ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان آخرین شب دوران نامزدی | سارا1717 کاربر انجمن - صفحه 2
تور


نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
30. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    3 10.00%
  • 15 تا 20

    14 46.67%
  • 20 تا 25

    6 20.00%
  • 25 تا 30

    3 10.00%
  • بالای 30

    4 13.33%
صفحه 2 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 50
  1. Top | #11

    کاربر خودمونی


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1392
    نوشته ها
    107
    میانگین پست در روز
    0.22
    محل سکونت
    قلبـــ عزیـــزانــم
    تشکر از کاربر
    1,623
    تشکر شده 1,336 در 158 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان آخرین شب دوران نامزدی.سارا1717.../

    فقط نگاهم به سمتی بود که محمد اونجابود .-عزیزم تو ومحمدهم برین برقصین وسط.
    مامان محمدبود .
    -نه ممنون.
    -محمد کجاس؟کجارفته؟
    -الان میاد رفت احوال پرسی کنه بافامیل.
    یه نگاه به سرتا پام کرد وگفت=لباستو محمد برات خریده؟
    -منورها باهم رفتیم خریدم.
    -عزیزم اینکه خیلی پوشیدس اگربخوای همیشه جلو شوهرت ساده باشی وبخودت نرسی مثل الان ولت میکنه میره سراغ کسای دیگه.
    چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟باحرفش مخم سوت کشید دندونامو روی هم فشار دادم وگفتم=من چون میدونستم شما عروسی هاتون قاطی ان خودم این لباسو انتخاب کردم.
    -درهرصورت گفتم محمد مرده دیگه دوستداره توهم مثل این خانومایی که می بینی بخودش برسه.
    حتما باید اینقدر جلف باشم تافک کنی بخودم میرسم حالا مگه تومنو توخونه دیدی منکه محمد می اومد همیشه آرایشمو داشتم وقشنگترین لباسامو می پوشیدم .اخم کردم برگشت گفت=ناراحت نشی عزیزم بخاطرخودت گفتم.
    یه لبخندتصنعی زدم وگفتم=نه ناراحت نشدم.
    یه چند دقیقه بعد محمد اومد پیشم نشست کنارم وگفت=خوبی عزیزم؟
    با اخم نگاش کردم که گفت=چیه؟چرا قیافت این شکلی شده؟
    -خوش گذشت؟
    -پسرخاله های محسنو دیدم تازه دوتاشون از آلمان برگشته بودن پیش اونا بودم.
    -آها اون خانومه هم پسرخاله ی محسن بود؟
    -کدوم خانومه؟
    -هیچی.


    -پس من برم وسط؟اجازه میدی؟دوستندارم تو بیای جوش خوب نیست.
    اره واسه من جوش خوب نیس واسه توخوبه.
    قیافه ی مظلوم بخودش گرفته بود مثلا میخواست منو راضی کنه شونه هامو انداختم بالاوگفتم=به من چه برو.
    دستمو گرفت وگفت=تو یه چیزیت هس.
    مامان محمد برگشت سمت محمد وگفت=محمد دست الهامو بگیر برین وسط کمی برقصین.
    -نه مامان الهام راحت نیس.
    -الهام که تموم لباسش پوشیدس.
    -روش نمیشه.خودمم دوستندارم برقصه.
    ابروهاشو انداخت بالا.دوستداشتم برگردم خونه بحالتی که یه بچه نگاه خستشو به پدرش میدوزه دوختم وگفتم=محمد کی میریم؟
    -چی؟بریم؟هنوز که محسن نیومده.
    -نمیدونم خسته شدم.
    -عزیزم یه کاری کن بهت خوش بگذره.
    -منکه کسی رونمیشناسم اینجا.دیگه تنهام نذار نرو باشه؟
    لبخند زدوگفت=چشم.
    نیم ساعت بعد سروکله ی عروس وداماد پیداشد.
    یه دختر ریزه میزه که چشم وابروی قشنگی داشت به قیافش میخورد دختر آروم وساکتی باشه.
    محسن فرصت ندادهنوز چند دقیقه ازاومدنش نگذشته بود که رفت وسط رقصید انگاری اینا فامیلی عادت دارن زناشونو ول کنن برن با کسایی دیگه برقصن اومد محمد هم بلند کرد برد.همهه بود خیلی شلوغ شده بود از حرکاتای بعضی ها میشد درست فهمید حتما یه چیزی خوردن چون رفتاراشون طبیعی نبود.بلندشدم رفتم سمت عروس وباهاش دست دادم لبخند گرمی زدوتشکر کرد ازم.نمیدونم چرا ازهمون لحظه ی اول ازش خوشم اومد.دخترخوشرویی بود.
    برگشتم برم سرجام بشینم که متوجه محمد شدم اولش همش بامحسن وآرمین می رقصید دیدم همون دختره کنارشه یه چیزی دم گوشش گفت محمد خندید.سرمو انداختم پایین ورفتم سرجام نشستم دوستنداشتم ببینم محمد با دختری دیگه می رقصه.سرم پایین بود که متوجه شدم یکی پیشم نشست نگاه کردم دیدم یه پسره باتعجب نگاش کردم قیافش برام آشنا بود انگار یه جایی دیده باشمش گفت=چراسرتو اننداختی پایین؟نگاه کن این چیزیه که خودت قبولش کردی؟
    داشت چی میگفت گفتم=شما؟ببخشیدمتوجه نمیشم منظورتون چیه؟
    -نگاه کن اون جارو.
    سمت محمد رومیگفت داشت سپیده ومحسن وآرمین همون دختره می رقصیدن چهارتاشون جفت هم بودن.
    دوستنداشتم ببینم دوستنداشتم بیشترازاین حرص بخورم گفتم=منظورتون چیه؟شماکی هستین؟
    برگشت نگام کرد وگفت=ببخشید مزاحمتون شدم خیلی دلم میخواست دوباره ببینمتون.
    دوباره؟مگه منو میشناسه؟تو چشمام علامت سوال بود فقط نگاهش کردم بلندشد واشاره کرد سمت محمدوگفت=قلبش خوبه ولی ذاتش نه.ذاتش خرابه امیدوارم بتونی درستش کنی.
    رفت هیچی نگفتم اخه اصلا واسم حرف نیومد فقط باتعجب نگاش کردم.قیافش بنظرم آشنا می اومد.محمد سریع بعد رفتنش اومد سمتم وگفت=اون چیکارت داشت؟چی میگفت؟؟
    -به خودم مربوطه.من دیگه نمیتونم اینجا رو تحمل کنم منو برسون خونه خودت خواستی بیا تو بغل هر دختری خواستی برو.
    -بفهم داری چی میگی؟حالت خوبه؟چرا چرندمیگی؟میگم اون پیشت چیکارمیکرد؟


    -بخودم مربوطه.
    -الهام باتوام میگم باهات چیکارداشت؟
    -چته؟نکنه به رگ غیرتت برخورده؟هرکاری کرده باشم مثل تو باهردختری فیس تو فیس نرقصیدم.
    -چی داری میگی واسه خودت .بهت میگم چرا اومده بودپیشت ؟چیکارت داشت؟میگی یابرم خودم ازش بپرسم.
    -کاری نداشت فقط چند کلمه حرف زد.
    باعصبانیت گفت=میگم چی گفت؟
    ترسیدم فقط نگاش کردم که گفت=باتوام بهت میگم چی گفت؟
    نمیدونستم چی بگم سرمو انداخت پایین وگفتم=هیچی میگفت قلب محمد پاکه این حرفا.
    باتعجب نگام کردوگفت=چی؟اومده بود همین ایناروبهت بگه؟
    -آره.
    -دروغ نگو.
    -من دروغ نمیگم.پاشو منو برسون خونه.
    چیزی نگفت فقط با عصبانیت نگام کرد که گفتم=اگر منو نمیرسونی خودم با تاکسی میرم.
    -توهیچ جا نمیری.
    -میرم خوبشم میرم دیگه تحمل این رفتارای توروندارم.اصلا من برات ارزشی ندارم اصلا.
    -توحالت خوب نیس داری هذیون میگی.
    -بلندشدم مانتومو پوشیدم وشالمو کردم سرم راه افتادم عصبی بودم خیلی.
    جلومو نگرفت ولی پشت سرم داشت راه میرفت انگارخودش هم میخواست ازاین محیط دور بشیم از در تالار اومدم بیرون ویه نفس عمیق کشیدم.
    اومد کنارم بازومو سفت گرفت وگفت=اومدی بیرون که چی؟
    -میخوام برم خونه اگه میتونی منو برسون.
    -آره نقشه ی خودت بوده که هنوزم مامانو بابات نیومدن میخواستی سریع برگردی خونه اره؟خوشت می یاد اوقاتمو تلخ کنی نه؟
    شمرده شمرده گفتم=یه کلام منو میرسونی یانه؟
    دستشو برد زیرچونه ام وعصبی سرمو برگردوند سمت خودش وگفت=نه میرسونمت نه میذارم بری.
    تونگاهش چیزی بود که نتونستم حرف بزنم فقط نگاهش کردم همیشه ترسی از محمد ته قلبم داشتم وخودمم دلیلشونمیدونستم.دستشو از زیرچونه ام برداشت ویه لگد زد به شاخه گلی که احتمالا ماله جشن بود زدوپرتش کرد سمت دیگه.نشست روی سکو یه آه بلندکشیدوبهم نگاه کرد منم هاج واج ایستاده بودم.

    به سختی بهش گفتم=منو ازاینجا ببر محمد توروخدا.
    -چرا؟مگه آوردمت توی جهنم؟چرا اینقدرعصبی ام میکنی.
    رفتم کنارش وگفتم=هرکسی دیگه ای جای من بود دیگه تحمل این مکان براش سخت میشد.
    کلافه گفت=بسه الهام نصفی ازاون زنایی که داخل بودن شوهراشون جلوی روشون با صدنفر دیگه رقصیدن زناشون هم با مردای دیگه.
    -یعنی طرز فکرتو هم اینه نه؟قولت یادت رفت؟
    عصبی بود تموم حرفاشو با عصبانیت می زد=من زیرقولم نزدم اونا میان سمتم یادته گفتی اگر واقعا اینطورباشه خیالم راحت میشه که توگناهی نداری.
    -یعنی تو نمیتونی خودتو ازشون دورکنی؟اینقدر ضعیفی؟
    صورتش ازعصبانیت داشت سرخ میشد راستش میترسیدم دیگه باهاش بحث کنم گفت=ساکت شو الهام.نمی خوام دیگه چیزی بشنوم.
    بلندشد وگفت=بیا می برمت خونتون.
    پشت سرش راه افتادم ازپشت سرنگاهم بهش بود
    من دوستش داشتم خیلی هم دوستش داشتم.
    قلبش پاکه ولی ذاتش خرابه.یاده حرف اون پسره افتادم وقتی سوارماشین شدیم گفتم=محمد تو اون پسره که پیشم بود رومیشناختی؟
    -چطور؟
    -میخوام بدونم.
    ماشینو روشن کرد گفتم=میشناسی؟
    -اره که چی؟
    -فامیلتون میشه؟
    موهاشو که چندتا تار افتاده بود تو پیشونیش رو زد بالا وگفت=سامانه .فامیل بهرام.خواهش میکنم اگرچیزی بهت گفته باورنکن.همین.
    -من گفتم چقدر قیافش آشناس ولی خیلی تغییرکرده بود.
    دنده رو عوض کرد وگفت=منم اگر دماغمو دوبار عمل میکردم رزیم میگرفتم موهامو رنگ میکردم ابروهامو برمیداشتم حالا منم نمی شناختی.
    هنوز عصبی بود چیزی نگفتم که گفت=میذارمت خونه خودم میرم برگشتم باید تکلیفمو باتو مشخص کنم.داری دیگه کلافم میکنی.
    با دستش شقیقه هاشو فشار داد نگاهش کردم بازم رنگ ورو نداشت صورتش رنگش به زردی میخورد دیگه تاخونه چیزی نگفت .وقتی رسیدیم مامان وبابا رفته بودن در رو با کلید بازکردم وقتی دید کسی نیست گفت=حالا من تورو چطور اینجا تنها بذارم؟نگاه با آدم چیکارمیکنی؟
    با اکراه گفتم=تو برو من نمیترسم.
    -نمیشه چطور اینجا تنها بذارمت خودم برم؟
    سرمو انداختم پایین وگفتم=ببخشید نمی خواستم اینطور بشه تو برو.بهت خوش بگذره.
    نگام کرد چیزی نگفت رفتم داخل اتاقم و دروهم بستم وقفل کردم.دوستداشتم گریه کنم حس بدی داشتم .اومد پشت در وصدام کرد=الهام؟
    با بغض گفتم=محمد برو دوستندارم بخاطرمن ازچیزی که دوستداری بگذری من نمیترسم اگرم خیلی ترسیدم زنگ میزنم رها بیاد پیشم.برو.
    کمی مکث کرد ودستگیره در رو تکون دادوگفت=آخه من چطور ولت کنم برم دلم طاقت نمیاره.دروبازکن.
    -همونطور که دلت اومد جلوی من با هزارتا دختربگی وبخندی یابرقصی.
    صدام ازبغض می لرزید فقط منتظر یه تلنگربودم که گریه کنم.
    صداش کمی ملایم ترشده بود گفت=الهام؟در رو بازکن کارت دارم.
    -دیرت شد برو.
    -الهام اذیتم نکن اینقد.بیا کارت دارم.
    -چیکارداری؟بگو؟
    -د این در لعنتی رو بازکن.اصلا نمیرم خوب شد؟
    زد به در انگار ازپشت در رفت کنار ته دلم خوشحال شدم ازاینکه دیگه نمیره لا اقل دیگه خیالم راحت بود.چند دقیقه بعد دروباز کردم درازکشیده بود سرمبل آرنجش سرچشماش بود.همینکه بخاطرمن راضی شده بود نره خیلی بود.
    -برم برات بالشت وپتو بیارم؟
    همونطور خشک گفت=نه.
    بعدگفت=یه قرص سردردبهم بده.
    -من قرصارونمی شناسم.
    -زولوفن یا مسکن هرچی دارین.
    -نمیدونم اصلا قرصا کجان.
    بلند شد نشست.اوقات دوتامون تلخ شده بود گفتم=محمد باید این مشکل بینمون حل بشه.
    -مگه تومیذاری؟اصلا تاحالاشده یه بارمثل دوتا ادم عاقل وبالغ بشینیم باهم حرف بزنیم مشکلاتمون روحل کنیم همیشه آخرش قهرواخم وتخم توهه اوضاع منم اینه .
    -مشکل من نوع رفتارته مشکل من چیزایی که میشنوم پشت سرت.این دوستت سامان میگفت ذاتت خرابه ولی قلبت خوبه مهربونه چرا این حرفا روبهم زده؟من چیزایی روی دلم هست که نمیتونم به زبون بیارم وگرنه خودمو خلاص میکردم ومیگفتم.
    یه نیشخند زد وگفت=چی بگم؟حرفشو باورکردی دیگه من نمیتونم باور کسی روتغییربدم.
    -یعنی چی؟یعنی حرفاشو باورکنم؟
    -نمیدونم خودت چی فکرمیکنی؟اگرواقعامنودوستد اری وبهم اعتماد داری باید به حرفای من ایمان داشته باشی می فهمی چی میگم.فقط من ...
    سرمو انداختم پایین وبا انگشتای دستمو بازی کردم وگفتم=محمد چرا با اون دختره رقصیدی؟چرا با سپیده رقصیدی مگرنمیدونستی من بدم میاد خیلی ازت ناراحتم دلم ازت گرفته.
    بغضم شکست چشمام ترشدن سرم پایین بود روم نمیشد گریه کردنمو ببینه یه نفس عمیق کشید اومد کنارم نشست.آروم بغلم کرد.
    نه اون حرفی زد نه من.
    هیچی دیگه مهم نبود حالا فقط من بودم واون.
    محمد ماله من بود متعلق بمن بود.اون منو میخواست منو انتخاب کرده بود برای زندگیش برای آیندش برای شریک شدن تو تموم لحظه های عمرش فقط منو نه سپیده رو ونه هیچ دختره دیگه ای رو.آرامش دنیا توی قلبم ساکن شد.
    روی موهام بوسید آروم کنارگوشم گفت=الی همه چی رو بیافراموش کنیم من بدون تونمیتونم الهام فکرشم برام سخته که ازم دورباشی وباهام حرف نزنی من بهت احتیاج دارم .
    لبخند زدم .قبول کردم باید قبول میکردم قبل ازهر چیزی قلبم محمد رو قبول کرده بود.اون شبم گذشت.
    بعد نامزدی محسن بماند که چقدر سوال پسیچمون کردن که کجا غیبمون زد وچرا زود برگشتیم این حرفا.ولی نه محمد نه من چیزی نگفتیم دوتامون جواب سربالا میدادیم.

    دوهفته بعد ازنامزدی محسن مامان محمد یه روز واسه ناهار دعوتشون کرد خیلی دوستداشتم بازم شیوا نامزدمحسنو دوباره ببینم منو محمد یکی دوساعت زودتر رفتیم خونشون .سمانه بادیدنم خیلی خوشحال شد ولی مامان محمد عین همیشه خیلی معمولی انگار که من هر روزخونشونم باهام رفتار کرد گاهی ازاین همه بی تفاوتی اش حرصم میگرفت.یعنی روی دلم موند یه بار برم مهمونی وپسرعموها دخترعمو دختروپسرخاله های محمد اونجا نباشن.اصلا دلم میخواست بدونم اینا شبها هم میرن خونه ی خودشون.
    خونه جز مامان محمد همه جوونا بودیم باباش هم سرکاربود.
    محسن ومحمد وآرمین ومهدی داشتن پاسوربازی میکردن .مهدی داداش محمد تازه ازسربازی برگشته بود کچل بود همینم سوزه شده بود براشون هی مسخره بازی میکردن.خداروشکر سپیده نبودش انگاری دانشگاه کلاس داشته ازاون راه هم رفته خونشون.اصلا دلم آروم شد فهمیدم نیومده.دخترا کنارهم نشسته بودن شیوا هم عین من بین اونا انگاری احساس غریبی میکرد.
    خدایی اونا هم کم نذاشتن که اصلا درنظرش نمیگرفتن ومحلش نمیذاشتن همش باخودشون میگفتن ومی خندیدن فقط منو وسمانه باهاش گرم گرفته بودیم .محسن ازاون طرف سالن دادزد=مراقب خانومم باشین من سالم تحویل دادم وسالم هم پس میگیرم..
    خندیدم وگفتم=چشم مثل روز اول پسش میدیم.
    شیواهم خندید.دوستداشتم محمد هم چیزی بگه عین محسن که هوای نامزدشوداشت ولی اون سرگرم بازی بود وبا آرمین بحث میکرد سرپاسور بازیشون.منو وسمانه وشیوا هم باهم مشغول حرف شدیم دخترخوبی بنظرمیرسید بیچاره فک کرده بود من نامزد علیرضا یکی ازپسرعموهای محمدم .تو دلم یه خدانکنه ای گفتم که خودم خندم گرفت پسره ی غرتی ولگرد یعنی توعمرم مثلش ندیده بودم.محسن دربرابرش بنظرم فرشته ی پاک محسوب میشد خوب بیچاره حق داشت تازه آشناشده بودباهامون.موقعه ی ناهار محمد کنارم بود جمعیت زیاد بود چندنفر سر میز بودن چندنفر روی زمین وچندنفرهم روی مبل غذامیخوردن اصلا صحنه ی جالی بود خندم گرفته بود منو محمد سرمبل نشسته بودیم گفت=عزیزم چیزی نمی خوای برات بیارم؟
    -نه مرسی.وای محمد خیلی این صحنه باحاله نگاه کن.
    لبخند زد وگفت=کمبود امکاناته دیگه شماببخش.
    -نه محمد خیلی خوبه خوش میگذره.
    -خداروشکر خانوم یه بار باما اومدن پیش اقوام بهشون خوش گذشت میدونستم اینجوری ها بهت خوش میگذره به بچه ها میگفتم همش ازاین کاراکنن.مهدی رودیدی؟
    خندیدم وگفتم=آره خیلی خوبه.بیچاره مهدی چه لاغر شده.
    -آره دیگه رفته اجباری نرفته صفاسیتی که.مامان خیلی خوشحاله مهدی اومده بعد یکی دوماه اومده اصلا روحیه اش بازشده.
    سرموتکون دادوگفتم=آره دیگه پسرشه توحسودی نکنی ها.
    -منو وحسودی .هه.شمادخترا حسودین.
    -نخیرم اینطورنیس.
    -چرا اینطوره.
    -میگم نیست محمد.
    -میخوای یه زنگ بزنم سپیده بگم پاشه بیاد اینجا؟
    چشم غره بهش رفتم که خندید وگفت=دیدی حسودی.راستش الی خودم به مامانم گفتم یه جوری سرد دعوتش کنه نیاد چون همه بودن بدمیشد به اون نگه.دوستنداشتم با اومدنش بازم بینمون ناراحتی پیش بیاد.
    باخوشحالی گفتم=راست میگی؟
    سرشوتکون دادوگفت=اره اره خوشکله.
    ته دلم خیلی خوشحال شدم ازاینکه محمد بخاطرمن اینکاروکرده خوشحالم میکرد.گفتم=محمد بعدناهار بریم تواتاقت؟
    -میخوای الان غذامونو برداریم ببریم تو اتاقم بخوریم.
    -آره آره خوبه.
    کسی حواسش به ما نبود بلندشدیم رفتیم اتاقش خیلی نه ولی یکم بهم ریخته بود تا رسیدیم غذامو ول کردم هی وسایلشو مرتب میکردم وهی هم محمد میگفت بیابشین غذاتو بخور تابعد.گوش نمیکردم مهدی اومد دم اتاق چون درنیمه بازبود درنزد واسمون سالاد آورده بود ازش تشکر کردم تعارفش کردم بیاد پیشمون غذاشو آورد کنارما خورد..یه لحظه توصورتش که دقیق شدم ته چهره به محمد داشت خصوصا مدل چشم وابروشون لبخندزدم وگفتم=وای عزیزم محمد چه چشم وابروی مهدی شبیته.
    محمد باچشمایی که نمیدونم چرا رنگ خنده داشت به مهدی نگاه کرد.
    بعد ناهرکلی ظرف نشسته تلنبارشده بود سمانه ترانه ی شاد گذاشته بود وآرمین ومهدی هی دورمحسن می رقصیدن خیلی صحنه ی خنده داری بودمنکه همش می خندیدم.رفتم کمک مامان محمد توظرف شستن کمکش کنم اول هی تعارف تیکه پاره میکرد منی که توخونه دست به سیاه وسفیدنمیزدم حالاداشتم اندازه ی یه خلوار ظرف میشدم لباسم جلوش کلی خیس شد محسن تادیدم گفت=ازقدیم گفتن کاردختر نکردنش بهتره.
    محمد به سمانه گفت=سمانه یه مانتو بده الهام بپوشه لباسش خیسه سرمانخوره.
    منو سمانه رفتیم تواتاقش اتاقش زمین تا آسمون دکورش با اتاق محمدفرق میکرد.یه مانتو ی کرمی داد دستم وخودش رفت پیش بقیه.ترجیح دادم برم تواتاق محمد.اتاق محمد وسمانه فاصله ازهم نداشتن.تادر اتاق محمدروبستم یه عکس وحشتناک پشت دراتاقش دیدم.وای خدا این محمدچطور اینجا خوابش میبره عمرا اگربذارم توی خونه ی ایندمو ازاینکارا کنه عکسه بیشترشبیه این خوش آشاما بود.بادقت اتاقشونگاه کردم یه اتاقی که جز دیواراش همه ی وسایلش رنگ تیره بودن.لباسمو عوض کردم دلم میخواست هنوز تواتاقش بمونم رفتم سمت تختش که چندتا کتاب بالاسرش بود به عکس خودشو سامان نگاه کردم سامان اون موقعه کجا این سامانی که من توجشن دیدم کجا.لابد براش هنوزم عزیزه که عکسش تواتاقشه.نگاهم به عکسا بود که دربازشد رومو برگردوندم محمد بود با اومدنش خوشحال شدم گفتم=چه خوب اومدی.
    -چیکارمیکنی؟
    -هیچی عکس تو ودوستتو نگاه میکردم.
    اومد کنارم وگفت=آها.
    گفتم=محمد دوسش داشتی؟لابد دوسش داشتی که هنوزعکسش تواتاقته .
    -نمیدونم برام مثل مهدیه.
    -سرچی دعواتون شد؟چرا اشتی نمیکنین؟اگریکی پادرمیونی کنه حاضری آشتی کنی؟
    نیشخندزدوگفت=نع نه من حاضرم نه اون.حالاهم بحثوعوض کن.
    -ولی من خیلی کنجکاوم.
    یه نگاه دقیق بهم کردوگفت=چه این مانتوهه بهت میاد.
    لبخند زدم وگفتم=مرسی.راستی محمداین عکسه چیه زدی تواتاقت؟آدم وهم برش میداره.
    -آی ترسو.
    -بهت گفته باشم ها محمدتوی خونمون ازاین جورعکسا نمیزنی ها.
    -چشم هرچی شمابخواین.
    چیزی نگفتم یه تبسم کرد توی صورتم ودستشو گذاشت زیرچونه ام صورتمو نگه داشت روبخودش.
    فقط نگاش کردم نگاهم توچشماش بود سرشو نزدیک ترکردبهم نمیدونم چرااحساس میکردم چشمام اون لحظه رنگ معصومیت بخودشون گرفتن.دستشو از زیرچونه ام برداشت خیلی آروم وکوتاه پیشونیمو بوسید دستشو گذاشت دورکمرم ومنو بخودش نزدیک کرد قلبم به تپش افتادازاین نزدیک بودن.صورتش درست جلوی روم بود چشماشو بسته بود احساس کردم دنبال آرامش میگرده میخواد که آروم بشه نمیدونم چرا.زیراون چهره ی اروم انگاری یه دنیا استرس وتلاطم قایم شده بود محمد آرامش میخواست اون آرامشو کنارمن پیدا میکرد.
    صدای مهدی ازپشت دراومد=محمد؟محمد؟
    بلندشد بدون اینکه نگاهم بکنه در روبازکرد مهدی گفت=این قلیون کجاس سه ساعته دنبالشم؟
    محمد بادستش اشاره کرد به کمدش وگفت=اونجاس برش دار.
    اومد داخل وگفت=چاکر زن داداش.
    لبخند زدم براش وگفتم=خوبی؟قلیونو واسه چی میخوای؟
    -بچه ها میخوان بکشن.
    -آهان .
    رفت بیرون.
    محمدگفت=الام بریم پیش بقیه الان میگن این دوتارفتن کجا؟سوزه ی یه هفتشون هم درمیاد.
    آروم گفتم=باشه ولی ...محمدچیزی شده؟احساس میکنم آروم نیستی مثل همیشه.
    اومد کنارم بامهربونی گفت=وقتی کنارتوام آرومم.
    -اگرچیزی شده بگوبهم.
    دستموگرفت نشست کنارم وگفت=نگران نباش خانومی من الان دنیا تودستامه چرا آروم نباشم.پاشو بریم.
    ازدوباره بلندشد دوستداشتم تلافی حرفشوبکنم دوستداشتم بدونه منم اندازه ی دنیا می خوامش حیف که خجالت نمیذاشت حرف دلمو بزنم.منم کنارش ایستادم خواست بره گفتم=یه لحظه صبرکن.
    خودمو کشیدم بالا صورتشو بوسیدم.خندیدبهم نمیدونم چرا.باهم رفتیم پیش مهمونا محسن آرمین هی متلک می نداختن محسن میگفت بابا من تازه نامزد کردم باید هردقیقه دست زنموبگیرم بریم جایی که هیچ احدی نباشه محمدتوکه دیگه فسیل شدی.
    من فقط می خندیدم بحرفاشون.


  2. Top | #12

    کاربر خودمونی


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1392
    نوشته ها
    107
    میانگین پست در روز
    0.22
    محل سکونت
    قلبـــ عزیـــزانــم
    تشکر از کاربر
    1,623
    تشکر شده 1,336 در 158 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان آخرین شب دوران نامزدی.سارا1717...**

    اهی وقتا به رابطه ی محمد وفامیلاشون باهم که اینقدر صمیمی وخوبن غبطه میخوردم.مامان محمدصدام کرد برم کمکش .مهدی قلیونو آورده بود دوتا بودن مامان محمد داشت میوه هارومیچید توی میوه خوری وگفت=الان خونه رو دود برمیداره ازدست این پسرا بازشروع کردن.عزیزم بی زحمت رفتی پنجره رونیمه بازبذار.
    -اشکال نداره حرص نخورین جوونن دیگه.
    -نه آخه من صدباربه مهدی ومحمدگفتم که توخونه نذارین ایناقلیون بکشن واسه باباشونن خوب نیست حساسیت داره حالا بیاد خونه حساسیتش عودمیکنه.
    -مگه بابا قلیون نمیکشه؟
    -نه ازاین چیزای دودی مثل قلیون وسیگاربدش میاد واسع ریه هاش خوب نیس.بیا الهام جون برو بهشون تعارف کن.
    فقط چندلحظه نگاهش کردم بعدازدستش گرفتم.باورم نمیشد محمد که میگفت بابام قلیون میکشه ولی حالا مامانش اینجوری میگه.اصلا حواسم نبود توفکربودم حتی اونایی که ازم تشکرمیکردن یا چیزی میگفتن درست متوجه نمیشدم فقط یه لبخند تصنعی میدم به مهدی که رسیدم گفتم=بفرما.
    گفت=بابا ما اومدیم خودتونو ببینیم همش تو آشپزخونه بودین.
    چیزی نگفتم حوصله نداشتم حتی باکسی حرف بزنم.محسن آرمین قلیون میکشیدن.وقتی تعارف کردم گذاشتمش روی میز ونشستم کنارشیوا.
    نمیدونستم باید چطور به محمد بفهمونم چراکسی نبود تا به من یاد بده چطور باید عمل کنم.صداش کردم=محمد؟
    روشوبرگردوند سمتم وگفت=جانم؟
    -میشه یه لحظه بیای کارت دارم؟
    بلند شد اومد سمتم وگفتم=جونم بگو.
    رفتم سمت اتاقش گفتم=بیا یه لحظه داخل.
    دوتامون رفتیم تواتاقش.
    -بگوعزیزم چیزی شده؟
    -محمد چیزه یه چیزی فهمیدم.
    -چی؟بگو
    -نمیدونم چطوربگم قول بده عصبی نشی.
    -سعی میکنم بگو
    سرمو انداختم پایین وگفتم=فک میکنم بهم دروغ گفتی؟
    -دروغ؟یعنی چی؟
    -مگه تونمیگفتی بابات قلیون میکشه؟
    -خوب؟
    -ولی مامانت داشت بهم میگفت بابات به دود حساسیت داره واسه ریه هاش خوب نیست.میگفت بیادخونه بو دودبشنوه حالش بدمیشه.
    کمی نگام کرد چیزی نگفت گفتم=دروغ گفتی نه؟
    -الی ببین بدم میاد ازاینکه فک کنی دروغ میگم.
    -خوب ثابت کن.
    -چی روثابت کنم ها؟
    -ببین بازعصبی شدی.
    -آخه حرفی میزنی که نمیتونم عصبی نشم.
    -مگه چی گفتم؟
    -چرند.چرت وپرت.
    -اصلاهم چرت نیست بابات قلیون نمکشه هیچ از دود سیگار وقلیون هم بیزاره بهم دروغ گفتی.
    اومدم برم دستمو گرفت وگفت=بشین کارت دارم.
    -من باتو کاری ندارم.
    -خیلی خوب باشه این دفعه حق باتوهه میخوام باهات حرف بزنم؟
    -چی میخوای بگی؟بازم میخوای توجیه کنی؟
    -مگه خودت نمیگقتی باید مشکلمونو حل کنیم حالا هم مشکل منو تو باحرف حل میشه نه رفتن تو.وایسا وگوش بده.
    رفتم نشستم سرتخت وگفتم=باشه بگو.
    دستشو کشید به صورتش وگفت=خوب آره بابام قلیون نمیکشه ماله مهدیه من دوستنداشتم تو بفهمی که مهدی قلیون میکشه اونوقت شاید بمن هم شک میکردی .
    -چه ربطی داره یعنی اینکه بابات قلیون میکشید من نمیتونستم بهت شک کنم؟
    اعتراف میکنم فقط توفکربود که چی بگه گیج شده بود نیشخند زدم وگفتم=ببخشید با آمادگی قبلی بهت خبرندادم تا قشنگ فکرکنی یه دروغ دیگه تحویلم بدی واسه خودم متاسفم فک نمیکردم بهم دروغ بگی.
    بلند شدم دوستنداشتم کنارش باشم دلم ازش گرفته بود .بهم دروغ گفته بود به منی که ازاون موقعه که نامزد کرده بودیم یه کلمه دروغ هم بهش نگفته بودم.رفتم سمت در که گفت=الی یه لحظه وایسا خواهش میکنم.
    اومد سمتم دستمو گرفت دستمو کشیدازدستش بیرون وفقط گفت الهام درجوابش گفتم=
    دیگه هیچوقت باورت نمیکنم.اگرم بخوام نمیتونم.
    ناراحت نگام کرد اومدم در روباز کنم در رو گرفت وبست وگفت=به کسی چیزی نگو الهام بخاطر خودمون منظورم خانوادته خواهش میکنم بخاطر من.ازت خواهش میکنم.
    دوستنداشتم توچشماش نگاه کنم آروم گفتم=باشه بذار برم.
    -خیالم راحت باشه؟
    -آره.
    آروم گفت=الهام اینجورباهام رفتارنکن برام سخته.
    -بذاربرم.
    -الهام خواهش میکنم.دارم اذیت میشم.
    نگاش کردم با ناراحتی نگام میکرد فقط گفتم=بذاربرم.
    دلم نسوخت اینقدر ازش دلگیر بودم که چیزی برام مهم نبود.
    باعصبانیت در روچنان باز کرد که در با شدت زیاد خورد به دیوار وصدا داد رفت بیرون.واسم مهم نبود اعصبانیتش الان واسم مهم نبود.رفتم باخونسردی نشستم توجمع دوستداشتم برم خونمون سعی میکردم زیاد بهش توجه نکنم.با شیوا گرم صحبت شدم مامان محمد هم اومد کنارمون وبا شیوا حرف میزد.دخترخیلی خوب ومهربونی بود.داشت درمورد دانشگاهش به مامان محمد میگفت لحن صمیمی خوبی داشت گوشیم زنگ خورد اومدم کیفمو بردارم چشمم به محمد خورد که داشت خیره نگام میکرد اخم کردم ونگاهمو ازش گرفتم رها زنگ زده بود .نمیتونستم بین اونا جواب بدم فقط بهش مسیج دادم وگفتم رها به مامان بگو زنگ بزنه محمد بگه برم گردونه خونمون دیگه نمیخوام اینجابمونم حوصلم سررفت..مسیج داد=چرا؟باشه گفتم.
    براش نوشتم دوستدارم برگردم احساس غریبی میکنم.
    گوشی روگذاشتم تو کیفم که صدای مهدی توجهمو جلب کرد=بابا محمد خفه شدیم چه دودی میدی بیرون انگار دود آتیش جهنمه.
    تا اون لحظه سعی میکردم اون طرفونگاه نکنم که نگاهم به محمد نخوره.نگاهش کردم داشت قلیون میکشید اخم کرده بود داشتم شاخ درمی آوردم چه ماهرانه قلیون میکشید مکث کردم سرش. اونم نگاهم کرد داشتم با اخم نگاهش میکردم .مامان محمد متوجه شد وگفت=عزیزم زیاد قلیون نمیکشه گاهی اوقات.
    نگاهش کردم چیزی نگفتم من اینجا غریب بودم احساس بدی بود من نمیخواستم محمد اینطور باشه گفت=الهام جان اگر بابات اینا بدشون میاد چیزی بهشون نگو.چیزی نیس عزیزم مهدی هم میکشه خودتو ناراحت نکن.
    -من نمیدونستم محمد قلیون میکشه.
    -نگفته بود؟آخه عزیزم چیزی هم که نیست مثل سیگارکه نمیشه.
    -ولی شنیدم دودش صدبرابر بدتره سیگاره.
    -گمون نکنم.اینا هم جوونن تفریحی دیگه ندارن.سخت نگیر.
    دیدم محمدو داره با موبایلش حرف میزنه حدس زدم که مامانه.چون یه ربع ساعت بعد بهم گفت=پاشو بریم.
    آخی راحت شدم سریع باهمه خداحافظی کردم منو محمد رفتیم توی حیاط مهدی ومامانش هم اومدن تا توی حیاط که مامانش محمدو کشیدش کنار نمیدونم داشت چی بهش میگفت ولی حدس میزدم درمورد من باشه
    .توی راه چیزی نمیگفت اولین باربود آرزوکردم کاشکه محمد پیشم نمونه.
    یه ترانه ی غمگین گذاشته بود آرزومیکردم چیزی نگه دلم نمیخواست چیزی بشنوم ولی کمی بعد گفت=الهام قبول داری خودت دوستداری ازم دروغ بشنوی؟
    راست میگفت ته قلبم میدونستم راست میگفت ولی انکارمیکردم من دوستنداشتم چیزه بدی ازمحمد بشنوم ته دلم دوستداشتم یا دروغ شیرین بشنوم یا هیچی متوجه نشم خودمو صدبار واسه اومدن به این مهمونی یا اینکه رفتم کمک مامان محمد لعنت کردم من از یه چیزی فرار میکردم.ترسی تو دلم بود میترسیدم چیزی بشنوم که باعث بشه دیدم به محمد تغییرکنه.جوابشوندادم تصمیم گرفتم یه کلمه هم باهاش حرف نزنم مثلاخواستم تنبیه اش کنم بازم گفت=میدونستم اگربفهمی بدت میاد بخاطرهمین مخفی کاری میکردم.
    منتظر شد چیزی بگم بازم گفت=وقتی عصبی ام میکنی میکشم آروم میشم.باورکن ماه به ماه هم نمیکشم گاهی اوقات که با رفیق رفقا جمعیم.
    برگشت یه لحظه نگام کرد رومو کردم سمت پنجره ماشین که نگاهم بهش نخوره.
    -جوابمو نمیدی چرا؟
    بالحنی که بتونه دلمو بدست بیاره گفت=الهام خانومی چرا نگام نمیکنی؟اگرمعذرت خواهی کنم منو می بخشی؟توروجون محمد جوابمو بده.
    چند لحظه مکث کردم رومو برگردوندم سمتش وگفتم=حرفی ندارم.
    -الهام باورکن تو باقهر کردن کاری روازپیش نمی بری تازه باعث میشی اوضاع بدتربشه مثل امروز که ازلجت که عصبیم کردی جلوی روت قلیون کشیدم.من نمیدونم توچرا هر اتفاقی می افته باهام قهرمیکنی.
    پس ازلج اینکارو کرده بود.نیشخند زدم وگفتم=هرجور راحتی به من چه.
    -خیلی خوب آشتی کن دوستندارم قهرباشیم؟.
    -قهرنیستم کاری بکارت ندارم.
    یه نفس عمیق کشید وگفت ای بابا.
    نمیدونستم کار درست چیه.یعنی کار درست اون کاری بود که من میکردم یا محمد حرف درست رو میزد.من داشتم اونو تنبیه میکردم یا سرلج می نداختم ؟چقدر به کمک کسی احتیاج داشتم کسی که باهام حرف بزنه راهنمایی ام کنه یه زن باید اینجور مواقع چکارکنه چه رفتاری باید داشته باشه.

    سوندم دم خونه ورفت.رها وبهرام خونمون بودن سلام احوال پرسی کردم تا رفتم تو اتاقم رها اومد وگفت=خوب بگو؟چه خبر؟چیزی شده ناراحتی انگار؟

    بی حوصله گفتم=حالم ازهمشون بهم میخوره.
    باتعجب گفت=چرا چیزی شده؟
    دکمه های مانتومو بازکردم وگفتم خیلی بی خیالن اصلا اخلاقا ورفتاراشون مثل ماهانیس بینشون راحت نیستم.
    -یعنی بهت کم محلی میکنن؟چطور؟چرامحمد نیومد داخل؟
    مانتومو درآوردم وگفتم=دعوامون شد.
    -بازچرا؟چی شد؟
    نگاش کردم دوستداشتم بگم دوستداشتم بگم تایکی کمکم کنه ولی صدای محمد توی گوشم انگارمی پیچیدکه خواهش میکرد بکسی چیزی نگم نفس عمیقی کیدم وگفتم سرچیز بیخود والکی.
    -یعنی چی؟
    -هیچی حرصم دادمنم باهاش حرف نزدم دیگه.
    دستشو تکون داد وگفت=الهام ببین چه روزی بهت این حرفو زدم با اینکارات دلزدش میکنی .مگه بلدنیستی حرف بزنی مگه خدا بهت زبون نداده که همش ازقهر کردن استفاده میکنی؟شاید اولاش مهم باشه نازتو بکشه ولی کم کم بی خیال میشه اونم پسر لجباز ویه دنده ای مثل محمد.
    باحرص گفتم=نمیدونم اصلا نمیدونم باید چطور رفتار کنم گیجم نمیدونم اون شوهرمه یا دوستمه بلدنیستم چطور باهاش رفتار کنم تو ومامان هم منو سپردین به امون خدا.وقتی حرصم میاد وزورم بهش نمیرسه کاری ازم برنمیاد جزاینکه قهرکنم.
    کمی باتعجب نگام کرد وگفت=خوب خودت باهامون رو راست نیستی مثلا الان که ازت پرسیدم مگه گفتی چی شده.
    -مثلا حالا بفهمین میتونین کاری کنین؟
    -خوب آره لااقل میتونم راهنماییت کنم که چطور رفتارکنی.
    فک کردم یه مسیله ازماله گذشته بگم که یاد سپیده افتادم وگفتم=بیا بشین تا بگم.
    دوتامون نشستیم کنارهم وگفتم=مثلا سپیده یکی ازفامیلای محمده من ازسمانه شنیدم سپیده قبلا محمد رو دوستداشته وقتی هم سپیده رو می بینم محمد خیلی باهاش گرم میگیره حتی اون سری همدیگه رو دیدن روبوسی کردن وقتی هم اعتراض میکنم میگه عین خواهرمه این حرفا قبول نمیکنه خوب من باید چیکارکنم؟باورکن کاری ازدستم برنمیاد.زورم بهش نمیرسه.
    -خوب تو وقتی رفتارشو باسپیده دیدی چیکارکردی؟
    -خوب اول اخم وتخم کردم بعدش هم قهرکردم اومد باهام آشتی کرد ولی بعد مدتی بازم کارشو تکرار کرد البته الانا یه خرده بهترشده.
    -خوب توخیلی کار بدی کردی باهاش قهرکردی.
    -پس بایدچیکارمیکردم باهاش میگفتم ومی خندیدم.
    -نه تو داری اونو مثل رفتار الانت به دوری وقهر خودت عادتش میدی درصورتیکه من اگر یه ذره ناراحت باشم واخم کنم حساب کارمیاد دست بهرام چون همیشه این ترس تودلشه که من قهر کنم پاشم بیام اینجا ولی هیچوقت اینکارو علنی نکردم خوب محمد پیش خودش میگه عیبی نداره ایندفعه قهرمیکنه مثل دفعه ی قبل بازبا یه ببخشید وعزیزم رفعش میکنم کم کم هیچ سلاحی نداری تا محمد ازاون ترس تودلش باشه.باورکن اگربهرام الان بود ومنم جای تو بودم اصلا بهرام مثل محمد نبود تا ازدلم درنمی آورد نمیرفت ولی میدونی براش یه چیز عادی قلمداد کردی رسوندت رفت خوب مشخصه وقتی اون دختره سپیده با خوشرویی میاد سمتش قبول میکنه چون می بینه دست ازپا خطا میکنه تو باهاش اخم وتخم میکنی.
    من حقوبهش میدم اونم مرده یه تحمل وظرفیتی داره اینطور نمیشه که توهمیشه نازکنی واون نازتو بکشه.اگرفردا اومد باهاش آشتی کن حرفامو خوب یادت باشه تواونو باید بامحبت وعشق سمت خودت بکشی نه با این بچه بازیه اون دنبال محبته نه دنبال اخم تخم تو.باید طوری به محبت خودت عادتش بدی که یه روز دوری ازتو اونو بی تاب کنه نه اینکه براش مثل الان عادی باشه توهنوز اول راهی بفهم دارم چی میگم.
    -یعنی چطور؟حتی مواقعی که ناراحتم میکنه؟
    -نگاه کن اون رفتارای تورو دیده باورکن یه ذره هم راضی نیست ناراحتت کنه که توازاینکارا کنی اگرکمی باهاش خوب باشی وباهاش حرف بزنی حاضرمیشه رفتاراشو کمی تغییربده.بهرام محمدو خوب شناخته هی بهم میگفت از الهام بپرس ببین از زندگیش راضیه محمد اذیتش نمیکنه منم یه ساعت تعریف محمد رومیدادم.
    -به بهرام چیزی نگوباشه؟این حرف بین منو توباشه حتی نمیخوام مامان هم بفهمه.
    سرشو تکون داد وگفت=نه نمیگم.ولی باورکن محمد پسرخوبیه بنظرم قلبش پاکه من هروقت حتی اون موقعه که رابطمون بهم ریخته بود بهرام چیزی میگفت میگفتم نه محمد اینطور نیست.قلبش خوبه.
    خندید وگفت=یادته قبل اینکه رابطمون کم بشه هرچیزی می خرید واست واسه منم می خرید یه روز انگاربهش گفته بودی شارژ میخوای اومد دید منم اونجام دوتا گرفته بود یکی روداد بمن گفت الهام رونگو الان بفهمه میاد ازت میگیرتش من میگم یکی برات خریدم.
    خندیدم وگفتم=دیوونه اگر می فهمیدم می اومدم از حلقومت میکشیدمش بیرون.
    -خوب منم میدونستم بهت نگفتم شارژ مفت گیرم اومد زنگ زدم مروارید یه دل سیر غیبت مادرشوهر کردیم.دیگه.خیلی ازاین اتفاقا افتاده منتها رازه بین منو محمد.
    -دروغ ؟بگو ببینم؟
    -قول بده دادوبیداد نکنی .
    -نه نمیگم چی شده؟
    -یادته یکی از تاپ هاتو قرض گرفتم تو تولد خواهر بهرام بپوشم؟
    -خوب.
    -هیچی دیگه اومدم بهت لطف کنم بشورمش انداختمش تو لباسشویی جای رنگ کرمی آبی کم رنگ بهم تحویلش داد.منم چون میدونستم این تاپتو خیلی دوستداری.
    پریدم وسط حرفش وباهیجان گفتم=وای محمد اومد گفت رها بهم لباستو داده اصلا قبولش نکردم دادم به خودش آخ که چقدراون موقعه حرص خوردم ولی شوهریم برام خرید اون شکلی نبود خوشکل ترشو گرفت.
    -وای اعتراف میکنم خلاصم کرد من ازجیغ زدنای تو خیلی میترسم.
    رها داشت باهام حرف میزد وباهمدیگه می خندیدم ته دلم .دلم برای محمد تنگ شد.یاده کاراش افتادم یاده اون خنده ها ولبخنداش یاده گونه اش که وقتی لبخند میزد یه کوچولو گود میرفت.کاش باهاش اون طور رفتار نمیکردم کاش نرم تر رفتار میکردم.
    نکنه فردا نیاد پیشم فردا شب پنج شنبه اس پیشم میمونه وای اگر نیاد.توی دلم شور زد بهرام رها رو صدا کرد باترس گفتم=رها اگر فردا نیومد چی؟
    -چی محمد؟نه بابا میاد یادته دوران عقد منو بهرام من یه بارعصبی شدم اصلا محلش نذاشتم هر روز می اومد من باهاش حرف نمیزد واون با درودیوار حرف میزد تا حوصلش سرنره نترس اگر بیرونش هم کنی میاد پشت در.من برم نیایش داره گریه میکنه.
    دوستداشتم ببوسمش واقعا حال وهوامو عوض کرده بود منم باهاش بلند شدم رفتم پیش بابا ومامان وبهرام.رها نیایش رو شیرداد.نشستم پیش مامان.باباگفت=محمد رفت؟
    -آره بابا مهمون داشتن.
    -تعارف میکردی بیاد داخل دو سه روزه ندیدمش وقتی اون میاد من نیستم من که میام اون نیست.
    -فردا شب همین جا دیگه میمونه.
    -الهام بابا ازش راضی هستی؟مشکلی چیزی ندارین؟
    لبخند زدم وگفتم=نه محمد خیلی خوبه بابا نگران نباشین.
    مامان گفت=خیالمون راحت باشه؟
    -آره چرا؟مگه چیزی شده؟
    -نه آخه من یکم دل نگران بودم .
    بهرام گفت=حاج خانوم طبیعیه مامانه منم برای بهار تا چندماه بعد عروسی هم نگران بود منو رها میرفتیم میدیدیم عکسه بهار دستش وگریه میکنه.شما تنها اینطور نیستین.
    نمیدونم امروز چه خبر بود همه نگران زندگی من شدن.
    سعی کردم روش رها روپیش ببرم.یعنی واقعا میتونستم مثل رها باشم؟رها خیلی خوشبخت بود اینو از تک تک کلماتش که ازبهرام میگفت میفهمیدم ولی خوب اخلاق ورفتار بهرام کجا ومحمد کجا.پسر صبور وبا ایمانی بود کلا توی یه خانواده ی با ایمان بزرگ شده بود قطعا رفتارایی مثل محمد نداشته ونداره.
    شب هم ازمحمد خبری نشد نه زنگ زد نه پیام داد.حتما اونم از رفتارای خشک من رنجیده بود ولی خوب باید یکم حق هم بمن میداد.مثل همیشه موقعه ی اومدن محمد آرایش کردم بخودم کلی رسیدم کمی منتظر شدم نیومد تو دلم شور افتاد نیاد ازتصور اینکه یه روز نبینمش بی تابم میکرد تو این۴ماه هر روز دیده بودمش عادتم شده بود هر روزببینمش حتی خیلی کوتاه وکم.دوستنداشتم غرورمو خرد کنم بهش زنگ بزنم ولی ربع ساعت ازقرار همیشه اش اومد.کلی کیف کردم میدونستم میاد ولی یه ترس ازنیومدنش توی دلم بود.موهای صافمو بازگذاشته بودم پخش ولاشون کردم روی بازوهام.
    خواستم خودمو عادی نشون بدم گوشی روگرفتم تودستم خودمو سرگرم گوشی نشون دادم در رو بازکرد اومد سرم پایین بود آخ چقدر دوستداشتم سرمو بگیرم بالا ونگاهش کنم آروم زیرلب گفت سلام.
    سرمو گرفتم بالا وگفتم سلام.
    ولی اون سرش پایین بود مشخص بود خیلی ناراحته.
    دوستداشتم برم سمتش دوستنداشتم ناراحت ببینمش میخواستم آویزون بشم به گردنش وتا میتونستم ببوسمش تا دیگه اینقدر ناراحت نبینمش.ولی نه نمی خواستم غرورمو خرد کنم عادت کرده بودم همیشه اون پیشقدم بشه برای آشتی.
    ولی نه انگار خیال نداشت پیشقدم بشه چون یه ده دقیقه بعد اومدنش اصلا حرفی نزد منم چیزی نگفتم مامان در رو زد برای منو محمد شربت آورده بود.محمد تشکر کرد ومامان رفت.
    یواش نگاش کردم نشته بود روی صندلی چند تا برگه ی بزرگ ودفتر دستش بودم سرش به اونا گرم بود یه خودکارهم دستش بود انگارداشت یه چیزی روحل میکرد نگاهم به حلقه ی تودستش افتاد.تواین۴ماه همش دستش بود یه لحظه ندیده بودم درش بیاره برعکس من که گاهی یادم میرفت اصلا حلقمونو بزنم.نمیدونستم باید چیکارکنم حتی یه کلمه هم حرف نمیزد بتونم چیزی بگ.
    یهوگوشیش زنگ خورد نمیدونم داشت باکی حرف میزد فقط یه حرفش توجهمو جلب کرد کاری کرد گوشامو تیز کنم ببینم چی میگه.
    -نه داداش اصلا امضای من هیچ اعتباری نداره حسابا رو بسته عموم.
    -محسن هم عین من نه امضامون نه دسته چکامون .هیچکدوم.نمیدونم چش شده.
    -باشه بعد خبرت میکنم.
    گوشی رو قطع کرد فورا باز گوشیش زنگ خورد گفت=محسن نمیدونم بابا نمیدونم دارم دیگه گیج میشم.
    -بابای توهه من ازش بپرسم؟
    -اره من میترسم چکامون برگشت بخوره.
    -من فقط اونجا کارمیکنم مثل یه کارمند تو پسریشی برم چی بگم؟
    -این پسره حاج آقاکریمی زنگ زده باتمسخر میگه امضای بچه ام از امضای شما بیشتر اعتبارداره حسابا بسته شده.
    -باش باش بعد بهت زنگ میزنم کار دارم فعلا.
    گوشی روقطع کردوپرتش کرد سمت تختو خشک بمن گفت=کسی زنگ زد برندار.
    سرموتکون دادم نمیدونستم چه اتفاقی سرکاربراش افتاده.سرشو انداخته بودپایین وبین دستاش سرشو نگه داشته بود طاقت نداشتم اینطور ببینمش الان وقت قهرنبود بامهربونی رفتم بالای سرش دستمو گذاشت روی سرش .اومدم نزدیکش وسرشو آروم آوردم توبغلم چیزی نگفت فقط نگام کردوبامهربونی گفتم=محمد چیزی شده؟چرا اینقدر بهم ریختی؟
    چندثانیه فقط نگام کرد گفتم=محمد توروخدا بگو من طاقت ندارم تورو اینقدربهم ریخته ببینم.
    سرشو آروم از خودم جدا کردم وگفتم=منتظرم بگو.
    دستشوگذاشت روپیشونیش وگفت=عمو حسابا رو بسته امضای منو
    محسن هم هیچ اعتباری نداره دیگه.به محسن گفته دیگه نمیذارم شما
    اونجا رو بگردونین ازاین به بعد همه چیز زیرنظرخودمه.من

    نگران چکا هستم اگرحساب هم خالی باشه چکا برگشت میخوره

    همه میان سراغ من.

    یعنی چی؟یعنی تومیگی عموت حاضرمیشه برادر زاده اش بره زندان؟حالاتوهیجی محسن چی؟اونکه پسرشه.

    -توفکراینم نکنه عمو ورشکست شده چیزی نمیگه؟
    -نه اینچه فکریه یعنی عمون ورشکست بشه تومتوجه نشی؟یعنی محسن هم متوجه نمیشه؟ازاین فکرا نکن.
    دستشو گرفتم تودستام وگفتم=محمد هرچی بشه من کنارتم غصه ی چیزی رونخور خدابزرگه.
    سرشو با ناراحتی تکون دادودستشو تکون دادم وگفتم=غصه نخوری ها دوستندارم ناراحت ببینمت
    با غمی که توچشماش بودنگام کردوگفت=ممنون خانومم.
    بهش لبخند زدم وخم شدم سریع گونه اش روبوسیدم وگفتم=من برم نماز.رفتم سمت جانمازم درحال رفتن
    رومو برگردوندم سمتش نگاش کردم داشت بامحبت نگام میکرد.نگاهش بهم دلگرمی میداد کاشکه اونم با حرفای من دلگرمی پیدامیکرد.جانمازمو پهن کردم وچادرمو سرم کردم احساس کردم بوی گل یاس توی اتاقم پیچید این عطرمخصوص جانمازم بود.توی نگاه محمد یه محبت خاص بودم همیشه حسی بهم میگفت حتی مواقعی که محمد کنارمه حتی مواقعی که منو توآغوشش میگیره ازمحبته نه از روی هوس.
    -وضونمیگیری؟
    همونطور که چادرو میکردم سرم گفتم=قبل از آرایشم وضوگرفتم من آدم بافکری هستم آقا.
    -قبول باشه
    -ممنون.
    توتموم اون لحظه ای که مشغول نماز خوندن بودم احساس میکردم نگاهش به منه.همین احساس باعث میشد کمی هول بشم.تاسلام نمازمو دادم دیدم آره داره نگام میکنه باز اعتراض گفتم=محمد؟؟؟؟
    -جانم؟
    -هولم کردی نفهمیدم چطور نمازمو خوندم خوب چند دقیقه یه جای دیگه رونگاه کن پسربد.
    -نمیتونم.
    -چراااااا؟
    -نمیدونم.
    رفت رو تخت دراز کشید وگفت=حساب کردم اگه کل زندگیمو با لباسای تنم بفروشم یک دوم که چه عرض کنم نصف یک دوم اون بدهکاری ها نمیشه.تازه باباهم چیزی نداره کمک کنه فوقش چندمیلیون.
    -وای محمد چقدر منفی بافی.شاید عمو خواسته تنبیه اتون کنه.فک کنم به زندان هم فک کردی نه؟
    -خوب مشخصه چکا پاس نشن می افتم زندان.
    -وای زبونتو گازبگیر این چه حرفیه.خدا نکنه.
    دستشو گذاشت سرچشماش ویه نفس عمیق کشید.رفتم بالای سرش ایستادم چند لحظه نگاش کردم متوجه حضورم شد دستشو برداشت ازروی چشماش نشستم کنارش .دستمو گرفت وگفتم=خیلی خودتو داری عذاب میدی محمد این رفتارت منوهم ناراحت میکنه.من دلم روشنه مطمین باش عموت هم هیچوقت با برادرزاده اش اینکارونمیکنه.پای پسرش هم درمیونه.
    توی یکی ازدستاش دسته من بود واون دسته که آزادبود دستشوآورد بالا وکشید روگونه ام وگفت=الهام وقتی پیشمی آروم میشم میشی همین جابشینی؟
    لبخندزدم وگفتم=فقط کمی ها چون۴رکعت ازنمازم مونده.
    توی چشمام نگاه کرد وگفت=راستی یه مانتو عین مانتوی سمانه که پوشیدیش اون روز برات خریدم خیلی بهت می اومد.
    باذوق گفتم=وای ممنون منم خیلی خوشم میومدازش.حالاکجاس؟
    -این اتفاق که افتاد اصلا دیگه یادم رفت فردا برات میارمش.
    خم شدم روش از ذوق بوسیدمش اومدم بلندشم جلومو گرفت چند لحظه توی چشمام نگاه کرد بعداونم منو بوسید.
    هنوزم باگذشت۴ماه گاهی ازش رو میگرفتم یه حسی بهم میگفت اون عاشق همین شرم وحیای منه.خودمو کشیدم وعقب وبا اعتراض مصنوعی گفتم=محمد؟؟؟؟.
    لبخند زد وگفت=جان محمد
    اومدم بلندشم دستم که تودستش بودو سفت گرفت وگفت=کجا؟
    -برم ۴رکعت نمازمو بخونم.
    -کمی دیگه بشین بعدبرو.
    -بذار نمازمو بخونم میام پیشت.
    -من الان نیازدارم کنارم باشی.
    -باشه.اصلا ببینم مگه من قرص آرام بخش جنابعالیم؟
    همونطور که بالشت زیر سرشو درست میکرد گفت=پس از وجودشما آرامش نگیرم از وجود دخترهمسایه آرامش بگیرم.کی بشه شب عروسیمون بیادخلاص شم .خسته شدم ازاین بلاتکلیفی
    -هه هه محمدخان من تا دو سه ماه نمیذارم دستت بهم برسه.
    -چرا؟
    قیافمو مظلوم گرفتم وگفتم=چون میترسم.
    بی خیال گفت=ترست میریزه.
    -نخیرم.
    چیزی نگفت انگار حوصله ی بحث کردن نداشت کمی بعد گفتم=برم دیگه نمازمو بخونم شیطون نمازبر.
    بی حال وحوصله نگام کردوگفت=باشه.
    بلند شدم دستمو ول کرد چشماشو بست انگار خسته بود.منم با خیال راحت نمازمو خوندم من با نمازخوندن آرامشمو پیدامیکردم وآروم میشدم آرامشی که نظیرشو هیچ جایی پیدا نمیکردم.
    آخرای نماز کلی واسه محمد وزندگی آیندمون دعاکردم ازخدا خواستم یه راه مستقیم رو به راه محمد بذاره ومشکل کاریشو حل کنه راستش خودمم ته دلم نگران بودم بروزنمیدادم به حدکافی محمد ناراحت بود.خانواده ی محمد وضع مالی متوسط رو به بالایی داشتن مثل عموی محمد پولدارنبودن مسلم بود اگر اتفاقی بیفته کمک آنچنانی نمیتونن به محمد بکنن.
    بعد نمازم مامان برامون شام آورد فک میکردم اشتهاش کورشده ازناراحتی ولی مثل همیشه غذاشو خورد.بااعتراض گفتم=محمد نذاری چاق بشی ها؟شکمت داره میزنه بالا.
    یه نگاه بخودش کردوگفت=کجا زده بیرون؟
    -چرا یکم انگار زده بیرون.
    -اصلا مرد بایدشکم داشته باشه.
    -کی گفته؟
    -خودم.
    -ولی من میخوام همینطور اندامت بمونه ولی تیپ میزنی خیلی خوش تیپ میشی.
    لبخند شیطونی زد وگفت=باشه اینم بخاطرشما.دیگه نمیخورم.
    دست ازغذا کشید.منم سیر شدم ودیگه چیزی نخوردم وقتی بابا اومد محمد رو فرستادم بره کمی پیشش بشینه ولی چیزی ازمسیله کاریش به خانوادم نگفتیم.
    شب هم موقعه ی خواب عین همیشه محمد رفت رختخوابا رو آورد وقتی داشت پهنشون میکرد گفت=الی باورکن ستون فقراتم جابه جا شده تا میام عادت کنم سر تختم بخوابم شده۵شنبه بازم روی زمین میخوابم.
    -خوب چیکارکنم محمد سرتخت یه نفره جامون نمیشه صدبارگفتم بذار تخت رها روبیارم قبول نکردی.
    -نمیخواد شوخی میکنم توکه کنارم باشی سر سنگ هم می خوابم.
    مسواکمو که زدم اومدم دراز کشیدم محمد هم رفت مسواک بزنه یه قرصی داشت برای سردردش که تازگی ها دیدم گرفته میخوره اونم گرفت تا اومد گفتم=راستی محمد چرا این قرصو میخوری؟
    -واسه سردرده گاهی سرم خیلی دردمیگیره.
    -آره دیدمت رنگو وروت می پره.
    -آره همونه.
    -خوب برو دکتر نکنه صرع داری؟
    -آخه چی بگم بتو؟صرع کجا وحال من کجا؟
    -نمیدونم یهو ترسیدم.
    چراغو خاموش کرد وگفت=چیزیم نیست شبا بیشتر اینطور میشم میخورم که شروع نشه البته...
    دستشو تکون دادوگفت=البته وقتی بعضیا ناراحتم میکنن سردردام شروع میشن.
    -منظورت منم؟
    -اوهوم
    اومد کنام دراز کشید وباناراحتی گفتم=من دوستندارم ناراحتت کنم.خودت هم میدونی.
    -ولی دیشب ازناراحتی سرم داشت منفجرمیشد .
    -چون بهم دروغ گفته بودی. توقع داشتی قربون صدقه ات برم.
    -نه این توقعونداشتم اون رفتارتم توقع نداشتم.رفتاره اون روز توی اتاق خیلی ناراحتم کرد خیلی بی رحمی.
    باتعجب برگشتم سمتش وباحرص گفتم=اگر بی رحم بودم الان نمی بخشیدمت ونمی اومدم سراغت.
    همیشه ازاینکه کسی بهم بگه بی رحم ودلسنگ بدم می اومد.
    -یعنی اگر با اون اوضاع میدیدم بازم داری باهام اخم وتخم میکنی یه بلایی میخواستم سرخودمو وخودت بیارم.
    -ولی من بی رحم نیستم.
    روشوبرگردوند سمتم ودستمو گرفت وگفت=میدونم عزیزم من اون لحظه روگفتم خوب شاید حق باتوهه چون عصبی وناراحت بودی.
    دستمو برد نزدیک لبش بوسید وگفت=ناراحت نشو دیگه.
    آروم با دستش منو برد تو بغلش وگفت=الهام دلت صافه دعاکن مشکل فردا حل بشه.
    -نه منکه بی رحمم.
    موهامو ازتو صورتم زد کنار وگفت=من بی رحمم ببخشید اصلا.
    لبخند زدم وگفتم=حالاشد نگران نباش ان شاالله حل میشه عزیزم.
    یه ان شاالله همراه با یه نفس عمیق گفت.باهام حرف میزد گاهی هم

    تو حرفاش یه جورایی نصیحتم میکرداز نگرانی اش میگفت منم
    سعی میکردم دلداریش بدم
    ساعت۲خرده ای بود نزدیک ساعت۳ خوابیدیم.توبغلش خوابم برد

    احساس امنیت وآرامش خاطر داشتم میدونستم دوستم داره ولی
    خوب انگار دوستنداشت درست احساساتشو بروز بده یا شایدم ب
    لد نبود تاحالا جز یه بار بهم قشنگ ومستقیم نگفته بود دوستت دارم.
    ولی خوب ازخیلی کاراش وحرفاش میشد فهمید.نمیشد گفت

    ازمغروریتشه اینم یه نوع از اخلاقش بود.



    صبح با صدای گوشیم ازخواب بیدارشدم من بیشتر اوقات گوشیم روی سایلنت بود فک کنم کارمحمد بود به زور خودمو تکون دادم از روی تخت گوشی رو برداشتم.

    وای نازی بود باخوشحالی برداشتم.اینقدر پشت خط ذوق زده بودم که فهمید هی می خندید آخرسرهم گفت یک هفته ی دیگه قراره بیان.خیلی خوشحال شده بودم کلی از محمد پرسید یعنی یه جوری دهنمو پاره کرد اونم چه سولایی وقت گیرآورده بود مثلا میگفت=غیرتیه؟قدش بلنده؟ماشینش چیه؟دماغش قشنگه؟ابروهاشو که برنمیداره؟
    سرم سوت کشید ازسولای چرندش نمی ذاشت من حرف بزنم یه ریز می پرسید.
    باخوشحالی گوشی روقطع کردم نازی رومثل رها دوستداشتم ۶ساله که باهم دوستیم.رفتم باذوق باصورت نشسته به مامان گفتم نازی میخواد بیاد مامان هم خوشحال شد آخه نازی مامان باهم جوربودن همش نازی پیش مامان دردودل میکرد.منم که آدم حساب نمیکرد همش کنار من چرت وپرت میگفت.
    خیلی گرسنه بودم مامان گفت نیم ساعت دیگه غذا آماده میشه یه تکه نون برداشتم همینجور خوردم دلم توفکرمحمد بود صبح وقتی منو داشت از توبغلش درمی آورد توخواب وبیداری بودم متوجه شدم.دلم میخواست بهش زنگ بزنم ولی میدونستم سرش خیلی شلوغه مسلما مزاحمش میشم.
    یعنی تا موقعی که محمد بیاد ازبیکاری نمیدونستم چیکارکنم حسابی حوصلم سر میرفت یک ساعت قبل ازاومدنش شروع کردم آرایش کردن نمیدونستم خودمو چطور سرگرم کنم.
    ولی نیومد حتی یک دوساعت بعد ازقرار همیشه اش دیر کرد دل نگران بودم دو سه باربهش زنگ زدم برنمیداشت.همش دل نگران بودم نکنه اتفاقی افتاده باشه با خودم گفتم اگر تا آخرشب خبری نشد زنگ میزنم خونشون مامان وبابا هی سراغ محمد رومیگرفتن منکه ازگرسنگی داشتم میمردم عین ظهر یه تکه نون دستم بود شام نخورده بودم تا محمد بیاد.دیگه داشتم کلافه میشدم بلاخره سروکله اش پیدا شد.خستگی از سروصورتش می بارید.حتی وقتی مامان وبابا حالشو ی پرسیدن با بی حالی جواب داد اومد پیشم گفت=سلام
    سریع با اعتراض گفتم=کجا بودی؟دلم هزار راه رفت چرابهت زنگ میزدم جواب ندادی؟خیلی بی فکری.
    بی توجه بحرفم گفت=گرممه کولر روبزن الهام.
    -باتوام چرا جوابمو نمیدی.
    -چیزی نیست عزیزم نمیشد جواب بدم ببخشید .
    -بعدکه شمارمو سرگوشیت دیدی؟
    -خوب الان که اومدم دیگه.
    -من هنوز شام نخوردم منتظرتو بودم حتی به خودت زحمت ندادی یه تک زنگ بزنی منواز نگرانی دربیاری.
    -ببخشید بقران وقت نکردم درگیربودم.
    -آره واسه همه وقت داری جزمن.
    باتعجب ازحرفم نگام کرد بلند شدم وگفتم=برم شاممونو بیارم.
    شام رو آوردم مامان اومد پیشمون وبه محمد گفت=محمد اتفاقی افتاده ؟امروز دیرکردی؟خیلی خسته بنظرمیای؟
    -آره مامان امروز خیلی کار رودستم تلمبارشده بود خیلی خستم.
    -شامتو کامل بخور ضعف نکنی رنگ وروت پریده.
    -چشم دستون دردنکنه.
    -شب زود بخواب که توی طول روزبهت فشارنیاد اینم از روز جمعه ات همه جا تعطیله تو باید بری سرکار.
    سرشو تکون دادوگفت=این هفته فقط اینطور شد.
    مامان همینطور که ازپیشمون میرفت گفت=الهام مراقب محمد باش.
    یه باشه گفتم تا رفت گفتم=خوشبحالت کاش هوای منو هم اینطور داشتن.
    -حسودی نکن.
    -حسود خودتی.محمد چه خبر؟چی شد جریان چکا؟
    سرشو تکون داد وگفت=هیچی ۶۰و۵۰میلیون تو حسابای شرکت کم اومده این مقدار پول واسه عمو پول خرده ولی خوب یه جورایی بهمون شک کرده.خیلی حالم گرفتس .امروز اومده بود شرکت فقط آب خوردنمون با اجازه ی اون نیست هرکاری می خوایم بکنیم باید عمو تاییدکنه.
    -پس چکا چی میشن؟میگفتی برگشت ومیخورن واین حرفا؟
    -به عمو گفتم گفت نگران نباش فقط همین ولی بازم نگرانم
    -خوب حتما خودش میدونه چیکار کنه تو دیگه نگران نباش ولی محمد....
    -چی؟
    -میگم شاید بهتون شک کرده باشم حتی به تو ومحسن
    -آره میدونم.
    -خیلی بد شدکه.
    -خودش بعد میفهمه اشتباه فک کرده.هرچقدر نجس هم باشم اینکارو نمیکنم.
    -وای عزیزم دیگه بخودت نگی نجس ها.
    -نجسم دیگه کثیفم مگه دروغ میگم؟
    -محمد حالت خوبه؟این چه حرفایی که میزنی؟
    -خوب تو خوبی پاکی من آشغالم مگرغیرازاینه؟
    دستشو گرفتم وگفتم=اصلا هم اینطور نیست.
    بعدشام وسایلو جمع کردم ومحمد رفت دوش بگیره حسابی خسته بود گوشیشو دیدم سرمیزم ترسیدم برم سمتش بعد بفهمه باهام دعواکنه.
    ولی چند دقیقه بعد موبایلش زنگ خورد رفتم نگاه کردم شاخ درآوردم سپیده بود یعنی دهنم کج شد نمیدونستم باید چکارکنم.ترسیدم باز دعوامون بگیره گوشی رو گذاشتم سرجاش ونشستم سرتخت وپامو آروم می کوبیدم روز زمین تا صدای زنگ موبایل قطع شد ولی چند دقیقه بعد صدای زنگ اس ام اسش اومد.سریع رفتم سمتش تا اومدم بازش کنم نوشته بود بیادیگه. منتظرم گوشی دستم بود محمد اومد داخل چند ثانیه باتعجب نگام کرد منم نگاهش کردم وبعد گوشی رو گرفتم سمتش وگفتم=بیا سپیده اس.
    گوشی رو ازدستم گرفت ومسیجو نگاه کرد با اخم نگام میکرد ترسیدم خودمو سرگرم درست کردن روتختی ام شدم که گفت=یادم میاد گفته بودم بی اجازه حق نداری به گوشیم دست بزنی؟
    ایستادم جلوش وگفتم=سپیده چکارت داره؟چرا بهت زنگ زده؟
    سرشو با حوله خشک کرد وگفت=میخوان با رفیق ورفقاش بره بیرون به ماهم گفت بریم قبول نکردم.
    بعد توهمون لحظه انگار شماره ی سپیده رو گرفته بود باهاش حرف زد خیلی معمولی باهاش حرف میزد وبهش گفت نمیتونه بیاد.
    توی دلم غوغا بود نمیدونم چرا.حرفشو دلم قبول نداشت .داشتم ازحرص خفه میشدم چطور به منی که توخونه اینقدر نگرانش بودم یه زنگ نزد تا ازنگرانی دربیام ولی سریع تاشماره ی سپیده رو دید بهش زنگ زد.الکی خودمو داشتم با روتختی ام سرگرم میکردم حالا این روتختی یه ذره هم بهم ریخته نیست ها احساس کردم داره نگام میکنه اومد سمتم دستشو گذاشت زیر چونه ام گونه ام رو بوسید ورفت.فقط نگاهش کردم انگار احساس کرده بود ناراحتم.
    -این رو تختی رو تکه پاره کردی چشه؟صافه که؟
    -بخودم مربوطه.
    -ها چیه باز؟
    -هیچی.
    -بیا بشین اینجا ببینم.
    -نمیخوام.
    -بیا خو کارت دارم.
    برگشتم سمتش رفتم نشستم وگفت=خوب چیه باز؟
    -هیچی
    -خوب چت شده باز؟
    -هیچ
    -حال وحوصله ندارم الهام چیه؟ناراحتی ازاینکه سپیده بهم زنگ زد؟
    -ازاین ناراحتم که من اینجا نگرانت بودم حتی یه تک زنگ هم بهم نزدی بعد تاشماره سپیده رو دیدی سریع بهش زنگ زدی.
    -خوب عزیزم من اون موقعه شمارتو دیدم که بهم زنگ زدی تو راه بودم داشتم می اومدم پیشت.
    -یعنی نمیدونستی من نگران میشم نمیتونستی یه پیام هم بدی؟
    -بهت میگم کلی کار سرم تلنبار بود نمیتونستم سرمو بخارونم.
    چیزی نگفتم سکوت کردم ونگاهش میکردم.حرفی نداشتم بگم.
    اونم نگام کرد بازومو گرفت وگفت=من امشب باید برم خونمون نمیتونم پیشت باشم باشه؟
    سرم سوت کشید فکرم درست بود اون امشب اینجا نمیمونه تو دلم بدغوغایی بود
    -چرا؟چی شده؟
    -چندتا کاردارم توخونه باید برم.
    -یعنی نمیشه کاراتو همین جا انجام بدی.
    بلند شد ازکنارم ورفت لباساشو بپوشه وگفت=خودمم دلم نمیخواد برم .
    -فعلا که داری میری.
    -مجبورم که برم.من دارم برای تو وزندگیمون زحمت میکشم ها.
    -خیلی هم حوصلت سر رفت میتونی با سپیده ودوستاش بری بیرون.
    -یعنی چی؟منکه بهش گفتم نمیرم.چرا دنبال بهونه ای الهام؟
    -هیچی هیچی برو هرجا که دلت میخواد برو.
    -خو چرا اخلاقت اینطورشده باز؟کاری کردم؟
    -نه
    -الهام؟
    عصبی گفتم=بامن حرف نزن.
    سرشو تکون داد وباحرص گفت=هرجور راحتی.
    مشخص بود باز جوش آورده همون لحظه یکی ازدوستاش بهش زنگ زد وبا عصبانیت گفت اومدم ساکت شودیگه.
    -با دوستات میخوای بری خونتون کار کنی؟
    -یعنی چی؟بازمیخوای عصبیم کنی؟فرزاد دوستم بود یواس بی اش پیش منه میخواد بیاد دنبالش بهش بدم.
    -آها خوش بگذره.
    نشست کنارم
    با دستش شقیقه هاشو فشار داد وگفت=هروقت عصبی ام میکنی سردردام شروع میشن نمیدونم با این کارات چیو میخوای نشون بدی.
    -الان برسی خونتون سردردات خوب میشن.
    سرشو بلند کرد نگام کرد وگفت=آره توراست میگی.
    موهاش هنوز خیس بودن با دستش سریع درستش کرد وبلند شد وگفت=میخوام برم.
    آروم گفتم=موهاتو خشک کن سرمانخوری.
    -بذار سرمابخورم بدرک نه؟
    کمی ایستاد وانگارداشت فک میکرد حرفشو بزنه یا نه وآروم گفت=میخوای نرم؟البته اگرقول بدی قهرواین بچه بازی هاروبذاری کنار.
    نیشخند زدم وگفتم=منکه میدونم بلاخره میری.
    دستشوکرد توجیبش وبالحن نیشدار گفت=آره توراست میگی.

    سرموانداختم پایین وباحلقه ی تودستم بازی میکردم .میخواستم بره میخواستم بره تا بفهمم حسم واقعا درست بوده یانه.
    ایستاده بود وسط اتاق.چیزی هم نمیگفت.نه میرفت نه چیزی میگفت.
    تو دلم گفتم برودیگه.
    ولی انگارقست رفتن نداشت .کمی دیگه منتظر شدم بازم نرفت بی توجه بهش رفتم سمت کامپیوترم وروشنش کردم ونشستم رو صندلی میزکامپیوترم.
    -من میخوام برم کاری نداری باهام؟
    صداش ناراحت بود خشک جوابش دادم=نه بسلامت.
    -خداحافظ.
    رفت با رفتنش سریع از اتاقم اومدم بیرون صداشو شنیدم داشت با مامان وبابا خداحافظی میکرد تا پاشو ازخونه گذاشت بیرون دویدم رفتم توی اتاق رها که پنجره داشت ومیتونستی بیرون رو ازش ببینی .هنوز نرسیده بود سمت ماشینش چند ثانیه صبر کردم تا دیدمش.رفت سوارماشین شد از دور زیاد مشخص نبود ولی انگار یه چیزی ازداشپورت بیرون آورد.داشت می زد به گردنش وگازداد ورفت.به ساعت روی دیوار نگاه کردم یه ربع مونده به ۱۱ بود.میخواستم تابشه ساعت۱۲.رفتم سراغ گوشیم تنها کسی که الان میتونست کمکم کنه بهرام ورها بودن.
    میترسیدم ازکاری که میخواستم بکنم.ته.دلم خدا خدا میکردم اون چیزی که فکرمیکنم نباشه.گوشیم تودستم بود.یاده حرف محمد می افتم که میگفت بهرام میخواد زیرابمو بزنه یاده اون روزکه فهمیدم قلیون میکشه ودروغ میگه ازم خواهش میکرد به کسی چیزی نگم.
    خدایا کاردرست چی بود؟داشتم کاری درست میکردم؟آره من بهش شک دارم تموم کاراش ومخفی کاراش رویادمه.همونطورکه راجب قلیون راحت بهم دروغ گفت حتما الان هم راحت میتونه بهم دروغ بگه.
    شماره ی رها رو گرفتم ولی برنداشت به آهنگ یشوازش گوش دادم یه آهنگ شاد بود این رها هم دلشش خوشه.
    یه باردیگه زنگ زدم خوشبختانه بعدچندتا بوق برداشت صدای گریه ی نیایش ازپشت خط می اومد.
    -بله الهام؟
    -سلام خوبی؟
    -سلام سلام توخوبی؟
    -مرسی.این بچه رو ساکت کن ازبین رفت که.چشه؟
    -تازه افتاد گریه میکنه .وایسا کمی بعد خودم بهت زنگ میزنم.
    -باشه منتظرتم
    -باشه خداحافظ.
    اینم ازشانس من.دلم بدجور شورمیزد دیگه بس بود همه ی این سکوتا بسه آقامحمد.
    یه ده دقیقه بعد رها زنگ زد برداشتم=سلام میذاشتی یک ساعت دیگه زنگ میزدی خوب کارت داشتم؟
    -چیکارکنم این پدر ودختر منو کشتن همش درگیر کارای اینام دیگه دوتاشون بچه ان.
    توخودم گفتم خوشبحالت لااقل به شوهرت شک نداری تو دلت غوغا نیس.
    -خوب چیکارم داشتی؟چیزی شده؟
    یه نفس عمیق کشیدم وگفتم=نمیدونم بهت بگم یانه.
    -باید بگی گفته باشم حق نداری منو کنجکاو کنی بعد نخوای بگی.
    سکوت کردم وگفت=بگو دیگه.
    -الهام میخوام به بهرام بگی زنگ بزنه خونه ی محمداینا بگه گوشی روبدن دست محمد.
    -مگه محمد پیشت نیس؟شب جمعه اس خوب.
    -نه رفت من منتظرم ساعت۱۲ بگوزنگ بزنه.
    -چیزی شده؟
    -بعدن بهت میگم فقط یه جوری که بهرام چیزی نفهمه.
    -خوب چجوری بهش چی بگم؟
    -نمیدونم مثلا بگو گوشیشو توخونه جا گذاشته هنوز ازسرکارنیومده زنگ بزنه ببینه خونس ولی چیزی نگه.بگو خوده الهام نمیخواد زنگ بزنه اونا نگران بشن.
    -بنظرت باورش میشه؟تازه من نمیتونم یعنی دلم یاری نمیکنه به بهرام دروغ بگم.
    -رها توروخدا من جزشماها کسی رونداشتم این مسیله خیلی برام مهمه.
    کمی مکث کرد وگفت=بهرام هم مثل داداشته بذاربهش بگم کمکت میکنه اتفاقی افتاده؟بحثتون شده باز ؟گذاشته رفته؟
    -نه نه توروخدا بهرام چیزی متوجه نشه نه خودش خواست بره وقتی اومدی اینجا برات توضیح میدم فقط یادت نره شماره خونشونو مسیج میکنم برات باشه؟
    -خیلی خوب باشه بعدخبرت میکنم.
    -باشه ممنون نیایش روبوس کن جای من.خداحافظ.
    -باشه.خداحافظ.
    تاحالا اینقدر دلم توش غوغا نبود میخواستم یه چیزایی بفهمم ولی ازفهمیدنشون میترسیدم.محمد داشت یه چیزایی روازم پنهون میکرد.شماره ی خونه محمداینا رو واسه ی رها مسیج کردم.نمیدونستم تاساعت۱۲ خودمو چطورمشغول کنم.آروم نبودم دوستداشتم هرچی باشه بفهمم ازاین اضطرابو وبلاتکلیفی خلاص بشم.
    وقتی که ازساعت۱۲ گذشت طپش قلبم شروع شد سابقه نداشت طپش قلب بگیرم زیرلبم صلوات میفرستادم درست ساعت۱۲ وپنج دقیقه بود که اسم وشماره ی رها اومد روی صحفه ی گوشیم.استرس بدی تموم وجودمو گرفت.خودمو نهی کردم چته الهام؟بلاخره هرچی باشه چه خوب چه بد توروازاین بلاتکلیفی درمیاره.دستمو گذاشتم سرقلبم وجواب دادم وگفتم=الو رها
    -سلام الهام خوبی؟
    -سلام چی شد؟زنگ زد؟
    خندید وگفت=آره دیگه زنگ زد به بهرام گفتن محمد پیش توهه.
    -چی؟پیش من؟
    -آره دختره ی ساده اصلا میدونی این موقعه ی شب شوهرت کجاس؟بهت گفت کجا میره؟
    چندلحظه فقط تو شوک بودم تپش قلب داشت دیوونم میکرد گفتم=رها یعنی کجاس؟
    -خوب بهت گفت کجامیره؟
    -خونه.گفت میرم خونه کاردارم.
    -خوب شاید کاری براش پیش اومده
    -رها بهرام که چیزی نفهمید؟
    -نه من الان تو اتاق نیایشم اینجا نیستش.بهش گفتم الهام ومحمد بحثشون شده قهرکردن محمد ازخونه زده بیرون خانوادش نمیدونن زنگ بزن ببین رسیده خونه یا نه؟الهام نگرانه.
    -باشه.الهام کاری نداری؟
    -چی شده؟حالت خوبه؟
    -اره خوبم کمی گیجم فردا بیا اینجا باهات حرف بزنم باشه؟
    -باشه حتما میام.سلام به مامان وبابا برسون.
    -باشه خداحافظ.
    مکالمم که با رها قطع شد نشستم یه گوشه ی اتاقم وبه عکس خودم
    ومحمد که روی دیواره اتاقم بود نگاه میکردم حالامیفهمیدم حس زنانه یعنی چی.
    صورتمو با دستام پوشوندم گریم گرفته بود.ولی اشکام سرازیر
    نمیشدن دوستداشتم جیغ بزنم تا دلم خالی بشه.سرمو تکیه دادم به
    دیوار ویه نفس بلند کشیدم

    دستشوکرد توجیبش وبالحن نیشدار گفت=آره توراست میگی.

    سرموانداختم پایین وباحلقه ی تودستم بازی میکردم .میخواستم بره میخواستم بره تا بفهمم حسم واقعا درست بوده یانه.
    ایستاده بود وسط اتاق.چیزی هم نمیگفت.نه میرفت نه چیزی میگفت.
    تو دلم گفتم برودیگه.
    ولی انگارقست رفتن نداشت .کمی دیگه منتظر شدم بازم نرفت بی توجه بهش رفتم سمت کامپیوترم وروشنش کردم ونشستم رو صندلی میزکامپیوترم.
    -من میخوام برم کاری نداری باهام؟
    صداش ناراحت بود خشک جوابش دادم=نه بسلامت.
    -خداحافظ.
    رفت با رفتنش سریع از اتاقم اومدم بیرون صداشو شنیدم داشت با مامان وبابا خداحافظی میکرد تا پاشو ازخونه گذاشت بیرون دویدم رفتم توی اتاق رها که پنجره داشت ومیتونستی بیرون رو ازش ببینی .هنوز نرسیده بود سمت ماشینش چند ثانیه صبر کردم تا دیدمش.رفت سوارماشین شد از دور زیاد مشخص نبود ولی انگار یه چیزی ازداشپورت بیرون آورد.داشت می زد به گردنش وگازداد ورفت.به ساعت روی دیوار نگاه کردم یه ربع مونده به ۱۱ بود.میخواستم تابشه ساعت۱۲.رفتم سراغ گوشیم تنها کسی که الان میتونست کمکم کنه بهرام ورها بودن.
    میترسیدم ازکاری که میخواستم بکنم.ته.دلم خدا خدا میکردم اون چیزی که فکرمیکنم نباشه.گوشیم تودستم بود.یاده حرف محمد می افتم که میگفت بهرام میخواد زیرابمو بزنه یاده اون روزکه فهمیدم قلیون میکشه ودروغ میگه ازم خواهش میکرد به کسی چیزی نگم.
    خدایا کاردرست چی بود؟داشتم کاری درست میکردم؟آره من بهش شک دارم تموم کاراش ومخفی کاراش رویادمه.همونطورکه راجب قلیون راحت بهم دروغ گفت حتما الان هم راحت میتونه بهم دروغ بگه.
    شماره ی رها رو گرفتم ولی برنداشت به آهنگ یشوازش گوش دادم یه آهنگ شاد بود این رها هم دلشش خوشه.
    یه باردیگه زنگ زدم خوشبختانه بعدچندتا بوق برداشت صدای گریه ی نیایش ازپشت خط می اومد.
    -بله الهام؟
    -سلام خوبی؟
    -سلام سلام توخوبی؟
    -مرسی.این بچه رو ساکت کن ازبین رفت که.چشه؟
    -تازه افتاد گریه میکنه .وایسا کمی بعد خودم بهت زنگ میزنم.
    -باشه منتظرتم
    -باشه خداحافظ.
    اینم ازشانس من.دلم بدجور شورمیزد دیگه بس بود همه ی این سکوتا بسه آقامحمد.
    یه ده دقیقه بعد رها زنگ زد برداشتم=سلام میذاشتی یک ساعت دیگه زنگ میزدی خوب کارت داشتم؟
    -چیکارکنم این پدر ودختر منو کشتن همش درگیر کارای اینام دیگه دوتاشون بچه ان.
    توخودم گفتم خوشبحالت لااقل به شوهرت شک نداری تو دلت غوغا نیس.
    -خوب چیکارم داشتی؟چیزی شده؟
    یه نفس عمیق کشیدم وگفتم=نمیدونم بهت بگم یانه.
    -باید بگی گفته باشم حق نداری منو کنجکاو کنی بعد نخوای بگی.
    سکوت کردم وگفت=بگو دیگه.
    -الهام میخوام به بهرام بگی زنگ بزنه خونه ی محمداینا بگه گوشی روبدن دست محمد.
    -مگه محمد پیشت نیس؟شب جمعه اس خوب.
    -نه رفت من منتظرم ساعت۱۲ بگوزنگ بزنه.
    -چیزی شده؟
    -بعدن بهت میگم فقط یه جوری که بهرام چیزی نفهمه.
    -خوب چجوری بهش چی بگم؟
    -نمیدونم مثلا بگو گوشیشو توخونه جا گذاشته هنوز ازسرکارنیومده زنگ بزنه ببینه خونس ولی چیزی نگه.بگو خوده الهام نمیخواد زنگ بزنه اونا نگران بشن.
    -بنظرت باورش میشه؟تازه من نمیتونم یعنی دلم یاری نمیکنه به بهرام دروغ بگم.
    -رها توروخدا من جزشماها کسی رونداشتم این مسیله خیلی برام مهمه.
    کمی مکث کرد وگفت=بهرام هم مثل داداشته بذاربهش بگم کمکت میکنه اتفاقی افتاده؟بحثتون شده باز ؟گذاشته رفته؟
    -نه نه توروخدا بهرام چیزی متوجه نشه نه خودش خواست بره وقتی اومدی اینجا برات توضیح میدم فقط یادت نره شماره خونشونو مسیج میکنم برات باشه؟
    -خیلی خوب باشه بعدخبرت میکنم.
    -باشه ممنون نیایش روبوس کن جای من.خداحافظ.
    -باشه.خداحافظ.
    تاحالا اینقدر دلم توش غوغا نبود میخواستم یه چیزایی بفهمم ولی ازفهمیدنشون میترسیدم.محمد داشت یه چیزایی روازم پنهون میکرد.شماره ی خونه محمداینا رو واسه ی رها مسیج کردم.نمیدونستم تاساعت۱۲ خودمو چطورمشغول کنم.آروم نبودم دوستداشتم هرچی باشه بفهمم ازاین اضطرابو وبلاتکلیفی خلاص بشم.
    وقتی که ازساعت۱۲ گذشت طپش قلبم شروع شد سابقه نداشت طپش قلب بگیرم زیرلبم صلوات میفرستادم درست ساعت۱۲ وپنج دقیقه بود که اسم وشماره ی رها اومد روی صحفه ی گوشیم.استرس بدی تموم وجودمو گرفت.خودمو نهی کردم چته الهام؟بلاخره هرچی باشه چه خوب چه بد توروازاین بلاتکلیفی درمیاره.دستمو گذاشتم سرقلبم وجواب دادم وگفتم=الو رها
    -سلام الهام خوبی؟
    -سلام چی شد؟زنگ زد؟
    خندید وگفت=آره دیگه زنگ زد به بهرام گفتن محمد پیش توهه.
    -چی؟پیش من؟
    -آره دختره ی ساده اصلا میدونی این موقعه ی شب شوهرت کجاس؟بهت گفت کجا میره؟
    چندلحظه فقط تو شوک بودم تپش قلب داشت دیوونم میکرد گفتم=رها یعنی کجاس؟
    -خوب بهت گفت کجامیره؟
    -خونه.گفت میرم خونه کاردارم.
    -خوب شاید کاری براش پیش اومده
    -رها بهرام که چیزی نفهمید؟
    -نه من الان تو اتاق نیایشم اینجا نیستش.بهش گفتم الهام ومحمد بحثشون شده قهرکردن محمد ازخونه زده بیرون خانوادش نمیدونن زنگ بزن ببین رسیده خونه یا نه؟الهام نگرانه.
    -باشه.الهام کاری نداری؟
    -چی شده؟حالت خوبه؟
    -اره خوبم کمی گیجم فردا بیا اینجا باهات حرف بزنم باشه؟
    -باشه حتما میام.سلام به مامان وبابا برسون.
    -باشه خداحافظ.
    مکالمم که با رها قطع شد نشستم یه گوشه ی اتاقم وبه عکس خودم ومحمد که روی دیواره اتاقم بود نگاه میکردم حالامیفهمیدم حس زنانه یعنی چی.
    صورتمو با دستام پوشوندم گریم گرفته بود.ولی اشکام سرازیر نمیشدن دوستداشتم جیغ بزنم تا دلم خالی بشه.سرمو تکیه دادم به دیوار ویه نفس بلند کشیدم



    وقعه ی اذان ظهر سروکله ی رها پیدا شد من سرنماز بودم.اومد داخل اتاقم ونشست سرتخت به نیایش گفت=نگاه چه خاله ی خوبی داری به خاله نشون بده چطوری نی نای نای میکنی.

    تازه رکعت دوم بودم بخاطر همین یکم طول کشید تاسلام نمازرو دادم رو کردم سمت رها ونیایش گفتم=سلام.سلام کوچولوی خوشکل.
    رها باخنده گفت=سلام خوبی؟شوهرت پیدانشد؟اگر پیدانشده بریم کلانتری مشخصاتشو بدیم بگردن دنبالش.نکنه ازدست تو سر زده به بیابون؟
    -آره مگه نمیدونی روزی دوسه دست کتک میزنمش.
    -خیلی خوب حالا....چه خبر؟زنگ نزدبهت؟
    -اگرهم زنگ زده باشه نمیدونم همون دیشب گوشیمو خاموش کردم تا الان.
    -بابا روشنش کن شاید جدی بلا وملایی سرش اومده.
    -نترس هیچیش نیس.
    -خوب نگفتی چرا رفت؟دعواتون گرفت.
    برای رها جریان مسیج سپیده ورفتن محمد روگفتم.
    بحالت شک گفت=یعنی توشک داری اون با سپیده دوستاش رفته بیرون ونخواسته تو باهاشون بری؟یاشایدم چون میدونسته تو نمیای وازسپیده خوشت نمیاد نمیری وخودش رفته؟
    -نمیدونم ازدیشب تاحالا خیلی به این موضوع فک کردم ولی این ازهمه برا مهم تره که چرا بهم دروغ گفته.
    -آره راست میگی زن وشوهر باید باهم باصداقت رفتار کنن.حتما دلیلی داره هر دروغ گفتنی یه دلیلی داره.
    -آره منم دوستدارم اون دلیل رو بفهمم.
    صدای مامان روشنیدم که صدام میزد.بلند گفتم=بله مامان؟
    -الهام بیا تلفن کارت داره.
    بلند شدم وگفتم =من برم الان میام.
    از اتاق که اومدم بیرون مامان داشت میرفت تو آشپزخونه وبهش گفتم=مامان کی کارم داره؟
    -محمده.
    ایستادم سرجام که مامان گفت=چراگوشیتو سرش خاموش کردی؟
    پسره ی خبرچین .
    گوشی رو ازدستش گرفتم سریع جواب دادم که جواب مامان روندم.
    -بله.؟
    -سلام خوبی؟
    -مرسی کاری داشتی؟
    -چرا گوشیت خاموشه نگران شدم.
    همونطور که راه میرفتم سمت اتاقم گفتم=همینجوری.
    -دلواپست شدم گفتم خدایی نکرده اتفاقی برا نیفتاده باشه.
    -نه خوبم نگران نباش.
    مکث کردوگفت=خوب کاری نداری؟
    -چرا کارت دارم؟
    -بگو جونم؟
    رسیدم به اتاقم اشاره کردم به رها که یعنی محمده ولی متوجه نشد بخاطرهمین تو حرفم اول اسمشو آوردم.
    -محمد دیشب کجا بودی؟
    رها سریع اومد پیشم .
    -کجابودم؟یعنی چی؟
    -اینکه معنی وتفسیر نمیخواد میگم دیشب کجابودی؟
    -خوب قراربود کجابرم؟
    -خوب منم میخوام بدونم کجا میخواستی بری.
    -چته الهام؟چی میگی؟
    -جوابه منو بده
    -خوب خونمون.چرا؟چته؟
    -باشه کاری نداری؟
    -چیزی شده؟
    -نه فقط شب یکم زودتر بیا اینجا باشه؟
    چند ثانیه حرف نزد بعد گفت=باشه مواظب خودت باش.
    -خداحافظ.
    گوشی روقطع کردم چون عادت نداشت پشت تلفن خداحافظی کنه.
    تاقطع کردم رها سریع گفت=چی گفت؟
    -میگه خونمون بودم.یعنی مامانش بهش نگفته بهرام زنگ زده؟
    -اگه مامانه محمده یه هفته هم نره خونه چیزی نمیگه اصلانمیگه پسرم کجاس.میگم نکنه سر راهیه محمد؟
    -آره یکم بی خیاله ولی نه تا این حد.
    -خوب حتما به اونم گفته پیش الهام بودم بهرام نمیدونسته .مگه کاری داره.اونکه راحت دروغ میگه.
    دوستنداشتم یعنی دلم نمی اومد که پشت سر محمد این حرفا رو بزنیم.سرمو تکون دادم وناراحت گفتم=تاشب بیاد ببینم حرفی داره بزنه یانه.
    -آره فقط سنجیده عمل کن توروخدا.حرفتو قشنگ بزن کم نیار جلوش منظورم این نیست حرمت ها روبشکنی یا بی ادبی کنی نه منظورم اینه اگر عصبی شد یا چیزی بهت گفت از ترس یا اینکه دلت میسوزه حرفتو نخوری.
    راست میگفت اگرمحمد عصبی میشد ومن حرفمو نمیزدم چی؟
    -رها اگربهرام بهت دروغ میگفت چیکار میکردی؟
    دوستنداشت جوابموبده اینو از حالت صورتش فهمیدم ناراحت گفت=خودتو اذیت نکن.خوب هرکسی یه جورشخصیتی داره.
    -خوب تو چیکارمیکردی؟
    -اگر یه چیزه جزیی باشه شاید اگر قول بده تکرارنکنه ببخشمش ولی اگر یه مسیله مهم وبزرگ باشه شاید نتونم ببخشمش.
    بغض اومد تو گلوم ازدوباره گفت=هنوزم که چیزی معلوم نیس شاید دلیل قانع کننده ای برات داشته باشه.
    یه کاشکه تو دلم گفتم.شب یه نیم ساعت زودتر ازهمیشه سروکل ی محمد پیداشد.برعکس همیشه نه آرایش کردم نه موهامو درست کردم ساده ی ساده بودم حوصله ی اینکارا رونداشتم.داشتم خودمو تو آینه قدی اتاقم نگاه میکردم که درباز شد ومحمد اومد داخل.ازتوی آینه دیدمش.یه پلاستیک دستش بود.گفت=سلام
    برگشتم سمتش وجواب ندادم که گفت=جواب سلام واجبه
    -سلام
    پلاستیکو گرفت طرفم وگفت=بفرما
    اومد صورتمو ببوسه خودمو کشیدم عقب
    وگفتم=این چیه؟
    با اخم گفت=
    خوب بگیر نگاش کن
    -میگم چیه؟
    -چه بداخلاق کادوهه خو.بگیرش.
    دستشو پس زدم وگفتم=باشه مرسی زحمت کشیدی ولی من تا یه چیزو متوجه نشم چیزی رو ازت قبول نمیکنم.
    با تعجب گفت=چی رو؟
    -بیا بشین..
    رفت نشست روی صندلی وگفت=چی شده باز؟دیگه داره حوصلم سر میره دنبال بهونه ی جدیدی؟بابا بذار باهم خوش باشیم یه روز.
    -آره من دنبال بهونه ام وکسی هم که بهونه رو میده دستم خوده تویی.
    -خوب مشخصه هرکی زیاد دنبال چیزی بگرده پیداش میکنه.
    -آره همینه.
    -خوب بگو عزیزم من گوش میدم.
    نمیدونستم چطور بهش بگم تو فکر بودم که گفت=نمیگی؟
    -چرا فقط خواهش میکنم حاشیه نرو درست جوابمو بده باشه؟
    -چشم حالاتوبگو
    -دیشب تو کجا بودی؟فقط نگو که خونتون بودی که باور نمیکنم.
    من میخوام بدونم کجا بودی همین وهمین.
    -چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟کجابودم؟مشخصه داری چی میگی؟
    کجا بودی دیشب ؟جوابه من این نشد
    -حرفت جوابی نداره
    -چرا یه جواب خیلی خوب هم داره
    -چت شده الهام؟مطمینی خوبی؟کسی چیزی گفته؟
    با حرص گفتم=محمد تو دیشب خونتون نبودی؟به مامانت هم گفته بودی پیش منی وبمن گفته بودی میری خونتون.اینقدر دروغ تحویلم نده.
    -مامانم؟تو با مامانم حرف زدی؟بهم شک داری آره؟
    -آره بهت شک دارم چون باره اولت نیس که دروغ میگی
    بهت زده بود دستشو کشید تو صورتش وگفت=الهام میشه زود قضاوت نکنی.
    بحالت تهدید گفتم=محمد فقط یه کلمه جواب بده یا آره یا نه.دیشب خونتون نبودی؟
    -بذار واست میگم.
    -محمد گفتم فقط یه کلمه یا اره یا نه.
    سرشو تکون دادوگفت=خونه نبودم فقط خواهش میکنم فکرای بد نکن.
    سرمو تکون دادم وگفتم=دروغ گفتی محمد.بازم دروغ گفتی.
    اومد نزدیکم وگفت=نگاه الهام من برات توضیح میدم.
    دستشو گذاشت سرشونه ام ودستشو پس زدم وگفتم=به من دست نزن برو کنار.
    اشک اومده بود توچشمام.زورم بهش نمیرسید دوستداشتم دلمو خالی میکردم.بی توجه به حرفم منو گرفت تو بغلش وگفت=الهام عزیزم خانومی میدونم الان درموردم چه فکرا میکنی فقط کمی بهم مهلت بده واست توضیح میدم.
    تقلایی نمیکردم ازآغوشش دربیام دوستداشتم توی این لحظه یه تکیه گاه داشته باشم حتی اگراون تکیه گاه خوده محمد باشه.
    بابغض گفتم=نمیخوام هیچی بشنوم هیچوقت نمی بخشمت.من میدونم که دیشب منو ول کردی وکنارسپیده بودی.
    منو به خودش فشار دادوگفت=الهام توروخدا اینجوری نگو.اینقدر عذابم نده.بحدکافی خودم عذاب روحی دارم.
    گریه کردم وگفتم=خیلی بدی خیلی بد .من بهت اعتماد داشتم.
    چشماشو چند لحظه بست بعد صورتمو با دستش کمی عقب برد وتو چشمام که پرازاشک بودن نگاه کرد وگفت=الهام ببخشید.قول میدم تکرار نکنم اشتباه کردم میدونم.
    -اونسری هم قول دادی.دستتو بردار
    از آغوشش اومدم بیرون.رفتم سرتختم دراز کشیدم وپتو روکشیدم تا سرم که نبینمش زیرپتو گریه میکردم.
    نمیدونستم داره چیکارمیکنه شایدم داشت منو نگاه میکرد.
    صدای ناراحتشو شنیدم=الهام؟؟رفتارات عذابم میده خو میخوای برم بگو برو چرا اینکارا رومیکنی.
    چیزی نگفتم یه آه بلند کشید وگفت باشه.







  3. Top | #13

    کاربر خودمونی


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1392
    نوشته ها
    107
    میانگین پست در روز
    0.22
    محل سکونت
    قلبـــ عزیـــزانــم
    تشکر از کاربر
    1,623
    تشکر شده 1,336 در 158 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان آخرین شب دوران نامزدی.سارا1717....

    فک کردم الان بلند میشه بره ولی نرفت.هیچی هم نمیگفت.
    منم بعد نیم ساعت اون زیرداشتم خفه میشدم از زیرپتو اومدم بیرون نگاش کردم سرشو تو دستاش گرفته بود.این دیگه چش بود من باید ناراحت باشم؟
    بالحن جدی وخشک گفتم=چته؟
    بعدچندثانیه سرشو بلند کرد نگام کرد وگفت=سرم دردمیکنه.
    -آها
    سرمو تکون دادم براش.
    -توخوبی؟
    -اوهوم.
    -میخوام باهات حرف بزنم؟
    -چه حرفی؟من باتو هیچ حرفی ندارم.
    -حالم خوب نیس الهام.
    نگاهش کردم نگاهشو دوخته بودبهم نمیدونم چرا اینقدرنگاه کردنش معصوم وبچگونه شده بود کمی نرم ترگفتم=میخوای قرص مسکن ازمامان بگیرم بهت بدم؟
    -نه بیاپیشم بشین.
    دستموتکون دادم وگفتم نه.
    -چرا الهام؟
    -سعی نکن بخوای با اینکارات منو خام کنی یاکاری کنی دلم به رحم بیاد.
    دندوناشو سفت سرهم فشارداد وگفت=میفهمی داری چی میگی؟
    -خودتو خسته نکن من تا نفهمم دلیل دروغگوییت چی بوده وچرا رفتی پیش سپیده نمی بخشمت.
    -جالبه میخوای دلیل نرفتن به خونمون رو بگم جالب تراینجاس که نمی خوای به حرفمم گوش بدی.
    -چون میدونم بازم میخوای دروغ بگی.
    -الهام بس کن دیگه نذار چیزی بهت بگم که بعد هم خودم هم تورو پشیمون کنم.
    -درست صحبت کن.
    با دستش زد به پیشونیش وگفت=الهام توروجون مادرت عصبیم نکن.عصبی بشم دیگه چشمم رومیبندم ودهنمو بازمیکنم .
    جوابش ندادم میدونستم اگرعصبی بشه هیچکسو دیگه نمی شناسه بخودم یاد داده بودم موقعه عصبانیتش باهاش بحث نکنم.
    دیگه چیزی نگفتم ازسکوت بینمون حوصلم داشت سر میرفت رفتم سمت کامپیوترم بی توجه به اون یه ترانه ی شاد گذاشتم هنوزشروع به خوندن نکرده بود که گفت=ببندش سرم درد میکنه.
    کمی کمش کردم وگفتم=نمیشه حوصلم سرمیره.
    داشتم باکامپیوتر ورمیرفتم که یهودیدم کامپیوتر خاموش شد .
    برگشت دیدم محمد که باحالت عصبی برقشوکشیده بود -
    -چرا خاموش کردی؟
    -وقتی یه چیزی رو یه بارمیگم بایدگوش بدی
    -مگرپسرپیغمبری که همش باید بحرف تو باشم؟
    -پسرپیغمبر نه ولی شوهرتم واین وظیفته که بحرفم گوش بدی.
    چشماش ازعصبانیت قرمز شده بود .ازنگاهش ترسیده بودم ازدوباره باعصبانیت گفت=یه باردیگه چیزی گفتم گوش نکردی اونوقت من میدونم باتو فهمیدی؟
    باترس نگاش کردم که باعصبانیت دستموگرفت وگفت=باتوام فهمیدی یانه.؟
    ازترس سریع گفتم=آره آره فهمیدم.
    دستمو ول کرد نمیدونم چرا اینقدر عصبی میشد داشت نفس نفس میزد.
    سینه ی سپرش هی بالا وپایین میرفت.
    همون موقعه مامان برامون شام آورد خداروشکر نجات پیدا کردم.محمد چند بار دستشو کشیدتوصورتش تاکمی ازعصبانیش کم بشه.ازمامان تشکرکرد نگاه های مامان معنی دار بود حتما بعد رفتن محمد بازجویی مامان هم شروع میشه وای نه خدا دیگه حوصله ندارم.
    نه من شام خوردم نه اون.
    اصلا صدام درنمی اومد بالحن خشک قبلش گفت=من سیرم توبیا غذاتو بخور.
    -من نمیخوام
    -بیا غذاتو بخور لوس بازی نکن.
    -نمیخوام بخورم منم سیرم
    دیگه چیزی نگفت بعد چند دقیقه بلندشد غذاها روبرد توآشپزخونه تا رفت یه نفس راحت کشیدم راستش ازش میترسیدم.صدای مامان رومی شنیدم که ازمحمد می پرسید چرا غذا نخوردیم.
    دوستنداتم باهاش تنها باشم بنظرم ترسناک شده بود.رفتم پیش بابا.سراغ محمد روگرفت وگفتم پیش مامانه.
    چندلحظه بعد مامان ومحمد هم اومدن انگار محمد دیده من نبودم اومده اینجا.
    -الهام مامان چرا شام نخوردی؟
    -مامان منو محمد سیر بودیم تازه اینطور لاغرهم میشیم.
    -همین یه تیکه گوشتی هم که خودتو محمد دارین آب کنین باشه؟
    -حالا یه شب شام نخوزردیم ها.
    فک کردم الان محمد میاد کنار من میشینه ولی کنار بابا رفت نشست منو مامان یش هم بودیم.
    خداروشکر نیم ساعت یاشاید بیشتر اونجا بودیم بعد هم که محمد بلند شد منو صدا زد رفتیم تو اتاقم.
    پشت سرش راه رفتم ورفتیم تو اتاقم.
    تا رفتیم تو اتاق در روقفل کرد من فقط مات نگاش میکردم که دستشو کرد توجیبش وگفت=نگا الهام من طاقتم داره طاق میشه مثل یه دختر خوب برات حرف میزنم توهم قبول میکنی این قاعده ختم به خیرمیشه وتوهم همه چی رو فراموش میکنی باشه؟به ولای علی الهام بخوای باز بچه بازی دربیاری میرم تا مدتا برنمیگردم.
    یهو دلم ازاین حرفش لرزید سرمو به علامت باشه تکون دادم وگفت=خوب قشنگ گوش کن.آره یه جورایی بهت حق میدم دلخورباشی ولی این حقونمیدم که حتی نذاری ازخودم دفاع کنم میدونم باهات کمی خشن رفتار کردم عصبی شدم ببخشید ازچشمات وحشت رو میدیدم ولی دست خودم نبود وقتی دیدم ازترس رفتی یش بابات خیلی اذیت شدم من دوستندارم هیچوقت ناراحتت کنم.خودت هم میدونی اگرم عصبی میشم تقصیرخودته .خودت هم میدونی تاحالا سرت داد نکشیدم وصدامو بالا نبردم برات.وقتی عصبی میشم همش خود خوری میکنم پس ازتوهم توقع دارم کمی درکم کنی .من اون شب نرفتم خونمون اگراون روز یک کلمه میگفتی بمون من نمیرفتم حتی بهت گفتم اگربخوای نمیرم این تو بودی که کاری کردی من برم خودت خواستی.نگفتم؟بهت نگفتم الهام اگرتوبگی من نمیرم؟
    سرم پایین بود وآروم گفتم=چراگفتی.
    -تومحل نذاشتی نیش وکنایه زدی.حتی منتظرت هم شدم توچیزی نگفتی دلت نمیخواست من کنارت باشم منم رفتم.سپیده وچندتا ازدوستام دعوتم کرده بودن ومنم قول داده بودم برم بخاطراینکه میدونستم تو بفهمی سپیده اونجاس بازم ناراحتی میکنی مجبورشدم دروغ بگم دوستنداشتم بزنم زیرقولم.باورکن دوستنداشتم بهت دروغ بگم.
    -محمد حرفات یکسان نیستن.میگی قول داده بودی باید حتما میرفتی بعد میگی اگه من یه کلمه میگفتم نرو نمیرفتی بلاخره چی؟
    -آره ولی موندن کناره تو ازقولم برام مهم تربود این تو بودی که دوستنداشتی کنارم باشی.
    -خودت هم میدونی اینطورنیست.
    -اگراینطورنیست چرا ازم نخواستی بمونم کنارت ها؟
    -چون میدونستم نمیمونی.
    -ولی اگریه کلمه میگفتی من میموندم کنارت.
    -محمد اینا چیزی نیست که بخوایم الان درموردشون بحث کنیم این مهمه که چراتوبهم دروغ گفتی/
    توخودت میخوای دروغ بشنوی غیرازاینه؟
    -خیلی دروغ گفتن برا آسونه میدونی این رفتار خیلی زشته؟
    گوشیمو که روی میز بود رو باعصبانیت پرت کرد سمت دیوار وگفت=ساکت شو الهام بفهم داری چی میگی؟من جون بالا میومد وقتی بهت دروغ میگفتم همش عذاب وجدان داشتم برای اینکه بهت راستشو نگفتم بحرفات فک کن فقط کمی فک کن.
    رفتم سمت گوشیم این گوشی روخیلی دوستداشتم بابا واسه تولدم گرفته بودش صحفه اش ترک خورده بود با اون حرصی که محمد پرتش کرده بود از وسط دوتا نشده بود خیلی بود گوشی رو بلند کردم وبا بغض گفتم=گوشیم خراب شد.
    اومد سمتم وگوشی روگرفت ونگاش کرد وگفت=تقصیرخودته میخواستی عصبیم نکنی.
    این باردوم بود که اشکمو درمیورد امروز.همینطور که اشکم میومد گفتم=تو باید بری روان شناس حالت خوش نیس.من این گوشیمو خیلی دوستداشتم.
    رفتم نشستم سر تختم اشکمو پاک کردم دلم برای خودم میسوخت مثل بچه ها یه گوشه برای خراب شدن گوشیم با بغض گریه میکردمیه نفس عمیق کشید واومد کنارم نشست وگوشی روگرفت وگفت=روشن میشه؟
    سرموتکون دادم وگفتم آره.
    گرفت کمی باهاش ور رفت وگفت=باشه گریه نکن بعدن برا یکی میخرم.
    -نمیخوام خیلی بدی این کادوی تولدم بود که بابام برام گرفته بود.
    دستشو گذاشت سرپیشونیش وگفت=میخوای بدم درستش کنن؟
    -نه نه نمیخوام.
    -خوب بسه دیگه گریه نکن.
    جوابشو ندادم سرمو گذاشت تو بغلش وآروم گفت=برات خودم یکی عین همین میخرم.ببخشید بقران عصبی شدم دست خودم نبود.
    حوصله حرف زدن نداشتم .گونه ام رو که ازاشک تر شده بود رو بوسید وگفت=ببخشیدالهام.نمیخواستم باز اشکتو دربیارم.
    چشمامو بستم چونه اش روگذاشت روی سرم چند ثانیه دوتامون ساکت بودیم که محمد بحرف اومد=الهام میخوام قول بدم دیگه تکرارنشه.ایندفعه قول قول.البته اگر توهم همه چی روفراموش کنی.اصلا ایندفعه هرچی تو بخوای.از حموم رفتنم تا بیرون رفتنامو بهت میگم باشه؟هیچ جا بدون اطلاع نمیرم.فقط توروخدا دیگه این موضوعو ادامه نده ازت خواهش کردم.توتنهاکسی هستی که تواین دنیا وجودش بهم آرامش میده.وقتی اذیتم میکنی میخوام دیوونه بشم طاقت این رفتاراتو ندارم دوستدارم همیشه باهم خوب وخوش باشیم ولی توهمش دنبال بهونه ای که منو اذیت کنی.
    من عصبانی شدنم دست خودم نیست وقتی رفتاراتو وبی توجهی هاتو میبینم دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم.

    بابغض مثل بچها گفتم=نمیخوام دروغگو.دیگه باهات آشتی نمیکنم.

    -باشه هرچی دوستداری بگو.
    -خودتو نزن به مظلوم بازی منکه میدونم دودقیقه دیگه بازم عصبی میشی ایندفعه دیگه نمیدونم چیومیخوای پرت کنی.
    -الهام من اعصاب مصاب درستی ندارم توهم حرفایی میزنی که به منطق اصلا جوردرنمیاد حرفات عصبیم میکنه مثل حرف الانت میگی دروغگو یامیگی باهات آشتی نمیکنم ببینم مگر من دوسته توام باهام اینطور حرف میزنی.رفتارات عاقلانه نیست.
    باتعجب گفتم=چی گفتی؟
    حرفشوپس گرفت=نه منظورم اینه رفتارات بچگانه اس خیلی بچگانه اس قهر کردنات حرف زدنات هنوز تو دوران بچگیت موندی فک میکنی من یکی ازرفیقای مدرستم .
    بالجبازی گفتم=آره همینه من رفتارام عاقلانه نیست.
    اومدم ازتو بغلش بیام بیرون سفت گرفتم وگفت=بیا اینم ازاین رفتارت.کجا؟؟
    -خودتو خیلی حق به جانب میگیری محمدآقا.دروغ که بهم گفتی قربون اعصابتم برم که هیچوقت میزون نیست گوشیمم که پرت کردی توقع داری من چیکارکنم الان قربون صدقت برم خوبه؟
    -نه من قربونت میرم.
    -لازم نکرده.
    دستش دور کمرم بود کمرمو فشار داد گفتم=چته بیماری داری دردم گرفت ولم کن.
    دستشو ازدورکمرم برداشت برم گردوند سمت خودش کف دستشو گذاشت زیرچونه ام وتوچشمام نگاه کرد زیرلب اسممو صداکرد ضربان قلبم داشت بالامیرفت.
    چقدرقشنگ نگام میکرد نگاهش برعکس رفتاراش مهربون بود گفت=امشب اینجا میمونم
    زبونم بند اومده بود انگار فهمیده بود دستشو از زیرچونه ام برداشت ولبخند قشنگی زد وگفت=جبران واسه اون شبی که نموندم باشه؟
    سرمو تکون دادم بلند شد نمیدونستم کجا میخواد بره نگاهش نکردم سرم پایین بود که صدای آخش اومد سریع نگاهش کردم ببینم چی شده.
    تاسرموبلند کردم دیدم با شیطنت داره نگام میکنه باشک پرسیدم =چیزی شده؟
    -نه خواستم دلت یه لحظه واسم نگران بشه.
    زیرلب گفتم=عقده ای.
    -چیزی گفتی؟
    -نه
    خم شد پلاستیکه که واسم آورده بود رو برداشت گرفت سمتم وگفت=بیا بپوش ببین اندازته
    -چیه؟
    -مانتو
    -همون که سمانه مثلش داره؟
    -آره
    ازش گرفتم وازتو پلاستیک درش آوردم همونطور بود همون شکلی
    -چه بادقت همون شکلیشو گیرآوردی.
    -یکی از رفیقام بوتیک داره به اون گفتم
    -ممنون
    -بپوشش ببین اندازته
    خودمم دوستداشتم بپوشمش بلند شدم رفتم سمت میزآرایشم پوشیدمش دکمه زیاد داشت فقط بالاتنه اش فک کنم بیستا دکمه داشت حوصله پوشیدن اینجور مانتوها رونداشتم ولی برام گشاد بود ولی اصلا مثل مانتوی سمانه بهم نمی اومد
    -واسم گشاده
    -نه خوبه
    -کجاش خوبه چندسایزی انگار گشادتر گرفتی
    -نه اونجوری کیپه تنته برجستگی های بدنت مشخص میشه.
    -یه نگاه بخودم تو آینه انداختم وگفتم=ولی احساس نمیکنی یه جوری انگار گونی پوشیدم میخوای تنگ نباشه یکم گشادتر ولی این انگاری از یکی دوسایز هم بزرگتر گرفتی.
    سرشو تکون داد وگفت=نمیدونم
    ازتنم درش آوردم پرتش کردم سمت تخت وگفتم=واسه خودت
    -جاتشکرته
    -نه ولی یه جوری انگار گونی پوشیده بودم
    -میخوای تنگش کنی؟
    -نه پسش بده دوسایز کوچیکتر بگیر
    -نمیشه دوستم اینو ازیکی از رفیقاش گرفته خودش این مدلی نداشت.
    شونه هامو انداختم بالا وگفتم=من اینو نمیپوشم.
    -هرجور راحتی من خوابم گرفته برم تختامونو بیارم.
    محمد به تشک دونفرمون گاهی به مسخره میگفت تخت.
    ازاتاق که رفت بیرون مانتو رو نگاه کردم
    اینم شانسه من مانتو به این قشنگی باید اینطوریش گیره من بیاد آخه تو که چیزی از لباسه زنانه سرت نمیشه چرا الکی میری چیزی میخری خومنو باخودت میبردی.
    وقتی برگشت تشک ها روپهن کرد همونطور ایستاده کمربندشو درآورد وگفت=اینجا شلوارندارم؟
    -نه اونسری بردیشون خونتون
    پس مجبورم امشب با این بخوابم
    -میخوای ازبابا واست شلوار بگیرم
    -نه نمیخواد
    درازکشیدوگفتم=الان که زوده بخوابیم
    سرشو بلند کرد نگام کرد وگفت=خستم الهام تو هم بیا بگیربخواب
    -منکه الان خوابم نمیاد
    -باشه بیا اینجا بشین.
    از روتخت بلند شدم ورفتم کنارش نشستم نگاهش بهم بود که گفتم=خوب خوابت میاد برو خاموشی بزن بگیر بخواب خواب زده نشی
    یه باشه گفت ازجاش بلند شد چراغو که خاموش کرد اومد بیاد درازبکشه که یهو پاش رفت روانگشت پام وفشار داد زیاد دردم گرفت سریع گفتم آخ
    کشید کنار ونشست کنارم وگفت=ببخشید تاریک بود ندیدم.چی شد؟
    دستمو گذاشتم سرانگشته پام وگفتم=چقدر سنگینی انگشتم داره میترکه.
    چندثانیه ساکت بود ودستمو از روپام برداشت نمیخواستم پام درد گرفته بود دوستداشتم فشارش بدم دستشو گذاشت سرانگشت پام وآروم گفت=هنوز دردت میکنه؟
    -نه زیاد
    با انگشته دستاش آروم پامو فشار میداد که دردش کمی بخوابه ولی دیگه زیاد دردم نمیکرد همون لحظه ی اول دردش زیادبود
    خم شد انگشت پامو بوسید من باچشمای گرد تو تاریکی نگاش میکردم سریع پامو کشیدم عقب وگفتم= محمداینطورنکن عیبی نداره.
    چیزی نگفت ودراز کشید یه آه بلند کشید برگشتم سمتش ونگاش کردم گفتم=چرا آه میکشی محمد؟
    لحنم ملایم شده بود دلم ازاینکارش نرم شده بود گفت=
    -چیزی نیست
    -انگار ناراحتی؟
    جوابی نداد
    -چرا چیزی نمیگی؟
    -خیلی نامردی.چون میدونی دوستتدارم باهام اینکارومیکنی
    -کدوم کارا؟
    یه نفس بلند کشید وگفت=این قهر وتهر کردنات حوصلم داره سرمیره
    -اینکه حقته چون باید مجازات میشدی ولی خوب اگر قول بدی شاید ببخشمت
    -چه قولی؟
    -اینکه دیگه بهم هیچوقت دروغ نگی.با سپیده هیچ جا نری.
    -باشه قول
    -درست قول بده
    -چجور؟
    -مثلا یه چیزی بگو باورم بشه
    -جون مامانم سعی میکنم دروغ نگم
    -سعی میکنی؟
    -تواین دنیا هیچ حرفی رو با قاطعیت نزن یه نصیحت
    -راستی گفتی هرجا بخوای بری بمن قبلش میگی
    -چی رو؟
    -خودت گفتی از حموم رفتنم وبیرون رفتنام بهت میگم.
    -باش میگم.
    -قول؟
    -باش
    -این جوابه من نیست قشنگ بگو آره قول میدم
    آهسته گفت=لازمه حالا؟
    -آره
    - اوکی قول میدم
    -اووووووم باش بخشیدمت
    -باش
    ازیه چیزی ناراحت بود شایدم اونم ازمن دلش گرفته بود با اعتراض گفتم=فقط همین؟
    -اره
    -خیلی بدی
    -چرا؟
    چیزی نگفتم چند لحظه تو تاریکی نگاش کردم خم شدم صورتشو محکم بوسیدم واقعا دلم براش یه ذره شده بود این حسو همون لحظه احساس کردم گفت=فقط همین؟باهمین ببخشمت؟
    -چه پراشتها تو مقصربودی من باید ازدلت دربیارم
    -خوب باشه بیا تا ازتو دلت دربیارم.
    -وای نه مرسی.
    منو کشید تو بغلش صداش خنده توش بود وگفت=نه من باید ازدله خانومم دربیارم.
    -نه نه ممنون من ناراحت نیستم
    -مطمین؟
    -آره
    چشماشو بست وگفت=پس بگیریم بخوابیم.

    میشه گفت تا یک هفته باهم خوب بودیم یعنی تواین یه هفته خیلی عاشقانه بودیم سعی میکردم ازکلمات محبت آمیز توحرفام استفاده کنم چون فهمیده بودم محمد مردی نیست که با زور یاقهرکردن بخوام حرفمو براش به کرسی بنشونم سعی کردم این دفعه بامحبت پیش برم تا ببینم خدا چی میخواد.

    محمد خدایی تا الان سرقولاش مونده بود تا وقتی که سرکار بود ومیخواست ازشرکت بره بیرون یا مسیج میداد یا زنگ میزد هم حالمو بپرسه هم میگفت الهام میخوام الان برم فلان جا واسه فلان کار تامن تاییدنمیکردم نمیرفت ازاینکاراش قند تو دلم آب میشد.
    خداروشکر وگوش شیطون کر زندگیمون خوب بود درسته محمد مرده رمانتیکی نبود ولی خوب میتونستم ازخیلی از رفتاراش وکاراش بفهمم که بهم علاقه داره.
    تولد۱۸ سالگیم رو باحضور محمد جشن گرفتم نه جشن آنچنانی فقط خانواده ی خودم ومحمد بودن.دل تو دلم بود بدونم محمد کادو واسم چی گرفته ازهمه مهم تر کادوی محمد واسم بود ازاون موقعه که گرفته بودش هردقیقه دلمو آب میکرد اسم کادو می آورد که من هی التماس کنم بگم لااقل اول اسم کادو روبگه ولی نمیگفت باشوخی سرهمش میکرد.
    اون شب چون مهدی همراه خانواده ی محمد نبود راحت موهامو درست کردم یه تونیک قشنگ تنم کردم چون با موجود مهدی مجبورمیشدم روسری سرم کنم.وقتی خانواده ی محمد اومدن منو مامان وبابا رفتیم دم در استقبالشون بابا ومامان محمد صورتمو بوسیدن وتولدمو تبریک گفتن ولی سمانه خیلی بی حوصله وناراحت بنظر میرسید یه سلام خشک وخالی بهم داد وازجلوم رد شد ورفت توپذیرایی برعکس همیشه که باهام خوب رفتارمیکرد رفتار امروزش برام تعجب بود حتما ازچیزی ناراحت بود.محمد رفته بود کیک روکه سفارش داده بیاره.
    کمک مامان رفتم میوه بردم بعدکنار سمانه نشستم وگفتم=کجایی؟خبری ازت نبود؟
    اروم گفت=خونه بودم جایی ندارم برم.
    -چیزی شده؟عین همیشه نیستی؟
    یه نگاه بصورتم کردوگفت=نمیدونم
    -پاشو پاشو بریم تواتاقم ازاین حالو هوا درت بیارم
    موافق گفت=-باشه بریم
    داشتم بلند میشدم که بابای محمد گفت=الهام خانوم اعتراف کن بگو ببینم چند دهه از عمرت گذشته
    -بابا هنوز به دو دهه نرسیده
    -خانوم بچه های ماکه همیشه میگه دو ده بیشتر ازعمرش نگذشته یعنی هم سنین؟
    خندیدم وگفتم=گمونم
    کلا بابای محمد هم عین فامیلاشون شادوبشاش بود برعکس مامان محمد که آدم بی خیال وساکتی بود.
    منو سمانه رفتیم تو اتاقم ونشست سرتختم وگفتم=خوب بشین اینجا برم آلبوم عکسای قبلنم رو بیارم نگاه کنی ازاین حالو هوا دربیای.
    -نه بشین
    کنارش نشستم وگفتم =خوب باشه نمیرم حالاکه نمیخوای
    کمی اون دست اون دست کرد وگفت=
    -الهام میتونم باهات حرف بزنم؟
    -اره بگو راحت باش چیزی شده؟
    -نمیخوام هیچکس بفهمه باشه؟
    سرمو تکون دادوگفتم=باشهخیالت راحت باشه چی شده؟
    شالشو ازسرش در آورد ویه نفس عمیق کشید.این حرکتش خیلی شبیه حرکت محمد بود محمد هم گاهی میخواست چیزی بگه یا ازچیزی ناراحت بود اولش یه نفس عمیق میکشید ونگام میکرد.سمانه هم این رفتارش عین محمد بود نگام کرد وگفت=الهام نمیدونم چرامیخوام بهت اطمینان کنم وحرف دلمو بهت بگم فقط اینو میدونم دلت پاکه ومثل دور اطرافیانم دورو نیستی که جلوم خوب باشی پشت سرم بد.وگرنه خیلی ها دور ورم هستن تورومثل خواهره نداشتم میدونم پس نذار این حرف ازاین اتاق بیرون بره باشه؟
    -خیالت راحت همونطور که حرفای رها توی دلم هستن حرف توروهم توی دلم نگه میدارم.
    لبخندغمگینی زد وگفت=میدونم دلت پاکه محمد همیشه تعریفتو میده
    لبخند زدم وگفتم=محمد خودش هم خیلی خوبه.
    صداشو کمی اروم تر کرد وگفت=الهام کسی روکه دوستداشتم امروزفهمیدم که به یه کسه دیگه ای علاقه داره با اون رابطه داره خیلی برام سخته دارم دیوونه میشم واسه منی که یه عمر با رویاش زندگی کردم سخته قلبم داره منفجر میشه خصوصا وقتی فهمیدم معشوقه اش سپیده اس.نمیدونم حسمو درک میکنی یانه ولی خیلی سخته .
    -یعنی میخوای بگی سپیده بهت خیانت کرده؟
    -نه نه اون نمیدونست که من اون طرفو دوستدارم ولی دیروز خونمون بود برام ازدوست پسره جدیدیش حرف زد فهمیدم همون کسیه که من بهش دلبستم.برام گرون تموم شد نمیتونم هضمش کنم این مسیله رو.دیشب تا دم دمای صبح کارم گریه کردن بود.
    -عزیزم باورکن خیلی ناراحت شدم ولی شاید قسمت تو اون نبوده خودتو ناراحت نکن.حالا این طرف کی بوده؟من می شناسمش؟
    با انگشتای دستش بازی کرد وسرش پایین بود وگفت=اره شایدم توراست بگی ولی من یه عمر بارویاش زندگی کردم چون میدونستم دوست دختر نداره ولی الان....
    سرشو تکون داد وگفتم=سعی کن کم کم از رویات بکنیش بیرون الان اون شاید قلب وروحش متوجه ی یکی دیگه اس بتو فکرهم نمیکنه چرا تو خودتو بخاطرش ازبین ببری؟ازفامیله که ازش خبرداری که دوست دخترنداشته؟ازکجامعلوم شاید داشته وتونمیدونستی.
    -نه فامیل نیست دوست محمده.سامان.
    سامان؟همونکه عکسش تواتاق محمدبود؟
    سرشو تکون دادوگفت اوهوم.
    -یعنی تو به سامان علاقه داری؟ازکی؟
    -همون موقعه هایی که میومد خونمون هروقت منو میدید خیلی با احترام باهام رفتارمیکرد من فک میکردم بهم علاقه داره.ولی اشتباه فک میکردم.
    -یعنی دوست پسره سپیده سامانه؟چجوری باهم دوست شدن؟
    -خوب سامان با محسن اینا دوسته حتی توجشن نامزدی محسن هم بود
    .سپیده میگه ازخیلی وقت پیشا سامان عاشقش بوده وسپیده قبول نمیکرده باهاش باشه تا الان که درخواستشو قبول کرده.میگفت یه کادوهای گرون قیمتی واسش میخره که دوستاش تعجب میکنن خیلی تعریفشو میداد میگفت تاشبا صدامو نشنوه خوابش نمیبره.
    اشکو توچشماش دیدم بابغض حرف میزد=میگفت بخاطرش گریه میکنه یکی دوبارخواسته رابطشونو قطع کنه براش گریه کرده میگفت اینقدرخوبه که ازبعضی ازرفتارام خجالت میکشم میگفت گفته این چندساله با یادش زندگی میکنه همونکاری روکه من میکردم.
    گریه اش نذاشت حرف بزنه دلم براش سوخت دستمو گذاشتم روی شونه اش وگفتم=سمانه جان اینقدر خودتو اذیت نکن بقران منم حالم گرفته شد.
    باگریه گفت=سپیده میگفت تاحالا صدبار سامان بهم گفته دوستت دارم ولی من یه بارم بهش نگفتم.سپیده دوستش نداره.اون لیاقت سامان رونداره.
    دلم براش سوخت درسته این حسا روتجربه نکردم ولی درک میکرد وقتی یه زن نزدیک همسرت یا کسی که دوستش داری میشه چه حالی میشی اونم از حسادتت.
    -الهام کجایی؟
    صدای محمد بود سمانه سریع دست کشید رو صورتش سریع رفتم ازاتاق بیرون که نیاد سمانه رو ببینه .
    -سلام چقدر دیرکردی؟
    -تو ترافیک موندم
    رفتم سمتش وگونه اش روبوسیدم وگفتم=باشه عزیزم.
    دستمو گرفت وگفت=سمانه کجاس؟گفتن پیش توهه؟
    -اره تو اتاقمه بیامنو توبریم خودش میاد
    -باشه.
    باصدای بلند گفت=سمانه مارفتیم بعدبیا
    داشتیم میرفتیم که محمد دستمو کشید بردم تو راهرو گفتم=چرا اینجا ایستادی؟
    دستشوگذاشت دور کمرم وگفت=میخوام تولدتو تبریک بگم؟
    -اخه عزیزم اینجا که جای تبریک گفتن نیست.
    -چراهست.
    -چندسالت شد امروز؟
    -۱۸سالم
    ابروهاشو داد بالا وگفت=خیلی که خوبه
    نذاشت جوابی بدم که صورتشو آورد نزدیک صورتم نگاهش به لبم افتاد
    گفت=تولدت مبارک نفسم.
    یعنی اولین بارش بود ازکلمه ی نفس برام استفاده میکرد خیلی خوشحال شدم زیرلب گفتم=ممنون
    لبخند زد وآروم صورتش رو بهم نزدیک کرد

    همون لحظه صدای مامان محمد اومد که محمد روصدامیکرد=محمد؟محمد؟بیا حاله سمانه خوب نیس؟
    آروم دستشو ازدور کمرم برداشت رفت منم نگران پشت سرش راه افتادم.اصلا اون لحظه به حرکت محمد فکرنمیکردم ولی متوجه شدم محمد رو با محبت رام میشه همینکه این چندروز باهاش خوب رفتارکرده بودم جای قهر واخم تخم اونم رفتارش ملایم تر شده بود .سمانه بی حال روی تخت درازبود همه بالای سرش بودن .محمد رفت کمک کنه بلندش کنن بیهوش نشده بود ولی رنگو روش پریده بود صدای مامان محمد رومیشنیدم که میگفت=ازدیروز تاحالا لب به غذا نزده میخوای حالش هم بدنشه؟
    محمد بلندش کرد وزیربغلش روگرفت وکمکش کرد راه بره همه نگران پشت سرش راه افتادیم.
    [FONT='times new roman', times, serif]
    توخونه تنها موندم همه رفتن درمونگاه مامان منو گذاشت خونه اگر رها اینا اومدن پیششون باشم.دلم گرفت ناراحت بودم دوستنداشتم تولدم خراب بشه هنوز کادوهاشون سرمیز بود یه نگاه ناراحت لهشون کردم وگفتم:اشکال نداره شاید اینم شانسه بده منه دیگه.دلم میخواست کادوها رو بازکنم ولی اگه ازدوباره برمیگشتن اینجا زشت بود میدیدن کادوها بازشدن کیک رو بردم گذاشتم تو فریزر. که با صدای زنگ متوجه شدم رهااینا اومدن.باقیافه ی کسل رفتم در روبازکردم رها باخوشحالی مسخره لازی تولدموتبریک گفت لهرام هم کادومو داد دستم ولی وقتی جریان سمانه روگفتم رها باخبا حرص گفت:خواهرشوهرا همیشه اینطورن بهترین روزای زندگبتو زهره مارت میکنن.
    [/FONT]

    [FONT='times new roman', times, serif]بهرام لبخند زد وگفت:دسته شمادردنکنه یعنی بهار هم اینجوره دیگه نه؟[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]_اره اینجوره شب عروسیمو یادت رفت چیکارکرد که دعوامون شد .[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]_خودت هم میدونی اون شب مقصرتو بودی.[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]سریع قبل ازاینکه رها دهن بازکنه گفتم;حالا دعواتون نگیره خوشی امشبو کامل کنین بفرمایین داخل بدویین.[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]رها بازم دست بردار نبود من جلوترشون رفتم داخل تا براشون شربت درست کنم که رها گفت:الهام گوشی محمده اینجاس جاش گذاشته داره زنگ میخوره بردارم؟[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]ازتو اشپزخونه گفتم:نه جواب نده تاخودش بیاد کیه؟[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]_نوشته محسن.[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]_باشه ولش کن.[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]شربتو که درست کردم رفتم توپذیرایی گوشی رو ازرها گرفتم با کادوی رها گذاشتمش تواتاقم.[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]ووقتی رفتم رها شروع کرد نمک به زخمم پاشیدن با حرفاش کاری میکرد حسابی حرصم ازمحمد وحتی سمانه بگیره که چراحالش بدشده که شب تولدم محمد پیشم نباشه.حسابی حالم گرفته شده بود بعد 45دقیقه ازاومدن رهاداینا سروکله ی بابااینا پیداشد رها وبهرام موندن پیشم تا بابا اینا بیان.تا بابا واردشدگفت:الهام بابا چرا هرچی زنگ میزدیم برنمیداشتی ؟[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]_اصلا گوشی پیشم نبود روسایلنت هم هست.[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]پشت سر بابا محمد واردشد وگفت:گوشیت؟؟؟[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]_سلام گوشی چی؟[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]_گوشی واسه مواقع ضروریه نه فقط مواقعی که بخوای چک کنی ببینی شوهرت کی میره دستشویی وبرگرده.[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]بابا یه نگاه بهم کرد وسریع گفتم:خوبه حالا یهدباراین اتفاق افتاد ها حواسم نبود سمانه چطوره؟[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]_فشارش افتاده بود رفتن خونه خیلی هم گفتن ازت معذرت خواهی کنم تولدت بهم خورد[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]بابا رفت پیش رها وبهرام .مامان هم تا واردش شد هی غرمیزد که چراگوشی روبرنداشتم[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]محمد روفرستادم با رها وبهرام سلام واحوال پرسی کرد وگرنه اگه به خودش بود چشم نداشت بهرام رو ببینه کمی که پیششون نشستیم محمد بهم اشاره کرد بلندشم منم ازدوق اینکه میخوادلهم کادوبده سریع بلند شدم وپشت سرمم محمد بلندشد رفتیم تو اتاقم تا در روبست بادوق گفتم:محمد کادومو بده.[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]_کادو مامان اینا رو بازکردی؟[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]نه زیرمیزه تو پدیرایی بعد میبرمشون[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]_نمیخواستم تولدت بهم بخوره[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]_نه مگه تقصیر توبوده اشکالی نداره حالا کادو رو بده[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]وایسا تو ماشینه برم بیارمش[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]قبل ازاینکه بره دستشو برد توموهام وموهامو بهم ریخت جیغ کشیدم واونم باخنده فرارکرد رفت.[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]میدونستم واسه ی تولدمه که خودداره وگرنه بخاطرهمین جواب ندادنم یه دعوایی چیزی باهام میکرد.[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]دل تو دلم نبود کادوشو ببینم میدونستم با تموم کادوها فرق میکنه قبل ازاینکه بیاد کادوی رها روبازکردم برام یه سرویس طلایی رنگ گرفته بود ساده وشیک بود خیلی خوشم اومد.بعدش که محمد اومد یه کادو دستش بود با شوق کادوی رها روگذاشتم زمین وگفتم:کادو کادو بده[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]با لبخند نگام کرد اومد روبروم نشست با لحن اروم وصمیمی گفت:بفرما ناقابله ببخشید اگرکمه[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]اروم پیشونیمو بوسید وباخوشحالی کادو رو گرفتم سریع عین ندیده ها حمله کردم به کادو[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]محمد هم با لبخند نگام میکرد [/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]ماتم برد یهدبلوزه صورتی رنگ بود انگارخوده محمدهم متوجه شده بودچون سریع حالت صورتم عوض شد محمدپرسید گفت:الهام خوشت نیومد؟ببخشید مامان گفت چون میخوان عروسی روکم کم راه بندازنیم گفت بهتره کمی پس اندازکنم وگرنه برات یه دستبند طلا میخواستم بگیرم.[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]قیافم خشک شده بود باورم نمیشد محمد برای تولدم همچین کادویی روبگیره[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]ماتم برده بود محمد هم متوجه شده بود [/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]بلوز رونگاه کردم بلوزه قشنگی بود ولیدحسابی ناراحت شده بودم اروم بلوز رو گداشتم کنار واروم وناراحت گفتم:ممنون[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]_الهام چی شدی ناراحت شدی؟[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]_نه مرسی[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]_ولی انگار ازکادوخوشت نیومده[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]_ولی اینجور مامانت خوشحال میشه نه؟[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]_مامانم بخاطر خودمون میگفت وگرنه قسته دیگه ای نداشته که[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]سرمو انداختم پایین وگفت:اگرمیدونستم اینقدرناراحت میشدی همون دستبنده رو واست میگرفتم[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]چیزی نگفتم[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]_الهام؟[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]دستشو گداشت زیر چونه ام وسرمو بلند کرد توچشام نگاه کرد رومو کردم سمت دیگه ای وگفت:الهام قهر کردی؟[/FONT]
    سرمو همونطور پایین نگه داشتم بلند شدم ازکنارش رفتم سنگینی نگاهشو حس میکردم رفتم سر تخت نشستم چند ثانیه بعد اومد کنارم نشست منم سریع بلند شدم وجامو عوض کردم تعجبو توچشماش میدیدم منتظر بودم که هرلحظه مثل شیری که عصبیه با حرفاش ونگاهاش بهم حمله کنه ولی درکمال تعجب با صدایی که توش مهربونی بودصدام کرد:الهام؟؟؟باشه هرچی توبخوای فردابریم بازار هرچی خواستی بردار واسه کادو تولدت باشه؟
    -نمیخواد لازم نکرده به حرفه مامانت گوش کن
    -الهام مامانم بدمونو که نمیخواد
    -کاش اونقدری که حرفه مامانت برات ارزش داره کمی حرف من برات ارزشمندباشه
    -هست
    -هه هه باورکردم
    -حرفت برام با ارزشه خودتم خیلی برام مهمو وعزیزی باورکن
    -آره عزیز بودنم رو امروز دیدم
    -اگر برام عزیز نبودی حاضر نبودم بخاطر تو دیگه قلیون نکشم
    نگاهش کردم
    وگفتم:دیگه نمیکشی؟
    -ازاون موقعه که دیدم خیلی ناراحت شدی بخودم قول دادم دیگه نکشم
    آروم گفتم:ممنون
    جوابی بهم نداد حدود30ثانیه سرم پایین بود تاسرمو بالا گرفتم دیدم داره نگام میکنه تا نگاهمو دید روشو کرد سمت دیگه ای
    -راستی موبایلت جا مونده بود دوبارمحسن زنگ زد برنداشتم
    -کاره خوبی کردی
    بلند ازتو کشو موبایلشو دربیارم که اونم بلند شد وپشت سرم ایستاد ازپشت کمرمو گرفت و
    گفت:ببینمت خانوم قهرقهرو توچته؟
    -ولم کن محمد
    -نمیشه تا اخماتو بازنکنی ولت نمیکنم
    دستشو زدم کنار ولی ولم نمیکرد سفت گرفته بودم که
    گفت:الهام دوستندارم باهم قهرباشیم اینکارا رونکن توروقرآن
    -ولم کن دستتو بردار
    -خوب توبگو مگه چیکارکردم؟
    -هیچی هیچی ولم کن
    -خوب ازکادو خوش نیومد چشمم کور میرم یه کادو دیگه میخرم
    -من امروز ارزشمو پیش توفهمیدم اولین کادوی تولدمو این دادی پس سالای بعد دیگه میخوای بهم چی بدی؟
    -من معذرت میخوام نمیدونستم بهت برمیخوره
    -دستتو بردار
    صورتشو نزدیک نزدیکم کرد کنار گوشم رو بوسید وگفت:آشتی دیگه باشه؟
    دلم براش سوخت حالا می فهمیدم ولی دعوا یا قهری که مقصر خودش باشه جای عصبانی شدن سعی میکنه مشکلو حل کنه ولی خوب همیشه هم اینطورنبود گاهی حق بجانب بود.
    -حالا تو دستتو بردار
    دستشو شل کرد وازش جدا شدم چیزی نگفت رفت سرتختم نشست چندثانیه ای ساکت بود نمیدونم داشت به چی فکر میکرد کشه موی کنار تختمو برداشت هی باهاش ورمیرفت منم برای اینکه خودموبهش بی توجه نشون بدم زنگ زدم نازی کلی باهاش حرف زدم برام ازخواستگارش میگفت کلی باهم خندیدم که نگاهم به محمد خورد دو تا ازانگشتای دستش کبود شده بودن رو به سیاهی میرفتن با نازی خداحافظی کردم وتا گوشی روقطع کردم گفتم:دستت چی شد؟
    نگام کرد وچیزی نگفت. کشو محکم دور دسته خودش بسته بود طوریکه خون به انگشتاش نرسیده بود وانگشتاش کبود شده بودن دلم ریش شد گفتم:این چه کاریه میکنی؟خودآزاری داری؟درش بیار .
    یه نگاه سرزنش باربهم کرد وجوابی نداد رفتم سمتش و
    گفتم:محمد باتوام ها درش بیار گناه داره اینکار.
    دیدم کاری نمیکنه دستشو گرفتم آروم کش رو ازدستش آوردم بیرون هیچ حرکتی نمیکرد دلم نمی اومد به انگشتاش دست بزنم دلم ریش شده بود همونطور که دستش تودستم بود گفتم:چرا اینکارومیکنی؟حالت خوبه نگاه باخودت چیکارکردی؟
    -مگه واست مهمه؟
    -آره مهمه
    نیشخند زد
    دستشو ول نکردم وقتی دستش تو دستم بود یه حس خوبی داشتم اونم چیزی نمیگفت نگاش کردم جای مشخصی رونگاه نمیکرد ولی صورتش یه اخم غلیظ داشت دستشو که دیدم انگار قلبمو زخمی کردن
    خدایا این پسره ی اخمو وازخودراضی رو من چرا دوستدارم؟
    محمد بد نبود خودشو بدنشون میداد ازاینکارش هم راضی بود.
    نگاهم بهش بود متوجه شد دوستداشتم سرمو بذارم روی سینه اش دوستداشتم بغلم کنه منم مثل بچه ها هی ببوسمش وبگم آشتی کردیم من محمد رو خیلی خیلی دوستداشتم ازاینکه دستشو اینجور دیدم کلافم میکرد اونم نگاهش بمن بود انگار توی چشمام خوند ولی یه جوری انگاری دودل بود دستش که تو دستم بود رونگاه کردم
    که یهو منو برد تو آغوشش انگار صبرش تموم شد همونطور که تو بغلش بودم گفتم:محمد توروخدا دیگه ازاینکارا نکن قلبم داشت ازجا کنده میشد
    دستمو آورد بالا وکنار لبش وگفت:چشم ببخشید /دستمو بوسید .
    آشتی کردیم به همین آسونی دیگه قضیه ی کادو فراموشم شد انگار. بعد چند دقیقه که توبغلش بودم محمدگفت:الهام قراربود امشب بابا ومامانم راجب قول وقرار جشن عروسی با بابات اینا حرف بزنن که نشد حالا ایشاالا چندروز دیگه میان
    -یعنی عروسیمون نزدیکه؟
    -بله خانومم
    نمیدونستم خوشحال باشم یا استرس داشته باشم یه حس دوگانه ای داشتم فقط گفتم خیلی خوبه خودمو بیشتر تو بغل محمد جا دادم.
    اونم چیزی نگفت فردای اون روز محمد بردم بازار چندتا چیزی که خواستم برام خرید ولی فقط یک هفته تا بعد تولدم باهم خوب بودیم دوران نامزدی من ازاون روز به بعد تمام شیرینی خودشو ازدست داد.
    چندروزی بود محمد یه جوری شده بود سعی می کرد بروز نده ولی مشخص بود رفتارش کمی تغییرکرده
    باهام خوب بود شایدم خیلی بیشتر همیشه ولی حسه من بهم دروغ نمی گفت.
    یک هفته از تولدم گذشته بود محمد ازم می خواست که این شب جمعه من برم خونشون وبا شناختی که از بابا داشتم مطمین بودم اجازه نمیداد من شب اونجا بمونم این عقیده ی بابا بود واسه رها هم همین روشو پیش گرفته بود.اون شب محمدبهم گفت=الی چی میشه تو یه شب بیای خونمون .امشب جورش کن بیای خونه ی ما.
    -نه محمد بابا اجازه نمیده
    حالت صورتش عوض شد وگفت=اجازه؟چه اجازه ای؟
    -خوب بابا معتقده تا دختر عقد کرده خونه ی پدرشه نباید شب خونه ی پسره بمونه
    -خیلی مسخرس
    -اصلا هم مسخره نیس
    -تو زن قانونی وشرعی منی هرجا که خودم بدونم می تونم تورو باخودم ببرم
    -بله آقای شوهر فهمیدم
    -نه خانومه همسر تو قراره به حرف من گوش بدی یا پدرت؟
    -اووووووم خوب دوتاتون
    -کاری نکن امشب تا تورو نبرم خونمون اروم نشینم
    -من نمیام
    -چی گفتی؟
    فهمیدم گند زدم سریع ماست مالی کردم
    -نه عزیزم من منظورم اینه به احترام حرف بابا نمیام منظورم احترامه نه اینکه به حرف تو نخوام گوش بدم
    -خیلی خوب باور کردم
    -نه محمد عزیزم باورکن دروغ نمیگم
    -باشه
    -محمدم بقران راس میگم
    -خیلی خوب بابا مگه چی گفتم من
    خندیدم وگفتم دیوونه
    بعد از جیبش یه گوشی ساده درآورد
    -محمد پس گوشیت کوش؟
    -اونم دارم خط جدیدمه تک میزنم بعد سیوش کن
    -دوتا خط وگوشی واسه چیته؟
    -اون لمسیه حوصلشو ندارم من با این چشم بسته کارمیکنم
    -خوب باشه تک بزن
    شب محمد خونمون بود .سرش گرم گوشیش بود یا با دوستاش حرف میزد یا اس میدادبهشون یه نیم ساعت همینطور گذشت که یهو بی مقدمه اینو ازش پرسیدم=محمد؟
    برگشت سمتم وگفت=جونم؟
    -محمد تو منو دوستداری؟
    -یعنی چی؟
    -میگم منو دوستداری؟
    پاهامو جمع کردم ووزانوهامو بردم تو بغلم وگفت=چرا این سوالو می پرسی؟
    -توجواب بده
    -یعنی خودت نمی فهمی
    -ازچی باید بفهمم؟
    -ازخیلی از رفتارام
    -اگه بخوام به رفتارات توجه کنم که کمبود محبت می گیرم
    صاف نشست وگفت=
    -بله خانوم محترم من شمارو دوستدارم یه جورایی دیوونتونم خودمم نمیدونمم چرا.
    باتعجب گفتم=جدی میگی؟
    خودشو بهم نزدیک کرد دستشو انداخت دورم وگفت=یعنی تو واقعا اینو نمی فهمی؟
    -خوب ازکجا بفهمم؟
    نگام کرد با مهربونی وگفت=خوب ازاینجا که با احترام باهات حرف میزنم<ازاونجا که چیزایی که به بقیه میگم راجبه تونمیگم هیچوقت بهت نه توهین کردم نه چیزه دیگه ای
    وقتی عصبی میشم خودمو کنترل میکنم صدامو نبرم بالا.دوستندارم باهام قهرکنی یا ازم ناراحت بشی.بخاطر اینکه اذیت نشی ازخیلی چیزا میگذرم اصلا کار میکنم برای تو.شما زنا چه موجوداتی هستین حتما باید هرروز بیام بهت بگم دوستتدارم تا خیالت راحت بشه؟کلا رفتاری که باتودارم با هیچکس ندارم ازهمین باید بفهمی.
    -چه جالب یعنی تو دوستداشتنو تو اینا می بینی؟
    -خوب اره
    -ولی من گاهی که عصبی میشی یه چیزی ته دلم میگه نکنه دوستم نداری
    پقی کرد وگفت=هروقت این فکر به ذهنت رسید اینو یادت بیار همین همینکه عصبی ام دست روت بلند نمی کنم یعنی خیلی دوستتدارم
    -چی گفتی؟منو بزنی؟
    -شوخی کردم بابا من به گور اجدادم خندیدم.
    بحالت مظلومانه گفتم=یعنی منو دوستداری دیگه؟
    یه خنده ی کوتاهی کرد وگفت=اره کوچولو دوستتدارم
    از حرفایی که زده بود شارج شده بودم لبخند زدم واروم گفتم=منم خیلی خیلی دوستتدارم.
    پیشونیشو زد به پیشونیم وگفت=مابیشتر
    یه لبخند قشنگ زدم که محمد گفت=منم دوستتدارم خیلی
    باذوق گفتم=این بار سومته که بهم این حرفو میگی
    انگار دوستداشت بخنده گفت=من درحقت ظلم کرد انگار کمبود محبت پیداکردی
    اخم کردم وگفتم=نخیرم اصلا نگو
    آروم زیرلبمو بوسید وگفت=حالا دنبال بهونه باش
    -خودت کمبود محبت داری
    -باشه من دارم
    گوشیش زنگ خورد بدون اینکه صحفه ی گوشی رونگاه کنه ببینه کیه اروم ازم جداشد گوشی رو برنداشت گفتم=محمد خودشو خفه کرد گوشی روبردار
    -ولش کن حوصلشو ندارم
    -مگه میدونی کیه
    -هرکی باشه الان حس جواب دادن ندارم
    -هرجور راحتی
    ۵دقیقه بعد گفت میره دستشویی.تو.خونمون دوتا دستشویی داشتیم یکی داخل خونه ویکی تو حیاطمون.وقتی رفت منم رفتم سمت گوشیم ببین کسی مسیج نداده یا زنگ بزنه که از لطف دوستان ۳میسکال و۲تا پیام داشتم سریع جوابشونو دادم.یه۷و۸دقیقه گذشت محمد نیومد دیگه داشت دیروقت می شد منم خواستم برم دستشویی ومسواک بزنم اول رفتم دستشویی داخل اونجا نبود احتمالا تو دستشویی حیاط بود
    ولی وقتی به حیاط رسیدم در خونه رو دیدم که یه خرده اش بازبود .داخل دستشویی هم کسی نبود
    نزدیک در بودم خواستم صداش کنم ببینم بیرونه که با صداش ساکت شدم=
    -خانوم محترم سپیده خانوم حرف تو درست،تو راست میگی باشه قبول ولی کمی هم منو درک کن
    سرجام میخکوب شدم
    -قبول قبول ،اینهمه دختر گیرداده به تو ؟
    -من خرم ازپل بگذره دیگه خیالم راحت میشه فقط نذار فعلا دهنش بازبشه
    -میدونم من بیشتر تو می شناسمش ذاتش اینجور نیست
    -چیزی که راجب من نمی گه؟
    یه مکث طولانی کرد وگفت=سپیده من خیالم ازش راضی نمیشه نگرانم تو بذار فردای عروسی من هرکاری خواستی بکن
    -جون اون مادروپدرت عصبیم نکن اگه نمی خواست کاری کنه اونقدر بهرامو به جونم نمینداخت
    --توراست می گی ومن دروغ میگم اره؟
    -منظورت همینو میرسونه
    -باش باشه نمیخوام اعصابم بهم بریزه الهام ناراحت شه
    -اره خوشبحالش تو راست میگی
    -من باید برم کاری داشتی زنگ نزن تا فردا که برم خونه باشه؟
    -ممنون توهم همینطور
    سریع رفتم سمت در وخودمو سریع رسوندم تو اتاقم.
    داشت با سپیده حرف میزد.اره خودش بود دوسه بار اسمشو صدا کرد.

    نمیدونستم باید چیکارکنم.منگ شده بودم سپیده حتی شماره ی خط جدید محمد هم داشت.به حرفای محمد که به سپیده می گفت فکرمیکردم .توی بلاتکلیفی بودم نمیدونستم چیزی به روش بیارم یانه؟

    عادت بدی که داشتم این نبود وقتی ناراحت میشدم نمیتونستم بروز ندم.
    گوشیمو گرفتم دستم نازی پیام داده بود که دوروز دیگه اسباب کشی میکنن.
    یه چند هفته از قراری که بهم گفته بود زودتر انگاری میخواستن بیان.
    فعلانمیتونستم به این موضوع فکرکنم ذهنم درگیر بود دسته خودم نبود هزار جور فکر اومده بود تو ذهنم.
    محمد که اومد گوشی دستش بود یه نگاه به سرتا پاش کردم در روبست گفتم=یکم دیر کردی؟
    -بعله
    -یعنی چی؟
    -میگی دیرکردی منم میگم بعله دیرکردم
    -آها
    -شلواردارم دیگه این جا؟
    -نمیدونم
    -چرا اونسری دو سه آوردم گذاشتم تو کمدت
    بدون اینکه چیزی بگم رفتم گشتم به زور یکی رو ته کمد پیداکردم وگرفتم سمتش وگفتم=بیا
    -سه تاشون بود
    -نه همینم ته کمد بود پیداش کردم
    -باش
    داشتم کلافه میشدم برام خیلی سخت بود ناراحت بشم ونخوام به روی خودم بیارم .
    اخم کرده بود نگاهشو دیدم داشت نگام میکرد ولی چیزی نگفت.حواسم نبود میخواست شلوارشو دربیاره سریع رومو کردم اونور وگفت=بابا اشکال نداره راحت باش
    -نه نمیخوام
    -ای بابا اینطوری که من واقعا شب عروسیمون با توعروسی دارم الهام من حوصله این لوس بازی ها روندارم گفته باشم
    -همینه که هست.
    -اوووو بداخلاق
    کی به کی میگه.دوستداشتم بلاخره یه جوری ناراحتیمو بروز بدم.
    -روتو کن اینور تموم شد
    نگاش کردم بااینکه قیافه ی جدی وخشنی داشت ولی نمیدونم چرا قیافش اون لحظه بانمک بنظر می رسید.
    بعد ازاینکه نگاش کردم سرمو انداختم پایین وخودمو مشغول مسیج دادن به نازی کردم.
    -به کی مسیج میدی؟
    -چرا؟
    -خوب به کی مسیج میدی میگم؟
    -بخودم مربوطه
    -چی؟؟؟؟
    -گفتم به خودم مربوطه همانطور که کارای تو بخودت مربوطه.
    ابروهاشو داد بالا وباتحکم وشمرده گفت=الهام گفتم به کی مسیج میدادی؟دیگه نمی پرسم بهتره جواب بدی
    -به دوستم
    -اسمش؟
    -مگه تو با دوستات اس بازی میکنی من مشخصاتشونو ازت میگیرم.
    اخم کرد وگفت=الهام بامن کل کل نکن.اسمش؟
    -نازی.
    دستشو آورد جلو وگفت=گوشیت؟
    ته دلم ترسیدم بازم گند زده بودم لعنت به این عادت مسخره ام.گفتم=چرا؟
    باتحکم گفت=گوشیت بده الهام.
    -خوب چرا باید گوشیمو بدم؟
    -چون من میگم.
    گوشیمو دادم دستش .بدون اینکه نگاه به صحفه اش کنه پرتش کرد سرجاش که می خواست بخوابه.
    -توچت شد یهو؟تارفتم واومدم کلا رفتارت عوض شد توکه خوب بودی
    -نخیر هیچیم نیست گوشیمو چرا بردی؟
    بی اعتنا به سوالم گفت=من اگه تورونشناسم باید برم بمیرم.
    -چراگوشیمو بردی؟
    -چون بنظرم یکی حتما پشت اون خطا هس که باحرفاش اخلاقو رفتاره تو تغییرمیکنه.
    باحرص گفتم=خجالت بکش محمد منظورت چیه؟
    -منظورم اونی نیست که تو فکرمیکنی حرفه من اینه که دوستات بهت یاد میدن باهام اینجور رفتار کنی
    -نه فقط نازی بمن گفت قراره اسباب کشی کنن بیان باور نمیکنی مسیجا روبخون
    -لازم نیس
    -گوشیمو بده
    -نه
    -نده بدرک
    برگشت خشن نگام کرد چیزی نگفتم به روی خودم نیاوردم.
    رفتار خشن محمد اینکارش وحرفاش با سپیده بهمم ریخته بود اصلا نمیدونستم میخوام چیکار کنم.دراز کشید ویه نفس عمیق کشید وبه سقف خیره شد.حتی نگاه گوشیمم نکرد یعنی اینقدر به حرفم اعتماد داشت؟
    ولی من چی؟بخاطر چندتا دروغ اعتمادی به حرفاش نداشتم..حسه بدی داشتم انگارکه روی قلبم یه چیزی سنگینی کرده بود.دوستداشتم برم با مشت بکوبم تو سینه اش وبگم لعنتی دیوونم کردی با رفتارات کارات مخفی کردنات.من آرامش گذشته رومیخوام توداری این آرامشو با کارات واخلاقای خشنت ای آرامشوو ازم میگیری.
    گوشیم کنارش بود صحفه اش روشن شد احتمال زیاد نازی بود با صدای ناراحت گفتم=نازی پیام داده بذار جوابشو بدم بعد گوشیمو میدم دستت.
    -خیلی کاره مهمی باهات داشته باشه زنگ میزنه خونتون.
    نمیدونستم چیکار کنم حسابی حرصم دراومده بود گفتم=خیلی بی احساسو سنگدلی میدونستی؟جز خودت هیچ چیزی واست ارزش نداره فکرمیکنی فقط خودتی که ناراحت وعصبی میشی.
    -توچی؟توچی درمورده خودت فکرمیکنی؟توام خودخواهی توام با رفتارات وکارات دلمو اذیت میکنی.
    با بغض گفتم=دیدی گفتم دوستم نداری .
    سرشو برگردوند سمتم وگفت=اگر دوستت نداشتم هر روز که مثل بچه ها سربهونه های هیچ وپوچ قهرمیکنی نازتو نمی کشیدم.
    رومو ازش برگردوندم
    -چرافک میکنی این فقط تویی که ناراحت میشی منم ناراحت میشم منم ادمم ها.از وقتی برگشتم رفتارات سردن وکوتاه وخشک جوابمو میدی وقتی هم ازت سوال می پرسم بهم میگی بتومربوط نیست
    -مگه تو بادوستات حرف میزنی من چیزی میگم؟
    -منم تاحالا چیزی نگفته بودم ولی خواستم بدونم چه اتفاقی افتاد با دوستات راجب چی حرف زدین که من تا رفتم واومدم رفتارت تغییر کرد.
    وگفتم=خیلی شک داری دروغ میگم مسیجا روبخون.
    -اینم از منطقته که روتو ازم برگردوندی
    -اصلا ببینم اون که بهت زنگ زد گفتی حوصلشونداری کی بود؟
    -حرفو عوض نکن .حال وحوصله ی بحث هم ندارم.
    -نگا تفره میری نمی خوای جواب بدی
    -آره تو راست میگی.
    -پس با منم حرف نزن دیگه.
    -باش هرجور راحتی.
    بلند شد ورفت چراغو خاموش کرد.
    فردا صبح وقتی بیدار شدم مثل همیشه رفته بود ساعت۱۱وخرده ی صبح بود گوشیم کنارم بود حتما خوده محمد گذاشته بودش.
    تعجب کردم حتی پیام هایی که واسم اومده رو هم باز نکرده بود بخونه.آدم عجیبی بود حتما میخواسته با بردن گوشی کمی تنبیه ام کنه.
    برنامه ی امروزم حرف زدن با سمانه بود.شاید منم میتونستم به اون اعتمادکنم.ولی شایدم نه هرچی باشه اون خواهره محمده.دودل بودم .
    این وسط پای سپیده ومحمد وبهرامواحتمال زیاد دوست پسر سپیده هم شاید درمیون باشه.وقتی که میگه بهرامو انداخته به جونم وقتی به سپیده میگه ازبین این همه دختر تورومیخواد احتمال زیاد حتما اون سامانه.
    دلم بی خود وبی جهت شور افتاد یاد حرفاش توی نامزدی محسن افتادم.یاده حرفای سمانه.یاده حرفای محمد.
    گیج بودم من دست تنها نمیتونستم.
    زیرلب گفتم خدایا کمکم کن احساس سرگردونی دارم. داشتم میرفتم سمت گوشی که زنگ بزنم سمانه که مامان گفت=الهام شب مهمون داریم.
    -مهمون؟کی؟
    -مامانه محمد صبح زنگ زد گفت شب میان اینجا .
    -واسه ی چی؟
    -اینطور که بوش میاد انگار واسه مراسمه عروسی
    -مگه قرار نبود بذارن من دیپلم بگیرم بعد امسال ساله اخرمه .پیش روبخونم خیالم راحت میشه.
    -من نمیدونم شب که اومدن خودت اینا روبگو
    از تلفن کردنم به سمانه منصرف شدم حتما شب سمانه هم میاد.
    ازیادآوری حرف محمد که به سپیده میگفت تو فردای عروسی من هرکاری خواستی بکن می ترسیدم یعنی چی؟یعنی محمد فقط میخواد منو ازاین خونه ببره وخیالش راحت بشه؟
    فکر وخیال آدمو دیوونه میکنه.







    ویرایش توسط شهرزاد ن : 1393,04,19 در ساعت ساعت : 11:53


  4. Top | #14

    کاربر خودمونی


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1392
    نوشته ها
    107
    میانگین پست در روز
    0.22
    محل سکونت
    قلبـــ عزیـــزانــم
    تشکر از کاربر
    1,623
    تشکر شده 1,336 در 158 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان آخرین شب دوران نامزدی.سارا1717..جدید

    شب قبل ازاومدن خانواده ی محمد خوده محمد یک ساعت قبلش اومد پیشم٬باهمدیگه سروسنگین بودیم حالم گرفته بود اصلا حال وحوصله نداشتم محمد هم متوجه شده بود یه جورایی انگار سعی داشت منو ازاین حالو هوا دربیاره.
    راضی نبودم که عروسی به این زودی ها باشه باید می فهمیدم محمد
    داره چیکارمیکنه.
    ازمحلات بود ازش بپرسمو جوابمو درست بده.من باهاش قهربودم چون میدونستم ازاینکار بدش میاد میخواستم یه جوری ناراحتیمو سرش خالی کنم.با اینکه محلش نمیذاشتم باهام حرف میزد وبه رفتارام توجهی نمیکرد.
    مامان توی اشپزخونه داشت وسایل پذیرایی رو اماده میکرد.شاید اگرقبل از شنیدن مکالمه ی محمد وسپیده این اتفاق می افتاد خیلی خوشحال میشدم که منو محمد بلاخره راهی سرخونه وزندگیمون شدیم.
    ولی الان.....
    میترسیدم ازفکر وخیالای تو ذهنم میترسیدم.
    دمق بودم حوصله نداشتم.محمد رفت کمی پیش بابا بشینه ومنم رفتم کمک مامان همونطور که میوه هارو تومیوه خوری می چیندم تو فکربودم که مامان باصدای اروم گفت=چته الهام؟چیزی شده حوصله نداری؟
    لبخند زدم وگفتم=نه چیزی نیست.
    طوری که صداشو فقط خودمو خودش می شنیدیم گفت=الهام مامان راضی نیستی عروسیت این زودی ها اره؟
    سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادمو گفت=چرا چیزی شده؟
    نمیدونستم چی بگم ٬دوستداشتم همه چی رو واسش تعریف میکردم ولی انگار نمیشد٬
    بازم دلم برای محمد سوخت با شناختی که ازبابا داشتم مطمینا اگه چیزی می فهمید با محمد برخورد میکرد.
    خودمو با میوه ها مشغول کردم وگفتم=دوستداشتم دیپلمم روبگیرم که خیالم راحت باشه واسه دانشگام.الان امادگیشو ندارم.
    -توکه خودت میدونی چیزی دست من نیست.بابات هم می گفت دختر خوب نیست زیاد عقدکرده بمونن
    سرمو تکون دادم وگفتم=باشه مامان اشکال نداره.
    -بلاخره که چی باید بری سرخونه وزندگیت.بعدش هم محمد گناه داره یکم اینجا یکم اونجا.سردرگمه
    صدای بابا اومد که گفت رها وبهرام اومدن مامان سریع رفت به استقبالشون.منم رفتم تو پذیرایی که محمد رو دیدم نشسته روی مبل وبه تلویزیون نگاه میکنه.تامتوجه من شد برگشت نگام کرد ولی چیزی نگفت.منم حرفی نزدم.
    اومدم برم که گفت=الهام؟
    برگشتم که با دستش اشاره کرد به کناره خودش وگفت=بیا بشین.
    با اخم گفتم=میخوام برم
    -بیا تو حالا
    رفتم کنارش نشستم ٬وگفت=از فردا باید بیفتیم دنبال کارای عروسیمون
    چیزی نگفتم دوستداشتم زار بزنم٬اصلا نظرمن که عروس بودم انگار چندان اهمیتی نداشت.
    گفت=چرا چیزی نمیگی؟
    -گفتن ونگفتن من فرقی نداره شما کارخودتونو انجام میدین.
    -منظورت چیه؟
    -اصلا کسی ازمن پرسید که ببینه نظرمن راجب جشن عروسیمون چیه؟
    رها وبهرام ومامان وبابا توهمون لحظه اومدن داخل .محمد یه سلام خشک وخالی به بهرام کرد ولی برعکس احوال پرسی گرمی با رها کرد.
    سرم داشت گیج میرفت ازبسکه ازدیشب تا الان فکرای جورواجور کردم.خوابم گرفته بود کاشکه میشد بخوابم.
    کمی که پیش رها اینا موندم رفتم توی اتاقم.
    کمی دراز کشیدم وچشمامو بستم.بااینکه ازدست محمد شاکی بودم ولی دوستداشتم الان کنارم باشه.دله دیگه چیکارش میشه کرد.
    نیومد حتی خانوده اش هم که اومدن نیومد سراغم مامان رها رو فرستاد که صدام کنه برم پیششون.بیشتر حرصم گرفته شد.دوستداشتم نرم پیش مامانش اینا تا اونم حرصش دربیاد..
    یه نگاه سرسری بخودم تو آینه کردم ورفتم پیش مهمونا.
    پدرمحمد سلام واحوال پرسی گرمی باهام کرد پیشونی ام روبوسید مامانش هم طبق عادت خونسردی اش باهام دست داد.
    ولی از شانس خوبه من سمانه نیومده بود.حرصم دیگه بیشتر گرفته بود.
    بدشانسی پشت بدشانسی کاشکه صبح زنگ میزدم ازش میخواستم اونم بیاد.
    همینکه باهمشون احوال پرسی کردم کنار محمد که خالی بود نرفتم بشینم وکنار رها رفتم نشستم.سرش تو گوشیش بود ولی حتما متوجه شده بود.نیایش تو بغل رها بود همش جیغ میزد میخواست خودشو ازدست رها خلاص کنه بیاد پایین ولی رها سفت نگهش داشته بود .بخاطر سرگیجه ام طاقت صدای جیغ هاشو نداشتم.بلندشدم ورفتم تواتاقم.کاش میشد دیگه نرم پیششون.ولی نمیشد....
    نمیدونم چرا منتظر بودم محمد بیاد تو اتاق پیشم ولی خبری ازش نبود.انگار که دلم اونو میخواست ودل تنگش بودم شاید اگر الان محمد پیشم بود سرگیجه ام خوب میشد.
    یه ده دقیقه بعد باز رفتم توپذیرایی نشستم.
    کم کم داشتن صحبت از عروسی واین چیزا میکردن.
    یه لحظه نگاهم به محمد خورد مشخص بود حواسش به حرفای بزرگترهاست.
    پدرمحمد رودوستداشتم مرد پخته ومهربون وشادابی بود حالا که به صورتش دقیق میشم متوجه شدم که محمد چقدر بینی وابروهاش روی پدرش رفته بود.ولی بیشتر شبیه مادرش بود.
    بابای محمد مجلس رو حسابی با شوخی وتیکه هاش گرم نگه داشته بود
    توی چشمای بابا یه مهربونی خاصی میدیدم .چقدر بابا قیافش امروزمظلوم شده بود.
    بلاخره بعد از به توافق رسیدنشون بهم گفتن موافقی نظری نداری؟
    منم چیکارباید میکردم ولبخند زدم وموافقیت رو اعلام کردم.صدای صلوات وبعدش هم دست زدن به گوشم رسید.
    بهرام شیرینی روبرداشت وبه همه تعارف میکرد.
    دلم گرفته بود توقع نداشتم این روزه به این مهمی اینقدر گرفته باشم رفتم توی حیاط روی سکو نشستم وبه آسمون نگاه میکردم.
    -چرا اینجانشستی؟
    برگشتم سمتش محمد بود گفتم=همینجوری
    -بیا شارزکن گوشی روبهم بده نبودش تو اتاقت
    -توکشوهه
    -گشتم نبود
    -نمیدونم همونجا تو اتاقمه
    چیزی نگفت ورفت.اول فکرکردم بخاطرخودم اومده پیشم.
    کمی که نشستم وبرگشتم تو اتاقم صدای خنده ازتو پذیرایی می اومد.
    خوشبحالشون.رفتم سرتختم دراز کشیدم.
    وسقف اتاقم نگاه کردم چه روز کسل کننده ای بود امروز.
    اومدم چشمامو ببندم که یکی وارد اتاق شد.
    محمد بود.توی دلم ذوق کردم ولی به روی خودم نیاوردم.
    -چته؟
    -هیچی
    -هیچیت نیست این قیافته؟
    با اخم گفتم=سرم درده همین
    -این چه ادا واصولیه که ازخودت درآوردی ها؟باید همه حتما متوجه بشن چه مرگمونه
    -من ادا واصول درمیارم؟یعنی تو فکرمیکنی من دروغ میگم سر درد دارم؟
    چیزی نگفت باحرص گفتم=باتوام یعنی من دروغ میگم؟
    سرش پایین بود وبا گوشیش ور میرفت همونطور نیشخند زد اینکارش بیشتر حرصمو دراورد باعصبانیت گفتم=ازبس دروغگویی فک میکنی همه مثل خودت دروغ میگن. انگارکه داغ کرد یهو
    صداش کمی از حد معمولش بالاتر رفت
    -دهنتو ببند الهام به اندازه ی کافی اعصابم ازتو وکارات خرد هست.دهنتو ببند تا نبستمش.
    ته دلم ترسیدم ولی خودمو نباختم=حقیقت تلخه
    عصبی اومد بالای سرم وروم نیم خیز شد ازقیافش مشخص بود عصبیه
    -الهام ساکت شو فقط ساکت شو
    ایستاد یه نفس عمیق کشید تپش قلب گرفته بودم ازترس
    دستشو گرفت به کمرشوگفت=هی میخوام باهات راه بیام تونمیذاری هی میخوام اخلاقم سگی نشه نمیذاری
    نمیذاری آخرو کمی بلندتر وعصبی گفتش.
    کمی که رفت اونور تر بلند شدم نشستم.
    -الهام من تکلیفمو با تو امشب معلوم میکنم.فکرکردی کی هستی که اینقدر با اعصابو روان من بازی میکنی ها؟گنده تر ازتو هم جرات اینکارو نداشتن.
    حسابی قاطی کرده بود.نفسم بالا نمی اومد.ازهمیشه عصبی تر نشون میداد.
    میخواستم از کنارش فرار کنم برم اروم بلند شدم که برم سمت در که گفت=کجا؟
    -برم تو پذیرایی
    -بشین جایی نمیری
    -چرا؟
    -چون من میگم
    -ولی من میخوام...
    دستمو گرفت خشن هولم داد سرتخت وگفت=وقتی میگم نه یعنی نه
    این اولین بارش بود باهام اینطور رفتار میکرد بغض توگلوم اومد تاحالا بابا هیچوقت بامنو رها تا این حد خشن رفتار نکرده بود.
    تحمل این رفتارش برام سخت بود صدام می لرزید باصدای لرزونم گفتم=بذار برم
    فهمید بغض توگلومه چیزی نگفت.
    رها پشت در صدامون میکرد=بچه ها بیاین حاج آقا وحاج خانوم دارن میرن.
    محمد یه نگاه بهم کرد وگفت=قیافتو درست کن بریم
    حتی حاضر نبودم باهاش حرف بزنم میدونستم اگر یه کلمه حرف بزنم بغضم میترکه.
    بلندشدم ودست کشیدم تو صورتم .باهم از اتاق خارج شدیم تو حیاط بودن داشتن خداحافظی میکردن.همینکه رفتن در روبستیم محمد دستمو گرفت وگفت بریم
    دستمو ازتو دستش کشیدم بیرون وگفتم نمیام
    -بیا بریم کارت دارم
    دستمو کشید که با صدای بلند گفتم=ولم کن نمیخوام بیام
    بعد یهو گریه ام گرفت .مامان وبابا ورها وبهرام با تعجب نگام کردن واومدن سمتم ولی من سریع قبل ازاینکه بیان سمتم ورفتم تو اتاق ودر رو قفل کردم واز ته دل گریه کردم.صدای مامان وبابا رو می شنیدم که محمد رو مواخذه میکردن درجوابشون ساکت بود.
    بابا اومد پشت در وصدام میکرد با گریه گفتم=بابا ولم کنین من نمیخوام با این دیوونه عروسی کنم
    -اخه چرا؟دعواون شده؟در رو بازکن
    -نمیخوام ببینم اون دیوونه رو
    -بابا چیزی شده؟دعواتون شده؟
    -نه ولم کنین بابا
    دیگه صدایی نیومد انگار رفت.دلم بدجوری شکسته بود ازته دلم گریه میکردم.
    رها اومد پشت در خواست در روبازکنم اونم رد کردم.
    اینقدر که گریه کردم که تموم انرزی ام تحلیل رفت بی حال روی زمین دراز کشیدم.
    صدای مامان رو میشنیدم=محمد الهام ازصبح تاحالا حالش گرفتس اگر بحثتون شده دعواتون گرفته بگو شاید بتونیم کاری کنیم
    -نه مامان الهام فقط یکم بچه اس مگه من چی بهش گفتم
    باباگفت=یعنی میخوای بگی هیچ چیز بینتون نبوده؟
    -نمیدونم بقران نمیدونم ازدیشب باهام قهرکرده بود منم عصبی شدم باهاش بحث کردم
    مامان گفت=یعنی محمد پسرم میشه بی خود وبی جهت رفتارش تغییر کنه
    -نمیدونم مامان ازخودش بپرسین
    صدای رها وبهرامو می شنیدم که خداحافظی کردن ورفتن .
    بعد رفتنشون مامان گفت=بیچاره رها وبهرام حالشون گرفته شد الهامو اینجور دیدن.

    صدای باتحکم بابا روشنیدم=محمد خودت میدونی عین پسر نداشته ام تورو وبهرامو دوستدارم ولی دوستندارم دیگه تکرار بشه وببینم اشک دخترمو دراورده باشی؟واسه یه پدر خیلی سخته گریه ی دخترشو ببینه٬
    نمیدونم بحثتون راجب چی بوده ولی دیگه تکرارنشه.
    صدای گرفته ی محمد روشنیدم=چشم ولی بدونین همونقدر که شما از گریه اش ناراحت شدین منم ناراحت شدم خودتونمم میدونین خیلی دوسش دارم ولی خیلی لوسش کردین من جرات ندارم بهش بگم بالای چشمت ابروهه فوری باهام قهرمیکنه.یعنی شما میخواین بگین من ازلج کاری کردم اشک الهام دربیاد؟
    -من دوتا دخترام سرتخم چشمام جا دارن تا به الان از گل نازک تربهشون نگفتم ازتو هم میخوام باهاش همینجور رفتارکنی.هر زن وشوهری توی زندگیشون اختلاف پیدامیکنن تو والهامم استثنا نیستین من فقط همینو میخوام بدونی محمد آقا دوستندارم دیگه تکرار بشه لااقل به گوشه من نرسه.
    بامکث طولانی محمد جواب داد=چشم.
    ازصدای بابا مشخص بود عصبیه.
    -میشه برم پیشش
    باباگفت=برو ولی فکرنکنم در رو به روت بازکنه بذار کمی که آروم تر شد برو.
    صدایی ازمحمد نشنیدم.
    فقط چند دقیقه بعد صداش اومد که خداحافظی کرد ورفت.
    بعد رفتنش قفل در رو بازکردم چراغا روخاموش کردم خوابیدم.
    چشمام گرم خواب بودن که مامان انگار اومد بهم سر زد دید خوابم رفت.
    نمیدونم چطوری یهو خوابم برد برعکس همیشه تا چشمامو بستم خواب اومد سراغم.
    صبح وقتی ازخواب بیدارشدم برای چندلحظه انگارهیچی یادم نبود ولی یهو تموم دیشب یادم اومد.بی خیال ازروتخت بلندشدم گوشیمو یه نگاه کردم یه مسیج ازمحمد بود چند لحظه به اسمش نگاه کردم با اضطراب بازش کردم=مردچیزی داره بنام غرور! برای همین همه فکر میکنن دلش ازسنگه...وگرنه هزارباربیشتر از زن به به احساسات ونوازش نیاز داره...باورنداری...؟اهنگی غمگین تر ازصدای گریه مرد سراغ داری؟
    بدون اینکه جوابی بدم گوشی روگذاشتم سرجاش.حوصله بیرون رفتن ازاتاقمو نداشتم حتما مامان تا می بینه بیدارشدم شروع میکنه به سوال پرسیدن.بلاخره مجبوربودم ازاتاقم بزنم بیرون.مثل همیشه مامان تو اشپزخونه مشغول کاربود اول متوجه حضورم نشد تا کمی دور شدم صداشو شنیدم=الهام مامان بیدارشدی؟
    برگشت گفتم=سلام اره
    -کجا داری میری؟
    -برم دستو صورتمو بشورم
    -باشه بعد بیا کارت دارم.
    اه دیدی گفتم یه باشه گفتم میدونستم میخواد راجب چی حرف بزنه.
    کمی بعد رفتم پیش مامان٬بعد ازکلی نصیحت کردن که دعوا نمک زندگی واین حرفا ازم پرسید که سرچی باهم بحثمون شده.
    چی میتونستم بگم.اصلا شاید اگر به زبون هم می آورد برای مامان هم چیزه مهمی نباشه ولی خوب...برای من مهم بود.
    جواب سربالا بهش دادم مامان هم کم کم فهمید از زیرزبون من نمیتونه چیزی بیرون بکشه بی خیال شد.
    یه یک ساعتی به اومدن محمد مونده بود امروز جز اون پیامش دیگه پیامی بهم نداد تا قبلش هرجا میخواست بره خبرم میکرد.
    نمیخواستم ببینمش حتی نمی خواستم اون منو ببینه .میخواستم اینقدر خودمو ازش قایم کنم که به غلط کردن بیفته.
    زنگ زدم به رها واگر خونست برم پیشش.طبق معمول خونه بود.
    رفتم پیش مامان٬بابا هم پیشش بود بابا دیگه سوال پیچم نکرد حتما مامان بهش گفته بود چیزی نمیگم.
    -مامان میخوام برم پیش رها
    -رها؟چرا؟
    سرمو کمی پایین آوردم وگفتم=میخوام برم
    باباگفت=بخاطر محمده؟
    -اوهوم
    -الهام بابا بهترنیست بمونی همینجا ومشکلتونو حل کنین؟
    -نه من نمیخوام ببینمش
    -نکنه اذیتت میکنه؟اگر اذیتت میکنه بهون بگو بابا
    -نه نه باورکنین اینطور هم نیست ازش ناراحتم فقط همین
    مامان گفت=حالا مثلا میخوای بری که چی بشه؟
    -میخوام تنبیه اش کنم
    بابا لبخند زد انگار از حرفم لبخند اومد رو لباش.
    مامان سرشو تکون دادوگفت=باشه وقتی اومد ما چی بهش بگیم؟
    شونه هامو انداختم بالاوگفتم=بگین رفت پیش رها دیگه.
    -حالا لازمه بیچاره رو تنبیه کنی؟
    -اوهوم
    بابا بلند شدوگفت=باشه برو اماده شو می رسونمت.
    یه باشه گفتم ورفتم سمت اتاقم.زیرلب هی بامحمد حرف میزدم=حالا که اومدی دیدی نیستم حالت گرفته بشه می فهمی که باید اخلاقه گندتو درست کنی٬وقتی ببینی نیستم حالت جا میاد اقامحمد٬ اینقدر خودمو ازت قایم میکنم که به غلط کردن بیفتی.اونسری هم که در رو روش قفل کردم هی می اومد دم در منت کشی.آدمت میکنم.
    هی ازاین حرفا میزدم وحرص میخوردم.سرسری لباس پوشیدم واماده شدم حوصله هیچ چیزیونداشتم.
    سوارماشین که شدم بابا اول سکوت کرد بعد ۲و۳دقیقه به حرف اومد=الهام میدونم دوستنداری بگی سرچی بحثتون شده ولی اگر اذیتت میکنه یا کار خطایی میکنه حتما به منو مامانت بگو ما نگرانتیم.
    -نه بابا اونقدرا هم بدنیست محمد٬یه بحث کوچولو بود
    -پس اون گریه ات واسه ی چی بود؟
    کمی مکث کردم وباخجالت گفتم=ناراحت بودم خو اونم همش میگفت باید بیای پیشم من نمیخواستم
    -فقط همین؟
    سرمو تکون دادم وگفتم=اوهوم
    دوستنداشتم دیگه سوالی ازم پرسیده بشه.
    وقتی رسیدیم بابا نیومد داخل منو گذاشت ورفت.
    رها باخوشرویی اومد استقبالم نیایش تا منو دید شناخت هی با دستای کوچیکش برام دست میزد دوستداشتم بخورمش رفتم بوسیدمش ورها دیدم داره ادای گریه کردنمو درمیارهبعدش خندید خودمم خندم گرفته بود گفتم=درد دختره ی دیوونه
    -ها چیه نکنه اومدی اینجا قهر؟من تا محمد اومد دم در تحویلت میدم ها
    -تحویل بده کیه که بره
    -نه جدی اومدی قهر؟
    -نه نمیدونم نمیخواستم ببینمش
    گوشیمو از توجیبه مانتوم در آوردم نازی دوتا پیام برام فرستاده بودبازشون کردم=الی اومدما باید به اقاتون بگی بیاد ببینمش
    اون یکی هم نوشته بود=سلام خوبی؟کجایی سرت گرمه ها سراغی ازت نیست.
    نیشخند زدم وگفتم=نازی هم دلش خوشه
    -چرا؟راستی کی میان؟
    -یه یکی دوهفته دیگه.میگه میخواد آقای گنده دماغو ببینه
    کمی مکث کرد انگار دوزاریش افتاد وگفت=محمدومیگی؟
    -اره
    خندید وگفت=حالا سرچی بحثتون شده بود؟
    -توروخدا تو دیگه شروع نکن رها
    -باشه بابا شروع نمیکنم تموم میکنم.
    رفت برام شربت درست کنه وازتواشپزخونه گفت=بهرام وقتی دیدت گریه کردی خیلی عصبی شد بخاطرهمین مازود رفتیم گفتم چیزی به محمد نگه بحثشون بشه.
    -اره بابا هم خیلی ناراحت شد
    -بهرام هی میگفت دیدی گفتم این پسره ادم نیست من یه چیزی میدونستم
    حتما اذیتش میکنه وگرنه الهام طوری نبود که جلوی همه بخواد گریه کنه میگفت تاحالا گریه ات روندیده بوده.خلاصه عصبی شده بود درحدتیم ملی منم هی سعی میکردم تقصیرا روبندازم گردن تو
    -مگه دیوونه ای؟چرا اینطور گفتی؟
    -چه میدونم اخه ازمحمد عصبی بود.
    -محمدوبهرام ازاول هم ازهم خوششون نمی اومد
    -اره اونم تقصیرمحمده
    -اره اقای گنده دماغ.یه جوری به بقیه نگاه میکنه انگار همه کلفتشن باید اجباری همه بحرفش گوش بدن بلدنیست خواهش کنه دستورمیده.
    -حالا اینقدر پشت سرش حرف نزن
    -خوبش میکنم.
    بهرام یک ساعت یاشایدم کمتر بعد ازسرکار اومد.
    الهام شام روکشید سرمیزشام بودیم که گوشیم که تو اتاق نیایش گذاشته بودمش صدای زنگش اومد.بلند شدم رفتم سمت گوشیم.محمد بود.
    نمیدونستم بردارم رهاصدام کرد=الهام محمده؟
    -اره داره زن میزنه بردارم
    -اره خوب بردار دیگه
    جوابشودادم بالحن سرد
    -بله؟
    -الهام کجایی؟
    -سلام
    -سلام کجایی؟
    -پیش رهام
    سکوت کرد وچیزی نگفت گفتم=خوب؟
    -من خونتونم اومدم پیشه تو٬خواستم ازت معذرت خواهی کنم بخاطر رفتار دیشبم
    -باشه
    -بیام دنبالت؟
    -نه هروقت خودم بدونم برمیگردم
    -کی مثلا؟
    -نمیدونم
    -خواستی برگردی بگو بیام دنبالت
    -لازم نکرده
    -چرا دیشب اونکارو کردی الهام؟چرا درک نمیکنی وقتی عصبی ام نباید باهام کل کل کنی؟
    حالش انگار خوش نبود من کی باهاش کل کل کردم
    -حوصله ندارم باهات بحث کنم کاری نداری؟
    -الهام بذار بیام دنبالت بعد باهمدیگه حرف میزنیم
    -نه نمیخوام
    -چیکارمیکنی اونجا؟
    -هیچی میخوام برم خداحافظ
    صداش گرفته شد
    -باشه مراقبه خودت باش
    -خداحافظ
    خدافظی نکرد وگوشی رو قطع کردم .خیلی ازش دلخور بودم.
    وقتی قطع کردم گوشی روبا خودم بردمش رفتم پیش رها وبهرام.تا نشستم رهاگفت=چی میگفت؟
    -هیچی میگفت بیام دنبالت
    -نه بذار یکم ازت دورباشه تنبیه بشه
    -اره منم گفتم هروقت بدونم خودم برمیگردم
    -چی گفت؟
    -گفت اومدم خونتون ازت معذرت خواهی کنم.
    -نه الهام قبول نکن
    بهرام بود گفتم=چرا؟
    بهرامم جز افرادی بود که رازی که محمد باخودش حمل میکرد رومیدونست.چنگال رو زد به بشقاب وگفت=بذار کمی بیاد دنبالت.میاد تاجهنمم بری میاد
    -نه بابا اینجورنیست
    -چرا اون زیاد دوستت داره
    -تو ازکجا میدونی
    یه مکثی کرد وگفت=خوب معلومه
    فهمیدم راستشو نگفت گفتم=ازکجامعلومه؟خیلی عادی باهام رفتارمیکنه.
    لبخند زد وگفت=من یه مردم هم جنسه خودمو میشناسم دیگه.
    حرفه بهرام ذهنمو درگیر کرد میدونستم محمد دوستم داره ولی نه اونقدری که بهرام میگفت.طوری مطمین حرف میزد که فکرمیکردی رفیق جون به جونی محمده.
    بعدشام مامان زنگ زد وگفت=محمد رفته.
    هرچی رها اصرارکرد نموندم وبهرام رسوندم تاخونه.توی راه بهترین مکانی بود که با بهرام راجب محمد حرف بزنم اون چیزایی درمورد محمد میدونست که حتی منم نمیدونستم اینو از اطمینان حرفایی که درمورد محمد میزد می فهمیدم.
    توی راه محمد پیام داد=الهام حالم گرفته اس امروز جایی نرفتم دارم میرم پیش آرمین.
    زیرقولش نزده بود نمیدونستم چه جوابی بدم فقط نوشتم باشه.
    -دیگه بهت زنگ نزد؟
    -چرا اتفاقا تازه پیام داد.
    چیزی نگفت انگار رفت تو فکر.بهرامو عین داداش نداشته ام دوستداشتم.بهرام قبل از نامزدی با محمد همیشه هوامو داشت ولی از وقتی که محمد اومد ....
    گاهی شرمندشون میشدم بهرام هوای منو خیلی داشت ولی محمد حتی حاضرنبود پاشو توخونه ی بهرام بذاره فقط اول نامزدیمون که بهرامو نمی شناخت رها دعوتمون کرد رفتیم دیگه پاشو اونجا نذاشت.
    نمیدونست چطور با بهرام راجب محمد حرف بزنم اگرهم دست دست میکردم نزدیکا خونه میشدیم
    -بهرام اگربگم محمد اذیتم میکنه چی میشه؟
    -تا دودقیقه پیش که اذیتت نمیکرد چی شدحالا؟
    -با رفتاراش منظورمه هزار جور نوع اذیت کردن داریم
    -مثلا چه نوع اذیت کردنی؟
    -نوع رفتارشه خیلی بادخترای فامیلشون صمیمیه.باهاشون اس بازی میکنه گاهی کلا باهاشون صمیمیه
    سکوت کرد گفتم=خوب؟
    -توحالا منظورت ازاین حرفاچیه؟
    -هیچی
    --این رفتار ازش طبیعیه
    -یعنی چی؟
    -نمیدونم چی بگم
    -تومحمد روخوب میشناسی بهرام
    پیچید توکوچه وگفتم=خیلی مطمین ازش حرف میزنی
    -اگر منظورت سرشام بود هنوز سرحرفم هستم اون دوستتداره.
    -توازکجامیدونی؟
    -یه مردی مثله محمد که دوران مجردیش با هزار جور دختر گشته وقتی می بینه زنش یه دختر ساده ونجیب عین توهه محکم بهش می چسبه ولش نمیکنه.آدما دنبال چیزین که خودشون ندارن اون چیزو تو وجود طرفشون جستجومیکنن.محمد هم اینطوره.
    -توازکجا میدونی خیلی دوست دخترداشته؟
    -بهت نگفته بود؟
    -نپرسیده بودم
    نزدیکا خونه داشتیم می شدیم چیزی دیگه نگفتم بازم حالم گرفته شد یهو یه ترس اومد تو دلم گفتم=بهرام نکنه الان هم دوست دخترداشته باشه.
    جلو درخونمون ماشینو نگه داشت وگفت=نه نداره
    -ازکجامیدونی؟
    انگارمتوجه شد ترسیدم گفت=مگر نمیگفتی با اطمینان حرف میزنی درموردش پس حتما یه چیزی میدونم که با اطمینان راجبش صحبت میکنم.
    یکم خیالم راحت شد باید حرف بهرامو باورمیکردم.تعارف کردم بیاد خونه قبول نکرد وقتی خواستم پیاده شم گفت=اگر مشکلی داشتی یا محمد اذیتت میکرد رومن حساب کن.فقط مثل الان نباشه که بخوای از زیرزبونم حرف بکشی.
    وای متوجه شده بود گفتم=نه باورکن اینطور نیست.
    دنده عقب گرفت وگفت=به مامان اینا سلام برسون.
    یه خداحافظ گفتم رفتم سمت در.الهام همیشه ضایع ای.اه.
    با کلیدم در روبازکردم.مامانو بابا بیداربودن.
    یه سلام بلند دادم که متوجه برگشتنم بشن.
    رفتم تو اتاقم که مامان پشت سرم اومد دوباره سلام کردم ومامان گفت=محمد اومده بود بیچاره گفت اومدم الهامو ببرم براش گوشی بخرم.
    -لازم نکرده میخواد خرم کنه
    -الهام دیگه اینقدر کشش نده شاید یه روزهم شما دعواتون گرفت توتقصیرکاربودی دوستداری اونم تورونبخشه
    شاید حق بامامان بود ولی من میخواستم تنبیه اش کنم.
    امروز اولین روز از دوران نامزدی ام بود که محمد رو ندیده بودم خونه ی رها این حسونداشتم همینکه برگشتم به اتاقم حس کردم واسه اولین بار امروز ندیدمش دلم گرفت.کاشکه الان بودش.
    نبودش اذیتم کرد بدجور به دیدن هرروزش عادت کرده بودم.
    موقعه ی خواب عکسشو توی گوشیم نگاه کردم.توی عکس هم قیافش جدی بود.شاید تو نگاه اول بنظربرسه دل سنگه ولی من باتمام وجودم احساس میکردم قلب مهربونی داره.
    صحفه ی گوشی خاموش شد دوباره روشنش کردم وعکسشو دیدم یه خش روی صحفه ی گوشیم بود اونسری که پرتش کرد برد درستش کرد وقرارشد برام یکی همینجوری بخره حالا مامان میگفت امروز اومده ببرتم واسم یکی بگیره.
    عکسشو نگاه کردم لبخند زدم یهو اسمش اومد رو صحفه ی گوشیم تعجب کردم همون لحظه که تو فکرش بودم زنگ زده بود بااینکه خیلی ازش دلخوربودم وقتی زنگ زد خوشحال شدم رفتم زیر پتو برداشتم لحنم بازم سردبود=
    -بله؟
    میشد ازهمون کلمه ی اولش بفهمم که حالش گرفتس
    -سلام خوبی؟
    -ممنون خوبم
    -کجایی؟
    -خونه
    خونه ی خودتون؟
    -اره
    -فقط منتظربودی من برم وکه بیای؟
    -نمیدونم
    -الهام چرا اینکارومیکنی؟
    -کدوم کار؟
    -یه مسیله روخیلی کش من امروز اومده بودم اشتی کنیم معذرت بخوام
    -همین؟
    -خوب توبگو چیکارکنم؟
    -هیچکار
    - تازه داشتم عکستو نگاه میکردم.
    تعجب کردم کاری که من قبل ازاینکه زنگ بزنه انجام میدادم.
    ولی به روی خودم نیاوردم
    -چرا؟
    مکث کرد واروم گفت=دلم تنگ شده بود.
    -اگر دوستم داشتی اون کارونمیکردی
    -چه ربطی داره؟من وقتی عصبی میشم هیچی حالیم نمیشه
    -چراخودتو کنترل نمیکنی؟چرا وقتی عصبی میشی کمی جلوی خودتو نمی گیری؟چرا ناراحت شدن طرف مقابلت برات بی ارزشه؟اگر دوستم داشتی سعی میکردی جلوی عصبانی شدنتو بگیری؟
    -چراهمه چی رو به دوست داشتن ربط میدی؟
    -چون ربط دارن
    کمی ساکت شدوبعدگفت=الهام سرم دردمیکنه.
    مثلامیخواست دلمو نرم کنه باهمون لحن قبلی گفتم=قرصاتوبخور.
    -پاشم بیام اونجا؟
    دوستداشتم بیاد رو زبونم نمیچرخید بگم نه فقط گفتم=ساعتو نگاه کردی؟
    -عیبی نداره
    -باشه
    انگارکه حال اومد گفت=یه ده دقیقه دیگه اونجام
    -باشه منتظرم.
    وقتی قطع کرد اصلا انگار تموم انرزی ام برگشته بود سرحال شدم.بهش مسیج دادم وقتی رسید اس بده برم در روبازکنم.
    نزدیکای خونه بود که زنگ زد وگفت یکم دیگه میرسه توحیاط منتظرش بودم در رو نیمه باز گذاشتم.
    وقتی اومد از سروضعش خندم گرفته بود بالباس توخونه اومده بود ولی نمی خواستم جلوش بخندم.در روبست رفتم سمتش وگفتم=سلام
    پشتش بمن بود در رو که بست برگشت سمتم چندلحظه نگام کرد وگفت=سلام کوچولو
    واقعا دلم براش تنگ شده بود ازدیدنش داشتم ذوق مرگ میشدم دوستداشتم بپرم تو بغلش.لبمو به دندون گرفتم.گفت=مامانوبابات خوابن؟
    -اره
    دستمو گرفت رفتم عقب وگفتم=نکن
    -الهام هنوز قهری مگه؟
    پشتمو بهش کردم رفتم داخل اونم پشت سرم اومد.
    دره اتاقو اروم بست گفت=باید کلیده این قفلو وردارم
    بااخم گفتم=لازم نکرده شما اخلاقتو درست کن.
    -اخلاقه من خوبه منتها وقتی که کسی روش راه نره
    -مگه جاده اس؟
    -الهام منکه نیومدم اینجا دوباره بحث کنیم
    دراز کشیدم سرتختم وموهامو باز کردم نگاهش بهم بود وهمونطور که پتو رومیکشیدم روم گفتم=پس بامن حرف نزن.
    ساکت بود چیزی نگفت.دیدم انگار قرارنیست چیزی بگه جدی جدی بگیرم بخوابم که بحرف اومد=الهام یه لحظه پیش خودت فکر نکردی این موقعه ی شب من با این سروضع چرا اینجام؟یه لحظه فکرکن میتونستم بذارم فردابیام ولی ......
    مکث کرد انگاربراش سخت بود گفتنش ولی بلاخره گفت=دلم نمیذاشت.درسته باهات بد رفتار کردم ولی بقران دوستتدارم واسم گفتن این حرفا سخته ولی وقتی میگی تودوستم نداری نمیدونی چه حالی بهم دست میده.
    -ولی توکاری کردی جلوی همه گریه کنم
    -از زیر پتو بیا بیرون بعد حرفتو بزن
    پتو رو ازسرم زدم کنار وگفت=میدونم کاره درستی نبود ولی بنظرت این رفتارای تو درستن؟الهام اگر تموم دور وری هام باهام کات کنن واسم مهم نیست ولی وقتی تو باهام اینطورمیکنی این خیلی ناراحتم میکنه چون واسم مهمی نمیدونم گاهی اوقات فک میکنم چون فهمیدی دوستتدارم اینکارو میکنی.
    پتو روکشیدم سرم باز وگفتم=هرجور دوستداری فکرکن.
    دوستداشتم بیاد سمتم میخواستم بااین کارم بکشمش سمته خودم. میدونستم کارم اشتباس شاید با این رفتارام باعث میشد رفته رفته ازم سردبشه.یاقهرم براش عادی بشه.
    کمی نگذشت که اومد پتو رو ازسرم برداشت وگفت=خفه شدی
    زیرپتو
    -بخودم مربوطه
    -رفتارات بچگانه اس خیلی
    شونه هامو انداختم بالا .دست کشید روی صورتش کنار تخت نشست انگاردوستداشت کنارم باشه همیشه خودش میگفت وقتی پیشمه آرومه.
    -الهام؟
    رومو برگردوندم سمتش
    -جون مادرت بس کن
    -جون مامانمو قسم نخور
    -خوداری کلافم میکنی بس میکنی یانه؟
    باز لحنش عصبی شده بود گفتم=دیدی باز عصبی شدی؟
    باحرص نفس کشید وگفت=خونمیذاری اروم باشم
    -من چیکارت دارم مگه؟
    دستشو گرفت به پیشونیش وبا انگشتاش شقیقه اش رو فشارداد فهمیدم خیلی ناراحت شده بلندشدم نشستم وگفتم=محمد ؟
    همونطور گفت=بله؟
    -چته؟
    -سرم درده
    -محمد شاید ازقلیون باشه اخه من شنیدم کسایی که میکشن بعدش سرگیجه میگیرن
    -سرشو بلند کرد=اره وقتی می کشیدم اینطور میشدم
    -دیگه نمیکشی مگه نه؟
    -نه ولی الهام اگربخوای بازم اینجوری اذیتم کنی بازمیرم میکشم
    مثل بچه ها گفتم=خوب محمد تو دیشب خیلی ناراحتم کردی
    -منم الان خیلی ناراحتم بنظرت بس نیست؟
    چیزی نگفتم یه آه کشید وبادستش شقیقه هاشو فشارمیداد.
    اروم از تخت بلند شدم رفتم کنارش نشستم حسابی ازم دلخور بود حتی سرشو بلند نکرد نگام کنه.بی هیچ حرفی دستمو گذاشتم یه طرف صورتش برگشت نگام کرد خودمو کشیدم جلو تو چشماش رنجیدگی رومیدیدم دلم ازنگاهش لرزید .اروم وناراحت گفتم=محمد؟
    رفتم سرپاش وخودمو بلند کردم گونه اش روبوسیدم چشماشو برای دو سه ثانیه بست .انگارمیخواست جلوم مقاومت کنه یه لحظه روشو برد اونور ولی سرشو برگردوند وبادستاش نگهم داشت .میدونستم اوضاع داره بدمیشه.رنگ نگاهش عوض شده بود برای اینکه جو عوض بشه یه خنده کوتاه مصنوعی کردم وگفتم=اشتی ؟باشه؟
    لبخند زد وگفت=باشه
    آروم روی لبم روبوسید میخواستم ازش فرار کنم یه ترسی تودلم بود ازاینکه امشب بمونه اینجا یه ترس تودلم بود.ازش جداشدم همیشه بعد یه قهرمون که اشتی میکردیم خیلی خوشحالو سرحال میشدم.

    کم کم باید دست بکار برای کارای عروسی می شدیم.محمد نظرمو میخواست ولی آخرسر حرف حرفه اون میشد.سلیقه وانتخابش خوب بود بخاطرهمین قبول میکردم وچیزی نمیگفتم.نازی هم چندروز دیگه قراربود اسباب کشی کنن بیان.
    تواین چندروز کلا همه چی خوب بود اتفاقی نیفتاده بود.قرارشد منتظر نازی باشم تا بیاد تا با نازی ورها بریم دنبال کارای عروسی ام لباس وارایشگاه و...
    محمد بیشتر کاراشو یاخودش میکرد یا میداد پسرای فامیلشون انجام بده رفیقاشو تو مسایل زندگیش راه نمیداد عقیده داشت نباید به دوست اعتماد کرد ولی من مثل اون نبودم به نازی بیشتر چشمام اعتماد داشتم.
    بعد اومدن نازی چون خونشون دو کوچه بالاتر خونمون نبود واسه اسباب کشی رفتم دم در دیدمش همه کارا رو مردا میکردن فامیلاشون جمع شده بودن بخاطرهمین زیاد نموندم خیلی خوشحال بودم برگشته دیگه تنها نبودم.
    محمد درگیر کاراش بود همدیگه رو دیروقت وکم میدیدیم .واسه ی خرید محمد وقت نکرد بیاد مامانش وسمانه ورها باهام اومدن محمد کارتشو داده بود دست مامانش بهش گفته بود هرچی خوشم اومد بخرن نه اینکه انتخابی چیزی کنن ازاین دست ودلبازیش خوشم می اومد.ولی وقتی داشتیم کارت می کشیدیم متوجه شدیم حسابش بسته شده.
    مامانش زنگ زد بهش همه عصبی وناراحت برگشتیم.
    میگفت تو حسابای شرکت مشکل پیش اومده.سرش خیلی شلوغ بود.گاهی تا نصفه شب محسن ومحمد تو شرکت میموندن.
    مهدی قرار بود یک روز قبل از عروسی بیاد مرخصی.من ازکارای محمد سردرنمی اورد چیزی هم میگفتم بهم میگفت نگران نباش چیزی نیست.
    قرارشد یه روز نازی بیاد خونمون که محمد هم ببینه.وقتی بهم زنگ زد گفتم=دلت رو خوش نکن محمدوببینی میترسی
    -چرا مگه وحشتناکه؟
    -نخیر اونی که تو توخیالت ازمحمد ساختی نیست شاید اگر دیدتت فقط یه سلام بده اگربخواد خیلی گرم باشه حالتو بپرسه.
    -خدا شانسه مارو بببین.بعد یه عمر شوهرخواهر گیرمون اومد اینطوریش گیرمون اومد
    -دیوونه.ولی خوبه اونقدرا هم نیس
    --بابا اگراینجوره نیام بهتره
    -ساکت ببینم منتظرتم
    -باشه یکم دیگه اونجام
    رفتار محمد روم تاثیر گذاشته بود منم پشت خط گاهی وقتا خداحافظی نمی کردم.
    بعداز نازی بلافاصله محمد زنگ زد گفتم=محمد خان بیا این کارتتو ببر فقط میخواستی مابریم بازار خیت بشیم؟
    -بقران الهام نمیدونستم این حسابمم بسته شده
    -خودت هم میدونی داری اونجا تواون شرکت چیکارمیکنی؟چرا حسابات باز بسته شدن؟
    -نمیدونم خواستم بگم امشب شاید یکم دیربیام نگران نباش ولی یه راست میام پیشت
    -باشه مامانت هم کارتتو داد دستم
    -باشه من برم کاردارم مراقب خودت باش
    -توهم همینطور
    گوشی روقطع کرد.منتظر نازی بودم بیاد شانسه نازی امشب محمد دیر می اومد.خانواده ی نازی ازخانوادم شناخت داشتن بخاطرهمین کاری نداشتن نازی شب هم بمونه پیشم.
    وقتی اومد برام یه کادو اورده بود باخوشحالی ازش گرفتم وتشکرکردم.
    -محمدکجاست؟
    -گفت امروز یکم دیرتر میاد ولی میاد
    -بیاد حتماها من باید ببینمش
    -وقتی اومد ببینش عقده ات خالی بشه ببینم بازم میخوای ببینیش؟
    نشست روی زمین وگفت=چرا؟مگه بداخلاقه؟
    -نه ولی یه طوریه خشک نیست اخلاقش یه طوریه جدی انگار با ابهت رفتارمیکنه نمیدونم وایسا ببینش خودت متوجه میشی
    -باشه بابا لااقل عکسشو بده ببینم
    -ببینم توچیکاره محمد داری انگار بیشتر مشتاق دیدن محمد بودی تامن
    خندید وگفت=اره یه شوهرخواهربیشترکه ندارم
    -عکسش روبروته ایناهاش
    بادستم به سمت عکسش اشاره کردم.
    نگاش کرد وگفت=اخی مامان خوبه که
    -زهرمار
    -قیافش خوبه
    -اوهوم ولی واسه من معمولیه
    -اووووووووووووخوش اشتها
    -درد
    -ولی ازش مشخصه ازاون باجذبه هاس فک کنم یه نگاه بهت کنه خودتو خیس میکنی
    -نازی اینقدرچرندنگو اصلا هم اینطورنیست
    حدودیک ونیم دیگه محمد اومد دیگه حوصله ی نازی داشت سرمیرفت.که سروکله ی محمد پیداش شد.باذوق رفتم استقبالش خسته بنظر میرسید نبوسیدم فقط باهام دست داد.خستگی ازتو روش پیدابود ولی نمی خواست به روش بیاره اول رفت پیش مامان وبابا بعد بردمش پیش نازی.دم اتاق ایستاد بعکس تصوری که داشتم خیلی گرم وصمیمی با نازی احوال پرسی کرد یعنی کلا ضایع شدم.
    بلاتکلیف مونده بود بعد گفت=الهام من برم پیش بابا ت اینا
    -نه همین جا بشین
    -نه من برم بهتره راحت باشین
    سرمو تکون دادم که تا رفت نازی محکم زد تو سرم برگشت سمتش وگفتم=مرض داری؟
    -نه تومرض داری برام ازش یه هیولا ساخته بودی اینکه خیلی رفتارش خوبو صمیمیه
    -نه باور کن اون با غریبه ها اینجور رفتارنمیکنه حتی بابهرام هم زیادخوب رفتارنمیکنه.
    -حتما ازمن خوشش اومده
    -شاید
    یه ربع ساعت بعد محمد با یه پلاستیک پربرگشت پیشمون برامون تنقلات خریده بود نازی حسابی ازش تشکر کرد یکم دیگه موند پیشم بعد که خواست برگرده محمد گفت نذار تنها این موقعه شب بره چون خونشون نزدیک بود سه تایی پیاده رفتیم خیلی خوش گذشت.توراه کلی خندیدیم.
    وای که چقدر از نازی فحش شنیدم میگفت دیوونه ای که درموردش اینطور گفتی.منو نازی خیلی باهم صمیمی بودیم مثله رها دوستش داشتم باهاش راحت بودم.از کارا حتی فحش دادنش ناراحت که نمی شدم تازه خندمم می گرفت.
    وقتی نازی رو همراهی کردیم منومحمدبرگشت باقدم های آهسته نزدیک خونه میشدیم دستمو گرفته بود ولی چیزی نمیگفت توفکربود که گفتم=محمد چیزی شده؟چرا حسابت بسته شده بود باز؟
    -چیزی نیست توحسابای شرکت بازکم اومده بود.
    -خوب چرا هی حسابه تورومیبندن
    -حساب محسن هم بستن
    -یعنی این اقای عمو نمیدونه نزدیکه عروسیته شاید پول لازم داشته باشی
    -باهاش حرف زدم ایشا... حل میشه امشب منتظر تل یکیم
    -کی؟
    -یکی ازبچه ها
    -محمدی چه احساسی داری عروسیمون نزدیکه؟
    -هیچ احساسی
    با اخم نگاش کردم که خندیدوگفت=ای بابا نه خیلی احساس دارم
    -مسخره میکنی؟
    -نه من بگوره خودم خندیدم
    -یعنی محمد خوشحال نیستی؟
    -چرا بابا دارم عین گاو کیف میکنم
    -اون خره
    - حیوون حیوونه دیگه
    دودل بودم میخواستم ببینم بعدعروسیمون خیالش ازچی راحت میشه دوستداشتم بدونم بگه چه حسی داره.ولی چیزی بروز نمیداد.
    دستشو نیشگون گرفتم برگشت نگام کرد نگاشه به لبام افتاد وبعد گفت=این چیه زدی به لبت؟من نمیتونم جلوخودمو بگیرم ها یوقت همه رواینجا....
    بااعتراض گفتم=محمد؟
    خندیدوگفت=شوخی کردم بابا.
    من عاشق محمد نبودم دوستش داشتم.بنظر دوستداشتن خیلی بهتر وزیباتر ازعشقه.
    شاید عشق ازبین بره ولی دوستداشتن هرگز.شاید کمتر بشه ولی هیچوقت ازبین نمی ره.
    وقتی رسیدم خونه هنوز نمازمو نخونده بودم نگاه ساعت کردم وگفتم=محمد نمازم قضا نشده؟
    نگاه ساعت کرد وگفت=۱۱وربعه فک نکنم نمیدونم
    -باشه بشین من برم وضوبگیرم
    سریع رزلبمو پاک کردم ورفتم وضوگرفتم.وقتی برگشتم محمد داشت با یکی حرف میزد.ازحرفاش سردرنمی اوردم.
    چادرمو سرم کردم وجانمازمو پهن کردم محمد روزمین نشسته بود جانمازو کنارش پهن کردم وتماسش که قطع شد دستشو کشید روگونه اش
    وجانمازمو نگاه کرد بادستش گوشه ی جانمازمو که کمی جمع شده بود رو صاف کرد.گفتم=محمد چیزی شده؟
    -نه این یارو پولشو میخواد حسابم بستس
    -یعنی چی؟یعنی چکت برگشت میخوره؟
    -نه بیجاکرده به عمو زنگ میزنم میگم
    -عموت خیلی کاره بدی میکنه.
    سرشو تکون داد وگفتم=به عموت بگو نذار چکت برگشت بخوره.
    -باشه.
    کمی نگاهش کردم توخودش بود گفتم=حالاچقدری هست؟
    -زیاد
    -مثلاچقدر؟
    -دو تا چکن یکی۷۰ تومن اونم۴۵ تومن
    -میلیون دیگه؟
    -نه ریال
    -چی؟
    -خوب میلیونه دیگه

    -محمد یه کاری کن
    -ناراحت نباش عمو نمیذاره فردا هم یکی ازچکای محسن برگشت میخوره اونکه فقط یکیشون برگشت بخوره دیگه تموم
    -زیاده مبلغشون؟
    -اوهوم
    -باشه ناراحت نباش من نمازبخونم دعامیکنم ایشاالا مشکل حل میشه.
    سرشو بعلامت باشه تکون داد.نمازمو خوندم ولی فکرم همش مشغول بود ازاون موقعه که با محمد نامزد کرده بودم بیشتر اوقات فکرم مشغول بود.
    سلام نمازمو که دادم گفتم=محمد ناراحت نباش ایشاالا حل میشه.
    با اخم نگام کرد وگفت=اگر حل نشه برم زندان اولین چیزی که اونجا ازش دق میکنم اینه که بابات تورو ازمن میگیره
    نیشخند زد وگفت=بابات بخاطر ابروش هم شده طلاقتو غیابی میگیره
    -نه بابام اینطورنیست باورکن چی میگی محمد؟
    -الهام توخیلی ساده ای میدونستی؟باباتو نمی شناسی
    -بنظرمن تو بابامو نمی شناسی
    -پس نمیدونی که چی به بابام گفته؟تواصلا میدونستی بابات برای من یه ذره هم موافق نبوده وبهرام باعث شده تامنو قبول کرده؟
    -بهرام؟مطمینی؟
    -اره دیدی باباتو نمیشناسی بابات منتظر یه اتفاقه که یه تورو ازمن بگیره
    -اگه اینطوربود چندروز پیش که دعوامون شد کاری میکرد هیچ پدری بده دخترشو نمیخواد.
    -اونم چون بدتو نمیخواد کاری نکرد منتظره تو بگی منو نمیخوای
    -ولی من اون شب عصبی بودم داد زدم گفتم نمیخوام عروسی کنم
    نگام کرد نگاهش یه جوری بود نگاهمو ازش گرفتم ازحرفم خجالت کشیدم گفت=نه اونجوری منظورمو نگرفتی.کاری نداره اگرباهم خوب باشیم ولی اگر بفهمه فقط کمی بفهمه کاری کردم که باعث ازبین رفتن ابروش باشه یا اینکه تو مصمم باشی منو نخوای سریع طلاقتومیگیره.پسرداییت تورو میخواد.اونم همونییه که بابات میخواد ولی دیرموقعه ای گفته بو.د موقعه ای که جواب ازمایش خون روگرفته بودیم.وگرنه الان باید زن اون میشدی
    داشتم ازتعجب شاخ درمی آوردم.اخم کردم وگفتم=من تورومیخوام نه اون
    بعد محمد حرفات راستن؟
    -اره همون موقعه بابات بهم گفت ازت خواستگاری کرده ولی من بهش گفتم تورومیخوام ازم قول گرفت که اذیتت نکنم میگفت دلش راضی نیست واسه من.فقط بخاطر نظره تو قبول کرده .جلوی خودم این حرفو زد.
    سرشو انداخت پایین.باورم نمیشد گفتم=تومطمینی؟
    -دارم میگم جلوی خودم این حرفو زد.
    اب دهنشو قورت داد یه نفس عمیق کشید وگفت=حالا این چیزا گذشته مهم نیست
    -محمد توحالا باید این چیزا روبهم بگی؟
    -اون موقع دلیلی واسه گفتنشون نداشتم
    -محمد توکه میگی بهرام خیلی تعریفتو داده که بابا راضی شده چرا چشم نداری بهرامو ببینی؟
    -من کاری بهش ندارم اون خودشه که کاربامن داره
    -ولی بهرام واقعا مرد خوبیه
    -همه خوبن جزمن اره؟
    -نه محمد توهم خیلی خوبی.
    لبخند تلخی زد همونجا دراز کشید همونطور که سقف رونگاه میکرد گفت=الهام دارم خسته میشم.
    نزدیکش نشستم وگفتم=ازچی؟
    دستشو بلند کرد وباانگشتش زد به گونه ام وگفت=ازهمه چی.همیشه یه جای کارمی لنگه واسم.
    -الان که فقط قضیه چکاس ایشاالا حل میشه دیگه مشکلی نداری که
    چشماشو بست وگفت=کاشکه
    -خوابت میاد؟
    -اوهوم
    -برو سرتخت
    -نه کمی دیگه میخوام برم
    بلند شدم رفتم سمت جانمازم میخواستم نمازبخونم ولی تمرکز نداشتم دوباره نشستم نزدیکش ودستمو روی دستش گذاشتم چشماشو باز کرد گفتم=محمد چی شده؟چراهمش داری ازیه چیز فرار میکنی؟ازچی می ترسی؟فک میکنی نمیدونم تموم عجلت واسه عروسی اینه که ازیه چیزی میترسی.
    من کم کم به رفتارای محمد عادت می کردم.جوابمو نداد تازه متهم شدم به اینکه خیلی بدبین وشکاکم به یه قضیه.
    میگفت جز از خدا ازکسی نمی ترسه.درست
    ولی هرچی به تاریخ عروسی نزدیک می شدیم انگار اونم عین من اضطراب میگرفت.ولی با این تفاوت که من از یه مسیله دیگه نگران بودم واون از یه چیزی دیگه.دوسه بار دیدم که بهرام تلفنی با محمد حرف میزنه ومحمد هم بعد قطع تماس عصبی میشد هرچی از دهنش در می اومد نثار بهرام میکرد.همونطور که فاصله بله برون تا عقدم خیلی کم بود وبرای من خیلی زود گذشت عروسی هم همینطور بود.
    یه دختر بودم یه دختر کاره زیادی ازدستش برنمیاد اونم یه دختر ساده ای مثل من.محمد گرگ بود یعنی تواین دوره وزمونه گرگ شده بود ومن هنوز همون الهام ساده بودم.
    --------------------------------------------------------------------

    رنگ صورتش از سرفه هایی که میکرد انگار تیره شده بود نگران بالای سرش ایستاده بودم رفت توی حیاط .بهرامو صدا کردم مامان وبابا خونه نبودن. بره پیشش.خواستم براش اب ببرم.
    لیوانو پرآب کردم رفتم تو حیاط.پشت بهرام بمن بود بهش گفت=چی زدی اومدی اینجا ها؟
    همونطور که سرفه میکرد گفت=حرف دهنتو بفهم
    -نگا محمد خان بزرگوار دیگه اخطار نمیدم بارآخره خودتو جمع وجور کن دو سه روز بیشتر به عروسیت نمونده حرفامو یادت نره.
    دیگه نتونست چیزی بگه سرفه هاش شدیدتر میشد.
    -د آبو بده بهش دیگه
    رها پشت سرم بود بهرام برگشت دیدم واومد لیوان آبو ازم گرفت.
    نمیدونم انگار بهرام نگران بود که حرفاشو شنیدم که اینجور گفت یانه لحنش شوخی بود=فک کنم شوهرت حشیشی تریاکی چیزی زده ها.
    چیزی نگفتم.
    مبلا و وسایله جاگیره خونه رو برداشته بودیم که فامیلای مامان از شهرستان میان وشب هم اینجا می موندن راحت باشن وجا باشه آخه تعدادشون زیاد بود.
    کم کم حالش بهتر می شد بهرام همراهیش کرد آوردش داخل.
    سه روز دیگه عروسیم بود.به اندازه ی کافی استرس داشتم.رها می گفت فکرمو درگیر نکنم.خیلی وقت بود سپیده رو ندیده بودم ولی محمد می گفت دوستداره واسه چیدن جهیزیه ام بیاد کمکمون با اینکه ته دلم راضی نبودم قبول کردم.تموم وسایل رو برده بودیم فقط چیدنشون مونده بود.خودم استرس کم داشتم حرفای بقیه هم استرسمو بیشتر می کرد.
    تاحالا شده سعی کنی خودتو گول بزنی درصورتیکه خودت هم میدونی یه جای کار داره می لنگه.
    داشتم خودمو گول میزدم مگر کاره دیگه ای هم میتونستم بکنم.وقتی حالش بهتر شد اومد تو اتاقم رو تخت دراز کشیده بود میخواستم ازش بپرسم ببینم بهرام برای چی اون حرفو بهش زده.
    من میخواستم دروغ بشنوم ولی محمد اون شب حتی حاضر نشد بهم دروغ هم بگه.من داشتم مستقیم با نگاهم غیرمستقیم می گفتم محمد بهم دروغ بگو که خودمو راضی کنم .من دروغ شیرین رومیخواستم نه حقیقت تلخ رو.
    هی باخودم تو ذهنه خودم کلنجارمیرفتم بلاخره داش کردم=محمد؟
    چشماش بسته بود همونطور بی حال گفت=ها؟
    ازلحن جواب دادنش خوشم نیومد دوباره گفتم=محمد؟
    دوباره همونجور گفت=بله؟
    بااعتراض گفتم=محمد باتوام
    چشماشو باز کرد وگفت=بله بفرما
    لحنش یه جوری بود احساس کردم حوصلمو نداره داره به زور جواب میده.با ناراحتی نگاش کردم دید انگار قرار نیست چیزی بگم چشماشو دوباره بست.
    کمی نگذشت که دوباره گفتم=محمد؟
    اینبار با لحن خشن کمی عصبی برگشت سمتم وگفت=ها چیه؟
    تموم اون چیزی روکه میخواستم بهش بگم یادم رفت آب دهنموقورت دادم گفتم=هیچی
    انگار فهمید بد حرف زده بالحن بهتر گفت=بله جانم چی میخوای بگی.
    اخم کردم نگاش کردم وبعد رومو ازش برگردوندم گفت=خوب بگو چی میخوای بگی؟
    -هیچی.بگم که تو بام اینطور حرف بزنی.
    -مگه چی گفتم حالا؟بگو جونم گوش میدم
    -نمی خوام
    -گفتم بگو
    -نمیگم.
    درست همونجور قبلی دراز کشید وگفت=هرجور راحتی.


  5. Top | #15

    کاربر خودمونی


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1392
    نوشته ها
    107
    میانگین پست در روز
    0.22
    محل سکونت
    قلبـــ عزیـــزانــم
    تشکر از کاربر
    1,623
    تشکر شده 1,336 در 158 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان آخرین شب دوران نامزدی.سارا1717/

    صدای گوشیم بلند شد. اه شانس من حالا همیشه گوشی رو سایلنته ها.-یا صداشو خفه کن یا بردار.
    با حرص نگاش کردم .ازجام تکون نخوردم
    صدای تیزش رومغز منم بود
    -اه بردار دیگه
    -تا بلندشم برم خودش قطع شده
    -برو ببین کدوم نفهیمیه که این موقع زنگ زده
    -درست صحبت کن
    بلند شدم رفتم سمت گوشی.رها بود.مخم از حرفه محمد سوت کشید عصبی گفتم=هنوز اینقدر ادب وشعور نداری که درست حرف بزنی
    -چرا چرند میگی؟
    داشت حرصمو درمی اورد با این نوع حرف زدنش.نمیدونم امشب چه مرگش بود.چشماش سرخ بودن انگار.
    گوشی رو گرفتم سمتش وگفتم=رها بودخیلی بی ادبی
    لباشو با زبونش تر کرد وگفت=اها فک کردم یکی ازدوستاته.بعد این رها مگه اینجا نیست که بهت زنگ میزنه.
    یه نگاه عصبی بهش کردم از اتاق اومدم بیرون ودر رومحکم کوبیدم که صدایی بدی داد وقتی خورد به دیوار.
    رها تو آشپزخونه بود بهرام هم نیایش رو برده بود توحیاط.
    رفتم پیش رها وگفتم=کارم داشتی زنگ زدی؟
    صداش اروم بود=اره بیا کارت دارم
    رفتم کنارش وگفتم=چی شده؟
    -توچرا قیافت این شکلی شده؟
    -ول کن این محمد اعصابو روانه درستی نداره .
    -اره الهام منم میخوام برم.این دوتا که انگار دشمن خونی همن میترسم بمونم بحثشون بگیره.
    -کی؟محمدوبهرام؟چرا چی شده مگه؟
    -چه میدونم عصبیه واسه خودش حرف میزنه.
    -چی میگه؟
    دست کشا ظرف شویی رو ازدستش بیرون آورد وگفت=خدا اخروعاقبت منو تو رو با این باجناقا بخیر کنه.
    -میگی چی شده یانه؟بهرام چشه؟
    -چرا چیزی که واقعیت نداره بگم تورو هم ناراحتو وعصبی کنم.تو دو سه روز دیگه عروسیته اصلا ذهنتو درگیر چیزای عادی نکن.
    -باشه من ذهنمو درگیر نمیکنم چی شده؟
    -بازم دوخواهر جفت شدن غیبت کنن والا گناه داره حالا غیبت کی رو میکردین؟من؟
    بهرام بود اصلا متوجه نشدم کی اومده بود حالاهم وقت اومدن بود.لبخند تصنعی زدم ورها گفت=بهرام من آمادم بریم خونه.الهامم که تنها نیست محمد اینجاس.
    -اره شما برین محمد پیشم میمونه.
    به نشانه ی موافقت سرشو تکون داد وروبه الهام گفت=الهام یه لحظه میای تو اتاق کارت دارم؟
    -باشه عزیزم الان میام.
    روسری اش رو از رومیز برداشت سرش کرد بهرام نیایش رو گرفت سمتم وگفت=برو پیش خاله.
    از دست بهرام گرفتمش.همونجا ایستادم ورها وبهرام رفتن.عجیب بود ایندفعه نیایش اروم بود یهو سرشو گذاشت رو شونه ام.ازاین کارش تعجب کردم دو سه بار محکم بوسیدمش خیلی ازاینکارش ذوق کردم.
    باخودم بردمش تو اتاقم.محمد هنوز دراز کشیده بود.هنوز همون بوی آشنای روزه عقدمون رومیداد همیشه ازاین میزد.خودش این بو رو خیلی دوستداشت مثل خودش تند وتلخ بود یه جورایی.
    توجهی به حضورم نکرد..به سقف اتاقم چند تا عروسک آویزون بود.نیایش دستشو بلند میکرد که بگیرتشون.ولی دستش نمی رسید هی به زبونه خودش میخواست بهم بفهمونه که عروسکا رومیخواد آخر سرهم گریه کرد همراه گریش چند بار جیغ هم میزد.بچه داریم اصلا خوب نبود نمیدونستم چطور ساکتش کنم.صدای محمد دراومد=ساکتش کن الهام ..
    عروسکه رو میزمو برداشتم دادم دستش پرتش کرد صدای محمد باز دراومد=خفش کن دیگه.
    هول شده بودم همونجوری برش گردوندم پیش رها.
    هنوزم نق میزد رها با بهرام بحث میکرد که تقصیره اونه ازبس لوسش کرده.وقتی برگشتم تو اتاق محمد نشسته بود عصبی نگام میکرد جرات نداشتم توچشماش نگاه کنم.صداش دراومد باز=مگه نمی بینی این قرصه لعنتی روباپوستش قورت دادم باز خوابم نبرد بعد این بچه رو آوردی بالا سرم نق بزنه؟
    نگاه گوشه تختم کردم یه پوست قرص بود که چندتا خالی بود اون لحظه فقط همین باعثه تعجبم شدگفتم=باچی خوردیشون؟
    -قورت دادم
    -بدون اب؟
    -اره
    -توحالت امشب خوبه محمد؟اون سرفه هات این عصبی شدنت چیزی شده؟
    بعد مکث طولانی جواب داد =نمیدونم.
    تودلم گفتم میذاشتی فردا جوابمو میدادی.
    -خوب برم برات غذا بیارم چیزی نخوردی؟
    -نه
    -چرا؟
    اشتها ندارم.
    -خوب چرانمیگی چرا حالت بدشد؟اگر دفعه ی دیگه اینجور بشی حتما باید بریم دکتر.
    برگشت سمتمو نگام کرد وگفت=تموم شد؟
    سرمو تکون دادم جوابمو نداد گوشیشو از رو تخت برداشت .زیرلب هی فحشو ناسزا میداد
    -محمد چی داری میگی باکی هستی؟
    -عموم واون پسرای ....
    حرفشو خورد کلا جلوی من حرف فحشای رکیک نمیداد میدونست دوست ندارم همیشه درحد معمولی فحش میداد.
    -چرا باز چی شده؟
    -چیزی نشده فقط دهنمو سرویس کرده تموم اعتبارمو تو بانک از دست دادم .
    باحرص حرف میزد میترسیدم ازفشارعصبی بلایی سرش بیاد.
    -باشه محمد اینقدر حرص نخور خودتو ازبین بردی.
    -هه چرند نگو
    -خیلی بدی چرا باهام اینجوری حرف میزنی؟
    -امشب سگ شدم اخلاقم سگی شده ول کن
    -بخاطرهمین هی پاچمومیگیری
    عصبی نگام کرد.طاقت توچشاش نگاه کردنو نداشتم.
    یه جذبه ای تونگاهش بود که ازش میترسیدم.

    [FONT='times new roman', times, serif]اخم کردمو گفتم:منواینجورنگاه نکن خیلی داری باهام بد رفتارمیکنی من بابامم اینطور باهام رفتارنمیکنه.[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]_همین دیگه لوست کردن[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]_باشه حالا که اینطوره تو زن لوس برای چیته؟باهم قهرمیکنیم.[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]سرموانداختم پایین چیزی نگفت سکوت کرده بود این بیشتر حرصمو درمی اورد یعنی اینقدر قهرمن براش بی ارزش بود .[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]_دیدی از خداته دوستداری قهرکنیم.[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]با بی حوصلگی گفت;چته تو؟خودت حرف میزنی خودت جواب خودتو میدی خومن دیگه چی بگم؟[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]با بغض جواب دادم:محمد اخلاقت یه جوری شده تواینجور نبودی[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]متوجه بغض توگلوم شد یعنی عاشق همینش بودم که حتی اگر در درونم ناراحت بودم وقتی میگفتم خوبم ولی بازم متوجه میشدحاله درستی ندارم.خوب محمدهم حسن های زیادی داشت ولی گاهی همون یه اخلاقو رفتار بد تموم حسنای ادمو می پوشونه.[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]اینجور مواقع باتنها راهی گه دلش نرم میشد بنظرم گریه بود .ناراحت بودم از رفتاراش باهام ولی زورم بهش نمی رسید.سخته با مهربونی باهاش حرف برنی با زبون تند جوابتو بده به ظاهر مسیله بزرگی نیست ولی قلبه ادمو اذیت میکنه.[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]نیمدساعت بعد هم همین منوال گذشت متوجه شده بود ناراحتم سربه سرم نذاشت ولی بازم چیزی نگفت.رها وبهرام هم رفتن.ازمامان وبابا هنوز خبری نبود رفته بودن پیش دوست بابا که تازه همسرش فوت شده بیچاره هرروز زنگ میزنه به بابا گریه میکنه کسی هم دور ورش نیستو تنهاس ساعت نزدیکا 1نصفه شب بود.[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]بینمون سکوت داد یکی دوبار محمد نفسشو باحرص داد بیرون ولی توجهی نکردم.[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]_الهام گوشیمو خاموش میکنم میذارم داخل کشو.[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]با صدای اروم گفتم:باشه[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]_چرا مامانت اینا دیر کردن؟[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]_گفتن شاید یکم دیربیان[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]_آها[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]دیگه چیزی نگفت ازسکوت بینمون داشتم کلافه میشدم من دلم محمد رو میخواست این بی تابم میکرد.[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]نگاهش کردم متوجه شد اونم نگاهم کرد سرمو انداختم پایین که صدای آهشو شنیدم.[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]همون موقعه مامانوبابا اومدن. خیلی ناراحت بنظرمیرسیدن سلام دادم وبرگشتم پیش محمد دیدم داره. لباسشو گه عوض کرده میکشه پایین اماده ی رفتن بود;من برم الهام مامانو بابات هم که اومدن؟[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]_میخوای بری؟[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]_اره[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif] _محمد خیلی بدی باشه برو[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]اشک اومد توچشمام خودمم دلیل گریه ام رونمیدونستم فقط میخواستم محمد بیاد سمتم.نگاهش کردم دیدم اونم داره نگام میکنه رومو ازش برگردوندم اومد سمتم با دستش صورتمو رو به خودش کرد وگفت:گریه میکنی ؟چرا؟[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]رفتم عقبو گفتم:واسه توکه مهم نیست برو[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]_بازشروع نکن چی شده گریه واسه چی؟[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]_هیچی[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]باتحکم گفت:گفتم بگو[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]اب دهنمو قورت دادم گفتم:رفتاره امروزت خیلی باهام بد بود خیلی ناراحتم کردی خیلی بدی[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]_همین؟این کجاش غم انگیزه که اشکتو دربیاره؟[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]_همه جاش[/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]کمی سکوت کرد یهو منو برد توبغلش وگفت:خیلی خوب حالا [/FONT]
    [FONT='times new roman', times, serif]_محمد نرووو[/FONT]

    -نق نزن دیگه
    اخم کردم نگاش کردم دیدم داره با صورت خندون نگام میکنه گفتم=توخیلی دلسنگی من دارم گریه می کنم تو میخندی؟
    -خو خنده داره این قضیه مگه من چی گفتم که گریت گرفت
    - تو بی احساسی بخاطراینه
    منو بخودش نزدیک کرد وگفت=کی گفته؟
    -خودم
    پیشونیشو چسبوند به پیشونیمو گفت=نه بی احساسم نه سنگ دل.احساسم شرف داره به بی احساسی بعضی ها.
    -آقای با احساسچرا حالت بد شد ؟محمدخان حس می کنم تومنو شریک زندگیت نمیدونی؟
    -گفتنش فایده ای نداره چیزه مهمی نیست.
    نگاهمو دوختم به گردنش دوستنداشتم اون لحظه تو چشماش نگاه کنم گفتم=قلیون که نکشیدی؟
    -نه
    -مطمین باشم؟
    -آره وقتی میگم نمی کشم یعنی نمیکشم.
    سرشو برد کمی عقب دستمو گرفتوگقت=قهر که دیگه نیستی؟
    -نه دیگه
    دستمو برد بالا وبوسیدش وگفت=من برم کاری بامن نداری؟
    -محمد دیگه ازم ناراحت نیستی؟
    -نه خانومی برم؟؟؟؟؟
    سرمو با اکراه تکون دادم وگفتم=باشه
    -بیا باهام خداحافظی کن تابرم
    -خداحافظ
    -نه اینجوری که؟
    منظورشو فهمیدم گفتم=لازم نکرده تنبیه بشی که دیگه بدونی وقتی عصبی میشی چشماتو نبندی دهنتو بازکنی
    -منکه دهنمو باز نکردم تو منو هنوز ندیدی وقتی دهنم باز میشه
    چشم غره بهش رفتم خندید وگفت=خیلی خوب من برم تا باز دعوامون نشده؟
    لبخند زدم وخودمو کمی بلند کردم وگونه اش رو بوسیدم وگفتم=خداحافظ
    لبخند زد یعنی کشته مرده این رمانتیک بودنش بودم.تا دم در همراهیش کردم.
    وقتی رفت سریع دویدم تو اتاق رها که رفتنشو از توپنجره ببینم.تنها نشستم تو اتاق حسابی حوصلم سر میرفت اصلا هم خوابم نمی برد گوشی روگرفتم مسیج دادم به نازی اونم مثل من بیدار بود.میگفت با این خواستگار جدیدش دوست شده کلی بهش خندیدم دختره ی دیوونه تازه ردش هم کرده بود.خواستم بهش بگم پاشه بیاد اینجا ولی ساعتو نگاه کردم دیر وقت بود میدونستم نمیتونه بیاد.ساعت نزدیکا ۲ بود خواب به چشمام نمی اومد.فکرای جور واجوری ذهنمو درگیر کرده بود.وقتی با رها حرف میزدم کمی اروم می شدم بلاخره اونم یه روز مثله من بوده.
    به عکس محمد نگاه کردم دوستداشتم بریم سر خونه وزندگیمون ولی خوب....
    دلم هواشو کرد گوشیمو ازکنارم باز برداشتم زنگ زدم بهش ولی بقول نازی یه نفر بی احساس پشت خط میگفت دستگاه مورد نظر خاموش می باشد.یه بار دیگه گرفتم بازهم خاموش بود یهو یادم افتاد که گفت گوشیش رو میذاره تو کشو خاموشش میکنه.رفتم کشو روبازکردم گوشیش اونجا بود.خاموش بود.وسوسه شدم روشنش کنم.
    دودل بودم میترسیدم بفهمه.ولی ازکجا متوجه میشه .نه نمی فهمه.
    اضطراب داشتم خودمم نمیدونستم چرا .از بس خودشو خشن جلوه میده وقتی هم نیست ازفکرش میترسیدم.دستمو فشار دادم روی دکمه ی خاموش روشن کردنش.
    اون گوشی سادهه پیشش بود منتظر شدم تاهمه چی رو بارگیری کنه.عکس یه دست که رگه خودشو زده پیش زمینه بود وای محمد هم چه دلی داشت.نمیدونستم کاره درستیه یانه؟
    خوب اون شوهرم بود منو اون نداشتیم؟اگر بفهمه حتما باهام دعوامیکنه.
    لبمو اروم با دندون گاز گرفتم رفتم تو پیاما.
    ولی همه چی عادی بود نمیدونستم چرا منتظر یه چیز بودم که تو گوشیش پیدا کنم ولی چیزی گیرم نیومد.شبا زمان زود میگذشت کمی بعد
    ساعتو نگاه کردم دقیق شده بود۲ .سی دقیقه نصفه شب.
    به اون خطش زنگ زدم برنداشت.حتما خواب بود.
    اهنگ پیشوازه قشنگی داشت یه بار دیگه زنگ زدم گوشش دادم.بازم برنداشت.
    محمد عقده ای کرده بودم دوستداشتم همش با گوشیش ور برم میگفت دوستنداره وقتی دوستاش زنگ میزنن یا پیام میدن گوشی دسته من باشه اونا چیزی حرفه ناجوری بزنن.من بخونمش.
    کم کم ساعت نزدیکا ۳ می شد تصمیم گرفتم بیدار بمونم تا اذان صبح.
    نازی هم هم پای من بیدارمونده بود.که صدای زنگ گوشی محمد دراومد.سریع زدمش سرسکوت تصمیم داشتم اگر از رفیقاشه جواب ندم ولی شماره ی خوده محمد بود اون یکی خطش.
    برداشتم=الو محمد؟
    صدای همهمه وشلوغی زیادی می اومد.ترسیدم گفتم=محمد؟
    صدای زنونه ی یه زن خفه ام کرد=الو محمد کجارفتی؟گوشیت مونده اینجا
    با صدای بلند حرف میزد ازترس اینکه مامانو بابا بیداربشن نمیتونستم بلند حرف بزنم گفتم=شماکی هستین؟
    -محمد صدامو میشنوی گوشیت اینجاس میدم دست رامین بعد ازاون بگیرش.
    بدجور صدای همهمه وشلوغی بود مشخص بود جشنی چیزی بوده.حتی منتظر نشد من جواب بدم قطع کرد شاید صدامو نشنیده بوده.
    وارفتم الان محمد کدوم گوری میتونست باشه؟خون به مغزم نمیرسید گوشیش دست اون زنه وتوی اون شلوغی چیکار میکرده.

    ----------------------------------------------------------------------
    دلم داشت منفجر میشد احساس میکردم راهی باقی نمونده برام.زنگ زدم خونشون بهش گفتم پاشه بیاد اینجا.ازدیشب تا الان بیدار بودم.سرم گیج میرفت فقط دوستداشتم واسه چند لحظه هم که شده چشمامو ببندم وبخوابم.
    گویشو پرت کرده بودم والان نزدیک در بود هنوز برش نداشته بودم.
    -الهام محمد اومد.
    یه لبخند کج زدم وبخودم گفتم اومد حالامیخوای چی بهش بگی؟بازم گولت میزنه .دیوار حاشا بلنده حتما یا دروغ میگه یا حاشا میکنه.
    آی خدا سرم داشت گیج میرفت حتی حال نداشتم حرف بزنم.
    در اتاقو باز کرد نگاهش بهم بود منم اونو نگاه میکردم گفت=سلام
    بامکث نگام کرد دوباره گفت= چته الهام؟رنگ روت پریده چرا؟
    سرمو تکون دادم وگفتم=ازدیشب تا حالا بیدار بودم.
    -چرا؟خوب بخاطرهمینه دیگه.
    اومد سمتم وخم شد وبازومو گرفت وگفت=بلندشو برو دراز بکش بخواب.
    با بی حالی بازومو ازتو دستش کشیدم بیرون زیرلب گفتم=نکن
    -حالت بد میشه الان ساعت۹.میدونی ازدیشب تا حالا چقدر گذشته وتو بیداری؟
    بی توجه بحرفش گفتم=سراغه گوشیتو چرا نمی گیری؟
    -راستی بهم بدش
    اشاره کردم سمت در وگفتم=برش دار
    برگشت ونگاه کردوهمونطور که میرفت برش داره گفت=چرا اینجا گذاشتیش؟انداختیش اینجا؟چته الهام امروز روبه راه نیستی؟
    عصبی نفسمو دادم وبیرون گفتم=خیلی وقته که دیگه رو به راه نیستم
    بی توجه بحرفم گفت=چرا روشنش کردی؟خوب من گذاشتمش اینجا خاموش کردم ورفتم.
    -چرا؟میترسی ؟
    -من فعلا ازتنها کسی که میترسم تویی.بروبگیر بخواب حالت بدنشه.منم باید برم سرکار.
    نیشخند زدم وگفتم=دیشب خوش گذشت؟
    نگاهش ثابت موند روم وگفت=دیشب؟چرا باید بهم خوش بگذره؟
    بی حال بلند شدم ودستی کشیدم تو موهامو دادمشون بالا وگفتم=نمیخوام توضیح بدی فقط بدون فهمیدم دیشب چه گورستونی بودی
    اومد سمتم نگام کرد از حرص رومو ازش برگردوندم وگفت=الهام منو نگاه کن
    -نمیخوام
    -الهام یه لحظه نگام کن
    باحرص گفتم=نمیخوام گفتم که نمیخوام ببینمت
    سکوت کرد نمیدونستم برای چی بلند شدم .رفتم سمت تخت.سرم بدجور گیج میرفت دراز کشیدم صداشو شنیدم وگفت=الهام باز چی شده؟تواین همه زنگ زدی منو کشوندی اینجا ایناروبگی؟
    -چیزه کمی نیست.
    -خوب قشنگ بگو ببینم چی
    پریدم وسط حرفش وگفتم=راستی گوشیت کجاست؟اون یکی؟
    دستشو کرد توجیبش وگفت=گمونم گم شده هرچی دنبالش گشتم پیدانشد زنگ هم زدم خاموش بود.
    -دست رامینه.
    سریع با بهت گفت=رامین؟تو رامینو ازکجا میشناسی؟
    چشمامو به ارومی بستم وگفتم=دیشب زنگ زدن گفتن گوشیت دست اونه برو بگیریش.
    با تحکم پرسید=کی بهت زنگ زد الهام؟درست منظورو بهم برسون
    -میخوام بخوابم
    -تا جوابمو ندی حق خوابیدن نداری
    نیشخند زدم وگفتم=خیلی جوگیرشدی.واسه خوابیدن هم باید تو دستوربهم بدی اره؟
    اومد کنارم ولبه ی تخت نشست وگفت=الهام عزیزم خوب چرا میخوای عصبیم کنی درست بگو ببینم باکی حرف زدی.
    -حوصله ی بحث کردن ندارم
    دستشو گذاشت روی صورتم وگفت=چشماتو باز کن وحرف بزن
    چشمامو سفت بستم وگفتم=نمیخوام
    -خیلی خوب هرجوردوستداری.بگو تعریف کن
    -خیلی مشتاقی بدونی نه؟
    -خوب باید بدونم دیگه
    آب دهنمو قورت دادم وانگار نمیتونستم به زبونم بیارمش دوباره آب دهنمو قورت دادم خیلی اهسته واروم جواب دادم=دیشب یه زن ازگوشی تو زنگ زد به این خطت که اینجا گذاشته بودی همش اسمتو صدا میکرد همونطوری که من صدات میکنم میگفت محمد.بدون هیچ پسوند وپیشوندی.گفت گوشیت پیش رامینه .کجابودی محمد؟اونقدر سروصدای جیغ وخوشحالشون می اومد که حتی صدای منو نشنید.محمد باره اولت نیست دیگه حتی اگر واقعیت هم بگی باورت نمیکنم.
    بغض اومد تو گلوم ادامه دادم=تو نصفه شب اونجا چیکارمیکردی؟پیش کسی که راحت اسمتو صدا میکنه تو اون هیاهو؟تو میفهمی ازدیشب تاحالا چه بلایی به سره من آوردی سرم از فکرو خیاله جور واجور داره منفجر میشه.فقط نگو که من اشتباه فک میکنم.
    گریه ام داشت می گرفت.
    دوستنداشتم دیگه جلوش گریه کنم ایندفعه باید محکم باشم.
    سرش پایین بود با ساعت تو دستش ور میرفت وگفت=یکی از رفیقای آرمین که برادرش رفیق منم میشه یه جشن کوچولو گرفته بود من نمیخواستم برم ولی بچه ها اصرار کردن چون دوسه روز دیگه عروسیمه کمی برم پیششون.من نیم ساعت هم نشد که اونجا بودم سریع برگشتم الهام باور کن.بقران راست میگم.
    -چرا بمن نگفتی؟
    -خوب الهام مخالفت میکردی.
    باحرص گفتم=معلومه که مخالفت میکردن .چه قدر صمیمی بودین که همدیگه رو با اسم کوچیک صدا میکنین.
    -خوب میخوان خودمونی وگرم باشیم باهم بده؟؟
    -سرمو تکون دادم وگفتم=اره کاره خوبی میکنی که با زن ودختر مردم گرم میگیری.موفق باشی.
    چشمامو بستم نمیدونم چرا اینقدر خونسردبودم.
    فک میکردم اگر ببینمش به حد مرگ عصبی میشم ولی اینطور نشد
    -باور نمیکنی؟بچون مامانم راست میگم الهام.
    -چرا باور میکنم.
    -ناراحت شدی؟
    -نه خیلی خوشحالم
    -چشماتو باز کن حرف میزنی
    -علاقه ای به دیدن چیزی ندارم.
    سکوت کرد یه سکوت سنگین
    عادت نداشتم اتاق روشن باشه بخوابم گفتم=لامپا رو خاموش کن
    کاری نکرد.بعد چند ثانیه گفتم=خو لامپا روخاموش کن.
    بازم از جاش تکون نخورد با حرص چشمامو باز کردم اومدم بلندشم خودم برم چراغو خاموش کنم که ماتم برد به چشمای محمد.
    اشک تو چشماش جمع شده بود روشو ازم برگردوند داشتم از تعجب شاخ درمی آوردم گفتم=داری گریه میکنی؟
    همونطور که سرش پایین بود سکوت کرد .باورم نمیشد محمد وگریه؟
    اصلا باورش برام سخت بود.هول شده بودم نمیدونستم باید چیکارکنم.
    کمی بهش نزدیک شدم سرمو خم کردم نزدیک صورتش کردم وگفتم=جدی داری گریه میکنی؟
    یه آه کوتاه کشید وسکوت کرد.طاقت نداشتم محمد رو اینجور ببینم.تودلم گفتم گوربابای هرچی جشن واون دختراس.محمد که منو دوستداره.
    دستمو گذاشتم یه ورصورتش وگفتم=محمد واقعا فک نمیکردم بخواد اینطوری بشه.
    -خیلی نامردی بهم میگی دوستندارم ببینمت نه یه بار نه دوبار.
    -من؟من کی گفتم نمیخوام ببینمت.
    چیزی نگفت یه نفس عمیق کشید لبخند زدم وگفتم=مامان راست میگه مردا مثل بچه هان اصلا باورم نمیشه بخوای گریه کنی من فک میکردم تواصلا اهل گریه کردن نیستی.
    چیزی نگفت باز.
    -محمد ایندفعه هم بخشیدم ولی فک نکن که من هالوهم بخوای سرم شیره بمالی.باور کردم ولی باید قول بدی پاتو اینجور جاها ازاین به بعد نذاری باشه؟
    دستشو گرفتم ودوباره گفتم=باشه؟
    برگشت نگام کرد سرشو تکون داد یعنی باشه.دوستنداشتم بیشترازاین اذیت بشه.
    دستشو کشید توصورتش وبه اون دستش که تو دستم بود نگاه کرد ونگاهش ثابت موند رو دستامون .نگاه به دستامون کردم ببینم به چی نگاهش خیره شده
    چشمم به حلقه اش افتاد.از روزی که این انگشتر رو دستش کردم تا به امروز هر وقت من می دیدمش دستش بود طوری که تو دستش جا انداخته بود دور انگشتش مثل یه حلقه دور تا دورش قرمز شه بود وجا انداخه بود.
    نگاهم به دست خودم رفت که حلقه داخلش نیست
    فهمیدم داشت به چی نگاه میکرد یه لبخند تلخ زد ونگاهشو گرفت سریع گفتم=دیشب خواستم وضو بگیرم درش آوردم .الان میرم میارمش.
    سریع بلند شدم از اتاق زدم بیرون همون موقعه رها وارد شد وبا صدای بلند گفتم=مامان من اومدم.
    همونطور که به سمت حموم ودستشویی می رفتم گفتم=سلام. مامان تو آشپزخونس
    عجیب بود این وقت صبح رها اینجا پیداش بشه.
    گشتم هرچی گشتم حلقمو پیدا نکردم.چشمام دیگه نزدیک بود از بی خوابی تار بره.حالا جواب محمد رو چی میدادم؟بگم حلقمونو گم کردم.
    اشک تو چشمام جمع شد خیلی دوستش داشتم.بیشتر تموم انگشترایی که داشتم. انگار آب شده بود رفته بود تو زمین.ازمامان هم پرسیدم اونم ندیده بودش.
    ناراحت با صورت گرفته برگشتم تو اتاق .محمد جلو آیینه بود برگشت نگام کرد ولی حرفی نزد.با ناراحتی صداش کردم=محمد؟؟
    -بله؟
    نگفت جانم هر وقت اینطوری صداش می کردم میگفت جونم جز موقعه هایی که ناراحت وعصبی بود.
    نگاهش بهم بود منتظر بود حرف بزنم مثل دختر بچه های لوس گفتم=توکه همیشه می گفتی جانم وقتی صدات می کردم.
    -خیلی خوب جونم چی میخواستی بگی؟
    نمیدونستم چه جورباید بهش بگم اصلا عکس العملش چیه.خصوصا اینکه دو روز دیگه عروسیه وحلقه ام باید دستم باشه.
    محمد اعتقاد داشت حلقه ی ازدواج یه چیزه تکه.چون صیغه ی عقد رو اون موقع جاری میکنن اون حلقه میمنت ومبارک میشه ومیگفت هیچ حلقه ای به پاش نمیرسه.منم باهاش موافق بودم ولی برام زیاد مهم نبود همیشه دستم باشه.
    -الهام چیه؟چی میخواستی بگی؟
    رفتم سمتش وگفتم=محمد حلقمو گم کردم.یعنی دیشب که رفتم وضو بگیرم درش آوردم گذاشتم کنار آیینه.ولی الان نیست.
    منتظر عکس العملش بودم نیشخند زد وگفت=چون برات مهم نبوده.
    -محمد نه باور کن من خیلی دوستش داشتم.
    دستشو که حلقه توش بود رو نشون داد وگفت=نه من دوستش دارم.
    دلش ازم پر بود مشخص بود .حرفی برام نموند دید ناراحتم گفت=برگرد شاید تو اتاقت باشه.
    سرمو با ناراحتی تکون دادم.
    داشت اماده ی رفتن میشد منم از بی خوابی بدجور سرم گیج میرفت.اومد سمتم وخم شد وبوسیدم وگفت=ناراحت نباش فداسرت.
    نگاهش کردم .ناراحت بود دلش یه جوری ازم گرفته بود اینو حس می کردم ولی نمی خواست به روی خودش بیاره.صداش کردم=محمد؟
    -جونم
    -محمد باهام قهری؟
    -نه مگه بچه ام قهر کنم
    سرمو انداختم پایین وبا انگشتای دستم ور رفتم بعد یه مکث طولانی گفتم=آخه من خیلی ناراحتت کردم که گریه کردی.
    نفسشو داد بیرون وگفت=عیبی نداره.تو خوب باش من هیچیم نیست تو الکی بهونه نگیرکه قهر کنی من ازچیزی ناراحت نمیشم.
    -محمد من حلقمونو دوستداشتم باور کن.
    -دوستش داشتی ولی مواظبش نبودی اره؟
    با بغض گفتم=محمد من عذاب وجدان دارم نمیدونم یه طوری شدم نمیدونم چرا
    اومد کنارم لبه ی تخت نشست وگفت=من تا دلم نشکنه چشمام تر نمیشن.نگاه به ظاهرم نکن من خیلی دل نازک تر اون چیزیم که فکر میکنی.همه تو نگاه اول فک میکنن یه آدم بی احساس وبی مسولیت وسنگدلم.ولی اینطور نیست من درونم دنیای احساسه. باور کن الهام.اگر گریه کردم درست بود دلمو شکستی با کارات ولی همش تو مقصر نبودی خودم چند روز که درون آشوبه یکی از دلایلش هم همینه که قراره از خانوادم جدا بشم.برام کمی سخته.
    -محمد منم خیلی ناراحتم من نمیتونم از مامانو بابام دور باشم.ولی محمد ببخشید که ناراحتت کردم ببخش باشه؟
    سرمو برد تو بغلش گفت=اشکالی نداره.
    احساس می کردم چشمام تر شده .این حرفه محمد قلبمو فشرد.
    قرار بود تا دو روز دیگه ازاین خونه برم.واسه ی همیشه. فقط بعنوان یه مهمون بیام سر بزنم همین. برام این خیلی سخت بود.
    ولی تو بغل محمد انگار قلبم آروم میشد میدونستم که یکی پشتم هست کنارم هست.تنها نیستم.
    سرمو بیشتر بخودش فشار داد وگفت=الهام باید برم دوسه جا هم کار دارم که دیگه خیالم بابت همه چی راحت بشه.از فردا هم تا سه شنبه هفته ی دیگه هم نمیرم سرکار.
    -چه خوب.محمد تو نمیترسی؟
    -ازچی بترسم؟من مثل تو ترسو نیستم
    -من ترسو نیستم درضمن منظورم این بود استرس نداری.
    -اگه ترسو نبودی که ازسوسک نمیترسیدی.این عادیه منم یکم استرس دارم
    -من از سوسک نمیترسم چندشم میشه.
    -باشه خانومی من برم؟
    سرمو بلند کردم وگفتم=باشه فقط یه لحظه؟؟؟
    رفتم نشستم سر پاش محکم بوسیدمش گفتم=دلم ریش شد وقتی اونجور دیدمت منو بخشیدی دیگه اره؟
    ابروهاشو بالا انداخت وقاطع گفت=نه
    با تعجب گفتم=چرا؟توکه تازه باهام خوب بودی؟
    -اینکه دلیل نمیشه
    ناراحت گفتم=خوب چیکار کنم منو ببخشی
    -هیچکار
    فک کردم داره شوخی میکنه نگاهی دقیق بصورتش کردم ولی قیافش جدی بود. یقه اش رو با دستم درست کردم وگفتم=همونطور که من تورو ناراحت کردم تو هم با اونکارات منو ناراحت کردی.اینم بدون کاره خیلی زشتو بدی کردی خیلی.
    -دیگه؟؟؟؟؟
    -همین.
    -نه بگو بیشتر بگو
    -حرفی ندارم دیگه.
    -ولی من اشکتو در نیاوردم
    -تو از کجامیدونی؟یعنی حتما باید بیام جلوی روت گریه کنم؟
    -ولی رفتارت وحرفات خیلی ناراحتت کننده بودن.
    -خوب من معذرت خواهی کردم.
    -اوهوم
    -خوب گفتم ببخشید چرا نمی بخشی؟
    -نمیتونم
    -خیلی بدی من خودم ناراحت بودم تازه داشتم کمی حالم بهتر میشد که باز ناراحتم کردی.
    دستمو کشیدم به چشمم اومدم از رو پاش بلند شم سفت گرفتم ناراحت گفتم=ولم کن توکه منو دوستنداری
    -باز این حرفو زدی.خوب چه ربطی داره؟
    -خیلی هم ربط داره.
    به اجبار همونطور موندم با اخم نگام میکردو
    سفت گرفته بودم با چشمام که اشک توشون جمع شده بود نگاش کردم وگفتم=محمد ببخشید
    گریم گرفته بود .سرمو انداختم پایین که
    صدای خندشو شنیدم تعجب کردم
    -داری جدی گریه میکنی بابا شوخی کردم
    -چی ؟؟؟؟؟؟شوخی کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    سرشو تکون داد وگفت=یه جورایی اره.میخواستم بهت بفهمونم رفتارات چقدر اذیتم میکنه.خواستم مثل خودت رفتار کنم.
    مظلومانه نگاش کردم حرصم دراومده بود ولی حس بحث نداشتم بغلم کرد.یعنی یکم دیگه نگهم میداشت همونجا تو بغلش از بی خوابی بیهوش میشدم.
    وقتی رفت سریع خودمو پرت کردم سمت تختو خوابیدم.
    ساعت6 بعد ازظهر بود که بیدارشدم.از تو پذیرایی صدای حرف می اومد.احتمالا بهرام هم اومده بود.بی حال از جا بلند شدم بعدازاینکه دستو صورتمو شستم رفتم توپذیرایی پیششون.همشون فقط یه حرفو زدن ساعت خواب عروس خانوم.مامان پرسید=
    -مامان امشب محمد ساعت چند میاد؟خواستم همه باهم شامو بخوریم
    -نمیدونم ازش می پرسم میگم بهتون
    بعد ازاینکه کمی پیششون نشستم رفتم تو اتاق گوشیمو برداشتمو بهش پیام دادم.
    ولی جواب نداد.نیم ساعت گذشت وخبری نشد.احتمالا سرش شلوغ بوده.
    کمی دیگه صبر کردم نزدیکا ساعت8 بود که بهش زنگ زدم.بار اول برنداشتم بار دوم داشتم عصبی می شدم خواستم گوشی رو قطع کنم که جواب دادن
    -بله
    -سلام محمد کجایی تو؟میدونی کی بهت پیام دادم چراجواب ندادی؟
    -سلام الهام خانوم من محسنم
    تعجب کردم صداهاشون چقدر پشت تلفن شبیه هم بود .تاحالا پشت تلفن با محسن حرف نزده بودم .رها میگفت یکمم قیافشم شبیه محمده ولی من قبول نداشتم ولی صداش پشت خط خیلی شبیه صدای محمد بود.
    جواب دادم=سلام آقا محسن محمد کجاست کارش دارم؟
    -منو محمد درمونگاهیم.نگران نشین یکم حالش بد شد آوردمش اینجا یکم دیگه برمیگردیم
    -چرا چی شده؟اتفاقی افتاده
    هول شده بودم
    -نه گفتم که چیزیش نیست خیلی سرفه های شدیدی داشت منم ترسیدم آوردمش دکتر
    -اره یه بارم اینطور شده.توروخدا اقامحسن حالش خوبه؟میخواین من بیام اونجا؟
    -نه الهام خانوم نگران نباشین گفتم که خوب شد داریم برمیگردیم بهش میگم بعدن بهتون زنگ بزنه
    -اره من خیلی نگران شدم حتما بگین بهم زنگ بزنه
    -باشه سلام برسونین
    -باشه باشه حتما
    گوشی رو قطع کرد این مورثی بود تو خانوادشون پشت تلفن خداحافظی نمیکردن.
    سریع رفتم پیش مامانو بابا خبرو دادم .تو دلم اروم قرار نداشتم .بابا که حالمو دید گوشی رو برداشت وزنگ زد به بابای محمد.
    بهرام که دومبل اونور تر نشسته بود آروم گفت=هیچیش نیست بابا اصلا نگران نباش
    -یعنی چی بهرام کارش به بیمارستان کشیده میگی هیچیش نیست.
    بلند شدم رفتم صدای رها رو می شنیدم که به بهرام میگفت=چیکارش داری این حرفا روبهش میزنی خوب ناراحت میشه.

    ازدست بهرام دلخور بودم .لحن حرف زدنشو درمورد محمد دوست نداشتم.
    منتظر بودم صحبت بابا با حاج آقا تموم بشه ببینم چی میگه.میدونستم مثل اون روز باز حالش بد شده.دل تو دلم نبود تا بدونم دلیل این سرفه هاش چیه.دلم طاقت نمی آورد گوشی رو برداشتم زنگ زدم بهش چند تا بوق طولانی خورد تا برداشت وقتی جواب داد دودل بودم خودشو یانه چون فقط گفته بود بله.دید چیزی نمیگم دوباره گفت=جانم الهام بگو
    فهمیدم خودشه صداش یکم انگار گرفته بود سریع بدون سلام گفتم=محمد کجاایی؟حالت خوبه؟چی شدی یهو؟
    -چیزی نبود عزیزم
    -چی رو چیزی نبوده.محسن گفت بردتت دکتر.میگفت حالت بد شده وسرفه میکردی
    -چیزی نبود خوب شدم این محسن هم بزرگش کرده
    -اصلا هم بزرگش نکرده تو سعی میکنی که نشون بدی اتفاقی نیفتاده اون راستشو گفت
    -یعنی من دروغ می گم؟
    -نه منظورم این نیست.دکتر چی گفت؟
    -چیزی نبود خوب شدم
    -آها پس برای تفریح رفتی دکتر؟
    -اره حوصلم سر میرفت
    -مسخره میکنی؟
    -نه .توخوبی؟
    -محمد بقران من نگرانتم دل تو دلم نبود بگو دکتر چی گفت؟
    -دکتر گفت ازبس خانومت اذیتت میکنه اینطور شدی؟
    -محمد اینقدر حرصم نده میگی یانه؟
    -خوب گفتم چی رو بگم
    -باشه کاری نداری؟
    پفی کرد پشت تلفن وگفت=
    -بابا الهام خانومم عزیزم من حالم خوبه.چیزیم نیست ممنون که نگرانمی.
    -مطمینی خوبی؟
    -اره باور کن خوبم.رفتین وسایل خونه رو بچینی؟
    -نه فردا صبح مامانم ومامانت ورها میرن شاید منم رفتم فقط وسایل جزیی مونده چیزی نیست زود تموم میشه
    -خیلی خوب .راستی سپیده هم میخواد بیاد
    -باشه اشکال نداره.محمد مراقبه خودت باش
    -باشه من برم الهام یکم کار دارم مواظب خودت باش
    -باشه اگر قرصی چیزی دکتر بهت داده حتما بخورشون
    -چشم کاری نداری؟
    -نه عزیزم
    بازم بدون خداحافظی گوشی قطع شد یکم خیالم راحت شد باهاش حرف زدم.اصلا اون چیکار سپیده داره که هی تایید میکنه بیاد.رها اومد داخل خداروشکر تو این خونه اصلا در زدن یه چیزه مسخره قلمداد میشد.
    تا اومد داخل گفت=چه خبر ازمحمد؟باباش که خبر نداشته حالش بد شده
    -اره سرکار بوده که حالش بدشده.
    -چش بوده؟باهاش مگه حرف زدی؟
    -آره حالش بهتر بود رها مثل اونسری شده ولی همش خودش میگه خوبم
    -بهرام میگه اونسری که حالش بد شده بود گفته سینه اش درد میکرده.
    وقتی اون درد می کشید انگار من درد میکشیدم.ناراحت سرمو انداختم پایین.
    صدای مامانو شنیدم که دم اتاقم ایستاده وگفت=الهام آماده شو میخوایم بریم پیش محمد
    خوشحال سرمو بالا گرفتم وگفتم=جدی؟؟
    -اره بریم ببینیم حالش چطوره چش بوده
    سریع بلند شدم وگفتم=الان آماده می شم.
    خوشحال شده بودم میتونستم ببینمش.
    -خبری ازش نداری؟
    -چراباهاش حرف زدم.حالش خوب بود
    -نگفت چی شده؟
    -نه همش میگفت خوبم
    -ولی باباش اصلا خبرنداشت
    -اره سرکاربوده حالش بدشده
    -باشه زود آماده شو بریم.رها مامان توهم میای؟
    رها با دودلی نگاه به مامان کردوگفت=نمیدونم دوستدارم بیام ولی..
    فهمیدم بهرام راضی نیست بیاد منم گفتم=مامان بذار هرجور راحته


  6. Top | #16

    کاربر خودمونی


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1392
    نوشته ها
    107
    میانگین پست در روز
    0.22
    محل سکونت
    قلبـــ عزیـــزانــم
    تشکر از کاربر
    1,623
    تشکر شده 1,336 در 158 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان آخرین شب دوران نامزدی.سارا1717........

    رها دوستداشت بیاد ولی اصراری نکردم میدونستم بهرام اجازه نمیده.تو دلم ذوق داشتم میخواستیم بریم خونشون .موهامو چند روزی میشد رنگ کرده بودن.بقول رها ناز شده بودم محمد هم خیلی خوشش اومده بود.یه آرایش خیلی ملایم کردم می ترسیدم محمد بهم گیر بده.بدش بیاد.
    منو وبابا ومامان سه تایی حرکت کردیم.رها وبهرام هم موندن خونمون تا برگردیم آخه بابا میگفت نیم ساعت بیشتر نمی مونیم سریع برمی گردیم.
    مامان وبابا برای محمد چند تا شیر وکامپوت خریدن میدونستم عمرا کامپوت نمیخوره بدش می اومد ولی گرفته بودن ومنم چیزی نگفتم.
    دم خونشون که رسیدیم طپش قلب گرفتم نه از ترس از استرس دیدن محمد از دوستداشتنش.ازاینکه محمد الان داخل این خونس.
    پدر محمد با مادرش اومدن به استقبالمون.ماشین محمد رو دیدم کنار ماشین باباش.نمیدونم چرا دیدن این چیزا از محمد اینجا برام شیرین بود.
    حاج آقا مثل همیشه شاد وقبراق نبود تو خودش بود.
    محمد وسمانه باهم واردشدن سمانه داشت می خندید وبامحمد حرف میزد.محمد هم مثل همیشه بود ولی احساس می کردم یکم رنگ وروش پریده.
    با مامانوبابا دست داد اومد کنار من نشست دستمو گرفت وگقت=سلام خوبی؟
    لبخند زده بود نگاش کردم وگفتم=سلام ممنون توخوبی؟
    سرشو تکون دادو کنارم نشست وگفت=منم خوبم
    سرمو بردم نزدیکش طوریکه کسی صدامونو نشنوه گفتم=محمد حالت بهتره؟دکتر نگفت چرا باز اینطور شدی؟
    نگام کرد تا اومد دهن باز کنه جوابمو بده بابا ازش پرسید=محمدجان خدا بد نده چی شده بود؟هممون نگرانت شده بودیم بابا.
    آب دهنشو قورت داد وگفت=چیزی نبود بابا این محسن بزرگش کرده بود
    مامان پرید وسط حرفش ونگران پرسید=محمد توروخدا اگر قرصی دارویی چیزی بهت داده سر وقت بخور.
    محمد سرشو تکون داد وگفت=چشم
    بازم ازش می پرسیدن اون همش جواب سربالا میداد.محمد داشت برام میوه پوست می کند ولی من اصلا میلی نداشتم تا مامان محمد صدام کرد وگفت=الهام جون یه لحظه میای کمکم.
    رفتم تو آشپزخونه پیشش وآروم گفت=الهام کارت دارم نمیخوام کسی بفهمه

    -چرا؟چیزی شده؟
    شربتارو گرفت سمتم وگفت برو اینا رو تعارف کن بعد بیا پیشم کارت دارم.یه چشم گفتم سینی رو ازدستش گرفتم و رفتم توسالن پذیرایی وقتی به محمد تعارف کردم گفت=الهام خودتو خسته نکن.مگه کسه دیگه ای نبود شربتارو بیاره.
    لبخند زدم وگفتم=اشکالی نداره.
    وقتی رفتم پیش مامانش همونطور بستنی هایی رو که تو بستنی خوری ریخته بود داشت میذاشت تو سینی آروم گفت=بشین الهام.
    به تایید نشستم وگفت=الهام دخترم توفهمیدی محمد برای چی حالش بد شده؟
    -خودش که چیزی نمیگه ولی گمونم باز سرفه های شدیدی کرده که محسن بردتش دکتر
    سرشو با ناراحتی تکون داد وگفت=به ماهم چیزی نمیگه چند بار هم که ازش پرسیدیم عصبی شد داروهایی که دکتر بهش داده بود رو انداخت دور.باباش خیلی ناراحته.توروخدا یکم باهاش حرف بزن.می ترسم خودشو باباش باهم بحثشون بشه.تو زنشی حتما یکم پاپیچش بشی بهت میگه.دوستندارم روشون تو روی هم باز بشه.خیلی نگرانشم نمیدونم این پسر رو کی رفته خیلی یکدنده اس.مگر مهدی برادرش نیست چرا اون اینطور نیست.تورو خدا باهاش حرف بزن سر راهش بیار.
    قبول کردم ویکم باهاش همدردی کردم ناراحت بود ولی یعنی من میتونستم محمد رو رام کنم؟حالا دلیل ناراحتی حاج آقا روفهمیدم محمد با این جوشی بودنش همه رو داره ازخودش می رنجوند.وقتی از پیش حاج خانوم برگشتم
    با سمانه رفتم تو اتاقش وبعد به محمد مسیج دادم بیاد تو اتاق سمانه.میخواستم از اوضاع احوال سمانه بپرسم ولی باز ذهنم درگیر شده بود داشتم فکر می کردم چی به محمد بگم.
    وقتی محمد اومد با خنده گفت=دختر یه دقیقه یه جا بند نباش هردیقه یه جامیری خوبیابشین دیگه
    -جایی نرفتم که
    سمانه با ذوق گفت=بچه ها کمی بشینین اینجا.
    ابروهامو واسه محمد بالا انداختم متوجه شد رو به سمانه گفت=الهامو کار دارم بعد اگه وقت شد میایم پیشت.
    گوشیش زنگ خورد وگفت=باشه هرجور راحتین.

    راه افتادم سمت اتاقش نزدیک اتاق رها بود اونم پشت سرم وارد شد.اتاقش یکم نامرتب بود چندتا از لباساش روی تختش بود پتوش هم کف اتاق افتاده بود.
    -یعنی من یه بار نیومدم تو اتاقت که مرتب باشه
    خم شدم پتو رو برداشتم جمعش کردم اومدم بلندش کنم ازدستم گرفتش وگفت=خودم جمعشون می کنم.
    -تو اگه میخواستی جمع کنی قبل ازمن اینکارو میکردی.
    -اوووو حالا انگار حالا چی شده. پتو روگذاشت سر تخت.رفتم سمت لباساش که گفت=تو اومدی منو ببینی یا که کار کنی؟ول کن خودم برشون میدارم.
    -مگه تو میگی چت بوده ؟
    -چه ربطی داشت حالا؟
    برگشتم سمتش وگفتم=چرا داروهایی که دکتر بهت داده بود رو انداختی دور؟
    -گروه تجسس وجاسوسی اینجا خیلی سریع عمل میکنه ها
    -چرا اینکارو کردی؟میخوای حالت بدتر بشه؟
    -من چیزیم نیست.اون دکتر هم واسه خودش می گفت
    -اره همه چرند میگن تو راست میگی
    -اره همینه که هست
    راهو اشتباه رفتم سریع بخودم اومدم وبا مهربونی رفتم کنارش نشستم وگفتم=محمد؟
    -جونم
    دستشو گرفتم وگفتم=تو اگر حرفتو بمن نزنی میخوای به کی بگی .یعنی کسی نزدیکتر ازمن هم به تو هست؟
    -سرشو تکون داد وگفت=اوهوم
    باحرص وطعنه پرسیدم =کی؟؟؟؟؟؟؟؟
    -خدا
    از فکری که تو ذهنم بود ناراحت شدم لبخند زدم وگفتم=تو اصولا کسی رو که دوست داری باهاش کم حرف میزنی؟
    -تو ازکجامیدونی که حرف نمیزنم باهاش؟
    -ازاونجایی که روز خواستگاری بهم گفتی گاهی نماز میخونی ولی من ازاون موقعه که نامزد کردیم ندیدم که تو نماز بخونی؟
    سکوت کرد حرفی نداشت بزنه.دوستنداشتم اذیتش کنم منم چیزی نگفتم فقط اخرین جملمو راجب این موضوع زدم=اگر آدم کسی رو دوستداشته باشه بحرفاش گوش میده یه جورایی مطیع اونه.وگرنه به زبون گفتن دوستت دارم خیلی آسونه.
    یه اخم کوچولو کرد ونگاهش بهم بود گفتم=محمد همه ی زنو شوهرا رازاشونو بهم میگن ولی تو اصلا راجبه چیزه مهمی باهام حرف نمیزنی
    -چون نمیخوام ناراحتت کنم
    -نه بخاطراین چیزا نیست من میدونم
    انگار که با ازاین نوع آرایش کردن ورنگ جدید موهام خوشش اومده بود چون کمی که سرم پایین می بردم یا نگاهش نمی کردم احساس میکردم داره نگام میکنه وقتی نگاش می کردم نگاهشو ازم می گرفت.
    -محمد بخاطر من جون هرکی دوستداری بگو دکتر چی گفت .یه کاری نکن برم از خوده محسن بپرسم.
    خندش گرفته بود وگفت=تو اگه تونستی یک کلمه ازدهن محسن حرف بکشی بیرون بیا هرچی خواستی بهم بگو
    -پس حتما یه چیزی هست که محسن هم میدونه
    -اره گفت سرطان دارم
    -زبونتو گازبگیر
    -خوب توهمش علاقه داری من یه بیماری رو بگم که بهش مبتلا شدم
    -اصلاهم اینطور نیست مانگرانتیم
    دستشو گذاشت پشت شونه ام وبلند شد وخم شد پیشونیمو بوسید وگفت =من نوکرتم خوبه؟
    سرمو تکون دادم وگفتم=توعمرم نتونستم از زیرزبونت چیزی بکشم بیرون
    -منم عاشق همین رفتاراتم.
    رفت سمت لپ تابش و آوردش ودوباره پیشم نشست.
    لجم گرفته بود حالا اگر مامانش می پرسید چی باید جوابشو میدادم.
    احساس میکردم خیت میشم جلوشون.
    اخم کردم نزدیکترم نشست وبرام چند تا عکس گذاشت وگفت=اینا رو نگاه کن.
    یه نگاه سرسری کردم ودیگه نگاه نکردم گفت=چه عطر خوشبویی زدی.
    نمیدونستم چیکارکنم .
    -نگاه نمیکنی الهام؟
    -دوستندارم ببینم.
    -الهام اینا نگاه کن تو کتاب گینس ثبتش کردن
    شونه هامو باحرص زدم بالا وگفتم=نمی خوام.
    -باش
    داشتم حرص میخوردم بحالت تهدید گفتم=محمد میگی چی شده یانه؟باره آخره می پرسم
    سرشو بالا گرفت وگفت=پس دیگه نپرس چون چیزی نشده
    باعصبانیت نگاش کردم لپ تاب رو گذاشت کنارش ودستشو گذاشت دور کمرم وگفت=حرص نخور خانومم چقدر باید بگم تا باورت بشه حاله من خوبه؟میدونم نگرانمی دستتم دردنکنه.
    دستمو برد نزدیک لبش که ببوسه دستمو کشیدم و دستشو از دور کمرم برداشتم که گفت=باز شروع نکن الهام حوصله ندارم.
    -خودت میخوای اینطور بشه

    -ابزار علاقس که تومیکنی؟
    -تا دلت هم بخواد
    -خوب من الان باید چیکار کنم؟
    -برو داروهاتو بیار
    -انداختمش دور
    -کجا انداختیشون؟
    -یه شربت بود که تمومشو ریختم تو حیاط قرصا رو هم انداختم توسطل زباله
    -توحالت خوبه این چه کاری بود کردی؟پاشو برو قرصا روبیار
    -یعنی میگی برم قرصا رو ازتو آشغالا بیارم؟
    -آره برو بیار.
    -توروجون عزیزت ول کن الهام اون قرصا رو بخورم که دیگه فرداشب سینه قبرستونم
    لبمو خود به خود گاز گرفتم وگفتم=من نمیگم تو بخورشون فقط بیارشون اسماشونو بینم بعد برات بگیرم
    -من اگر میخواستم بخورم نمینداختمش دور
    -برو بیارشون
    -ول کن الهام
    -اذیت نکن خو یه بار بحرفم گوش بده بروبیارشون
    -الهام توروجون عزیزت ول کن دیگه
    -برای باره اخر میری بیاری یانه؟
    -ای بابا چه گیر سه پیچی دادی ول کن دیگه
    بلند شدم وگفتم=باشه هرجور راحتی ولی دیگه اسمه منو نیار
    -چرا؟
    جوابی ندادم رفتم سمت در با اعتراض گفت=خیلی لوسی تقصیره خودت هم نیست لوست کردن نه نه یعنی لوست کردیم جرات نداریم بهت بگیم /نه/ تا به خانوم میگی بالا چشمت ابروهه قهر میکنه مگه عقده ای هستی؟.هرجور راحتی بسلامت.
    خشکم زد باورم نمیشد اینطور جوابمو بده فکر می کردم بیاد دنبالم یا حداقل نذاره با قهر از اتاقش بیام بیرون .بیشتر عصبی شدم که دوباره گفت=میدونی چرا؟چون همش باهات راه اومدم اگر همون اخلاقی که با بقیه داشتم باتو داشتم الان اینطور نبودی.نمیدونم برای چی اینقدر این رفتاره زشتتو تکرار میکنی مثلا میخوای حرفتو به کرسی بشونی نه؟بخاطر این قهر های بی دلیلت هم که شده برخلاف اون چیزی که میخوای عمل می کنم تا بفهمی دیگه نخوای با لوس بازی حرفتو به کرسی بشونی.خستم کردی کلافم کردی همش باید حواسم باشه دست از پا خطا نکنم بهت برنخوره که قهر نکنی.همونطور که من ملاحظتو میکنم توهم باید الهام ملاحظه ی منو بکنی.
    جمله های اخرش با
    لحن صلح آمیز بود ولی فکرشم نمیکردم این حرفا رو بهم بزنه.
    برگشتم سمتش وگفتم=تموم حرفاتو زدی؟اگه من لوسم تو زن لوس واسه ی چی میخوای برو یه زن دیگه بگیر
    خودمم نمیدونستم دارم چه چرندیاتی میگم
    -من زن دارم زنمو با دنیا عوض نمیکنم.تنها اخلاق بدت همینه این رفتارت اذیتم میکنه.چرا خوبی هاتو با یه بدی از بین می بری الهام؟
    قلبم از حرفاش داشت می سوخت شایدم راست می گفت ولی منو خیلی ناراحت کرده بود گفتم=من عقده ای ام دیگه اره؟هرچی ازدهنت بیرون اومد بهم گفتی؟
    بلند شد وگفت=شرمنده الهام یکم عصبی شدم
    صورتش کدر شده بود ته ریش ر آورده بود دستشو کشید رو چونه اش ونگام کرد.
    -من میخوام برم دیگه هم کاری به کارت ندارم.
    -چی داری واسه خودت میگی؟نکنه میخوای روزه عروسیمون هم قهر باشیم؟
    -اره خیلی هم خوبه.
    -واسه تو خوبه که من واست مهم نیستم برای من مهمه.
    حرفشو انکار نکردم دلم از حرفاش رنجیده بود دستمو که بردم سمت دستگیر در رو گرفت با لحن دلجویانه گفت=چته الهام؟تورو جون عزیزت بس کن دیگه دو روز دیگه عروسیمونه
    -همه ی حرفاتو زدی حالا میگی چمه ولم کن میخوام برم
    -خوب حقیقت بودن دیگه
    از رو نمیرفت دستمو از دستش بیرون کشیدم وگفتم=بذار برم
    عصبی نگام کرد وگفت= حقیقت تلخه.برو بدرک چون میدونی دوستتدارم نازتو میخرم اینطور میکنی برو هری........
    در رو باز کرد رفت سرتخت نشست سرشو انداخت پایین.
    قلبم ازش رنجیده بود مسلما اونم ازم ناراحت بود ولی شاید من خودخواه بودم که فقط ناراحتی خودم برام مهم بود.
    دوستداشتم گریه کنم تا حالا تو عمرم بابا باهام اینجور حرف نزده بود وقتی کوچیک بودیم بزرگترین دعوای بابا با منو رها. لحن کمی تندش بود سرمون تا حالا داد نکشیده بود.
    بابام دختراشو خیلی دوستداشت دختر دوست بود حتی بخاطر منو رها گاهی با مامان بحث میکرد.
    رفتم پایین فقط مامانو بابای محمد وبا مامان وبابای من بودن.رفتم جفت مامان نشستم .محمد هم چند ثانیه بعد اومد میدونستم واسه احترامه مامان وبابا اومده چون حتی یه نیم نگاه هم بهم نکرد.کمی بعد یواش طوریکه کسی نفهمه تو گوش مامان گفتم بریم.
    حال وحوصله دیگه نداشتم با سمانه راجبه عشقش حرف بزنم اصلا درست یادم نبود بی خیال شدم.موقعه ی رفتن محمد وباباش بدرقمون کردن.ازمحمد مشخص بود دوستنداشت کسی بفهمه باهم قهریم ولی من برام مهم نبود زیاد.
    تو ماشین همش تو خودم بودم مامان وبابا هم متوجه شدن.
    وقتی برگشتیم رها وبهرام خونمون بودن.حاله محمد رو می پرسیدن منم گفتم خوبه.
    رها فهمید ناراحتم دیگه چیزی نگفت.
    وقتی رفتم تو اتاقم گوشیمو از توکیفم درآورد ته دلم دوستداشتم بهم پیام داده باشه ولی نه پیامی نداده بود گوشی رو از رو سایلنت درآوردم که اگر مسیج داد متوجه بشم.
    مثل بچه ها بغض کرده بودم هنوز لباسامو عوض نکرده بودم سر تختم نشسته بودم که رها اومد پیشم نیایش هم دستش بود آماده ی رفتن بود .
    صداشو بچگونه کرد دسته نیایشو گرفت وگفت=خاله ی من چشه؟چرا ناراحته؟
    نگاش کردم ولبخند زدم
    -چی شده الهام؟حاله محمد خوب بود؟
    سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم
    -پس چته؟چرا غمبرک زدی؟
    چونه ام چند بار لرزید بغض داشتم.
    -بهم میگه تو عقده ای هستی لوسی باید همونطور که بابقیه رفتار می کنم باتو رفتار کنم خیلی ناراحتم کرد
    گریم گرفت
    -چرا این حرفا رو زد؟بیخود وبی جهت؟
    چونه ام می لرزید گفتم=خیلی بده من نگرانش
    یهو بهرام اومد کنار در .چون در باز بود گفت=رها د بجنب مامانم اینا منتظرن
    یهو نگاهش به سمته من اومد.سریع سرمو انداختم پایین متوجه شد دارم گریه میکنم آروم به رها گفت=چشه؟
    رها سرشو تکون دادوگفت=باز با محمد بحثش شده
    بهرام یه نفس عمیق کشید وگفت=چرا الهام؟چی شده؟
    اروم گفتم=هیچی
    -باره اولش نیست من میدونم.چی شده؟چیزی بهت گفته؟
    -اره خیلی باهام بد حرف زد
    گریه کردم باورم نمیشد بتونم اونقدر قشنگ جلوی ذونفر گریه کنم.نیایش هم از گریه ی من گریه کرد.
    بهرام رو به رها گفت=هی میگم این پسره لیاقتشو نداره تو بگو نه
    رها با خونسردی گفت=حالا مگر چی شده.همه زن وشوهرا دعوا میکنن.
    -اون بی شرف این چیزا حالیش نیست من می شناسمش.دیگه داره صبرم لبریز میشه.
    رها با تذکر مثل همیشه اروم گفت=بهرام زندگی خودشونه مانباید دخالت کنیم.فردا باز آشتی می کنن تو این وسط تو بده میشی.
    -بیا بریم رها .
    رو به منم گفت=بسه گریه نکن.درست میشه.
    سرمو تکون دادم خوشحال بود که یه پشت دارم اونم مثل برادرم بود.
    وقتی رها وبهرام رفتن بیشتر دلم گرفت.دوستداشتم باهاشون حرف بزنم ولی رفتن.
    همش حرفای محمد به یادم می اومد نمیدونم چرا همش منتظره زنگشو پیامش بودم.ولی خبری ازش نبود هرکی پیام میداد فک میکردم محمده.ولی تا فردا صبح ازش خبری نشد منم با هر صدای زنگ ازگوشیم خیال می کردم محمده.حرصم گرفته بود اگرخیلی بفکربود خودش پیام میداد چرا من همش منتظرش باشم با هر زنگ بپرم سرگوشی.منم گوشیمو سرش خاموش کردم.
    صبح منو رها ومامان ونازی رفتیم وسایله جزیی خونه رو بچینیم خونه رو بزرگترا چیده بودن فقط وسایل جزیی مونده بود قرار بود سپیده هم بیاد.
    یه واحد۱۰۰ یا۱۲۰ متری بود واسه منو محمد کافی بود.محمد گفته بود بعد عروسی میخواد خونه رو به نامم کنه.ولی من بهش میگفتم که قبول نمیکنم.
    بهرام رسوندمون تا در خونه.
    باورم نمیشد قراره منو محمد برای همیشه کنارهم اینجا زندگی کنیم.فقط چند دقیقه به خونمون نگاه می کردم.
    همه ی کارا رو رها ومامان میکردن ومنو نازی باهم می گفتیم ومی خندیدیم.سروکله ی سپیده وسمانه هم یه نیم ساعت بعد ما پیداشد.
    سمانه پکر بود ولی سپیده سرحالو قبراق بود.اصولا اونا هم واسه کار کردن نیومده بودن کنار منو نازی نشستن وصحبت می کردیم.واقعا سپیده قشنگ بود میتونستم قشنگ اعتراف کنم که ازمن زیباتر بود سمانه میگفت سامان خیلی سپیده رو دوستداره. سامان حق داشت.برخلاف همیشه سپیده زیادی باهام گرم گرفته بود.سر از کاراش در نمی آوردم نه به اون روزا نه به الان.
    خیلی هم خوشحال بود برعکس سمانه.
    بعد ازاینکه کارا تموم شد مامان سپیده وسمانه رو آورد خونمون.
    تا ناهار پیشمون موندن وسمانه می گفت که مهدی میاد دنبالشون.از محمد خبری نداشتم .
    بعد از ناهار سمانه وسپیده اومدن تو اتاقم پیشم.کل اتاقمو برانداز کرد نگاهش که به عکس محمد خورد گفت=منم عکس محمد رو تو اتاقم دارم
    .
    با تعجب نگاش کردم وگفتم=عکس محمد رو؟
    -اره ماله سیزده بدره دوسال پیشمونه باهم گرفتیم یه روز که اومدی خونمون تموم عکسامونو نشونت میدم.
    یه لبخند ظاهری زدم وگفتم=چه خوب
    -منو محمد قبل از نامزدیش خیلی باهم جور بودیم ولی اصولا مردا وقتی زن میگیرن همه رو فراموش میکنن
    -اره دیگه سرگرم زندگیشون میشن.
    ابرویی بالا انداخت رفت نشست سر تختم سمانه ساکت بود.
    -سمانه تو چه خبر؟چیکار میکنی؟اماده ای واسه فردا؟
    -اره تو ارایشگاه کارم تموم شدعلیرضا میاد دنبالم بعد میرم آتلیه بعد میام تالار.
    سپیده هم بعد سمانه گفت=منم سمانه میام اون آرایشگاهی که تومیری به علیرضا بگو دنبال منم بیاد
    سمانه سرشو تکون داد وگفت=توکه گفتی سامان میبرتت آرایشگاه؟
    -نه سرش شلوغه شاید نتونه بیاد
    من پرسیدم=آقا سامان هم دعوت کردین؟
    -گمون نکنم بیاد.همون بهترم که نیاد الان بیاد منو اونجا ببینه باز گیردادنش شروع میشه
    یه خنده کوتاه کردم وگفتم=پس غیرتیه
    -شدیدا دهنمو سرویس کرده
    سمانه آروم گفت=مرد باید غیرت داشته باشه
    -ولی من دوستندارم محدود باشم حس می کنم سامان منو محدود میکنه
    لبخند زدم ودر جوابش گفتم=این نشونه ی دوست داشتنشه خوشحال باش
    -حلال زادس داره بهم زنگ میزنه.این روزا تا اسمشو میارم پیداش میشه
    نگاهم سریع رفت سمت سمانه .نمیدونم چی تو نگاهش بود که ناراحتم کرد سپیده یه ببخشید گفت از اتاق رفت بیرون تا تنها شدیم به سمانه گفتم=هنوز بهش فکر میکنی؟
    ناراحت جوابمو داد=سعی میکنم زیاد فکرمو درگیرش نکنم ولی نمیتونم
    -ولی اینطور که معلومه سامان جونش واسه سپیده در میاد
    سرشو با ناراحتی تکون داد وگفت=میدونم
    -سمانه محمد ازاینکه سپیده وسامان باهم ارتباط دارن خبر داره؟
    -نمیدونم ولی سپیده عارش نمیاد قبلا هم عکس دوست پسراشو نشون محمد میداد شایدم بدونه محمد
    -باشه ولی خودتو اذیت نکن از قدیم گفتن واسه کسی بمیر که واست تب کنه
    -میدونم ولی همینکه سپیده رو می بینم برام ازسامان میگه حالم گرفته میشه اونکه از چیزی خبر نداره.
    -همون بهتر که خبر نداره اگر بدونه شاید اذیتت کنه توجه کنی میخواد حرفایی راجب محمد بزنه که منو ناراحت کنه
    -اره لج توروکه داره
    -خودش گفته؟
    -نه ولی از رفتاراش می فهمم
    -واسم مهم نیست مگه حالا کی هست
    یه ده دقیقه بعد برگشت حاله سپیده هم گرفته بود حتما اونم با سامان دعواش شده. تموم اون مدتو با سامان حرف میزده سمانه خیلی حالش گرفته بود دلم براش می سوخت.
    حالا دیگه حاله سه تامون غصه دار بود هم من هم سمانه وهم سپیده.
    ولی سه تامون سعی داشتیم به روی هم نیاریم.
    کمی بعد سپیده زنگ زد مهدی اومد دنبالشون.مهدی رو هرچی اصرار کردم نیومد داخل کمی بشینه.ساعت نزدیکا۵ بود.خبری از محمد نبود گوشیم هنوز خاموش بود.
    یه عروس یه روز قبل از عروسیش از دامادش بیخبره.استرس زیاد داشتم.مامان ورها هم بعد رفتن سپیده اینا برام میز گرد گرفته بودن باهام حرف میزدن.راهنمایی ام میکردن.ولی من فکرم مشغول بود تمرکز نداشتم.
    مامان محمد چند بار زنگ زد وراجب فردا با مامان حرف زد.همه یه جورایی درگیر بودن.فقط انگار من درگیر فکر وخیالای خودم بودم.
    امشب قرار بود رها بمونه پیشم.امشب آخرین شبی بود که خونه ی پدرم بودم از فردا شب دیگه خونه ی شوهرم باید باشم.
    یاده اولین روز نامزدیم با محمد افتادم که با پسرعموهاش بحث میکردن یه لبخند اومد روی لبام واما امشب آخرین شب دوران نامزدی ام بود.
    ولی اون روز با امروز یه عالمه تفاوت داشت الان منو محمد قهر بودیم حتی ازش خبرنداشتم الان کجاس وداره چیکا رمیکنه.اون روز حسی خوبی داشتم وامروز نه....
    ساعت۵ وربع رو نشون میداد یه اه کشیدم به در ودیوار اتاقم نگاه کردم.


  7. Top | #17

    کاربر خودمونی


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1392
    نوشته ها
    107
    میانگین پست در روز
    0.22
    محل سکونت
    قلبـــ عزیـــزانــم
    تشکر از کاربر
    1,623
    تشکر شده 1,336 در 158 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان آخرین شب دوران نامزدی.سارا1717

    هرعروسی رو که می شناختم یه روز قبل عروسیش رو پا بند نمی شد ولی من از بیکاری نمیدونستم چیکارکنم.رها که اینقدر کار ریخته بود سرشون که یک شب قبل از عروسیش تا دیروقت بیرون بودن وپای کارا بودن ولی من نه.
    رها ازدیشب خونمون بود نازی زنگ زده بود گوشی مامان ومیگفت کلی برام گریه کرده.خودمم دوست داشتم گریه کنم.همش داشتم حرص میخوردم
    چقدر سپیده رو داربود میگه منم عکس محمد رو تو اتاقم دارم.مخم سوت میکشید میدونستم چون میدونه من اینجور لجم درمیاد میخواد منو ناراحت کنه.انگار همش با رفتارش میخواست بهم فخر بفروشه بدم میومد ازش اه.........
    دستم خالی بود میخواستم انگشتری رو که واسه نشونه روز بله برون برام آوردن رو دست کنم دیگه انگشتره منو محمد شبیه هم نبود آخه قبلی دوتاشون ست بودن.
    چقدر دلم گرفته بود اگر فردا هم اینطور میشد خوشیم کامل می شد.
    ازبیکاری رفتم کتاب فال حافظ رو آوردم یه تفال بزنم.یاده خودمو رها افتادم یادش بخیر وقتی فال می گرفتیم اگر باب میلمون در نمی اومد اینقدر می گرفتیم تا اونی دربیاد که خوشمون میاد.دنیایی داشتیم واسه خودمون دعواهامون بحث کردنامون.هرچی بزرگتر میشدیم خیلی کم پیش می اومد باهم دعوامون بشه.
    غروب شده بود دلم بیشتر گرفت.از غروب متنفرم بودم خصوصا غروب روز جمعه.رفتم تو آشپزخونه پیش رها داشت سالاد درست میکرد گفتم=هرشب سالاد میخوری دلت نزد؟
    -نه شام باید سبک باشه
    -ولی نه اینقد
    -چته چرا اینقدر پکری؟
    بی خیال رفتم سمت یخچال وگفتم=هیچی همینجوری
    یه موز برداشتم واومدم کنار رها ایستادم به سالاد درست کردنش نگاه میکردم گفتم=نیایش کجاست؟
    -مامانو وبابا بردنش بیرون بهونه میگرفت
    -اها
    از رها هم آبی گرم نمیشد بی حال داشتم برمی گشتم تو اتاقم که در رو زدن چند بار محکم پشت سره هم از تو آیفون نگاه کردم بهرام بود زیرلب گفتم انگار سر آورده
    در رو باز کردم عصبی اومد داخل گفتم سلام
    بدون اینکه جوابی بده رفت تو پذیرایی دوباره برگشت رنگ صورتش کبود شده بود شاید از عصبانیت بود گفت=بابات کجاست؟
    رها اومد گفت=سلام بهرام چه زود اومدی؟
    عصبی یه بار دیگه گفت=لال شدی میگم بابات کجاست؟
    رها ترسید وگفت=چی شده بهرام؟نیایش گریه میکرد بهونه میگرفت بابا ومامان بردنش همین پارک بغل خونه
    من ماتم برده بود زیرلب هی تکرار میکرد ومیگفت=لعنت به این شانس
    چقدر عصبانی شدن بهرام ترسناک تر از عصبانیت محمدبود یا شایدم برای اینکه همیشه بامن خوب بود الان برام ترسناک شده بود.
    رها هم ترسیده بود رفت براش یه لیوان آب بیاره تا رها رفت تو آشپزخونه گفت=محمد کجاست؟
    اروم جواب دادم=نمیدونم
    بابا ومامان اومدن با کلید در روباز کردن بهرام یه نگاه بهشون کرد سریع برگشت سمتم وگفت=دارم اون روزو می بینم که یه آشغالی مثل محمد شدی یا با یه بچه برمیگردی اینجا.اونوقت هم من تا اخر عمر خودمو نمی بخشم.چون مسبب بدبخت شدنه تومنم
    چشمام از ترس گشاد ترشده بود رها اومد لیوانو گرفت سمت بهرام.بدون اینکه لیوانو ازدست رها بگیره باخشم نگام میکرد
    گفتم=چرا اینطور میگی بهرام؟مگه چی شده؟محمد الان کجاست؟

    بهرام نفسشو داد بیرون لیوانو ازدست رها گرفت وگفت=چیزایی که میگم رو میخوای باور کن میخوای هم...
    نذاشتم حرفشو ادامه بده محکم جدی گفتم=باور می کنم
    گمون کنم تعجب کرد از حرفم .لیوانه آبشو سرکشید داد دست رها واشاره کرد بهم همونطور که میرفت جلو مامان وبابا گفت=زنگ بزن بکشونش بیاد اینجا.فقط چیزی متوجه نشه.
    رها ترسیده بود اروم گفت=چی شده الهام؟بهرام چش شده؟
    ناامید نگاش کردم وگفتم=می ترسم رها.
    دستمو گرفت وبا خودش برد تو اتاقم در رو بست گفتم=
    -رها برو بهرامو صدا کن بیاد اینجا دلشوره دارم خیلی نگرانم
    -منم دسته کمی از تو ندارم کم پیش میاد بهرام اینطوری عصبانی بشه.
    -رها توروخدا برو صداش کن
    -باشه
    از اتاق رفت بیرون.این قسمت زندگیم برام انگار تکراری بود من این لحظه رو یه جا دیده بودم.
    سریع هوشیار شدم رفتم سمت گوشیم روشنش کردم.
    انگار ده سال واسم طول کشید تا بارگیری گوشی تموم شد.
    همون موقعه رها اومد داخل گفتم=چی شد؟
    -الان میاد
    استرس داشتم پامو اروم می کوبیدم رو زمین.
    چند دقیقه گذشت که نیومد رها ازاینجا صداش کرد واونم گفت الان میاد.
    ۴ تا مسیج برام پشت سره هم اومد.سه تاش ماله محمد بود سریع بازشون کردم=الهام چرا گوشیت خاموشه؟
    =کارت دارم الهام عزیزم جواب بده.
    =پدرمو درآوردی بسه دیگه اه..گند بزنن این زندگی رو.
    خیره شدم به مسیجه آخرش.رها پرسید=میخوای زنگ بزنی بهش؟بهت پیام نداده یا زنگ بزنه؟
    -فعلا نه.چرا بهرام نمیاد
    -صداش کردم الان میاد
    -کجاس؟
    -پیش بابا
    تنم لرزید =تنهان؟
    سرشو تکون داد.
    بیشتر بی تاب شدم همون موقعه بهرام زد به در اومد داخل سریع بلند شدم تا اومد داخل نگاهه منو رها بهش بود کلافه بود اینو از نگاهش می شد فهمید.
    رها پرسید=چی شد بهرام؟
    ادامه ی حرفه رها گفتم=چی به بابام گفتین؟اصلا میگی چی شده یا نه.
    -عصبی ام خیلی هم عصبی ام من منتظرم بیاد میخوام رو در رو کنم زنگ زدی؟
    -چی کار کنی؟؟؟؟؟رو در رو واسه ی چی؟
    -نیگا الهام جان این مرد مرد زندگی نیست.دروغ پشت دروغ.پنهون کاری پشت پنهون کاری.تو اصلا میدونی بهت دروغ گفته که هیچیش نیست.ریه هاش خرابن اوضاش افتضاحه. دکتر گفته همینطور پیش بره نابود میشه باید عمل بشه.
    ماتم برد رها بجای من گفت=ریه هاش؟چرا؟
    اشاره کرد بهم گفت=زنگ بزن بهش بگو بیاد اینجا
    گوشی دستم برد خواستم شماره بگیرم ولی دستم می لرزید ازاسترسم بود به زور شمارشو گرفتم.بهرام گفت=صداش رو بذار رو بلندگو
    هرچی میگفتن گوش میدادم.بعد دوسه تا بوق جواب داد=جانم الهام
    -سلام
    -الهام من دلم هزار راه رفت آخه توکجایی؟چرا ازاینکارا میکنی؟میخوای منو آزاربدی؟
    صدامم می لرزید گفتم=محمد پاشو بیا اینجا
    -چیه جونم کارم داری؟
    -اره پاشو بیا اینجا
    -چیزی شده؟خانومی من درگیر کارای فردام ساعت۸ میام پیشت چطوره؟
    بی تاب گفتم=نه توروخدا پاشو بیا
    مکث کرد وگفت=چیزی شده؟
    -اره پاشو بیا
    -چی شده؟اتفاقی افتاده؟
    -محمد حالم خوب نیست پاشوبیا
    -چشم الان راه می افتم
    گوشی رو قطع کردم.دیگه منتظره حرفی نشدم.
    بهرام باهام حرف زد=می فهمم ناراحتی شاید شوکه شدی ولی من خوبیه تورومیخوام باورکن
    -این همه مدت خوبیه منو نمیخواستی حالا یه شب قبل عروسیم اومدی .معلوم نیست هم میخوای چیکار کنی.
    -باورکنین جون نیایش که برام خیلی عزیزه من تا امروز ظهر متوجه کارا محمد نشده بودم یعنی میدونستم ولی نه همه چی رو.حالا هم مطمین شدم که اومدم اینجا
    سرمو با دستام گرفتم وگفتم=باز چیکار کرده؟
    رها مثل مجسمه ای ساکت بود چشماش به دهن منو بهرام خیره کرده بود .
    دوباره گفتم=بهرام اگر کاری کرده به بابا نگو .من می ترسم.
    -اتفاقا من میخوام جلو بابات باهاش حرف بزنم.
    میخواست بره از اتاق بیرون دست کشید توی صورتش وگفت=کوتاهی ازمن بود روزی که بابا منو نماینده ی خودش کرد تا درمورد محمد تحقیق کنم کوتاهی کردم به حرف یکی دونفر بسنده کردم حالا هم خودم باید همه چی رو روشن کنم.اگر بازم خواستیش باید همه چی رو قبول کنی اگر نخواستی .....فوقش طلاق.
    نیشخند زدم چقدر راحت می گفت طلاق.همین؟؟
    از اتاق رفت بیرون رها هم پشت سرش رفت.
    نمیدونستم بایدچیکارکنم کاری هم ازدستم برنمی اومد.
    محمد اومد.دیراومد.یا شایدم نه دیرنکرده بود زمان برای من دیر می گذشت.
    تپش قلب دیوونم کرده بود.از روز اول هم محمد وبهرام دله خوشی ازهم نداشتن ناسلامتی باجناق هم بودن.وقتی از راه رسید بابا اجازه نداد برم پیشش.من موندم واتاقم.
    میدونستم هرچیکه بهرام میگه درسته چون خودم میدونستم یه چیزی هست که محمد سعی درمخفی کردنش داره.
    بابا ومحمد وبهرام توی اتاق رها بودن.بیکار یه گوشه نشسته بودم که صدای محمد رو شنیدم که گفت=بهرام دست برمیداری یانه؟
    تقریبا صداش بلند بود رفتم در اتاقو باز کردم همونجا ایستادم همون لحظه هم محمد از اتاق با عصبانیت اومد بیرون بهرام هم پشت سرش.
    -چی رومیخوای انکار کنی؟اصلا روت میشه چیزی رو کتمان کنی.
    دوتاشون عصبی بودن مامان ورها هم ازتو آشپزخونه اومدن بیرون.
    -همشون چرت میگن
    -دیشب خوده سامان تورو دیده اونم دروغ میگه؟
    محمد سکوت کرد یهو انگار تازه متوجه حضوره من شد نگام کرد بدون اینکه چیزی بگه.
    مامان با ترس پرسید=محمد پسرم چی شده؟بیا بشین تا کمی اروم بشی بهرام توهم بیا.
    بهرام نفسشو داد بیرون وگفت=نه ممنون مامان
    رو به محمد گفت=درهرصورت من نمیتونم دیگه چیزی نگم قول داده بودی زدی زیر قولت.
    محمد رفت نزدیک بهرام اروم زد به دستشو گفت=نیگا اگه تو هم مثل من زنت هر لحظه به بهونه های مختلف تردت می کرد یا شب عروسیت فکره دوزار باشی بذاری تو جیبت یا رفیقت اینطور زیراب زنیتو میکرد میخوردی اره داداش میخوردی.
    بهرام ابروهاشو داد بالا وگفت=پنج تا انگشت مثل هم نیستن داداش.
    کلمه ی داداش رو به طعنه گفت.
    محمد خسته بود این از سرو وضعش پیدا بود گفت=میخوام برم خداحافظ
    اصلا انگار منو نمیدید بی توجه بمن حرکت کرد سمته در که بابا ازاتاق رها اومد بیرون.انگار حالش خوب نبود تازه متوجه شدم که بابا بینمون نبود دستشو تکون داد وبا صدای محکمش گفت=وایسا محمد
    محمد درجا میخکوب شد بابا رفت سمتش چقدر بی حال شده بود ایستاد جلوش محمد سرشو کمی خم کرد اول کمی ملایم گفت=پسرم محمد بهرام راست میگه میخوام از زبون خودت بشنوم.
    محمد بیشتر سرشو خم کرد بابا دوباره گفت=اره راست میگه؟
    صدای بابا خونه رو احساس کردم که لرزوند=چطور بخودت اجازه دادی که دروغ به این بزرگی رو بگی.چطوربخودت اجازه دادی با زندگی دخترم بازی کنی.
    حاله بابا خوب نبود این منو ازهمه چیزی بیشتر نگران کرده بود.
    باز داد زد =حرف بزن چرا چیزی نمیگی؟مگه تو بغیراز احترام چیزی هم از مادیده بودی؟چرا با ابروم بازی کردی؟حالامن جوابه مردمو چی بدم؟
    داشت گریم می گرفت مامان رفت سمت بابا که آرومش کنه .
    سره محمد هنوز هم پایین بود .مامان دست بابا رو گرفت واروم آورد نشوندش.
    اه نیایش باز شروع کرد به گریه کردن .کمی رفتم جلو وگفتم=یکی بمنم بگه چی شده؟
    بابا همونطور که دستشو به سرش گرفته بود گفت=پسر قیده الهاممو میزنی دلم نمیخواد دامادم یکی مثل تو باشه.
    محمد هیچی نمیگفت به باباگفتم=بابا محمد چیکار کرده مگه؟
    داشتم با التماس نگاه بقیه می کردم.
    بهرام اومد پهلوم وگفت=اینقدر لطفا خودتو اذیت نکن.دیشب محمدت عرق خورده تا صبح هذیون می گفته میدونی چرا.؟چون این دخترخالشه دخترداییشه نمیدونم چکارش میخواد با سامان نامزد کنه.البته سامان هم داستان جدا گونه ای داره حالا کدومو بگم؟از نامزد دزدی محمد؟یا ازاینکه قبل از تو ۳ ماه با یکی دیگه نامزد بوده زنه شرعی وقانونیش.
    سریع یه نگاه به محمد کردم.خدایا اصلا باورم نمیشد حالم خوب نبود دستام انگار لرزش گرفته بودن ازاسترس بهرام دوباره گفت=البته میدونی چرا ریه هاش خرابن چون روزی یه پاکت پاکت سیگار دود میکنه هوا.
    میدونستی مشروب خوردن براش مثل اب خوردن این پسر نجسه.بودنش تواین خونه کراهت داره.
    بهرام داشت خود خوری می کرد هی وسط حرفاش سکوت میکرد ولی اینبار
    صداشو برد بالا وبه محمد گفت=بهش بگو سپیده رو فرستاده بودی سامان رو بازی بده؟خواستی واسش چاه بکنی خدا خودت رو انداخت تو چاه.چی از جونش میخوای؟اون بار بس نبود؟
    مامان دیگه داشت به گریه می افتاد واز بهرام خواهش می کرد اروم بشه بابا سرشو تکیه داده بود به دیوار وچشماشو بسته بود.
    صدام کاملا می لرزید گفتم=محمد راست میگه؟
    سرشو بلند کرد فقط نگام کرد.
    لعنتی حرف نمیزد.
    یعنی حرفای بهرامو قبول داشت؟
    دوباره گفتم=محمد توروخدا بهرام راست میگه؟
    رفتم کنارش دستشو تکون دادم وگفتم=چرا حرف نمیزنی؟
    فکش لرزید گفت=الهام ولی من تورو دوستداشتم بجون بابام دوستداشتم
    دندونامو سره هم فشار میدادم که گریه نکنم .
    دستمو گرفت وبیقرار وگفت=الهام فردا؟
    پسش وزدم وگفتم=خیلی نامردی خیلی بهرام راست میگه وجودت تواین خونه کراهت داره.چطور دلت اومد بامن اینکارو کنی؟اگر سپیده رو میخواستی چرا اومدی سراغ من؟هیچوقت نمی بخشمت
    صداش لحن التماسو داشت=الهام بجون مادرم بجون بابام من نظری بهش نداشتم اشتباه فک میکنی.
    -توقع داری حرفتو باورکنم بعدازاین همه دروغ؟فقط یه سوال اون نامزد کی بوده؟
    - نمی شناسیش
    یعنی محمد به اون هم میگفته خانومم .نمیدونم چرا اون لحظه فقط همین تو ذهنم بود گفتم=به اونم میگفتی خانومم نه؟
    -الهام تو خانوم منی بذار باهات حرف میزنم
    صدای بابا رو شنیدم=الهام برو تو اتاقت.محمدلازم نکرده با مظلوم نمایی دلشو به رحم بیاری
    بابا میگفت برم پس باید می رفتم.یه نگاه گذری بهش کرد ورفتم سمته اتاقم.
    خدایا اصلاباورم نمیشد.ازاینکه محمد بخواد اینقدر بد باشه.حالم بد بود خیلی هم بد بود سرم یه طوری شده بود اولین بار توعمرم بود که میخواستم برم دکتر تا برام امپول یا سرم بنویسه تاشاید سرم خوب بشه.
    رفتم سمت عکسش کمی نگاش کردم به اون قیافه ی خشنش وبا حرص وعصبانیت پرتش کردم سمت تخت.
    خدایا داشت چه بلایی سرم می اومد اصلاحالم خوش نبود .همش تصوراینکه تموم کارایی که برای من میکرده و واسه نامزده قبلی اش کرده باشه یا اینکه سپیده رو دوستداشته باشه.دیوونم میکرد.همون مسیله اولی نا رو ازبدنم میگرفت چه برسه به مسایل بعدی.
    رها اومد سریع در اتاقو باز کرد گفت=الهام بیا
    سریع بلند شدم ورفتم با رها.بهرام دستشو برد نزدیک دهانش وگفت=میذاره سر بلندگو کسی حرف نزنه
    گوشی موبایل دست محمدبود .جواب داد.
    -بله
    -سلام محمد کجایی ؟میتونی حرف بزنی
    محمد با مکث فقط گفت=اره
    سپیده بود.
    -خوب چه خبرشده؟اوضاعت خراب بوده دیشبا.ازدست رفتی
    -من خوبم
    -چته انگار بی حالی.
    -چیزی نیست
    -من زنگ زدم بگم راضیم سامان بیادخواستگاریم.توهم اصلا نگران چیزی نباش
    -نگران نیستم
    -اووو چه عجب.الهامت کجاست؟نکنه باز قهر کرده بات حالت گرفتس اینم شورشو دراورده وووی
    بعد خندید.داشت بمن می خندید ولی ناراحت نشدم خیلی چیزایی دیگه هم بود که باید واسه ی اونا ناراحت میشدم.
    -سپیده قطع کن
    -محمد چرا امروز اینطور شدی.خیلی ناراحت شدی من قبلا هم بودم تو منو نمیدیدی.فهیمیدم دیشب حالت بدشده.ولی تو حتی اون موقع ها که باهم بودیم کسی نسبتمونو می پرسید حاضر نمیشدی به زبون بیاری بگی نامزدمه .من هنوز یادمه پس توقع نداشته باش حالا که زن داری منتظرت بمونم
    محمد کبود شده بود از عصبانیت گفت=معلومه داری واسه خودت چی میگی؟
    -اره میدونم این تماس اخرمه لطفا توهم دیگه بمن زنگ نزن.اها راستی مبارکت باشه بلاخره یکی پیداشد به دهن بزی شیرین بیاد
    -درست حرف بزن نذار دهنم باز بشه
    انگار اینو از لج جلوی من به سپیده گفت=اون موقعه هم که باهات بودم علاقه ای توکار نبود
    -اره چون چشمت دنبال یکی دیگه بود اسمش چی بود؟همونکه دورت زد؟
    صداشو برد بالا =خفه شو سپیده
    گوشی رو سرش قطع کرد سرمو براش با تاسف تکون دادم وروشو کرد سمت بهرام وبا عصبانیت گفت=میخوام برم اگه یه نفر دیگه جلومو بگیره حرمت نگه نمیدارم
    میدونستم جدی میگه.بابا رو مامان برده بود تو پذیرایی .
    -میتونی بری
    -فقط یه لحظه الهامو کار دارم
    -دیدی که باباش اجازه نمیده
    خودمم نگاش کردم وگفتم=من باتوحرفی ندارم میتونی بری
    اومدم برم دستمو سفت گرفت وگفت=توروجون بابات الهام
    دهنم بسته شد.
    بهرام ورها که دیدن راضی شدم رفتن.
    حالا فقط من بودم ومحمد.
    فقط چند ثانیه خیره نگام میکرد بنظرم قابل بخشش نبود خودشو داشت خسته می کرد همینم به زبون اوردم.
    دستمو گرفت وگفت الهام
    دستمو با نفرت ازدستش کشیدم بیرون وگفتم=دیگه حق نداری بمن دست بزنی
    یه عذابی تو چشماش دیده میشد بی تفاوت گفتم=خوب بگوچیکارداری.چون جون بابامو قسم خوردی الان روبروتم وگرنه دیگه تو خواب منو ببینی
    سرشو انداخت پایین وگفت=میدونم بخاطر همین دوستدارم همش نگات بکنم
    باطعنه گفتم=اها این حرفا رو به اون زنت هم میزدی؟
    -اون زنه من نبود ما نامزد بودیم جداشدیم.
    -پس بامن میشه دومین جدایی
    یه لحظه ترسو توچشماش دیدم دوباره دستمو اومد بگیره خودمو کشیدم عقب وگفتم=گفتم بمن دست نزن نشنیدی
    -خیلی خوب هرچی دلت میخواد بم بگو.ولی الهام ببخشید من همه چی رو برات ثابت میکنم
    -همه چی ثابت شدس لازم نیس میخوام برم
    -الهام توکه اینقدر بی رحم نبودی.ادم که نکشتم
    -چرا تو احساسمو کشتی.
    -غلط کردم الهام
    دلم ریش شد وسرد جواب دادم =داری خودتو خسته میکنی
    عصبی چند باردستشوکشید توصورتشو گفت=الهام من نمیتونم من تورومیخوام
    -اگر میخواستی واسه سپیده مست نمیکردی
    عصبی بودم کج شدم برگردم اومد جلوم ایستاد وگفت=خوشت میاد غرورمو خرد میکنی؟من به اون علاقه ای ندارم بهم فرصت بده ثابت کنم.
    -ولم کن برم
    -الهام توروخدا
    -بس کن
    -الهام ببین دارم التماست می کنم

    عصبی گفتم=نمیخوام بابا نمیخوامت ولم کن


  8. Top | #18

    کاربر خودمونی


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1392
    نوشته ها
    107
    میانگین پست در روز
    0.22
    محل سکونت
    قلبـــ عزیـــزانــم
    تشکر از کاربر
    1,623
    تشکر شده 1,336 در 158 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان آخرین شب دوران نامزدی.سارا1717...

    کلافه شده بود از چشماش مشخص بود وگفت=ازاین حرفت پشیمون میشی الهام


    -فعلا که تو به غلط کردن افتادی


    -چون دوستت دارم هرکی جزتو این حرفو بهم میزد میدونستم باهاش
    چیکارکنم


    -واسم مهم نیست الانم میخوام برم پس اینقد جلومو نگیر


    از جلوم رفت کنار وگفت=باشه برو ولی بقران الهام یه بلایی سره خودم
    میارم حالابببین


    با طعنه گفتم=اها خودکشی میکنی؟


    دستشو عصبی کرد تو موهاشو اومد سمتم ومن رفتم عقب محکم دستمو
    گرفت وگفت=الهام جون من ازت خواهش می کنم


    محکم جلوش ایستادم وگفتم=یکی رو ببخشم دو تاروببخشم سه تارو ببخشم
    چند تاروببخشم ؟حرفشم نزن نمیتونم


    یه لبخند تلخ زد و اومدم دستمو از دستش جداکنم نذاشت وگفتم=چرا
    نمیفهمی گفتم حق نداری بمن دست بزنی.


    -بامن اینجور نکن الهام من دوستت دارم


    -زبونت باز شده.اون موقعه ها خودمو می کشتم نمیگفتی دوستت دارم
    حالا شده ورد زبونت


    -من اشتباه کردم دوستتدارم خیلی هم دوستتدارم


    اومد دستمو ببره بالا که ببوستش باتموم حرصی که داشتم دستمو کشیدم.


    -دوست داشته باش ولی من تورونمیخوام


    فقط نگام کرد انگار هر بار که بهش میگفتم نمیخوامت بیشتر خرد میشد


    رفتم تو اتاقم نمیدونم اون کی رفت واسمم مهم نبود بهش بی احساس شده

    بودم انگاری.


    همه چی خراب شد اونم یهویی.بابا به فامیلامون گفته بود که یکی ازدایی
    های محمد توخارج ازکشور فوت کرده وخانواده ی مادریش اجازه
    ندادن عروسی بگیرن ولی نمیدونستم اونا به فامیلاشون چی گفتن.


    فامیلا مامان صبح فردا اومدن بعد هم رفتن خونه ی دایی.


    اوضاع خانوادمون اشفته بود تلفن پشت تلفن از خانوده ی محمد میشد وبا
    مامانو بابا حرف می زدن.بابا اصلا حالش خوب نبود مامان هم سکوت
    کرده بود میدونستم با رها دردودل میکنه وچیزی بمن زیاد نمی گفت.


    قرار بود دوتا از عموهای محمد بیان پادرمیونی.روز عروسیم بدتری
    روزی بود که تو این ۱۸ سال داشتم حتی ازشب قبلش هم که اون همه
    اتفاق افتاد بدتر بود.


    اصلا اشتهایی به غذا خوردن نداشتم بعضی هم از افراد فامیل هم بو برده
    بودن وهی زنگ میزدن به مامان که از زیر زبونش بکشن بیرون.


    از محمد خبری نداشتم.روزای بدی بود کلا یک درصد هم دوستنداشتم
    ببینمش.
    نمیدونستم قراره عاقبتم با محمد چی بشه.۴روز بعد اون جریان عموهای
    محمد قرار بود شب بیان خونمون.حتی دوستنداشتم اوناروببینم.


    اون شب بهرام ورها هم اومدن.حتما که عموهاش هم میدونستن محمد
    نامزد داشته.بابا ومامان گفتن از اتاق نیام بیرون تاخودشون بهم بگن.


    ازتو پنجره اتاق رها وقت اومدن نگاشون کردم دوتا عموهای محمد بودن
    یکیشون هم بابای محسن بود.یه دسته گل هم دستش بود.


    یعنی بنظرخودشون تموم اتفاقاتی که افتاده با اوردن دسته گل اونا درست
    میشه یا شایدم اون لحظه اون فکر تو ذهن من اومد.


    وقتی اومدن داخل سریع رفتم تو اتاق خودم یه آه کوتاه کشیدم ۴ روز بود
    محمد رو ندیده بودم ولی به حدی ازدستش ناراحت وعصبی بودم که
    اصلا هیچ احساسی بهش نداشتم گمون می کردم علاقم بهش تموم شده ولی
    خوب اینطور نبود بقول خودش دوست داشتن هیچوقت ازبین نمیره


    ولی من نمیتونستم ببخشمش .


    گوشامو تیز کرده بودم که ببینم چی میگن.از لحن بابا مشخص بود مثل
    همیشه نیست.سروسنگین بود ولی بازم مثل همیشه احترام زیادی به
    مهمونش گذاشت.


    اول همه چی عادی بود دم در نشسته بودم وگوشامو تیز کرده بودم .


    خیلی ابزار شرمندگی کردن از بابا معذرت خواهی می کردن ولی چه
    فایده داشت.چیزی هم درست می شد.؟


    بهرام بیشتر از بابا حرف میزد واز محمد می گفت حتی گفت چندبار
    اشکمو درآورده.بابای محسن هم فوری گفت=محمد بیجا کرده خودم
    باهاش برخورد میکنم.


    بابا باهمون صداش که ناراحتی توش مشخص بود گفت= ما داریم یه
    فکرایی میکنیم با اجازتون .من نمیتونم دخترمو دست همچین ادمی بسپارم
    فکره دادخواست طلاق دارم.فقط بهش بگین مامهریه رو می بخشیم وفقط
    راضی باشه جدابشن که توافقی باشه زیاد طول نکشه وگرنه مهریه رو
    می گیرم حتی میدونم اگر بخواد نصفه مهریه هم بده رو نمیتونه.


    اصلا باورم نمیشد تواین چندروز اصلا اسم طلاق نبود .خیلی برام سخت
    بود ازاینکه بخوام تو این سن مطلقه بشم با اینکه دختربودم ولی بازم برام
    سخت بود.


    پاهامو جمع کردم تو بغلم وسرمو گذاشتم رو زانوم که وسط حرفای
    عموی محمد اسم خوده محمد اومد داشت ازاون میگفت گوشام تیز شدن
    دوباره=
    حاج آقا محمد جوونه خامی کرد نذاشت ما روزخواستگاری چیزی بگیم
    خوده من حتی اون روز باهاش نیومدم دیدین که خودشون تنها اومدن
    خدمتتون ولی دیگه کاری ازدست من برنمیومد.حالش اصلا خوب نیست
    خودش هم خیلی پشیمونه اگر شما قبول کنین همگی باهم میایم بامحمد برا
    عذرخواهی.


    میگفت حالش خوب نیست میدونستم من باهاش قهر میکردم حرف نمیزدم
    بهم می ریخت چه برسه دیگه به الان میدونستم قلبه مهربونی داره وگرنه
    با اون ظاهرش این چیزا ازش بعید بود.


    یه لحظه یاده اون موقع هایی افتادم که حرص میخورد ازم درصورتیکه
    من عین خیالم نبود وقتی باش قهر میکردم ناخودآگاه لبخند زدم.


    ولی تا یاد کارایی که کرده وازم مخفی کرده می افتم بازدلم پرمیشه ازش.


    هرچی بابا میگفت قبول میکردم حتی اگر طلاق باشه.چون ازهرچی بتونم
    بگذرم ازاینکه قبلا نامزد داشته نمیتونستم بگذرم.اصلا فکر کردن به
    اینکه شاید الان هم دوستش داره یا اینکه به سپیده علاقه داره دیوونه ام
    میکنه باز عصبی میشم دیگه نمیخوام ببینمش حتی اگر باباهم بگه طلاق
    دلم سنگ شده بود.بی احساس شده بودم نسبت بهش.


    عموهای محمد اصرار می کردن پشت اصرار ولی بابا قبول نکرد وآخر
    سر مامان اومد پیشم وگفت=وسایلی که محمد واست گرفته ورو همشو
    جمع کن میخوایم برگردونیم.


    چند لحظه مات شدم به مامان متوجه نشدم منظورش چیه دوباره
    گفت=هرچی که از روز عقدکنون یا قبلش برات آوردن خودشو خانوادش
    جمع کن میخوایم پس بدیم بهشون بابات میگه.


    بدون اینکه جوابی بدم رفتم سمته کمدم اولین چیز یاده چند دست لباس
    محمد که اینجا بود افتادم اونا رو درآوردم .بعد هم رفتم سمت کادوهایی
    که دوران نامزدی برام گرفته بود قلبم انگار داشت درد می گرفت دسته
    خودم نبودم.
    همشونو ریختم رو لباسا محمد که گذاشته بودم روی زمین.طلاها رو هم
    درآوردم باتموم وسایلی که خانوادش برام خریده بودن ولی از بعضی
    هاشون استفاده کرده بودم.مانتو رو که واسم گشاد بود رو گرفته بود رو
    یادم رفته بودم رفتم درش آوردم احساس میکردم داغ شدم میدونست
    بخاطر گریه اس که میخوام بکنم ونمیتونم جلو مامان.


    مامان رفت پلاستیک بیاره.تا رفت گریه کردم تا پاشو ازاتاق گذاشت
    بیرون گریه ام گرفت.محمد بمن بد کرده بود.نمیدونستم وقتی اسم طلاق
    رو بشنوه چه حالی میشه.ولی دلم خنک شد دوستداشتم وقتی این خبر رو
    میشنوه من باشم وقیافشو ببینم.بابای محسن می گفت بابای محمد از
    خجالت نمیاد اینجا.بخاطر کارای محمد شرمنده شده.


    کمک مامان تموم وسایل رو جمع کردیم ودادن دست عموهای محمد
    .
    بعد رفتنشون انگار خاک مرده پاشیده بودن تو خونمون صدا از هیچکس
    در نمی اومد.


    منم تو اتاق خودمو حبس کرده بودم.


    شب که شد بابا ومامان ورها اومدن کمی پیشم نشستن ولی بهرام نیومده
    بود تو پذیرایی بود با نیایش.


    میخواستن بهم دلداری بدن ولی اسمی از طلاق نمی اوردن من منتظر این
    حرف بودم ولی چیزی نگفتن.بعدش هم رها وبهرام رفتن خونشون.


    زندگیم بی هدف شده بود اصلا دیگه حال وحوصله نداشتم اشتهامم کم شده
    بود دسته خودم نبود میدونستم مامان وبابا خیلی غصه ام رومیخورن.


    این چندروز ساعت۹ .۱۰ دیگه تو خونه خاموشی میزدیم وهمگی مثلا
    می رفتیم بخوابیم ولی کی بود که از فکر وخیال بخوابه.


    عکسه محمد رو برداشته بودم از تو اتاقم هنوز بعضی از مسیجاشو که
    باهام حرف میزد روداشتم.


    ساعت ۱۰ وخرده ای بود که دیدم بعد این چند روز بهم زنگ زده حتما
    عموهاش حرفای بابا رو بهش رسوندن.


    برنداشتم سه بار پشت سره هم زنگ زد ولی برنداشتم.


    یه ده دقیقه بعدش دوباره یه بار زنگ زدم بازم جواب ندادم.علاقه ای
    نداشتم که باهاش حرف بزنم سرد شده بودم انگار بهش.


    هنوز چند دقیقه نگذشته بود که یه شماره غریبه بهم زنگ زد اونم جواب
    ندادم که پیام فرستاد =محسن ام جواب بده.


    اون دیگه شماره ی منو از کجا گیر آورده ازدوباره که زنگ زد جواب
    دادم اونم انگار حال وحوصله نداشت یه احوال پرسی خشک کرد
    وگفت=الهام خانوم چرا جواب محمد رونمیدین؟


    -حرفی نداریم بهم بزنیم


    -تازه بمن زنگ زد حالش خوب نیست میگفت شما جوابشو نمیدین


    -اره
    -میدونم کارای بدی کرده ولی ازتون میخوام همین یه بار جوابشو بدین


    -نه آقامحسن خواهش نکنین من میدونم حرفاش چیه


    -حرفه سراین نیست که چی میخواد بگه من میگم حالش خوب نیست


    -منکه دکتر نیستم


    -ولی اگر باهاش حرف بزنین شاید خوب بشه


    -ولی اگر من باهاش حرف بزنم حاله خودم بد میشه


    -اگه ازتون خواهش کنم چی؟


    -من بهتون احترام میذارم ولی نمیتونم


    -شما که اینطور نبودین باورم نمیشه


    -محمد کاری کرد که بی رحم بشم


    -فقط همین یه بار


    -گفتم که نه


    -حالش خوش نیست دیگه اینقدر بی رحم نباش بمن زنگ زد داشت گریه
    می کرد اه درک کن


    چه اخلاقش شبیه محمد بود انگار این داداشش بود نه مهدی.مهدی ادم
    خونسردی بود.


    کمی سکوت کردم وگفتم=چشه؟


    -میگفت تموم وسایلو پس فرستادین وگفتین طلاق اره؟راست میگفت؟


    -بابام گفت.حرف بابام حرف منم هست.


    چند ثانیه سکوت کرد وگفت=این حق شماست که واسه زندگیتون تصمیم
    بگیرین ولی اینو بدونین که محمد خیلی شمارو دوستداره وگرنه به این
    روز نمی افتاد من محمد روبهتر از هرکسی میشناسم


    -دیگه واسم مهم نیست که دوستم داره یانه.


    -حق دارین حق رومیدم به شما.محمد بد کرد ولی الان یکم کوتاه بیاین فقط
    جوابشو بدین باورکنین اوضاع اینجا هم زیاد خوب نیست


    -خیلی خوب باشه


    -ممنونم ازتون


    -خواهش میکنم اگر بامن کاری ندارین خداحافظ


    -نه سلام برسونین


    گوشی رو قطع کرد یاده محمد افتادم اونم اینطور بود .


    منتظرش شدم زنگ بزنه یه چند دقیقه هنوز نگذشته بود که زنگ زد
    انگار محسن بهش خبر داده بود.


    گذاشتم یکم معطل بشه پشت خط بعد برداشتم لحنم اینقدر سرد بود که حتی


    خودمم بدم اومد=بله


    صداش دورگه بود گفت=سلام الهام


    یکم سکوت کردم بعدش گفتم=سلام


    -الهام ....


    سکوت کرد گفتم=چته بگو


    متوجه شدم داره گریه میکنه دسته خودم نبود سنگ دل شده بودم
    گفتم=باتوام چته؟


    نمیتونست حرف بزنه چند ثانیه صبر کردم وگفتم=زنگ نزدی که من
    بفهمم داری گریه میکنی؟اگر کاری داری بگو اگرم نه که قطع کنم


    صداش انگار عوض شده بود اروم گفت=بعدن بهت زنگ میزنم


    -نمیخواد زنگ بزنی خداحافظ


    گوشی رو قطع کردم نفسم انگار بند اومده بود پشت تلفن .حالم داشت از
    خودم بهم میخورد.


    کاشکه جوابشو نمیدادم.من الان داغ بودم اگر جلوم اقدام به خودکشی هم
    می کردم بازم نمی بخشیدمش.


    زمان لازم داشتم تاکمی باخودم کنار بیام یا لااقل ازاین جریان بگذره که
    آروم بشم.اروم شدن ونشدن هم برام فرق نداشت.چون داشتم کم کم قیده
    محمد رو میزدم.


    فقط جریان رو به نازی گفتم فقط مونده بود پشت تلفن از تعجب بیهوش
    بشه.ولی من آنچنان هم اون موقعه شوکه نشده بودم چون همیشه میدونستم
    یه چیزی هست که ازم مخفی میکنه.یه چیزی که ازش می ترسید.


    چندروز بعد بازم شوهرخاله اش و دایی محمد اومدن پیش بابا.ابزار
    ناراحتی می کردن که وسایل رو پس فرستادیم.اونا هم گفتن حرفایی رو
    که اونسری صدبار عموهای محمد گفتن.بابا خیلی ازاینکه لب به مشروب
    این چیزا میزد بدش اومده بود درست بود منم بدم میومد ولی ازبس به
    قضیه ی نامزد قبلیش وسپیده فک میکردم زیاد به اون موضوع بها
    نمیدادم.


    اوناهم ناامید از درخونمون بیرون رفتن.بابا مصمم بود .


    حتی یه درصد هم راضی نبود که محمد رو به عنوام دامادش دیگه قبول
    کنه.
    بعد یه هفته ازاون جریان اون شب بابا خودش تنهایی اومد پیشم.از
    حرفاش فهمیدم میخواد نظر منو راجب جدایی بدونه.


    نظری نداشتم اینقدر سرد شده بودم نسبت به محمد که نظری نداشتم.اصلا
    نمیدونستم کاره درست چیه.بی احساس شده بودم.


    بهش گفته هرجور که خودش صلاح میدونه اگر میگه طلاق راضیم اگرم
    میگه زندگی با محمد بازم راضیه ام.


    بابا یه مرد بود حسه منو درک نمیکرد حتی نمی پرسید هنوز دوستش
    داری یانه؟


    ولی حتی اگرم می پرسید جوابی نداشتم بدم.ازبس حرص وعصبانیت
    وناراحتی تو قلبم ازش داشتم جلوی احساسم روگرفته بود خودمم سردرگم
    بودم نمیدونستم هنوزم دوستش دارم یانه.


    محمد که می گفت دوست داشتن هیچوقت ازبین نمیره پس چی شد؟؟؟؟


    می ترسیدم .....ازاینکه بخوام جدابشم وبعد که سردشدم بازم متوجه بشم


    دوستش دارم اون وقت بدون محمد من باید چیکار می کردم؟؟


    دو سه باری خواب محمد وسپیده رو می دیدم ازبس که در روز بهشون


    فک میکردم.رها میگفت این خوابام تعبیر ندارن چون درطول زیاد به


    فکرشونم خوابشونو می بینم.


    یکی دوبار هم مامان محمد بهم زنگ زد ولی من گوشی رو دادم دست


    مامان اونم بهش گفته بود من خوابم.


    تا اون روز که محسن دوباره بهم زنگ زد وبرنداشتم وبهم پیام دادوگفت


    که محمد با باباش بحثش گرفته واز خونه زده بیرون.


    نمیدونم چرا این حرفا رو بمن میزد.دیگه بمن ربطی نداشت.


    تقریبا یک ماه از این ماجرا میگذشت.۱ ماه بود که محمد رو ندیده بودم


    منی که اگه یه روز نمی دیدمش دست وپامو گم میکردم واحساس میکردم


    یه تیکه از وجودم نیستش. همه بودن و وقتی اون نبود ولی انگار


    هیچکس نبود.ولی الان برام مهم نبود.


    بابا داشت سنجیده عمل می کرد بعد یک ماه تازه میخواست اقدام کنه برای


    درخواست طلاق.اصلا دوستنداشتم اینجور جاها برم تاحالا پامو این جاها
    نگذاشته بودم فقط تو فیلما دیده بودم.


    رها وبهرام می ترسیدن افسردگی بگیرم چند روزی یه بار منو باخودشون


    می بردن بیرون.که حالو هوام عوض بشه.ولی من تو خودم بودم اصلا


    نمیتونستم به محمد فک نکنم همش به یادش بودم شده بود برام یه عادت.


    اون روز منو رها وبهرام تو پارک نشسته بودیم .رها شیر درست کرده
    بود داشت میداد نیایش بخوره.منم اروم یه گوشه نشسته بودم.بهرام هم
    سرش پایین بود وبا گوشیش ور میرفت.گوشیشو گرفت سمتم وگفت=بیا
    این چندتا جوک رو بخون خیلی باحالن


    ازدستش گرفتم وخوندم اصلا بنظرم جالب نبود یاشایدم برای من خنده دار


    نبود اومدم پایین بقیه مسیجا روبخونم که گوشیش زنگ خورد.نیگا صحفه
    کردم نوشته بود سامان.


    نمیدونم چرا ازش بدم میومد فک میکردم اون مسبب بدبخت شدنه منه اون
    همه چیز رو به بهرام گفته بود سعی کردم شمارشو حفظ کنم چند ثانیه
    نگاه شمارش کردم بعد گوشی رو دادم دست بهرام.هی زیرلب شمارشو
    تکرار می کردم
    .


    نتونستم درست حفظش کنم به دو سه رقم آخرش شک داشتم.دوستداشتم


    باهاش حرف بزنم بببینم اصلا اون اینوسط چکاره بود.


    بهرام ورها هی میخواستن خودشونو شاد نشون بدن خوشمزگی کنن من


    کمی سرحال بشم ولی بنظرم دوتاشون خیلی بی مزه بودن.کلی از حرفای
    بی ربطشون حرصم گرفته بود دوستداشتم گوشامو بگیرم چیزی نشنوم.


    اخرسر هم رها نگام کرد وگفت=مگه نه الهام؟؟؟قیافشو نیگا؟


    با بداخلاقی گفتم=نکنه تا فردا صبح میخواین تو وبهرام بشینین اینجا
    وحرفای بی ربط بزنین؟


    انگار خورد تو ذوقش گفت=درد الهام.قیافتم درست کن شبیه شلخته ها
    شدی
    -حوصله ندارم ولم کن


    بهرام یه نگاه سرسری بهم انداخت وگفت=بخاطر اون تحفه این قدر

    خودتو عذاب میکنی؟چیزه مالی هم نبود


    حرصم بیشتر شد گفتم=ولی من دوستش داشتم


    نمیدونم چرا این حرفو زدم اصلا به حرفی که میخواستم بزنم فک
    نکردم.بهرام سرشو با تاسف تکون داد وگفت=ازهمین می ترسیدم


    بلند شدم وگفتم=بلندشین منو برسونین خونه


    رها با اعتراض گفت=تازه که اومدین


    -من حوصله ندارم منو بذارین خونه خودتون برگردین تا صبح اینجا
    بشینین.


    متوجه شدم رها ناراحت شده ولی دست خودم نبود کلافه بودم.


    دوتاشون بلند شدن وحرکت کردیم سمت ماشین.


    توراه هیچکس حرف نزد بهرام دید خیلی توخودمم گفت=غصه ی کی


    رومیخوری؟نترس تورو ازش بگیریم میره سمت یکی دیگه.اصلا این تو


    ذاتشه.همین چندروز قبل از عروسیت هم رفته بوده یکی ازاین پارتی های
    خاک برسری دوستاش.


    میدونستم کی رومیگه پس بهرام هم خبرداشت گفتم=ازکجا میدونی؟؟


    -سامان آمارشو داره.حیف که دیر فهمیدم وگرنه نمیذاشتم یه شب قبل


    عروسیت این اتفاق بیفته.


    سرشو بحالت افسوس تکون داد.
    وقتی رسیدم خونه گوشی رو که از کیفم درآوردم دوتا تماس داشتم


    روسایلنت گذاشته بودمش.یکیش مامان محمد بود ویکیش هم سمانه.یه پیام


    هم سمانه فرستاده بود=الهام اجی جواب بده ما خیلی اینجا نگرانیم .محمد
    ازخونه دوروزه قهرکرده رفته


    دودل بودم نمیدونستم جواب بدم یانه.


    این دفعه خودم زنگ زدم.بعد چندتا بوق مامان محمد برداشت.


    -سلام حاج خانوم


    -سلام الهام خوبی دخترم؟


    انگار شرمنده بود ازلحن حرف زدنش متوجه میشدم


    -خیلی ممنون.حالتون خوبه؟حاج آقا خوب هستن؟


    -چی بگم اینجا هم اوضاع انچنان خوب نیست.الهام تو ازمن یا از بابای


    محمد بدی دیدی؟چرا جوابه مارو نمیدی محمد بدی کرده درست ولی


    توحتی جواب مارو هم نمیدی.خودمون به اندازه ی کافی ازکارای محمد سرافکنده هستیم


    -شرمنده گوشیم تو کیفم بود متوجه نشدم زنگ زدین


    -من جز این دوبار چند دفعه دیگه هم زنگ زدم


    یه مکث طولانی کردم وگفتم=شرمنده.کاری داشتین بامن؟


    -اره الهام محمد با باباش بحثشون گرفت این چندروزه از خونه رفته
    هرچی هم زنگ میزنیم جواب نمیده.اگر تو زنگ بزنی حتما جواب
    تورو میده فقط میخوام بدونم حالش خوبه یانه.خودت که میدونی ریه هاش
    داغونن میترسم بلایی سرش اومده باشه


    -حاج خانوم شرمنده من نمیتونم زنگ بزنم بهش


    -الهام دخترم همه رو گذاشتم زنگ بزنن حتی ازشماره های غریبه جواب
    نمیده فقط میخوام از نگرانی دربیام فقط همین


    -نه توروخدا ازم نخواین .من زنگ بزنم چی بگم. حرفی ندارم.اصلا سر
    چی دعواشون شد؟
    -چی بگم ازش؟نصف جونم کرده این پسر.امیدوارم خودش یه روزی
    پسرداربشه تابفهمه من چی میگم.هرچی باهاش حرف میزنیم راضی
    نمیشه بیاد دکتر این چندروز هم راه به راه سیگار می کشید وسرفه پشت
    سرفه .منم نمیذاشتم باباش بفهمه تا بلاخره سیگارو دید دستش دعوایی راه
    انداخت که بیا وببین اونم زد ورفت ازخونه.الهام توکه میدونی این
    ازخودکشی هم براش بدتره میترسم بچم بلایی سرش اومده باشه.



    قرارنبود این خانواده دست از سره من بردارن گیج شده بودم گفتم=به
    دلتون بد راه ندین هرجا باشه بر میگرده


    -میدونم کجاست.خونه ی خودتونه.اونجاس ولی جواب کسی رو نمیده


    دوستداشتم بگم اون خونه دیگه ماله منو ومحمد نیست وحرفمو خوردم
    وگفتم=خوب یکی رو بفرستین دنبالش یا خودتون برین


    -جواب نمیده در هم بازنمیکنه


    دیگه داشتم کلافه میشدم گفت=زنگ بزن بهش الهام اصلا همینکه جواب
    داد قطع کن فقط میخوام بدونم حالش خوبه یانه.


    -باشه زنگ میزنم


    -خدا خیرت بده من منتظر خبرت هستم.


    -باشه حتما سلام برسونین


    -توهم به مامان اینا سلام برسون عزیزم خداحافظ


    زیرلب خداحافظی گفتم وقطع کردم.


    مادره بی خیال .........پسرش چندروزه رفته و جوابشم نمیده مشخص


    نیست زندس مردس.اونوقت نشسته تو خونه وابزار ناراحتی میکنه .

    شمارشو توگوشیم پاک کرده بودم ولی مسیجاشو هنوزداشتم ولی خوب
    شمارشو حفظ بودم اونم ازآخرین بار که زنگ زده بود دیگه اصلا زنگ
    نزد

    .قلبم به تپش افتاد بعد یه ماه داشتم بهش زنگ میزدم.


    برنداشت حتی جواب منم نداد.نکنه جدی اتفاقی براش افتاده باشه؟؟؟


    نشستم سر تخت نمیدونستم باید چیکار کنم.دلم طاقت نیاورد دوباره شمارشو گرفتم.


    ایندفعه جواب داد=ها؟؟؟
    خشکم زد فک نمی کردم اینطور جوابمو بده .میخواستم قطع کنم ولی
    دوباره گفت=چته ؟چی میخوای؟


    صدای خودش بود قلبم به قفسه ی سینه ام می کوبید بدنم داغ شده بود
    ازبس استرس داشتم.به زور جواب دادم=خوبی؟
    -بتو مربوط نیست نه بتو نه به هیچ سگی دیگه
    باورم نمیشد بخواد اینطور حرف بزنه باتعجب گفتم=بامنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    -هم باتو هم بااونایی که مجبورت کردن زنگ بزنی.
    -درست صحبت کن کسی به خانوادش نمیگه سگ
    -مگه خودت نگفتی من نجسم؟کراهت دارم؟سگم ازمن بهتره نه؟
    نمیدونم چرا گریم گرفت.دلم براش سوخت.
    گفتم=من.....
    نمیدونستم چی بگم.من این حرفو بهش زده بودم حالا هم جوابی نداشتم
    وگفت=حرفی نداری قطع کن
    -کجایی الان؟
    -بتومربوط نیست
    -نیگا تو اونجا تنهایی درخونه رو سرهمه هم بستی پس لااقل اون سیگار
    لعنتی رو نکش اگر حالت بد بشه هیچکس نیست به دادت برسه.


    -هه من ناهار وشامم سیگار می کشم.الانم یکی تو دستمه


    لحنش کاملا مشخص بود میخواد دله منو بسوزونه .


    -من بخاطر خودت میگم واسه خودت بد میشه


    -به خودم ربط داره فهمیدی؟


    لحنش ازارم میداد تاحالا اینقدر بد باهام حرف نزده بود انگار که ازم
    حسابی روی دلش کینه داشته باشه لحنش اونطور بود گفتم=مامانت
    نگرانت بود وگرنه من نمیخواستم بهت زنگ بزنم


    -مامانم واسه خودش کرد


    باورم نمیشد سکوت کرده بودم گفت=کار دارم
    گوشی رو سرم قطع کرد .
    توی بهت بودم اون اصلا محمد قبل نبود چی شده بود تو این چد
    هفته.هزار تا گند زده حالا اونه که طلبکاره.


    حوصله نداشتم باکسی حرف بزنم یه مسیج فرستادم برای سمانه=سمانه
    من زنگ زدم به محمد.ظاهرن حالش خوب بود ولی یکی دوروز دیگه
    اونجا بمونه یه بلایی سرش میاد.به مامانت حتما بگو.




    -الهام چی شد؟باهاش حرف زدی؟


    -اوهوم.خوب بود


    -چی می گفت؟حالش خوب بود؟


    -خیلی عصبی بود اگر دردسترسش بودم باور کن یه بلایی سرم می آوردم


    -یاخدا این پسر اعصاب درستی وحسابی نداره.خدا به خیر بگذرونه


    -حاج خانوم اون همش سیگار میکشه ها اونجا یه بلایی سرش میاد کسی


    هم نیست که به دادش برسه.
    -چیکار کنم؟جوابمو نمیده محسن هم فرستادم دم خونه در رو باز نکرد
    سرش.خدا به خیر بگذرونه.دارم اینجا دیوونه میشم
    -دور ازجون
    -دستت دردنکنه الهام جون.
    میخواست قطع کنه من من کنان گفتم=حالا چیکار میکنین؟
    -چه کاری ازدستم برمیاد زنگ میزنم پسرعموهاش برن دنبالش
    -اگه نیومد چی؟چرا خودتون نمیرین؟
    -باباش گفته من حق ندارم برم دنبالش.وگرنه میرفتم اینقدر دم در می
    نشستم تا در رو بازکنه روی منم زمین نمی نداخت.
    دسته خودم نبود نگرانش بودم اروم وقرار نداشتم گفتم=اگر خبری شد منو
    بی خبر نذارین باشه؟
    یه سکوت طولانی کرد انگاری که خوشحال شده باشه گفت=باشه حتما به
    مامان وبابا سلام برسون
    -حتما خداحافظ
    اصلا دسته خودم نبود ازاون موقعه که دوباره صداشو شنیدم یطوری شده
    بودم کاشکه بهش زنگ نمیزدم.نگرانش بودم.


    مامان پا تلویزیون بود داشت فیلم نگاه می کرد رفتم پیشش نشستم


    وگفتم=مامان محمد بهم زنگ زد.
    برگشت سمتم=جوابشو دادی؟
    -اره
    -چی می گفت؟
    -میگفت محمد با باباش دعواش گرفته از خونه قهر کرده رفته.جوابه
    هیچکسو نمیده ازم خواست بهش زنگ بزنم.
    -خوب؟
    -منم بهش زنگ زدم
    -الهام بابات اگه بفهمه بدش میاد
    -ولی مامانش خیلی اصرار کرد نگرانش بود
    -خوب باهاش حرف زدی؟
    -اره حالش خوب بود ولی خیلی عصبی بود
    -این طبیعیه درست میشه
    سکوت کردم
    -خوب توچته؟
    -مامان اگر همینطور سیگاربکشه حالش بد میشه .رفته همون خونه
    نمیدونستم چی به اون خونه بگم گفتم=رفته خونه ی خودش.در رو سر هیچکس باز نمیکنه
    -بیچاره.والا من راضی نیستم اینطوربشه.بابات کوتاه نمیاد میگفت توهم
    راضی که ازش جدابشی پس دیگه چته؟؟
    -نه من فقط میگم اتفاقی براش نیفتاده
    -نه خانوادش ولش که نمیکنن میرن سراغش
    -ولی گفت که در رو به روی همه بسته
    -بلاخره مجبوره کوتاه بیاد
    -اره خوب
    بلند شدم رفتم دوستداشتم بایکی حرف بزنه اروم بشم.شده بودم عین
    مادرایی که نگرانه بچه اشونن.
    منتظر رها شدم که بیاد .اون تنها کسی بود که نه بدی محمد رو می گفت
    نه خوبیشو.کلا کاری نداشت که بخواد بدی محمد رو بگه محمد هم دوسش
    داشت همیشه.میگفتن مهرخواهرزن بیشتر خوده زنه.


    راست می گفتن دوران نامزدی بیشتر اوقات محمد چیزایی که واسه من
    می گرفت برای رها هم می گرفت کلا دوسش داشت ازش می فهمیدم.


    کاری ازدستم بر نمی اومد منم منتظر بودم اگر خبری شد منوهم خبردار
    کنن.
    ولی ازاون جایی که من اگه شانس داشتم این همه اتفاق یه شب قبل
    عروسیم نمی افتاد اون روز هم رها وبهرام نیومدن مهمونی خونه ی
    فامیل بهرام دعوت شده بودن.
    واقعا لازم داشتم با یکی حرف بزنم درد ودل کنم.شب که خوابیدم خواب
    محمد رو دیدم.داشت کنار من نماز میخوند ولی هرچی باهاش حرف می
    زدم جوابمو نمیداد ازم ناراحت بود.رفتم کنارش نشستم وبا گریه بهش می
    گفتم چرا جوابمو نمیدی ولی بازم جوابی نداد.
    ازخواب که بیدارشدم یه حسه خوبی داشتم کاشکه خوابم طولانی تر میشد
    دوستداشتم محمد تو خواب هم پیشم باشه.یه حسه خیلی خوب بود نمیدونم
    چرا.ولی دوستداشتم خوابم طولانی تر میشد..
    رها وبهرام نزدیکا غروب اومدن اینجا/وقتی صداشونو شنیدم یه لحظه از
    بهرام حرصم گرفت بخاطر اینکه همیشه اون عزیز بود پیش مامانو بابا.به
    محمد احترام میذاشتن ولی مشخص بود بهرام براشون عزیزتره وهواشو
    بیشترداشتن محمد خودش هم متوجه میشد ولی چیزی نمیگفت. حرص
    داشتم ازاینکه همه چی رو اون خراب کرد .
    اصلا ازهمه حرصم می اومد چرا همه باید عروسیشون بخوبی وخوش
    برگزاربشه اونوقت من یه شب قبل از عروسیم همه چی بهم بریزه.


    هنوز چند دقیقه از اومدنشون نگذشته بود که مامان ٬رها وبهرام کشید یه
    گوشه وباهاشون حرف زد احتمال می دادم درمورده منه.اخه بعدش
    دوتاشون اومدن تو اتاق پیشم.
    کلا شب وروز تو اتاقم بودم فقط قبلش رفتم یه سلام دادم بهشون وبرگشتم
    باز تو اتاقم.
    دوتاشون اومدن پیشم نیایش رو روگذاشته بود پیش بابا.


    بسم ...نصایح شروع شد از بهرام اقا.


    -الهام گولشو نخوری اونکه واسه تو تنها اینطور نشده.ضامن یکی از
    رفیقاش شده واسه وام.حالا طرف انگار نه انگار بانک از حسابه محمد
    پول برمیداره تازه شنیده بودم چند روزه حسابش باز شده از طرف شرکت
    بسته بودنش.همون دو زاری هم که داشت دیگه باید قیدشو زد.


    -آخی آخه چرا اینقدر بلا سرش میاد این چه دوستیه دیگه


    اعصابم داشت خرد میشد


    -داره تقاص پس میزده دنیا که هرکی هرکی نیست که هر کاری دلت
    خواست بکنی.حالا من سامان رو فرستاده با طرف حرف بزنه بیاد
    حسابشو صاف وصوف کنه


    اروم گفتم=دستش درد نکنه


    -درضمن این قضیه رو به مامانش اینا نگو اونا چیزی نمیدونن.حالا بهش
    زنگ زدی چی گفت؟


    -من خیی براش نگرانم


    دستمو گذاشتم رو پیشونیم بهرام کمی ساکت بود وبلاخره زهره کلامشو
    ریخت=از کجا میدونی بخاطر تو اینطور شده؟مگه نفهمیدی ازاون موقعه
    که شنیده سامان میخواد بره خواستگاری سپیده بهم ریخته تا خرخره عرق
    خورده.تا صبح چرت وپرت میگفته.


    یه لحظه بخودم اومدم آخ خدایا داشتم از حسادت خفه میشدم احساس می
    کردم گر گرفتم گفتم=اگه اینطور باشه حتی اگر اونجا هم بمیره نمیرم
    سراغش.لیاقتش هموناس


    -من احتمال دادم مطمین نیستم


    -بره وپیداش نشه اگر واقعا اینطور باشه


    رها با اعتراض گفت=بهرام گفت شاید٬ خودت کم مشغله فکری داری اینم
    میخوای بهشون اضافه کنی؟


    -نمیدونم این روزا بلاتکلیفم نمیدونم چیکار کنم


    بهرام بلند شد وگفت=سعی کن فکرتو زیاد بهش مشغول نکنی .رها من
    برم پیش بابا
    -باشه اگر نیایش اذیت کرد بیارش پیشم


    یه باشه بهرام گفتو از اتاق رفت بیرون.مطمین که شدم رفته پیش بابا
    گفتم=رها برو گوشی بهرامو به یه بهونه ای ازش بگیر بیار کار دارم


    اخم کرد وکنجکاو پرسید=توچیکار گوشی اون داری؟


    -یه شماره میخوام فقط خودش چیزی نفهمه


    -چه شماره ای؟خوب بگو منم بدونم


    -من میخوام شماره این پسرعموشو بردارم


    -سامان رومیگی؟


    -اره بدم میاد ازش


    لبخند زد وگفت=از حرفت پشیمون میشی اگر یکم باهاش آشنابشی


    -فعلا که ندیده شیفته اش شدم همش اسمش تو زندگی من هست.نقش مهمی
    داره ولی خودشو نشون نمیده کاراشو پشت پرده میکنه


    -اره خوب توراست میگی ولی باهاش درست حرف بزنی حالا مثلا زنگ
    زدی چی میخوای بگی؟
    -کارش دارم باور کن اون حالا میدونه محمد داره چیکار میکنه سیستم
    اطلاع رسانی قوی داره


    -نه بابا اینجورم نیست بهرام بزرگش میکنه قضیه رو.خیلی آقاست من
    چندبار دیدم


    -برو گوشی رو بیار فقط متوجه نشه


    -خوب بذار رفتم خونه اونجا برات شمارشو میفرستم


    -نه الان برو بیار تو بری خونه یادت میره


    -نه یادم میمونه


    -برو بیار دیگه


    -گفتم یادم نمیره واست مسیجش میکنم


    -برو بیار اه...


    زیرلبش گفت پیله وبلند شد ورفت.


    واقعا رها رو دوستداشتم این چند مدت هم خیلی هوامو داشت.وقتی رفت
    سریع برگشت چقدر زود بهرام گوشی رو داد دست رها اگر محمد بود
    اینکارو نمیکرد.اصلا اجازه نداشتم دست بگوشیش بزنم.


    خوده رها برام شمارشو درآورده بود ونشونم داد وگفت =اینه یه جا یاد
    داشتش کن
    گوشیمو برداشتم شمارشو سیو کردم


    -فقط دوسه تا خط داره ولی بیشتر ازهمین شماره زنگ میزنه به بهرام


    -خوب یکی دیگه ازاون شماره هاشو بده اگر خاموش بود به اون زنگ
    بزنم
    اون شماره هم یاد داشت کردم.گذاشتم تا یه فرصت مناسب بهش زنگ
    بزنم.
    آخرشب که شد مامانو بابا که خواب بودن اومدم تو حیاط.شمارشو تو
    گوشیم به اسم /س/ گذاشته بودم.یه خط ایرانسل بود یه خط دایمی.


    اول به ایرانسله زنگ زدم اولین چیز بوق آزادش توجهمو جلب کرد آخه
    تازگی ها به هرکی زنگ میزدم آهنگ پیشوازداشت محمد که یه پیشواز
    رو تا یک ماه عوض نمیکرد طوریکه بهش زنگ میزدم اون اهنگو می
    شنیدم دیگه بدم می اومد برعکس من.


    دوسه تا بوق بیشتر نخورد که برداشت.


    -بله؟


    هنوز حرف نزده دستو پامو گم کردم فقط گفتم=سلام


    -......سلام...بفرمایید


    اصلانمیدونستم باید چی بگم کاشکه قبلش پیش خودم فک میکردم .هول
    شده بودم خودمونی گفتم=حالت خوبه؟


    -متشکرم.من شما رو میشناسم؟


    نمیدونستم چطور خودمو بهش معرفی کنم آخرسر گفتم=من خواهرزن
    بهرام هستم


    -آها حال شماخوبه؟خانواده خوب هستن؟ببخشید نشناختم


    -بله خیلی خوبیم ممنون


    -خوب خداروشکر


    اصلا نمیدونستم باید از کجا شروع کنم هول شده بودم خودش هم متوجه
    شد وگفت=بامن کاری داشتین؟من درخدمتم


    -آقاسامان من یکم هول شدم نمیدونم چی بگم


    -بله متوجه ام


    مکث کردم که گفت=اگر براتون سخته میخواین یه وقت دیگه بگین
    چطوره؟


    -نه اخه من نگرانم میترسم دیربشه بلایی سره محمد بیاد.


    آخی حرفمو ناخواسته بهش زدم حالا اون بود که مکث طولانی کرد .







  9. Top | #19

    کاربر خودمونی


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1392
    نوشته ها
    107
    میانگین پست در روز
    0.22
    محل سکونت
    قلبـــ عزیـــزانــم
    تشکر از کاربر
    1,623
    تشکر شده 1,336 در 158 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان آخرین شب دوران نامزدی.سارا1717...

    -محمد؟
    -اره من نگرانشم
    -خوب نگرانی هم داره محمد ناشیه
    -منم ازهمین میترسم
    -بی خیال بشین بلاخره از خرشیطون پایین میاد
    -اقاسامان من نگرانم اونجاتنهایی بلایی سرش بیاد
    -شاید
    -من فقط زنگ زدم متوجه چندتا چیزبشم
    -چه چیزی؟
    -راست سینی جوابمو بدین میدونم شاید ازاین حرفم بدتون میاد میخوام بدونم محمد اون شب واسه سپیده مست کرده بود؟
    بهرام میگفت شما اونو دیدین
    متوجه شدم بدش اومد ازاین حرفم گفت=
    -الهام خانوم اگر یه کلمه فقط یه کلمه متوجه بشم که سپیده بهش علاقه داره رابطموهمین الان باش بهم میزنم
    -اینجوری که معلومه انگار محمدبهش علاقه داره.اره؟
    -نه اون ازاینکه باز گند زده بود بکارا عرق خورد خودشو تو کثافت غرق میکنه که به این چیزا فک نکنه.این حرفو حتما ازطرف من به محمد بزن بهش بگو خیلی بیمرامی
    خودش متوجه میشه منظورم چیه.
    -انگارخیلی دلتون ازش پره
    -ازما که گذشت ولی اینوهمیشه یادت باشه شاید بهت بگه کینه ای نیست ولی برعکس این کلمه خیلی کینه ای میذاره کنار تا یه روزتلافی کنه.
    ناراحت میشه ولی هیچوقت به روی خودش نمیاره حتی اگر هر روز دلشو بشکنین
    فوری گفتم=اره واسه منم تعجبه مثلا یه قضیه ای میشه عکس العملش عادیه بعد می فهمم سراون موضوع چقدرناراحت شده مثل من نیست ناراحت بشه بروزبده یاقهرکنه
    -قلبش مهربونه برخلاف ظاهرش.ولی اگر بدبشه افتضاح به بارمیاره
    -شما محمد روخوب میشناسین بخاطرهمین به شمازنگ زدم
    -من ادما رو تو یه نگاه می شناسم محمد که جای خود داره
    -حالا قضیه سپیده به کنار .قضیه نامزده قبلیشو چطور هضم کنم شمادیده بودینش؟محمد دوسش داشت؟
    سکوت کرد طوریکه یه لحظه گفتم نکنه پشت خط نیست
    دوباره گفتم=محمد قبل ازمن بایکی دیگه نامزد بوده
    -میدونم
    -اونو دوست داشت؟ چرا جداشدن؟
    -گاهی وقتا صلاحه ازکسایی که دوستشون داری هم جدابشی
    وارفتم=پس دوسش داشت؟
    -خودشو نه ماشیناشو دوستداشت هنوز متوجه نشدین که محمد یه عشق ماشینه
    -متوجه نمیشم؟؟
    -الهام خانوم من ناراحتی قلبی دارم اگر بخوام تجدیدخاطره کنم حالم بدمیشه
    -اقاسامان خواهش میکنم من نگرانشم اگر اتفاقی براش بیفته چی؟؟.باید ببینم چه خطاهایی کرده .قابل بخشش هست یانه
    -وقتی خدا می بخشه مادیگه کی باشیم
    -پس بهم بگین
    -خیلی خوب .معذرت میخوام اینومیگم ولی محمد کله خره.اینقدر خودشو عذاب میده تا طرف مقابلش هم زجربکشه.بار اولش نیست اینکارو یه باربامن هم کرده.اگر میگی نگرانشی یعنی به هدفش رسیده.
    -کدوم هدف؟یعنی چی؟
    -سپیده میگفت غرورشو خرد کردی سراین موضوع خیلی جاها ناراحتو واذیتش کردی ولی چون دوستت داشته هیچی نمیگفته باهاتون کنار می اومده الانم میخواد با عذاب دادنه خودش شمارو هم اذیت کنه.
    شوکه شدم باورم نمیشد.گفتم=مگه دیوونه اس؟
    -اگر این محمده حتی اگرشده میاد جلوتون رگشو میزنه جون کندنشو ببینی وزجر بکشی
    -باورم نمیشه خودشو زجربده که من اذیت بشم؟؟؟؟
    -الهام خانوم محمد خیلی بمن بد کرد من فک میکردم عین داداشه نداشتمه.ولی با این حال راضی نیستم بلایی سرش بیاد
    - اصلاباورم نمیشه این حرفایی که زدین
    -ادما از دستشون هرکاری برمیاد
    -حالا من باید چیکارکنم؟نمیشه که تنها ولش کنن اونجا.
    -این بستگی بخودتون داره
    -یعنی چیکارکنم؟
    -گفتم که بستگی بخودتون داره اگرهنوزم دوسش دارین ومیتونین ببخشینش باهاش کناربیاین.
    -پس اون نامزدش چی؟
    -فراموش کن
    -یعنی بنظرتون اگر من اینکارا رو میکردم محمد منو می بخشید که ازمن توقع دارین ببخشمش.؟؟
    -من چون متوجه شدم هنوزبهش علاقه دارین اینطور گفتم
    -خوب اره ولی من اصلا نمیدونم اون نامزد قبلیش کی بوده عاشقش بوده یا نه اصلا چرا جداشدن هنوزم دوسش داره یانه تا اینا روندونم نمیتونم تصمیمی بگیرم
    -میگم فقط کوتاه ومختصر
    -باشه شمافقط بگین
    -منو محمد دوتا رفیق جون جونی بودیم ازهمه رفیقام بیشتر باهاش جوربودم چندنفری بودیم که هر هفته شبا 5شنبه وجمعه ها باهم می رفتیم بیرون گردش.محمد گه گاهی سپیده روباخودش می اورد کم کم ازسپیده خوشم اومد ولی خیال میکردم محمد سپیده رو دوستداره ولی چیزی نمیگه منم دهن باز نکردم کم کم داشتم بی خیالش میشدم چون خبردارشده بودم که مامان محمد اصرار داره یه نشونه ای بذارن دست سپیده محمد هم بی خیال با این قضیه برخورد میکرد منم تو اون اوضاع با نسیم اشناشدم کم سن وسال بودم زود دل می بستم بهش علاقمند شدم قرار نامزدی وخواستگاری روگذاشتیم باهم که نسیم پسم زد .
    خودشو ومحمد جورشده بودن باهم ازاون موقعه هرچی زنگ میزدم محمد برنمیداشت نسیم هم گفته بود منو نمیخواد اون موقعه بود که برام خبر آوردن محمد ونسیم باهم ارتباط دارن ومحمد قراره بره خواستگاریش .چون محمد یه عشق ماشین بود وبابای نسیم نمایشگاه ماشین داشت اون عاشق ماشینای زیرپای نسیم بود نه خودش نامزدیشون به یک سال نرسید که جداشدن.ازاون جریان به بعد محمد مشروب میخورد به بچه ها گفته بود وقتی یادش میاد که بابهترین رفیقش چیکارکرده میخوره که اروم بشه.من نمیگم همه تقصیرا گردنه محمده نه نسیم میتونست پسش بزنه خودش نخواست.نامزد محمد نامزده قبلی منه .درست موقعی محمد نسیم رو ازمن گرفت که قرار بود فردا مامانم با خانوادش صحبت کنه.
    اینم یه خبره دیگه اینکه دیگه باورکردنش سخت تربود.ازاین اتفاقا واسه بعضی ازدوستام می افتاد ولی اینکه شوهرم یکی ازاونا باشه واسم سخت بود.
    -خیلی ناراحت شدم.واقعا نمیدونم چی بگم جای حرف واسم نذاشته محمد
    -محمد اشتباه کرد این روزا هم داره چوب کار اشتباهشو میخوره
    -داره تقاص پس میده میدونم
    -سنم کم بود اون موقعه گوله نسیم رو خوردم با عشوه گری هاش منو رام کرد نمیدونستم کسی که واسه منکه غریبه ام اینطور عشوه میاد حتما واسه غریبه هایی دیگه هم ازاین کارامیکنه من اولی واخری نیستم واسش.
    -بله درست میگین
    خیلی ناراحتش شده بودم محمد حق نداشت اینکارو بابهترین دوستش بکنه.اونم ازلحن صداش مشخص بوده ناراحته.
    -محسن پسرعموش بهش گفته بود سامان وقتی ما وبچه ها رو می بینه از خجالت سرشو بالا نمیگیره داغونم کرد داغون اون شب هم که عرق خورده بود بخاطر این بود که سپیده جریانو بمن گفت که محمد اونو فرستاده پیشم که دهنمو ببنده اگر بخاطر سپیده نبود دیگه کوتاه نمی اومدم.عرق خورد چون می ترسید من از روی قست همه چی رو لوبدم درصورتیکه من یک درصد هم راضی نبودم زندگیتون بهم بخوره خوده بهرام اتفاقی متوجه شد.میخوره که فکر وخیال نیاد سمتش فارغ ازدنیا میشه.
    دیگه مهم نبود چی میگه همه چی رومتوجه شده بودم فقط اروم گفتم=من شرمندتونم
    -دشمنتون الهام خانوم من دورا دور شما رو میشناسم میدونم خیلی خانوم هستین اگر اون روزا چیزی به بهرام می گفتم چون نگران بودم که باز محمد یه افتضاحه دیگه به باربیاره.خواهر خانوم بهرام هم عین خواهرخودم میمونه.
    -اقاسامان ازتون خیلی ممنونم من یکم حالم خوش نیست کاری ندارین؟
    -نه سلام به خانوادتون برسونید خوب فکراتون هم بکنین اینوبدونین با این همه محمد اما قلب مهربونی داره.
    -الان هیچی نمیدونم هر روزیه چیز تازه ازش می شنوم حالم داره بهم میخوره دیگه
    -برین استراحت کنین خداحافظ
    توقع داشتم خداحافظی نکنه عین محمد.
    گوشی رو قطع کردم .گندکاری پشت گندکاری.همه چی رو متوجه شدم حالا فهمیدم اون شب که بهرام میگفت نامزد دزدی کرده منظورش چی بوده.
    خیلی حرص میخوردم دلم تاب نیاورد یه مسیج براش فرستادم=واقعا متاسف شدم که فهمیدم چطور با نامزد قبلیت اشناشدی.اگر به منه اینقدر سیگاربکش خودتو عذاب بده تابمیری.
    بدون هیچ فکری واسش فرستادم خیلی دیر جوابمو داد=حالم خوش نیست پس ببندش درضمن کارام به خودم ربط داره حرفتم یادت نره این مسیجتو حذف نکن .پشیمون میشی ازحرفی که زدی.



  10. Top | #20

    کاربر خودمونی


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1392
    نوشته ها
    107
    میانگین پست در روز
    0.22
    محل سکونت
    قلبـــ عزیـــزانــم
    تشکر از کاربر
    1,623
    تشکر شده 1,336 در 158 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان آخرین شب دوران نامزدی.سارا1717...

    از جوابی که گرفتم داغ کردم براش فرستادم=دیگه نه بهم زنگ بزن نه مسیج بده خدافظ.
    بعد یه ده دقیقه ربع ساعت فرستاد=بسلامت
    همین یه کلمه اش اتیشم زد توقع داشتم مثل همیشه حتی با عصبانیتش بودنش هم نازمو بکشه.ولی راحت قبول کرد سعی کرم خودمو بی خیال کنم ولی نمیشد انگار .همش داشتم حرص میخوردم.
    رها مسیج فرستاد=میای بریم مانتو بخریم؟
    فقط براش فرستادم /نه/
    اوضاع خراب بود من دوستنداشتم از محمد جداشم ولی از طرفی هم دوستنداشتم باهاش زندگی کنم.تکلیفم باخودمم مشخص نبود.
    هرلحظه وهر ثانیه یه فکر وخیال.
    محمد به بهترین رفیقش خیانت کرد پس اونکه به دوستش رحم نکرد شاید بمن هم رحم نکنه اون یه بار خیانت کرده نامزد داشته مشروب هم میخورده وحالا هم دم به دیقه سیگار میکشه واسه تسکین خودش.
    نمیدونستم سامان به بهرام میگه که باهاش حرف زدم یانه
    ولی واسمم مهم نبود که بفهمه .
    خونمون ساکت بود این بیشتر باعث دل گرفتگیم میشد.من تنها تو اتاقم نشسته بودم کاشکه نازی میتونست بیاد پیشم.
    وقتی تنهانیستی همه باهم هستن وقتی هم تنهایی همه باهم میرن نازی چندروزی بود هیچ خبری ازش نشده بود.
    نمیدونستم با محمد باید چیکار کنم کاش جز بسلامت یه چیزی دیگه ای می نوشت تا باهم حرف بزنیم.
    براش فرستادم= دوستم نداری دیگه اره؟
    میدونستم به عاقل بودنم شک میکنه ولی دسته خودم نبود بدجور دلم گرفته بود وناراحت بودم گوشی تو دستم بود ومنتظر جوابش بودم فرستاد=Na
    چقدر کوتاه یعنی میگه نه دوستت ندارم یا نه دوستتدارم.
    ازاینکه منظورش این باشه که دوستتندارم منو میترسوند براش فرستادم=یعنی دوستم نداری؟
    جوابی نفرستاد نه الان نه بعدن.
    خودمو سرزنش کردم که چرا بهش مسیج دادم بیشتر از قبل حرصم گرفت منظورش ازاینکارش چی بود.
    وقتیکه رها اومد اینقد از محمد گفتم تا یکم دلم ازش خالی بشه.
    محمد رو دوستداشتم ولی وقتی یاده کاراش می افتادم دوستداشتم یه قدرتی بود تا بتونم دل ازش بکنم ونسبت بهش بی خیال بشم
    ولی نمیتونستم شاید اون موقع ها بزرگترین آرزوم این بود که بتونم دل ازش بکنم ونسبت بهش بی خیال باشم
    ولی نمیشد یعنی نمیتونستم که بشه.
    یک هفته گذشت 7 روز از اون روزی که با سامان حرف زدم همه چی برام مشخص شده بود.
    دیگه همه چی رو از محمد میدونستم ولی ندونستن خیلی بهتر بود کاشکه هیچکس چیزی راجب محمد نمیدونست تا ابد این راز پنهون میموند .
    شنبه بود اولین روز که مامان محمد مادرشوهرم زنگ زد تازه ازخواب بیدارشده بودم که نگاهم به گوشیم رفت رو سایلنت بود اتفاقی متوجه شدم داره زنگ میزنه.سریع تا قطع نشده برداشتم صدام خوابالود بود بعد ازسلام گفت=ازخواب بیدارت کردم
    -نه حاج خانوم بیدارشده بودم کاری داشتین بامن؟
    -الهام دخترم امروز دادخواست اومده بود دم خونمون.
    پس رسیده بود !!!!!
    -اره باید دیگه میرسید
    -من زنگ زدم به محمد گفتم
    -جوابتونو داد؟
    -اره یکی دو روز پیش زنگ زدم بهش جواب داد
    -پس خوبه
    - صدای سرفه هاش مثل پیرمردا 80 ساله شده بود این کجاش خوبه کاش جواب نمیداد من نمی شنیدم که اینقدر اذیت بشم
    -محمد کاره خیلی بدی میکنی درواقع خود آزاری میکنه.بهش راجب دادخواست گفتین؟
    -اره گفتم خودش جوشی بود بدتر شده
    -چی گفت؟
    -گفت هرچی که آوردن دم در پارش کن بنداز دور
    بغضمو قورت دادم پایین وگفتم=داره لجبازی میکنه
    -الهام تو داری لجبازی میکنی نه اون.خوب حتما که دوستت داره اینجور میگه
    بیا دست ازاین لجبازیت بردار
    -حاج خانوم من لج نکردم دختره لجبازی هم نیستم
    - الهام من بهش زنگ میزنم الکی دلشو خوش میکنم که بابات داره راضی میشه توهم قبول کردی که برگرده که با حاج اقا میونشون خوب بشه اینجور بگم اروم میشه
    -باور نمیکنه.زرنگ تر ازاین حرفاس
    -تو بمن بگو چیکار کنم دلم همش تو دستمه ازدست این پسر
    -نمیدونم حاج خانوم پسرشماست شمابهتر میشناسینش
    -یهدو سه دقیقه باش حرف زدم تو این دو سه دیقه چندبار هی سرفه میکرد اونم نه سرفه های معمولی هرکی می شنید فک میکرد سرفه های یه پیرمرده.
    بعد این حرفش گریه کرد برای دلداریش گفتم=حاج خانوم نگران نباشین ایشاالا درست میشه
    -هر روز حالش داره بدتر میشه کجاش درست شده؟
    چندثانیه سکوت کردم ومتوجه شدم داره گریه میکنه اروم گفت بچم.
    بلاخره گفتم=میرم پیشش باش حرف میزنم برگرده فقط بخاطره شما.
    باورش نمیشد انگار .گفت=میری دنبالش؟
    -نه فقط باش حرف میزنم متقاعدش کنم هرچی باشه اون بخاطرمن اینطور شده بلایی سرش بیاد من خودمو نمی بخشم
    -محمدمیگفت خوبی ولی الان واقعا بهم ثابت شد ایشاالا هرچی که ازخدا میخوای بهت بده
    -ممنون خوبی ازشماس فقط کسی نفهمه خواهشن میدونین که بابام بفهمه بدمیشه
    -خیالت راحت باشه نمیذارم هیچکه بویی ببره
    -ممنون
    -امروز میری؟
    -نمیدونم هروقت که فرصتش پیش بیاد
    -فقط توروخدا کمی زود
    تبسم کردم وگفتم=چشم


    -الهام باهاش یکی به دو نکن وقتی رفتی
    -اون بامن دعوانکنه من چیزی نمیگم
    -اگر حرفی چیزی زد از عصبانیتشه تو به دل نگیر
    -اونی که باید عصبی باشه منم نه اون
    -میدونم حق باتوهه هرچی بگی حق داری تو عین دخترمی به پدرومادرت حق میدم که سخت گیری کنن.ولی اون هنوزم شوهرته الهام تو هنوز خیلی جوونی حیف نیست تو این زن مطلقه بشی
    -حاج خانوم ماکه هنوز ازدواج نکردیم فقط نامزد بودیم
    -محمد شب وروز خونتون بود فک نمیکنی مردم چه فکرایی میکنن راجبت چه حرفایی پشت سرت میزنن؟
    -حاج خانوم پسرشما شب و روز اینجا نبود فقط دو سه شب اینجا میموند بقیه شبا هم میرفت تا زهرماری بخوره مست بشه میرفت واسه خودش جشن وپارتی های دوستاش من اصلا بنظرم اون منو دوستنداره تموم اینکاراش عذاب دادنه خودش هم برام تعجبه
    -نه الهام هیچوقت ازاین فکرا نکن خودش بمن گفت که تورو دوستداره خیلی هم خاطرتو میخواد
    -ولی اون خیلی چیزا رو بمن ترجیح میداد
    -عزیزم توقع نداشته باش اونم مثل تواز رو احساساش تصمیم بگیره
    -ولی این چیزی بود که اگر از رو عقلش تصمیم میگرفت هیچوقت به سمت اینکارا نمیرفت.
    -تقصیری هم نداره ازبس این پسرعمو وپسر عمه هاش جلوش ازاینکارا میکردن ومیخوردن اینم یاد گرفته
    -مگه بچه اس؟من فقط بخاطرشما میرم وگرنه اصلا علاقه ای ندارم باهاش هم کلام بشم
    -چی بگم حق باتوهه بهت بد کرده الهام دخترم فقط یادت نره من غذام سر گازه برم
    -باشه بهتون خبر میدم
    -دسته گلت دردنکنه سلام برسون به مامان اینا
    -سلامت باشین
    گوشی رو قطع کردم ازش حرصم گرفته بود بلاخره میخواست هرطور شده طرفداری پسرشو بگیره انگار بچس که میگه از پسرعموهاش یاد گرفته.
    باید خودمو اماده میکردم با روبرویی با پسر لجباز وعصبانی وخود آزار اصلا فک کنم دیووونه بود
    ولی من همین دیوونه رو دوستداشتم
    هیچوقت دوستنداشتم چه در رو چه در پشت سرش بدیشو بگم یا بهش توهین کنم ولی این چند وقته نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم
    واسه ناهار رها ونیایش اومدن اینجا وبهرام سر کار بود.
    وقتی بهش گفتم میخوام برم پیش محمد شدید مخالف بود واز بابا ترسوندم ومن اول واخر حرفم این بود=اگر بلایی سرش بیاد تقصیره منه اونوقت من چطور میتونم خودمو ببخشم.
    رها میگفت اون خودش اینکارا رو باخودش میکنه وتو گناهی نداری
    حرفای رها درست ولی من ته قلبم میدونستم که تقصیره منم هست.
    به مامان گفتم میرم پیش نازی.بخاطر همین نتونستم که زنگ بزنم تاکسی خونه ی نازی نزدیکمون بود
    خونه ی محمد هم دور نبود پیاده میشد رفت ولی خوب با تاکسی خیلی زودتر می رسیدم
    پیاده رفتم تا به کوچه خونش رسیدم تازه این استرس اومد سراغم که نکنه در رو به روی منم باز نکنه اونکه جواب مسیجم هم نداد
    کمی پشت در موندم تا یه زن ومرد جوون در رو باز کردن ومیخواستن برن بیرون منم از فرصت استفاده کردم ورفتم داخل
    طبقه دوم بود منتظر اسانسور نشدم با پله رفتم همیشه از اسانسور میترسیدم چون یه بار که کوچیک بودم منو ومامانم تواسانسور بودیم که خراب شد
    ازکوچیکی این ترس تودلم بود.
    در رو زدم زنگ هم فشار دادم
    دلهره داشتم نمیدونستم چه رفتاری باهام داره
    برای خودمم عجیب بود چی منو اینجا کشونده بود؟؟؟؟!!
    یه بار دیگه در رو زدم وصداش کردم شاید اگر صدامو می شنید در رو باز میکرد
    دوبار صداش کردم=محمد!!
    محمد!!
    منتظر موندم
    چیزی نمی شنیدم ونمی دیدم ولی احساس می کردم داره نزدیک در میشه
    نفسمو دادم بیرون
    وقتی در رو باز کرد
    از استرس حسابی گرمم شده بود
    تو چارچوب در ایستاده بود
    خودش بود نمیدونم چرا توقع داشتم الان خیلی تغییر کرده باشه ولی همون محمد همیشگی بود
    اروم گفتم=سلام
    یه نگاه به سر وپام کرد وگفت=علیک
    اینو گفت وبدون اینکه دیگه چیزی بگه رفت تو در رو گذاشت برام باز.


صفحه 2 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. معرفی و نقد رمان آخرین برف زمستان | لیلین کاربر انجمن
    توسط لیلین در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 764
    آخرین نوشته: 1393,06,12, ساعت : 02:17
  2. رمان آخرین پرونده | sajedeh d.m کاربر انجمن
    توسط sajedeh d.m در انجمن حذفیات
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1392,04,22, ساعت : 14:11
  3. دانلود رمان نامزدی اشتباهی | رز وحشی کاربر انجمن
    توسط honey_x در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,07,10, ساعت : 15:36
  4. دانلود رمان آخرین غروب پاییزی | نسرین برومند کاربر انجمن
    توسط یگانه در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1389,05,17, ساعت : 02:51

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •