ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان عشق پیری | satiris و دل آرا دشت بهشت کاربر انجمن - صفحه 11
asiatech



نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
202. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    9 4.46%
  • 15 تا 20

    42 20.79%
  • 20 تا 25

    55 27.23%
  • 25 تا 30

    48 23.76%
  • بالای 30

    48 23.76%
صفحه 11 از 19 نخستنخست ... 789101112131415 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 101 تا 110 , از مجموع 187
  1. Top | #101

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1391
    نوشته ها
    1,934
    میانگین پست در روز
    2.11
    محل سکونت
    گلستان
    تشکر از کاربر
    29,880
    تشکر شده 144,539 در 2,057 پست
    حالت من
    Badhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    - سالومه گوشیت داره زنگ می خوره.
    بدون اینکه سرم رو از کمد بیرون بیارم، داد زدم:
    - به جهنم.
    ترنم با تاکید گفت:
    - شایانه ها!
    دندون هام و به هم فشار دادم و سرم رو بیرون آوردم و با غیظ به جفتشون نگاه کردم و گفتم:
    - به خدا جواب بدم فوحش می دم.
    چشم های سودابه گرد شد و متعجب گفت:
    - یعنی به این شدت!
    دوباره سرم رو داخل کمد دیواری بردم و گفت:
    - از این هم شدید تر.
    مانتوی مشکیم و از زیر لباس ها در آوردم و از کمد فاصله گرفتم. مانتو رو جلوم نگه داشتم و زیر لب غر زدم:
    - چقدر چروکه!
    ترنم با صدای غمگینی گفت:
    - چرا این جوری می کنی؟
    سودابه جلو اومد و مانتوم و از دستم گرفت و در حالی که به سمت در اتاق می رفت گفت:
    - الان برات اتو می کنمش.
    در جواب سودابه تشکری کردم و رو به ترنم گفتم:
    - چه جوری می کنم! ترنم واسه یه لحظه خودت و بذار جای من. این از شایان که هر کار دلش می خواد می کنه و هیچی هم بهم نمی گه. اون هم از داداشم که از من نظر می پرسه کی میای؟ بعد با این که می دونه به این زودی نمی رم با خونواده ی شایان قرار می ذاره! یعنی این درسته!
    - خب داداشت هم خیر و صلاحت و می خواد!
    پوزخندی زدم و گفت:
    - آره والا! هر کی هر کاری که دلش می خواد می کنه بعد می ذاره به حساب خیر و صلاحم.
    دوباره گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن، همین که خواستم به سمتش برم ترنم پرید جلوی راهم و گفت:
    - یه وقت فوحش ندی!
    بی حال خندیدم و گفتم:
    - دیگه اینقدر ها هم نمک نشناس نیستم.
    و ترنم رو کنار زدم و موبایل رو برداشتم. شایان بود. تماس رو برقرار کردم:
    - سلام.
    اون درست نقطه ی مخالف من بود. پر انرژی!
    - سلام. خوبی؟ من سر خیابونم.
    نتونستم جلوی زبونم و بگیرم و پروندم:
    - چرا اونجا! بالاخره که بچه ها می فهمن!
    و سریع هم پشیمون شدم از لحنم. ولی اون به روی خودش نیاورد و گفت:
    - بله. حق با شماست. ولی اجازه بده تا رسمی شدنمون یه مقدار رعایت کنم.
    چشم هام و ریز کرد و به سردی گفتم:
    - تا چند دقیقه دیگه میام. فعلا خداحافظ.
    و گوشی رو قطع کردم. ترنم بی حرف روی تخت رو به رویی نشسته بود. جوراب هام و از لبه ی تخت برداشتم و پام کردم.
    با لب و لوچه ی آویزون گفت:
    - تصمیمت قطعیه؟ می خوای بگی نه!
    شروع به بستن موهام کردم و جواب دادم:
    - مطمئنا وقتی دلایلم رو بهش بگم خودش هم می فهمه. مگه خود تو نبودی می گفتی رک و راست حرفم و بهش بزنم!
    جوابم و نداد و فقط با ناراحتی نگاهم کرد. کلافه پوفی کردم و بلند شدم. همین لحظه سودابه هم وارد اتاق شد و مانتوم و به دستم داد.
    در حالی که مانتو رو تنم می کردم رو به ترنم گفتم:
    - تو اگه جای من بودی ناراحت نمی شدی؟ من اینجا با خودم دارم کلنجار می رم تا یه جوری به داداشم بفهمونم که قرار خواستگاری نذاره، اون وقت مادر و خواهر جناب رییس پا شدن رفتن نور! یعنی دقیقا من اینجا نقش چی و دارم؟
    سودابه پروند:
    - هویج.
    در تایید حرف سودابه گفتم:
    - باز هم صد رحمت به هویج!
    شال مشکیم رو روی سرم مرتب کردم و گفتم:
    - باید اول حرفام و می زدم. داداشم و نمی تونم قانع کنم! شایان و که می تونم.
    و با گفتن این حرف به سمت در رفتم. ترنم پشت سرم گفت:
    - سالومه، عجله نمی کنی؟
    رو پاشنه ی پام چرخیدم و گفتم:
    - عجله! من فکر می کنم به اندازه کافی دست دست کردم!
    سرش و تکون داد و گفت:
    - با کی داری لج می کنی؟
    بی اراده بغض کردم:
    - با هیچ کس. من فقط اومدم اینجا که درس بخونم!
    سودابه لبخندی زد و گفت:
    - می خوای امروز و برو باهاش دور دور کن. بذار یه فرصت دیگه که عصبانی نبودی باهاش حرف بزن. تو الان تحت تاثیر اخبار دیشب برادرزادتی.
    سرم رو به چپ و راست تکون دادم و گفتم:
    - اتفاقا الان که عصبانی ام بهترین فرصته، بعدا که آروم شدم بعید می دونم باز هم بتونم حرف دل و بزنم.
    سریع قدمی به سمت در رفتم ولی نتونستم قدم بعدی رو بردارم. تو یه تصمیم آنی برگشتم و به سمت ترنم رفتم و بغلش کردم و گفتم:
    - برام دعا کن آبجی.
    و قبل از اینکه بهش اجازه بدم حرفی به زبون بیاره به همون شدتی که بغلش کرده بودم ولش کردم و به سمت در دویدم و از اتاق خارج شدم.


    نقد عــشق پــیری
    ویرایش توسط دل آرا دشت بهشت : 1392,07,14 در ساعت ساعت : 11:21

  2. 164 کاربر از پست دل آرا دشت بهشت تشکر کرده اند .

    # MiTrA.Sa # , (mina) , ***nazanin , *توهم سبز** , +Neda+ , .MaRYaM BaNo. , .ZeinaB. , 115-مروارید , 41267m , a66818 , airena , amini2004 , Anahita.s , Arezoo Khanoom , arman_iran , aseman_82 , atashgah62 , atish69 , ayandeh1 , azisadeghi , banix , barni , beste , blub2000 , bozhneh , com86 , dorsa_68 , f2kral , farisa , fereshteh27 , gandomsa , ghorob89 , hana... , Haniday , haveking , hivanaz , hobi , homa41 , Idin98i , Just Say No , kiana61 , kiana_kia , leyla71 , Lida.Sh , Lida2014 , loorri , mahdiehhjz , Maman fariba , marale , maryam56 , maryiana , marzi1224 , mehrniaa , melikarozl , meno , mfr60 , miracle72 , MISHKA!!! , Miss A , miss maryam , moon shine , motlagh , narciss , nasrin.j , nastaran86 , nazbaran , negar.n1000 , niayesh00 , nilidavani , nino_9 , nmari , nrezaii , parnian23 , pati'a , R*A*Z , raha.ss , rashno , ratanaz , Roshanak65 , rozan98 , rozesorati , salam-amir , sana1577 , SANIA-23 , sara2876 , sardes , satiris , SAZAK73 , sedena , selina63 , Sepideh.ET , setayesh1363 , setia22 , shadi1356 , sharghi , shirin.a , sh_karan , silverstar , sima3ni , sipa , soheilam , somaye_t , somy_kh , ssoudeh , strich , sura , suzi sun , tahura , Tekin , Universe95 , VAHIDEH / P , yasaman20 , zahra1361 , zanbagh , zarre , zese , znus , zohreh eshghi , ~ Abji ZAhra ~ , ~Radical~ , ~Tulip~ , آرام25 , آنیتا , ارامی , الاجون , اوا3 , بانوی اردیبهشت , بلفى , ترنج خاتون , تریلوبیت , حریم1 , داناد , دختر مردادی , دریا دلنواز , ذره بین , رها خانووم , رویای عشق , زوها , ستاره 11 , سحربانو69 , سودی جون , سپید88 , سپیدوسیاه , شادئ , شراره ارکات , شنه عظیمی , شیرینusa , فرحناز65 , فرزانه 62 , فرنوش72 , م.نوری , مامیچکا , ماه منیر , محمد , مهسا زهیری , میثاق 1 , نسرین78 , نگین79 , هانی سالی , پرهامه , پریناز22 , پونام , یاسمین.م , ღســـــوزانღ , ◊ نیلوفـر غنچـه

  3. Top | #102

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1391
    نوشته ها
    1,934
    میانگین پست در روز
    2.11
    محل سکونت
    گلستان
    تشکر از کاربر
    29,880
    تشکر شده 144,539 در 2,057 پست
    حالت من
    Badhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    وقتی پایین پله ها رسیدم. خانوم سرابی از اتاق سرپرستی خارج شد و رو به دختری که همون لحظه از در وارد شد گفت:
    - صبر کن نامه داری.
    من به هر دو سلام کردم و مشغول بستن بند کفشم شدم.
    دختر نامه رو از خانوم سرابی گرفت و گفت:
    - وای از دانشگاهه! حتما بابت شهریه اس!
    و با گفتن این حرف از پله ها بالا رفت. با تعجب به سمت خانوم سرابی برگشتم و گفتم:
    - مگه بابت شهریه هم نامه می دن؟
    شونه هاش و بالا انداخت و گفت:
    - نمی دونم! فکر نکنم.
    و رفت داخل اتاقش. همین و کم داشتم. حالا شهریه ی متغیر دانشگاه و چه کار کنم؟ اصلا این مورد و به کل یادم رفته بود. اَه! دردم یکی دو تا نیست که!
    با قدم های شل و وارفته به سمت در حیاط رفتم و از خوابگاه خارج شدم. این مدت یه سره داره بهم شوک وارد می شه. از همه بدتر هم شوک دیروز غروب بود.
    مارال ساعت هفت بهم زنگ زد و با صدایی که سعی داشت آروم باشه گفت:
    - عمه تو خبر داشتی خونواده ی رییس قراره بیان؟
    با چشم های گرد شده گفتم:
    - چی؟!
    - الان اینجان. نامردا هیچ کی به من نگفته بود! انگار نه انگار که من هم تو این خونه آدمم.
    رفتار طرف خودم رو می تونم توجیه کنم که به مارال نگفتن تا به من نگه، و من نباید خبردار بشم چون داداش سجاد حتما فهمیده که من جوابم منفیه.
    ولی طرف شایان رو چطور توجیه کنم؟
    با دیدنم از اتوموبیلش پیاده شد و لبخند گرمی زد. بی اراده اخم کردم و نزدیکش شدم. لبخندش رفته رفته محو شد و با شک پرسید:
    - اتفاقی افتاده؟
    با سردی گفتم:
    - باید با هم حرف بزنیم.
    و بلافاصله سوار شدم و اون هم با مکث سوار شد. بعد از چند دقیقه سکوت گفت:
    - نمی خوای چیزی بگی؟
    نفسم و فوت کردم و گفتم:
    - می خوام گله کنم.
    لبخند مهربونی زد و گفت:
    - بفرما.
    تمام رخ به سمتش برگشتم و گفتم:
    - دقیقا می خوام بدونم نقش من تو این ماجرای خواستگاری چیه؟
    باز هم لبخند زد و گفت:
    - شما نقش اولی. اصلا همه کاره ای، چطور؟
    - پس چرا من خبر نداشتم که مادرتون و خواهرتون رفتن خونه ی داداشم؟
    ابروهاش بالا رفت و گفت:
    - خبر نداشتی؟
    با اخم نگاهم و گرفتم و گفتم:
    - نه خیر. شما نباید به من می گفتین؟
    - من از کجا می دونستم که خونوادت بهت نمی گن!
    قلبم فشرده شد. خب داره راست می گه. لبم رو گاز گرفتم و گفتم:
    - فکر کنم موردی هست که باید در جریان بذارمتون.
    لحنش نگران شد:
    - چی شده؟
    به صورتش نگاه کردم و گفتم:
    - رابطه ی شیوا با شما، اون هم تو اوج عصبانیتش هزار برابر بهتر از رابطه ی خواهر و برادرهام با منه، حتی تو اوج آرامش!
    در حالی که نگاهش به روبرو بود، از گوشه چشم نگاهی به من انداخت و با اخم پرسید:
    - متوجه نمی شم!
    نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
    - من فرزند همسر دوم پدرم هستم و ...
    بغضم اجازه ی بیشتر صحبت کردن رو بهم نداد. اخمش غلیظ تر شده بود. نذاشتم بغضم به گریه تبدیل بشه و با یه لبخند نصفه و نیمه جمعش کردم:
    - و طبیعیه که دید خوبی نسبت به من نداشته باشن.
    با خنده ای مصنوعی رو بهش گفتم:
    - من حاصل پا کج گذاشتن بابامم!
    هنوز اخم داشت. شاید حالا بهترین فرصت بود که حرفام و بهش بزنم! خنده ی بی خودم رو جمع کردم و گفتم:
    - توقع که نداشتین با این وضع من و در جریان بذارن!
    - اما فکر کنم داری اشتباه می کنی، پس چرا اون ها این طور صمیمی برخورد کردن؟
    پوزخند زدم، نمی دونم دید یا نه، ولی سکوتش نشون می داد حرف دلم و خونده.
    حرف رو عوض کردم و با من و من گفتم:
    - می دونین چیه؟ حس می کنم ... حس می کنم شما مجبور شدین که ... که پا جلو بذارین.
    آخیش! انگار جون کندم، ولی گفتم. بالاخره گفتم.
    ماشین رو گوشه ای متوقف کرد و به سمتم برگشت و با قیافه ای درهم و عصبی گفت:
    - یه حرف و باید چند بار بگم؟!
    با تعجب بهش نگاه کردم و اون با همون صدای بلند گفت:
    - گفتم کسی نمی تونه من و مجبور کنه یا نه؟!
    سعی کردم خودم و خونسرد نشون بدم. الکی اخمی کردم و گفتم:
    - یعنی حق یه سوال ساده پرسیدن هم ندارم؟!
    مشکوک نگاهم کرد و گفت:
    - چرا حرف دلت و نمی زنی؟!
    و منتظر بهم چشم دوخت. تو جام جا به جا شدم و همه ی انرژیم و جمع کردم و گفتم:
    - من اومدم دانشگاه تا درس بخونم و به جایی برسم که روی پای خودم بایستم، که دیگه سربار داداشم نباشم. که به خاطر گذروندن زندگیم کسی و اذیت نکنم.
    نگاهش غمگین بود. نفس کم آوردم، چقدر واسم سخت بود که این حرف ها رو جلوی یکی مثل شایان بزنم! چشم هام و بستم و باز کردم ولی نگاهم رو ازش نگرفتم و ادامه دادم:
    - نمی دونم این از بدشانسی من بود یا شما، که با هم رو به رو شدیم! این محبت بی دریغ شما واقعا حس خوبی بهم می ده، حد اقل توش منت نبود و من هم احساس سر شکستگی نمی کردم.
    با بغض گفتم:
    - انگار خدا من و آفریده واسه سربار بودن!
    با اخم گفت:
    - این حرف و نزن! من هر کاری کردم از جون و دل بود و در برابرش هیچ چیزی نمی خوام، بهت گفتم که! من فقط ازت خواستگاری کردم و خواستم که به پیشنهادم فکر کنی.
    نگاهم رو ازش گرفتم و به بیرون دوختم و ادامه دادم:
    - وقتی از عشقتون به عمه رزم گفتین، اولش واسم خنده دار بود، ناراحت نشین ولی اولین فکری که توی ذهنم اومد این بود که به خاطر ثروتش ...
    با صدای آرومی حرفم رو تایید کرد:
    - متوجهم.
    آهی کشیدم و ادامه دادم:
    - ولی حالا که می خوام بهتون فکر کنم، این قضیه عذابم می ده که چطور ممکنه شما با چنان انتخاب عجیبی بخواین به من فکر کنید! منظورم اینه که حس می کنم هنوز هم اون کسی که ملکه ی قلب شماست، عمه رزه؛
    سکوت کردم. اون هم ساکت بود، کاش سکوت رو بشکنه و این شک رو از دلم برداره، شاید بتونم راحت تر فکر کنم.
    سکوتش خیلی طولانی شد، بغضم به راحتی شکست و اشکم به روی گونه ام سرازیر شد، با صدای لرزون ادامه دادم:
    - کار خدا رو می بینی! هیچ وقت اجازه ی تصمیم گرفتن رو بهم نداده، حالا که حق تصمیم گیری دارم، یه راه بیشتر جلو روم نیست!
    به سمتش برگشتم، با دیدن صورت خیسم جا خورد. هق زدم و گفتم:
    - باید به پیشنهادتون جواب مثبت بدم چون هیچ راهی برام نمی مونه. چون با بقیه ی دختر ها فرق دارم. چون برای آیندم تصمیمات بزرگ داشتم و نمی تونستم به یه زندگی کوچیک قانع باشم. چون خدا من و متکی آفریده.
    دیگه بس بود هر چقدر خودم و خار کردم تا حرفام و بزنم. تو یه حرکت کیفم و تو بغلم جمع کردم و از ماشین پیاده شدم و به سرعت دور شدم. حتی نکرد دنبالم بیاد، دیدمش که سرش و گذاشت رو فرمون. اون هم دلش به حال من سوخت؟
    گوشیم زنگ خورد، رضا بود. قبل از اینکه جواب بدم جلوی یه تاکسی دست بلند کردم و به محض کم شدن سرعتش با گفتن کلمه ی «دربست» سوار شدم.
    و بعد از حرکت ماشین تماس رو برقرار کردم و با حرص گفتم:
    - تو چی از جونم می خوای؟ چرا دست از سرم بر نمی داری؟
    - سالومه چی شده؟
    نگاه راننده اصلا برام مهم نبود. حتی عکس العمل رضا بعد از حرف هام، با گریه گفتم:
    - واسه چی بهم زنگ می زنی؟ به خدا بد بختی هام برای خودم بسه.
    صداش بالا رفت:
    - اون جقله که خوب خبر می ده، بهت خبر نداده که دارم از خواهرت جدا می شم؟ سالومه الان اصلا وقت مناسبی نیست که بازیم بدی!
    با تعجب و صدای بلند گفتم:
    - بازی؟ من بازیت بدم؟!
    - آره تو! من دارم به خاطر به دست آوردن تو از این عفریته جدا می شم و کلی پولم و بابت مهریه ش می دم.
    این یکی دیگه از حد تحملم واقعا خارج بود. انرژیم و جمع کردم و گفتم:
    - تو غلط می کنی، پیش خودت چی فکر کردی؟
    داد زد:
    - سالومه کاری نکن خر بشم و بیام اونجا...
    وسط حرفش جیغ زدم:
    - خفه شو.
    و گوشی رو قطع کردم و بلافاصله خاموشش کردم. با دست هام صورتم و پوشوندم و زدم زیر گریه.
    راننده با صدای آرومی پرسید:
    - کجا برم آبجی؟
    این بد بخت هم از وحشی گری من خوف کرد! خودم و جمع و جور کردم و آدرس خوابگاه رو دادم. لحظاتی بعد وقتی جلوی در خوابگاه پیاده شدم و خم شدم تا بقیه پولم رو از راننده بگیرم. متوجه ماشین شایان شدم که رو به روی خوابگاه پارک بود. بی اخیتار لرزم گرفت.
    شایان تو بی چشم و رویی من و می بخشی؟! تو وضعیتم و درک می کنی مگه نه؟
    تاکسی حرکت کرد ولی من هنوز همون جا ایستاده بودم و به حامی مهربونم نگاه می کردم. اون هم به من نگاه می کرد.
    در اتوموبیلش رو باز کرد و من قدمی به عقب برداشتم.


    ************************************************** ***********************************************

    سلام دوستان گلم. لطفا در نظر سنجی انتخاب تصویر جلد رمان عشق پیری شرکت کنید، هر کس دوتا انتخاب داشته باشه.
    یک انتخاب بین تصاویر 1 و 2 و 3 (که تصویر اصلیه) و انتخاب بعدی بین تصاویر 4 و 5 (برای تصویر کوچک گوشه ی جلد)
    این هم تصاویر :


    تصویر شماره ی 1
    تصویر شماره ی 2
    تصویر شماره ی 3
    تصویر شماره ی 4
    تصویر شماره ی 5

    این هم قسمت مربوط به نظر سنجی که توی تاپیک نقد زده شده. لطفا همه شرکت کنند.

    نظر سنجی و نقد
    ویرایش توسط دل آرا دشت بهشت : 1392,07,14 در ساعت ساعت : 16:18

  4. 167 کاربر از پست دل آرا دشت بهشت تشکر کرده اند .

    # MiTrA.Sa # , (mina) , ***nazanin , *توهم سبز** , +Neda+ , .MaRYaM BaNo. , 115-مروارید , 41267m , a66818 , airena , amini2004 , Anahita.s , Arezoo Khanoom , arman_iran , aseman_82 , atashgah62 , atish69 , ayandeh1 , azisadeghi , banix , barni , beste , bipanah , blub2000 , bozhneh , com86 , dorsa_68 , eshton , f2kral , fereshteh27 , gandomsa , ghorob89 , hana... , Haniday , haveking , hivanaz , hobi , homa41 , Idin98i , Just Say No , kiana61 , kiana_kia , leyla71 , Lida.Sh , Lida2014 , mahdiehhjz , Maman fariba , marale , maryam56 , maryiana , marzi1224 , mehridj , mehrniaa , melikarozl , meno , mery1356 , mfr60 , miracle72 , MISHKA!!! , Miss A , miss maryam , moon shine , motlagh , m_reisie , narciss , nasrin.j , nastaran86 , nazbaran , nazila love , negar.n1000 , niayesh00 , nilidavani , nmari , nrezaii , parnian23 , pati'a , R*A*Z , raha.ss , rangin , rashno , ratanaz , Roshanak65 , rozan98 , rozesorati , salam-amir , sana1577 , SANIA-23 , sara2876 , sardes , satiris , SAZAK73 , sedena , selina63 , setayesh1363 , setia22 , shadi1356 , sharghi , shf_aboops , shirin.a , sh_karan , sima3ni , sipa , soheilam , somaye_t , somy_kh , ssoudeh , strich , sura , suzi sun , tahura , Tekin , tiger1978 , Universe95 , VAHIDEH / P , violet-9-b , zahra1361 , zanbagh , zarre , zese , znus , zohreh eshghi , ~ Abji ZAhra ~ , ~Radical~ , ~Tulip~ , آرام25 , آسمان ابی , آنیتا , ارامی , الاجون , اوا3 , بانوی اردیبهشت , بلفى , ترنج خاتون , تریلوبیت , حریم1 , داناد , دختر مردادی , دریا دلنواز , ذره بین , رها خانووم , رویای عشق , زوها , سحربانو69 , سودی جون , سپیدوسیاه , شادئ , شراره ارکات , شنه عظیمی , شیرینusa , فرحناز65 , فرزانه 62 , فرنوش72 , م.نوری , مامیچکا , ماه منیر , محمد , مهسا زهیری , میثاق 1 , نسرین78 , نگین79 , هانی سالی , پرهامه , پریناز22 , پونام , یاسمین.م , ღســـــوزانღ , ◊ نیلوفـر غنچـه

  5. Top | #103

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1390
    نوشته ها
    778
    میانگین پست در روز
    0.61
    محل سکونت
    خوزستان.اهواز
    تشکر از کاربر
    3,570
    تشکر شده 55,772 در 930 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض


    «شایان»



    وقتی سالومه، با دیدن من یه قدم عقب برداشت احساس کردم قلبم لرزید. حتی بیشتر از چند دقیقه قبل که اون حرفای تلخ و سنگین رو زد. چطور می تونستم این قدر خود خواه باشم و این دختر و شرایطی که باهاش دست و پنجه نرم می کرد و در نظر نگیرم؟
    با لحنی غصه دار تر از اونی که فکر می کردم گفتم:
    -خواهش می کنم. تو حرفاتو زدی! حالا بذار من این کار رو بکنم.
    دلم می خواست بهش توضیح بدم. همه چی رو. صادقانه و بدون هیچ پرده پوشی. همون طور که ایستاده بود چشماش چرخیدن و روی در ورودی خوابگاه ثابت موندن. برگشتم و با نگاه کردن به چیزی که می دیدم آب دهنم رو فرو دادم. یه دختر جوون بود. احتمالا دوستش یا آشنایی که با هم سلام و علیک داشتن و در ضمن، من رو هم می شناخت چون نیش خندی زشت زد و نگاهش روی ما به حرکت دراومد.
    داشتم چه غلطی می کردم؟ چطور کارم به اینجا کشیده بود؟ اونم برای هیچ و پوچ. اگه خبط و خطایی هم کرده بودم دلم نمی سوخت. منی که حتی سر جلسات درس بیشتر به پسرها توجه می کردم تا حرفی پیش نیاد و از اون مهم تر به یاد و خاطره گل رز وفادار باشم حالا اومده بودم جلوی خوابگاه دخترانه و جلوی چشم عالم و آدم از یه دانشجو می خواستم سوار بشه. اگه خودم بودم و همچین چیزی می دیدم چه فکری می کردم؟
    به سمت سالومه برگشتم و زمزمه کردم:
    -ممنون از وقتی که بهم دادین خانم خطیبی. مزاحم نمی شم دیگه.
    و سوار ماشین شدم. دیگه کافی بود. خودم به درک. نمی تونستم باعث بشم این دختر بیچاره از این و اون حرف بشنوه. چیزی که البته مدتی می شه شروع شده. حالا خوب بود حداقل اونایی که در جریان بودن فهمیدن من متاهل نیستم وگرنه اینم می شد قوز بالای قوز.
    سوئیچ رو چرخوندم ولی هنوز جرکت نکرده بودم، که سالومه کنار ماشین ظاهر شد:
    -در هنوز باز مونده.
    برگشتم و به اون که در رو گرفته بود نگاه کردم:
    -بله؟
    -در! خودم می بندمش.
    بعد، انگار نه انگار که اهمیتی به نگاه اون دختر که هنوز ایستاده بود و ما رو دید می زد بده سوار شد و در رو پشت سر خودش بست.
    برای چند لحظه نگاهش کردم و هیچ عکس العملی نشون ندادم. بعد، به خودم اومدم و با لبخندی که روی لبم نشسته بود راه افتادم. نمی دونستم از کجا شروع کنم. شاید بهترین کار این بود که یکی یکی جلو می رفتم و براش توضیح می دادم.
    -می دونی!
    بالاخره به طرفم چرخید و من که خوشحال بودم به بهانه رانندگی می تونم از نگاه کردن بهش خودداری کنم:
    -وقتی فکر می کنم چطور با وجود دل بستن به یه زن شصت ساله تونستم به دختری نوزده ساله علاقمند بشم برام واقعا عجیبه.
    نفسی عمیقی کشیدم و ادامه دادم:
    -می تونم به دروغ بگم که چه می دونم مهربونی و نجابت و قشنگی و معصومیتت یا سختی هایی که کشیدی و باعث شدن بزرگتر از سنت رفتار کنی باعث شد ازت خوشم بیاد ولی اون قدر برات احترام قائلم که بگم این همه چیز نبوده. بذار باهات رو راست باشم. وقتی فکر می کنم چطور این اتفاق افتاد به هیچ نتیجه ای نمی رسم ولی به خودم اومدم و متوجه شدم تو رو به چشم کسی می بینم که دلم می خواد آینده م و باهاش بسازم.
    آهی کشید و نگاهش رو به سمت شیشه چرخوند:
    -همین؟
    -این کم چیزیه؟
    -منظورم اینه که یه دختر... یه دختر چیزایی بیشتر از اینا می خواد.
    -که مطمئنا یکی شون صداقته. نه؟
    -و یکی شون اینه که زن دیگه ای توی قلب کسی که ازشون خواستگاری می کنه نباشه. حتی اگه عمه رز من باشه.
    آب دهنم رو فرو دادم:
    -من نمی گم که محبت اون و از دلم بیرون کردم. نه! فقط می گم اون خیلی وقته رفته ولی من هنوز زنده ام. دلم می خواد زندگی کنم. یه خانواده تشکیل بدم. بچه دار بشم و بزرگ شدن اونا رو ببینم.
    صورتش سرخ شد و من که از دیدن این شرم و حیا لذت برده بودم ادامه دادم:
    - همین طور دوست دارم خوشحالی مادرم و پدر مریضم رو که همین چند وقت پیش نزدیک بود از دستش بدم ببینم. دلم می خواد خیالشون ازم راحت باشه. برای همین اجازه دادم مادرم هر کاری می خواد بکنه. معذرت می خوام. می دونم خیلی بی شرمیه. اگه می دونستم این قدر ناراحت می شی مطئنا نمی ذاشتم با برادرت صحبت کنه.
    زمزمه کرد:
    -احتیاجی به معذرت خواهی نیست. من...من فقط...
    معذب بود. خیلی زیاد و مشخص بود خجالت می کشه بنابراین حرفش رو قطع کردم:
    -و در مورد جواب دادن به پیشنهادم.
    بهم نگاه کرد ولی بی توجه به حالت صورتش اضافه کردم:
    -من یه جواب مثبت که از روی ناچاری باشه نمی خوام چون چیزی... اون زندگی که پشتش هست شاید خیلی چیزا داشته باشه اما خوشبختی نداره.
    -من...
    -دلم می خواد من و از ته دل انتخاب کنی. دلم می خواد مطمئن باشم راضی هستی چون چیزی که از با تو بودن می خوام یه زندگی خوبه. دیگه...دیگه تحمل یه شکست دیگه رو ندارم.
    حالا سالومه داشت با ناخنش ور می رفت و من همون طور که فرمون رو می چرخوندم تا به سمت خوابگاه برگردم حرفم رو به انتها رسوندم:
    -خواهش می کنم بازم فکر کن. خیلی خوب و سر فرصت. به خداوندی خدا قسم اگه کار کوچیکی هم تونستم برات توی این چند وقت انجام بدم نه توقع لطف ازت دارم و نه جبران پس خیال نکن بهم مدیونی.
    خواست اعتراض کنه ولی اجازه ندادم:
    -خواهش می کنم. لازم نیست چیزی بگی. تا هر وقتی هم که دوست داشتی راجع بهش فکر کن و مطمئن باش حتی اگه جوابت منفی باشه خوشحال تر می شم رک و راست بشنومش تا اینکه یه بله الکی گیرم بیاد و تا آخر عمر توی جهنم دست و پا بزنیم.
    حالا همه حرفم رو زده بودم. سالومه به سکوتش ادامه داد. منم همین طور و تا وقتی که جلوی خوابگاه پیاده اش کردم دیگه حتی یه کلمه هم بین ما رد و بدل نشد.
    ویرایش توسط satiris : 1392,07,20 در ساعت ساعت : 00:54
    رمان من بهای کانایا نیستم
    satiris کاربر انجمن



    از لغزش مردم نيك و با شخصيت چشم پوشى كنيد چرا كه هيچ يك ازآنها لغزش نمى ‏كند مگر اينكه دست‏ خدا به دست او است و او را بلند مى‏ نمايد. مولا علی

  6. 164 کاربر از پست satiris تشکر کرده اند .

    # MiTrA.Sa # , (mina) , ***nazanin , *توهم سبز** , +Neda+ , .Baharak. , .MaRYaM BaNo. , 115-مروارید , 41267m , a66818 , airena , akhsham , amini2004 , amir hosyn , Anahita.s , Arezoo Khanoom , arman_iran , aseman_82 , atashgah62 , ayandeh1 , azisadeghi , banix , barni , beste , blub2000 , bozhneh , com86 , eshton , f2kral , farisa , fereshteh27 , gandomsa , ghorob89 , hana... , Haniday , haveking , hivanaz , hobi , homa41 , Idin98i , Just Say No , kiana61 , kiana_kia , leyla71 , Lida.Sh , Lida2014 , mahdiehhjz , Maman fariba , marale , maryam56 , maryiana , masoud2022 , mehrniaa , melikarozl , meno , mery1356 , mfr60 , miracle72 , MISHKA!!! , Miss A , miss maryam , moon shine , motlagh , m_reisie , narciss , nasrin.j , nastaran86 , nazbaran , negar.n1000 , niayesh00 , nilidavani , nino_9 , niyayeeeeeesh , nmari , nrezaii , parnian23 , pati'a , R*A*Z , raha.ss , rangin , rashno , ratanaz , Roshanak65 , rozan98 , rozesorati , salam-amir , sana1577 , SANIA-23 , sara2876 , sardes , SAZAK73 , sedena , selina63 , setayesh1363 , setia22 , shadi1356 , shadi_gule , sharghi , shf_aboops , shirin.a , sh_karan , silverstar , sima3ni , sipa , soheilam , somaye_t , somy_kh , ssoudeh , strich , sura , suzi sun , tahura , Tekin , Universe95 , VAHIDEH / P , zahra1361 , zanbagh , zarre , zese , znus , zohreh eshghi , ~Radical~ , ~Tulip~ , آرام25 , آسمان ابی , آنیتا , ارامی , الاجون , اوا3 , بانوی اردیبهشت , بلفى , ترنج خاتون , تهران بانو , حریم1 , داناد , دریا دلنواز , دل آرا دشت بهشت , ذره بین , رها خانووم , رویای عشق , زوها , سحربانو69 , سپیدوسیاه , شادئ , شراره ارکات , شنه عظیمی , شیرینusa , فرحناز65 , فرزانه 62 , فرنوش72 , م.نوری , مامیچکا , ماه منیر , محمد , مهسا زهیری , میثاق 1 , نسرین78 , هانی سالی , ویشار , پریناز22 , پونام , یاسمین.م , ღســـــوزانღ , ◊ نیلوفـر غنچـه

  7. Top | #104

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1391
    نوشته ها
    1,934
    میانگین پست در روز
    2.11
    محل سکونت
    گلستان
    تشکر از کاربر
    29,880
    تشکر شده 144,539 در 2,057 پست
    حالت من
    Badhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    «سالومه»
    نگاهم به ترنم بود که داشت وسایلش رو جمع می کرد و هر از گاهی یه لبخند هم تحویل من می داد.
    برگه های چک نویسم رو مرتب کردم و گفتم:
    - کی برمی گردی؟
    سرش رو تکون داد و گفت:
    - احتمالا یکی دو روز قبل از امتحانات.
    در حالی که نگاهش به وسایل هاش بود و هم چنان داشت جا به جاشون می کرد گفت:
    - تو چی؟ تو کی بر می گردی؟
    خودکارم رو توی دستم چرخوندم و گفتم:
    - اصلا معلوم نیست که برم! آخه اینجا بهتر درس می خونم.
    ثابت ایستاد با تعجب گفت:
    - یعنی چی که نری؟! یعنی نمی خوای به خونواده ت سر بزنی؟
    پوزخند محوی روی لبم نشست و چیزی نگفتم. ترنم به نصیحت گفت:
    - دو هفته اینجا می خوای بمونی که چی بشه؟ امروز بعد از امتحانت برو یه هفته ش رو خونه داداشت. یه کم استراحت کن بعد برگرد. این طوری روحیه ات هم عوض می شه، بابا تو که همه درس ها رو آماده ای!
    اوووفف عجب روحیه ای عوض کنم خونه سجاد! مخصوصا که آبجی خانوم هم رفته اونجا! اصلا خیر و خوشی از این سفر می باره. به حال خودم از روی تاسف لبخند زدم. ترنم در کیفش رو بست و به سمت من اومد و با حالتی مثلا غمگین گفت:
    - اگر بار گران بودیم و رفتیم.
    و گریه ای مصنوعی سر داد. با خنده بغلش کردم و گفت:
    - ولی نامهربان بودی و رفتی.
    با مشت به شونه ام زد و گفت:
    - من کجا نامهربان بودم! خداییش توی دنیا رو بگردی به ماهی من دوست پیدا نمی شه.
    - چرا پیدا می شه، پس من اینجا چی کاره ام! تازه من ماه ترم!
    ترنم با چشم های ریز شده از من جدا شد و رو به سودابه که تازه وارد اتاق شده بود گفت:
    - آره تو ماهی ولی کسوف شده.
    سودابه هم در جوابش دهن کجی کرد و هم دیگه رو بغل کردن. و بعدش به کمک هم دیگه وسایل ترنم رو بردن پایین. دوباره نشستم سر جزوه هام تا آخرین امتحان میانترم رو هم با نمره ی خوب رد کنم.
    خیلی خوب می شد اگر می تونستم افکارم رو جمع کنم، اما نمی شد. از یه طرف اصرار سجاد رو برای رفتن به خونه درک نمی کردم، از طرف دیگه حس عذاب وجدانم به شایان که تقریبا جواب رد رو داده بودم بهش باعث شده بود همه ش دلم آشوب باشه.
    همه ش یه حس منفی از درونم می گفت که یه اتفاق بد در حال رخ دادنه! از سه هفته پیش و مکالمه ام با شایان تنها کسی که قانع شد خود شایان بود. نه مادرش پا پس کشید و نه سجاد. البته ترنم هم قانع شد که دیگه رو اعصاب من رژه نره چون خیلی چیز ها رو نمی دونه.
    برام عجیب بود وقتی به سجاد گفتم که به شایان جواب منفی دادم اون لحظه عصبانی شد اما بعد دیگه اصلا به روم نیاورد و تماس دیشبش مبنی بر اینکه برم خونه واقعا عجیب بود.
    بی اختیار زیر لب گفتم:
    - نکنه با خانواده ی شایان قرار مداری گذاشته!
    بعد با یادآوری اخلاق خاص شایان نفسم رو بیرون فرستادم و گفتم:
    - نه بابا، شایان اون قدر دل رحمه که هیچ وقت چنین کاری نمی کنه.
    سرم رو تکون دادم و سعی کردم حواسم رو به درسم جمع کنم.
    ***
    سومین سرویس هم پر شد و حرکت کرد و من همچنیان تو ایستگاه روی صندلی نشسته بودم. تصمیمم رو گرفته بودم و می خواستم برم خونه. شاید خواست خدا بر این بوده که سر چنین موضوعی رابطه ی برادرخواهر هام باهام خوب بشه. چرا اینقدر بد بین باشم!
    نمی دونم چرا دوست داشتم خودم و به شایان نشون بدم. دوست داشتم من و ببینه و یه چیزی بگه.
    به قول ترنم نه می تونم ازش دل بکنم و نه اونقدر دلبستگیم شدیده که بتونم برای همیشه کنارش باشم!
    دوست داشتم باز هم باشه. وقتی دوباره اومد جلوی خوابگاه دنبالم دوست داشتم باز هم اصرار کنه، ولی نکرد. خیلی راحت عقب کشید و گفت نمی خواد مجبورم کنه!
    کی گفته اگر اصرار کنی یعنی طرف رو مجبور کردی؟
    نگاهم کشیده شد به سمت سه تا دختری که با قیافه های عجیب و غریب به این سمت می اومدن. یکیشون خیلی عصبی بود و در حال فوحش دادن بود و دوتای دیگه یا سعی داشتن آرومش کنن و یا باهاش همراهی می کردن.
    نزدیک که شدن فهمیدم دارن در مورد یه استاد حرف می زنن.
    در حالی که نگاهم به قسمت پارکینگ کارکنان دانشگاه بود گوشم پیش این سه نفر بود که حالا به فاصله چند صندلی از من نشسته بودن.
    - کثافت عقده ای، معلوم نبود از کجا دلش پر بود سر من بدبخت خالی کرد!
    - تقصیر خودته دیگه! تو که می بینی به دخترها رو نمی ده نباید مزه می پروندی!
    به حالت عصبی از خودش دفاع کرد:
    - من کجا مزه پروندم! اصلا ذات استادهای اینجاست! همه ش هوای بچه های ارشد و دارن.
    یکیشون به خنده گفت:
    - والا ما که شنیدیم دوست دخترش از بچه های ترم پایین کارشناسیه!
    گوش هام تیز تر شد. و باز هم خانوم عصبی گفت:
    - بچه ها یه چرتی می گن! اون با این اخلاق گندش میاد به بچه های ترم پایین رو می ده!
    - زنش چجوری تحملش می کنه!
    و باز هم خانوم عصبانی:
    - لابد زنش هم یه گنداخلاقیه مثل خودش!
    از دور قامتش رو دیدم که داشت به سمت محوطه می اومد و یکی دو دانشجوی پسر هم همراهش بودن.
    - آهان. اومد آقای دیوانه!
    نگاهم رو به حالت عصبی به دختر دوختم. و اون بی توجه به نگاه من عصبی ادامه داد:
    - ایشاله ماشینت بره زیر هیجده چرخ.
    و دوتا دوستش هم خندیدن. دوست داشتم دفاع کنم ولی چی می گفتم! جلوی چند تا دانشجو می تونستم دفاع کنم! بعدش هم من چیکاره شم؟
    ولی همچنان به نگاه اخموم ادامه دادم، تمام حرف هایی که می تونستم در دفاع از شایان بگم رو داشتم توی دلم به اون دختر می گفتم. به سمتم برگشت و با ابروهای در هم رفته گفت:
    - مشکلی داری با من؟
    تا خواستم حرفی بزنم صدای بوق ماشین که در نزدیکی ما زده شد باعث شد هر چهار نفر سرمون و برگردونیم.
    با دهن باز به شایان نگاه کردم که از داخل ماشینش به من سلام کرد و لبخند زد و با حرکت سر تعارف زد.
    این واقعا یه چیزیش می شدا!
    بی اختیار نگاهم رو چرخوندم و دیدم که علاوه بر اون سه تا دختر یه سری دیگه هم دارن نگاهم می کنن و منتظر عکس العمل منن.
    از روی صندلی بلند شدم و با پاهایی که داشتن از زور استرس کج می شدن به سمت ماشینش رفتم و سوار شدم.
    بی معطلی حرکت کرد و در همون حال گفت:
    - منتظر سرویس بودی؟
    لبخند گیجی زدم و گفتم:
    - فکر کنم خیلی بد شد که سوار ماشینتون شدم.
    خندید و گفت:
    - اون دختری که کنارت نشسته بود رو یه ربع پیش از کلاس بیرون انداختم. داشتی با نگاهت می خوردیش!
    از این تیز بینیش لبخندی زدم و گفتم:
    - حسابی آتیشی بود از دستتون.
    با لبخند گفت:
    - الان هم که کلا منفجر شد.
    و دوتایی با خباثت خندیدیم. نا خودآگاه به خاطر آوردم حرف سودابه رو که می گفت:
    « سالومه عقل سالم هم خوب چیزیه! یکی به سن اون که به قول خودت یه ازدواج هم داشته مسلما شور و شوق جوونی نداره.»
    اما این برداشت با اخلاق شایان جور در نمی اومد. درسته که سر احساسش بد بلایی اومده بود ولی به نظر من تو برخوردهایی که با من داشت سرشار از انرژی بود! هر چی بود، از من که سرحال تر بود!


    پست بعد.... لاویج

  8. 175 کاربر از پست دل آرا دشت بهشت تشکر کرده اند .

    # MiTrA.Sa # , (mina) , ***nazanin , *amitis* , *توهم سبز** , +Neda+ , .MaRYaM BaNo. , 115-مروارید , 41267m , a66818 , airena , akhsham , amini2004 , amir hosyn , Anahita.s , Arezoo Khanoom , arman_iran , aseman_82 , atashgah62 , ayandeh1 , azisadeghi , banix , beste , blub2000 , bozhneh , com86 , dorsa_68 , dozhd , ehsany , eshton , f2kral , farisa , fereshteh27 , gandomsa , ghorob89 , hana... , Haniday , haveking , hediyeh_b , hivanaz , hobi , homa41 , Idin98i , Just Say No , kiana61 , kiana_kia , leyla71 , Lida.Sh , Lida2014 , mahdiehhjz , Maman fariba , marale , maryam56 , maryiana , marzi1224 , masin , masoud2022 , mehridj , melikarozl , meno , mery1356 , mfr60 , miracle72 , MISHKA!!! , Miss A , miss maryam , moon shine , motlagh , m_reisie , narciss , nasrin.j , nastaran86 , nazbaran , nazila love , negar.n1000 , niayesh00 , nilidavani , nino_9 , niyayeeeeeesh , nmari , nrezaii , parnian23 , pati'a , pelin_71 , R*A*Z , raha.ss , rahaa_m , rashno , ratanaz , Roshanak65 , rozan98 , sahar88 , sahel_m , sana1577 , sara2876 , sardes , satiris , SAZAK73 , sedena , selina63 , setayesh1363 , shadi1356 , shadi_gule , sharghi , shf_aboops , shirin.a , sh_karan , silverstar , sima3ni , sipa , sogand_ataash , soheilam , somaye_t , somy_kh , soodeh90 , ssoudeh , strich , sura , tahura , Tekin , tiger1978 , Universe95 , VAHIDEH / P , yasaman20 , zahra1361 , zanbagh , zarre , zese , znus , zohreh eshghi , ~ Abji ZAhra ~ , ~Radical~ , ~Tulip~ , آرام25 , آسمان ابی , آنیتا , ارامی , الاجون , اوا3 , بانوی اردیبهشت , بلفى , ترنج خاتون , تریلوبیت , تهران بانو , حریم1 , داناد , دریا دلنواز , ذره بین , رها خانووم , رویای عشق , زوها , ستاره 11 , سحربانو69 , سپید88 , سپیدوسیاه , شادئ , شراره ارکات , شیرینusa , فرحناز65 , فرزانه 62 , فرنوش72 , م.نوری , مامیچکا , ماه منیر , محمد , مهسا زهیری , میثاق 1 , نسرین78 , هانی سالی , ویشار , پریناز22 , پونام , یاسمین.م , ღســـــوزانღ , ◊ نیلوفـر غنچـه

  9. Top | #105

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1391
    نوشته ها
    1,934
    میانگین پست در روز
    2.11
    محل سکونت
    گلستان
    تشکر از کاربر
    29,880
    تشکر شده 144,539 در 2,057 پست
    حالت من
    Badhal
    اندازه فونت

    پیش فرض


    فقط تنها چیزی که این وسط باعث می شد احساس بزرگ بودنش رو داشته باشم همین حامی مالی بودنش بود مخصوصا حالا که فهمیده بودم بدهیم بابت شهریه متغیر دانشگاه صفر شده بود. مسلما کار کسی جز شایان نبود.
    دودل بودم که حرفش و پیش بکشم یا نه! سر حرف و باز کردم:
    - دارم می رم خونه داداشم. واسه یک ساعت دیگه بلیط دارم.
    با لبخندی ابروهاش و بالا داد و گفت:
    - جداً؟ کار خیلی خوبی می کنی.
    توی ذهنم هیچ مقدمه ای برای سوال پرسیدن در باره ی شهریه پیدا نکردم بنابراین بی مقدمه گفتم:
    - شهریه متغیر دانشگاهم صفر شده.
    و لبخندی دندون نما زدم. به سمتم برگشت و لبخندی مشابه لبخند خودم تحویلم داد و گفت:
    - چقدر جالب! قدرت خدا رو می بینی؟
    هر دو خندیدیم، میون خنده ها با صدای آرومی گفتم:
    - موندم چه جوری این همه لطف رو جبران کنم.
    در حالی که ماشین رو روبه روی خوابگاه متوقف می کرد گفت:
    - پیاده شو برو وسایل هات و جمع کن من منتظرم. خودم می برمت.
    مطمئنا منظورش این بود که داری زیاد حرف می زنی. در حالی که از ماشین پیاده می شدم گفتم:
    - راضی به زحمت نیستم، خودم با آژانس می رم.
    بدون این که چیزی بگه به سمتم خم شد و در و از دستم خارج کرد و بست و با همان لبخند روی لبش در خوابگاه رو اشاره کرد و با اشاره ای به من فهموند که یعنی "منتظرت هستم". دیگه معطل کردن و جایز ندونستم و وارد خوابگاه شدم.
    تنها کاری که کردم مقنعه ام رو با شالم عوض کردم و کارتن کتاب هام و برداشتم و از خوابگاه خارج شدم.
    ***
    اشکی که از شدت خنده توی چشم هام جمع شده بود رو با سر انگشتم پاک کردم و با صدای آرومی گفتم:
    - مارال صدات خیلی بلنده ها!
    زن داداش مونا که به سمت سینک ظرف شویی می رفت تا دست هاش و بشوره با خنده گفت:
    - خیر ندیده انگار بلندگو قورت داده! اصلا رعایت نمی کنه مهین بیچاره قرص خورده و خوابیده!
    مارال با دهن کجی ادا در آورد:
    - مهین بیچاره!
    بعد شونه هاش و بالا انداخت و گفت:
    - اون قرص که می خوره مثل خرس می خوابه، کار هر روزشه، می ترسم تا طلاق بگیره معتاد بشه.
    لبم رو گاز گرفتم ولی نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم. زن داداش هم همراه ما می خندید. یک جمع کاملا خبیث.
    - باز سالومه اومد و این بچه خونه رو گرفت رو سرش.
    خنده هر سه قطع شد و به سمت مهین که دستمال به سر توی چهارچوب در آشپزخونه ایستاده بود برگشتیم. کنایه ی جمله قبلش رو نادیده گرفتم و به سمتش رفتم:
    - سلام آبجی خوبی؟
    و به هم دست دادیم، در حالی که معلوم بود قیافه اش از شدت سر درد جمع شده گفت:
    - خیلی وقته اومدی؟
    - یک ساعتی می شه که رسیدم. خواب بودی دیگه بیدارت نکردم.
    از گوشه چشم نگاهی بهم انداخت و زیر لب غز زد:
    - چقدر هم که رعایت می کردی!
    و از آشپزخونه خارج شد. صدای خنده ی ریز مارال از پشت سرم می اومد به سمتش برگشتم و با حرص گفتم:
    - کوفت.
    زن داداش مارال رو اشاره کرد و گفت:
    - تا عروس بشه من و دق می ده.
    مارال با ابروهای بالا داده گفت:
    - مامان جون، من که از این شانس ها ندارم استاد مجرد داشته باشم که! همشون همسن بابا گودرز خدابیامرزن.
    خیاری از داخل ظرف روی میز برداشتم و به سمتش پرتاب کردم که روی هوا گرفت و با چشمکی گفت:
    - مگه بد می گم؟
    و گاز بزرگی به خیار زد. سرم رو به چپ و راست تکون دادم.
    مارال هیچ وقت بزرگ نمی شی؛ امیدوارم همیشه شاد باشی و هیچ وقت غم نیاد سراغت.
    تا شب به شوخی و خنده به خاطر مارال گذشت، زن داداش نسبت به قبل مهربون تر شده بود که بنا به گفته ی مارال به مرگ که یعنی مهین باشه گرفتنش تا به تب که من باشم راضی بشه. یعنی من رو هزار بار به مهین ترجیح می ده.
    مهین تو جمع ما قاطی نشد. البته بهش حق می دادم. زندگیش داشت از هم می پاشید و چقدر بد و فاجعه بود اگر از حرف های رضا به من با خبر می شد. از تصورش هم لرز به بدنم می افتاد، نکنه روزی رضا حرفی بزنه یا کسی ماجرای شهریه و موبایلی که رضا برام خریده بود رو بفهمه!
    با مارال که تنها شدم پرسیدم:
    - شماره م رو که به بابات دادی چیزی نپرسید که این موبایل از کجا اومده؟
    حق به جانب گفت:
    - من و دسته کم گرفتی عمه؟! واقعیت رو گفتم، اما قشنگ قشنگ هاش و.
    مشکوک پرسیدم:
    - چی کار کردی دقیقا مارال؟!
    دست به سینه شد و گفت:
    - گفتم توی یک خونه کار گرفتی و از یه پیرزن پرستاری می کنی. و پسرش که آقا شایان باشه به تو علاقه مند شده و از حقوقت موبایل خریدی و اینا.
    با استرس پرسیدم:
    - ماجرای عمه رز و فهمید؟
    لباش و کج کرد و گفت:
    - این یکی و نمی دونم، من که چیزی نگفتم! ولی بعید می دونم مادرش یه وقت نگفته باشه!
    و با لبخند پلیدی ادامه داد:
    - راستی بی اجازه توی موبایلت سرک کشیدم، آقای رییس اس داده بود. که «صحیح و سالم رسیدی؟»
    در حالی که چشم هام گرد شده بود گفتم:
    - جواب که ندادی یه وقت؟
    با خنده گفت:
    - نه به اون صورت! فقط نوشتم « باید صبح چک کنم ببینم سالمم یا نه، الان بدنم گرمه حالیم نیست»
    با دهن باز نگاهش کردم و گفتم:
    - دیوونه من این شکلی حرف نمیزنم باهاش.
    و به سمتش دویدم و اون هم فرار کرد.
    با صدای زنگ در حیاط هر دو از اتاق خارج شدیم و به پیشواز سجاد رفتیم. احوال پرسی با سجاد به مراتب گرم تر از مهین بود.
    ***

  10. 156 کاربر از پست دل آرا دشت بهشت تشکر کرده اند .

    # MiTrA.Sa # , (mina) , ***nazanin , *توهم سبز** , +Neda+ , .MaRYaM BaNo. , .ZeinaB. , 115-مروارید , 41267m , a66818 , airena , amini2004 , Anahita.s , Arezoo Khanoom , arman_iran , aseman_82 , atashgah62 , ayandeh1 , azisadeghi , banix , barni , beste , blub2000 , bozhneh , com86 , dorsa_68 , eshton , f2kral , farisa , fereshteh27 , gandomsa , ghorob89 , hana... , Haniday , haveking , hediyeh_b , hivanaz , hobi , homa41 , Idin98i , Just Say No , kiana61 , leyla71 , Lida.Sh , Lida2014 , mahdiehhjz , Maman fariba , marale , maryam56 , maryiana , marzi1224 , mehrniaa , melikarozl , meno , mery1356 , mfr60 , miracle72 , MISHKA!!! , Miss A , miss maryam , moon shine , motlagh , m_reisie , narciss , nasrin.j , nastaran86 , nazbaran , nazila love , negar.n1000 , niayesh00 , nilidavani , nino_9 , niyayeeeeeesh , nmari , nrezaii , parnian23 , pati'a , R*A*Z , raha.ss , rashno , ratanaz , Roshanak65 , rozan98 , sahel_m , sana1577 , sara2876 , sardes , satiris , SAZAK73 , sedena , selina63 , setayesh1363 , shadi1356 , shadi_gule , sharghi , shirin.a , sh_karan , silverstar , sima3ni , sipa , sogand_ataash , soheilam , somaye_t , somy_kh , soodeh90 , ssoudeh , strich , sura , tahura , tiger1978 , Universe95 , VAHIDEH / P , yasaman20 , zahra1361 , zanbagh , zarre , zese , znus , zohreh eshghi , ~Tulip~ , آرام25 , آسمان ابی , آنیتا , ارامی , الاجون , بانوی اردیبهشت , بلفى , ترنج خاتون , تریلوبیت , حریم1 , داناد , دریا دلنواز , ذره بین , رها خانووم , رویای عشق , زوها , ستاره 11 , سحربانو69 , سپید88 , سپیدوسیاه , شادئ , شراره ارکات , شیرینusa , فرحناز65 , فرزانه 62 , فرنوش72 , م.نوری , مامیچکا , ماه منیر , مهسا زهیری , میثاق 1 , نسرین78 , هانی سالی , ویشار , پرهامه , پریناز22 , پونام , یاسمین.م , ◊ نیلوفـر غنچـه

  11. Top | #106

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1391
    نوشته ها
    1,934
    میانگین پست در روز
    2.11
    محل سکونت
    گلستان
    تشکر از کاربر
    29,880
    تشکر شده 144,539 در 2,057 پست
    حالت من
    Badhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    خودکارم و لای جزوه ام گذاشتم و نگاهم رو به مارال دوختم که روی زمین به شکم دراز کشیده بود و پاهاش و توی هوا بازی می داد. مثلا داشت درس می خوند! سه روز از اومدنم به خونه می گذشت.
    صدای زمزمه سجاد و مهین از بیرون می اومد که چندان واضح نبود. کش قوسی به بدنم دادم و گفتم:
    - درس هات سختن؟
    سرش و بالا آورد و گفت:
    - سخت باشن. من شاگرد زرنگم.
    و دندون هاش و با لبخندی به نمایش گذاشت. با خنده سرم رو تکون دادم و گفتم:
    - اون که صد البته.
    و ادامه دادم:
    - خبری از جنس ذکور دانشگاه نیست؟
    توی جاش نشست و گفت:
    - عمه شیطون نبودیا! چشم آقای رییس در آد که عمه م و از راه به در کرده.
    تا خواستم حرفی بزنم گفت:
    - عمه جون درست و بخون حواس من و هم پرت نکن.
    با اخم گفتم:
    - بی تربیتی ها!
    انگشتش رو گذاشت روی بینیش و گفت:
    - هیس! به جای حساس رسیدن.
    و به در اتاق اشاره کرد. لبهام و جمع کردم:
    - من ساده رو باش که فکر می کردم داری درس می خونی!
    سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت:
    - آخه من با این گوش های تیزم می تونم توی همچین شرایطی درس بخونم؟
    چهار دست و پا به سمت در اتاق رفت و گوشش رو به در چسبوند و با صدای خیلی آرومی گفت:
    - اوضاع عمه مهین وخیمه.
    و به من هم اشاره کرد که برم کنارش. نصیحت کردن و بی خیال شدم و به سمتش رفتم و گوشم رو به در چسبوندم و در همون حالت گفتم:
    - ولی کار درستی نمی کنیم ها!
    - دیگه اینجا اومدی غر نزن.
    مهین با صدای لرزون:
    - من مطمئنم زیر سرش بلند شده، وگرنه رضا اهل بهونه گرفتن نبود.
    سجاد:
    - چند بار گفتم پی دوا درمون باشید؟
    - آخه خودش مخالف بود. می گفت بچه نمی خوام.
    سجاد با لحنی کلافه:
    - هر چقدر هم که اون بگه، بچه زندگی رو محکم نگه می داره.
    پوزخندی روی لبم نشست، پس چرا من زندگی بابا و مامانم رو محکم نگه نداشتم؟!
    مارال با صدای آرومی گفت:
    - بابام خبر نداره. اون ها خیلی خرج کردن.
    از در فاصله گرفت و با نگاه غمگینی گفت:
    - شاید به اندازه ی ارثی که از باباگودرز گرفته بودن.
    منتظر بهش نگاه کردم. مطمئنا از گفتن جمله ی دوم منظوری داشت.
    با لبخند غمگین تری ادامه داد و گفت:
    - عمو محمد(برادرم) ارث خودش و عمه ساره (خواهرم) رو گرفت و سرمایه ی کارش کرد، یادته که؟
    آره یادم بود که چقدر سود نصیبشون شد، چقدر لباس های رنگ و وارنگ و سفرهای خارج از توش در اومد و چقدر حسرت خوردم، خوشی های نداشته ام بعد از مرگ پدرم رو.
    مارال رشته ی افکارم رو پاره کرد:
    - یکی دوماهیه که متوجه شدیم به پیسی خوردن و اصل و فرع پولشون رفته. منتهی این مدت با سیلی صورتشون و سرخ نگه می داشتن.
    حالا منظور مارال رو فهمیده بودم. بی اون که حرفی بزنم نگاهم رو از صورتش گرفتم و دوباره گوشم رو به در چسبوندم.
    سجاد:
    - تو که این مدت و تحمل کردی یه چند وقت دیگه هم دندون رو جیگر بذار. بذار این دختر بره خونه ی بخت بعد مشکل تو رو حل می کنیم.
    مهین با دلخوری:
    - من به سالومه چی کار دارم؟! هر کی زندگی خودشه.
    - آخه زشته، ظاهر خوبی نداره. ما بزرگ تر های اونیم، این درست نیست که سر ازدواجش خودمون و درگیر کار دیگه ای کنیم.
    دندون هام و به هم فشردم، جدی جدی سجاد داشت به شوهر دادن من فکر می کرد؟
    مهین این بار با صدایی که اصلا توش خیرخواهی خواهرانه وجود نداشت گفت:
    - بله دیگه، خانوم زندگی ما رو به هم زد حالا بره پی خوشیش. «زن شاه نبودی شدی» حکایت سالومه س!
    سجاد عصبانی:
    - این چه حرفیه که می زنی؟ سالومه کجا زندگی تو رو به هم زده؟
    صدای مهین بلند شد:
    - به هم نزده؟ خودت هم خوب می دونی که رضا چقدر پا بند زندگی بود!
    باز هم هق هق احمقانه اش رو سر داد. سجاد یه چیزی بگو. ازم دفاع کن! تو رو به خدا. گرمای دست مارال رو روی شونه ام حس کردم.
    سجاد با صدای لرزان از خشم.
    - اگه یک درصد هم حرفات درست باشه خون سالومه رو می ریزم.
    - برو از خودش بپرس. بگو از اینجا که می رفتی کی بهت پول داد؟ اون موقع که هنوز سر کار نرفته بود! من آمار خرج کردن های رضا رو داشتم داداش.
    - ســـالـــومه.
    این صدای مرتعش سجاد بود. بی معطلی روی دو پا ایستادم و در رو باز کردم و حتی به صدای خفه شده ی مارال هم دقت نکردم.
    تو چهار چوب در ایستادم:
    - بله؟
    مهین رو نشون داد و گفت:
    - این چی میگه؟
    با اخم به سمت مهین برگشتم و نگاهی سرشار از تنفر بهش انداختم و دوباره به چشم های سجاد نگاه کردم، به نگاه ملتمس زن داداش هم که توی چهارچوب آشپزخونه ایستاده بود توجهی نکردم و با صدایی که از خشم می لرزید گفتم:
    - چی میگه؟ باز هم بهونه ها تموم شدن. رسیدین به دیوار همیشه کوتاه سالومه.
    نگاه سجاد رنگ خون گرفت:
    - جواب واضح به من بده. مهین راست می گه؟
    پوزخند زدم:
    - می دونستی به پول احتیاج دارم ولی دریغ کردی ازم.
    تمام بدنم می لرزید. شوخی نبود! جلوی سجاد ایستاده بودم!
    - طبیعی بود که از کسی مثل رضا پولی که اسمش قرض بود قبول کنم.
    صدای ساییده شدن دندان های سجاد رو می شندیم.
    مهین با چشم های گرد شده گفت:
    - شنیدی داداش؟ خودت شنیدی؟
    دستش به سمت کمربندش رفت و زیر لب غرید:
    - می کشمت سالومه.
    آب که از سر گذشت، حالا چه یک وجب باشه چه صد وجب. قبل از اینکه به سمتم بیاد گفتم:
    - وقتی تو که داداشم باشی از دادن چیزی که حق منه گردن خالی کنی، غریبه ای مثل رضا حکم فرشته ی نجات رو پیدا می کنه.
    فریاد سجاد توی صدای جیغ مارال و وحشت مهین و مونا گم شد.
    چشم هام و بستم...
    ***

  12. 160 کاربر از پست دل آرا دشت بهشت تشکر کرده اند .

    # MiTrA.Sa # , (mina) , ***nazanin , *توهم سبز** , +Neda+ , .MaRYaM BaNo. , .ZeinaB. , 115-مروارید , 41267m , airena , amini2004 , amir hosyn , Anahita.s , Arezoo Khanoom , arman_iran , aseman_82 , atashgah62 , ayandeh1 , azisadeghi , banix , barni , beste , blub2000 , bozhneh , com86 , dozhd , eshton , f2kral , fereshteh27 , gandomsa , ghorob89 , hana... , Haniday , haveking , hediyeh_b , hivanaz , hobi , homa41 , Idin98i , Just Say No , kiana61 , kiana_kia , leyla71 , Lida.Sh , Lida2014 , loorri , mahdiehhjz , Maman fariba , marale , MARDE_TANHA , maryam56 , maryiana , marzi1224 , mehridj , mehrniaa , melikarozl , meno , mery1356 , mfr60 , miracle72 , MISHKA!!! , Miss A , miss maryam , moon shine , motlagh , m_reisie , narciss , nasrin.j , nastaran86 , nazbaran , nazila love , negar.n1000 , niayesh00 , nilidavani , nino_9 , niyayeeeeeesh , nmari , nona65 , nrezaii , parnian23 , pati'a , pelin_71 , R*A*Z , raha.ss , rashno , ratanaz , Roshanak65 , rozan98 , sahar88 , sana1577 , sara2876 , sardes , satiris , SAZAK73 , sedena , selina63 , setayesh1363 , shadi1356 , shadi_gule , sharghi , shirin.a , sh_karan , silverstar , sipa , soheilam , somaye_t , somy_kh , soodeh90 , ssoudeh , strich , sura , tahura , tiger1978 , Universe95 , VAHIDEH / P , yasaman20 , zahra1361 , zanbagh , zarre , zese , znus , zohreh eshghi , zohreh57 , ~Radical~ , ~Tulip~ , آرام25 , آسمان ابی , آنیتا , ارامی , الاجون , اوا3 , بانوی اردیبهشت , ترنج خاتون , تریلوبیت , حریم1 , داناد , دریا دلنواز , ذره بین , رها خانووم , رویای عشق , زوها , ستاره 11 , سحربانو69 , سپیدوسیاه , شادئ , شراره ارکات , شیرینusa , فرحناز65 , فرزانه 62 , فرنوش72 , م.نوری , مامیچکا , ماه منیر , مهسا زهیری , میثاق 1 , نسرین78 , هانی سالی , ویشار , پرهامه , پریناز22 , پونام , یاسمین.م , ღســـــوزانღ , ◊ نیلوفـر غنچـه

  13. Top | #107

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1391
    نوشته ها
    1,934
    میانگین پست در روز
    2.11
    محل سکونت
    گلستان
    تشکر از کاربر
    29,880
    تشکر شده 144,539 در 2,057 پست
    حالت من
    Badhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    صدای بسته شدن در اتاق باعث شد از خواب بپرم. مارال بود که داشت شالش رو از روی سرش بر می داشت، با دیدنم لبش و گاز گرفت و گفت:
    - ای وای، بیدارت کردم؟ شرمنده.
    به پهلو چرخیدم و گفتم:
    - شعورت نمی رسه دیگه، کاریش نمی شه کرد.
    بر خلاف تصورم نه تنها لبخند نزد بلکه حتی نگاهم هم نکرد. معلوم بود حواسش اصلا اینجا نیست. مانتوش و از تنش خارج کرد و پرت کرد روی صندلی، مشکوک پرسیدم:
    - چیزی شده مارال؟
    با گیجی به سمتم چرخید و گفت:
    - ها؟!
    وقتی نگاه منتظر من و دید لبخندی مصنوعی زد و گفت:
    - خدا کنه زود تر عمو رضا بیاد عمه مهین و ببره تو برگردی تو اتاقت، شب ها رو تختم نمی خوابم اصلا سیستم بدنم به هم ریخته.
    روی تخت نشستم، دست هام و به هم پیچیدم و با به خاطر آوردن سوختن جزوه هام بغض کردم و با صدای لرزونی گفتم:
    - ولی من که قرار نیست اینجا بمونم!
    مارال که حالا لباسش رو کامل تعویض کرده بود به سمتم اومد و گفت:
    - زمستون تموم میشه و رو سیاهیش می مونه به ذغال. غصه نخور عمه جونم. من مطمئنم که کنار آقا شایان خوش بخت می شی. می شی سرور.
    و با خنده ادامه داد:
    - به قول عمه مهین می شی زن شاه.
    لبخند کم جونی روی لب هام نشست و زمزمه کردم؟:
    - زن شاه!
    مارال پای تخت روی زمین نشست و گفت:
    - بهتری؟
    سرم رو به آرامی تکون دادم. کبودی پای لبش از زیر کرم پودر هم به چشم می اومد. بدون اینکه نگاهم رو از کبودی بر دارم گفتم:
    - نباید جلوی پدرت وامیستادی.
    پوخند زد:
    - ایستادم؟ من ضعیفم عمه. خیلی.
    به دیوار تکیه داد، چشم هاش خیس شدن و نگاهش رو روی در و دیوار ها چرخوند. با استیصال گفتم:
    - مارال؟
    - وقتی می بینم نمی تونم در برابر این همه بی عدالتی حرفی بزنم یا کاری کنم از خودم بدم میاد.
    اشک هاش به روی گونه ش چکید. از روی تخت پایین اومدم و جلوش نشستم، شونه هاش و چسبیدم:
    - عزیزم تو نباید خودت و ناراحت کنی. این وظیفه ی تو نیست که از حق من دفاع کنی.
    لبهاش و به هم فشار داد و نگاهش رو به صورتم دوخت:
    - چرا زندگی تو باید این جوری باشه؟ چرا خدا این همه واست بد میاره؟
    پوزخند زدم و مارال رو به آغوش کشیدم:
    - دیوونه این کارها چیه می کنی؟ خیر سرت هجده سالته، چرا عین بچه ها حرف می زنی؟
    با صدایی که نمی لرزید گفت:
    - ولی امروز خودم و قاطی کردم. کاری کردم که حساب عمه مهین بیاد دستش.
    از خودم جداش کردم و با اخم گفتم:
    - چی کار کردی؟
    لبخند زد:
    - رفتم جوشکاری عمو رضا.
    نفسم برای یه لحظه ایستاد:
    - چی؟!
    اشک هاش بی وقفه می باریدن:
    - خواستم یه بار برای همیشه به این ماجرا خاتمه بدم. بهش هر چی از دهنم در اومد گفتم، بی ادبی کردم درست؛ ولی حرفم و زدم. شاکی شد، اصلا دیوونه شد، گفت مهین و می کشه.
    به هق هق افتاد، با دستهاش جلوی دهنش و گرفت:
    - دعوام نکن، بهم بگو که کار خوبی کردم!
    چشم هام و بستم:
    - چی کار کردی مارال! اگه سجاد بفهمه!
    ازش فاصله گرفتم. به بازوم چنگ زد:
    - بذار بفهمه، بذار بدونن تو کاری نکردی، بذار همه بفهمن که تو مقصر نیستی.
    دستم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:
    - اینجوری؟
    چشم های مارال عزیزم التماس داشت. دست هام و توی موهام فرو بردم بی توجه به درد ریشه موهام اون ها رو به عقب کشیدم و شروع کردم به راه رفتن. دلم مثل سیر و سرکه می جوشید، اون قدر استرس گرفته بودم که درد بدنم رو فراموش کرده بودم.
    از هر طرف که فکر می کردم ذهنم به جایی قد نمی داد، تلفن خونه زنگ خورد. بی حرکت وسط اتاق ایستادم. صدای اصحبت مونا اومد.
    به سمت در اتاق رفتم و قبل از اینکه دستم به دستگیره برسه در باز شد و زن داداش تو چهارچوب در ایستاد و با هیجان گفت:
    - رضا بود، گفت مهین که اومد خونه بهش بگم آماده باشه میاد دنبالش.
    مثل مجسمه بهش نگاه می کردم. با ذوق گفت:
    - برم به سجاد خبر بدم.
    و زیر لب شکر گویان به سمت تلفن رفت. به طرف مارال چرخیدم:
    - خدا به خیر کنه.
    چشم های مارال برق زدن، با پشت دستش اشک هاش و پاک کرد و گفت:
    - دلم روشنه عمه. فقط تو کار و خراب نکن.
    با حرص گفتم:
    - که چی بشه؟ اگه بلایی سر مهین بیاره چی؟
    به سمتم اومد و گفت:
    - حقشه، تو نگران خودت باش.
    سرم و تکون دادم:
    - نمی فهمی مارال!
    اخم کرد:
    - هر چقدر تو می فهمی بسه. تا کی می خوای تو سری خور باشی؟
    دست هام و توی دستش گرفت و گفت:
    - محض رضای خدا یه بار، فقط یه دفعه بشین کنار و با لذت به همه چیز نگاه کن. باشه؟

  14. 153 کاربر از پست دل آرا دشت بهشت تشکر کرده اند .

    # MiTrA.Sa # , (mina) , ***nazanin , *توهم سبز** , +Neda+ , .MaRYaM BaNo. , .ZeinaB. , 115-مروارید , 41267m , airena , amini2004 , amir hosyn , Anahita.s , Arezoo Khanoom , arman_iran , aseman_82 , atashgah62 , ayandeh1 , azisadeghi , banix , barni , beste , blub2000 , bozhneh , com86 , eshton , f2kral , fereshteh27 , gandomsa , ghorob89 , hana... , Haniday , haveking , hediyeh_b , hivanaz , hobi , homa41 , Idin98i , Just Say No , kiana61 , leyla71 , Lida.Sh , Lida2014 , loorri , mahdiehhjz , Maman fariba , marale , MARDE_TANHA , maryam56 , maryiana , masoud2022 , mehrniaa , melikarozl , meno , mery1356 , mfr60 , miracle72 , MISHKA!!! , Miss A , miss maryam , moon shine , motlagh , m_reisie , narciss , nasrin.j , nastaran86 , nazbaran , nazila love , negar.n1000 , niayesh00 , nilidavani , nino_9 , niyayeeeeeesh , nmari , nrezaii , parnian23 , pati'a , R*A*Z , raha.ss , rashno , ratanaz , Roshanak65 , rozan98 , sana1577 , sara2876 , sardes , satiris , SAZAK73 , sedena , selina63 , setayesh1363 , shadi1356 , sharghi , shirin.a , sh_karan , silverstar , sipa , soheilam , somaye_t , somy_kh , soodeh90 , ssoudeh , strich , sura , tahura , tiger1978 , Universe95 , VAHIDEH / P , zahra1361 , zanbagh , zarre , zese , znus , zohreh eshghi , ~Radical~ , ~Tulip~ , آرام25 , ارامی , الاجون , بانوی اردیبهشت , تابتا , ترنج خاتون , تریلوبیت , داناد , دختر مردادی , دریا دلنواز , ذره بین , رها خانووم , رویای عشق , زوها , ستاره 11 , سحربانو69 , سپیدوسیاه , شادئ , شراره ارکات , شیرینusa , فرحناز65 , فرزانه 62 , فرنوش72 , م.نوری , مامیچکا , ماه منیر , مرمل , مهسا زهیری , میثاق 1 , نسرین78 , هانی سالی , ویشار , پرهامه , پریناز22 , پونام , یاسمین.م , ◊ نیلوفـر غنچـه

  15. Top | #108

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1391
    نوشته ها
    1,934
    میانگین پست در روز
    2.11
    محل سکونت
    گلستان
    تشکر از کاربر
    29,880
    تشکر شده 144,539 در 2,057 پست
    حالت من
    Badhal
    اندازه فونت

    پیش فرض


    با غم نگاهش کردم. جلو اومد و صورتم و بوسید. نگاهش کشیده شد تا رو گردنم. مطمئنا به جای پنجه های پدرش نگاه می کرد. دستش رو به سمت گردنم برد و آروم لمسش کرد و گفت:
    - دنیا دار مکافاته، بهت قول می دم هیچ چیز تا ابد تلخ و بد نمی مونه.
    پوزخند زدم. اما مارال لبخند روی لب هاش بود. ازم فاصله گرفت و گفت:
    - استراحت کن. واسه درس خوندنت هم غصه نخور. درست می شه.
    و با گفتن این حرف ازم گذشت و بعد از چند ثانیه صدای بسته شدن در اتاق اومد. با شونه های افتاده به سمت تخت رفتم. شاید حق با مارال باشه.
    روی تخت دراز کشیدم و چشم هام و بستم...
    ... سالگرد بابام بود، دوسال پیش.... لباسم خاکی شده بود. از روی سنگ بلند شدم و رو به زن داداش گفتم:
    - من می رم خونه.
    بی اونکه حرفی بزنه سرش رو تکون داد. از بقیه جمع هم خداحافظی کردم. هر چقدر بیشتر از مزار دور می شدم دلم بیشتر می گرفت؛ باز هم سالگرد بابا گودرز بود و بی کسی هام بیشتر به نظرم می اومدن.
    قرار بود شب همه خونه محمد جمع بشیم. کنار خیابون ایستادم تا ماشین بگیرم.
    - بیا سوار شو.
    سرم رو خم کردم، رضا بود. حوصله ی این یکی رو نداشتم، هر چند که بر خلاف بقیه هیچ وقت متلک نمی انداخت. لبخند کمرنگی زدم:
    - ممنونم. به زحمت می افتی.
    خم شد و در ماشین و باز کرد و گفت:
    - بشین. باید بیام خونه سجاد اجاق تک شعله رو هم بگیرم.
    پوزخند زدم، بیا سالومه خانوم این هم خونه کار داره وگرنه دلش به حال تو نمی سوخت. تشکری کردم و سوار شدم.
    جلوی در خونه سجاد که پیاده شدم رو به رضا گفتم:
    - الان میارمش.
    اون هم پایین اومد و گفت:
    - باشه منتظرم.
    وارد خونه شدم و به سمت انباری که چند پله از حیاط پایین تر بود رفتم. در انباری رو باز کردم و شروع کردم به گشتن دنبال اجاق. مطمئن بودم که همین جلو بود. یهو به خودم اومدم که مگه زن داداش کنار قبر بابا به آبجی ساره نگفت که رضا صبح اومده دنبال اجاق؟!
    تا خواستم برگردم که از رضا بپرسم دیدم دم در انباری ایستاده، جیغ خفه ای کشیدم و دستم رو گذاشتم روی قفسه ی سینه ام:
    - ترسوندی من و!
    لبخندی زد:
    - من که کاری نکردم!
    چند تا نفس عمیق کشیدم و گفتم:
    - مگه صبح خودت نبردیش خونه ی محمد اینا!
    با نگاه خندونی بهم چشم دوخت. حس های بد به سراغم می اومدن. دست به سینه شد و گفت:
    - چرا خودم بردم. منتهی بهونه ی بدی نیست واسه تنها شدن ... من و تو.
    اخم کردم:
    - که چی بشه؟
    دست هاش و باز کرد و گفت:
    - که سر خر نداشته باشیم.
    با صدای لرزونی گفتم:
    - بهتره بری، تا کسی مشکوک نشده.
    و از کنارش رد شدم، هنوز قدمی ازش دور نشده بودم که مچ دستم و گرفت و سریع از پشت بهم چسبید:
    - سخت می شه تنها گیرت بیارم.
    لرز به بدنم افتاد، این چی داشت می گفت!
    خواستم ازش جدا بشم که بازوهام و محکم چسبید و گفت:
    - تو زیبایی سالومه. مهربونی، دلت خیلی بزرگه.
    ترس برم داشته بود:
    - بسه. این حرف ها رو واسه چی داری می زنی؟
    تقلا کردم که دست هام و آزاد کنم. اما بد تر شد، دست هاش و دور شونه هام حلقه کرد و به سرم بوسه زد و زمزمه کرد:
    - خیلی وقته با احساسم درگیرم، من دوستت دارم کوچولو.
    با همه قدرتم پسش زدم و از حصار دست هاش بیرون اومدم، اما نذاشت زیاد ازش فاصله بگیرم و این بار به سمت دیوار هولم داد. و پشتم رو به دیوار چسبوند. بدنم به شکلی غیر ارادی شروع کرد به لرزیدن. کمی عقب رفت.

    نفسم بند اومده بود، حتی نمی تونستم جیغ بزنم. با دو دستش صورتم رو قاب کرد و گفت:
    - سالومه از من می ترسی؟
    سرم رو به طرفین تکون دادم، بیشتر از رضا از خواهرم می ترسیدم. اشکم به روی گونه ام چکید. شاید می تونستم رضا رو از سرم باز کنم ولی اگه رضا هم با من چپ میفتاد دیگه ابدا کسی حرفم رو باور نمی کرد. رضا من رو به آغوش کشید:
    - من که نمی خوام بهت آسیبی برسونم دیوونه!
    با همه ی توانم نفس گرفتم و گفتم:
    - از اینجا برو.
    و دستم رو به روی سینه اش گذاشتم و ازش فاصله گرفتم.


    دوستان عزیزی که زیر شلاق زمستان از آقای همکار رو دنبال می کنند. فرداشب پست پایانیه.

    نقد عشق پیری

  16. 160 کاربر از پست دل آرا دشت بهشت تشکر کرده اند .

    # MiTrA.Sa # , (mina) , ***nazanin , *توهم سبز** , +Neda+ , .MaRYaM BaNo. , .ZeinaB. , 115-مروارید , 41267m , a66818 , airena , amini2004 , amir hosyn , Anahita.s , Arezoo Khanoom , arman_iran , aseman_82 , atashgah62 , ayandeh1 , azisadeghi , banix , barni , beste , blub2000 , bozhneh , com86 , eshton , f2kral , fereshteh27 , gandomsa , ghorob89 , hana... , Haniday , haveking , hediyeh_b , hivanaz , hobi , homa41 , Idin98i , Just Say No , kiana61 , leyla71 , Lida.Sh , Lida2014 , loorri , Maman fariba , marale , MARDE_TANHA , maryam56 , maryiana , marzi1224 , masoud2022 , mehridj , mehrniaa , melikarozl , meno , mery1356 , mfr60 , miracle72 , MISHKA!!! , Miss A , miss maryam , moon shine , motlagh , m_reisie , narciss , nasrin.j , nastaran86 , nazbaran , nazila love , negar.n1000 , niayesh00 , nilidavani , niyayeeeeeesh , nmari , nona65 , nrezaii , parnian23 , pati'a , pelin_71 , R*A*Z , raha.ss , rashno , ratanaz , Roshanak65 , rozan98 , rozesorati , sahar88 , sana1577 , sara2876 , sardes , satiris , SAZAK73 , sedena , selina63 , setayesh1363 , shadi1356 , sharghi , shirin.a , sh_karan , silverstar , sipa , soheilam , somaye_t , somy_kh , soodeh90 , ssoudeh , strich , sura , suzi sun , tahura , Universe95 , VAHIDEH / P , zahra1361 , zanbagh , zarre , zese , znus , zohreh eshghi , ~Radical~ , ~Tulip~ , آرام25 , آسمان ابی , آنیتا , ارامی , الاجون , بانوی اردیبهشت , تابتا , ترنج خاتون , تریلوبیت , داناد , دختر مردادی , دریا دلنواز , ذره بین , رها خانووم , رویای عشق , زوها , ستاره 11 , سحربانو69 , سپید88 , سپیدوسیاه , شادئ , شراره ارکات , شیرینusa , فرحناز65 , فرزانه 62 , فرنوش72 , م.نوری , مامیچکا , ماه منیر , مهسا زهیری , میثاق 1 , نسرین78 , هانی سالی , ویشار , پرهامه , پریناز22 , پونام , یاسمین.م , ◊ نیلوفـر غنچـه

  17. Top | #109

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1391
    نوشته ها
    1,934
    میانگین پست در روز
    2.11
    محل سکونت
    گلستان
    تشکر از کاربر
    29,880
    تشکر شده 144,539 در 2,057 پست
    حالت من
    Badhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سر انگشت های دستم یخ کرده بودن، درست مثل همون روز. اون روز یه استرس بی سابقه رو تجربه کرده بودم، و رضا هم از این همه استرس من تعجب کرده بود؛ ترسم زمانی به اوج خودش رسید که صدای باز شدن در حیاط اومد.
    رضا سریع پرید پشت در و سرک کشید، نفسش رو فوت کرد:
    - ماراله، از مدرسه اومده.
    چشم هام پر از اشک شد:
    - تا کسی نیومده برو.
    رضا نگاهی پر از غم بهم انداخت و تا خواست قدمی به سمتم بیاد قدمی به عقب رفتم و گفتم:
    - خواهش می کنم.
    چشم هاش و برای ثانیه ای بست و بعد از باز کردن چشم هاش بدون مکث از انباری بیرون زد و به سمت در حیاط رفت.
    پشت سرش از پله ها بالا رفتم و به در بسته ی حیاط چشم دوختم. صدای مارال باعث شد یه سکته رو رد کنم.
    - عمو رضا بود؟ از انباری در اومد؟ با هم بودین؟ چرا عجله داشت؟ گریه کردی؟
    هجوم سوالات مارال فقط باعث شد طپش قلب بگیرم و نتونم به هیچ کدوم جوابی بدم. فقط با بغض نگاهش کردم.
    - رضا اینجا چی کار می کرد؟
    هر دو به سمت سجاد که لای در نیمه باز حیاط ایستاده بود برگشتیم. کم مونده بود بزنم زیر گریه که مارال از پله ها پایین اومد و کنارم ایستاد.
    سجاد قدمی به سمتم برداشت، انگار قیافه ی ضایعم تابلو بود که یه اتفاقی افتاده! اخم کرده بود:
    - گفتم رضا اینجا چی کار داشت؟ چرا هول کردی؟
    با تته پته گفتم:
    - ن .. نمی دونم.
    سینه به سینه ام ایستاد:
    - سالومه یا حرف بزن یا با همین دست هام خفه ات می کنم!
    - بخدا نمی دونم این جا چی کار داشت.. اومدم اینجا بود.. با من حرف نزد.
    دست سجاد بلند شد تا احتمالا تو صورت من فرود بیاد که مارال من و از پشت کشید و رو به باباش داد زد:
    - عمه راست می گه. من هم اینجا بودم. ما اومدیم عمو رضا رفت.
    لحن محکم مارال سجاد رو دو دل کرد، در حالی که به سمت خونه می رفت گفت:
    - خدا کنه راست گفته باشین، وگرنه جفتتون و با هم می کشم.
    و رو به ما دو نفر گفت:
    - شما هم الان آماده بشین که بریم، کسی بعدا نیست بیاد دنبالتون.
    و ما دوتا هم مطیعانه وارد خونه شدیم که آماده بشیم.
    وقتی هم به خونه داداش محمد رسیدیم اولین کاری که مارال کرد هماهنگی با مامانش بود که ماست مالی کنه و بگه خودش کلید و به رضا داده تا وسیله ای بیاره.
    خدا می دونه تا مدت ها منتظر بودم که زن داداش لوم بده یا به روم بیاره، اما هیچ وقت این کار و نکرد. مارال می گفت مادرش می دونه اگر هم چیزی هست از جانب رضاست نه تو.
    دیگه کل فامیل می دونن که من چقدر از سجاد حساب می بردم و پام و کج نمی ذاشتم، جز سجاد که دوست داشت کلا گیر بده.
    آه کشیدم. چقدر این روز ها احتیاج به یه بزرگتر دلسوز دارم، مثل مادر، مادر بزرگ، خاله، خواهر، هر کسی که بتونه آرومم کنه.
    همون لحظه صدای پیام گوشیم بلند شد. از روی تخت بلند شدم و به سمت کیفم رفتم و گوشیم و در آوردم.
    لبخند روی لبم اومد و زمزمه کردم:
    - خدایا، گفتم بزرگتر دلسوز، ولی منظورم شایان نبودا!
    پیام و باز کردم:
    - سلام. می تونم تماس بگیرم؟
    چه با ملاحظه، بله دیگه! با اون روضه ای که من خوندم و از خواهر و برادرهام تعریف کردم الان فکر می کنه من پای چوبه ی دارم!
    به جای جواب دادن تماس گرفتم، که برنداشت و به محض تموم شدن بوق ها خودش زنگ زد. پسره ی خل وضع! دیگه پول یه شارژ صحبت کردن و که دارم!
    گوشی رو چسبوندم به گوشم:
    - سلام.
    شایان با صدایی که توش شک موج می زد:
    - سلام .... خوبی؟
    پوزخند زدم:
    - خوبم، خیلی خوب.
    نمی دونم طعنه کلامم رو گرفت یا نه، ولی گفت:
    - سالومه ایشاله این دفعه در جریان قرار مادرم و برادرت هستی دیگه!
    پوزخندم عمیق تر شد، کجایی آقای رییس که ببینی خودم با زبون درازیم باعثش شدم؟
    - آره.
    - خوبی؟
    نفسم و بیرون فرستادم:
    - گفتم که خوبم!
    - منظورم اینه که ... چی شد که نظرت عوض شد؟ کسی
    - کسی مجبورم نکرده.
    سکوت کرد. آره، کسی مجبورم نکرده و دو تا راه پیش رو دارم؛ یا قید درس و بزنم و بمونم تو همین خونه کوفتی، یا با شایان ازدواج کنم و بعدش هر غلطی خواستم بکنم.
    البته راه دوم رو خودم پیش روم گذاشتم و زن داداش و واسطه کردم وگرنه سجاد فقط گزینه اول رو به زبون آورد.
    سکوت رو شکستم:
    - شما ناراحتی از این بابت؟
    با تک خنده ای گفت:
    - ابدا ... منتهی دوست دارم که با موافقت کامل تو، این کار انجام بشه. دلایلم رو که می دونی! از طرفی هم باور نمی کنم که در عرض سه چهار روز نظرت تغییر کنه.
    - از اون روز که با هم صحبت کردیم دارم بهش فکر می کنم.
    خدایا من و به خاطر دروغم ببخش. اگه حقیقت رو بدونه ممکنه نظر خونوادش رو برگردونه. من نمی خوام که اینجا بمونم. از قدیم گفتن کاچی به از هیچی، البته شایان حکم زرشک پلو به همراه کباب بره رو داره.

  18. 145 کاربر از پست دل آرا دشت بهشت تشکر کرده اند .

    # MiTrA.Sa # , (mina) , *توهم سبز** , +Neda+ , .Baharak. , .MaRYaM BaNo. , .ZeinaB. , 115-مروارید , 27-Farzan , 41267m , a66818 , airena , amini2004 , Anahita.s , Arezoo Khanoom , arman_iran , aseman_82 , atashgah62 , ayandeh1 , azisadeghi , banix , barni , beste , blub2000 , com86 , eshton , f2kral , fereshteh27 , gandomsa , ghorob89 , hana... , Haniday , haveking , hediyeh_b , hivanaz , hobi , homa41 , Just Say No , kiana61 , leyla71 , Lida.Sh , Lida2014 , Maman fariba , marale , MARDE_TANHA , maryam56 , maryiana , marzi1224 , masoud2022 , mehridj , mehrniaa , melikarozl , meno , mery1356 , mfr60 , miracle72 , MISHKA!!! , Miss A , miss maryam , moon shine , motlagh , m_reisie , narciss , nasrin.j , nastaran86 , nazbaran , negar.n1000 , nilidavani , nino_9 , nmari , nona65 , nrezaii , parnian23 , pati'a , pelin_71 , R*A*Z , rashno , ratanaz , Roshanak65 , rozan98 , sahel_m , sana1577 , sara2876 , sardes , satiris , sedena , selina63 , setayesh1363 , shadi1356 , shadi_gule , sharghi , shirin.a , sh_karan , silverstar , sima3ni , sipa , soheilam , somaye_t , somy_kh , strich , sura , suzi sun , tiger1978 , Universe95 , VAHIDEH / P , zahra1361 , zanbagh , zarre , zese , znus , zohreh eshghi , ~Radical~ , ~Tulip~ , آرام25 , آنیتا , ارامی , الاجون , بانوی اردیبهشت , تابتا , ترنج خاتون , تریلوبیت , داناد , دریا دلنواز , ذره بین , رها خانووم , رویای عشق , سحربانو69 , سپیدوسیاه , شادئ , شراره ارکات , شیرینusa , فرحناز65 , فرزانه 62 , فرنوش72 , م.نوری , مامیچکا , ماه منیر , میثاق 1 , نسرین78 , هانی سالی , ویشار , پریناز22 , پونام , یاسمین.م , ◊ نیلوفـر غنچـه

  19. Top | #110

    رمان نویس انجمن


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1391
    نوشته ها
    1,934
    میانگین پست در روز
    2.11
    محل سکونت
    گلستان
    تشکر از کاربر
    29,880
    تشکر شده 144,539 در 2,057 پست
    حالت من
    Badhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با صدایی که حالا یه کم جون گرفته بود گفت:
    - یعنی خیالم راحت باشه؟ به همه چیز فکر کردی؟
    نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
    - آره. فکرکنم مخالفتی ندارم.
    خندید، چقدر خنده اش قشنگ بود. کاش از نزدیک می دیدمش. این مدت همش ناراحتش کرده بودم. یا خودم یا کسی به بهونه ی بازم خودم!
    - الان این جواب بله بود؟
    بی اراده لبخند زدم:
    - نمی دونم ولی «نه» هم نبود.
    در اتاق باز شد و مارال سرش و آورد داخل:
    - عمه بابام اومد.
    سرم رو برای مارال تکون دادم و در جواب شایان گفتم:
    - باید برم. داداشم اومده خونه.
    - باشه. آخر هفته می بینمت.تا اون موقع فقط درس بخون.
    - باشه. خدا نگهدار.
    - خدا حافظ.
    گوشی رو سایلنت کردم و انداختم توی کیف. چه خوش خیاله جناب! درس بخونم؟ با کدوم کتاب!
    با کدوم اعصاب؟ آقای رییس من از تو بدم نمیاد؛ حتی یه ذره. اما بهم حق بده که دودل باشم. کدوم دختریه که حاضر بشه مالک قلب شریک زندگیش کس دیگه ای باشه؛ کاش بتونم با خودم کنار بیام. یعنی کاش بتون زود تر باخودم کنار بیام. دیگه دوس ندارم چشم های مرد مهربونم رو غمگین کنم.
    تا خواستم روی تخت دراز بکشم مارال دوباره اومد تو و گفت:
    - عمه بابام باهات کار داره.
    از دیدن قیافه ی رنگ پریده ی مارال خنده م گرفت؛ خون این بیچاره ها رو هم تو شیشه کردم!
    لبخندی زدم و گفتم:
    - تو چرا رنگت پریده؟
    شونه هاش و بالا انداخت:
    - نمی دونم. حتما کار مهمی داره باهات. خیلی جدیه!
    در حالی که به سمت در می رفتم با صدای آرومی گفتم:
    - مهین رفت؟
    لبخند شیطونی زد و گفت:
    - آره بابا، با سر رفت. تو توی خیالات خودت غرق بودی. وا نستاد حد اقل بابام بیاد خونه که راهیش کنه!
    خنده ام رو جمع کردم و از اتاق بیرون رفتم.
    سجاد روی مبل روبروی تلویزون نشسته بود و حسابی تو فکر بود. قدمی به سمتش برداشتم و با صدای آرومی سلام دادم، اما به صورتش نگاه نکردم.
    مبل کناری رو اشاره کرد و گفت:
    - سلام. بشین.
    بی حرف اضافه ای نشستم.
    - اگر دختر خودم هم بودی، دیشب باز هم اون کار رو می کردم.
    اخم کرده بودم و سرم رو بالا نمی آوردم.
    - اگر دختر خودم هم بودی باز هم می گفتم این پسر خواستگار خوبیه و ازت میخواستم بهش فکر کنی.
    بغض کرده بودم، خودم علت بغض بی موقعم رو نمی فهمیدم.
    - اگر مارال هم بودی نمی ذاشتم دانشگاه شهر دیگه ای بری.
    نگاهم رو بالا آوردم و به صورتش نگاه کردم. اون هم به من نگاه نمی کرد.
    - اما دخترت نبودم.
    صورتش رو به سمتم چرخوند و به چشم هام خیره شد.
    با صدای لرزونی گفتم:
    - حتی ... حتی خواهرت هم نبودم.
    برای یه لحظه حس کردم چشم هاش غمگین شد ولی اخمش مانع قضاوتم می شد.
    اشکم به روی گونه ام چکید:
    - یه دوست هم محسوب نمی شدم ... چون ... چون مادرم و دشمن مادرتون می دونستین.
    هق زدم:
    - من مقصر بودم؟ من مسببش بودم؟ ... دختر خودت و جلوی جمع کوچیک نکردی داداش؛ گناه دختر خودت و گردن نگرفتی.
    دیگه نتونستم ادامه بدم و دستم رو به گلوم رسوندم و ساکت شدم.
    حالا نوبت سجاد بود. صداش دیگه اون خشکی همیشگی رو نداشت:
    - من فقط خواستم که پدری کرده باشم. خواستم پات و کج نذاری که اون دنیا جلوی پدرم رو سیاه نباشم. به تو بیشتر سخت گرفتم چون تو امانت پدرم بودی وگرنه هیچ فرقی با مارال نداشتی.
    دستش رو تو جیب کتش کرد و دفترچه حسابی رو در آورد و روی میز گذاشت:
    - تو این سال ها ارثت که دست من بود رو کار زدم و اصل پول و سودش رو برات تو این حساب ریختم.
    نگاهم رو ناباورانه به چشم هاش دوختم.
    لبخند محوی روی لبش نشست و گفت:
    - من هیچ وقت حق کسی و نخوردم. تو که دیگه جای خود داری.
    مغزم دیگه برای خودش حرف نمی زد. انگار فهمیده بود که باید خفه بشه.
    چند ثانیه با هم چشم تو چشم بودیم که یهو دستش رو دراز کرد و دفترچه رو برداشت و گفت:
    - فقط وقتی بهش می دمش که عقد کرده باشی. فعلا حساب به نام خودمه.
    و از روی مبل پا شد و گفت:
    - دیگه هم نبینم که جلو روم وایستی و زبون درازی کنی.
    و در حالی که به سمت اتاقش می رفت با صدای بلند گفت:
    - مونا، برای من یه لیوان چای بیار.
    و وارد اتاق شد.
    الان خالی شدی؟ مشکل سهم الارثت حل شد؟ به شایان نرسی کوفتم بهت نمی ده. اشکام و با پشت دستم پاک کردم و سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم و چشم هام و بستم.
    - داشتی با دمت گردو میشکستی نه؟
    چشم هام و باز کردم، مارال با خنده خودش و روی مبل پرت کرد و گفت:
    - حال می کنی چه بابای توپی دارم؟
    به بازوش زدم و گفتم:
    - باحالیش مال دیشب بود.
    لب پایینش و گاز گرفت و گفت:
    - تقصیر توئه که من هم باید هر سری یه فیضی از این حال ببرم.
    هر دو خندیدم، یه خنده ی بی دغدغه و از ته دل.


    این عکسه چطوره؟ http://www.up3.98ia.com/images/a84uv49mgyrpzu522ygm.jpg

    با تشکر از همه ی دوستانی که تا این لحظه تو نظر سنجی شرکت کردن و قراره که شرکت کنند.
    با توجه به نظرات بچه ها در قسمت نظر سنجی و همین طور دوستانی که پیام دادند این برداشت می شه که اکثریت گل رز رو شاداب تر و جوون تر تصور کردن.
    راستش عکسی که بتونه منظورم رو برسونه پیدا نکردم. اونهایی که با هیچکدوم از اون تصاویر موافق نبودن و یا به ناچار یکی رو انتخاب کردن اگر عکس بهتری سراغ دارن خوشحال میشم که به من برسونن.
    با تشکر از همراهیتون.



    در ضمن صفحه 12 وجود نداره، اون خطای دیده
    ویرایش توسط دل آرا دشت بهشت : 1392,07,26 در ساعت ساعت : 11:37

  20. 154 کاربر از پست دل آرا دشت بهشت تشکر کرده اند .

    (mina) , *توهم سبز** , +Neda+ , .MaRYaM BaNo. , .ZeinaB. , 115-مروارید , 27-Farzan , 41267m , a66818 , airena , akhsham , amini2004 , Anahita.s , Arezoo Khanoom , arman_iran , atashgah62 , ayandeh1 , azisadeghi , banix , barni , beste , blub2000 , bozhneh , com86 , dorsa_68 , eshton , f2kral , fereshteh27 , gandomsa , ghorob89 , hana... , Haniday , haveking , hediyeh_b , hirta , hivanaz , hobi , homa41 , Just Say No , kiana61 , leyla71 , Lida.Sh , Lida2014 , loorri , Maman fariba , marale , MARDE_TANHA , maryam56 , maryiana , marzi1224 , masin , mazize , mehridj , mehrniaa , melikarozl , meno , mery1356 , mfr60 , miracle72 , MISHKA!!! , Miss A , miss maryam , moon shine , motlagh , m_reisie , n.shina , narciss , nasrin.j , nastaran86 , nazbaran , negar.n1000 , nilidavani , nino_9 , niyayeeeeeesh , nmari , nona65 , nrezaii , parnian23 , pati'a , pelin_71 , R*A*Z , rashno , ratanaz , Roshanak65 , rozan98 , rozesorati , saieh92 , sana1577 , sara2876 , sardes , satiris , sedena , selina63 , setayesh1363 , shadi1356 , shadi_gule , sharghi , shf_aboops , shirin.a , sh_karan , silverstar , sima3ni , sipa , soheilam , somaye_t , somy_kh , ssoudeh , strich , sura , suzi sun , tahura , Universe95 , VAHIDEH / P , zahra1361 , zanbagh , zarre , zese , znus , zohreh eshghi , ~Tulip~ , آرام25 , آنیتا , ارامی , الاجون , اوا3 , بانوی اردیبهشت , تابتا , ترنج خاتون , تریلوبیت , داناد , دریا دلنواز , ذره بین , رها خانووم , رویای عشق , زوها , سحربانو69 , سپیدوسیاه , شادئ , شراره ارکات , شیرینusa , عاطفه دلنواز , فرحناز65 , فرزانه 62 , فرنوش72 , م.نوری , مامیچکا , ماه منیر , میثاق 1 , نسرین78 , هانی سالی , پریناز22 , پونام , یاسمین.م , ◊ نیلوفـر غنچـه

صفحه 11 از 19 نخستنخست ... 789101112131415 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. معرفی و نقد رمان عشق پیری | دل آرا دشت بهشت کاربر انجمن
    توسط دل آرا دشت بهشت در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 220
    آخرین نوشته: 1393,02,08, ساعت : 00:51
  2. دانلود رمان موبایل نفس من | satiris کاربر انجمن | پرنیان . کتابچه . اندروید
    توسط pegah.a در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1392,11,01, ساعت : 20:09
  3. دانلود رمان نفس من | satiris کاربر انجمن
    توسط pegah.a در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,10,11, ساعت : 23:04
  4. رمان نفس من | satiris کاربر انجمن
    توسط satiris در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 98
    آخرین نوشته: 1391,07,30, ساعت : 00:41

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •