ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان از بهشت تا بهشت | seloca کاربر انجمن - صفحه 3
تور


نودهشتیا
فید آر اس اس

نظرسنجی: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

صفحه 3 از 17 نخستنخست 123456713 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 168
  1. Top | #21

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    فروردین 1392
    نوشته ها
    461
    میانگین پست در روز
    0.92
    محل سکونت
    ارومیه
    تشکر از کاربر
    892
    تشکر شده 13,846 در 437 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض از بهشت تا بهشت | seloca کاربر انجمن

    بعد از حدوداً, ۲ ساعت تاخیر و پرواز و ترافیک و ماچ و بوس, بالاخره رو راحتی هایِ خونهٔ مامان مریم اینا نشسته بودم و شکلاتِ داغ میخوردم.

    بابا علی TV نگاه میکرد و مامان مریم سعی میکرد سرشو با پوست خیارِ تو پیش دستیش گرم کنه. هر از گاهی سرشو بلند میکرد و منو نگاه میکرد. بالاخره طاقت نیاورد و گفت:

    _دایانا نمیخوای بگی چت شده؟ با پریناز حرفتون شده؟ نکنه مهدی چیزی گفته بهت؟

    _هیچ کدوم, فقط دلم گرفته.

    بابا علی گفت:

    _آهــــــــان, پس دلت واسه ما تنگ نشده. هوای سهندو کردی؟

    با پررویی تمام گفتم:

    _بله.

    از بچگی هروقت ناراحت بودم یا این که دلم گرفته بود سرمو میذاشتم رو سینهٔ سهندو گریه میکردم. اونم انقدر موهامو ناز میکرد و قربون صدقه ام میرفت که خوابم میبرد. نمیدونم چه حکمتی بود که بعد از بیدار شدن, همهٔ غمو غصّم یادم میرفت.

    وقتی رفت, خیلی از دستش دلخور بودم. منگ بودم، نمیدونستم بعد از این, کی باید آرومم کنه که خیلی اتفاقی فهمیدم اتاقشم تا حدی میتونه آرامش گمشده مو برگردونه. این شد که از اون روز به بعد هروقت اعصابم خراب باشه به این اتاق پناه میارم.

    آروم خزیدم زیرِ پتو. بالشو گرفتم بغلم و بوش کردم. بس که مامان مریم شسته بودش دیگه بوی سهندو نمیداد ولی همین که میدونستم سرشو میذاره رو این, خودش کلی بود.

    چشامو بستمو سعی کردم ذهنمو از آرتام خالی کنم. موفقم شدم چون خیلی زود چشمام سنگین شد و خوابم برد.

    یکی داشت نازم میکرد. چشامو باز کردم.

    مامان مریم با یه خنده شیرین گوشهٔ تخت نشسته بود.

    _سلام.

    _سلام به روی شیمیاییت. باز که آرایشتو پاک نکرده خوابیدی عزیزم.

    _ببخشید یادم رفت.

    _بهتری؟

    _خیلی.

    _خوب خدارو شکر. پس پاشو بیا واست سوپ درست کردم. از همونایی که خیلی دوست داری.

    با ذوق گفتم:

    _شیر؟

    _آره شکمو خانوم. تا سرد نشده بیا.

    _چشم. صورتمو بشورم میام.
    .
    .
    .
    .
    .

    طیِ ۲ روزی که اینجا بودم تا اونجایی که تونستم سعی کردم بیشتر تو اتاق بمونم و انرژی بگیرم. یه چند باریم مامان مریم همراهیم کرده بود و واسه نبودِ پسر و نوه اش گریه کرده بود. خیلی دلم میخواست بهش بگم به زودی سهند و یهدا میان ولی خوب نمیشد، قول داده بودم.

    داشتم آماده میشدم برگردم تهران که تلفنم زنگ زد. تینا بود.

    _سلام خانومی.

    _بی معرفت، شنیدم اومدی ارومیه خبر ندادی؟

    چشام گرد شد. با صدایی که تعجب توش موج میزد گفتم:

    _تو از کجا میدونی؟

    _صبح باباتو دیدم اون گفت.

    دیگه داشتم از زورِ تعجب خفه میشدم. داد زدم:

    _چــــــــی؟ ولی بابا اینا که نمیدونستن. مگه میشه؟

    _دیوونه, بابا مهدی تو نمیگم که بابا علی تو میگم. اینم از مضراتِ دو تا بابا داشتنِ ها دایانا...

    _بابا علی بهت گفت؟ از کی تاحالا انقد دهن لق شده من بی خبرم؟؟!!! حالا خوبه بهش گفته بودیم سکرتِ .

    _اوووو چقد نق زدی، خودش نگفت که از آژانسِ ما بلیط گرفته بود، صبح اسمتو تو لیست دیدم.

    _آهان .میگم آخه.

    ادامه دادم:

    _تینا اصلا حالم خوب نبود. ببخشید که خبرت نکردم.

    _نه بابا خواهش میکنم. دیگه به این مسافرتایِ ۲ روزه ات عادت کردیم.حالت خوبه, مگه نه؟

    _آره، خیلی بهترم.

    _میدونم تا چند ساعتِ دیگه پرواز داری, واسه همین مزاحمت نمیشم, برو به کارت برس ولی همه چیو واسم mail کن. باشه؟

    _اوکی. مواظب خودت باش. بابای.

    _توام، بای.

    یکی دو هفته ای میشد که برگشته بودم. با این که دیگه حالم از هرچی دکتر و بیمارستان بهم میخورد ولی سعی میکردم مثلِ قبل رفتار کنم, بشم همون دایانای شر و شیطون که سر به سره همه میذاشت. تا حدی هم موفق شده بودم چون دیگه صنم اینا سوال پیچم نمیکردن.

    به قدری نسبت به آرتام تهی و سرد بودم که خودمم تعجب میکردم. دیگه حتی به رفت و آمدای مهسا هم عادت کرده بودم.

    با شیدا (از پرستارها ی جدیدِ بود) سرِ طرزِ چیدمانِ داروها بحث میکردیم که با صدایِ التماس زنِ مسنی دوتامونم به سمتِ صدا برگشتیم.

    _خانوم دکتر, دستم به دامنتون، پسرم حالش خوب نیست. کمکم کنین.

    یکم نزدیکش شدم و با لبخند گفتم:

    _من پرستارِ اورژانس نیستم. الان میگم یکی از همکارام بیاد خدمتتون.

    _تصادف شده، سرشون خیلی شلوغه. تورو خدا یه کاری بکنین, یکی یدونه ام از دستم میره.

    خنده ام گرفت:

    _حالا کجاست؟

    با دستش به اتاق روبه رو اشاره کرد. با هم به سمتِ اتاق رفتیم. تا درو باز کردم, صدای خیلی قشنگه آشنایی گفت:

    _خانوم دکتر دستم به دامنتون، مامانم منو خفه کرد یه خواب آوری چیزی بهش بدین شاید آروم شه.

    با شک سر تا پامو چک کردم و رفتم سمتِ تخت:

    _شما مادر و پسر چه اصراری دارین که بگین من دامن پوشیدم؟

    خواستم حرفمو ادامه بدم که با دیدنش بی اختیار صدامو بردم بالا و گفتم:

    _داریـــــــــــوش ؟؟؟!!! تو اینجا چی کار میکنی؟ چه بلایی سرِ خودت آوردی؟

    _به به دایانا خانوم. میگن کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه همینه ها.

    برگشت سمتِ مامانش که داشت با استرس نگاش میکرد و گفت:

    _دستت درد نکنه مامانم، جیگر طلاترین دکتر و پیدا کردی واسم.

    _اَه, داریوش حالم بد شد, نگو این کلمه رو خوشم نمیاد.

    بلند خندید و گفت:

    _میدونم.

    بدونِ در نظر گرفتنِ حضورِ مامانش گفتم:

    _بگو ببینم, نکنه مسببِ این شلوغی تویی؟

    _نه بابا. منِ بدبخت خودم قربانیم، مگه نمیبینی؟ تو که خودت میدونی چه دست فرمونی دارم. باقـــــــــــلوا...

    با خنده گفتم:

    _خوشمزه, بذار ببینم درجهٔ خسارت چقدره بعد حساب میکنیم با هم.

    چشمکی زدم و شروع کردم به معاینه اش. صورتش زخم شده بود ولی معلوم بود چیزِ خاصی نیست. چیزی که نگرانم کرد برآمدگیِ سرش بود.

    بعد از این که زخماشو تمیز کردم گفتم:

    _دیگه واسه بقیه اش باید دکتر بیاد.

    _مگه تو دکتر نیستی؟

    _نه من پرستارم.

    تا اینو گفتم در با صدایِ وحشتناکی باز شد. آرتام نگاهی به سر تا پایِ من که تا کمر خم شده بودم رو داریوش کرد و گفت:

    _۲ ساعتِ منتظرم ببینم کی قراره از دوست پسرت دل بکّنی و به کارت برسی. معلوم هست اینجا چی کار میکنی؟ مگه اینجا بخشِ توِ ؟

    بیچاره مامانِ داریوش گیج شده بود. با تعجب رو به پسرش گفت:

    _مگه این خانوم دوست دخترته.

    خیلی خجالت کشیدم. با تته پته گفتم:

    _نه اصلا, آقای دکتر اشتباه برداشت کردن. با اجازه.

    وقتی از کنارِ آرتام رد میشدم, طوری که فقط اون بشنوه گفتم:

    _مزخرفترین آدمی هستی که میشناسم. تلافیِ این کارتو سرت در میارم.

    اونم مثلِ من صداشو آورد پایین. سرشو نزدیکِ گوشم آورد و با اخم گفت:

    _چیه؟ نکنه بازم ماشینمو خط میندازی؟

    تا حدِ ممکن سرمو انداختم پائین و رفتم سمتِ آسانسور. دندونامو رو هم میساییدم و زیرِ لب غر میزدم. دیوونه خجالتم نمیکشه. مثلا اینجا بیمارستانه ها, ببین چطور پیشه مامان داریوش بی آبروم کرد .

    حالا قضیهٔ ماشین و از کجا میدونه ؟! یعنی کی بهش گفته؟ شایدم خودش دیده... حتما خودش دیده پسرهٔ فضول. صبح تا شب میچسبه به اون پنجرهٔ اتاقش مردمو دید میزنه. من نمیدونم کی دکتری میکنه.

    غر غر کنان رفتم سمتِ ایستگاه. صنم و سوسن پچ پچ میکردن تا منو دیدن یه چیزو پشتشون قایم کردن.

    با شیطنت گفتم:

    _چیه؟ واسه من کادو خریدین؟ قایمش نکن دیدم.

    رنگِ دوتاشونم پرید.

    صنم: مالِ تو نیست.

    سوسن: ربطی به آرتام هم نداره.

    صنم چشم غره ی بدی واسه سوسن رفت. سعی کرد لبخند بزنه:

    _چرا چرت میگی سوسن جون. برو به کارت برس عزیزم.

    نمی خواستم بیشتر از این فضولی کنم ولی از طرفی بهشون شک کرده بودم، از طرفیم یه ترسِ خاصیو احساس میکردم.

    نتونستم صدامو کنترل کنم و با استرس گفتم:

    _چی تو دستته صنم. بده ببینم.

    نمیدونم تو صدام تحکّم بود یا تمنّا، هرچی که بود باعث شد صنم دستشو به طرفم دراز کنه.

    یه کارتِ قرمزِ جیغ با کناره هایِ سفید. فوق العاده جلف و زشت. اولش فکر کردم کارتِ تبریکی چیزیه ولی با دیدنِ اسمِ خودم روش, کنجکاو شدم از نزدیک نگاش کنم.

    هنوز تو شوکِ نوشته های کارت بودم که مهسا روبروم ظاهر شد. دستش یه جعبه شیرینی بود. با نازِ خاصی گفت:

    _پسندیدیش؟ آرتام جون انتخابش کرده.

    باید حدس میزدم کارِ آرتامِ. تابلوِ, وقتی دختری مثلِ مهسا رو برا ازدواج انتخاب کرده حتما بد سلیقه است دیگه.


    لینکِ نقد:
    معرفی و نقد رمان از بهشت تا بهشت | selocan كاربر انجمن
    ویرایش توسط selocan : 1393,02,02 در ساعت ساعت : 22:34


    به زودی یه مطلبِ قشنگ میزنم اینجا...


  2. Top | #22

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    فروردین 1392
    نوشته ها
    461
    میانگین پست در روز
    0.92
    محل سکونت
    ارومیه
    تشکر از کاربر
    892
    تشکر شده 13,846 در 437 پست
    اندازه فونت

    Question از بهشت تا بهشت | seloca کاربر انجمن

    دلم میخواست خودمو از اولین ارتفاع پرت کنم پائین.

    با این که دوریِ آرتام و وجودِ مهسا دیگه عادی شده بود ولی دروغ چرا اصلا انتظارِ همچین چیزیو نداشتم.

    از دستِ خودم خیلی عصبانی بودم. از دستِ حماقتم عصبانی بودم.

    چطور تونسته بودم به این راحتی با یه لبخند، ۴ تا حرف و یه بوسه, عاشق بشم ؟؟!! چطور تونسته بودم به این راحتی خیال پردازی کنم؟؟!!

    البته قصّه مشکلی نداشــــــتا. یه پرنسس با یه دنیا امید و آرزو، یه شاهزاده سوار بر اسبِ سفید. فقط بدبختی اینجا بود که پرنس، عاشقِ جادوگرِ قصّه شده بود.

    دیگه کارم از هنگ کردنِ مغز گذشته بود، این دفعه قلبم قفل کرده بود. احساسِ خاصی داشتم. یه خلا، یه خلسه, شایدم یه ترس ولی هرچی بود باعث شده بود سکوت کنم، نمیذاشت بغضم بترکه و گریه کنم.

    کارتِ تو دستمو مچاله کردم. دوئیدم سمت دستشویی و هرچی خورده بودم بالا آوردم. مشتی آب زدم به صورتم و برگشتم ایستگاه.

    مهسا هنوز در حالِ پخش شیرینی بود. درِ اتاق آرتام باز شد و اومد بیرون.

    با دیدنِ مهسا اخماشو کشید تو هم. دستش داشت میرفت تو موهاش که یهو مثلِ این که یه چیزی یادش افتاده باشه برگشت طرفِ ایستگاه و منو نگاه کرد.

    دستش رسید به موهاش، اخماش باز شد. با چشمای غمگینش خیره شد به من.

    ناخوداگاه لبخندِ بی جونی زدم. نمیدونم, شاید میخواستم با این کارم بهش اطمینان بدم که حالم خوبه . لازم نیست نگرانم باشه.

    صدایی دمِ گوشم شنیدم:

    _بهت گفته بودم دل نبند بهش, مگه نه؟

    حبیبی بود که با تاسف داشت نگام میکرد و سرشو تکون میداد. جوابشو ندادم.

    دلم میخواست زمان بایسته. از اتفاقهای احتمالی میترسیدم.

    مهسا یکی از کارتای تو دستشو گرفت سمتِ دکتر تقی خانی که با فکِّ باز و چشمایِ گرد شده داشت نگاش میکرد.

    آرتام با دیدنِ کارت تکیه شو از در گرفتو با یه حرکت دستِ مهسا رو کشید، هولش داد تو اتاقش.

    صداشون واضح نبود ولی فکر کنم دعواشون شده بود. صدایِ چرا این کارو کردیِ آرتام تو بخش پیچید، پشت بندشم صدای گریهِ مهسا. همه از تعجب سرِ جاشون خشکشون زده بود. سوسن گفت:

    _گویا آقا داماد سوپرایز عروس خانوم و نپسندیدن.

    خنده عصبی ای کرد. گنگ نگاش کردم. خواستم جوابشو بدم که موبایلم زنگ خود. سهند بود.

    صدامو صاف کردمو گفتم:

    _سلام داداشی.

    به ترکی گفت:

    _ یهدا جان صبر کن الان میدم با توام حرف بزنه.

    صدای یهدا رو نشنیدم ولی مثلِ اینکه قانع نشد چون سهند با کلافگی گفت:

    _ دایانا جان, گوشیو میدم به این خانوم کوچولو, کچلم کرد.

    بدونِ این که منتظرِ جواب از طرفِ من باشه گوشیو داد به یهدا.

    با لحنِ بچگانه اش گفت:

    _melaba anne. (سلام مامان)

    _ ? a؛kım? bitanem? nasılsın güzelim ( عشقم ؟ یکی یدونم ؟ چطوری خوشگلم ؟)

    _.babam helseyi tofladı, biz sana geliyoz ( بابام همه چیو جمع کرده . ما داریم میایم پیش تو )

    _?ne zaman balım ( کی عسلم ؟)

    _ .iki gün önce ( دو روز قبل )

    خنده ام گرفت.

    _?yahdacım ِnce geçmi؛ zamandır, gelecek için sonra demen gerekior.anladın mı

    ( یهدا جونم قبل برای زمانِ گذشته استفاده میشه باید بگی بعد. فهمیدی؟ )

    _anladım.

    (فهمیدم.)

    _?afferim sana.artık telefonu babana verirmisin

    ( آفرین.حالا تلفنو میدی به بابا؟ )

    _.tamam. hotta kal

    ( باشه. خداحافظ. )

    سهند گوشیو گرفت و گفت:

    _بچه ام هنوز مشکلِ زمان مکانی داره.

    _هنوزم که بلد نیست فارسی حرف بزنه. هیچی یادش ندادی؟

    با خنده گفت:

    _چرا, ۳ تا جمله بلده. گشنمه، تشنمه و جیش دارم.

    بلند خندیدم و گفتم:

    _خوب حله. جمله های ضروری و یاد گرفته، باقیشم خدا بزرگِه, یه کاریش میکنیم. حالا دقیقا کی میاین ؟

    _پس فردا صبح ساعتِ ۳ از استانبول واسه تهران پرواز داریم. یهدا میگه اول باید مامان دایانامو ببینم.

    _الهی فداش شم. حالا که شما نمیتونین برین, به مامان اینا خبر میدم که اونا بیان اینجا.

    _نخیر نمیشه، خانوم فرمودن به کسی خبر ندیم. خودش میخواد از ایران زنگ بزنه بگه اومده.

    _لا اله الا الله... موندیم دستِ این نیم وجـــــــبیا. بخدا اگه بفهمن پوست از سرمون میکنن.

    _این همه مدت صبر کردن ۲ روزم روش.

    _باشه هر جور راحتی. منتظرتونم. مواظبِ خودتون باشین.

    منتظرِ جواب نشدم، تلفنو قطع کردم.

    اطرافمو نگاه کردم. خوب خدارو شکر حبیبی رفته بود. سرو صدای آرتام اینام دیگه نمیومد، خبری از جمعیتِ فضولِ چند دقیقه پیشم نبود. فقط سوسن بود که با یه لبخندِ شیطون شایدم خبیثانه منو نگاه میکرد. وقتی تعجبمو دید گفت:

    _ مهسا با گریه رفت. آرتام هم با کلی عذر خواهی همه کارتارو جمع کرد.

    چونه شو خاروند و ادامه داد:

    _ امــــــــــــم... دیگه چی ؟ اهان دکتر زمانی هم رفت اتاقِش .

    _ اونجا چرا؟

    _آرتام تا یک ساعتِ دیگه باید میرفت اتاق عمل، انتظار نداری که با این اعصابش بره بیفته به جونِ بیمار. حتما رفته جاشو باهاش عوض کنه. چمیدونم بابا, مهم اینه که قضیه عروسی منتفی شد.

    تا اینو گفت یادِ کارتِ تو مشتم افتادم. با هیجان گفتم:

    _آخ جون. کارتِ من یادش رفت.

    اینو گفتمو کارتو گذاشتم رو میزو شروع کردم به صاف کردنش.

    _یعنی خاک تو سرت دایانا. همچین ذوق میکنه هر کی ندونه فکر میکنه نصفه گنجِ قارون و کش رفته.

    خودمم خنده ام گرفته بود. تا همین نیم ساعتِ پیش میخواستم کارتو بکنم تو حلقِ مهساها ولی الان با حساسیتِ خاصی داشتم صافش میکردم.

    نمیدونم از تاثیراتِ حرف زدن با سهند بود یا به خاطرِ کارِ آرتام ذوق کرده بودم. هر چی بود آرامشِ خاصی داشتم.
    .
    .
    .
    .
    .

    .
    ویرایش توسط selocan : 1393,02,02 در ساعت ساعت : 22:41

  3. 116 کاربر از پست selocan تشکر کرده اند .


  4. Top | #23

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    فروردین 1392
    نوشته ها
    461
    میانگین پست در روز
    0.92
    محل سکونت
    ارومیه
    تشکر از کاربر
    892
    تشکر شده 13,846 در 437 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض از بهشت تا بهشت | seloca کاربر انجمن

    با چشمای خواب الود مانیتور و نگاه کردم. سعی کردم از بینِ اون همه شماره و اسم، پروازِ سهندو پیدا کنم.

    خمیازه کشیدم.

    یکی دمِ گوشم گفت:

    _میخوای بغلم بخوابی؟

    همون لحظه یه چیزی چسبید به پام. داشتم سکته میکردم. یه چند تا فحشِ ۱۸+ آماده کردم تا نثارش کنم که با دیدنِ سهند همش پرید. اون چیزیم که به پام چسبیده بود یهدا بود.

    نگاش کردم، دلم ضعف رفت براش. چقدر بزرگ شده بود. نمیتونستم تصمیم بگیرم اول کدومشونو بغل کنم تا اینکه سهند گفت:

    _کشت خودشو بچه ام، بی انصاف بغلش کن.

    خم شدم، از پاهام کندمشو محکم بغلش کردم. بوس بارونش کرده بودم که به ترکی گفت:

    _لپمو تموم کردی، یه کمیشو نگه دار من طرفدار زیاد دارم.

    بینیشو کشیدمو گفتم:

    _شیطون.

    بعد از یه مکثِ کوچیک گفت:

    _فهمیدم چی گفتی. من شیطون نیستم. مثلِ تو فرشته ام.

    خندیدم و گذاشتمش پایین. بلافاصله دویید سمتِ چمدوناشون.

    سهند در حالی که نگاش میکرد گفت:

    _میبینی دایانا عینِ خودته. همش فکر میکنه یکی قراره وسایلشو بدزده.

    _نمیخوای بغلم کنی؟

    دستاشو باز کردو دورِ بازوهام حلقه کرد. موهامو بوس کردو محکم منو به خودش فشار داد. سرمو گذاشته بودم رو سینشو نفسهای عمیق میکشیدم. دلم لک زده بود واسه این بو، این آرامش، این سکوت. تازه داشتم غرقِ لذت میشدم که یکی با لحنِ خیلی بدی گفت:

    _شما ۲ تا چه نسبتی با هم دارین؟

    از بغلش اومدم بیرون. با دیدنِ مردِ یونیفورمی نمیدونم چرا هل شدم. احساس کردم رنگم پریده. همهٔ اطلاعات از ذهنم پاک شد. از بچگی از پلیس میترسیدم.

    با صدایِ بلندتری گفت:

    _مگه با شما نیستم؟!!

    بی اختیار چنگ انداختم به بازویِ سهند. خدایا چرا مغزم قفل کرده؟!! این پسره چه نسبتی با من داره؟

    بر عکسِ من, سهند خیلی خونسرد بود. با لحنِ دلگرم کننده ای گفت:

    _نسبتِ خونی.

    پلیسه با تمسخر گفت:

    _پس دختر عموته؟؟

    پاهام شل شد. خاک تو سرم, پس نامحرمــــــــه؟ آخه من اینجا چه غلطی میکنم؟ خدایا غلط کردم...

    سریع بازو شو رها کردم.

    سهند گفت:

    _نخیر. اشتباه حدس زدین, خواهرمه.

    آهـــــــــــــان.... یادم اومد این داداشمه. نفسِ راحتی کشیدم و شروع کردم به خندیدن.

    پلیسه با تعجب نگام کرد و رو به سهند گفت:

    _کارتِ شناسایی.

    نامحسوس پشتِ سهند قایم شدم و کارتِ ملیمو دادم دستش. سهند هم پاسپورتشو که هنوز دستش بود و داد.

    یه نگاهِ سر سری کردو با یه ببخشید ازمون دور شد.

    همین که رفت سهند بلند بلند خندید.

    _دختره خوب, تو هنوزم از پلیس میترسی؟

    _وای سهند بخدا قلبم تو دهنم میزد.

    _بریم که دارم از بی خوابی میمیرم.

    نگاهی به یهدا کردم که مثلِ کنه چسبیده بود به چمدونا و دور و برشو کنترل میکرد:

    _تو چرخ و بیار منم یهدا رو بغل میکنم.

    _ماشینت کجاست؟

    با خنده گفتم:

    _ماشین ندارم.

    _چــــــــی؟ ۲ تا بابایِ گردن کلفت داری ولی ماشین نداری؟ عب نداره. خودم برات میخرم, تا داداشتو داری غمِ هیچیو نخور.

    _قربونِ داداش دست و دل بازم بشم. ماشین میخوام چی کار تواین این ترافیک!!؟ همه تاکسیها دربست در خدمتمونن.

    _حالا یکی از این راننده خصوصیا تو صداش کن بیاد تا همینجا ولو نشدم از زورِ خواب.

    سرمو تکون دادم و رفتم سمتِ تاکسی. سهندم دنبالم اومد.

    تا برسیم، هوا کاملا روشن شده بود. یهدا بغلم خوابیده بود. کیفو دادم دست سهند و گفتم:

    _پول و بهزاد و درار. من دستم بنده.

    با شیطنت گفت:

    _چشمم روشن. پسر قایم کردی تو کیفت؟

    _ بی نمــــــــــــک. زود باش بابا, رسیدیم.

    بعد از کلی سر و صدا و عرق ریختن بالاخره رو کاناپه ولو شدیم. یهدا رو گذاشته بودم رو پامو موهاشو ناز میکردم.

    _اون بچه رو ول کن, یکم به من برس.

    _حسود. حالا خوبه دخترِ خودته ها. در ضمن مگه نمیگفتی خوابت میاد؟ برو بخواب دیگه.

    در حالی که سعی میکرد تیشرتِ سفیدشو در بیاره گفت:

    _خوابم پرید. دارم از گشنگی میمیرم.

    بالاخره موفق شد. تیشرتو پرت کرد رو میز.

    _تورو خدا تعارف نکن سهند. خواستی شلوارتم درار. زشته بابا پیش بچه.

    _اون که خوابِ . حرفو عوض نکن یه چیزی بده بخورم.

    یهدا رو بردم اتاقم و آروم گذاشتم رو تخت. برگشتم پیش سهند. حالا دیگه پاچه های شلوارشم تا کرده بود و پاهاشو گذاشته بود رو میز.

    _ چی میخوری بیارم برات؟

    _هیچی.دیگه گشنمم نیست.

    _وا؟ سهــــــــــــند؟ مسخره ام کردی؟

    خنده مستانه ای کردو گفت:

    _ول کن اینارو. بگو ببینم چرا انقدر لاغر شدی؟

    به جایِ اینکه جوابشو بدم خیلی بی ربط گفتم:

    _حالا که گشنت نیست, میای بریم بخوابیم؟

    خمیازه ای کشیدو گفت:

    _تو که چیزی ندادی بخوریم، حداقل یه جا نشون بده بخوابیم.

    بعد از چند دقیقه در حالی که سرم رو سینهٔ سهند بود به خوابِ عمیقی فرو رفتم.



    لینکِ نقد:

    معرفی و نقد رمان از بهشت تا بهشت | selocan كاربر انجمن
    ویرایش توسط selocan : 1393,02,02 در ساعت ساعت : 22:46


  5. Top | #24

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    فروردین 1392
    نوشته ها
    461
    میانگین پست در روز
    0.92
    محل سکونت
    ارومیه
    تشکر از کاربر
    892
    تشکر شده 13,846 در 437 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض از بهشت تا بهشت | seloca کاربر انجمن

    _گشنمه, تشنه, جیش دارم.

    یکی جفت پا پرید رو تخت.

    دوباره همون جمله تکرار شد.

    یه کوچولو چشمو باز کردم. میترسیدم خوابم بپره. صدا هر لحظه دور تر میشد.

    سهند به کمر خوابیده بود. سرم رو شونه اش بود و یه پام لایِ پاهاش.

    مثلِ فنر از جام پریدم. سهند بازوم و گرفت با صدایِ خش داری گفت:

    _بی خیال شو دایانا.

    با کفِ دستم زدم به شکمِ لختش. صدایِ شقِ بدی داد. گفتم:

    _ولم کن سهند، بچه جیش داره.

    یهو چشاشو باز کرد. بازومو ول کرد و با تحکم گفت:

    _یهدا.

    بعد از چند ثانیه در باز شد و یهدا اومد تو. در حالی که ۲ تا دستشو گذاشته بود لایِ پاشو همش تکون تکون میخورد.

    سهند به ترکی گفت:

    _یهدا دستشویی داری؟

    محکم زدم به بازوش و گفتم:

    _مگه کوری؟ چه سوالِ مسخره ای میپرسی.

    یهدا رو بغل کردم و بردم دستشویی. خواستم باهاش برم تو که گفت:

    _.kendim yaparım

    (خودم بلدم.)

    با تعجب گفتم:

    _?ozaman niye bizi uyandırdın

    (اگه بلدی پس چرا بیدارمون کردی؟)

    فقط خندید. کلافه برگشتم تو اتاق.

    سهند گفت:

    _چیه, خیط شدی؟ حالا فهمیدی چرا اون سوالو ازش پرسیدم؟ فقط میخواست اذیت کنه والا خیلی وقتِه خودش میره دستشویی.

    _عجب جونوریِ ها.

    بعد ادامه دادم:

    _ اَه, سهند پاشو یه چیزی تنت کن. واسه یهدا بد آموزی داره.

    با چشماش به سینش اشاره کرد و گفت:

    _چطور وقتی سرتو میذاشتی اینجا بد آموزی نداشت؟؟!!

    چشمم خورد به خالکوبیش. بی اختیار دستمو کشیدم روش. چقدر بابا اینا مخالفت کرده بودن که اسمِ منو تتو نزنه ولی کو گوشِ شنوا. وقتی بادِ جوونی تو سرت باشه همه چی واست منطقی به نظر میاد. اینم جزوِ اشتباهاتات خنده دار سهند بود...

    دستمو گرفت تو دستشو گفت:

    _cansu همیشه حرص میخورد وقتی اینو میدید.

    احساس کردم پکر شد. واسه این که جو و عوض کنم ابروهامو ۲،۳ بار انداختم بالا و با شیطنت گفتم:

    _مگه اونم لخت تورو میدید؟

    _نه فقط واسه تو کشفِ حجاب کردم!!

    خندیدم و از اتاق خارج شدم. یهدا خیلی آروم نشسته بود پشتِ میزِ آشپزخونه. تا منو دید گفت:

    _. ben gevrek istiyorum

    (من برشتوک میخوام)

    _? şuan gevreğimiz yok ama yüzümü yıkadıktan sonra çok güzel yumurta yaparım sana.tamam mı

    (الان برشتوک نداریم ولی بعد از اینکه دست و صورتمو شستم واست یه نیمروِ تپل درس میکنم. باشه؟)

    _.tamam

    (باشه.)

    رفتم تو اتاق. کمرم درد میکرد. چون دیشب یهدا رو تختِ من خوابیده بود, من و سهند مجبوراً رو تختِ تک نفرهٔ اتاقِ مهمون خوابیدیم.

    کشو قوسی به بدنم دادم. صورتمو شستم و موهایِ بلندمو شونه کردم. بعد از اینکه با کلیپس بستمشون رفتم آشپزخونه.

    سهندم اومده بود. تیشرتشو پشت و رو پوشیده بود.

    یهدا با دیدنِ من گفت:

    _? anne?? babamada şahanda mumurta yaparmısın

    (مامان؟ واسه بابامم نیمرو درست میکنی؟)

    سهند خندید و گفت:

    _اولا şahanda نه و sahanda. بعدشم چند بار بگم به دایانا نگو...

    پریدم وسطِ حرفشو گفتم:

    _سهند کاریش نداشته باش. من دوست دارم بهم بگه مامان.

    یهدا از وقتی که زبون باز کرد و منو شناخت بهم گفت مامان. کسی مخالفت نکرد. سهند هم اگه گاهاً گیر میده فقط به خاطرِ منه، والا واسش فرقی نداره که یهدا منو با چه صفتی صدا کنه.

    بعضی وقتا یهدا انقدر بی خیال بهم میگه مامان که احساس میکنم فکر میکنه اسم من مامانِ نه دایانا.

    بعد از خوردنِ صبحانه رو به یهدا به ترکی گفتم:

    _یهدا جان نمیخوای به مامانی اینا خبر بدی که امدی؟؟ گنا دارنـــــــا.

    دستاشو با ذوق کوبید به همو گفت:

    _میهام میهام.

    بازم سهند مثلِ لاکِ غلط گیر پرید وسط و گفت:

    _میهام نه میخوام.

    شماره خونه ی مامان مریم اینا رو گرفتم. زدم رو اسپیکر و دادم دستِ یهدا.

    _الو؟

    _. anne anne biz geldik

    (مامان بزرگ ما اومدیم)

    _الو؟ یهدا تویی؟ الهی قربونت برم, کجایی؟

    یهدا با چشمایِ منتظر بهم زل زد. دِ بیا من اینو چطوری ترجمه کنم آخه؟

    گوشیو از دستش گرفتم و گفتم:

    _سلام مامان مریم. خوبین؟

    _اومدن ایران؟ چرا نیومدین اینجا؟

    _قضیه اش مفصله. شما باید...

    نزاشت جمله مو تموم کنم. با گریه گفت:

    _خیله خوب, قطع کن به پریناز زنگ بزنم خبر بدم.

    تا خواستم یه چیزی بگم داد زد و گفت:

    _ نـــــــــه, قطع نکن بده با سهند حرف بزنم.

    با خنده گوشیو دادم به سهند و برگشتم پیشِ یهدا.

    دستاشو رو سینه اش قفل کرده بود. لباشو جمع کرده بود و آمادهٔ گریه بود.

    موهاشو بوس کردم و بازم به ترکی گفتم:

    _گریه نکن عشقم. بیا با موبایل زنگ بزنیم به مامان پریناز, به اون خبر بده.

    _ولی من نمیفهمم اونا چی میگن.

    _مامان پریناز یکم ترکی بلده. زنگ بزنم؟

    اخماشو باز کرد و گفت:

    _باشه.

    شماره موبایل مامانمو گرفتم. مثلِ دفعه قبل زدم رو اسپیکر دادم دستِ یهدا.

    _سلام دایانا جون. خوبی مامان؟

    _. peri ben geldim

    (پری من اومدم.)

    من یادش داده بودم که به مامانم پری بگه. اینم حرصِ سهندو در میاورد. خوب چی کار کنم, بچه ده تا ده تا فک و فامیل داره, نمیشه که به همشون یه چیزی بگه. والّا...

    مامانم گفت:

    _یهدام. ?seni özledim mi

    (دلم برات تنگ شده بود؟)

    یهدا چشماشو ریز کرد و رو به من به ترکی گفت:

    _سوال پرسید؟ الان من باید جواب بدم که دلش واسه من تنگ شده یا نه؟

    پقی زدم زیرِ خنده و گفتم:

    _ نه عزیزم. منظورش اینِ که دلش واسه تو تنگ شده.

    پفی کرد. معلوم بود حوصله اش سر رفته. دوباره بوسش کردم و گفتم:

    _میخوای من حرف بزنم؟

    با سرش گفت آره. گوشیو گرفتم و گفتم:

    _بچه هنگ کرد مامان با این ترکی حرف زدنت.

    _خوب چی کار کنم!! بلد نیستم. ول کن حالا، چرا خبر ندادین؟ کی حرکت میکنین؟

    _دستورِ نوه تون بوده به من چه. اگه میشه با مامان مریم اینا هماهنگ کنین شما بیاین اینجا.

    _دایانا تلفن زنگ میزنه. قطع کن, خودم بهت زنگ میزنم. فکر کنم مریم باشه.

    قبل از این که چیزی بگم خودش قطع کرد. رو به سهند گفتم:

    _زیاد گریه کرد؟

    _ نه بابا. بیشتر مخِ منو خورد که چرا زن نمیگیرم.

    _چه ربطی داره؟

    _ربطش اینجاست که من بلد نیستم بچه تربیت کنم، اگه زن بگیرم به یهدا یاد میده که آدم باید به خانواده ش خبر بده که داره میاد که اونام با گل و شیرینی بیان استقبالش.

    زدم زیرِ خنده. عجب فرضیه جالبی.

    با دیدنِ ساعت مثلِ برق گرفته ها پریدم هوا.

    _سهند بدبخت شدم.

    با نگرانی گفت:

    _چرا؟ چی شد؟

    _من باید یک ساعتِ پیش میرفتم بیمارستان. حبیبی خفه ام میکنه.

    _حبیبی کیه؟ خوب مرخصی بگیر.

    _نه نمیشه، باید برم. اگه مجبور نبودم تنهاتون نمیذاشتم. ببخشید.

    _نه بابا این چه حرفی؟! صبر کن برم لباسایِ یهدا رو بپوشونم باهم بریم. منم یه چند جا کار دارم.

    با خنده گفتم:

    _اوکی، فقط سهندی تیشرتِ خودتم درست کن.

    یه نگاه به تیشرتش کردو گفت:

    _برو بابا. توام گیر دادی به من.

    طبقِ معمول با آژانس رفتیم. همین که پیاده شدم چشمم خورد به ماشینِ آرتام که پیچید تو حیاطِ بیمارستان.

    آخیش خوب شد سهندو ندید. حوصله ی اخم و تخمشو نداشتم.

    پسرهٔ روان پریش, بس که دعوام کرده مثلِ چی ازش میترسم. دیوونه...



    لینکِ نقد:
    معرفی و نقد رمان از بهشت تا بهشت | selocan كاربر انجمن
    ویرایش توسط selocan : 1393,02,02 در ساعت ساعت : 22:57


  6. Top | #25

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    فروردین 1392
    نوشته ها
    461
    میانگین پست در روز
    0.92
    محل سکونت
    ارومیه
    تشکر از کاربر
    892
    تشکر شده 13,846 در 437 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض از بهشت تا بهشت | seloca کاربر انجمن

    با لبخندِ پت و پهنی واردِ بخش شدم. با دیدنِ حبیبی, جلوِ ایستگاهِ پرستاری، سریع سنگر گرفتم تا مبادا منو ببینه.

    _میبینم که بازم دیر کردی !!

    از ترس چسبیدم به دیوار. فکر کنم رنگم خیلی سفید شده بود, چون اونم هول کرد و با تته پته گفت:

    _خیلی ترسوندمت؟ حالت خوبه؟

    _ نه نترسیدم فقط یه سکتهٔ خفیف زدم. آخه چرا همیشه مثلِ روح...

    با دیدنِ لبِ پاره اش بقیهٔ حرفم یادم رفت.

    _کتک خـــــــوردی؟ بمیرم برات, لبت چی شده؟

    چشماش مهربون شد. لبخندِ محوی زدو گفت:

    _خدا نکنه، چیزِ خاصی نیست.

    با لحنِ جالبی ادامه داد:

    _طرفو بِینـــــی چی میگی آبجی ؟؟ زدم جلو بندیشو آوردم پایین جونِ داداش.

    خندیدم و گفتم:

    _حالا چرا مثلِ چاله میدونیا حرف میزنی؟

    _دیدم خیلی ترسیدی، گفتم شاید دلقک بازی دربیارم بهتر شی. حالا نگفتی چرا قایم شدی؟

    _از دستِ گستاپو.

    یه تایِ ابروشو داد بالا و گفت:

    _گستاپو؟

    _آره دیگه. منظورم خانوم حبیبیِ. اگه ببینه دیر کردم...

    انگشتِ اشاره مو کشیدم رو گلوم و گفتم:

    _پِخ پِخ.

    یه کم فکر کرد. روپوششو درآورد و گفت:

    _کیفتو بده به من اینو بپوش.

    با تعجب گفتم:

    _که چی بشه؟؟!!!

    _که نفهمه تازه رسیدی. بعد با مالِ خودت عوض میکنی.

    پر بیراه نمیگفت. کیفو دادم دستشو تندی روپوشو پوشیدم.

    رسما به تنم زار میزد. خیلی خنده دار شده بودم. آستیناشو تا کردم.

    آرتام به زور جلو خنده شو گرفته بود. کیف و انداخت رو شونه اش. صداشو نازک کرد و گفت:

    _شوهرم هفتهٔ پیش از پاریس خریده برام.

    یه دور رو پاشنهٔ پاش چرخید و گفت:

    _رنگش قشنگه؟ بهم میاد؟

    دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم. هرّ هرّ زدم زیره خنده و گفتم:

    _دستِ شوورت درد نکنه. محشر شدی، حالا برو بذار به کارم برسم.

    دستشو خیلی نرم کشید به موهام و گفت:

    _همیشه بخند دایانا. دوست ندارم غمگین ببینمت.

    اینو گفت و رفت. منم گذاشت تو کفِ شیرینیِ حرفش.

    با یه بسمِ الّله رفتم پیش بچه ها. حبیبی تا منو دید گفت:

    _کجا بودی تا حالا؟

    با پرروئی تمام گفتم:

    _جایی نبودم. با شیدا داشتم قفسه هارو درست میکردم.

    سر تا پامو نگاه کرد و گفت:

    _این چه وضعیه واسه خودت درست کردی؟

    _این روپوش کارمه.

    این چی بود گفتم؟؟!! یعنی چی روپوش کار؟!! مگه من عمله ام آخه؟

    سوسن و صنم آروم داشتن میخندیدن. لپمو از داخل گاز گرفتم که نخندم.

    حبیبی کلید کرده بود رو من. تا خواست چیزی بگه، یکی که نفهمیدم کی بود صداش کرد. هرکی بود خدا خیرش بده که خلاصم کرد.

    صنم : دیوونه این چه وضعیه؟

    سوسن: وضعو ول کن، اون چی بود گفتی؟ هرکی ندونه فکر میکنه خانوم کارگرِ نه پرستارِ مملکت.

    گفتم:

    _چی کار کنم؟؟!! از ترسم چیزه دیگه ای به ذهنم نرسید.

    سه تایی زدیم زیرِ خنده.

    لباسمو عوض کردم. آستینآیِ روپوشِ ارتامو درست کردم و رفتم جلو درِ اتاقش. آروم در زدم.

    _بفرمائید.

    درو باز کردم ولی از جام جم نخوردم. همون دمِ در گفتم:

    _آقایِ دکتر میشه یه چند لحظه تشریف بیارین بیرون؟

    _چرا تو نمیای داخل؟

    _آخه قبلا ۲ بار بهم گوشزد کردین که نیام اتاقتون، نمیخوام ناراحتتون کنم.

    _من بگم غلط کردم، مساله حل میشه؟

    خندیدمو رفتم داخل. روپوشو گرفتم سمتشو گفتم:

    _مرسی، با این کارتون نجاتم دادین. درسته یه کم چرت و پرت گفتم ولی نفهمید.

    از جاش بلند شد. نشست رو یکی از صندلی هایِ چرمیش. با دست به منم اشاره کرد که بشینم.

    _مگه چی گفتی؟

    _ازم پرسید این چه لباسیه؟ منم گفتم لباسِ کارمِ .

    شروع کرد به خندیدن.

    بلند بلند میخندیدو سرشو تکون میداد. بالاخره بعد از مدتی اشکِ گوشهٔ چشمشو پاک کرد و گفت:

    _ترس, آدمو به چه کارایی وا میداره.

    خم شد رو میزش. لیوانشو برداشتو یه قلوب ازش خورد. وقتی نگاهمو دید گفت:

    _اونطوری نگاه نکن. چاییِ ، شکلاتِ داغ نیست. اگه هوس کردی بگم برات بیارن.

    سرمو انداختم پایین، ناخود آگاه گفتم:

    _آرتام؟

    _جانم؟

    چی گفت؟؟!!! با من بود؟؟ به من گفت جانم؟؟

    احساس کردم قلبم تیر کشید. اصلا انتظارشو نداشتم. آی.... فکر کنم دارم ذوق مرگ میشم.

    با شیطنت گفت:

    _غش نکنی جینگیلی؟ بیخشید اشتباه شد.

    سرمو بلند کردمو نگاش کردم.

    با این که میخندید ولی همون غمِ همیشگی تو چشماش بود.

    اصلا نمیفهمم این پسره چشه؟ یه روز مهربونه، یه روز مثلِ سگ پاچه میگیره. یه روز بوسم میکنه، فرداش کارتِ عروسیشو پخش میکنه.

    تا اینو گفتم یادِ سوالی که میخواستم بپرسم افتادمو گفتم:

    _جونِ من کارت و خودت انتخاب کرده بودی؟

    گویا انتظارِ این سوال و نداشت چون چایی پرید تو گلوش. بعد از چند تا سرفه با بی تفاوتیِ ظاهری ای گفت:

    _کدوم کارتو میگی؟

    بازم دلم نیومد بهش گیر بدم و ناراحتش کنم، واسه همین فوری گفتم:

    _هیچی بیخیال.

    با اجازه ای گفتمو از اتاق خارج شدم.

    _سلام جیگر طلا.

    اخمامو کشیدم تو همو برگشتم سمتِ صدا.

    _ زهرِمارو جیگر طلا. خوشت میاد اذیت کنی؟ اگه یه بار دیگه بگی، دیگه باهات حرف نمیزنم.

    قیافشو مظلوم کرد و گفت:

    _دلت میاد؟ منه بیچاره ۲ ساعتِ منتظرتم. زیرِ پام بیشه زار تشکیل شد.

    _حالا واسه چی اومدی آقایِ جنگلبان؟

    به جعبهٔ شیرینیِ تو دستش اشاره کرد و با خنده گفت:

    _واسه امرِ خیر مزاحمتون شدم.

    _تو شبا تو آب نمک میخوابی؟

    _نه بخدا.... همون بچه که بودم یه بار افتادم تو آب نمک، باقیش خدا دادیه.

    خندیدم. همزمان با من صنم هم خندید. با چشم و ابرو پرسید که این کیه؟

    قبل از این که جواب بدم صدایِ عصبانیِ آرتام هممونو میخ کرد:

    _پس واسه امرِ خیر اومدین؟ خیلی بیجا کردین؟ مگه بیمارستان جایِ این کاراس؟

    لااله الا الله باز این پسره پیداش شد.

    داریوش گفت:

    _به به آقایِ دکترِ خشن. بفرمائید دهنتونو شیرین کنین.

    آرتام صورتش از عصبانیت سرخ شده بود. با حرص نگام کرد و گفت:

    _حسابتو میرسم افشار.

    بعدشم رفت تو اتاقش و درو محکم کوبید.

    باز شدم افشار؟؟!!! تا همین چند دقیقه پیش که جونش بودم. همون تشخیصی که روزِ اول در موردش داده بودم درست بود, ۲ شخصیتیه.

    _مزاحمه؟ بزنم نفلش کنم؟

    قبل از من صنم جواب داد:

    _خاک به سرم، مزاحم چیه؟ ایشون دکتر زند هستن.

    _بله میشناسمشون.

    بعد ادامه داد:

    _حیفه سرو صورتِ خوشگلتون نیس که میخواین خاک مالیش کنین؟

    لپایِ صنم گل انداخت. داریوشم خیره شده بود بهش.

    تک سرفه ای کردم.

    رو به من گفت:

    _معرفی نمیکنی؟

    دستمو به قصدِ معرفی گرفتم سمتِ صنم و گفتم:

    _صنم جان، از همکارا و دوستا ی عزیزم.

    جهتِ دستمو به طرفِ داریوش تغییر دادم و ادامه دادم:

    _داریوش خان، ناجی و راننده ی من.

    با هم دست دادن. داریوش گفت:

    _خیلی خوشوقتم صنم خانوم.

    گفتم:

    _حالا جدی جدی واسه چی اومدی؟

    _گفتم که امرِ خیر.

    _لـــــــــــوس.

    _بابا تشکرم امرِ خیره دیگه.

    هممون خندیدیم.

    بعد از خوردنِ شیرینی و چایی، نمیدونم داریوش چی درِ گوشِ صنم گفت که ریز خندیدو ۶۰ بار سرخ و سفید شد و بالاخره رو یه تیکّه کاغذ یه چیزایی که احتمالا شماره ش بود نوشت و داد دستش.



    لینکِ نقد:

    معرفی و نقد رمان از بهشت تا بهشت | selocan كاربر انجمن
    ویرایش توسط selocan : 1393,02,02 در ساعت ساعت : 23:08

  7. 112 کاربر از پست selocan تشکر کرده اند .


  8. Top | #26

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    فروردین 1392
    نوشته ها
    461
    میانگین پست در روز
    0.92
    محل سکونت
    ارومیه
    تشکر از کاربر
    892
    تشکر شده 13,846 در 437 پست
    اندازه فونت

    Smile از بهشت تا بهشت | seloca کاربر انجمن

    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .

    ولو شده بودم رو تختِ استراحتِ اتاقِ انترنها. صنم هم روبروم نشسته بود و با لیوانِ تو دستش بازی میکرد. کلِ کارارو انداخته بودیم گردنِ دوتا پرستارِ جدید. هرچی باشه قدمتِ ما بیشتره، بالاخره باید زور بگیم یا نه؟

    _دایانا؟

    _جانم؟

    _داریوشو از کجا میشناسی؟

    _خیلی تصادفی شناختم.

    _چقدر تصادفی؟

    مجبور شدم تمامِ ماجرا رو البته با سانسورِ قسمتِ فرار کردن از دستِ آرتام تعریف کنم براش.

    _به نظرت پسره خوبیه؟

    _نظرِ خودت چیه؟

    _پسره خیلی مهربونیه، چشاش خیلی قشنگه. خیلی مودبانه شماره مو خواست و گفت قصدِ آشناییِ بیشتر داره. چشاشم خیلی قشنگه. پسرِ شوخیم هست.

    _راستی صنم؟ نظرت در موردِ چشماش چیه؟

    _خیلی قشنگه.

    یهو متوجهِ حرفم شد و محکم زد به پام .

    _پاشو به جایِ این چرت و پرتا بریم یه عرضِ اندامی بکنیم تا صدایِ حبیبی در نیومده.

    _باشه فقط قبلش یه شیرینیِ دیگه بده بخورم.

    بعد از یک عملیاتِ موفقِ خود نمایی، برایِ صرف ناهار تشریفمونو بردیم غذاخوریِ بیمارستان.

    برایِ اولین بار آرتام هم اومده بود. همچین با حرص چنگالشو فرو میکرد تو ماهی که گفتم الان از سازمانِ حمایت از حیوانات, هر چند مرده میان و کت بسته تحویلِ قانون میدنش.

    داشتم نگاش میکردم که سوسن ردِ نگاهمو گرفت:

    _خیلی دوسش داری دایانا؟

    _بخدا خودمم نمیدونم. اصلا کاراشو درک نمیکنم. گاهی تا حدی مهربون میشه که میخوام بپرم بغلش، ماچش کنم ولی به ساعت نمیکشه، انقدر بداخلاق میشه که حتی نمیتونی سلامش بدی.

    سوسن خواست جوابمو بده که الهام (یکی از اون ۲ تا پرستارهایِ جدید) نشت کنارمون و گفت:

    _خودمونیم عجب تیکه ایِ این دکتر زند.

    چـــــــــــی؟ چی گفت این میمون؟ مهسا کم بود حالا اینم شده رقیبِ عشقی واسه من؟ دلم میخواست موهاشو که از زیرِ مقنعه, طبقهٔ جداگانه ای تشکیل داده بودو بگیرم بکشم عقبو با همون سرعت سرشو بکوبم به میز.

    قبل از اینکه من جوابشو بدم صنم گفت:

    _اولا صاحاب داره.

    با نگاهی به من ادامه داد:

    _ به فرضم که نداشته باشه، هستن کسایی که تو نوبت باشن اونم از نوعِ دوطرفه اش. درضمن تو اومدی اینجا پرستاری کنی یا جلف بازی؟

    الهام دستشو گذاشت زیر چونه شو با لبخندِ مسخره ای گفت:

    _هیچکدوم. اومدم دکتر بازی.

    عجب دخترِ پررویی هــــــــا.

    نذاشتم صنم جوابشو بده، سریع گفتم:

    _بچه ها بریم دیگه. گوشیم اینجا آنتن نمیده. میترسم سهند زنگ بزنه نگران شه.

    الهام سرشو برگردون سمتِ منو با همون لبخندِ مسخره اش گفت:

    _سهند کیه؟

    _چند تا چند تا الهام جان؟ تو گلوت گیر نکنه عزیزم؟ میترسم خدایِ نکرده خفه شی، بیفتی کپه مرگتو بذاری همه از دستت راحت شن.

    با گنگی گفت:

    _هان؟؟!!!

    لبخندی زدمو گفتم:

    _هان نه بله. ماهیو میگم....یکم بزرگه بپّا رودل نکنی.

    آرتام با دهنِ باز نگامون میکرد. نمیدونم تو کفِ حرفایِ من بود یا الهام.

    چند ساعتِ باقیمانده رو سرمو با مریضا و پرونده هاشون گرم کردم . خوشبختانه امروز زیاد سرمون شلوغ نبود ولی یکم خسته شده بودم.

    تازه رسیده بودم دمِ درِ خونه. خیلی بی حوصله بودم، سعی داشتم درو باز کنم که آرتام گفت:

    _میشه یکم با هم حرف بزنیم؟

    برگشتم سمتِ صدا. وایساده بود تو چارچوبِ در. معلوم بود اونم تازه رسیده. هنوز لباساشو عوض نکرده بود.

    _فکر نکنم منو شما حرفی واسه گفتن داشته باشیم.

    دوباره همون نگاهِ غمگین, همون مظلومیتی که دلیلشو نمیفهمم. تکیه شو از در گرفت و اومد نزدیکم:

    _دایانا آخه چرا انقدر منو اذیت میکنی؟؟

    _مـــــــن؟ من اذیت میکنم یا تو؟ آخه آدم انقدر مرموز، انقدر عجیب غریب؟؟! نمیفهممت آرتام. نمیفهمم. با دست پس میزنی با پا پیش میکشی. یه روز میگی دوسم داری، فرداش دستِ مهسا رو میگیری میاری خونه. واسم آهنگ میذاریو میگی عشقم موندگار نیس، برو ردِ کارت ولی تا یکیو پیشم میبینی رگِ غیرتت باد میکنه. والّا حسابی گیجم کردی....چی از جونم میخوای؟ میخوای چیت باشم؟ دوست؟ معشوقه؟ همبستر یا همسرت؟ به ولایِ علی دیگه فرقی نداره واسم, فقط موضعتو مشخص کن.

    قبل از این که بتونم عکس العملی نشون بدم لباشو گذاشت رو لبام.

    حسِّ آشنایی که تو این مدت گمش کرده بودم دوباره سر و کله اش پیدا شد. قبل از این که غرقِ لذت بشم، دستمو گذاشتم رو سینه شو هولش دادم عقب.

    _معلوم هست چه غلطی میکنی؟

    _مگه نگفتی انتخاب کنم؟ منم انتخاب کردم. خیلی بیشتر از یه دوستِ معمولی دوست دارم. بنا به دلایلی همسرم نمیتونی باشی. پستِ معشوقه هم پر شده. میمونه فقط همبستری.

    با پوسخند گفتم:

    _فکر میکردم اون پست و مهسا جونت پر کرده.

    _همیشه واسه تو جا هست.

    بدونِ این که حتی یه لحظه شک کنم یکی خوابوندم زیرِ گوشش.

    اصلا تعجب نکرد. مثلِ این که خیلی وقت بود منتظرِ این سیلی بود. از لبش خون میومد. نمیدونم به خاطرِ کاره من بود یا ....

    خواست چیزی بگه که در باز شد و یهدا اومد بیرون. دمپایی هایِ قرمزِ کوچولوشو پوشید و چسبید به پام:

    _مامان، مامان گشنمه.

    خنده ام گرفت. آرتام ابروهاشو داد بالا و با تعجب خیره شد به یهدا. زیرِ لب زمزمه کرد:

    _مامان؟!!!

    همون لحظه سهند دمِ در ظاهر شد. طبقِ عادتِ همیشگیش بدونِ تی شرت.

    _ ?balım? kaç kere söyledim koşma die

    (عسلم؟ چند بار بهت بگم ندو.)

    آرتام و کارد میزدی خونش در نمیومد. چشماش بینِ خالکوبیه سهند و نگاهِ یهدا میچرخید. دستاشو مشت کرده بود و تند تند نفس میکشید. برگشت بره خونه که پشیمون شد و با صدایِ بلندی گفت:

    _شوهرِ خارجکیت خبر داره دوست پسر داری؟

    سهند گفت:

    _دایانا تو دوست پسر داری؟

    آرتام پوسخند زد. یهدا مانتومو کشید و گشنه بودنشو یادآوری کرد. بغلش کردمو با ناراحتی رو به سهند گفتم:

    _سهند؟ قسمتِ شوهر واست عجیب نبود به دوس پسرم گیر دادی؟

    خندید و یهدا رو از بغلم گرفت. یهدا تا جایی که جا داشت زبونشو درآورد و رو به آرتام گفت:

    _.sevmedim seni

    (ازت خوشم نیومد.)

    آرتام همچنان با تعجب و عصبانیت نگام میکرد. اهمیتی ندادم. همراهِ سهند اینا رفتم داخل و درو بستم.

    انقدر من حرص خوردم حالا نوبتِ شماست دکی جون.



    لینکِ نقد:
    معرفی و نقد رمان از بهشت تا بهشت | selocan كاربر انجمن
    ویرایش توسط selocan : 1393,02,02 در ساعت ساعت : 23:14


  9. Top | #27

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    فروردین 1392
    نوشته ها
    461
    میانگین پست در روز
    0.92
    محل سکونت
    ارومیه
    تشکر از کاربر
    892
    تشکر شده 13,846 در 437 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض از بهشت تا بهشت | seloca کاربر انجمن

    یهدا رو از سهند گرفتم و نشوندم رو پام. به ترکی بهش گفتم:

    _چی میخوای واست درست کنم؟

    _مرغ بپز برام.

    _چشم خوشگلم. یکم صبر کن واست زرشک پلو درست میکنم.

    سهند با خنده گفت:

    _این گل پسرِ خشن کی بودن؟

    تا اینو گفت یادِ چند دقیقه پیش افتادم و با عصبانیتِ ظاهری گفتم:

    _ اَه سهند. چند بار بهت بگم لخت نگرد تو خونه؟

    _واسه تو که بد نشد.

    _اوفـــــــــــــف سهند اوفـــــــــــــف.

    _. bu kadar oflayıp puflama .نگفتی کی بود؟

    (انقدر آه نکش. )

    با شیطنت گفتم:

    _همسایه.

    _پس ایـــــــــــــنطور.

    زیرِ لب یه چند بار این کلمه رو تکرار کرد.

    لباسامو با تاپ شلوارکِ سفیدم عوض کردم. موهامو شونه کردم، میخواستم ببندم که سهند اومد تو اتاق:

    _دلم واسه موهات تنگ شده دایانا. یکم باز بذار.

    _هوا گرمه سهند.

    سوئیچ تو دستشو مثلِ پاندولِ ساعت تکون داد و گفت:

    _ببین واست چی خریدم؟

    با جیغ گفتم:

    _ســــــــــــهند؟؟!!! ماشین خریدی برام؟ نکنه اون مگان دمِ دری ماله منه؟

    _الهی قربون ذوقّت بشم من. نه عزیزم اون برا خودمه. واسه تو 206 خریدم.

    _آخ جون. خیلی دوست دارم سهند.

    سوئیچو پرت کرد سمتمو گفت:

    _پس موهاتو باز میذاری؟

    سوئیچو تو هوا قاپیدم, چشمکی زدمو گفتم:

    _نه. ماشین خریدی, کولر که وصل نکردی.

    خندهٔ بلندی کرد و رفت.

    مرغ و پختم و سرخ کردم. برنجو دم کردم. داشتم سالاد درست میکردم که تلفنم زنگ خورد.

    _سلام بابا جونم. خوبی؟

    _خوبم فندقم. تو خوبی؟

    _عالیم بابا. مامانم خوبه؟ راستی کجایین بابا؟ راه افتادین؟ بابا علی و مامان مریمم با شمان؟

    _بابا وقت کردی نفسم بکش. جوابِ سؤالات به ترتیب میشه: داره گریه میکنه. تازه تبریزو رد کردیم. بله یه چند ساعتی میشه. بله با مان.

    _حالا چرا گریه؟

    _چون مریمم داره گریه میکنه. دلِ جفتشونم واسه سهند تنگ شده. منو علیم داریم دق میکنیم.

    همون لحظه صدایِ مامانم اومد:

    _مهــــــــــدی, به جایِ نق زدن جولوتو نگاه کن.

    با خندهٔ گفتم:

    _اوه اوه بابام, قطع کن تا کتک نخوردی. آروم رانندگی کنین. به همه سلام برسونین.

    _چشم بابا. فعلا خداحافظ.

    _خداحافظ.

    بعد از سالاد میزو چیدم. رفتم طبقه بالا. آروم درو باز کردم. سهند و یهدا بغلِ هم خوابیده بودن. دستمو کشیدم رو موهایِ یهدا. چشاشو باز کرد.

    گفتم:

    _. yemek hazırdır

    (غذا حاضره.)

    با خوشحالی شروع کرد به تکون دادنِ سهند.

    _. baba kalk sana, öldüm açlıktan

    (بابا بیدار شو دیگه. مردم از گشنگی.)

    سهند چشاشو باز کرد و مارو نگاه کرد. یهدا رو زد زیرِ بغلشو گفت:

    _پیش به سویِ غذا.

    با شیرین زبونیایِ یهدا غذامونو خوردیم. بعد از جمع کردنِ میز شروع کردم به شستنِ ظرفا. یهدا پشتِ سرِ هم خمیازه میکشید. رو به سهند گفتم:

    _بچه مرد از بی خوابی. ببر اتاقِ من بخوابونش. منم واست چایی میارم.

    _اولا اتاقِ مهمون میخوابونمش، هنوزم کمرم درد میکنه. بعدشم چایی نمیخوام، قهوه درست کن برام.

    _حوصلهٔ قهوه ندارم سهند. برو بخوابونش, خودت بیا درست کن.

    _باشه تنبل خانوم, الان میام.

    بعد از تموم شدنِ کارم نشستم رو کاناپه و TV و روشن کردم. نیم ساعت بعد سهند اومد.

    _فک کردم با یهدا خوابیدی.

    _نه بابا. مگه ولم میکنه. واسه پرنسسم باید قصه تعریف کنم تا بخوابه.

    _ای جان قربونش برم.

    _هنوزم قهوهٔ میخوای؟

    _راستشو بخوای خجالت میکشم بگم آره.

    خندهٔ دندون نمایی کردمو ادامه دادم:

    _هم مهمونی هم واسم ماشین خریدی. من باید برات دلا راست شم.

    _تو بخند و خوشحال باش من هیچی ازت نمیخوام عزیزم.

    دست به قهوهٔ ترک درست کردنه سهند خیلی خوبه. بازم مثلِ همیشه یه قهوهٔ تپل درست کرد برامون, البته مالِ من شیرین بود.

    یه قلوب خوردمو گفتم:

    _سهند, مامان اینا را افتادن. فکر کنم تا فردا ظهر برسن ایشالله.

    با دلخوری گفت:

    _چرا شب راه افتادن؟ مگه منو یهدا فرار میکردیم؟

    سرمو کج کردمو گفتم:

    _خوب نتونستن طاقت بیارن، بیچاره ها بیشتر از ۶ ماهِ ندیدنتون.

    _ تو چی؟ دلت واسم تنگ شده بود؟

    بلند شدم رفتم پیشش نشستم و گفتم:

    _خیلی خوشحالم که برگشتی داداشی جونم.

    بوسش کردم و ادامه دادم:

    _بریم لالا سهندی؟

    جوابِ بوسمو داد و گفت:

    _تو برو. من فعلا خوابم نمیاد. میخوام یکم فیلم ببینم.

    _باشه پس شب بخیر.

    _راستی دایانا فردا ساعتِ چند میری؟ بگو تلفنو کوک کنم بازم دیر نکنی.

    _فردا شیفتِ شبم, تا لنگِ ظهر میخوام بخوابم.

    _خوابایِ به به ببینی. شب بخیر.

    سلّانه سلّانه از پلّه ها رفتم بالا. دلم نیومد یهدا رو بوس نکرده بخوابم. درِ اتاقشو آروم باز کردم. به قدری شیرین خوابیده بود که میخواستم قورتش بدم. یه بوسِ کوچولو نشوندم رو لپشو با خیالِ راحت رفتم خوابیدم.

    نمیدونم ساعت چند بود که با صدای گریه شایدم خنده از خواب بیدار شدم.

    سهند دمر خوابیده بود. یه کم دقت کردم تا ردِ صدارو بگیرم. فکر کنم صدایِ گریهٔ یهداست.

    چشامو بستم. حتما خوابِ بد دیده. بیخــــــــیال بابا...

    تازه داشت چشام گرم میشد که متوجهِ موقعیتم شدم. دوباره چشامو باز کردم و محکم زدم رو کمرِ سهند و گفتم :

    _سهند, پاشو یهدا داره گریه میکنه.

    اصلا نفهمیدم چی شد. سهند با چنان سرعتی از جاش پرید و رفت سمتِ اتاقِ یهدا که فرصت نکردم عکس العملی نشون بدم.

    یکم گنگ اطرافمو نگاه کردم. بعد از چند دقیقه به خودم اومدم. سریع دویدم بیرون و داد زدم:

    _سهند چی ش...

    با دیدنِ مامان اینا که سهند و یهدا رو داشتن تو بغلشون له میکردن, تازه دوزاریم افتاد، صداهایی که شنیدم ماله چی بوده.

    خونه که نیست کاروانسراست. معلوم نیست چطوری اومدن تو!! کی یهدا رو پیدا کردن!!

    تک سرفه ای کردمو گفتم:

    _قدیم ندیما میگفتن نو که اومد به بازار تازه میشه دل آزار, دقیقا در موردِ من صدق میکنه ها. چرا کسی منو تحویل نمیگیره؟

    مامانم با گریه در حالی که سرِ سهند و ناز میکرد گفت:

    _ خوبی مامانم؟

    با خندهٔ گفتم:

    _ با منی یا با سهند.

    _معلومه که با سهندم. تورو که میبینم خوبی خدارو شکر.

    بابا علی اومد طرفم, سرمو بوس کرد و گفت:

    _بیا بابا, بیا بشین پیش خودم. اینارو جوِ پسر و نوه گرفته فعلا.

    _قربونت برم بابا، مگه شما منو تحویل بگیرین.

    مامانم اینا انقدر سهند و یهدا رو له کردن و قربون صدقشون رفتن که من حالم بد شد دیگه.

    قبل از این که وقتِ رفتنم بشه بند و بساطمو جمع کردمو رفتم بیمارستان. خیلی دلم میخواست با ماشینم برم ولی هر کاری کردم نتونستم خودمو قانع کنم که تو این ترافیک, خودم رانندگی کنم.

    بیخیالِ ماشین شدم, با دربست رفتم.

    متأسفانه امشب مجبور بودم الهام و شیدا رو تحمل کنم. صنم و سوسن شیفت نبودن. ولی چون زود رسیده بودم هنوز نرفته بودن.

    صنم پشتش به من بود و داشت با داریوش حرف میزد. داریوش منو دید یه لبخند نشست رو لباش. رفتم نزدیکترو رو به داریوش گفتم:

    _چطوری بزغاله؟

    چشاش از تعجب گرد شد و گفت:

    _بزغالـــــــه؟ دستت درد نکنه دایانا خانوم.

    _ تا وقتی که بهم بگی جیگر طلا منم بهت بزغاله میگم.

    _اولا من که هنوز چیزی نگفتم, بعدشم حالا چرا بزغاله!!

    رو به صنم که داشت مارو نگاه میکرد گفتم:

    _چطوری خوشگله؟ چشمِ حبیبی و دور دیدی خوب دلو قلوه میدی میگیریــــــــا.

    برگشتم سمتِ داریوش:

    _اولا نگفته بودی ولی به ذهنت رسیده بود که بگی, بعدشم به خاطرِ ریشت میگم. آخه همون اولین بار که دیدمت منو یادِ بزهِ باغبونِ آقا جونم اینا انداختی. قبلا روم نمیشد بگم بهت ولی حالا که صنم جون, تورتون کردن دیگه پسر خاله شدیم راحت میتونم اذیتت کنم.

    صنم سرخ شدو سرشو انداخت پایین. داریوش گفت:

    _انقدر سر به سرِ خانومِ من نذار. تو برو به خشمِ اژدهات برس.

    بلند زدم زیرِ خندهٔ و گفتم:

    _منظورت آرتامِ, دیوونه؟!! اینجا نیست. به ندرت شبا میاد.

    صنم یهو مثلِ اینکه یچیزی یادش افتاده باشه فوری سرشو گرفت بالا و هول هولکی گفت:

    _ نه دایانا اومده. تازه می....

    آرتام پرید وسطِ حرفشو گفت:

    _مرسی خانومِ محسنی, باقیشو خودم حل میکنم.

    با دیدنِ آرتام کم مونده بود سکته کنم. با استرس یه چشمم به داریوش, یکیشم به آرتام بود. داریوش چشمکی زد. فوری آرتامو نگا کردم. هیچ عکس العملی نشون نداد. خیلی خونسرد گفت:

    _بیا اتاقم کارت دارم.

    یه شب بخیری به داریوش و صنم گفت و رفت. داریوش وقتی فکِ بازمو دید خندید و گفت:

    _نترس بابا. دیگه میدونه که من, دوس پسر تو نیستم مالِ صنم خانومم.

    _میدونه؟ از کجا؟

    صنم گفت:

    _ نیم ساعت پیش اومد. هم با داریوش آشنا شد هم گفت که وقتی دایانا اومد بفرستینش اتاقم.

    _ولی این که امروز اینجا کاری نداشت صنم.

    _میدونم. منم بهش همینو گفتم ولی میدونی چی جوابمو داد؟

    این دفعه داریوش پیش دستی کردو گفت:

    _هیچی گفت میخواد باهات خصوصی حرف بزنه ولی پیش شوهرت نمیشه. شیطون تو متأهل بودیو من خبر نداشتم.

    صنم زد به بازوش. با چشم و ابرو بهش فهموند که ساکت شه.

    _بچه ها شما به عشقولانه در کردنتون ادامه بدین. من برم ببینم این دفعه چی میخواد بلغور کنه.



    لینکِ نقد:

    معرفی و نقد رمان از بهشت تا بهشت | selocan كاربر انجمن
    ویرایش توسط selocan : 1393,02,02 در ساعت ساعت : 23:21

  10. 112 کاربر از پست selocan تشکر کرده اند .


  11. Top | #28

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    فروردین 1392
    نوشته ها
    461
    میانگین پست در روز
    0.92
    محل سکونت
    ارومیه
    تشکر از کاربر
    892
    تشکر شده 13,846 در 437 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض از بهشت تا بهشت | seloca کاربر انجمن

    خیلی دلم میخواست بدون این که در بزنم، یهو درو باز کنم و بپرم داخل ولی از طرفیم میترسیدم جنّیش کنمو از اینی که هست بد اخلاقتر بشه.

    خودمو سپردم به خدا و با یه بسم الله رفتم تو.

    نشسته بود پشتِ میزش. یه چیزی تو دستش بود. با دیدنه من گذاشتش تو کشو. اخمِ کوچولویی کرد و گفت:

    _فکر نمیکنی یه چیزی یادت رفته؟

    با پرروییه تمام گفتم:

    _نه. چطور مگه؟

    _در زدن مثلا...

    _آهـــــــــــــان، میخواستم غافلگیرتون کنم.

    زیرِ لب زمزمه کرد:

    _من امروز, به قدرِ کافی غافل گیر شدم.

    از جاش بلند شد. میزشو دور زد. نشست رو یکی از صندلیایِ چرمی و با دست به روبروش اشاره کرد و گفت:

    _اگه بخوای میتونی بشینی.

    نه پس طیِ سخنرانیت مثلِ محکوما سرِ پا وایمیسم!! میخوای برم یه لنگه پا بایستم گوشه اتاقت؟؟! پسرهٔ خل.

    نشستم بغل دستش. اول تعجب کرد ولی بعد یه لبخندِ کوچیک زدو و سرشو تکون داد.

    _میخوام باهات حرف بزنم. باید خیلی وقت پیش اینا رو میگفتم ولی خوب نشد.

    داشتم ذوق مرگ میشدم. کارخونه قند و با جاش تو دلم آب میکردن. اصلا انتظار نداشتم انقدر زود اعتراف کنه.

    دوباره داشتم تو عالمِ هپروت سیر میکردم. چشام میخِ آرتام بود ولی حواسم جایِ دیگه... لباش تکون میخورد. داشت یه چیزایی میگفت ولی من اصلا نمیفهمیدم چی میگه. یعنی صدارو نداشتم.

    تمام حواسم به این بود که تصمیم بگیرم وقتی گفت دوست دارم، منم دوباره اعتراف کنم یا این که این دفعه, یکم ناز کنم براش. اوفـــــــــــف چقدر سخته تصمیمگیری...

    دستاشو جلو صورتم تکون دادو گفت:

    _گوش کردی چی گفتم دایانا؟

    _هان؟! آره. یعنی نه. یعنی چیزه.... میشه یه بار دیگه بگین؟ حواسم نبود.

    پفی کرد و زل زد به دیوارِ روبروش که پر از تابلوهایِ تقدیر و تشکر و مدارکِ تحصیلی بود. منم همین کارو کردم.

    بعد از چند دقیقه تکیشو داد به دسته صندلی و برگشت سمتِ من و شروع کرد به حرف زدن:

    _ببین دایانا, دوباره نمی تونم مقدمه چینی کنم برات, میرم سر اصلِ مطلب.

    نفسِ عمیقی کشید و ادامه داد:

    _ نمیگم آدمِ دختر بازیم ولی خوب شیطون بودم. هر شب مهمونی و پارتی. همیشه هم کلی دخترایِ رنگارنگ اطرافم بود, چون خودم میخواستم. سال ها درس خونده بودم و زحمت کشیده بودم، حالا دلم میخواست کیفِ دنیا رو کنم. اینو میگم که بدونی از کارائی که کردم اصلا پشیمون نیستم.

    خنده ام گرفت. مگه دخترباز شاخو دم داره؟؟!! خوب با این اوصاف که شاهشون بودی پسرِ خوب.

    _ توی یکی از همین مهمونیا با مهسا آشنا شدم. تو همون نگاهِ اول ازش خوشم اومده بود. اصلا لازم نبود من اقدام کنم، خیلی راحت خودش پا پیش گذاشت و دوست شدیم. چشایِ سبزش جادوم کرده بود. دوسش داشتم. قیدِ همه چیو به خاطرش زدم. دیگه نه از مهمونیا خبری بود، نه دخترا، فقط مهسا بود و عشق اون. تو این ۲ سالی که با مهسا بودم دست از پا خطا نکردم.

    بعد از مکثِ کوتاهی ادامه داد:

    _تا این که به پیشنهاد خالهٔ مهسا اومدم این بیمارستان و تورو دیدم. نمیدونم چی تو وجودت، چشمات، یا اون لبخنده شیرینت بود، ولی هرچی بود باعث میشد که بیشتر جذبت بشم. تو مثلِ مهسا فوری پا نداده بودی. همش اذیتم میکردی و سر به سرم میذاشتی، غافل از این که این کارات, بیشتر تحریکم میکرد که بهت نزدیک شم. حریص ترم میکرد که تصاحبت کنم ولی خو از طرفیم غرورم نمیذاشت پا پیش بذارم. فکر میکردم عاشقت شدم ولی سرِ عروسیِ محمد فهمیدم که این احساسم عشق نیست فقط هوسِ .

    سرشو انداخت پایینو گفت:

    _من هوسِ زنیو کرده بودم که متعلق به یکی دیگه بود. با مهسا بودم ولی فکرو ذکرم پیشِ تو بود. از خودم بدم میاد دایانا، میفهمــــــــــــی؟؟ بدم میاد. من... من مهسا رو دوست دارم دایانا. با این کارام هم زندگیِ تورو خراب کردم هم مالِ خودمو. تو واسه من یه هوس بودی، نمیگم زود گذر ولی هرچی بود عشق نبود. منو ببخش دایانا بیشتر از این نمیتونم ادامه بدم.

    ریز ریز میخندیدم و سعی میکردم جلو خودمو بگیرم تا همه حرفاش تموم شه. دلم میخواست یه دل سیر بچزونمش بعد بش بگم که سهند داداشمه. مطمئن بودم که بعد از این همه اتفاق این حقِ مسلّمه منه... از جاش بلند شد. رفت سمتِ کشوِ میزش و برگه ای رو که وقتی داخل شده بودم دستش بود و درآورد.

    برگشت پیشِ من، این دفعه نشست روبروم. خیره شد به برگه و گفت:

    _میخوام با مهسا ازدواج کنم و یه پدرِ متعهد باشم.

    برگه رو گذاشت رو میزو آروم هولش داد سمتِ من. از جرقه ای که تو سرم خورد لبخند رو لبام ماسید. حتی دلم نمیخواست کاغذو نگا کنم. از چیزی که قرار بود ببینم میترسیدم ولی نتونستم جلو خودمو بگیرم. دستایِ لرزونم و دراز کردمو برش داشتم.

    درست حدس زده بودم. برگهٔ آزمایش بود. اسمِ مهسا بالایِ صفحه, تو چشو جوابِ آزمایش مثبت.

    بارداره ؟ مهسا بارداره؟

    یه نفسِ عمیق کشیدم.

    یکی دیگه...

    یکی دیگه...

    هر کاری میکردم بازم احساس میکردم احتیاج به اکسیژنِ بیشتری دارم.

    برگه رو گذاشتم رو میز. دستمو مشت کردم که لرزشش مشخص نشه. میگن چاه مکن بهرِ کسی اول خودت بعدا کسی، واسه همین مواقع گفتن. من میخواستم اونو غافل گیر کنم ولی اون منو به معنایِ واقعیِ کلمه ضایع کرده بود. خواستم بلند شم برم ولی سرم گیج رفت. همه چیو ۲ تا ۲ تا میدیدم. نمیتونستم تمرکز کنم. دوباره نفسِ عمیق کشیدم و چشامو بستم.

    یکم بهتر شدم.

    گلوم میسوخت، با این حال آبِ دهنمو به سختی قورت دادم و با صدایی که سعی کردم نلرزه گفتم:

    _خوشبخت شین آقایِ دکتر. با اجازه.

    اینو گفتم و از اتاق زدم بیرون.

    باید میرفتم بیرون. احتیاج به هوایِ آزاد داشتم. صدایِ جیغ جیغِ شیدا و صنم میومد. بازم داشتن بحث میکردن. از پلّه ها رفتم پایین. رسیدم به حیاطِ بیمارستان. میخواستم بشینم رو یکی از نیمکتا ولی خیلی شلوغ بود.

    تصمیم گرفتم برم پارکِ روبرو. هوا تاریک شده بود ولی اون لحظه هیچی برام مهم نبود.

    از در زدم بیرون.

    داریوش تکیشو داده بود به ماشینو تند تند ساعتشو نگاه میکرد. منو که دید خواست بیاد سمتم که با اشارهٔ دست بهش فهموندم سرِ جاش بمونه.

    پارک دقیقا روبروی بیمارستان بود. باید از خیابون رد میشدم. زیاد حالم خوب نبود. احساس میکردم تلو تلو میخورم.

    یه چند قدم رفتم جلو. یکی داد زد:

    _دایـــــــــــانا مواظــــــــــب بـــــــــــاش.

    عجب صدای قشنگی داره لا مصّب... یادم باشه این دفعه که دیدمش بگم حتما یه سر رادیو بزنه. صدایِ ترمز, دردِ شدید تو پهلوم, صدایِ برخوردِ سرم به آسفالت, گرمایِ خونِ رو صورتم.

    اینا آخرین چیزایی بود که شنیدم و حس کردم. از گوشهٔ چشمم، چهرهٔ مضطربِ داریوشو دیدم.

    دیگه چیزی نفهمیدم...



    لینکِ نقد:

    معرفی و نقد رمان از بهشت تا بهشت | selocan كاربر انجمن
    ویرایش توسط selocan : 1393,02,14 در ساعت ساعت : 23:53


  12. Top | #29

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    فروردین 1392
    نوشته ها
    461
    میانگین پست در روز
    0.92
    محل سکونت
    ارومیه
    تشکر از کاربر
    892
    تشکر شده 13,846 در 437 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض از بهشت تا بهشت | seloca کاربر انجمن



    ************************************************** **********
    خوشبخت شم؟!

    بی اختیار پوسخند زدم. چقدرم قراره خوشبخت شم من، اونم با کی؟! مهـــــــــــــسا. فکر کن, حتی یه درصد...

    دلم میخواد یه دل سیر گریه کنم. بابام همیشه میگه مرد نباید گریه کنه، مخصوصا اگه از نوعِ دکترِ جامعه باشه که دیگه امکان نداره... من نمیفهمم مگه دکترِ جامعه دل نداره؟؟

    از خودم بدم میاد. چطور تونستم عاشقِ کسی بشم که شوهر داره !!! حالا شوهر به جهنم، بچه هم داره. من انقدر آدمِ مزخرفی بودم و خودم خبر نداشتم؟؟!!

    سرم درد میکنه...

    به نظر دخترِ دروغ گویی هم نمیاد. چرا متاهل بودنشو قایم کرده؟ شوهرشو دوست داره؟ اگه اونو دوست داشت چرا با من.... اصلا شوهرش تا حالا کجا بود؟ به چه زبونی حرف زد؟ چقدرم دخترِ شیرینی داره. شبیه کیه؟ حتما خیلی دوسش داره که رو سینش اسمشو زده.

    چقدر دلم میخواست اون لحظه یه چاقو بگیرم دستمو، سینشو خط خطی کنم.

    منم عجب رویی دارمــــــــــا... عاشقِ ناموسِ مردم شدم، ادعامم میشه.

    اصلا چطور تونستم این حرفارو بهش بزنم !!! مگه من دوسش نداشتم؟ مگه به خاطرِ دایانا از مهسا نگذشتم؟

    مهسا... مهسا... بدبختیم یکی دو تا که نیست. آخه این بچه از کجا پیداش شد؟ کاش اصلا مهسا ای در کار نبود. کاش هیچوقت نمیومدم این بیمارستان.

    دستمو گذاشتم رو شقیقه هامو فشار دادم. سرم پوکید بابا.

    باید قرص بخورم.

    چطوری قضیهٔ حاملگیِ مهسا رو به مامانم اینا بگم؟!! آوا پوست از سرم میکنه. تا گندش در نیومده باید کارایِ عقدو جور کنم. مثلا پسرِ بزرگِ خانواده ام, بخدا عقلِ آرسام و آرشام بیشتر از من کار میکنه.

    کیفمو از رو میز برداشتم، کتمو پوشیدم. فقط به خاطرِ دایانا اومده بودم اینجا. حالا که حرفمو گفته بودم و گند زده بودم به زندگیم باید میرفتم خونمون تا مامان اینارو راضی کنم. خیلی بی حوصله از پلّه ها رفتم پایین. قبل از این که برم خونه تصمیم گرفتم یه سر به کیارش بزنم.

    رفتم سمتِ اورژانس.

    دوستِ دایانا وایساده بود دم درِ اورژانس. اسمش چی بود؟ امـــــــــــــم... آهان صنم.

    گریه میکرد. در باز شد و داریوش در حالی که یکی بغلش بود وارد اورژانس شد. صدایِ گریه صنم شدت پیدا کرد.

    وا؟!! واسه چی داره... با دیدنِ دایانا و سر و صورت غرقِ خونو چشای بسته ش سر جام خشکم زد. داریوش بدنِ بی جونشو گذاشت رو برانکارد. سرش کج شد و دستش افتاد پایین. هجومِ چرت و پرتایِ مختلف و به مغزم احساس کردم ولی از همه مزخرفترش لحظه به لحظه قوی تر میشد. نکنه... مرده باشه؟

    دستمو گذاشتم رو قلبم، احساس کردم تیر کشید. نفسم بند اومده بود. افتادم رو زانوهام و با صدایی که از تهِ چاه در میومد گفتم:

    _یا ابوالفضل.

    نمیتونستم تکون بخورم, انگار پاهام چسبیده بود به زمین. چشای دایانا همچنان بسته بود و منِ احمق فقط زل زده بودم بهش. با شنیدنِ صدایِ پرستار که میگفت هنوز زنده است بالاخره جون گرفتم و از جام بلند شدم.

    دوییدم سمتِ برانکارد.

    مقنعه اش از سرش افتاده بود و موهایِ سیاهش چسبیده بود به پیشونیش. ردِ خون از لا به لایِ ابروهایِ نازکش تا پائینِ چونه ش دیده میشد. بی اختیار دستمو کشیدم رو چشاش، نمیدونم شاید با این کارم میخواستم باور کنم اینی که اینجا خوابیده، عشقِ منه, باید یه کاری بکنم، باید به خودم بیام.

    صنم سرشو گذاشته بود رو شونهٔ داریوش و گریه میکرد، اونم دستایِ خونیشو میکشید رو سرش. صدای گریه اش نمیذاشت تمرکز کنم. سرش داد زدم و گفتم:

    _بس کن دیگه. به جایِ این کارا بگید دکتر زمانی بیاد.

    با گفتنِ این حرف نبضِ دایانا رو گرفتم و اطرافمو نگاه کردم. داشتم دنبالِ کیارش میگشتم, بالاخره دیدمش. دستمو تو هوا براش تکون دادم. لبخند به لب میومد سمتمون که با دیدنِ دایانا یه لحظه ایستاد، معلوم بود شوکه شده ولی سریع خودشو جم و جور کرد و داد زد:

    _اتاقِ عملو آماده کنین.

    با چند قدمِ بلند خودش و رسوند بهمونو رو به من ادامه داد:

    _چی شده؟

    عاجزانه چش دوختم به داریوش. کلافه دستی به موهاش کشید و جواب داد:

    _چی بگم؟ میبینی که تصادف کرده.

    نفسمو سنگین دادم بیرون و رو به کیا گفتم:

    _نبضش خیلی ضعیفه.

    کیارش سرِ برانکارد و گرفت و در حالی که میرفت سمت آسانسور گفت:

    _خیله خوب، تو برو خونه...

    پریدم وسطِ حرفشو با عصبانیت گفتم:

    _مزخرف نگو کیا. منم میام.

    _با این وضعت میخوای بیای مثلا چی کار کنی؟؟ برو خونه, نگران نباش حالش خوب میشه.

    دستِ دایانا رو گرفته بودم و ول نمیکردم. صدامو بردم بالا:

    _گفتم میام یعنی میام.

    پرستاری که برانکاردو از سمتِ دیگه هل میداد گفت:

    _آقای دکتر باید سریع تر ببریمش. دستتونو...

    دیگه ادامه نداد.

    با اکراه دستشو ول کردم و دوئیدم سمتِ پلّه ها. نفس نفس زنان بعد از چن دقیقه خودمو رسوندم دمِ درِ اتاقِ عمل. تا دکتر سماوات برسه دستمو گذشتم رو زانو هامو نفسایِ عمیق کشیدم. با باز شدنِ درِ اتاقِ عمل و خروجِ کیارش، بالاخره درِ آسانسورِ سمتِ راستیم باز شد و دکتر سماوات هم به جمعِ ما پیوست. بریده بریده گفتم:

    _منم...باید...باشم.

    دکتر سماوات گفت:

    _آرتام با این حالت امکان نداره بذارم بری تو.

    _ولی..

    _ولی و اما نداره. همین که گفتم.

    تا خواستم اعتراض کنم، رفتن داخل و منو پشتِ در تنها گذاشتن
    .



    لینکِ نقد:

    معرفی و نقد رمان از بهشت تا بهشت | selocan كاربر انجمن
    ویرایش توسط selocan : 1393,02,15 در ساعت ساعت : 01:53


  13. Top | #30

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    فروردین 1392
    نوشته ها
    461
    میانگین پست در روز
    0.92
    محل سکونت
    ارومیه
    تشکر از کاربر
    892
    تشکر شده 13,846 در 437 پست
    اندازه فونت

    Arrow از بهشت تا بهشت | seloca کاربر انجمن

    . حسابِ زمان از دستم در رفته, نمیدونم چقدر گذشته ولی بس که راه رفتم کفِ پاهام درد میکنه.

    برایِ بارِ هزارم دستمو میکشم به موهامو میشینم رو صندلی، داریوش و صنمم روبروم نشستن. هر بار که سرمو بلند میکنم و چشمم میخوره به لباساشون حالم بد میشه. صنم بغض کرده، میخواد گریه کنه ولی همچین سرش داد کشیدم که دیگه جرات نمیکنه.

    تلفنش زنگ میزنه. زیر چشمی منو نگا میکنه و جواب میده:

    _سلام آقا سهند. خوبین؟

    _.....

    پس شوهرش بالاخره نگرانش شد.

    ازمون فاصله گرفت. زیاد متوجه نمیشم چی میگه ولی لحظهٔ آخر میشنوم که میگه:

    _بردنش اتاقِ عمل. منتظریم.

    گوشیو قطع کرد و دوباره نشست پیشِ داریوش. بی حوصله از جام بلند شدم و نشستم پیشِ صنم. بی مقدمه گفتم:

    _مرسی.

    داریوش برایِ اینکه بتونه منو ببینه سرشو خم کرد و گفت:

    _بابتِ ؟

    _اگه تو نبودی ممکن بود دایانا...

    نمیتونم ادامه بدم.

    چهره اش غمگین میشه. سرشو تکون میده و میگه:

    _همش تقصیرِ منه. اگه حرفشو گوش نمیکردم و جلوشو میگرفتم الان صحیح و سالم پیشمون بود.

    _مقصّر منم نه تو. اگه اون حرفارو بهش نمیزدم، این اتفاق نمیافتد. اگه یکم بیشتر دقت کرده بودم الان مهسا باردار نبود. اگه انقدر خود خواه نبودم...

    بی توجه به چشایِ گرد شدهٔ داریوش و اخمِ غلیظِ صنم, سرمو گرفتم بینِ دستام. ارنجمو گذاشتم رو زانوام, سعی کردم تمرکز کنم.

    ۲۰ دقیقه بعد, از ته راهرو شوهرِ دایانا به همراهِ ۲ تا خانوم و ۲ تا آقا گریه کنان به سمتمون اومدن. صنم بلند شد و رفت طرفشون, همدیگرو بغل کردن. یه چیزایی بهشون گفت که باعث شد گریه شون شدت بگیره.

    داریوش بلند شدو جاشو عوض کرد. منم به احترامشون از جام بلند شدم.

    صنم شروع کرد به معرفی. دستشو گرفت سمتِ خانومایی که تقریبا همسن بودن و گفت:

    _ خاله مریم و خاله پریناز مامانِ دایانا.

    حتما یکیش مادر شوهرشه.

    با دست به آقایونِ میانسالی که سمتِ راستِ شوهرِ دایانا بودن اشاره کرد و ادامه داد:

    _عمو مهدی و عمو علی بابایِ دایانا جون.

    احتمالا یکی از اینام پدر شوهرشه. با همشون دست دادم. قبل از این که صنم چیزی بگه، شوهرش دستشو دراز کرد و گفت:

    _سهند افشار هستم برادرِ دایانا.

    بچه ای که بغلش بود بیدار شد و چشاشو مالید. سهند رو به اون کرد و با لبخندِ کم جونی گفت:

    _این فرشته کوچولوِ خواب آلودم, دخترم یهدا.

    دستشو فشار دادم. نمیدونم چرا رفتم تو جلدِ جیمز باند و گفتم:

    _زند هستم. آرتامِ زند.

    _خوشوقتم.

    _همچنین.

    حسابی گیج شدم.

    گفت برادر؟ یعنی شوهرش نیست؟ یعنی اگه یکم صبور بودم و هیچ کدوم از اون حرفارو بهش نمیگفتم الان دایانا تصادف نکرده بود؟؟!!!

    ولو شدم رو صندلی.

    پس هنوز جایِ امیدی هست.

    خودم به حرفِ خودم خندیدم. چه امیدی آرتام؟! پس مهسا رو، بچه رو میخوای چیکار کنی؟!

    پوسخندی زدمو و نگاهمو سر دادم سمتِ خونوادهٔ جالبه دایانا. همشون به جز سهند با اکراه نشستن رو صندلی ولی همین که چششون خورد به پیرهنِ خونیه داریوش رنگشون پرید.

    سهند خیز برداشت سمتِ داریوش و داد زد:

    _مرتیکه تو این بلا رو سرِ خواهرم آوردی؟

    فوری از جام پریدم و در حالی که سعی میکردم یقهٔ داریوش و آزاد کنم گفتم:

    _نه بابا این بنده خدا...

    گیر کردم چی بگم ولی تا نگاهِ پر خواهشِ صنمو دیدم، بلافاصله ادامه دادم:

    _ از دوستایِ منه, موقعِ تصادف اونجا بود. دایانا رو آوردن بیمارستان.

    سهند زیرِ لب ببخشیدی گفت و برگشت پیشِ بقیه. خانومائی که تا همین چند ثانیهٔ پیش سکوت کرده بودن و ما رو نگا میکردن دوباره زدن زیرِ گریه. از رو کاراشون نمیشد تشخیص داد کدوم مامانشِ کدوم نامادری , بس که رفتارشون عینِ همه.

    گیج بودم، گیج تر شدم.

    بیخیالِ کشفِ رابطه شون شدم و دوباره نشستم بغل دستِ داریوش و سرمو تکیه دادم به دیوار. با بستنِ چشام همه مصیبتام یادم افتاد... کاش مهسایی در کار نبود. کاش یکم، فقط یکم صبر میکردم و میفهمیدم که سهند کیه. کاش بجایِ چرت و پرتایی که به دایانا گفتم, یکم دل و جرات داشتم و قیدِ مهسا رو میزدم.

    غرقِ افکارم بودم که در باز شد و کیارش و دکتر سماوات اومدن بیرون. هممون دوییدیم طرفشون.

    کیارش سرشو تکون داد و فقط یه کلمه گفت:

    _کما.

    مثه وحشیا بی اراده بهش حمله کردم و با عصبانیت گفتم:

    _یعنی چی کیــــــــا؟ کما یعنی چی؟

    دکتر سماوات دستشو گذاشت رو دستم و گفت:

    _آرتام، بیشتر از این کاری از دستمون بر نمیاد. بعد از این فقط میتونیم دعا کنیم.

    انگشتامو لایِ موهام کردم و نا امیدانه لب زدم:

    _یعنی تموم شد؟

    یکی از خانوما که اگه اشتباه نکنم پریناز خانوم بود وایِ خفیفی گفت و بیهوش شد ولی قبل از این که بخوره زمین بغل دستیش رو هوا گرفتش. پشت بندش اون یکی خانومم بی حال شد و بازم قبل از سقوط , گرفتنش.

    چشام سیاهی میرفت. یعنی چی کما؟ نکنه دیگه بیدار نشه؟

    داریوش سرِ جاش خشکش زده بود, نمیتونست عکس العملی نشون بده, البته وضعِ منم بهتر از اون نبود. خواستم برم با کیارش خصوصی صحبت کنم که سهند یهدا رو داد بغلم و یه چیزی گفت و رفت کمکِ باباش یا بهتر بگم باباهاش. انقدر سریع این کارارو کرد و نتونستم مخالفتی کنم و با چشایِ مستاصل و پریشون زل زدم به بچهٔ تو بغلم.

    یهدا اخم کرده بود و لباش آویزون شده بود, معلوم بود میخواد گریه کنه. با چونهٔ لرزونی گفت:

    _. ama ben senden hoşlanmadım

    (ولی من از تو اصلا خوشم نمیاد.)

    چی چی lanmadı? چی گفت؟ اصلا به چه زبونی حرف زد؟! آخه من چی بگم به این بچه!! تصمیم گرفتم شانسمو امتحان کنم. به انگلیسی گفتم:

    _من نمیفهمم چی میگی.

    اونم به انگلیسی جوابمو داد:

    _ولی من میفهمم که تو چی میگی.

    جلّل خالق.... این بچه چند تا زبون بلده؟!

    همون طور که با تعجب نگاش میکردم به فارسی گفت:

    _مامان دایانا کجاست؟

    اوه اوه اوه... لهجه رو ببین. باز گفت مامان؟ چرا به دایانا میگه مامان؟ حالا من چی جوابشو بدم؟! عجب گیری کردمـــــــــــا...

    سردرگمو با لبایِ جم شده خیره شده بودم بهش که سهند به دادم رسید و ازم گرفتش. یه چیزایی بهم گفتن که بازم سر در نیاوردم ولی همچنان حرکاتشون و تعقیب میکردم. یهدا دستاشو باز کرد و از همون جا پرید بغلِ مردی که پیششون بود. دوباره به همون زبونِ نامشخص یه چیزی گفت. فکر کنم اون مرده هم چیزی نفهمید چون سهند واسش زیر نویس اومد که:

    _میگه حوصله اش سر رفته و خوابش میاد.

    بعد رو به مرده ادامه داد:

    _بابام قربونت برم، ببرش حیاط سرشو گرم کن تا من ببینم چه گلی به سرم باید بگیرم.

    _پس مریم و پریناز چی؟

    قبل از این که سهند جواب بده گفتم:

    _نگران نباشین الان میگم آرامبخش بزنن بهشون.

    یهدا سرشو گذاشت رو شونه شو چشماشو بست. آخرین لحظه دوباره تکرار کرد:

    _مامان دایانا.

    رفتیم پیشِ بقیه. رو به صنم گفتم:

    _خانومِ محسنی ببرینشون بخش و سرم وصل کنین.

    سهند گفت:

    _منم میرم باهاشون.

    بالاخره داریوش به خودش اومد. نزدیکتر شد و رو به سهند گفت:

    _من میرم. شما با دکتر زند برین پیشِ دایانا.



    لینکِ نقد:

    معرفی و نقد رمان از بهشت تا بهشت | selocan كاربر انجمن
    ویرایش توسط selocan : 1393,02,15 در ساعت ساعت : 01:55


صفحه 3 از 17 نخستنخست 123456713 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. معرفی و نقد رمان از بهشت تا بهشت | selocan كاربر انجمن
    توسط selocan در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 485
    آخرین نوشته: 1393,06,06, ساعت : 18:58
  2. رمان شب های تنهایی من | بهشت شرقی کاربر انجمن
    توسط بهشت شرقی در انجمن تایپ رمان
    پاسخ ها: 61
    آخرین نوشته: 1393,03,19, ساعت : 14:13
  3. معرفی و نقد رمان عشق پیری | دل آرا دشت بهشت کاربر انجمن
    توسط دل آرا دشت بهشت در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 220
    آخرین نوشته: 1393,02,08, ساعت : 00:51
  4. رمان جادو | دل آرا دشت بهشت کاربر انجمن
    توسط دل آرا دشت بهشت در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 110
    آخرین نوشته: 1392,09,20, ساعت : 23:23
  5. رمان عشق پیری | satiris و دل آرا دشت بهشت کاربر انجمن
    توسط دل آرا دشت بهشت در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 186
    آخرین نوشته: 1392,08,28, ساعت : 22:00

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •