بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ رمان

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:
زیر 15 0 0%
15 تا 20 19 27.94%
20 تا 25 16 23.53%
25 تا 30 10 14.71%
بالای 30 23 33.82%
رأی دهندگان: 68. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۲, ۱۰:۳۴ بعد از ظهر   #31 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
جوشی آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +48 امتیاز     
پیش فرض

هومن سرم رو وصل کرد و یه ملحفه ی نازک روی ماهرخ کشید ...
- روش پتو نندازیم؟
- نه .. تبش بالاست .. نباید زیاد روشو بپوشونیم ..
- اگه تبش نیاد پایین چی ؟ بدتر نشه یه وقت ..
- نه .. براش یه آمپول زدم اگه تا یک ساعت دیگه تبش پایین نیومد ، پاشویش کن ...
هومن از جاش بلند و وسایلش رو جمع کرد .. همراه سیاوش از اتاق خارج شدن و به سمت در خروجی رفتن ..
- ببخش هومن جان نصفه شبی مزاحم تو هم شدم ...
هومن دست بر شانه ی سیاوش گذاشت و گفت :
- نه بابا این حرفها چیه ... من دیگه برم .. فردا باید صبح زود برم بیمارستان .. کاری نداری؟
- نه قربانت .. برو به سلامت ..
بعد از رفتن هومن ، سیاوش دوباره به اتاق ماهرخ رفت .
جوشی آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
**سولماز**, *farzaneh, *سمیه م*, .HOMA., .nahid, Abandokht, amirhosseinac, arefe90, atefeh_49, barane khazan, barni, degeer, Farah123, fatima983, flower2, GOLE...KAGHAZI, golnuosh, hana_m, hani-70, hyunah, iboys, joana, khademre, leona, liba, mahsa///, mahsadina, mahya1995, maryiana, mb2007, mehnoosh, mehrnoush_re, miny, mzbanoo1379, mzm1368, nasrin44, negar1373, niloofarlover, NO ONE 2, parei, parmis86, ramanava, rashno, roghayeh73, s.invisible, sahre, samir, SANIA-23, sara*ramezani, setayesh1363, Sh!vA, shamsa 51, shanal gharmazi, sobin, sogol 71, somaye_t, vafa1980, violet_mahtab, yasaman20, yasesabs, ziglernata, Z_M267, آذردخت, آرام.د, آرزو-دانايي, آسوده, افسانه1362, الیا, باران شکوفه, برادپیت, برف دونه, بی ریا 63, خیال غزل, ساده65, سميه و مريم, لمیس20, ملیساا, نیــــــــروانا, پونام, یک ابانی

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۲, ۰۴:۵۸ بعد از ظهر   #32 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
جوشی آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +52 امتیاز     
پیش فرض

صندلی میز آرایش رو کنار تخت گذاشت و روش نشست ... همونطور که به ماهرخ خیره شده بود ، به اتفاقاتی که افتاده بود فکر میکرد ... همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود ... ورود ناگهانی ماهرخ به زندگیش اون هم به اون شکل ، براش سنگین بود ...
یک ربعی بود که نشسته بود و به چهره ی مظلوم ماهرخ در خواب نگاه میکرد، که زنگ در زده شد ...
در رو که باز کرد هومن رو دید ..
- چی شده هومن ؟ پس چرا نرفتی ؟ ..
هومن کیسه ای رو به سمت سیاوش گرفت و گفت :
- بیا اینم داروهاش رفتم از داروخانه گرفتم ..
سیاوش لبخند شرمنده ای زد و گفت :
- نسخه شو میدادی خودم میگرفتم .. شرمنده داداش ...
هومن با شیطنت گفت :
- ترسیدم خودت بری به جای دارو مرگ موش بگیری بدی این بدبخت بخوره ..
- دستت درست .. من همچین آدمیم ؟ ... اگه مرگشو میخواستم مطمین باش به تو زنگ نمیزدم ..
- خیلی خب بابا ترش نکن ... من دیگه برم .. کاری باری؟
- نه .. قربانت .. خداحافظ
- خداحافظ
در رو بست و به سمت آشپزخانه رفت ... داروها رو ، روی کابینت گذاشت ...
گرسنه بود اما حوصله غذا خوردن نداشت .. یک سیب از یخچال برداشت و گاز زد ... دکمه ی پیغامگیر تلفن رو فشرد و پیغام مادرش رو شنید ... برخلاف اطمینانی که مادرش داده بود ، نگران شد ... پدرش مشکل قلبی داشت و به خاطر بیماری او ، همراه مادرش در شمال کشور زندگی میکردن ... میترسید برای پدرش مشکلی به وجود امده باشه ...
خواست با مادرش تماس بگیره اما با دیدن ساعت که یک نیمه شب رو نشان میداد ، منصرف شد ..
یک ساعتی از رفتن هومن میگذشت ... سیاوش خسته بود اما بیدار مانده بود تا تب ماهرخ پایین بیاد .. به اتاق ماهرخ رفت ... سرم ماهرخ تمام شده بود ... با احتیاط سوزن رو از دستش خارج کرد و سرم رو دور انداخت ... دست روی پیشانی ماهرخ گذاشت .. نفس راحتی کشید .. تبش پایین اومده بود و دیگه از لرز بدنش خبری نبود ... یه پتوی نازک برداشت و آروم روی ماهرخ کشید ...
با خستگی به اتاق خودش رفت و روی تختش دراز کشید ... فردا جمعه بود و میتونست راحت بخوابه ... به دو دقیقه نکشید که خوابش برد ...

* * * *
چشمامو که باز کردم ، هوا روشن شده بود ... حالم خیلی بهتر بود اما هنوز هم گلوم درد میکرد .. با تعجب به پتوم که عوض شده بود نگاه کردم ... وقتی نگاهم به ژاکتی که دیشب تنم کرده بودم و حالا روی چوب لباسی بود افتاد ، تعجبم بیشتر شد ...
یعنی کار کی میتونه باشه ؟ ... به جز من و سیاوش که کسی توی این خونه نیست ... ولی چرا باید این کارو بکنه ؟ ...
هر چی فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم بنابراین بیخیالش شدم ...
به ساعت کنار تختم نگاه کردم ... ساعت یازده بود ... وای من چرا اینقدر خوابم زیاد شده ... چرا نمیتونم از این تخت کنده بشم ..
خیلی دلم میخواست از روی تخت برم پایین ولی جون نداشتم ... همیشه همینطور بودم .. هر وقت مریض میشدم فقط میخوابیدم ...
همونطور دراز کشیده بودم که تقه ای به در اتاق خورد و در باز شد .. با کمال تعجب سیاوش رو دیدم که وارد اتاق شد ... یه سینی دستش بود که چند تا قرص و شربت و یه لیوان آب توش بود ..
طبق معمول با اخمهای درهم وارد اتاق شد و سینی رو ، روی پاتختیم گذاشت ...
با خودم گفتم این چرا خونه ست ... مگه هر روز نمیره سرکار ...
- بلند شو باید داروهاتو بخوری ...
همونطور داشتم با تعجب نگاش میکردم .. این از کجا فهمید من مریض شدم ؟ ..
- من هر جمله ای رو باید دوبار تکرار کنم تا تو بفهمی؟ گفتم پاشو داروهاتو بخور ..
اوه اوه باز آب روغن قاطی کرد ... برای اینکه بیشتر از این حرصیش نکنم ، به زور تو جام نشستم .. وقتی دید بلند شدم به سینی اشاره کرد و گفت :
- روی هر دارویی نوشته شده چند ساعت به چند ساعت و چه مقدار باید بخوری ...
از جاش بلند شد و به طرف در رفت ... قبل از اینکه بره بیرون ، برگشت و گفت :
- داروهاتو سر وقت میخوری .. حوصله مریض داری و دردسر ندارم ...
این رو گفت و رفت بیرون و در رو بست ... خدایا اگه من از مریضی نمیرم ، از اخلاق گند این آدم حتما دق میکنم ...
داروهامو خوردم و دوباره دراز کشیدم ... بعد از چند دقیقه دوباره خوابم برد ...


___________________________________
عصر دوباره میام پست میذارم


ویرایش توسط جوشی : ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۲ در ساعت ۱۰:۱۷ بعد از ظهر
جوشی آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
**سولماز**, *farzaneh, *سمیه م*, .HOMA., .nahid, Abandokht, amirhosseinac, arefe90, atefeh_49, barane khazan, barni, degeer, duste man, Farah123, fatima983, flower2, GOLE...KAGHAZI, golnuosh, hana_m, hani-70, hany111, hyunah, iboys, joana, khademre, leona, liba, mahsa///, mahsadina, mahya1995, maryiana, mb2007, mehnoosh, mehrnoush_re, miny, mzbanoo1379, mzm1368, nasrin44, negar1373, niloofarlover, NO ONE 2, parei, parmis86, ramanava, s.invisible, sahre, samir, sana98, SANIA-23, sara*ramezani, setayesh1363, sfv91, shamsa 51, shanal gharmazi, sobin, sogol 71, somaye_t, vafa1980, violet_mahtab, writer, yasaman20, yasesabs, ziglernata, Z_M267, آذردخت, آرام.د, آرزو-دانايي, آسوده, افسانه1362, باران شکوفه, برادپیت, برف دونه, بی ریا 63, خیال غزل, ساده65, سانازارمان, سميه و مريم, لمیس20, ملیساا, نیــــــــروانا, پونام, یک ابانی
قدیمی ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۲, ۰۱:۵۰ قبل از ظهر   #33 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
جوشی آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +50 امتیاز     
پیش فرض

دیر اومدم اما عوضش یه پست تپل براتون گذاشتم
__________________________________________________
با خستگی روی کاناپه نشستم ... با لذت به خونه که از تمیزی برق میزد نگاه کردم ...
یک هفته ای بود که حالم خوب شده بود ... کل این یه هفته رو یا خواب بودم یا تو اتاق کز کرده بودم ...سیاوش هم که میدید حالم خوب نیست ، زیاد به پر و پام نمیپیچید و میذاشت استراحت کنم .. بعد از یک هفته مریضی ، تصمیم گرفتم یه کم به سر و وضع خونه و خودم برسم ... بالاخره منم تو همین خونه زندگی میکردم .. نمیدونستم تا کی اما نمیتونستم همینطوری بشینم و هیچ کاری نکنم ... ...زیاد سیاوش رو نمیدیدمش .. توی این یه هفته یا سرکار بود یا وقتهایی که خونه بود ، من تو اتاق بودم و همدیگرو زیاد نمیدیدیم ...
همه جا رو جارو و گردگیری کرده بودم ... همه ی رختهای کثیف رو انداخته بودم تو ماشین لباسشویی و پهن کرده بودم تا خشک بشن .. فقط به اتاق سیاوش دست نزدم .. نمیدونم چرا اما میترسیدم برم تو اتاقش .. حدس میزدم که خوشش نیاد ... با یادآوری اتاقش ، وسوسه ی این افتاد به جونم که برم حداقل به نگاه بندازم ببینم چه شکلیه ... نمیدونم چرا تا حالا کنجکاو نبودم .. شاید به خاطر این بود که من تو این مدت حتی حوصله خودمم نداشتم چه برسه که بخوام در مورد چیزهای دیگه هم کنجکاوی کنم ..
حالا که سیاوش خونه نبود ، بهترین موقعیت بود ... از جام بلند شدم و به طرف اتاقش رفتم ... نمیدونستم درش قفله یا نه .. خداکنه نباشه ...
آروم دستگیره ی در رو گرفتم و کشیدمش پایین .. باز شد .. با خوشحالی در رو باز کردم و یک قدم به داخل اتاق برداشتم ...
یه اتاق بزرگ ، با یه تخت دو نفره ... یه میز آرایش بزرگ که روش تعدادی شیشه عطر خودنمایی میکرد .. کمد لباس و یه آباژور پایه بلند زیبا... اتاق ترکیبی از رنگهای سبز و سفید بود ... چقدر قشنگ بود .. چقدر آرامش بخش ... ناخودآگاه روی لبم لبخند نشست ...
عطری که همیشه ازش استفاده میکرد ، فضای اتاق رو پر کرده بود ... بوی خوبی داشت .. یه بوی سرد و گس ... نفس عمیقی کشیدمو ریه هام رو از اون بوی ملایم و دلچسب پر کردم .. چقدر اتاقش پر احساس بود ... چقدر قشنگ بود .. چقدر آرامش داشت ... روی دیوار عکسی از سیاوش بود که در کنار خانم و آقایی که بهشون میخورد پدر و مادرش باشن ، نشسته بود و لبخند میزد .. تا حالا لبخندش رو ندیده بودم .. چقدر قشنگ تر میشد با لبخند ..
دل از اتاق سیاوش کندم و رفتم توی آشپزخونه و زیر برنج رو کمتر کردم تا ته دیگ نبنده ... برای ناهار زرشک پلو با مرغ درست کرده بودم ... توی این یک هفته سیاوش ظهرها میومد خونه .. نمیدونم چرا .. شاید به خاطر من .. ولی حتی فکرشم محاله .. سیاوش به خاطر من هیچ کاری نمیکنه .. اون از من بیزاره پس برای چی باید به خاطر مریضیم نگران باشه .... بیخیال فکرای بیخودم شدم و به اتاقم رفتم .. حولم رو برداشتم و رفتم حمام ... بعد از یه دوش یک ربعه سرحال تر شدم .. موهامو با سشوار خشک کردم و با یه گیره بالای سرم جمع کردم ... یه بلوز بافت آستین کوتاه قرمز با یه شلوار مشکی پوشیدم ...
روی صندلی میز آرایش نشستم و به خودم تو آینه خیره شدم .. کبودیهای صورتم کاملا خوب شده بود ... چهره م مثل قبل ، زیباییش رو به دست اورده بود .. اما هنوز هم نگاهم بی روح بود ... مثل قدیم شادابی تو صورتم موج نمیزد .. از جام بلند شدم رفتم آشپزخونه ... یه لیوان آب خوردم .. همین که از آشپزخونه بیرون اومدم ، در ورودی باز شد و سیاوش اومد داخل ...
از روز قبل ندیده بودمش ... یه جین سورمه ای و بلوز بافت کرم رنگ و یه پالتوی قهوه ای سوخته تنش بود ...
این آدم هر چی اخلاق نداشت ، خداییش از نظر تیپ و قیافه هیچی کم نداشت ..
سرمو انداختم پایین آهسته سلام کردم .. زیر لب جوابمو داد و رفت تو اتاقش ... برگشتم به آشپزخونه و میز رو چیدم ... دلم نمیخواست پیش سیاوش غذا بخورم .. یعنی معذب بودم .. ولی اگه میرفتم تو اتاق برای غذا ، سیاوش عصبانی میشد .. از غذا هم نمیتونستم بگذرم چون واقعا گرسنه بودم ...
غذا رو کشیدم و گذاشتم روی میز ... یه نگاه اجمالی به میز انداختم .. همه چیز خوب بود ... نشستم و منتظر شدم تا سیاوش هم بیاد ... دلم نمیخواست زودتر شروع کنم .. با خودم گفتم شاید ناراحت بشه .. دلم نمیخواست برنجونمش .. به اندازه کافی ازم بیزار بود ..
چند دقیقه ای گذشت اما خبری از سیاوش نشد ... نفسمو با کلافگی بیرون دادم .. خواستم بیخیال بشم و خودم بخورم اما دلم نیومد ... تو این یه هفته خیلی مراعاتمو کرده بود و گذاشته بود راحت باشم ..
از جام بلند شدم و به طرف اتاقش رفتم .. تردید داشتم .. میترسیدم بهم بتوپه ... پشت در اتاق ایستادم و بعد از یه نفس عمیق ، تقه ای به در زدم ... چند لحظه بعد صداش رو شنیدم :
- بیا تو ..
آروم در رو باز کردم و رفتم داخل ..
لباسهاش رو عوض کرده بود .. یه تیشرت نوک مدادی و شلوار مشکی پوشیده بود و روی تختش نشسته بود .. حتی با لباسهای خونه هم جذاب بود ..
مسقیم به چشمهام نگاه میکرد و منتظر بود حرفمو بزنم ... طاقت نگاهشو نداشتم .. سرمو انداختم پایین و با صدای آرومی گفتم :
- میز ناهار رو آماده کردم ..
وقتی جوابی نشنیدم ، سرمو آروم بلند کردم و نگاهش کردم .. اخمهاش درهم رفته بود و همونطور نگاهم میکرد .. منتظر بودم شروع کنه به داد و بیداد و از اتاقش پرتم کنه بیرون ... اما برخلاف تصورم ، سرشو بین دستاش گرفت و گفت :
- تو برو منم میام ...
دوباره برگشتم به آشپزخونه ... دو سه دقیقه ای گذشت که بالاخره اومد ...
وقتی میز رو دید ، تعجب رو تو نگاهش خوندم .. اما فقط برای چند لحظه .. همونطور با اخمهای درهم نشست پشت میز و شروع کرد به کشیدن غذا...
هر دو آروم و در سکوت غذامونو میخوردیم ... عادت خیلی خوبی که سیاوش داشت ، این بود که موقع غذا ، فقط به بشقابش نگاه میکرد و با چشمهاش لقمه هامو نمیشمرد .. بنابراین منم خیلی راحت تر میتونستم غذا بخورم ...
غذاشو که تموم کرد زیر لب یه تشکر کوتاه کرد و از جاش بلند شد ... میخواست بشقابش رو برداره که سریع گفتم :
- من خودم جمع میکنم ..
دستش از حرکت ایستاد ... چند لحظه نگاهم کرد و بعد با بی تفاوتی از آشپزخونه خارج شد ...
فکر میکردم مثل همیشه بره تو اتاقش و در رو ببنده .. اما رفت روی کاناپه نشست و تلویزیون رو ، روشن کرد ... منم میز رو جمع کردم و ظرفها رو شستم ... در حین اینکه ظرفها رو میشستم ، به این فکر میکردم ، کاش بتونم براش توضیح بدم که چقدر خودم هم از اتفاقاتی که افتاده متاسفم .. اینکه خودم هم یه قربانی بودم .. دلم نمیخواست به من به چشم یه ه ر ز ه نگاه کنه ... ولی میترسیدم .. اگه حرفهامو باور نکنه چی .. اگه دوباره بهم بگه ه ر ز ه چی ... چقدر از این کلمه بدم میاد ... براش یه فنجان چای ریختم و رفتم گذاشتم روی میز کنارش ...
به طرف اتاقم رفتم .. اما وسط راه ایستادم ... بالاخره چی .. باید براش توضیح بدم .. حتی اگه حرفهامو باور نکنه ... باید شانسمو امتحان کنم ...
برگشتم و آروم گفتم :
- میشه با هم حرف بزنیم ؟
با تعجب نگاهشو از تلویزیون که فیلم سینمایی پخش میکرد گرفت و نگاهم کرد .. حق داشت .. چون من تو این دو هفته ای که خونه ش بودم ، هیچ وقت باهاش درست هم کلام نشده بودم .. هر دو تامون یه جورایی از هم فرار میکردیم ...
نگاهش دوباره جدی شد .. تلویزیون رو خاموش کرد و گفت :
- میشنوم ..
آروم رفتم و روی مبل روبروییش نشستم ... خیره نگاهم میکرد و منتظر بود ... نمیدونستم از کجا شروع کنم ... هول شده بودم ... دستامو با استرس بهم گره زدم و همونطور که به انگشتام نگاه میکردم شروع کردم :
- تنها دختر خانواده فهیمی ام ... از بچگی همه چیز در اختیارم بود .. لب تر میکردم ، همه چیز داشتم ... از گرون قیمت ترین اسباب بازیا گرفته تا موبایل و ماشین ... همه چیز داشتم اما مهمترین رو نداشتم .. مهر پدر و مادرم .. محبتشونو نداشتم .. نمیدونم .. شاید فکر میکردن اگه همه چیز در اختیارم قرار بدن و از نظر مادی بی نیازم کنن محبتشونو نشونم میدن .. اما اشتباه میکردن .. من حاضر بودم شب سر گشنه روی زمین بذارم ، اما مهر و علاقه پدر و مادرم رو داشته باشم ...
خانوادم به عقاید مذهبی پایبند نبودن .. منم مثل اونا .. گذشت و گذشت تا اینکه دانشگاه قبول شدم ... مهندسی کامپیوتر ... یه دوست خیلی خوب پیدا کردم .. ستاره .. کسی که زندگیم رو متحول کرد ... کسی که با خدا و دین و مذهب آشنام کرد ... کسی که برام از اسلام و عقاید مذهبی گفت ... بعد از آشنایی با ستاره ، شدم یه ماهرخ دیگه .. منی که هیچ وقت به حجاب اهمیتی نمیدادم و برام نماز و روزه مهم نبود ، حالا هم چادر سرم میکردم و هم نماز میخوندم ... ستاره خیلی کمکم کرد تا بفهمم برای چی باید حجاب داشت .. برای چی باید نماز خوند و فواید این کارها چیه ...
پدر و مادرم همیشه با حجابم مشکل داشتن .. به خصوص مادرم .. اما هیچ کدوم اینها باعث نشد که من کوتاه بیام ..
دو ماه پیش ، درست شبی که قرار بود پسر خالم بیاد خواستگاریم ، به خواسته مادرم از خونه رفتم بیرون تا یه شربت بگیرم .. شب بود .. وقتی داشتم بر میگشتم خونه ، یه پسر جوون با قیافه مضطرب و پریشونی ازم خواست به خواهرش که توی ماشین از حال رفته کمک کنم ... حال خرابه پسررو که دیدم ، راضی شدم تا کمکش کنم .. وقتی رفتیم به طرف ماشینش ، اثری از خواهرش ندیدم ... وقتی دیدم دروغ گفته ترسیدم ... خواستم فرار کنم اما گرفتتم و بیهوشم کرد ...
به هوش که اومدم ...
حرفمو قطع کردم .. اشکام روی صورتم جاری شد .. دستام میلرزید .. یادآوری خاطرات اون شب برام عذاب آور بود .. از طرفی جلوی سیاوش شرمم میشد که بگم چه بلایی به سرم اوردن .. ولی هر چی بود ، بهتر از این بود که فکر کنه من یه دختر هر جایی هستم ... با صدای لرزون از گریه م ادامه دادم :
- به هوش که اومدم ، تنها چیزی که دیدم ، صورت یه مرد بود که سنگینی بدنش روم ، نمیذاشت راحت نفس بکشم ... حالم اصلا خوب نبود .. دوباره از هوش رفتم ... برای بار دوم که بهوش اومدم توی کوچه ی خودمون بودم ... حالم خیلی بد بود ... به بدبختی خودمو به خونه رسوندم ...
یک ماه گذشته بود ... تو اون یک ماه جرأت نکردم به مامان و بابا چیزی بگم ... میترسیدم .. از واکنششون وحشت داشتم ... تا اینکه دو سه روز پشت سر هم حالم بد میشد ... به بوی غذا و چیزای زیادی حساس شده بودم .. بدون اینکه مامان بفهمه رفتم آزمایش بارداری دادم .. وقتی جواب مثبت رو دیدم ، ترسم بیشتر شد ...
شبش بابا با داد و فریاد اومد خونه ... همه چیز رو فهمیده بود .. ولی نه حقیقت رو .. طوری بهش خبر داده بودن که فکر میکرد من به میل خودم ...
اون شب بابا اینقدر عصبانی بود که اگه مامان به زور ازم جداش نمیکرد ، شاید الان زنده نبودم ... تو بیمارستان فهمیدم بچه سقط شده ..
نمیدونم چطوری تو رو پیدا کرد و همه ی تقصیرا رو انداخت گردنت .. فقط میدونم اشتباه کرد .. تو .. تو اونی نبودی که من اونشب دیدم ..
صدای عصبانیش بلند شد :
- پس چرا لالمونی گرفتی؟ .. چرا اینا رو به بابات نگفتی ...
- چون گوش نکرد ... چون حتی مهلت نداد از خودم دفاع کنم ... تا دهن باز میکردم ،میزد تو دهنم و ساکتم میکرد
- چرا قبل از اینکه بفهمه بهش نگفتی .. چرا همون شب اول نگفتی
یه دفعه از فریادش بند دلم پاره شد :
- چرااااااااااااا لعنتییییییییی؟؟
طاقتم تموم شده بود .. کاسه ی صبرم لبریز بود ... منم با تمام توانم فریاد زدم :
- چون میترسیدم ... به خدا میترسیدم ...
صدام آروم تر شد .. گریه میکردم و تند تند حرف میزدم ...
- به خدا میترسیدم ... وحشت کرده بودم ...
صورتمو با دستام پوشوندم و با زجه گفتم :
- به خدا من ه ر ز ه نیستم ... نیستم ... خسته شدم ... ولم کنین ... دست از سرم بردارین ... بذارین به درد خودم بمیرم ...
با خشم از جام بلند شدمو رفتم روبروش ... یقه ی لباسش رو گرفتم و گفتم :
- چرا از خونت بیرونم نمیکنی ؟ چرا از زندگیت نمیندازیم بیرون ؟ .. نگران مهرمی ؟ .. آره ؟ .. نترس نمیخوام .. مهرمو نمیخوام ...
جلوش زانو زدم ... حالم دست خودم نبود ... سرمو گذاشتم روی پاهاش و نالیدم :
- به خدا هیچی نمیخوام ... خلاصم کن ... اینقدر زجرم نده ... اینقدر با نگاهات خوردم نکن ... منو از خونت بنداز بیرون .. اصلا منو بکش .. کی میفهمه؟ .. کی اعتراض میکنه؟ .. هیچکس از نبودن من ناراحت نمیشه ..
یه دفعه یه جرقه تو ذهنم زده شد ... آره همینه ... خودکشی گناهه ... ولی اگه یکی دیگه بکشتم که گناه نیست .. حداقل برای من گناه نیست .. برای اونم نیست وقتی من راضی ام ... دیوونه شده بودم .. دوباره زده بود به کلم ...
سرمو از روی پاهاش برداشتم و به چهره کلافه ش نگاه کردم .. آهسته زمزمه کردم :
- منو بکش ...
نگاهش پر از تعجب شد ... داشت با بهت نگام میکرد ... سریع از جام بلند شدم و به طرف آشپزخونه دویدم ... از توی یکی از کشو ها یه چاقوی بزرگ برداشتم و رفتم به سمتش .. همونطور با بهت نگاهم میکرد ... کنترلی روی رفتارم نداشتم ... توی اون لحظه فقط میخواستم از عذابی که میکشم خلاص بشم ... چاقو رو توی دستش گذاشتم و گفتم :
- زود باش .. باید منو بکشی ...
فقط نگام میکرد ... با عصبانیت چند تا مشت به سینش زدم و با زجه گفتم :
- زود باش دیگه لعنتی .. به چی نگاه میکنی ... راحتم کن ... خلاصم کن ..
با سیلی ای که به گوشم خورد ، پرت شدم روی زمین ... طرف چپ صورتم از شدت سیلی سر شده بود ...
بازومو گرفت و از زمین بلندم کردم .. تو صورتم فریاد زد :
- دیوونه شدیییییی ؟ احمق روانی ...
پرتم کرد روی مبل و چاقو رو از روی زمین برداشت ... رفت توی آشپزخونه و چاقو رو پرت کرد توی کشو ... با کلافگی دور خودش چرخی زد و رفت توی اتاقش ... تمام مدت با بغض و چشمهای تار از اشکم نگاهش میکردم .. با سیلی که بهم زد ، انگار از خواب بیدارم کرد .. تازه فهمیده بودم چیکار کردم ... چرا اینطوری شد .. چرا همه چیز بهم ریخت ... چند دقیقه بعد در حالی که تعویض لباس کرده بود ، از اتاقش خارج شد و مستقیم به طرف در خروجی رفت ... رفت بیرون و در رو محکم بست .. صدای چرخش کلید توی قفل رو شنیدم ...
خودمو انداختم روی کاناپه و با صدای بلند گریه سر دادم ... اونقدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد ...
با حس اینکه کسی بلندم کرد ، آروم چشمامو باز کردم ... بوی عطر گسش ، مشاممو پر کرده بود ... صورتم به طرف سینه ی ستبر و مردانه ش بود ... چقدر آغوشش آرومم میکرد .. دلم پر از آرامش شده بود ... اما این آرامش زیاد دوامی نداشت چون خیلی زود گذاشتتم روی تختم ... چشمامو بستم تا نفهمه بیدار شدم ... به خاطر کارهای احمقانم ازش خجالت میکشیدم ... آروم پتو رو کشید روم ... چراغ خواب رو روشن کرد و از اتاق رفت بیرون و در رو بست ...


_________________________________________________
بچه ها واقعا نامردیه که نمیرید نقد و نظر بدید ..
الان رمان رسیدیم صفحه 4 اما بخش نقد خالیه خالیه ..
این انصافه ؟
خواهشا کم لطفی نکنید و برید نقد نظراتتونو بگید ..
اگه انتقاد یا پیشنهادی هم دارید خوشحال میشم بیان کنید
روی همچون ماهت | جوشی کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب

ویرایش توسط جوشی : ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۲ در ساعت ۰۱:۱۷ بعد از ظهر
جوشی آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
**سولماز**, *farzaneh, *سمیه م*, .HOMA., .nahid, Abandokht, amirhosseinac, arefe90, arshin90, atefeh_49, atyek, aurora15, barane khazan, barni, degeer, duste man, Farah123, fatima983, flower2, GOLE...KAGHAZI, golnuosh, hana_m, hani-70, hany111, hyunah, iboys, joana, khademre, leona, liba, mahsa///, mahsadina, mahya1995, maryiana, masssi, mb2007, mehnoosh, mehrnoush_re, miny, mzbanoo1379, mzm1368, nasrin44, negar1373, niloofarlover, NO ONE 2, parei, parmis86, ramanava, roghayeh73, s.d.yeganeh, s.invisible, sahre, samir, sana98, SANIA-23, sara*ramezani, setayesh1363, shamsa 51, shanal gharmazi, sobin, sogol 71, somaye_t, violet_mahtab, writer, yasaman20, ziglernata, Z_M267, آذردخت, آرام.د, آسوده, افسانه1362, باران شکوفه, برادپیت, برف دونه, تهمتن, خیال غزل, ساده65, سارا110, سانازارمان, سميه و مريم, شادی*, لمیس20, ملیساا, نیــــــــروانا, پونام, یک ابانی
قدیمی ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۲, ۰۲:۳۴ بعد از ظهر   #34 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
جوشی آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +48 امتیاز     
پیش فرض

دو روزی گذشته بود ... تغییر خاصی تو رفتار سیاوش ایجاد نشده بود .. فقط هی چپ و راست بهم نمیگفت ه ر زه و با نگاهاش تحقیرم نمیکرد ... منم تصمیم گرفته بودم زیاد به پر و پاچ نپیچم و هر چی میگه گوش کنم ... خودمو به خاطر مزاحمت تو زندگیش مقصر میدونستم .. همین که با یه تیپا ننداختم بیرون یا یه بلایی سرم نیاورده بود ، خیلی بهم لطف کرده بود ..
شب بود و سیاوش هنوز برنگشته بود خونه .. برای شام قرمه سبزی پخته بودم ... بعد از ماجرای دو روز پیشمون ، زیاد با هم همکلام نمیشدیم .. ازش به خاطر رفتار احمقانم خجالت میکشیدم ..
میز رو چیده بودم و فقط مونده بود غذاها رو بکشم ... داشتم یکی از فیلمهای سینمایی تلویزیون رو تماشا میکردم اما تمام حواسم پیش سیاوش بود ... ساعت یازده شب بود .. خیلی دیر کرده بود .. نکنه شام خورده باشه ... پس من اینهمه غذا رو چیکار کنم ...
تو همین فکرها بودم که در خونه باز شد و سیاوش اومد تو .. تلویزیون رو خاموش کردم .. از جام بلند شدم و رفتم جلوتر :
- سلام ...
کیفش رو تو دستش جابه جا کرد و همونطور که نگام میکرد جوابمو داد :
- سلام ..
رفتم جلو و کیف و پالتویی که دستش بود ، ازش گرفتم ... با تعجب نگام میکرد .. حق داشت .. این کارها از من بعید بود .. خودمم برام عجیب بود که چرا دوست دارم این کارهارو بکنم ..
کیفش رو بردم تو اتاقش و پالتوش رو به جا لباسیش آویزون کردم ... از اتاق بیرون اومدم و رو به سیاوش که همچنان داشت با تعجب نگام میکرد ، گفتم :
- تا لباساتو عوض کنی .. من شامو میکشم ...
تو درگاه آشپزخونه بودم که با صداش سرجام خشک شدم ..
- من شام خوردم ...
با ناراحتی برگشتم نگاهش کردم ... پس من این همه مدت بیخودی صبر کردم .. اگه به خودم بود که یه نیمرو هم برام کافی بود ... با ناراحتی زیر لب گفتم :
- باشه ..
سیاوش رفت تو اتاقش و منم رفتم تو آشپزخونه .. با ناراحتی نشستم پشت میز ... چقدر زحمت کشیده بودم ... سالاد .. دوغ .. ماست و خیار ... بوی قرمه سبزی کل خونه رو برداشته بود ... خاک بر سرت ماهرخ .. حالا راحت شدی ؟ .. دیدی چطوری کوچیکت کرد ؟ .. انگار نه انگار اینهمه زحمت کشیدی ... از جام بلند شدم تا میز رو جمع کنم ... داشتم ظرف سالاد رو برمیداشتم تا بذارم یخچال ، که سیاوش اومد تو آشپزخونه .. نگاهش به میز افتاد و گفت :
- پس کو غذا؟ ..
با تعجب گفتم :
- مگه نگفتی ..
نذاشت حرفم تموم بشه .. همونطور که مینشست پشت میز ، با جدیت گفت :
- دو ساعت پیش یه چیزی خوردم ... الان گرسنم .. عیبی داره؟
نا خودآگاه لبخند نشست روی لبم ... دوباره سالاد رو گذاشتم روی میز و گفتم :
- الان غذا رو میکشم ...
تند تند برنج رو کشیدم و گذاشتم رو میز ... یه بشقاب بزرگ هم از قرمه سبزی کشیدم و گذاشتم کنار دیس برنج ... تمام مدت حرکاتم رو زیر نظر داشت ...
وقتی همه چیز کامل شد ، خودم هم نشستم پشت میز و منتظر شدم تا سیاوش شروع کنه ...
چند لحظه با نگاه جدیش ، نگاهم کرد و بعد شروع کرد ...
غذام خیلی خوب شده بود .. از مامان آشپزی یاد گرفته بودم ... درسته خانواده ی ثروتمندی بودیم اما هیچ وقت کلفت نداشتیم .. مامان همیشه خودش کارهای خونه و پخت و پز رو انجام میداد .. منم یه وقتایی مینشستم و نگاه میکردم که چطوری غذا میپزه .. اوایل اصلا دستپختم خوب نبود ولی اونقدر تمرین کرده بودم ، که حالا میشد گفت دستپختم عالی بود .. حداقل خودم اینطوری فکر میکردم ..
زیر چشمی به سیاوش که آروم غذاش رو میخورد نگاه کردم .. چقدر رفتاراش متین و موقر بود ... بر عکس وقتایی که عصبانی میشد ... قبل از اینکه متوجه نگاهم بشه ، چشمامو از روش برداشتم ...
غذاش که تموم شد ، مثل همیشه یه تشکر کوتاه کرد و بشقابش رو برداشت و گذاشت توی ظرفشویی ... آب کتری رو گذاشته بودم تا جوش بیاد .. وقتی دید آّب جوش اومده ، رفت سر گاز تا چایی رو دم کنه ... مخالفت نکردم و گذاشتم خودش این کار رو انجام بده .. نمیدونم چرا دوست داشتم دیرتر از آشپزخونه بره بیرون ... دوست نداشتم به این زودی از جلوی چشمم دور بشه ...
چای رو که دم کرد ، رفت سراغ تلویزیون ... چند تا کانال رو عوض کرد و روی همون شبکه ، که فیلم سینمایی داشت متوقف شد ... همونطور که میز رو جمع میکردم ، حواسم به سیاوش هم بود .. یه طوری به تلویزیون نگاه میکرد که انگار حواسش اصلا به فیلم نبود .. انگار تو عوالم خودش سیر میکرد ... نکنه داره به بلایی که من سرش اوردم فکر میکنه ... لعنت به تو ماهرخ که باعث عذابش شدی ... حق داشت .. کم بلایی سرش نیاورده بودم .. گرچه خودم هم این وسط بی تقصیر بودم ... یعنی حرفهامو باور کرده؟ ... خداکنه باور کنه ...
ظرفهارو که شستم ، براش یه استکان چایی ریختم و با شکلات بردم گذاشتم روی میز ... خودم زیاد اهل چایی نبودم .. بیشتر به خاطر سیاوش دم میکردم ... چایی رو که گذاشتم روی میز .. با فاصله ی دو مبل کنارش نشستم ...
با تعجب برگشت نگام کرد ... وقتی دید دارم نگاهش میکنم و چیزی نمیگم ، گفت :
- چی شده ؟
نمیدونستم چطوری بگم ... میترسیدم درخواستم ازش ، شر بشه و دعوا راه بندازه .. ولی چیکار میکردم ، دلم داشت میترکید از بس تو خونه مونده بودم ...
- میشه ... میشه بذاری ...
- بذارم چی؟ ..
نفس عمیقی کشیدم .. آروم گفتم :
- میشه بذاری فردا برم بیرون ؟
با این حرفم تلویزیون رو خاموش کرد و با جدیت هر چه تمام تر گفت :
- پس قضیه ی شام و این رفتارای مشکوکت همینه ؟ میخواستی خرم کنی که بذارم بری بیرون پی ه ر ز گیت؟
با تعجب نگاهش کردم .. اینکه دوباره داره به من میگه ه ر زه ... یعنی حرفامو باور نکرده؟ .. بغض کردم ... چشمام پر از اشک شد ...
- من .. منکه همه چی رو گفتم .. من ..
- بسه دیگه .. انتظار نداری که با وجود اون عکسها ، توضیحات احمقانتو باور کنم ... ببینم .. تو فکر کردی من اینقدر کودنم ؟ ..
همونطور مبهوت نگاهش میکردم .. اشکام پشت سر هم روی صورتم جاری شدن ... چقدر بی رحم بود ..
- من .. من نمیدونم .. نمیدونم اون عکسهای لعنتی چیه ... من تمام اون شب بیهوش بودم ...
صدای پر از خشمش ، تمام تنم رو لرزوند :
- ولی من میدونم ... اون عکسها عین حقیقته ... تمام واقعیت ... نمیتونی حقیقتو انکار کنی ...
دستمو جلوی دهنم گرفتم تا صدای گریم بلند نشه .. از جام بلند شدم و به طرف اتاقم دویدم .. در رو محکم بستم و خودمو پرت کردم روی تختم ... از ته دل گریه سر دادم .. خدایا چرا باور نمیکنه ... چرااااااا ... دیگه باید چیکار کنم ... چی کار کنم که باورم کنه ..

__________________________________________________ __________________________

روی همچون ماهت | جوشی کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
جوشی آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
**سولماز**, *farzaneh, *سمیه م*, .HOMA., .nahid, Abandokht, amirhosseinac, arefe90, atefeh_49, atyek, barane khazan, barni, degeer, duste man, fatima983, flower2, GOLE...KAGHAZI, golnuosh, hana_m, hani-70, hany111, hyunah, iboys, joana, khademre, leona, liba, mahsadina, mahya1995, maryiana, mb2007, mehnoosh, mehrnoush_re, miny, mzbanoo1379, mzm1368, nasrin44, negar1373, niloofarlover, NO ONE 2, parei, parmis86, ramanava, roghayeh73, s.d.yeganeh, s.invisible, samir, sana98, SANIA-23, sara*ramezani, setayesh1363, shamsa 51, shanal gharmazi, sirius, sobin, sogol 71, somaye_t, vafa1980, violet_mahtab, writer, yasaman20, yasesabs, ziglernata, Z_M267, آذردخت, آرام.د, آرزو-دانايي, آسوده, افسانه1362, الیا, باران شکوفه, برادپیت, برف دونه, بی ریا 63, تهمتن, خیال غزل, زهره 65, سانازارمان, سميه و مريم, شادی*, لمیس20, ملیساا, نیــــــــروانا, پونام, یک ابانی
قدیمی ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۲, ۰۹:۵۹ بعد از ظهر   #35 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
جوشی آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +49 امتیاز     
پیش فرض

سلام دوستای نازنینم ...
به خاطر تأخیرم خیلی خیلی معذرت میخوام ... آخه نمیدونید که .. اینترنتم مشکل پیدا کرده بود .. پدرمو دراورد تا درست شد
قبل از اینکه بریم سراغ پست جدید از همه ی دوستای گلم که تو نقد شرکت کردن و با نظرات ارزشمندشون راهنماییم کردن بسیار سپاسگزارم ...
__________________________________________________ ________

با صدای اذان صبح که از مسجد محل پخش میشد ، از فکر دراومدم ... تا صبح نخوابیده بودم و فکر کرده بودم ... اینطوری نمیشد .. باید سیاوش رو راضی میکردم بذاره برم بیرون ... اینطوری حتما دق میکردم تو خونه ... تازه دانشگاهمم بود ... با اینکه دو ماهی بود نرفته بودم ولی شاید میتونستم یه جوری درستش کنم ... اخراج نشم خوبه ..
بلند شدم رفتم بیرون ... سیاوش تو اتاقش بود .. حتما خوابه دیگه ... رفتم دستشویی و وضو گرفتم ... خواستم برم تو اتاقم که فضولیم گل کرد .. رفتم پشت در اتاق سیاوش .. میخواستم ببینم خوابه یا نه .. آخه همیشه صبح زود میرفت سر کار .. حالا دقیق ساعتشو نمیدونستم ولی ساعت پنج و نیم بود و ممکن بود بیدار بشه ...
خیلی آروم لای در رو باز کردم و داخل اتاق رو نگاه کردم ... فکر میکردم خواب باشه ولی داشت نماز میخوند ... طوری ایستاده بود که منو نمیدید ... زود در رو بستم و رفتم تو اتاقم ... نمازمو خوندمو سجادم رو جمع کردم .. نباید وقت رو تلف میکردم ... سریع رفتم سراغ کمدم ... یه جین مشکی و پالتوی کرم رنگ که بلندیش تا زیر زانوم بود ، پوشیدم .. یه شال مشکی هم سرم کردم ... از نبودن چادرم ناراحت بودم ... نگاهی به خودم تو آینه انداختم .. تیپم در عین اینکه شکیل و زیبا بود ، کاملا هم پوشیده بود .. چاره ای نبود پس بیخیالش شدم .. کیفی نداشتم ... یعنی مامان برام نذاشته بود ... موبایلم رو از زیر تخت دراوردم و گذاشتم توی جیب پالتوم ... خوشبختانه مامان همه ی مدارکمو گذاشته بود توی جیب چمدان .. کارت دانشجویی و کارت ملی و شناسنامه رو هم گذاشتم توی جیبم و از اتاق خارج شدم ...
سیاوش هنوز از اتاق بیرون نیومده بود .. نکنه خوابیده باشه .. منو نکاره اینجا ... رفتم روی کاناپه تو هال نشستم .. شدیدا استرس داشتم .. اگه دعوا راه بندازه چی .. اگه دوباره بهم توهین کنه چی .. خیلی بیخود میکنه .. اگه اون توهین کنه منم توهین میکنم .. دیگه ساکت نمیشینم .. هرطوری شده مجبورش میکنم منو با خودش ببره .. اگه نمیذاره تنها برم ، پس با خودش میرم ...
یک ساعتی بود که اونجا نشسته بودم و همونطور با خودم در حال فکر و خیال بودم .. پاهامو با حالت عصبی تکون میدادم ... هوا روشن شده بود ...
دیدم هر چی صبر میکنم نمیاد ... دیگه داشتم امیدمو از دست میدادم .. انگار حالا حالا ها نمیخواست بره .. نکنه خوابیده باشه ... وااای خدایا ..
خواستم بلند بشم برم تو اتاقم که در اتاقش باز شد و اومد بیرون .. اوه اوه چه تیپی هم زده ... یه جین ذغالی و پیراهن آبی نفتی و پالتوی مشکی ... موهاش رو هم با سشوار حالت داده بود ... اول منو ندیده بود .. داشت میرفت سمت آشپزخونه که یه دفعه سرجاش ایستاد و به طرف من چرخید .. معلوم بود خیلی تعجب کرده ... کم کم اخماش به شدت درهم شد ... آروم آروم اومد سمتم ... انگشتام از زور استرس یخ بسته بود ...
تمام خط و نشونایی که در غیابش براش کشیده بودم ، از یادم رفته بود .. کلا آدم با جذبه ای بود .. وقتی اونطور اخم میکرد و با خشم بهم زل میزد ، بند بند وجودم میلرزید ...
در فاصله ی نیم متری ازم سرجاش ایستاد ... با خشم گفت :
- جایی تشریف میبرید؟
خودمو جمع و جور کردم .. بلند شدم ایستادم ... آب دهنمو قورت دادمو سعی کردم چهره م رو بی تفاوت نشون بدم ...
- میخوام برم دانشگاه ..
- اونوقت با اجازه کی ؟
- با اجازه خودم ..
فاصله بینمون رو آروم پر کرد و دقیقا روبروم ایستاد .. به طوری که فاصله ی صورتامون یه وجب بیشتر نبود ... چون یه سر و گردن از من بلندتر بود ، برای اینکه بتونم نگاهش کنم ، مجبور شدم سرمو بالا بگیرم ... اوه اوه حسابی داغ کرده بود ..
- تو بدون اجازه من هیچ گورستونی نمیری ...
خیلی داشتم خودمو کنترل میکردم که صدام نلرزه .. اگه میفهمید ترسیدم ، شکستم حتمی بود ...
- من به اجازه تو نیازی ندارم ... تو حق نداری منو زندونی کنی ...
- اون روی سگ منو بالا نیار ... به زبون خوش برو تو اتاقت ..
- نمیرم ... اگه بکشیمم نمیرم ...
- به درک .. اینقدر اینجا وایسا تا علف زیر پات سبز بشه ... پشتشو کرد بهم و رفت به سمت در .. قفلش و باز کرد و رفت بیرون و میخواست در رو ببنده که سریع دویدم و رفتم لای در ...
- من باید برم .. تو حق نداری این کارو با من بکنی ...
نفسشو با کلافگی محکم بیرون داد و گفت :
- داری اعصابمو خورد میکنی ... برو تو تا ...
پریدم وسط حرفش و با ناراحتی گفتم :
- تا چی؟ ... هان؟ .. تا چی؟ .. مثلا میخوای چیکار کنی؟ .. میخوای بزنی؟ .. آره ؟ .. باشه بیا بزن ...
صورتمو بردم جلو و گفتم :
- بیا بزن .. منکه از همه خوردم .. تو هم روش .. اونقدر بزن تا دلت خنک شه .. ولی باید بذاری برم بیرون ..
هر کاری میکردم بی فایده بود ... قلب این مرد از سنگ هم سخت تر بود ... وقتی دیدم با اخم و دعوا راضی نمیشه ، سعی کردم از یه در دیگه وارد بشم ...
تمام ناراحتیم رو توی چشمام ریختم و همونطور که بهش زل زده بودم گفتم :
- خواهش میکنم ... اگه بهم اعتماد نداری خودتم باهام بیا ... من خیلی برای درسم زحمت کشیدم .. نمیتونم بذارم به همین راحتی دانشگاهو از دست بدم ...
حدسم درست بود .. از عصبانیتش کم شده بود ... با کلافگی دستی توی موهاش کشید و گفت :
- در مورد دانشگاه بعدا باهم حرف میزنیم ... الانم باید برم شرکت ... اگه شد شب یه سر میبرمت بیرون ..
- تو شبا خیلی دیر میای ... من تا اون موقع تو خونه میپوسم ..
با عصبانیت گفت :
- الان کله ی صبح کجا میخوای بری؟
داشت راضی میشد ...
- هر جا که زیر آسمون باشه ... هر جا خارج از این چهاردیواری ... حتی شده نیم ساعت ...
نفس عمیقی کشید ... با کلافگی گفت :
- خیلی خب ... فقط نیم ساعت ...
با خوشحالی رفتم بیرون و کفشم رو پوشیدم ... در رو بست و راه افتاد ..

ویرایش توسط جوشی : ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۲ در ساعت ۰۱:۳۳ قبل از ظهر
جوشی آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
**سولماز**, *farzaneh, *سمیه م*, .HOMA., .nahid, Abandokht, amirhosseinac, arefe90, arshin90, atefeh_49, atyek, barane khazan, barni, degeer, duste man, fatima983, flower2, GOLE...KAGHAZI, golnuosh, hana_m, hani-70, hany111, hyunah, iboys, joana, khademre, leona, liba, mahsadina, mahya1995, maryiana, mb2007, mehnoosh, mehrnoush_re, miny, mzbanoo1379, mzm1368, nasrin44, negar1373, niloofarlover, NO ONE 2, parei, parmis86, ramanava, s.d.yeganeh, s.invisible, samir, sana98, SANIA-23, sara*ramezani, shamsa 51, shanal gharmazi, sirius, sobin, sogol 71, somaye_t, vafa1980, violet_mahtab, writer, yasaman20, yasesabs, ziglernata, Z_M267, آذردخت, آرام.د, آرزو-دانايي, آسوده, باران شکوفه, برادپیت, برف دونه, بی ریا 63, تهمتن, خیال غزل, سانازارمان, سميه و مريم, شادی*, لمیس20, ملیساا, نداي عشق, نیــــــــروانا, پونام, یک ابانی
قدیمی ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۲, ۰۲:۲۷ قبل از ظهر   #36 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
جوشی آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +50 امتیاز     
پیش فرض

در ماشین رو باز کرد و هر دو سوار شدیم ... ماشینو روشن کرد و از پارکینگ خارج شد .. مثل ندید بدیدا به خیابونا زل زده بودم ... این چند روز خونه نشینی برای منی که حداقل روزی دوبار میرفتم بیرون ، خیلی سخت گذشته بود ... برف میبارید البته خیلی کم بود ... شیشه ماشین رو دادم پایین و سرمو بردم بیرون .. چشمامو بستم و چندتا نفس عمیق کشیدم ... چه حس خوبی بود ... سرمو اوردم تو و چشم دوختم به خیابونهای پوشیده از برف ... بعضی از قسمتهای خیابون ، برف روی زمین دست نخورده و صاف بود .. دلم میخواست برم روشون راه برم ... از جلوی یه پارک رد شدیم .. با دیدن پارک سر ذوق اومدم و با صدای بلند به سیاوش گفتم :
- سیاوش نگه دار ، نگه دار ...
بیچاره از صدای بلندم که اونطور ناگهانی حرف زدم ، ترسید و سریع زد کنار و ترمز کرد ...
- چته ؟ چرا داد میزنی؟
جوابشو ندادم .. سریع در ماشین رو باز کردم و به سمت پارک دویدم .... خداروشکر اونوقت صبح هیچکس اون اطراف نبود که دیوونه بازیهامو ببینه ... وقتی رفتم توی پارک ، قدمهامو آروم کردم ... روی برفهای دست نخورده ی روی زمین آروم قدم میزدم .. همیشه عاشق این کار بودم .. وقتی جای کفشام روی برفهای دست نخورده میموند کلی ذوق میکردم ... چند دقیقه ای بود که داشتم پیاده روی میکردم ... وقتی دیدم از سیاوش خبری نیست ، ایستادم .. برگشتم و پشت سرم رو دیدم ... با فاصله ، داشت دنبالم میومد ... چند لحظه بعد رسید بهم .. روبروم ایستاد و گفت :
- بریم دیگه .. بسه ..
ناخودآگاه سرمو کمی کج کردم و با لحن خواهشانه ای گفتم :
- یکم دیگه بمونیم؟ ... اینجا خیلی خوبه .. خیلی قشنگه
یکم تو چشمام خیره نگاه کرد .. همش منتظر بودم مثل همیشه مخالفت کنه اما خداروشکر سرشو تکون داد و گفت :
- خیلی خب ..
لبخند ملیحی زدم و گفتم :
- مرسی ..
دوباره راه افتادم ... سیاوش هم پشت سرم میومد ... صدای قدمهاش رو میشنیدم ..
چند دقیقه بعد که از پیاده روی خسته شده بودم ، به سمت یه درخت کاج رفتم و کنارش روی زمین نشستم ... سردی برف ، حالمو خوب میکرد ... آروم به پشت ، روی برفها دراز کشیدم ... چشمامو بستم و چندتا نفس عمیق کشیدم ...
چقدر آرامش داشتم ...چقدر خوب بود ... کاش همیشه زندگی همینقدر عالی بود ... کاش هیچ وقت اون اتفاقات تلخ نمی افتادن ... چند دقیقه ای بود که همونطور دراز کشیدم که یکی تو گوشم گفت :
- من اینجام ...
با وحشت ، سریع تو جام نشستم .. خودش بود .. همون مرد چشم عسلی .. مطمین بودم ... صداش دقیقا کنار گوشم بود .. حتی گرمی نفسش رو حس کردم ...
سیاوش که روی نیمکتی که اونطرف تر ، روبروم بود نشسته بود ، با این حرکت ناگهانیم ، تو جاش پرید ...
با وحشت داشتم دنبال اون مرد میگشتم ... اما نبود .. هر جا رو نگاه میکردم نبود ...
- چی شد ؟
از جام بلند شدم و خودمو به سیاوش نزدیک کردم ... بازوش رو گرفتم و گفتم :
- اون اینجاست ... خودش بود .. ندیدی کجا رفت ؟
سیاوش که چشماش از تعجب گرد شده بود گفت :
- کی رو میگی؟ .. غیر از من و تو هیچ کس اینجا نیست ...
اشک توی چشمام جمع شده بود .. من مطمین بودم ... صدا ، صدای خودش بود ... بهم گفت که اینجاست ... خدایا من چم شده ...
با ترس ، خودمو بیشتر به سیاوش نزدیک کردم به طوری که تقریبا تو بغلش بودم .. با چشمهای خیس از اشکم نگاهش کردم و گفتم :
- به خدا خودش بود .. مگه ندیدیش؟ .. کنارم بود .. تو گوشم حرف زد ...
حس کردم نگاه سیاوش مهربون شد ... لبخند کمرنگی زد و گفت :
- شاید خواب دیدی ... یه ربعی بود که زیر درخت خوابیده بودی ...
- نه نه .. بیدار بودم ...
یکم دیگه به اطراف چشم چرخوندم و وقتی دیدم واقعا پیداش نیست ، رو به سیاوش گفتم :
- منو از اینجا ببر ... نمیخوام اینجا باشم ... بریم ..
دستشو گرفتم و دنبال خودم کشوندم .. قدمهای بلندم بی شباهت به دویدن نبود ... وقتی نشستیم توی ماشین نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
- برو .. تو رو خدا زودتر برو ..
سیاوش سریع ماشینو روشن کرد و راه افتاد ...
نمیدونستم چم شده ... از فکر اینکه دیوونه شده باشم ، وحشت میکردم ... خوشحالیم از بین رفته بود ... دوباره داغ دلم تازه شده بود ... کاش ستاره پیشم بود .. اگه اون بود میتونستم سرمو بذارم رو شونه ش و یه دل سیر گریه کنم .. میتونستم باهاش درد و دل کنم ... همیشه مونس تنهایی هام ستاره بود ...
دیدم سیاوش داره میره سمت خونه .. دوباره ترس برم داشت .. میترسیدم تنها باشم ... سریع گفتم :
- کجا داری میری؟ ...
دوباره جدی شده بود ...
- خونه ...
با ترس گفتم :
- نههه ....
اهمیتی نداد ... یکی دو دقیقه بعد رسیدیم جلوی در خونه ... با جدیت گفت :
- پیاده شو ..
به هیچ قیمتی حاضر نبودم برم تو خونه ... میترسیدم ... دلیل ترسم هم اتفاقی بود که توی پارک افتاد ...
با التماس گفتم :
- نه تو رو خدا ... من نمیرم تو ..
با عصبانیت برگشت سمتم و گفت :
- این دیگه چه بساطیه امروز راه انداختی ؟ ...حوصله ی بازی جدیدتو ندارم ... پیاده شو
از شدت ترس دوباره به گریه افتادم ... همونطور که اشکام یکی یکی رو گونه هام میریخت گفتم :
- من میترسم ... تو رو خدا منو اینجا تنها نذار ... هر کاری بگی میکنم فقط منو تو خونه تنها نذار ...
با دیدن اشکام یکم نرم تر شد ..
- از چی میترسی آخه ؟ ...
- از اون نامرد عوضی ... چند بار تو خونه صداشو شنیدم ... امروزم تو پارک بود ... مطمینم خودش بود ...
پوفی کرد و گفت :
- الان من چی کار کنم؟ .. خونه که نمیری .. منم تو شرکت کلی کار دارم ...
با حرص روی فرمان کوبید و گفت : اَه ..
با یادآوری ستاره گفتم :
- منو ببر پیش ستاره ...
- ستاره دیگه کیه ؟..
- دوستم .. تو رو خدا بریم پیش اون ...
- تو رو خدا؟ چیز دیگه ای خواستی تعارف نکنا ... زیادی دارم بهت رو میدم ... برو خونه ببینم مسخرشو دراوردی ..
- فقط یه امروز .. خواهش میکنم .. اصلا خودتم بیا .. به خدا ستاره دختر خوبیه ... فقط میخوام باهاش حرف بزنم ..
وقتی دیدم داره مستاصل نگام میکنه گفتم :
- خواهش میکنم ... همین یه روز ...

جوشی آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
**سولماز**, *farzaneh, *سمیه م*, .HOMA., .nahid, Abandokht, amirhosseinac, arefe90, arshin90, atefeh_49, atyek, barane khazan, barni, degeer, duste man, Farah123, fatima983, flower2, GOLE...KAGHAZI, golnuosh, hana_m, hani-70, hany111, hyunah, iboys, joana, khademre, leona, liba, mahsadina, mahya1995, makki, maryiana, mb2007, mehnoosh, mehrnoush_re, miny, mzm1368, nasrin44, negar1373, niloofarlover, NO ONE 2, p@ry, parei, parmis86, pati'a, ramanava, s.d.yeganeh, s.invisible, samir, sana98, SANIA-23, sara*ramezani, setayesh1363, shahin47, shamsa 51, shanal gharmazi, sirius, sobin, sogol 71, somaye_t, sonia13, vafa1980, violet_mahtab, writer, yasaman20, yasesabs, ziglernata, Z_M267, آذردخت, آرام.د, آرزو-دانايي, آرشا, آسوده, افسانه1362, الیا, باران شکوفه, برادپیت, برف دونه, بی ریا 63, تهمتن, خیال غزل, سميه و مريم, لمیس20, ملیساا, نداي عشق, نیــــــــروانا, پونام, یک ابانی
قدیمی ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۲, ۱۲:۵۸ قبل از ظهر   #37 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
جوشی آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +45 امتیاز     
پیش فرض

پوفی کرد و گوشیش رو از جیبش دراورد ... بعد از اینکه یه شماره ای رو گرفت ، گوشی رو گذاشت دم گوشش و چند لحظه بعد گفت :
- سلام خانم سعادتی ...
- .....
- ممنونم ... لطفا به مهندس کریمی بگید امروز به جای من کارهای مربوطه رو انجام بده ، من امروز نمیتونم بیام شرکت ...
- ......
- اگه مشکلی پیش اومد با خودم تماس بگیرید ... خداحافظ
گوشی رو قطع کرد و رو به من گفت :
- خونه ی این دوستت کجاست؟
- الان فکر نکنم خونه باشه ... باید دانشگاه باشه ... میشه بذاری یه زنگ بهش بزنم؟ ...
یکم با اخم نگام کرد و در آخر گوشیش رو گرفت سمتم ... آروم گوشی رو ازش گرفتم ...
هنوز ترس تو دلم بود ... دستام یکم میلرزید ... شماره گوشی ستاره رو گرفتم و منتظر شدم تا برداره ... هر چی بوق میخورد برنمیداشت .. خدا خدا میکردم برداره چون اگه جواب نمیداد باید میرفتم تو خونه ... میخواستم قطع کنم که صدای ستاره تو گوشم پیچید:
- بله ؟ بفرمایید؟...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
- سلام ستاره منم ماهرخ ...
صداش شاد شد :
- ماهرخ تویی؟ کجایی دختر؟ حسابی با آخرین تلفنت نگرانم کردی ... حالت خوبه ؟
- اگه امون بدی برات توضیح میدم ...
- خیلی خب بگو ..
- ستاره باید ببینمت .. کجایی الان؟
- من الان تازه رسیدم دانشگاه .. تا یه ربع دیگه کلاس استاد منتظری شروع میشه ... ببینم تو قصد نداری بیای دانشگاه؟ اینطوری پیش بری حکم اخراج همین روزا میاد در خونتونا ...
- ستاره میتونی نری سر کلاس ؟ من حتما باید ببینمت ...
یکم فکر کرد و گفت :
- باشه .. من تو کافی شاپ خیابون پایینی دانشگاه منتظرتم .. بیا اونجا ...
- باشه باشه .. دارم میام ... فعلا خداحافظ ..
- خداحافظ ..
گوشی رو قطع کردم و دادم دست سیاوش ... تمام مدت با اخم کمرنگی نگام میکرد ...
- کجاست این دوستت؟
- گفت کافی شاپ نزدیک دانشگاه منتظرمه ...
نفسشو تو هوا فوت کرد و راه افتاد ... نیم ساعت بعد جلوی در کافی شاپ بودیم ...
در ماشینو باز کردم و پیاده شدم که دیدم سیاوش هم پیاده شد ... با تعجب گفتم :
- تو هم میخوای بیای ؟
پوزخندی زد و گفت :
- تو بدون من هیج جا نمیری ...
دوست نداشتم اونم باشه .. جلوش معذب بودم .. نمیتونستم با خیال راحت با ستاره حرف بزنم ... ولی همینم بهتر از هیچی بود .. برای اینکه یه وقت نزنه به کله ش و برم نگردونه خونه ، مخالفتی نکردم ... با هم رفتیم سمت کافی شاپ و رفتیم تو .. با چشم دنبال ستاره گشتم ... صبح بود و کافی شاپ خلوت بود ... ستاره سر میز همیشگی ، دنج ترین جای کافی شاپ نشسته بود ... با دیدنش به سمتش پر کشیدم ... حالا که میدیدمش میفهمیدم چقدر دلتنگشم ...
اونم با دیدن من از جاش بلند شد ... محکم بغلش کردم و به خودم فشردمش ... چشمه ی اشکم دوباره جوشید ... ستاره زیر گوشم با صدای آرومی گفت :
- چی خواهریه منو اینقدر رنجونده ؟ ...
با بغضی که رفته رفته داشت بزرگ تر میشد و خفم میکرد ، آروم گفتم:
- ستاره .. ماهرخ مرد .. دیگه ماهرخی نمونده .. ماهرخ رو کشتن ..
با این حرفم منو از خودش جدا کرد و با نگرانی تو چشمام خیره نگاه کرد .. نمیدونم چی تو نگاه بی روحم دید ، که نگرانی چشماش بیشتر شد ... اشک تو چشماش جمع شد و گفت :
- چی شده ماهرخ ؟ .. چرا اینقدر عوض شدی؟ ...
احساس ضعف میکردم .. صبحانه نخورده بودم و از طرفی کلی گریه کرده بودم ... اُفت فشارمو کاملا حس میکردم ... بی حال روی صندلی نشستم و گفتم :
- جریانش مفصله ستاره .. امروز نمیتونم .. ( با چشم به سیاوش که با فاصله کنارمون ایستاده بود ، اشاره کردم و گفتم:) یعنی الان نمیشه توضیح بدم ...
با اشاره ی من انگار تازه ستاره حواسش جمع شد .. رو به سیاوش کرد و گفت :
- سلام جناب .. خوب هستید ؟ ..
صدای جدی و محکم سیاوش رو از بالای سرم شنیدم :
- سلام خانم ... متشکر ...
سیاوش روی صندلی کنارم و ستاره روبروم نشست .. سیاوش رو به من گفت :
- ماهرخ خانم معرفی نمیکنی؟
اینم وقت گیروده ها ، اَه ... اشکام و پاک کردم و به ستاره اشاره کردم و گفتم :
- ستاره بهترین دوستم ...
بعد به سیاوش اشاره کردم و رو به ستاره گفتم :
- ایشونم سیاوش ، ..
نمیدونستم سیاوش رو کی معرفی کنم .. برام مسخره بود که بگم همسرمه ... همونطور گیر کرده بودم که سیاوش پوزخند صداداری زد و گفت :
- همسر ماهرخ هستم ..
شنیدم که زیر لب با حرص گفت :
- مسخرست ..
همون موقع گارسون اومد .. هر سه سفارش چای و کیک دادیم ...
از جام بلند شدم که سیاوش گفت :
- کجا؟
اه لعنتی .. اینکه همش زیر نظرم داشت ، بدجوری روی اعصابم بود ...
با حرص گفتم :
- میرم یه آبی به صورتم بزنم ...




جوشی آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
**سولماز**, *farzaneh, *سمیه م*, .HOMA., .nahid, Abandokht, amirhosseinac, arefe90, arshin90, atefeh_49, barane khazan, barni, degeer, duste man, Farah123, fatima983, flower2, GOLE...KAGHAZI, golnuosh, hana_m, hani-70, hany111, hyunah, iboys, joana, khademre, leona, mahsadina, mahya1995, maryiana, mb2007, mehnoosh, mehrnoush_re, miny, mzm1368, nasrin44, negar1373, niloofarlover, NO ONE 2, parei, parmis86, ramanava, roghayeh73, s.d.yeganeh, s.invisible, samir, sana98, SANIA-23, sara*ramezani, shamsa 51, shanal gharmazi, sirius, sobin, sogol 71, somaye_t, vafa1980, violet_mahtab, writer, yasaman20, yasesabs, ziglernata, Z_M267, آذردخت, آرام.د, آرزو-دانايي, آرشا, آسوده, افسانه1362, باران شکوفه, برادپیت, برف دونه, بی ریا 63, تهمتن, خیال غزل, زهره 65, سميه و مريم, لمیس20, ملیساا, نداي عشق, نیــــــــروانا, پونام, یک ابانی
قدیمی ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۲, ۰۱:۰۱ قبل از ظهر   #38 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
جوشی آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +46 امتیاز     
پیش فرض

وقتی ماهرخ رفت ، سیاوش رو به ستاره گفت :
- چند وقته با ماهرخ دوستید ؟
ستاره لبخندی زد و گفت :
- از روز اول دانشگاه ... هم رشته ای هستیم ..
ستاره کمی مِن و مِن کرد و گفت :
- آقا سیاوش .. چی شد که با ماهرخ ازدواج کردید؟ .. همه چیز خیلی ناگهانی شد .. نمیدونم چرا ماهرخ به من چیزی نگفت ..
- شما از اتفاقاتی که افتاده خبر ندارید؟
- نه .. ماهرخ یه دوماهی میشه منو از خودش بی خبر گذاشته .. نه دانشگاه میومد نه جواب تلفن و اس ام اسامو میداد .. به خونشون هم که سر میزدم ، مامان و باباش هر دفعه به یه بهانه دست به سرم میکردن .. این اواخر هم بهم گفتن ماهرخ رو فرستادن امریکا برای ادامه تحصیل ... راستش چند دقیقه پیش که دیدمش ، برای یه لحظه ترس برم داشت .. ماهرخ کاملا عوض شده ... چشماش .. چشماش بی روح شده .. وقتی به چشماش نگاه کردم ، حس کردم دارم تو چشمای یه مُرده نگاه میکنم .. نگاهی که روزی ، با تمام همه ی مشکلاتی که داشت هنوز هم گرم و پر از امید و نشاط بود ، حالا کاملا سرد و بی روحه .. نمیفهمم چی باعث شده ماهرخ اینقدر شکسته و افسرده بشه ..
سیاوش نفس عمیقی کشید و گفت :
- بهتره خودش براتون توضیح بده ...
ستاره خواست چیزی بگه که با دیدن ماهرخ که به سمتشون میومد ساکت شد ...

* * * *
رفتم تو دستشویی و در رو بستم ... روبروی آینه ایستادم و به چهره رنگ پریدم نگاه کردم ... چشمام از شدت کم خوابی و گریه ی زیاد ، قرمز شده بود ... حالا که سیاوش رو راضی کردم بیارتم پیش ستاره ، باید راضیش میکردم بذاره ستاره باهام بیاد خونه ...
بدون اون نمیتونستم تو خونه تنها باشم .. حداقل امروز رو .. اینطوری هم سیاوش میتونست بره سرکارش و هم من میتونستم با ستاره بدون هیچ مزاحمی ، راحت حرفامو بزنم ...
صورتمو گرفتم زیر آب سرد ... یکم که حالم جا اومد ، دست و صورتم رو با دستمال خشک کردم و از دستشویی رفتم بیرون ... سیاوش و ستاره ساکت نشسته بودن ...
با رسیدن من سر میز ، گارسون هم سفارشاتمونو اورد ... همونطور در سکوت داشتیم چاییمونو میخوردیم ... سکوت سنگینی بینمون بود که اذیتم میکرد ... تصمیم گرفتم ستاره رو دعوت کنم بیاد خونه تا سیاوش هم تو رودروایسی قرار بگیره و نتونه مخالفت کنه .. تو دلم به خودم پوزخند زدم .. میخواستم دوستمو به خونه ای دعوت کنم که خودمم توش اضافی بودم ... به هر حال چاره ای نبود .. صدامو صاف کردم و رو به ستاره گفتم :
- ستاره جان میشه امروز دانشگاه رو بیخیال بشی و بیای خونه پیش من ؟
ستاره نیم نگاهی به سیاوش انداخت و گفت:
- کلاس استاد منتظری رو که از دست دادم ... یه کلاس دیگه بیشتر ندارم اونم برای بعد از ظهره ...
لبخندی زدم و رو به سیاوش گفتم :
- پس بی زحمت منو ستاره رو برسون خونه .. خودت هم برو به کارات برس ..
معلوم بود تو منگنه گذاشتمش ... با نگاهش برام خط و نشونی کشید و در آخر از جاش بلند شد و گفت :
- تا من حساب میکنم شما هم برید تو ماشین ...







جوشی آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
**سولماز**, *farzaneh, *سمیه م*, .HOMA., .nahid, .samira68., Abandokht, amirhosseinac, arefe90, arshin90, atefeh_49, barane khazan, barni, degeer, duste man, Farah123, fatima983, flower2, GOLE...KAGHAZI, golnuosh, hana_m, hani-70, hany111, hyunah, iboys, joana, khademre, leona, mahsadina, mahya1995, maryiana, mb2007, mehnoosh, mehrnoush_re, miny, mzm1368, nasrin44, negar1373, niloofarlover, NO ONE 2, parei, parmis86, ramanava, roghayeh73, s.d.yeganeh, s.invisible, samir, sana98, SANIA-23, sara*ramezani, setayesh1363, shamsa 51, shanal gharmazi, sirius, sobin, sogol 71, somaye_t, vafa1980, violet_mahtab, writer, yasaman20, yasesabs, ziglernata, Z_M267, آذردخت, آرام.د, آرزو-دانايي, آرشا, آسوده, افسانه1362, باران شکوفه, برادپیت, برف دونه, بی ریا 63, تهمتن, خیال غزل, سميه و مريم, لمیس20, ملیساا, نداي عشق, نیــــــــروانا, پونام, یک ابانی
قدیمی ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۲, ۰۱:۰۳ قبل از ظهر   #39 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
جوشی آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +42 امتیاز     
پیش فرض

وقتی ماهرخ رفت ، سیاوش رو به ستاره گفت :
- چند وقته با ماهرخ دوستید ؟
ستاره لبخندی زد و گفت :
- از روز اول دانشگاه ... هم رشته ای هستیم ..
ستاره کمی مِن و مِن کرد و گفت :
- آقا سیاوش .. چی شد که با ماهرخ ازدواج کردید؟ .. همه چیز خیلی ناگهانی شد .. نمیدونم چرا ماهرخ به من چیزی نگفت ..
- شما از اتفاقاتی که افتاده خبر ندارید؟
- نه .. ماهرخ یه دوماهی میشه منو از خودش بی خبر گذاشته .. نه دانشگاه میومد نه جواب تلفن و اس ام اسامو میداد .. به خونشون هم که سر میزدم ، مامان و باباش هر دفعه به یه بهانه دست به سرم میکردن .. این اواخر هم بهم گفتن ماهرخ رو فرستادن امریکا برای ادامه تحصیل ... راستش چند دقیقه پیش که دیدمش ، برای یه لحظه ترس برم داشت .. ماهرخ کاملا عوض شده ... چشماش .. چشماش بی روح شده .. وقتی به چشماش نگاه کردم ، حس کردم دارم تو چشمای یه مُرده نگاه میکنم .. نگاهی که روزی ، با تمام همه ی مشکلاتی که داشت هنوز هم گرم و پر از امید و نشاط بود ، حالا کاملا سرد و بی روحه .. نمیفهمم چی باعث شده ماهرخ اینقدر شکسته و افسرده بشه ..
سیاوش نفس عمیقی کشید و گفت :
- بهتره خودش براتون توضیح بده ...
ستاره خواست چیزی بگه که با دیدن ماهرخ که به سمتشون میومد ساکت شد ...

* * * *
رفتم تو دستشویی و در رو بستم ... روبروی آینه ایستادم و به چهره رنگ پریدم نگاه کردم ... چشمام از شدت کم خوابی و گریه ی زیاد ، قرمز شده بود ... حالا که سیاوش رو راضی کردم بیارتم پیش ستاره ، باید راضیش میکردم بذاره ستاره باهام بیاد خونه ...
بدون اون نمیتونستم تو خونه تنها باشم .. حداقل امروز رو .. اینطوری هم سیاوش میتونست بره سرکارش و هم من میتونستم با ستاره بدون هیچ مزاحمی ، راحت حرفامو بزنم ...
صورتمو گرفتم زیر آب سرد ... یکم که حالم جا اومد ، دست و صورتم رو با دستمال خشک کردم و از دستشویی رفتم بیرون ... سیاوش و ستاره ساکت نشسته بودن ...
با رسیدن من سر میز ، گارسون هم سفارشاتمونو اورد ... همونطور در سکوت داشتیم چاییمونو میخوردیم ... سکوت سنگینی بینمون بود که اذیتم میکرد ... تصمیم گرفتم ستاره رو دعوت کنم بیاد خونه تا سیاوش هم تو رودروایسی قرار بگیره و نتونه مخالفت کنه .. تو دلم به خودم پوزخند زدم .. میخواستم دوستمو به خونه ای دعوت کنم که خودمم توش اضافی بودم ... به هر حال چاره ای نبود .. صدامو صاف کردم و رو به ستاره گفتم :
- ستاره جان میشه امروز دانشگاه رو بیخیال بشی و بیای خونه پیش من ؟
ستاره نیم نگاهی به سیاوش انداخت و گفت:
- کلاس استاد منتظری رو که از دست دادم ... یه کلاس دیگه بیشتر ندارم اونم برای بعد از ظهره ...
لبخندی زدم و رو به سیاوش گفتم :
- پس بی زحمت منو ستاره رو برسون خونه .. خودت هم برو به کارات برس ..
معلوم بود تو منگنه گذاشتمش ... با نگاهش برام خط و نشونی کشید و در آخر از جاش بلند شد و گفت :
- تا من حساب میکنم شما هم برید تو ماشین ...

______________________________________________

جوشی آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۲, ۰۱:۴۳ بعد از ظهر   #40 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
جوشی آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +51 امتیاز     
پیش فرض

سیاوش من و ستاره رو ، رسوند خونه .. فکر میکردم بره شرکت اما در کمال ناباوری همراه ما اومد داخل ... با خودم گفتم این مگه نمیخواست بره شرکت ... ای بابا حالا اگه من بخوام دو دقیقه با دوستم تنها باشم باید کی رو ببینم ... دست ستاره رو گرفتم و بردمش تو اتاقم .. در رو بستم و رفتم نشستم روی تخت ... ستاره همونطور وسط اتاق ایستاده بود و به اطراف نگاه میکرد ...
- به چی نگاه میکنی؟ به قفس من؟
با تعجب نگام کرد و گفت :
- چرا قفس؟ .. خونه به این قشنگی ..
خوشحالی جای تعجبش رو گرفت و ادامه داد :
- راستی بریم اتاقتونم نشونم بده ..
پوزخند تلخی گوشه لبم نشست .. بغضم دوباره داشت خودنمایی میکرد .. اشکام دونه دونه روی صورتم جاری شد .. ستاره با دیدن اشکام هول شد و اومد کنارم نشست ..
- چی شد ماهرخ جان؟ حرف بدی زدم؟
خودمو انداختم توی بغلش و با صدای بلند زدم زیر گریه ... از شدت بغض و گریه نمی تونستم حرف بزنم ... ستاره هم که دید حالم خیلی خرابه ، ساکت موند و گذاشت حسابی خودمو خالی کنم ...
بعد از یک ربع زار زدن ، گریه م تبدیل به هق هق شده بود .. از بغل ستاره بیرون اومدم و اشکامو با دستام پاک کردم ... با صدای خشدارم گفتم :
- ستاره دلم خیلی پره .. اونقدر پُر که داره میترکه ..
ستاره دستای لرزانمو توی دستاش گرفت و با مهربونی گفت :
- بگو عزیزم ... حرفاتو تو دلت نریز .. بهم بگو چی باعث شده ماهرخ اینطوری بشه ؟ ..
و من گفتم ... از شب ت ج ا وزم و شبهای بعد از اون ... از رفتار بقیه ... از بابا که اونطور بیرحمانه من رو از خونه بیرون کرد ... از سیاوش که ازم متنفره ...
تعریف میکردم و اشک میریختم ... ستاره هم پا به پام اشک میریخت ... وقتی همه چیزو براش تعریف کردم ، محکم بغلم کرد و با بغض گفت :
- الهی بمیرم برات .. چی کشیدی ماهرخ ... چی کشیدی ...
با ناتوانی گفتم :
- ستاره دیگه تحمل ندارم ... دیگه طاقتم تموم شده ... اون نامرد عوضی دست از سرم بر نمیداره .. هر شب کابوس میبینم ..
از بغلش بیرون اومدم و با ترس گفتم :
- ستاره امروز هم تو پارک بود ... وقتی زیر درخت خوابیده بودم ، کنار گوشم گفت که اونجاست ... ولی هرچی به سیاوش گفتم باور نکرد ...
نگرانی از چهره ستاره میبارید ...
- ماهرخ ... اینا همه توهمه ... تو داری خودتو داغون میکنی ...
نفس عمیقی کشیدم و روی تخت دراز کشیدم ...
- ستاره خیلی خستم ... از دیشب نخوابیدم ...
- بخواب عزیزم .. راحت بخواب .. من پیشتم ...
پلکامو روی هم گذاشتم و بعد از چند دقیقه به خواب رفتم ...

* * * *
ماهرخ و ستاره رفتن توی اتاق و در رو بستن ... سیاوش هم رفت توی اتاقش ... دلش میخواست سر از زندگی ماهرخ در بیاره .. این بی خبری کلافه ش کرده بود ... از اتاق رفت بیرون .. داشت به طرف آشپزخونه میرفت که صدای گریه بلند ماهرخ به گوشش رسید ... با تعجب به در اتاق ماهرخ نگاه کرد ... رفت روی یکی از مبلهای هال نشست ... پاش رو عصبی تکون میداد .. صدای گریه ی ماهرخ قطع نمیشد و سیاوش نگران شده بود ..
بعد از چند دقیقه صدای گریه قطع شد .. سیاوش ناخودآگاه نفس آسوده ای کشید .. از جاش بلند شد .. خواست به اتاقش برگرده اما کنجکاوی امانش نداد ... پشت در اتاق ماهرخ ایستاد .. از گوش ایستادن متنفر بود اما در اون لحظه چاره ای نمیدید ... نمیتونست نسبت به این موضوع بی تفاوت باشه ... گوشش رو به در نزدیک کرد ..
صدای ماهرخ رو شنید که داشت همون ماجرایی رو برای ستاره تعریف میکرد که برای خود او هم گفته بود ... بعد از چند دقیقه ، سیاوش به اتاقش برگشت ... کلافه بود .. ماجرای شبی که ماهرخ داستان زندگیش رو گفت ، برای بار هزارم جلوی چشمش اومد ...
وقتی ماهرخ چاقو رو در دستان سیاوش گذاشت ، دلش ریخت ... فکر اینکه واقعا بخواد ماهرخ رو بکشه ، لرزه به اندامش میانداخت ... به معنای واقعی ترسیده بود ... سیلی محکمی که به گوش ماهرخ زد ، کاملا بی اراده بود ... وقتی چاقو رو به آشپزخونه برد ، هنوز هم میترسید .. یاد روزی افتاده بود که به ماهرخ گفت اونو میکشه .. اما حالا که فرصتش پیش اومده بود میفهمید چه اراجیفی گفته ...
یاد شب گذشته افتاد ... وقتی وارد خونه شد ، همه جا از تمیزی برق میزد .. بوی قرمه سبزی تمام خونه رو برداشته بود ...
یاد زمانی افتاد که ماهرخ ازش خواست تا اجازه بده از خونه بره بیرون ... و او چه بیرحمانه دوباره به ماهرخ تهمت هر ز گ ی زد ...
یادش افتاد که وقتی ماهرخ به اتاقش پناه برد و گریه سر داد ، چقدر خودش رو سرزنش کرد ...
دست خودش نبود .. با اینکه توضیحات ماهرخ قانع ش کرده بود که او ه ر ز ه نیست ، اما نمیتونست کاری رو که خانواده ش باهاش کردن ، فراموش کنه .. نمیتونست قبول کنه که بی گناه مجازات شده ...
هر دو در شرایط بدی بودن ... هم ماهرخ .. هم سیاوش .. هر دو به جرم گناهی مجازات میشدن که مرتکب نشده بودن ..

________________________________________
روی همچون ماهت | جوشی کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب

دوستای گلم خیلی دوست دارم نظرتونو درباره این پست بدونم ..

اگه جاییش ایراد داره خواهشا بگید درستش کنم
جوشی آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
**سولماز**, *سمیه م*, .HOMA., .nahid, .samira68., Abandokht, amirhosseinac, arefe90, arshin90, atefeh_49, barane khazan, barni, degeer, duste man, Farah123, fatima983, GOLE...KAGHAZI, golnuosh, hana_m, hani-70, hany111, hyunah, iboys, joana, khademre, leona, mahsadina, mahya1995, maryiana, masssi, mb2007, mehnoosh, mehrnoush_re, miny, mzm1368, nasrin44, negar1373, niloofarlover, NO ONE 2, parei, parmis86, ramanava, s.invisible, sahre, samir, sana98, SANIA-23, sara*ramezani, setayesh1363, shamsa 51, shanal gharmazi, sirius, sobin, sogol 71, somaye_t, vafa1980, violet_mahtab, writer, yasaman20, yasesabs, ziglernata, آذردخت, آرام.د, آرزو-دانايي, آرشا, آسوده, افسانه1362, باران شکوفه, برادپیت, بی ریا 63, تهمتن, خیال غزل, زهره 65, سانازارمان, سميه و مريم, شادی*, لمیس20, ملیساا, نداي عشق, نیــــــــروانا, پونام, یک ابانی
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
معرفی و نقد رمان روی همچون ماهت | جوشی کاربر انجمن جوشی نوشته کاربران سایت 84 ۱۴ دي ۱۳۹۲ ۰۴:۳۶ بعد از ظهر
دانلود رمان بهشت کوچک من | جوشی کاربر انجمن pegah.a رمان نوشته کاربران سایت 0 ۲۱ اسفند ۱۳۹۱ ۰۵:۱۳ بعد از ظهر
برگرد کنارم | جوشی کاربر انجمن جوشی حذفیات 0 ۱۱ دي ۱۳۹۱ ۰۱:۰۰ قبل از ظهر
رمان بهشت کوچک من | جوشی کاربر انجمن جوشی رمان های کامل شده نوشته کاربران 90 ۲۱ آذر ۱۳۹۱ ۱۲:۲۷ قبل از ظهر
بذار این صورت همچون ماهت رو ببوسم ....... گل ارکیده حیوانات ، پرندگان و ... 2 ۱۷ تير ۱۳۹۱ ۱۰:۱۸ بعد از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۶:۰۲ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا