بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ رمان

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:
زیر 15 4 10.26%
15 تا 20 22 56.41%
20 تا 25 7 17.95%
25 تا 30 2 5.13%
بالای 30 4 10.26%
رأی دهندگان: 39. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۴ فروردين ۱۳۹۲, ۰۲:۰۸ قبل از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
SaeideMT آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +20 امتیاز     
پیش فرض رمان سبز ، زرد ، قرمز | SaeideMT کاربر انجمن

سلام...خوبید؟؟
خوبم من اومدم با یه داستان جدید...کتاب قبلی رو هنوز کامل نکردم این ذهنمو مشغول کرده بود
امیدوارم ازش خوشتون بیاد........این جلد کتابه،این ماله بچگیمه الان درسترش کردم!!!



خب اینم لینک برای نقداتون....اگه انتقادی...نظری چیزی دارید بهم بگید تا از این به بعد بهتر بنویسم :

معرفی و نقد رمان سبز، زرد، قرمز | SaeideMT کاربر انجمن



زندگی کن اما برای عشقت...زندگی برای عشق
سبز،زرد،قرمز!!!!


ویرایش توسط SaeideMT : ۱۸ تير ۱۳۹۲ در ساعت ۰۷:۱۳ بعد از ظهر
SaeideMT آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۱۴ فروردين ۱۳۹۲, ۱۰:۱۵ قبل از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
مدیر بازنشسته
 
honey_x آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض

با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
آمارکتابهای در جریان سایت
در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید و به جز متن داستان پستی ارسال نکنید.
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
نویسنده های سایت حتما بخوانید!
برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
طراحی جلد رمان کاربران سایت
در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!
honey_x آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۴ فروردين ۱۳۹۲, ۰۷:۲۳ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
SaeideMT آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +27 امتیاز     
پیش فرض

مقدمه
دنیا جای بزرگیه که توی این بزرگی همه چیز نهفته اس....همه چیز هر چیزی که فکرشو بکنی...یکی از اون چیزا رنگه...رنگ یکی از ویژگی های قشنگه زندگیه....یه ویژگی که اگه نباشه همه چیز بیرنگو رو میشه.....هر چیزی هر احساسی هر کاری یه رنگ خاصی داره....ما داریم با رنگ زندگی میکنم....با رنگ عاشق میشیم....سبز رنگه زندگیمونه.....زرد رنگ نفرتمونه....قرمز رنگه عشقمونه...سبز،زرد،قرمز!!!


سبز،زرد،قرمز....سبز،زرد،قرم ز..سبز زرد قرمز...زل زده بودم به چراغ راهنمای همون جایی تکراری....از بچگی فقط همین 3 رنگ یادم مونده و هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه!!از این 18 سال زندگی فقط میتونم بوی خوش گل های نرگس رو حس کنم!از وقتی یادمه سر همین چهار راها بودمو سر همین چهار راه ها بزرگ شدم..همین چهار راهی که انقدر کثیف می شد که آدم حالش بهم می خورد...هر 3 4 ماه یه بار ما روی یه رفتگرو نمی دیدیم...همیشه امید داشتم که شاید با همین گل فروشی و پول جمع کردن بتونم یه دست لباس درست حسابی بپوشمو اینارو از تنم در بیارم!! تا یه ماشینو که شیشه اش پایینه به چشممون میخوره وظیفه داریم بریم و التماس کنیم که ازمون گل بخرن وگرنه نمی تونیم پول اون روزو جمع کنیمو باید تنبیه بشیم،شبو روز باید پول جمع میکردیم وگرنه کتک می خوردیم یا غذا بهمون نمیدادن!!
-آقا بیا بگیر دیگه،گل خوش بوییه تو نمیری
-آقا گل نمیخوای؟؟؟برای خانومتون،خانوم شما چی گل نمیخوای؟؟
-خانوم این گلا قرآنی حرف نداره ها،ببینین چقد خوش عطره!!
-جغله تو گل نمیخوای؟؟؟میشه هزار تومٌن خیلی نیستا
به هر بدبختی ای شده پول اون روزو جمع و جور کردم...نزدیک بود دوباره غذا کوفتم کنن!!حالا بیشترم میتونم تا هنوز پیدامون نکردن!!رفتم سراغ یه ماشین دیگه اما دیگه اوضاع بر وفق مراد نبود دیگه کسی گل نمی خرید برای اونا خوب پول میدن به خودم که میرسه هیچکس نمیخره!!اینم از شانسه ماس!!هنوز داشتم خواهش و التماس میکردم که صدای بم زری ریزه مثه مته اومد رو اعصابم :
-روژ زود باش مٌمد خپل باز رم کرده کجا رفتی تو باز،زود باش دیگه،دٍ تکون بده اون تن لشتو
مثه همیشه دست از پا دراز تر رفتم طرف وانت داغون اصغر سیاه،از این ماشین فقط 4 تا تایر و یه بدنه مونده بود،نمیدونم دیگه با چی اینو می روند چون واقعا هیچی نداشت،صاف و تمیز عینهو کف دست خداوکیلی! تنها راهی که از این تیرونه درندشت یاد گرفتم همین راه داغون خاکی بود که یه راست می خورد به خرابه ی مٌمد خپل،جلو در خرابه نیش ترمزی زدو همه رو پرت کد پایین و گازو گرفت و رفت!! به دسته زری رو گرفتمو مشکوک گفتم :
-باز که گند نزدی؟؟
-نه دستٍ کم گرفتی مارو؟؟زدم یه درست حسابیشم زدم
-چی چی هست؟؟؟
-تو کوچه ولو بود منم ورش داشتم...5،6 میخوره
محکم کوبیدم فرق سرش که دیگه نتونه از جاش جم بخوره،میگه گند نزدم نگو که خر گند زده،خاک تو سرت با این عقل نمکی که خدا بهت عطا کرده!!
-آی که ازرائیل هرچی زود تر بیاد جونتو بگیره،خاکه رس تو سرت 6،5 ساله؟؟؟شٌل بی مغز 5 ، 6 ساله تمامه حروف الف با رو با جزئیات بلده کل تیرون رو انگشت کوچیکشه!بچه دزدی 2،3ساله نه 5،6 ساله،خرس گنده شده براش خودش!!مٌمد خپل دمارتو در میاره بدبخت...
همینطور اینارو میگفتیمو میرفتیم داخل!!تا رسیدیم داخل صدای گوش خراشه مٌمد خپل اومد:
-لاشخور،ا..ا...ف..ف..ک کردین..ا..ی..ن..جا برای چی نگهاتون میدارم؟؟؟ها؟؟ف...ف..فک کردین...ا..ا..اینجا کارون سراس؟؟ها؟؟ج..ج..جم کنین ب..س..ساطتنونو گمشین...ب...بیرون!!
دم گوش زری گفتم :
-من میدونم این با این لکنت داغونش آخر سر تو همین حرف زدن نفله میشه!!
زری ریز ریز خندید و کم کم نفرات جلویی کم و کمتر میشدن ، رسید به زری مٌمد خپل با اون شکمه گندش که توش پر از زور گویی و اون شلوار پاره پارش که از وقتی که یادمه پاش بود و موهای فر فریش و اون چشمای گندش و اون زیر پوشی که از بس کثیف شده بود به زرد نه به نارنجی میزد نگاهی به زری کردو رو صندلیش جا به جا شد و گفت :
-بب...ب..بگو ببینم...ا..امر..وز چ...چ...چی آور...ردی؟؟
زری با سرعت رفت تو یکی از اون اتاقای خرابه و با یه بچه اومد...با دیدن اون بچه تمومه موهای تنم سیخ شد...چشماش خیس اشک بود...یه بچه ی معصومو تنها مثل همه ی بچه های دیگه ی اونجا که از همون بچگی دزدیده شده بودن..همه ی اون بی گناها...همه اون بچه های معصوم...یه باند یا یه گروه خیلی بزرگ که میشه گفت در حد یه دزد یا خلاف کار بزرگ بودن...هیچ کس اهمیتی نمیداد!!هیچ پلیسی حتی تابحال از جلوی در اینجا هم نگذشته..انگار اینا خلافکار حساب نمیشدن...انگار خانواده ی همه ی این بچه ها منتظر بودن که بچچه هاشونو بدزدن....بچهٍ زار میزد :
-مامانی....موخوام بلم خونمون
مٌمد با دیدن پسره از جاش پرید...دوباره رم کرد...داد زد:
-این و از ک...ک...کدوم گوری ورش داشتی آو...و..وردیش اینجا؟؟؟ا.....ا..این که هم سن...سنه ننه ی خدا...خدا بیامرزمه
هه حالا نیازه اینقد جمله های طولانی رو ور ور کنی؟؟؟کم کم منم دارم لنکت میگیرم!!
پسره زل زده بود به من و با التماس نگام میکرد و اشک میریخت!!آروم بهش لبخند زدم و سرمو تکون دادم!!! کارمون این بود ولی همیشه دلم براشون می سوخت...هیچ وقت نمی خواستم جای زری باشم...به کار خودم خیلی قانع تر بودم
ممد دوباره داد زد :
-زری ..گ..گمشو تو...تو اون انباری ن...ن..نمیخوام قیافه ی ن..ن..نکبتتو ببینم
زری سریع سرشو تکون دادو چادورشو گرفت و دوید سمت انباری....البته همه ی اتاق های این خونه یا همون خرابه شبیه همون انباری بود...فقط اسمشو گذاشته بودن انباری....مٌمد خپل با اعتماد بنفس سرشو با تاسف تکون داد و دستشو کشید تو موهاشو گفت :
-روووووو...
پغی زدم زیر خنده...این باز دکمش گیر کرد،به اسم من که میرسید به اندازه ی یه فیلم سینمایی باید نگاش میکردم تا اسممو به زبون مار زدش بیاره ، بالاخره بعد از یه نیم ساعت چهل و پن دیقه ای رو رو کرد تا به ژین ش رسید...حالا نصفش میکردی نفس در اومده...
-روووژین تو ...ح...حواست...ب...به این...ب..بچهٍ..ب..باشه..چ..یز یادش بده
-بله مٍمد خپ..خپ..نه خان..آره بله ممد خان
از زور خنده داشتم می ترکیدم اما به یه لبخند کفایت کردم...آروم دست بچه رو گرفتم و با خودم بردمش تو اتاق...بابام 7..6 سالی میشد که مرده بود...گل فروشی نمی کرد...ولی روزنامه می فروخت....یه روز که داشته روزنامه می فروخته وسط خیابون یه موتور میزنه بهشو مغزشو متلاشی میکنه و در میره...بچهٍ هنوز داشت گریه میکرد بردمش دادمش دست ننم (مامانم) و گفتم :
-ننه اینو مواظبت کن تا من یه توک پا برم تا مستراح
هه دستشویی...اصلا شبیه دستشویی نبود به زحمت میشد بهش گفت دستشویی...خیلی سخته که حتی دستشویی هم نمیشد بهش گفت...به هیچ وجه جایی کثیف تر از دستشویی وجود نداره مگه نه؟؟ اما اینجا 100 برار از دستشویی بدتر بود...بوی بد تمام فضا رو گرفته بودو وقتی میرفتی داخل خطر مسمومیت خیلی زیاد بود برای همین همیشه یه پارچه میبردیم که ببندیم در دماغمون...اوف...چرا نمیاد بیرون،دوباره کوبیدم به در و گفتم:
-د بیا بیرون دیگه الان انفجار میشم
-خیلی خوب حالا...صب کن دلم درد میکنه
صدای معصوم (معصومه) شش انگشت بود،دوباره داد زدم..
-معصوم بپر بیرون جون عزیزت...زود باش
پرده رو زد کنارو دستمالو از دور دماغش باز کرد و آفتابه رو داد دستم و گفت :
-بیا ارزونیت...چقد داد مزنی عزیزم
معصوم همیشه مثلا با کلاس حرف میزد...اعصاب منم بهم می ریخت...با تشر گفتم :
-مرگو عزی..مز...حالا همون که گفتی...یه کلوم درست حسابی نمیتونی حرف بزنی خدا سر شاهده

ویرایش توسط SaeideMT : ۵ آذر ۱۳۹۲ در ساعت ۰۶:۴۳ بعد از ظهر
SaeideMT آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۴ فروردين ۱۳۹۲, ۰۹:۳۰ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
SaeideMT آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +20 امتیاز     
پیش فرض

آبی به دستم زدم و رفتم سمت اتاق....تا رفتم داخل دیدم ننه داره با بچهٍ حرف میزنه،اتاق ما 2 تا بالش داشت که حالا شده بود 3 تا....غذا رو که علی آشپز بهمون می داد...هر روز به وقتش...وقت خوابمونم 2 سه تا پتوی پاره پوره میدادن بهمون...همونم برامون غنیمت بود...اینکه بتونیم شب یه جایی سرمونو بذاریمو بخوابیم،کلامو رو سرم جا به جا کردم و رفتم کناره پسره نشستم و گفتم :
-خب حالا جغله بگو بینم اسمت چیه؟؟
پسره دو تا پلک زدو گفت :
-امیل حسین(امیر حسین)
-چند سالته امیر حسین؟؟
-6 سالمه...تیل... 7 سالم میشه(به ر میگه ل)
-اوهو...تاریخ تولودتم حفظی؟؟من اسمم به زور یادمه!
بچهٍ هه که الان فهمیده بودم اسمش امیر حسینٍ فین فینی کردو اشکشو با سر انگشتش پاک کردو گفت :
-من موخوام بلم خونمون،من مامانمو موخوام
ننه کلسوم با مهربونی دستشو کشید رو سر پسره و گفت :
-مادر ناراحت نباش میبریمت یکم اینجا میمونی بعد میریم خونتون! فردا که شد تو با روژین میری یکم پول در میاری بعد دیگه میای خونه فقط 3،4 روز طول میکشه باشه؟؟
با تعجب به ننه نگاه کردم....ننه هم دیگه پیر شده،نمیتونه درست فکر کنه...چی میگه برا خودش تا وقتی ممد خپل زنده اس ما نمیتونیم برا خودمون تصمیمای به این بزرگی بگیریم...نگاهی بهش کردم چشماشو بست و سرشو آروم پایین بالا کرد!! شونه هامو انداختم بالا و رفتم سمت متکا...یه چرت کوتاه تا وقتی که غذا میرسه....تا سرمو گذاشتم رو متکا رفتم
*********
با صدای علی نگهبان از خواب پریدم...داشت داد میزد :
-غذا آماده اس بیاین
ای گِل بگیرم اون دهنتو لامصب نذاشتی یه 2 ساعت بخواییم،پاشدم و دستی به صورتم کشیدم...با چشم دنبال ننه کلسومو امیر حسین گشتم،نبودن حتما رفته بودن برا غذا...پام خواب رفته بود لنگون لنگون به سمته حیاط رفتم که یهو "رضا جیب بر" جلوم واستاد...این دیگه چی میگه...شیطونه میگه بگیرم جرش بدم،با اخم نگاش کردم اونم اخماشو برد تو هم و گفت :
-ها؟سمیه دیگه برا ما تاقچه بالا میزاری؟؟جمع کن بساطتو مثه آدم رفتار کن وگرنه میدونم چجوری باهات تا کنم تو هنو اون رو سگ من و ندیدی انگاری
سمیه!! باز این اسم لعنتیو به زبون آورد، به زور خودمو کنترل کردمو پوزخندی زدم و گفتم :
-مال این حرفا نیستی،حالام برو اونور بز باد بیاد
-تو باز خوشی زده زیر دلت ها؟؟باز یه روز تونستی پول جمع کنی اینجوری کبکت خروس میخونه ها؟؟
-به تو هیچ ربطی نداره
رامو کج کردم که برم بازومو گرفت و گفت:
-تو که آخرش مال خودمی میدونی که ننت چقد دلش من و میخواد اون موقع اس که دماری از روزگارت در بیارم که خودتم نفهمی از کجا خوردی
-باش تو بمونو رویا پردازی کن!
مرتیکه ی عوضی...این ننه ی ماهم بعضی وقتا خون کم به مغزش میره ها..والا..رفتم سمت ننه و برو بچ نشستم خیلی زیاد بودیم!!تقریبا کل گدا های شهر همینجا بودن..اونایی که گدایی میکردن..بعضی از اون جنگ زده هایی که جاییشون مجروح بودو انتخاب میکردن با به بعضیا میگفتن باید مثه کورا باشید اونا هم اینکارو میکردن...کور...لنگ..لال..هر کسی که فکرشو بکنین..ما هم که تو بخش گل فروشی بودیم!!معصوم که همینجا عاشق حمید نخودی شد و ازدواج کرد!! با اینکه خیلی وقته اینجام با همه درست حسابی دوست فابریک نشدم فقط در حد سلام و اینا بوده!!
بیشتر ممد و معصومو زری و اون رضا ی عوضی دور و برمن!!امیر حسینم ساکت شده بود دیگه زیاد گریه نمیکرد! کنار ننه کلسوم بود! رفتم پیششون داشتن تخم مرغ آب پز میخوردن موهاشو بهم ریختمو گفتم :
-خوشمزه اس؟
-نه
میدونم که نست..نمیدونم چرا پرسیدم..بچه های تنها..دلم براش سوخت..نه فقط امیر حسین همشون...همه ی اینایی که میدوزدنشون...دلم برای همشون میسوزه...هیچکاریم نمیتونم بکنم!..تمام بدبختیمون از همینه از اینکه نمی تونیم کاری کنیم از اینکه فقط باید صبر کنیمو ببینیم که چی میشه...دستمو کشیدم رو صورتشو گفتم :
-کمکت میکنم برگردی کوچولو فعلا همین و که هست بخور فردا برات یه چیز دیگه می خرم
چشماش برق زد و دستاشو کوبید بهم و گفت :
-بستنی بخل میخلی؟؟
-باشه بستنی برات میخرم!!حالا بخور غذاتو
-باشه خاله
خاله!!خاله چه کلمه ی نا مفهومی...انگار تاحالا نشنیده بودمش...خاله چیه؟؟؟کیه؟؟از اینکه اینو بهم گفت یه احساس خاصی پیدا کردم...حس کردم باید بهش کمک کنم...به همشون به همه این آدمای بدبخت...به همه ی اینایی که زور میشنون...البته اگه زور میشنون یا زور میگن از اجباره فقط و فقط اجبار...حتی ممد خپلم آدم خیلی بدی نیست اونم مثه ماست..گرفتار سرنوشتش شده..اما دزدی یا قاچاق زیاده رویه..برای این کارش مجازات میشه!!
ننه کلسوم وقتی غذاشو خورد با امیر حسین رفتن تو دخمه ی خودمون منم پشت سرشون راه افتادم همینطور که میرفتم صدای رضا جیب بر و صادق 13 میومد گوشامو تیز کردم ببینم چی میگن :
-یه خونه اس توی ( ) بنظر خیلی پولدارن باید اونجا چند نفرو بفرستیم ببینیم کی میرن کی میان تا بتونیم یه پول حسابی به جیب بزنیم
-باشه فردا من و اصغر سیاه میریم ببینیم چی به چیه بعد بهت میگم بیا ها؟خوبه؟
-آره خوبه منتظرتم
-ها این شد باشه منتظر باش

توجه*:از این ( ) جاهایی استفاده میشه که نمیخوایم اسم مکان یا کسیو بگیم

ویرایش توسط SaeideMT : ۲۱ فروردين ۱۳۹۲ در ساعت ۱۰:۵۶ بعد از ظهر
SaeideMT آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۵ فروردين ۱۳۹۲, ۰۷:۲۴ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
SaeideMT آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +16 امتیاز     
پیش فرض

ها!ها!ها!کلا عادتش بود این ها رو توی جملش میگفت!ها؟خیلی خنده دارم تلفظش می کرد...دوباره یه شب کذایی دیگه قرار بود صبح بشه...چرا ما به دنیا اومدیم...سرمو گرفتم بالا و به آسمون نگاه کردم و با ناله گفتم :
-خدایا چرا ما باید اینجوری می بودیم؟ چرا نمی شد همه ی مردم مثه هم باشن ها؟ خدا انصافه؟؟...باشه...باشه اشکال نداره...میسوزمو میسازم...بالاخره پولمو جمع می کنم و خودمو از این کثافت می کشم بیرون و اونوقت انتقاممو از همه ی این مردمٍ ندیده می گیرم...همه ی اونایی که پولدارن یه ماشین بگیرن که برقش چشم آدمو کور کنه...اما ندارن 1 تومن بدن به ما که شبمونو روز کنیم....دارن رخ آب سفیداب بگیرن بزنن به خودشون ندارن بدن یه دست لباس بگیریم برا خودمون که این لباسای پاره پوره رو بپوشیم....انتقاممو میگیرم از همه...خدایا از تو هم انتقاممو می گیرم...تویی که صدای اونارو شنیدیو صدای من و نشنیدی...زجرای ننه رو نشنیدی...گریه های این مردمو نشیدی....خدایا تو که عادلی...تو که مهربونی دیگه چرا؟؟ چرا همه روشونو از ما برگردوندن...
هنوز می خواستم با خودم بگم که ننه کلسوم با بازوش زد تو دلم و گفت:
-بخواب روژ...بچه تازه خوابش برده بذار بخوابه اون چادرم بده من بدم روم
چادر و دادم بهش و با کلی فکر و انتقامو امید چشمامو گذاشتم روی هم...
×××××××××
با صدای گریه ی امیر حسین از خواب پریدم...ای خدا بگم چکارت کنه بچه...همه داشتن آماده ی رفتن میشدن...آماده برای خرحمالی....برای عرق ریختن...برای پول درآوردن....برای یه تیکه نون که بخوریم...دست از گله و شکایت برداشتم و زیر لب زمزمه کردم:
-خدایا به یاد تو به نام تو به رضای تو...خودت پشتم باش....
روم نمشد بیشتر از این با خدا دردو دل کنم...وقتایی که عصبی میشدم هرچی می تونستم می گفتم وقتایی هم که حالم خوب می شد یا دلم می گرفت دوباره یادش می کردم...خدایا خودت من و ببخش...
هیچ وقت صبحانه بهمون نمیدادن خودمون اگه خیلی کار می کردیم دخل اون روزو جمع می کردیم بقیش می شد برا خودمون...امروز امیر حسین هم همرام بود باید براش قاقالیلی می خریدم...قول داده بودم دیگه....اصغر سیاه اومد و باز سوار ماشین شدیم...تا قیافه ی اصغر و دیدم یاد حرف دیشبش افتادم...باز میخوان برن دزدی....خدایا خودت بخیر بگذرون...اینا آدم بشو نیستن..همین رضا..یه بار که داشته جیب میزده گرفتنش 10 روزم زندان بوده...البته چند روز بیشتر نبود ولی چون خیلی سرو صدا کرد بیشتر نگهش داشتن....ما که سرمون به کار خودمون بود...18 سال یه روال خیلی تکراری زندگی...برو جون بکن و وبرگرد یا کتک بخور یا نخور...بخواب برو برگرد...چقد دیگه گله کنم خدا؟؟چقد...پس کی دلت به حال من میسوزه؟
همینطور داشتم تو دلم به عالمو آدم بدو بیراهه میگفتم که رسیدیم به چهار راه همیشگی با همون چراغ راهنما....دوست تنهایی های خودم...تازه بعضی وقتا هم دلش برام می سوخت و قرمزش گیر می کرد...با امیر حسین پیاده شدیم و همه متفرق شدیم...یه چهار راه بود که آسفالتش ترک برداشته بود...سمت چپ یه تابلوی بزرگ بود که نمی دونستم روش چی نوشته فقط شکل یه چند نفر روش کشیده بود...همین زرقو برقیا...همینا که از بالا به آدم نگاه میکنن....سمت راست کلی مغازه بود...کلی درختم وست جاده ها بود که همدمای من بودن...خیلی دوسشون داشتم...دست امیر حسینو گرفتم و یه فشار کوچولو بهش دادم گفتم :
-امیر کوچولو تو فعلا بشین تو این سبزه ها بازی کن تا من پول جمع کنم برات بٌه بٌه بخرم باشه؟؟
-باشه خاله
دلم براش ضعف رفت....تاحالا نتونسته بودم با هیچ کدوم از اون بچه ها ارتباط برقرار کنم اما امیر جغله از همون اول تو دلم جاشو خوش کرد...

ویرایش توسط SaeideMT : ۲۱ فروردين ۱۳۹۲ در ساعت ۱۱:۰۲ بعد از ظهر
SaeideMT آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۰ فروردين ۱۳۹۲, ۱۰:۴۳ قبل از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
SaeideMT آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +17 امتیاز     
پیش فرض

به طرف یه ماشین که شیشه هاش پایین بود و طرف داشت سیگار می کشید رفتم و آروم گفتم :
-آقا گل نمیخوای؟
مرده نگاه تحقیر آمیزی بهم کردو گفت :
-من پول اضافه ندارم به شما بدبختا بدم...
گازشو گرفت و رفت، بغض کردم...دلم از عالمو آدم گرفت..دلم می خواست قاتل بودمو میکتشمش! نه دلم می خواست خودمو بکشم که دیگه اینقدر تحقیر نشم!! اینم زندگیه؟؟ خدایا اگه حرفای من و نمی شنوی ،اگه صدای من و نمی شنوی...اگه کمکم نمی کنی...به اینا کمک کن...اصلا به اینا پول بده...به این مردم طمع کار...آخه با این 1000 تومن 2000 تومنا خونه می خری یا ماشین؟؟ ما زندگیمون روی همینا میچرخه...آهی کشیدم و رفتم طرف ماشینای دیگه و حرفای تکراری همیشگیو زدم...
-خانم گل نمیخوای؟؟؟
-گلش تازه اس تو نمیری....
-نه خانم تازه ی تازس....
تونستم بر هر بدبختی شده پولو جمع کنم اما باید برای امیر حسینم بستنی بخرم...رفتم طرفشو...داشت با سبزه ها بازی میکرد..گفتم :
-امیر حسین بریم بستنی بخریم؟؟
چشماش برق زد و گفت:
-آخ جون بستنی بلیم بلیم بخلیم
بغلش کردمو رفتم به طرف مغازه ها...تا رسیدم دم اولین مغازه...مغازه دار داد زد:
-داخل نیایا...مشتریامو می پرونی، من پول خورد ندارم بهت بدم..بدو برو..نیا مغازم بو میگیره...
با عصبانیت نگاش کردم اما چیزی نگفتم...هر چقدر بیشتر باهاشون حرف بزنی بیشتر تحقیرت میکنن...امیر حسین نگام کرد و گفت:
-خاله بلام بسنی نمیخلی؟؟
با بغض گفتم:
-باشه خاله الان می خرم برات
رفتم سمت مغزه ی بعدی بدون وقفه رفتم داخلو یه بستنی برداشتم و پولشو حساب کردم...اجازه ندادم طرف از دهنش یه کلمه بیاد بیرون...رفتیم بیرون همونجا رو سبزه ها نشستیم...دلم می خواست با یکی دردو دل کنم اما کی؟؟ با کی...ناخواسته بلند بلند برای امیر گفتم:
-آره آرزو های اونا بلند بالاست...اونا خونه و ماشین میخوان...اونا دلشون میخواد برن فرنگ....اونا میخوان برا خودشون کسی بشن...اما ما چی؟؟ ما آرزومون چیه؟؟ جز یه دست لباس یه تیکه نون برا شب چی میخوایم؟؟؟ امیر ببین ما زیاد انتظار نداریم همونم بهمون نمیرسه اما اینا چی؟؟ هرکدوم یه جفت خونه و ماشین...هرچی دلشون میخواد...امیر بنظر تو این انصافه؟؟؟ هست؟؟ اگه هست بگو هست...
امیر داشت با ولع بستنی می خورد دور دهنش کثیف شده بود همینطور نگام میکردو گوش میداد...شایدم اصلا نمی فهمید من چی میگم...آهی شکیدمو رفتم سمت ماشینا...چون بستنی خریده بودم پولم کم شده بود باید باز جمع می کردم...هرچی التماس و خواهش کردم ، دریغ از 100 تومن که بدن...نه خدا تازه فهمیدم من بدبخت نیستم...اینا بدبختن...خیلی بدبخت ترن....صدای اصغر سیاه بود که می گفت :
-د بیا دیگه روژ....بدو
سریع امیر و بغل کردمو بردم سمت ماشین...رفتیم بالای وانت و راه افتادیم...تمام تنم می لرزید...نمی دونستم چکا کنم...پولم کم بود....اینبار دیگه کارم تمومه...بار سومه که پولو کامل نیاوردم...به آمنه نگاهی کردمو با عجز گفتم :
-تو 800 تومن نداری به من بدی؟؟؟
-نه من پولم تکمیله
رسیدیم به مقصد...ننه کلسوم با سبزیاش جلوی در بود..رفتم طرفشو گفتم :
-ننه 800 تومن نداری بدی؟؟
-نه ننه...میخوای بیا از پولای من بردار...
-نه ننه..نمیخواد...
همین مونده که ننه به جای من تنبیه بشه...امیر و دادم دستشو توی اون آفتاب سوزان رفتم توی صف...یکی یکی جلوم خالی می شد و من داشتم به ممد خپل نزدیکتر می شدم...بالاخره رسیدم بهشو دستشو دراز کردو گفت:
-ب..ب..بده ببینم..چ..چ.چچچکار ...کک.کردی..
پولو با دسته لرزون دادم بهش و شروع به شمردن کرد...شمردنش که تموم شد با عصبانیت سرشو آورد بالا و گفت :
-ا..ا..این..ک...که...ک..م..ه..
سرمو انداختم پایینو چیزی نگفتم...از روی صندلی اومد پایین و چونمو محکم گرفت تو دستش جوری که حس کردم داره میشکنه...کنار گوشم داد زد :
-پ...ت...یا...ره..عوضی...ف..فک کردی....ا..ینجا...ه...تله؟؟؟ها؟ ؟
یکی کشید زیر گوشم جوری که گوشم سوت کشید....بغضم داشت می شکست...اما نمی خواستم جلوی این عوضی ضعف نشون بدم دستشو گذاشتم روی صورتمو گفتم :
-من....من نمیخوا...
-خفه شو...فردا..فردا باید...دو...دو برابر...برام....بیاری...شیر فهم شدی؟؟؟
با بغضی که ممکن بود هر لحظه بشکنه گفتم :
-آره...آره
-حالا گمشو
رفتم طرف اتاق خودمون..ننه داشت با ناراحتی از تو سوراخای اتاق نگام می کرد...لبخند تلخی بهش زدم و قدمامو تند تر کردم..که یهو رضا جلوم ظاهر شد و گفت:
-دیدی اگه با من خوب تا می کردی الان اینجوری نمی شد...خودت نخواستی..
رضا هر وقت من پولمو کامل نکرده بودم....موقع تنبیه که می شد جلوی ممد و می گرفت و نمی ذاشت دستش بهم بخوره...اما الان...الان...دیگه مثه قبل نیست...همه عوض شدن....همه....فکر کرده صاحب منه...چون کمکم کرده باید جواب کمکاشو بدم...خوب میدم ...اما نه اینجوری....

ویرایش توسط SaeideMT : ۲۱ فروردين ۱۳۹۲ در ساعت ۱۱:۱۱ بعد از ظهر
SaeideMT آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۱ فروردين ۱۳۹۲, ۰۸:۲۰ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
SaeideMT آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +18 امتیاز     
پیش فرض

با همون بغض تو صدام داد زدم :
-به اندازه ی کافی زندگیم داغون هست...به اندازه ی کافی شکستم...مگه من چند سالمه....منم زندگی میخوام...ولم کن عوضی...بذار به درد خودم بمیرم
با دو دست محکم زدم به قفسه ی سینش که 2 متر رفت عقب و خورد به دیوار پشت سرش،ادامه دادم :
-راتو بکشو برو از زندگی من بیرون...آشغال
زیر لب زمزمه کردم :
-اگه بهش بشه گفت زندگی
صداشو از پشت سرم شنیدم که می گفت :
-یه روز جواب این کاراتو میدی سمیه....ببین کی گفتم...
با حال زارم رفتم توی اتاق و خودمو انداختم روی زمینه سفت،خودمو مچاله کردم زیر پتو سرمو محکم چسبوندم به بالشت و زدم زیر گریه...اینه...اینه زندگیه من...نه بیشتر نه کمتر....نه مامانی...نه بابایی...6 سال پیش تنهام گذاشتو رفت بابام رفت...ننه کلسوم من و بزرگ کرد...که ای کاش نمیکرد...ای کاش میذاشت بمیرم...ای کاش می شد بمیرم...اما از مرگ می ترسیدم...می خواستم خودمو بکشم اما نشد....می ترسم...یاد مامانم افتادم...از مامانم اصلا نمیخوام حرف بزنم....حتی یه کلام..سرمو محکم تر به بالش فشار دادم که مامانم از ذهنم بره...دوست نداشتم بهش فکر کنم....وقتایی که گل می فروختم همه رو با ماماناشون می دیدم تو دلم غوغا بود...حس حسرت....حس حسودی....توی بدنم چنگ مینداخت...دوست داشتم عالمو آدم و بگیرم زیر باد کتک....اینقد بزنمشون که خون بالا بیارن....دوست داشتم داد بزنم....که چرا من خدایا؟؟؟چرا باید اینجوری بزرگ بشم...اینقدر گل فروختم اینفد اونجا تابلو دیدم ولی حتی یه بارم نتونستم روی تابلو ها رو بخونم فقط عکساشونو نگاه می کردم....چرا؟؟؟ چون سواد نداشتم..سخت نست....چون تا به حال رنگ مدرسه رو به چشم ندیده بودم...زندگی من خلاصه شده اس توی گل فروختن و گل فروختن و گل فروختن....آخه دردمو به کی بگم....خدایا چرا روتو از من گرفتی...
یک ساعت کامل گله و شکایت کردم...پلکام داشت سنگین می شد...کم کم داشت خوابم می برد که حس کردم یه چیز سنگین افتاد روم...با ترس از از زیر پتو اومدم بیرون دیدم امیر نشسته رو من....با بهت گفتم :
-امیر؟؟چرا اینجوری کردی...زهرم پکید
ریز ریز خندید و لباشو ور چید و گفت :
-خاله خسته شدم کی میلیم خونمون...
بازم دلم خواست برم برا خودم گله کنم که خالی بشم ولی جلو بچه نمی شد...داشتم نگاش می کردم که یهو رنگش عوض شد...با تعجب نگاش کردم...هی اینور اونور می شد...ورجه وورجه می کرد...یهو بلند شد و گفت :
-خاله...میگم...من باهد بلم دست تویی!
یهو ابروهام رفت بالا....همونطور داشتم با تعجب نگاش میکردم اونم داشت جون می داد یهو داد زد :
-خاله بدو دیگه...داله میلیزه
سریع بلند شدم بردمش سمت دستشویی...لامپش خاموش بود پس کسی داخل نبود می خواستم ببرمش داخل که گفت :
-خودم بلدم...
خدا دوست داشتم لپاشو گاز بگیرم...اینقده ناز بود که نگو...گذاشتمش روی زمین با دو رفت داخل دستشویی...یه بچه ی ناز مامانی...پوستش سفیدسفید...لپش قرمز...چشماش عسلی و موهاش قهوه ای...اینقده نازو کوچولو بود که آدم دوست داشت بغلش کنه و فشارش بده....از دستشویی اومد بیرون..دستشو گرفته بود جلو دماغش...با دست اشاره کرد و گفت برم پایین میخواد توی گوشم یه چیزی بگه...خم شدم لبشو به گوشم نزدیک کرد و گفت :
-خاله...دست توییشون...بوی بد میداد...تاااازه..
ساکت موندم تا ادامه ی حرفشو بزنه...آروم تر و با خجالت که از توی صداش فهمیدم گفت :
-تاازشم..پیپیاشونو نسسته بودن
سرشو آوردم بالا با تعجب نگاش کردم....یهو زدم زیر خنده....پیپیاشون؟؟؟...بغلش کردم و انقد محکم فشارش دادم که حس کردم داره له میشه اما چیزی نگفت...فقط خندید...بردمش تو خونه و نشوندمش روی زمین و گفتم :
-امیر حسین...اسم مامانت چیه؟؟
-بابا میگه...مامانم رفته پیش خدا...میگه که من مامانمو فرستادم پیش خدا...بابام میگه که من بدم...گفت دوسم نداله
با تعجب نگاش کردم...یعنی چی؟؟؟....کدوم بابایی میاد به بچش همچین حرفیو میزنه...کدوم بابایی میتونه تا این حد سنگدل باشه...از حرفش دوباره بغض کردم و گفتم :
-نه امیر کوچولو...بابات دوست داره...تو بچشی مگه میشه!! باهات شوخی کرده جغله
داشت با چند تا سنگ که روی زمین بود بازی می کرد به همون حال گفت :
-نه نداله...دوسم نداله...اونروز که خاله منیژه اومد خونمون...گفت من بلم تو کوچه...گفت من بلم بازی تونم...گفت میخواد با خاله منیژه بسنی بخوله...به منم ندادن بسنی...منم گٍگه (گریه) کلدم و رفتم تو کوچه..که اون خانمه من و آورد اینجا
ناخودآگاه اشکم سرازیر شد...من تا به حال همچین بابایی ندیده بودم....اینقدر سنگدل....تا این حد؟؟؟ یه بچه ی به این کوچیکیو بفرستی تو کوچه خودت بری عشق و حال؟؟ دلم میخواد یه بار ببینمش....فقط یه بار...اون موقع اس که دیگه نتونه همچین حرفایی رو به یه بچه به این کوچیکی بزنه...شاید الان نفهمیده باشه چی گفته...ولی وقتی بزرگ بشه...یه آدم چقد میتونه عوضی باشه؟؟؟ فکشو میارم پایین...مرتیکه ی عوضی....چی؟؟ تقصیر این بچه بوده که مامانش مرده؟...حتما سر زا مرده...ولی آخه اصلا همچین حرفی معنی نمیده...اشکام همینطور میریختن روی گونه هام....پس چرا اینقدر دوست داره برگرده...

ویرایش توسط SaeideMT : ۲۱ فروردين ۱۳۹۲ در ساعت ۱۱:۱۹ بعد از ظهر
SaeideMT آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۳ فروردين ۱۳۹۲, ۰۷:۳۳ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
SaeideMT آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +15 امتیاز     
پیش فرض

ما توی این متروکه فقط یه تلویزیون داریم...که برای دیدنش باید زره بین داشتهباشیم....از 4×3 هم کوچیکتره!!ممد خپل،رضا و فرستاد که براش یه تلویزیون بدزده....بسوزه پدر بی عرضگی...میگفتن میخواسته از بالکن بفرستتش پایین از دستش ول شده ولو شده رو زمین...بعدشم مجبور شده از توی نگهبانیه همون خونه این تلویزیون و کش رفته....کلا وقتی برامون تعریف کرد تا یه روز کامل داشتیم میخندیدیم...از توی دنیای خودم اومدم بیرون و امیرو همونطور که نشسته بود به طرف خودم چرخوندم و گفتم :
-جغله بریم تلویزیون نگا کنیم؟؟
نیشش باز شد با خوشحالی گفت :
-آله بلیم...کالتون موخوام...
لبخند تلخی زدمو بغلش کردم...چرا بعضی از انسانا اونم به این کوچیکی باید اینجوری باشن...لعنت به اون پدری که به بچش اینجوری بگه...وقتی آورده بودنش اینجا انگار برهنه بوده...پاهاشو میگم....برای اینکه یه وقت شیشه که صد در صد تو این خراب شده هست نره تو پاهای کوچولوش همش بغلش میکنم...چرا دروغ خودمم خیلی دوست دارم بغلش کنم...یوتاشکی رفتم تو اتاقی که تلویزیون بود...این اتاق با بقیه ی اتاقا یه فرق خیلی ریز داشت...اونم این بود که یه قالی خیلی رنگ و رو رفته و پاره پوره که شباهت زیادی به ملافه داشت و پهن کرده بودن وسط اتاق که وقتی آقا خپلو میشینه روش ماتهتش درد نگیره درد نگیره یه وقت زبونم لال....گذاشتمش رو زمین و خودمم نشستم پیشش...حدود 15 دقیقه باها ور رفتم که بالاخره شبکه هاش اومد...شبکه ها رو بالا پایین کردم که یهو امیر حسین با هیجان گفت :
-خاله...همین..همین...عمو مهلبونه...خیلی خنده داله
بعد ریز ریز خندید...الهی...اینقدر که دلم برای حرفای این بچه ی معصوم سوخت برا خودم نمیسوخت...خیلی خب...حالا که باباش نمیخوادش خودم بزرگش میکنم...نمیزارم مثه خودم بزرگ بشه...یه روزنه ی امید تو دلم روشن شد،واقعا امیر کاری کرد که یه هدفی داشته باشم...باید از این به بعد بیشتر تلاش کنم آره باید تلاش کنم...نمیزارم امیرم مثه من بزرگ بشه...نمیدونم چرا این احساسو داشتم اما عاشق این احساسم بودم...داشتم فک کیردم هنوز که یکی اومد کنارم نشست...رومو برگردوندم..اه بر خرمگس معرکه لعنت...محمود یه چشمه...
یه ابروشو داد بالا که بهتر ببینه با دندونای یکی بود یکی نبودش بازی میکرد با تعجب نگاش کردمو گفت :
-ها چته؟؟چی میخوای؟؟
-تو که باز اینهو افغانیا لباس پوشیدی...این کلاه چیه سرت کردی...مثه مترسک شدی بچه
کلامو رو سرم جا به جا کردمو نگاهی به امیر کردم محو دیدن تلویزیون بود دوباره برگشتم به محمود نگاه کردمو گفتم :
-تورو سننه؟؟خودتو دیدی تاحالا؟؟صد رحمت به افغانی والا،این ارطتباتا به تو نیومده هچلهفت...برو رد کارت
-اوه....توند نرو بپر پایین باهم بپریم بالا!!
پوزخندی زدمو گفتم :
-من با تو جهنمم نمیام...
بادی به غب غب انداخت و با سر به امیر اشاره کرد :
-خیلی دورو ورش میپلکی...ممد گفته اینم کار کنه حالا بش کار مار یاد دادی؟؟
با عصبانیت نگاش کردمو گفتم :
-به اون ممد بشکه بگو من جای امیر پول کار میکنم
لبخند شیطونی زد و گفت :
-د نه د....نشنیدی میگن هرکسی کار خودش بار خودش آتیش به انبار خودش؟؟؟تو اگه میخوای بیشتر پول بده....هرکی بامش بیش برفش بیشتر...بیشتر پول میدن بش...
-رفتی دوتا ضرب المثل یاد گرفتی اومدی هردوتاشم به مئ گفتی؟؟...
انگشت اشارمو به حالت تهدید گرفتم جولوی صورتشو گفتم :
-با امیر کاری داشته باشی با من طرفی خر فهم شدی؟؟ممد سپردش به من پس جم کن بساططتو وگمشو بچه داره تلویزون نگا میکنه مزاحمی
همینطور که داشت پا میشد گفت :
-عمله ی بدبخت...از من گفتن بود
از در رفت بیرون با عصبانیت داد زدم :
-عمله هفت جدته...بری دیگه بر نگردی
اه....گند زد به عصابم...به امیر نگاه کردم داشت با تعجب نگام میکرد دستمو کشیدم رو سرشو گفتم :
-ببخشیید داد زدم...تو برو نگاه کن من همینجام
محمود یه چشم...کلا از دار دنیا همون یه چشم و داشت که از بس بهم فشار میوورد برای دید زدن دخترا همون یدونشم داشت از دشتس میرفت....شنیده بودم که وقتی میخواستن ببرنش سربازی برای اینکه معف بشه و بگه چشماش ضعیفه نمک میریزه تو چشماش...بی عرضه نمک زیادی ریخته و زد و چش وچالشو یکی کرده از سربازی که معاف شده هیچی از دنیا هم خدا معافش کرده...بعد از این موضوع هم آوردنش اینجا...

ویرایش توسط SaeideMT : ۲۴ فروردين ۱۳۹۲ در ساعت ۱۰:۱۳ بعد از ظهر
SaeideMT آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۵ فروردين ۱۳۹۲, ۱۲:۲۰ قبل از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
SaeideMT آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +17 امتیاز     
پیش فرض

امیر چند روزیه که خیلی بهونه گیر شده...همش میگه خاله بریم پارک بریم پارک...پارک دیگه کدوم جهنمیه...از بس بیکارم پارکم باید برم حالا...من تنها جاهایی که تو عمرم تونستم حظف شم همین خراب شده ی خودمونه و اون چهار راه فلک زده...که فک کنم خودم باید رفتگر بشم امداد کنم....ممد خپل که چند وقیه که خیلی با من سر سنگین که نه...قبلا فکر میکردم اونم مثله ماست...فک میکردم اونم یکی مثله ماست....اما اشتباه کردم....همه باهم فرق میکنن...خیلی بد ذاته...از بس توی این چند روز از دستش کتک خوردم که دیگه دست و پامو حس نمیکنم...دوست دارم زمین دهن باز کنه من برم داخلش!!خدایا من میخوام واقعا بدونم همه مثه من زجر میکشن؟؟...یه گوشه نشسته بودم ننه و امیر خواب بودن منم رفته بودم تو دنیای جهنمیه خودم....یاد دیروز افتادم که توی اتاق ممد خپل افتاده بودم اونم با کمر بند میزدمو داد میکشید :
-بار آخریه...ک..ک.بهت فر...فرست می...میدم..ف...ف..فهمیدی؟؟
یه ضربه ی دیگه...آخرین ضربه خورد تو صورتم و صورتمو کبود کرد!!!تابستون نای حرف زدنو از آدم میگیره...حتی نمیتونستم دیگه بگم بیاین گل بخرین احساس میکردم دیگه طاقتم طاق شده!!!دیگه حتی نای غر زدنم ندارم....آره...آره میدونم شما هم از دست من عاصی شدین!!خب چکار کینم میتونم کاره دیگه ای هم بکنم...!!
صبح قبل از اینکه با قار قار علی آشپز بیدار بشیم با نور آفتاب که مستقیم تو چشمم بود بیدار شدم...خدایا فقط شکرت...امیر و بیدار کردم و دست و صورتشو شستم...چشماش هنوز پر خواب بود...خودمم خسته بودم اما زندگیه دیگه باید کار کنیم مجبورم زود تر بیدار شم...امروز...امروز...خدایا کمکم کن...کمکم کن که بتونم...این یه ماهی که امیر اینجا بوده من همه جوره عاشقش شدم...حتی دیگه دوست ندارم برگرده....با اینکه میدونم اینجا اصلا بهش خوش نمیگذره ولی احساس میکردم هرچی باشه از خونه ی خودشون که بهتره....بغلش کردم و پیاده راه افتادم سمت چهار راه....گلایی رو که تازه آورده بودن رو بداشتم (گلا رو از گل فروشی میگرفتن و در اضاش عطیقه های دزدیو بهشون میدادن) اینا مثلا حرفایی بودن که مثه راز بوده و نباید کسی میفهمید اما...این منم...من هم چیزو باید بفهمم....بسوزه پدره نداری....تا چهار راه امیر روی شونم خوابیده بود کلاه م هم داشت از سرم میوفتاد....به زور رو سرم نگهش داشتم...بالاخره رسیدم سر چهار راه...امیر و گذاشتم رو سبزه ها چادر ننه کلسومم که آورده بودم برا همین کار و انداختم رو امیر....بخواب جغله....بخوام که این فلاکت و نبینی...بخواب...چراغ قرمز شد و من رفتم باز التماس و خواهش...بخر ببر...خوش بوئه...اینجوره اونجوره..با اینکه اینقدر جون میکندم ولی نمیدونستم پولم حلاله یا نه!!!حلاله؟؟؟گل با یه چیزه دزدی خریدن...از کوه کندنم بدتره...دوباره چراغ سبز شد و من هیچی نفروختم....سبز...زرد...قرمز....ب عد از کلی بدبختی یکی واستاد وشیشو داد پایین و داد زد:
-آهای....گل فروش بیا اینجا میخوام همه ی گلاتو بخرم
با هیجان سرمو سمت آسمون گرفتمو تو دلم گفتم :
-خدایا این واقعا تویی که دوباره باهام آشتی کردی؟؟؟
با سرعت به سمت ماشین دویدم که....که....چی بگم...باز غر بزنم...شما تاحالا اینقد بد شانس بودین؟؟...یه ماشین با سرعت خورد بهم...برا یه لحظه دنیا جلو چشم سیاه شد...رو زمین پهن شده بودم هیچی حس نمیکردم ولی صدا ها رو میشنیدم :
-مرده؟؟؟؟
-صدرا بیا ببریمش...
صدای داد اومد :
-صدرا کری میگم گمشو بیا اینجا
-وای چه خاکی تو سرمون کنیم
-بیا بلندش کن
کجا؟؟؟نه امیر....امیرحسن....چشمامو سریع باز کردم...درواقع چیزیم نشده بود...فقط پام یه ذره درد گرفته بود...نگاهی به دورو ورم انداختم همه دورم جم شده بودن...صدای گریه ی امیر حسین میومد که هی میگفت :
-خاله...
-از توی جمعیت نمیتونستم ببینمش...چشمام کم کم واضح میدید...دیگه چیزی تار نبود...یه نفر زد به بازومو گفت :
-خانوم حالت خوبه؟؟
سرمو گرفتم بالا...پیر بود..میخورد 40 ....45 باشه....موهاش سفید بود...یه خورده تپل بود....صورتشم از بس سفید بود به سرخی میزد...سعی کردم بلند شم...مرده زیر بازومو گرفت....با عصبانیت نگاش کردم سریع دستمو کشیدم داد زدم :
-به من دست نزن...مگه کوری آدم به این بزرگیو ندیدی؟؟؟اگه مرده بودم چی؟؟
مرده با بهت داشت نگام میکرد مردم هنوزدورمون جمع بودن و داشتن نگامون میکردن...اینا دیگه از جون من چی میخوان...هی نگام میکردن و میگفتن :
-نچ نچ نچ....ولگرد اومد وسط خیابون هوار میکشه...
-دختره ی....نگاه کن چجوری داد میزنه بی حیا...
با عصبانیت به جمعیت نگاه کردمو گفتم :
-به چی نگاه میکنین؟؟...ندیدین کسی برای نون شبش جون بکنه...
یکی یکی همه رفتن....موندن 4 نفر...بی اعتنا به اونا رفتم سمت امیر که داشت گریه میکرد بغلش کردمو نازش کردمو اشکاشو پاک کردم و زم زمه کردم :
-هیسس...خاله چیزی نشده...گریه نکن کوچولوئه خاله...
ماشینا بوق میزدن...نگاهی به وسط جاده کردم...یه ماشین تقریبا از این بزرگا بود...یه چیز عجیب که داشت این بود که...به دو طرف ماشین چوب وصل کرده بودن....یکی ماشین و از وسط جاده برداشت و یه گوشه پارک کرد و اومدن طرفه من...زدن دیگه...دیگه چی از جونم میخوان...خدایا میدونستم....هی...پیره مرده اومد طرفمو باز گفت :
-چیزیت شده؟؟؟خوبی؟؟
با عصبانیت نگاش کردمو گفتم :
-اگه مرده بودم چی؟؟؟
با شرمندگی سرشو انداخت پایین و گفت :
-شما با سرعت پریدید وسط خیابون...
پوزخندی زدم....نمیدونم چرا ترسیده بودم...من که همیشه آرزوی مرگ میکنم..حالا دیگه این ترسم برای چیه؟؟؟یکی از اون سه نفری که پشت سر مرده واستاده بود گفت :
-ولش کن بهرام...بریم...این از اوناشه که خودشو میندازه وسط خیابون که دیه بگیره...چیزیش نشده میبینی که
غضبناک نگاش کردمو گفتم :
-حرف دهنتو بفهم....

ویرایش توسط SaeideMT : ۲۵ فروردين ۱۳۹۲ در ساعت ۱۲:۲۴ قبل از ظهر
SaeideMT آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۹ تير ۱۳۹۲, ۱۲:۲۸ قبل از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
SaeideMT آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +13 امتیاز     
پیش فرض

-ها چیه بهت بر خورد؟؟؟ خودتو تو آیینه دیدی؟؟هه میمردی نمی مردیم هیچ فرقی به حال جامعه نمی کرد....توام مثه اونا یه عوضی
به طرفش پریدم که مرده جلومو گرفت و گفت :
پیرمرده رو کرد به همون عوضیه با عصبانیت گفت :
-شما برو تو ماشین
عوضیه رفت تو ماشین منم داشتم امیر و گهواره ای تکون میدادم تا ساکت شه!! اعصابم به هم ریخته بود....قلبمم امونم رو بریده بود...هی می رفت بالا پایین منم نفس کشیدن برام سخت می شد...تو دلم به خودم نهیب زدم :
-دو دیقه آروم بگیر لامصب...
ترسیده بودم...کم مونده بود بمیرم اما می دونستم همه ی ترسم فقط و فقط بخاظر امیر بود....می ترسیدم من بمیرمو اون تنها بشه....بیفته دست ممد خپل...بشه یکی مثه من....یکی از قماش من....کسی که حتی خودمم ازش متنفر بودم...از خودم...پیرمرده دستی تو موهاش کشید و با کلافگی گفت :
-خانم مطمئنی چیزیت نشده؟؟؟ جاییت درد نگرفته؟
یه ابرومو دادم بالا و رفتم بالای جدول و همونجا واستادم و گفتم :
-جناب مثلا محترم...شما زدین دیگه...منم گفتم راتو بگیرو برو...د برو دیگه...گلامو که با آسفالت یکی کردی...خودمم کم مونده بود با آسفالت یکی کنی...دیگه چی میخوای از جونم...داد زدم :
-ولم کنین دیگه....بذارین به درد خودم بمیرم
به خاطر دادم امیر که تازه ساکت شده بود باز زد زیر گریه...دستمو کشیدم رو سرشو...سعی کردم خودمو کنترل کنم آروم گفتم :
-جانم...هیس...جغله ی خودم...هیششش
اون مرتیکه ی عوضی که رفته بود تو ماشین...دوتای دیگه واستاده بودن داشتن با حقارت من رو برانداز میکردن...یکی رو کرد سمت پیر مرده و گفت :
-صدرا بریم....بیخیال شو داره دیر میشه
اصلا نمی فهمیدم موضوع چیه...هیچ علاقه ای به دونستنش هم نداشتم...یه لحظه حس کردم یه چیزی بالای لبمه..دست کشیدم بالای لبم دیدم...ای بابا داره خون میاد که لامصب...با پشت دستم داشتم خونو پاک میکردم که پیرمرده دستمال داد بهمو گفت :
-بیا...شرمنده دخترم...ما عجله داشتیم...
چشماش یه سره رو من بود...د درویش کن اون چشمای هیزتو مردیکه ی پیر...اه...عوضیا...دستمالو با عصبانیت ازش گرفتم...حالا چکار کنم؟؟؟ممد خپل دیگه میدازه بیرون من و...امیر...وای نه!!!!!!امیرو ازم میگیره...گیج و منگ داشتم اینطرف اونطرف رو نگاه میکردم...گرمم شده بود....خیلی وقت بود حموم نرفته بودم شاید 2 هفته...بوی بدی گرفته بودم....از همه جهت کلافه بودم...پیر مرده که انگار این پا اونپا می کرد چیزی بگه بالاخره کارشو انجام داد...یه کارتو گرفت طرفمو گفت :
-امم..ببین..دخترم..این کارته منه...اگه..حس کردی چیزیت شده...یا...حالت بده...بگو من میام کمکت...و...یه چیز دیگه...من..
کلافه دستی تو موهاش کشید...لب پایینشو گاز گرفت...حالت فکر کردن به خودش گرفته بود...سرشو خاروند و گفت :
-تو همیشه همین جایی دخترم....مگه نه؟
اصلا تو باغ نبودم بی اختیار جواب سوالشو دادم:
-هووم
یه آهایی گفت و عقب گرد کردو رفت...منم آهی کشیدمو امیر و انداختم بالا و لپشو کشیدمو گفتم:
-امیل کوچولو....نترس خاله خوبه..می خواستم برات بستنی بخرم...ولی نشد...فردا می خرم باشه؟؟
امیر داشت دماغشو می گرفت با دستش...بغض کرده بود...اما حرف نزد...باید پیاده بر می گشتم....اگه می خواستم با اصغر برم باید 3 ساعت صبر می کردم...شروع کردم به راه رفتن...پام یه خورده درد می کرد اما می شد تحملش کرد...تو زندگی اینقدر درد تحمل کردم که دیگه اینا درد به حساب نمیان....یادمه قبلا من و سمی قلدر صدا میکردن...اعصابم بهم می ریخت...خب بودم...راستش قلدر بودم...از اینکه مثه مامان....مثه مامانی که ظرافت اینقدر براش مهم بود...خانم بودن...انقد براش مهم بود که به اون مصیبت دچار شد نبودم...وقتی مامان و توی اون وضعیت دیدم با خودم عهد بستم که دیگه ظریف و شکننده نباشم....در مقابل هیچ حرف زوری کم نیارم...مامان چرا؟؟؟ چرا رفتیو من و بد بخت کردی...آهی کشیدمو لنگون لنگون رفتم سمت خرابه های ممد خپل...معلوم نیست الان چی داره انتظارمو میکشه...امیر چون سرپایی نداشت نذاشتمش زمین به هر بد بختی بود بردمش بالاخره...تو خرابه ها کسی نبود فقط من و ممد خپل بودیمو امیر...ممد خپل مثه همیشه وسط حیاط بسات کرده بود و بافورو....تریاک می کشید...میر غضب...غضبناک بهم چشم دوخت و گفت :
-ها....با..با..ز چ...چ...ه ...ب..بندی...آ...آب ..دا..دی؟؟چ...را..زود...ا..ا..اوم دی؟؟
امیرو گذاشتم رو فرش داغونی که پهن کرده بودو واستادم و زل زدم بهش و همینجوری گفتم :
-تصادف کردم آق ممد خپ...خان...گلام رفت زیر تایر ماشین
ممد با عصبانیت بافورو انداخت تو منقل و بلند شد و اومد نزدیک من....داد زد :
-تو....توو...خ...یلی...گه...خوردی.. .ت..تصاد...ف کردی!یه کشیده زد زیر گوشم که به خاظر ضربه های قبلی دردش بیشتر بود...با ترس دستمو گذاشتم رو لپام که دیگه کشیده نخورم با التماس گفتم :
-ببخش....ببخش ممد خان...غلط کردم...شکر خوردم! نگاه آق ممد...به ولا....به مولا دیگه پولو درست....جمع می کنم....ممد خان
ممد داد زد :
-نه..دیگه نه....تو...هم..هم.همش به..ب..ه من...ض..ضرر..میزنی!
موهاشو داد بالا و بلند تر داد زد :
-س..سریع...جمع...ک..کن گم...گمشو...ب..ب..بیرون
چی؟؟برم....وای نه خدا....یه بار ...یه بار دیگه شانسمو امتحان میکنم....بیشتر از این التماس کنم...شب خوابم نمیبره...البته اگه جایی هم باشه که بخوابم....دوباره گفتم :
-ممد خان تورو خدا بیخیل شو....همین یه بارو ببخش...
داشت میرفت طرف امیرحسین....من برم امیرم با خودم میبرم...کور خوندی عوضی...برگشت با عصبانیت نگام کرد و گفت :
-گف...گفتم....گ..گمشو...ت...تا...نک شتمت...گ..گمشو
بغض کردم....حالا کجا برم...رفتم طرف امیر خواستم بلندش کنم که باز صدای بشکه شهرداری در اومد :
-ه..ه..هوی..ا..و..نو ...کودوم..گوری ...می..میبری؟؟
من هیچی جز یه دست لباسه پاره پوره به غیر از این نداشتم...ولی کجا برم...دیگه باید برم گدایی...نمیتونم همین یه ذره غروری هم که دارمو بذارم زیر پام...شاید اگه داد و بیداد و شیون میکردم...یا به پاش می افتادم یه ذره دلش برام می سوخت اما نه....من نمیتونم...از من ساخته نیست که بیشتر از این از کسی خواهش کنم...دیگه این التماس کردن شده کار همیشگیم....حالا باید برم کاسه ی گدایی دستم بگیرم و در راه خدا کمک بخوام....خدایا...چرا روزیاتو ازم گرفتی؟؟؟ آخه مگه چه گناهی کردم...خدایا من کوچیکتم...تورو جون بنده هات...کمکم کن...برگشتم سمتشو....دیگه نیازی به احترام نیست...دیگه حالیم نیست...زده بودم به سیم آخرم...البته سعی داشتم خودمو کنترل کنم..کلاهمو آوردم پایین و موهامو زدم داخل و گفتم :
-تو خدا تومن به من بدهکاری آق ممد خپل...من تا وقتی اینجا میموندم به خاطر همین یه ذره تخم مرغی که بهم می دادی...به خاطر همون یه ذره نمک احترامتو نگه می داشتم...امیرو با خودم می برم....فک نکن میتونی جلومو بگیری...
امیرو بغل کردم...مگه ساکت می شد....یه سره آبغوره گرفته بود...تو دلم گفتم :
-نگهشون دار امیر ، نیازمون میشه!
آهی کشیدم و به طرف در راه افتادم باز صدای ممد بلند شد :
-ت...و..با...ب...ب..د ...ک.کسی..در...افتادی...الان...ن. .می..تونم...جوتو...ب..ب..بگیرم... ا..اما...مواظب ...باش...چ...چون...مث..مثه...س..س.. ایه..د..د...دنبالتم...ر...ر....ر.. ر...روژ...س..میه
آره سمیه راحت تره...میرم...میرم یه جایی که دستت بهم نرسه...میرم کار میکنم...آره من میتونم...تا قبل از اینکه رضا و ننه برسن و جلومو بگیرن باید سریع برم...حوصله ی آبغوره ندارم...میرم اما بر می گردم...بر می گردم...ننه کلسومو که حق مادری به گردنم داره رو با خودم می برم....آره می برمش...دلم مثه سیب زمینی تو روغن جیلیز ویلیز می کرد....یه لحظه یاس و نا امیدی یه لحظه امیدواری و آرزو های بلند بالا....دیگه داشت کم کم شب می شد...امیرم آروم قرار نداشت...گشنش بود...رسیدم سر چهار راه همیشگی یه تیکه کارتون پیدا کردمو انداختم زیر پام....هوا سرد نبود نیازی به لحاف نداشتیم...امیر حسین که از بس گریه کرده بود خوابیده بود..پاهامو دراز کردمو گذاشتمش رو پام...تکونش دادم و غر زدم...آره....میدونم همون غر های قدیمی...همونایی که هرچی میگم دلم خالی نمیشه...دوست دارم داد بزنم....دوست دارم بگم...که همه ی عالم دردمو بفهمن...اما نه....اگه بفهمن مسخرم میکنن..من از ترحم بیزارم بیزار....بهتره تو همین خفت هلاک شم....ولی قبلش باید امیرو به یکی بسپارم...به یکی که بهش اعتماد داشته باشم...ولی کی؟؟؟ من هیچ کسیو نمی شناسم که واقعا آدم عادلی باشه....که حقو نا حقو تشخیص بده...تو همین حال بودم که یکی اومد یه پونصدی داد بهم....یهه لحظه جا مکان یادم رفت داد زدم :
-هوی نالوتی....من گدا نیستم....بیا این پولتو ور دار از جلو چشمم..عصبی اما آروم تر گفتم :
-من گرفتار سرنوشت لعنتیم شدم..
یارو با تعجب نگام کرد و اومد پولو برداشت و گفت :
-معذرت میخوام آخه شبیه...
-برو آقا برو بذار به درد خودم بمیرم برو
همین جور که داشت می رفت گفت :
-خودت به درک اون بچه چه گناهی داره
راست می گفت....امیر چه گناهی داره...خداا تو جوابمو بده..این بچه ی معصوم چه گناهی داره که باید اینجوری اینجا....اصلا نمیخوام بهش فکر کنم...سرمو تکیه دادم به دیوار....دقیقا جلوی چراغ راهنما بودیم...دوست وفادار خودم..چشم دوختم بهش و شروع کردم به زمزمه کردن :
-سبز...زرد...قرمز...سبز...زرد...ق مز....سبز...زرد...قرمز...سبز..
نمیدونم چند بار....چقدر...چند هزار با اینو گفتم که دیگه کلا خوابم برد...

ویرایش توسط SaeideMT : ۲۳ تير ۱۳۹۲ در ساعت ۱۰:۱۹ بعد از ظهر
SaeideMT آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
قرمز | پری 63 کاربر انجمن پری 63 داستان های کوتاه کاربران سایت 10 ۱۳ بهمن ۱۳۹۲ ۰۴:۱۶ بعد از ظهر
معرفی و نقد رمان سبز، زرد، قرمز | SaeideMT کاربر انجمن SaeideMT نوشته کاربران سایت 16 ۷ بهمن ۱۳۹۲ ۰۲:۰۸ بعد از ظهر
زندگی برای عشق | SaeideMT کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب SaeideMT نوشته کاربران سایت 2 ۲۳ فروردين ۱۳۹۲ ۰۸:۵۵ بعد از ظهر
خط ِ قرمز ... | mina_bala74 کاربر انجمن mina_bala74 حذفیات 0 ۵ مرداد ۱۳۹۱ ۱۰:۵۱ بعد از ظهر


 

اکنون ساعت ۱۰:۰۳ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا