تور


نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
30. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    3 10.00%
  • 15 تا 20

    14 46.67%
  • 20 تا 25

    6 20.00%
  • 25 تا 30

    3 10.00%
  • بالای 30

    4 13.33%
صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 50
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    1392,02,08
    عنوان کاربر
    کاربر خودمونی
    نوشته ها
    106
    میانگین پست در روز
    0.23
    محل سکونت
    قلبـــ عزیـــزانــم

    Post رمان آخرین شب دوران نامزدی | سارا1717 کاربر انجمن

    *به نام خداوند مهربون*
    سلام بچه های عزیز من تازه ثت نام کردم یه پست گذاشتم انگار ثبت نشد اگر نیومد فردا هم براتون میذارم.

    وقتی منتظر شب بخیرشی....
    منتظر شب بخیرته.
    غرور همه چیز رو خراب میکنه.
    تمام....
    شب بخیر تافردا.

  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    1388,12,25
    عنوان کاربر
    مدیر بازنشسته
    نوشته ها
    5,986
    میانگین پست در روز
    3.75
    محل سکونت
    Neverland

    پیش فرض

    با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
    آمارکتابهای در جریان سایت
    در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید و به جز متن داستان پستی ارسال نکنید.
    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
    برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
    نویسنده های سایت حتما بخوانید!

    برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
    طراحی جلد رمان کاربران سایت

    در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
    تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!

  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    1392,02,08
    عنوان کاربر
    کاربر خودمونی
    نوشته ها
    106
    میانگین پست در روز
    0.23
    محل سکونت
    قلبـــ عزیـــزانــم

    Post آخرین شب دوران نامزدی.سارا1717

    رها بشوخی آروم توگوشم گفت=آبرو ریزی نکنی الهاممثل خانوما بری وبیای نه که تا داماد رو دیدی هول کنی پیش خودشون فکرکنناولین باره خواستگار پاشو توخونمون میذاره. باآرنجم یواش زدم بهشوگفتم=درد.هولم میکنی. نمیدونستم چادر رو تو سرم درست کنم یاسینیچایی روبگیرم دستم.آروم درحالی که خدا فقط میدونست تودلم چی میگذره واردشدماول سکوت بود ولی بعد چندثانیه صدا بود که بگوشم میرسید.محمد رو ازتوپنجره دید زده بودم دورا دور می شناختمش گیج بودم نمیدونستم این مواقع اولباید چایی رو به کی باید تعارف کرد.مامان به دادم رسید وگفت=مامان چاییروتعارف کن به حاج آقا. رفتم سمت حاج آقا یه ماشاالله بهم گفت وبه ترتیبتعارف کردم تا محمد که یکی مونده به آخری بود.خیلی عادی بدون هیچ خجالتییه نگاه سریع بهم انداخت چایی روبرداشت وزیرلب گفت=ممنون. منم آرومگفتم=خواهش می کنم. باخجالت رفتم نشستم کنار مبل تکی که پیش مامان بود بااومدن رها کمی از استرسم کم شد.احساس میکردم از درون داغم ازخجالت هی باانگشتای دستم بازی میکردم. اون شب هم با باتمام استرس ها وشرم وحیای منگذشت.قبلش هم منو محمد رفتیم داخل اتاق تا باهم صحبت کنیم.بعد ازکلی تعارفاولین سوالی که پرسیدم این بود=شما نماز میخونین؟کمی نگاهمکردوگفت=سوالای شب اول قبرن؟خندم گرفته بود گفتم=حالامیخونین؟همینطور که دستشو کرد توجیب شلوارش گوشیشو دربیاره گفت=نه نمی خونم. کمیمکث کردم که گفت=نه که نخونم نه.گاهی می خونم گاهی هم نمی خونم. چندلحظه هیچی نگفتم تا گفت=خوب؟-خوب شما اگر سوالی دارین بپرسین نوبتشماست؟-مگه نوبتیه؟یعنی من اگر الان دوتا سوال داشته باشم باید یکیدیگه اش رو بذارنم تا نوبتم بشه؟لبخند زدم که قبل ازاینکه منحرفبزنم گفت=راست وحسینی بگم بدون مقدمه چینی.صداقت واسم مهمه همونقدر همکه که صداقت برام مهمه از دروغ بدم میاد نمیگم آدم خیلی راستگویی هستم نهولی تا اونجا که بشه دروغ نمیگم.آدم دلسنگ وخشنی هم نیستم اتفاقا قلبمهربونی دارم ولی هرچیزی روممکنه ببخشم جز خیانت.مثل شرک که شاید قابلنابخشودنی باشه خیانت هم برای من این حکم رو داره. این پسره هم حالشخوب نبود تو اولین مکالمه امون داشت ازخیانت برام میگفت ناخودآگاه اخمامتوهم بود که یه نگاه بهم کرد وگفت=جنگ اول به صلح آخر. احساس میکردمتک تک حرفاش قراره واسه ی همیشه تو ذهنم باقی بمونه. جواب مثبتم 6روزبعدبه دستشون رسید.مامان راه میرفت تعریفشو میداد رها راه میرفت از قیافشوتیپش میگفت ولی بابا این وسط میگفت محمد پسر تخسیه من آدما رو خوب میشناسمخلاصه بعد ازکلی تحقیقات چشم روهم گذاشتم شب بله برونم بود.خانواده ی شادوشنگولی داشت خودشو وپسرعموهاش تا جون داشتن رقصیدن طوریکه بلاخره متلک رواز زبون زن دایی خوردیم برای ما که خانواده ی مذهبی داشتیم این حرکت کمیزشت بود و ولی خیلی شب خوبی بود ازبس منو رها گفتیمو خندیدیم.شب بله برونشمارمو ازم گرفت اومده بود تو اتاقم خودمو خودش تنها بودیم با دقت تمام بهصورتم نگاه میکرد میخواستم بگم اینم شماره حالا گورتو گم کن خوردیم دیگه.فککنم هنوز پاشو نگذاشته بود خونه که پیام دادبهم=خیلی خوشکل شده بودی امشبخانومی. یه لبخند ناخودآگاه رو لبام امد اون روزا یه حال وهوای غریبیداشتم همه تو خونه خوشحال بودن.روز آزمایش خون منو مامان و رها بودیم ولیدرکمال تعجب محمد وپسرعموش محسن اومده بودن.رها تو گوشمگفت=فک کرده میخواد بره صفاسیتی رفقاشو آورده تو این مواقع باید بزرگتریهمراه آدم باشه. -خوب خودتم داری میگی آدم. -وا با محمدی؟-آره-ازالان نخوای باهم ازاین شوخی های کوچیک بکنین فرداها روتون توروی هم بازبشه. -اوووو مگه حالا چی گفتم.اونم که نشنید. مامان ازمحمد پرسید که چرا مادرش نیومد چقدر راحتو بی خیال گفت=حاج خانوم نوبتآرایشگاه داشتن با خالم حتما باید میرفتن. بعد محسن باخنده گفت=رفتهناخن بکاره. محمد بهش چشم غره رفت . حالا انگار نمیشد بعدن ناخنکاشت چقدر واسمون ارزش قایل بود هه.تو این17سال عمرم گمون کنم فقط یکیدوبار آزمایش خون انجام دادم چنان تو دلم احساس ضعف میکردم که نگو.اینپسرعموی وراجش هم هی حرف میزد وبا محمد می خندید میخواستم بگم بابا ببندشرو مخی.خلاصهروز عقد صبحش هرچی منتظرشدم محمد بیاد دنبالم ببرتمآرایشگاه خبری نشد تا اینکه زنگ زد بعد کلی چرب زبونی گفت نمیتونه بیاددنبالم میخواد بره آرایشگاه اگر بیاد نوبتش میره بابا رسوندم دم آرایشگاه. لباس شبمو مامان محمد انتخاب کرده بود یه لباس ساده وقتی دیدمش وای کهچقدر حرص خوردم ولی همینکه کارآرایشگر تموم شد پوشیدمش تو تنم خیلی زیباجلوه میکرد.خودمو تو آینه ی قدی برانداز کردم مثل خر کیف کردم با صدایآرایشگر که گفت عزیزم آقا داماد اومدن سریع رفتم سمت شنل .که آرایشگرهگفت=شنل دیگه چرا؟داماد بافیلمبردار تنهاست. همونطور که شنل رومینداختمدورم گفتم=هنوز که محرم نشدیم. لونچاشو داد بالا وچیزی نگفت.خودمو با شنل پوشوندم همینکه محمد وفیلمبردار وارد شدن لبمو گاز گرفتم تا منو با این وضع دید میشد تعجب رو تو چشماش دید.با لبخند یه نگاه خیره بهم کرد ازخجالت سریع خودمو مشغول درست کردن شنلم شدم که محمد آروم کنارگوشم گفت=عزیزمفیلمبردار اومده باید شنلتو دربیاری. با خجالت گفتم=نه بذارین بعد محضر. ابروهاشو داد بالا وگفت=ولی عزیزم اینجا که جز من مرده دیگه ای نیست.. خوب باهوش منم بخاطر وجود تو شنل زدم دیگه. سرمو انداختم پایین که محمد رو به فیلمبردار گفت=اگرمیشه اون تکه ی اول رو حذف کنین می بینین که. فیلمبردار شروع کرد به غر زدن که نمیشه واین حرفا که محمد گفت=خانوم عزیز ایشون خودشونو از من پوشوندن بعد میگی برم جلو ببوسمش. خجالت کشیدم بازم سرمو انداختم پایین ولی مگر خانوم ول کن بود هی غرمیزد اگر فیلمتون خوب نشد بمن مربوط نیس واین

    ویرایش توسط سارا1717 : 1392,10,17 در ساعت ساعت : 10:10 قبل از ظهر

  4. Top | #4

    تاریخ عضویت
    1388,03,27
    عنوان کاربر
    مدیر بخش کتاب
    نوشته ها
    18,217
    میانگین پست در روز
    9.76
    محل سکونت
    تهران

    پیش فرض

    ادغام شد!
    همین جا ادامه بدین!
    اگر می خوهید رمان ِ خود را در انجمن قرار دهید و بلد نیستید... کلیک کنید!
    برای آگاهی از قوانین بخش کتاب... کلیک کنید!
    جهت اطلاع از قوانین بخش نقد و نحوه ی گذاشتن تاپیک نقد... کلیک کنید!
    هر سوالی از بخش کتاب دارید، ابتدا تاپیک های بالا رو بخونید و اگر جواب خود را نیافتید به یکی {فقط یکی!} از مدیران ِ بخش، پیام خصوصی بزنید!
    مدیران بخش کتاب:
    patrin* asal_cheshmak* sanaz.p* hediyeh_b*Sepid
    ***یه غرور یخی یه ستاره سرد***
    یه شب از همه چی به خدا گله کرد
    یه دفعه به خودش همه چی رو سپرد
    دیگه گریه نکرد فقط حوصله کرد

    نگران منی به تو قرصه دلم
    تو کنار منی نمیترسه دلم
    بغلم کن ازم همه چیمو بگیر
    ***بذار گریه کنم پیش تو دل سیر
    ***

  5. Top | #5

    تاریخ عضویت
    1392,02,08
    عنوان کاربر
    کاربر خودمونی
    نوشته ها
    106
    میانگین پست در روز
    0.23
    محل سکونت
    قلبـــ عزیـــزانــم

    پیش فرض آخرین شب دوران نامزدی.سارا1717

    حرفا ولی محمد با صبوری یه تبسم شیرین به حرفاش گوش میداد یا شایدم اصلا حواسش به حرفای فیلمبردار نبود.بالبخند چندثانیه نگام کرد وگفت=خانوم کوچولو بریم؟ آروم هم قدمش شدم جلوی در خروجی آرایشگاه خم شد جلوم ولباسمو کمی برد بالا که راحت تر رد بشم یه ممنون گفتمو رفت در ره جلو روبرام باز کرد وگفت=بفرمایید. وقتی توی ماشین نشست یه ور شد وگفت=خوب الهام خانوم با این ترتیب هم آتلیه کنسله نه؟ -خوب میتونیم بعد محضر بریم آتلیه نمیشه؟ لبخند برام زد وگفت=الهام نخوای بعد عقد هم اینقدر خجالت بازی دربیاری ها .همیشه تو رویاهام فکرمیکردن میرم دم آرایشگاه دنبال زنم میرم جلو پیشونیشو می بوسم بعد شنل رو میکنم تنش . -مگه کار اشتباهی میکنم؟ سریع گفت=نه نه اتفاقا کار درست رو تومیکنی.ولی خوب جوونی وهزار تا رویا وآرزو.حالا نگفتی بریم آتلیه یا تو خونه با دوربین دو زاری محسن عکس بندازیم؟ -نمیشه بعد محضر بریم؟ صاف نشست وهمونطور که ماشینو روشن میکرد گفت=دوست خالمه حالا یه کاریش میکنم. لبخند زدم وباخوشحالی گفتم=ممنون. نگام کرد وگفت=مخلصیم. آخ که از رفتاراش وکاراش می فهمیدم دل تو دلش نیست این صیغه ی عقد رو بخونن که خلاص بشه. صیغه ی عقد درحالی خونده میشد که من قرآن در دستم بود ونگاه نگران مامان رو روی خودم احساس میکردم چشمای اشک آلود رها رو میدیدم که ازقیافش خندم گرفته بود از نگاه پدرانه ی بابا چیزی متوجه نمیشدم.برای بار سوم مثل تموم عروسای ایرانی برای بار سوم بله روگفتم محمد هم با بار اول باصدای مردانه ی محکمش بله ی بلندی گفت.موقعه ای که میخواستیم حلقه ها رو توی دست هم بکنیم.ازشدت اضطراب قشنگ لرزش دستهامو احساس میکردم مشخص بود برای محمد این رفتار مسخره اس تو گوشم گفت=بابا باورکن من اینقدر ترسناک هم نیستم. لبخندی براش زدم دیگه دستمو ول نکرد تو دستاش بود تا از محضر اومدیم بیرون. لحظات شیرین وقشنگی بود تازه کمی داشت کمی ازاسترسم کم میشد وشاد میشدم که متوجه شدم محمد اون وسط داره با چند تا دختر می رقصه. ازحرص رفتم نشستم کمب که نشستم رها اومد سمتم وگفت=چرا نشستی؟ با حرص گفتم=داماد که دارا بهش خوش میگذره من بیام اون وسط چیکار؟ روشو کرد سمت محمد تو گوشم گفت=آره ندیدی زن دایی راه میره به مامان یه متلک میندازه مامان بیچاره اوقاتش تلخ شده. با صدای بلند دم گوشم حرف میزد که متوجه بشم خودمو کشیدم کنار وگفتم=شب خودتونو با این حرفا خراب نکنین اهمیت ندین. کمی بعد محمد رو دیدم که با چشمامش انگاری دنبال من می گشت تا دیدم اومد سمتم وگفت=عزیزم چرا رفتی نشستی؟ باحرص گفتم=همینجوری. صدامو نشنید سرشو خم کرد طرفم بوی عطرش به مشامم خورد خیلی خوشبو بود گفتم=هیچی همینطوری نشستم. دستشو دراز کرد سمتم وگفت=د بلند شو الهام آخراشه. اخم کردم وگفتم=شمابرین بهتون هم که خوش میگذره. مشکوک نگام کرد وگفت=یعنی چی؟ -هیچی. ابروهاشو داد دستاشو کرد توجیبش وگفت=نه تونباشی بهم خوش نمیگذره. چه ادا آدمای عاشق دلخسه رو هم درمیاره واسم گفت=خیلی خوب حالا که بلندنمیشی منم نمیرم. اومد کنارم نشست ودستمو گرفت نگاهش کردم باخنده ای که توچشماش بود گفت=باور کن محرم شدیم یادت رفت؟ محضر؟عاقد؟یادت که هست؟ لبخند زدم وگفتم=اره یادمه. درکمال تعجب دستمو برد نزدیک لبش وبوسیدش مثل برق گرفته ها بهم شوک وارد شد باتعجب نگاهش کردم که گفت=پاشو بریم دوتایی برقصیم خواهش میکنم.پاشو.
    ویرایش توسط سارا1717 : 1392,10,17 در ساعت ساعت : 10:11 قبل از ظهر

  6. Top | #6

    تاریخ عضویت
    1392,02,08
    عنوان کاربر
    کاربر خودمونی
    نوشته ها
    106
    میانگین پست در روز
    0.23
    محل سکونت
    قلبـــ عزیـــزانــم

    پیش فرض رمان آخرین شب دوران نامزدی.سارا1717

    ویرایش شد
    ویرایش توسط سارا1717 : 1392,10,17 در ساعت ساعت : 10:12 قبل از ظهر

  7. Top | #7

    تاریخ عضویت
    1392,02,08
    عنوان کاربر
    کاربر خودمونی
    نوشته ها
    106
    میانگین پست در روز
    0.23
    محل سکونت
    قلبـــ عزیـــزانــم

    پیش فرض

    گفتم=دانس برقصیم؟ -اگر تو دانس راحت تری باشه دانس می رقصیم. سرمو بحالت مثبت تکون دادم وگفتم=باشه. یه ربع ساعت بعد فیلمبردار ازمون خواست که دانس برقصیم .وای که محمد ازمن که دختر بودم ماهرتر می رقصید.داشت دیگه هرچی غذا خورده بودم بالا می آوردم ازبس به هرسمت کشوندم.داشتم دیگه به غلط کردن می افتادم پسره ی دیوانه .ولم نمیکرد. آخرای شب برگشتیم خونه ازخستگی داشتم کلافه میشدم.قرار شد خانواده ی محمد وخانواده ی عموی محمد شب نشینی تاصبح بمونن خونمون. من خسته تا وارد اتاق شدم صندلامو پرت کردم یه گوشه اومدم دراز بکشم ولی موهام اذیتم میکرد دوباره نشستم که در اتاقم باز شد محمد بود. وا شاید من لباس تنم نباشه چرا در نمزینه بعد بیاد داخل. اومد کنارم سرتخت نشست وگفت=خیلی خسته شدی نه؟ -آره خیلی. بلند شد وگفت=راحت باش درازبکش. خودش رفت سرصندلی نشست وگفت=خوب عزیزم من امشب کجا بخوابم؟ -مگه امشب اینجا می خوابین؟ -خوب اره عمو بابا میتینگ گرفتن بیرون شب نشینی گرفتن. ازفکربه اینکه امشب برای اولین بار باید نزدیک یه مرد که حالا شده همسرم بخوابم استرس وجودمو گرفت لبخند زدموگفتم=رها رفت خونشون اتاقش خالیه میتونین اونجا بخوابین؟ قیافش کج شد وگفت=مگه اینجا جا نیست؟ -چرا ولی.... انگار متوجه شد خجالت میکشم گفت=خوب تو روتخت بخواب من رو زمین میخوابم. لبخند زدم وگفتم=میخوای تو روی تخت بخوابی من رو زمین؟ -اصلا میخوای دوتامون رو زمین بخوابیم؟ -نه نه مرسی من راحتم. خندش گرفت وگفت من هیولام ها شبا آدم میخورم.خندیدم وشروع کردم موهای جلوم که بسته بودن رو باز کردم فقط بالبخند نگام میکرد با اینکاراش هول شدم بهش گفتم=میشه موهای پشت سرمو باز کنی. بالبخند بلند شد اومد کنارم وگفت=بله چرانشه. چنان گیره هارو ازتو سرم درمی آورد که دوستداشتم از درد جیغ بکشم .خوب میشد اگر میرفت آرایشگر میشد خودمو کشیدم کنار گفتم=مگه داری زمین شخم میزنی؟باورکن سرم درد گرفت. -ببخشید موهات خیلی خشک بودن گیر میکرد لای موهات. خودم شروع کردم گیره ها رو درآوردن که درکمال تعجب خم شد سرمو بوسید وگفت=بمیرم دردت گرفت. تعجب کردم گفتم=نه زیاد درد نداشت. نگاش کردم لبخند زدم اونم نگام کرد که یکی در اتاقو زد یه بفرما گفتم که محسن وآرمین پسرعموهای محمد بودن سریع شنلمو دورم گرفتم که محمد گفت=چه مرگتونه؟ محسن گفت=ممد بابا حوصلمون سر رفت پاشو کمی بیا اونجا. -منکه ده دقیقه هم نیس اومدم اینجا. -خو ده دقیقه هم بیا بیرون. -بیام بیرون رو نحس شماروببینم. خندم گرفته بود آرمین گفت=نمیای دیگه؟ -نه پسرای بیشعور شب اوله نامزدیمه الان شماها باید گورتونو گم کنین برین درضمن من خانومم اجازه نمیده با پسرای عذب بگردم؟ سریع گفتم=محمد ؟ نذاشت حرف بزنم گفت=آره عزیزم خودم بهشون گفتم دیگه که اجازه ندارم.حالا هم برین گم شین. محسن رو به آرمین گفت=بریم بابا باز محمد یه نفرو دید جو گیرشد. تارفتن گفتم=چرا اذیتشون کردی؟گناه داشتن؟ -نه بابا ماباهم ازاین شوخی ها زیاد داریم ناراحت نمیشن بابا. اون شب محمد تاصبح فقط برام داستان از خودش ومحسن آرمین تعری میکرد من ازبس که خندیده بودم احساس میکردم گلوهام درد گرفتن. محمد داشت جریان سربازی اش رو برام میگفت کنارم نشسته بود ودستمو گرفته بود که یهو امید بچه ی دخترعموی محمد که6و7سالش بود از دیوار راست میرفت بالا در رو چنان باز کرد که ترسیدم هی برامون ادا در می آورد محمد گفت=ببخشید الهام یکم بی ادبه. -نه اشکال نداره. محمد باز درو بست کمی بعد در رو باز کرد یه سیب پرت کرد سمتمون خوبه خداروشکر بهمون نخورد تا محمد رفت سمتش فرار کرد رفت انگاری خیلی حرصش گرفته اومد دوباره پیشم که طولی نکشید باز محکم زد به در ودر باز شدوفرار کرد منم بلند شدم وگفتم=محمد بیا بریم بیرون پیششون منکه میگم کارپسرعموته میخوان اذیتت کنن. اونم باهام موافقت کرد باهم رفتیم تو سالن پذیرایی که آرمین باخنده به محمد گفت=خوش گذشت؟ -آره خیلی ولی یادم باشه حتما دهنتو سرویس بکنم. کمی که نشستیم پیششون خوابم می اومد بلندشدم که بیام بخوابم محمد هم باهام بلند شد مامان بهش پتو وتشک داد جفت تختم پهنشون کرد وگفتم=با این شلوار میخوای بخوابی؟اذیت میشی ها؟ -چیکارکنم؟داداش الان به دردمیخوره اگرداشتی ازش شلوار میگرفتم. لبخند زدم نگاهش کردم بالبخند. دستشو کشید روگونه اش واومدسمتم دستشو گذاشت زیر چونه ام وسرمو گرفت بالا بامهربونی نگام کرد وپیشونیمو آروم بوسید وگفت=امشب با آرامش دیکه میخوابم. موهام که زولیده بودن رو بامهربونی از توصورتم زد کنار وگفت بخواب خسته ای. مامان راست میگفت وقتی صیغه ی عقدجاری میشه مهر زن ومرد میره تو دله هم. محمد خوب بود اون پسر تخسی که میگفتن بود ولی نه بامن.همه چی خوب بود جز اختلاف فرهنگامون.اون چیزایی که برای منو خانوادم زشت بودبرای اونا یه چیزه عادی قلمداد میشد.اولین دعوا وقهرمون دو سه هفته بعد عقدمون اتفاق افتاد.اولین بحث وقهرمون دو سه هفته بعد دوران نامزدیمون اتفاق افتاد.تو این مدت محمد تو دلم جا باز کرده بود میدونست باید چطور رفتار کنه تا آدمو شیفته ی خودش کنه.خصوصا برای دختری چشم وگوش بسته ای مثل من.تقریبا یک شب درمیون محمد شبها می بردم بیرون خدایی هم پسر دست ودلبازی بود گاهی هرچی واسه من میخرید عین همونو واسه رها میگرفت حتی هدیه هایی که برای من میگرفت.اون شب پاگشا خونه ی خاله ی محمد دعوت بودیم محمد اومده بود دنبالم ولی من هنوز کامل آماده نشده بودم ولی همینکه دیدمش مدل لباس پوشیدنش توجهمو جلب کرد گفتم=محمد این چه طرزشه ؟ منو برانداز کرد وگفت=توکه خوبی ولی خودمو نمیدونم -یعنی چی خودتو نمیدونی یقه ات تا بند نافت بازه میدونی اگر بابا ببینه چقدر بدش میاد گردبندارونگاه کن لا اقل بابا یکی میذاشتی چه خبره . اخم کرد وگفت=یعنی چی؟هرکسی یه جور تیپی رو می پسنده. -کاملا درسته ولی واسه ی ما خانوادمون زشته .واسه بابای من که رو اسمش قسم میخورن زشته فردا یکی توروببینه نمیگه برین ببینن حاج مرتضی دخترشو به چه پسری داده. همونطور با اخم نگاه کرد وگفت=بذار بگن حرف مردم اصلا برام مهم نیست. -ولی برای ما مهمه محمد. ازاخماش فهمیدم که ناراحت شده آروم دکمه ها ی پیراهنشو بست حتی دکمه های بالای یقه اش رو باحرص گفت=اینطور خوبه اقوام وبستگان می پسندن؟ -الان خفه میشی بابا نه گفتم نه اینقدر بسته نه اونقدر باز.خودت که موقعیت خانوادگی مارو می بینی .بابا هم که رو آبروشو حرف مردم حساسه. -یعنی نباید آدم اونطوری که هست خودشو نشون بده اونطوری که مردم می پسندن باید باشه نه؟ -محمد دیگه غر نزن من نمیدونم. با دقت تو صورتم نگاه کرد وگفت=این اقوام وبستگان احتمالی شما که ممکنه مارو توی راه ببینن آرایش شما توجهشونو جلب نمیکنه؟توجه منی که شوهرتمو جلب کرد وای بحال مردم توی کوچه وبازار. خندیدم وگفتم=بی مزه. خیلی جدی گفت=الهام پاکش کن. جدی جدی میگفت گفتم=اینهمه آرایش کردم میگی پاکش کن. -خواهش میکنم پاکش کن. با اعتراض گفتم=چرا محمد گیرمیدی؟ -الهام عزیزم دوستندارم با اینجور آرایشت بریم خونه ی خالم همین.لااقل کمترش کن این آب رنگو. -آبرنگم نیس کم رنگ هم نمیشه. -چرا نشه یه دستمال بکش روشون کم رنگ میشه دیگه. پامو کوبیدم زمین وگفتم=محمد الان جیغ میزنم ها؟نمیخوام پاکشون کنم. باتعجب نگام کردوگفت=پا میکوبی رو زمین؟الی توکه منو میشناسی تا حرفمو به کرسی نشونم دست بردارنیستم پس پاکش کن. بامجبوری گفتم=-باشه یکم وایسا. کوتاه اومدم ومحمد فهمید که آره میتونه ی دفعات بعد هم اون حرفشو به کرسی بشونه .شاید مسیله زیاد بزرگی نبود ولی بنظر من ازهمون شب شروع شد.همیشه من کوتاه می اومدم وحرف حرف اون میشد حالا می فهمیدم که میگفتن پسرنخسیه یعنی چی.خلاصه اون شب اون کمی یقه اش روبست ومن آرایشمو کمی کم کردم.همینکه پامو گذاشتم خونهی خالش تازه فهمیدم محمد حق داشته که میگفت آرایشتو کمترکن.بی بندوباری رو به اوج رسونده بودن توی یه آپارتمان ساکن بود که تماما مجتمع فامیلی بود ولی فامیلای شوهرخاله ی محمد.احساس غریبی میکردم خصوصا کنار آدمایی که حرفای همو نمی فهمیدیم حرص من موقعی در اومد که یکی از دخترخاله های محمد اومد دستشو گرفت بردش تو اتاقش تا نمیدونم چیه کامپیوترشو درست کنه صدای خنده ی دخترخالشو هی ازتو اتاق می شنیدم داشتم ازحرص خفه میشدم تازه بامحمد هم روبوسی کرده بود یعنی واقعا محمد نمیدونست من بدم میاد خونه ی شلوغی داشتن هردقیقه یکی میرفت یکی می اومد پسرخاله های خیلی پرویی داشت حالا معنی حرف محمدو می فهمیدم خوبه آرایشمو کمترکردم وگرنه درسته قورتم میدادن شام زهرشد تو دلم.سرمیزشام محمد خان بلاخره تشریف آوردن اومد کنارم نشست خودمو کمی کشیدم کنار متوجه نشد بهم گفت=عزیزم خوبی؟حوصلت که سر نرفت؟ با اخم نگاش کردم و رومو کردم سمت دیگه ای.آروم دستمو گرفت وگفت=الهام؟ دستمو ازدستش بیرون کشیدم وچیزی نگفتم شام روکه آوردن محمد اینقدر هوامو داشت که کمی دیگه میذاشتم غذا رو میذاشت تو دهنم مثلا میخواست منو با این رفتاراش خر کنه.شام زیاد نخوردم راستش اینقدر که حرص خورده بودم سیر شده بودم حساب کار اومد دست محمد بعد شام ازجفتم جم نمیخورد البته بعدشام زیاد نموندیم تاشام خوردیم آروم کنار گوشش گفتم=بریم دیگه. اونم آروم جوابم داد=چشم یکم دیگه میریم. خوب بلاخره زمان به کندی گذشت وبلاخره ممدخان قست رفتن کردن موقعه ی خداحافظی با دخترخاله هاش دست داد خوب جای شکرش باقیه مثل اول روبوسی نکردن. لبخندای تصنعی میزدم نفهمنن ازچیزی ناراحتم.همینکه نشستم تو ماشین شدم عین برج زهرمار محمد داشت ماشینو روشن میکرد گفت=بسم الله.ازقیافت میترسم. خندم گرفته بود بازم باهاش حرف نزدم اونم چیزی نگفت تاپشت چراغ قرمز که ایستادیم گفت=زندگیم چیزی شده؟ خشک گفتم=نه. -خوب خداروشکر که چیزی نشده این قیافته اگرچیزی میشد دیگه چه قیافه ای بخودت میگرفتی. -هه -خوب بگو دیگه چی شده من دوسه باربیشتر نمی پرسم ها؟ -نپرس -باشه نمی پرسم خوب حالا بگو چته؟ چشمامو تنگ کردم وگفتم=یعنی تونمیدونی. چراغ سبز شد وحرکت کرد وگفت=چرا میدونم. -پس دیگه نپرس. -خوب اگر نپرسم تو همینطورباهام قهرمیمونی که؟ -میخواستی درست رفتارکنی/ همونطور که دنده روعوض میکرد گفت=خیلی خوب بابا ببخشید خوبه؟ نیازی نیست معذرت خواهی کنی؟ -پس تواین مواقع نیاز به گفتن چه کلماتی هست؟ جوابشو ندادم ولی از رونمیرفت همش برام حرف میزد جالب اینجا بود ازچیزایی میگفت که نه بمن مربوط میشد نه خوشم میومد گوش بدم آخه کی با نامزدش درمورد چا های نفت حرف میزنه.اصلا باهاش حرف نمیزدم تا رسیدیم خونه.محمد هر روز به دیدنم می اومد ولی فقط شبهای5شنبه وجمعه خونمون می خوابید .رها وبهرام ونیایش خونمون بودن یه احوال پرسی سریع کردم سراغ محمد رومیگرفتن که محمد پشت سرم واردشد منم سریع رفتم تو اتاقم تا لباسامو عوض کردم اومد تواتاق.گفت=چیکارمیکنی؟ چه سوال بی ربطی مثلا حالا تومنو نمی بینی چیکارمیکنم. آروم گفتم=می بینی که. نشست جفتم وگفت=الهام بسه دیگه چقدر کشش میدی گفتم ببخشید دیگه چرا اذیت میکنی. کمی مکث کردم میخواستم جوابشو بدم ولی اون فکرکرد نمیخوام جوابشو بدم کلافه گفت=الهام با توام ها بجون خودم قسم اگر باهام حرف نزدی سرمو می کوبم به دیوار؟
    پاک عقلشو ازدست داده بود جدی حرف میزد باتعجب نگاهش کردم برای اینکه آرومش کنم لبخند زدم وگفتم=باشه محمد چرا عصبی میشی.
    -عصبی میشم چون یکذره ناراحت شدن من برات مهم نیست انگار.هرچی میخوام کاری کنم ازدلت دربیاد ولی انگار نه انگار.تموم اون دختر وپسرایی رو که تو خونه ی خالم دیدی رو من با کوچیکی باهاشون بزرگ شدم حکم خواهر وبرادرامو برام دارن هیچ نظری هم بهشون ندارم.
    -ولی محمد تو دوستداری منم برم با پسرعموهام روبوسی کنم بگم جای برادرمه تو قبول میکنی من اینکارو کنم؟ -توبیجامیکنی هنوز اینقدر بی غیرت نشدم. -می بینی خودت اینطوری وتوقع داری من ناراخت نشم.چرا تو واست مهم نیست که من ناراحت بشم ها؟ دستشو کشید روموهاش وگفت=الهام نفسم تو طرز فکری داری واسه خودت منم طرز فکری دیگه ای دارم برای خودم.
    بحالت تهدید انگشتمو برای محمد تکون دادم وگفتم=من فکرمیکردم تو پسر صبور وآرومی هستی ولی الان بنظرم هم تخسی هم زودعصبی میشی وکم طاقتی؟ لبخند زدوگفت=
    -اینقدر زود قضاوت نکن . دستمو گرفت برد نزدیک لبش وآروم بوسیدش وگفت=من تاحالا ناز کسی رونکشیدم بخاطرهمین وقتی باهام قهرکردی برام سخت بود یکم. خندیدم وگفتم=باید دیگه یاد بگیری. بشوخی گفت=کور خوندی. منو کشید سمت خودش بی اختیار افتادم تو بغلش بوی عطرش همونی بود که روز عقدمون زده بود سرشو نزدیک صورتم کرد با لبخند نگاهم کرد . حال وهوای عجیبی داشتم تموم روزمو با فکر به محمد میگذروندم محمد شده بود همه کس من.محمدی که دنیای منو نمی فهمید ومنم دنیای اون رو.ازاین مدتی که وارد خونه ی ماشده بود سعی میکرد مثل خودمون باهام رفتارکنه فقط بلد بود بمن گیربده آرایشتو کم کن رزلبتو پاک کن شالتو درست بزن.وگرنه هیچ کاری به خواهرش نداشت سمانه هم سن وسال خودم بود باهم جورشده بودیم.مامان محمد اون روز دعوتم کرده بود برای ناهار خونشون برای اولین بار اتاق محمد رودیدم برعکس اتاق من که خیلی شلوغ بود اتاق شیک وخلوتی داشت هنوز محمد ازسرکارنیومده بود منو سمانه یواشکی رفتیم توی اتاقش بادقت اتاقشو بررسی کردم سمانه گفت=الهام بیا وسایلشو بگردیم بعد اگربفهمه چون توبودی بامنم دعوانمیکنه. -اگراین محمدشماست بامنم دعوامیکنه. -نه بابا توالان خیلی براش عزیزی. چندتا کتاب روی میزش داشت برداشتم درمورد تاریخ بودن .چه حوصله ای داشت.سمانه مثل کسی که آزاذشده باشه هی سمت وسایلش میرفت گفتم=مگر نمیذاره دست به وسایلش بزنی؟ -نه باهام دعوا میکنه. ازبه یادآوری محمد درحال عصبانیت یه لبخند زدم خیلی جذاب میشد وقتی قیافش عصبی میشدنمیدونم چطورشد دلم یهو براش تنگ شد. رفتم سر تختش نشستم بالای تختش عکس محمد ویه پسری دیگه روی شاسی کوچیکی بود گرفتمش دستم وگفتم=سمانه من این جفتیشو می شناسم؟ -نگاه کرد وگفت=سامانه وای الی یه تیکه ای که نگو تو عکس اینطور افتاده خودش خوشکل تره.راستی توازکجا میشناسیش؟ -فامیل شوهرخواهرمه. -حیف شد اولا اینقدر میومد خونمون من همش تو کف اینم چراعاشقم نشد؟ -دیوونه مگه حتما باید عاشقت میشد؟ -آخه خیلی خوش تیپ وپولدار بود ولی نبین منواینطور جلوی توامیگم اینقدر خودمو واسش میگرفتم که نگو.
    -کمی هم شبیه همن. -آره هرکی می بینه همینو میگه فعلا که بینشون بهم خورده. -چرا؟ -نمیدونم دردگرفته که نمیگه انگاری محمد فهمید دوستش داره عاشق خواهرش میشه دوستیشو باهاش بهم زد. -دختره ی دیوانه. خندید احساس میکردم ازاینکه پیششم خوشحاله رفت سمت کشوی میزکامپیوتر محمدهی ازش کاغذ خودکار می نداخت بیرونوگفت=راستی الهام ساغر رومیشناسی؟ -نه کیه؟ -دختردایی ام. -فکرکنم دیدمش ولی به اسم نمی شناسمش. -نگاه کن چقدر آشغال جمع کرده تو کشوش.ساغر ازکوچیکی محمدو دوستداشت. -محمدو؟پس چرا اونو براش نگرفتین؟
    -مامانم وزن دایی چشم دیدن همدیگه رو ندارن. باتردید پرسیدم=محمد هم دوستش داشت؟ -نه خیلی بهش بی تفاوت بود کاری بکارش نداشت.فقط الی محمد نفهمه من چیزی گفتم ها. رفتم توفکر که باصدای محمدبرگشتم=راحت باش بعدش هم میتونی درکمدمو بازکنی. باخوشحالی دویدم سمتش گونه ام روبوسیدوگفت=سلام عزیزم.ورفت سمت سمانه وگفت=خوب؟ -داداشی باورکن قست بدی نداشتم. -منم نگفتم قست بدی داشتی میگم لاتجسس. -میخواستم ببینم چی داخله کشوهه همین. -بتو مربوطه من چی توی کشو دارم؟ گفتم=محمد من پیشش بودم کاری نکرد که. -باراولش نیس الهام. -خوب ببخشید دیگه تکرارنمیشه. -سمانه بارآخرت باشه دفعه ی دیگه تکرارشد من میدونم وتو.. سمانه با اخم ازاتاق رفت بیرون کفتم=محمد ناراحت شد نباید باهاش اینطور رفتارمیکردی؟ -الهام باراولش نیست عصبیم کرده دیگه. واقعا عصبی بود دستی کشید تو صورتش که گفتم=محمد توخیلی کم طاقتی این اصلا خوب نیست.رفت روی تخت درازکشید وموبایلشو چک کرد منم رفتم روی صندلی نشستم که گفت=چرا اونجانشستی بیا اینجابشین. بلندشدم ورفتم سرتخت نشستم که گفت=کی اومدی؟ -یه نیم ساعت قبل اومدن تو. چیزی نگفت که یهو دستمو گرفت وپرت شدم سمتش نمیدونم چرا یهوبازخجالت کشیدم که گفت=وقتی میگم بیا پیشم بشین یعنی این نه اینکه با سه متر فاصله ازم میشینی. -محمد ولم کن بلند شم. -نمیشه. -محمدزشته شاید الان کسی بیاد. -کسی بدون اجازه وارد اتاق من نمیشه. -محمد؟ -جونم؟ -یه سوال بپرسم/؟ -بپرس -جوابمو درست میدی دیگه ؟ -آره بپرس. -توکسی روقبل از آشنایی بامن دوستداشتی یا مثلا بفهمی کسی بهت علاقه داشته؟ مکث کرد وابروهاشو داد بالا دستاشو شل کرد بلندشدم پاشو انداخت روپاش وگفت=چه سوال مبهمی/ -قول دادی راستشوبگی. -چشم. -خوب بگو. -اینکه کسی بهم علاقه داشته باشه رونمیدونم ولی یه نفر رودوستداشتم. -کی رو؟ -یه دختر قیافم درهم شدوگفتم=منم میدونم دختره کی بوده؟ -بهتره ندونی میشناسیش. -محمد داری راست میگی؟ -خوب مگرخودت نگفتی راستشوبگو. -هنوزم دوستش داری؟ -اوووو خیلی.
    دیگه داشتم دیوونه میشدم وگفتم=توکه کسی دیگه رودوستداشتی بیجا میکردی به خواستگاری یه دختر دیگه بری. باتعجب نگام کردوگفت=الهام خودت ازم پرسیدی؟ بابغض گفتم=من بپرسم توباید اینطوری جوابمو بدی؟ -ای بابا خودت گفتی حقیقتو بگو. -لازم نکرده دیگه هم حق نداری باهم حرف بزنی. -حالا بده شوهر باصداقتی داری. -لازم نکرده. همونطور که ازتخت بلندمیشد گفت=ای بابا.پاشو بریم ناهاربخوریم. بلندشدم جلوترش رفتم که نزدیکا در دستشو نگه داشت سمتم وخوردم به دستش وخندید وگفت=الهی قربونت برم باورکن شوخی کردم. عصبی گفتم=محمد برو کنار حالا که دیدی من بدم اومده حرفتو پس گرفتی.
    -نه بابا خواستم اذیتت کنم. -خر خودتی. -باشه من خر.میگم شوخی کردم بجون مادرم شوخی کردم چرا باورنمیکنی؟من جون مامانمو الکی قسم نمیخورم درضمن منظورم ازاون دختره که گفتم تومیشناسیش خودت بودی. سرمو کمی باید بالامیگرفتم تا بتونم صورتشو ببینم نگاش کردم وگفتم=راست میگی؟ -آره جون خودم راست میگم. سریع باذوق لپشو بوسیدم وگفتم بریم.لبخند زد ودستشو کشید روی گونه اش.ولی بدبختی من ازاون موقع شروع شدکه مرض حسادت جونم اومد موبایل محمد زنک خورد ومامانش گفت=محمد مامان گوشیت زنگ میخوره. -نه مامان زنگ اس ام اسه.ساغره حالتونو پرسیده بود دایی تازه امشب میره ماموریت قزوین.
    درست می شنیدم جلوی من داشت قشنگ میگفت که بادختردایی اش اس ام اس بازی میکنه.همون کسی که سمانه میگفت ازبچگی بهش علاقه داره .ای خدا بهرام کجا ومحمد کجا. بهرامی که رها وخواهراش تنها خانومایی بودن که بهش مسیج میدادن حالا می فهمیدم این آرامش وخوش بختی رها ناشی از رفتار سنجیده ومحبته شوهرشه که زندگیشونو بادوام نگه داشته.مشکل من با محمد طرز تربیتش بود فقط همین.
    حسادت.....حسادت همون غیرته که توی مردا هست.میگن غیرت زن کفرآوره.
    ساغر رو دیدم راستش ازاون موقعه که سمانه باهام حرف زده بود خیلی دوستداشتم ساغر روببینم البته فامیلاشونو دیده بودم فقط نمیدونستم ساغر کدومشونه.بلاخره
    انتظارم به پایان رسید.شب جمعه بامحمد وفامیلاشون به پارک رفتیم جمعیتمون خیلی زیاد بود باهمه سرسری سلام کردم .زیرانداز پهن کرده بودن به سختی جامون شد خیلی دوستانه نشستیم محسن اومد سر پای محمد نشست که محمد هم پرتش کرد یه سمت دیگه لباسش کمی خاکی شدن من فقط محو رابطه ی صمیمی که بین همشون بود شدم اصلا نمی فهمیدم کدومشون خواهروبرادرن.یه گوشه دختری ساکت نشده بود به قیافش نمیخورد آروم باشه ولی ازهمه ساکت تر بود. آرمین بهش گفت=ساغی بلندشو بریم یه دوربخوریم. دختره هم گفت=صدبارگفتم ساغی نه ساغر. -خوب رو زبونم نمی چرخه چیکار کنم. -چطور ساغی می چرخه ساغر نمی چرخه. -زبونه دیگه نمیتونم که به زور بچرخونمش. خودش بودساغربود.
    یه دختر باچشم های طوسی وموهای زیتونی وپوست گندمی وقد بلند وظریف.قیافش خیلی جذاب وقشنگ بود.ازاون قیافه های تودلبرو. چندثانیه فقط نگاهم بهش بود.چطور محمد دختری به این قیافه رو که دختردایی اش هم میشده ازش گذشته.ازمن زیباتر بود این اعتراف رومیکنم.یه نگاه به محمد کردم داشت باشوهرخاله اش حرف میزد.همیشه صورتش یه غرور یا جذبه ی خاصی داشت شاید تو نگاه اول بنظر آدم خشنی بنظر میرسید ولی اینطور نبود درست بود زود عصبی میشد ولی خوبی های زیادی هم داشت.قلبه مهربونی داشت.
    سمانه کنارم نشسته بود زد به دستم وگفت=توفکری؟ اومدم جوابشو بدم که محسن به سمانه گفت=بابا نامردا پام تاول زد یکم جاکنین بشینم.مادره ماروباش اصلاماروآدم حساب نکرده به تعدادی که شماجابشین زیرانداز آورده. سمانه خندیدوگفت=غر نزن. -کمی بکش کنار .میام سر پات می شینم ها. کمی خودمو جفت محمد کردم که نگام کردوگفتم=محمد محسن جاش نیست. -اون همیشه اضافیه ولش کن. -محسن هم گفت=اختیاردارین. کمی جمع وجورنشستیم تا محسن هم جاش شد محمد زیرگوشم گفت=الی راحتی/؟ لبخند زدم وگفتم=آره صمیمانه نشستیم دیگه.
    یه نگاه به ساغر انداختم بازم ساکت بودبقیه رونگاه میکرد یواش توگوش محمدگفتم=محمد این دختره چقدر ساکته؟ -کدوم؟ -همونکه پیش مامانت نشسته/ -ها ساغر؟ -اوهوم. بعد بلند اسمشو صدا کرد=ساغر ساغر.پاشو بیا اینجا چرا دمقی؟. ازخدا خواسته بلند شد اومد کنارمون یه جور نزدیک خودمو ومحمد جاش دادیم .
    -الی منو ساغر وقتی کوچیک بودیم اینقدر می زدیم تو سروکله ی هم که نگو.
    -من نمیزدم تو میزدی.چون من آروم بودم توهمیشه اذیتم میکردی.
    لبخند زدم وگفتم=الانم بنظردختر آرومی میاین. -ازپرحرفی خوشم نمیاد.راستی محمد تونستی برام اون برنامه روکه میخواستم پیداکنی؟ -یکی از رفیقام دارتش برات میزنم روفلش میارم. -وای ممنون. تموم حواسم به ساغرومحمد بود نمیدونم چرا بااینکه باهم عادی حرف میزدن ولی به همین هم حسودیم میشد اصلا دوستنداشتم بامحمد هم کلام بشه.اینطور که معلوم بود با محمد بیشتر بقیه ی پسرای فامیلشون جور بود آخرسرهم محسن روصداکرد تا با دوربینش از خودش ومحمد عکس بگیرن که بذاره تو فیس بوک تامحسن فهمیدگفت=ساغی خوتو بامحمد عکس بگیری کسی باهات دوست نمیشه. -میخوام دوست نشن.
    -پس داف پنداری کن توام.
    یه گوشه ای ازپارک پیش یه درخت قشنگ ایستادن کنارهم وسراشونو زدن بهم منو جفت محسن تو دوربین نگاهشون میکردم.دوسه تا گرفتن که محمد گفت=محسن ازمنو الهام هم چندتابگیر. اومدکنارم ایستادودستشو انداخت دور کمرم وزیرگوشم آروم گفت=الی تو فیس بوک عکس منو آرمین هم پهلوی همه.
    آروم گفتم=خوبه. یکی بیشتر نگرفتیم یعنی من نخواستم.قرار شد همه ی جوونا برن قدم بزنن مثل گله های گوسفند هممون راه افتادیم.احساس میکردم بین همه ی اونا غریبه ام دست محمدو گرفته بودم وکمی دورتر ازاونا قدم میزدیم ومحمد برام حرف میزد که کیان پسرخالش به محمدگفت=نمیکشی؟
    نگاش کردم یه سیگاردستش بود محمد جواب منفی دادکه گفتم=محمد مگه تو سیگارمیکشی؟
    -نه بابا تعارف کرد.
    -ترسیدم یه لحظه. دستمو فشارداد وگفت=تامن هستم ترسی توکارنیست.
    احساس دلگرمی میکردم احساس عزیز بودن=بقران خسته شدم الی همش هی منتظرم کی5شنبه بشه کی جمعه کی دیپلم بگیری عروسی کنیم؟آواره شدم میرم خونمون فکرم باتوهه میام خونه شما بازم فکرم باتوهه.
    -بی مزه. برگشت سمتم چندلحظه نگام کردو دستشو گذاشت یه طرف صورتم وگفت=چیزی میخوای برات بخرم؟
    دستمو گذاشتم روبازوش وگفتم=نه بیا بریم جانمونیم ازشون.
    -بذار برن مهم نیس.
    با اینکه صورتش بنظر جدی می رسید ولی توی نگاهش یه مهربونی خاصی بود دستشوگذاشت دور کمرم منوبخودش نزدیک کرد گفتم=محمد زشته ولم کن. نگاهش ثابت بود روی مانتوم دستشو شل کرد وگفت=امشب خیلی خوشکل شدی. -توهم مثل همیشه خوش تیپ شدی.توچشماش نگاه کردم محمد اولین مردی بود نگاهمو ازش نمی گرفتمو توی چشماش نگاه میکردم.
    -محمد بیا بریم میخوام یه چیزی نشونت بدم.
    ساغر وسمانه وکیان اومده بودن سمتمون درحالی که با سمانه حرف میزدم تموم حواسم به محمد بود.محمد دستشو ازدستم درآوردنگاهم کرد سرشو تکون داد یعنی برم سرمو بحالت مثبت تکون دادم که گفت=الهام میرم وزودمیام. سرمو تکون دادم که یعنی باشه.کیان برامون تنقلات گرفته بود بقیه ی بچه ها هم جداشده بودن سمانه باهام حرف میزد ولی تمام هوش وحواسم پیش محمد بود.نزدیک یه10دقیقه بعد اومدن ازدور دیدمشون دستشون تو دست هم بود داشتم ازحرص خفه میشدم.
    وقتی رقیب عشقی داشته باشی اونم ازاین نوعش نور علانورمیشه دیگه.اعتراف میکنم که زیباتر ازمن بود .وقتی نزدیکمون شدن ساغر داشت می خندید محمد گفت=اون قسمت پارک جوونا داشتن می رقصیدن محسن وآرمین هم خودشونو قاطی کردن حالانرقص وکی برقص.کاش شماها هم میومدین. سمانه گفت=وای این محسن وآرمین هرجامیرن آبرو واسه آدم نمیذارن خو شما نگفتین خودتون دوتایی تنهایی رفتین.
    اخمام رفت توهم محمد داشت نگام میکرد اومد سمتم ودستمو گرفت وگفت=الهام میای بریم؟ آروم جواب دادم=نه نمیخواد.
    کمی بعد وقتی همه جمع شدن حرکت کردیم هرکس سمت خونه ی خودش .محمد احساس کرده بود که ناراحتم توی ماشین دوتامون سکوت کرده بودیم.آروم دستمو برداشت وبرد نزدیک لبش وپشت دستمو بوسید.چیزی نگفتم تارسیدیم خونه.
    تارسیدیم خونه سریع رفتم سمت اتاقم محمد هم پشت سر داشت می اومد تا در اتاق روبازکردم وکیفمو پرت کردم سرتخت .توی چارچوب درایستاد وگفت=چیکار کیف بدبخت داری؟
    یه نگاه عصبی بهش کردم که گفت=چه جذبی داره نگاهت.
    باحرص گفتم=مسخره بازی بسه محمد.بحدکافی ازدستت عصبی هستم.
    بی تفاوت گفت=خوب چرا؟
    -یعنی تونمیدونی؟ -نه بگوتاماهم بدونیم.
    -لازم نکرده توبفهمی.
    -پس اگر من نباید بفهمم کی باید بفهمه؟
    باحرص گوشیمو پرت کردم روی تخت که گفت=بازکه چیز پرت کردی؟
    -دلم می خواد.
    -اومد سمتم لبخند زد ونشست جلو پام ودستامو گرفت وگفت=چی شده زندگیم؟
    -محمد با رفتارات وکارات ناراحتم می کنی.
    -تو الکی اوقاتمونو تلخ میکنی؟
    -من>؟چی میگی محمد؟
    -خوب بگوعزیزم گوش میدم.
    -محمد اونسری هم سرهمین رفتارای تو بحثمون شد.رفتاراتو عوض کن چراکمی ازبهرام یاد نمیگیری چرا تو اینطوری هردختری میاد سمتت یا دستش تو دستته یاتو بغلته؟خیلی هم با این مسایل عادی برخورد میکنی این منو بیشتر عصبی میکنه.کمی رفتاراتو اصلاح کن.وقتی رفتار بهرامو باتومقایسه میکنم می بینم خیلی باهم فرق دارین.
    چیزی نمیگفت نگاهش کردم ببینم چراساکته نگاش عصبی بود گفت=الهام بفهم داری چی میگی؟اصلا معنی حرفایی روکه میزنی می فهمی؟اصلاکمی فکرمیکنی بحرفات؟
    -توچی؟تو به رفتارات فکرمیکنی؟
    -من کاری نکردم.
    دستامو ول کرد وگفتم=آره من بودم با ساغر خانوم رفتم دست تودستش عین نامزدا توپارک گشتم من بودم با ساغر اس ام اس بازی میکردم منم بادخترا همش میگم ومی خندم.
    باحرص دکمه ی بالای پیراهنشوبازکرد وگفت=ول کن بابا .مهم اینه من توروانتخاب کردم برای زندگی.
    بلند شد ورفت کولر رو زد وگفت=من ازکوچیکی اینطور بزرگ شدم اصلا ساغر رومیبینم انگار سمانه رودیدم پس به رابطه هامون حسودی نکن.
    -هه آسمون و زمین یکی بشن نه اون خواهرته نه توبرادرشی اگر اینطور بود ساغر بهت علاقمند نمیشد.چقدر بدم میاد ازاین داداشی گفتنا وآجی گفتنایی که خودمون هم میدونیم دروغیه برای گول زدن خودمون میگیم.هرچی باشه اون محرمت نیست فکرکنم همین کافی باشه برای اینکه بفهمی حق بامنه.
    -الهام داره بهم برمیخوره کم کم.یکم فکرکن چی داری میگی یعنی من دارم دروغ میگم که مثله خواهرمه وبهش نظر دارم؟
    واقعاعصبی شده بود راستش ته دلم وقتی عصبی میشد کمی می ترسیدم ولی به روی خودم نمی آوردم.
    -من منظورم این نبود اصلا من بهرامو می بینم حظ میکنم ببین چطور....
    نذاشت حرفمو ادامه بدم گفت=بس میکنی یانه؟هی فخر بهرامو بمن می فروشی؟دیگه داری رواعصابم راه میری.
    گوشیش زنگ خورد تاصحفه ی گوشی رونگاه کرد پرتش کرد خورد به دیوار .باتری یه طرف افتادو خود گوشی درپشتش یه گوشه .اونوقت بمن میگه چیز پرت نکن خودش بدتربود.ازترس چیزی نمیگفتم میترسیدم بیشتر عصبی بشه مثل بچه های آروم یه گوشه نشسته بودم.
    -الهام به ولای علی یه باردیگه فقط یه باردیگه ازاین چرندیات بگی من میدونم وتو .به دخترمردم هم تهمت نزن که منودوستداره خودش عکس دوست پسرشو بهم نشون داد.
    فوری گفتم=چه پرو.من فقط دوستدارم بدونم توچند تا دوست دختر داشتی قبل ازمن؟
    نگاهش پرازخشم بود زیرلب یه استغفر.... گفت ورفت تشکامونو بیار دیگه اون دوشبی که محمد میموند خونمون دوتامون روی زمین می خوابیدیم.باعصبانیت پرتشون کرد زمین شاید میخواست خودشو با این کاراتخلیه کنه.ازسکوتش همه چی دیگه مشخص بود.نه بمن نه به اون.منی که بجز محمد دست هیچکس بمن نخورده بود توی چشمایی جز چشمای محمد چشم ندوخته بودم توی آغوشی جز آغوش محمد جای نگرفته بودم اولی وآخرین عشقم محمد محسوب میشد تاحالا صدبار محمد گفته بود که منوبیشتر بخاطر پاکی ونجابتم خیلی دوستداره.یاده حرف رها افتادم که میگفت آدما چیزایی روکه خودشون ندارن میخوان تو طرف خاصشون پیداشون کنن ولی خوب محمد من اینطوری ها هم نبود.نمیدونم گیج بودم .گوشیشو برداشت از رو زمین وگفت=شارج کن گوشیت کجاست؟
    میخواستم بهش بفهمونم باهاش قهرم رومو کردم سمت دیگه وباهاش حرف نزدم که صداشو شنیدم=بچه.همه ی کارات بچه بازین صدبارگفتم ازاین لوس بازی هاخوشم نمیاد.میخوام چراغا روخاموش کنم کاری نداری؟
    -آروم گفتم=نه
    -خاموش کنم یا نه؟
    -گفتم خاموش کن.
    چراغا روخاموش کرد واومد کنارم درازکشید ازش کمی فاصله گرفتم احساس کردم داره نگام میکنه ولی من اصلا نگاهش نمیکردم یه آه کوتاه کشید .دوستنداشتم ناراحتش کنم شاید اونم گناهی نداشته باشه شاید اگر اونم جای بهرام توی یه خانواده ی مقید بزرگ میشد حالا رفتاراش اینطور نبود یا شایدم اگر بهرام جای محمد بود اونم مثل الان محمد میشد.
    -الهام دیروز یکی ازهمکارام نامزد کرد قراره هفته ی دیگه هم عقدکنن بعدهم برن ماه عسل ماروهم دعوت کرد میای بریم؟
    بدون فکر زود گفتم=نه
    -ولی اون برای نامزدی ما اومد.
    هیچ چیز بیشتر این حرصم نمیداد که وقتی باهاش قهرمیکنم خیلی عادی رفتارمیکرد وانگارقهرمن براش مهم نیست.بنظرم اگر فحشم میداد بهتر بود تا اینکارا رومیکرد باحرص گفتم=من باتو حرفی ندارم.
    میدونستم رفتارام بچگونه ولوسن ولی هیچ راهی برای تنبیه کردن وادب کردن محمد سراغ نداشتم.ولی بعدها متوجه شدم محمد کسی نیست که با تنبیه وقهر کردن بخواد بحرف من گوش بده تازه یاده حرف بابا می افتادم که میگفت این پسر خیلی تخسه من آدما روخوب ازچهرشون می شناسم.نمیدونستم میتونم محمدو تغییر بدم یانه.جوابمو داد=جون هرکسی که دوستداری شروع نکن الهام حال وحوصله این بچه بازی ها روندارم.
    چیزی نگفتم که با اخطار گفت=الهام؟؟
    بعدچند ثانیه بلند شد نشست کلافه دستشو فرو برد تو موهاش وگفت=دفعه ی دیگه صدات کردم جواب ندادی دیگه اون روی سگم میاد بالا.بیخود میکنی حرف نزنی .تا دری به تخته میخوره قهرمیکنی چندتا حرف زدی جوابشونو گرفتی فک نکن فقط خودت ناراحت میشی منم دلخورم ولی مثل تو قهر نمیکنم.فهمیدی چی میگم ؟
    راستش جرات نداشتم جواب ندم آروم گفتم=آره.
    یه نفس عمیق کشید ولی نفس من درنمی اومد بازم اون برنده شد با زور کاری کرد که من کوتاه بیام کنارم دراز کشید وگفت=فردا کمی زودتر بلندمیشم میرم بابا کارم داره.
    -باشه اشکال نداره.
    -ولی درهرصورت منکه میرم توهمیشه خوابی.
    -اوهوم.
    برگشت نگام کرد تو تاریکی ازنگاهش متوجه نمیشدم عصبیه یا نه.نگاهشو ازم گرفت روشو کرد سمت دیگه ای.بازم یه آه کشید وگفت=گاهی وقتا چنان اعصابمو میریزی بهم که دیگه نمیتونم جلوی خودمو بگیرم .کمی به رفتارات فکرکن الهام تورو جون عزیزت فکرکن من خیلی بدم میاد وقتی بهم میگی باهام حرف نزن یا جوابمو نمیدی.آخه من کی تا حالا باهات این رفتارو داشتم که تو بامن اینکارو میکنی.
    با ناراحتی گفتم=ولی درعوض دعوام میکنی.
    -دعوات نکردم فقط عصبانی شدنم دست خودم نیس زود عصبی میشم زودم آروم میشم تو سعی کن وقتی عصبی ام زیاد باهام بحث نکنی.منم ناراحتم ازحرفایی که حاضرم قسم بخورم شاید منظورشو نمیدونی که میزنی ازاین قهرکردنات ازاین بچه بازی ها.من اگر کسی رو ازتوی فامیل میخواستم قبل توهم وجود داشتن .
    دستمو گرفت تو دستش وگذاشتش روی سینه اش وادامه داد=الی جلوت کم آوردم احساس میکنم بدجور بهت وابسته شدم وقتی باهام حرف نمیزنی میخوام کلافه بشم نمیدونم هنوزم گیجم من پسری نبودم که بخوام بخاطر یه دختر خودمو کوچیک کنم ولی الی خواهش میکنم اینقدر اذیتم نکن .شاید اگر یه حرفی رو ازیه آدم معمولی بشنوی زیاد ناراحت نشی برات مهم نباشه ولی اگرهمون حرفو اززبون کسی که دوستش داری بشنوی داغونت میکنه وقتی حرف میزنی کمی فقط کمی بحرفات فکرکن.همین.
    تعجب میکردم که از زبون محمد این حرفا رو می شنیدم مهربون وبامحبت بود ولی این حرفا رو اولین بار بود از زبونش می شنیدم راستش ازاینکه اینقدر قشنگ اعتراف کرده بود بدون اینکه برم تو عمق حرفاش یا اصلا باهاش صحبت کنم که رفتاراشو کمی تغییر بده باذوق گفتم=وای محمد فک نمیکردم اینقدر احساساتی بشی. چندبار سفت صورتشو بوسیدم خندش گرفته بود گفت=کبود شد صورتم الی.
    آروم منو برد تو بغلش .به همین سادگی اون عصبانیتش فروکش شد ومن هم تموم حسادتمو که تاچند دقیقه پیش داشت خفه ام میکرد وازیاد بردم.نمیدونم کی خوابم برد فقط تو خواب وبیداری بودم که محمد آروم داشت منو از تو بغلش درمی آوردم ومیخواست من بیدارنشم سرمو گذاشت روبالشت دیگه چیزی نفهمیدم تاصبح که بیدارشدم تاچشمامو بازکردم یاد اتفاقات دیشب افتادم یه لبخند کنج لبم اومد رفتم دست وصورتمو شستم وقتی برگشتم محمد ساعتشو روی میزم جاگذاشته بود آروم بردم نزدیک صورتم وساعتشو بوسیدم .خیلی دوستش داشتم این دوستداشتن رو با تک تک سلولای بدنم احساس میکردم.
    مامان تو آشپزخونه داشت غذا درست میکرد سلام دادم وگفتم=مامان ناهار چی درست کردی؟
    -اون غذایی که دوستداری؟
    -منکه همه غذاها رو دوستدارم .
    -نه آش داریم.
    با اعتراض گفتم=مامان تو که میدونی من لب به آش نمیزنم چرا درست کردی؟
    -بابات گفت درست کنم تو واسه خودت یه چیز حاضری بخور.
    ترجیح میدادم ازگرسنگی بمیرم ولی آش نخورم حسابی گشنه ام شده بو دحال پختن غذایی هم واسه خودم نداشتم از فیریزر همبر درآوردم سرخ کنم.مثل دیوونه ها ساعت محمد رو گذاشته بودم تو دستم ولی واسم گشاد بود هرچند دقیقه یکبار میبردمش بوش میکردم بوی عطر محمدو میداد اصلا هرچیزی که به محمد مربوط میشد اون چیزهم برام عزیز میشد


  8. Top | #8

    تاریخ عضویت
    1392,02,08
    عنوان کاربر
    کاربر خودمونی
    نوشته ها
    106
    میانگین پست در روز
    0.23
    محل سکونت
    قلبـــ عزیـــزانــم

    پیش فرض

    سه ماه از دوران عقدمون میگذشت سه ماه ازبهترین روزای عمرم .تا محمد پیشم نبود تو خونه فکرم باهاش بود وقتی هم که بودش کنارش بودم.هنوزبعد سه ماه درست پی به شخصیت محمد نبرده بودم.یه پسر خشن یامهربون .یا شایدم یکی به ظاهرخشن که قلب مهربونی داشت
    .راستش گاهی وقتا وقتی نمی دیدم که محمد آتویی چیزی بدستم نمیده که باهاش قهرکنم الکی خودم بهونه می گرفتم قهرمیکردم که اگر مدتی میگذشت بهونه نمی گرفتم محمدبشوخی میگفت الهام چی شده چراقهرنمیکنی؟میخوای یه بهونه ای بدم دستت که قهرکنی؟.ولی محمدهم اینطور نبود که وقتی قهرمیکردم سریع بیاد نازمو بکشه اولش کمی با خوبی بعد با بداخلاقی وعصبانیت مجبورم میکرد بگم بابا چیز خوردم قهرکردم مثلا اومدم کمی ناز کنم رهامیگفت محمدپسر مغروریه نمیخواد خودشو کوچیک کنه شاید چون خیلی بهت وابسته اس سعی میکنه با عصبانیتش یا بداخلاقی مجبورت کنه که باهاش آشتی کنی.هه همه مردم چه شوهراشون نازشونو میکشن منه بدبخت تازه بعد هر قهر باید یه دعوای حسابی هم باهام میشداون روز قرار بود خانواده ی دایی برای شام بیان خونمون حدود 20نفرتعدادشون بودکمک مامان کارمیکردم.ولی چون محمد پیشم بود دوستنداشتم ولش کنم برم کارای دیگه انجام بدم بخاطرهمین مامان کارایی بهم می سپرد که بتونم کنارمحمد انجامشون بدم بیچاره مامان همه کارا رو دوش خودش افتاده بود محمد دراز کشیده بود سرتختم داشت با گوشیش ور میرفت منم داشتم سیب زمینی پوست میکندم که محمد گفت=الی مراقب باش این چاقوهایی که تازه ازجعبه درشون میارین خیلی تیزن.-نه حواسم هست.-گوشیت چراغش روشنه انگارکسی داره زنگ میزنهرفتم سمت گوشی برش داشتم فرشته دوستم بود با ذوق جوابشو دادم کلی باهم حرف زدیم مدت ها بود ازش خبرنداشتم این چندمدتو داشت برام تعریف میکرد.وای که چقدر خندیدم همزمان که حرف میزدم سیب زمینی ها هم پوست میکردم آخه مامان عجله داشت قهقه خندم به راه بود چند بار محمد ازصدای خنده ام هی نگام کرد ولی چیزی نمیگفت.یهو درحال حرف زدن بودم که چشم هیچکس روز بد نبینه چنان دستم بریده شد که بنظرم گوشت تودستمم معلوم بود.سریع به فرشته گفتم بعدن زنگ میزنم قطعش کردم محمد اومد کنارم .ناجور بریده بود ولی فقط سوز میداد من از خونی که ازش می اومد ترسیده بودم پیش خودم فکرمیکردم الان محمد هی قربون صدقه ام میره خودشو فدام میکنه ولی رفتاری رو کرد که اصلا انتظارشو نداشتم همینطور که دستمو گرفته بود فشار میداد خونش بند بیاد گفت=هی بهت میگم حواستو بده میگی حواسم هس حالاخوب شد چرا حواستو نمیدی همیشه فکرت انگار یه جای دیگه اس آدم عاشقم اینطور نیست.عمقی بریدیش می بینی خونش بند نمیاد همه چی رو باید مثل بچه ها بهت یاد بدن.چشمام گرد شدن این دیگه چه مدلش بود جای نازونوازشش بود.رفت چند تا دستمال کاغذی آورد دور انگشتم پیچید وبازم غر زد=هی الکی میخنده هرچیزی حدی داری یعنی اگر بیرون خونه بودیم چنان خنده هایی ازت می دیدم من میدونستم وتو.خوبه قبلش هم بهت اخطار دادم که چاقوهه تیزه.جراتم بهت تذکر بدم سریع بهت برمیخوره .دستم ناجور سوز میداد ولی ازترس محمد جرات نداشتم دهن باز کنم دستمو هی فشار میداد گفتم=آخ دردم میکنه خوب چقدر فشار میدی.-بیشتر ازاینم دردت بگیره حقته تا دیگه حواستو جمع کنی خیلی سر به هوایی.با ناراحتی دستمو ازدستش بیرون کشیدم بیرون وگفتم=دلم ریش شد بسه دیگه.-وایسا برم چسب زخم ازمامان بگیرم بیام.جوابشوندادم یه طرف سوزش دستم ویه طرف هم این حرفای محمد بغضو آورد تو گلوم فکرنمیکردم باهام اینطور رفتارکنه.مامان ومحمد اومدن داخل مامان هم کمی غر زد که چرا حواستو ندادی واین حرفا خواست چسب رو بزنه به دستم که محمد نذاشت وگفت کمی دیگه که خونش بند بیاد خودش میزنه سیب زمینی ها روبرداشت ورفت ومحمد اومد پهلوم نشست وتا اومد حرف بزنه گفتم=محمد اگر بازم غر زدی بلند میشم میرم.-خوب الهام عزیزم چرا ناراحت میشی دستتو ناجور بریدی چرا حواستو نمیدی؟-مگه من خودم میخواستم دستمو ببرم-خوب وقتی دیدم دستتو خیلی ناراحت شدم-بسه ناراحتو خوشحالیت رو با دعوا سرمن خالی میکنی.-دعوا؟چی میگی الی؟من کی دعوات کردم؟دستمو فشار دادم آروم سوزم میداد دستمو گرفت وگفت=نگاه با دستت چیکارکردی؟دستمو ازدستش بیرون کشیدم وگفتم=من زن دست وپاچلفتی هستم خیلی دلت میخواد برو یه زن دیگه بگیر.یه خنده ای تو چشماش بود نگام کرد وگفت=یعنی تو قبول میکنی سرت هوو بیارم؟-خوش خیالی اونوقت رنگ منو هم نمی بینی.خندید وگفت=دستتو بده چسب بزنم بهش.-نمیخواد بده خودم.بدون توجه به حرفم مچ دستمو سفت گرفت وچسب به دستم زد ولی دستمو ول نمیکرد دستمو اومدم بکشم ازدستش بیرون نذاشت گفتم=محمد ول کن دستمو.-ول نمیکنم باید بگی ازم دلخور نیستی.-مگه زوره؟-آره هرجور دوستداری فکرکن.-محمد این رفتارت بده که آدمو مجبور میکنی تا کاری که میخوای رو انجام بده.چیزی نگفت که گفتم=باشه ناراحت نیستم.-خیلی خوبه-حالا دستمو ول کن محمد سوز میده زخمم.دستمو کمی آروم تر گرفت ولی ول نکرد وگفت=حالا که ناراحت نیستی عمو رو ببوس.-محمد دلم ازت پره دستمو ول کن.یهو بغضم اومد توگلوم ازاینکه شده بودم مثل اسباب بازی تو دستش با بغض دستمو کشیدم گفتم=دستمو ول کن.دستمو باز سفت گرفت وگفت نمیشه.گریم گرفت سرمو انداختم پایین تا نبینه گریه میکنم ولی محمد تیزتر ازاین حرفا بود دستشو گذاشت زیر چونه ام سرمو آورد بالا تا دید چشمام پر اشکن هول شد دستمو ول کرد وگفت=الی چی شده؟دردت گرفت؟ببخشید من مچ دستتو گرفته بودم چرانگفتی دردت میکنه؟حالم یهو خراب شده بود شاید تموم ناراحتی هام از محمد رو دلم انباشته شده بود والان میخواستم خودمو خالی کنم یهو اینطور شده بودم یه وقتایی که خیلی ناراحت بودم مجبورم میکرد که باهاش حرف بزنم یا خلاف میل باطنی ام ازترس خودمو خوب نشون بدم این برام سخت بود.بامهربونی گفت=الی چرا جوابمو نمیدی؟توروجون من گریه نکن دلم ریش میشه.موهای سرمو ناز کرد چشمامو بستم وباحرص گفتم=نکن محمد .محض رضای خدا کمی بحال خودم رهام کن.ولم کن خیلی محکم باهاش حرف زدم توی چشماش تعجب دیده میشد نگاهمو ازش گرفتم آروم زیرلب یه باشه گفت.دیگه حرفی بینمون رد وبدل نشد میدونستم ازسر نگرانی ودوستداشتنش اینقدر سرم غر زد خوب هرکسی یه جوری محبتشو نشون میده محمد هم اینطور بود.آدم پیچیده ای بود محبتشو زیاد سعی میکرد بروز نده مغرور بود اما قلب مهربونی داشت وهمیشه باید حرف حرف اون میشد.صورتش پکر بود برخلاف همیشه ناراحتش نشدم شب که مهمونا اومدن خونه حسابی شلوغ شده بود رها وبهرام هم اومده بودن.محمد نیایش روبغل کرده بود هی براش ادا در می آورد اون می خندید فهمیدم که بچه خیلی دوستداره اونم دختر ولی هیچوقت چیزی نمیگفت.دایی با تمام بچه هاشو عروسوداماداش اومده بود داشتم کمک مامان پذیرایی میکردم که رها اومد پیشم گفت کارت تموم شد بیا کارت دارم.یه باشه گفتم ورفتم محمد تو جمع نبودش هی با چشمم دنبالش میگشتم فکر کردم داخله حیاطه ولی بهرام گفت بهش گفته کارداره میره و زود برمیگرده.چیزی بمن نگفته بود یعنی کجا رفته بود؟وقتی رفتم توآشپزخونه پیش رها گفتم=نمیدونی محمد کجارفته؟-نه مگه نیستش؟-نه بهرام گفت بهش گفته میره بیرون وزودبرمیگرده.-اگر موبایلشو برده یه زنگ بزن بهش.-نه نمیخواد گوشیم پیشم نیس.گوشیشو ازتو جیب مانتوش درآورد وگفت=بیا ازگوشی من زنگ بزن.-نه نمیخواد.-چرا؟-هیچی خودم نمیخوام زنگ بزنم-مشکوک گفت نکنه باز دعواتون شده اونم سر گذاشته به بیابون؟فقط منتظر بودم یکی ازم بپرسه براش جریانو گفتم که گفت=آخه دیوونه کی به شوهرش میگه رهام کن برو.حتما بهش برخورده دیگه.-عصبی بودم یهو آخه رها خودم دستم بریده بود هی سوزمیداد اینقدر غر زد که دلم دیگه ریش شد.-محمد هم مثل بهرامه وقتی مریض میشم بجای دلداری دادن هی غرمیزنه این ابزار محبتشونه تو تازه باید خوشحال هم میشدی.-نه بابا چه خوشحالی؟راستی چکارم داشتی؟-ازبس حرف زدی پاک یادم رفت-خوب بگو.-چقدر بیحالی بابا حالم گرفت.-فعلا که شوهرم گم وگور شده میخوای برقصم-میخواستی اینقدر ناز وادا نیای که بذاره بره.-خوب بگو دیگهصداشو یواش کرد وگفت=یادته قبلا میگفتن که علیرضا انگاری بهت نظر داره ؟-آره خوب؟-دیدی که برای نامزدیت هم نیومدالکی گفتن مریضه الان که اومدی پیش دایی اینا علیرضا پیش بهرام ایستاده بود تا تو اومدی یه آه بلند کشید سرشوانداخت پایین.-جدی؟آره خودم یه چیزایی حس میکردم قبلن ها.-پسر دست وپاچلفتیه دیگه گذاشت دخترعمه اشو ازچنگش دربیارن.با اعتراض گفتم=رها؟من انتخابمو کردم یه تارموی محمدو به دنیا هم نمیدم.خندیدوگفت=فعلا که شوهرخواهرمو خون به دل کردی سرگذاشته به بیابون .الهام مراقب رفتارات باش دل زده اش نکنی درسته تازه نامزد کردین عزیزی ولی خوب هرآدمی تا حدی کشش داره این که نمیشه توهمیشه قهرکنی واون بیاد آشتی؟-راستش رها پشیمون شدم از رفتارم اون موقعه عصبی بودم نباید اینطور بهش میگفتم بیچاره قبلش چقدرنگرانم بود ومن بالحن بدی بهش گفتم ولم کن.خیلی صورتش پکر شد.-دیگه کار ازکارگذشت پشیمونی سودی نداره داماد فراری شده.-محمدمنو ول نمیکنه.-فعلا که فرار کرده. خندید کهمامان اومد پیشمون وگفت=شما اینجا جلسه گرفتین؟زشته بیاین پیش مهمونا.گفتم=مامان محمد نیومد؟-نه نیومده پاشین بیاین.-باشه کمی دیگه میایم.تموم فکرم پیش محمد بود.حدود یه ربع ساعت بعد محمد پیداش شد کلی ذوق زده شدم رفتم داخل اتاقم که بیاد پیشم ولی خبری ازش نشد حتما مونده بود پیش مهمونا تا رفتم سمت در تا برم از اتاق بیرون اون در رو باز کرد روبروی هم قرار گرفتیم گفتم=سلام. نفسم بند اومده بود آروم گفت=سلام. رفت سمت چوب لباسی یکی از پیراهناشو برداشت انگار میخواست لباسشو عوض کنه گفتم=محمد کجا بودی؟-مگه واست مهمه؟مشخص بود خیلی ناراحته گفتم=محمد ببخشید بد باهات حرف زدم خیلی عصبی بودم نمیدونم چم شده بود.باشه ببخشید؟نگام کرد وچیزی نگفت رفتم کنارش وگفتم=محمد ببخشید ناراحتت کردم آشتی باشه؟-من قهرنبودم.-پس چرا اینقدر خشک باهام حرف میزنی؟دکمه ی بالای پیراهنشو بازکرد وگفت=یادت رفت چی گفتی بهم؟خودمو لوس کردم وگفتم=محمدم خوب شو خوب معذرت خواهی کردم دیگه.آروم گفت=باش.با اعتراض گفتم=محمد؟؟؟-میخوام لباسمو عوض کنم.پیراهنو از دستش بیرون کشیدم وگفتم=نمیخوام اول باید مطمین بشم ازم ناراحت نیستی بعد ؟-من بهت گفته بودم وقتی میخوای حرفی روبزنی به حرفات کمی فکرکن نگفته بودم؟-باشه یادم رفته بود.ببخش دیگه.کمی مکث کرد وگفت=باره آخرت باشه باشه؟.باخوشحالی گفتم=چشم چشم.تبسمه قشنگی بهم کرد لباسو دادم دستش وبا دستم موهاشو ریختم بهم که اعتراض کرد=الهام؟میدونی چقدر پای موهام بودم تا این مدلو گرفتن؟-نه الان قشنگ تر شدی راستی کجا رفته بودی؟رها میگفت فرار کردی ازدستم.خندید وگفت=دلم گرفته بود کمی رفتم هوا بخورم.-وای بمیرم ناراحتت کردم.خودمو کشیدم بالا وگونه اش رو بوسیدم خودشو کمی کشید عقب .شوک بهم وارد شد خودمو کشیدم کنار نمیدونستم باید چه عکس العملی نشون بدم.بوی سیگار میداد.بوی دود...سریع از جفتم رفت وپیراهنشو درآورد ویکی دیگه پوشید من سرجام میخکوب شده بودم.برگشتم نگاهش کردم داشت بلوزشو می کشید پایین. بلوزشو کشید پایین من فقط نگاهش میکردم که گفت=الی بیا بریم پیش دایی اینا.آروم گفتم=محمد بوی سیگار میدادی.خندید وگفت=سیگار؟آره چند دقیقه پیش دو سه تا پاکت کشیدم.
    -دارم جدی میگم.
    دستمو گرفت وگفت =خوبه جدی گفتی چون من باکسی شوخی ندارم.اینقدر هم توهمی نباش.
    -لباستو بده برات بشورم.
    -آخه من کی ازاون موقعه که نامزد کردیم دادم لباسی چیزی ازمن بشوری اصلا کاری دادم واسم انجام بدی؟نخواستم اذیتت کنم دیگه میبرم خونمون.
    -نه من اذیت نمیشم.
    -بیا بریم ببینم این حرفا هم جلوی کسی نزن.
    چیزی نگفتم اصلا نمیدونستم باید چی بگم ولی بوی دود سیگار میدادبوی دودسیگار بود مطمین بودم. ولی شاید کسی پیشش سیگار کشیده ....ولی یعنی یه دود سیگار اینقدر شدیده که بوش به محمد بمونه.دستمو گرفت وباهم رفتیم پیش دایی اینا حتی توی مهمونی هم نمیتونستم فکرمو بجایی مشغول کنم فکر اینکه محمد سیگار بکشه بدنمو می لرزوند .نمی خواستم کسی بفهمه خصوصا خانواده ام .
    موقعه ای که مهمونا میخواستن برن دیگه آخرشب بود هممون تو حیاط بودیم اخمای محمد توهم بود.وای بازچی شده بود ترسیدم باز عصبی شده باشه.نکنه من کاری کرده باشم.آروم زدم به دستش همونطور با اخم نگام کرد سرمو تکون دادم که چیزی شده.همونطور با قیافه ی اخمو گفت=چیزی نیس عزیزم.
    عروس بزرگ دایی اومد پیشم وگفت=الهام جان دستتون دردنکنه ان شاالله خوشبخت بشین.
    با خوشرویی ازش تشکر کردم همینطور که باهاش روبوسی میکردم نگاهم خورد ب چشمای علیرضا داشت نگام میکرد نمیدونم چی تو نگاهش بودم ولی یه حس عجیب پیدا کردم تا رفتم کنار .دست محمدو سفت گرفتم برگشت نگام کرد منم نگاش کردم لبخند زدم.کنارگوشم آروم گفت=الهام من دیگه برم؟
    اخم کردم وگفتم=نه الان که زوده.
    -ساعتتو نگاه کردی.کجا زوده؟
    دلم نمیخواست ازپیشم بره گفتم=حالاهم کمی دیر بری چی میشه؟
    -صبح خواب میمونم.
    دستشو کشیدم وباهم رفتیم تو اتاقمون که گفت=راستی الهام این پسرداییت خیلی رواعصابه.فقط بخاطر بابات بهش چیزی نگفتم اعصابمو خرد کرد.
    -چرا؟مگه چیکارکرده؟کدومشون؟
    -جلوی همه به بابات گفت به خانوادتون میومد یه داماد دیگه مثل بهرام گیرتون بیاد نه مثل محمد.حیف بخاطر بابات ساکت شدم وگرنه جوابی بهش میدادم تا دیگه دهنشو بموقعه بازکنه.
    -کدومشون؟
    -نمی شناسم همونکه لاغر بود استخووناش زده بود بیرون تیشرت سورمه ای پوشیده بود.
    علیرضا رومیگفت گفتم=نمیخواد بحرفاشون اهمیت بدی اصلا به اونا مربوط نیست بخوان واسه ی زندگی ما نظربدن.
    -منم فقط بخاطر بابات جوابشو ندادم.
    لپشو کشیدم وگفتم=گوگولیم ناراحت نباش.
    خندید وگفت=الی میخوام برم دیگه؟
    -نه فقط نیم ساعت دیگه
    -بگو دیگه صبح برو.فردا زود میام پیشت.
    -نمی خوام.
    -یعنی الهام تو نگران من نیستی نصفه شب بزنم ازخونه بیرون.
    -مگه دختر۱۴ساله ای نگرانی نداره.
    -فقط۵دقیقه دیگه میمونم.
    -خو اگر۵دقیقه دیگه میمونی همین الان باید دیگه بلندشی بری.
    دستشو گذاشت رو شونه ام وگفت=اصلا ببینم چرا نباید برم؟
    -حالا...
    -خوب چرا اعتراف نمیکنی بگو هنوز نرفتی دلم برات تنگ شده. وخندید.
    -نخیرم
    -الی باورکن خیلی خوابم میاد.
    -واقعا که انگار که اصلا تو دوستنداری پیش من بمونی.باشه برو.
    رومو کردم سمت دیگه که گفت=ای بابا.باشه باشه میمونم غلط کردم .
    خندیدم ورومو کردم سمتش وگفت=جرات نداره باهات حرف بزنم.فقط نیم ساعت.
    -آفرین پسرخوب .ولی انگار تو دوستنداری پیش من بمونی اگر اینطوریه باشه برو منم ناراحت نمیشم.
    خندید دستشو انداخت دور کمرم ومنو نزدیک خودش کرد وگفت=من از خدامه که پیشت باشم ولی خوب موقعیت اجازه نمیده دیگه عزیزم.
    الانو بهترین موقعیت دونستم سریع گفتم=محمد چرا بوی سیگار میدادی؟
    توی چشمام نگاه کرد وگفت=الی یه بارپرسیدی جوابتو هم دادم چرا بازم سوالتو میپرسی.بابام سیگاری بود ننه ام سیگاری بود کی توخونمون سیگاری بود که منم سیگاری بشم.
    -چه ربطی داره؟پس چرا بوی سیگار میدادی؟
    -الی گلم قشنگم یه بار دیگه اسم سیگارو بیاره بلندمیشم گورمو گم میکنم.
    -نه نه غلط کردم.
    خندش گرفت از حرفم منم خندیدم .
    چند روز از اون جریان میگذشت خداروشکر تو این چند روز بدون هیچ بحث وقهری گذشت تا اینکه فهمیدم محمد وبهرام باهم بحثشون شده.
    هیچکس نمیدونست سر چه موضوعی باهم بحثشون شده .محمد توصیه های جدیدشو بهم کرده بود=الهام وقتی بهرام میاد خونتون حق نداری بری پیشش میمونی تو اتاقت تا بره اگر بفهمم فقط بفهمم بحرفم گوش نکردی اونوقت من میدونم وتو.هروقت هم بهرام اینجاس بمن خبر میدی تا من نیام تابره . الهام یادت نره چی گفتم ها.
    درجواب سوال منم که بارها پرسیدم چی شده جواب سر بالا میداد حتی رها هم نمیدونست.این وسط من گیج بودم مسایلی که مربوط به محمد میشد ومن هیچی ازشون نمیدونستم همش مخفی کاری بود.چند روزی بود محمد بی حوصله بود هروقت بهرام می اومد خودمو حبس میکردم هروقت هم اینجا بود به محمد میگفتم نیاد تا بره.چاره ای نداشتم میترسیدم برم پیششون محمد بفهمه.مامان وبابا کم کم بو برده بودن مامان هی نصیحتم میکرد میگفت بخاطر خواهرت هم که شده بیاد یه سلام بده وبرو ولی راستش جرات نمیکردم میترسیدم بلاخره از زبون کسی محمد بفهمه وپیش مامان خودم تقصیرا رو به گردن میگرفتم الکی بهونه می آوردم مثلا میگفتم حال ندارم سرم درده حوصله ندارم بیام پیشششون وازاین حرفایی که خودمم قانع نمیشدم.یکی دوهفته از این جریان میگذشت که بهرام ورها خونمون بودن وموقعه ی رفتن اومدن دم اتاقم وبهرام گفت=الهام به شوهرت بگو وقتی بهش زنگ میزنم جواب بده کارش دارم.
    سلام کردم وگفتم=بهرام چی شده؟چه اتفاقی بینتون افتاده؟چرا محمد جواب تو نمیده؟
    -محمد از حقیقت فرار میکنه خودت ازش بپرس.بهش بگو ماه پشت ابر نمیمونه. و رفت. رها هم یه خداحافظ زیر زبونش گفت ورفت.حتی رابطه ام کمی با رها بهم خورده بود خوب مشخص بود به شوهرش بی احترامی میکردم بهش گفته بودم محمد اجازه نمیده گفت فکرنمیکرده محمد اینطور باشه ولی رها هروقت محمدومیدید پیشش می اومد ولی فقط یه سلام کوتاه میداد ومیرفت.شب وقتی محمد اومد پیغام بهرامو بهش دادم.
    محمد نیشخند زد وگفت=الی پاشو بریم بیرون به این مزخرفات هم توجهی نکن.
    -محمد نکنه چون من سنم کمه بنظرت چیزی بارم نیست حرفتو بهم نمیزنی؟باخنده نگام کرد وگفت=دربرابر من بچه که هستی ولی نه کوچولو اینطورنیست.-تو یه طوری بامن رفتار میکنی که انگار من هیچی بلد نیستم وتوباید یادم بدی.-پاشو آماده شو کمی دیگه حرفای بی ربط تری هم میزنی.بلندشدم وگفتم=میری بیرون تا لباسامو عوض کنم؟.بی خیال گفت=عوض کن بابا.توهنوزم خجالتت ازمن کم نشده؟-اذیت نکن محمد برو خووو-من ازجام نمیتونم تکون بخورم.-اونوقت چرا؟-من نمیرم تا تو خجالتت از من بریزه.-پس من میرم بیرون تو بشین اینجا.رفتم لباسامو انتخاب کردم وگفت=کجا؟-میرم تو اتاق رها.-بابا من چشمامو میبندم اصلا پشتمو میکنم بهت خوبه؟-اصلا چه اصراریه من همینجا بمونم؟-بده میخوام پیشت باشم؟-نخیر تو منحرفی من رفتم. وخندیدم زیرلب شنیدم گفت=به درک.سریع لباسامو پوشیدم اومدم پیشش وارد اتاق که شدم سرشو هم بلند نکرد نگام کنه رفتم سمت میزآرایشم که گفت-بسم ا... الرحمن الرحیم بازم شروع شد؟برگشتم سمتش گفتم=چی؟دستشو تکون داد وگفت=هیچی بکارت برس فقط زیاد وحشتناک نشی .طوری باشه لااقل بتونم توصورتت نگاه کنم.-خیلی بدی یعنی هروقت آرایش میکنم زشت میشم؟رومو برگردوندم ازش که گفت=نه عزیزم گل من ازبس بقیه رو با آرایش های آنچنانی دیدم وقتی صورت تورو بدون آرایش می بینم حظ میکنم.سعی کن برام توخونه آرایش کنی.الان یه آرایش خیلی معمولی کن خواهشن.اگر نظر من برات مهمه من اینطور می پسندم.-خوب اگراینجوره منم اینطور می پسندم تو ریش بذاری.-چشم.یه آرایش ملایم کردم ورفتم ازمامان وبابا اجازه گرفتم ولی محمد چیزی نگفت فقط خداحافظی کرد رفت تو ماشین که نشستیم گفت=الهام عزیزم من خوشم نمیاد واسه هربیرون رفتنمون ازمامان وبابات اجازه ی ورود وخروج بگیریم.اون کسی که باید اجازه بده منم.-یعنی چی محمد؟درسته زنه توهم ولی فعلا خونه ی بابام هستم.من سراین موضوعات حساسم.اجازه ی بابام لازمه.ماشینو روشن کرد وگفت=آره لازمه ولی نه اینکه بخوایم تا سرکوچه بریم اجازه بگیریم.-ولی رها وبهرام نامزد بودن همیشه ازبابا اجازه میگرفتن.-اسم اون پسرتوسری خورو نیار.باتعجب گفتم=محمد چی داری میگی؟-مگه دروغ میگم واسه خودشیرینی اینکارا رومیکنه.-واقعا که زشته محمد ازتوبعیده ازاین حرفا بزنی.دنده رو عوض کرد ودستمو گرفت خندید وگفت=اصلا من اسم خانوادتو نمیارم.حالا خوشکلم کجابریم؟-من هوس فالوده کردم.-نوچ میرم بهت آیس پک میدم._آره خیلی خوبه بریم.صدای ترانه رو زیاد کرد دیگه چیزی نگفتیم.رفت آیس پک گرفت خودم خواستم توماشین بخوریم داشتم میخوردم که ازدستم قاپیدش وگفتم=محمد بدش ماله منه توماله خودتو بخور.خندید ماله منوخورد وگفتم=حالا من باید کدومو بخورم دوتاشونو دهن زدی بهشون.-یعنی ازدهن من نمی خوری؟چرامیتونستم اینقدر توی دلم جا بازکرده بود که اینکار سهل بود حاضربودم از جونمم براش بگذرم.شاید همین دوستداشتن باعث میشد ازخیلی کنجکاوی ها دست بردارم وپی جریانه محمدوبهرامو نگیرم.شاید دلم نمیخواست حتی اگر اتفاق بدی باشه من بفهمم ترجیح میدادم دروغ بشنوم جای واقعیت تلخ.لبخند زدم ازش گرفتم خوردم.گوشیم روی ویبره بود نگاهش کردم که گفت=کیه؟نکنه باز فرشته اس؟-نه رهاست.-اومدم بردارم که سریع گفت=برنمیداری ها.نگاش کردم وگفتم=داره زنگ میزنه چرا برندارم؟-همینکه گفتم.بذارش تو کیفت.-شاید کاری داره باهام.-کاری نداره برش دار گفتم.با تردید گذاشتمش کنار وگفتم=مشخصه داری چیکار میکنی؟توچیکار خواهر من داری؟بابهرام مشکل داری به رها چه مربوطه.-الهام عزیزم دوستندارم زندگیمون خراب بشه.-یعنی میگی خواهر من میخواد زندگی مارو خراب کنه؟خجالت بکش.-نه نه الهام به والا نه رها مثل سمانه اس برام من بخاطر بهرام میگم.-کارات محمد دارن خاله زنکی میشن اصلا توچیکار رابطه ی من با دیگران داری؟-رها رو که توخونتون می بینی من ازبهرام خوشم نمیاد.اخم کرد ورومو کردم سمت پنجره وگفتم=واقعا که.شاید بلد نبودم ازخودم دفاع کنم فقط باقهرکردن اعتراض خودمو نشون میدادم چیزی نگفت کمی بعد ماشینو نگه داشت وصدام کرد=الهام؟ خانومی منو نگاه کن. جواب ندادم بازم گفت=الهام تورو جون عزیزت یه لحظه برگرد همینطور گفتم=نمیخوام کمی دیگه رابطه ام رو با مامانو بابام هم میخوای کم کنم نه؟-نه اینطور نیست روتو کن اینور تابرات بگم.برگشتم سمتش دیدم باچشمای ناراحت داره نگام میکنه گفتم=خوب؟-الهام باور کن منم دوستندارم ناراحتت کنم خودمم ازاینکه ناراحت بشی ناراحت میشم ولی من نمیخوام تورو ازدست بدم.-منو ازدست بدی؟چه ربطی داره؟-ربط داره.جلو رو نگاه کرد وگفت=بهرام میخواد زیر آبمو بزنه.-بهرام؟؟؟؟؟برگشت سمتم وگفت=قول بده به کسی نگی قسم بخور.-باشه بگو.-نه قول بده.-خیلی خوب قول چی شده محمد؟کی میخواد ماروجداکنه.؟یه نفس عمیق کشید وگفت=تو این فکر بودم که بهت بگم ولی حالا که بهم میگی دارم بینتو با عزیزات بهم میریزم دیگه مصمم شدم بگم.سامان یکی ازبهترین رفیقام بود خیلی باهم جور بودیم ولی متاسفانه سرموضوعی بینمون کاملا باهم بهم ریخت ازقضا این سامان پسرعموی بهرام میشه وفهمیده که من خواهرخانوم بهرام رو گرفتم رفته بدی منو به بهرام گفته بهرام هم میگه حاج آقا روز خواستگاری به اون سپرده که تحقیق کنه واون تعریف منو داده وباعث رضایت حاج آقاشده حالا میگه این گردنمه که اگر به حاج آقاچیزی نگم. درصورتیکه اون حرفا اصلا درمورد من راست نیست الهام.نمیدونم باید چطور ثابت کنم من میترسم توروازدست بدم .من اینکارا رو بخاطر اینکه تورو ازدست ندم انجام میدم بعد تو روتو ازمن برمیگردونی؟گیج بودم کمی مکث کردم تا فکرکنم باید چی بگم.-محمد باورم نمیشه کمی گیج شدم فکرشم نمیکردم چه چیزی درموردت گفته؟-آروم گفت=نپرس الهام نمیخوام به زبون بیارم.-یعنی اینقدر بده؟-واسه ی کسی که اینکارو نکرده آره.تمام انرزی ام تحلیل رفت برگشت نگام کرد وگفت=الی بکسی نگو خودم حلش میکنم باشه؟-محمد بذار به رها بگم تا بهرام دست ازسر زندگیمون برداره من میترسم به بابا چیزی بگه.-نه نه به بابات چیزی نمیگه ازش قول گرفتم.فقط میخوام رابطمونو باهاشون کمترکنیم همین.دوری و دوستی.برام سخت بود هضم حرفای محمد برام سخت بود.چیزی نگفتم وسرمو انداختم پایین وگفتم=تومطمینی که به بابا چیزی نمیگه؟آخه توخودت باباروشناختی چیزی بفهمه دیگه تموم.دستشو گذاشت زیر چونه ام وسرمو به سمت خودش گرفت بالا وگفت=الهام اگه تومنو بخوای بهم اعتماد داشته باشی دیگه هیچی برام مهم نیست باورکن.بابغض نگاش کردم وگفتم=محمد احساس بدی دارم نمیدونم یه دلهره وترسی تو قلبم احساس میکنم.سرمو آروم گذاشت توبغلشوگفت=ترس اینکه منو ازدست بدی نه؟سرمو بحالت مثبت تکون دادم ویه آه کشید وگفت=منم همین حسو دارم.بعد چند ثانیه آروم سرمو بوسید وگفت=الهام بلندشو چندنفر رد شدن هی نگاهمون میکنن بلندشو تا منکرات نیومده برامون.-منکرات بیاد ماکه زن وشوهریم.-بعد چطوری باید ثابت کنیم؟نه من شناستامه باهامه نه تو؟تاصبح آب خنک میخوریم تا خانواده هامون بیان.سرمو آهسته بلند کردم بهم لبخند زد وماشینو روشن کرد برگشتیم خونه بحد کافی خوش گذشته بود میترسیدم ازخوشی یهو دیگه بمیریم ای خدا.حرکت کرد به سمت خونه توی راه سعی میکرد از هردری حرف بزنه تا حواسمو پرت کنه زیاد نرم تو فکر ناراحت بشم تاوقتی که رسیدیم خونه.حسابی خوابم گرفته بود هنوز مونده بود تاساعت12بشه ولی من رفتم تو رختخواب که محمد گفت=میخوای بخوابی؟خسته گفتم=آره خوابم گرفته.-پس منم برم دیگه.-نه نرو-توکه میخوای بخوابی برات چه فرقی داره. خم شد پیشونیمو بوسید وگفت=خوب بخوابی.با لجبازی گفتم=باشه برو منم باهات قهر میکنم.شاید حتی یکی ازم می پرسید چرا این حرفو زدی یا دلیل قهر کردن بیجات چیه خودمم نمیدونستم فقط اینو میدونستم که میخواستم بهونه بگیرم گاهی آدما فقط دنبالن یه بهونن حالا اون بهانه هرچی باشه.گفت=الهام بچه بازی نکن خوب منم خستم تابرم خونه برم بخوابم ساعت1 شده.-نمیخوام.-چی رونمیخوای ؟پتو روکشیدم روی صورتم وگفتم=هیچی.اومد نشست لبه ی تخت وخسته گفت=الهام عزیزم زشته بچه که نیستی بخوای ازاینکارا کنی.نیایش باید ازاینکاراکنه نه تو.-دیدی گفتم توهمش فکرمیکنی من بچه ام.-خوب هستی.باحرص تصنعی گفتم=نیستم.پتو رو اومد از روم بکشه پتو رو سفت گرفتم ولی زور اون بیشتر بود پتو روکنار زد وگفت=الهام بذار باخیال راحت گورمو گم کنم ازاین خونه برم باز اخلاقمو سگی نکن بازشروع شد لوس بازی ها؟همونطور که بلندمیشد گفت=حواسمو پرت میکنی خودمم عصبی ام توراه شاید یعنی خدا کنه بزنم به یه جایی راحت بشم ازاین زندگی نکبت بار.همیشه یه جای کارواسه ی من می لنگه همیشه.رفت به سمت در وبازم گفت=حاضرم قسم بخورم خودت هم دلیل اینکاراتو نمیدونی پس توقع نداشته باش من دلیل کاراتو بفهمم.پشیمون شدم از کارمبرای اینکه نره گفتم=محمد شوخی کردم.برگشت سمتم وباز گفتم=شوخی کردم محمد .نفسشو داد بیرون وگفت=عیبی نداره.من برم دیگه کاری نداری؟گفتم وایسا.بلند شدم ورفتم سمتش وبوسیدش وگفتم=مراقب خوت باش.لبخند زد وانگشتشو زد به گونه ام وگفت=برو قشنگم بخواب فردا سعی میکنم زودتر بیام پیشت.باخوشحالی گفتم باشه ورفت.رفتن محمد همانا هجوم انواع واقسام فکرو خیال ها توی مغزه منم همانا

  9. Top | #9

    تاریخ عضویت
    1392,02,08
    عنوان کاربر
    کاربر خودمونی
    نوشته ها
    106
    میانگین پست در روز
    0.23
    محل سکونت
    قلبـــ عزیـــزانــم

    پیش فرض رمان آخرین شب دوران نامزدی.سارا1717.

    دوستنداشتم بره فقط نگاش کردم رنگ وروش زرد شده بود نمیدونم چرا.انگار حالش خوب نبود رفت سمت در اروم گفتم=محمد حالت خوبه؟رنگ وروت پریده چرا؟همونطور ایستاد بعد یه مکث طولانی گفت=مگه واست مهمه؟
    سرمو تکون دادم وگفتم اوهوم.
    -چیزی نیست خداحافظ.
    برو اصلا برو برنگرد حالا فکر کرده کی هست اینقدر خودشو میگیره .البته اینا رو توی دلم گفتم
    رفت....منم وارفتم ورفتم سرتخت نشستم ازش دلخور بودم بخاطر رفتارش با سپیده با اینکه میدونه من بدم میاد باهاش گرم بگیره ولی بازم باهاش خوب وگرم رفتارمیکنه ازاینکه همیشه زود عصبی میشه بدون درنظرگرفتن من که شاید از حرفاش حتی از لحن تند ونیشدارش ناراحت بشم بلند شدم مانتومو دراوردم که مامان اومد پیشم گفت=خوش گذشت.؟
    لبخند زدم وگفتم=اره با چندتا ازفامیلا محمدبیرون بودیم.
    -مگه من به محمد نگفتم که قراره رها وبهرام واسه شام بیان رفتین زود برگردین .الهام رفتارات به خواهرت خیلی داره بی احترامی میشه .
    باتعجب گفتم=رها ایجا بودمگه؟
    -اره من به محمد گفتم رفتین زود برگردین ولی اینقدر طولش دادین اوناهم بلندشدن رفتن.مگه محمدبهت نگفت؟
    سریع گفتم=نه گفت اخه اونجاهم که بودیم فامیلای محمد بودن زشت بود ولشون کنیم بیایم.
    -یعنی الهام خواهرت اینقدر برات ارزش نداره که خوشگذرونیتو ول کنی بیای پیشش؟منوبابات متوجه خیلی از رفتارای توهستیم دیگه نمیذارم این بی احترامی های تو محمد ادامه پیدا کنه.دوستنداشتم به محمد چیزی بگم ولی خودت ازطرف خودت باهاش حرف بزن منکه میدونم هرچی آتیشه از گوراون بلندمیشه نمیدونم چه سودی میبره دوتا خواهرو ازهم جداکنه رها هم که انگار دهانشو دوختن یه کلام حرف نمیزنه تو لا اقل بگو چیزی شده؟اتفاقی افتاده؟؟توکه باباتو میشناسی این رفتاراتون ادامه پیدا کنه با دوتاتون برخورد میکنه الهام خودت هم میدونی داری کاراشتباهی میکنی .من مادرتم ازمادر نزدیکتر مگه هست حرفه دلتو بزن رها وبهرام کاری کردن محمد ناراحت شده؟
    سرمو انداختم پاییم یه لحظه چهره ی عصبی محمد اومد جلوی چشمم ترس دلمو پرکرد ترسیدن از محمد ازکاری که دوستنداره کم کم توی قلبم رخنه کرده بود اومدم حرف بزنم که صدای ویبره ی گوشیم اومد رفتم سمت گوشی مامان همونطور منتظر بحرف اومدن من بود محمد پیام فرستاده بود=هیچوقت فکرنمیکردم باهام اینطور رفتار کنی الهام.سرم از ناراحتی داره منفجرمیشه.
    یعنی چی؟مگر چیکار کرده بودم که اینقدر ناراحتش کرده بود مامان گفت=الهام چرا حرف نمیزنی؟
    -مامان میشه بعدن حرف بزنیم من خستم درضمن محمد تقصیری نداره اونم بحرف من گوش میده من ازش خواستم که رابطمونو با رها وبهرام کم کنیم.
    تعجبو توی چشمای مامان دیدم فقط گفت=چرا؟
    -مامان خواهش میکنم بعدن حرف بزنیم بعدن قشنگ میشینیم درموردش حرف میزینیم.
    -الهام درست شنیدم تو خودت مسبب این رفتارایی یا ازترس محمد چیزی نمیگی اره؟من به کسی چیزی نمیگم بهم بگو.آخه مگر رها وبهرام چیکار کردن.مگر تو جز رها خواهر وبرادری دیگه ای داری که اینقدر ازش دوری میکنی.
    -مامان خواهش کردم اگر میخوای دیگه به رها وبهرام بی احترامی نشه بذاربعد حرف بزنیم باشه؟
    مشخص بودخیلی ناراحته گفت=الهام من شمارو اینطور تربیت نکردم.
    دوستنداشتم ناراحت باشه لبخند زدم وگفتم=میدونم مامان چیزه بزرگی هم نیس بعدکه رفع شدبازهم میشیم عین قبل خیالت راحت.
    سرشو تکون داد اینقدر رفته بود تو فکر که دیگه جوابی نداد وازاتاق رفت بیرون.
    یه باردیگه پیام محمد روخوندم.چرا محمد بمن چیزی نگفته بود .براش نوشتم=محمد چرا نگفتی مامان بهت گفته رهاوبهرام میخوان واسه شام بیان خونمون؟توازلج منو بردی بیرون اره؟دارم دیوونه میشم یعنی من اصلا برای تو ارزشی ندارم که حتی کمترین چیزا رو بهم بگی یا شایدم ازلج نگفتی که رهاوبهرام رونبینیم درسته؟
    حوصله فکر وخیال نداشتم نشستم ارایشمو پاک کردم که پیام محمد رسید=نه الهام جون خودم یادم رفت نمیخواستم بریم پیششون ولی یادم رفت بهت بگم.
    براش فرستادم=بنظرتو این بی احترامی به مامانو بابای من نیست؟رفتارات دارن با خانوادم خصوصا خواهرم رنگ بی احترامی میگیرن من دیگه نمیتونه وقتی رها وبهرام میان نرم پیششون مامان باهام کلی صحبت کرد نمیتونم ناراحتش کنم.
    سریع جواب فرستاد=ولی منو میتونی ناراحت کنی اره؟
    -نه اینطورنیست.درضمن من کاری نکردم که تورواینقدر ناراحت کنه این توبودی که بارفتارات منو ناراحت کردی محمدخان.من کار دارم بای.
    گوشی روپرت کردم سرتخت.کمی بعد صدای ویبره گوشیم می اومد حوصله نداشتم برم سمتش .محمد داشت بامن چیکارمیکرد.چه راحت به مامان دروغ گفتم تقصیرا روگردن گرفتم .چقدر راحت ناراحتش کرده بودم وبه رها جلوی بهرام چقدر بی احترامی کرده بودم.ومحمد با اینکه میدونه من از گرم گرفتنش با زنها ناراحت میشم چقدر بدون توجه به احساس من اینکارو جلوی روم انجام میداد.محمد خیلی راحت بحرف مامان توجهی نمیکردغیرمستقیم بهش بی احترامی میکرد..بازم صدای ویبره اش اومد.با بی حوصلگی بلند شدم وگوشی رو از روی تخت برداشتم دوتا پیام ازمحمد.بازشون کردم=باشه بای.
    پیام دومی روکه قبل ازاین فرستاده بود روبازکردم =تقصیرمن نیست سپیده خودش همش باب حرف زدن روبازمیکرد الکی بهونه نیار.میخواستی قهرکنی دنبال بهونه میگشتی که منم دادم دستت.چون میدونی بدم میاد باهام قهرکنی اینجورمیکنی.اصلاهم ناراحتی من برات مهم نیس نه؟
    گریم گرفته بود بغض اومده بود توگلوم مشخص بود که دوستنداشتم ناراحتش کنم من دوستش داشتم ولی باید توی فرصت مناسب با محمد حرف میزدم دیگه نبایدمیذاشتم به خواهرم وپدرومادرم بی احترامی بشه.
    براش نوشتم=نه محمد اینطورنیس.حال ندارم محمد بای.
    چند دقیقه بعد فرستاد قربونت برم چشم مراقب خودت باش.بای.
    دیگه چیزی نفرستادم براش.
    صبح نزدیکا ساعت12 بیدارشدم.موهامو شونه کردم ورفتم که دستو صورتمو بشورم که مامان رو دیدم باخوشحالی گفت=صبحت بخیر.خوبی؟
    -اره خوبم.
    چندتا گل دیدم دستش که داشت میذاشت توی گدون روی میز گفت=این گل ها رو محمد اورده.
    باتعجب گفتم=محمد؟
    -آره چقدر زود اطلاع رسانی کردی میذاشتی روز بشه بعدبهش میگفتی.
    -چی رو؟
    -هیچی حالا برو سلام بده بعدبیا میگم.
    -مگه اینجاس؟
    -اره توپذیرایی نشسته دارم تکرارفیلم جیم توی رو میبینه منم دیشب نتونستم ببینمش .
    باتعجب رفتم تو پذیرایی نشسته بود روی زمین .تکیه داده بود به مبل حواسش بمن نبود گفتم=سلام.
    برگشت سمتم وگفت=سلام خانوم خوابالوم خوبی؟
    نمیدونم چرا وقتی پیشم بود یه انرزی پایان ناپذیر وجودمو میگرفت اصلا تموم اتفاقا یادم رفت باخوشحالی گفتم=خوبی؟کی اومدی؟تعجب کردم مامان گفت اینجایی؟
    بامهربونی نگام کرد وگفت=دلم تنگ شده بود حالاهم برو دست وصورتتو بشور ببینم.
    با ذوق گفتم=باش باشه الان میام. بالبخند نگام کرد ورفتم سریع دستو صورتمو شستم ومامان دولیوان شیرداد برای منو محمد من ازگرسنگی توی راه خوردمش رفتم پیشش تانشستم صورتمو بوسید وگفت=اینومیگن سلام نه اونجوری.
    -راستی قضیه گل ها چیه؟
    -انگار دیشب خانومم زیادناراحت شد گرفتم ازدلت دربیارم.
    با یاد دیشب اخم کردم وتازه یادم اومد که دیشبو بادیدن محمد بکلی فراموش کردم اخم کردم و گفتم=آها یادم رفت من باهات قهربودم.
    رومو کردم سمت دیگه ای ومحمد همون موقعه گفت=منکه گل خریدم.
    شونه هامو انداختم .بامهربونی گفت=الهام خانومی دیگه اینقدرکشش نده.
    بازم شونه هامو انداختم بالا.یه ای بابا گفت ودستمو گرفت ونگاه تلویزیون کرد حرصم گرفت اصلا انگارقهرمن براش مهم نبود دستمو ازدستش بیرون کشیدم برگشت نگام کرد وچیزی نگفت.ازسکوتش حرصم گرفته بود چشم دوخته بود به تلویزیون .این فیلم لعنتی هم تموم نمیشد همه ی حواسش به فیلم بود دوستداشتم صداشو دربیارم کنترل رو برداشتم وخاموشش کردم وگفت=چراخاموش کردی؟
    -گناه داره زنای بی حجاب رونگاه میکنی آقا.
    -گناه نداره که شما الکی قهرمیکنین؟
    -نه گناه نداره.
    -روشنش کن.
    -نمیخوام.
    یهو کنترل رو ازدستم گرفت و روشنش کرد خداروشکر تا روشن کرد تموم شد.بلندشدم رفتم توی اتاقم .
    یه ربع ساعت بعد اومد انگار پیش مامان نشسته بود بیکار روی صندلی نشسته بودم تا اومدتوی اتاق قند توی دلم آب شد.صدام کرد=الهام؟


  10. Top | #10

    تاریخ عضویت
    1392,02,08
    عنوان کاربر
    کاربر خودمونی
    نوشته ها
    106
    میانگین پست در روز
    0.23
    محل سکونت
    قلبـــ عزیـــزانــم

    پیش فرض رمان آخرین شب دوران نامزدی.سارا1717...

    روی تخت دراز کشیده بودم فقط به سقف اتاقم توتاریکی نگاه میکردم صحفه های گوشیم روشن بود سرمو کج کردم ونگاه کردم شارزگوشیم داشت می خوابید واخطار میداد.یهو مثل جن زده ها ازتخت پریدم ورفتم سمت چندتا وسایلی ولباسه محمد که اینجا می گذاشت چراغو روشن کردم تودلم دعامیکردم هیچی پیدانکنم واین فکرا ازذهنم بره بیرون پیراهنشو تودستام گرفتم ونزدیک قلبم بردم تمام روح وجونم محمد رومیخواست با یادقیافه ی عصبیش ولبخندای قشنگش وموهای آشفتش واون یقه ی باز پیراهناش صورت گندمی ای تیره اش وچشم های قهوه ای سوخته لبخند زدم من همه ی اینا رو باتمام وجودم میخواستم لباساشو درست گذاشتم سرجاش وتودلم به خودم بدوبیراه گفتم که به محمد شک کردم چراغاروخاموش کردم ورفتم درازکشیدم دلم بدجور برای محمد تنگ شده بود بالشتو برداشتم ورفتم روی زمین خوابیدم جایی که همیشه محمد می خوابه نگاه به حلقه ی تودستم کرد ونزدیک لبم بردمش وبوسه ای بهش زدم...تایک ماه بعد هیچ اتفاقی تازه ای نیفتاد رابطه ی منو رها هم سردشده بود زیاد سعی میکردم باهاش هم صحبت نشم دوستداشتم بدونم بهرام چه چرندیاتی میخواسته به بابا بگه که حتی محمد بمن هم نگفت بخاطرهمین کینه ای ازبهرام روی دلم بود که باعث میشد با رها هم سرد برخورد کنم مامان متوجه شده بود گاهی اوقات غیرمستقیم نصیحتم میکرد.
    اون روز محمد شب واسه ی خواب قراربود پیشم بمونه حسابی اون روز دلم گرفته بود محمد داشت ماشینو روشن میکرد میخواست ببرتم بیرون حال وهوام عوض بشه خوشحال بودم ازاینکه کسی بود که حاله من براش مهم باشه برای خوشحال کردنم حاضر باشه کارها بکنه. روسریمو درست کردم وسریع ازخونه زدم بیرون وقبلش یه خداحافظ بلند گفتم محمد در روباز کرد برام تانشستم گفت چقدر لفتش میدی.
    -منکه پشت سرت اومدم بیرون .
    حرکت کرد وگفتم=محمد بریم پارک.... خیلی وقته نرفتیم.
    اولین پارکه بعدنامزدیمون اونجا بود که رفتیم.
    کمی مکث کرد وگفت=نه یه جادیگه قرار داریم.
    -قرارداری؟یعنی چی؟
    -با بچه ها قرار گذاشتیم
    -کدوم بچه ها.؟
    -محسن اینا وچندتا ازدوستامون.
    -سپیده هم میاد؟
    -اره
    اخم کردم که گفت=
    -نگا خودت دنبال بهونه ای.اون همه دختر اونم بین اوناس.
    -چرا بمن نگفتی؟ترسیدی نیام نه؟
    -من الانم میترسم.
    -چرا؟
    -من میترسم سپیده بیاد ازکنار من رد بشه تو حسودی کنی.
    -من حسود نیستم.
    -پس چیه؟غیرت داری سرم؟ خندید یه خنده ی بلند باتعجب نگاش کردم.
    یه لبخند قشنگ زدم وشمرده گفتم=نه دوستتدارم.
    برگشت با لبخند نگام کرد وآروم گفت=مخلصیم.مابیشتر.
    تودلم خدا خدا میکردم برای برگشت دعوامون نشه چون میدونستم تحمل اینکه محمد کنارش باشه یا بهش دست بزنه برام سخته ازمحمد قول گرفتم دستش به هیچ دختری نخوره خیلی زود وسریع گفت=باشه قول میدم ولی اگراونا اومدن سمتم تقصیر من نیستااا.
    -باشه اون وقت من میدونم تو گناهی نداشتی این وسط.
    سرشو تکون داد ویه باشه گفت قرارشون دم یه سفره خونه بود تعدادشون به15نفرمیرسید تارسیدیم محسن ودوسه نفر دیگه اومدن پیش محمد .بازم احساس غریبگی کردم کنار محمد نشستم محمد مشغول حرف بود هرکسی بایکی گرم گرفته بود الامن.سپیده رونگاه کردم ازهمه ی روزا قشنگتر شده بود موهاش پخش بودن توصورتش ویه مانتو که هم رنگ چشماش بود پوشیده بود داشت با دختره کناریش صحبت میکرد.نمیدونم چقدر محوش بودم وتوفکر.که نگام کرد یه تبسم کرد سریع بخودم اومدم نگاهمو سمت دیگه گرفتم کمی بعد بازم نگاش کردم نگاهش به محمد ومحسن بود محمد خیلی سرحال شده بود همش صدای خندش می اومد.ک .یهو یه ترس به قلبم چنگ زد ازنگاه سپیده. برگشتم محمدونگاه کره داشتن می خندیدندم ودستشو گرفتم
    ازبس گرم حرف زدن بود توجهی نکرد من بین اونا غریبه بودم خداروشکر چون تعداد زیاد بود موقع سلام دادن کسی باکسی دست نداد.بوی قلیون ناجور می اومد ولی کسی ازجمع ما قلیون نمی کشید دست محمد رو اروم فشار دادم متوجه نشد زدم اروم به پاش که نگام کرد با چشمام بهش فهموندم خسته شدم فقط نگام کرد حرفی نزد سرمو تکون دادم وگفتم=چته؟
    چیزی نگفت چند لحظه دیگه که نگام کرد روشو کرد سمت دیگه وگفت=کمی دیگه میریم.
    حدود ربع ساعت دیگه محمد بی مقدمه بلند شد وباهمه خداحافظی کرد صدای اعتراض همشون دراومد که الان زوده .
    -محمد میشه منو هم سر راهت برسونی؟
    نگاه کردم سپیده بود محمد گفت=باشه بریم.
    خداحافظی کردیم رفتیم سمت ماشین عزا گرفتم تو دلم .توی راه سپیده گفت=ببخشید مزاحمتون هم شدم.
    محمد بشوخی گفت=حالا که دیگه مزاحم شدی چه کار کنیم.
    سپیده یه خنده کوتاه کرد وگفت=چه خبر؟متاهلی خوش چ
    ک/میگذره؟
    محمد باخنده منو که ساکت واروم نشسته بودمو نگاه کرد وگفت=چی بگم؟
    -واقعیت رو.
    یه چشم غره ای هم بهش رفتم دوستنداشتم جلوی سپیده حتی بشوخی هم چیزی از زندگیمون بگه.
    -کاش زودتر این خریت رومیکردم.. خودش وسپیده خندیدن.تا خونه ی سپیده اینا همش دوتاشون باهم حرف میزدن خنده هاشون هم بیشتر حرصم رو درمی اورد. تا رفت باعصبانیت به محمد نگاه کردم وگفتم=بیشتر می گفتی ومی خندیدی.
    -تو با خندیدن من مشکل داری یا با حرف زدنم؟
    -قرار بود منو ببری بیرون حال وهوام عوض بشه نه اینکه بیشتر حالم گرفته بشه.
    -الی عشقم جونم بابا تو خودت سردی وگرنه مگرندیدی چه همه باهم گرم گرفتن باید کاری میکردی بتوهم خوش بگذره.
    -نمی خوام من نمیتونم با یه مشت آدم .....
    حرفمو خوردم وگفتم=با یه مشت آدم بی بندوبار بهم خوش بگذره.
    -قبلش میخواستی یه چیز دیگه بگی؟یه مشت ادم چی؟
    خندید وگفت=بابا گورپدر سپیده ول کن منکه میدونم تموم اینکارات بخاطراینه که سپیده رو رسوندیم.
    -اره بخاطرهمینه پس دیگه لطفا باهاش حرف نزن .
    حسابی عرق کرده بود وگفت=تو میرسونم وخودم میرم.
    -مگر قرار نبود امشب پیشم بمونی؟
    -اون بهرام نمک به حروم خونتونه نمیام.
    -نه خونمون نیس
    -چرا خونتونه.
    -تو ازکجا فهمیدی؟
    -میدونم.
    باحرص گفتم=هرجور راحتی برو.
    انگار که حرفمو نشنیده باشه تا دم خونه باهام حرف میزد ومن جوابشو کوتاه میدادم .فقط منتظر بودم برسیم خواستم پیاده شم دستمو گرفت وگفت=دوتایی باهم میریم وایسا.
    ماشینوخاموش کرد وباکلید در روبازکرد با مامان وبابا سلام واحوال پرسی کرد ورفتیم تو اتاقم گفت=خواهرت رفته.
    چیزی نگفتم باحرص گفت=باتوام.
    جوابشو ندادم بازم گفت=شروع نکنی الهام ها اعصاب ندارم بذار خوش باشیم.
    -تواصلا انگار امروز حالت خوش نیس اون خنده ها وچرت وپرتایی که میگفتی منم بودم الان اعصاب وحوصله نداشتم.
    بی تفاوت گفت=چه ربطی داره؟
    -هیچی هیچی تمومش کن.
    -من شروع نکردم که بخوام تموم کنم.
    اومدم سمتم رومو کردم سمت دیگه ای سرشو اورد نزدیکم نفسای تندش به صورتم میخورد نگاش کردم رنگ صورتش زرد شده بود اروم گفتم=حالت خوبه محمد؟
    بادستاش دو طرف صورتمو گرفت از دستش دلخور بودم اومدم برم عقب نذاشت آروم بهم نزدیکترشد سریع سرمو دادم عقب وگفتم=نکن محمد به اندازه ی کافی ازت دلخور هستم.
    باحرص گفت=چرا چیکار کردم ها؟
    جوابشو ندادم چندثانیه ساکت بود
    دستشو کشید پشت گردنش وگفت=خداحافظ.

    ویرایش توسط شهرزاد ن : 1393,04,19 در ساعت ساعت : 11:44 قبل از ظهر

صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. معرفی و نقد رمان آخرین برف زمستان | لیلین کاربر انجمن
    توسط لیلین در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 759
    آخرین نوشته: 1393,05,02, ساعت : 01:37 قبل از ظهر
  2. رمان آخرین پرونده | sajedeh d.m کاربر انجمن
    توسط sajedeh d.m در انجمن حذفیات
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1392,04,22, ساعت : 02:11 بعد از ظهر
  3. دانلود رمان نامزدی اشتباهی | رز وحشی کاربر انجمن
    توسط honey_x در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,07,10, ساعت : 03:36 بعد از ظهر
  4. دانلود رمان آخرین غروب پاییزی | نسرین برومند کاربر انجمن
    توسط یگانه در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1389,05,17, ساعت : 02:51 قبل از ظهر

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •