ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان سبز ، زرد ، قرمز | SaeideMT کاربر انجمن
تور


نودهشتیا
فید آر اس اس

نظرسنجی: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

صفحه 1 از 11 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 101
  1. Top | #1

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    آبان 1391
    نوشته ها
    600
    میانگین پست در روز
    0.92
    محل سکونت
    بندرعباس
    تشکر از کاربر
    4,701
    تشکر شده 2,790 در 477 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان سبز ، زرد ، قرمز | SaeideMT کاربر انجمن

    سلام...خوبید؟؟
    خوبم من اومدم با یه داستان جدید...کتاب قبلی رو هنوز کامل نکردم این ذهنمو مشغول کرده بود
    امیدوارم ازش خوشتون بیاد........این جلد کتابه،این ماله بچگیمه الان درسترش کردم!!!



    خب اینم لینک برای نقداتون....اگه انتقادی...نظری چیزی دارید بهم بگید تا از این به بعد بهتر بنویسم :

    معرفی و نقد رمان سبز، زرد، قرمز | SaeideMT کاربر انجمن
    ویرایش توسط SaeideMT : 1392,04,18 در ساعت ساعت : 19:13
    زندگی کن اما برای عشقت...زندگی برای عشق
    سبز،زرد،قرمز!!!!



  2. Top | #2

    مدیر بازنشسته


    تاریخ عضویت
    اسفند 1388
    نوشته ها
    5,976
    میانگین پست در روز
    3.66
    محل سکونت
    Neverland
    تشکر از کاربر
    72,585
    تشکر شده 185,650 در 12,820 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
    آمارکتابهای در جریان سایت
    در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید و به جز متن داستان پستی ارسال نکنید.
    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
    برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
    نویسنده های سایت حتما بخوانید!
    برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
    طراحی جلد رمان کاربران سایت
    در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
    تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!


  3. Top | #3

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    آبان 1391
    نوشته ها
    600
    میانگین پست در روز
    0.92
    محل سکونت
    بندرعباس
    تشکر از کاربر
    4,701
    تشکر شده 2,790 در 477 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض


    مقدمه
    دنیا جای بزرگیه که توی این بزرگی همه چیز نهفته اس....همه چیز هر چیزی که فکرشو بکنی...یکی از اون چیزا رنگه...رنگ یکی از ویژگی های قشنگه زندگیه....یه ویژگی که اگه نباشه همه چیز بیروح میشه...هر چیزی هر احساسی هر کاری یه رنگ خاصی داره....ما داریم با رنگ زندگی میکنم...با رنگ عاشق میشیم...با رنگ زندگیمونو میسازیم...سبز رنگه زندگیمونه.....زرد رنگ نفرتمونه....قرمز رنگه عشقمونه...سبز،زرد،قرمز!!!
    سبز،زرد،قرمز....سبز،زدر،قرم ز..سبز زرد قرمز....از بچگی فقط همین 3 رنگ یادم مونده و هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه!!از این 18 سال زندگی فقط میتونم بوی خوش گل های نرگس رو حس کنم!از وقتی یادمه سر همین چهار راها بودمو سر همین چها راه ها بزرگ شدم..همین چهار راهی که انقدر کثیف میشد که آدم حالش بهم میخورد...هر3 4 ماه یه بار ما روی یه رفتگرو نمیدیدیم...همیشه امید داشتم که شاید با همین گل فروشی و پول جمع کردن بتونم یه دست لباسه درست حسابی بپوشمو اینارو از تنم در بیارم!!تا یه ماشینو که شیشه اش پایینه به چشممون میخوره وضیفه داریم بریم و التماس کنیم که ازمون گل بخرن وگرنه نمیتونیم پول اون روزو جمع کنیمو باید تنبیه بشیم،شبو روز باید پول جمع میکردیم وگرنه کتک میخوردیم یا غذا بهمون نمیدادن!!
    -آقا بیا بگیر دیگه،گل خوش بوییه تو نمیری
    -آقا گل نمیخوای؟؟؟برای خانومتون،خانوم شما چی گل نمیخوای؟؟
    -خانوم این گلا قرآنی حرف نداره ها،ببینین چقد خوش عرطه!!
    -جغله تو گل نمیخوای؟؟؟میشه هزار تومٌنه خیلی نیستا
    به هر بدبختی شده پول اون روزو جمع و جور کردم...نزدیک بود دوباره غذا کوفتم کنن!!حالا بیشترم میتونم تا هنوز پیدامون نکردن!!رفتم سراغ یه ماشین دیگه اما دیگه اوضاع بر وقف مراد نبود دیگه کسی گل نمیخرید برای اونا خوب پول میدن به خودم که میرسه هیچکس نمیخره!!اینم از شانسه ماس!!هنوز داشتم خواهش و التماس میکردم که صدای بمه زری ریزه مثه مته اومد رو عصابم :
    -روژ زود باش مٌمد خپل باز رم کرده کجا رفتی تو باز،زود باش دیگه،دٍ تکون بده اون تن لشتو
    مثه همیشه دست از پا دراز تر رفتم طرف وانت داغون اصغر سیاه،از این ماشین فقط 4 تا تاییر و یه بدنه مونده بود،نمیدونم دیگه با چی اینو میروند چون واقعا هیچی نداشت،صاف و تمیز انهو کف دست خداوکیلی!تنها راهی که از این تیرونه درندشت یاد گرفتم همین راهه داغونه خاکی بود که یه راست میخورد به خرابه ی مٌمد خپل،جلو در خرابه نیش ترمزی زدو همه رو پرت کرد پایین و گازشو گرفت و رفت!!دسته زری رو گرفتمو مشکوک گفتم :
    -باز که گند نزدی؟؟
    -نه دستٍ کم گرفتی مارو؟؟زدم یه درست حسابیشم زدم
    -چی چی هست؟؟؟
    -تو کوچه ولو بود منم ورش داشتم...5،6 میخوره
    محکم کوبیدم فرق سرش که دیگه نتونه از جاش بلند شه،میگه گند نزدم نگو که خر گند زده،خاک تو سرت با این عقل نمکی که خدا بهت عطا کرده!!
    -آی که ازرائیل هرچی زود تر بیاد جونتو بگیره،خاکه رس تو سرت 5،6 ساله؟؟؟شٌله بی مغز 5،6ساله تمامه حروف الف با رو با جزئیات بلده کل تیرون رو انگشت کوچیکشه!بچه دزدی 2،3ساله نه 5،6 ساله،خرس گنده شده براش خودش!!مٌمد خپل دمارتو در میاره بدبخت...
    همینطور اینارو میگفتیمو میرفتیم داخل!!تا رسیدیم داخل صدای گوش خراشه مٌمد خپل اومد:
    -لاشخور،ا..ا...ف..ف..ک کردین..ا..ی..ن..جا برای چی نگهتون میدارم؟؟؟ها؟؟ف...ف..فک کردین...ا..ا..اینجا کاروان سراس؟؟ها؟؟ج..ج..جمع کنین ب..س..ساتتنونو گمشین...ب...بیرون!!
    دم گوش زری گفتم :
    -من میدونم این با این لکنت داغونش آخر سر تو همین حرف زدن نفله میشه!!
    زری ریز ریز خندید و کم کم نفرات جلویی کم و کمتر میشدن رسید به زری مٌمد خپل با اون شکمه گندش که توش پر از زور گویی و اون شلوار پاره پارش که از وقتی که یادمه پاش بود و موهای فر فریش و اون چشمای گندش و اون زیر پوشی که از بس کثیف شده بود به زردی نه به نارنجی میزد نگاهی به زری کردو رو صندلیش جا به جا شد و گفت :
    -بب...ب..بگو ببینم...ا..امر..وز چ...چ...چی آور...ردی؟؟
    زری با سرعت رفت تو یکی از اون اتاقای خرابه و با یه بچه اومد...با دیدن اون بچه تمومه موهای تنم سیخ شد...چشماش خیس اشک بود...یه بچه ی معصومو تنها مثل همه ی بچه های دیگه ی اونجا که از همون بچگی دزدیده شده بودن..همه ی اون بی گناها...همه اون بچه های معصوم...یه باند یا یه گروه خیلی بزرگ که میشه گفت در حد یه دزد یا خلاف کاربودن...هیچکس اهمیتی نمیداد!!هیچ پلیسی حتی تابحال از جلوی در اینجا هم نگذشته..انگار اینا خلافکار حساب نمیشدن...انگار خانواده ی همه ی این بچه ها منتظر بودن که بچه هاشونو بدزدن....بچهٍ زار میزد :
    -بابایی....موخوام بلم خونمون
    مٌمد با دیدن پسره از جاش پرید...دوباره رم کرد...داد زد:
    -این و از ک...ک...کدوم گوری ورش داشتی آو...و..وردیش اینجا؟؟؟ا.....ا..این که هم سن...سنه ننه ی خدا...خدا بیامورزمه
    هه حالا نیازه اینقد جمله های طولانی رو ور ور کنی؟؟؟کم کم منم دارم لنکت میگیرم!!
    پسره زل زده بود به من و با التماس نگام میکرد و اشک میریخت!!آروم بهش لخند زدم و سرمو تکون دادم!!!کارمون این بود ولی همیشه دلم براشون میسوخت...هیچ وقت نمیخواستم جای زری باشم...به کار خودم خیلی قانع تر بودم
    ممد دوباره داد زد :
    -زری ..گ..گمشو تو...تو اون انباری ن...ن..نمیخوام قیافه ی ن..ن..نکبتتو ببینم
    زری سریع سرشو تکون دادو چادورشو گرفت و دوید سمت انباری....البته همه ی اتاق های این خونه یا همون خرابه شبیه همون انباری بود...فقط اسمشو گذاشته بودن انباری....مٌمد خپل با اعتماد بنفس سرشو با تاسف تکون داد و دستشو کشید تو موهاشو گفت :
    -روووووو...
    پغی زدم زیره خنده...این باز سوزنش گیر کرد،به اسم من که میرسید به اندازه ی یه فیلم سینمایی باید نگاش میکردم تا اسممو به زبون مار زدش بیار،بالاخره بعد از یه نیم ساعت چهل و پن دیقه ای رو رو کرد تا به ژینش رسید...حالا نصفش میکردی نفس در اومده...
    -روووژین تو ...ح...حواست...ب...به این...ب..بچهٍ..ب..باشه..چ..یز یادش بده
    -بله ممد خپ..خپ..نه خان..آره بله ممد خان
    از زور خنده داشتم میترکیدم اما به یه لبخند کفایت کردم...آروم دسته بچه رو گرفتم و با خودم بردمش تو اتاق...بابام 7..6 سالی میشد که مرده بود...گل فروشی نمیکرد...ولی روزنامه میفروخت....یه روز که داشته روزنامه میفروخته وسط خیابون یه موتور میزنه بهشو مغزشو متلاشی میکنه و در میره...بچه هنوز داشت گریه میکرد بردمش دادمش دست ننه کلسومو گفتم :
    -ننه اینو مواظبت کن تا من یه توک پا برم تا مستراح
    هه دستشویی...اصلا شبیه دستشویی نبود به زحمت میشد بهش گفت دشتشویی...خیلی سخته بود که حتی دستشویی هم نمیشد بهش گفت...به هیچ وجه جایی کثیف تر از دستشویی وجود نداره مگه نه؟؟اما اینجا 100 برار از دستشویی بدتر بود...بوی بد تمام فضا رو گرفته بودو وقتی میرفتی داخل خطر مسمومیت خیلی زیاد بود برای همین همیشه یه پارچه میبردیم که ببندیم در دماغمون...اوف...چرا نمیاد بیرون،دوباره کوبیدم به در و گفتم:
    -د بیا بیرون دیگه الان انفجار میشم
    -خیلی خوب حالا...صب کن دلم درد میکنه
    صدای معصوم (معصومه) شش انگشت بود،دوباره داد زدم..
    -معصوم بپر بیرون جون عزیزت...زود باش
    پرده رو زد کنارو دستمالو از دور دماغش باز کرد و آفتابه رو داد دستم و گفت :
    -بیا ارزونیت...چقد داد میزنی عزیزم
    معصوم مثلا با کلاس حرف میزد...اعصابه منم بهم میریخت...با تشر گفتم :
    -مرگو عزی..مز...حالا همون که گفتی...یه کلوم درست حسابی نمیتونی حرف بزنی خداسر شاهده
    ویرایش توسط SaeideMT : 1393,04,01 در ساعت ساعت : 08:25


  4. Top | #4

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    آبان 1391
    نوشته ها
    600
    میانگین پست در روز
    0.92
    محل سکونت
    بندرعباس
    تشکر از کاربر
    4,701
    تشکر شده 2,790 در 477 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    آبی به دستم زدم و رفتم سمت اتاق....تا رفتم داخل دیدم ننه داره با بچه حرف میزنه،اتاق ما 2تا بالش داشت که حالا شده بود 3 تا....غذا رو که علی آشپز بهمون میداد...هر روز به وقتش...وقت خوابمونم 2 سه تا پتوی پاره پوره میدادن بهمون،کلامو رو سرم جا به جا کردم و رفتم کناره پسره نشستم و گفتم :
    -خب حالا جغله بگو بینم اسمت چیه؟؟
    پسره دو تا پلک زدو گفت :
    -امیل حسین(امیر حسین)
    -چند سالته امیر حسین؟؟
    -5 سالمه...
    بچهٍ که الان فهمیده بودم اسمش امیر حسین فین فینی کردو اشکشو با سر انگشتش پاک کردو گفت :
    -من موخوام بلم خونمون،من مامانمو موخوام
    ننه کلسوم با مهربونی دستشو کشید رو سر پسره و گفت :
    -مادر ناراحت نباش میبریمت یکم اینجا میمونی بعد میریم خونتون!فردا که شد تو با روژین میری یکم پول در میاری بعد دیگه میای خونه فقط 3،4 روز طول میکشه باشه؟؟
    با تعجب به ننه نگاه کردم....ننه هم دیگه پیر شده،نمیتونه درست فک کنه...چی میگه برا خودش تا وقتی ممد خپل زنده اس ما نمیتونیم برا خودمون تصمیمای به این بزرگی بگیریم...نگاهی بهش کردم,چشماشو بستو سرشو آروم پایین بالا کرد!!شونه هامو انداختم بالا و رفتم سمت متکا...یه چرت کوتاه تا وقتی که غذا میرسه....تا سرمو گذاشتم رو متکا رفتم
    ×××××××××
    با صدای علی نگهابان از خواب بیدار شدم...داشت داد میزد :
    -غذا آماده اس بیاین
    پاشدم و دستی به صورتم کشیدم...با چشم دنباله ننه کلسومو امیر حسین گشتم،نبودن حتما رفته بودن برا غذا...پام خواب رفته بود لنگون لنگون به سمته حیاط رفتم که یهو رضا جیب بر جلوم واستاد...این دیگه چی میگه وقت گیر آورده،با اخم نگاش کردم اونم با اخم نگام کرد و گفت :
    -ها؟سمیه دیگه برا ما تاقچه بالا میزاری؟؟جمع کن بساطتو مثه آدم رفتار کن وگرنه میدونم چجوری باهات تا کنم تو هنو اون رو سگه من و ندیدی
    سمیه!!بز این اسمه لعنتیو به زبون آورد، بزور خودمو کنترل کردمو پوزخندی زدمو گفتم :
    -مال این حرفا نیستی،حالام برو اونور باد بیاد
    -تو باز خوشی زده زیر دلت ها؟؟باز یه روز تونستی پول جمع کنی اینجوری کبکت خروس میخونه ها؟؟
    -به تو هیچ ربطی نداره
    رامو کج کردم که برم,بازومو گرفت و گفت:
    -تو که آخرش ماله خودمی میدونی که اون موقع اس که درماری از روزگارت در بیارم که خودتم نفهمی از کجا خوردی
    -باش تو بمونو رویا پردازی کن!
    مرتیکه ی عوضی...رفتم سمت ننه و برو بچ نشستم خیلی زیاد بودیم!!تقریبا کل گدا های شهر همینجا بودن..اونایی که گدایی میکردن..بعضی از اون جنگ زده هایی که جاییشون مجوح بودو انتخواب میکردن با به بعضیا میگفتن باید مثه کورا باشید اونا هم اینکارو میکردن...کور...لنگ..لال..هر کسی که فکرشو بکنین..ما هم که تو بخش گل فروشی بودیم!!معصوم که همینجا عاشقه حمید نوخودی شد و ازدواج کرد!!با اینکه خیلی وقته اینجام با همه فقط در حده سلام و علیک بودم!!
    بیشتر ممد و معصومو زری و اون رضا ی عوضی درو برمن بودن!!امیر حسینم ساکت شده بود دیگه زیاد گریه نمیکرد!کنار ننه کلسوم بود!رفتم پیششون داشتن تخم مرغ آبپز میخوردن موهاشو بهم ریختمو گفتم :
    -خوشمزه اس؟
    -نه
    میدونم که نیست..نمیدونم چرا پرسیدم..بچه های تنها..دلم براش سوخت..نه فقط امیر حسین همشون...همه ی اینایی که میدوزدنشون...دلم برای همشون میسوزه...هیچکاریم نمیتونم بکنم!..تمام بدبختیمون از همینه از اینکه نمیتونیم کاری کنیم از اینکه فقط باید صبر کنیمو ببینیم چی میشه...دستمو کشیدم رو صورتشو گفتم :
    -کمکت میکنم برگردی کوچولو فعلا همین و که هست بخور فردا برات یه چیزه دیگه میخرم
    چشماش برق زد و دستاشو کوبید بهم و گفت :
    -بستنی بخل میخلی؟؟
    -باشه بستنی برات میخرم!!حالا بخور غذاتو
    -باشه خاله
    خاله!!خاله چه کلمه ی نا مفهومی...انگار تاحالا نشنیده بودمش...خاله چیه؟؟؟کیه؟؟از اینکه اینو بهم گفت یه احساس خاصی پیدا کردم...حس کردم باید بهش کمک کنم...به همشون به همه این آدمای بدبخت...به همه ی اینایی که زور میشنون...البته اگه زور میشنون یا زور میگن از اجباره فقط و فقط اجبار...حتی ممد خپلم آدم خیلی بدی نیست اونم مثه ماس...گرفتار سرنوشتش شده..اما دزدی یا قاچاق زیاده رویه..برای این کارش مجازات میشه!!
    ننه کلسوم وقتی غذاشو خورد با امیر حسین رفتن تو دخمه ی خودمون منم پشت سرشون راه افتادم همینطور که میرفتم صدای رضا جیب بر و صادق 13 میومد گوشامو تیز کردم ببینم چی میگن :
    -یه خونه اس توی ( ) بنظر خیلی پولدارن باید اونجا چند نفرو بفرستیم ببینیم کی میرن کی میان تا بتونیم یه پول حسابی به جیب بزنیم
    -باشه فردا من و اصغر سیاه میریم ببینیم چی به چیه بعد بهت میگم بیا ها؟خوبه؟
    -آره خوبه منتظرتم
    -آره,این شد باشه منتظر باش
    *****************************************
    دوباره یه شب کذاییه دیگه قرار بود صبح بشه...چرا ما به دنیا اومدیم...سرمو گرفتم بالا و به آسمون نگاه کردم و با ناله گفتم :
    -خدایا چرا ما باید اینجوری باشیم؟چرا نمیشد همه ی مردم مثه هم باشن ها؟خدا انصافه؟؟...باشه...باشه اشکال نداره...میسوزمو میسازم...بالاخره پولمو جمع میکنم و خودمو از این کثافت میکشم بیرون و اونوقت انتقاممو از همه ی این مردمٍ ندیده میگیرم...همه ی اونایی که پولدارن یه ماشین بگیرن که برقش چشم آدمو کور کنه...اما ندارن 1 تومن بدن به ما که شبمونو روز کنیم....دارن سرخ آب سفیداب بگیرن بزنن به خودشون ندارن بدن یه دست لباس بگیریم برا خودمون که این لباسای پاره پوره رو نپوشیم....انتقاممو میگیرم از همه...خدایا از توهم انتقاممو میگیرم...تویی که صدای اونارو شنیدیو صدای من و نشنیدی...گریه های این مردمو نشیدی....خدایا تو که عادلی...تو که مهربونی دیگه چرا؟؟چرا؟؟؟
    هنوز میخواستم با خودم بگم که ننه کلسوم با آرنجش زد تو دلم و گفت:
    -بخواب روژ...بچه تازه خوابش برده بزار بخوابه اون چادرمم بده,بدم روم
    چادر و دادم بهش و با کلی فکر و انتقامو امید چشمامو گذاشتم روی هم...
    ×××××××××
    با صدای گریه ی امیر حسین از خواب پریدم...ای خدا بگم چکارت کنه بچه...همه داشتن آماده ی رفتن میشدن...آماده برای خرحمالی....برای عرق ریختن...برای پول درآوردن....برای یه تیکه نون که بخوریم...دست از گله و شکایت برداشتم و زیر لب زمزمه کردم:
    -خدایا به یاد تو به نام تو به رضای تو...خودت پشتم باش....
    روم نمی شد بیشتر از این با خدا دردو دل کنم...وقتایی که عصبی میشدم هرچی میتونستم میگفتم وقتایی هم که حالم خوب میشد یا دلم میگرفت دوباره یادش مکردم...خدایا خودت من و ببخش...
    هیچ وقت صبحانه بهمون نمیدادن خودمون اگه خیلی کار میکردیم دخل اونروزو جمع میکردیم بقیش میشد برا خودمون...امروز امیر حسین هم همرام بود باید براش قاقالیلی میخریدم...قول داده بودم دیگه....اصغر سیاه اومد و باز سوار ماشین شدیم...تا قیافه ی اصغر و دیدم یاد حرف دیشبش افتادم...باز میخوان برن دزدی....خدایا خودت بخیر بذگرون...اینا آدم بشو نیستن..همین رضا..یه بار که داشته جیب میزده گرفتنش 10 روزم زندان بوده...البته چند روز بیشتر نبود ولی چون خیلی سرو صدا کرد بیشتر نگهش داشتن....ما که سرمون به کار خودمون بود...18 سال یه روال خیلی تکراریه زندگی...برو جون بکنو برگرد یا کتک بور یا نخور...بخواب برو برگرد...چقد دیگه گله کنم خدا؟؟چقد...پس کی دلت بحال من میسوزه؟
    همینطور داشتم تو دلم به عالمو آدم بدو بیراهه میگفتم که رسیدیم به چهار راه همیشگی با همون چراغ راهنما....دوست تنهایی های خودم...تازه بعضی وقتا هم دلش برام میسوخت و قرمزش گیر میکرد...با امیر حسین پیاده شدیم و همه متفرق شدیم...یه چهار راه بود که آسفالتش ترک برداشته بود...سمت چپ یه تابلوئه بزرگ بود که نمیدونم روش چی نوشته فقط شکل یه چند نفر روش کشیده بود...همین زرقو برقیا...همینا که از بالا به آدم نگاه میکنن....سمت راست کلی مغازه بود...کلی درختم وسطه جاده ها بود که همدمای من بودن...خیلی دوستشون داشتم...دست امیر حسینو گرفت و یه فشار کوچولو بهش دادم گفتم :
    -امیر کوچولو تو فعلا بشین تو این سبزه ها بازی کن تا من پول جمع کنم برات به به بخرم باشه؟؟
    -باشه خاله
    دلم براش ضعف رفت....تاحالا نتونسته بودم با هیچ کدوم از اون بچه ها ارتباط برقرار کنم اما امیر جغله از همون اول تو دلم جاشو خوش کرد...
    ویرایش توسط SaeideMT : 1393,04,01 در ساعت ساعت : 12:59


  5. Top | #5

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    آبان 1391
    نوشته ها
    600
    میانگین پست در روز
    0.92
    محل سکونت
    بندرعباس
    تشکر از کاربر
    4,701
    تشکر شده 2,790 در 477 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    به طرف یه ماشین که شیشه هاش پایین بود و طرف داشت سیگار میکشید رفتمو آروم گفتم :
    -آقا گل نمیخوای؟؟
    مرده نگاه تحقیر آمیزی بهم کردو گفت :
    -من پول اضافه ندارم به شما بدبختا بدم
    بعد گازشو گرفت و رفت،دلم میخواست بکشمش!نه دلم میخواست خودمو بکشم که دیگه اینقدر تحقیر نشم!!اینم زندگیه؟؟خدایا اگه حرفای من و نمیشنوی ،اگه صدای من و نمیشنوی...اگه کمکم نمیکنی...به اینا کمک کن...اصلا به اینا پول بده...به این مردم طمع کار...آخه با این 1000 تومن 2000 تومنا خونه میخری یا ماشین؟؟ما زندگیمون روی همینا میچرخه...آهی کشیدم و رفتم طرف ماشینای دیگه و حرفای تکراریه همیشگیو زدم...
    -خانم گل نمیخوای؟؟؟
    -گلش تازه اس تو نمیری....
    -نه خانم تازه ی تازس....
    تونستم به هر بدبختی شده پولو جمع کنم اما باید برای امیر حسینم بستنی بخرم...رفتم طرفشو گفتم :
    -امیر حسین بریم بستنی بخریم؟؟
    -آخ جون بستنی بلیم,بلیم بخلیم
    بغلش کردمو رفتم به طرف مغازه ها...تا رسیدم دم اولین مغازه...مغازه دار داد زد:
    -داخل نیایا...مشتریامو میپرونی،من پول پول خورد ندارم بهت بدم برو
    با عصبانیت نگاش کردم اما چیزی نگفتم...هرچقد بیشتر باهاشون حرف بزنی بیشتر تحقیرت میکنن...امیر حسین نگام کرد و گفت:
    -خاله بلام بسنی نمیخلی؟؟
    با بغض گفتم:
    -باشه خاله الان میخرم برات
    رفتم سمت مغزه ی بعدی بدون وقفه رفتم داخلو یه بستنی برداشتمو پولشو حساب کردم...اجازه ندادم طرف از دهنش یه کلمه بیاد بیرون...رفتیم بیرون همونجا رو سبزه ها نشستیم...دلم میخواست با یکی دردو دل کنم اما کی؟؟ب کی...ناخواسته بلند بلند برای امیر میگفتم:
    -آره آرزو های اونا بلند بالاست...اونا خونه و ماشین میخوان...اونا دلشون میخواد برن فرنگ....اونا میخوان برا خودشون کسی بشن...اما ما چی؟؟ما آرزومون چیه؟؟جز یه دست لباس یه تیکه نون برا شب چی میخوایم؟؟؟امیر ببین ما زیاد انتظار نداریم همونم بهمون نمیرسه اما اینا چی؟؟هرکدوم یه جفت خونه و ماشین...هرچی دلشون میخواد...امیر بنظر تو این انصافه؟؟؟هست؟؟اگه هست بگو هست...
    امیر داست با ولع بستنی میخورد دور دهنش کثیف شده بود همینطور نگام میکردو گوش میداد...شایدم اصلا نمیفهمید من چی میگم...آهی شکیدمو رفتم سمت ماشینا...چون بستنی خریده بودم پولم کم شده بود باید باز جمع میکردم...هرچی التماس و خواهش کردم دریغ از 100 تومن که بدن...نه خدا تازه فهمیدم من بدبخت نیستم...اینا بدبختن...خیلی بدبخت ترن....صدای اصغر سیاه بود که میگفت :
    -د بیا دیگه روژ....بدو
    سریع امیر و بغل کردمو بردم سمت ماشین...رفتیم بالای وانت و راه افتادیم...تمامه تنم میلرزید...نمیدونستم چکا کنم...پولم کم بود....اینبا دیگه کارم تمومه...بار سومه که پولو کامل نیاوردم...به آمنه نگاهی کردمو با عجز گفتم :
    -تو 800 تومن نداری به من بدی؟؟؟
    -نه من پولم تکمیله
    رسیدیم به مقصد...ننه کلسون با سبزیاش جلوی در بود..رفتم طرفشو گفتم :
    -ننه 800 تومن نداری بدی؟؟
    -نه ننه...میخوتای بیا از پولای من بردار...
    -نه ننه..نمیخواد...
    همین مونده که ننه بجای من کتک بشه...امیر و دادم دستشو توی اون آفتاب سوزان رفتم توی صف...یکی یکی جلوم خالی میشدو من داشتم به ممد خپل نزدیکتر میشدم...بالاخره رسیدم بهشو دستشو دراز کردو گفت:
    -ب..ب..بده ببینم..چ..چ.چچچکار ...کک.کردی..
    پولو با دسته لرزون دادم بهش و شروع به شمردن کرد...شمردنش که تموم شد با عصبانیت سرشو آورد بالا و گفت :
    -ا..ا..این..ک...که...ک..م..ه..
    سرمو انداختم پایینو چیزی نگفتم...از روی صندلی اومد پایین و چونمو محکم گرفت تو دستش جوری که حس کردم داره میشکنه...کنار گوشم داد زد :
    -پ...ت...یا...ره..عوضی...ف..فک کردی....ا..ینجا...ه...تله؟؟؟ها؟ ؟
    یکی کشید زیر گوشم جوری که گوشم سوت کشید....بغضم داشت میشکست...اما نمیخواستم جلوی این عوضی ضعف نشون بدم دستشو گذاشتم روی صورتمو گفتم :
    -من....من نمیخوا...
    -خفه شو...فردا..فردا باید...دو...دو برابر...برام....بیاری...شیر....ف هم شدی؟؟؟
    با بغضی که ممکن بود هر لحظه بشکنه گفتم :
    -آره...آره
    -حالا گمشو
    رفتم طرف اتاق خودمون...که رضا جلوم ظاهر شد و گفت:
    -دیدی اگه با من خوب تا میکردی الان اینجوری نمیشد...خودت نخواستی..
    رضا هر وقت من پولمو کامل نکرده بودم....موقع تنبیه که میشد جلوی ممد و میگرفت و نمیذاشت دستش بهم بخوره...اما الان...الان...دیگه مثه قبل نیست...همه عوض شدن....همه....فک کرده صاحب منه...چون کمکم کرده باید جواب کمکاشو بدم...خوب میدم ...اما نه اینجوری....
    با همون بغض تو صدام داد زدم :
    -به اندازه ی کافی زندگیم داغون هست...به اندازه ی کافی شکستم...مگه من چند سالمه....منم زندگی میخوام...
    با دو دست محکم زدم به قفسه ی سینش که 2 متر رفت عقب و خورد به دیوار پشت سرش،ادامه دادم :
    -راتو بکشو برو از زندگیه من بیرون
    زیر لب زمزمه کردم :
    -اگه بهش بشه گفت زندگی
    با حاله زارم رفتم توی اتاق و خودمو انداختم روی زمینه صفت و خودمو مچاله کردم زیر پتو سرمو محکم چسبوندم به بالشت و زدم زیر گریه...اینه...اینه زندگیه من...نه بیشتر نه کمتر....نه مامانی...نه بابایی...7 سال پیش تنهام گذاشتن...ننه کلسوم من و بزرگ کرد...که ای کاش نمیکرد...ای کاش میذاشت بمیرم...از مامانم اصلا نمیخوام حرف بزنم....حتی یه کلام...وقتایی که گل میفروختم همه رو با ماماناشون میدیدم تو دلم غوغا بود...حس حسرت....حس حسودی....توی بدنم چنگ مینداخت...دوست داشتم عالمو آدم و بگیرم زیر باد کتک....اینقد بزنمشون که خون بالا بیارن....دوست داشتم داد بزنم....که چرا من خدایا؟؟؟چرا باید اینجوری بزرگ بشم...اینقدر گل فروختم اینفد اونجا تابلو دیدم ولی حتی یه بارم نتونستم روی تابلو ها رو بخونم....چرا؟؟؟چون سواد نداشتم...چون تابحال رنگ مدرسه رو به چشم ندیده بودم...زندگیه من خلاصه شده اس توی گل فروختن و گل فروختن و گل فروختن...آخه دردمو به کی بگم....
    یک ساعت کامل گله و شکایت کردم...پلکام داشت سنگین میشد...کم کم داشت خوابم میبرد که حس کردم یه چیز سنگین افتاد روم...با ترس از زیر پتو اومدم بیرون دیدم امیر نشسته رو من....با بهت گفتم :
    -امیر؟؟چرا اینجحوری کردی...زهرم پوکید
    ریز ریز خندید و لباشو ورچید و گفت :
    -خاله خسته شدم کی میلیم خونمون؟؟
    بازم دلم خواست برم برا خودم گله کنم که خالی بشم ولی جلو بچه نمیشد...داشتم نگاش میکردم که یهو رنگش عوض شد...با تعجب نگاش کردم...هی اینور اونور میشد...ورجه وورجه میکرد...یهو بلند شد و گفت :
    -خاله...میگم...من باهد بلم دست تویی!
    یهو ابروهام رفت بالا....همونطور داشتم با تعجب نگاش میکردم اونم داشت جون میداد یهو داد زد :
    -خاله بدو دیگه...داله میلیزه
    سریع بلند شدم بردمش سمته دستشویی...لامپش خواموش بود پس کسی داخل نبود میخواستم ببرمش داخل که گفت :
    -خودم بلدم...
    بخدا دوست داشتم لپاشو گاز بگیرم...اینقده ناز بود که نگو...گذاشتمش روی زمین با دو رفت داخل دستشویی...یه بچه ی نازه مامانی...پوستش سفیده سفید...لپش قرمز...چشماش عسلی و موهاش قهوه ای...اینقده نازو کوچولو بود که آدم دوست داشت بغلش کنه و فشارش بده....از دستشویی اومد بیرون..دستشو گرفته بود جلوی دماغش...با دست اشاره کرد و گفت برم پایین میخواد توی گوشم یه چیزی بگه...خم شدم لبشو به گوشم نزدیک کرد و گفت :
    -خاله...دستسیشون...بوی بد میداد...تاااازه..
    ساکت موندم تا ادامه ی حرفشو بزنه...آروم تر و با خجالتی که از توی صداش فهمیدم گفت :
    -تاازشم..پیپیاشونو نسسته بودن
    سرشو آوردم بالا با تعجب نگاش کردم....یهو زدم زیر خنده....پیپیاشون؟؟؟...بغلش کردم و انقد محکم فشارش دادم که حس کردم داره له میشه اما چیزی نگفت...فقط خندید...بردمش تو خونه و نشوندمش روی زمین و گفتم :
    -امیر حسین...اسم مامانت چیه؟؟
    -بابا میگه...مامانم رفته پیش خدا...میگه که من مامانمو فرستادم پیش خدا...بابام میگه که من بدم...گفت دوسم نداله
    با تعجب نگاش کردم...یعنی چی؟؟؟....کدوم بابایی میاد به بچش همچین حرفیو میزنه...کدوم بابایی میتونه تا این حد سنگدل باشه...از حرفش دوباره بغض کردم و گفتم :
    -نه امیر کوچولو...بابات دوست داره...تو بچشی مگه میشه!!باهات شوخی کرده جغله
    داشت با چند تا سنگ که روی زمین بود بازی میکرد به همون حال گفت :
    -نه نداله...دوسم نداله...اونروز که خاله منیژه اومد خونمون...گفت من بلم تو کوچه...گفت من بلم بازی کنم...گفت میخواد با خاله منیژه بستنی بخوله...به منم ندادن بستنی...منم گٍگه (گریه) کلدم و رفتم تو کوچه...که اون خانمه من و آورد اینجا
    ناخداگاه اشکم سرازیر شد...من تا بحال همچین بابایی ندیده بودم....اینقد سنگدیل....تا این حد؟؟؟یه بچه ی به این کوچیکیو بفرستی تو کوچه خودت بری عشق و حال؟؟دلم میخواد یه بار ببینمش....فقط یه بار...اونموقع اس که دیگه نتونه همچین حرفایی رو به یه بچه به این کوچیکی بزنه...شاید الان نفهمیده باشه چی گفته...ولی وقتی بزرگ بشه...یه آدم چقد میتونه عوضی باشه؟؟؟فکشو میارم پایین...مرتیکه ی عوضی....چی؟؟تقصیر این بچه بوده که مامانش مرده؟...حتما سر زا مرده...وی آخه اصلا همچین حرفی معنی نمیده...اشکام همینطور میریختن روی گونه هام....پس چرا اینقدر دوست داره برگرده
    ویرایش توسط SaeideMT : 1393,02,20 در ساعت ساعت : 22:52


  6. Top | #6

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    آبان 1391
    نوشته ها
    600
    میانگین پست در روز
    0.92
    محل سکونت
    بندرعباس
    تشکر از کاربر
    4,701
    تشکر شده 2,790 در 477 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    ما توی این متروکه فقط یه تلویزیون داریم...که برای دیدنش باید ذره بین داشته باشیم....از 4×3 هم کوچیکتره!!ممد خپل رضا رو فرستاد که براش یه تلویزیون بدزده....بسوزه پدر بی عرضگی...میگفتن میخواسته از بالکن بفرستتش پایین از دستش ول شده ولو شده رو زمین...بعدشم مجبور شده از توی نگهبانیه همون خونه این تلویزیونو کش رفته....کلا وقتی برامون تعریف کرد تا یه روز کامل داشتیم میخندیدیم...از توی دنیای خودم اومدم بیرون و امیرو همونطور که نشسته بود به طرف خودم چرخوندم و گفتم :
    -جغله بریم تلویزیون نگا کنیم؟؟
    نیشش باز شد با خوشحالی گفت :
    -آله بلیم...کالتون موخوام...
    لبخند تلخی زدمو بغلش کردم...چرا بعضی از آدما اونم به این کوچیکی باید اینجوری باشن...لعنت به اون پدری که به بچش اینجوری بگه...وقتی آورده بودنش اینجا انگار برهنه بوده...پاهاشو میگم....برای اینکه یه وقت شیشه که صد در صد تو این خراب شده هست نره تو پاهای کوچولوش همش بغلش میکنم...چرا دروغ خودمم خیلی دوست دارم بغلش کنم...یواشکی رفتم تو اتاقی که تلویزیون بود...این اتاق با بقیه ی اتاقا یه فرق خیلی ریز داشت...اونم این بود که یه قالی خیلی رنگو رو رفته و پاره پوره که شباهت زیادی به ملافه داشت و پهن کرده بودن وسطه اتاق که وقتی آقا خپلو میشینه روش ماتهتش درد نگیره یه وقت زبونم لال....گذاشتمش رو زمین و خودمم نشستم پیشش...حدود 15 دقیقه باهاش ور رفتم که بالاخره شبکه هاش اومد...شبکه ها رو بالا پایین کردم که یهو امیر حسین با هیجان گفت :
    -خاله...همین..همین...عمو مهلبونه...خیلی خنده داله
    بعد ریز ریز خندید...الهی...اینقدر که دلم برای حرفای این بچه ی معصوم سوخت برا خودم نمیسوخت...خیلی خب...حالا که باباش نمیخوادش خودم بزرگش میکنم...نمیذارم مثه خودم بزرگ بشه...یه روزنه ی امید تو دلم روشن شد،واقعا امیر کاری کرد که یه هدفی داشته باشم...باید از این به بعد بیشتر تلاش کنم آره باید تلاش کنم...نمیذارم امیرم مثه من بزرگ بشه...نمیدونم چرا این احساسو داشتم اما عاشق این احساسم بودم... هنوز داشتم فکر میکردم که یکی اومد کنارم نشست...رومو برگردوندم..اه بر خرمگسه معرکه لعنت...محمود یه چشمه...
    یه ابروشو داد بالا که بهتر ببینه با دندونای یکی بود یکی نبودش بازی میکرد با تعجب نگاش کردمو گفت :
    -ها چته؟؟چی میخوای؟؟
    -تو که باز اینهو افغانیا لباس پوشیدی...این کلاه چیه سرت کردی...مثه مترسک شدی بچه
    کلامو رو سرم جا به جا کردمو نگاهی به امیر کردم محوه دیدن تلویزیون بود دوباره برگشتم به محمود نگاه کردمو گفتم :
    -تورو سننه؟؟؟این ارتباطا به تو نیومده هچلهفت...برو رده کارت
    -اوه....توند نرو بپر پایین باهم بپریم بالا!!
    پوزخندی زدمو گفتم :
    -من با تو جهنمم نمیام...
    بادی به غب غب انداختو با سر به امیر اشاره کرد :
    -خیلی دورو ورش میپلکی...ممد گفته اینم کار کنه حالا بش کار مار یاد دادی یا نه؟؟
    با عصبانیت نگاش کردمو گفتم :
    -به اون ممد بشکه بگو من جای امیر پول کار میکنم
    لبخند شیطونی زد و گفت :
    -د نه د....نشنیدی میگن هرکسی کار خودش بار خودش آتیش به انبار خودش؟؟؟تو اگه میخوای بیشتر پول بده....هرکی بامش بیش برفش بیشتر...بیشتر پول میدن بت...
    -رفتی دوتا ضرب المثل یاد گرفتی اومدی هردوتاشم به من گفتی؟
    انگشت اشارمو به حالت تهدید گرفتم جلوی صورتشو گفتم :
    -با امیر کاری داشته باشی با من طرفی خرفهم شدی؟؟ممد سپردتش به من پس جمع کن بساطتو گمشو بچه داره تلویزیون نگا میکنه مزاحمی
    همینطور که داشت پا میشد گفت :
    -عمله ی بدبخت...از من گفتن بود
    از در رفت بیرون با عصبانیت داد زدم :
    -عمله هفت جدته...بری دیگه بر نگردی
    اه....گند زد به عصابم...به امیر نگاه کردم داشت با تعجب نگام میکرد دستمو کشیدم رو سرشو گفتم :
    -ببخشیید داد زدم...تو برو نگاه کن من همینجام
    محمود یه چشم...کلا از دار دنیا همون یه چشمو داشت که از بس بهم فشار میاورد برای دید زدنه دخترا همون یدونشم داشت از دستش میرفت....شنیده بودم که وقتی میخواستن ببرنش سربازی برای اینکه معاف بشه و بگه چشماش ضعیفه نمک میریزه تو چشماش...بی عرضه نمک زیادی ریخه و زد و چش وچالشو یکی کرده از سربازی که معاف شد هیچی از دنیا هم خدا معافش کرد...بعد از این موضوع هم آوردنش اینجا...
    ویرایش توسط SaeideMT : 1393,02,20 در ساعت ساعت : 23:06


  7. Top | #7

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    آبان 1391
    نوشته ها
    600
    میانگین پست در روز
    0.92
    محل سکونت
    بندرعباس
    تشکر از کاربر
    4,701
    تشکر شده 2,790 در 477 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    امیر چند روزیه که خیلی بهونه گیر شده...همش میگه خاله بریم پارک بریم پارک...پارک دیگه کدوم جهنمیه...از بس بیکارم پارکم باید برم حالا...من تنها جاهایی که تو عمرم تونستم حظف شم همین خراب شده ی خودمونه و اون چهار راه فلک زده...که فک کنم خودم باید رفتگر بشم امداد کنم....ممد خپلم چند وقیه که خیلی با من سر سنگین که نه...قبلا فکر میکردم اونم مثله ماست...فک میکردم اونم یکی مثله ماست....اما اشتباه کردم....همه باهم فرق میکنن...خیلی بد ذاته...از بس توی این چند روز از دستش کتک خوردم که دیگه دست و پامو حس نمیکنم...دوست دارم زمین دهن باز کنه من برم داخلش!!خدایا من میخوام واقعا بدونم همه مثه من زجر میکشن؟؟؟...یه گوشه نشسته بودم ننه و امیر خواب بودن منم رفته بودم تو دنیای جهنمیه خودم....یاد دیروز افتادم که توی اتاق ممد خپل افتاده بودم اونم با کمر بند میزدمو داد میکشید :
    -بار آخریه...ک..ک.بهت فر...فرست می...میدم..ف...ف..فهمیدی؟؟
    یه ضربه ی دیگه...آخرین ضربه خورد تو صورتم و صورتمو کبود کرد!!!تابستون نای حرف زدنو از آدم میگیره...حتی نمیتونستم دیگه بگم بیاین گل بخرین احساس میکردم دیگه طاقتم طاق شده!!!دیگه حتی نای غر زدنم ندارم!!
    صبح قبل از اینکه با قار قار علی آشپز بیدار بشیم با نور آفتاب که مستقیم تو چشمم بود بیدار شدم...خدایا فقط شکرت...امیر و بیدار کردم و دست و صورتشو شستم...چشماش هنوز پراز خواب بود...خودمم خسته بودم اما زندگیه دیگه باید کار کنیم مجبورم زود تر بیدار شم...امروز...امروز...خدایا کمکم کن...کمکم کن که بتونم...این یه ماهی که امیر اینجا بوده من همه جوره عاشقش شدم...حتی دیگه دوست نداشم برگرده....با اینکه میدونم اینجا اصلا بهش خوش نمیگذره ولی احساس میکردم هرچی باشه از خونه ی خودشون که بهتره....بغلش کردم و پیاده راه افتادم سمت چهار راه....گلایی رو که تازه آورده بودن رو برداشتم (گلا رو از گل فروشی میگرفتن و در اضاش عطیقه های دزدیو بهشون میدادن) ....بسوزه پدره نداری....تا چهار راه امیر روی شونم خوابیده بود کلاه م هم داشت از سرم می افتاد و با بدبختی جا به جا کردم...بالاخره رسیدم سر چهار راه...امیرو گذاشتم رو سبزه ها چادره ننه کلسومم که آورده بودم برا همین کار و انداختم رو امیر....بخواب جغله....بخوام که این فلاکتو نبینی...بخواب...چراغ قرمز شد و من رفتم باز التماس و خواهش...بخر ببر...خوش بوئه...اینجوره اونجوره..با اینکه اینقدر جون میکندم ولی نمیدونستم پولم حلاله یا نه!!!حلاله؟؟؟گل با یه چیزه دزدی خریدن...از کوه کندنم بدتره...دوباره چراغ سبز شد و من هیچی نفروختم....سبز...زرد...قرمز...
    یه ماشین اومد گفت :
    -آهای....گل فروش بیا اینجا میخوام همه ی گلاتو بخرم
    با هیجان سرمو سمت آسمون گرفتمو تو دلم گفتم :
    -خدایا این واقعا تویی که دوباره باهام آشتی کردی؟؟؟
    با سرعت به سمت ماشین دویدم که...یه ماشین با سرعت خورد بهم...برا یه لحظه دنیا جلو چشم سیاه شد...رو زمین پهن شده بودم هیچی حس نمیکردم ولی صدا ها رو میشنیدم :
    -مرده؟؟؟؟
    -صدرا بیا ببریمش...
    صدای داد اومد :
    -میگم گمشو بیا اینجا
    -بدبخت شدیم...بدبخت شدیم صدرا داغون شده
    -بیا بلندش کن
    کجا؟؟؟نه امیر....امیرحسین....چشمامو سریع باز کردم...درواقع چیزیم نشده بود...فقط پام یه ذره درد گرفته بود...نگاهی به دورو ورم انداختم همه دورم جمع شده بودن...صدای گریه ی امیر حسین میومد که هی میگفت :
    -خاله...
    -از توی جمعیت نمیتونستم ببینمش...چشمام کم کم واضح میدید...دیگه چیزی تار نبود...یه نفر زد به بازومو گفت :
    -خانوم حالت خوبه؟؟
    سرمو گرفتم بالا...پیر بود..میخورد 40 ....45 باشه....موهاش سفید بود...یه خورده تپل بود....صورتشم از بس سفید بود به سرخی میزد...سعی کردم بلند شم...مرده زیر بازومو گرفت....با عصبانیت نگاش کردم سریع دستمو کشیدم داد زدم :
    -به من دست نزن...مگه کوری آدم به این بزرگیو ندیدی؟؟؟اگه مرده بودم چی؟؟
    مرده با بهت داشت نگام میکرد مردم هنوزدورمون جمع بودن و داشتن نگامون میکردن...اینا دیگه از جون من چی میخوان...هی نگام میکردن و میگفتن :
    -نچ نچ نچ....ولگرد اومد وسط خیابون هوار میکشه...
    -دختره ی....نگاه کن چجوری داد میزنه بی حیا...
    با عصبانیت به جمعیت نگاه کردمو گفتم :
    -به چی نگاه میکنین؟؟...ندیدین کسی برای نون شبش جون بکنه...
    یکی یکی همه رفتن....موندن 4 نفر...بی اعتنا به اونا رفتم سمت امیر که داشت گریه میکرد بغلش کردمو نازش کردمو اشکاشو پاک کردم و زمزمه کردم :
    -هیس...خاله چیزی نشده...گریه نکن کوچولوئه خاله...
    ماشینا بوق میزدن...نگاهی به وسط جاده کردم...یه ماشین تقریبا از این بزرگا بود...یه چیز عجیب که داشت این بود که...به دو طرف ماشین چوب وصل کرده بودن....یکی ماشینو از وسط جاده برداشت و یه گوشه از خیابون پارک کرد و اومدن طرفه من...زدن دیگه...دیگه چی از جونم میخوان...خدایا میدونستم....هی...پیره مرده اومد طرفمو باز گفت :
    -چیزیت شده؟؟؟خوبی؟؟
    با عصبانیت نگاش کردمو گفتم :
    -اگه مرده بودم چی؟؟؟
    با شرمندگی سرشو انداخت پایین و گفت :
    -شما با سرعت پریدید وسط خیابون...
    پوزخندی زدم....نمیدونم چرا ترسیده بودم...من که همیشه آرزوی مرگ میکنم...حالا دیگه این ترسم برای چیه؟؟؟یکی از اون سه نفری که پشت سر مرده واستاده بود گفت :
    -ولش کن...بریم...این از اوناشه که خودشو میندازه وسط خیابون که دیه بگیره...چیزیش نشده میبینی که
    غضبناک نگاش کردمو گفتم :
    -حرف دهنتو بفهم....
    ویرایش توسط SaeideMT : 1393,02,20 در ساعت ساعت : 23:20


  8. Top | #8

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    آبان 1391
    نوشته ها
    600
    میانگین پست در روز
    0.92
    محل سکونت
    بندرعباس
    تشکر از کاربر
    4,701
    تشکر شده 2,790 در 477 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    -ها چیه بهت بر خورد؟؟؟خودتو تو آیینه دیدی؟؟هه میمردی نمیمردیم هیچ فرقی به حال جامعه نمیکرد....توام مثه اونا یه عوضی
    پیره مرده رو کرد به همون عوضیه با عصبانیت گفت :
    -شما برو تو ماشین
    عوضیه رفت تو ماشین منم داشتم امیر و گهواره ای تکون میدادم تا ساکت شه!!عصابم بهم ریخته بود....قلبمم امونمو بریده بود...هی میرفت بالا پایین منم نفس کشیدن برام سخت میشد...تو دلم به خودم نهیب زدم :
    -دو دیقه آروم بگیر لامصب...
    ترسیده بودم...کم مونده بود بمیرم اما میدونستم همه ی ترسم فقط و فقط بخاطره امیر بود....میترسیدم من بمیرمو اون تنها بشه....بیوفته دست ممد خپل...بشه یکی مثه من....یکی از غماشه همونا....کسی که حتی خودشم برای خودش ارزش قاول نشه...پیره مرده دستی تو موهاش کشیید و با کلافگی گفت :
    -خانم مطمئنی چیزیت نشده؟؟؟جاییت درد نگرفته؟
    یه ابرومو دادم بالا و رفتم بالای جدول و همونجا واستادم و گفتم :
    -جنابه مثلا محترم...شما زدین دیگه...منم گفتم راتو بگیرو برو...د برو دیگه...گلامو که با آسفالت یکی کردی...خودمم کم مونده بود با آسفالت یکی کنی...دیگه چی میخوای از جونم...داد زدم :
    -ولم کنین دیگه....بذارین به درد خودم بمیرم
    بخاطر دادم امیر که تازه ساکت شده بود باز زد زیر گریه...دستمو کشیدم رو سرشو...سعی کردمو خودمو کنترل کنم آروم گفتم :
    -جانم...هیس...جغله ی خودم...هیششش
    اون مرتیکه ی عوضی که رفته بود تو ماشین...دوتای دیگه واستاده بودن داشتن با حقارت من و برانداز میکردن...یکی رو کرد سمته پیر مرده و گفت :
    -صدرا بریم....بیخیال شو داره دیر میشه
    بی توجه به اونا مشغوله ساکت کردنه امیر شدم...یه لحظه حس کردم یه چیزی بالای لبمه..دست کشیدم بالای لبم دیدم...ای بابا داره خون میاد که لامصب...با پشت دستم داشتم خونو پاک میکردم که پیره مرده دستمال داد بهمو گفت :
    -بیا...شرمنده دخترم...ما عجله داشتیم...
    چشماش یه سره رو من بود...د درویش کن اون چشمای هیزتو مردیکه ی پیر...اه...عوضیا...دستمالو با عصبانیت ازش گرفتم...حالا چکار کنم؟؟؟ممد خپل دیگه میندازه بیرون من و...امیر...وای نه!!!!!!امیرو ازم میگیره...گیج و منگ داشتم اینطرف اونطرف و نگاه میکردم...گرمم شده بود....خیلی وقت بود حموم نرفته بودم شاید 2 هفته...بوی بدی گرفته بودم....از همه جهت کلافه بودم...پیره مرده که انگار این پا اونپا میکرد چیزی بگه بالاخره کارشو انجام داد...یه کارتو گرفت طرفمو گفت :
    -امم..ببین..دخترم..ین کارته منه...اگه..حس کردید چیزیت شده...یا...حالت بده...بگو من میام کمکت...و...یه چیزه دیگه...من..
    کلافه دستی تو موهاش کشیدم...لب پایینشو گاز گرفت...حالت فکر کردن به خودش گرفته بود...سرشو خاروند و گفت :
    -تو همیشه همینجایی دخترم....مگه نه؟
    اصلا تو باغ نبودم بی اختیار جواب سوالشو دادم:
    -هووم
    یه آهانی گفت و عقب گرد کردو رفت...منم آهی کشیدمو امیر و انداختم بالا و لپشو کشیدمو گفتم:
    -امیر کوچولو....نترس خاله خوبه...میخواستم برات بستنی بخرم...ولی نشد...فردا میخرم باشه؟؟
    امیر داشت دماغشو میگرفت با دستش...بغض کرده بود...اما حرف نزد...باید پیاده بر میگشتم....اگه میخواستم با اصغر برم باید 3 ساعت صبر میکردم...شروع کردم به راه رفتن...پام یه خورده درد میکرد اما میشد تحملش کرد...تو زندگی اینقد درد تحمل کردم که دیگه اینا درد به حساب نمیان....یادمه قبلا من و سمی قلدر صدا میکردن...عصابم بهم میریخت...خب بودم..راستش قلدر بودم...از اینکه مثه مامان....مثه مامانی که ضرافت اینقد براش مهم بود...خانم بودن مهم بود...انقد براش مهم بود که به اون مصیبتی دچار شد دچار نشم...وقتی مامان و توی اون وضعیت دیدم با خودم عهد بستم که دیگه ضریف و شکننده نباشم....در مقابل هیچ حرف زوری کم نیارم...مامان چرا؟؟؟چرا رفتیو من و بدبخت کردی...اهی کشیدمو لنگون لنگون رفتم سمت خرابه های ممد خپل...معلوم نیست الان چی داره انتظارمو میکشه...امیر چون سرپایی نداشت نذاشتمش زمین به هر بدبختی بود بردمش بالاخره...تو خرابه ها کسی نبود فقط من و ممد خپل بودیمو امیر...ممد خپل مثه همیشه وسط حیاط بساط کرده بود و بافورو....تریاک میکشید...میر غضب...غضبناک بهم چشم دوخت و گفت :
    -ها....با..با..ز چ...چ...ه ...ب..بندی...آ...آب ..دا..دی؟؟چ...را..زود...ا..ا..اوم دی؟؟
    امیرو گذاشتم روی فرشه داغونی که پهن کرده بودو واستادم و زول زدم بهش و همینجوری گفتم :
    -تصادف کردم آق ممد خپ...خان...گلام رفت زیر تایره ماشین
    ممد با عصبانیت بافورو انداخت تو منقل و بلند شد و اومد نزدیکه من....داد زد :
    -تو....توو...خ...یلی...گه...خوردی.. .ت..تصاد...ف کردی!یه کشیده زد زیر گوشم که بخاطره ضربه های قبلی دردش بیشتر بود...با ترس دستمو گذاشتم رو لپام که دیگه کشیده نخورم با التماس گفتم :
    -ببخش....ببخش ممد خان...غلط کردم...شکر خوردم!نگاه آق ممد...به ولا....به مولا دیگه پول درست....جمع میکنم....ممد خان
    ممد داد زد :
    -نه..دیگه نه....تو...هم..هم.همش به..ب..ه من...ض..ضرر..میزنی!
    موهاشو داد بالا و بلند تر داد زد :
    -س..سریع...جمع...ک..کن گم...گمشو...ب..ب..بیرون
    چی؟؟برم....وای نه خدا....یه بار ...یه بار دیگه شانسمو امتحان میکنم....بیشتر از این التماس کنم...شب خوابم نمیبره...البته اگه جایی هم باشه که بخوابم....دوباره گفتم :
    -ممد خان تورو خدا بیخیل شو....همین یه بارو ببخش...
    داشت میرفت طرفه امیرحسین....من برم امیرم با خودم میبرم...کور خوندی عوضی...برگشت با عصبانیت نگام کرد و گفت :
    -گف...گفتم....گ..گمشو...ت...تا...نک شتمت...گ..گمشو
    بغض کردم....حالا کجا برم...رفتم طرف امیر خواستم بلندش کنم که باز صدای بشکه شهرداری در اومد :
    -ه..ه..هوی..ا..و..نو ...کودوم..گوری ...می..میبری؟؟
    من هیچی جز یه دست لباسه پاره پوره به غیر از این نداشتم...ولی کجا برم...دیگه باید برم گدایی...نمیتونم همین یه ذره غروری هم که دارمو بذارم زیر پام...شاید اگه داد و بیداد و شیون میکردم...یا به پاش میوفتادم یه ذره دلش برام میسوخت اما نه....من نمیتونم...از من ساخته نیست که بیشتر از این از کسی خواهش کنم...دیگه این التماس کردن شده کار همیشگیم....حالا باید برم کاسه ی گدایی دستم بگیرم و در راه خدا کمک بخوام....خدایا...چرا روزیاتو ازم گرفتی؟؟؟آخه مگه چه گناهی کردم...خدایا من کوچیکتم...تورو جون بنده هات...کمکم کن...برگشتم سمتشو....دیگه نیازی به احترام نیست...دیگه حالیم نیست...زده بودم به سیمه آخرم...البته سعی داشتم خودمو کنترل کنم...کلاهمو آوردم پایین و موهامو زدم داخل و گفتم :
    -تو خداتومن به من بدهکاری آق ممد خپل...من تا وقتی اینجا میموندم به خاطر همین یه ذره تمخه مرغی که بهم میدادی...به خاطر همون یه ذره نمک احترامتو نگه میداشتم...امیرو با خودم میبرم....فک نکن میتونی جلومو بگیری...
    امیرم و بغل کردم...مگه ساکت میشد....یه سره آبغوره گرفته بود...تو دلم گفتم :
    -نگهشون دار امیر نیازمون میشه
    آهی کشیدم و به طرف در راه افتادم باز صدای ممد بلند شد :
    -ت...و..با...ب...ب..د ...ک.کسی..در...افتادی...الان...ن. .می..تونم...جوتو...ب..ب..بگیرم... ا..اما...مواظب ...باش...چ...چون...مث..مثه
    ...س..س..سایه..د..دنبالتم..ر...ر.. ر...روژ...س..میه
    آره سمیه راحت تره...میرم...میرم یه جایی که دستت بهم نرسه...میرم کار میکنم...آره من میتونم...تا قبل از اینکه رضا و ننه برسن و جلومو بگیرن باید سریع برم...حوصله ی آبغوره ندارم...میرم اما نمیبخشم....هیچکدومشونو...دلم مثه سیبزمینی تو روغن جیلیز ویلیز میکرد....یه لحظه یاس و نا امیدی یه لحظه امیدواریو آرزو های بلند بالا....دیگه داشت کم کم شب میشد...امیرم آروم قرار نداشت...گشنش بود...رسیدم سر چهار راه همیشگی یه تیکه کارتون پیدا کردمو انداختم زیر پام....هوا سرد نبود نیازی به پتو نداشتیم...امیر حسین که از بس گریه کرده بود خوابیده بود...پاهامو دراز کردمو گذاشتمش رو پام...تکونش دادم و غر زدم...همون غر های قدیمی...همونایی که هرچی میگم دلم خالی نمیشه...دوست دارم داد بزنم....دوست دارم بگم...که همه ی عالم دردمو بفهمن...اما نه....اگه بفهمن مسخرم میکنن..من از ترحم بیذارم بیذار....بهتره تو همین خفت هلاک شم....ولی قبلش باید امیرو به یکی بسپارم...به یکی که بهش اعتماد داشته باشم...ولی کی؟؟؟من هیچکسیو نمیشناسم که واقعا آدم باشه...عادل باشه...که حقو نا حقو تشخیص بده...تو همین حال بودم که یکی اومد یه پونصدی داد بهم....یهه لحظه جا مکان یادم رفت داد زدم :
    -هوی نالوتی....من گدا نیستم....بیا این پولتو ور دار از جلو چشم...عصبی اما آروم تر گفتم :
    -من گرفتار سرنوشت لعنتیم شدم...
    یارو با تعجب نگام کرد و اومد پولو برداشت و گفت :
    -معذرت میخوام آخه شبیه...
    -برو آقا برو بذار به درد خودم بمیرم برو
    همنجور که داشت میرفت گفت :
    -خودت به درک اون بچه چه گناهی داره
    راست میگفت....امیر چه گناهی داره...خدایا تو جوابمو بده...این بچه ی معصوم چه گناهی داره که باید اینجوری اینجا....اصلا نمیخوام بهش فک کنم...سرمو تکیه دادم به دیوار...دقیقا جلوی چراغ راهنما بودیم...دوست وفادار خودم..چشم دوختم بهش و شروع کردم به زمزمه کردن :
    -سبز زرد قرمز,سبز زرد قرمز,سبز زرد قرمز,سب..
    نمیدونم چند بار....چقد...اینو گفتم که دیگه کلا خوابم برد...
    ویرایش توسط SaeideMT : 1393,02,20 در ساعت ساعت : 23:42


  9. Top | #9

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    آبان 1391
    نوشته ها
    600
    میانگین پست در روز
    0.92
    محل سکونت
    بندرعباس
    تشکر از کاربر
    4,701
    تشکر شده 2,790 در 477 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    وقتی بیدار شدم امیر زیر لباسه پاره پورم که با یه لباس گلگلی پوشده شده بود قایم شده بود...انگار نور آفتاب اذیتش میکرد...الهی قربونت برم جغله....کلامو آوردم پایینو آروم گفتم :
    -جغله...امیر کوچولو....پاشو خاله
    نه....چرا بیدارش کردم...حداقل تا وقتی خوابه گشنگیش حالیش نمیشه...به خودم توپیدم :
    -میذاشتیش همونجا میموند دیگه این چیزا اذیتت نمیکرد....به زندگیه خودت فکر میکردی دیگه...
    به صدای درونم توپیدم:
    -اگه فک داشتی همینجا میوردمش پایین....سنگدل...رزل...بچه اس...میشد یکی مثه خودت....یکی مثه ممد...نباید اینجوری بشه...نمیذارم
    با یه خمیازه ی طولانی از خواب بیدار شد...اینور اونورو نگاه کرد....براش آشنا میومد اما تعجب کرده بود که چرا اینجاییم....دستی به صورتش کشیدمو گفتم :
    -خاله فعلا باید اینجا باشیم دیگه شرمنده...
    امیر کلشو خاروندو لبخنده دل ربایی زد و گفت :
    -خاله من تشنمه...آب موخوام
    لپشو بوس کردمو بغلش کردم...یه شیر آب کنار درختای وسطه جدول بود که فک کنم به گلا آب میداد...هم خودم ازش خوردم هم دادم به امیر....نفس راحتی کشید و گفت :
    -اوووخی....سیل شدم...خب خاله بلیم گل بفلوشیم
    ای گفتی...ای گفتی...گلم کجا بود خاله....دیگه گلم ندارم ....باید بریم گدایی...اما نمیتونم....نمیتونم...دوباره اون صدا بلند شد :
    -دست از این غروره لعنتیت بردار...این بچه گشنه اس...از دیروز هیچی نخورده
    سرمو تکون دادمو جوابشو دادم :
    -دیگه غروریم داره که ازش دست بکشم نالوتی؟؟؟کدوم غرور ها؟؟؟اون زمانی که میرفتم التماس برا خریدن یه شاخه گل هرچی غرور داشتم رفت...همین یه مسغالیم که مونده بدم بره؟؟؟؟نمیدم....نمیشه....دیگه نه....دوباره رفتیم سره جام نشستیم
    -خاله گل نمیفلوشیم؟؟؟
    شرمزده سرمو انداختم پایین و گفتم :
    -نه خاله بیا استراحت کنیم فعلا
    از رو پام اومد پایین آروم جوری که نشنوم ولی شنیدم گفت :
    -خب گشنمه خاله
    بغض گلومو چنگ انداخت...چکار کنم خاله...گدایی؟؟؟نمیتونم خاله نمیتونم...ازم نخواه..یه دفعه یاد جیبم افتادم...
    -شاید یه چیزی ته جیبم باقی مونده باشه...
    دست کردم تو جیبم...دستم خورد به یه تیکه کاغذ...با هیجان رو به امیر گفتم :
    -پول داریم...پول...دار...
    اه از نهادم بلند شد....پول کجا بود....تو از این شانسا داشتی الان گوشه ی خیابون ولو نبودی بدبخت...بیچاره..چیزی نبود جز یخ تیکه کاغذ...یا همون ...کارت...یه کارت که پوشتش چند تا شماره بود...حالا اینا چین...
    یه دفعه تصویرا اومدن جلوی چشمم....یه ماشین با سرعت خورد بهم....خوردم زمین..همه دورم جم بودن...امیر حسین گریه میکرد...پیره مرده...اون یارو عوضیه..به همون جایی که وایستاده بودم نگاه کردم....یارو بهم یه کارت داد و گفت :
    -ببین..دخترم..ین کارته منه...اگه...حس کردید چیزیت شده...یا...حالت بده...بگو من میام کمکت...
    نگاهی به اطرافم کردم....شکمم داشت از گشنگی مالش میرفت....حالا من هیچی اگه من اینجوریم امیر حالش باید خراب تر باشه....خدایا یعنی میشه؟؟؟خودمو جم و جور کردم و به خودم نهیب زدم :
    -چرا نشه؟؟؟میری میگی پات درد گرفته نمیتونی کار کنی باید دیه بدی...خیلی راحت با پولش زندگیتو میکنی دیگه
    دوباره اون وجدان سیریشه پیداش شد :
    -حیا کن.....این همه سال با گل فروشی تونستی روزیه حلال....پول حلال داشته باشی...حالا به خاطر یه روز گشنگی میخوای حروم بخوری؟؟
    -امیر گشنه اس.....نمیشه....اینقد حرف نزن به تو ربطی نداره....من اون موقع جا و مکان داشتم لعنتی....جا داشتم...حالا فقط یه تیکه کارتونه...نه بیشتر نه کمتر...
    امیر داشت هی وول میخورد میدونستم گرسنه اس...کارتو اینطرف اونطرف کردم :
    -حالا باید چجوری زنگ بزنم!!با چی؟؟؟
    یه نفر داشت از رو به رو توی عابر پیاده رد میشد امیرو گذاشتم کنارمو سریع رفتم طرفشو گفتم :
    -میشه برام اینو بگیری یه زنگ بزنم خانم؟؟
    زنه پشت چشمی نازک کرد و گفت:
    -اوفف عجب بویی میدی...برو اونطرف...نه معلومه که نمیشه...
    با اون کفشاش که قدشو اندازه ی برج میلاد کرده بود....حالا نمیتوست باهاشون راهم بره ها داشت جون میکند...راشو گرفت و رفت...بغض کردم...حرفایی که در روز میشنیدم...خیلی اذیتم میکرد اما یه چیزی قدرت حرف زدنو ازم میگرفت....حس میکردم خب شاید راست میگن...شاید اگه منم جای اونا بودم از بالا به همه نگاه میکردم...شاید منم اینجوری میشدم...همنجوری لنگ در هوا وسطه عابر پیاده واستاده بودم که یکی کنارم واستادو گفت :
    -موبایل میخوای؟؟
    با بهت گفتم :
    -ها؟؟
    ماسماسکه تو دستشو نشون دادو دوباره تکرار کرد :
    -میگم موبایل میخوای؟؟؟میخوای زنگ بزنی؟؟
    سرمو تکون دادم که از بهت بیام بیرون آروم گفتم :
    -بله خانم اگه میشه
    لبخندی زد و گفت :
    -چرا نشه بده شماره رو
    شماره رو دادم بهش و خودم مشغول براندازش شدم....چادر سرش بود قدش نه دراز بود نه کوتاه....صورتش خیلی معصوم بود مثه امیر...قیافه ی ساده ای داشت...اون چیزه بقولا موبایل رو گفت طرفمو آروم گفت :
    -الو کن....حرف بزن
    ازش گرفتمو آروم گفتم :
    -الو؟؟؟
    صدای مردی اومد که میگفت :
    -جانم بگو؟؟
    چی بگم خوب؟؟؟از کجا بفهمم خودشه یا نه...نگاهی به دختره کردم انگار فکرمو خوند نگاهی به کارت کردو آروم گفت :
    -فرهادی.....فرهادی...
    سرمو تکون داد (فهمیدم) و گفتم :
    -آق فرهای؟؟
    با کمی مکث گفت :
    -آره خودمم...اما...بجا نیاوردم؟؟
    -منم دیگه...روژین
    صدای متعجبش به گوشم خورد :
    -روژین؟؟؟کی هست این روژین؟؟
    -همون که با ماشین آسفالتش کردی دیگه
    برای چند ثانیه صداش نیومد یهو گفت :
    -آهاااا....طوری شده خانم؟؟؟جاییتون...
    پریدم وسط حرفش....میخواستم بگم نه که امیر اومد بهم چسبیدو آروم گفت :
    -خاله گشنمه
    سرشو ناز کردمو خطاب به طرف گفتم :
    -آ....آره...پام....پام درد گرفته...نمیتونم کار کنم....نمیتونم پول در بیارم...
    جون گرفته بودم افتادم تو دور و شروع کردم :
    -حالا چجوری پول در بیارم؟؟؟از زندگی انداختیم....نون ندارم بخورم...از سر کارم انداختنم بیرون....همشم تقصیره توئه دیگه....حالا بگو چکار کنم...
    -باشه دخترم....باشه...کجایین شما؟؟؟بگید بیام
    -همون چهار راهی که به نون شب مهتاجم کردی
    باشه ای گفتو دیگه صدایی نیومد...بوق بوق میکرد...موبایلو گرفتم طرف دختره و گفتم :
    -ممنون خانم جان...یلی لفط کردی...
    لبخندی زدو گفت :
    -خواهش میکنم...با اجازه...
    بلند گفتم :
    -ایشالله خدا همیشه یارو یاورت باشه...برو به سلامت
    -ایشاالله
    یه لحظه احساس کردم ننه کلسوم رفته تو جلدم...تو اوج بدبختی تونستم یه لبخند بزنم...یاد آوری ننه کلسوم خوشحالم میکرد...کاش با خودم میاوردمش
    -تو باز حرف زدی؟؟کجا میاوردیش؟؟اینجا؟؟رو کارتونا؟؟کنار آشغالا؟؟چند دقیقه...فقط چند دقیقه ساکت باش...بذار آروم باشم فک کنم...
    امیرو بغل کردمو نازش کردمو گفتم :
    -جغله ی خاله بگو ببینم چی چی دوست داری برات بگیرم؟؟؟
    -اسبابازی....
    لبخندی زدمو موهای لختشو ناز کردمو گفتم :
    -نه خاله منظورم غذا بود....چی دوست داری بخوری؟؟
    لبشو جمع کردو چشماشم کوچیک کرد...قیافه ی متفکری به خودش گرفت و یهو گفت :
    -پیتزا...من پیتزا دوس دالم...بلام میخلی خاله؟؟
    -چرا نخرم خاله ی خودم...میخرم برات...شب شامی میزنیم تو رگ که تاحالا نزدیم!!
    از ته دل خندیدمو ادامه دادم :
    -اینقد میخوریم که دل درد بگیریم....انفجار بشیم....
    دوباره خندیدم...نه واقعا خوشحال نبودم...از حرص زیادی بود...داشتم حریص میشدم....دوست داشتم...اینو دوست داشتم....میخوام حریص بشم....چرا بقیه میتونن من نمیتونم...امیرم به تبعیت از من خندیدو گفت :
    -آله خاله زیاد بوخولیم
    رفتم باز نشستم روی کارتونا و منتظر موندم....منتظر یه پول قلمبه که بتونیم باهاش شکممونو سیر کنیم....حتی برای همون یه روز....امیر بچه اس....بیشتر از این نمیتونه چیزی نخوره...الان یه روزه هیچی نخورده....یه روزو نصفی....باید شکممونو پر کنیم تا بتونیم کاری بکنیم...بالاخره ماشینه بزرگی جلوی پام ترمز زد و یکی پیاده شد...ماشین آشنا بود...یکم نگاش کردم...آره دیگه خودشه...انتظار تموم شد...اومد بالاخره...امیر و از رو پام بلند کردمو رفتم طرفش...البته لنگون لنگون که شک نکنه....وقتی رسیدم بش یه لحظه پشیمون شدم ولی باز به یاد امیر شروع کردم به حرف زدن :
    -ببین چکارم کردی نالوتی....ببین زدی پامو ناکار کردی...از کارم اخراج شدم...حالا چکار کنیم؟؟؟چجوری پول جمع کنم ها؟؟؟چجوری شکم این بچه رو سیر کنم؟؟؟خودم هیچی..این بچه چی؟؟؟پول از کجا بیارم....
    پیرمرده سرشو انداخت پایینو گفت :
    -شرمنده ام دخترم هرکاری از دستم بر بیاد برات انجام میدم
    کمی مکث کردو باز ادامه داد :
    -اول بیا بریم بیمارستان ببینیم پات چیزیش نشده باشه بعد میریم سراغ بقیه کارا باشه؟؟
    یه قدم رفتم عقب...نه بیمارستان نه....سه میشه...نباید بذارم...سرمو به علامت منفی تکون دادم و گفتم :
    -نچ....نه بیمارستان نمیام...از....از..بوی بیمارستان خوشم نمیاد...چیز میشم...غش میکنم حالم بد میشه
    دستی به موهای بلنده بسته شدش کشید و گفت :
    -باشه دخترم پس بیا بریم الان همراهم پول ندارم
    دوباره سرمو تکون دادم :
    -نچ نمیام...همینجا خوبه شما برو پول بیارو بیا من همینجا هستیم
    امیر چسبید بهم و گفت :
    -خاله من گشنمه....غدا موخوام
    پیرمرده نگاهی به امیر کردو گفت :
    -شما بیاین...این بچه گرسنه اس...بی حال شده...من پولم بهتون میدم
    با اکراه نگاهی بهش کردم...با اینکه حس میکردم میتونم از خودم دفاع کنم اما میترسیدم...آهی کشیدمو گفتم :
    -باشه
    دره پشت ماشینو باز کردو امیرو گذاشت داخل و درو بست و دره جلو رو باز کردو گفت :
    -بفرمایید
    یه لحظه اخمام رفت توهم....نمیدونم چرا اما حس میکردم نباید جلو بشینم آروم گفتم :
    -نه ممنون بهتره برم پیش امیر بشینم گریه نکنه!!
    -باشه هرطور مایلی دخترم
    دره پشت و باز کردو منم مثه میمونه چهار دست و پا از این ماشینه رفتم بالا....خب خیلی برزگ بود...ازش خوشم اومد...با اینکه نشستن توش سخته ولی ازش خوشم اومد....خوشت بیاد ماله مردمه...اینقد پرو شدی که میخوای ماشینم بدزدی؟؟؟مرده نشست داخ و راه افتاد...یه چندتا سوال برام پیش اومده بود تصمیم گرفتم هرچی زودتر بگمش وگرنه احتمال انفجارم زیاد بود طبقه عادت همیشگیم کلامو رو سرم جا به جا کردمو گفتم :
    -شرمنده داش اگه فضولیه....به این ماشین گنده ها چی چی میگن؟؟
    پیره مده زد زیر خنده...با صدای بلند...حالا نخند کی بخند...اخمی کردم...سوالم خنده داشت؟؟وقتی آروم شد با پشت دست کشید رو چشماشو گفت :
    -دخترم...شاسی بلنده...ماله خودم نیست ماله یکی از با...
    پریدم وسط حرفشو گفتم :
    -آها باحاله...
    امیر داشت از شیشه بیرون و نگاه میکرد...انگار راه طولانی بود معلوم نبود داره کجا میبرمون..
    ویرایش توسط SaeideMT : 1393,02,21 در ساعت ساعت : 00:04


  10. Top | #10

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    آبان 1391
    نوشته ها
    600
    میانگین پست در روز
    0.92
    محل سکونت
    بندرعباس
    تشکر از کاربر
    4,701
    تشکر شده 2,790 در 477 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    -کجا داریم میریم آق...
    -فرهادی
    -اها بله یادم رفته بود...آق فرهای کجا میریم؟؟؟
    تک خنده ای کردو گفت :
    -میریم ویلای من...هم یه چیزی میدیم بچتون هم پولو بهتون میدم
    -آها...خوبه
    رسیدیم در یه باغ خیلی بزرگ من و امیر دقیقا اینهو ندیده ها چسبیده بودیم به شیشه و نگاه میکردیم...واقعا ندیده بودیم....چرا دروغ؟؟هی میگفتیم :
    -واوو چقد درخت..
    -وای چقد میوه....
    -وای سگ....
    سگ؟؟؟؟نه!!!ووی سگ...از سگ میترسیدم...از هیچی بیشتر از سگ نمیترسیدم....جلوی در باغ فرهای به یه پیری مثه خودش گفت درو باز کنه و رفتیم داخل...ماشین و پارک کردو پیاده پدیم...امیر بغله من بود...منم پشت سر فرهادی رفتم...یه بند انگشت باهاش فاصله داشتم...چند تا ماشین دیگه....که بنظر خداتومن پولشون بود هم اونجا بود...من تو چهار راه بزرگ شدم....همه جور ماشین دیدم...ولی مثه اینارو کم به چشمم دیدم....درو باز کرد و گفت :
    -بیا تو دخترم...خونه ی خودته
    هم از سگه که البته آروم بود سرو صدا نمیکرد...یا شایدم خواب بود میترسیدم هم از اینکه برم داخل تله ای چیزی گذاشته باشن برام...بزور لبخندی زدمو امیرو رو دستم جا به جا کردمو گفتم :
    -نه ممنون همینجا خوبه همینجا پولو بیارید دیگه تو نمیام
    مرده که یه پاش داخل خونه بودو یه پاش بیرون اومد بیرون و امیرو گرفت بغلشو گفت :
    -دخترم چرا اینقد لجبازی...بیا داخل بیا هم یه چیزی بخورین هم باهات یکم حرف دارم
    با من؟؟؟چکارم داره...!!قرار بود فقط پولو بگیرم و برم دیگه این کارا برا چیه...خیلی ترسیده بودم اما بازم به خاطره امیر کوتاه اومدم...گرسنه بود..البته اگه پولو میداد براش یه چیزی میخریدم....خدایا بازم شکرت...با اکراه رفتم داخل....اووهووو چه خبره اینجا...میدونه جنگه؟؟؟؟هرچیزی یه جا افتاده بود....هرکسیم یه گوشه ولو بود...خونه خیلی خنک بود همه هم خواب هفت پادشاه میدیدن....20،30 نفری میشدن...خدارو شکر کردم که میتونستم حداقل بشمارمشون...همین یه چیزو مدیونه رضا جیب برم....اون بهم یاد داد...تا بتونم گل بفروشم...فرهادی امیر و با خودش برد تو یه جایی که شبیه آشپز خونه....آره دیگه آشپز خونه بود...نشوندش رو صندلیو از تو یخچال دو تا جعبه در آورد...اگار اصلا آدم اونجا نبود فرهادی اصلا به آدمایی که اونجا شهید افتاده بودن توجه ای نکرد جعبه ها رو باز کردو گذاشت جلو امیر و روشو کرد طرف من و گفت :
    -د بیا دیگه دختر چرا ماتت برده بیا غذا بخور...رفتم داخل نشستم رو صندلی...این دیگه چه کوفتیه..صدای امیر بلند شد :
    -آخجوننن....پیتزا
    پیتزا؟؟؟چی هست....ای شبیه استفراغه....چقد چیز توشه...خدایا چقد سریع درخواست امیرو براش براورده کردی...من 18 ساله دارم ناله میکنم...آهی کشیدم و زمزمه کردم :
    -حسودی نکن به بچه
    فرهادی رو به روم نشسته بودو خیره داشت بهم نگاه میکرد....درستمو بردم و یه تیکه برداتم غذاشتم دهنم....حس کردم میخوام بالا بیارم...ای چه میزه ای..یه دفه مزش خوب شد...چه غذای عجیبی آدم نمیفهمه ازش بدش بیاد یا خوشش بیاد...داشتیم میخوردیم که صدای فرهای بلند شد :
    -اسمت چی بود دخترم ؟؟
    دهنم پر پر بود....همونجوری بی خیال گفتم :
    -رو....ژین
    فرهادی یه ابروش رفت بالا و گفت :
    -ها؟؟؟
    بزور قورتش داد و گفتم :
    -بابا جان روژین...روژین
    -آها روژین....خب ببین دخترم روژین خانم...اول بگو چند سالته؟؟
    این چیزی بود که هیچ وقت فراموشم نمیشد....تا یاد سنم افتادم یادم اومد که شناسنامه و کارت ملیمو نیاوردم....با کف دست زدم به پیشونیم....خاک تو سرت...احمق دیدی یادت رفت...گذاشته بودمشون زیر بالشتا باید بعدا برم بیارمشون...سرمو تکون دادم که این فکر از سرم بره و جواب فرهادیو بدم آروم گفتم :
    -18
    سری تکون دادو دستشو زیره چونشو گفت :
    -ببین دخترم تو 18 سالته....هنوز کلی وقعت داری برای زندگی...برای اینکه یه فرد مفید بشی تو جامعه...برای اینکه تو زندگیت یه هدف داشته باشی....چرا گلفروشیو انتخاب کردی دخترم؟؟
    پوزخندی زدمو گفتم :
    -شوما فک میکنی من حق انتخاب داشتم؟؟؟....آق فرهادی این سرنوشت منه..از قبل نوشته شده پدر جان...من اگه گل نمیفروختم الان باید گوشه ی خیابونا گدایی میکردم...شما تو نازو نعمت بزرگ شدین حرف من و نمیفهمین....خوب بود میرفتمم دزد میشدم؟؟؟؟
    مهربون لبخند زدو نگاهی به امیر کردو گفت :
    -کاری که الان میخوای بکنی....چیزی که الان میخوای...اسمش چیه دخترم؟؟؟من 50 سالمه...
    سرفه ای کردو ادامه داد :
    -بیشتر از تو پیرهن پاره کردم...با همه جور آدم سرو کله زدم...من خودم آدما رو بازی میدم...بهشون یاد میدم چجوری بازی کنن...دخترم نمیتونی برای من نقش بازی کنی...بجای دروغی که گفتی میتونستی ازم کمک بخوای!
    فهمید؟؟؟خاک تو سرت حتی نتونستی یه کاره به این آسونی کنی...بگو چرا داره اینقد حرف میزنه...اگه تحویل پلیسم بده چی؟؟؟نه...نه...به قیافش نمیخورده...خدا کنه بذاره برم....حتی به اینم فک نمیکردم که اگه برم چکار کنم...امیر....زندگی...سعی کردم به خودم مسلط باشم و جوابشو راحت بدم :
    -امیر گرسنه بود....خودمم همینطور...زندگیم شده لجن....گوشه ی خیابون رو کارتون خوابیدیم،شوما میدونی این یعنی چی نالوتی؟؟؟میدونی زندگی تو این فلاکت یعنی چی؟؟؟تاحالا گوشه ی خیابون خوابیدی؟؟همه با تحقیر نگات کردن؟؟از اینکه همه برام تاسف بخورن خوشم نمیاد....نمیخوام اینجوری باشه....ازت کمک نخواستم چون تحقیرم میکردی
    لبخندی زد و گفت :
    -من هیچ وقت...هیچ وقت کسی رو تحقیر نمیکنم...
    تا خیال پلیس مولیس به سرش نزده بهتر درم وگرنه باید برم آبخنک بخورم
    یه پا داشتم یکی دیگه قرض گرفتم امیرو بغل کردم که برم...باز صدای این بی صاحاب (صاحب) در اومد...فرهای بلند شد و گفت :
    -بشین دخترم...بشین میخوام یه چیزی بهت بگم...
    -نه دیگه میخوام برم....
    -کجا؟؟؟بازم گوشه ی خیابون؟؟؟
    با عصبانیت گفتم :
    -کجا میخوام برم دیگه به خودم مربوطه...ممنون از غذات...
    امیرو از بغلم گرفت و گفت :
    -بیا بشین....
    بازم نشستم ببینم چی میخواد بگه..از نصیحت و این چیزا خوشم نمیومد...از اینکه کاری ازم بخواد که بکنم...اینکه بگن چکار کنم...بطور عجیبی امیر ساکت بودو داشت فقط به خونه نگاه مکیرد امیر و گذاشت رو زمین و گفت :
    -برو بازی کن پسرم.....
    امیر حسین با اکراه نگاهی بهم کردو منم سرمو تکون دادم (کسب اجازه) فرهادی نگاهی به اطراف کردو گفت:
    -این آدمایی که میبینی دقیقا مثل توان....برای پول زندگیشون جون کندن...الانم خسته ان...هچ فرقی با تو ندارن دخترم...من میخوام بهت کمک کنم....
    پریدم وسط حرفش :
    -من نیازی به ترحم شما...
    اخماش رفت تو همو گفت :
    -من ترحم نمیکنم دخترم....کاری که از دستم بر میاد رو انجام میدم...25 سال تجربه کاری الان من و به اینجا رسونده....توام میتونی...استعدادشو داری....من میتونم ببینم که میتونی چه کارایی کنی...
    میخواستم یه چیزی بگم که صدای خمازه ی بلند یکی مانع شد....انگار خرسای خابالو بیدار شده بودن....اوهو چه اتو کشیده...یه دختر حدودا 20 یا شایدم 30 ساله...با دیدن من با تعجب گفت :
    -این کیه؟
    فرهادی با لبخند نگاهی به من کردو گفت :
    -این جایگزینه....
    دختره لبشو کجو کوله کردو گفت :
    -این؟؟
    نزدک تر شد و گفت :
    -میدونی چقد طول میکشه کار یادش بدی؟؟چرا همون طنازو نیاوردی؟؟؟
    فرهادی از جاش بلند شدو گفت :
    -اون لایق نیست...با اون کارش دیگه حتی حق نداره پاشو اینجا بذاره...دختره ی....استغفرالله....
    دختره اومد رو به روی من و گفت :
    -پس قراره از این به بعد زیاد همو ببینیم...من اسمم مینوئه....مینو...
    لبخندی زدو زل زد بهم منم لبخنده کجی زدمو گفتم :
    -آها....خوبه...منم روژم
    دختره یهو زد زیره خنده....با تعجب داشتم نگاش میکردم...چیز خنده دای گفتم؟؟؟این زرقو بقیام دیوونه انا...همینجور زل زده بودم بهش امیر داشت با یکی از اونایی که خواب بود و تازه بیدار شده بود حرف میزد...فرهادی هم تکیه داده بود به سنگی که به آشپز خونشون وصل بود داشت نگام میکرد...مینو دماغشو کشید بالا و گفت :
    -چه لهجه ی باحالی داری....مثه این داشیا حرف میزنی
    تک خنده ای زدمو گفتم :
    -شوما لفط داری
    فرهادی با لبخند داشت نگامون میکرد...یه نگاهه پدرانه...کاش بابای منم یه همچین کسی بود...سرمو انداختم پایین....بعد از چند ثانیه صدای بلند اومد...سرمو گرفتم بالا دیدم فرهادی داره رو ته قابلمه رو به هم میکوبه!!!بلند داد زد :
    -پاشین تنبلا ویک آپ....
    یهو همهمه خونه رو برد رو هوا هر کسی یه چزی میگفت که فرهادی باز زد به قابلمه و گفت :
    -ساکت....دیگه خواب بسه...از امروز کارا شروعه...یکیو پیدا کردم...اون طنازم رفت به درک
    یهو همه از جا پاشدن....اوووها...چقد زیادن همه داشتن با تعجب به من نگاه میکردن....فرهادی گفت :
    -این دختر گله گلاب روژینه...
    از جام بلند شدمو کلامو رو سرم جابه جا کردمو گفتم :
    -ام....سلام
    بازم همه داشتن نگام میکرد....انگار شاخ بالا سرمه...خیلیاشون با ترحم خیلیاشون واقعا تعجب کرده بودن...فرهادی گفت :
    -همکاره جدیدمونه....بجای طنازه
    باز همهمه شروع شد یکی میگفت :
    -این چیه ورداشته آروده مگه آدم قحته
    اون یکی میگفت :
    -300 سا لو نصفی طول میکشه به ان یاد بدیم چکار کنه
    یکی دیگه باز ناز گفت :
    -اه چه بوی گندیم میده...این چیه ورداشته آورده...
    دوست داشتم همشونو لتو پار کنم...رو به فرهادی گفتم :
    -باید چکار کنم؟؟؟من میتونم گل بفروشم...چایی هم میتونم بدم
    فرهادی تو اون همهمه بهم نزدیک شدو گفت :
    -چرا خودتو دسته کم میگیری دخترم
    اصلا کاره من چی چی هست؟؟؟باید چکار کنم میخواستم سوالمو بپرسم که فرهادی گفت :
    -یه سوپر استاره بزرگ میشه....خودم میسازمش
    یه پسره با لبخند اومد نزدیکم و گفت :
    -منم کمکت میکنم کوچولو
    میخواستم بگم کوچولو عمته...ولی خیلی مهربونو خون گرم بود...البته تو همون نگاه اول میشد از صورتش فهمید سرشو به گوشم نزدیک کردو گفت :
    -من شهروزم کوچولو
    منم با عصبانیت گفتم :
    -من کوچولو نیستم
    فرهادی دید من دارم گنگ به همه نگاه میکنم گفت :
    -میدونی کارت چیه نه؟؟
    پوزخندی زدمو گفتم :
    -باید بدونم؟؟؟خودت بردیو دوختی دیه....چمدونم...
    فرهادی لبخندی زدو گفت :
    خیلی خب بچه ها رو که معرفی کنم خودت میفهمی
    داد زد و گفت :
    -ساکت بچه ها
    همه ساکت شدن و فرهادی شروع کرد به معرفی :
    - از این آقا شروع میکنیم....این شهروزه....یکی از بهترین بازیگرانه مکملی که تابحال داشتم...
    شهروزم با لبخند تعضیمی کردو گفت :
    -ما چاکریم صدرا جان
    فرهادی هم لبخندی زدو ادامه داد :
    -مینو هم یکی از بهترین ناظران کیفیه تو ایرانه....کارش حرف نداره
    حالا اینا چین که میگه....حال نداشتم بپرسم...همونجور داشتم نگاشون میکردم....
    -این شهلاست...بازیگر مکمل زن...کارش حرف نداره...
    شهلا...چشم گردوندم...یکی اومد جلو....اه اه چه قیافه ای...پشت چشمش سبز بود و لبشم قرمز پرنگ بود....موهاشم که دیگه جایی برای حرف زدن نداشت...لباسش تنگه تنگ بود....اومد جلو و با ناز گفت:
    -خوشبختم
    آره معلومه که خیلی خوشبختی وگرنه اینقد قر نمیدادی....همه چه خوشن...فرهادی که انگار میخواست همه ی اینا رو یکی یکی معرفی کنه ادامه داد :
    -مهدی طراحیه صحنه....سینا و زهرا طراحانه لباس....امیر دستیار کارگردان....مونا نویسنده ی فیلم نامه....
    همه یکی یکی میومدن خوشبختیشونو به رخم میکشیدن....من این وسط چکاره ام...به من چه که اینا چکاره ان....اصلا نفهمیدم کارم چیه آخر...وقتی آدما تموم شدن گفت :
    -توام بازیگر نقشه اصلیه فیلم مایی....البته هنوز مجوزتو نگرفتم ولی خیلی سریع میگیرم
    توجه*:اسمو کارای کاراکترارو بیان کردم که تو داستان بیشتر غرق بشید وگرنه این چیزای ربطی به داستان نداره
    با تعجب گفتم :
    -یعنی من باید فیلم بازی کنم؟؟
    همه ساکت شده بودن که حرفای من و فرهادیو بشنون..ولی تنها چیزی که گفت :
    -فعلا برو یه آبی به دستو صروتت بزن بعدا در موردش مفصل صحبت میکنم
    بعد رو به یکی از دخترا گفت :
    -دخترم,ملیحه جان تو کمکش کن یه لباسه مناسب بده بهش،حمومم که میدونی کجاست ببرش حومو بعد....احمد توام برو یت فسقلیو ببر حموم (امیرو میگفت)....
    ویرایش توسط SaeideMT : 1393,02,21 در ساعت ساعت : 00:44


صفحه 1 از 11 12345 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. معرفی و نقد رمان سبز، زرد، قرمز | SaeideMT کاربر انجمن
    توسط SaeideMT در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 15
    آخرین نوشته: 1393,04,08, ساعت : 22:37
  2. قرمز | پری 63 کاربر انجمن
    توسط پری 63 در انجمن داستان های کوتاه کاربران سایت
    پاسخ ها: 10
    آخرین نوشته: 1392,11,13, ساعت : 16:16
  3. زندگی برای عشق | SaeideMT کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
    توسط SaeideMT در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1392,01,23, ساعت : 20:55
  4. خط ِ قرمز ... | mina_bala74 کاربر انجمن
    توسط mina_bala74 در انجمن حذفیات
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,05,05, ساعت : 22:51

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •