آپلود سنتر
ابزار
تور


نودهشتیا
فید آر اس اس
صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 23
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    1388,05,11
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.37
    محل سکونت
    پیشه خدا
    نوشته ها
    678
    تشکر
    11,004
    سپاس شده 13,708 در 1,319 پست

    Wink رمان ستاره ، باور کن | نادیا کاربر انجمن

    رمان ستاره باور کن
    رمانی سراسر رمانتیک و باحال و هیجانی

    4 فصل
    نویسندش:خودمم

    هر روز می ذارم دیگه
    اریکا:nadia & hiva
    http://www.forum.98ia.com/t265579.html
    بامن حرف بزن:nadia & hiva
    http://www.forum.98ia.com/t179858-2.html
    نباید ها :hiva aji jonam
    http://www.forum.98ia.com/t398179-2.html
    نگران اشکهایم نباش !|از لبخندم بترس|که معنایش اشکهای فردای توست…………!


  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    1388,05,11
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.37
    محل سکونت
    پیشه خدا
    نوشته ها
    678
    تشکر
    11,004
    سپاس شده 13,708 در 1,319 پست

    پیش فرض re: رمان ستاره ، باور کن | نویسنده : نادیا

    فصل 1
    _ستاره مادر بلند شو
    ستاره پتو رو رویه سرش کشید و گفت:
    _جون مامان 10 دقیقه دیگه
    لیلا خانوم عصبی پرتو را کشید گفت:
    _ای کوفته 10 دقیقه مردم از دستت هی میام صدات می کنم 10 دقیقه این 10 دقیقهات تمام نشد
    ستاره بی حوصله بلند شد در تخت نشست با غر گفت:
    -خب مامان گیر می دی دیگه این همه ادم تو این خونه برو بقیه رو بلند کن چرامنو میای بیدار می کنی
    لیلا اخمی به پیشانی اورد و گفت:
    -عرشیا برا سما نمی ادا برا تو میاد خدا بگم چی کارت کنه که واسه من اول صبحیاعصاب نمی ذاری
    ستاره اخمی کرد و گفت:
    _مردشور اون عرشیا با اون عمو رو ببرن با این اشی که برا من پختن
    سما با خنده وارد شد و گفت:
    -نه اینکه توام اصلا از عرشیا خوشت نمیاد چیش نازم می کنه
    ستاره اخمی کرد و گفت:
    _برو بابا توام دلت خوشه ها تو دهنه لا مسبت یه چیز نمی مونه
    سما با صدا خندید و در حالی که می رفت گفت:
    -تازه به اصل مطلب باید بگم اقا عرشیا
    ستاره فریاد زد :
    _سما جلو عرشیا دهنت وا شد احترام بزرگ و کوچیک بی خیال می شه ها
    لیلا خانوم که به دعوایه این دو خواهر نگاه می کرد گفت:
    _ای بابا بسه دیگه توام شر نشو این وسط سما ستاره بدو مادر ول کن این سما روسریع حاضر شو باید بریم فرودگاه.
    مادر بلند شد و رفت ستاره خوشحال از اینکه عرشیا را می خواهد ببیند سریع
    رفت صورتش را شست و موهاش رو شانه کرد جلویه اینه ارایشه ملایمی کرد با خودگفت:
    ((عرشیا منو اگه از نزدیک دید چی اونم منو دوست داره اگه اخمو باشه ؟؟؟
    خب می زنمش؟
    نه نمی شه زدش!
    اگه عمو اینا اونو وادار به این ازدواج کرده باشن چی ؟
    خدایاااااااااااا به خیر بگذره!!!!))
    صدایه مادر از داخل سالن اومد
    _ستاره بدو دیگه دیر شد
    ستاره سریع نگاهی سطحی به خود در آینه انداخت
    و رفت پایین
    سما و شوهر خواهرش کهتازه اودمه بود سپهر همیشه اماده اذیت کردن ستاره بودن
    ستاره با چشم غره ای که به ان دو رفت حساب کار دستشون اومد
    اقا بهمن صورت دخترش ستاره رو بوسید و گفت:
    _صبح دختر تع تغاریم چطوره
    ستاره هم در جواب پدر بوسه ای بر گونه ی ضبر او زد
    _خوب خوبم بابا جون البته اگه این سما با سپهر بذارنننن
    سپهر خندید و گفت:
    _ما که تسلیم سما رو هم امروز حواسم هست اذیتت نکنه
    لیلا خانوم که همیشه شلوغ کنه داتان بود گفت:
    _بسه دیگه انقدر حرف نزنید بریم دیگه بهمن دیر شد
    بهمن لبخندی زد و مثل همیشه ارام گفت:
    _من اماده ام بریم
    ستاره دختر ته تغاری خانواده سپهری 20 ساله بود با یکدنیا ارزو و هیجان وشیطنت
    برخلاف او سما خواهر بزرگ تر او که 22 سالش بود از همان اول شوخ طبع بود و زندگی رو با همسرش به شوخی گرفته بود
    ستاره در ماشین خوش رکابشان با پدر بود
    و سما و سپهر هم با هم جدا پشت ماشین اقا بهمن حرکت کردن
    ستاره در اعماق فکر خود بود که با برخورد چیزی به شیشه پرید
    مادرش بود که با ابروانی گره خورده به ستاره هشدار داد که بیاد پایین
    ستاره سریع از ماشین بیرون اومد دستش رو بلند کرد و به طرف بالا با لبخندیگفت:
    _معذرت مامی شرمنده حواسم نبود بریم تو
    همه با هم به سوی داخل فرودگاه رفتند پروازهای اروپا به زمین نشسته بود وستاره در پوست خود نمی گنجید که عرشیا عزیزش را که در تمام این مدت فقط با اینترنتبا او چت می کرد و یا صدایه گرمش را می شنیده ببیند
    کسی از ان دور برایش دست تکان می داد اری خودش بود عزیزش عرشیا او
    خوشتیپ خوشگل و همیشه با اخم مهربونش
    عموپارسا و زن عمو سهیلا هم با لبخندیبر لب برایشان دست تکون می دادند
    وقتی به هم رسیدن دو بردار بعداز 10سال دوری با هم همدیگه رو در اغوش کشیدنو همیدگه رو فشردن
    در این میان سهیلا و لیلا هم همیدگه رو بقل کردن
    عرشیا فقط نگاهش به عشقش بود و ستاره هم مهوه تماشایه ان دو برادر که ناگهانکسی او را در آغوش کشید باورش نمی شد عرشیا بدون خجالت از مادر و پدرش او را دراغوش کشید ستاره شیطون ساکت و گونه هایش سرخ شد
    عرشیا در گوشه عزیزش گفت:
    _چیه نازنینم هنوز هیچی نشده خجالت کشیده تازه اولش گلکم می دونستی چقدر منتظراین زمان بود
    ستاره هم گفت:
    -منم همینطور اقا عرشیا
    عرشیا اخمی مصنوعی کرد و گفت:
    -اقا عرشیا نه دیگه عرشیا عزیزم
    ستاره لبخندی به عرشای زدو گفت:
    _یکم خودتو نگه دار اینقدر شر نبودیا
    عرشیا با شیطنت به او نگاه کرد و گفت:
    -ولی تو رو دیدم شرم شدم
    ناگهان صدایه سپهر عرشیا را مجبور کرد عشقش را از اغوشش بکشد
    _تو خجالت نمی کشی اقا عرشیا هنوز هیچی نشده به من سلام نمی کنی
    عرشیا لبخند زنان رفت طرفش و گفت:
    -خانوما مقدم ترن باباااا
    سپهر به شوخی گفت:
    -خریت نکنی زن ذلیل بازی در بیاری اوباهت داشته باش مثل من
    عرشیا خندید وبا دست به پشت سپهر زد گفت:
    _اوباهته تو که منو کشته
    که این حرف عرشیا باعث شد همه را به خنده بیاندازد
    و بقیه هم همینطور با خوش بش کنان به طرف خانه بهمن رفتن و ستاره فقط در اینمیان سکوت کرده بود






  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    1388,05,11
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.37
    محل سکونت
    پیشه خدا
    نوشته ها
    678
    تشکر
    11,004
    سپاس شده 13,708 در 1,319 پست

    پیش فرض re: رمان ستاره ، باور کن | نویسنده : نادیا

    فصل 1.2


    به پیشنهاد سپهر زمان برکشت از فرودگاه مردا هابا هم برگشتن و خانوم ها هم با ماشین سپهر

    وقتی به خانه رسیدن بعد از کلی تعارف رفتن تو

    لیلا خانوم با سهیلا که به نظر ستاره تنها جاری های بودن که با همخوب بودن خوش بش کنان داخل شدن

    تا اینکه بهمن به همه پیشنهاد یه چایی گرم روداد و همه هم پذیرفتن

    ستاره تو آشپزخانهمشغول ریختنچایی بود که احساسکرد کسی پشت سرش است وقتی دید سما با نیشخند پشت اوست گفت:

    _آدم ندیدی همینجوری پشت من ایستادی

    سما خندید و گفت:

    _آدم که دیدم ولی اینه تو تابلو ندیدم

    ستاره با دهن کچی رو از او برگرداند و گفت:

    _حرفه مفت نزن هر چقدرم تابلو باشم تبلو بودن شبخواستگاریت نمی رسه که وقتی سپهرشون اومدن موقع چایی آوردن ریختی رو بیچاره 4 روزآبپزل بود

    سما گوش ستاره رو کشید و گفت:

    _چرت نگو اتفاقی شد ورگنه مرض نداشتم شوهرموبسوزنمش

    ستاره هم که به هدفش رسیده بود با شیطنت گفت:

    _اره از قصد این کارو انجام ندادی فقط یکمی حلشدی

    سما که دیگر حرصش در اودمده بود جیغ خفیفی زد وگفت:

    _میمون ساکت شو من اعصاب ندارما

    ستاره هم خنده کنان گفت:

    _می بینی عذاب دادن مردم چقدر بده

    که یدفعه صدایه سپهر هر دو را از جا پراند

    _چه خبرتونه مگه سر اوردین ستاره تو یکم ارومباش کم مونده دیگه چند وقت دیگه توام شوهر می کنی می ری

    ستاره پوزخندی زد و گفت:

    _اولا من جیغ نزدم زنت بود دوما من که هلاک شوهرنبودم این همه خواستگار

    سپهر هم با شیطنت گفت:

    _اره خواهر راست میگی خواستگارا صف کشیدن دیشبداشتم ماهانه این سوفرو می دادم بهم گفت اگه بشه برا پسرش ازت خواستگاری کنه

    ستاره هم که دیگه از خنده نمی توانست نفس بکشدلیوانی که در دستش بود پر از اب کرد و ریخت رو سپهر

    که سپهر هم مثل زن ها شروع کرد به نفرین کردنستاره:

    _الهی این عرشیا دیگه نگیره تو رونگیره الهی بیبرادر شی الهی دستت بشکنه دختر

    عرشیا که هنوز به بچه بازی های اینا عادت نکردهبود حراصان وارد آشپزخنه شد و گفت:

    _عزیزم ستاره اتفاقی افتاده

    سپهر که می خواست اذیت کنه گفت:

    _یه بار دیگه بدون در وارد اشپزخانه شی من میدونم با توا شاید زن و بچه مردم سر لختنبی حیا

    عرشیا ب چشمانی باز از حدقه در اومده گفت:

    _چی در مگه اشپزخانه اوپن نیست

    عرشیا که متوجه اذیت کردن سپهر شد گوشش رو گرفتو در حال پیچیدن گفت:

    _حالا به من میگی بی حیا پسره بی شعور ستارهکاری کرده بگو ادبش کنم

    ستاره که برا سما زبن در می اورد خنده کنان دستعرشیا رو گرفت و گفت:

    _نه عرشیا ولشون کن عزیم خودم ادبشون کردم

    سما هم در جواب ستاره گفت:

    _اره زنت یه پا بروسلی هست احتیاج نداره کمکشکنی

    عرشیا هم که دید که مشکل از خود ستاره هست گفت:

    _عزیزم یکم اروم باش تا بتونم ازت دفاع کنم

    لیلا خانوم که باز صداش دراومده گفت:

    _اونجا چه خبره بیار ستاره اون چایی رو دیگه

    ستاره با گفتن:

    _چشم به داخل سالن رفت

    بقیه بچه ها هم پشت ستاره به طرف سالن رفتن سپهرکه دستش رو پشت همسرش انداخته بود گفت:

    -عزیمنگران نباش می رم کلاس بدن سازی قوی شدماین عرشیا رو ادبش می کنم

    عرشیا با گفتن :

    سپهر جان حرفی زدی

    سپهر هم که حسابی ترسیده بود گفت:

    _نه داداش غلط کنم من حرفی بزنم گفتم ماشا الله خوشتیپ هستیا

    سما محکم زد رو پشت سپهر و گفت:

    -ای خاک تو اون سرت کهحریف عرشیا نمی شی

    سپهر گفت:

    _می خوای بمیرم برم تو تا حرف بارش کنم

    عرشیا که دید دعوا داره جدی میشه گفت:

    _بی خیال دیگه شما هم جنبه شوخی داشته باشین

    عمو پارسا در حال چایی گرفتن گفت:

    _حال ستاره گل خودم چطوره خوبه چه خبر از درساتخوبه

    ستاره هم بعد از تعارف چایی به همه کنار عمو پارسا رفت و گفت:

    _دایی ترم سوم عمران هستم البته سخته ولی خوبدوست دارم

    عمو پارسا که دستش را انداخته بود دور شانه هایهدختر برادرش گفت:

    _بله که باید سخت باشه گلم ولی یاد بگیر ازعرشیا سریع درساشوبه خاطر تو تمام کرد که بتونه بیاد ایران دیگه کم کم باید شما همحداقل محرم شید دیگه مگه نه داداش

    ستاره با گفتن :

    _هر چه شما سلاح می دونید سکوت کرد

    ولی بهمن در جواب برادرش گفت:

    _هنوز 1 روز از اومدنتون نگذشته ها داداش بذاریکم بگذره چشم فک این دو تا هم می افتیم

    ناگهان تلفن خونه زنگ زد

    ستاره با گفتن :

    من بر می دارم رفت سمت تلفن

    الو

    _سلام چطوری تو دختر

    _سلام مشکا خوبی چه خبرا

    _ای بی معرفت خبرا دست شماست

    _سلامتی هستیم دیگه

    _خبرا فقط سلامتی

    ستاره گوشی رو گرفت و رفت طرف اشپزخانه

    _ای کوفت مشکا من باهات با ادب صحبت می کنم بفهمدیگه

    _اوه اوه حالا واسه من صداتو بلند نکن چه خبر ازاقاتون

    _مشکا باید ببینیش از عکساش صد برابر خوشگل تره عشقمهنتونستم باهاش هنوز راحت حرف بزنم

    مشکا با صدای بلند شروع به خندیدن کرد و گفت:

    _عجبا بدبخت هنوز نیومده می خوای مغزشو بخوری

    ستاره عصبی جیغ خفیفی زد و گفت:

    _ای زهر مار واسه تو نمی شه دو دقیقه درد و دلکرد عوضی

    مشکا که سعی می کرد نخنده گفت:

    _باشه باشه غلط کردم خوبه زنگ زدم بگم فردا میاییا نه دانشگاه

    ستاره گفت:

    _اره میام نوبت تو هستا بیای دنبالم

    مشکا گفت:

    -اره می دونم فردا زود حاضر شو بیام موقع برگشتننمی تونم برسونمت چون می خوام برم خونه خالم اینا شرمنده باشه

    ستاره گفت:

    -اشکال نداره بابا یه کاریش می کنم تو کاریتنباشه

    مشکا گفت:

    _خوب ابجی کاری باری

    ستاره گفت:

    _هیچی قربونت تا فردا بای

    مشکا :

    خداحافظ عزیزم

    ...

    ستاره هنگام برگشتن با چیزی برخورد کرد ای وایعرشیا بود

    عرشیا لبخند زنان گفت:

    _کی بود این همه قربون صدقش می رفتی هان

    ستاره هم لبخند زد و گفت:

    _خوب معلومه دیگه دوستم بود

    عرشیا یه تای ابروانش را بالا داد گفت:

    _نه بابا دوستت بود حالا کدوم دوستت

    ستاره که فهمید شیطنت عرشیا در اودمه گفت:

    _اول برو کنار خفه شدم

    عرشیا کنار رفت و ستاره در حال دویدن به سمت پلههایه اتاقش خنده کنان گفت:

    _عزیزم بود دلت بسوزه

    عرشیا گفت:

    _بی خود عزیزت بود صبر کن ببینم ای نامرد

    ستاره که به خیال اینکه رشیا نمیاد دنبالش داشتمی گفت:

    -عمرا دستت بهم برسه که

    عرشیا از پشت ستاره را در برگرفت

    ستاره مات و مبهوت گفت:

    _نه

    عرشیا گفت:

    -اره جونم حالا کی بو می گفت:

    عمرا دستت بهم برسه با کی حرف میزدی بزنمت بچهپرو

    ستاره با عشوه نگاهی به او انداخت و دستش رو باالتماس به سمت عرشیا گفت:

    _عزیزم

    عرشیا که نگذاشت عزیزم ستاره تمام شود دست او رابوسید و گفت:

    _دارم باهات شوخی می کنم گلم جدی نگیر

    و گره از دستانش باز کرد و گفت:

    _می خوام واسایلمو بذارم تو اتاقم به وسایلی کهکنار پاگرد بود اشاره کرد

    ستاره هم گفت:
    _بیااین اتاق کناری مال تو هست عزیزم






  4. Top | #4

    تاریخ عضویت
    1388,05,11
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.37
    محل سکونت
    پیشه خدا
    نوشته ها
    678
    تشکر
    11,004
    سپاس شده 13,708 در 1,319 پست

    پیش فرض re: رمان ستاره ، باور کن | نویسنده : نادیا

    فصل 1.3


    عرشیا دست ستاره گرفت و با هم به داخل اتاق رفتند رنگ مورد علاقه عرشیا ابی اسمانی پرده هایه خوش دوخت تخت راحت و یک دست راحتی کناراتاق

    میز مطالعه و و یک کاب خونه کوچک

    همان چیز هایی که عرشیا لازم داشت

    عرشیا گفت:

    _باید کار تو باشه اره

    ستاره چشمکی زد و گفت:

    _معلومه کار خودمه

    عرشیا لبخندی به او زدو گفت:

    _مرسی گلم زحمت کشیدی

    صدایی لیلا خانوم که ستاره رو صدا میزد براناهار او را به خود اورد

    عرشیا گفت:

    _برو عزیزم ناهار بخور

    ستاره گفت:

    _تو نمیای

    عرشیا گفت:

    _نه نمی خورم فقط خوابم میاد واسه شامم گفتمبیدارم نکنین دوست دارم فردا سرحال باشم برم با عشقم رستوران

    ستاره با گفتن:

    _خوب بخوابی عزیزم

    رفت بیرون

    ستاره پله ها رو دو تا یکی پایین اومد و گفت

    _جانم مامان اومدم

    لیلا خانوم با لبخندی به دخترش گفت:

    _سما برده بیترشو بیا این دیسم ببر سر میز گلم

    سهیلا بوسه ای بر گونه ستاره زد و گفت:

    _خوش به حالم با این عروس خوشگل

    ستاره لبخندی زد و سر میز ناهار نشست

    با شوخی و خنده هایه سپهر ناهار سپری شد وهمچنین شام و

    ستاره بعد از کمکش به مادر به اتاق خود رفت ولباسش در اورد بعد به خود در ایه نگاه کرددو چشم ابی نگاهش می کردن

    ستاره رویه تخت دراز کشید و از خدا فقط یه چیزخواست

    عاقبت بخیری

    و بعد از تعویض لباسش به خواب شیرینی فرو رفت

    مثل همیشه لیلا مادر ستاره برایه بار صدم او روبیدار کرد

    _ بلند شو دختر دیگه مشکا جلو در منتظره

    ستاره چشاش رو باز کرد مثل برق گرفته ها در تختنشست

    _ مگه ساعت چنده مامان

    لیلا خانوم با خنده گفت:

    _با اجازه شما ساعت 7.5

    خدا مرگم مامان جون الان سریع اماده میشم

    ستاره کمد رو باز کرد و سریع مانتو و لباسش رادراورد و کمی ارایش کرد و از پله ها پایین رفت و با گفتن مامان من رفتم

    لیلا خانوم با صدایی خفیف که کسی بیدار نشه

    یه لیوان شیر بخور ضعف می کنی

    ستاره در حال بستن بند کفش هایش

    _نه مامان از بوفه دانشگاه یه چیزی می خرمخداحافظ

    _به سلامت

    مشکا با اخم نشسته بود تو کمری سفیدش

    ستاره نشست و گفت:

    _سلام

    مشکا گفت:

    _ای درد سلام ای مرض تو اینه خرس چرا همش میخوابی هان

    ستاره خندید و گفت:

    _حداقل من اینه خرس می خوابم اینه تو اینه خرسکه غذا نمی خورم

    مشکا که حرصش در اوده بود گفت:

    -نه بهتر اول صبحی رو خراب نکنم اعصاب ندارم

    سمت دانشگاه رفتن کلاس شروع شده بود مشکا غر غرکنان

    از پلهها بالا می رفت

    در زدن:

    با اجازه استاد

    _بفرماید

    _ممنون استاد بیا مشکا

    شیرین و صبا که پشت با مشکا و ستاره همیشه میشستن

    _سلام خانوم خانوما ستاره خانوم چه خبر از اقاعرشیا

    ستاره که می دانست اگر چیزی را به مشکا بگویدگفت:

    -مرسی بچه ها ازه دیشب اومده هیچ خبر و سوژه ایندارم تعریف کنم راحت شدین

    مشکا روش رو اون ور کرده بود که مثلا من نگفتمعرشیا دیشب اومده

    ستاره به پهلو مشکا زد و گفت:

    -زلیل شده تو یه دقیقه حرف تو دهنت نمونه ها

    مشکا گفت:

    _من نگفتکم به جان تو خودشون فهمیدن

    صدایه استاغد اودم

    اون اخر کلاس چه خبره

    ستاره و مشکا سکوت کردن

    ستاره در طول کلاس خسته بود دیروز از صبح کارکرده بود برایه دیدن عزیزش و حالا هم سر کلا مزخرف نشسته بود

    کلاس بلاخره تمام شد

    ستاره خوشحال از تمام شدن کلاس اخیشی گفت

    مشکا و صبا و شیرین گفتن:

    -جانم

    ستاره خندید و گفت:

    -ای کوفت سوژه شدم دیگه هر روز باید بی بی سی خبر بدم اره

    هر سه زدن زیر خنده با هم گفتن:

    _دقیقا

    ستاره که با بچه ها در حال خارج شدن از کلاس بودگفت:»

    غلط مفت نکنیدا من همه چی رو نمیام کف دست شمابذارم اصلا بی کارم مگه

    صبا خندید و گفت:

    _بخوای نخوای از زیر زبونت می کشیم

    مشکا با بچه ها خداحافظی کرد و به ستاره گفت:

    -ابجی شرمنده اموز نمی تونم برسونمت

    ستارهچشمکی زد و گفت:

    _اشکال نداره گلم بی خیال برو منم سریع برم سوارتاکسی شم حوصله مزاحم هایه دانشگاه رو ندارم

    صبا و شیرین و مشکا هر کدوم جدا رفتن و ستاره درحال بیرون اودم از محوته دانشگاه بود که بوق ماشین کامیار به صدا در اودم

    ستاره بی توجه به او به راهش ادامه داد ولیکامیار داست بردار بود ماشین رو کنارش کشید و گفت :

    _سلام ستاره خانوم چطورید خوبید

    ستاره با گفتن:

    _حرف حسات چیه باز (حالش رو گرفت)

    کامیار گفت:

    _راستیتش می خواستم برسونمتون انگار کماشینندارین

    ستاره که حسابی کفری شده بود گفت:

    _این همه دختر تو دانشگاه برید بقیقه رو برسونیدبا من چی کار داری اقا

    کامیار که پسری فوق العاده مغرور بود گاز ماشین رو گرفت و دنده عقب رفت

    ستاره که می دانست هر وقت کامیار ماشین رو دنده عقب می کشد باز هم دنبالش می اید قدم هایش را تند تر کرد

    که صدای بوق ماشین باز او را از جا کند

    ستاره در حال برگشتن گفت:

    _ای اقامگه سر می بری





  5. Top | #5

    تاریخ عضویت
    1388,05,11
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.37
    محل سکونت
    پیشه خدا
    نوشته ها
    678
    تشکر
    11,004
    سپاس شده 13,708 در 1,319 پست

    پیش فرض re: رمان ستاره ، باور کن | نویسنده : نادیا

    فصل 2.1



    ادامه حرف در دهان ستاره خشکید عرشیا بود واچطور این جا اومده بود

    عرشیا از داخل ماشین دو تا بوق زد و ماشین روکنار ستاره اورد و گفت:

    _بخشید خانوم مهندس افتخار نمی دین شما روبرسونم

    ستاره با کیف دستیش زد تو سر عرشیا و گفت:

    _ای کوفت نگیری مردم از ترس این چه طرز بوق زدنبود هان

    عرشیا که دیگر غش کرده بود از خنده گفت :

    _من چی کار کنم این ماشین بوقش اینجوریه ازخداتم باشه من برات بوق بزنم

    ستاره که حسابی کفری شده بود گفت:

    _حالا منو مسخره می کنی برو دنبال همون کسی کهعقده ماشین داره لوس ننر

    عرشیا که دیگر به غلط کردن افتاده بود پیاده شدو دنبال ستاره دوید ستاره قدم هایش را تند تر کرد اما عرشیا زیرک تر از آن حرف هابود سریع جلویش ایستاد و گفت:

    _بگم غلط کردم راحت می شی

    ستاره که دید کامیار اون ور با ماشینش به اونگاه می کند گفت:

    _باشه بریم دیگه حوصله ام سر رفت

    عرشیا هم در جواب او

    _چشمکی بهش زد و گفت باشه ستاره خانوم

    عرشیا و ستاره در ماشین با هم بودن که ناگهانگوشی عرشیا زنگ خورد ستاره به صفحه گوشی نگاه کرد عکس خودش بود از دیدین این کهعکس او برایه عرشیا چچقدر عزیز بوده که رویه صفحه انداخته لبخندی به لب زد عرشیاداشت با پدرش صحبت می کرد

    باشه بابا میایم خونه عمه جون شما کاری نداری

    ............

    قربانت بابا خداحافظ

    ستاره گفت:

    -جایی قراره بریم

    عرشیا با تکان دادن سرش گفت:

    _اره می خوایم خونه عمه پری بریم صبحم اونجابودم چقدر مهتا بزرگ شده ها مگه نه

    ستاره اخمی کرد و گفت:

    _به تو چه مهتا بزرگ شده مگه تو فضوله دخترایهمردمی هان

    عرشیا با تعجب گفت:

    _واسه چی میزنی حالا خوب گفتم مهتا بزرگو خانومشده دیگه دیگه وقت ازدواجشه

    ستاره چشم غره ای رفت به او و گفت:

    _ ا از کی تا حالا مشاور ازدواج مردم شدی

    عرشیا که منظوره ستاره را تا کمی متوجه ده بودبرای اذیت او گفت:

    _اره دختر فوق العاده ای من که ازش خوشم اومد

    ستاره دیگر اعصاب براش نمونده بود حرفی ند وسکوت کرد این سکوت طولانی عرشیا رو عذاب می داد تا اینکه گفت:

    _عزیزم نظرت در مورد ماشین چیه خوبه یا نه

    ستاره حرفی نزد وسکوت کرد

    عرشیا که دیگر فهمیده بود عزیزش ازش دلخور شدهگفت:

    _چون بابات گفت بی ان و دوست داری خریدم وگرنهمن اصلا قصد ماشین خریدن نداشتم

    ستاره حتی به او نگاه هم نکرد و گفت:

    -همینجانگه دار پشر عمو

    عرشیا ترمز زد و قفل مرکزی ماشین رو زد و گفت:

    _ستاره تا زمانی که منو نبخشی نمی ذارم ا در اینماشین بری پایین

    ستاره با گفتن:

    _برام مهم نیست فقط درو باز کن

    عرشیا عصبی کفت:

    _ستاره خیلی لوسی جنبه شوخی داشته باش دیگه مناگه مهتا رو می خواستم که از همون اول از اون خواستگاری می کردم

    ستاره گفت:

    -بهت میگم درو باز کن فهمیدی یا نه کر که نشدی

    عرشیا که حوصلش سر رفته بود گفت:

    _باه هر طور تو بخوای ولی بدون من ذره ای بهمهتا علاقه ندارم

    قفل مرکزی ماشین رو زد و ستاره از ماشین پاییناومد و زنگ عمه را زد

    مهتا ایفون رو برداشت و گفت:

    _خوش اومدین بفرمایین تو

    ستاره که دید مهتا چه کلاسی می گذارد با لحنیگذنده گفت:

    -اهان از کی تا حالا تو انقدر مهربون شدی مهتاخودتی دختر

    مهتا با سکوت ان ها را به دعوت خواند

    ستاره وقتی وارد شد به همه دست داد و رفت بهاتاق تا لباسش را در آورد فرشاد برادر مهتا در را زد و گفت:

    _اجازه هست

    ستاره با لبخندی گفت:

    _بیا تو فرشاد چطوری

    فرشاد لبخندی زد و گفت:

    -سلام به خانوم دانشجو ما که خوبیم شما مثلاینکه باید بهتر باشی اره دیگه

    ستاره لبخندی سرد زد و گفت:

    _ای هستم فرشاد باز چه کارت گیر کرده مهربون شدی

    فرشاد خندید و گفت:

    _افرین زودتر می گفتی دیگه دو ساعت هی خودممو میخورم بگم نمی شه راستش می خواستم اگه بتونی دوربینه تو چند روزی بهم قرض بدی

    ستاره چشمکی زد و گفت:

    _اوکی داداش فردا صبح بیا جلو در خونه بهت می دم

    فرشاد تعظیمی کرد و گفت:

    -با اجازه بانو من می تونم برم

    ستاره خندید و گفت:

    _می تونی بری سرباز

    فرشاد رفت و ستاره به عکس رو دیوار خیره شد اهاین عکس عرشیایش بود سه نفری مهتا و عرشیا و ستاره با هم لبه ساحل گرفته بودندستاره غمگین از به یاد اومدن عرشیا که چطور دلش را شکست و داخل ماشین اونطور جوابشراداد همش تقصییر مهتا است همیشه برایش مشکل ایجاد می کرد .خدایا کمکم کن این مهتارو از سر راهم کنار بزنم....

    با این افکار از اتاق بیرون اومد صدایه عرشیا ازاتاق مهتا می اومد

    نه خدای من عرشیا با مهتا تو اتاق چی کار میکنند

    _لعنتی بی معرفت همتون اینه همید

    ستاره با افکاری ناراحت از پله ها پایین اومد وکنار سما نشست سما که ستاره رو پکر دید گفت

    _باز چی شده سگ شدی اتفاقی افتاده ستاره

    ستاره که چشمانش اماده ریختن اشک بود با گفتن:

    _حالم خوبه سکوت کرد

    سما مثل همیشه با سپهر گفتمان می کرد ستاره تنهاگوشه ای از سالن نشسته بود و با دلی خون

    مادرش و سهیلا و عمه پری صدای خندشان ازآشپزخانه می اومد

    و عمو پارسا و اقا بهمن و اقا ناصر هم در موردشرکت صحبت می کردن

    فرشید هم مثل همیشه جلو تلوزیون نشسته بود ولیافکارش جایی دیگه بود

    عرشیا با خنده از پله ها پایین اومدن ستاره که دیگردر حال انفجار بود به دستشویی پناه برد گریست گریست انقدر گریست که دیگر نای نشستنهم نداشت ستاره بخاطر دلخور بودنش از عرشیا هر کاری را بابت بی وفایی عرشیا میگذاشت

    صدایی در دستشویی اودم صدایی عرشیا بود او راصدا می زد از گنگی صدایش مشخص بود که دهانش را به لبه در چسپانده

    _ستاره جان گلم حالت خوبه

    ستاره که چشمانش از اشک قرمز شده بود ابی بهصورتش زد و از در دستشویی که بیرون اومد و با برخورد کردن به عرشیا از کنار اوعبور کرد و به اتاق فرشاد پناه برد البته همیشه ستاره وقتی خونه عمه می اومد اگرخوابش می اومد یا سرش درد می کرد به اتاق فرشاد پناه می برد عرشیا هم که متوجهگریه ستاره شده بود

    پشت سر او از پله ها بالا رفت و وقتی ستاره داشتدر اتاق فرشاد رو می بست پایش رو در میان در گذاشت و گفت :

    _امروز زهر مارم کردی ستاره برگرد می خوام چشاتوببینم

    ستاره برنگشت و عرشیا که حسابی عصبی شده بودوارد اتاق شد و در را محکم بست و گفت:

    _حرف رو یه بار تکرار می کنند گفتم برگرد

    ستاره برگشت و در همان حال گریست عرشیا که دیگرنمی توانست ارام باشد او را بغل کرد و در گوشش زمزمه کرد و گفت:

    _ستاره فهمیدم بخاطر مهتا ناراحت شدی که مناتاقش رفتم ولی به جان خودم اون داشت عکسایه بچه گی هامون رو نشون می داد منمداشتم به اونا می خندیدم تو به من خیلی شکاک شدی ستاره من می خوام شرکت بزنم ولیمن با این طرز فکر تو نمی تونم حتی کارمند زن هم بیارم چرا چون فکر می کنی من عاشقاون می شم

    بوسه ای برموهایه ستاره زد و گفت:

    _این که نشد گلم به جان مامان من به جز تو عاشقهیچ احدی نیستم قسم می خورم

    ستاره لبخندی به او زد و عرشیا خندید و گفت:

    _اهان این ش خانوم خانوما بخند دیگه نبینم اخمکنی بی جهت در ضمن یه بار دیگه اون چشایه خوشگلت رو بارونی کنی من می دونم با توها

    ستاره چشمکی زد و گفت:

    _باشه بیا بریم پایین الان حتما مهتا از حسودیترکیده

    عرشیا اخمی مصنوعی کرد و گفت:

    _ستاره الان مثلا تو به من قول دادیا

    ستاره دستانش را بالا برد و گفت:

    _باشه باشه شوخی کردم بریم.



  6. Top | #6

    تاریخ عضویت
    1388,05,11
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.37
    محل سکونت
    پیشه خدا
    نوشته ها
    678
    تشکر
    11,004
    سپاس شده 13,708 در 1,319 پست

    پیش فرض re: رمان ستاره ، باور کن | نویسنده : نادیا

    فصل 2.2

    عرشیا لبخندی به ستاره زد و گفت:
    _خوب بهتر بریم دیگه
    و با ستاره از اتاق بیرون رفتن ستاره خشم رو بهوضوح در چهره مهتا می دید
    ولی با لبخندی کنار عزیزش نشست و عرشیا دستش رابالایه مبل ستاهر گذاشت و گفت:
    _راستی می خوام شرکت بزنم اینجا
    ستاره لبخندی زد و گفت:
    _چه خوب عالی حالا جاشو پیدا کردی یا نه
    عرشیا با تکان دادن سر ادامه داد:
    _اره سپهر برام یه جایه خوب پیدا کرده تقریباهمه چی حله حله گلم فقط فردا میریم قول نامه می کنیم در ضمن مامان بهت گفت که خونهخودمون همه اماده شده فردا قراره بریم اونجا
    ستارهاخمی ناگهانی بر صورتش امد و گفت:
    _نه چرا به این زودی
    عرشیا لبخندی زد و گفت:
    _دیگه عزیزم دیر یا زود باید می رفتیم خونهخومون جایه دوری نیست که کوچه ی بعدی شماست همچین اخم می کنه در ضمن توام باید هرروز بیای اتاق شوهر تو تمیز کنیا
    ستاره لبخندی زد و گفت:
    _عمرا اقا تو خواب ببینی که بیام اتاق تو روتمیز کنم پرورو
    عرشیا به شوخی مچ دست ستاره رو گرفت گفت:
    _نشنیدم چی گفتی حالا سرپیچی می کنی ای بیمعرفت مثل اینکه باید با کمر بند سیات کنماره
    ستاره قیافه خود را مظلوم کرد و گفت:
    _اوه اوه تو رو خدا اقا ما رو نزن غلط کردم میامتمیز می کنم چشم
    عرشیا هم که در ته چهره اش خنده معلوم بود گفت:
    _جالا یه فکری می کنم برات
    ستاره حرصش در اودم و گفت:
    -پرو جدی فکر کرده داره کلفت می گیه چیش میزنمتا
    عرشیا که دیگر از خنده نفسش بند امده بود گفت:
    _الان گفتم ستاره امپر میره رو 1000 منه بدبختچطور می خوام با تو تا کنم خدا به خیر کنه ستاره
    ستاره هم اخمی کرد و گفت:
    _خیلی ام دلت بخواد
    عرشیا هم لبخندی زد و گفت:
    _خیلی هم دلم می خواد چی فکر کردی
    مهتا که امده بود کنار عرشیاگفت:
    _عرشیا منم می تونم فردا باهات بیام بریم واسهقرار داد
    عرشیا که اماده جنگ میان ستاره و مهتا بود گفت:
    _مهتا جان اینا کارا به مردا مربوط میشه هر وقتستاره رو خواستم ببرم تو رو هم می برم
    مهتا که ضایع شده بود گفت:
    _باشه عرشیا جان مشکلی نداره هر طور راحتی
    سهیلا خانوم بلند شد و گفت:
    _ستاره جان گلم خواهر و برادرام مشتاقا تا عروسگلم رو سریع تر ببین ما برایه پس فردا مجلس نامزدی شما رو جور کردیم موافقی گلم
    ستاره که به این زودی امادگی نداشت با گفتن :
    _زن عمو اخه من که هنوز لباس و وسایل نگرفتم هان
    عرشیا لبخندی زد و گفت:
    _مامان فکر همه چی رو کرده عزیزم ما تنو اروپابرات سه نوع لباس خریدیم البته از بهترین ها و هر کدوم رو دوست داشتی می تونیبپوشی
    و سما هم ادامه حرف سهیلا گفت:
    _ارایشگاه هم من وقت گرفتم یه یهم اهی مشه ابجیالبته گفتم تو این هفته دیروز زنگ زدم واسه پس فردا قطعی کردم گلم
    فرشاد هم لبخندی زد و گفت:
    _عکاسی هم که با من خودم اشنا دارم
    بابا هم لبخندی زد و گفت:
    _مجلس نامزدی هم تو باغ خودمون می گیرم که توفرشته
    ستاره سکوت کرد و عرشیا لبخندی زد و گفت:
    _حالا عروس خانوم بله رو میگن
    مهتا که در حال اتش گرفتن بود گفت:
    _عروس خانوم از ذوق لال شدن
    عمه پری با تشری گفت:
    ‑مهتا !!!
    لیلا خانوم با ملایمت گفت:
    -دخترم حرفی چیزی بگو
    ستاره گفت:
    _من موافقم حرفی ندارم
    سپهر که منتظر هورا بود دست زد و شروع کرد بهرقصیدن که باعث شد همه بخندن
    مراسم ان شب با خنده و شوخی تمام شد و ستاره درموقع خداحافظی به مهتا گفت:
    -می دونی چیه تنها چیزی که تو خونواده ما نیستحسادته ولی تو خیلی خوب حسودی
    مهتا که حرصش در امده بود گفت:
    -عرشیا برا تو حیف بود دختره عقدته ای
    ستاره با پوزخندی گفت:
    -فکر می کنی برا تو خوب بود الهی تو لیاقت سفورهشهرداریم نیست عقده ای خودتی پروو
    مهتا که عصبی بود با گفتن :
    الهی بمیری رفت داخل
    عرشیا که اعصابش بخاطر بگو مگویه ستاره و مهتابه درد امده بود اخمی به ستاره کرد و هیچ نگفت
    سپهر و سما خداحافظی کردن و به خانه خود رفتن
    عمو و اقا بهمن با هم رفتن و خانوم ها هم با هم
    با ماشین عرشیا رفتن ستاره در تمام راه سرشپایین بود چون می دانست عرشیا حسابی از دستش عصبی است
    وقتی به خانه رسیدن همه ارام پیاده شدن ولیستاره سریع رفت به اتاق خودش به خود داینه نگاه کرد دو چشم میشی بینی کوچک و متناسب با صورتش ابروانی کمانی صورتی کشیدهلبانی کوچک از زیبایی کم نداشت ولی مهتا مهتا صوتی سبزه چشمانی مشکی ابروانیمعمولی و بینی نصبتا کوچک لبانی قلوه ای و صورتی گرد چرا چرا این دو با هم مشکلداشتن همیشه مهتا به خاطر داشته هایه ستاره به او حسادت می کرد هیچ وقت فرصتمهربانی به ستاره نداده بود ستاره نمی دانست اخر بازی که با مهتا تمام شود چه استصدایه مادرش که او را به سالن می خواند مجبور شد از جلو اینه کنار برود و به پایینبرود ستاره
    عرشیا در سالن نبود پس عرشیا هنوز دلخور استسهیلا خانوم ستاره را به سمت ان ور سالنبرد خدای من این لباس ها چه زیبا بود
    سهیلا خانوم لبخندی زد و گفت:
    _عرشیا را با زور باباش و عموش بردن تو اتاق کهنتونه لباس تو رو ببینه صدای عرشیا که فریاد می زد می اومد ستاره لباسات در نیاریها بذار من ببینم اینا خیانت می کنن
    ستاره لبخندی زد و فریاد زد عرشیا تا نیومدمگوشتو بکشی ساکت شو ..
    سسهیلا خانوم با مهر محبت گفت:
    عزیزم این اولین لباس رو از پاریس برات گرفتم یهتاج کوچیکم داره
    بپوش اینو ببینم ستاره نگاهی به لباس انداختلباسی پرنسسی بود دو بنده نازک داشت دنباله کمی داشت و رو بالا ته ان کار شده بودو البته تاج پاریسی زیبایی داشت
    ستاره در لباس به خود نگاه کرد راضی بود ولی بهپیشنهاد سهیلا خانوم لباس بعدی را پوشی
    این لباس فیروزه ای بود یک بنده بود پاینش بهحالت پر دنباله ای داشت و ا پشت با 4 ضرب در برهنه بود
    اما لباسی که دید یک لباسه رویای بود لباس نقرهای که دکلته بود و دنباله ای بلند داشت که سر تاسر ان کار شده بود بود تفاوت این لباسدر این بود که از زانو تا پایین پایش برهنه بود و با برشی زیبا به صورت حلال بهپشت ادمه یافته بود و تاجی زیبا داشت وکفشانی که سته ان بود ستاره با خوشحالیگفت:
    _زن عمو سهیلا همین خوبه
    سهیلا خانوم هم لبخندی زد و گفت:
    به نظر منم این عالی تر از بقیه این ها است لیلاجون تو موافقی
    لیلا خانوم لبخندی زد و گفت:
    _من که همشون رو خوشم اودمد این از همه بهترهمنم موافقم مادر برو در بیار عرشیا خفه شد از بس اونجا نگه اش داشتن
    ستاره با گفتن :
    باشه من برم عوض کنم
    عرشیا سر و صدا کنان امد پایین
    _کو کجاست ستاره
    سهیلا خانوم خندید و گفت:
    _ستاره پر
    عرشیا اخم کرد و گفت:
    _یعنی چی خوب مامان می خواستم ببینم
    ستاره اومد و لبخند زد و گفت:
    _مامان گذاشتم سر جاش
    عرشیا اخمی کرد و گفت:
    _بی خود گذاشتی من نگفتم به حرف اینا گوش نده میخوام ببینم
    ستاره گفت:
    _خوب پس فردا می بینی
    عرشیا عصبی گفت:
    تا پس فردا خدایا اه
    ستاره خندید و گفت:
    _اوه اوهچ ه توپت پره بی خیال نمی شی
    اقا بهمن خنده کنان گفت:
    _عمو تحمل کن انقدر عجله نداشته باش
    ستاره لبخندی زد و گفت:
    _من فردا باید برم دانشگاه شب بخیر
    و از پله ها رفت بالا
    عرشیا هم پشت ستاره با خداحافظی رفت بالا
    ستاره خندید و گفت:
    _شب بخیر همسرم
    عرشیا با شیطنت گفت:
    _شب بخیر همسر گلم ای به موقش تلافی می کنم صبرکن
    ستاه سرخ شد و گفت:
    _بی ادب
    عرشیا پشت در اتاق اومد و زد رو در گفت:
    _عزیزم ناراحت نشو شوخی کردم شب بخیر
    و ستاره در تخت خوابش رفت و خوابید



  7. Top | #7

    تاریخ عضویت
    1388,05,11
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.37
    محل سکونت
    پیشه خدا
    نوشته ها
    678
    تشکر
    11,004
    سپاس شده 13,708 در 1,319 پست

    پیش فرض re: رمان ستاره ، باور کن | نویسنده : نادیا

    فصل 2.3

    ساعت زنگ زد ستاره خواب الود دستش رو رویه زنگگذاشت در جایش نشست
    با خود گفت:
    _اه الان باید برم دنبال مشکا
    ستاره سر کمدش رفت و لباسش رو پوشید و ابی بهصورتش زد و مقنه اش را پوشید همه خواب بود وا حتی مادر هم خواب بود
    ستاره که از خدا خواسته بود یاداشتی نوشت ورویهاپن گذاشت مامان من رفتم دانشگاه صبحانه هم نخوردم میرم از بوفه دانشگاه یهچیزی می گیرم
    ویچ ماشین رو در جایش گذاشت با بسم الله حرکتکرد
    در فکر این بود که فردا مجلس نامزدی او و عرشیااست
    ستاره بوق را یکسره کرد جلویه در خونه مشکا مشکاکه بند کفشش باز بود در حال افتادن به طرف ماشین امد و نشست
    با اخم گفت:
    _ای بمیری من خرم جلو در خونه شما اروم می ایستمبی شعور نیگاه مقنه ام رو چه جوری پوشیدم
    ستاره که قه قه می زد گفت:
    _من به این منظمی تهمت نزن بی ادب
    مشکا پشت چشمی نازک کرد و گفت:
    _بذار هفته بعد که اومدم دنبالت حالی ازت بگیرمخودت کیف کنی
    ستاره که دوست داشت مشکا رو اذیت کنه گفت:
    _اون موقع دیگه با شما نمیام با اقامون میامدلتون اب
    مشکااخمی کرد و گفت:
    _نفهمیدم اقاتون!
    ستاره گفت:
    _بله اقامون
    مشکا زد به دست ستاره و گفت:
    _غلط کردی به این زودی که نامزد نمی کنین
    ستاره اخمی کرد و گفت:
    _نزن رو دستم دیونه رانندگی دارم می کنما در ضمنفردا شب نامزدیمه با عرشیا کارت میارم برات شب
    مشکا که دیگر از تعجب دهانش باز بود گفت:
    _ستاره اول صبحی فشار خونه منو پایین نیار دروغکه نمی گی
    ستاره چشمکی زد و گفت:
    _به جون مامانم فردا نامزدیه
    مشکا گفت:
    وایییییییییی من لباس ندارم بمیری هماهنگ میکردی
    ستارهخندید و گفت:
    _کی می خواد تو رو نیگاه کنه
    مشکا محکم زد رو دست ستاره و گفت:
    _نه می خوان تو رو نیگاه کنن لوس تو رو که فقطعرشیا نیگاه می کنه بقیه پسرا به دخترایه دیگه نیگاه می کنن
    ستاره گفت:
    -حالا یه فکری می کنی رسیدیم بیا پایین که بازدیر نرسیم سره کلاس
    مشکا همین طور حرف میزد
    _ستاره به نظرت لباسی که می خرم سبز باسه ننهسبز به من نمیاد سفید نه سفیدم که مثله عروساست
    ستاره زد تو سر مشکا
    _بس کن عجب غلطی کردم حالا رفتیم سریع کف دسته بچهها نظار
    مشکا اخمی کرد و گفت:
    _بی خود کردی الان به همه می گم چه حرفا و سریعدوید سر کلاس
    ستاره جیغی کشید و گفت:
    _مشکا ببند اون دهنتو لال شو دو دقیقه
    مشکا فریاد زنان وارد کلاس شد
    _خانوم ها اقایون بزن اون کف خوشگله رو بهافتخار ستاره خانوم
    همه بچه ها کف و سوت زدن
    یکی از پسرایه شره کلاس گفت:
    _ای کامی خیلی نامردی تو که گفتی هفته بعد میریخواستگاری ستاره خانوم
    همه سکوت کردن کامیارعصبی از کلاس بیرون زد ستارهحاج و واج در چارچوب در مانده بود مشکا به رامین رو کرد و گفت:
    _ولی ستاره با کامی نامزد نمی کنه ستاره با پسرعموش عرشیا نامزد می کنه
    رامین که دیگر از تعجب پس می افتاد گفت:
    _ستاره یعنی تو به کامی علاقه نداری ولی کامیبخاطر تو پا رو خیلی ها گذاشت
    ستاره لبخندی زد و گفت:
    _ولی من عاشقه کامی نبودم جوابشم خیلی وقته دادمپس لطفا دیگه اسمه کامی رو جلو من نگید همین و بس فهمیدن
    سکوت عجیبی تا اخر کلاس بچه ها رو فرا گرفته بودکامی تا اخ کلاس داخل کلاس نیامده بو ستاره برایش عجیب بود کامیار کسی که همیشه بابدی جوابش را داده بود عاشقش بود نه دیگر دوست نداشت به کامیار فکر کند عشق اوعرشیا بود زندگیش عرشیا بود نمی شد نه نمی شد
    ستاره با تکان دست مشکا به خود امد کلاس خالیبود
    مشکا چشمکی زد و گفت:
    _خانوم خانوما کلاس تموم شده بیا بریم دیگه
    ستاره در راه لام تا کام با مشکا صحبت نکرد و باخداحافظی کوتاهی از جلویه دربه خانه مشکا شان رفت کنار
    ماشینی برایش چراغغ می داد اه او کامیار بودیعنی تعقیبش کرده بود
    ستاره ماشین رو نگاه داشت کامیار امد جلو جایمشکا نشست و گفت:
    _سلام خانومه بی وفا خوبی
    ستاره اخمی کرد و گفت:
    _حرفه حساب بگو ببینم این مهملاتی که واسه خودتساختی چیه هان این مسخره بازی ها یعنی چی می فهمی اینا یعنی چی
    کامیار پوزخندی زد و گفت:
    -از کی تا حالا عاشق شدن مسخره بازی من تو رودوست دارم حالا این اقا دوماد همون اقایه خوشتیپه که شبیه خارجی هاست حق ام داری
    ستاره اخمی کرد و گفت:
    _اون اقایه به قول شما خارجی اسم داره عرشیا دوممن دوستش دارم و لازم نیست بیشتر توضیح بدم
    کامیار گفت:
    _ستاره به من فرصت بده من عاشقتم هر چی بخواهیبه پات می ریزم تمام زندگیم رو همه چی رو فقط تو بگو اره
    ستاره فریاد زد :
    خفه شو مگه پسر مردم بازیچه دسته منه یه روز بگممی خوام یه روز بگم نمی خوام خفه شو اشغال من دوست ندارم همینو بس تمام کن اینبازی رو
    کامیار با عجز گفت:
    _ستاره فقط یه فرصت یه فرصت
    ستاره اخمی کرد و گفت:
    _دهنتو ببند یه فرصتم نمی شه
    کامیار حسابی عصبی بود و با فریاد در حال پیادهشدن گفت:
    _من بهت التماس کردم ولی منو قبول نکردی ای پسفطرت تلافی می کنم داغونت می کنم همینطور که منو داغون کردی روزی میشه که دیگهعرشیا رو نخوای
    ستاره با گفتن:
    _خفه شو گاز داد ستاره عصبی بود تا شب با هربهانه ای که شد در اتاقش بود
    شب هم مادرش با پدرش برای کارت ها اقدام کردند
    با صدای عزشزش از خواب بلند شد
    عرشیا بالایه سرش ایستاده بود و گفت:
    -خانومم نمی خوای بیدارشی می خوای بری ارایشگاهها
    ستاره چشمانش را مالید و گفت:
    _باشه الان میام رفت دستشویی و دست و صورتش راشست و به پایین اومد سپهر کف مرتبی زد که باعث شد همه او را همراهی کنند
    _به به عروس خانوم سما یادت باشه واسش اسفند دودکنم مادر
    همه با این حرف سپهر به خنده افتادن
    عرشیا که پشت ستاره از پله ها می ومد پایین گفت:
    _مادر حواست باشه خودت چشم نخوری
    سپهر که در حال خنده گفت:
    _داداش بد زن زلیلی شنیده بودم خیلی عصبی ولیدادش جلو زنت موشd
    عرشیا پوزخندی زد و گفت:
    _داداش تنها فک کردی یا یکی هم بهت کمک کرده
    سپهر فکر کرد گفت:
    _نه با بابام فکر کردم
    همه به خنده افتادن
    عرشیا در گوش سپهر حرفی زد که باعث شد سپهر بگهموافقم حتما
    ستاره و سما با هم گفتن:
    _با چی موافقی هان
    عرشیا ابرویی بالا انداخت و گفت:
    _نه دیگه مردونه بود نمی شه
    ستاره گفت:
    _ا مردونه باشه با منم بله
    عرشیا خندید و گفت:
    _با شما نخیر
    لیلا خانوم که در تمام این زمان تماشاچی بودگفت:
    _ستاره صبحانتو سریع بخور باید بریم ارایشگاه
    ستاره صبحانه اش روخورد و اماده شود عرشیاسهیلاخانوم و سما لیلا خانوم رو به ارایشگاه رسوند و هنگام خداحافظی سهیلا خانوم گفت:
    _موهاتو درست می کنی عرشیا وگرنه من می دونم وتو
    عرشیا لبخندی زد و گفت:
    _اطلاعت خداحافظ
    ستارهچشمکی به عرشیا زد و گفت:
    _بای بای
    عرشیا گفت:
    _کجا بای بای هنوز کار داریم باید بگی های های
    همه به خنده افتادن
    هنگامی که وارد سالن ارایشگاه شدن
    خانوم احدی تا سما رو دید گفت:
    _سلام سما خانوم ابجی ات عروسه گلم
    سما دستش رو انداخت رو بازو ستاره و گفت:
    _بله خانوم احدی ستاره
    خانوم احدی گفت:
    _چشم ماشالله چه عروسی می خوای شی اقا دوماد رومی خوای دق بدیا
    <o> </o>
    ستاره لبخندی زد و گفت:
    _مرسی
    خانوم احدی گفت ستاره جون تو با من بیا بریمداخل اتاق من عروسامو اونجا درست می کنم
    بعد به دختری ریزه میزه گفت:
    _مهلا بقیه رو ه ترتیب به بقیه بچه بگو درستکنند سفارشی فهمیدی
    مهلا هم لبخندی زد و گفت:
    _خیالت راحت خاله
    ستاره به اتاق رفت مانتویش را در آورد و خانوماحدی بیش از4 ساعت رویه ستاره کار کرد ستاره دیگر از خستگی چشمانش بسته می شد
    خانوم احدی گفت:
    _به به چی شدی گلم بیا لباستم بپوش بعد یهوخودتو تو آینه ببین
    ستاره به کمک خانوم احدی لباسش را پوشید خانوماحدی تاج رو هم رویه سره ستاره تنظیم کرد و گفت:
    -عالی شدی اجازه می دی یه عکس ازت داشته باشمچون تو جز فوق العده ترین عروسایه عقده من شدی
    ستاره گفت:
    _خواهش می کنم و عکسی گرفت
    همه منتظر دیدن ستاره بودن
    ستاره دو طرف لباسش را گرفت و از اتاق بیرون امد
    مه مات و مبهوت به ستاره نگاه می کردن لیلاخانوم اشک ریزان به سوی دخترش امد و پیشانیش را بوسید و گفت:
    _محشر شدی ستاره فکر نمی کردم خودت باشی
    سهیلا خانوم هم لبخندی زد و گفت:
    _لیلا گریه نداریما اشکاتو پاک کن به به عروسخودم فدات شم سهیلا خانوم هم پیشانی ستاره رو بوسید و سما در حال تماس با عرشیاگفت که زود تر بیادید ولی سما طلاقت بوس از پیشانی خواهر کوچکش را نداشت او را بغلگرفت و در گوشش گفت:
    _بمیرم واسه عرشیا الان باید براش اب قند درستکنم
    ستاره هم با شرم گفت:
    -ای کوفت سما اذیت نکن امشب رو
    سما خندید گفت:
    _هر شبی رو میگی اذیت نکن امشب رو من نمی تونمبی خیالت شم ابجی
    از در ارایش گاه همان مهلا اومد و گفت:
    _اقا دوماد اومدن خیلی هم حل هستنا
    سهیلا خانوم به ستاره کمک کرد تا شنلش را بپوشدبعد از اینکه از عرشیا پول برایه مشتلوق گرفتن اجازه دادن عرشیا ستاره را ببیند
    ستاره از پله ها

    پایین نیامده عرشیا فریاد زد ستاره این سپهر منونیگه داشته نمی ذاره بیام زودتر ببینمت تند بیا پایین دیگه
    ستارهخندید و گفت:
    -حقته صبحی کی می گفت:
    _مردونه است
    عرشیا خنده ای کرد و گفت:
    _ای نامرد
    ستاره وقتی پایین امد عرشیا از دیدن او مات و مبهوت ماند.





  8. Top | #8

    تاریخ عضویت
    1388,05,11
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.37
    محل سکونت
    پیشه خدا
    نوشته ها
    678
    تشکر
    11,004
    سپاس شده 13,708 در 1,319 پست

    پیش فرض re: رمان ستاره ، باور کن | نویسنده : نادیا

    فصل 2.4


    ستاره لبخندی زد و دستی جلویه صورته عرشیا تکان داد و گفت:
    _عرشیا خوبی
    سپهر مبهوت به ستاره گفت:
    _ستاره خودتی نه و در حالی که دسته عرشیا را میکشید با خود ببرد گفت:
    _عرشیا من می گم ارایشگاه اینجا نیست تو بگواینجاست
    ستاره دست عرشیا رو کشید گفت:
    _چی چی رو اشتباه اومدید خوب منم ستاره دیگهیعنی اینقدر زشت شدم


    عرشیا لبخندی زد و رو به عرشیا گفت:
    _حرف دهتو بفهم ستاره خودمو من دیگه نشناسم برمبمیرم دیگه ستاره ماه شدی من الان دارم غش می کنم
    صدای سما از بالا می اومد می گفت:
    -عرشیا بذار عقد کنید بعد غش کن
    سپهر هم برایه خودشیرین بازی گفت:
    _سما جان گلم بیا بریم اینا اول زندگی حالشونخوب نیست
    سما اخمی کرد و گفت:
    _حواست باش ها ابجیم امروز نامزدیشه حقه اذیتنداری
    سپهر چشمکی زد و به صورت تسلیم دستانش رو بالابرد و گفت:
    _هر چه بانو عرض کنند
    عرشیا دسته ستاره رو گرفت و گفت:
    _بیا بریم عزیزم خیلی دیر شده
    ماشین عروس ماشین خوده عرشیا شد
    ستاره به عرشیا نگاهی کرد کت و شلوار مشکیپوشیده بود و کروات خاکستری زده بود موهایش را به طرز زیبایی ارایش کرده بود حسابیخواستنی شده بود
    عرشیامتوجه نگاه ستاره شد و گفت:
    _می پسندی خانوم
    ستاره با شیطنت گفت:
    -این چه طرز درست کردنه موهاست چیش
    عرشیا دستی به موهاش کشید و گفت:
    _هان یعنی بده همش تقصیر این سپهره دیگه گیرداده به طرف اینجوری درست کنه
    ستاره که خنده اش گرفته بود گفت:
    -رسیدیم خونه بعد خطبه عقد میری می شوری من ازاین مدلا خوشم نمیاد
    عرشیا اخمی کرد و گفت:
    _یعنی چی می شوری من با موهایه خیس بیام تو مجلسخیلیم بد نشده ها
    ستاره که دیگر نتوانست جلویه خنده اش را بگیرددر حال خندیدن گفت:
    _مهندس چه زود رفتی سر کار
    عرشیا که حرصش گرفت 2 دقیقه چیزی نگفت بعد روکرد به طرف ستاره گفت:
    _اره دیگه راست میگی رفتم سر کار خر شدم گفتم تورو بگیرم
    ستاره که می زد رویه دسته عرشیا گفت:
    _خیلی بدی یعنی از رویه خریت منو می گیری دیگهاره نارحتی همین الان بگو نه
    عرشیا خنده ای کرد و گفت:
    -نه دیگه من اصولا ادمیم که حرفی میزنم تا تش میرم
    ستاره روش رو برگردوند و تا اخر مسیر حرفی نزدعرشیا هم گه گاهی زیر لب می خندید و اهنگ رو زیاد می کرد تا اینکه به خانه رسیدند
    عرشیا از ماشین پایین امد همزمان با انها پشتماشن عرشیا سهیلا خانوم و لیلا خانومو سما با هم دیگه
    عرشیا دستش را لجو اورد ولی ستاره از گرفتن دستاو امتناع کرد و رو برگردوند ستاره می خواست عرشیا را تا دمه عقد اذیت کند
    عرشیا که زرنگ تر از این حرفا بود وقتی ستاره میخواست پیاده شود با او کاری نداشت جویه پایشان گوسفند کشتند و هنگام عبور از کنارگوسفند عرشیا سریع دسته ستاره رو گرفت ستاره هم که یدد جلویه جمع بده لج بازی کندچیزی نگفت
    وقتی وارد سالن خونه اشان شد پدرش و عمویش امدندو ستاره را بوسیدند
    و ستاره بعد از سلام و علیک با دختر هایه فامیلدر جایش نشست و لبخندی بر لب داشت عرشیا هم وقتی کنار ستاره می نشست حسرت رو ازچشم خیلی از دخترایه فامیل می دید به خصوص مهتا
    عاقد رفت طرف مردا
    و شروع کرد به خوندن خطبه ب بار سوم رسید شیطنتمگل کرد
    ستاره دسته عرشیا رو فشردو در گوشش گفت:
    _نمی خوای بله رو بگی گلم همه منتظرن
    ستاره اخمی کرد و گفت:
    -مطمنی پشیمون نشدی عزیزم
    عرشیا که رنگش به وضوح پریده بود گفت:
    _من غلط کنم پشیمون شده باشم ستاره من غلط کردمتو رو خدا اذیت نکن .
    ستاره نچی گفت و ادامه داد:
    _نه می ترسم پشیمون شی گلم
    عرشیا که رنگش خیلی پریده بود گفت:
    _خوشگلم تو رو خدا به جون من این تن بمیره
    ستاره هم که دیگر دید بسه اذیت کرد گفت:
    _با اجازه پدر و مادرم و بزرگ ترا بله
    صدای هوراااا فضا را پر کرد همه به ستاره کادوییمی دادند و بوسش می کردن
    عرشیا که حالش بد شده بود فقط به سپهر گفت:
    _بگو یه لیوان شربت بیاره فشارم افتاده پایین
    ستاره خندید و گفت:
    -تا تو باشی منو حرص بدی
    عرشیا لبخندی زد و گفت:
    -خدا بخیر کنه اخر و عاقبت ما رو
    بعد از چندی همهسوار ماشین ها شدن و به سمت باغیکه در فرشته بود رفتن
    در راه رفتن با بوق و هورا بچه ها دختر و پسرهای جوان به باغ رسیدن ستار در مجس خوشحال از اینکه به عشقش رسیده در این میانعرشیا را برایهرقص سپهر بلند کرد و ستاره با لبخند به عرشیا نگاه کد که ناگهان دیدمشکا با لباسی فیروزه ای به طرفش می اید لبخندی زد و به احترامش بلند شد مشکا دستهاو را فشرد و گفت:
    _ستاره یه تیکه ماه شید محشری گلم محشر
    ستاره لبخندی زد و گفت:
    -مرسی عزیزم بقیه پس کوشن
    مشکا گفت:
    -بقیه بچه ها نتونسن بیان به جاش گفتن عروسی میترکونن
    ستاره مشکا در حال حرف زد بودند که ناگهان ستاره دستی را بردوشش حس کرد عرشیا به او پشنهاد رقص داد و ستاره شروع به رقصیدن کردن
    دیگر اخریه مجلس بود و همه بعد از خداحافظی به خانه هایشان می رفتن در این میان دلهره ای عظیم در دل ستاره بود
    عرشیا دسته ستاره را گرفت و بعد از خداحافظی باپدر و مادر به طبقه بالا اتاق ستاره رفتن
    ستاره با کلی شرم وارد اتاق شد ولی عرشیا لبخندی زد و گفت:
    _ستاره یه نیگاه کن ببینم خجالتی






  9. Top | #9

    تاریخ عضویت
    1388,05,11
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.37
    محل سکونت
    پیشه خدا
    نوشته ها
    678
    تشکر
    11,004
    سپاس شده 13,708 در 1,319 پست

    پیش فرض re: رمان ستاره ، باور کن | نویسنده : نادیا

    فصل 2.5


    ستاره سرش پایین بود عرشیا به ستاره نزدیک شد و دستش را زیر چانه ستاره گذاشت و گفت:
    _باشه گلم اگه اذیت میشی می رم از اتاق بیرون وبوسه ای بر پیشانیه ستاره زد و به طرف در رفت
    ستاره که عاشق باعرشیا بودن بود به طرف او رفت ودستش را گرفت گفت :
    _نه نرو بمون
    عرشیا که رق خوشحالی از چشمانش می درخشید لبخندیزد و ستاره را در آغوض کشید و به طرف تخت برد و رویه تخت نشوند و گفت:
    _خوب افرین به خانوم گل خودم چظوری حالا خوبی گلم
    ستاره لبخندی زد و گفت:
    اوهوم خوب خوبم
    عرشیا گوشه ستاره را به نرمی در دستش گرفت وگفت:
    _تو خجالت نکشیدی سر عقد قلبم اومد تو دهنم ای نامرد چطو ر دلت اومد
    ستاره خنده ای کرد و گفت:
    _خواستم گربه رو دمه حجله بکشم خوشم میاد بدترسیدیا اگه دو دقیه دیر تر جواب می دادم همون جا غش کرده بود عرشیا هم از فرستاستفاده کرد و او را در اوغوش کشی و بوسه ای بر لبانه او زد و گفت:
    _اذیت کردنتم خوشگله گلم
    ستاره که حسابی سرخ شده بود سرش را پایین انداخت
    که باعث خنده عرشیا شد
    ستاره و عرشیا شبی با هم بودن شبی که برایشان زیبا بود اولین شب نامزدیشان
    ستاره هنگام خواب خدا رو بخاطر عشقش شکر کرد وبه خواب رفت
    صبح با وازش دستی بر رویه سرش بیدار شد چشمانشرا نیمه با کرد عرشیا یه زیبایش بالایه سرش ایستاده بود و گفت:
    _به به خانوم خوابلو هم بودن کم کم داره مشخصمیشه من زنه خواب الو نمی خواما بیدار شو ببینم
    ستاره بالش را گرفت و رویه سرش گذاشت و باالتماس گفت:
    _10 دقیقه فقط 10 دقیقه عرشیا
    عرشیا اخمی کرد و بالش را از دسته ستاره در آوردو گفت:
    _بی خود ده دقیقه راه ننداز چون اگه فقط دودقیقه دیگه از این در بریم داخل سالن پسهر ابرومونو می بره بلند شو ببینم
    ستاره چشمانش را باز نکرد و عرشیا گفت:
    _ستاره بلند نمی شی
    ستاره گفت:
    _نچ
    عرشیا هم ستاره را در آغوش کشید و او را بلندکرد و به طرف دستشوره اتاق ستاره برد و گفت:
    _خودت خواستی دیگه هی میگم رحم کنم
    ستاره در حال دست و پا زدن التماس گونه گفت:
    -عرشیا نامرد نشو جون ستاره بذار زمین
    ستاره حرفش را خورد چون عرشیا اب را به رویهصورتش ریخت و مانند پدری صورت دخترکش را شست
    ستاره هم اروم گرفت مثل کودکی ارام و حرف گوش کنسکوت کرد بعد لباسش را عوض کرد و ارایشه ملیحی کرد و همراه عرشیا به سالن رفت
    با همه روبوی کرد پدرش پدر شوهرش (یا همان عمپارسا) و مادر شوهرش (زن عمو سهیلا)
    و بعد با مادرش و سما روبوسی کرد و به سپهر همدست داد
    عرشیا در حال خوردن چایی رو به سپهر کرد و گفت:
    _شرمنده سپهر تو رم امروز از کار اندختما حالاساعت چند قرار گذاشتی واسه قلنامه
    ستاره نگاهی به سپهر انداخت و سپهر هم گفت:
    _نه بابا دادش تو کلا دردسری و بعد لبخندی زد وگفت شوخی کردم ساعتایه 10 یه نیم ساعت دیگه حرکت کنیم می رسیم سر قرار
    ستاره رو به عرشیا کرد و گفت:
    -قرار چی؟
    سپهر گفت:
    _اوه اوه بچه پرو یهو بزنش مردونه است
    عرشیا هم در جواب ستاره لبخندی زد و عمو پارساگفت:
    _ هیچی اذیت نکن ستاره رو سپهر عزیزم عروس گلممی خوان برن برا شرکت قلنامه کنند یه جایی رو
    ستاره کفی زد و گفت:
    _چه خوب مبارکه کی افتتاح می کنین هان
    عرشیا لبخندی زد و گفت:
    -با اجازه شما اخر هفته
    ستاره گفت:
    -خوبه خوب کارمندات رو اتخاب کردی
    عرشیا گفت:
    -اره همه رو انتخاب کردم حتی منشی رو گلم
    ستاره اخمی کرد و گفت:
    _منشیت نه اره
    سپهر گفت:
    _نه بابا مرده مگه نمی دونی بابا بزرگمو از قبردراوردم واسه اقاتون منشی باشه
    ستاره لبخندی زد و گفت:
    _چه خوب یادم باشه روزهافتتاحیه زودتر بیام بابابزرگتو زیارت کنم
    با این حرفه ستاره همه به خنده افتادن
    عرشیا در حال خندیدن گفت:
    -از نظر تو اشکال داره خانوم باشه
    ستاره پوزخندی زد و گفت:
    -من به شوهرم اطمینان دارم برام فرقی نمی کنه
    سپهر خندید و گفت:
    -اره مشخصه چقدرم برات فرقی نمی کنه البته دختره18 سالشه
    ستاره ناخود آگاه گفت
    _بی خود دختره 18 ساله چه معنا بیاد منشی شه
    عرشیا خیلی جدی گفت:
    _دیگه اینا به خودم ربط داره
    ستاره اخمی کرد و گفت:
    _مگه از رو نعشه من رد شی بذارم اون دختره منشیتشه
    چسما و سهیلا خانوم و لیلا خانوم هم که از قضیهبی خبر ودن همزمان گفتن:
    _ما با ستاره موافقیم
    عمو پارسا و اقا بهمن هم خیلی جدی گفتن:
    _بی خود بشینین ببینم شما هم اینا همه مردونهاست
    سهیلا خانوم گفت:
    -ا نه بابا حالا مردونه شد
    ستاره جان تا اقایون تکلیفه این قضیه رو روشننکنن همه خانوما خونه ما هستن
    ستاره و هم اخمی کرد و گفت:
    _عرشیا دیگه با من حرف نزن در ضمن یادم رفت بروهمون دختره واسه خودت بگیر
    عرشیا که در حال دویدن به طرف در بود گفت:
    _بابا اینا دارن شوخی می کنند دختره 27 سالشه ازمن 2 سالم تازه بزرگ تره چی میگید شما ها
    عمو پارسا رو کرد به طرف سهیلا خانوم و گفت:
    -خانوم خارج بود اینطوری زود عصبی نمی شدیاایران روت تاثیر گذاشته
    سهیلا خانوم ابرویی انداخت بالا و گفت:
    _کجاشو دیدی اقا تازه اولشه دیگه هم نبینمعروسمو شما ها عصبانی کنید
    سپهر هم در این میان منگ به همه نگاه می کرد
    عرشا به طرف سپهر رفت و گفت:
    _این شما و این هم یک میمونه تهرانی
    سپهر اول نگاه کرد و بعد دنبال عرشیا دوید وگفت:
    _من میمونم بچه پررو حالتو می گیرم صبر کنمببینم
    بلاخره با شوخی خنده به ساعت 9.5 رسید عرشیا وسپهر با هم رفتند سر قرار شب هم با یک جعبه شیرینی به خانه اومدن و شب رو دور همبودند و ستاره هم هنگام رفتن عرشیا به خان اشان ستاره هم با عرشیا رفت و صبح قرارشد عرشیا
    به شرکتش برود برایه روزه اوله افتتاحیه ولیستاره به خاطر اینکه امتحان داشت نمی توانست برود
    صبح هنگام رفتن به دانشگاه ستاره ناراحت ا اینکهنمی تواند روزه اوله افتتاحیه باشد عرشیا متوجه این عمر شد ولی به رویه خود نیاوردستاره هنگام خداحافظی خداحافظی سردی کرد ولی عرشیا دسته او را گرفت
    و گفت:
    _همسرتو بوس نکردی ستاره اخمی کرد و گفت:
    _اول صبحی اذیت نکن
    عرشیا لبخندی زد و گفت:
    _خیلی جدی می گم
    ستاره اخم کرد و گفت:
    _عرشیا
    عرشیا لبخندی زد و گفت:
    -تول منو بوس کن می خوام بهت یه خبر خوب بدمستاره هم وقتی دید خیلی تو دیده بوسه ای سریع زد و گفت:
    _بگو دیگه باید برم سره کلاس
    عرشیا گفت:
    -خانوم من مجلسه افتتاحیه رو برا ظهر اندختم بهافتخار همسرم
    ستاره خوشحال بوه ای محکم بر گونه عرشیا زد
    عرشیا هم در لبخندی زد و گفت:
    _عزیزم خفم کردی زشته دیگه برو سر کلاست
    ستاره لبخندی زد و گفت:
    -عاشقتم
    عرشیا در حال رفتن گفت:
    _ما کمتر
    ستاره اخمی کرد و گفت:
    _نشنیدم
    عرشیا خنده کنان گفت:
    -ببخشید اشتباه شد.



  10. Top | #10

    تاریخ عضویت
    1388,05,11
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.37
    محل سکونت
    پیشه خدا
    نوشته ها
    678
    تشکر
    11,004
    سپاس شده 13,708 در 1,319 پست

    پیش فرض re: رمان ستاره ، باور کن | نویسنده : نادیا

    فصل3

    ستاره به طرف کلاسش از پله ها بالا رفت وخواشحال از اینکه می خواد مشکا را ببیند مشکا سر را روی میز گذاشته بود سلامی بلندداد و بچه ها جواب سلامش رو دادن
    ستاره دسته مشکا رو گرفت و گفت:
    _مشکا حالت خوبه چت شده دختر
    مشکا تب کرده بود
    ستاره دسته مشکا رو گرفت و او را به سمت در بردو گفت:
    _شیرین سریع کیفشو بده
    ستاره در حال برد مشکا به بیرون گفت:
    _چی کوفت کردی اینطوری شدی هان
    مشکا در آغوش ستاره شروع به گریه کردن کرد ستارهمبهوت شده بود گفت:
    _چته دختر اتفاقی افتاده بگو ببینم
    ستاره با کمک به مشکا او را به حیاط دانشگاه بردرویه صندلی نشاند و گفت:
    _سریع باش چت شده دختر؟
    مشکا گفت:
    -داشت می مرد
    ستاره با تعجب گفت:
    _کی کی داشت می مرد هان
    مشکا گفت:
    _کامیار اگه ده دقیقه دیر تر می رسوندنشبیمارستان تموم کرده بود
    ستاره با تعجب گفت:
    _واسه چی خودکشی کرده بچه نه نه خر
    مشکا گفت:
    _همش تقصیر من بود ستاره کامیار 1 ماه بود که بهمن گیر داده بود بهت بگم دوستت داره ولی من لام تا کام بهت هیچی نگفتم اون امیدواربود که من بهت خبر دادم همه چی حله وقتی اون روز فهمید تو می خوای با یکی دیگهنامزد کنی داغون شدن رو تو چشاش دیدم بهم زنگ زد هر چی از دهن دراومد گفت ستارهکامیار بی گناه اون یه عاشق گناه یه عاشق چیه تو بگو دختر
    ستاره لبخند تلخی زد و گفت:
    -گناه من چیه؟که عاشق عرشیام من نمی تونم به کسیدیگه ای جز عرشیا فکر کنم به کامیارم گفتم
    بهتره توام شورشو در نیاری حالا که زنده است بسهدیگه تو تقصیر کار نیتسی تو واقعیت رو نگفتی درسته ولی من حرف دلمو بهش زدم اونباید واقعیتایه زندگیشو قبول کنه همین.
    مشکا پوزخندی به ستاره زد و گفت:
    _قدیما مهربون تر بودی چی شد
    ستاره لبخند تلخی د و گفت:
    _اره قبلا عاشق نبودم ولی الان هستم
    مشکا و ستاره انروز به کلاس نرفتن و ستاره ومشکا در پارک با هم در مورد اتفاقات که باعث خودکشی کرد صحبت می کردند
    ستاره موبایلش زنگ زد و تصویر عرشیا رویه گوشیشافتاد و جواب داد
    _الو
    _الو ستاره کجایی گلم من جلو در دانشگاهم
    ستاره که یادش رفته بود عرشیا بیاد دنبالش با منمن گفت:
    _راستش ...راستش ...دوستم مشکا حالش بد شد بهخاطر همین دیگه نرفتم سر کلاس
    عرشیا گفت:
    _کجایین بیام دنبالتون
    _ستاره گفت:
    _نه نمی خواد مشکا ماشین اورده میام خودم
    عرشیاارام گفت:
    _باشه
    ستاره در جواب عرشیا گفت:
    -کاری نداری عزیزم
    عرشیا گفت:
    _نه کاری ندارم ولی برو خونه ما بعد ا ظهر خونهما هستند همه
    ستاره گفت:
    _باشه خداحافظ می بینمت
    عرشیا هم گفت:
    -باشه گلم بای
    ستاره رو به مشکا کرد و گفت:
    _بریم مشکا دیگه دیر شد
    ستاره اول مشکا رو به خانه رساند و بعد از آن بهخانه عموش رفت
    اف اف را زد سهیلا خانوم پاسخ داد:
    _بیا تو گلم خسته نباشی
    ستاره لبخندی زد و گفت:
    _مرسی زن عمو
    ستاره وارد شد و دید کسی در خانه نیست گفت:
    -زن عمو پ بقیه کجان
    سهیلا خانوم بعد از روبوسی با عروسش گفت:
    _گلم کسی قرار نبود بیاد
    ستاره با تعجب گفت:
    -ا عرشیا خودش گفت همه خونه شمان
    سهیلا خانوم لبخندی زد و گفت:
    -حتما بخاطر اینکه تو رو بکشونه اینجا اینکارکرده
    ستاره خنده ای کرد و گفت:
    _از دست این پسر حالا زن عمو به شما رفته یا بهعمو
    زن عمو لبخندی زد و گفت:
    _نمی دونم تو فکر می کنی به کدوممون رفته
    ستاره خنده ای کرد و گفت:
    _از نظر قیافه به شما رفته ولی اخلاق به عمو جون
    سهیلا خانوم خنده ای کرد و در حال رفتن بهآشپزخانه گفت:
    _خوشم اومد عروسه خودمی تا آخر همین طور باشهستاره طرفدار من باش
    ستاره خنده ای کرد و در حالی که به سمت اتاقعرشیا به طبقه بالا می رفت گفت:
    _چشم قربان
    ستاره لباسش رو عوض کرد بعد از اینکه صورتش راشست
    به طبقه پایین اومد سهیلا خانوم اب پرتغال را بهدستش داد و گفت:
    -بخور گلم دلت خنک شه
    ستاره گفت:
    _مرسی زن عمو راستی چرا این منیر خانوم نمیادکاره شما رو انجام بده
    سهیلا خانوم گفت:
    _راستش خودم گفتم نمی خواد بیاد به دلم نمیشینهخودم تمیز می کنه بیشتر خوشم میاد به دلم می چسپه
    ستاره لبخندی زد و در حالی که لیوان پرتغال روبه طرف دهانش می برد گفت:
    _از دسته شما زن عمو جفت مامانیدا
    سهیلا خانوم خنده ای کرد و دستش را به حالتتهدید به طرف ستاره برد و گفت:
    _ای ای حواست باشه پشته جاری من حرف نزنی در ضمنمن ازت یه خواحشی دارم ستاره جان میشه انجام بدی
    ستاره دستش رو چشمانش گذاشت و گفت:
    _شما امر به فرمایید
    سهیلا خانوم گفت:
    _دوست دارم به جا زن عمو بهم بگی مامان دوست دارم راحت باشی دوست دارم مثل یه دخترنداشتم باشی می فهمی ستاره چی میگم
    ستاره بوسه ای بر صورت سهیلا خانوم زد و گفت:
    _حتما مامان جون خوبه مامان
    سهیلا خانوم هم بوسه ای بر گونه ستاره زد و گفت:
    _مرسی گلم
    صدای عمو پارسا اومد گفت:
    _به به عروس و مادر شوهر چه حرفایی می زنیددارید پشت منو و پسرم چی می گید
    ستاره در حال خندیدن به طرف عمو پارسا رفت و کیفشو کتش رو گرفت و گفت:
    -من غلط کنم پشت شما حرف بزنم
    پاراسا بوسه ای بر پیشانی عروسش زد و گفت:
    -گلم از تو مطمئنم امان از این سهیلا خانوم
    سهیلا خانوم که داشت غذا رو بهم میزد گفت:
    _چی گفتی نشنیدم
    عمو پارسا در حالی که دستش بالا به حالت تسلیم بود به طرف همسرش رفت ستاره هم وقتیصدایه زنگ در را شنید سریع رفت درو باز کند در حالی کت و کیف عمو پارسا رو رویهچوب لباسی می گذاشت
    بعد به طرف ایفون رفت عرشیایه عزیزش جلو در باماشین ایستاده بود ستاره رفت به طرف حیاط تا در را باز کند که دید در کنترلی بازشد
    ستاره اخمی کرده بود
    عرشیا از ماشین پیاده شد و به طرف ستاره می اومدگفت:
    _به به خانوم بد قول چرا اخم کردی
    ستاره گفت:
    _تو که اف اف رو دی واسه چی زدی وقتی در کنترلی
    عرشیا با شیطنت گفت:
    _اخه می دونی چیه من بخاطر اینکه عزیزم بیاد واولین نفر ملاقات کنم اومدم و بعد بوسه ای بر گونه ستاره زد و ستاره هم در جوابشبوسه ای به گونه او زد و
    ستاره کت عرشیا را گرفته بود
    عرشیا رو کرد به طرف ستاره و گفت:
    _گلم من برم دست و صورتمو بشورم
    ستاره وقتی عرشیا می رفت از پشت به او نگاه کردکت و شلواری مشکی پوشیده بود و موهایش که همیشه به طرف بالا شانه میزد از پشت صافبود
    دلش لرزید یاد صبح افتاد او چگونه می توانست پارویه دلش بگذارد عرشیا پایین اومد و به طرف سهیلا خانوم اومد
    _مامان غذا چی داریم
    سهیلا خانوم در حالی که به پسرش نگاه می کرد گفت:
    _اول سلامت کو دوم وقتی سره سفره اومدی می فهمیچیه سوم بو پیشه بابات باهات کار داشت
    عرشیا تعظیمی کرد و گفت:
    _اول سلام بر مامان گلم دوم چشب برا غذا صبر میکنیم سوم الان میرم پیشه بابا
    عرشیا در حالی که میرفت به ستاره چشمکی زد ستارههم خندید و به داخل آشپزخان رفت و به سهیلا خانوم گفت:
    _زن عمو چی ببرم سره سفره
    سهیلا خانوم اخمی کرد و ستاره خندید و گفت:
    _ببخشید مامان جون یادم رفته بود
    سهیلا خانوم خندید و گت:
    _باشه اولین بارته می بخشمت
    همه بعد ناهار امده رفتن به شرکت شدن
    ستاره در حال پوشیدن شاله فیروزه ای خود از اینهبه عرشیا نگاه کرد که داشت ادکلن میزد کت شلواری سربی پوشیده بود و و بویه ادکلنشستاره را مست کرده بود ستاره اخمی به عرشیا کرد و گف:
    _می خوای دله دخترایه مردم ببری
    عرشیا لبخندی زد و دو دستش را به دور کمر ستارهحاقه زد و گفت:
    _چی چی گفتی من فقط خودمو واسه یه دختر خوشگل میکنم اونم طوئی این چه تیپی زدی خانوم
    ستاره خنید و کروات عرشیا رو کشید گفت:
    _حرف خودمو به خودم میزنی ای بچه پرو
    صدای سهیلا خانوم امد که عرشیا و ستاره رو صدامیزد
    و در راه ستاره منتظر بود ببیند عرشیا رئیس شرکتاست کامندانه او چه می کنند
    وقتی عرشیا واردشد همه به افتخار کف زدن ستارهتا آخر ساکت گوشه ایستاده
    عرشیا به سمت ستاره اومد و تک تک کارمندان ا به انها معرفی کرد وقتی به منشی رسید ستارهخنده اش گرفت او دختری سبزه بود با چشمانی درشت و صورتی استخوانی در کل دخترهبامزه ای بود اسمش مهلا معتمدی بود ستاره با او دست داد و لبخندی زد ستاره تا آخربرنامه با سما دربازه شرکت و کارمندانش نظر می دادن
    تا اینکه ستاره بی حوصله شده بود و بلاخره برنامه به آخر کشیده شد
    ستاره از عرشیا و بقیه خداحافظی کرد با کمی سردرد که به خاطر پردردسر بودن روزش با کمی سختی خوابید



صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. رمان ستاره ای که ستاره بود | zmnm کاربر انجمن
    توسط zmnm در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 133
    آخرين نوشته: 1393,01,28, ساعت : 01:33 قبل از ظهر
  2. ستاره، باور کن | نادیا کاربر سایت | موبایل
    توسط باقری در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: 1391,04,28, ساعت : 03:56 بعد از ظهر
  3. ستاره، باور کن | نادیا کاربر سایت | معرفی و نقد کتاب
    توسط lilil در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 10
    آخرين نوشته: 1390,11,17, ساعت : 11:27 بعد از ظهر

نمایش کاربران بازدید کننده از موضوع : 213

You do not have permission to view the list of names.

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •