| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸
نوشته ها: 3,681
تشکرها: 16,551
تشکر شده 285,523 بار در 3,899 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز داستان و شعر کودکانه 2-7 سال داستان : بز بز قندی بزبز قندی / بازنویس ناهید رشید تهران بابونه 1385 / 12 صفحه روزی روزگاری در یک جنگل سبز یک بزبزقندی با سه بزغالش زندگی میکردن . بزبز قندی اسم بچه هاش رو گذاشته بود : شنگول ، منگول و حبه انگور . بز بز قندی همیشه بچه ها رو نصیحت میکرد و میگفت هرگز در را به روی کسی که نمیشناسند باز نکنند و خیلی مواظب آقا گرگه باشند . او میگفت که آقا گرگه همیشه تو کمینه . یک روز بزبز قندی تصمیم گرفت برای خرید از کلبه بیرون بره . او به بچه هاش گفت : « شنگولم ، منگولم ، حبه انگورم ، من دارم میرم . رد رو رو کسی باز نکنین ها . » بچه ها با هم گفتند :« نه مامان بزی ، خیالت راحت باشه . » بزبز قندی بچه ها رو بوسید و خداحافظی کرد و رفت . حالا براتون بگم از آقا گرگه که پشت درختها ایستاده بود و کلبه بزبز قندی رو تماشا میکرد . وقتی بزبز قندی از کلبه بیرون رفت آقا گرگه خوشحال شد . او میخواست برای نهار سه بزغاله خوشمزه بخوره . کمی که گذشت آقا گرگه به طرف کلبه رفت و در زد . بچه ها پرسیدند : « کیه کیه در میزنه ؟ » گرگه گفت : « منم منم مادرتون . مادر مهربونتون . غذا آوردم براتون . دروباز کنین . » بچه ها گفتند : مامان ما صدای لطیف و نازکی داشت . صدای تو کلفته . تو مادر ما نیستی . » گرگه همانجا ایستاد و فکر کرد و چند دقیقه بعد دوباره در زد و با صدای نازکی گفت : « بچه های خوب من . من مادرتون هستم ، در رو باز کنین . » بچه ها گفتند : « اگه تو مامان ما هستی دستاتو از زیر در نشون بده . » آقا گرگه دستهاشو از زیر در نشون داد . بچه ها گفتند : « واه واه واه . چه دستهای سیاهی ، چه ناخونای بلندی ، مامان ما دستهای سفید و خوشکلی داشت و ناخوناش کوتاه و تمیز بود . تو مامان ما نیستی . » آقا گرگه کمی فکر کرد و بعد به طرف آسیاب دوید ، دستهاشو تو آرد فرو برد ، ناخوناشو کوتاه کرد ، به طرف کلبه دوید و دستهاشو از زیر در نشون داد . بچه ها گفتند : « مامان ما حنا به دست داشت . تو مامان ما نیستی . » آقا گرگه به طرف خونه دوید ، دستهاشو حنا بست و به سرعت برق و باد به کلبه مامان بزی برگشت . بچه ها با دیدن دستهای سفید و حنا بسته گرگ ناقلا ، گول خوردند و در رو باز کردن . آقا گرگه به داخل کلبه پرید و بچه ها رو دنبال کرد . حبه انگور که از همه کوچیکتر بود به داخل تنور پرید و قایم شد ولی شنگول و منگول بیچاره جایی برای قایم شدن پیدا نکردند . خلاصه گرگ ناقلا در یک چشم به هم زدن بزغاله ها را قورت داد ، لبهایش را لیسید و با خوشحالی گفت : « به به چه ناهار خوشمزه ای نوش جان کردم . اون یکی بزغاله باشه برای بعد . الان شکمم جا نداره . » و بس که سنگین شده بود همانجا نشسته خوابش برد . حالا بشنوید از مامان بزی : او با سبد خرید از شهر برگشت ولی چه چیزی دید ؟ گرگ ناقلا با شکم باد کرده وسط کلبه دراز به دراز افتاده بود و اثری از بچه ها نبود . بز بز قندی بر سر خود کوبید و شروع به گریه کرد . حبه انگور که صدای مامان بزی رو شنید از تنور بیرون پرید و اشک ریزون ماجرا را تعریف کرد . بز بز قندی عصبانی شد . چاقوی آشپزخونه را برداشت ، به طرف گرگ پرید و شکمش رو پاره کرد . شنگول و منگول بیرون پریدند و مادرشون رو بوسیدند . بزبزقندی شکم آقا گرگه رو پر از کاه کرد و اونو دوخت بعد گرگ گریان را با لگد از خونه بیرون انداخت . بچه ها که درس بزرگی گرفته بودند به مامانشون قول دادن که همیشه حواسشون جمع باشه و گول کسی رو نخورن . و بچه های خوب شما هم به یاد داشته باشید : گرگ بدجنس شاید به صورت یه آدم در کمین شما باشه . همیشه به حرف مادرتون گوش کنید و در را بروی کسی که نمیشناسین باز نکنین . | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| تبلیغات | |
| | |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| بزبزقندی, داستان, شعر, کودکانه |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| گزيده سرمقاله روزنامه هاي امروز |23 مرداد | آنیتا | اخبار و مطالب مفید روز | 0 | ۲۳ مرداد ۱۳۸۹ ۱۰:۳۵ قبل از ظهر |
| من بی او | sara_girl کاربر سایت پی سی ورلد | a.s.a.l | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 14 | ۱ مرداد ۱۳۸۹ ۱۰:۰۵ قبل از ظهر |
| گزيده سرمقاله روزنامه هاي امروز |29 تير | آنیتا | اخبار و مطالب مفید روز | 0 | ۲۹ تير ۱۳۸۹ ۰۹:۵۸ قبل از ظهر |
| گزيده سرمقاله روزنامه هاي امروز |26 تيرماه | آنیتا | اخبار و مطالب مفید روز | 0 | ۲۶ تير ۱۳۸۹ ۱۰:۰۴ قبل از ظهر |