بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ رمان

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:
زیر 15 15 25.00%
15 تا 20 29 48.33%
20 تا 25 5 8.33%
25 تا 30 5 8.33%
بالای 30 6 10.00%
رأی دهندگان: 60. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۴ فروردين ۱۳۹۲, ۰۵:۵۴ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
Mahtabgole آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +43 امتیاز     
Post رمان عشق اعصاب خورد کنه من | Mahtabgole کاربر انجمن


سلام بچه ها....

من اومدم با یه رمان به نام " عشق اعصاب خورد کنه من "
امیدوارم خوشتون بیاد...چون اولین رمانمه خیلی واسه گذاشتنش استرس دارم....


هر نظر و پیشنهادی هم دارید بگید تا رمانم رو بهتر کنم.....به کمک شما برای بهتر کردن رمانم نیاز زیادی دارم.....


خوب حالا درباره رمان:
نام رمان "عشق اعصاب خورد کنه من"
خلاصه رمان:
داستان درباره دختری بنام سوشیانت است که عاشق پسری به نام شاهین است و قصد ازدواج با شاهین را دارد ولی از طرفی دیگر والدینش با ازدواج او مخالف هستند و شخص دیگری رو به عنوان همسر برای او میپسندند اما او با عشقش ازدواج میکند اما یک روز وقتی وارد اشپزخانه میشود و.....
سبک رمان:
رمانتیک و عاشقانه
کمدی احساساتی
کمی جنایی و ترسناک
شخصیت های رمان:
سامان کمالی
سوشیانت معینی
شاهین شایسته
جلد رمان:
جـــــلد اصلی رمــــان هم آمـــــاده شــــده...
بــــا تشــــکر فـــراوان از
YASAM!N کــــه جـــلد رو برام 2 بار عوض کـــرد تا جلد دل خواهم رو داشته باشم...



ایــــــنم از جــــلد قبلیم که مورد تایید قـــرار نگرفته بود...
http://mahtabgole.mihanblog.com/extrapage/jeldroman

لینک نقد: (خواهش میکنم بیان و نظر ها پیشنهاد های خودتو رو بدید!!)

معرفی و نقد رمان عشق اعصاب خورد کنه من | Mahtabgole کاربر انجمن




پـــــــــــــس...

 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



ویرایش توسط Mahtabgole : ۷ آذر ۱۳۹۲ در ساعت ۱۰:۰۴ قبل از ظهر
Mahtabgole آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
$Mery$, < IMANA >, .HOMA., .SaInA., a.aboody, Abandokht, abby7, Alireza gh, amorist, atashe_del, baran . M, best day, D0nya, Daniiii, expensive _love, farisa, ghazal-xr75, guitar_2013, hadis_s, hamta!!, hiva73, Hodaa37, Kamandooo, leila jam, maedeh angel, malina14, marale, MaRyaMi98, MehRNaZ - M, meli77, miss maryam, Monaica, nafas.10, Patient.Stone, patrin, pitishka, punio, Randy Or, real girl, Rozia*, rtin, sany2000, satiris, setaresetar, setayesh1363, Shabah eshg, shander sheap, sharmina, shiva 501, soha hoda, soheila1984, T.KHD, The Blind Owl, yasamin_34, yasi..., zeinab75, ziZi @ M, ÐOҜH] JÎG@R, آذردخت, آنیلا, اردلان خان, برگ پاییزی, خیال غزل, خیر ندیده, دختر شیطان, دریا دلنواز, رها_hd, زینب سادات, سیب سرخ حوا, صافیه, صبح بهار, فرنوش عاشق, فرگلf, مهتاب(آناناس), میلی میلیا, هانی جونی, هورسان, پریسا77, پونام, დshadow girlდ

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۲۴ فروردين ۱۳۹۲, ۰۷:۴۴ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
مدیر بخش کتاب
 
patrin آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +13 امتیاز     
پیش فرض

با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
آمارکتابهای در جریان سایت
در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید و به جز متن داستان پستی ارسال نکنید.
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
نویسنده های سایت حتما بخوانید!
برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
طراحی جلد رمان کاربران سایت
در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!



رفتنت را باور ندارم هنوز
 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


اطلاعیه ؛ مواردی که در کتابها نیاز به بازبینی دارند
مهمترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن

قوانین بخش نقـد کتابهای نویسندگان انجمن!

نحـوه ی قـرار دادن کتـاب در سایت!

اطلاعیه های بخش کتاب !

patrin آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۵ فروردين ۱۳۹۲, ۰۸:۴۳ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
Mahtabgole آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +26 امتیاز     
Post فصل اول - بخش اول

فصل اول ( از جانب سوشیانت )

- حالا می خوای چکار کنی؟؟؟
همون طور که مقنعه ام رو درست می کردم گفتم :(( خیلی واضحه...با شاهین ازدواج می کنم!!)) رویا به طرفم اومد و گفت :(( به نظر من هم این بهترین کاره ولی....!)) ساکت شد. بهش نگاه کردم و گفتم:(( ولی چی؟؟ مشکل وضع مالیشه؟؟)) گفت:(( نه عزیزم ، مسئله آرزو هایی که برای آیندتون دارین و سنتون هم که...))
- منظورت رو نمیفهمم ، سن چه ربطی به آرزو داره؟؟
- نه اینا دوتا موضوع جداگانه هستن ولی دوتا شون به بحث ما ربط دارن...اولا که سنتون واسه ازدواج خیلی خیلی کمه....سوشیانت به خودت بیا تو 20 سالت بیشتر نیست دختر....!! شاهین هم که فقط یک سال ازت بزرگ تره....دوما مگه تو نمی خواستی دکتر بشی؟؟ و مگه شاهین نمیخواد مهندس بشه؟؟ با ازدواجتون تمام این ارزو ها میره به فنا....!!
با اخم گفتم:(( کی یه همچین حرفی زده؟؟؟ من و اون میتونیم بعد از ازدواج هم درس بخونیم...زوج های دیگه ای هم هستن که این کارو میکنن...حتی با وجود سنه کمشون...به علاوه چرا ازدواج من با سامان مجازه ولی من مجوز ازدواج با شاهین رو ندارم؟؟؟ ها؟؟؟
- چون سامان پول داره و میتونه مخارج زندگیش رو در بیاره...
- دیدی گفتم...دیدی همه بحثت سر پول و موضوعات مالیه...!
- وای سوشیانت داری اعصابم رو خورد میکنی....تو یه سوال پرسیدی منم جوابت رو دادم....
دیگه بغض تو گلوم گیر کرده بود و نمیدونستم چکارش کنم...رفتم و سر تخت رویا نشستم و گفتم:(( اخه رویا ، مامان و بابام اصرار دارن که من با پسری که دوستش ندارم و حتی تا به حال ندیدمش ازدواج کنم...در صورتی که یه نفر دیگه هست که هم عاشقشم و هم میشناسمش و حتی میدونم که باهاش خوشبختم....مامان و بابام میخوان منو بخاطر پول بفروشن بدون این که به علایق خودم توجه کنن! رویا فقط تو با این ازدواج موافق بودی....اما الان تو هم دیگه پشت من نیستی دیگه مثله ساناز شدی و درکم نمیکنی....حتی ساناز هم که مثل تو بهترین دوستمه میگه با اون بچه پولدار لوس از خود راضی ازدواج کن...نمی دونم چرا منو درک نمی کنن؟؟؟)) رویا به طرفم اومد و گفت:(( ای به قربون تو برم...من هنوز پشتتم....من اینا رو واسه خودت میگم..من نمیگم برو با سامان ازدواج کن....میگم برای ازدواجت با شاهین عجله نکن...حالا پاشو اشک هاتو پاک کن...حیف این اشک ها نیست؟؟؟ الان باید بری خونه..مامانت این طور ببینت ناراحت میشه ها...))بلند شدم و کیفم رو برداشتم و گفتم:(( اگه من واسه مامانم مهم بودم حاضر به فروختنم نبود)) و از اتاق بیرون رفتم. رویا اومد دنبالم و گفت:(( وا..این چه حرفیه؟؟ تو که میدونی واسه مامان و بابات چقدر عزیزی...تو تک فرزندشونی...))بدون توجه به رویا به طرف خاله لاله (مامان رویا) دست تکون دادم و گفتم:((خاله دستت درد نکنه...من باید برم!))مامان رویا دست از کار توی اشپزخونه برداشت و همون طور که دستاش رو با دستمال اشپزخونه خشک میکرد اومد طرفم و گفت:(( وا کجا دخترم؟؟ مطمئنم قصد نداری اینقدر زود بری؟!))
- متاسفم ولی کار دارم خاله....خداحافظ
- خدا پشت و پناهت دخترم.
رویا به طرفم اومد و لپم رو بوسید و گفت:(( مراقب خودت باش...))
- باشه بابا مثل مامان بزرگ ها حرف نزن....
- برو بابا
سوار ماشین شدم...ماشینی که میدونستم تا دو روز دیگه باید بفروشمش،پس باید حداکثر استفاده رو ازش میکردم. وقتی به خونه رسیدم ماشین رو داخل نبردم...باید دوباره میرفتم بیرون....با شاهین قرار داشتم....
وارد خونه شدم و کفش هامو توی جا کفشی گذاشتم. میخواستم بلند سلام کنم که صدای بحث مادر و پدرمو از توی پذیرایی شنیدم.


ویرایش توسط Mahtabgole : ۶ تير ۱۳۹۲ در ساعت ۰۲:۱۱ بعد از ظهر
Mahtabgole آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۶ فروردين ۱۳۹۲, ۰۱:۴۲ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
Mahtabgole آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +27 امتیاز     
Post فصل اول - بخش دوم

نزدیک تر شدم تا شاید حرف هاشون رو واضح تر بشنوم. اره...این طوری بهتره...! شنیدم که بابام به مامانم میگفت:(( دیگه نمیدونم که باید چکار کنیم؟؟؟ داریم زیر قرض ها خفه میشیم!)) بابا بد جور عصبی و ناراحت بود. این رو از صداش فهمیدم. مامانم که از بابام عصبی تر میزد گفت:((میخوای چیکار کنی امیر؟؟؟))
-
ای بابا خوبه همین الان گفتم که نمیدونم.
- کدوم یکی از قرض ها رو دیروز پرداخت کردی؟؟
- اجاره خونه رو دادم....لاقل خونه داریم....
مامانم با حالت تمسخر گفت:(( اره....خیره سرمون یه خونه نقلی داریم که نه اب داره،نه گاز و نه برق....تازه باید طلبکارهارو از دم خونه جمع کنیم....)) بابام دیگه به حد انفجار رسیده بود. از سر مبل بلند شد و داد زد:(( تو انتظار داری من چکار کنم؟؟ها؟؟ اگه فقط سوشیانت با....))میدونستم که بابام میخواد چی بگه...برای اتمام این بحث بلند گفتم:(( سلام من اومدم خونه!))بابام دوباره سر مبل نشست و جواب سلام من رو داد. مامانم به سمتم اومد و گفت:(( سلام عزیزم، حتما گشنته! بیا یه چیزی بهت بدم بخوری...!)) میخواستم با مامانم به اشپز خونه برم که بابام صدام کرد.
- بله بابا جان...
- بعد از این که کارات رو کردی بیا پیشم باهات کار دارم. میخوام باهات حرف بزنم.
- چشم...
نه....مثل این که این بحث مزخرف تمومی نداره....ادامه این بحث در جلسات بعدی با شرکت بابای سوشیانت و نصیحتاش درباره ازدواج ...وای خدا کی حوصله داره؟؟ من کی از دست این نصیحت ها خلاص میشم؟؟؟ خیره سرم بیست سالمه...هنوز باید نصیحت بشنوم....اوفــــــــــــ..
غذا خوردم ، حموم رفتم و حالا نوبت رسید به مرحله حساس....ملاقات با مشاور ازدواج....بله دیگه بابام واسه خودش یه پا مشاوره و کل بحثمونم نصیحت ،
نصیحت ،نصیحت ،نصیحت و باز هم نصیحت....!
وارد پذیرایی شدم. بابام هنوز سر همون مبل نشسته بود و سیگار میکشید.
- با من کاری داشتی بابایی؟؟؟
- اره دخترم بیا این جا بشین(و به مبل رو به روش اشاره کرد)
رفتم و روی مبل نشستم.مادرمم هم همون موقع دست از کار کشید و اومد کنار پدرم نشست.
- دخترم میخوام درباره یه موضوعی صحبت کنم که...(ساکت شد.)
- که چی؟؟
- که ممکنه از شنیدنش شوکه بشی...
- بابا لطفا زود تر بگو...
- سوشیانت تو خودت متوجه شدی که ما توی شرایط مالی خوبی قرار نداریم.
- اوهوم
- و تقریبا ازدواج تو با شاهین یه ضرره...
یعنی چی یه ضرره؟؟؟ مگه سرمایه گذاریه؟؟؟
- ازدواج تو با شاهین درست نیست...و از طرف دیگه من یه حدس هایی زده بودم ولی الان مثل این که حدس های من داره واقعی میشه...
- چه حدس هایی؟؟
- درباره این که همین روزا برات خواستگار میاد.
- شاهین میخواد بیاد خواستگاریم؟؟؟ اون وقت شما اجازه دادید؟؟
- حتی اگه اونم بخواد من اجازه نمیدم بیاد خواستگاری.....من منظورم چیزه دیگه ای بود!
بابام داشت اعصابم رو خورد میکرد....من داشتم از کنجکاوی میمردم اونوقت بابام اروم و ریلکس صحبت میکنه....با حرص گفتم:((پس منظورتون چیه؟؟؟))



ویرایش توسط Mahtabgole : ۸ شهريور ۱۳۹۲ در ساعت ۰۷:۰۹ بعد از ظهر
Mahtabgole آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۶ فروردين ۱۳۹۲, ۰۲:۱۰ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
Mahtabgole آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +24 امتیاز     
Post فصل اول - بخش سوم

- منظور من اینه که فردا اقای کمالی میخواد بیاد خواستگاری از تو برای پسرش ،سامان خان،....
- چی میگی بابا؟؟
- همون که شنیدی...
- چرا؟؟؟ چرا قبول کردی که بیاد خواستگاری؟؟
- چون سامان کمالی شایسته ترین همسریه که من واسه تک فرزندم پیدا کردم....
- پس اینده من چی؟؟؟ خوشبختی من؟؟؟
- من همیشه به فکر توام عزیزم..واسه همین میگم با سامان ازدواج کن ، چون اون هم خوش قیافه است،هم پولدار و هم....
- نه بابا جان....نه من زیر بار نمیرم...! اگه مشکلت پوله باید بگم که اگه تمام حقوقت رو برای بسته های سیگار خرج نمیکردی ما الان وضعمون بهتر از این بود.
- خیلی گستاخی....!
- من میخوام با شاهین ازدواج کنم...با کسی که دوستش دارم...
دیگه نمیتونستم جلوی اشک هامو بگیرم....بلند شدم برم توی اتاق که بابام به طعنه گفت:(( زیاد گریه نکن چون فردا میخوان بیان خواستگاریت اگه همین طور ادامه بدی زیر چشمات پف میکنه و خیلی وحشت ناک میشی.)) وای خدای بزرگ یاد نا مادری سیندرلا افتادم.داد زدم:((لازم نکرده نگران من باشین ، محبت پدرانتون رو به اندازه کافی نشون دادید...)) پدرم از شدت عصبانیت سرخ شده بود. یک دفعه مثل یه هیولا داد زد:(( دختره ی بی شرم ببین به خاطر اون پسره شاهین چکار میکنی!! دیگه اگه باهاش ازدواج کنی ما باید اواره ی خیابون ها بشیم.دختره ی...!))
- دختره ی چی؟؟؟ وقتی بابام یه آدمه پول پرست باشه دیگه از دخترش زیاد انتظار نمیره...
- خفه شو...
مامانم که اشکاش گونه هاش رو خیس کرده بود با صدای لرزون گفت:(( بسه...بسه دیگه...!))
- نه پدر من...خفه نمیشم....من با هیچ کس به جز شاهین ازدواج نمیکنم....هیچ کس...!
- همین الان برو تو اتاقت....بـــــــــــــــــ ـــرو
- نمیگفتی هم میرفتم...چون نمیخوام ریختتون رو ببینم....
بدون این که منتظر جوابی از طرف مادر و پدرم باشم به اتاقم رفتم و در رو پشت سرم بستم. خودمو روی تخت انداختم....حالا وقتشه که بغضی رو که از اول بحث توی گلوم بود رو رها کنم....مثل ابر داشتم گریه میکردم ، دیگه صبرم سر اومده بود....داشتم دیوونه میشدم....میخواستم از زمین و زمان شکایت کنم...نیاز شدیدی به یه هم درد داشتم...خیلی شدید....اون موقع فقط به فکر بدبختی های خودم بودم دیگه نفهمیدم چطوری خوابم برد.



ویرایش توسط Mahtabgole : ۸ شهريور ۱۳۹۲ در ساعت ۰۷:۱۳ بعد از ظهر
Mahtabgole آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۷ فروردين ۱۳۹۲, ۱۰:۱۷ قبل از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
Mahtabgole آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +23 امتیاز     
Post فصل دوم - بخش اول

فصل دوم ( از جانب سوشیانت )


چشمام رو که از شدت گریه پف کرده بود رو باز کردم.صدای زنگ موبایلم تو گوشم میپیچید.
- الو؟!
- سلام چطوری عزیزم؟؟
بعد از شنیدن صدای شاهین از پشت تلفن انگار دنیا رو بهم دادن.از توی رخت خوابم پریدم و گفتم:((ســـــ...لام شاهین عزیزم....من خوبم تو خوبی؟؟))
- اره من خوبم،ولی به نظرم تو خوب نمیای!! گریه کردی؟؟؟
- نه...یعنی اره....خوب راستش یه مشکلی پیش اومده...!!
- قربونت برم من...چرا گریه کردی؟؟؟میخوای بیام دنبالت؟؟؟
-یه لحظه صبر کن شاهین مگه من امروز با تو قرار نداشتم...؟؟؟!!!
شاهین پشت تلفن خندید و گفت:(( چرا عزیزم الانم نیم ساعت از قرارمون گذشته...واسه همین من بهت زنگ زدم....نگرانت شدم....!!))با پشت دستم زدم تو سرم و گفتم:(( اخـــــــــــــ...پاک یادم رفته بود....اه...ماشینم رو هم بیرون گذاشته بودم که بیام پیشت....!))
- اشکال نداره عزیزم...شاهین واسه عشقش هر چه قدر که بخواد منتظر میمونه فقط نباید عشقش ناراحت باشه....قربونت برم الان میای برام میگی که کی نفسم رو این قدر اذیت کرده و چی ناراحتش میکنه؟؟؟
- باشه...الان میام عزیزم.....تو همون کافه ای که قرار گذاشته بودیم بمون. میام همون جا...
- باشه...منتظرم بای
- دوستت دارم خداحافظ
گوشی رو قطع کردم و یه نفس عمیق کشیدم. با خودم گفتم:((من بدون شاهین چطور میتونم زندگی کنم؟؟!!)) به سمت اینه رفتم با دیدن خودم توی اینه وحشت کردم.....موهای شلخته...چشمای پف کرده....لب های خشک شده....شاهین بدبخت منو ببینه که سکته میکنه....بابام حق داشتا که گفت شبیه هیولا میشم....با گفتن جمله اخرم یاد بابام و حرفاش افتادم....نمیدونم چرا حرفاش اینقدر خشن بود....درکشون برام سخت بود....دیگه اون بابای همیشگی نبود...یعنی تقصیر منه؟؟؟؟ یا هوس پول گرفتتش؟؟؟ افکار بد رو از خودم دور کردم....رفتم حموم که مثلا هم موهام خوش حالت بشه هم یه ذره پف زیر چشمام بخوابه(که چقدر هم تاثیر داشت خیره سرم...)
وارد کافی شاپ که شدم از دیدن شاهین ذوق کردم. دلم واسش تنگ شده بود.چون رفته بود سربازی موهاش رو از ته زده بود.شده بود شبیه مایکل اسکافیلد تو فیلم "فرار از زندان".اهل ورزش نبود اما اندام خیلی خوبی داشت. بدنش برنزه بود با چشما و موه های قهوه ای که اونو واقعا جذاب میکرد...نمیدونم شما چطور تصورش میکنید اما واقعا خوش قیافه بود.شبیه پسرهای کالیفرنیایی یا مکزیکی بود...
- چیه؟؟؟ سوشیانت چرا جواب سلام نمیدی...
از توی فکر و خیال اومدم بیرون...متوجه شدم الان حدود یه دقیقه هست که به شاهین خیره شدم.گفتم:(( اخ ببخشید آخه یه تیکه مشتی رو به روم بود منم دلم نیومد نگاهش نکنم...))
شاهین خندید و صندلی رو برام عقب کشید تا بشینم. وقتی نشستم گفت:(( شما که بنده حقیر رو تور کردی...! دیگه چی ازم میخوای؟؟ نکنه میخوای درسته قورتم بدی؟؟))لبخند شیطنت امیزی زدم و گفتم:(( ارهــــــــــــــــــــه.. ..شاید!!))شاهین بهم چشمک زد و گفت:(( خوش حالم که میخندی..!))بهش گفتم:((میدونی چی اول توجه ام رو جلب کرد؟؟))
- چی؟؟
- موهات!!
- منظورت سر چکلمه؟؟؟؟....
- مسخره چکل چیه؟؟؟ کچل....اره منظورم همونه....من همیشه از پسرهایی که کچل میکردن بدم میومد ولی به نظرم به تو خیلی میاد....
- چاکریم...راستی نگفتی چرا ناراحت بودی؟؟؟ من اومدم این جا که این رو بدونم....
سرم رو انداختم پایین....
- اتفاقی تو خونه برات افتاده؟؟
- خوب راستش...
- خوش امدید.... چی میل دارید؟؟؟
صدای گارسون رشته افکارم رو شکست. اینم وقت گیر اوورده هاااا...شاهین لبخند گرمی زد و رو به من گفت:(( چی میخوای خانومم؟؟؟)) اه...شاهین صد بار بهت گفتم جلو دیگران این طور منو صدا نکن بدم میاد خوب....مثل لبو سرخ شدم اینو از داغی صورتم متوجه شدم...
- کیک شکلاتی....و یه فنجون قهوه...لــ...طفا
شاهین رو به گارسون کرد و گفت:((منم مثل ایشون میخوام...)) گارسون چشمی گفت و تعظیمی کرد و رفت.
- وای دختر تو چرا اینقدر خجالتی؟؟؟مگه من چی گفتم
- اصلا از "خانومم" گفتنت جلوی گارسون خوشم نیومد. شاهین لبخند زد و با لحن تمسخر امیزی (برای در اووردن حرص من) گفت:(( ای وای ببخشید حواسم نبود خانومم...اوه اوه اوه ببخشید سوشیانت خانـــــــوم....))به لحنش و اداهایی که در میورد خندم گرفته بود. شاهین دستش رو گذاشت رو دستم و اروم جوری که بقیه نشنون گفت:(( خوب عشقم نگفتی چرا امروز پژمرده شدی؟؟))اومدم با ناز و عشوه جواب شاهین رو بدم که گوشیم زنگ خورد.



ویرایش توسط Mahtabgole : ۸ شهريور ۱۳۹۲ در ساعت ۰۷:۲۰ بعد از ظهر
Mahtabgole آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۷ فروردين ۱۳۹۲, ۱۰:۵۳ قبل از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
Mahtabgole آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +22 امتیاز     
Post فصل دوم - بخش دوم

اه...لعنت بر این شانس! مثل این که تمام زمین و زمان دست در دست هم دادن که منو درجا کنف کنن...ای زمین و زمان اجازه میدید مشکلاتم رو با عشقم در میون بزارم؟؟؟ گوشیم رو برداشتم...هر چی الو،الو کردم کسی جواب نداد. اعصابم خراب شد برای همین گوشی رو قطع کردم.
- کی بود؟؟
- نمیدونم....نه شمارش رو میشناختم و نه خوده لالش حرف میزد.
شاهین لبخند زد...یه لبخند گرم....به چشمای شاهین زل زده بودم.
- شاهین!!
- جانم؟؟
- پدرم میخواد منو بفروشه....
چشمای شاهین 4تا شد....نه ببخشید 8 تا....

- بله؟؟؟ چی میگی؟؟؟خودت میفهمی چی میگی؟؟(کلا قیافه اش شده بود علامت تعجب!!)
- میخواد منو به خانواده کمالی بفروشه فردا میان خواستگاریم....
شاهین رو که انگار برق 100 وات بهش وصل کردن از جاش پرید...گفت:((چی؟؟ تا من هستم ممکن نیست...تو مال منی نه مال هیچ کس دیگه...)) همه داشتن بهمون نگاه میکردن...کلا آبرومون رفت...
- اما ما داریم فقیر میشیم...
شاهین که انگار گیج میزد گفت:(( اما شما فقیر نیستید..شما..شما جز خانوداه های متوسط هستید...تو....تو ماشین داری....اصلا....اصلا چرا پدرت این طوری میکنه؟؟ ها؟؟مگه میشه همش به خاطر پول باشه؟؟؟ ها میشه؟؟))
- شاهین بشین....خودت رو ناراحت نکن...بعدش هم چرا این طور شدی اخه چرا یه کلمه رو ده بار تکرار میکنی....تو تو....اصلا اصلا....این دیگه چه مدشه؟؟؟
شاهین با کلافگی نشست و گفت:((سوشیانت عزیزم تو باید با پدرت صحبت کنی...راضیش کن...بگو میخوای باهام ازدواج کنی....)) با دستام صورتم رو پوشوندم. صدام عصبی بود:(( شاهین درباره ی صحبت با پدرم حرف نزن که امروز خیلی پا فشاری کردم و برای اولین بار بهشون بی احترامی کردم. اینقدر که مادرم به گریه افتاد....!)) شاهین دستامو از روی صورتم برداشت و با مهربونی گفت:(( پس جریان این بود؟؟ اره؟؟)) با سر تایید کردم. ادامه داد:(( میخوای فردا بیام خواستگاریت؟؟؟))
- چی اما فردا که اونا میخـــ....
- میدونم...میدونم باید اونا هم بفهمن که من تو رو خیلی دوست دارم و دست از سرت بر نمیدارم....به خدا قسم کاری میکنم که خودش از ازدواج پسرش با تو پشیمون بشه...
- اما ممکنه خیلی خر تو خر بشه ها.....شنیدم بابای سامان قاطی داره....
اخمای شاهین تو هم رفت و گفت:(( دیگه نبینم با اسم کوچیک صداش کنی ها مگه پسر خالته؟؟؟؟))
یه لحظه تو کف بودم بعدش پقی زدم زیر خنده...
- چته چرا میخندی؟؟
- هیچی...فقط.....وقتی غیرتی میشی خیلی باحال میشی...
- چی؟؟
- خوشم میاد رگ غیرتت یه دفعه باد میکنه....
- اخه کجاش خنده داره؟؟؟
هنوز اخماش تو هم بود....دیدم قیافش خیلی جدیه....صدام رو صاف کردم و گفتم:(( باشه هرچی تو بگی .....اصلا بهش میگم اقای کمالی چطوره؟؟؟))
- خوبه....یعنی حالا بهتر شد....
- لوس بازی در نیار...
- اخه من اگه ازت مراقبت نکنم میدزدنت که....
- برو بابا
همون موقع گارسون سفارش هامون رو اوورد و گذاشت سر میز...چه عجب این گارسونه یه بار به موقع اومد....




ویرایش توسط Mahtabgole : ۸ شهريور ۱۳۹۲ در ساعت ۰۷:۲۵ بعد از ظهر
Mahtabgole آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۷ فروردين ۱۳۹۲, ۱۱:۲۸ قبل از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
Mahtabgole آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +21 امتیاز     
Post فصل سوم - بخش اول

فصل سوم ( از جانب سامان )


- میشه لطفا بیدار شید؟؟
- نه نمیشه..!
- باید برید باشگاه.....
- نمیخوام برم باشگاه...
- اما پدرتون گفتن که باید امروز حتما برید باشگاه چون یه هفته هست که نرفتید و مدیر باشگاه سراغتون رو گرفته....
- به درک...
- اقا خواهش میکنم...
- بزار بتمرگم...
- اما این یه دستوره...
- به من چه که دستوره؟؟؟
- خواهش میکنم من باید به دستور پدرتون گوش بدم....
- به دستور من گوش بده و منم دستور میدم که همین الان بری بیرون...
- اما...
- گمشو بیرون...
- چشم..!
اخــــــــــــی رفتـــــــــ....اوفــــــ حالا یه خواب راحت میکنم...ولی گناه داشتا دختره ی بی چاره....نه صبر کن...اصلا به من چه که گناه داشت یا نداشت؟؟مثل خروس اومده بالا سرم قوقولی قوقو میکنه که چی؟؟؟ که دستوره؟؟؟ اه ه ه...
چشمام رو بستم. کم کم داشت خوابم میبرد که در اتاق محکم باز شد.
- مزاحم نشید...در رو هم اروم ببندید
- دردو مزاحم نشید...
اه؟؟سمیه؟؟باز این اومد....سمیه خواهر بزرگمه...بهتره بگم بلای جونمه...!
- واقعا خجالت داره با دختره مردم این طوری صحبت میکنی...خجالت بکش!!
خندیدمو گفتم:(( چند کیلو بکشم؟؟))
- هه هه خنده دار بود سامان خان...پاشو خرسه گنده...خیره سرت 24 سالته....

با حالت اعتراضی گفتم:(( ای بابا چرا سنمو الکی میکشی بالا؟؟من 23 سالم بیشتر نیست!!))
- من که فکر میکنم 3 سالته...
- برو پی کارت میخوام بخوابم...
- اصلا تو چته زانوی غم بغل گرفتی؟؟
از فرصت استفاده کردمو گفتم:(( من نمیخوام با اون عقب افتاده ازدواج کنم...))
- وای سامان از دست تو...تمام مشکلت همینه؟؟؟
- نه پ...یه جور میگی " تمام مشکلت همینه؟؟ " که انگار مشکل کوچیکیه....
- سامان مثل ادم بلند شو تا درباره این موضوع صحبت کنیم...
- نمیخوام! تو برو پی بازی خودت دور ور ما هم نپلک...!
- دارم برات...
- مثلا میخوای چـــــه کــــا.....
نزاشت حرفمو بزنم همچین از روی تخت کشیدم که کمرم خورد شد....
- آیــــــــی... من مطمئنم تو یه تختت کمه...باید ببرنت پیشه روان پزشک...اخ اخ اخ
- ساکت بچه...
- اره من واقعا بچه ام چون با این که 23 سالمه ولی هنوز افسار زندگیم دست خودم نیست...واقعا که خنده داره....!
از سر زمین بلند شدم...و به طرف دست شویی رفتم و ادامه دادم:(( من اگه نخوام ازدواج کنم کی رو باید ببینم؟؟ میخوام مجرد باشم! نمیشه؟؟ خدایــــــــا....نمیشه؟؟؟))
صدای سمیه از پشت در میومد:((مجرد بودن که خوب نیست....بعد هم مشکل از توئه که خیلی ترسویی.....از ازدواج و تشکیل خانواده میترسی....))
- من از ازدواج با یه عقب افتاده میترسم...




ویرایش توسط Mahtabgole : ۸ شهريور ۱۳۹۲ در ساعت ۰۷:۳۰ بعد از ظهر
Mahtabgole آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۷ فروردين ۱۳۹۲, ۰۶:۲۲ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
Mahtabgole آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +18 امتیاز     
Post فصل سوم - بخش دوم

- حالا مسئله ازدواج رو ول کن....چرا سر الهه داد می زنی؟؟ اون فقط دستور بابا رو اجرا میکنه...
- اخه سرم رو خورد دختره ی پررو....
- باید ازش معذرت خواهی کنی.
از دست شویی زدم بیرون و داد زدم:(( چی؟؟ من و معذرت خواهی؟؟ به جان خودم به هم نمیایم...!))
- الهه،دختره سوگل خانومه...نباید باهاش اینطور صحبت کنی...
- دختره هر کی میخواد باشه...من از خدمتکار هام معذرت خواهی نمیکنم...راستی فردا بابا میخواد بره کجا؟؟ بهم گفت خودمو واسه فردا اماده کنم...
- میخواد بره خواستگاری همون دختره....
- چی؟؟ ای بابا مگه کشکه؟؟؟ من 5 سال دیگه پزشک این مملکت میشم اونوقت خودم خبر ندارم که قراره فردا برم خواستگاری؟؟؟
- چمیدونم کارای باباست دیگه....حرف حرف اونه!! وقتی اون میگه باید بری...خوب باید بری...!
- عمرا!!
- خوبـــــــه حالا این دختره هم همچین دوست نداره باهات ازدواج کنه
- جون من؟؟
- باشه...حالا چته ذوق مرگ شدی؟؟ اون دختره یکی دیگه رو دوست داره.
- ایــــــــــول!! اگه اینطوره پس مریدشون (
ازدواج -
Marriage ) مبارک....شما رو به خیر و ما رو به سلامت...
داشتم از اتاق میزدم بیرون که سمیه شونمو گرفت و برم گردوند....
- باز چته؟؟
- اولا نگران نباش تو باید بری خواستگاری چه بخوای چه نخوای! دوما با این وضع نرو بیرون زشته (اخه بالا تنه ام لخت بود چون من عادت داشتم فقط با شلوار بخوابم) سوما دیگه اینطور نخواب سرما میخوری....100 بار تا حالا بهت گفتم و کو گوش شنوا؟؟؟
با لجبازی گفتم:(( سرما نمیخورم...)) سمیه بهم یه چشم غره رفت. وای نه!! احساس میکنم...احساس میکنم میخوام عطسه کنم...
اه ه ه....
حالا وقته عطسه بود؟؟؟
- اهـــــــــــه اهــــــــــــــه اچـــــــــــــو....
یا حضرت مهدی...یا حضرت فیل....یا نوح.....یه عطسه ای کردم که فکر کنم تمام خونه لرزید...سمیه با حالت حق به جانبی گفت:(( دیدی گفتم....حالا برو لباست رو بپوش بیا پایین که باید بری باشگاه...)) همون طور که تی شرتم رو میپوشیدم گفتم:(( باشه تو بردی...! ولی دارم برات..))
- پس بیا از الهه معذرت بخواه و فردا هم برای خواستگاری بیا...!!
- باش تو گفتی و منم انجام دادم...
- هـــی من جدیم...
- منم همین طور...نه معذرت خواهی میکنم ، نه برای خواستگاری میام....وسلام نامه تمام
- می یای !!! من میدونم...
- نمیام
- میای
- نمیام
- میای
- نوچ
- نوچو مرض...
- من نمیام همین که گفتم...چه با مرض باشه چه بی مرض...

ویرایش توسط Mahtabgole : ۸ شهريور ۱۳۹۲ در ساعت ۰۷:۳۵ بعد از ظهر
Mahtabgole آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۹ فروردين ۱۳۹۲, ۱۱:۵۶ قبل از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
Mahtabgole آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +15 امتیاز     
Post فصل چهارم - بخش اول

فصل چهارم( از جانب سوشیانت )


دیگه داشتم خسته میشدم.از بس لباس عوض کردم و مامان ازشون خوشش نیومد بالاخره به اجبار مامانم یه پیراهن تنگ صورتی پوشیدم که دکلته هم بود و من اصلا ازش خوشم نمیومد....با اون نگاهی که مامانم اخر سر بهم کرد فهمیدم که اگه ارایش نکنم سرم رو از جا می کنه...قبل از این که از اتاق بره بیرون بهم گفته بود که:(( باید خوشگل و خوشتیپ به نظر بیای اخه خانواده اقای کمالی خیلی با فرهنگن ، خیلی با کلاسن ، خیلی پولدارن ، خیلی....)) و خیلی ، خیلی های دیگه....کلا من موندم که مامانم این همه صفت خوب رو چطوری با "خیلی" جمع کرد و یه جا گفت!!!!!!!!!! اگه اونا اینقدر سطحشون از ما بالاتره چرا من باید با پسره یه همچین خانواده ای ازدواج کنم...؟؟یک ارایش ملیح کردم (بهتره بگم اصلا ارایش نکردم چون فقط رژ زده بودم) با عصبانیت به سمت پذیرایی رفتم....خاک بر سر این کفش های پاشنه بلند که هر طور که راه برم پاهام رو اذیت میکنن...اه ه ه!! مامانم با دیدم شروع به تعریف کردن از من کرد و قربون صدقه ام رفت...در اصل تعجب کرده بودم که چرا به ارایش ملیحم (منظورم همون رژه است) گیر نداد که چرا بیشتر ارایش نکردی...انتظار یه اخم داشتم....اما بابام که هنوز به خاطر موضوع دیروز عصبانی و ناراحت بود فقط یه نگاه سرد بهم انداخت و به سیگار کشیدنش ادامه داد. میخواستم برم توی اشپز خونه که زنگ در به صدا در اومد. مامانم بهم گفت:((سوشیانت لبخند بزن!!)) چه انتظارات بی جایی !!نه تنها لبخند نزدم...بلکه اخم هم کردم...همراه مامان و بابام برای خوش امد گویی دم در رفتم...
- دخترم عروس که نباید برای خوش امدگویی بیاد دم در..!!!
شونه هامو انداختم بالا و گفتم:(( ولی من می یام...!))مامانم که دیگه انگار از دستم کلافه شده بود بحث رو ادامه نداد. بابام که در رو باز کرد یه مرد و یه زن وارد شدن. خدایا...سامان سامان که میگن اینه؟؟؟مسخره گیر اووردن؟؟؟من باید با این ازدواج کنم؟؟؟روده بزرگم تو حلقم....بریم تو کار ترسیم قیافه آق سامان: اولا که اونجور میگفتن جوون نبود...اما هیکل داشت مشتی ها و چهارشونه هم بود که دیگه بدتر در کل واسه خودش هرکولی بود.....مو و چشم قهوه ای داشت با دماغ خوش فرم و چشمای عقابی (منظورم اینه که چشماش شبیه چشمای عقاب بود) اما من از یه چیزش خیلی بدم اومد اونم از چال روی چونه اش که اصلا بهش نمیومد!!!....نمیدونم این چه حسی بود اما احساس میکردم تو چشماش بدجنسی خاصی موج میزنه که منو میترسوند و اما دختره کنارش که خواهرش بود (که البته فکر کنم) دختر زیبایی بود. موهای قهوه ای و چشمای عسلی داشت...چشماش مثل برادرش بود....مثل چشمای عقاب اما تو چشماش من اون حس بدجنسی رو نمیدیدم...شاید یه حسه ناراحتی تو چشماش بود....در کل قیافه ی تو دل برویی داشت...ولی من هنوز تو کفه این مرده که یعنی سامان بود مونده بودم.....یعنی من ؟؟؟ این دختره معصوم 21 ساله باید با این خر پیره ازدواج کنم؟؟؟

نقد رمان ( نظراتتون رو این جا بدید)

ویرایش توسط Mahtabgole : ۸ شهريور ۱۳۹۲ در ساعت ۰۷:۴۰ بعد از ظهر
Mahtabgole آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
وقتی اعصاب خورد بشه !!! shahang جالب و خنده دار 56 ۸ دي ۱۳۹۲ ۰۷:۳۷ بعد از ظهر
معرفی و نقد رمان عشق اعصاب خورد کنه من | Mahtabgole کاربر انجمن Mahtabgole نوشته کاربران سایت 25 ۴ آذر ۱۳۹۲ ۱۱:۵۷ قبل از ظهر
برخورد با افراد اعصاب خورد كن ستاره چشمک زن روانشناسی 8 ۲۴ اسفند ۱۳۹۰ ۰۷:۴۰ بعد از ظهر
هی می گم اعصاب منو خورد نکن #SamaneH# جالب و خنده دار 42 ۲۱ آذر ۱۳۹۰ ۰۲:۴۸ قبل از ظهر


 

اکنون ساعت ۱۱:۱۳ قبل از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا