار از نگاه خیرش گفتم:جواب آزمایش چی شد؟
نفس عمیقی کشید و گفت:بابا میتونه بهش کلیه بده...!

ویرایش توسط zmnm : ۲۱ بهمن ۱۳۹۲ در ساعت ۰۲:۵۹ بعد از ظهر
zmnm آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱ خرداد ۱۳۹۲, ۰۷:۵۰ بعد از ظهر   #30 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
zmnm آواتار ها
 
zmnm به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +23 امتیاز     
Post

بابا میتونه بهش کلیه بده...
حرفشو با خوشحالی قطع کردم و گفتم:این که عالیه...پس برای چی ناراحتین؟!
صورتشو با دستاش پوشوند و گفت:نمیتونه عمل کنه...قلبش ناراحته...
عمل براش خطرناکه...
صداش بغض داشت...حس کردم شونه هاش داره میلرزه...داشت گریه میکرد...
حتی نمیدونستم چی بگم که یه کم از ناراحتیشو کم کنه...
خدایا ازت خواستم یکیشون بتونه به مریم کلیه بده ...
چرا تا لب چشمه میبری و تشنه برمیگردونی...
دیگه چرا این پدر بدبختو عذاب میدی که خونش میخوره و نمیتونه دخترشو نجات بده؟
به میلاد نگاه کردم، هنوز صورتش تو دستاش بود...
گفتم:برین خونه...شما باید به بقیه هم روحیه بدبن...مطمئنا الان خانوادتون تو وضعیت بدین،شما باید کمکشون کنین...ولی اینجوری که دارین بدترش میکنین...
اینطور داغون...برین استراحت کنین،وقتی مغز آدم خوب کار میکنه و مشکلاتو راحت حل میکنه که بدن استراحت لازم رو داشته باشه و فکر آزاد باشه...
من مطمئنم حال مریم خوب میشه... اصلا... اصلا آگهی میدیم تو روزنامه ها دنبال کلیه هستیم...خیلیا هستن که حاضرن کلیه شونو بفروشن...خدا بزرگه...همه چی درست میشه...!
دستاشو برداشت و با چشای خیس نگام کرد...
گفتم:پاشین،پاشین برین خونه...یه حموم گرم با یه خواب راحت به همراه یه غذای خوب باعث میشه مغز حسابی کار کنه،اونوقت کلی راه حل به سراغتون میاد...
بلند شد و دستشو دراز کرد سمتم...اولش فکر کردم میخواد باهام دست بده
ولی گفت:گوشیتو بده...
بی اختیار گوشی رو گذاشتم تو دستش...
شروع کرد دکمه ها رو زدن...
شمارشو وارد کرد چون به دقیقه نکشید که گوشیش زنگ خورد
گوشیمو بهم داد و گفت:این شماره ی منه...هر مشکلی پیش اومد ،
هر خبری شد زنگ بزن...


ویرایش توسط zmnm : ۲۱ بهمن ۱۳۹۲ در ساعت ۰۳:۰۴ بعد از ظهر
zmnm آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
رمان ستاره ای که ستاره بود | zmnm کاربر انجمن zmnm رمان های کامل شده نوشته کاربران 134 دیروز ۰۱:۳۳ قبل از ظهر
رمان روح من کم سال است | S-A-R-A کاربر انجمن S-A-R-A تایپ رمان 49 ۲۲ فروردين ۱۳۹۳ ۰۱:۴۴ بعد از ظهر
رمان یکی هست | noO$h!n کاربر انجمن nOo$h!n تایپ رمان 29 ۹ فروردين ۱۳۹۳ ۰۳:۱۹ بعد از ظهر
معرفی و نقد رمان نارگل | zmnm کاربر انجمن zmnm نوشته کاربران سایت 27 ۸ فروردين ۱۳۹۳ ۱۰:۰۲ قبل از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۸:۳۷ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا