بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده ایرانی

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۴ شهريور ۱۳۸۹, ۰۲:۴۹ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
مدیر بخش کتاب
 
ستاره یخی آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
Talking افسانه شیدایی | گلرخ بیات | تایپ گروهی نود و هشتیا

سلام
به سلامتی این رمان هم تموم شد ...از همه ی کسانی که زحمت کشیدند تشکر میکنم

پست ها را علی منتقل و ویرایش کرد

میسی



تشکر از تایپیست ها = نشان ِ شخصیت ِ والای شما!
ستاره یخی آنلاین نیست.  
قدیمی ۲ مهر ۱۳۸۹, ۰۴:۳۸ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
naz_goli آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
Wink

افسانه ی شیدایی صفحه 5 تا 54

وقتی خودم را داخل اتاق 613 انداختم , احساس کردم تمام صورتم آتش گرفته است.دست خودم نبود هر وقت او را می دیدم همین حال می شدم.مخصوصا خودم را به این جهنم منتقل کرده بودم که هر روز او را ببینم , آن چشم های کشیده و نگاه جذاب و زیبا را , آن نیم نگاهی که از بالا به آدم می انداخت!
قد بلندی داشت و وقتی سرش را هم بالا می گرفت از زیر پلک چنان نگاه می کرد که می خواستم آب شوم و به زمین فرو روم! ولی امروز فرق داشت. چون فقط یک دیدار ساده در راه پله نبود . بالاخره با من حرف زده بود.
وقتی سر راه پله سنیه به سنیه شیم سرش را عقب برد و با خنده گفت:
-خانم همتی چه خبره؟ راهروی بیمارستانه نه زمین بسکت!
با تعجب به چشم هایش خیره ماندم. اسمم را می دانست! با خجالت خودم را کنار کشیدم و نرده ها را از پشت گرفتم.احساس کردم هر آن از پشت می افتم .سرم پایین بود و جرات نداشتم به آ چشم ها نگاه کنم.خیلی زور زدم تا بالاخره گفتم:
-ببخشید دکتر.
باز با خنده گفت:
-اشکال نداره خانم سخت نگیرید.
آن وقت به جای اینکه به طبقه سوم بروم و داروهای بیماران را بدهم همین طور پله های را بالا آمدم تا به اینجا رسیدم و وارد اولین تاق کنار راه پله شدم.شماره اتاق کنده شده بود و با ماژیک سیاه روی در نوشته بودند 613. وقتی خودم را انداختم توی اتاق احساس کردم از شر نگاه هزار تا چشم خلاص شدم.گونه هایم می سوخت و دست خایم داغ شده بود . با خودم گفتم: وای دارم آتیش می گیرم در همین لحظه صدای ناله ای شنیدم با هراس برگشتم و روی اخا بیماری را که صورتش سوخته بود دیدم و ناخودآگاه جیغ کوتاهی کشیدم. با چشم های بی مژه اش به من زل زده بود و ناله می کرد. همین که از توس چند قدمی به عقب برداشتم با صدا خش دارش پرسید:
-خیلی زشت شدم؟یعنی اینقدر ترسناکم؟
نه... آنقدر ترسناک نبود!من بدتر از این هم زیاد دیده بودم , ولی نمی دانم به خاطر دیدن ناگهانی این بیمار سوخته بود یا دیدن دکتر شیخی که این طور قلبم می زدودستم را روی قفسه ی سینه ام فشار دادم و در خالی که به زور آب دهانم را قورت می دادم گفتم:
-نه نه مادر........... ناراحت نشو من از چیزه دیگه ای ترسیدم! شما چیزی احتیاج ندارید؟
صدای خنده تیز و خش دارش بلند شد و با خس خس گفت:
-مادر؟هه.... با من لودی؟
جلوتر رفتم قسمت بالای صورتش , حتی تمام پبشانی و پلک سمت راست تا جایی که زیر ملحفه پنهان می شد سوخته بود و فقط گونه و لی هاو چانه سالم به نظر می رسید.پوست این قسمت ها صاف و سفید بود. زیر گونه ها کمی پر رنگ تر می شد و لب های نازکش به رنگ گل بهی بود. از اشتباه دوم خودم بیشتر خجالت کشیدم. این زن چندان از من بزرگ تر نبود. با تته پته گفتم:
-معذرت می خواهم خانم.اشتباه گرفتم!
-ماتمسانه به من نگاه کرد و گفت:
-آینه داری؟
می دانستم دادن آینه به دست زن جوانی که نصف بیشتر صورتش سوخته آن هم در همان روزهای اول سوختگی , خلاف مقررات بیمارستان است.
-نه خانم آینه برای چی؟
سعی کردم موقعیت و نقش اصلی خودم را پیدا کنم.من پرستار این بیمارستان بودم.ملحفه را که از روی تنش سر خورده بود مرتب کردم. مدام ناله می ککرد و می گفت: سوختم , سوختم. بیشنر پ.ست بدنش , غیر از قسمت های بالای سینه صدمه دیده بود. گفتم:
-سوختگیت فقط سی درصده , ناراحت نباش.
خودم می دانستم که دارم چرند می گویم. چطور می توانست ناراحت نباشد. وای اگر صورتش را می دید؟
-صورتم ....صورتم رو نمی تونم تکون بدم . انکار خشک شده...خانم تو رو خدا , جون هر کس مکه دوست داری راست بگو. خیلی سوختم؟
-نه. ببین این طبقه اصلا مال سوختگی های وخیم نیست. سوخنگیت فقط سی درصده.
-پس چرا بهم آینه نمی دهید؟
-چون نمی تونم.خلاف مقرراته.
-خانم پرستار.
-داشت دیدم میشد. وقت داروی بیماران طبقه ی سوم بود . با کلافگی گفتم:
-بله.
-برام سیگار می آری؟
-دیگه چی؟
بغض کرد و بعد قطرات اشک از پلک بی مژه و سوخته اش بیرون زد که ناگهان فریاد زد:
-وای کمک................سوختم.
فورا پارچه استریل را از کنار تختش بر داشتم, مایع سوختگی را روی آن ریختم و چند بار محلول خنک کننده را روی پلک هایش گذاشتم. تا پلکش خشک می شد دوباره بغض می کرد و قطرات اشک بیرون می زد.خودش هم کلافه شد و گفت:
-اه ! دیگه حتی گریه هم نمی تونم بکنم........خدایا بکش راحتتم کن.
-گریه نکن ........ببین چقدر برای چشم هات بده. اون وقت تا صبح می سوزی ها.
با بغض گفت:
-من نمردم که یه عمر بسوزم!اونقدر بد شانسم که نمردم و باید اینجوری بمونم.
-استغفرا... خدا بهت رحم کرده . شکر کن که زنده ای/
مثل بچه های لجباز خودش را تکان داد و همان دم آهش بلند شد.
-نمی خواهم . می خواستم بمیرم.
-خودکشی کردی؟
نگاهم کرد و گفت:
-آره.
چشم هایش قهو ه ای بود .نمی دانم شاید به خاطر قطرات اشک بود که این طور شفاف و براق به نظر می رسیدند؟اطراف پلک سوخته بود , ولی هنوز چشم هایش مورب و کشیده بودند.با تاسف گفتم:
-حیفت نیومد این صورت رو سوزوندی؟
با حرص سرش را برگرداند و گفت:
-نه!می خوام دنیا نباشه.
با عجله محلول و دستمال استریل را کنار تخت گذاشتم و گفتم:
-من باید برم.الان شیفت عوض می شه من هنوز دارو ها رو ندادم.
-برو.
-دیگه گریه نکنی ها.
همانطور زل زد و نگاهم کرد.وقتی در را بستم ,شنیدم که گفت:
-چه کار سختی از من می خواهید!
آخرین لحظات تعویض شیفت بود که دارو ها را به بخش رساندم.خانم سرمد , پرستار بخش مان , با حرص سبد خالی دارو را از دستم قاپید و گفت:
-خسته نباشید خانم همتی.
برای تعویض لباس به اتاق پرستارانرفتم. مژگان که شیفت بعد بود در حالی که داشت مانتوی سفیدش را از داخل گنجه بر می داشت با لبخند معنی داری گفت:
-همه شیفت ها تو با شازده تنظیم کردی بلا؟
چوب لباسی اش را گرفتم تا مانتوی خودم را به جای آن آویزان کنم و در همین حال با شیطنت گفتم:
-حسودیت می شه؟
-نه بابا مرد زن و بچه دار که حسودی نداره!
-واسه همین همه دارنر براش می میرند؟
در حالی که کفش هایش را در می آ ورد و راحتی های بیمارستان را می پوشید گفت:
-اینو که راست گفتی.
-فعلا.
-به سلامت.
محوطه لبیمارستان خلوت بود .ساعت ملاقات تما شده و وقت شام بیماران بود. یادم آمد که اتاق 613 ملاقات نداشت. با خودم فکر کردم فردا غروب سری به او می زنم.طفلک تنها بود. از حیاط بیمارستان گذشتم و به خیابان رسیدم. آقای طوسی از داخل اتاقک نگهبانی کلاهش را برایم برداشت و نیم خیز شد.سرم را به علامت خداحافظ تکان دادم و رفتم.
نزدیک غروب بود و خیابان ها بر عکس بیمارستان شلوغ بودند. تاکسی ها به سرعت از مقابلم رد می شدند.هر چه داد می زدم:سیدخندان , ولی هیچ کذام ترمز نمی کردند. با حرص گفتم:
-پس اگه سیدخندان نمی رید,کجا میرید؟اون هم همه با هم!
با بی قراری منتظر پیکان سفید رنگی بودم که فقط دو نفر جلوی آن نشسته بودند و صندلی های عقب خالی بود.اما همین موقع پازروی سیاخ رنگی جلوی پام ایستاد.با شتاب جلوتر رفتم تا تاکسی را گم نکنم. ولی پازرو هم دنده عقب گرفت و در کامل تعجب شنیدم که اسمم را صدا زد:
-خانم همتی........ بفرمایین بالا.
به شیشه های دودی ماشین نگاه کردم و از لای شیشه نصفه ی صورت کشیده و خندان دکتر شیخی را دیدم. با دستپاچگی چند قدمی عقب رفتم و گفتم:
-مزاحم نمی شم....ممنون.
شیشه ماشین را پایین تر کشید و با لحنی خودمانی گفت :
-چه مزاحمتی ؟ مگه نتم ری سید خندان؟ خوب بیا بالا دیگه.مسیر من هم همون طرفه!!
نمی دانستم چکار کنم . دکتر در ماشین ا باز کرد و گفت:
-بیا بالا ترافیک کردبم.
ماشین ها پشت سر ماشین دکتر شیخی بوق می زدند.با عجله سوار شدم و گفتم:
-مزاحم شدم.
شیشه را بالا برد و گفت:

-نه خانم , مسیرمه.
کولر ماشین روشن بود و باد خنک مستقیم به صورتم می زد. دکتر دریچه ی کولر را حرکت داد و گفت:
-باد کولر اذیتتون نمی کنه؟
-نه , نه .اصلا.
با وجود اصرار های منت که همانجا زیر پل پیادهسیدخندان بشوم , دکتر مرا تا سر کوچه برد. ماشین غول پیکر ش نمی توانست وارو کوچه تنگ و تاریک ما بشود و من از این بابت خدا رو شکر کردم , چون اصلا دلم نمی خواست دکتر شیخی آن ساختمان در ب و داغان و شلوغ را که مثل لانه مورچه ها بود ببیند!گفت:
-خانم اینقدر تعارف نکنین..... وقتی مسیرمون یکیه برای من زحمتی نیست.
تشکر کردم و پیاده شدم و پس از عبور از حیاط شلوغ ساختمان تا طبقه ی دوم رفتم.در آپارتمان طبق معمول نیمه باز بود و بوی همیشگی پیاز داغ و سبزی خشک توی ذوق می زد. در باز کردم و کلافه غر زدم:
-باز این رایحه فرحبخش تو این خونه پیچید!
مامان وسط هال شلوغ و در هم کنار سفره نایلونی نشسته بود.یک پایش را جمع کرده و پای دیگرش دارز روی سفره بودو با کارد بزرگ دسته نارنجی روی تخته چوبی سبزی خرد می کرد.پیراهم رنگ و رو رفته اش خیس عرق به تنش چسبیده بود و صوزتش برق می زد.موهایش در اطاف شقیقه به سرش چسبیده بود . که با آرنج آنه را کنار زد و گفت:
-چه کنم نوشین؟ مادرجون مردم سفارش دادند.....پولشو دادند.
تمام درها وپنجره ها را باز کردم و داد زدم:
-حالم از این بو ها به هم می خوره. این چندر غاز به کجامون می رسه که به خاطش اینقدر عذابمون می دی؟
مادر لبخند کمرنگی زد و گفت :
-به کجامون نمی رسه مادر؟امسال خرج مدرسه این طفل معصوم ها سر به فلک می زنه. از کجا بیارم؟
جواب ندادم.بحث با او بی فایده بود.مانتو و مقنعه ام را لبه پنجره آویزون کردم که باد بخورد و تا فردا بو نگیرد. به آشپزخانه رفتم و از لای سفره بشقاب کوکو سبزی و چند تکه نان را بیرون آوردم و کنار مادرم نشستم و پرسیدم:
-ندا و نرگس شام خوردند؟
-نه مادر جون. همین جوری خواب شون برد.
یک باریکه نان در دهانم گذاشتم و گفتم:
-فقط همین رو داریم؟
مادر با نگرانی نگاهم کرد و گفت:
-کمته؟
-نه بابا ! واسه فردای بچه ها می گم.
-بخور مادر.فکر اونها رو هم می کنم.حالا سر شبه.سبزی سرخ شد یه چیزی سر هم می کنم.
دیگر چیزی نگفتم . یک کوکو خوردم و بعد شمد نازکم را از لابلای رختخواب ها بیرون کشیدم و زیر پنجره کنار مادرم خوابیدم.با دست تمیزش گوشه های شمد را روی تنم صاف کرد و گفت:
-اینجوری خوابت نبره,کمر درد می گیری.
جواب ندادم.شمد را روی سرم کشیدم و در فکر اتفاقی که آن بعد از ظهر افتاده بود غرق شدم.
فردا ظهر وقتی همه چیز را برای مژگان تعریف کردم از هیجان زبانش بند آمده بود چند بار محکم روی ابش رد و گفت:
-تو رو خدا راست می گی؟ مرگ من؟
-به خدا! دروغم چیه؟
-ای بلا , آخر کار خودت رو کردی!
-حالا صبر کن , کجاشو دیدی.
-بلا نگیر تو !
ساعت سه وقت ملاقات بود که یاد بیمار اتقا 613 افتادم. کاری در بخش نداشتم و ساعت ها ی آخر شیفت کارم بود. با آسانسور به طبقه ششم رفتم .درب اتاق باز بود. آهسته سرک کشیدم , ولی برخلاف انتظارم اتاق خالی بنود . بیمار ملاقاتی داشت. مرد نسبتا جوانی بود که به نظر می رسید 1 شوهرش باشد.طفلک ! از لای در با چشم های غمگین و بی مژه اش به من خیره ماند. بعد چیزی گفت مرد به سمت من برگشت. سرم را به علامت سلام برای بیمار تکان دادم و خواستم بروم مه مرد به سمتم ۀمد و گفت:
-خانم ببخشید...یک لحظه لطفا.
مرد نزدیک شد. آنقدر هم که فکر می کردم کم سن نبود. مو های جوگندمی و خطوط ریز دور چشم هایش نشان می داد حدود چهل سال سن دارد ؛ در حالی که از دور بیست و پنج ساله به نظر می رسید.گفت:
-خانم ببخشید یک خواهش داشتم...در اصل زحمته.
گفتم :
-بفرمایید چه کاری از دستم بر می آید؟
-بیمار ما همراه نداره...پولش هر چقدر باشه مهم نیسا.می خواستم خواهش کنم زحمت بکشید و این چند شبی که تا مرخص شدنش مونده شما همراهش باشید.
-زحمتی نیست , فقط باید به قسمت پذیرش هم اطلاع بدب.
بیمار که هنوز اسمش را نمی دانستم رو به مرد گفت:
-فراز دلم برای علرضا یه ذره شده . عکسش رو برام می آری؟ می خوام کنارم باشه.
دوباره بغش داشت.مرد با حالتی مهربان و اطمینان بخش سرش را تکان داد و گفت:
-آره ...... همین امشب برات می آرم.
*********
اولین شبی که همراه بیمار اتاق 613 بودم . حدود ساعت شش بعد از پخش دارو ها به طبقه ششم رفتم.با وجود اینکه هوا هنوز کاملا روشن بود , ولی پرده های کشیده پنجره اتق را در تاریکی محض فرو برده بود.بیمارخواب بود.یک قاب عکس و دو آلبوم روی میز کنار تخت قرار داشت. در قاب عکس پسر بچه ای سفید و تقربیا بور با کاپشن سبز و شلوار جین که در آغوش زن خم شده و سرش را به سمنت دیگر برده بود و می خندید. زن موهای مجعد و براق مشکی داشت و چشم های درشت و کشیده اش مورب بود و بینی کوچکش سر بالا , پوست سفیدش شفاف و لبهایش نازک و زاویه دار.پسر بچه را روی زانو هایش نشانده و در جهت عکس او خم شده بود و خنده بر لب داشت. با شگفتی و تاثر به عکس نگاه کردم و در دل گفتم : خودشه!چقدر خوشگل و ناز بوده !طفلک هیچی ازش نمونده. پسر بچه هم حتما علیرضاست. شاید پسر ش باشه. پسر به این ماهی , شوهر به اون تیپی ! خودش هم که اینقدر ناز و خوشگل. چه دردی داشته که اینجوری خودکشی کرده؟ کارت پایین تخت را برداشتم و نگاه کردم.نام بیمار:شرفی.سوختگی سی درصد. مریض ناله ای کرد و تکان خورد. کارت را کنار تخت گذاشتم و بالای سرش رفتم.چشم هایش را باز کرده بود و به من نگاه می کرد. از آن چشم های کشیده و مورب داخل عکس فط دو نقطه سیاه باقی مانده بود. پرسید:
-شب شده؟
-نه شش بعد از ظهره چون پرده ها کشیده است به نظر تاریک می آد شبه.
سرش را به سمت پنجره برگرداند و گفت:
-آره ........ نور اذیتم می کنه.
بعد پرسید:
-عکس علیرضا رو دیدی؟
-آره چه پسز نازی داری!
-خیلی نازه.
دوباره بغض کرد و گفت:
-عاشقشم.
قبل از آنکه بجنبم گفت:
-نترس گریه نمی کنم....... از دیروز اشکم بند آمده.
-آخه تو که این بچه گل رو داری و به قول خودت عاشقشی چرا؟
-تو چه می فهمی!
جوابش خیلی رک و پوست کنده بود. چیزی نگفتم. اتاق ساکت بود که از بلند گو گفتند:
-دکتر شیخی به اتاق 615 .
بی اراده تکانی خوردم.صدای جیغ و گریه از اتاق کناری بلند شد. نا خودآگاه از جا پریدم و گفتم:
-دکتر شیخی!
بی حوصله سرش را تکان داد و گفت:
-این اتاق بغلی از صبح اعصاب برامون نذاشته.
-یه دقیقه می رم ببینم چه خبره..... خوب؟ زود می آم.
جلوی در اتاق ایستادم. دکتر از ته راهرو می آمد و دو پرستار هم پشت سرش می دویدند. وقای با عجله از جلوی من رد می شد. فورا برق آشنایی را در چشمش دیدم.دوباره احساس کردم صورتم داغ می شود. فورا داخل اتاق برگشتم و در را بستم. دست هایم را روی گونه ها گذاشتم. قلبم تند تند می زد. بیمار با تعجب گفت:
-تو چته؟ دیروز هم این شکلی پریدی تو اتاقم!
خیلی دوست داشتم عادی به نظر برسم , ولی نمی شد و جوابی هم نداشتم , بنابراین گفتم:
-این بخش که می آم اینجوری می شم...مال اینجاست.سوختگی و این....
وسط حرفم پرید و گفت:
-آرخ خیله خوب!فهمیدم...... قاب عکس علیرضا رو بده/
قاب را برداشتم و جلوی صورتش گرفتم. ولی تمام حواسم به سر و صدایهای بیرون بود. صدای دکتر را می شنیدم که با تحکم به بیماز می گفت:
-نفص , نفس عمیق دختر جون.
و به دنبال آن صدای خس خس دلخراش ریه آسیب دیده بیمار به گوش رسید.دکتر با صدای بلند دستوز داد:
-ببریدش آی سی یو.
و بعد صدای قدم هایش را شنیدم که با سرعت از جلوی اتاق ما رد شد.
بیمار آهی کشید و با لحن تمسخر آمیزی گفت:
-تمام حواست اونحاست. انگار خیلی از این بخش می ترسی!
برگشتم و با تته پته گفتم:
-خیلی .... آره ... خیلی.
-برش دار فایده نداره!
-چی رو؟
-قاب عکس رو. دلم خودشو می خواد.
کنارش نشستم و سعی کردم حواسم را در همان اتاق متمرکز کنم. پرسیدم :
-دلت واسه پسرت تنگ شده؟
با بغض سرش را تکان داد و گفت:
-عاشقشم......عاشقشم.
-اینکه بغل دستشه خودتی؟
تکان شدیدی خورد و گفت:
-مگه معلوم نیست؟ هان؟
ترس در صدایش کاملا محسوس بود. واقعا خرابکاری کرده بودم. گفتم:
-چرا معلومه ! ولی آخه الان یه جاهایی از صورتت زخمخ , برای همین نفهمیدم. مال چند وقت پیشه؟
-دو هفته پیش.
قلبم فشرده شد. چرا این طور بیرحمانه خودش را نابود کرده بود؟
خیلی دوست داشتم باز هم بپرسم , ولی از جواب تندش می ترسیدم.با التماس نگاهم کرد . گفت:
-آبنه داری؟
-نه به خدا!
دوباره بغض کرد و گفت:
-بچه داری؟!
با تعجب نگاهش کردم و گفنم:
-این به اون چه ربطی داشت؟!
با حسرت آهی کشید . گفت:
-من داشتم.
جرات نمی کردم بپرسم چی داشتی,ولی خودش گفت:
-ازم گرفتنش!
-یعنی از پیش تو بردنش؟
با بغض صورتش را جمع کرد و چند بار به شدت سرش را تکان داد. چند ثانیه ای طول کشید تا صوورتش دوباره به حالت اول برگردد. ملحفه را در دستش فشار می داد و لب پاببنش را به دندان گرفته بود. بعد چند دقیقه گفت:
-لب هام سالمه؟
-آره.
-کارت در اومده !
-چرا؟
-من شب ها تا صبح خواب ندارم. همه اش بیدارم و فکر و خیال می کنم.فکر و خیال!
دوست داشتم بدانم چه بر سرش آمده , ولی عکس العمل هایش قابل پیشبینی نبود. با تردید پرسیدم:
-می خواهی با من حرف بزنی؟ درد دل کنی؟ بگی چی شده؟
بر خلاف تصورم مثل بچه ها لب ور چید و سرش را تند تند به علامت مثبت تکان داد. واقعا کار هیش قابل پیش بینی نبود! صدای بغض آلودش را شنیدم که گفت:
-می خوام با یکی حرف بزنم.بار غصه هام خیلی سنگسنه. می ترسم.
صندلی ام را جلو تر کشیدم و گفتم:
-دبگو.
- می ترسم تو هم ازم بدت بیاد... اون وقت دیگه اینجا هم تک و تنها می مونم.
-بخ من که بدی نکردی .من ازت بدم نمی آد ؛ قول می دهم.
دوست داشتم دست هایش را در دستم بگیرم و به دل دردمندش اطمینان بدهم , ولی دست های مجروح و تاول زده اش زیر ملحفه بود.دستم را روی ملحفه گذاشتم و گفتم:
-گوش می دم. قول می دم قضاوت نکنم.
-باشه...می گم.. از اولش ! باشه؟ حوصله داری؟
با خنده گفتم:
-به هر حال تا صبح به قول خودت کارم در اومددیگه!.... شوخی کردم , آره حوصله دارم.
لب های خشکش را به دندان گزید و گفت:
-من ته تغاری خانه بودم. غیر از خودم فقط یک خواهر داشتم که نه سال از من بزرگ تر بود.مامان و بابام هم سن شان زیاد بود. نمی دانم شاید خواسته بودند آخر عمر تنها نباشد! اصلا نمی دانم برای چه مرا به دنیا آوردند!همیشه تنها بودم. مادر و پدرم حوصله سر و صدای و شلوغی هایم را نداشتند و خواهرم, مریم, همیشه مشغولیت های خودش را داشت. همیشه انگشت و اشاره مادر رو به من بود و توبیخ و تنبیه بالای سرم. می گفتند ار مریم یاد بگیر ببین چقدر خانم است , چقدر عاقل است. تو هم مثل بچه آدم بشین سرجات!اصلا من کجا و مریم کجا. آن موقع که من از دیوار راست بالا می رفتم و این سرزنش ها را می شنیدم فوقش چهار سالم بود وم ریم یک دختر سیزده ساله بود. به نظر من او یک زن به حساب می آمد! و همیشه از این مقایسه در هراس بودم, چون حس می کردم رقیبم کسی است که من قدرت مقابله با او را ندارم. من بچه بده بودم و او بچه خوبه!وضع خونهو رندگی مان هم از اول بد نبود. خانه مان بزرگ و ویلایی بود.چهار پنج اتاق داشت با یک حیاط بزرگ و دلباز ! مادرم زن خانه بود و پدرم شوهر ایده آل ! می رفت و عصر می آمد. غروب ها یل با مادر در حیاط می نشست. با اگر هوا سرد بود می رفت به گلخانه می رفت وسرش را گرم می کرد.به این ترتیب من کم کم بزرگ شدم و مادر و پدرم پیرتر . اگر از من بیرسید , می گویم پدر و مادرم همیشه پیر بودند. از اولش پیر بودند!بزرگ تر که شدم خیلی وقت ها ما بین دعوا بهماردممی گفتم:
-چرا سر پیری منو زاییدی؟
و او همیشه می گفت:
- -من فقط سی . پنج سالم بود که تو به دنیا اومدی
و بعد می زد زیر گریه! مریم می پرید دستمال می آورد و. به من چشم غره می رفت و می گفت:
-باز زهرت رو ریختی؟ خوب حالا تشریف ببرید تو اتاق تون.
با همه آزار و اذیت هایی که داشتم درسم خوب بود؛ یعنی قابل قبول بود.ریخت و قیافه ام هم از اول بد نبود.حتی در دوران بلوغ هم صورتم آن طور ورم نکرد و جوش نزدم. آن موقع من روم سوم راهنایی بودم و مریم دختری بیست و یکی دو ساله بود که دانشگاه می رفت. از همان روز ها همه چیز شروع شد.تازه کمی قد کشیده بودم و بفهمی نفهمی سر و گوشم می جنبید! دختره بدی نبودم, ولی تا از مدرسهبیرون می امدم یک کاکل کوچیک می گذاشتم که آن موقع خیلی مد بود و اکثر دختر های بزرگ تر یا با زور سنجاق سر و تافت و کلیپس کاکل های آنچنانی درست می کردن. چون قدم هم نسبتا بلند تر بودبزرگ تر از سنم به نظر می رسیدم .سال دوم راهنایی بودم , سر و ته ام را می زدند جلوی دانشگاه مریم آفتابی می شدم! با چنان مهارتی خودم را آرایش می کردم که هیچ کدوم از دوستای خواهزم باور نمی کردندمن نهسال از مریم کوچکتر هستم. روپوش های او را می پوشیدم از لوازم آرایشش استفاده می کردم. مقنعه بدون چانه سر می کردم و میرفتم دانشگاه پشت در کلاس مریم می نشستم. وقتی مرا می دید با خوشحال می شد و می گفت:
-وای خواهر کوچولوی مهربونم اومده دنبالم من.
سحر دوست صمیمی مریم بود بور و کوچک و کپل بود و کنار او که راه می رفت مثل فیل و فنجان بودند!چون مریم هم مثل همیشه مثل من درشت و قد بلند و چشم و ابرو مشکی است . سحر از آن دخترهایی بود که از بچگی مثل مامان ها می مانند! موهایش را می پیچید و منگوله های بور را از کنار مقنعه بیرون می ذاشت. آرایش که اصلا نمی کرد. فقطیک رژ لب کمرنگ صورتی می زد. روپوش گشاد آبی رنگ می پوشید , کلاسورش را به خودش می چسباند و کیفش را مثل رنبیل دور مچ دستش می انداخت. وقتی او را می دیدی ناخودآگاه دور و برش را نگاه می کردی تا بچه اش را هم پیدا کنی × خیلی هم صمیمی و بگو بخند بود.
آنها دوست های قدیمی بودند؛از زمان مدرسه ....هر دو هم مدیریت می خواندند .سشحر بیرون کار می کرد , ولی مریم نه.
مریم می خواست زود تر ازدواج کند و قصد کار کردن هم نداشت.. یک سالی هم می شد که با برادر سحر نامزد شده بود.فراز یکی دو سال از آن دو بزرگ تر بود.او هم مثل سحر بور و سفید بود , ولی قد نسبتا بلند و هیکل درشتی داشت. کلا خوش قیافه بود و مریم هم برایش می میرد!
ولی آنچه باعث می شد من خودم را درست کنم و به دانشگاه مریم بروم مهربانی خواهرانه نبود. شاید یک جور شیطنت بچه گانه بود.... ولی نه. حتی چیزی بیشتر از یک شیطنت بچه گانه , چون من واقعا با زندگی آنها بازی کردم.
فصل 2
آخرین روز سال تحصیلی بود. سال دوم راهنمایی ام تمام می شد و بعد تعطیلات تابستان سال سوم می رفتم. به محض اینکه امتحانم را دادم.داخل توالت مدرسه رفتم و فورا مقنعه چانه دار مدرسه را با مقنعه بی چانه عوض کردم. بعد مثل موش ار در توالت سرک کشیدم. هیچکس داخل حیاط نبود . اگر مدیر یا ناظم مان مرا می دید حتما بهم گیر می داد.یواش از توالت بیرون آمدم , کسی دور و برم نبود.طول حیاط را دویدم و از جیب شلوارم رژ لبم را بیرون آوردم و از زیر مقنعه چند دور روی لبم کشیدم ولب هایم را به هم مالیدم . بعد با قیافه ای جدی کیفم را روی دوشم محکم گرفتم و جلو اولین تاکسی داد زدم: در بست ! پیکان نارنجی رنگی ایستاد و گفت:
-کجا می ری خانم؟
از اینکه خانم صدایم زده بود خیلی کیف کردم. با ژست دختر های دانشگاهی گفتم:
-خیابون معلم....دانشگاه مدیریت رو که بلدی؟
-به چشم ...بیا بالا ولی سیصد تومن می شه ها×
سوار شدم و گفتم:
-من همیشه دویست و پنجاه تومن می دهم آقا. مسیرمه!
با تعجب از داخل آینه نگاه کرد و پرسید:
-دانشجویی؟
-آره.....پس چی فکر کردی؟!
خنده اش گرفت . سرش را تکان داد و گفت:
-ما که حرفی نزدیم آبجی!
داخل ماشین یواشکی کفش های کتانی مدرسه را با کفش های پاشنه دار عوض کردم و جلوی در دانشگاه پیاده شدم.
نگهبان دانشگاه آنقدر مرا آن طرف ها دیده بود که فکر می کرد دانشجو هستم و از من کارت نمی خواست . مستقیم به طرف کلاس مریم رفتم و منتظر شدم. چند دقیقه نگذشته بود که در کلاس بغلی باز شد و دانشجوها آرام آرام بیرون آمدتند. کلاس پسرها بود. آهسته روی پنجه پا بلند شدم ولابلای دانشجو ها سرک کشیم . قلبم مثل بمب مب زد.وقتی او را از دور دیدم از شدت هیجان گر گرفتم. کسی که به خاطرش این طور دست و پایم را گم کرده بودم.شهاب نامزد سحر بود.پسر خوش قیافه با قد متوسط , موها و چشم و ابروی مشکی که شلوار جین تی شرت آبی به تن داشت. کنارش هم فراز بداد سحر , نامزد خواهر من ایستاده بود.فراز مرا دید و برایم دست تکان داد. من هم فورا برایش دست تکان دادم خندیدم. شهاب برگشت و مرا دید. خندید و با حالتی دوستانه سرش را تکان داد. آنقدر حواسم نبود که کلاس مریم تعطیل شده.مریم آرام بازویم را نیشگون گرفت و گفت:
-اوی.....مگه نیومدی دنبال من؟ پس چرا سرت تو کلاس پسرهاست فسقلی؟
بعد رو به سحر گفت:
-این کوچولو ها هم دارن آدم می شوند.
فراز و شهاب به طرف ما آمدند.
شهاب چند سانتی متری از فراز کوتاه تر بود.سحر با سر به او اشاره کرد و در خروجی را نشان داد.یعنی بیرون منتظریم. داخل دانشگاه نمی شد زیاد با پسرها حرف زد. یعنی بیرون منتظریم. داخل دانشگاه نمی شد زیاد با پسرها حرف زد.چون انتظامات ایراد می گرفت. وقتی از در بیرون رفتیم مریم با تعجب سراپایی من نگاه کرد و در گوشم گفت:
-این ریختی رفتی مدرسه؟
با حرص گفتم:
-آره , چمه؟
با تمسخر سرش را تکان داد و گفت:
-هیچی ...شبیه مامان شدی!
سحر جلوتر می رفت و ما پشت سرش. تا اینکه کنار گلف قرمز رنگ شهاب که داخل کوچه کنار دانشگاه پارک شده بود ایستاد و با غرغر گفت:
-چقدر دور پارک می کنه همیشه.
همان موقع شهاب نمی دانم از کجا جلوی مان سبز شد و گفت:
-باز چیه غرغر می کنی جوجه؟
سحر خودش را لوس کرد و بازی شهاب را چسبید و گفت:
-شهاب خسته ام.
حرصم گرفته بود. رو به مریم کردم و تقربیا با همان لحن گفتم:
-مردم از خستگی!
مریم هم فوری جواب داد:
-دنده ات نرم! می خواستی بری خونه.
همه خندیدند و من از خجالت سرخ شدم.از مریم حرصم گرفت,چون مرا جلوی همه کنفت کرده بود.سحر با مهربانی به سرم دست کشید و گفت:
-مریم چه بدجنسی.گناه داره!
آن روز همه با هم ناهار خوردیم وبعد من و مریم به خانه آمدیم.تمام مدت بغض داشتم و حرف نمی زدم.کسی هم متوجه نبود.فقط آخرین لحظه مریم چیزی گفت که باعث شد کمی حالم بهتر شود و جان بگیرم.وقتی سحر و فراز از سرکوچه برای مان دست تکان می دادند مریم داد رد:
-سحر پنج شنبه زودتر بیا کمکم کن!
سحر با دستش بوس فرستاد و گفت:
-اووووووووووه تا پنجشنبه صد بار دیگه می بینمت.
پس بلاخره مهمانی پنجشنبه بر قرار بود. چند هفته ای بود که مریم به مادر اصرار می کرد پنجم تیر امسال تولد بگیرد.مادر هم راضی بود, ولی بابا می گفت:
-خطر داره . میریزند می گیرن مون... به درد سرش نمی ارزه.
مادر به مریم قول داده بود بابا را راضی کند و ظاهرا موفق شده بود.تا پنجشنبه وقت سر خاراندن هم نداشتم! نمی دانستم اصلا مریم مرا در مهمانی اش ذاه می دهد یا مثل همیشه می گوید خودت را قاطی بزرگتر ها نکن! ولی من تصمیم داشتم هر طور شده در آن مهمانی باشم.برای همین آن هفته خیلی با خواهرم مهربانی کردم و راه آمدم! می دانستم دوست ندارد بی اجازه سر وسایلش بروم یا با مامان و بابا لجبازی کنم یا کنارش بنشینم و تلفن هایش را گوش بدهم ! آنقدر به قول خودش سر به راه شده بودم که یک بعد از ظهر که با سحر داخل اتاقش نشسته بودند و به مهمان ها زنگ می زندند مرا صدا کرد و گفت:
-شیدا جون تو هم اگه می خواهی یکی دوتا از دوست هات رو دعوت کن که تنها نباشی.دوست های من که همسن تو نیستند.....حوسله ات سر می ره.
با خوشحالی سرم بالا انداختم و گفتم:
-نه من کسی رو دعوت نمی کنم.
حوصله نداشتم کسی موی دماغم شود! خودم کلرهای واجب تر داشتم. از آن مهمتر , اصلا دوست صمیمی نداشتم که بخواهم دعوتش کنم.
سحر بالای تخت مربم روی بالش چمباتمه زده بود و فین فین می کرد.
چشم هایش اشک آلود بود و بینی اش قرمز شده بود.خیلی کنجکاو شدم.بدانم موضوع چیست.در دلم خداخدا می کردم که با شهاب دعوا کرده باشد! برای همین لفتش دادم و همانجا ایستادم.مریم به سحر گفت:
-رزینا رو گفتیم؟
سحر با سر جواب مثیت داد.مریم کلافه خودکار و لیست مهمان ها را به سمت سحر پرت کرد و داد زد:
-اه, بس کن تو هم.انگار بار اوله که آقا خودشو لوس کرده.صد بار تا حالا قهر کردید ] صد بار هم آشتی . چته؟
سحر با یغض گفت:
-از کجا معلوم؟
-چی از کجا معلوم؟ کم خودم شاهد بودم. هزار بار جلوی خودم قهر کردید که خیلی از این بدتر از این بار بوده , بعد هم گذاشته رفته. اون که ول کن تو نیست , خودت هم می دونی , تو هم اونو ول نمی کنی کنه!
سحر خنده اش گرفت و گفت:
-پس زنگ بزن دعوتش کن .
مریم این بار با حرص خودکار را توی سر سحر زد و گفت:
-آخه احمق جون مسخره می شم...... هر روز هفته که آدم رو دعوت نمی کنه!
-بزن دیگه ! می ترسم با من لج کنه نیاد. تو بزنی فرق داره مجبوره بیاد.
-جهنم...یه بار دیگه هم می زنم.
بعد برگشت تلفن را از روی لحاف بردارد که چشمش به من افتاد و با عصبانیت گفت:
-تو اینجا چکار می کنی فضول؟
هول شدم و گفتم:
-فکر کردم کاری داری.
با حرص بالش را به طرفم پرت کرد و داد زد:
-برو بیرون .باز خودت رو نخود آش نکن.
با خوشحالی لی لی کنان از در بیرون دویدم و یکراست به اتاق مامان رفتم.کمد لباس مامان را باز کردم و روی تخت نشستم. حالا که مطمئن شده بودم مریم مرا در مهمانی اش راه می دهد.باید از این فرصت نهایت استفاده را می کردم. با لذت به لباس های نگاه می کردم.کت دامن های رنگ به رنگ , کفش های زنانه پاشنه هشت سانتی/ با پوشیدن اینها حتما بیست ساله به نظر می رسیدم! مامان در آشپزخانه مشغول بود و حالا حالا حا به من کاری نداشت. فورا یک پیراهن مشکی را که جلوی سینه اش سنگ دوزی های مشکی داشت و تا سر زانو بود-البته برای مامان چند سانتی بالای زانو بود- برداشتم و پوشیدم. با اینکه برایم اندازه نبود , ولی خیلی هم بزرک به نظر نمی آمد. یک کفش پوست ماری پاشنه بلند هم پیدا کردم.بعد موهای بلندم را با چند سنجاق روی سرم جمع کردم و رژ لب قرمز مامان را هم مالیدم. وقتی در آینه خودم را دید زدم , خیلی خوشم آمد.اگر شهاب مرا این شکلی می دید چه خوب می شد. می فهمید من آن دختر کوچولویی که جلوی انشگاه می بیند نیستم و تازه بدون این پاشنه هم از سحر بلند ترم , چه برسد به اینکه این کفش را هم بپوشم.طفلک سحر! جلوی آینه چرخیدم و لبخندی زدم و کمی خم شدم و گفتم: خوش اومدید! فکر می کردم اگر این طوری به شهاب خوش آمد بگویم چطور است؟ چند بار با مدل های مخلف در آینه خندیدم...با حالت مهربان , با حالت نگران...با خجالت.. با اخم...و بعد پریدم روی تخت. هام موقع مامان جلوی در جیغ زد:
-بسم الله!
من هم ترسیدم و جیغ زدم. به حالت چهار دست و پا مثل قورباغه روی تخت مانده بودم.مامان دستش را روی قلبش گذاشته و در حالی که نسش بند آمده بود گفت:
-چرا خودت رو این شکلی کردی؟ فکر کردم جن اومد!
من همان شکلی مانده بودم و نمی دانستم چه بگویم . مامن خنده اش گرفته بود, اما سعی کرد من نفهمم. گفت:
-چرا بی اجازه اینها رو پوشیدی؟
با التماس نگاهش کردم و در حالی کهع می کوشیدم دختر خوب و مظلومی به نظر برسم. گفتم:
-می شخ اینها رو بپوشم؟ بهم قرض می دی؟
با تعجب ابروهای نازکش را بالا برد و پرسید:
-اینها رو کجا می خوای بپوشی؟
تازه متوجه شدم هنوز مثل قورباغه چهار دست و پا هستم.صاف نشستم و پاهایم را روی هم انداختم و با لحنی جدی گفتم:
-واسه مهمونی مریم.
مامان خنده اش گرفته بود.با مهربانی جلو آمد و تخت را مرتب کرد و گفت:
-آخه اینها مال سن تو نیست عزیزم.
-چطور نیست؟ می بینی که اندازمه!
-همچین اندازه ات هم نیست.مسخره می شی..... مگه تو دلقکی؟!
خیلی بهم برخورد و گفتم:
-مگع شما اینها رو می پوشید دلقکید؟!
مامان همان طور که از اتاق بیرون می رفت با بی حوصلگی گفت:
-دختر بچه ی که بخواهد بزرگ تر ا سنش به نظر بیاد مثل دخترهای بد می ه.اینو چند بار باید بهت بگم؟ زود اون آرایشت رو پاک کن.
با وجود التماس هایم , مامان راضی نشد آن پیراهن مشکی را به من قرض بدهد.اما من پیراهن ره به اتاقم بردم و روی تخت پهن کردم و محو تماشایش شدم.احساس می کردم مثل سیندرلا شده ام که نامادری و خواهر های ناتنی ا می خواستند بدون لباس بماند تا به جشن نیاید! آنقدر روبروی پیراهن نشستم و نگاهش کردم که آخر فکری به نظرم رسید. اگر سنگ دوزی های پیراهن را می شکافتم یک پیراهن ساده مشکی بود که خیلی هم به سنم می آمد و قشنگ تر هم بود.با قیچی نازک مامان که مخصوص ابرو بود سنگ ها را که دست و خیلی شل کوک خورده بودند به راحتی از لباس جدا کردم. به اندازه یک کیسه فریزری پر سنگ های ریز و براق مشکی جمع شد که همه را زیر تختم پنهان کردم. بعد پایین دامن را حدود پبج سانت قیچی کردم و در بالکن زیر نور خورسید نشستم و با حوصله لبه دامن را تو گذاشتم.
کفش پاشنه دار مشکی هم داشتم . در اتاق قفل و لباس را امتحان کردم. با جوراب ساپورت مشکی و کفش مخمل خودم واقعا شنگ شده بود فکر کردم , این بار دیگه نمی توانند ایراد بگیرند! چند روز بعد لباس را به مامان نشان دادم و گفتم:
-خوب مامان خانم اینکه دیگه ایراد نداره؟
در آشپزخانه پیاز پوست می کند. با آستین اشک چشمش را پاک کرد و گفت:
-نه . این خوبه. آفرین دختر خوب. هر کسی باید مناسب سن خودش لباس بپوشه وگرنه چی می شه؟
با حالت مسخره سرم را تکان دادم و گفتم:
-مثل دختر بدها!
پنجشنبه از صبح مشغول بودم. بعد صبحانه مامان صد تا نان ساندویچی جلویم ریخت و گفت:
-شیدا جون توی اینها رو خالی کن....مریم و سحر که از دانشگاه آمدند ساندویچ ها رو درست کنیم.
من که شب قبل ناخن هایم را به دقت لاک قرمز زده بوده بودم , با نوک قاشق آرام داخل نان ها را خالی می کردم که یکدفعه مامان نان را از دستم قاپید و در حالی که با حرص خالی می کرد گفت:
-اینجوری.....با قرتی بازی که دردی از من دوا نمی شه. هزار جور کار ریخته سرمون.
من سعی کردم سریع تر ولی باز هم با قاشق خمیر نان ها را خالی کنم. تا غروب مریم و سحر همه کارها را انجام دادیم . مریم آخرین سینی ساندویچ را داخل یخچال گذاشت و رو به مامان گفت:
-خوب مامان چی می شد شما هم امشب با بابا می رفتید خونه عمو؟
مامان با عصبانیت دستمال گردگیری را روی میز پرت کرد و گفت:
-چه غلط ها ! دیگه چی؟ عوض دستت درد نکنته؟ اگه من برم کی مواظب این خونه باشه؟
مریم دست هایش را به حالت تسلیم بالا برد و رو به سحر فریاد زد:
-سحر فرار کن!
حنده کنان به طرف اتاق مریم دویدند و داد ردند:
-ما می ریم آماده بشیم.
مامان خسته و خیس عرق پشت میز نشست و غر زد:
-کمر نمونده برام.
من هم آرام به اتاقم رفتم تا باس بپوشم. اول با کرم پودر در روی تک و توک جوش های صورتم را پوشاندم و بعد کمب ریمل مالیدم . در آخر هم چند بار رژ صورتی پررنگی روی لبم کشیدم.خودم که خیلی خوشم آمده بود.چند بار به خدم لبخند زدم و جلو و عقب رفتم. بعد بلوز و شلوار خانه را در آوردم و پیراهن مشکی مامان را با جوراب ساپورت مشکی و کفش پاشنه دارم پوشیدم. موهای مشکی ام را هم با سنجاق و کش پشت سرم جمع کردم. مثل شینیون های مامان شده بود. پاورچین به اتاق مامان رفتم و به خودم عطر زدم.عاشق بوی عطر مامان بودم که بوی تند و شیرینی داشت. بارها ازش خواستم , ان را به من بدهد , ولی همیشه می گفت, این برای سن تو خیلی سنگین است به تو نمی آید و من عصبانی می گفتم:
-مگه عطر هم آمدنی و نیامدنیه؟ چرا این قدر املی فکر می کنی؟
مامان با اخم نگاهم می کرد و می گفت:
-تو حالا مونده تا بفهمی من چی می گم با من یکی به دو نکن حوصله ندارم.
من هم داد می زدم:
-هیچ وقت حوصله نداری. تقصیر من چیه که شما سن تون زیاده؟ چطور نوبت مریم که بود حوصله داشتید؟
و مامان همیشه از این حرف عصبانی می شد.
عطر زدم و از اتاق بیرون آمدم. صاف به آشپزخانه رفتم و روبروی مامان ایستادم و گفتم:
-چطوره؟
مامان سرسری نگاهم کرد و گفت:
-اون ماتیک رو پاک کن! بوی عطرت هم خفه ام کرد!
-بقیه اش خوبه؟
مامان دیگر نگاهم نکرد.سرش را به علامتت مثبت تکان داد و چیزی نگفت . از اتاق مریم صدای جیغ و داد و خنده می امد.پشت در ایستادم و نگاه کردم.سحر پیراهن سفید با کفش و جوراب سفید پوشیده بود. زیر لب گفتم :
-اه چه امل!
مریم هم بلوز و دامن سرمه ای خانمانه ای پوشیده بود که می دانستم مال مامان است. هر دو داشتند موهایشان را درست می کردند و به منگوله های طلایی سحر می خندیدند که سحر از لای در چشمش به من افتاد و داد زد:
-وای چه مامانی شدی!
مریم برگشت . اول نگاهم کرد و بعد با شک و تردید پرسید:
-این پیرهن کجا بود؟
-از دوستم گرفتم.
-خوب حالا برو ما هم الان می آییم.
به سالن رفتم. داخل چند کاسه چیپس و پفک ریخته بودیم. روی یک میز هم میوه چیده بودیم. لیوان های خالی هم با یخ و نوابه روی میز ناهار خوری بود. کم کم مهمان ها می امدند. با دلهره روی یک صندلی گوشه سالن نشسته بودم .سحر هم نگران بود و حالت چشم هایش کاملا این را نشان می داد . با هر صدای زنگ من و سحر از جا می پریدیم. خیلی زود فراز و شهاب با هم آمدند. دسته گل بزرگی از میخک سفید دست شهاب و با یک بسته کادو هم دست فراز بود که داد می زد: من عطرم!
هفت هشت نفری آمده بودند. فراز و شهاب وارد سالن شدند و فراز با صدای بلند بلند گفت:
-سلام.
جلوی شان بلند شدم. با چشم دنبال سحر می گشتم نبود. اول با فراز دست دادم که سوتی کشید و گفت:
-به به چه خانمی!
بعد شهاب جلو آمد و در حالی که دستم را محکم در دستش گرفته بود , خیلی آرام نزدیک گوشم گفت:
-چه خوشگل شدی!
از شدت هیجان نفسم بند آمده بود. شهاب و فراز خنده کنان با بقیه مهمان ها سلام و علیک می کردند و من از خوشی در حال پرواز بودم. سالن تقربیا شلوغ شده بود و مریم به جز دو تا آباژور بقیه چراغ ها را خاموش کرد. باز هم به دنبال سحر گشتم. نبود . فراز با صدای بلند گفت:
-حالا همه ساکت بنشینید می خوام نطق کنم!
مریم از آن طرف سالن داد زد :
-بشین بابا !
همه خندیدند و مریم صدای ضبط را بلند کرد. تمام میز و صندلی و فرش ها را از وسط سالن جمع کرده بودیم. صدای بلند آهنگ در گوشم بود و قلبم از هیجان می زد. یکدفعه سحر را دیدم که ساکت روی یکی از صندلی های نزدیک در نشسته . سرش پایین بود و با حاشیه دامنش بازی می کرد. عصبی و نگران به نظر می رسید. شهاب هم با چند نفر از دوستانش کنار میز ناهار خوری ایستاده بود و بدون توجه به او بلند بلند می خندید. دختر ها .پسرها تک و توک برای رقص وسط می آمدند . مریم دست فراز را گرفت و با هم به آنها ملحق شد. شهاب هم پشت فراز آمد. لیوان نوشابه و سیگارش را با یک دست نگه داشته و دست دیگرش را صاف روبرویش گرفته بود و مستقیم به سمت من می آمد.
از شدت هیجان تمام تنم می لرزید. به دور و برم نگاه کردم تا مطمئن شوم منظور شهاب من هستم.کسی دور و برم نبود و شهاب به طرف من آمد و دستم را گرفت و تا به خود بجنبم آن وصط می چرخیدم.
صدای سوت و دست زدن می امد و من فقط به شهاب نگاه می کردم که با چشم های خندان و خمار چشم به من داشت و می رقصید . ناخودآگاه من هم با عشوه می خندیدم. چشمم به سحر افتاد که ساکت نشسته بود و به ما نگاه می کرد. وقتی آن آهنگ تمام شد شهاب با نهایت ادب جلوی من خم شدو گفت:
-مرسی از همراهی تون خلنم خوشگله!
من هم لبخند زدم و گفتم:
-مرسی از شما.
و رفتم نشستم. بعد از آن چند بار هم با فراز رقصیدم. تا اینکه فراز آهنگ ارامی گذاشت و به سمت مریم رفت و گفت:
-نوبتی هم باشه نوبت نامزدبازیه!
در کمال تعجب شهاب هم به سمت من آمد و در حالی که مثل دفعه قبل با لبخند به چشم هایم نگاه می کرد گفت:
-ما هم همین طور!
و من که هنوز تمام تنم می لرزید باز هم با شهاب رقصیدم. سحر جایش را عوض کرده بود و گوشه تاریکی از سالن پشت بوفه نشسته بود.
آهنگ کوتاه زود تمام شد و مریم فورا یک آهنگ تند و شاد گذاشت.بعد ناگهان دست شهاب را گرفت و خندان به طرف سحر برد. شهاب در حالی که به مسخره ادای زنان هایی که با شوهر خود قهر کرده اند را در می آورد دو قدم جلو می رفت و دو قدم به عقب بر می گشت. سحر از خنده روده بر شده بود و معلوم بود برای آشتی کردن با او دیگر نمی تواند صبر کند.مریم دست سحر را هم گرفت و بلند کرد بعد روبه شهاب گفت:
-این هم نامزدت............. دیگه دوستم رو اذیت نکنی ها!
شهاب با خنده گفت:
-من غلط می کنم. این دوست شماست که ما رو تحویل نمی گیره.!
خیلی از دست مریم عصبانی بودم. با حرص بلند شدم و به بالکن رفتم و بقیه آن شب شاهد خنده های شهاب و سحر و نگاه های شان به هم بودم.خجالت می گ
کشیدم دوباره به جمع برگردم. فکر می کردم همه در دلشان می گویند, طفلک این دختره بود که شهاب ولش کرد!
با وجود اینکه آن شب مریم, شهاب و سحر آشتی داد, ولی رفتار شهاب روزنه امیدی در دل من باز کرده بود.
یادم می اید آن تابستون هر شب تا صبح بیدار بودمو بارها و بارها خاطرات خوب آن شب را پیش خودم مرور می کردم و حتی آن را نوشتم.فکر می کزدم, حتما شهاب مرا دوست دارد , اگر نه دلیل نداشت ان شب با من برقصد و آن طور نگاهم کند! شب های پر خاطره ای بود. تا صبح آهنگ های آزام و قدیم گوش می کردم. مخصوصا آهنگی از یک خواننده قدیمی هنوز هم به یادم مانده که در قسمتی از آن می گفت:الهی سحر پشت کوه ها بمیره , خدا این شب ها رو از عاشق نگیر!
بیشتر تعجبم از این بود که بعد از تمام شدن مهمانی مریم اصلا با من دعوا نکرد و برای اینکه آن طور با شهاب رقصیدم جیغ و داد به راه نینداخت!
دیگر مریم هم تعطیل شده بود و من نمی توانستم جلوی دانشگاه شان بروم و شهاب را ببینم . فقط بعضی روزها سحر به خانه ما می آمد. آنها همیشه به اتاق مریم می رفتند و پچ پچ می کردند , ولی اغلب سحر خوشحال بود و معلوم می شد رابطه اش با شهاب خوب است. کی از شب هایی که بیدار بودم با ناامیدی به شهاب فکر می کردم و اینکه دیگر امیدی نیست و حداقل تا اول مهر از همه چیز و همه جا بی خبر می مانم که یکدفعه نیست و حداقل فکری به ذهنم رسید. خیلی وقت ها سحر و مریم ساعت ها پای تلفن صحبت می کردند. در این مواقع اگر من در اتاق مریم بودم فورا از اتاق بیرونم می کرد و در اتاق را می بست. با خودم گفتم: اگر بشود حرف های سحر و مریم یا حتی مریم و فراز را گوش کنم خیلی خوب است! برای همین یک بعد از ظهر که مامان برای خرید به تجریش می رفت من هم همراهش رفتم. در میان شلوغی بازار از مامان جدا شدم با گوشی آن وقتی دکمه قطع پایین باشد حرف های آن طرف خط را بشنوم . از همان مدل تلفن خریدم و فورا برگشتم. مامان با شک نگاهم کرد و گفت:
-کجا غیبت زد؟ اون چیه دستت؟
خودم را به مظلومیت زدم و گفتم:
-رفتم چند تا دفتر برای امسالم بگیرم...... اینها دفتر صد برگه.
مامان بت عصبانیت کیسه های خرید را دستم داد و گفت:
-خبر می دادی بعد می رفتی......نمی گی زهرع ترک می شه این مادرم؟
تا رسیدم خانه فورا به تاقم رفتم و تلفن را به پریز وصل کردم و آهسته گوشی را برداشتم. در همان حال دکمه قطع را پایین نگه داشتم و گوش دادم. صدای مامان را که شنیدم خنده ام گرفت , ولی مامان صدای مرا نمی شنید. با بابا صحبت می کرد و گفت:
- -من خرید کردم , تو هم برو خشکشویی.
بابا گفت:
-چشم خانم دیگه امری باشه؟
-لباس رئ بشمار مثل اون دفعه کم نباشه.
-این هم به چشم دیگه؟
-دیگه.....یادم نمی اد......حالا برو اگه چیزی یادم اومد زنگ می زنم.
انقدر خوشحال بودم که لی لی کنان به آشپزخانه رفتم و بی هوا جلوی مامان پریدم و گفتم:
-پخ!
جیغی زد و گوشی بلفن ا دستش پرت شد. از خنده منفجر شده بودم. مامان یک ریز فحشم می داد و در حالی که دستش را روی قلبش گذاشته بود وسط آشپزخانه نشست یک شاخه کرفس از داخل ظرفشویی برداشتم و گفتم:
-مرمری کجاست؟
مامان که به زحمت از جایش بلند می شد گفت:
-نخور نشسته است.
-آب گرفتم.............می گم مریم کجاست؟
مامان عرق صورتش را با حوله پاک کرد و گفت:
-با فرازه . شام می رن بیرون.
چمباته روی صندلی آشپزخانه نشستم و گفتم:
-چه غلط ها!
مامان چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
-این چه طرز حرف زدنه؟
شانه هایم را بالا انداختم و چیزی نگفتم. مامان غر می زد و میوه ها را می شست. کلافه گفتم:
-خوب مگه مجبوری اینقدر خرید کنی وقتی از پسش بر نمی آیی؟!
مامان هن هن کنان قابلمه پر از سبزی را جا به جا کرد و گفت:
-اگه دختر کاری و دلسوز داشتم از پسش بر می امدم.
-خوب حالا که نداری!
بعد خندیدم و در حالی که بلند می شدم گفتم:
-شوخی کردم,بادمجون ها رو بده پوست بکنم.
مامان کیسه بادمجان را روی میز گذاشت و گفت:
-اول یک قدها رو پوست بکن بده سرخ کنم.
-مهمون داریم؟
-فردا شب خانواده فراز می آن.....بالاخره نامزدی رفت و امد و رفت داره مادر.
کیسه بادمجان را کنار زدم و گفتم:
-یه چیز دیگه بده......اینها رو پوست بکنم تمام دستم بنفش می شه!
ساعت از ده گذاشته بود که مریم با فراز آمد. من وسط مامان و بابا نشسته بودم و فیلم می دیدم. فراز جلوی در ایستاد و گفت:
-مزاحم نباشم.
مامان و بابا فورا بلند شدن و تعارفش کردند که تو بیاید. گونه های مریم گل انداخته بود. مانتو و روسریش را به حالباسی آویزان کرد و گفت:
-خوب بیا تو. کاری که نداری!
فراز ولرد شد.مامان با چشم و ابرو به من اشاره کرد که از آنجا بلند شوم تا فراز کنار دست بابا بشیند. با لجبازی شانه هایم را بالا انداختم و با بی میلی از جایم بلند شدم و جلوی تلویزیون روی زمین نشستم.فراز با خنده نگاهم می کرد وبر خلاف مامان ومریم اصلا عصبانی نبود.وقتی جای من می نشست گفت:
-مریم کیف می کنی این خواهر کوچولو رو داری ها!
مریم با حرص گفت:
-آره توبه!
مامان رو بروی فراز نشست و پرسید:
-خواهرت چطوره؟انشاا.... کی به سلامتی شیرنیش رو می خوریم؟
گوشم تیز شده بود . با کنترل صدای تلویزیون را کم کردم و چشم به دهان فراز دوختم .پدر با تعجب گفت:
-ااا.چکار می کنی بابایی..... چیزی نمی شنویم.
فراز در جواب مادرم گفت:
-سحر بد نیست خانم شرفی......خدا بواد زود از دستش خلاص می شم....همین روزها؟!
مامان پست دستش زد وگفت:
-نگو خدا قهرش می آد....حالا وقتی بره و ازش دور بشی قدرش رو می دونی.
مریم گفت:
-دور نمی شن که تو همون ساختمون می مونند....باز هم ور دل هم!
مامان که بلند می شد تا برود چای بریزد گفت:
-برای تو که بد نیست!هم با خواهر شوهرت دوستی هم همسایه می شید.
پدر گفت:
-انشا....
فراز هم سرش را تکان داد و گفت:
-اوه اوه عروس و خواهر شوهر و مادر ..... چه ساختمونی می شه! چه همسایه هایی! خود من باید پاشم بیام اینجا دیگه!
پدرم خندید و گفت:
-آهان تو هم قشه کشیدی مثل دامادتون داماد سرخونه بشی....ها؟
فراز به مریم نگاه کرد و با خنده گفت:
-نه کی جرات داره آقای شرفی!
من از وقتی فراز گفت به زودی از شر سحر خلاص می شیم حال خودم را نمی فهمیدم.در حالی که سعی می کردم صدایم عادی به نظر برسد پرسیدم:
-خوب حالا کی عروسی می کنند؟
همان موقع مامان با سینی چای از آشپزخانه امد و پرسید:
-خوب شام کجا رفتید؟
فراز که می خواست جواب مرا بدهد به طرف مامان برگشت و گفت:
-بردمش جیگرکی!
مامان با تعجب نگاه شان کرد و گفت:
-خدا مرگم بده!کثیفه!کدوم جیگرکی؟
مریم خندید و گفت:
-دروغ می گه مامان رفتیم هیلتون.
من با حرص مامان را نگاه کردم که با سوال بی جایش باعث شده بود جواب سوالم را نگیرم.بلند شدم و بدون خداحافظی به اتاقم رفتم.
فردا شب رسید.خانواده فراز خانه ما دعوت بودند.احتمال می دادم سحر و شهاب هم باشند.برای همین حسابی به خودم رسیده بودم.شلوار جین کشی پوشیده بودم که آن زمان ها خیلی مد بود.با یک تاپ صورتی و کت آبی رنگ.موهایم را هم با بیگودی فر کردم و دورم ریختم.مریم که داشت تند و تند آماده می شد مدام از اتاق خودش به اتاق مامان در رفت و آمد بود که با دیدن من خندید و گفت:
-اوه!کی می ره این همه راه رو.
مامان با لبخند نگاهم کرد و گفت:
-بچه ام مثل ماه می مونه.
هنوز خیلی وقت داشتیم, ولی من اماده روی صندلی های اتاق نشیمن نشسته بودم.مامان که با نگرانی کمد خودش و مریم را زیر و رو می کرد وسط دو اتاق ایستاد و گفت:
-این پیرهن سنگدوزی من کجاست؟ندیدینش؟
کسی جواب نداد.مامان دوباره کمد خودش را بیرون کشید و گفت:
-تو کشو که نمی شه باشه ! مریم ندیدیش؟شیدا جون تو چی؟می دونی کدوم رو می گم؟
-آره همونی که من پوشیدم گفتید مثل دلقک ها شدم!
-آها آره همون ! کجا گذاشتیش؟
خندیدم و گفتم:
-سر جاش!
مامان عصبی پرسیئ:
-سر جاش کجاست؟بیا نشون بده!
بلند شدم و در کمال آرامش از بین مامان و بابا و مریم گذاشتم.بعد در کمد را باز کردم و دستم را بین لباس ها بردم و گفتم:
-اینجا.
مامان عصبی در کمد را گرفت و گفت:
-اگه همین جا پس کو؟
عصبانی از اتاق آمدم بیرون و گفتم:
-من چه می دونم؟لابد رفته مرخصی!
آن شب مامان و دامن حریر سفیدش را پوشید و موضوع فیصله پیدا کرد.
سحر و شهاب هم کمی دیرتر از فراز و مادر و پدرش امدند.سحر که گونه هایش گل انداخته بود و صورتش می درخشید با دسته گل وارد شد و در حالی که بلند بلند عذرخواهی می کرد گفت:
-رفته بودیم خونه عمه شهاب دیگه نمی گذاشتند باشیم.ببخشید تو رو خدا!
مامان با مهربانی دسته گل را از گرفت و گفت:
-وای چرا زحمت کشیدی خودت گلی عزیزم.
مادرم از سحر خیلی دوست داشت.می گفت سحر برای من مثل شما دو تا می ماند و این را از ته دل می گفت.او هم از اول به مامان می گفت خاله جون.
شهاب کت و شلوار مشکی پوشیده و کراوات زده بود و در حالی که پشت سر سحر ایستاده بود حرف های او را با سر تصدیق می کرد. با خودم فکر می کردم, مثل بچه هایی که دم مادرشان را می گیرند....خوب خدا را شکر اون بچه ایکه همیشه فکر می کردم باید سحر را چشبیده باشد پیدا شد! ولی این افکار زیاد دوام نیاورد, چون وقتی به من رسیدند رفتار شهاب دوباره افکارم را عوض کرد.سحر با دیدن من دست هایش را از دوطرف باز کرد و گفت:
-وای چه خوشگل شدی شیدا جون.دیگه داری خانمی می شی واسه خودت.
خیلی خشک جواب دادم و در جواب ماچ های آبدارش صورتم را به گونه هایش چسباندم, اما شهاب با همان نگاه مخمور به من خیره شد و گفت:
-چه خانم خوشگلی هستید شما!
سحر با همه روبوسی کرده و به ته سالن رسیده بود, ولی شهاب هنوز دست مرا در دستش داشت که سحر گفت:
-شهاب ول کن دختر مردم رو!
همه خندیدند.شهاب هم خندید و گفت:
-ای حسود.
بعد با بقیه دست داد و روبرسی کرد و وقتی به سحر رسید دولا شد و روی موهایش را بوسید و گفت:
-این هم مال تو که حسودیت نشه!
سحر خندید و باز صورتش از شادی درخشید.مامان با پشت دست به بوفه زد و گفت:
-ماشاا.......بزنم به تخته سیمین خانم چقدر این دو تا جوون به هم می آیند.
مادر فراز و سحر که کپی برابر اصل سحر بود جواب داد:
-خدا همه جوون ها رو عاقبت به خیر کنه.....ماشاا....شیدای شما هم دیگه خانومی شده واسه خودش!
همه به من خیره شدند, ولی من فقط سنگینی نگاه شهاب را احساس می کردم.پدر که کنار من نشسته بود با دست به پشتم زد و گفت:
-نه خانم این هنوز فسقل باباشه.به قد و هیکلش نگاه نکنید.
داشتم از حرص منفجر می شدم.پس کی می خواستند بفهمند که من هم بزرگ شده ام؟ چرا همه جا مثل بچه کوچک با من رفتار می کردند؟با حرص شانه ام را از دست بابا کنار کشیدم و به پنجره نگاه کردم.مادر سحر گفت:
-بچه ها تو این سن خیلی حساس می شوند!
تا اخر آن شب غیر شهاب کسی را نمی دیدم.حتی سحر را که مثل عضو جدانشدنی به گردن شهاب چشبیده بود نادیده می گرفتم. آخر شب مریم رو شهاب کرد و گفت:
-نمی خواهی برامون گیتار بزنی؟
-حرفی ندارم, ولی گیتارم رو نیاوردم.
مریم چشمکی زد و رو به من گفت:
-اشکال نداره ما هم اینجا گیتاریست داریم..البته به پای شما نمی رسه, ولی خوبیش اینه که گیتار داره!
شهاب با تحسین به من نگاه کرد و گفت:
-به به هنرمند هم هست این خواهر کوچولوی ششما؟
مریم با حاضر جوابی گفت:
-این خواهر کوچولوی من همه کاره است!
فورا به اتاقم رفتم و گیتارم را آوردم.از فکر اینکه گیتارم در دست های شهاب قرار می گیرد, انگشت های او سیم هایش را لمس می کند و بوی او را به خودش می گیرد ذوق زده بودم. گیتار را اوردم و دو دستی جلوی شهاب گرفتم.سحر تکانی خورد, کمی به شهاب نزدیک تر شدو سرش را روی بازویش گذاشت.
شهاب ساز را در دستش جابجا کرد و گفت:
-چه خبره دختر جون؟ هنوز نزدم که!
سحر نگاهی به شهاب کرد و در حالی که موهای بورش روی گیتار ریخت با ادایی بچه گانه گفت:
-اول آهنگ خودمونو می زنی؟
شهاب کوک آن را تنظیم می کرد سرش را به علامت مثبت تکان داد و چند بار سرفه کرد.بعد آرام آرام ریتم یکنواخت و زیبایی را نواخت و خواند:
الا ای آهوی وحشی کجایی؟
مرا با توست چندی آشنایی
صدایش موقع خواندن خیلی بم تر از حالت عادی بود.ساعد دستش روی بدنه ساز بود و دستش به آرامی و خیلی نرم بالا و پایین می فت.بعد از خواندن هر بیت خم می شد و به صورت سحر نگاه می کرد.بعد از اینکه چند آهنگ آرام و چند آهنگ شاد زد گیتار را به طرف من گرفت و گفت:
-حالا یکی هک صاحب گیتار بزنه ببینیم چکاره است!
با دلهره گیتار از دستش گرفتم.کمتر از یکسال بود که تمرین می کردم و مدت ها بود که رویای این لحظه را در سر می پروراندم.گفتم:
-من خیلی تازه کارم ها!
مریم داد زد:
-دروغ می گه دیشب تو تالار وحدت کنسرت داشت!
همه خندیدند.
دستم از هیجان می لرزید.چند نفس عمیق کشیدم و سعی کردم بر خودم مسلط باشم.پدرم گفت:
-هول نشو بابایی!
چشم هایم را بستم و آرام ریتم اهنگی را که بیشتر از بقیه روی ان تمرین داشتم نواختم.
شهاب قبل از اینکه من شروع کنم شروع به خواندن کرد:
تو از کدوم قصه ای که می خواستنت عادته
نبودنت فاجعه, بودنت امنیته؟
سرم بالا آوردم و نگاهم با نگاهش گره خورد.بعد فراز و بقیه هم یکصدا می خواندند.وقتی تمام شد همه دست زدند و شهاب گفت:
-این قبول نیست.باید یکی دیگه بزنی و خودت تنهایی بخونی .....اینو که تقلب کردی!
با خنده سرم را تکان دادم و گفتم:
-شما که راست می گید!
مامان گفت:
-شیدا اون آهنگی رو که من دوست دارم بزن.
سرم را تکان دادم و شروع کردم .این بار خودم تنها می خواندم:
ناز مریم چشماتو وا کن منو نگاه کن در اومد خورشید........
وقتی سرم را بالا اوردم باز نگاهم با نگاه مخمور شهاب تلاقی کرد. این بار من هم لبخند زدم.سحر محکم بازوی شهاب را چشبیده و چشم هایش را بسته بود.بعد از آن که ساکت شدم , همه دست زدند و شهاب گفت:
-نه بابا ما لنگ انداختیم.
سحر با لبخند نگاهم می کرد.بقیه آن شب چه بود و گذشت اصلا برایم اهمیت نداشت. مهم آن بود که نگاه شهاب را آن طور گرم و عاشقانه دیده بودم.
موقع خواب چند دقیقه به صحبت تلفنی مریم و فراز گوش کردم.حرف ها خصوصی بود و من خیلی خوابم می آمد.گوشی را گذاشتم و با رویاهلی شیرین به خواب رفتم.
فصل 3
از ان به بعد هر وقت مریم در اتاقش مشغول صحبت با تلفن بود , من هم به سراغ تلفنم می رفتم و به این ترتیب از خیلی چیزها با خبر می شدم.مخصوصا که هر وقت سحر با خانه ما تماس می گرفت مطمئن بودم به غیر از شهاب در مورد چیز دیگری صحبت نمی کند! همه چیز عادی بود.اگر همین طور پیش می رفت , آنها همین روزها ازدواج می کردند.یک روز بعد از ظهر تنها در اتاقم نشسته بوم و طبق معمول به یک آهنگ قدیمی عاشقانه گوش می کردم و در فکر نگاه های شهاب بودم که تلفن زنگ زد.صبر کردم تا مریم گوشی را بردارد و بعد من از این طرف با تلفن خودم گوشی ا برداشتم.سحر بود.طبق معمول هنوز سلام و احوالپرسی
نکرده شروع به صحبت در مورد شهاب کرد.بی مقدمه گفت:
-شهاب تازگی ها مشکوک شده مریم! تو چیزی حس نکردی؟
مریم گفت:
-نه والله.تو هم به این بنده خدا خیلی گیر می دهی ها!
سحر کلافه بود و مدام با نگرانی تکرار می کرد:
-مشکوک شده مریم.یعنی بعد از این همه سال شهاب رو نمی شناسم؟
مریم خسته شد و با بی حوصلگی گفت:
-خوب تو راست می گی.اصلا مشکوکه , حالا می گی چی؟
سحر که انگار از اول منتظر همین سوال بود.گفت:
-می خواهم تعقیبش کنم.
من از تعجب شاخ در آورده بودم.معلوم بود مریم هم دست کمی از من ندارد, چون تقربیا جیغ زد:
-چی می گی؟مگه فکر کردی فیلم پلیسیه؟
-آره می خواهم خیالم راحت بشه.
-همین کارها رو می کنی که باهات قهر می کنه, بعد هم به دست و پاش می افتی و خودت رو کوچیک می کنی! نکن سحر.....دست بردار!
سحر جوابی نداد و مریم ادامه داد:
-حالا پنجشبنه که می آیید؟
-آره.........چی بپوشم؟
-همون پیراهن سفیده که خونه ما پوشیدی.........خیلی بهت می آمد.
با دقت گوشم را تیز کردم.نمی دانستم پنجشنبه چه خبر است و کجا دعوت دارند.از فکر اینکه شهاب و سحر دست در دست هم این طرف و آن طرف می روند و من باید بنشینم و خودم را برای سال تحصیلی جدید آماده کنم کفری بودم!همان طور که به صحبت های شان گوش می کردم ناخن شستم را می جویدم و حرص می خوردم.سحر پرسید:
-تو چی می پوشی؟
-نمی دونم لباس ندارم....شاید اون پیرهن مشکی رو از شیدا بگیرم!
ناخنم را ول کردم و خبردار روی تخت نشستم.
سحر پرسید:
-کدوم پیرهن؟
-همونی که تولد من پوشیده بود, مال دوستشه.پس نداده باشه خوبه.
فورا گوشی را گذاشتم و سراغ کمد لباس هایم رفتم.پیراهن را هفت سوراخ قایم کرده بودم, ولی برای اطمینان بیشتر چند شلوار را که تا کرده و روی هم گذاشته بودم روی کیسه ای که پیراهن در آن قرار داشت و زیر چند جور روسری بود گذاشتم. بعد روی تخت دارز کشیدم و کتابی را جلویم باز کردم.
چند دقیقه بعد مریم به اتاقم آمد. خودم را به بی خبری زدم و گفتم:
-چه عجب از این طرف ها!
مستقیم به طرف کمدم رفت و گفت:
-پیرهن مشکیه هنوز دستته؟
-کدوم پیرهن؟من که به مامان گفتم اونو بر نداشتم.
مریم روی تخت نشست و گفت:
-پیرهن مامان رو نمی گم که! اونی که از دوستت گرفته بودی.
-اهان ! اونو پس دادم.
-حیف!
-مگه مهمونی دعوتی؟
-آره خونه دختر عمه شهاب!
قلبم هری ریخت.
بیشتر از این نمی توانستم تحمل کنم.با حرص مشتم را روی بالش کوبیدم و گفتم:
-من چی؟
مریم با تعجب نگاهم کرد.بعد یکدفعه خنده اش گرفت و با دست موهایم را نوازش کرد و گفت:
-عصبانی نشو فسقل تو هم بزرگ می شی.
با حرص دستش را پس زدم و گفتم:
-ولم کن.
بغض گلویم را گرفته بود.مریم بیشتر از این در اتاق نماند و رفت. با حرص بالشم را در دست گرفته بودم و به زمین و زمان ناسزا می گفتم.مامان به اتاقم آمد و گفت:
-شیدا بیا سالاد درست کن.
جیغ زدم:
-نمب آم.به من چه؟
مامان که مبهوت جلوی در ایستاده بود به خود آمد و با عصبانیت داد زد:
-دفعه آخره سر من داد زدی ها...تازگی ها خیلی پررو و دردرو شدی.
بعد در اتاق را به هم کوبید و رفت.شنیدم که به مریم می گفت:
-این دختره معلوم هست چه مرگشه؟
مریم جواب داد:
-سنشه دیگه .... سر به سرش نگذار.
خیلی عصبانی بودم.فکر می کردم هر طور شده باید این رابطه را به هم بزنم.من آدمی نیستم که بشینم و تحمل کنم سحر خانم با پسری که من دوست دارم بگردد و خوش باشد. بیچاره اش می کنم! در طول اتاق راه می رفتم و نقشه می کشیدم.در آخر تصمیم گرفتم کاری را بکنم که تا حالا از انجام ۀن خیلی می ترسیدم.فکر می کردم حالا دیگر وقتش است.من تحمل رقیب را ندارم!تصمیم گرفتم با شهاب تماس بگیرم!پیدا کردن شماره تلفنش کار راحتی بود.با این فکر بالاخره کمی آرام شدم.
خیلی زود فرصت مناسب را پیدا کردم.یکی دو روز بعد وقتی صبح از خواب بیدار شدم از سکوت خانه فهمیدم تنها هستم.فورا لحام را پس زدم و وسط هال دویدم داد زدم:
-مامان ,مامان.
کسی جواب نداد.به آشپزخانه سرک کشیدم.کتری خاموش روی گاز بود. بشکن زنان به طرف اتاق مریم رفتم و برای اطمینان پشت در ایستادم و گفتم:
-مرمری؟
باز هم کسی جواب نداد.در را باز کردم و داخل شدم.بدون اتلاف وقت دفترچه تلفن را از کشو اول پاتختی مریم بیرون آوردم و حرف ((ش)) را یافتم و شماره شهاب را حفظ کردم.با عجله دفتر را بستم و سر جایش گذاشتم.مدام شماره را تکرار می کردم تا فراموش نکنم.
به اتاقم برگشتم و شماره را برعکس ته یک دفتر نوشتم.جلوی آن هم نوشتم عسل جون! می خواستم دفتر را ببندم و به آشپزخانه بروم, ولی فکر کردم, چه فرصتی بهتر از الان؟!کسی خانه نیست و شهاب هم لابد صبح زود خانه است.
فورا تلفنم را از زیر تخت در آوردم و به پریز زدم .شماره را حفظ شده بودم.بادست لرزان شماره را گرفتم که با زنگ اول صدای نازک و پر عشوه زنی گفت:
-بفرمایید؟
گوشی را نگه داشتم.زن ساکت بود.بعد صدای شهاب ا شنیدم که پرسید:
-کی بود مامان؟
مادرش جواب داد:
-نمی دونم....از صدای من خوشش نیومد!
تلفن را قطع کرد.من هم گوشی را گذاشتم و این بار یک حبه قند زیر زبانم گذاشتم تا شاید صدایم کمی عوض شود.گوشه لحاف را هم روی گوشی کشیدم و دوباره شماره را گرفتم. با زنگ دوم خود شهاب جواب داد:
-بله؟
صدایش مثل وقتی که گیتار می زد و می خواند بم تر از حالت عادی بود. در حالی که سعی می کردم طوری صحبت کنم که صدایم خیلی بزرگتر از سنم باشد و گفتم:
-سلام!
برخلاف انتظارم با لحن شوخ گفت:
-سلام!
-می تونم با شهاب صحبت کنم؟
-خودم هستم ....شما؟
-منو که نمی شناسی!
-بله!برای همین پرسیدم شما.
-چه فرقی داره؟
-آهان جریان مزاحم تلفنی و این حرفاست؟ دختر جون من حوصله ندارم.
دادم زدم:
-قطع نکن!
با خونسردی جواب داد:
-قطع نکردم که! هول نشو...اگه مثل بچه آدم بگی کی هستی و چی می خواهی باهات حرف می زنم.
-من مزاحم نیستم.
-تا وقتی اسمت رو نگی چرا! هستی/
-اسمم شیرینه!
-خوب شیرینی چکار داری با من؟ کمکی از دستم بر می آد؟
-آره بر می آد.
-در خدمتیم.
با صدایی که سعر می کردم خیلی زنانه و جذاب باشه گفتم:
-ازت خوشم می آد.
لحظه ای سکوت کرد و خیلی جدی گفت:
-منو کجا دیدی؟
-تو دانشگاه.
صدای روشن کردن سیگار آمد.بعد گفت:
-پس لابد می دونی من نامزد دارم.
با تمسخر خندیم و گفتم:
-اون دختر کوچولوئه رو می گی؟
-آره کوچولوئه!
-من از اون خوشگل ترم.
پکی به سیگارش زد و گفت:
-خوشگلی ملاک نیست...اون هم خوشگله.
بعد انگار چیزی یادش آمده باشه پرسید:
-شماره منو از کجا پیدا کردی؟
-بماند!
-نه دیگه! اومدی نسازی....صدات هم آشناست.راستش رو بگو!
بد جوری ترسیده بودم.همان موقع صدای در خانه را شنیدم که باز و بسته شد.فورا گفتم:
-بعد بهت زنگ می زنم.
با خنده گفت:
-باشه ! به سلامت.
و زودتر از من تلفن را قطع کرد .سیم تلفن را از پریز کشیدم و آن را زیر تخت هل دادم.همان موقع در باز شد و مامان گفت:
-شیدا پاشو.
نصف تنم زیر تخت بود و اریب آویزان بودم.در همان حالت خودم را به خواب زدم.مامان گفت:
-بسم ا...! این جوری نخواب مغزت م آد تو حلقت دختر!
با کش و قوس مثلا از خواب بیدار شدم و با صدای خواب آلود پرسیدم:
-ساعت چنده؟
-مامان پرده های اتاق را کنار زد و گفت:
-لنگ ظهر من مریم رفتیم خرید و اومدیم تو هنوز لالایی؟
همان طور که قند را زیر زبانم میک می زدم خودم را ولس کردم و گفتم:
-خوب کسی نبود بیدارم کنه.
مامان با مهربانی کنارم نشست و گفت:
-پاشو با الان چای دم می کنم.
دولا شد و روی موهایم را بوسید.خودم را لوس کردم و گفتم:
-مامان ماساژم بده!
مامان با خنده پشتم را مالید و بعد آرام روی شانه ام زد و گفت:
-بسه دیگه لوس نشو پاشو بیا یه کم هم کمک کن.
خیلی خوشحال و سر حال بودم.به آشپزخانه رفتم.مریم به کمک مامان ناهار درست می کرد.روی صندلی لم دادم و گفتم:
-مریم فکر کردی چی بپوشی؟
گیج نگاهم کرد و پرسید:
-کجا؟
-خونه عمه شهاب دبگه!
پیاز داغ را هم زد و گفت:
-آره... یه دامن مشکی دارم با کت و تاپم که عید خریدم می پوشم.
-خوبه!
مامان چای تازه را با مربا و کره و پنیر روی میز چید و گفت:
-مریم مادری!تو هم حالا نمی خواهد کار کنی.بشین یه چیزی بخور که هلاک شدی!
بعد صبحانه انگشت کوچکم را داخل مربای آلبالو کردم و گفتم:
-مرسی مامان.
از اشپزخانه بیرون دویدم و سریع سر کمد مریم رفتم و انگشت مربایی ام را روی کت سفیدش گذاشتم و گفتم:
-این هم مال تو که منو با خودت نمی بری.
صبح پنجشنبه رسید. هنوز فرصت نکرده بودم دوباره با شهاب تماس بگیرم, ولی چند باری به صحبت های مریم و سحر گوش کردم فهمیدم سحر کم و بیش به شهاب مشکوک است و به پر و پایش می پیچد. در دلم می گفتم: خوب حق داره مشکوک باشه, اخه شهاب هم از من خوشش اومده ! کاملا معلومه!
صبح تا ظهر مریم و سحر چند بار با هم صخبت کردند و آخر سر قرار شد سحر به خانه ما بیاید.تا غروب با هم آماده شونده و شهاب و فراز دنبالشان بیایند.
من از صبح یکی از کتاب های درسی سال سوم را در دستم گرفتم و در اتاق نشیمن روبروی در اتاق مریم نشستم.کتاب جلویم باز بود ولی تمام حواسم به اتاق مریم بود.سحر چند بار با شهاب تماس گرفت.هر بار فورا به اتاقم می رفتم و به صحبت هایشان گوش می کردم. می خواستم از عصبانیت دیوانه بشوم.وقتی صدای قشنگ شهاب را می شنیدم و می دیدم چطور با مهربانی با سحر حرف می زند از حسادت منفجر می شدم.با مشت روی تختم کوبیدم و گفتم:
-با هیچکس کنار نمی آم....حالا صبر کن ببین چه جوری می ایی پیش خودم.
ولی این حرف ها آرامم نمی کرد.صدای غش غش خنده سحر را می شنیدم و کم مانده بود گوشی را بردارم و داد بزنم خفه شو!
موقع ناهار مامان پت در اتاقم آمد و گفت:
-تشریف بیارید ناهار شازده!
با عصبانیت در را باز کردم و سینه به سینه مامان شدم .با تعجب گفت:
-چته؟
عصبانی پا می کوبیدم و همان طور که به طوف آشپزخانه می رفتم داد زدم:
-درد بچمه!
- خدا دور چقدر وقیح شدی! من که دیگه از پس تو بر نمی ام.
جواب ندادم.پشت میز اشپزخانه نشستم و بدون اینکه منتظر کسی بمانم ناهارم را کشیدم.مریم و سحر خنده کنان وارد آشپزخانه شدند. مریم داشت می گفت:
-بیخود بهش تهمت می زنی.خیلی پسر گلیه به خدا.
سحر هم طبق معموا گونه هایش گل انداخته بود .با حرص گفتم:
-سحر مثل دختر دهاتی ها شدی!
مریم چشم غره رفت , ولی او خندید و دست هایش را روی لپ های سرخش گذاشت و گفت:
-وای شهاب هم همیشه همین رو می گه!..... چیکار کنم تا می خندم لپ هام گل می اندازه.
مامان گفت:
-اتفاقا خیلی قشنگ می شی....شهاب هم عاشق همین لپ های گل گل ات شده سحر جون!
سحر با خجالت سرش را پایین انداخت و گفت:
-شما همیشه به من لطف دارید خاله جون.
صدای زنگ دارش مثل سوهان تنم ا می لرزاند.قاشق و چنگالم را جفت کردم و گفت:
-مرسی مامان.
-وا همه اش که موند که!
. از آشپخانه بیرون آمدمو.یک راست به اتاق مریم رفتم.کیسه وسایل سحر روی زمین زیر صندلی بود.بدون معطلی کیسه را باز کردم .گوشه دامن پیراهن سفیدش را گرفتم و با تمام قدرت کشیدم. دامن جر صدا داد و تا نیمه پاره شد.پیراهن را دوباره تا کردم و داخل کیسه گذاشتم و با خونسردی از اتاق بیرون آمدم و دوباره به آشپزخانه رفتم.مامان با خنده نگاهم کرد و گفت:
-چی شد؟اشتهات باز شد؟
مظلومانه خطاب به مامان گفتم:
-ببخشید بد صحبت کردم!
-من که همیشه می بخشم....خدا ببخشه!
جلو رفتم و پیشانی اش را بوسیدم .مریم گفت:
-قربون خدا برم من که دستم نمک نداره!
بعد از ظهر روی مبل روبروی در اتاق مریرم نشسته بودم و گوش به زنگ سر و صدا بود.آن دو داشتند آماده می شدند.صدای خنده و غش و ریسه شان تمام خانه را پر کرده بود.با حرص ناخنم را می جویدم و در دلم می گفتم:بخندید....دو دقیقه دیگه بهتون می گم!
اول مریم با تعجب جیغ کوتاهی زد.کتابم را جلوی صورتم گرفتم .



Everything is okay in the end. If it's not okay, then it's not the end
naz_goli آنلاین نیست.  
قدیمی ۵ مهر ۱۳۸۹, ۰۸:۰۸ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
Persiana آواتار ها
 
Persiana به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +4 امتیاز     
Wink

خندیدم.سحر که جدی نگرفته بود بعد از چند ثانیه آرام گفت:
-چی شده؟
مریم با ناراحتی گفت:
-کتم لکه!
چند لحظه صدایی نشنیدم.بعد سحر گفت:
-واه چقدر هم بزرگه!من می گم از این به بعد موقع غذا خوردن پیش بند ببند...ها؟نظرت چیه؟
مریم با حرص گفت:
-این لک دیگه از کدوم گوری پیداش شد!کِی؟
سحر جواب داد:
-خوب حواست نبوده دیگه...حالا هم که دیره بخواهی پاکش کنی...یه چیز دیگه بپوش!
مریم با ناراحتی گفت:
-حیف!
اشکال نداره...فردا بگذارش تو وایتکس.شانس آوردی سفیده.
چند دقیقه گذشت که دوباره سر و صدایشان بلند شد.سر انتخاب لباس برای مریم تمام کمد را بیرون ریخته بودند.با خوشحالی پاهایم را روی مبل دراز کرده و مچ پایم را می چرخاندم.بعد از چند دقیقه مریم گفت:
-خوب همون تاپم رو با کت آبی شیدا می پوشم.این از همش بهتره!
فورا از جا پریدم و به اتاقم رفتم و کت را از داخل کمد برداشتم و زیر تخت پرت کردم.همان موقع در باز شد و مریم با قیافه ناراحت و گرفته بیرون آمد.با نگرانی نگاهش کردم و پرسیدم:
-چی شده؟چرا ناراحتی خواهری؟
-هیچی یقه کتم لکه!شیدا اون کت آبی ات رو بهم قرض می دهی؟
با خوشرویی گفتم:
-آره غصه نخور...تو کمدمه بردار.
مریم سراغ کمدم رفت و من خودم را به کتاب خواندن مشغول کردم.بعد از چند دقیقه گفت:
-کجاست پس؟پیداش نمی کنم!
با تنبلی از روی تخت بلند شدم و گفتم؟:
-شاید دادمش خشکشویی!...آره!دادمش خشکشویی!
با ناراحتی مشتش را روی میز کوبید و گفت:
-اَه...بخشکی شانس.
با ناراحتی گفتم:
-حیف!
مریم هم سرش را تکان داد و با نا امیدی به کمدم نگاه کرد.همان موقع سحر با صدای بلند گفت:
-ای وای!
مریم بی حوصله از اتاق بیرون رفت و گفت:
-چی شده؟
سحر در حالیکه پیراهنش سفیدش را در دست داشت از اتاق او بیرون امد و گفت:
-ببین چی شده!پیرهنم پاره شده!
مریم با عجله جلو رفت.پیراهن را از دستش قاپید و نگاه کرد.من هم جلو رفتم و گفتم:
-خوب بدهید مامان بدوزه.
مریم هم سرش را تکان داد و گفت:
-آره...لامصب از درزش هم نیست.سحر جون قلوه کنش کردی!
نمی دونم کی شده.
بعد هر دو به هم نگاه کردند و انگار متوجه موضوعی شده باشند با هم گفتند:
-چه بد شانسی!
مریم گفت:
-هر دومون با هم بد آوردیم.
مریم پیراهن را نشان مامان داد و مامان با چرخ خیاطی روی پارگی را دوخت و گفت:
-ولی چون پارگیه معلومه...سحر جون بعدا ببرش رفو.
سحر پیراهن را از مادرم گرفت و گفت:
-چشم!دست شما درد نکنه خاله جون.
بالاخره با هر دردسری بود آماده شدند.سر ساعت هشت فراز و شهاب آمدند و همه با هم به خانه عمه شهاب رفتند.با اینکه خیلی اذیت شان کرده بودم،ولی بعد از رفتنشان با بغض به اتاقم رفتم و در رابستم.
روزها پشت سر هم می گذشتند و من به دنبال فرصتی بودم تا دوباره با شهاب تماس بگیرم.هر شب تلفن های مریم را گوش می کردم و هر دفعه نا امید تر از قبل گوشی را می گذاشتم و با بغض و گریه می خوابیدم.سحر همیشه راضی بود و انگار از فکر تعقیب کردن شهاب و مچ گرفتن منصرف شده بود.همان روزها اتفاق دیگری هم افتاد که باعث ناراحتی بیشتر من شد.
یک بعد از ظهر تنها در آشپزخانه نشسته بودم و چای می خوردم.مامان از صبح به جانم غر زده بود و یک در میان یا می گفت برو حمام یا می گفت اتاقت را جمع کن.آخر سر با جوراب های لنگه به لنگه و موی ژولیده و کثیف وسط اتاق نشستم و داد زدم:
-چهار دیواری اختیاری...حرف دیگه ای هست؟
مامان با تغیر صورتش را جمع کرد و گفت:
-خجالت بکش،حیا کن...این ریخت و قیافه است واسه خودت درست کردی؟
عصبانی از اتاق بیرون امدم و به آشپزخانه رفتم و یک لیوان بزرگ چای ریختم و در حالیکه پشت میز می نشستم داد زدم:
-به همه کار آدم کار دارید...شما خجالت بکشید!
چند دقیقه ای گذشت و مامان جواب نداد.کم کم داشتم در افکارم غرق می شدم که ناگهان مامان با عصبانیت وارد آشپزخانه شد و با لگد در را باز کرد.کیسه ای را روی میز پرت کرد و داد زد:
-این چیه؟
با تعجب اول به مامان و بعد به کیسه نگاه کردم.پولک و سنگ های لباسش بود.فورا گفتم:
-من چه می دونم چیه!
عصبانی صندلی را کنار کشید و نشست و گفت:
-روتو برم!تو نمی دونی این چیه؟
داشتم از ترس می مردم،ولی با خونسردی گفتم:
-نه نمی دونم...چیه؟
مامان صندلی اش را جلوتر کشید،خم شد وبه صورتم نگاه کرد و گفت:
-اینها سنگهای لباس من نیستند؟
در حالی که سعی می کردم متعجب به نظر برسم کیسه را برداشتم این ور و آن رو کردم و گفتم:
-اِ؟اینها سنگهای لباس شمان؟کدوم لباس؟
مامان که داشت از عصبانیت منفجر می شد از جایش بلند شد و گفت:
-من اخرش از دست تو سکته می کنم.ورداشتی سنگ های لباس منو کندی...آخه چرا؟تو فقط به من بگو چرا؟به خدا کاریت ندارم.فقط بگو چه مرگته!
با تعجب نگاهش کردم و با لحن مظلومانه ای گفتم:
-من با سنگ های لباس شما چکار دارم؟
بعد بغض کردم و گفتم:
-من اصلا نمی دونم شما چی می گید!
و در حالیکه به صحبت های شهاب و سحر که از پای تلفن شنیده بودم فکر می کردم اشک هایم همین طور مثل باران می چکید.مامان هاج و واج نگاهم می کرد.بالاخره دستم را در دستش گرفت و با لحن نسبتا آرامی پرسید:
-تو واقعا نمی دونی این سنگ ها اونجا چکار می کردند؟
بین هق هق گریه پرسیدم:
-کجا؟
-زیر تخت تو!
اشک هایم را پاک کردم و با تعجب به چشمهایش زل زدم و با صدای بلند گفتم:
-تو اتاق من؟زیر تخت من؟شوخی ات گرفته مامان؟بد جوری تو فکر بود.از جایش بلند شد،کیسه را بالای یخچال گذاشت و بدون حرف از آشپزخانه بیرون رفت.در خانه راه می رفت و می شنیدم که گاهی زیر لب نچ نچ می کرد و چیزهایی می گفت.با وجود اینکه همه چیز بخیر گذشته بود،ولی هنوز دلم شور می زد.بلند شدم و با قیافه دلخور به اتاقم رفتم و بعد از اینکه در را بستم فورا سراغ تلفن رفتم.خدا را شکر آنقدر زیر تختم شلوغ بود که او متوجه تلفن نشده بود.حوله ام را برداشتم و در حالیکه به طرف حمام می رفتم با لحن مظلومی گفتم:
-مامان من می رم حموم.
مامان روی مبل نشسته بود و با حواس پرتی به تلویزیون نگاه می کرد.سرش را تکان داد و آرام گفت:
-برو تا آب گرمه.
آن شب با صدای جیغ و داد مامان و مریم از خواب پریدم.مامان داد می زد:
-غیر از تو می تونه این غلط رو کرده باشه؟بابات؟لابد بابات می خواسته پیرهن منو خراب کنه.آخه کی تو این خونه هم سایز منه؟شیدا؟
مریم هم با صدایی بلند تر از مامان داد می زد:
-نخیر هیچکدوم مامان جون!من دزدم!دست شما درد نکنه...من روانی ام که بیام پیرهن شما رو خراب کنم،بعد هم تیکه پاره هاش رو قایم کنم زیر تخت شیدا!مامان جون سایز شیدا خانم اون قدر هم که فکر می کنید کوچیک نیست!
مامان با عصبانیت گفت:
-اون بچه روحش هم از این سنگ ها خبر نداشت...آخه اون اصلا جایی می ره که لباس لازم داشته باشه؟
صدای هق هق گریه مریم بلند شد.مامان هم کوتاه نمی امد.بالاخره بابا پا در میانی کرد و گفت:
-ای بابا گور پدر لباس.ببین مادر و دختر چه جوری به جون هم افتادند!همدیگرو ببوسید تموم شه بره پی کارش!
مامان دیگر حرفی نزد و چند دقیقه بعد مریم در اتاقش را به هم کوبید و همه جا آرام شد.
چند روزی مریم و مامان با هم قهر بودند.پنجشنبه شب همان هفته منزل مادر فراز دعوت بودیم و صبح پنجشنبه بالاخره بابا،آن دو را با هم آشتی داد.مریم هنوز دلخور و با همه ما سرسنگین بود.مامان برای بعد از ظهر پنجشنبه وقت آرایشگاه داشت.قبل از رفتن بین اتاق من و مریم لیستاد و گفت:
-می خوام برم آرایشگاه دخترها!با من می آیید؟
مریم جواب نداد،ولی من گفتم:
-نه مامانی.
بعد فکری به نظرم رسید و گفتم:
-اونهایی که می خواهند نامزدشون رو ببینند باید بیایند!
مریم هنوز ساکت بود.مامان با دست به در اتاقش زد و گفت:
-مرمری با من می آیی؟



هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است...
شکرگزار باش؛
شاید بدترین شرایط زندگی تو برای دیگران آرزو باشد...



خدا شونه هامونو فقط واسه اینکه کوله بار غمهامونو روش بگذاریم نیافرید بلکه آفرید تا بعضی وقتا بندازیمشون بالا و بگیم بی خیال...!

Persiana آنلاین نیست.  
قدیمی ۵ مهر ۱۳۸۹, ۰۸:۰۹ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
مدیر بخش درسی و دانشجویی
 
avazkhamoosh آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
Wink

نه مرسی
پس فعلا
صدای تق و تق پاشنه های مامان را شنیدم که داشت دور میشد نباید فرصت را از دست میدادم فورا به اتاق مریم رفتم و گفتم
خوب برو دیگه موهات مثل جنگلی ها شده
مریم با تعجب به سر تا پای من نگاه کرد موهای مرتب ولختش را پشت گوش زد و گفت
من تازه موهام رو مرتب کردم زده به سرت
من به خاطر خودت میگم این مدل اصلا به صورتت نمی آد من جای تو بودم الان میرفتم کوتاه بلندش میکردم
خوب برو
من که نه میگم اگه جای تو بودم
مریم چیزی نگفت ناامید به اتاقم برگشتم که ناگهان صدا زد
مامان صبر کن منم می آم
از خوشحالی به هوا پریدم بعد از رفتن آنها سری به اتاق مامان و بابا زدم تا مطمین شوم بابا خوابیده است خوشبختانه بابا خرخر میکرد و به راحتی میتوانستم مطمین شوم که خواب است یا فقط چشمهایش را بسته با خوشحالی از اتاق بیرون آمدم و در را بستم پاورچین پاورچین به اتاق رفتم و در را قفل کردم بعد تلفن را از داخل کمد و لابلای لباس ها بیرون آوردم و به پریز زدم شماره گرفتم و لحافم را روی گوشی گذاشتم و با دلهره منتظر شدم بعد از زنگ سوم صدای خواب آلود شهاب را شنیدم که گفت
بفرمایید
آهسته گفتم
سلام
سلام شما
من همونم که چند روز پیش زنگ زدم یادت نمی آد
چند لحظه ساکت شد و بعد با بد اخلاقی گفت
نمیشناسم شما؟
شیرین
باز ساکت شد
الو ای بر پدر هرچی مردم آزاره....
من مزاحم نیستم به خدا
اگه مزاحم نیستی بگو کارت چیه
با بغض گفتم
من ازت خوشم می آد
آخه عزیز من جان من من نامزد دارم خودت هم که اینو میدونی
خوب
خوب که چی خوب که خوب خوب به جمالت
حالا خیلی دوستش داری
خودت یکم فکر کن اگه دوستش نداشتم نامزد می شدیم
ولی اون اینقدرها هم تو رو دوست نداره
داره یا نداره به خودمون مربوطه
در حالی که به من برخورده بود گفتم
باشه من دیگه مزاحمت نمی شم
آفرین دختر خوب شیرین خانم گل درست گفتم
چی رو
اسمت رو
آره
دیدم واقعا دارد همه چیز تمام میشود که گفتم
من خیلی چیزها از نامزدت میدونم حاضرم بهت ثابت کنم
اهو چه کارآگاهی هم هستی خوب مثلا چی میدونی
فعلا فقط یکی اش رو میگم
با حالت مسخره گفت
بگو همون یکی اش رو بگو
مثلا اینکه نامزدت مدام بهت گیر میده و دایم به همه چیز شک داره ولی یه چیزی رو تو خبر نداری
چی رو
این که گاهی وقتها تعقیبت هم میکنه
با حالتی عصبی گفت
تو از کجا میدونی
میدونم دیگه حالا اگه بخواهی باز هم بهت زنگ میزنم و چیزهای دیگه ای رو هم که میدونم بهت میگم
حالا بگو اگه راست میگی
حالا نمیشه واسه امروزت همین بسه فقط از من به تو نصیحت همینجا دمش رو بچین
بقیه اش به تو مربوط نیست هر وقت همه چیزهایی رو که میدونستی گفتی اون وقت
باشه من زود بهت زنگ میزنک و خبرهای جدید رو میدهم
فورا گفت خداحافظ و گوشی را گذاشت از خوشحالی سرم را در بالش فرو کردم و جیغ زدم می دانستم حرفهایم بدجوری شهاب را به فکر انداخته است خیلی دوست داشتم من هم موهایم را درست میکردم چون احتمال میدادم شب شهاب هم خانه فراز دعوت باشد ولی این تلفن مهمتر از آرایشگاه رفتن و مو درست کردن بود
حمام رفتم و با حوصله موهای خیسم را بیگودی پیچیدم و روسری تازگی به سرم بستم بعد در کمد لباسم را چهار طاق باز کردم و روی تخت نشستم میخواستم امشب از هر دفعه بهتر و خوشگل تر باشم وقتی بالاخره یک تاپ و شلوار مشکی را پسندیدم تمام لباس هایم وسط اتاق ریخته بود موهای بلند و تابدارم را روی شانه هایم ریختم رژلب پررنگ زدم و کفش های پاشته بلند پوشید وقتی جلوی آیینه ایستادم اصلا به یک دختر سیزده چهارده ساله شباهتی نداشتم با رضایت به سر تا پای خودم نگاه کردم و با خودم گفتم تازه نه ابرو برداشتم نه هیچ کار دیگه واقعا این شهاب کوره که منو میبینه و باز هم دنبال اون دختره کوتوله است
همین موقع صدای در خانه آمد و مریم و مادرم وارد شدند مامان داشت میخندید که جلوی او پریدم و پرسیدم
خوبم
مامان سرسری نگاهم کرد و گفت
بابات هنوز خوابه
هنوز جواب نداده بودم که برگشت و با دقت به من خیره شد با لبخند گفتم
خوب شدم
باز تو خودت رو مثل زن خرابها درست کردی
مریم که به اتاقش میرفت گفت
مال اون رژ لب پررنگ و خط چشمته آخه اینها که مال سن تو نیست
با حرص نگاهش کردم و گفتم
حالا فکر کردی خودت خیلی بزرگ شدی
کسی واسه من زنگ نزد
چرا عزراییل
تا مریم بخواهد جواب بدهد مامان پرید وسط و گفت
خیلی خوب بس کنید شیدا تو هم برو اون رژ لبت رو پاک کن بعد هم یه چیزی روی اون تاپ بپوش اینجوری لخت که نمیشه بیایی
پاهایم را به زمین کوبیدم و به اتاقم رفتم بعد از اینکه کلی لباس های وسط اتاق را زیر و رو کردم یک شال نازک مشکی برداشتم و روی شانه هایم انداختم وقتی جلوی آیینه ایستادم فکر کردم بد هم نشد ....جالب تر هم شد میتونم وقتی کسی حواسش نیست بیارمش پایین یا کجش کنم
مانتو و روسری پوشیدم و آماده از اتاقم بیرون آمدم مامان جلوی آیینه ورودی ایستاده بود و گره روسریش را درست میکرد برگشت و با دقت



ببخشیدم اگر، صبر من کم بود و خطای تو زیاد , اگر تحمل من اندک بود و اشتباهاتِ تو بی شمار!
ببخشیدم اگر,صدای گریه شبانه ام خوابت را آشفت ,اگر دیدن اشکهای من دلت را آزرد !
ببخشیدم اگر , من پر از عشق بودم و تو پر از نفرت,اگر بخشیدن عادت من بود و خصلت تو نبخشیدن!
ببخشیدم، به خاطر این همه دوستت داشتن...به خاطر تا آخرین نفس پایِ تو ایستادن!



avazkhamoosh آنلاین نیست.  
قدیمی ۵ مهر ۱۳۸۹, ۰۸:۲۰ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
brain storm آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
Wink

به سرتا پای من نگاه کرد و گفت:
-چیزی پوشیدی رو تاپت؟
فقط سرم رو تکان دادم و رفتم روی مبل نشستم. مریم هم آماده شد و آمد. موهایش را به پیشنهاد من کوتاه و بلند زده بود.موهای لخت دور صورت گرد و سفیدش را گرفته بود. روسری اش را شل گره زده بود تا موهایش خراب نشود. جوراب شلواری سیاهش از زیر مانتو معلوم بود. پرسیدم:
-دامن پوشیدی؟
- آره.
رو به مامان کردم و گفتم:
-دامن پوشیدن مریم خانم ایراد نداره، ولی تاپ من مثل زن خراب هاست؟
مامان کلافه داد زد:
-آخه هر چیزی سنی داره دختر جون تو چرا نمی فهمی؟... منصور زودتر آماده شو بیا من دارم از دست این دختره دیوانه می شم.
آخرین نفری که آماده شد پدرم بود. کت و شلوار طوسی راه راه پوشیده بود، سبیلش را تازه مرتب کرده بود و چشم هایش هنوز از خواب بعدازظهر پف داشت.
بین راه نگه داشتیم و یک دسته گل خریدیم. وقتی جلوی خانه فراز رسیدیم با چشم دنبال گلف شهاب می گشتم. در آن فرصت کم نمی توانستم خوب همه جا را ببینم، ولی تا آنجا که نگاه کردم ماشین او را ندیدم. از در بزرگ پارکینگ وارد محوطه وسیعی شدیم و با آسانسور بالا رفتیم. خانه وسیع و خیلی خلوت بود. کف آن پارکت بود و مبلمان سالن پذیرایی از ساتن سفید براق و یک پیانوی رویال سیاه رنگ جلوی مبلمان قرار داشت. با تعجب به در و دیوارش نگاه می کردم. با وجود اینکه می دانستم خانواده سحر وضع مالی خوبی دارند، اصلا باورم نمی شد چنین خانه و زندگی مجللی داشته باشند.
کنار مامان روی یک مبل سفید نشستم و با خود گفتم: خوب معلوم شد شهاب برای چی سخر رو چسبیده و ول نمی کنه! پدرزن پولدار! همون اول زندگی دو تا آپارتمان تو همین برج به پسر و دجترش داده... شهاب صد سال هم جون می کند نمی توانست تو پارکینگ اینجا هم جا بگیره!
بعد با دلسوزی فکر کردم: طفلک شهاب...من می دونستم سحر رو دوست نداره. از نگاه هاش همه چیز رو فهمیده بودم...باید حدس می زدم موضوع پول وسطه!
سحر که کت و دامن مشکی پوشیده بود با سینی چای وارد سالن پذیرایی شد و با صدای بلند سلام کرد. از برق چشم ها و سرخی گونه هایش حدس زدم شهاب هم امشب دعوت دارد! مادر فراز و سحر که کنار دست مامان نشسته بود با لبخند دلپذیری به دخترش نگاه کرد و گفت:
-مامان جون فدات بشم شیرینی هم تعارف کن.
مامان فورا بازوی مرا گرفت و گفت:
-پاشو شیدا جون کمک کن...سیمین خانم هر کاری دارید بی تعارف به شیدای من بگید.
دلخور به مادرم نگاه کردم و از کنارش بلند شدم. شال نازک از روی شانه هایم سر خورد و من مخصوصا به روی خودم نیاوردم. مامان صدایم زد و گفت:
-شیدا جون شالت افتاد مادری...سرما می خوری.
ولی من خودم را به گفت و گو با سحر مشغول کردم و جواب ندادم. ظرف شیرینی را یک دور گرداندم و تازه می خواستم بنشینم که صدای زنگ بلند شد. سیمین خانم زیر لب گفت:
-این هم شهاب!
بعد از اینکه گوشی را گذاشت رو به سحر کرد و گفت:
-مادر جون شهاب هم آمد.
فراز جلوتر از سحر به استقبال او رفت. وقتی شهاب وارد سالن شد آنقدر تپش قلبم زیاد بود که مطمئن بودم مامان صدایش را می شنود! کت و شلوار و بارانی مشکی پوشیده بود و موهای کوتاه و ژل خورده اش از قطرات باران خیس بود. کیف بزرگ گیتارش در یک دست و یک دسته گل رز قرمز هم در دست دیگرش بود. بوی ادوکلنش همراه بوی خنک باران در سالن پیچید. سحر با نگاهی عاشقانه دنبالش می کرد تا اینکه شهاب پس از دست دادن و روبوسی با دیگران، به من که رسید خندید و گفت:
-سلام خانم نوازنده! گیتارم التماس دعا داره!
خندیدم و گفتم:
-در حضور شما دیگه من چکاره ام؟
سحر کنار من ایستاده بود. شهاب دسته گل را جلوی صورتش گرفت و گفت:
-این هم واسه خانم کوچولو.
من فورا گل را از دستش گرفتم و گفتم:
-مرسی! می دهم به سیمین خانم که بگذارند تو آب.
خودم هم از حرکت سریعم جا خورده بودم. سحر اول گیج نگاهم کرد و بعد با مهربانی خندید و گفت:
-شیدا جون دستت درد نکنه...خودم می برمش.
دسته گل را از دستم گرفت و با لبخند به طرف آشپزخانه رفت. وسط سالن که رسید ایستاد، برگشت به شهاب نگاه کرد و با صدای بلند گفت:
-مرسی عزیزم.
با آمدن شهاب جوان ترها گوشه دیگری از سالن جمع شدند. خیلی دلم می خواست من هم کنار آنها باشم، ولی کسی به من تعارف نمی کرد و در ضمن تعداد صندلی ها هم در آن قسمت فقط چهار عدد بود که فراز و مریم و سحر و شهاب روی آنها نشسته بودند و من اگر بدون تعارف هم آن طرف می رفتم باید می ایستادم. از اینکه می دیدم شهاب و سحر مدام کنار هم هستند حرص می خوردم. با نفرت نگاه های عاشقانه شان را تحمل می کردم و در دلم به سحر بد و بیراه می گفتم، مخصوصا که می دیدم شهاب جلوی مادر و پدر او بیشتر هوای کار را دارد و مدام دور و بر سحر می پلکد و مجیزش را می گوید! بعد از مدتی سیمین خانم همگی را صدا زد و گفت:
-بفرمایید شام
من همراه بزرگ ترها سر میز رفتم و به ناچار کنار مادرم نشستم، ولی جوان ترها انگار خیال نداشتند پشت میز غذا بخورند. شهاب و فراز دو بشقاب بزرگ پر کردند و همگی به ته سالن رفتند. فراز در تراس را گشود و پرده ها را کنار زد. باد خنکی در سالن پیچید. پدرم خندید و گفت:
-خوشا به دل شون
سیمین خانم گفت:
-این جوون ها هم عالمی دارند...فراز جون بیا دو تا بشقاب تمیز هم ببر.
فراز از همانجا داد زد:
-نه مرسی لازم نداریم.
سیمین خانم چشمکی به مادرم زد و گفت:
-عاشقیه دیگه...بشقاب هاشون هم یکیه!
دیگر واقعا داشتم منفجر می شدم. فورا بشقابم را برداشتم و گفتم:
-من هم می رم تو تراس.
سیمین خانم گفت:
-پس بیا بهت یه بلوز گرم بدم عزیزم. با اون تاپ سرما می خوری.
مامان چشم غره ای به من رفت و گفت:
-شما بنشین همین جا کنار من.
-پیش شما حوصله ام سر می ره.
سیمین خانم با مهربانی گفت:
-چکارش دارید شیرین خانم. اینها جوونند بگذارید خوش باشند. مثل من و شما نیستند که با یه باد بیفتند.
فورا ژاکت پشمی را که سیمین خانم برایم آورده بود پوشیدم و با بشقاب غذا به تراس رفتم. تراس بزرگ مشرف به تمام خانه های تهران بود! دور تا دور دیوار کوتاه و شیشه ای آن با حصیر پوشیده شده بود و از لابلای حصیرها نورهای قرمز و آبی و نارنجی خانه ها مثل ستاره می درخشیدند. یک میز گرد فلزی با شش صندلی در گوشه ای قرار داشت و کنار آن یک تاب بزرگ چهار نفره. شهاب و سحر و فراز و مریم همه کیپ تا کیپ روی تاب نشسته بودند و می خندیدند. تا چشم شان به من افتاد داد زدند:
-خوب شد آمدی
مریم به زور تنه اش را عقب و جلو می برد تا تاب را به حرکت در آورد و مرا که دید گفت:
-شیدا بیا ما رو یه کوچولو تکون بده!
شهاب خندید و گفت:
-تاب که نیست کشتی صباست.
فراز هم با لحن کودکانه ای رو به من گفت:
-تو هم کاپیتانی...بیا ببینم چکار می کنی کاپیتانچه!
از دیدن سحر که آنطور به شهاب چسبیده بود و می خندید می خواستم دیوانه شوم. با خونسردی رفتم پشت میز نشستم و گفتم:
-من نمی تونم تاب تون بدم.
مریم اخم کرد و گفت:
-باز تو لوس شدی!
مظلومانه نگاهش کردم و گفتم:
-آخه سیمین خانم مرا فرستادند که بگم زود برید تو! گفتند هوا سرده.
همه غرغر کردند.فراز گفت:
-کجا هوا سرده؟ این مامان ما هم بخواد گیر بده اینجوریه دیگه!
مریم از تاب پایین پرید و با لحن نیشداری گفت:
-نگفتم اول از مامانت اجازه بگیر، بعد!
سحر و شهاب تکان نخوردند. سحر با دلجویی گفت:
-بیا بالا مریم. مامان همینجوری گفته...نریم تو هم چیزی نمی گه!
مریم می خواست دوباره سوار تاب بشود که بشقابم را برداشتم و گفتم:
-من می رم چون بهم گفتند خودت هم زود برگرد.
مریم مردد ماند. بعد بشقابش را برداشت و در حالی که به دنبال من می آمد گفت:
-بچه ها بیایید...دیگه فایده نداره.
نمی دانستم اگر بفهمند که من دروغ گفتم چه عکس العملی نشان می دهند. وقتی وارد سالن می شدم دلم شور می زد، ولی از اینکه توانسته ام سحر را از کنار شهاب بلند کنم خوشحال بودم.
بزرگ ترها از دیدن ما اصلا تعجب نکردند. آقای دلان گفت:
-نه بابا اینها هم سرما حالی شون می شه! فراز رو به مادرش کرد و با دلخوری گفت:
-مامان شما هم گیر می دی ها!
سیمین خانم با تعجب به فراز نگاه کرد که مریم با آرنج به پهلوی او کوبید و گفت:
-چیزی نگو...خواهش می کنم.
سیمین خانم که دید فراز ساکت شده پرسید
-چرا فراز جان؟
فراز پشت میز نشست و با همان لحن دلخور گفت:
-بی خیال!
دیگر صحبتی نشد. من می دانستم که بعد از رفتن ما فراز با مادرش صحبت می کند و می فهمد که من دروغ گفتم، ولی فکر کردم، تا آخرش هم سر حرفم می ایستم!
بعد از شام نورهای سالن را کم کردند.شهاب روی مبلی کنار سحر نشست. گیتارش را کوک کرد و با صدای بلند اعلام کرد:
-تایم آهنگ های درخواستی!



حالا راه تو دوره
دل من چه صبوره
کاشکی بودی و می دیدی
زندگیم چه سوت و کوره

brain storm آنلاین نیست.  
قدیمی ۵ مهر ۱۳۸۹, ۰۸:۳۱ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
nina505 آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
Wink

- اول از خانمت بپرس.
سحر خودش را لوس کرد و گفت:
- همون آهنگ خودمون!
شهاب سرش را تکان داد و شروع کرد. با خواندن هر بیت کمی خم میشد و با محبت به سحر نگاه میکرد. بعد از اینکه خواندن آن آهنگ تمام شد همه دست زدند و سیمین خانم که با همان لذت چشم به فراز و مریم داشت گفت:
- یکی هم واسه عروس گلم بزن.
شهاب رو به مریم کرد و گفت:
- مادموازل چی سفارش میدهند؟
مریم بازوی فراز را چسبید و گفت:
- تو بگو!
فراز بی معطلی گفت:
- ناز مریم... همونی که اون شب شیدا زد.
شهاب به من نگاه کرد و گفت:
- اون آهنگ را خود شیدا قشنگ میزنه!
بعد گیتار را به طرف من گرفت، اول تعارف کردم و گفتم:
- امکان نداره، من جلوی شما خجالت میکشم.
ولی همه دست میزدند و یکصدا میگفتند:
- شیدا... ناز مریم!
بالاخره گیتار را از دست او گرفتم و روی پاهایم گذشتم. با خجالت ژاکت پشمی را از تنم کندم و گفتم:
- گرمم شد.
سیمین خانم گفت:
- لبّ هاش هم سرخ شده از خجالت!
خودم میدونستم سرخی گونه هایم از خجالت نیست، بلکه به خاطر این است که گیتار شهاب را در دست گرفتم و حالا روبرویش نشسته ام و میدانم هر چند سحر کنارش نشسته ولی او با دقت به من نگاه میکند. ناز مریم را برایشان زدم و با هم صدائی شهاب خواندم. وقتی به آنجا میرسید که میخواندیم: مال منی از پیشم نرو.
سر بر میداشتم و به چشمهای او نگاه میکردم که دستهای سحر را در دستهایش گرفته بود، ولی چشم به من داشت و با صدای بم و زیبایش میخواند. وقتی آهنگ تمام شد و همه دست زدند گیتار را به دستش دادم و خیلی آرام گفتم:
- عالی بودید.
ولی او با صدای بلند جواب داد:
- اختیار دارید شما گٔل کاشتید.
آن شب باز با فکر و خیال شهاب و رویاهای شیرین به خانه بر گشتم.
مامان و مریم بلند بلند از سیمین خانم تعریف میکردند، از پذیرائی عالی و غذاهای او که حرف نداشت، اما من از مهمانی فقط قیافه شهاب در ذهنم باقی مانده بود و دیگر هیچ!
روزها و شبها میگذشتند و من از شهاب بی خبر بودم. مریم چند باری با سحر و شهاب و فراز بیرون رفتند، ولی من مثل همیشه باید در خانه مینشستم و حسرت میخوردم.
تلفنهای مریم را همچنان کنترل میکردم، ولی چیز خاصی دستگیرم نمیشد. تابستان میگذشت و کم کم فصل دانشگاه رفتن مریم و مدرسه رفتن من میرسید. با اینکه میتوانستم به بهانه مریم گاهی به دانشگاه بروم و شهاب را ببینم، ولی از فکر اینکه سحر و او هر روز در دانشگاه با هم هستند خون خونم را میخورد. شهاب و فراز در همان دانشگاه دو سال بالاتر از مریم و سحر حسابداری میخواندند و هر سال چهار نفر طوری انتخاب واحد میکردند که ساعت و روز کلاسهایشان با هم باشد و این اگر چه به نفع من بود، باعث ناراحتی هم میشد.
چند روزی بیشتر به باز شدن مدارس نمانده بود. مامان برایم مانتو و مقنعه سرمهای دوخته بود. سال سومیها رنگ لباسشان سرمه ای بود. مامان را مجبور کردم بلندی مانتو را ده سانتیمتر کمتر از اندازه همیشه بگیرد و بهانه آوردم که توی پاهایم میپیچید و زمین میخورم. مریم هم هر روز برای ثبت نام و انتخاب واحد به دانشگاه میرفت. چند بار با اصرار ازش خواستم که مرا هم همراه خودش ببرد، ولی هر بار میگفت بعد از انتخاب واحد با بچه ها قرار داریم و با این حرف بیشتر دل مرا میسوزاند.
بالاخره آخرین روزی که مریم برای ثبت نام به دانشگاه میرفت پایم را در یک کفش کردم و گفتم من هم باید بیایم، بی حوصله گفت:
- نمیتونم تو رو ببرم. خیلی کار دارم.
با التماس به مامان نگاه کردم و گفتم:
- مامان پس تو میآئی بریم من کتاب و دفتر بخرم؟ دیگه وقتی نمونده. مامان با مریم صحبت کرد و گفت:
- چی میشه این بچه رو ببری از جلوی دانشگاه تون چهار تا کتاب و دفتر بخره مادر جون؟ من پای خرید رفتن ندارم.
مریم بی حوصله شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
- با بچه ها قرار دارم، نمیتونم این رو دنبال خودم راه بیندازم. مثل دختر هایی که خواهر کوچیکشون رو هم باهاش میفرستند این ور و اون ور که یک وقت دست از پا خطا نکنند!
- نه مادر جون تو که میدونی این طوری نیست. تو واسه کمک به من این کار رو بکن. به خدا پای راه رفتن ندارم. فردا این بچه بی کتاب میمونه ها.
مریم با نا رضایتی قبول کرد و گفت:
- فقط میبرمش کتابفرشی و زود باید بیاد خونه. نمیتونم با خودم ببرمش بیرون.
- دستت درد نکنه مادری.
من میخواستم در ادامه برنامه ها هم با مریم باشم، ولی فکر کردم تا همین جأ هم غنیمت است! فورا مانتو و مقنعه ام را پوشیدم، مثل دانشجوها یک کلاسر به بغلم گرفتم، آرایش کم رنگی هم کردم و زودتر از مریم جلوی در ایستادم.
آنقدر از من دلخور بود که اصلا به صورتم نگاه نکرد و متوجه آرایشم نشد. با هم سوار ماشین شدیم. مریم به تازگی رانندگی میکرد و بابا یک رنوی نو برایش خریده بود. کنار دست او نشستم، چانه مقنعهام را دادم تو و عینک آفتابی مامان را که با خودم آورده بودم، زدم. بعد شیشه ماشین را پائین کشیدم و آرنج دستم را لبه در گذاشتم. صندلی را عقب دادم و در آینه بغل ماشین به خودم نگاه کردم. خیلی بزرگتر از یک دختر مدرسه ای به نظر میرسیدم. وقتی جلوی دانشگاه رسیدیم، مریم چند کوچه بالاتر پارک کرد و پیاده شدیم. یک پژو هم که از اواسط بزرگراه پشت سر ما آماده بود همانجا پارک کرد و پسر جوانی با عجله از آن پیاده شد. من که از آینه ماشین تمام دوروبر را زیر نظر داشتم از اول متوجه شده بودم که این پژوی سیاه رنگ دنبال ما میآید، ولی مریم اصلا حواسش به این چیزها نبود. زیر چشمی به پسر جوان نگاه کردم. به نظر هم سنّ و سال مریم میآمد. قدبلند و اندام باریکی داشت. قیافه و ظاهرش بد نبود. با خودم فکر کردم، شاید او هم دانشگاهش اینجاست! ولی اینجور نبود و پسرک صاف به طرف ما میآمد. خودم را به بی خبری زدم و آرام دست مریم را گرفتم. مریم که در حال و هوای خودش بود دستم را محکم گرفت تا از عرض خیابان ردّ شویم که صدایی از پشت سر گفت:
- ببخشید خانم.
مریم که فکر نمیکرد کسی با ما کاری داشته باشد اصلا بر نگشت، ولی من ناخود آگاه برگشتم و به پسرک نگاه کردم. برایم دست تکان داد و علامت داد که صبر کنیم. خیلی دوست داشتم بدانم چکار دارد... آیا واقعا مرا با یک دختر دانشجو اشتباه گرفته. در دلم امیدوار بودم شهاب ما را با آن پسر ببیند و متوجه بزرگ شدن من بشود! خودم را به آن راه زدم و گفتم:
nina505 آنلاین نیست.  
قدیمی ۵ مهر ۱۳۸۹, ۰۸:۳۹ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
Kamellia آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
Wink

- مریم اون پسره همکلاسیته؟ انگار صدات میزنه.
مریم برگشت و به پشت سرش نگاه کرد و با گیجی پرسید:
- کی؟
- همون پسر درازه که شلوار مخمل پوشیده.
- نه چه قدر هم پروئه. داره میگه وایسا! شیدا نگاهش نکن بیا بریم.
قدم هایمان را تند کردیم و از عرض خیابان گذشتیم. پسرک هم همانطور دنبالمان می آمد تا اینکه جلوی در اصلی دانشگاه به ما رسید و گفت:
- خانم خواهش میکنم یک لحظه به عرض بنده گوش بدید.
فراز داشت از رو به رو می آمد. ما را که دید دست تکان داد و با دیدن پسر جوان قدم هایش را تند کرد. مریم عصبانی به پسرک نگاه کرد و گفت:
- ولم کن آقا جون من نامزد دارم! اوناهاش داره می آد.... برو تو رو خدا!
پسر جوان با کمال ادب گفت:
-ولی من با دوستتون کار داشتم.
مریم که اصلا فکر نمیکرد منظور طرف من باشم، کلافه پرسید:
- کدوم دوستم؟
پسر مرا نشان داد و گفت:
- ایشون.... می خواهم اگه مزاحم نباشم شماره ام رو بدم تا با من تماس بگیرند.
مریم مات و مبهوت به من نگاه می کرد. همان موقع فراز هم به ما رسید و گفت:
- چه خبره؟ آقا فرمایشتون چیه؟
پسر جوان دستش را برای دست دادن جلو آورد و گفت:
- بی احترامی نکرده باشم جناب. من مزاحم نامزدتون و دوست ایشون نشدم. قصدم آشنایی بیشتر با این خانم بود؛ اگه افتخار بدهند.
فراز هم مثل مریم اول گیج شد و بعد در کمتر از دو ثانیه داد زد:
- خودت خواهر مادر نداری؟
و با مشت و لگد به پسرک حمله کرد. پسرک که اول غافلگیر شده بود کم کم به خودش آمدو او هم در جواب مشت های فراز چند مشت و لگد تحویل داد. جمعیت دورمان جمع شده بودند. مریم مدام جیغ میزد:
- ولش کن.
و با مشت کم زورش به کتف پسرک میزد. من دور و برم را نگاه می کردم و در لابلای جمعیت به دنبال شهاب می گشتم. با اینکه مطمئن بودم خبر دعوا به گوشش میرسد، ولی می خواستم خودش با چشم خودش همه چیز را ببیند و حتی اگر شد او هم درگیر شود. آن وقت مطمئن میشدم که درست حس کردم و شهاب هم مرا دوست دارد!
ولی شهاب آن طرف ها نبود و مردم آن دو را از هم جدا کردند. از چانه و بینی فراز خون می ریخت. هنوز زیر لب فحش می داد و مریم هم با گریه التماس میکرد:
- بیا بریم بیمارستان.
فراز دستمال هایی را که دست مریم بود ندید. با پشت دست خون بینی اش را پاک کرد و در حالی که کنار مغازه می نشست عصبانی پرسید:
- این از کجا پیداش شد؟
مریم وحشت زده گفت:
- نمیدونم.... جلوی دانشگاه یک دفعه شیدا گفت این یارو صدات میکنه. اصلا دیوونه بود. از دختر بچه سیزده ساله هم نمیگذرند حیوون ها!
متوجه نگاه فراز شدم که با دقت روی صورت من زوم شده بود. مریم با دستمال فیتیله درست میکرد و در سوراخ بینی او میگذاشت تا جلوی خون ریزی را بگیرد. در جواب نگاه های فراز همان طور که از پشت عینک به او خیره مانده بودم که سرش را تکان داد و گفت:
- استغفرالله! مریم خودت نگاه کن این کجا سیزده سالشه؟
مریم برگشت و به صورت من نگاه کرد و با عصبانیت غرید:
- همه این آتیشا زیر سر توئه. باز خودتو این ریختی درست کردی؟ خجالت نمیکشی؟
با صدایی آرام و مظلومانه گفتم:
- من چه گناهی کردم؟
در دلم آرزو میکردم کاش شهاب پیدایش شود و حرف های فراز را بشنود! بالاخره باید یک جور متوجه من میشد! فراز به مریم گفت:
- چرا سر اون داد میزنی؟
بعد با خنده گفت:
- خواهرت خوشگله گناه کرده؟
مریم با ناراحتی ایش و فیشی کرد و گفت:
- اگر نمیری بیمارستان پاشو بریم دانشگاه...... سحر آمده؟
فراز خاک شلوارش را تکان داد و گفت:
- آره تو دفتر ثبت نامه.
هنوز نگاه فراز متوجه من بود و من همانطور که به رو به رویم نگاه میکردم خودم را به بی خبری زده بودم.
سحر در دفترگروه منتظر بود. با دیدن فراز هول شد و فورا خودش را به مریم رساند تا از جریان باخبر شود. در محوطه ی دانشگاه حتی سحر و فراز هم صحبت نمیکردند. میگفتند به درد سرش نمی ارزد. تا ثابت کنیم خواهر و برادریم کلی اذیت میشویم. فقط گاهی با چشم و ابرو به هم علامت میدادند. سحر که کم مانده بود اشکش سرازیر شود بعد از شنیدن جریان همان حرف مریم را تکرار کرد و گفت:
- بچه سیزده ساله! خیلی حرفه به خدا!
در دلم گفتم: آره بچه سیزده ساله..... ممکنه تو از حسادتت نفهمی، ولی داداشت خوب حرفی زد. خوشگلم! گناه کردم؟
فکر کنم خیلی خمصانه نگاهش می کردم، چون بعد از چند لحظه گفت:
- طفلک شیدا! خیلی حالت بده؟
اصلا جواب ندادم. دور و برم به دنبال شهاب میگشتم. نبود و کسی هم چیزی نمی گفت تا بفهمم کجاست و کی می آد. بالاخره ثبت نام آن ها تمام شد. سحر دست هایش را به علامت تمام شدن به هم زد و به فراز اشاره کرد. بعد همه با هم از دانشگاه بیرون رفتیم. مریم گفت:
- من باید شیدا رو ببرم کتاب فروشی وسایل مدرسه اش رو بخره.... شما خودتون باید برید منم شیدا رو میگذارم خونه و میام.
فراز گفت:
- دیر نکنی. ماشین آوردی؟
مریم با اطمینان سرش را تکان داد و گفت:
- نه زود میام نگران نباش.
تمام نقشه هایم داشت بر باد میرفت. عصبی و دلخور پشت سرش راه افتادم. مریم دستش را دراز کرد و گفت:
- دستم رو بگیر میخواهیم از خیابان رد بشیم.
با لجبازی دو قدم جلو افتادم و گفتم:
- بچه نیستم.
پشت سرم داد زد:
- وایسا حوصله دردسر ندارم.
بدون توجه به جیغ و دادش خودم را به آن طرف خیابان رساندم. مغزم داشت تند و تند کار میکرد. می خواستم راهی پیدا کنم که همراه او بروم. وقتی وارد کتاب فروشی شدیم مریم گفت:
- بدو! زود باش بگو چی می خواهی.... دیرم میشه.
فورا فکری به ذهنم رسید. شروع کردم به راه رفتن در طول مغازه. آرام آرام قدم بر میداشتم و ردیف کتاب ها را نگاه میکردم. مریم کلافه این پا و آن پا کرد و گفت:
- شیدا جون بگو چی می خواهی! کتاب داستان که قرار نیست بخری! بیا این طرف.
بدون توجه به او کتابی از قفسه برداشتم و ورق زدم. مریم با حرص کتاب را از دستم کشید و گفت:
- روانشناسی بالینی می خواهی چه کار؟ شیدا لجبازی می کنی؟
مظلومانه نگاهش کردم و گفتم:
- نه به خدا!
مریم با مهربانی و مدارا گفت:
- پس عزیز من بیا این طرف. کتاب های مدرسه رو این جا چیدند.
آرام پشت سرش راه افتادم. هنوز دو قدم جلو نرفته بودم که باز ایستادم و کتاب دیگری از قفسه برداشتم. مریم عصبانی جلد کتاب را نگاه کرد و خواند:
- مرزیان نامه! شیدا چه مرگته؟
چشم هایم را گشودم و مظلومانه به او نگاه کردم و گفتم:
- مال ادبیاتمونه!
عصبانی کتاب را سر جایش گذاشت و گفت:
- آقا کتاب سال سوم راهنمایی لطفا.
فروشنده فورا یک ستون از روی زمین برداشت و روی میز گذاشت. گفتم:
- دفتر هم می خواهم.
فروشنده پرسید:
- چند برگ؟
- ام.... ام.
مریم فورا گفت:
- صد برگ.
با تعجب نگاهش کرد و گفتم:
- نه صد برگ میخواهم چکار؟ شصت برگ.
نفس راحتی کشید و گفت:
- خدا عمرت بده.... آقا سه تا شصت برگ.
گفتم:
- نه! شصت برگ کمه!
مریم فورا گفت:
- آقا سه تا صد برگ.
- صد برگ نمی خواهم.... زیاده!
محکم پایش را روی زمین کوبید و گفت:
- شیدا به خدا میگذارمت میرم ها! سه دقیقه وقت داری خرید کنی و بیایی بیرون. من جلوی در منتظرم.
این را گفت و رفت جلوی در کتابفروشی ایستاد. جلوی پیشخوان ایستادم و سر فرصت به فروشنده گفتم:
- آقا دفتر هاتون رو ببینم. می خواهم طرح جلدش خوشگل باشه.
فروشنده بیشتر از بیست مدل دفتر چه روی پیشخوان گذاشت. همه را یکی یکی بر میداشتم نگاه می کردم و سر جایش می گذاشتم. فروشنده می پرسید:
- پسندیدید؟
ابرو هایم را بالا می انداختم و میگفتم:
- نج!
به ساعتم نگاه کردم. حدود یک ربع میشد که در کتابفروشی معطل شده بودیم. اگر یک ربع دیگر هم طولش میدادم دیگر مریم فرصت نداشت مرا به خانه برساند. روی نوک پنجه هایم بلند شدم. کلاسور سرخابی رنگ بزرگی را در بالاترین طبقه قفسه به فروشنده نشان دادم و گفتم:
- میشه اونو ببینم؟
فروشنده نردبان متحرک را از ته قفسه جلو کشید و از پله ها بالا رفت. مریم سرش را داخل آورد و این بار با لحن التماس آمیزی گفت:
- شیدا دیرم شد..... بجنب تو رو خدا!
- وا! مگه کجا می خواهی بری؟
عصبانی داد زد:
- به تو چه! من رفتم.
بعد پشتش را به من کرد و رفت. میدانستم بدون من نمیتواند برود. اگر مرا آنجا تنها میگذاشت مامان پوستش را میکند. فروشنده که ماشین حساب را جلو کشیده بود و داشت خرید هایم را حساب میکرد پرسید:
- کلاسور رو خواستید؟
- بله.
دوباره سر فرصت به خودکارهای زیر شیشه نگاه کردم و گفتم:
- میشه ببینمشون؟
- کدوم رو؟
- همه رو!
نفس بلندی کشید و دو جعبه از خودکار و خودنویس را روی میز گذاشت. یک به یک خودکار ها را نگاه میکردم. نوک آن ها را می دادم بیرون و میزدم تو. یکی از خودکار ها چهار رنگ سبز و آبی و قرمز و مشکی را در کنار هم داشت. با حالتی بچه گانه یکی یکی رنگ ها را بیرون میزدم و با تعجب ساختگی نگاه میکردم. با خنده خودکار را به فروشنده نشان دادم و گفتم:
- این چه با مزه است!
- بله سیصد تومن!
- این رو هم میخواهم.
خودکار را داخل کیسه انداخت و قیمت آن را روی ماشین حساب زد. دوباره به ساعتم نگاه کردم. به فروشنده گفتم:
- حسابم چه قدر شد؟
- پنج هزار تومن!
جلوی در رفتم و مریم را که در مغازه پایین تر ایستاده بود صدا زدم. از قدم های آهسته اش فهمیدم دیگر بیشتر از آن دیرش شده که بخواهد مرا تا خانه برساند. جلو آمدو بی حوصله گفت:
- چه عجب! بریم؟
لبخند مهربانی زدم و گفتم:
- من که پول ندارم خواهری!
عصبانی رو به فروشنده کرد و پرسید:
- چه قدر شد آقا؟.
از شنیدن قیمت خرید هایم متعجب شد. نگاهم کرد و گفت:
- مگه چی خریدی؟ منم پولم تموم میشه!
کیسه خرید هایم را وارسی کرد و کلاسور را نشانم داد و گفت:
- اینو پس بده.
بغض کردم و گفتم:
- نه! بریم خونه پولش رو میدم به خدا.
- موضوع پولش نیست، الآن بی پول میمونم.
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
- میخواهی چکار؟ ماشین داریم که!
مردد نگاهم می کرد. لپش را بوسیدم و گفتم:
- مرسی!
مریم پنج هزار تومان را روی پیشخوان گذاشت و گفت:
- بدو بریم.
کیسه خریدهایم را برداشتم و دنبالش دویدم و گفتم:
- کجا؟
- میریم خونه شهاب.... از اونجا با آژانس میفرستمت خونه!
شادی ای از شنیدن این جمله اول در دلم به وجود آمد با جمله دوم کمرنگ شد، ولی به روی خودم نیاوردم. همانطور که پشت سر مریم میدویدم رژ لبم را از جیب مانتو بیرون آوردم و از زیر مقنعه روی لبم مالیدم و زود داخل کیفم انداختم. بعد پشت سر مریم سوار ماشین شدم و با لحنی دلسوزانه گفتم:
- خواهری تند نری ها! من خونه کاری ندارم!
وقتی به خانه ی شهاب رسیدم میخواستم بال در بیاورم. فکرش را هم نمیکردم که امروز بتوانم او را ببینم. شهاب اف اف را زد و با خوشرویی به استقبالمان آمد. از مریم جلو تر میرفتم! پایین پله سرک کشیدم تا زودتر ببینمش. شهاب هم از روی نرده ها دولا شده بود. وقتی چشم تو چشم شدیم، با صدای بلند گفت:
به! ببین کی آمده!
آنقدر از این حرفش خوشحال شدم که پله ها را دو تا یکی بالا رفتم. شاید اگرمریم نبود خودم را در آغوش او میانداختم! مریم از پشت سرم گفت:
- شهاب جون ببخشیدها شیدا واسه خرید با من اومده بود دانشگاه.... اون قدر کارش طول کشید که مجبور شدم بیارمش!
از شنیدن این جمله تا بنا گوشم از خجالت سرخ شد. برگشتم و با حالت تحقیر آمیز به مریم نگاه کردم و گفتم:
- بعد هم ترسیدی یه کم دیرتر به فراز جونت برسی بخورنش!
شهاب که متوجه حالت خمصانه ما نشده بود با همان خوشرویی گفت:
- خوب شد که شیدا جون رو آوردی. بیایید بالا که مردیم از گشنگی.
پشت چشمم را برای مریم نازک کردم و داخل شدم. فراز و سحر در اتاق نشیمن نشسته بودند. مبل های سبز راحتی و اتاق تاریک با نور کم تلویزیون محیط را خیلی دوستانه و دلنشین کرده بود.
سحر پاهایش را جمع کرده و روی مبل نشسته بود. فراز هم طرف دیگری ولو بود. هر دو از دیدن من تعجب کردند. سحر فورا صاف نشست و گفت:
- شیدا؟ مریم کو؟
- سلام!
- سلام عزیزم....
تا بخواهد دوباره چیزی بپرسد مریم وارد شد و با لحنی خسته گفت:
- سلام ببخشید دیر شد.
سحر نفس راحتی کشید و گفت:
- اوه! ترسیدم! شیدا رو که دیدم فکر کردم خدای نکرده تصادفی چیزی کردی.
در دلم گفتم: آره جون خودت مثل موش جا خوردی، حالا داری ماست مالی میکنی!
مریم با همان مانتو و روسری انشگاه روی مبل ولو شد و گفت:
- شهاب جان یه آژانس میگی بیاد؟
شهاب با تعجب پرسید:
- واسه چی؟!
مریم به من اشاره کرد و گفت:
- شیدا باید بره خونه... مامان تنهاست!
شهاب قاطعانه سرش را بالا گرفت و گفت:
- امکان نداره... مهمون رو که اینجور ناهار نخورده رد نمیکنند!
مریم گفت:
- نه قربونت! شیدا میره خونه ناهار میخوره. بگو یه ماشین بیاد.
همان طور با قاطعیت گفت:
- نه! زنگ بزن خونه به مامانت بگوشیدا اینجاست که دل شون شور نزنه.
برای حفظ ظاهر با لحن مظلومانه ای گفتم:
- نه شهب جون! مرسی... من میرم!
شهاب همان نه محکم را در جواب من داد و به آشپزخانه رفت تا



There's a look on your face I would like to knock out
See the sin in your grin and the shape of your mouth
All I want is to see you in terrible pain
Though we wont ever meet I remember your name
Can't believe you were once just like anyone else
then you grew and became like the devil himself
Pray to God I think of a nice thing to say
But I don't think I can so fuck you anyway
Kamellia آنلاین نیست.  
قدیمی ۵ مهر ۱۳۸۹, ۰۹:۰۱ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
Persiana آواتار ها
 
Persiana به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +3 امتیاز     
Wink صفحه 56 تا 61

ناهار بیاورد.سحر هم پشت سر او توی آشپزخانه دوید.کف پایش را با جوراب روی زمین سر می داد.تی شرت گشاد خانگی تنش بود با شلوار چینی که زیر مانتو دانشگاه می پوشید.حتی یک ذره هم آرایش نداشت و موهایش در هم و بر هم پشتش بسته شده بود.همانطور که با نفرت نگاهش می کردم در دلم گفتم:شهاب بیچاره به چه چیز این دختره دل خوش کنه؟البته غیر از پول باباش!
مریم کنار فراز نشسته بود وبا عصبانیت از خرید کردن من می گفت.فراز هم از خنده ریسه می رفت.چند دقیقه بعد سحر و شهاب با دو سینی پیتزا وارد شدند.شهاب گفت:
-دیگه ببخشید مامان من نیست مجبورم بهتون غذای ایتالیایی بدم...شانس آوردید!
همه دور میز اتاق نشیمن نشستیم.شهاب روی زمین نشسته و سحر هم طبق معمول کنارش چسبیده بود.از هر پیتزا اول یک گاز به او می داد و بعد خودش می خورد.شهاب همان طور که سرش را جلو آورده بود تا از پیتزای سحر گاز بزند گفت:
-تو آخرش منو می ترکونی!
سحر چشمک زد و گفت:
-اصلا مرد باید شکم گنده باشه!
شهاب با عصبانیت ساختگی گفت:
-آها!پس اینه سیاست شما خانمها...می خواهید ما بدبخت ها رو از ریخت بیندازید و بعد با خیال راحت بنشینید سر جاتون!
فراز هم با همدردی به شکمش اشاره کرد و گفت:
-آخ نقطه ضعف شهاب!
همه خندیدند.من هم با صدای بلند خندیدم و گفتم:
-اتفاقا خیلی هم متناسبه!
شهاب با خوشحالی گفت:
-آفرین!حالا دیدید بالاخره یه نفر پیدا شد از من طرفداری کنه!
داشتم در جوابش یکی از آن لبخندهای تمرین شده ام را تحویل می دادم که گفت:
-از قدیم گفتند حرف راست رو از بچه بشنوید!
خیلی ناراحت شدم.داشت اخم هایم توی هم می رفت که فراز انگار متوجه شد و فورا گفت:
-البته شیدا خانم بچه نیست شهاب جان!ماشالله واسه خودش خانمیه!
-بله البته که خانمه.اصلا از من که تعریف کرد فورا فهمیدم با یه خانم محترم طرفم!
شهاب همانطور که یک ریز حرف می زد و مزه می ریخت زیتون های لا به لای پیتزاهایش را بیرون می آورد و روی پیتزای سحر می گذاشت.باز داشتم حرص می خوردم.پرسیدم:
-شما زیتون دوست ندارید؟من عاشقشم!
-چرا دوست دارم،ولی سحر خانم مثل شما عاشقشه...منم دارم براش جانفشانی می کنم!
بعد یک زیتون درشت دراورد و در بشقاب من گذاشت و گفت:
-خوب این هم مال تو که عاشقشی!
چشم هایم را بستم و دانه زیتون را که شهاب از پیتزای خودش برایم دراورده بود با لذت گاز زدم.احساس کردم سحر از این کار شهاب ناراحت شد،چون تمام زیتون های داخل بشقابش را توی بشقاب من گذاشت و گفت:
-شیدا جون من دیگه دارم می ترکم.مال تو!
بلافاصله بعد از ناهار مریم شهاب را وادار کرد که یک آژانس بگیرد.با اینکه اصلا دوست نداشتم به خانه برگردم ولی چون شهاب هم اصرار زیادی نکرد مجبور به رفتن شدم.
با بغض به خانه برگشتم و یکراست به اتاقم رفتم.مامان در اتاقم را باز کرد و گفت:
-خسته شدی مادری!بخواب غروب بیدارت می کنم!
از ناراحتی زود خوابم برد.

بالاخره مدارس و دانشگاه ها باز شدند.وقتی مانتوی سرمه ای رنگ سال سوم راهنمایی را پوشیدم خیلی احساس بزرگ شدن کردم.صبح ها بدون اینکه کسی بفهمد کمی ریمل و رژگونه می زدم.آن سال با پا فشاری زیاد موفق شده بودم بدون سرویس به مدرسه بروم.البته بیشتر روزها مریم اول مرا به مدرسه می رساند و بعد خودش به دانشگاه می رفت.بعضی روزها هم بابا مرا می برد،گاهی اوقات هم پیاده مسیر خانه تا مدرسه را طی می کردم و این برایم خیلی هیجان انگیز بود.بعد از ظهر ها هم خودم پیاده بر می گشتم.در راه رفتن یا برگشتن سرم رابالا می گرفتم،کلاسور سرخابی رنگم را به خودم می چسباندم و طبق مد آن موقع یک کاکل دو متری جلوی مقنعه درست می کردم و بدون توجه به پسرهای دبیرستانی که از دور و برم می گذشتند و سوت می زدند یا متلک می انداختند فقط جلوی پایم را می دیدم.البته حواسم به همه چیز بود،ولی وانمود می کردم که نه چیزی می بینم و نه می شنوم!
هنوز یک ماه از شروع مدارس و رفت و آمد هایم نگذشته بود که صف درازی از طرفداران پرو پا قرص هر روزه در مسیر راهم به وجود امد!کسانی که هر روز در مسیرم می دیدم و هر کدام به طریقی ابراز وجود می کردند و پیشنهادی داشتند بیشتر از ده نفر بودند،ولی من جواب هیچ کدام را نمی دادم.نمی دانم چه لذتی در این کار بود...از این که این همه خاطرخواه داشتم کیف می کردم،ولی هیچکدام را در شان خودم نمی دانستم.با این حال باز هم از پیاده روی و ادا و اطوار دراوردن دست
Persiana آنلاین نیست.  
قدیمی ۵ مهر ۱۳۸۹, ۰۹:۱۲ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
*mikhak* آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
Wink

برنمی داشتم !
متاسفانه ساعت کلاسهای مریم طوری بود که من نمی توانستم بعد از مدرسه به دانشگاه بروم. چون یا خیلی زودتر از من تمام می شد یا خیلی دیرتر. دلم برای رفتن به آنجا پر می زد. بیشتر از یک ماه بود که شهاب را ندیده بودم. از تلفن های مریم و سحر هم چیز خاصی دستگیرم نمی شد و در به در دنبال فرصتی بودم تا با او تماس بگیرم.
چند بار در راه مدرسه به خانه شان زنگ زدم ، ولی هیچ وقت آن ساعت خانه نبود. بالاخره یک بعد از ظهر که از مدرسه برگشتم این فرصت بدست آمد. مامان روی در یخچال یادداشت گذاشته بود و نوشته بود :
همراه مریم و سحر می ریم پیش فالگیر ... ناراحت نباش اگر خوب بود هفته ی دیگه تو را هم می بریم! ناهارت توی فره . بابا آمد غذاشو داغ کن.
خیلی خوشحال شدم . هنوز تا آمدن بابا نیم ساعتی وقت بود . فورا به اتاقم رفتم و تلفن را از مخفیگاهش بیرون آوردم و تند تند شماره خانه شهاب را گرفتم. خدا خدا می کردم که خانه باشد. معلوم نبود کی دوباره فرصت پیدا کنم و بتوانو زنگ بزنم . صدای نازک و پر عشوه ی مادرش را شنیدم که گفت :
-بفرمایید ؟
می دانستم که نباید فرصت را از دست بدهم، برای همین با جسارت تمام گفتم :
-سلام خانم.
-سلام!
-آقا شهاب منزل تشریف دارند؟
-با بداخلاقی پرسید :
-جنابعالی؟
-من شیرین هستم ، از همکلاسیاشون ... از دوست های سحر جون هستم.
انگار خیالش راحتتر شد ، چون کمی محترمانه تر گفت :
-الآن تازه از راه رسیده ، اگه میشه نیم ساعت دیگه تماس بگیرید.
نیم ساعت دیگر بابا می آمد و من نمی خواستم این فرصت را از دست بدهم، به همین خاطر با پررویی گفتم:
-اگه میشه الآن صداشون کنید ، کار مت خیلی واجبه .
با حالتی تمسخر آمیز گفت :
-بله! پس گوشی.
دو ثانیه بعد شهاب گوشی را برداشت :
-بله؟
-سلام ... شناختی؟
-شما؟
-من شیرینم !
چند لحظه ساکت ماند و بعد انگار مرا تازه به یاد آورد بی حوصله گفت :
-کار وتجبت چیه ؟ من تازه رسیدم ، خسته ام .
-دلم برات تنگ شده بود .
-آها!
با تمسخر گفتم :
- نامزدت چطوره؟!
-خوبه ... چی شد قرار بود یه خبرهایی به من بدهی ؟
-آره به زودی ... واسه همین زنگ زدم . می خواستم بگویم همین هفته منتظر باش.
خسته و بی حوصله گفت :
-باشه. حالا میشه برم ناهار بخورم؟
-بفرمایید.
چند لحظه ساکت ماند و گفت :
-صدات هم خیلی آشناست . شیرین خانم !
روی کلمه شیرین تاکید کرد و با تمسخر گفت:
-شما هم بفرمایید ناهار.
یکدفعه قلبم ریخت. فکر کردم احتمالا بو برده . سریع خداحافظی کردم و گوشی را گذاشتم . قلبم به شدت می زد و تنم داغ شده بود . تازه یادم افتاده که این بار هیچ تغییری در صدایم نداده بودم! نمی دانم چه مدت روی تختم دراز افتاده بودم که صدای در آمد. از جا پریدم و داد زدم .
-کیه؟
بابا بود. ناهار را داغ کردم و به زور چند قاشق خوردم . بابا پرسید :
-چرا ناهار نخورده بودی بابایی؟مگه کی آمدی؟
-منتظر شما بودم. خیلی وقته آمدم.
با مهربانی دست به سرم کشید و گفت :
-قربون تو دختر.
باقیمانده ماکارونی ام را داخل قابلمه ریختم و در یخچال گذاشتم . ظرفها را هم داخل ظرفشویی ریختم و دویدم توی اتاقم . صدای بابا را شنیدم که گفت :
-خوب کی به ما یه چایی تازه دم میده؟
دلم می خواست در اتاق را به رویم ببندم و به کاری که کرده بودم فکر کنم . بی حوصله از اتاق بیرون آمدم و گفتم :
-چایی تازه است. بریزم؟
بابا که کنار پنجره رو به حیاط لم داده بود گفت :
-دستت درد نکنه بابایی، انشاا... جایی عروسیت!
فورا یک فنجان چای نیمه گرم برای او ریختم و به اتاقم رفتم. خیلی فکرم آشفته بود. هم از اینکه شهاب مرا شناخته باشد می ترسیدم و هم باید به او نشان می دادم سحر تعقیبش می کند. بعد از کلی کلنجار رفتن وقتی فکرم به جایی نرسید با خودم گفتم : آخرش که چی ؟ مگه نمی خواستی شهاب بفهمه که دوسش داری؟ خوب اگه شناخته باشدت چه بهتر.
به این ترتیب فکرم را راحت کردم و به موضوع دوم پرداختم . هرچه فکر می کردم نمی توانستم آدم مطوئنی را پیدا کنم که هم با شهاب قرار بگذارد و هم به سحر خبر بدهد! بالاخره فکری به نظرم رسید که با اینکه کمی خطرناک بود از بقیه راه ها بهتر بود. با دلهره منتظر سحر و مریم روی تخت دراز کشیدم . یک ساعتی بعد مامان و مریم و سحر با سر و صدا و خنده وارد شدند. مریم نرسیده داد زد :
-شیدا ؟ شیدا کجایی که سرت ی کلاه موند !
با قیافه پکر تز اتاقم بیرون آمدم و پرسیدم:
-چی شده مگه؟
نگاهم که به سحر افتاد لبخند دلسوزانه ای زدم و گفتم :
-تو خوبی سحر جون؟
سحر با خوشحالی خندید و گفت:
-توپم! قراره هشتاد سال عمر کنم . سه تا پسر بزام ، هیچ درد و مرض و مشکلی هم تا آخر عمرم ندارم. چی از این بهتر؟!
مریم از خنده ریسه رف تو گفت:
اوووو اینکه چیزی نیست ! من غیر از این که همه این مزایا رو دارم قراره معروف و پولدار هم بشم . تا آخر امسال هم شش تا عروسی می روم!
مامان با تمسخر گفت:
-شیدا جون ما نفری دو هزار تومن دادیم و تمام آینده مونو فهمیدیم .
همان طور ساکت پشت میز آشپزخانه نشستم و جواب ندادم. بابا که از سر و صداها بیدار شده بو د داد زد و گفت :
-خانم یه چای داغ به من بده ! این دخترت که اگه همین جور پیش بره روی دستت می مونه !
مامان خندید و به من گفت:
چیه؟ چایی شو ندادی؟
بابا به جای من جواب داد :



من همون maaah هستم .
*mikhak* آنلاین نیست.  
قدیمی ۵ مهر ۱۳۸۹, ۰۹:۲۰ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
~jOojoO.tAlA~ آواتار ها
 
~jOojoO.tAlA~ به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
Wink

- یک لیوان آب حوض برام آورد!
مامان زیر کتری را روشن کرد و از آشپزخانه بیرون رفت. سحر با مهربانی نگاهم کرد و گفت :
- چیه شیدا جون پکری؟
لبخند دلسوزانه ای مثل قبلی تحویلش دادم و گفتم :
- چیزی نیست.
مریم با کنجکاوی نگاهم کرد و گفت :
- نه هست! راستشو بگو.
صورتم را برگرداندم و جواب ندادم. با بداخلاقی گفت:
- حوصله ندارم نازت رو بکشم ها! مدرسه چیزی شده؟
سرم را به علامت مثبت تکان دادم. سحر گفت:
درست که خوب بود . . . طوری شده؟
گفتم:
- به درس مربوط نیست.
بعد عمیق نگاهش کردم و گفتم:
- نه! نمی تونم بگم!
سحر با تعجب دستش را روی سینه اش گذاشت و پرسید :
- به من؟ به من نمی تونی بگی؟ مگه راجع به منه؟
مستأصل به مریم نگاه کردم.مریم هم تعجب کرده بود. یک صندلی جلوتر آمد و گفت :
- بگو چیه؟ . . . تو مدرسه تون چی شده؟
سرم را تکان دادم و گفتم :
نه نمی تونم بگم...جرأت ندارم!
مریم عصبانی گفت :
نکنه اخراج شدی؟
نه...من مشکلی ندارم.
سحر گفت:
- نکنه واقعا راجع به منه که اینطوری نگاهم کردی؟
دوباره نگاهش کردم و چیزی نگفتم که مریم گفت:
- یالّا بگو.
- نمی تونم.
از جایش بلند شد و گفت:
جهنم...سحر پاشو بریم.
سرم را روی میز گذاشتم و هق هق گریه کردم. سحر گیج گفت:
آخه داره گریه می کنه...ببین!
- ولش کن...وقتی نمی خواد بگه چیکار کنیم دیگه!
سحر دلش نمی آمد برود،صدای گریه ام را بلند تر کردم،ولی به اندازه ای که مامان نشنود! مریم برگشت سرجایش نشست و گفت :
- اگه میگی چی شده بگو! اگه نه که تمومش کن!
دستمال برداشتم و به چشم های خشکم کشیدم. بعد با التماس به چشم های هر دو نگاه کردم و گفتم:
- باید قول بدهید که نگویید من گفتم.
هر دو با هم گفتند :
چی رو؟
لهن صدای سحر پرالتهاب تر از مریم بود. انگار احساس کرده بود که موضوع به خودش مربوط است.رو به سحر گفتم:
- قول بده تا مطمئن نشم هیچی نمی گم.
سحر محکم دست هایم را گرفت و گفت:
- قول می دهم ...بگو!
- هر چی شد...هیچوقت نگو...باشه؟
- باشه به جون شهاب نمی گویم.
- نه به جون مامانت قسم بخور.
مریم پرید وسط حرفم و گفت:
- چقدر خری! شهاب رو بیشتر دوست داره...معتبرتره!
گفتم :
- نه به جون مامانت...بگو، به جون مامانم نه به شهاب چیزی می گویم،نه به فراز...اگر هم لو رفت نمی گویم از شیدا شنیده ام.
سحر که کم مانده بود سکته کند...حرف هایم را تکرار کرد.دست هایش در دستم می لرزید. به مریم گفتم:
- تو هم قسم بخور به جون فراز!
مریم با بی حوصله گی قسم خورد و بعد هر دو چشم به دهانم دوختند تا حرف بزنم. گفتم:
- بهتون اعتماد کردم.
هر دو گفتند آره. و سحر محکم دستم را فشار داد. گفتم:
- امروز شهاب رو دیدم.
سحر وسط حرفم پرید
- کجا؟
- قسم خوردی نمی گی!
- آره.آره مطمئن باش!
سحر انگار حدس زده باشد دستم را ول کرد و محکم به صندلی تکیه داد،مریم پرید آن طرف میز کنار سحر نشست و گفت:
- صبر کن،هنوز معلوم نیست!
سحر با گریه جیغ زد:
می دونستم...می دونستم...چند بار بهت گفتم؟
هراسان گفتم:
سحر جیغ نزن.مگه قول ندادی؟ الان مامان می فهمه!
با بغض سرش را تکان داد واتند تند گفت:
نه جیغ نمی زنم. تو رو خدا بگو.
- می ترسم این طور که تو سر و صدا راه انداختی همه بفهمند.
سحر که دیگر نمی توانست جلوی اشکهایش را بگیرد با صدایی خفه گفت:
- شیدا بمیرم هم نمی گم تو گفتی.تو رو خدا بگو.
- هیچی. با یه دختره قرار داشت.
مریم محکم سحر را بقل کرده بود.سحر توی بقل او می لرزید و گریه می کرد.مریم با چشم و ابرو به من اشاره می کرد،که بیشتر از این چیزی نگویم،ولی سحر انگار احساس کرده باشد،دست او را از دور خودش کنار زد. دوباره محکم دست هایم را گرفت و گفت:
بقیه اش رو هم بگو...بخدا نمی گم که تو گفتی.
بی توجه به اشارات مریم گفتم:
- فقط فهمیدم با یکی قرار داشت...دختره همکلاسی من نیست،ولی سال سومه...اگه بخواهی ته توشو برات در می آرم.
مریم توپید...
لازم نکرده!
ولی سحر گفت:
چرا!برو ببین دختره کیه،اسمش چیه...باشه!؟
گفتم:
حتما!
سحر مثل کسی که آخرین توانش را مصرف کرده و در صندلی فرو رفت و دیگر حرفی نزد. مریم دست هایش را گرفت و گفت:
- حالا زود قضاوت نکن. معلو نیست جریان چی بوده. یک وقت میبینی موضوع چیز دیگه ای است! بیخود فکر و خیال نکن، هیچ اعتباری به حرف های شیدا نیست!
با وجودی که از حرف های او حرص می خورم با نگرانی به سحر گفتم:
به شهاب که چیزی نمیگی ...نه؟
قاطعانه سرش را به عقب برد و گفت:
خیالت راحت!



هرگاه دفتر محبت را ورق زدی!
و هرگاه زیر ِ پایت خش خش ِ برگها را حس کردی!
هرگاه در میان ستارگان آسمان
تک ستاره ای تنها دیدی
برای یک بار در گوشه ای از ذهن خود
نه به زبان!
بلکه از ته ِ قلب خود بگو!
یادت بخیر . . .




~jOojoO.tAlA~ آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
افسانه, بیات, تایپ, شیدایی, نود, هشتیا, گروهی, گلرخ

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
افسانه شیدایی | گلرخ بیات | موبایل R.A.S.O.O.L رمان ایرانی 2 ۶ ارديبهشت ۱۳۹۰ ۰۹:۰۷ قبل از ظهر
افسانه شیدایی | گلرخ بیات | دانلود mahdiyeh ایرانی 0 ۱۶ مهر ۱۳۸۹ ۰۷:۲۸ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نود و هشتیا | افسانه شیدایی ستاره یخی فراخوان تایپ 374 ۱۶ مهر ۱۳۸۹ ۰۶:۳۴ بعد از ظهر
افسانه شیدایی | گلرخ بیات | اسکن ستاره یخی کتابهای کامل شده ایرانی 127 ۹ مهر ۱۳۸۹ ۰۴:۰۵ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان