| |||
| | #1 (لینک مستقیم) |
| کاربر عادی ![]() | پست معمولی : +2 امتیاز اول از همه میخوام تشکر کنم از آناهیتا و مریم عزیز که زحمت این رمان رو کشیدند، به شخصه برای من این رمان خیلی متفاوت بود با رمانهای دیگه، عشقی که سالومه داشت خیلی پاک و قشنگ بود..خیلی دوست دارم نظر دوستای عزیزم رو بدونم... چکیده رمان : در افق نگاه سالار به دنبال یک نقطه روشن بودم . نگاهش مثل یک شهاب بر فضا کمان زد شعله سرخ اتش نوری رقصان در چهره روشنش ایجاکرده بود گفتم:علاقه چیزی نیست که به زور به کسی داد قلب من یکبار پذیرای عشق شد خلاصه رمان : داستان دختری به نام سالومه که بعد از فوت پدر و مادرش به خواست پدرش پیش خانواده پدری بر میگرده اما رفتار عمه ها و دختر عمه و پسر عمه هاش با اون خیلی بده چون اون و مادرش رو مقصر از دست دادن برادرشون میدونن سالومه تو این خانواده که هیچ علاقه ای به اون ندارن زندگی میکنه و عاشق پسر عمه اش سالار میشه پسری که هیچ کس حق نداره رو حرفش حرف بزنه و ماجرای اصلی از اینجا آغاز میشه ........ ... و ندايي که به من مي گويد : " گر چه شب تاريک است دل قوي دار ، سحر نزديک است" ... |
| | |
| تشکر شده توسط : | *_*aseman*_*, ...teresa..., .Mania., arnavaz, CIVIL, fatima531, hiva, leila.kh, Maedeh, mrym_98, n!loof@r, paradise, Sahar.M, sahar100000, sama64, sanaz.p, sar-almaz, shide, sogand.sh, soooo, yasi70, °Hal¡¥aS°, آتوسا ایرانی, بانوی بهاری, خانم فسقلی, ديزج, سیده, شهرناز, طلوع عشق, مسافر كوچولو, نگان, پامچال, پدیده, پروانه! |
| تبلیغات | |
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸
نوشته ها: 456
تشکرها: 1,084
تشکر شده 2,825 بار در 467 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز منم با دوست عزیز موافقم رمان بسیار جالبی بود عشق هر دو نفر قابل ستایش بود و رمان به شیوه ای معقول پیش رفت از نویسنده و دوستانی که زحمت تایپ این رمان رو کشیدن صمیمانه تشکر میکنم و از طرف خودم و دوستداران این رمان یه خسته نباشید جانانه میگم | ||||||||
| | |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۸ محل سکونت : canada
نوشته ها: 744
تشکرها: 1,852
تشکر شده 6,076 بار در 1,077 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز vay vaghean vaghean mer30 khaily khoshgel bood man ke vaghean khosham oomadaz tamame kasani ke bara in roman zahmat keshidan mamnoonam هنگام گذر از باغ گل سرخ، گل سرخی را به شدت غمگین دیدم، علت را پرسیدم. ؟ گفت: دلم گرفته... گفتم: از چه کسی؟ گفت: از یک دوست... گفتم: کدام دوست؟ گفت: گل نیلوفر را می گویم... کمی با دقت نگریستم و ساقه رونده نیلوفر را به دور ساقه آن دیدم.گفتم: چون نیلوفر به دور ساقه ات پیچیده و بالا رفته ناراحتی؟ گفت: نه، من خودم دستش را گرفتم تا بالا بیاید. اما همینکه قدش از من بلندتر شد، نرده های آهنی باغ را به من ترجیح داد و به دور آنها پیچید... خیلی عصبانی شدم، چقدر از نیلوفر بدم آمده بود، ناخودآگاه کمر خم کردم تا نیلوفر قدرناشناس را از ریشه در بیاورم،.. اما ناگهان گل سرخ خاری به شدت در دستانم فرو کرد و گفت: شرط مهمان نوازی نبود، اما به هر حال نیلوفر دوست من است...!! | ||||||||
| | |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸
نوشته ها: 40
تشکرها: 91
تشکر شده 385 بار در 58 پست
کتاب مورد علاقه : بیوتن | بدون امتیاز : 0 امتیاز واقعا رمان زیبایی بود و خیلی متفاوت... سرعت تایپم خیلی خوب بوود واقعا ممنون this will also pass... | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #5 (لینک مستقیم) |
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز واقعا رمان زیبایی بود از دوستانی که زحمت تایپ این رمان رو کشیدن تشکر میکنم ![]() |
| | |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۸ محل سکونت : لاهیجان
نوشته ها: 29
تشکرها: 0
تشکر شده 156 بار در 22 پست
| بدون امتیاز : 0 امتیاز رمانش خیلی قشنگه ولی سالار خیلی خشک و خشن بود بعد با اینکه زنش بود با هم رسمی حرف می زدن | ||||||||
| | |
| | #7 (لینک مستقیم) |
| Guest | سلام باتشكر از تايپيست ها. به نظر من موضوع خوبي داشت.ولي بعضي جاهاقلمش خوب نبود.به خصوص آخرش معلوم نشد سالار چرادير ازسفر برگشته يا خونه با فاميل چه برخوردي كرده.همينطور رفتارسالار بعد از عاشق شدن زياد فرق نكرده بود. انگار نويسنده ميخواست سروته قضيه روزود هم بياره. |
|
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت : London
نوشته ها: 893
تشکرها: 28,404
تشکر شده 1,660 بار در 821 پست
کتاب مورد علاقه : در امتداد حسرت,پانتی حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز dastetoon dard nakone, roman e khaili ghashangi bood. میدونی مشکلم چیه ؟ مشکلم اینه که این روزا عده ای یه جوری زیر آبی میرن که دلت می خواد بهشون بگی : من نگاه نمیکنم بیا بالا یه نفس بکش لااقل خفه نشی ! ![]() | ||||||||
| | |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸ محل سکونت : Germany
نوشته ها: 94
تشکرها: 1,576
تشکر شده 396 بار در 79 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز سلام، اول دست دوستان عزیزی که زحمت تایپ را کشیدند درد نکنه، با تایپ این کتاب در لحظات خوبشون ما رو هم شریک کردن، پس ممنون ۱۰۰۰ بار. کتاب، واقعا نسبت به خیلی کتابهای دیگه با نظم تاپ شد، ما تقریبا هر روز بخش جدید داشتیم، که قابل تقدیره. قابل تقدیر، چون کسی که این جا تایپ میکنه با میل خودش و لطف این مسئولیت رو پذیرفته و دوستان عزیز الحق که منت گذاشتن و لطف کردن. داستان سر ۲ شخصیت سالار و سالومسه که القصه اسمهاشون هم به هم میاد.(کار خدا رو باش) سالار که دایی جان رو خیلی هم دوست داره، اصلا خبر نداره داییش چه کاره بوده. سالومه رو آورد ازش سرپرستی کنه و سرپرست یعنی -سالار( که خیلی هم مومن و معتقد)- اصلا بهش خوش امد هم نمیگه(البته سالار ادم خوبیه .اما خانوادگی بی ادبن)، بعدش میگه برام مثل سارا بودی، من که نفهمیدم یعنی چی. خانواده پدری کلا جوری داشت این سالومه، همه بی ادب و ترسو و البته نماز خون،دست بزن هم دارن که بارها قدرتشون رو نشون دادن، من فقط موندم روز آخر چرا با هم این بچه رو کتک زدن حالا احسان بکش و عمه جون از اون ور دختر عمهها هم دستی میرسوندن که مبادا از قافله بمونن(هر چند عمه بزرگه حق داشت که خون سالومه رو بریزه چون دختر خودش رو سالار جان نگرفت) ،اما سالی جان در برابر این گردان کتک بزن فقط دستش شکست، (واقعا این زنهای کولی عجب جونی دارن ها ، سالومه کلاس ورزشهای رزمی نرفته بود که ،رفته بود؟) ، این تیکه یک کم فلفل نمکش زیاد بود. حالا میرسیم سراغ عاشقیت، سالومه دختر کوچولو ۱۸ ساله ، میاد خونهٔ عمّه جون، پیش پسر عمّه جون که همه ازش میترسن مثل چی، اما چون سالومه همان طور که در آخر رمان معلوم شد خونشون تک خوابه بوده و دیده و یاد گرفته که دلم بردن از آقایون نه تنها هدف بلکه وظیفه است و البته باباش هم کلی بهش درس عآشقیت داده،( که در آخر هی به چشم سالار میکشه، که من میدونم و تو نمیدونی.) سریعا عاشق بد عنقترین ادم (سالار) میشه و از اون حرفهای قلمبه و سلنبه میزنه، فک کنم مامانش به باباش یا بر عکس میگفتاا. حالا سالار جان(با اون شال سبز سالومه کشش ) رو باش، با خودش ۲ ۲ تا ۴ تا میکنه که از این نمیشه گذشت ، اساسی پا پیچ شده ، سالار جان هم میخواد گناه نکنه، با خودش میگه جهنم عقدش میکنم. بعد سالی جون میپرسه عشق چیه ،میگه نمیدونم یه چیزی هست لابد /که تو ازش حرف زدی. بعد سالومه، از رفتارش مدام تعریف میکنه(فک کنم چراغی شده بود) .سالومه به خودش میگه >درسته نمیگه دوستم داره اما میدونم داره، دلیلش اون شور و هیجان سالار در شبهای خاص. و البته این از اون کتابا ست که جا برای متلک و خندیدن زیاد داره(البته منظورم این نیست که به نوشته ایراد بگیرم، منظور همون پر چونگی بعد از کتاب یا فیلمه، که همه با هم میشینن و در بارش حرف میزنن و میخندن و همین باعث میشه اون کتاب یا فیلم در ذهن میمونه البته کمی شیرینتر ) کتاب خوبی بود هرچند آخرش با دستپاچگی و کلی علامت سوال تموم شد. اما نویسنده قدرت بیان لحظات احساسی رو واقعا داره. من از مثلا ۵ امتیاز به این داستان 3 میدم. با احترام سحر جهان ساعاتش را با چشمان تو تنظیم میکند. نِزار قبّانی | ||||||||
| | |
| | #10 (لینک مستقیم) |
| کاربر عادی ![]() | بدون امتیاز : 0 امتیاز ![]() DAR KOL MAN ASHEGHE SHAKHSIYATE SALAR SHODAM |
| | |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| حریر, راکبری, رمان, معرفی, نازکترین, نقد, نوازش, کتاب |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| ملکه جنوب | ر.اکبری | معرفی و نقد کتاب | setareh30 | ایرانی | 25 | ۲۲ خرداد ۱۳۹۲ ۰۵:۵۷ بعد از ظهر |
| پریا | ر.اکبری | معرفی و نقد کتاب | Number-One | ایرانی | 18 | ۳ خرداد ۱۳۹۲ ۱۱:۵۷ قبل از ظهر |
| و بار دیگر مجنون | ر.اکبری | معرفی و نقد کتاب | hiva | ایرانی | 25 | ۱۷ بهمن ۱۳۹۱ ۰۱:۲۸ بعد از ظهر |
| چشم هایت مال من | ر . اکبری | معرفی و نقد کتاب | mahsan | ایرانی | 15 | ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۵:۲۴ بعد از ظهر |