بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ رمان

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:
زیر 15 15 6.91%
15 تا 20 94 43.32%
20 تا 25 56 25.81%
25 تا 30 26 11.98%
بالای 30 26 11.98%
رأی دهندگان: 217. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۷ اسفند ۱۳۹۱, ۱۰:۲۶ قبل از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
ParMoun آواتار ها
 
ParMoun به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +143 امتیاز     
پیش فرض رمان خوابگاه | baran . M و آنالیا کاربران انجمن

دیـنـگ!!

اول از همه پیشاپیش سال نو مبارک و امیدوارم سال خوبی داشته باشین

راستی چهارشنبه سوری هم مواظب خودتون باشین والا چهارشنبه آخر ساله نه هشت سال دفاع مقدس گفتم در جریان باشین

اینبار اومدیم با یه رمان دونفره ، یه کار خاص با باران کرمی یکی از نویسنده های خوب که افتخار دادن تو ایده اش همراهیش کنم

داستان از زبون دو شخصیت اصلی روایت میشه و باران جان از زبون دخترک ماجرا و منم از زبون پسر ماجرا مینویسم

پست ها هم یکی در میون هستش و تو کل عید هستیم در خدمتتون
قول مردونه میدم تموم بشه والا به خدا

اینم خلاصه و مقدمه که خودم نوشتم به بزرگی خودتون ببخشید....


***

یه سقف، یه دیوار، یه رویا
من و تو
هیچ چیز بین ما نیست جز یه حس ساده
هنوز هم باورم نمیشود چنین شد
ناخواسته خواستمت
خواسته من شدی و تمام زندگیم با تو معنا گرفت
زیر یک سقف فقط به حرمت با هم بودن
حریم من ، حرمت تو شد و نگاهت آرزوی من


-------

یه دختر، عاشق پیشه، استقلال طلب ، بلند پرواز داره میره تا زندگیش رو عوض کنه
یه پسر ساده و بی ریا داره دنبال نیمه گمشده اش میگرده
قراره با هم باشن اما راه رو بلد نیستن، قسمت رو نمیشه عوض کرد
قسمت اونا یه سقف مشترکه
یه مامن واسه دلتنگی هاشون
یه خوابگاه!!



همین که قلب تو مردد شد، در دل من خاطره ای رد شد
از وقتی عاشقش شدم ترسیدم،از وقتی عاشقش شدم بد شد


حیاط خلوت ذهن من

ویرایش توسط ParMoun : ۲۹ بهمن ۱۳۹۲ در ساعت ۱۰:۳۰ قبل از ظهر
ParMoun آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
$*~fire~*$, $@αʀiT$, $raha$, < IMANA >, "Giti", (='.'=), (mina), * AREZO.Z *, * سعیده *, **LOVE_STORE**, *Aida Banoo*, *Hadis_71*, *Helia*, *NaZ@NiN.B*, *niki, *RANIA*, *saghari*, *sorme*, *zahra, *~aida bala~*, *~SETAREH~*, *توهم سبز**, *دخت تپل*, *سكوت باران*, *سمیه م*, *سورن*, *ماه پیشونی*, *یاقوت*, -ShaDi-, ...نگین..., .:!Tar:., .:haniyeh:., .Mar.Yam., .MOHABBAT., .SaInA., .yasmin, /لاله/, 2rrin, 9295743, :.:فاطيما:.:, @nis@, airena, amirhessam, anita77, arezoo20, arezoo786, arshida1994, artii, asalkhanoom, ashoka, Atrisa banu, av@r-t, azam 24, bahar paiizei, bahar78, banooshab, baran . M, BENEFIT, blue heart, busy, dander1000atash, Doni.M, down13, earth girl, elnaz a.k, et@yesh$, fadiya, fantastic.k, fari ♥ al, faryad(sf), fArzane.Far, Fateme-a, Fatemeh.98, fatemehirooni, fati!, fereshte 69, fereshth, fermesk, GH eshghe man, ghazal rad, ghazal-xr75, Ghazal99, Giss Golabetoon, goldoone22, golnuosh, googooli girl, hadis*, hanayi, Helen73, hezareh, hiva-20, Howler, hyunah, Idin98i, iranian_girl, jo-jo, kdk110, Khate Siah, khatereh14, Kho0o0o0Sh MaZe, khomar, kiumars, kr@m.R@, L!nA, Lale7, lambada, lisan, liuana, madi paym, mahdieh021, Mahdis 77, mAhTa_sAsI, makhmal_66, malenie, MARDE_TANHA, marva, Mary.Maryam, maryam joOon, maryam-70, maryam82, maryammoayedi, mehrnoush_re, mina 16, mina68, minu.22, miracle72, mona92, n00Ra, NAFAS 9731, Nafas j, Nahid72, NAHID78, narges-1991, nargesii, narjes***, negikomando, Negy, niazruby, nono950, ordibehesht91, paezzi, pani.moghaddam, panteha, Paria_N, parisa1374, parisun64, parmis86, parshan 77, parvaeh, Parya14, pegah.a, Pransess, R*A*Z, Raana.tj, rahha, Rana.S, reihon, reza9000, Ritzy, roya1365, Rozali-2, Rozia*, rozita1, rtin, s?h?r, saba28, samandf, SaMirA.Ha, sara*ramezani, sara.R, sarah.sh, saramin, sareh_snowdrop, sare_sa, sarina., sepideh1991, serentipiti, setayesh1363, Shabah eshg, shadi_2876, shamim khanom, sharareh 78, sheida_953, siah, sibsorkhhava, snow lily, sogand_ataash, soheilam, Souci, Speed McQueen, suny girl, syhbyt, szszsz, sαвα, tanaz 16, tanha-69, taraneh.t, The Blind Owl, Titanium, ti_na60, tono, V!olet, Viana.fam, Violet.e, waterbender, wenela, white-sky, yasaman20, yegane34, zahra74, zanbagh, zeinab75, zohafaridi, zohreh.zarei198, |SarA_S|, ~*Armina*~, ~alone girl~, ~Alone.Boy~, ~ELAHE~, ~mehrnaz~, ~sara khatoon~, ~soomi~, ~yekta~, ÐOҜH] JÎG@R, ×Mahdis×, ×mahla.r:.:, ×زهرا×, آسوده, ادم خوب, ارزو :), الی99, بازیگوش, بــــانــــو, بهار بارانی, بهار راد, بهاران64, تـرنج فاطمــي, تنهای پردرد, ثـمیـن, حـسـام*فـیـضـی, حنانه 14 ساله, خورشیدک, خیال پاییز, دخترویروسی, دریا دلنواز, دزدمونا, دنیز., راتمینار, راز مخفی, رز صورتی ..., رزصورتی, رها20, رها_hd, رژلب, ساحلی, ستاره کویر, سپید رو, سیب سرخ حوا, شادئ, شاه ماهی, شب های انتظار, شرقي, شهرزاد ن, شیرین بانو, صافیه, فائزه محمودي, فاطي91, فرناز66, فرنوش عاشق, ققنوس98, لوک بدشانس, مارتینا ..., مامان سهیل, ماهین56, من و تو !, مه شب, مهشید قابلی, مهلغا, میشا تنها, نصرا..., نفس71, نیکا83, هانــــــــــیه, همای رحمت, پتی-یا, پرهوده, پریبانو, کیمیای سعادت, დshadow girlდ, ღ Faranakღ, †salib†, •●شقایق●•, ★☆ SaYeH ☆★, ✖Dark♥AngeL✖, ✖م♥ر✖ی♥م✖, ✿Fahime✿, ✿♥ نـازنـیـن ♥✿, 乃凡卝凡 伬

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۲۷ اسفند ۱۳۹۱, ۱۰:۳۹ قبل از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
pegah.a آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +52 امتیاز     
پیش فرض

با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
آمارکتابهای در جریان سایت
در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید و به جز متن داستان پستی ارسال نکنید.
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
نویسنده های سایت حتما بخوانید!

برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
طراحی جلد رمان کاربران سایت

در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!



من آدم نرفتن ام، آدم دوست موندن، یا اصلا آدم دیر رفتن ام
خیلی دیر...
اما وقتی برم، دیگه آدم برگشتن نیستم. آدم مثل قبل شدن نیستم. باور کن!!


anna gavalda
pegah.a آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
$*~fire~*$, $raha$, "Giti", *Aida Banoo*, *Hadis_71*, *Helia*, *RANIA*, *sorme*, *zahra, *~aida bala~*, *~SETAREH~*, *توهم سبز**, *ماه پیشونی*, *یاقوت*, .:haniyeh:., .Mar.Yam., /لاله/, :.:فاطيما:.:, amirhessam, arshida1994, artii, asalkhanoom, ashoka, azam 24, baran . M, BENEFIT, blue heart, breathe, busy, Doni.M, down13, earth girl, elnaz a.k, et@yesh$, f.f joon, fari ♥ al, faryad(sf), fArzane.Far, fati!, fereshte 69, fermesk, GH eshghe man, ghazal rad, Giss Golabetoon, goldoone22, googooli girl, L!nA, lambada, lisan, liuana, mahdieh021, Mahdis 77, makhmal_66, MARDE_TANHA, maryam-70, maryam82, mina68, minu.22, mozhgan.m72, NAFAS 9731, Nafas j, Nahid72, NAHID78, narges-1991, nargesii, ordibehesht91, panteha, parisa1374, parisun64, parmis86, ParMoun, parvaeh, Raana.tj, rahha, Rozali-2, Rozia*, rozita1, saba28, samandf, SaMirA.Ha, sara*ramezani, sara.R, saramin, sepideh1991, serentipiti, shadi_2876, soheilam, Souci, szszsz, tanha-69, waterbender, white-sky, yas6662, yegane34, zohafaridi, zohreh.zarei198, |SarA_S|, ~Alone.Boy~, ~ELAHE~, ~mehrnaz~, ~sara khatoon~, ~sky angel~, ~soomi~, ~yekta~, ÐOҜH] JÎG@R, ×Mahdis×, ×زهرا×, بهار بارانی, تـرنج فاطمــي, تنهای پردرد, حـسـام*فـیـضـی, خورشیدک, دخترویروسی, دزدمونا, دنیز., رز صورتی ..., رزصورتی, ساحلی, ستاره کویر, سپید رو, شهرزاد ن, شیرین بانو, فاطي91, فرناز66, ققنوس98, لوک بدشانس, مارتینا ..., ماهین56, مه شب, میشا تنها, نفس71, نیکا83, پرهوده, †salib†, •●شقایق●•, ★☆ SaYeH ☆★, ♥ nazi nazi♥, ✿♥ نـازنـیـن ♥✿
قدیمی ۲۷ اسفند ۱۳۹۱, ۱۱:۱۰ قبل از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
baran . M آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +121 امتیاز     
پیش فرض

سلام دوستان ...من بازم اومدم... خوبید؟؟؟؟ باران عاشقتونه ..اینو مطمئن باشییییییید
این ایده خیلی وقته ذهن منو به خودش درگیر کرده ...تو این فکر بودم که این رمان رو تابستون تکی بنویسم ... اما وقتی به آنالیا جون گفتم اونم گفت هستم دونفره رمان بذاریم گفتم خوب بذار این ایده رو دو نفره بنویسیم... چی از این بهتر که با یه رمان نویس کار کنم ؟؟؟؟
خوب دو تا شخصیت اول همونطور که آنا جون گفت دخترِ ماله منه و پسرِ ماله اون ....
شخصیت های اول : یاسمین و هانی ....
در ضمن الان دارم پست بعدِ خودمو مینویسم ..
انالیا که گذاشت پستو منم میذارمش ... اینو بدونید که خودم عاشق این رمان هستم ...
اینم پست اول...



«یاسمین1»
با اعصاب خوردی درِ خونه رو با کلیدم باز کردم و رفتم تو ... به محض ورودم مامان اومد جلوم و جوری بغلم کرد که انگار بیست ساله رفتم فرانسه و تازه برگشتم ..
--چرا اینقدر دیر اومدی ؟؟
-واااا
از خودم جداش کردم و گفتم :
-مادرِ من ، من که نیم ساعتم طول نکشید تا رفتم و اومدم
همونطور که میرفت سمت آشپزخونه گفت :
--یاسمین تو هنوز مادر نشدی که بفهمی وقتی بچه ادم دیر میاد خونه ادم چه حالی پید میکنه ...
منم راهمو کج کردم سمت اتاقم و گفتم :
-مامان یه جور میگی دیر کردی انگار گفته بودم نیم ساعته میرم و سه ساعت کارم طول کشید ..نیم ساعت رفتم تا سری کوچه و اومدم این که دیگه اینقدر دل نگرونی نداره ..
و پریدم تو اتاق و درو بستم ..
همیشه کارش همین بود ...
اگه از اون موقعی که مشخص کردی یه دقیقه دیر تر بر میگشتی خونه کلی بیمارستانا و کلانتری ها و پزشک قانونی ها رو زیر و رو میکرد ....
از همینش زیاد راضی نبودم .. انگار نه انگار که من یه دختر 18-19 ساله ام ... امشب میخوام جواب کنکورمو بگیرم هنوز مادرم نگرانه که من چرا به جای نیم ساعت 35 دقیقه بیرون بودم ...
بی حوصله مانتومو از تنم بیرون آوردم و دری کمدمو باز کردم و یه پیراهن سفید و صورتی دراوردم و پوشیدم ...
شلوار لی مو هم درآوردم و یه شلوارک مشکی جاش پوشیدم ..
موهای زردمو باز کردم و شونه کشیدم توشون ... عاشقشون بودم ..بابامم عاشقشون بود ..
چون رنگ موهای مامان بابام بودن ..الانم نیستش ..خدا رحتمش کنه عزیز جونمو ... عزیزِ من بهترین بود ...
بهترین مادربزرگ دنیا بود ..اما الان دوساله از پیشمون رفته ..
عادت نداشتم توی خونه رژ بزنم .. ولی امروز بد وسوسه شده بودم ...
بعد از زدن رژ رفتم سمت گوشیم و زنگ زدم به مرضیه..
--الو ؟؟
-الو و زهر ماااااار ..
--دیوونه ی زنجیری تو هنوز آدم نشدی ؟؟
-هر وقت تو آدم شدی منم میشم ..
--خفه شو یاسی ..
-اوکی بابا ..
--حالا چیکار داشتی زنگ زدی ؟؟
-تو الان باید بلند شی بندری برقصی دیوونه ...
--چرا ؟؟
-چون چ چسبیده به را ..
جیغ زد ..
--آششششششغاللللللل .. ادم باش دیگه .. بنال ببینم چی شده
-شب پاشو بیا اینجا بریم نتایجو ببینیم ..
--تا ببینم ..
-چطور ؟؟
--قراره هستی بیاد پیشم ..
-خو دیوونه هستی رو هم بیار ..
--باشه پس میایم ..
-پس منتظرتونم ..
--ساعت شیش درِ خونه تونم ..
-اوکی بای ..
--برو پی کارت ..
خندیدم..
-احمق ..
--خودتی ..
-خفه شو بااااای
--بای بای ..
خندیدم و قطع کردم .. از همینش خوشم میاد .. توی سه سوت قبول میکنه .. پایه اس در حدِ تیم ملی ...
از جام بلند شدم و رتم سمت اشپزخونه ...
بابا نشسته بود روی صندلی و داشت با مامان درمورد برادرش حرف میزد .. نشستم جفت بابا و گفتم :
-سلااااام بابایی..
با لبخند سرمو بوسید ...
--سلام عزیز دل بابا ..
خندیدم و گفتم :
-بابااااا امشب نتایج میان ها ..
یه قلپ از چاییشو خورد و گفت :
--میدونم ..دیشب اخبار گفت دیگه ..
-اوهوم .
با استرس انگشتامو توی هم قفل کردم و گفتم :
-بابا ؟
--جان ؟
-به نظرت من کدوم دانشگاه درمیام ؟
--ایشالا که چمران درمیای ..
-خوب شاید من اهواز قبول نشدم ..
--ایشالله که قبول میشی ..
-اگه من یه شهر دیگه قبول شدم چی ؟؟!!
--اون موقع یه فکری میکنیم دخترم ...
مامان زیرِ غذاشو خاموش کردو گفت :
--غذا بکشم ؟؟
--نه ..بذار تا نازی هم بیاد ..
--باشــــه..
نشست روی صندلی و گفت :
--آره دخترم ایشالله که همینجا قبول میشی ..
دستاشو برد بالا و گفت :
--ای خدا کمک یاسمینم بکن ..
سرمو انداختم زیر و هیچی نگفتم .. آخه خدا رو چه دیدی ؟؟؟ شاید من اهواز قبول نشدم ...
کی چی میدونه ؟ فقط خدا میدونه .. فقط ترسم از یه چیزیه .. اینکه اهواز قبول نشم و مجبور بشم برم جای دیگه . البته من هیچ ترسی ندارم .. من فقط نگرانیم بابت بابامه.. اونه که نمیتونه دل از دخترش بکنه .. همون دختری که مادرشه .. از همه چی مثله مادرشه ...
اون نمیتونه دخترشو تک و تنها بفرسته توی یه شهر غریب ...
ای خدا تورو خدا خودت همه چیو درست کن ...
ادامه دارد ...








فقط یک ماه تا مادر شدنم باقی مونده ...
خدایا شکـــــــــرت
حتما نوشته مخفی شده رو بخونید


 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



ویرایش توسط baran . M : ۲۴ تير ۱۳۹۲ در ساعت ۰۸:۳۳ قبل از ظهر
baran . M آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
$raha$, < IMANA >, *Aida Banoo*, *alien*, *Hadis_71*, *RANIA*, *zahra, *~SETAREH~*, *توهم سبز**, *سكوت باران*, *سمیه م*, *سورن*, *ماه پیشونی*, -ShaDi-, .:haniyeh:., .SaInA., /لاله/, 2rrin, 9295743, :.:فاطيما:.:, @nis@, A SH, airena, amirhessam, arefehjoon, arshida1994, artii, ashoka, atefeh_49, Atrisa banu, av@r-t, bahar paiizei, banooshab, baran78, black-roze, blue heart, dander1000atash, down13, elnaz a.k, fadiya, fani black 212, fari ♥ al, faryad(sf), fArzane.Far, Fatemeh.98, fatemeh111, fati!, fereshte 69, fereshth, fermesk, GH eshghe man, ghazal rad, ghazal-xr75, ghazale man, gigili girl :-*, Giss Golabetoon, goldoone22, golnuosh, googooli girl, Haniii9396, hyunah, JonasRahimi, khomar, kiumars, kr@m.R@, L!nA, Lale7, lisan, little emo girl, little princess, liuana, m noor, mahdieh021, Mahdis 77, makhmal_66, malenie, mansi1982, MARDE_TANHA, Mary.Maryam, maryam joOon, maryam-70, maryam82, maryam_4008, masin, me li na, mehr22, mina68, mozhgan.m72, nadia97, NAFAS 9731, Nahid72, NAHID78, narges-1991, ne.vorujak, neg neg, Negy, niazruby, niho, nikoo87, nilofar2248, Nimda1482, ordibehesht91, panteha, paras_2, parei, Paria_N, parisa2000, parisun64, parmis86, ParMoun, parvaeh, pati'a, Pransess, Raana.tj, rain ..., ramanava, Rana.S, reihon, reza9000, risa.farhadi, Ritzy, roya1365, Rozali-2, Rozia*, rozita1, saba 68, saba28, samandf, SaMirA.Ha, sany2000, sara*ramezani, sara.R, saramin, sasbh2, sayeh-lonely, sayeh66, sepideh1991, sepideh1993, serentipiti, setaresetar, setayesh1363, shadi_2876, shahin47, shamsa 51, sheida_953, shida.m, snow lily, Souci, Speed McQueen, syhbyt, szszsz, tanha-69, taraneh.t, ti_na60, V!olet, Viana.fam, white-sky, YaaaaC, yas6662, yasesabs, yegane34, zanbagh, zeinab75, zemestune, zina, zohreh.zarei198, |SarA_S|, ~ sara bala ~, ~*Armina*~, ~Alone.Boy~, ~ELAHE~, ~sara khatoon~, ~sky angel~, ~soomi~, ×Mahdis×, آهو خانم, ارزو :), اهورای, اولین ستاره, بازیگوش, برف دونه, بــــانــــو, ترسا اميني, تـرنج فاطمــي, حـسـام*فـیـضـی, خورشیدک, دخترویروسی, دریا دلنواز, دزدمونا, دنیز., ديـــار, راتمینار, رز صورتی ..., رزصورتی, رها خانووم, رژلب, ساحلی, ستاره کویر, سپید رو, سیب سرخ حوا, شب های انتظار, شنه عظیمی, شهرزاد ن, شیرین بانو, فاطي91, فرناز66, لوک بدشانس, لیلا ص, م.نوری, مائده74, مارتینا ..., مامان سهیل, مامان مهتابی, ماهین56, مه شب, میشا تنها, نصرا..., نفس71, نیکا83, پرهوده, پونام, დshadow girlდ, †salib†, •●شقایق●•, ★☆ SaYeH ☆★, ♥ nazi nazi♥, ✖م♥ر✖ی♥م✖, ✿♥ نـازنـیـن ♥✿, 乃凡卝凡 伬
قدیمی ۲۷ اسفند ۱۳۹۱, ۱۱:۲۳ قبل از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
ParMoun آواتار ها
 
ParMoun به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +105 امتیاز     
پیش فرض

«هانی» 1

صدای گوشیم نمیذاشت درست چرتم رو کامل کنم، بدون اینکه چشمم رو باز کنم دستمو دراز کردم و گوشیم رو از زیر تخت برداشتم، دلم نمیخواست چشمم باز شه و چرتم بپره
زحمت خوندن اسم تماس گیرنده رو به خودم ندادم، آهنگ حنا رو برای هانا گذاشته بودم، خب از این آهنگ نزدیکتر چی بود آخه؟
-جانم هانا
-هانی تو هنوز خوابی؟ مگه قرار نبود بیای ؟
-هانا سلام، خواهر من بلیطم واسه شبه الان ساعت تازه هفت صبحه
-هفت نیست برادر من ساعت نزدیک 4 بعد ازظهره، هانی نخوای بیای نه من نه توها
-دلت واسم تنگ شده؟
-پَـ نَـ پَـ
-اه این چیه افتاده تو دهن تو... خیله خوب پاشدم، خیالت راحت شد
تن جیغی صداش کم شد و گفت:
-هانی جان ، عزیزم ، گلم
-اه هانا حالمو بد نکن، باشه من گول خوردم حالا بگو درخواستت رو
-داری میای برام اون کتابی رو که گفتم رو میخری؟
چشمم به کتاب رو پاتختی بود، دیشب تا نصفه شب داشتم میخوندم ببینم چی داره که هانا انقدر رو داشتن این کتاب اصرار داره، بد نبود اما به درد من نمیخورد من اهل این رمز و راز بازی ها نبودم
-تا ببینم
-هانـــــــــــــی
با صدای جیغش گوشی رو از گوشم دور کردم و برای اینکه بتونم مسواک بزنم گذاشتم رو بلندگو ( آیفون)
-هانا جان جیغ نزن، حالا این بار نشد بار دیگه میخرم برات
-خیلی نامردی
-آدم برای یه کتاب به داداشش میگه نامرد
دوست داشتم با دادن کتاب سورپرایزش کنم،
-هانی تروخدا بگیرش دیگه
-تا ببینم، دیروز که گیرم نیومد اگه شد امروز میرم البته بعیده وقت کنم
-بابا گفت بیای بهت پول میده خونه ات رو تمدید کنی
-این خونه هم شده قوز بالا قوز... اجاره اش رو دوبله کرده بازم ول کن نیست پول پیش میخواد
-هزار بار گفتیم همین شمال مگه چشه
-همچین میگه انگار زادگاهشه، شماها هم واسه حال مامان اونجا موندگار شدین ها، کاش زودتر قبول میشدم بابا خونه تهران رو نمیفروخت
-حالا غر نزن
-باشه من حاضر شم بیام دیگه، میذاری؟
-باشه الان کجایی صدات اکو داره
-ایرانی ها بهش میگن دستشویی
-ایی چندش باشه فعلا
تماس قطع شد و با خیال راحت مسواک زدم و بعدش راهی حموم شدم تا بلکه با دوش گرفتن چشمم باز شه،
یه دوش کوچیک حالمو خیلی بهتر کرد، اومدم بیرون و حوله ام رو به کمرم بستم و واسه خودم تو خونه رژه میرفتم....
کاش این دو ترم آخرم تموم میشد میرفتم سر خونه زندگیم ، الکی خودمو آواره تهران کرده بودم
ته ریش روی صورتم رو نزدم، میدونستم هانا خوشش میاد، از اینکه ازم کوچیکتر بود و بهم وابسته بود خوشم میومد، خواهر داشتن یه نعمت بود ،
موهامو خشک کردم و با دستم بهشون حالت دادم، پیراهن آستین کوتاه چهارخونه ای که هانا برام خریده بود رو تنم کردم و با یه شلوار جین سورمه ای ، کتونی هم که بود و دیگه چیزی کم نداشتم
شارژر و چند دست لباس و هندزفری و لپ تاپ و کیف پول و البته کتاب هانا رو توی کوله ام انداختم و بعد از بستن شیر فلکه های اصلی آب و گاز و زدن کنتور از خونه زدم بیرون، به قول بابا درم چهار قفله کردم
هوا رو به خنکی میرفت تصمیم گرفتم تا خیابون اصلی پیاده برم و بعدش ماشین بگیرم برم ترمینال
با اینکه خانواده موافق نبودن اما چون دوست داشتم درسم زودتر تموم بشه ترم تابستونی برداشته بودم
جلوی اولین سواری که دست تکون دادم ایستاد و بعد چونه زدن سر قیمت سوار شدم، راننده اهل دل بود و یه آهنگ فردینی برام گذاشت، دیدم بد نیست و بیخیال گوشی و هندزفری شدم



ویرایش توسط ParMoun : ۲ فروردين ۱۳۹۲ در ساعت ۱۱:۲۵ قبل از ظهر
ParMoun آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
#marg#, $raha$, < IMANA >, (mina), *Aida Banoo*, *Hadis_71*, *RANIA*, *~SETAREH~*, *توهم سبز**, *سكوت باران*, *سمیه م*, *سورن*, *ماه پیشونی*, -ShaDi-, .:haniyeh:., .SaInA., /لاله/, 2rrin, 9295743, :.:فاطيما:.:, A SH, airena, alien1376, amirhessam, apamea, arshida1994, artii, ashoka, atefeh_49, av@r-t, bahar paiizei, baran . M, benitto, black-roze, blue heart, dander1000atash, down13, elnaz a.k, fadiya, fani black 212, fari ♥ al, fariba44, faride40, faryad(sf), fArzane.Far, Fatemeh.98, fatemeh111, fati!, fatima983, fereshte 69, fereshth, fermesk, GH eshghe man, ghazal rad, ghazal-xr75, ghazale man, gigili girl :-*, Giss Golabetoon, goldoone22, golnuosh, Golsa goli, googooli girl, hyunah, JonasRahimi, khomar, kiumars, kr@m.R@, l0vin, lisan, little emo girl, little princess, liuana, mahdieh021, makhmal_66, mani1384, mansi1982, MARDE_TANHA, Mary.Maryam, maryam joOon, maryam-70, maryam82, maryam_4008, masin, me li na, mehr22, mina68, ms-mn, nadia97, NAFAS 9731, NAHID78, narges-1991, ne.vorujak, neg neg, Negy, niazruby, nikoo87, nilofar2248, Nimda1482, ordibehesht91, panteha, paras_2, parei, Paria_N, parisa2000, parmis86, parvaeh, pati'a, Pransess, Raana.tj, rain ..., ramanava, Rana.S, reihon, reza9000, Ritzy, roya1365, Rozali-2, rozita1, saba 68, saba28, SaMirA.Ha, sara*ramezani, sara.R, saramin, sepideh1991, serentipiti, setaresetar, setayesh1363, shadi_2876, shahin47, sheida_953, shida.m, snow lily, solia, Souci, Speed McQueen, szszsz, tanha-69, taraneh.t, ti_na60, V!olet, Viana.fam, wenela, white-sky, YaaaaC, yas6662, yasii bano, zanbagh, zeinab75, zemestune, zohreh.zarei198, |SarA_S|, ~*Armina*~, ~Alone.Boy~, ~ELAHE~, ~sara khatoon~, ~sky angel~, ~soomi~, ×زهرا×, اولین ستاره, بازیگوش, برف دونه, بــــانــــو, تـرنج فاطمــي, تنهای پردرد, حـسـام*فـیـضـی, خورشیدک, دخترویروسی, دریا دلنواز, دزدمونا, دنیز., ديـــار, راتمینار, رز صورتی ..., رها خانووم, زهرا_صحرا, ساحلی, ستاره کویر, شهرزاد ن, شیرین بانو, فاطي91, فرناز66, لوک بدشانس, لیلا ص, مارتینا ..., مامان سهیل, مامان مهتابی, منم و تنهایی, مهشید قابلی, میشا تنها, نسیب, نصرا..., نفس71, نیکا83, هادیانا, پرهوده, پریانا, დshadow girlდ, †salib†, •●شقایق●•, ★☆ SaYeH ☆★, ✖م♥ر✖ی♥م✖, ✿♥ نـازنـیـن ♥✿, 乃凡卝凡 伬
قدیمی ۲۷ اسفند ۱۳۹۱, ۱۱:۳۷ قبل از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
baran . M آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +86 امتیاز     
پیش فرض

پست سوم ..در ضمن تایپیک نقد هم بعد از ششمین پست رمان زده میشه توسط منننننن..

«یاسمین2»
با استرس از جام بلند شدم و بدون هیچ حرف دیگه ای رفتم سمت اتاقم..میدونستم که قراره نهار امروز رو هم با نازنین بخوریم..پس فعلا خبری از نهار نبود تا عصر ..وقتی بگه من تا نیم ساعت دیگه اینجام یعنی تا 6 عصر منتظر بمونید نمیام ...
من نمیدونم چرا مامان و بابا اینقدر نگران نازنین نیستن..
خب معلومه دیگه... اون شوهر کرده.. اونا هم خیالشون از بابت دخترشون راحته ..دیگه نگرانی ندارن که ..
نازنین 22 ساله بود که ازدواج کرد و به قول خودش کاملا ناخواسته و اتفاقی بچه دار شدن.. اتفاقا عاشق نیکی دختر 4 ساله شون هستم ..بهترین خواهر زاده ی دنیاس .. وقتی یادم میفته که نازنین برای از بین بردن این بچه چه کارا که نکرد واقعا اونو یه دیوونه ی به تمام معنا احساس میکنم ..
واقعا دیوونه بود که میخواست یه هلویی مثله نیکی رو از بین ببره ...آدمی نبودم که بتونم با همه گرم بگیرم .. بدم نمیومد ولی شخصیتم طوری نبود که با بقیه گرم رفتار کنم .. بر عکس من نازی بود که هر جا میرفت همون دقیقه ی اول با همه گرم میگرفت و اینقدر باهاشون جور میشد که دهن همون بنده خداها هم باز میموند .. توی فامیل همه به این رفتارِ من عادت دارن ...
واسه همین کسی جرئت نداره بهم چپ بگه ... چون دیگه عواقبش هم پای خودشه ..
یادمه دو ماه پیش وقتی بابک پسر خاله بهم گفت چه دماغِ زشتی داری با کتابی توی دستم کوبوندم توی صورتش..که باعث شد دماغش غضروفش آسیب ببینه ومجبور شد بره دماغشو عمل کنه .. البته که حقش بود ..
مگه دماغِ من چش بود؟
به نظرم زیبا ترین جزِء صورتم دماغم بود ...
به ساعت نگاه کردم ..مرضیه گفه بود شیش میاد .. الان سه بود..
حوله مو برداشتم و تصمیم گرفتم برم حمام..حوصله ی چرت و پرتای مرضیه رو نداشتم..فقط دوستام هستن که میتونن باهام شوخی های ناجور بکن وحتی بهم بگن دماغت ناجورِ .. من از بچگی روی دماغم حساس بودم...
حوله مو سفت گرفتم توی دستم و رفتم سمت حمام
***
از حمام که اومدم بیرون سریع سشوار رو زدم به برق و روشنش کردم و گرفتمش به موهام .. اینم یکی از عادت هام بود ... اگر موهامو همون اول با سشوار خشک نکنم بعدا شونه کردنشون برام یه دردسرِ بزرگ میشه..
بعد از خشک کردن موهام شونه کشیدم توشون و دراز کشیدم رو تخت ..
میتونستم یه ساعتی بخوابم ...
چون خسته بودم سریع پتو رو کشیدم روی خودم و چشامو بستم و خوابیدم..

دقیقا احساس کردم یه جسم 20 کیلویی افتاد روی شکمم... جیغم رفت تا آسمون هفتم.. سریع نشستم روی تخت و نیکی رو دیدم که دراز شده روی شکمم و پاهاش از اونور تخت آویزونه ...
با دیدن نیکی انرژی گرفتم ...
با ذوق بغلش کردم و گفتم :
-تو کی میخوای بزرگ شی ؟
بچه گونه خندید و گفت :
--فلدا .
خندیدم و سفت به خودم فشارش دادم و گفتم :
-اولا فلدا نه و فردا.. صد بار گفتم درست بگو..دوما تو کهدیروز بود گفتی فردا ..
--اِه؟؟ شوخی کردم..
-شیطوووون ..
از تخت پرید پایین .. دست کرد توی کیف باربی شکل صورتی رنگش و یه دفتر دارا و سارا از توش دراورد و گفت :
--خاله یادی اینو ببین..
با اخم نگاهش کردم و گفتم :
-خاله کی ؟؟
اخم کرد و گفت :
--اووووووممممم..خاله خاله..یا..یادی
-یاسی..
پاشو کوبوند روی زمین و من بلند خندیدم..به خاطر اینکه چند روز پیش موقع دوچرخه سواریش افتاده بود روی زمین و یکی از دندوناش افتاه بود کلمات <ر> و <س> رو نمیتونه درست بگه ..
با لبخند دفترو ازش گرفتم و بازش کردم ..
دو خط به انگلیسی اسم خودشو نوشته بود ...
-اوووووم ..نیکی..خیلی قشنگه گلم..افریییییین
با شوق دستاشو بهم کوبید و گفت :
--میدوندتم خوب شدن ..
-میدونستم..
بدون توجه به حرف من گفت :
--بابام برام یه جایزه گلفت ..
-گرفت ..
ایندفعه جیغ زد و سریع از اتلق دویید بیرون..عات داشتم اذیت کنم .. اینم به خاطر علاقه ی شدیدم بهش بود ..
با همون سر و وضع از اتاق رفتم بیرون ... رفتم توی پذیرایی مهزیار شوهرِ نازنین نشسته بود جلوی تلوزیون و داشت فیلم نگاه میکرد ..
رفتم جلو و گفتم :
-سلام..
نگام کرد و گفت :
--به به .. خاله یادی..
دستامو زدم به کمرم و گفتم :
-مهدیییییییی ..خواهشا تو دیگه شروع نکن ..
بلند بلند خندید و گفت :
--چیکار کنم خیلی خوشم میاد خوب ..
-خوشت بیاد خوب ..
چرخیدم و رفتم سمت آشپزخونه ...
نازنین نشسته بود روی کابینت و داشت با مامان حرف میزد .. داد زدم:
-آهای آهای خانوم خوشگله ؟اونی که رو ش نشستی کابینته ... نزنی بشکنیش...
--تو نیومده شروع کردی ؟؟
-فقط با تو ینطوریمااااا...حالا اگه بابک اینو گفته بود ..
پرید وسط حرفم ..
--میزنی توی دهنش
ابرو بالا انداختم براش و گفتم :
-دقیقا ..
از کابینت پرید پایین و گفت :
--خیلی پررویی یاسمین ..
رفتم طرف یخچال و گفتم :
-این بچه تم یکمی ادم کنی بد نیست .. تازه ثوابم داره ..
--واااا.. بمیری یاسی.. چشه بچه ام ؟؟
-چش نیست ؟ نمیفهمه من خوابم عینِ یوزپلنگ میپره روی شکمم..
نیکی که تازه دوییده بود تو اشپزخونه از پشت سرم گفت ک
--کی یوز پلنگش شکم داله ؟؟
با خنده برگشتم سمتش و گفتم :
-کسی یوز پلنگش شکم نداله فضول خانم..
--خودت همین الان گفتی .
-تو اشتباه شنیدی .. میخوای بریم گوشیمو بدم بازی کنی ؟؟
سرشو به علامت نه تکون داد و از اشپزخونه دویید بیرون..
خندیدم و نگاهش کردم .. یه دختر 4 ساله با موهای فرِ مشکی... چشای درشت مشکی .. پوست سفید و نرم .. کلا هلویی بود برای خودش ...
رفتم سمت اتاقم تا آماده بشم .. مرضیه و هستی تا نیم ساعت دیگه میرسیدن..

ادامه دارد ...

ویرایش توسط baran . M : ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۲ در ساعت ۰۶:۲۵ بعد از ظهر
baran . M آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
$raha$, < IMANA >, *Aida Banoo*, *Hadis_71*, *RANIA*, *~SETAREH~*, *توهم سبز**, *سكوت باران*, *سمیه م*, *سورن*, *ماه پیشونی*, .:haniyeh:., .SaInA., /لاله/, 2rrin, 9295743, :.:فاطيما:.:, A SH, amirhessam, amirhosseinac, arshida1994, artii, ashoka, atefeh_49, bahar paiizei, black-roze, blue heart, dander1000atash, down13, elnaz a.k, f.f joon, fadiya, fani black 212, fari ♥ al, faride40, faryad(sf), fArzane.Far, Fatemeh.98, fatemeh111, fati!, fereshte 69, fermesk, ghazal rad, ghazale man, gigili girl :-*, Giss Golabetoon, goldoone22, golnuosh, Golsa goli, googooli girl, Haniii9396, hyunah, JonasRahimi, khomar, kiumars, kr@m.R@, little emo girl, little princess, liuana, makhmal_66, mansi1982, MARDE_TANHA, Mary.Maryam, maryam joOon, maryam-70, maryam82, maryam_4008, masin, me li na, mehr22, mina68, mozhgan.m72, NAHID78, narges-1991, ne.vorujak, neg neg, Negy, niazruby, nilofar2248, Nimda1482, ordibehesht91, panteha, paras_2, parei, Paria_N, parisa2000, parmis86, ParMoun, parvaeh, pati'a, Pransess, Raana.tj, rain ..., ramanava, Rana.S, reihon, reza9000, Ritzy, roya1365, Rozali-2, rozita1, saba 68, saba28, SaMirA.Ha, sara*ramezani, saramin, sayeh66, sepideh1991, serentipiti, setayesh1363, shadi_2876, shahin47, sheida_953, shida.m, snow lily, Souci, Speed McQueen, szszsz, tanha-69, ti_na60, V!olet, Viana.fam, wenela, white-sky, YaaaaC, yas6662, yasii bano, yegane34, zanbagh, zeinab75, zemestune, zina, zohreh.zarei198, ~ sara bala ~, ~*Armina*~, ~Alone.Boy~, ~sara khatoon~, ~sky angel~, ~soomi~, الی99, اولین ستاره, بازیگوش, برف دونه, بــــانــــو, تـرنج فاطمــي, حـسـام*فـیـضـی, خورشیدک, دخترویروسی, دریا دلنواز, دزدمونا, دنیز., ديـــار, رز صورتی ..., رها خانووم, زهرا_صحرا, ساحلی, ستاره کویر, شهرزاد ن, شیرین بانو, فاطي91, فرناز66, لوک بدشانس, لیلا ص, م.نوری, مارتینا ..., مامان سهیل, میشا تنها, نفس71, نیکا83, پرهوده, پریانا, †salib†, •●شقایق●•, ★☆ SaYeH ☆★, ✖م♥ر✖ی♥م✖, ✿♥ نـازنـیـن ♥✿, 乃凡卝凡 伬
قدیمی ۲ فروردين ۱۳۹۲, ۱۱:۲۵ قبل از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
ParMoun آواتار ها
 
ParMoun به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +72 امتیاز     
پیش فرض

« هانی 2»

با پنچری اتوبوس و چرت زدن های راننده و اظهار خوش صدایی شاگردش که مثل شرکت کننده های آکادمی میخوند و سه نفر هم با ژست مخصوص بابک سعیدی و گوگوش و هومن خلعتبری که داشتن هنرش رو نقد میکردن بالاخره رسیدم شمال!!
وقتی پیاده شدم کش و قوسی به تنم دادم و بعدش رفتم به طرف درب خروجی تا سوار ماشین شم و به طرف ویلا برم
هانا از بس بهم زنگ زد وسط راه شارژ گوشیم تموم شد و شانس آورده بودم که لپ تاپ داشتم وگرنه از بیکاری دق میکردم
وقتی به جلوی در ترمینال رسیدم یه موتوری جلوی پام وایساد و با گفتن دربست توجهم رو جلب کرد
مسیر رو گفتم و اونم با لهجه ترکیش باهام حسابی چونه زد تا گوشم رو ببره
دیگه آفتاب داشت داغ میشد و منم حوصله علافی نداشتم و واسه همین قبول کردم و کوله ام رو انداختم پشتم و نشستم ترک موتوروش و اونم گازش رو گرفت
از لایی کشیدناش خوشم اومده بود ، تسلط خوبی داشت و همینش باعث میشد نترسم!!
بالاخره رسیدیم و حساب کردم و زنگ رو زدم
صدای جیغ جیغ هانا از توی باغچه میومد
در با صدای تیکی باز شد و بعد از اظهار وجود جسیکا سگ پاکوتاه و مامانی هانا سر و کله خودش هم پیدا شد و پرید تو بغلم
دلم براش تنگ شده بود، لوس خودم بود
-چطوری آتیش پاره
-خوبم
-عهد و عیال کجان؟
-تو، منتظر تو
سرمو تکون دادم و پشت سر هانا که مثل یویو تکون میخورد راه افتادم
مامان توی چهارچوب در منتظرم بود و با دیدنم بغلم کرد و یه دل سیر غر زد که چرا پیششون نیستم
بابا هم اندرخم پله های منتهی به سالن بود و داشت میومد تا مثلا از پسرش استقبال کنه
هانا مثل فنر بالا پایین میپرید تا کتابش رو بهش بدم و منم به روی خودم نمیاوردم تا یه ذره آتیشش تندتر بشه
-هانی بعدا تعریف کن اول کتاب منو بده
بابا چشم غره ای بهش رفت ولی هانا بود.... از رو نمیرفت که
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: بپر یه لیوان شربتی چیزی بیار برم ته کیفم رو ببینم
با سرعت نور به طرف آشپزخونه رفت و تو تایم خیلی کمی که ازش بعید بود با یه لیوان شربت آلبالو برگشت
دستم از خنکی لیوان مورمور شد
کنارم نشست و خواست کوله ام رو برداره که با تشرم دستش رو کشید
با حرکت مظلومانه اش همه خندیدن
خیلی ریلکس جرعه جرعه شربتم رو خوردم و سوالات مامان بابا رو با حوصله جواب میدادم و زیر چشمی هانا رو دید میزدم که کلا داشت ناامید میشد
دیدم قهر کرد و رفت گوشه سالن نشست و تلویزیون رو روشن کرد و مثلا خودش رو درگیر دیدن یه سریال کرد که حاضر بودم شرط ببندم هیچی از سریال رو حالیش نمیشه
به مامان اینا اشاره کردم و از تو کیفم کتابش رو با یه عروسک که بین راه دیدم و براش گرفتم رو در آوردم و به طرفش رفتم و گذاشتم روی میز و گفتم:
-حالا واسه من ناز میکنی
-باهات قهرم
-باشه پس منم اینا رو میدم نیوشا
با شنیدن اسم نیوشا دختر داییم که میدونستم بهش آلرژی داره از جاش پرید و بغلم کرد
-واسه اونم خرید کردی؟
-نه فقط واسه تو خرید میکنم
شانس آوردم برخلاف میل مامان هیچ حسی به نیوشا نداشتم وگرنه با وجود هانا بیچاره میشد
ParMoun آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
$raha$, < IMANA >, (mina), *Aida Banoo*, *h@d!s*, *Hadis_71*, *RANIA*, *~SETAREH~*, *توهم سبز**, *سكوت باران*, *سمیه م*, *سورن*, *ماه پیشونی*, .:haniyeh:., .SaInA., /لاله/, 2rrin, 9295743, :.:فاطيما:.:, A SH, amirhessam, amirhosseinac, artii, atefeh_49, av@r-t, baran . M, benitto, black-roze, blue heart, d.pouya, dander1000atash, down13, elnaz a.k, fadiya, fani black 212, fari ♥ al, fariba45, faride40, fArzane.Far, Fatemeh.98, fatemeh111, fati!, fereshte 69, fermesk, ghazal rad, ghazal26859, ghazale man, gigili girl :-*, Giss Golabetoon, golnuosh, Golsa goli, googooli girl, hyunah, JonasRahimi, khomar, kiumars, kr@m.R@, little emo girl, liuana, mansi1982, MARDE_TANHA, Mary.Maryam, maryam joOon, maryam-70, maryam82, maryam_4008, masin, mehr22, mina68, mozhgan.m72, NAHID78, ne.vorujak, neg neg, Negy, niazruby, nilofar2248, Nimda1482, ordibehesht91, panteha, paras_2, parei, parmis86, parvaeh, pati'a, Pransess, Raana.tj, rain ..., ramanava, Rana.S, reza9000, Ritzy, roya1365, Rozali-2, rozita1, saba 68, saba28, SaMirA.Ha, sara*ramezani, sara.R, saramin, sepideh1991, serentipiti, setayesh1363, shadi_2876, sheida_953, shida.m, snow lily, Souci, Speed McQueen, szszsz, tabi-72, tanha-69, ti_na60, V!olet, Viana.fam, wenela, white-sky, YaaaaC, yas6662, yasii bano, zanbagh, zeinab75, zina, zohreh.zarei198, ~ sara bala ~, ~*Armina*~, ~Alone.Boy~, ~NeW~, ~sky angel~, ~soomi~, ×زهرا×, اولین ستاره, بازیگوش, برف دونه, بــــانــــو, بهاران64, تابتا, تنهای پردرد, حـسـام*فـیـضـی, خورشیدک, دخترویروسی, دریا دلنواز, دزدمونا, دنیز., ديـــار, رز صورتی ..., رها خانووم, زهرا_صحرا, ساحلی, ستاره کویر, شهرزاد ن, شیرین بانو, فاطي91, فرناز66, لوک بدشانس, لیلا ص, م.نوری, مارتینا ..., مامان سهیل, منم و تنهایی, میشا تنها, نسیب, نفس71, نیکا83, هورتاش, پرهوده, پریانا, •●شقایق●•, ★☆ SaYeH ☆★, ✖م♥ر✖ی♥م✖, ✿♥ نـازنـیـن ♥✿, 乃凡卝凡 伬
قدیمی ۵ فروردين ۱۳۹۲, ۱۲:۰۴ قبل از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
baran . M آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +66 امتیاز     
پیش فرض

«یاسمین3»
رفتم تو اتاقم و سریع لباسامو عوض کردم .. موهامو یه بار دیگه بستم و یه رژم زدم به لبام ... از قبلیه پررنگ تر بود ...
اتاقم مرتب بود..واسه همین نیاز نبود یه بار دیگه اتاق رو تمیز کنم ... الان دقیقا نیم ساعته دارم میچرختم دورِ خودم و هنوز مرضیه و هستی نیومدن ..
کلافه شدم ..اون که همیشه خوش قولیش زبون زد بود ...نشستم رو تخت و گوشیمو برداشتم و زنگ زدم به مرضیه ..
-الو پس شما کجایید ؟!
--علیک سلام.
-گیریم که سلام .. بگو کجایی سه ساعته منتظرتم ..
--اوووو نگاه چه توپش پره ..
-مرضیه بنال کجایید
--اوه بابااااا .. تو اصلا اجازه نمیدی آدم زنگ بزنه ..
-هااا ؟؟
خندید..
--پاشو بیا درو باز کن..سه ساعته ایستادم پشتِ در..
-کجایی ؟؟؟
--پاشو بیا درو باز کن یخ زدیم ..
ایندفعه من زدم زیرِ خنده ..
-حواست بود چه سوتی دادی ؟؟
جیغ زد ..
--خفه شووووو بیا درو باز کن گرما سوختیم ..
-اومدم بابااا .
سریع قطع کردم و از اتاق دوییدم بیرون ..یه دفعه پام گیر کرد به قالیچه و نزدیک بود با سر بیوفتم رو زمین که دستمو گرفتم به مبل و تونستم خودمو سرِ پا نگه دارم ..مامان از تو آشپزخونه داد زد .
--دختر آرومتر میوفتی دست و پات میشکنه..
بدون توجه به حرفِ مامان سریع دوییدم سمت درو با یه حرکت بازش کردم .. مرضیه و هستی با همون تیپ های جلفشون ایستاده بودن دمِ در و داشتن با لبخند نگام میکردن ..
سریع گفتم : سلام ..بیاید تو ..
هستی با خنده گفت : بفرمایید کنار ..
-هاااا .. بیاید تو ..
و سریع رفتم کنار ..مرضیه همونطور که از کنارم رد میشد گفت :
--دیوونه ای دیگه ..
مامان با دیدن ما سریع اومد سمتمون و همونطور که مرضیه و هستی رو میبوسید گفت :
--سلام دخترم ..خیلی خوش اومدید .. یاسمین جان چرا نگفتی دوستات میان مادر میرفتم یکمی خرید میکردم ..
-بیخیال یادم رفت مامان .. ما بریم تو اتاق ..
--خیلی خوب ..چیزی خواستید بگید ..
مامان رفت تو آشپزونه و ما هم رفتیم سمت اتاق ...
به محض اینکه در اتاقو بستیم دیوونه بازیامون هم شروع شد..
هستی : پاشو برو لپ تاپتو بیار بریم سایت که دیگه دل تو دلم نیست .. بابا ظهری میخواستم برم مرضی نذاشت گفت باید بیایم اینجا ..
-بله به کافینت یاسمین خوش امدید.
مرضیه : یاسمین بخدا حقته همینجا اینقدر بزنمت تا خون بالا بیاری .. تو که خودت گفتی پاشید بیاید اینجا ..
-بله شکر خوردم ..
مرضیه : خیلی آشغالی ..
هستی با خنده گفت : راستی از عشقت چه خبر ؟
-کی؟!..
--آقا بابک..
خرسِ روی تختمو بلند کردم و محکم کوبیدمش تو سرش و گفتم : زر اضافی موقوف ..
یه دفعه درِ اتاق باز شد و نیکی اومد تو و گفت :
--خاله خداحافظ ..
-کجا میخوای بری خاله ؟
دویید تو بغلم و گفت :
--میخوام برم کلاد زبان .
-برو کلاسسسس زبان ولی شب دوباره بیا ..
از بغلم اومد بیرون و بدون توجه به مرضیه و هستی همونطور که از اتاق میدویید بیرون گفت :
--بااااااااااشه ..
رفت و درِ اتاقو محکم بست..
مرضیه : عجب جیگریه ..
هستی : خیلی ناناسه ..
-بگید ماشالله .. چش نکنید بچه مو ..
دو تاشون یه حالتی نگام کردن .. مرضیه همونطور که مانتوشو در میاورد گفت :
--دِ پاشو اون بی صاحابو روشن کن دیگه..
-خیله خوب دیگه ..
مانتوشو پرت کرد روی تخت و لپ تاپو گذاشت تو بغلم ..
روشنش کردم و وصل شدیم به اینترنت ... استرس داشتم ... میخواستیم نتایجو ببینیم .. اونا راحت بودن ..واسشون فرقی نداشت کجا در بیان چه اهواز چه هر جای دیگه ...اجازه داشتن برن ..اما من .. باید اهواز قبول میشدم وگرنه هیچی به هیچی .. تموم زحماتی که واسه کنکورم کشیده بودم به باد میرفت ..
باید قیدِ دانشگاهو میزدم ..
هستی دستمو گرفت توی دستش و گفت :
خودتو ناراحت نکن یاسی ..
-چی داری میگی ؟؟ من یک سال تموم در خوندم تا بتونم یه رشته ی درست و درمون قبول بشم ..حالا اگه اهواز قبول نشم باید قیدشو بزنم و بگم گور بابای همه چی ..
مرضیه گفت :
حالا بیخیال دیگه ..فعلا بریم ببینیم چی کار کردیم ..مسئله ی تو رو هم یه کاریش میکنیم ..
با دستام جلوی دهنمو گرفتم ..یه نفس عمیق کشیدم و گفتم :
-بچه ها ..پاشید بریم سرِ خیابون ..
مرضیه : سرِ خیابون برای چی ؟
-نمیتونم برم تو سایت .. بریم روزنامه بخریم ...
هستی اول از همه شروع کرد به اعتراض :
اِه؟ مرده شوره اون قیافه نحستو ببرن .. مرض داشتی ما رو کشوندی اینجا ؟؟
-به خدا نمیتونم ..بریم ؟
مرضیه هم چیزی نگفت .. به هستی نگاه کرد ..نمیدونم با نگاهش به هستی چی فهموند که اونم سریع بلند شد ...
یه مانتوی کرم رنگ پوشیدم با شلوار لی آبی .. یه شال آبی هم زدم سرم ..موهامو کج ریختم بیرون و آرایش هم ساده .. حوصله نداشتم آرایش بکنم .. برای بیرون از خونه اهلش بودم ولی الان اعصابشو نداشتم..
مرضیه هم سریع مانتوشو پوشید .. یکمی موهاشو مرتب کرد و سریع از اتاق زدیم بیرون..
مامان با دیدنمون سریع اومد سمتمون و گفت :
--چی شده مادر ؟؟ کجا میرید ؟
اینو دیگه کجای دلم جا بدم ؟؟سعی کردم لبخند بزنم ..
-داریم میریم تا مغازه یه روزنامه بگیریم ..
--خوب مادرِ من زودتر میگفتی با مهزیار میرفتین دیگه .
-نه دیگه با بچه ها میریم ..فقط...
--چی ؟!
-سوئیچ ..
--وای نه مادر ..اسمِ سوئیچو نیار ..
-مامان ؟؟یعنی چی ؟؟من با این قدم اجازه ندارم بشینم پشتِ فرمون ؟؟
--آخه مادر تو که بلد نیستی رانندگی کنی ..خدای نکرده اگه ماشینو زدی به جایی..
-باشه مامان..دستت درد نکنه ماشین نمیخوام ..بچه ها بریم.
رفتیم سمت در خواستم درو باز کنم که مامان صدام کرد..
--یاسمین ؟
برگشتم عقب که جوابشو بدم.. سریع یه کلید افتاد تو بغلم ..گرفتمش..
--یاسمین فقط مواظب باشید..
خندیدم و از راه دور یه ب*و*س براش فرستادم ..
سریع در خونه رو باز کردیم وپریدیم بیرون ...
شروع کردم جیغ زدن و دوییدم سمت ماشین خوشگل مامان که گوشه ی پارکینگ پارک شده بود ..
قفلشو باز کردم و پریدیم تو ماشین ..با ریموت درو باز کردم و رفتیم بیرون ..فلشمو زدم توی دستگاه و صداشم بردم بالا ...
طوری جیغ و داد میکردیم که نگاه همه چرخیده بود سمتمون ..
با دیدن دَکه ی روزنامه فروشی سریع زدم کنار و ماشینو خاموش کردم..
پیاده شدیم ..
مرضیه با دیدنم خندید و گفت :
--اوووه نگاه کن ..رنگشووو..چرا اینقدر میترسی ؟..نترس..
-من نمیام تو برو یه روزنامه بگیر و بیا
مرضیه رفت و من و هستی هم تکیه دادیم به ماشین..بعد از چند دقیقه مرضیه اومد..دوتا روزنامه توی دستش بود ..افتاد روی کاپوتِ ماشین ..هستی هم دویید جفتش ...هر کدوم یه روزنامه برداشت و مشغول خوندن شدن..اما من همونطور ایستاد بودم ..ترسم نمیذاشت منم برم جلو و برگردم دنبال اسمم..
داشتم به دخترایی که اونطرف ایستاده بودن و خوشحالی میکردن نگاه میکردم ..
با جیغای مرضیه چرخیدم سمتشون ..
--وااااااااای..مامان .. مرضیه مرضیه آرویش .. یوووووووهوووووو ...خداااااااا ..
محکم هستی رو بغل کرد و دویید سمت من ..محکم بغلش کردم ..بوسیدمش
از خودم جداش کردم.. دیدم داره گریه میکنه.
با خنده اشکاشو پاک کردم و گفتم :
-دیوونه چرا گریه میکنی؟؟بگو ببینم چی قبول شدی ؟؟
خوشحالی گفت :
--نفت .. نفت ..دانشکده نفت
خندیدم ..بغلش کردم..
-ایوللللل بابااا دختررررر..
ایندفعه هستی جیغ زد :
--پرستاریییییی ... یاسمییین...چمراان


ویرایش توسط baran . M : ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۲ در ساعت ۰۶:۲۶ بعد از ظهر
baran . M آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
$raha$, < IMANA >, *Aida Banoo*, *Hadis_71*, *RANIA*, *~SETAREH~*, *توهم سبز**, *سكوت باران*, *سمیه م*, *سورن*, .:haniyeh:., .SaInA., /لاله/, 2rrin, 9295743, :.:فاطيما:.:, A SH, amirhessam, amirhosseinac, apamea, artii, atefeh_49, benitto, black-roze, blue heart, dander1000atash, elnaz a.k, fani black 212, fari ♥ al, faride40, fArzane.Far, Fatemeh.98, fatemeh111, fati!, fereshte 69, fermesk, ghazal rad, ghazale man, gigili girl :-*, Giss Golabetoon, golnuosh, googooli girl, hyunah, JonasRahimi, khomar, kiumars, little emo girl, liuana, mansi1982, MARDE_TANHA, Mary.Maryam, maryam joOon, maryam-70, maryam82, maryam_4008, me li na, mehr22, mina68, mozhgan.m72, NAHID78, neg neg, Negy, niazruby, nilofar2248, Nimda1482, ordibehesht91, panteha, paras_2, parei, parmis86, ParMoun, parvaeh, pati'a, Pransess, Raana.tj, rain ..., ramanava, roya1365, Rozali-2, rozita1, saba 68, SaMirA.Ha, sara*ramezani, sara.R, saramin, sepideh1991, serentipiti, setayesh1363, shadi_2876, sheida_953, shida.m, snow lily, Souci, Speed McQueen, szszsz, tanha-69, V!olet, Viana.fam, wenela, white-sky, YaaaaC, yas6662, yasii bano, yegane34, zanbagh, zeinab75, zina, zohreh.zarei198, ~ sara bala ~, ~*Armina*~, ~Alone.Boy~, ~soomi~, اولین ستاره, بازیگوش, برف دونه, تابتا, تـرنج فاطمــي, تنهای پردرد, حـسـام*فـیـضـی, خورشیدک, دخترویروسی, دریا دلنواز, دزدمونا, دنیز., ديـــار, رز صورتی ..., رها خانووم, ساحلی, ستاره کویر, سیب سرخ حوا, شهرزاد ن, شیرین بانو, فاطي91, فرناز66, لوک بدشانس, لیلا ص, م.نوری, مارتینا ..., مامان سهیل, منم و تنهایی, میشا تنها, نسیب, نفس71, نیکا83, پرنيان22, •●شقایق●•, ★☆ SaYeH ☆★, ✖م♥ر✖ی♥م✖, ✿♥ نـازنـیـن ♥✿, 乃凡卝凡 伬
قدیمی ۵ فروردين ۱۳۹۲, ۱۲:۴۲ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
baran . M آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +58 امتیاز     
پیش فرض

و سریع خودشو انداخت تو بغلم...با خوشحالی از رو زمین بلندش کردم و چند بار چرخیدیم ..
-ایول واقعاً خوشحالم..شیرینی یادتون نره هاااا
دو تاشون خندیدن ... مرضیه چند لحظه نگام کرد..
--تو چی قبول شدی ؟
خندیدم و گفتم :
-تو که دو تا روزنامه بیشتر نخریدی..
--خفه شو روانی ..بده روزنامه رو ببینم ...
روزنامه رو از روی کاپوت چنگ زد و گرفت توی دستش...
افتاد روش و گشت دنبالِ اسمِ من ..
--یاسمین یاسمین یاسمین ...
بعد از چند لحظه سرشو آورد بالا ..چشاش اندازه دو تا نعلبکی شده بودن ...
هستی هم دویید جفتش ..
دهن اونم باز مونده بود ..با تعجب نگاهشون کردم ...
-چی شده ؟
مرضیه روزنامه رو گرفت دستش و اومد سمتم..
--یا..یاسمین؟؟دانشگاههههه...
-چی شده مرضی ؟ کجا دراومدم ؟
--تهراااااان ...
جیغ زدم :
-کجاااااا ؟؟!!!!
روزنامه رو از دستش کشیدم بیرون که باعت شد گوشه اش پاره شه ..
افتادم روی روزنامه ...وقتی اسم خودمو پیدا کردم وا رفتم ..
چشمامو باز و بسته کردم .. نه بیدار بودم ..
من واقعا پزشکی قبول شدم ؟؟؟تهران ؟؟؟
وااااای خداااا..تهران ؟؟؟ دانشگاه تهران ؟؟
به هستی نگاه کردم ...
به مرضیه ..
دو تاشون نمیتونستن حرف بزنن ..اونا هم تعجب کرده بودن ..
روزنامه رو انداختم توی ماشین .. حالم بد بود ...
نمیدونم چطوری پریدم پشت فرمون و روندم سمت خونه حتی یادم رفت مرضیه و هستی رو سوار کنم ...
ماشینو پارک کردم توی پارکینگ و دوییدم سمت خونه..به روزنامه ی توی دستم نگاه کردم ..خدایا یعنی چی میشه ؟؟یعنی نمیتونم به آرزوم برسم ؟؟یعنی نمیتونم برم دانشگاه ؟؟اون دانشگاهی که تمام بچه های مدرسه براش سر و دست میشکوندن ..
نه ..حداقل خوشبحال اوناس که همینجا اهواز قبول شدن و راحتن ..من چی ؟؟یه جای نسبتا دور از اهواز ..تهران..
تند تند زنگ زدم مامان با ترس درو باز کرد ..همونجا روز نامه رو گرفتم جلوش و داد زدم :
-پزشکی پزشکی پزشکی ...مامان ..پزشکی قبول شدم ..پزشکی
مامان بغلم کرد ...آوردم تو خونه نشوندم روی مبل و سریع یه لیوان آب آورد برام ...یه نفس تا تهشو خوردم ...
مامان هم داشت گریه میکرد ..
--یاسی ..باورم نمیشه..
-مامان ؟! چیکارکنم ؟؟
--وا مادرمن..چی داری میگی ؟؟چیکار کنم یعنی چی ؟پزشکی کم چیزی نیست..
چشمای اشکیمو دوختم تو چشاشش و گفتم : بابا رو راضی کن ..
--چی شده مگه ؟؟
-تهران ..
داد زد :
--پزشکی تهران ؟؟
روزنامه رو برداشتم و دوییدم سمت اتاقم ...
خدایا کمکم کن ...پزشکی یکی از مهم ترین ارزو هامه
ادامه دارد...
نمیدونم چرا این قسمتو توی پست قبلی نمیبینمش...
ولی وقتی میخوام ویرایشش کنم کلِ متنو هست ..مجبور شدم این تیکه رو جدا کنم ... شرمنده ....

ویرایش توسط baran . M : ۵ فروردين ۱۳۹۲ در ساعت ۰۶:۲۱ بعد از ظهر
baran . M آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
$raha$, < IMANA >, (mina), *Aida Banoo*, *RANIA*, *~SETAREH~*, *توهم سبز**, *سكوت باران*, *سمیه م*, *سورن*, .:haniyeh:., .SaInA., /لاله/, 2rrin, 9295743, :.:فاطيما:.:, A SH, amirhessam, amirhosseinac, apamea, artii, atefeh_49, av@r-t, benitto, black-roze, blue heart, dander1000atash, elnaz a.k, fani black 212, fari ♥ al, faride40, fArzane.Far, farzaneh15, Fatemeh.98, fatemeh111, fati!, fereshte 69, fermesk, ghazal rad, ghazale man, gigili girl :-*, Giss Golabetoon, golnuosh, Golsa goli, googooli girl, hyunah, JonasRahimi, khomar, kiumars, little emo girl, liuana, mansi1982, MARDE_TANHA, Mary.Maryam, maryam joOon, maryam-70, maryam82, maryam_4008, masin, me li na, mehr22, mina68, mozhgan.m72, NAHID78, ne.vorujak, neg neg, Negy, niazruby, nilofar2248, Nimda1482, ordibehesht91, panteha, paras_2, parei, parmis86, ParMoun, parvaeh, Pransess, Raana.tj, rain ..., ramanava, roya1365, Rozali-2, rozita1, saba 68, SaMirA.Ha, sara*ramezani, sara.R, saramin, sepideh1991, serentipiti, setayesh1363, shadi_2876, shahin47, shahrzad z, sheida_953, shida.m, snow lily, Souci, Speed McQueen, szszsz, tanha-69, V!olet, Viana.fam, wenela, white-sky, YaaaaC, yas6662, yasii bano, yegane34, zanbagh, zeinab75, zina, zohreh.zarei198, ~ sara bala ~, ~*Armina*~, ~Alone.Boy~, ~soomi~, ×زهرا×, اولین ستاره, بازیگوش, برف دونه, بلور, تابتا, تـرنج فاطمــي, تنهای پردرد, حـسـام*فـیـضـی, خورشیدک, دخترویروسی, دریا دلنواز, دزدمونا, دنیز., ديـــار, رز صورتی ..., رها خانووم, ساحلی, ستاره کویر, شهرزاد ن, شیرین بانو, فاطي91, فرناز66, لوک بدشانس, لیلا ص, م.نوری, مارتینا ..., مامان سهیل, منم و تنهایی, میشا تنها, نسیب, نفس71, نیکا83, پریانا, •●شقایق●•, ★☆ SaYeH ☆★, ✖م♥ر✖ی♥م✖, ✿♥ نـازنـیـن ♥✿
قدیمی ۵ فروردين ۱۳۹۲, ۰۵:۲۰ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
ParMoun آواتار ها
 
ParMoun به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +58 امتیاز     
پیش فرض

«هانی 3 »

با حس لزج خیس شدن چشمم رو باز کردم و با دیدن جسیکا که رو صورتم نشسته بود یه نعره بلند زدم
از دادم ترسید و از روم پرید پایین و رفت زیر تخت
از اون طرف هم هانا و مامان پریدن تو اتاقم
-هانی چی شده
قیافه ترسیده اشون خنده دار بود
-این سگت رو جمع کن کله صبحی گند زد به سر و صورتم
-اینجاست مگه؟
مامان وقتی فهمید چی شده یه سر تاسفی به حال من و هانا تکون داد و از اتاق رفت بیرون
-زیر تخته.... یه بار دیگه بیاد تو اتاقم من میدونم و تو
-ااا هانـــی
-هانی و .... استغفرالله میبریش یا ببرم سرش رو لب باغچه ببرم
هانا جسیکا رو زد زیر بغلش رو ظرف چند ثانیه از جلوی چشمم محو شد
از یادآوری اینکه صورتم رو جسی لیس زده بدم اومد ، با همون شلوارکی که باهاش خوابیده بودم رفتم تو حموم و شیرآب یخ رو باز کردم
یه دوش گرفتم و صورتم رو هم اصلاح کردم، حس میکردم ته ریشم بو سگ میده
حوله رو به کمرم بستم و از حموم اومدم بیرون
صورتم رو با افترشیو منور کردم و وقتی حسابی به خودم رسیدم تی شرت سفید یقه گردم رو با یه جین کثیف که مخصوص خونه بود پوشیدم ، صندل های لا انگشتی هم از زیر تخت یافتم و پام کردم و خوشحال و سرخوش پله ها رو دوتا یکی کردم برم پایین
هانا گوشه حال با جسی سنگر گرفته بود و جم نمیخورد و مامان هم مثل همیشه چسبیده بود به تلفن... واسه بانوی اعظم سر تعظیمی فرود آوردم و چپیدم تو آشپزخونه و شکمسرا!!
یه لیوان شیر برای خودم ریختم و با بیسکوییت هایی که روی اپن بود مشغول شدم... حداقل خیالم راحت بود جسی پاشو اینجا نمیذاره و با نفسش این محوطه رو منور نمیکنه
مامان گوشی رو که دیگه شارژش تموم شده بود رو روی دستگاه گذاشت و به آشپزخونه اومد و با گفتن مهمون داریم سعی کرد طبیعی اش کنه
-چی؟ مهمون؟ کی هست؟
-کی میخوای باشه نیوشا جوونت
حرف هانا رو نشنیده گرفتم و به مامان چشم دوختم
-راست میگه خب بچه ام... خانواده داییت
اصلا حوصله اون نیوشای دماغو رو نداشتم مخصوصا که با صدای تو دماغیش میخواست سوالات فیزیک و شیمی اش رو هم جواب بدم
سر تاسفی به حال خودم تکون دادم
صدای پارس جسی هانا رو به اون سمت سالن کشوند ، فرصت خوبی بود تا با مامان حرف بزنم
-میشه من نباشم؟
کفگیر به دست به طرفم برگشت و با حالت تهاجمی گفت:
-هی هرچی من نمیگم ، میگم بذار خودش بفهمه انگار بدتر میشی نه؟
-چطور؟
-زشته نباشی واسه دیدن تو میان
هانا درحالیکه جسی تو بغلش بود به طرفمون اومد و نگاه التماسیش رو بهم دوخت که میخواست یه طوری این مهمونی رو بهم بزنم
کاری از دستم برنمیومد
سرم رو چرخوندم و سعی کردم یه نقشه درست بکشم تا با این دختره روبرو نشم

ParMoun آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
$raha$, < IMANA >, (mina), *Aida Banoo*, *RANIA*, *~SETAREH~*, *توهم سبز**, *سكوت باران*, *سمیه م*, *سورن*, .:haniyeh:., .SaInA., 2rrin, 9295743, :.:فاطيما:.:, A SH, amirhessam, amirhosseinac, apamea, artii, atefeh_49, av@r-t, baran . M, benitto, black-roze, dander1000atash, elnaz a.k, fani black 212, fari ♥ al, fariba45, faride40, fArzane.Far, farzaneh15, Fatemeh.98, fatemeh111, fati!, fermesk, ghazal rad, ghazale man, gigili girl :-*, Giss Golabetoon, golnuosh, Golsa goli, googooli girl, hyunah, JonasRahimi, khomar, kiumars, little emo girl, liuana, mansi1982, MARDE_TANHA, Mary.Maryam, maryam joOon, maryam-70, maryam82, maryam_4008, masin, me li na, mehr22, mina68, mozhgan.m72, NAHID78, ne.vorujak, neg neg, Negy, niazruby, Nimda1482, ordibehesht91, panteha, paras_2, parmis86, parvaeh, pati'a, Pransess, Raana.tj, rain ..., ramanava, roya1365, Rozali-2, rozita1, saba 68, SaMirA.Ha, sara.R, saramin, sepideh1991, serentipiti, shadi_2876, shahin47, shahrzad z, sheida_953, shida.m, snow lily, Souci, Speed McQueen, szszsz, tanha-69, V!olet, Viana.fam, wenela, white-sky, YaaaaC, yas6662, yasii bano, zanbagh, zeinab75, zina, zohreh.zarei198, ~ sara bala ~, ~*Armina*~, ~Alone.Boy~, ~soomi~, ×زهرا×, اولین ستاره, بازیگوش, برف دونه, تابتا, تـرنج فاطمــي, تنهای پردرد, حـسـام*فـیـضـی, خورشیدک, دخترویروسی, دریا دلنواز, دزدمونا, دنیز., رز صورتی ..., رها خانووم, ساحلی, ستاره کویر, شهرزاد ن, شیرین بانو, فاطي91, فرزانه 62, فرناز66, لوک بدشانس, لیلا ص, م.نوری, مارتینا ..., مامان سهیل, منم و تنهایی, نانامی, نسیب, نفس71, پریانا, •●شقایق●•, ★☆ SaYeH ☆★, ✖م♥ر✖ی♥م✖, ✿♥ نـازنـیـن ♥✿, 乃凡卝凡 伬
قدیمی ۵ فروردين ۱۳۹۲, ۰۶:۰۷ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
baran . M آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +59 امتیاز     
پیش فرض

«یاسمین4»
با ناراحتی درِ اتاقو باز کردم و رفتم تو ...گوشیم داشت توی جیبم میلرزید .. درش آوردم ..مرضیه بود ... اعصاب نداشتم جوابشو بدم..قطع کردم و گوشیو پرت کردم رو تخت و خودمم دراز کشیدم روش ...
بازم زیرِ کمرم لرزید ..
با اعصاب خوردی از زیر کمرم درش آوردم و جواب دادم..
-ها؟؟..
--ها و زهر مار..کدوم گوری گذاشتی رفتی یاسی ؟؟ چت شد یه دفعه ؟؟حالا تهران دراومدی که دراومدی مگه باید ...
-مرضی حالم خوب نیست ..کار مهمی نداری قطع کنم ..
--خیلی کله شقی .. خداحافظ ..
بدون حرف دیگه ای قطع کردم .. به سقف خیره شدم ..
خدایا چی میشه حالا ؟؟ باید چیکار کنم ؟؟ چطوری بابا رو راضی کنم ؟؟اگه قبول نکنه چی ؟؟ بدبخت میشم .. من این همه درس خوندممممم ...
خم شدم و روز نامه رو از پایین تختم برداشتم و یه بار دیگه نگاه به اسمم کردم ..
یاسمین راد ..
خدایا باور کنم خواب نیستم ؟؟
بلند شدم از توی کشو یه ماژیک قرمز برداشتم...
دور اسمم یه دایره کشیدم و روزنامه رو چسبوندم به دیوارِ اتاقم ..
دقیقا روبه روی تختم ... لباسامو عوض کردم و نشستم پا کامپیوتر ...
داشتم الکی خودمو سرگرم میکردم ...
بالاخره که چی ؟؟ بالاخره که بابا میاد .. باید بهش بگم کجا قبول شدم ..
اگه بگه نه چی ؟؟ عمرا .. من راحت به این دانشگاه نرسیدم که راحت هم از دستش بدم ...
بهترین راه اینه که همین امشب موضوع رو به بابا بگم .. راست و پوست کنده...
توی همین افکار بودم که زنگ خونه زده شد .. به ساعت نگاه کردم .. 9 بود ... چشمام از بس که نشسته بودم پای کامپیوتر درد گرفته بود ..یکمی مالیدمشون.... کامپیوتر رو خاموش کردم و رفتم تا درو باز کنم ..میدونستم بابا بود ..
یکمی از استرسم کمتر شده بود ..
بابا رو صد در صد راضی میکردم .. اصلا اون که خودش گفته بود درموردش فکر میکنیم .. پس حتما مشکلی نداره ..
دوباره زنگ زده شد..اینبار مامانم از تو آشپزخونه داد زد ..
--یاسمیییین .. درو باز کن دیگههه
دوییدم سمت در و سریع بازش کردم ...
بابا رو دیدم که یه عالمه هم میوه توی دستاشه .. سلام کردم و کمکش دو تا از پلاستیکا رو گرفتم و بردم توی آشپزونه ...
مامان با دیدنِ میوه ها گل از گلش شکفت و با خوشحالی میوه ها رو ریخت توی سینک و مشغولِ شستنشون شد ..
--یاسمین بیا کمکم کن ..
-مامان حوصله ندارم ولم کن ..
--چت شده ؟؟
شیر آبو بست و اومد طرفم ..دستاشو با پیش بندش خشک کرد و گفت :
--نگران اون مسئله هم نباش .. بهت قول میدم منوچهر رو راضی میکنم ...
-خدا کنه ..
--حالا بیا این میوه ها رو بشور تا بعد ..
-نه ..همین الان میخوام برم به بابا بگم ..
--نه دختر ..خسته اس فعلا ولش کن ..
-نه همین الان ..
مامان که دید نمیتونه کاری که ..پیش بندشو درآورد و گفت :
--خیل خب ..
دو تا لیوان چایی ریخت و با قندون گذاشت توی سینی و همراهم از آشپزخونه اومد بیرون ..
بابا نشسته بود روی مبل و داشت اخبار نگاه میکرد ..
همون جا نشستیم تا اخبارش تموم شه .. دوست نداشت بین برنامه دیدن کسی مزاحمش بشه ..
-بابا ؟..
نگام کرد و همونطور که لیوانِ چاییشو برمیداشت گفت :
--باز شما دوتا مادر و دختر چه دسیسه ای برای من چیدید ؟؟
خندیدم و گفتم :
-خبره خوشه ..دسیسه چیه ؟
--اووم .. بگو ..کنجکاو شدم بشنوم ..
-امروز رفتیم روزنامه خریدیم ..
--خووب ..
-نتایج کنکور اومده بودن دیگه ..شما که اینقدر اخبار نگاه میکنین باید بهتر از من بدونید ...میدونید چی قبول شدم ؟؟
با خوشحالی گفت :
--چی ؟!
انگشتامو توی هم گره کردم و گفتم :
-پزشکی دانشگاه تهران
به قدری سریع این جمله رو گفتم که خودمم دهنم وا مونده بود ..
نمیتونستم به بابا نگاه کنم ..
--عالیه ..
با شنیدن این حرف از دهن بابا با تعجب سرمو بالا آوردم ..
--خیلی عالیه دخترم ..
-ب..بابا ؟؟یعنی شما میذازی برم ؟
--تو چطوری میخوای تک و تنها توی یه شهر غریب این همه سال درس بخونی ؟؟
با خوشحالی نشستم کنارش و گفتم :
-بابا خودتم داری میگی .. تک و تنها توی شهر غریب این همه سال درس میخونم و میشم یه خانم دکترِ خوووب..
مامان : منوچهر یاسمین یک سال برای این رشته زحمت کشیده .. اون نمیتونه به این راحتی از این دانشگاه و موقعیتی که براش بوجود اومده بگذره ..
-بابا ..
--آخه تو تنها هستی یاسمین ..
خوشحال بودم ..تا راضی شدن بابا چند قدم بیشتر نمونده بود ...
-من بزرگ شدم بابا .. باور کنین .. من فقط میخوام اونجا درس بخونم ..
--آخه من چطوری دوریِ تورو تحمل کنم ؟؟
-باباااا ..
نشستم جلوش و دستشو گرفتم تو دستم بوسیدم و گفتم :
-من خیلی دوستتون دارم .. خیلی زیاد ..دوستم ندارم ازتون جدا بشم.. ولی.. این دانشگاه هم برام خیلی مهمه ... من نمیتونم به همین راحتی از این دانشگاه بگذرم ..بابا باور کن ...
سرمو بوسید و گفت :
--به شرط اینکه قول بدی مواظب خودت باشی و هر شب هم زنگ بزنی و آمارِ روزانه بدی ..
بعدشم خندید ..
فهمیدم که از شوخی اینا رو گفته ...
از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم ..همونجا از خوشحالی شروع کردم به گریه کردن ...
واقعا فکر نمیکردم راضی کردن بابا اینقدر راحت انجام بگیره ...
اون بابایی که میگفت الاًً و بلاً اهواز ....
از خوشحالی چند بار دور خودم چرخیدم..بابا و مامانو بوسیدم و دوییدم تو اتاقم .. تا به مرضیه و هستی زنگ بزنم ...
ادامه دارد...

ویرایش توسط baran . M : ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۲ در ساعت ۰۶:۲۷ بعد از ظهر
baran . M آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
$raha$, < IMANA >, (mina), *Aida Banoo*, *RANIA*, *~SETAREH~*, *توهم سبز**, *سكوت باران*, *سمیه م*, .:haniyeh:., .SaInA., /لاله/, 2rrin, 9295743, :.:فاطيما:.:, A SH, amirhessam, artii, atefeh_49, av@r-t, benitto, betsabeh, black-roze, dander1000atash, elish688, elnaz a.k, fani black 212, fari ♥ al, faride40, fArzane.Far, Fatemeh.98, fatemeh111, fati!, fermesk, ghazal rad, ghazale man, gigili girl :-*, Giss Golabetoon, golnuosh, Golsa goli, googooli girl, hyunah, JonasRahimi, khomar, kiumars, little emo girl, liuana, mansi1982, Mary.Maryam, maryam joOon, maryam-70, maryam82, maryam_4008, masin, me li na, mehr22, mina68, NAHID78, neg neg, negin.137, Negy, niazruby, nilofar2248, Nimda1482, ordibehesht91, panteha, paras_2, parmis86, ParMoun, parvaeh, pati'a, Pransess, Raana.tj, rain ..., ramanava, roya1365, Rozali-2, saba 68, SaMirA.Ha, sara.R, saramin, sayeh66, sepideh1991, serentipiti, shadi_2876, shahrzad z, shamsa 51, sheida_953, shida.m, snow lily, Souci, Speed McQueen, Tawny girl, tina76, V!olet, Viana.fam, wenela, white-sky, YaaaaC, yalda1354, yamahdiyamahdi, yas6662, yasii bano, yegane34, zanbagh, zeinab75, zohreh.zarei198, ~ sara bala ~, ~*Armina*~, ~Alone.Boy~, ~soomi~, البالو ترش, الی76, اولین ستاره, بازیگوش, برف دونه, تابتا, تـرنج فاطمــي, تنهای پردرد, حـسـام*فـیـضـی, خورشیدک, دخترویروسی, دریا دلنواز, دزدمونا, دنیز., ديـــار, رز صورتی ..., رها خانووم, ساحلی, ستاره کویر, شهرزاد ن, شیرین بانو, فاطي91, فرزانه 62, لوک بدشانس, لیلا ص, مارتینا ..., مامان سهیل, منم و تنهایی, میشا تنها, نانامی, نسیب, نفس71, نیکا83, هورتاش, پریانا, •●شقایق●•, ✖م♥ر✖ی♥م✖, ✿♥ نـازنـیـن ♥✿, 乃凡卝凡 伬
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
آنالیا, باران, خوابگاه, هانی, یاسمین

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
معرفی و نقد رمان خوابگاه | baran . M و آنالیا کاربران انجمن baran . M نوشته کاربران سایت 271 ۱۸ فروردين ۱۳۹۳ ۰۶:۱۱ بعد از ظهر
معرفی و نقد رمان به این میگن عشق | baran و فاطمه کاربران انجمن baran 73 نوشته کاربران سایت 10 ۸ فروردين ۱۳۹۳ ۱۱:۳۷ قبل از ظهر
رمان به این میگن عشق | baran و فاطمه کاربران انجمن baran 73 تایپ رمان 50 ۲۸ دي ۱۳۹۲ ۰۱:۱۳ قبل از ظهر
رمان رقابت عشق | baran . M و ~*Armina*~ کاربران انجمن ~*Armina*~ رمان های کامل شده نوشته کاربران 120 ۲۶ خرداد ۱۳۹۲ ۰۶:۰۶ بعد از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۵:۳۵ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا