ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان در دستان سرنوشت | helga1980 کاربر انجمن - صفحه 3
تور


نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
88. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    1 1.14%
  • 15 تا 20

    19 21.59%
  • 20 تا 25

    22 25.00%
  • 25 تا 30

    26 29.55%
  • بالای 30

    20 22.73%
صفحه 3 از 18 نخستنخست 123456713 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 180
  1. Top | #21

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    خرداد 1389
    نوشته ها
    522
    میانگین پست در روز
    0.34
    تشکر از کاربر
    11,423
    تشکر شده 57,534 در 504 پست
    حالت من
    ShadOsarhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت هجدهم
    آنا اینقدر زنگ زده بودکه دیگه شارژ موبایلش رو به آخربود. کلی جازنگ زده بو د قیمت گرفته بود، درنهایت به این نتیجه رسیده بود که نمیتونه بره هتل ،بایدبره یه مهمانپذیر، ولی بدترین جای قضیه این بود که آنا فقط کارت ملی داشت وبدترازاون اینکه ازش یا شناسنامه میخواستند یا همسر و کارت شناسایی که مطمئن شن مجرد نیست چون به دختر مجرد اتاق نمیدند.
    مطمئن بود که نمی تونه بعد اون همه حرفی که به اسدی جلوی پسرش زده ، حالا برگرده و بخواد شب پیششون بمونه، گزینه رویا هم که از اول منتفی بود، فخری جونم که دسته کم تا سه روز آینده سفر بود.کلا تنها چیزی که میدونست این بود که توبدجایی خودش را گیر انداخته، تلفنهای پدرش را هم که مرتب ریجکت کرده بود، دیگه حالا جرات اینکه به پدرش زنگ بزنه ببینه شناسنامش پیش اسدی هست یا نه رو هم نداشت. چون مطمئن بودپدرش امون نمیده انا سئوال کنه.
    توبررسی اوضاعش بود که دوباره تماسها شروع شد، انگار مسابقه بود، هم اسدی، هم پدرش ، و بدتر از همه رویا بود که اونم انگار از دو دقیقه پیش رفته بود تو بازی پدرش ،چون اونم زنگ میزد. آنا گوشی را سایلنت گرده بود تا شارژش تموم نشه، ولی همین خاموش و روشن شدن صفحه هم داشت عصبیش می کرد. مطمئن بود دست باباش بهش برسه ،خداباید بهش رحم کنه.
    گشنش بود ولی ترجیح می داد اول تکلیف شبش را معین کنه. یه فکری مرتب می اومد تو سرش ولی خیلی واسش انجامش سخت بود، دوست نداشت بابرخورد و رفتارهایی که دیده به کسی رو بزنه که نمی دونه می تونه رو کمکش حساب کنه یا نه. از طرفی وقتی می دید که چطور ضامن سودو معامله اون وپدرش شده به خودش حق می داد که ازش بخواد که کمک کنه.
    چند بار شماره رو گرفت ولی سریع قطع کرد. نمی دونست اگه بگه نه چیکار باید بکنه. ولی وقتی نگاهش به ساعت ومیس کالهای روی گوشی افتاد تصمیمش را گرفت.
    امیر هنوز از پارکینگ شرکت کامل بیرون نزده بود که فرهاد رو دید.که داره سریع بر می گرده بالا.



    _سلام، فرهاد.
    *سلام.
    _چرا می دویی؟
    *خوب شد دیدمت. گوشیم از عصر جا مونده دفترمیرم بیارم.درضمن خانمتون هم گمشدند.
    _یعنی چی؟
    *آناهید گمشده.
    _خوب.
    *خوب هیچی دیگه.منوخانم زندیه 3 ساعتی هست دایم دنبالش می گردیم.
    _به تو چه ربطی داره؟
    *دلایل که زیاده.همسر دوستم، موکل پرونده فعلی.دوست رویا خانم، بازم بگم؟
    _بنده هم در جریانم، پدرشون فکر کردند بی بی سیتر گرفتند، تازه گی هی زنگ می زنه، امیرجان پسرم، انا کلانتریه، امیرجان شاکی انا فلان ، امیرجان آنا بهمان، مردک فکرکرده واقعا امیر جان دامادشه، منم بهش گفتم توجلسه هستم، بعد باهاش حرف می زنم. مردک.
    *آخه اوضاع مشکوکه امیر. رویا می گه رفته دبی،ولی از طرفی به رویا اس ام اس داد که اگه آنا تا شب نره خونه وکیلش پدرآنا را در میآره.
    _اصلا هم مشکوک نیست. آقا ایران تشریف دارن.دیشب هم با همسرشون با بابا یه ملاقات شام کاری داشتند، ظاهرن یه تغییراتی تو معامله با بابا دادن، می خواد جنساش را از بابا پس بگیره با یه ضرر 30 درصدی که به بابامیده یا بابا جنسها رو نگه دراه ولی پول رو زودتر از موعد با 30 درصد کسر بده بهشون. اصلا معلوم نیست چش هست.البته به بابا گفته که زده تو یه معامله دیگه، ولی بابا می گه کشتیش توگمرک مصادره شده،یه بدهکاراشم فراریه..ولی دستی جلوبابا رونکرده ،هی آسمون ریسمون یه معامله دیگه را با یه طرف قطری بافته.
    *عجب، پس ایران هست.
    _بله هست ولی شما به رویا خانم زندچیزی نفرمایین.نمیخوام ریاحی فکر کنه کنه من چیزی گفتم به تو.
    *اکی من برم.
    _بله برین. اینقدر رویا خانم رو معطل نکنین.
    *چشم.
    امیر به محض پیچیدن توخیابون، رویا رودیدکه توماشین فرهاد نشسته و داره با گوشیش ور میره ولی اهمیتی نداد و به سمت خونه راه افتاد.
    در دستان سرنوشت | helga1980 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
    ویرایش توسط helga1980 : 1391,12,15 در ساعت ساعت : 12:42

  2. 181 کاربر از پست helga1980 تشکر کرده اند .

    *$~رازگل سرخ~$* , *_*aseman*_* , *سمیه م* , --Nila-- , afroodit , ailin_nady , Altin ay , amirhosseinac , anna43 , aphroodit , arefe jooon , arezoo20 , asal Queen , atefeh_49 , AtI2020 , ayandeh1 , azda , azisadeghi , balatanha , barane khazan , behnazhmz , blub2000 , bneta , degeer , elmira.t , elmiraa_20 , elmirareza , fateme. , fatima64 , fereshth , fk-osh-d , gandomsa , ghazal-abd , go501 , harimeshgh , haveking , hediyeh_b , homa* , homa41 , h_t_h_1984 , ili mah , joana , Just Say No , katoore , khademre , kiana61 , Lida2014 , lili.sz75 , M mehrane , m0zhdeh , Mahdis @69 , mahdiye21 , mahr0kh , mahshid_3d , mahtab10 , Maman fariba , maryam.khakbaz , maryam1363 , maryama1992a , maryammoayedi , maryiana , maryta , matinmiw , matin_a , mehnoosh , mehrniaa , mehrnoush_re , melodina , meno , mfr60 , milana , monir1343 , moon_light , mzm1368 , nahid71 , nana27 , narciss , ned67 , nedaj , New Age , nikaan , nilloblue , p@ry , PAEEZ70 , paiz , paria_pari , parisaparisa , parmis86 , parnian23 , Patient.Stone , raha72. , ramanava , ramou2030 , rayhane22 , reyhaneh2020 , reza9000 , roya1365 , rozan98 , sabah70 , saba_bad , Sam!ra , samandf , samira1362 , sana98 , sanaz_ , sanjahak* , sardes , sarma1010 , sedena , sefid65 , setaresetar , setayesh1363 , setayesh1976 , shiva-71 , sh_karan , sinsor , sogand.m , soheilam , Sokout , somy_kh , strich , takshakh2838 , tama1011 , tania_7 , taranomeabshar , Titania1273 , unichorn , yasamin_34 , yasesabs , you &i , zanbagh , ziiiziii13 , zina , Z_M267 , ρąяміŚ , آتری , آرام.د , اب و اتش , افسانه1362 , النار , اهورای , ایلکای2 , بازیگوش , برادپیت , بی بی گل , تنهـــــآ , تهران بانو , حنیفا58 , خانوم عسلی , خیال غزل , رهان , ریحون , زوها , سارا 26 , سانازارمان , سرتق , سکوت من , شادزی , شادی* , شیرینusa , عسل خوشگله , فانتین , فتانه.پ , فرحناز65 , ققنوس98 , لمیس20 , لیلا ص , م.نوری , مادرم , مهستی , نسرین... , نیاز.ش , هدیه , هوفریا , ویشار , چشم قشنگ , کریستال , گلبو , ღ Seti ღ , •● نیلوفر 72●• , •●شقایق●•

  3. Top | #22

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    خرداد 1389
    نوشته ها
    522
    میانگین پست در روز
    0.34
    تشکر از کاربر
    11,423
    تشکر شده 57,534 در 504 پست
    حالت من
    ShadOsarhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت نوزدهم

    امیر هنوزلباسهاش رودرنیاورده بود،گوشیش را از جیبش دراورد، قبل ازاینکه بزاره رو میز یه نگاهی انداخت، و آه از نهادش در اومد. اون از پدر اینم از دختر که چهار تا میس کال انداخته بود. این خونواده انگار عزمشون رو جزم کرده بودند برن رو نرو امیر.
    خواست بیخیال شه ولی قبلش گوشی رو از سایلنت برداشت و یه زنگی به فرهاد زد.
    _جونم؟
    *فرهاد چی شد؟
    _به توچه.
    *فرهاد. میگم چیشد؟
    _چطور؟کاری داری؟
    *فرهاد!!!
    _خیلی خوب.هیچی بابا خبری ازش نیست. باباش هم فکرمیکنه پیش خانم زنده، هی زنگ می زنن به خانم زند.پیله می کنن.
    *اکی.خدافظ.
    _وایسا ببینم.واسه چی می پرسی.
    *به توچه فرهاد جان.بای
    امیر سریع تماس را قطع کرد. و تماسهای فرهادم مر تب ریجکت می کرد. نمی خواست وارداین ماجرا بشه، حتی بدش هم نمی اومد این رویا خانم با نزاکت یکمی از دست ریاحی گوشمالی بشه،ولی به میس کالهای آنا که نگاه انداخت، تصمیم گرفت یه زنگ بزنه وقائله جستجورا پایان بده ، میدونست یکم دیگه طولانی شه،مجبوره تورودربایستی پدرش اونم بره گروه جستجو.ولی به محض اینکه تماس گرفت و دیدگوشی انا خاموشه.بهش برخورد. می دونست آنا به محض اینکه گوشی رو روشن کنه، اس ام اس میسکال به دستش میرسه.عصبانی گوشی را ول کرد رومیز ورفت دوش بگیره.
    ***
    آنا مستاصل نشسته بود تو یه ساندویچ فروشی طرفهای منیریه، نمیدونست چرا فکر کرده بود می تونه از امیر کمک بگیره. 4بار تماس بی جواب انا رومطمئن کرده بود که امیدی نبایدبه اون داشته باشه. گوشی را خاموش کرد تا از شر تماسها واس ام اس های تهدید رویا و پدرش راحت بشه. همیشه تو غصه و ناراحتی چاره کار واسش خوردن بود، اینقدرکه احساس انفجاربهش دست بده، ولی از استرس اینکه شب چی می شه حتی با وجودگشنگی غذا از گلوش پایین نمیرفت. حساب دودو تا چهار تا بود، جز خونه اسدی جایی نمی تونست بره.
    گوشی را روشنکردتا به آژانس زنگ بزنه، متوجه تماس ناموفق امیرشد.انگار امیدی به دلش اومد. معطل نکرد وبه امیر زنگ زد.


  4. 176 کاربر از پست helga1980 تشکر کرده اند .

    *$~رازگل سرخ~$* , *_*aseman*_* , *سمیه م* , --Nila-- , afroodit , ailin_nady , Altin ay , anna43 , aphroodit , arefe jooon , arezoo20 , asal Queen , atefeh_49 , AtI2020 , ayandeh1 , azda , azisadeghi , balatanha , barane khazan , behnazhmz , blub2000 , bneta , degeer , elmira.t , elmiraa_20 , elmirareza , Farah123 , fateme. , fatima64 , fereshth , fk-osh-d , gandomsa , ghazal-abd , go501 , harimeshgh , haveking , homa* , homa41 , h_t_h_1984 , ili mah , joana , Just Say No , khademre , kiana61 , liba , Lida2014 , lili.sz75 , M mehrane , m0zhdeh , Mahdis @69 , mahdiye21 , mahr0kh , mahshid_3d , mahtab10 , Maman fariba , maryam.khakbaz , maryam1363 , maryama1992a , maryammoayedi , maryiana , maryta , matinmiw , matin_a , mehnoosh , mehrniaa , mehrnoush_re , melodina , meno , mfr60 , milana , monir1343 , moon_light , mzm1368 , nana27 , narciss , ned67 , nedaj , New Age , nikaan , nilloblue , p@ry , PAEEZ70 , paiz , paria_pari , parisaparisa , parmis86 , parnian23 , Patient.Stone , raha72. , ramanava , reyhaneh2020 , reza9000 , roya1365 , sabah70 , saba_bad , Sam!ra , samandf , samira1362 , sana98 , sanaz_ , sanjahak* , sardes , sedena , sefid65 , setaresetar , setayesh1363 , setayesh1976 , shiva-71 , sh_karan , sinsor , sizert69 , sogand.m , soheilam , Sokout , somy_kh , strich , takshakh2838 , tama1011 , tania_7 , taranomeabshar , Titania1273 , unichorn , yasamin_34 , yasesabs , you &i , zanbagh , ziiiziii13 , zina , Z_M267 , ρąяміŚ , آتری , آرام.د , اب و اتش , افسانه1362 , النار , اهورای , ایلکای2 , بارون بهار , بازیگوش , برادپیت , بی بی گل , تنهـــــآ , تهران بانو , حنیفا58 , خیال غزل , رهان , ریحون , زوها , سارا 26 , سانازارمان , سرتق , سکوت من , شادزی , شادی* , شیرینusa , عسل خوشگله , فانتین , فتانه.پ , فرحناز65 , ققنوس98 , لمیس20 , لیلا ص , م.نوری , مادرم , مدار2 , مهستی , نسرین... , نیاز.ش , هدیه , هوفریا , ویشار , چشم قشنگ , کریستال , ღ Seti ღ , •● نیلوفر 72●• , •●شقایق●•

  5. Top | #23

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    خرداد 1389
    نوشته ها
    522
    میانگین پست در روز
    0.34
    تشکر از کاربر
    11,423
    تشکر شده 57,534 در 504 پست
    حالت من
    ShadOsarhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت بیستم


    _بله؟ بفرمایین


    *سلام. آناهید هستم.


    _بله متوجه شدم. بفرمایین.


    _الو، بفرمایین. میشنوم.


    *راستش من... من امشب.. یعنی من این هفته خونه وکیل بابا بودم ولی خوب الان نمی تونم، امشب رو یعنی نمی تونم برم اونجا.می خواستم ببینم شما می تونین یه زحمتی بکشن.


    _متاسفم شما نمی تونین بیاین اینجا. اون شب هم که اومدین...


    *آقای سروستانی من منظورم این نبود


    _می دونی همه دارن دنبالت می گردند؟
    *می دونم. مهم نیست. می شه گوش بدین. من شارژم داره تموم می شه. اگه میشه واسه من اتاق بگیرین.


    _واسه چی باید چنین کاری بکنم.؟ من دنبال دردسر نمی گردم.یه زنگ به پدرت بزن.


    *ممنون.خدافظ


    امیر هنوز گیج بود. اتاق گرفتن واسه چی؟ اونم وقتی پدرش اینجاست.چرا نمی ره خونه ، پیش باباش؟ یه لحظه فکر کرد شاید ریاحی از بیماری آنا با خبر شده، خودش بیرونش کرده، یا آنا فرار کرده. کلا خونواده عجیبی بودن ، اصلا نمی تونست از نوع پدری کردن ریاحی سر در بیاره، چیزهایی شنیده بود ولی کلا فرصت فکر کردن به پازل های بقیه رو نداشت. یه آن پشیمون شد فکر کرد ادرس انا را بده به پدرش واسه آنا هم بهتره. بالاخره هر اتفاقی هم که افتاده باشه پدر و دخترن ، یه جوری مشکلاتشون رو حل می کنن. سریع زنگ زد به آنا.
    **


    آنا سعی داشت جلوی اشکهاش رو بگیره ولی نمی تونست، مرتب فین فین می کرد، داشت تو پیاده رو راه می رفت ، نمی دونست کجا ولی روسریش رو کشیده بود پایین و می رفت. متوجه خاموش روشن شدن اسکیرین گوشی شد. امیر بود، ولی آنا خیلی مطمئن نبود امیر ّبخواد کاری بکنه، ولی گوشی رو جواب داد.


    _...


    *الو، خانم ریاحی؟


    *الو؟


    *آنا؟ می شنوی؟


    آنا بزور سعی کرد صداش را صاف کنه.


    _بله؟


    *میشنوی؟


    _بله.


    *کجایی؟


    _نمی دونم. طرفها منیریه.


    *اونجا چیکار می کنی؟


    _یه مهمانپذیر این نزدیکیها پیدا کردم.


    *می خوای بری مسافر خونه؟من فکر کردم می خوای خونه اجاره کنی.


    _نه. تا دایه ام برگرده از سفر می خوام اتاق بگیرم.


    *چرا نمی ری پیش بابا؟


    _مسائلی هست که نمی تونم به شما بگم. می شه لطف کنین با شناسنامه بیاین واسم اتاق بگیرین؟ من شناسنامه ندارم و فقط کارت ملی دارم.


    *چرا رفتی اینقدر پایین.


    _خوب اینجا بهم آدرس دادن.


    *خیلی خوب برگرد سمت میدون. اون طرفها گم نشی. من تا 1 ساعت دیگه می آم اگه ترافیک نباشه.


    _مرسی.


    ***


    آنا برگشت تو ساندویچی تا هم حالا که خیالش راحت شده یه چیزی بخوره هم تو این مدت مجبور نباشه تو خیابون وایسه.

    در دستان سرنوشت | helga1980 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب

  6. 174 کاربر از پست helga1980 تشکر کرده اند .

    *$~رازگل سرخ~$* , *_*aseman*_* , *سمیه م* , --Nila-- , afroodit , Altin ay , anna43 , aphroodit , arefe jooon , arezoo20 , asal Queen , atefeh_49 , AtI2020 , ayandeh1 , azda , azisadeghi , balatanha , barane khazan , behnazhmz , blub2000 , bneta , degeer , elmira.t , elmiraa_20 , Farah123 , fateme. , fatima64 , fereshth , fk-osh-d , gandomsa , ghazal-abd , go501 , harimeshgh , haveking , hediyeh_b , homa* , homa41 , h_t_h_1984 , ili mah , joana , Just Say No , katoore , khademre , kiana61 , liba , Lida2014 , lili.sz75 , M mehrane , m0zhdeh , Mahdis @69 , mahdiye21 , mahr0kh , mahshid_3d , mahtab10 , Maman fariba , Marpouya , maryam.khakbaz , maryam1363 , maryama1992a , maryammoayedi , maryiana , maryta , matinmiw , matin_a , mehrniaa , mehrnoush_re , melodina , meno , mfr60 , milana , monir1343 , moon_light , mzm1368 , nana27 , narciss , ned67 , nedaj , New Age , nikaan , nilloblue , p@ry , paiz , parisaparisa , parmis86 , parnian23 , Patient.Stone , ramanava , reyhaneh2020 , reza9000 , roya1365 , sabah70 , saba_bad , Sam!ra , samandf , samira1362 , sana98 , sanaz_ , sanjahak* , sardes , sarma1010 , sedena , sefid65 , setaresetar , setayesh1363 , setayesh1976 , shiva-71 , SHKH1371 , sima25 , sinsor , sogand.m , soheilam , Sokout , somy_kh , strich , takshakh2838 , tama1011 , tania_7 , taranomeabshar , tiger1978 , Titania1273 , unichorn , UnKnOwN_Sh , yasamin_34 , yasesabs , you &i , zanbagh , ziiiziii13 , zina , Z_M267 , ρąяміŚ , آتری , آرام.د , اب و اتش , افسانه1362 , النار , اهورای , ایلکای2 , بارون بهار , بازیگوش , برادپیت , بی بی گل , تنهـــــآ , تهران بانو , حنیفا58 , خانوم عسلی , خیال غزل , رهان , ریحون , زوها , سارا 26 , سرتق , سکوت من , شادزی , شادی* , شیرینusa , عسل خوشگله , فانتین , فتانه.پ , فرحناز65 , ققنوس98 , لمیس20 , م.نوری , مدار2 , مهستی , نسرین... , نیاز.ش , هوفریا , ویشار , چشم قشنگ , کریستال , گلبو , ღ Seti ღ , •● نیلوفر 72●• , •●شقایق●•

  7. Top | #24

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    خرداد 1389
    نوشته ها
    522
    میانگین پست در روز
    0.34
    تشکر از کاربر
    11,423
    تشکر شده 57,534 در 504 پست
    حالت من
    ShadOsarhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت بیست و یکم
    _به به ! امیر خان می بینم که به ما زنگ می زنین. روت شد بعد از اونمه ریجکت کردن.
    *سلام. چقدر حرف می زنی. کجایی؟
    _داریم با خانم زند شام می خوریم.
    *پس آنا چی شد.
    _بعد شام بازم میریم.
    *نمی خواد. بعد شام برین منزل.
    _واسه چی اونوقت؟
    *چون انا به من زنگ زد.
    _جان فرهاد راست می گی؟
    *آره .
    _کجاست؟
    * منیریه.
    _چی؟
    *دم میدون منیریه با من قرار داشت. منم به ریاحی زنگ زدم. تا یه 20 مین دیگه می رسه بهش.
    _چرا به تو زنگ زده بود؟
    *می خواست برم واسش مهمانپذیر اتاق بگیرم.
    _امیر تو چرا به ریاحی زنگ زدی؟
    *چرا نباید می زدم؟
    _از این بالا بکوبم برم این همه راهو که چی؟ واسش تو یه جایی که نمی دونم کجاست با مسئولیت خودم اتاق بگیرم؟ می دونی اگه مشکلی پیش بیاد گردنه منه؟ تا زه شایدم با کسیه؟
    *امیر تو که زدی رو دست من. باید می رفتی می دیدیش اول. چون اینجور که من شنیدم یکمی الان اوضاع قمر در عقربه؟
    _یعنی چی؟
    *می دونی همه دارایی های ریاحی بلوکه شده و.... خونش هم و .....
    _بهر حال پیش پدرش باشه جاش امن تره.
    *برو بابا فعلا وقت ندارم روشنت کنم. خانم زند هم دارن می ان. رفته بودن دست بشورن. بای.
    _فرهاد؟
    *فرهاد بی فرهاد. بعداااااا.
    رمان در دستان سرنوشت | helga1980 کاربر انجمن

  8. 166 کاربر از پست helga1980 تشکر کرده اند .

    *$~رازگل سرخ~$* , *_*aseman*_* , *سمیه م* , --Nila-- , afroodit , ailin_nady , Altin ay , aphroodit , arefe jooon , arezoo20 , asal Queen , atefeh_49 , AtI2020 , ayandeh1 , azda , azisadeghi , balatanha , barane khazan , behnazhmz , blub2000 , bneta , degeer , elmira.t , elmiraa_20 , fateme. , fatima64 , fereshth , fk-osh-d , gandomsa , ghazal-abd , harimeshgh , haveking , homa* , homa41 , h_t_h_1984 , j.ghanavizi , joana , Just Say No , katoore , khademre , kiana61 , liba , Lida2014 , lili.sz75 , M mehrane , m0zhdeh , Mahdis @69 , mahdiye21 , mahtab10 , Maman fariba , maryam.khakbaz , maryam1363 , maryama1992a , maryammoayedi , maryiana , maryta , matinmiw , matin_a , mehnoosh , mehrniaa , mehrnoush_re , melodina , meno , mfr60 , milana , monir1343 , moon_light , mzm1368 , nana27 , narciss , ned67 , nedaj , New Age , nikaan , p@ry , paiz , parisaparisa , parmis86 , parnian23 , Patient.Stone , ramanava , rayhane22 , reyhaneh2020 , reza9000 , roya1365 , sabah70 , saba_bad , Sam!ra , samandf , samira1362 , sana98 , sanaz_ , sanjahak* , sardes , sarma1010 , sedena , sefid65 , setaresetar , setayesh1363 , setayesh1976 , shiva-71 , sima25 , sinsor , sogand.m , soheilam , Sokout , somy_kh , strich , takshakh2838 , tama1011 , tania_7 , taranomeabshar , tiger1978 , Titania1273 , unichorn , UnKnOwN_Sh , yasamin_34 , yasesabs , you &i , zanbagh , ziiiziii13 , zina , Z_M267 , ρąяміŚ , آتری , آرام.د , اب و اتش , افسانه1362 , النار , اهورای , ایلکای2 , بارون بهار , بازیگوش , برادپیت , بی بی گل , تنهـــــآ , تهران بانو , حنیفا58 , خانوم عسلی , خیال غزل , ریحون , زوها , سارا 26 , سرتق , سکوت من , شادزی , شادی* , شیرینusa , عسل خوشگله , فانتین , فتانه.پ , فرحناز65 , ققنوس98 , لمیس20 , م.نوری , مدار2 , مهستی , نسرین... , نیاز.ش , هوفریا , ویشار , چشم قشنگ , کریستال , ღ Seti ღ , •● نیلوفر 72●• , •●شقایق●•

  9. Top | #25

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    خرداد 1389
    نوشته ها
    522
    میانگین پست در روز
    0.34
    تشکر از کاربر
    11,423
    تشکر شده 57,534 در 504 پست
    حالت من
    ShadOsarhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت بیست و دوم

    ساعت حوالی 11 بود که صدای زنگ بلند شد. امیر زینت را صدا زد ولی خبری نبود.خودش بلند شد. فرهاد بود. معمولا فرهاد زیاد به خونه امیر می اومد ولی این موقع شب اونم بی خبر کمی بعید بود.
    _به فرهاد خان. این طرفها
    *سلام. می شه بیام تو؟
    _مگه اومدی پشت در بمونی؟بیا تو.
    _چیزی می خوری بیارم؟
    *نه بیا بشین کارت دارم.
    _چی شده فرهاد؟ چرا تو همی؟
    *بشین می گم.
    _بفرمایین.
    *امیر اشتباه کردی به ریاحی زنگ زدی.
    _چرا؟
    *امیر آنا از تو کمک خواسته بود. این یعنی اینکه نمی تونسته از کس دیگه ای کمک بگیره.
    _فرهاد تو چته؟ این رویا خانم چی گفته زیر گوشت که عوض شدی.
    *چیز خاصی نگفته.
    _پس تو چرا این رو به اون رو شدی. تو که غریبه نبودی و نیستی. تو که می دونی این اسم و رسم تو شناسنامه فورمالیته معامله بابا با ریاحی ! نه من خواستم و شاید نه آنا. 3 ماه پیش که یادت نرفته، همین رویا خانم چی گفت و چه کرد که من رو روشن کنه. حالا چرا اینقدر آنا آنا می کنی؟
    *امیر من کاری به این حرفها ندارم ولی امشب، نمی دونم فکر کنم اشتباه کردی.
    _فرهاد درست حرف بزن. من علم غیب ندارم. بگو چی شده؟
    * می گم تا ایشالا امشب از وجدان درد خوابت بره.
    _فرهاد می خوای بگی بگو و گرنه بلند شو برو.
    http://www.forum.98ia.com/t836020.html

  10. 167 کاربر از پست helga1980 تشکر کرده اند .

    *$~رازگل سرخ~$* , *_*aseman*_* , *سمیه م* , --Nila-- , afroodit , ailin_nady , Altin ay , anna43 , aphroodit , arefe jooon , arezoo20 , asal Queen , atefeh_49 , AtI2020 , ayandeh1 , azda , azisadeghi , balatanha , barane khazan , behnazhmz , blub2000 , bneta , degeer , elmiraa_20 , elmirareza , fateme. , fatima64 , fereshth , fk-osh-d , gandomsa , ghazal-abd , harimeshgh , haveking , homa* , homa41 , h_t_h_1984 , ili mah , joana , Just Say No , katoore , khademre , kiana61 , liba , Lida2014 , lili.sz75 , M mehrane , m0zhdeh , Mahdis @69 , mahdiye21 , mahr0kh , mahshid_3d , mahtab10 , Maman fariba , maryam.khakbaz , maryam1363 , maryama1992a , maryammoayedi , maryiana , maryta , matinmiw , matin_a , mehnoosh , mehrniaa , mehrnoush_re , melodina , meno , mfr60 , milana , moon_light , mzm1368 , nana27 , narciss , ned67 , nedaj , New Age , nikaan , p@ry , paiz , parisaparisa , parmis86 , parnian23 , Patient.Stone , ramanava , ramou2030 , rayhane22 , reyhaneh2020 , reza9000 , roya1365 , sabah70 , saba_bad , Sam!ra , samandf , samira1362 , sana98 , sanaz_ , sanjahak* , sardes , sedena , sefid65 , setaresetar , setayesh1363 , setayesh1976 , shiva-71 , sinsor , sogand.m , soheilam , Sokout , somy_kh , strich , takshakh2838 , tama1011 , tania_7 , taranomeabshar , tiger1978 , Titania1273 , unichorn , UnKnOwN_Sh , yasamin_34 , yasesabs , you &i , zanbagh , ziiiziii13 , zina , Z_M267 , ρąяміŚ , آتری , آرام.د , اب و اتش , افسانه1362 , النار , اهورای , ایلکای2 , بارون بهار , بازیگوش , برادپیت , بی بی گل , تنهـــــآ , تهران بانو , حنیفا58 , خیال غزل , رهان , ریحون , زوها , سارا 26 , سرتق , سکوت من , شادزی , شادی* , شیرینusa , عسل خوشگله , فانتین , فتانه.پ , فرحناز65 , ققنوس98 , م.نوری , مدار2 , مهستی , نسرین... , نیاز.ش , هوفریا , ویشار , چشم قشنگ , کریستال , گلبو , ღ Seti ღ , •● نیلوفر 72●• , •●شقایق●•

  11. Top | #26

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    خرداد 1389
    نوشته ها
    522
    میانگین پست در روز
    0.34
    تشکر از کاربر
    11,423
    تشکر شده 57,534 در 504 پست
    حالت من
    ShadOsarhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت بیست و سوم
    *هیچی ما یه 1 دقیقه ای دیر رسیدیم. وضعی نبود که ما بریم جلو. به هزار خواهش و التماس نزاشتم زند بره جلو. ما که رسیدیم ، اسدی و پسرش تو پیاده رو داشتند با انا حرف می زدند. هر چی پسر اسدی دست آنا رو می کشید آنا پسش می زد. دیگه خودم می خواستم برم جلو ، یهو دیدم یه مرد و یه پسر پیاده شدند ا زماشین و به حالت نیمه دو رفتند سمت آنا. ریاحی بود و پسرش ظاهرن. اول که پسره یکی زد تو گوش آنا از پشت بغلش کرد ببره و ولی آنا داد می زد، ریاحی هم یکی زد تو گوشش. انا هم یهویی تو بغل داداشش از حال رفت.امیر خیلی منظره بدی بود تو پیاده رو خیلی کسی نبود، ولی بعضی ماشینا ترمز زده بودند نگاه می کردند یه پیره مرده هم رفت جلو که اسدی رفت ردش کرد. بعدم آقا داداش ریغو نتونست وزن آنا را تحمل کنه، پسر آقای اسدی، همون که اونروز گفتم اومد آنا را برد خونه وکیل ریاحی! رفت آنا را بغل کرد برد گذاشت تو ماشین ، بعدم که رفتند.زند هم از وقتی اومدیم یه ریز داره گریه می کنه و به تو لعن و نفرین می کنه. البته ناراحت نباش یه چند تایی هم بار من کرده. البته مودبانه تر از اونهایی که به جنابعالی نثار کرده.
    _یعنی چی فرهاد. اینها چه مرگشونه.
    *چه می دونم.
    _حالا خانم زند کجان؟
    *تو ماشین. می خواست بیاد خرخرت رو بجوه ولی خوب من گفتم حالا یکم دیگه گریه کنه سبک شه تاببینیم ، چی می شه. یعنی شما زنگ بزنی به ریاحی ببینیم چی می شه.
    _من چرا زنگ بزنم؟
    *ببینیم دختره ره کجا برده، رویا می گه یهو تحت فشار باشه یهو قرص نریزه بالا، اور دوز و نمی دونم چی.
    _نمی دونم فرهادف فعلا بر دار ببرش تا من یه زنگ به بابا بزنم ببینم چیکار کنین بهتره.
    *باشه. من برم. می ترسم رویا خانم رو پانسیون راه ندن مجبور شم امشب ببرمش خدمت مامان و فرانک جوم
    _کوفت فرهاد. تو هر وضعی باشی دست از لوس بازی بر نمی داری.
    *مقصر این اوضاع تو هستی عزیزم نه من و رویا خانم. بای
    _برو به سلامت.
    فرهاد نرفته برگشت.ولی قبل از اینکه امیر دهن باز کنه رویا رو دید که با چشمهای سرخ فرهاد رو پس زد و اومد تو.رویا بی مقدمه شروع کرد.
    _جناب سروستانی ، امشب راحت بخواب. گل کاشتی.
    *خانم اجازه بدین.
    _اجازه نمی دم. می دونی چیکار کردی؟ می دونی چطور کشون کشون بردنش. اگه نمی خواستی کمکش کنی واسه چی دخالت کردی؟آنا اوضاش خیلی روبراه نیست. یکم دیگه تحت فشار بزارنش معلوم نیست چیکار کنه؟ اگه یه کاری دستش بدن چی؟
    *خانم صبر کنین. نمی دونم تو چرا فکر می کنی دلسوز تر از پدر و مادرشی؟ خانم مطمئن باش اونها صلاحش رو می خوان.
    _کی صلاح کیو می خواد؟ اصلا مینو مادر واقعی آنا نیست. ارسطو روزی نیست که خونه باشه و اشک آنا رو در نیاره. کی دلسوزه کیه؟ باباش؟ آخه کدوم پدری دختر 23 سالش را چهار بار وجه المعامله می کنه؟ اینقدر بهش تلقین کردند تا درس و دانشگاهش را ول کنه، که نره تو جامعه، که کسی رو نبینه و دم در نیاره واسشون، حرف زیاده، همین ها رو هم نباید بهت می گفتم، فقط بدون بد کردی.
    *آخی همین دختر کم رو و خجالتی تون بند به آب داده، نگو که تو پستو خونه باباش بوده و کار دست خودش داده.
    _متنفرم ازت. امیدوارم روزگارت مثل امشب آنا سیاه باشه.
    رویا دیگه حرفی نزد. برگشت سمت در. فرهادم که هنوز یه نفس درست نکشیده بود از وضعیت بین امیر و رویا، با حرکت دست با امیر خداحافظی کرد و رفت دنبال رویا.


  12. 174 کاربر از پست helga1980 تشکر کرده اند .

    *$~رازگل سرخ~$* , *_*aseman*_* , *سمیه م* , --Nila-- , afroodit , ailin_nady , Altin ay , anna43 , aphroodit , arefe jooon , arezoo20 , asal Queen , atefeh_49 , AtI2020 , ayandeh1 , azda , azisadeghi , balatanha , barane khazan , behnazhmz , blub2000 , bneta , degeer , elmira.t , elmiraa_20 , elmirareza , fateme. , fatima64 , fereshth , fk-osh-d , gandomsa , ghazal-abd , go501 , harimeshgh , haveking , homa* , homa41 , h_t_h_1984 , ili mah , j.ghanavizi , joana , Just Say No , katoore , khademre , kiana61 , liba , Lida2014 , lili.sz75 , M mehrane , m0zhdeh , Mahdis @69 , mahdiye21 , mahr0kh , mahshid_3d , mahtab10 , Maman fariba , maryam.khakbaz , maryam1363 , maryama1992a , maryammoayedi , maryiana , maryta , matinmiw , matin_a , mehnoosh , mehrniaa , mehrnoush_re , melodina , meno , mfr60 , milana , monir1343 , moon_light , mzm1368 , nana27 , narciss , narineh_m , ned67 , nedaj , New Age , nikaan , nilloblue , p@ry , paiz , parisaparisa , parmis86 , parnian23 , Patient.Stone , ramanava , rayhane22 , reyhaneh2020 , reza9000 , roya1365 , sabah70 , saba_bad , Sam!ra , samandf , samira1362 , sana98 , sanaz_ , sanjahak* , sardes , sarma1010 , sedena , sefid65 , setaresetar , setayesh1363 , setayesh1976 , shiva-71 , sima25 , sinsor , sogand.m , soheilam , Sokout , somy_kh , strich , takshakh2838 , tama1011 , tania_7 , taranomeabshar , tiger1978 , Titania1273 , unichorn , UnKnOwN_Sh , yasamin_34 , yasesabs , you &i , zanbagh , ziiiziii13 , zina , zizi66 , ρąяміŚ , آتری , آرام.د , اب و اتش , افسانه1362 , النار , اهورای , ایلکای2 , بارون بهار , بازیگوش , برادپیت , بی بی گل , تنهـــــآ , تهران بانو , حنیفا58 , خانوم عسلی , خیال غزل , ریحون , زوها , سارا 26 , سرتق , سکوت من , شادزی , شادی* , شیرینusa , عسل خوشگله , فانتین , فتانه.پ , فرحناز65 , ققنوس98 , لمیس20 , م.نوری , مدار2 , مهستی , نسرین... , نیاز.ش , هوفریا , ویشار , چشم قشنگ , کریستال , ღ Seti ღ , •● نیلوفر 72●• , •●شقایق●•

  13. Top | #27

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    خرداد 1389
    نوشته ها
    522
    میانگین پست در روز
    0.34
    تشکر از کاربر
    11,423
    تشکر شده 57,534 در 504 پست
    حالت من
    ShadOsarhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت بیست و چهارم

    _ایرج؟
    *بـــله؟
    _کجا بردینش پس؟
    *تو اتاق بالایی.
    _نمی شد نیارینش اینجا؟
    *مینو این چه حرفیه می زنی؟ کجا می بردمش.دختره انگار زیر و رو شده. نمی دونی تو خیابون چطوری داد می زد.
    _چش بود حالا؟
    *نمی دونم. از وقتی هوش اومد ه یه ریز داره فین فین می کنه. می گه می خوام برم.
    _اینا نتیجه کارای خودته ها. هزار بار گفتم اینقدر لی لی به لالاش نذار.
    *خانم به هیکلش نگاه نکن. بچس هنوز. تقصیر تو هم هست . بهت گفتم بهش بگیم اوضا در چه حاله هی گفتی نه. جری شده. تنها و بی خبر مونده. ترس برش داشته.
    _همش زیر سر اون فخری جونش و رویاست. اگه پا اینها بریده می شد. دیگه جیکش در نمی اومد.
    *خانم من که پاشون رو بریدم.
    _آره فقط از خونه، ولی اینها هنوز می رن و میان.
    _بزار برم یه سری بهش بزنم ببینم.
    *یه قرصی چیزی بده بخوره. تا صبح بخوابه بیاد رو فرم.
    _ می ترسم دوباره حساسیت بده. دکتر گفته چند وقت یه بار باید قرصا رو عوض کنه.
    *خوب از تو کیف بردار. حتما اینهایی که الان می خوره بهش می سازه.
    _اکی برم ببینم چه حاله.
    *ببین شایدم اون فلوکستین ها رو نخورده که بهش فشار اومده.
    _باشه
    در دستان سرنوشت | helga1980 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب

  14. 172 کاربر از پست helga1980 تشکر کرده اند .

    *$~رازگل سرخ~$* , *سمیه م* , --Nila-- , afroodit , Altin ay , anna43 , aphroodit , arefe jooon , arezoo20 , asal Queen , atefeh_49 , AtI2020 , ayandeh1 , azda , azisadeghi , balatanha , barane khazan , behnazhmz , blub2000 , bneta , degeer , elmira.t , elmiraa_20 , elmirareza , Farah123 , fateme. , fatima64 , fereshth , fk-osh-d , gandomsa , ghazal-abd , go501 , harimeshgh , haveking , hediyeh_b , hobi , homa* , homa41 , h_t_h_1984 , ili mah , joana , Just Say No , katoore , khademre , kiana61 , liba , Lida2014 , lili.sz75 , M mehrane , m0zhdeh , Mahdis @69 , mahdiye21 , mahr0kh , mahshid_3d , mahtab10 , maryam.khakbaz , maryam1363 , maryama1992a , maryammoayedi , maryiana , maryta , matinmiw , matin_a , mehnoosh , mehrniaa , mehrnoush_re , melodina , meno , mfr60 , milana , monir1343 , moon_light , mzm1368 , nana27 , narciss , ned67 , nedaj , New Age , nikaan , nilloblue , p@ry , paiz , parisaparisa , parmis86 , parnian23 , Patient.Stone , ramanava , rayhane22 , reyhaneh2020 , reza9000 , roya1365 , saba_bad , Sam!ra , samandf , samira1362 , sana98 , sanaz_ , sanjahak* , sardes , sedena , sefid65 , setaresetar , setayesh1363 , setayesh1976 , shiva-71 , sh_karan , sima25 , sinsor , sizert69 , sogand.m , soheilam , Sokout , somy_kh , strich , takshakh2838 , tama1011 , tania_7 , taranomeabshar , Titania1273 , unichorn , UnKnOwN_Sh , yasamin_34 , yasesabs , you &i , zanbagh , ziiiziii13 , zina , ρąяміŚ , آتری , آرام.د , اب و اتش , افسانه1362 , النار , اهورای , ایلکای2 , بارون بهار , بازیگوش , برادپیت , بی بی گل , تنهـــــآ , تهران بانو , حنیفا58 , خانوم عسلی , خیال غزل , رهان , ریحون , زوها , سارا 26 , سرتق , سکوت من , شادزی , شادی* , شمسا , شیرینusa , عسل خوشگله , فانتین , فتانه.پ , فرحناز65 , ققنوس98 , لمیس20 , م.نوری , مدار2 , مهستی , نسرین... , نیاز.ش , هوفریا , ویشار , چشم قشنگ , کریستال , گلبو , ღ Seti ღ , •●شقایق●•

  15. Top | #28

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    خرداد 1389
    نوشته ها
    522
    میانگین پست در روز
    0.34
    تشکر از کاربر
    11,423
    تشکر شده 57,534 در 504 پست
    حالت من
    ShadOsarhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت بیست و پنجم
    _آناهید. آناهید جان . پاشو گلم.
    آنا بلند شد نشست. ولی هنوز هر از گاهی بی اختیار اشکش سرازیر می شد.
    _پاشو دست و روت رو بشور. اینقدر بابات رو حرص نده. آخه این چه کاری بود کردی؟ جلو اسدی و پسرش آبرو واسش نمونده.
    *چرا من رو نبردین؟اصلا شما که ایران بودین.چرا گفتین می رین دبی.
    _ما رفتیم دبی. ولی اونجا کارامون حل نشد مجبور شدیم برگردیم. تو رو هم نمی تونستیم ببریم. اولا که تو پاست تموم شده بود، بعدم تا ما می خواستیم بریم منت آقای سروستانی رو بکشیم بیاد محضر واسه پاس تو ،که خودش 4 روز طول می کشید، خود پاسم که 2 هفته، دیگه خودت بگو، ما می تونستیم تو رو ببریم؟
    _می تونستیم؟
    *نه.
    _دیدی زور قضاوت کردی؟ بعدم ما نمی خواستیم تو خیلی درگیر این مشکل بشی.
    *چی شده؟
    _هیچی گلم. یکم معامله ها ی بابات به مشکل برخورده. نزدیکه ورشکست بشیم. ولی اگه سروستانی بتونه شرایط بابات را بپذیره، هم ما زود تر از این وضع در میایم، هم طلاق تو رو میده، منم که یادته بهت قول دادم این دفعه رد شه دیگه نزارم بابات پا تو رو بکشه وسط این معاملات. اصلا دوباره می ری دانشگاه. درست و تموم می کنی، ایشالا می ری سر خونه و زندگی اصلیت.
    *چرا خونمون مصادره شده؟
    _یه طلبکارای بابات بد قلقی کرده، درست می شه همه چیز.
    _بهتری حالا؟
    *آره.
    _امشب اذیت شدی، یه قرص خواب اگه داری بخور تا صبح آرم بخوابی.
    *اینجا کجاست؟
    _باغیم.
    *باغ کی؟
    _تو نمی شناسی.
    *فردا می ریم؟
    _نه می مونیم تا نتیجه جلسمون با سروستانی معلوم شه.
    _امیر؟
    *نه، باباش. خودش کاره ای نیست.
    _اگه سروستانی همکاری نکنه چی؟
    *اون موقع اوضاع خیلی جالب نمی شه.
    _یعنی کاملا ورشکسته شدیم.
    *آره.
    _شما نمی تونی به بابا کمک کنی؟
    *نه، من پول زیادی ندارم .
    _یعنی اگه...
    *بسه دیگه. بگیر بخواب.دیگه هم با بابات و ارس لج بازی نکن. الان هر دو عصبی هستند.جا انگشتاشون رو صورتت مونده.شب به خیر.
    _شب بخیر.
    _راستی می شه شارژرتون و بدین، گوشیم خاموشه.
    *نخیر لازم نیست. ما که پیشتیم. با کی کار داری؟
    _هیچ کس.
    *پس گوشی می خوای چیکار؟
    _می خوام اهنگ گوش کنم.
    *می گم ارس آی پادش رو واست بیاره.
    _نه. نمی خوام ارس رو ببینم. اصلا نمی خوام.
    *پس بگیر بخواب..

  16. 172 کاربر از پست helga1980 تشکر کرده اند .

    *$~رازگل سرخ~$* , *_*aseman*_* , *سمیه م* , --Nila-- , -nazanin , afroodit , Altin ay , anna43 , aphroodit , arefe jooon , arezoo20 , asal Queen , atefeh_49 , AtI2020 , ayandeh1 , azda , azisadeghi , balatanha , barane khazan , behnazhmz , blub2000 , bneta , degeer , elmira.t , elmiraa_20 , elmirareza , Farah123 , fateme. , fatima64 , fereshth , fk-osh-d , gandomsa , ghazal-abd , harimeshgh , haveking , hediyeh_b , hobi , homa* , homa41 , h_t_h_1984 , ili mah , joana , Just Say No , katoore , khademre , liba , Lida2014 , lili.sz75 , M mehrane , m0zhdeh , Mahdis @69 , mahdiye21 , mahr0kh , mahshid_3d , mahtab10 , maryam.khakbaz , maryam1363 , maryama1992a , maryammoayedi , maryiana , maryta , matinmiw , matin_a , mehnoosh , mehrniaa , mehrnoush_re , melodina , meno , mfr60 , milana , monir1343 , moon_light , mzm1368 , nana27 , narciss , ned67 , nedaj , New Age , nikaan , nilloblue , p@ry , parisaparisa , parmis86 , parnian23 , Patient.Stone , ramanava , reyhaneh2020 , reza9000 , roya1365 , saba_bad , Sam!ra , samandf , samira1362 , sana98 , sanaz_ , sanjahak* , sardes , sarma1010 , sedena , sefid65 , setaresetar , setayesh1363 , setayesh1976 , shiva-71 , sh_karan , sima25 , sinsor , sizert69 , sogand.m , soheilam , Sokout , somy_kh , strich , takshakh2838 , tama1011 , tania_7 , taranomeabshar , Titania1273 , unichorn , UnKnOwN_Sh , yasamin_34 , yasesabs , you &i , zanbagh , ziiiziii13 , zina , Z_M267 , ρąяміŚ , آتری , آرام.د , اب و اتش , افسانه1362 , النار , اهورای , ایلکای2 , بارون بهار , بازیگوش , برادپیت , بی بی گل , تنهـــــآ , تهران بانو , حنیفا58 , خانوم عسلی , خیال غزل , رهان , ریحون , زوها , سارا 26 , سرتق , سکوت من , شادزی , شادی* , شیرینusa , عسل خوشگله , فانتین , فتانه.پ , فرحناز65 , ققنوس98 , لمیس20 , م.نوری , مدار2 , مهستی , مهنا2 , نسرین... , هدیه , ویشار , چشم قشنگ , کریستال , گلبو , ღ Seti ღ , •● نیلوفر 72●• , •●شقایق●•

  17. Top | #29

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    خرداد 1389
    نوشته ها
    522
    میانگین پست در روز
    0.34
    تشکر از کاربر
    11,423
    تشکر شده 57,534 در 504 پست
    حالت من
    ShadOsarhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت بیست و ششم
    آنا تو سکوت شب از این دنده به اون دنده می شد. انگار همه این اتفاقات خوابه ،نه یه خواب یه روزه، یه خواب چند ساله.
    از خبر اینکه مینو مادرش نیست، از درگیری مینو با فخری، از قبر مادرش، از اطلاعاتی که هیچ جوره نتونسته بود بدست بیاره از خونواده مادری، علت ازدواج زوری مادر و پدرش، تنفر پدرش از مادر، ورود مینو ،اینها رو هزار بار دوره کرده بود، یادش نمی رفت که وقتی 13 سالش بود چقدر با فخری جون سعی کرده بودند یه اطلاعاتی از خانواده مادریش پیدا کنه ولی همه بی ثمر آخرم که فخری جو ن رو از خونه بیرون کرده بودند، هم فخری هم رویا که خواهر زاده فخری بود و مثل یک خواهر با آنا از بچگی تو اون خونه بزرگ شده بود، پدر مادر رویا وضع مالی خوبی نداشتند به همین خاطر هم رویا رو از 1 سالگی به شهر فرستاده بودند تا با خالش و تو خونه ریاحی زندگی کنه. ولی همه این کابوسها در برابر اتفاقاتی که بعد ها تو زندگی انا افتاده بود اونقدر ها هم ناگوار نبودند. فخری برگشته بود ده، و تو 40 سالگی شده بود زن پسر خاله زن مردش، رویا پیش خونوادش، ولی آنا، همینطور بی قرار و کلافه مونده بود تو خونه پدری ،خونه ای که فقط در دیواراش اسم خونه رو یدک می کشید برای آنا.
    ایرج ریاحی، پدر آنا، تاجری بود از یه خونواده از هم پاشیده، دو تا از برادراش امریکا زندگی می کردند و پدر و مادرش تو 5 سالگی انا تو تصادف کشته شده بودند و عمو ها هر 5 سال یکبار یکسری ایران می اومدند و بقیه فامیل هم فقط تو بعضی مراسم های عروسی و عزا حضور داشتند.ولی مینو دختر تاجری بود که از سالها قبل ساکن دبی شده بود و به دلایل سیاسی هیجوقت ایران برنگشته بود ،و فقط هر از گاهی دو تا از دوخترخاله های مینو تو مهمونی های ریاحی شرکت داشتند. ولی به جای تمام فامیلهای نداشته ، دوستا و شراکهای تجاری پدرش تو دوره ها و رفت اومد های خونواده ریاحی شرکت داشتند.
    آنا هر وقت می خواست خاطراتش رو ورق بزنه، سریع می رسید به 19 سالگیش، اینقدر بقیه اتفاقات در مقایسه با شروع نامیمون 19 سالگیش کم جلوه بودند که گاهی حتی آنا زحمت فکر کردن به اونها رو هم به خودش نمی داد چیزهایی مثل حضور ارس ، پسری که 4 سال از آنا کوچیکتر بود ولی تو 19 سالگی شده بود دست چپ و راست پدر مادرش.
    تبعیض هایی که بین ارس و آنا بود. سفرهایی که ارس همراه پدرش می رفت و آنا هرگز.
    عشقی که در 17 سالگی به سراغش اومده بود، شروین پسر یکی از دوستای پدرش بود که آنا نفهمید چطور شد تا بخودش اومد دید همه چیز و همه کس واسش شده شروین، با اون همه رفت و امد و مهمونی، واسه کسی گرم گرفتن بچه هایی که بعضا حدود 10سال بود با هم رفت و امد داشتند و هم بازی بودندچندان عجیب هم نبود، یا بهتر اینکه اهمیت چندانی نداشت،
    آنا بخاطر استخون بندی که داشت همیشه کمی بزرگتر می زد، و زیبایی ظاهری هم که داشت مزید بر علت بود که همیشه تو جمع به چشم بیادو مورد توجه قرار بگیره. رفتارهایی که خونواده باهاش داشتند اون رو تو اوج نوجوانی تبدیل به یک دختر کم حرف کرده بود، اصلا خجالتی نبود ، ولی یادگرفته بود حرف نزنه، بیشتر اوقات وقتش را با کتب خوندن و یا شنا پر می کرد. تو مدرسه دوستهای زیادی نداشت، و در واقع بیشتر همکلاسی داشت تا دوست.
    در دستان سرنوشت | helga1980 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب

  18. 171 کاربر از پست helga1980 تشکر کرده اند .

    *$~رازگل سرخ~$* , *سمیه م* , --Nila-- , afroodit , Altin ay , anna43 , aphroodit , arefe jooon , arezoo20 , asal Queen , atefeh_49 , AtI2020 , ava s , ayandeh1 , azda , azisadeghi , barane khazan , behnazhmz , blub2000 , bneta , degeer , Elinaz90 , elmira.t , elmiraa_20 , elmirareza , Farah123 , fateme. , fatima64 , fereshth , fk-osh-d , gandomsa , ghazal-abd , go501 , harimeshgh , haveking , hediyeh_b , hobi , homa* , homa41 , h_t_h_1984 , ili mah , joana , Just Say No , katoore , khademre , kiana61 , liba , Lida2014 , lili.sz75 , M mehrane , m0zhdeh , Mahdis @69 , mahdiye21 , mahr0kh , mahshid_3d , mahtab10 , maryam.khakbaz , maryam1363 , maryama1992a , maryammoayedi , maryiana , maryta , matinmiw , matin_a , mehnoosh , mehrniaa , mehrnoush_re , melodina , meno , mfr60 , milana , moon_light , mzm1368 , nana27 , narciss , ned67 , nedaj , New Age , nikaan , nilloblue , p@ry , PAEEZ70 , parisaparisa , parmis86 , parnian23 , Patient.Stone , ramanava , rayhane22 , reyhaneh2020 , reza9000 , roya1365 , sabah70 , saba_bad , Sam!ra , samandf , samira1362 , sana98 , sanaz_ , sanjahak* , sardes , sarma1010 , sedena , sefid65 , setaresetar , setayesh1363 , setayesh1976 , shiva-71 , SHKH1371 , sh_karan , sima25 , sinsor , sogand.m , soheilam , Sokout , somy_kh , strich , takshakh2838 , tama1011 , tania_7 , Titania1273 , unichorn , UnKnOwN_Sh , YAS95 , yasamin_34 , yasesabs , you &i , zanbagh , ziiiziii13 , zina , ~JimBo~ , ρąяміŚ , آتری , اب و اتش , افسانه1362 , النار , اهورای , ایلکای2 , بارون بهار , بازیگوش , برادپیت , بی بی گل , تنهـــــآ , حنیفا58 , خانوم عسلی , خیال غزل , رهان , زوها , سارا 26 , سرتق , سکوت من , شادزی , شادی* , فانتین , فتانه.پ , فرحناز65 , ققنوس98 , لمیس20 , م.نوری , مدار2 , مهستی , مهنا2 , نسرین... , نیاز.ش , هدیه , ویشار , چشم قشنگ , کریستال , گلبو , ღ Seti ღ , •● نیلوفر 72●• , •●شقایق●•

  19. Top | #30

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    خرداد 1389
    نوشته ها
    522
    میانگین پست در روز
    0.34
    تشکر از کاربر
    11,423
    تشکر شده 57,534 در 504 پست
    حالت من
    ShadOsarhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت بیست و هفتم

    هنوزم هر وقت یاد اون دوران می افتاد لبخندی از حلاوت عشق به لبش می اومد که به ثانیه نکشیده تلخی انجام کار لبخند را واسش به زهر خند تبدیل می کرد.
    روزهایی که واسه آنا همه چیز هیجان داشت. تماسهای تلفنی شروین، حرفهایی که انگار خستگی و کسالت همه سالهای گذشته رو از قلب آنا سبک می کردند ولی چه زود بازی به آخر رسیده بود.
    شروین 1 سال از آنا بزرگتر بود ، و منتظر بود تا بعد از اینکه اقدامات خرید دوره سربازیش انجام گرفت برای ادامه تحصیل بره آلمان پیش داییش، چیزی که تو اون ایام دغدغه و نگرانی آنا بود. ولی همیشه شروین بهش اطمینان می داد که به محض اینکه کار رفتنش درست بشه موضوع را با پدر و مادرش در میون بزاره و بگه که انا رو می خوادو آنا هم برای تحصیل و ازدواج با شروین راهی آلمان بشه. چقدر آنا پشت تلفن گریه کرده بود، چقدر خواسته بود که شروین نره، ولی شروین رفته بود، ر فته بود که با پدر و مادرش راجع به انا حرف بزنه،ر فته بود که آنا را هم ببره ، ولی آنا نفهمید چرا این رفتن بی بازگشت شد، و تو اولین سال رفتن و بی خبری از شروین چقدر خودش را سرزنش کرده بود، هر وقت یاد سیلی که تو گوش شروین زده بود می افتاد به اون حق می داد.
    روزی که شروین یواشکی اومده بود خونه ریاحی تا به آنا توضیح بده که پدر و مادرش خواستند اول شروین بره و درسش را به انجام برسونه و بعد مو ضوع انا را مطرح کنند، و چقدر آنا اشک ریخته بود، و سیلی که آنا در جواب تلاش شروین برای بوسیدنش به اون زده بود، و رفتن قهر گونه شروین ، و رفتن و رفتن. ولی کمی بعد تر چقدر آنا به سادگی خودش خندیده بود.بعد ها دیگه اونقدر ها هم بچه نبود که رفتن شروین را به سیلی نسبت بده، انگار چشمش باز شده بود، یادش می اومد که چقدر شروین سعی داشت ترغیبش کنه به اینکه بیرون خونه هم را ببینند، به اینکه زمانی که مادر پدرش رفته بودند ختم یکی از دوستاشون شهرستان ، چقدر از آنا خواسته بود که بره پیشش، بعد ها ، وقتی غمش سبک شده بود تازه می دید،می دید و خدا رو شکر می کرد که آدم ترسویی بوده، و جرات دروغ گفتن و پیچوندن پدرش و مینو رو نداشته برای رفتن پیش شروین. حساب دو دوتا چهار تا بود ولی گاهی آدمها کور می شن. بعد ها می فهمید چرا شروین 3 ماه به رفتنش می بایست به آنا نزدیک شه، و هزار چرای بی جواب. ولی اینروزها آنا خیلی هم از اون اتفاق ناراحت نبود، هر شب با عشقش حرف می زد، ولی اون شروین نبود، شروین عشقش نبود، تجربه ای بود که شاید دیگه برای آنا به حقیقت نمی پیوست. کسی که شبها آنا باهاش حرف می زد کسی بود که عشق آنا بود و لی شروین نبود. یه عزیز خیالی.
    دکتر به آنا گفته بود که هر چی بیشتر به این موجود خیالی دل ببنده و عشق بورزه دیرتر می تونه به یه زندگی عادی برگرده، هر چند دکتر نمی دونست وجوددنیای حقیقی برای آنا چندان هم اهمیت نداره. خوابیدن و بودن تو دنیایی که رویای آناهیده، به مراتب جذاب تر از دنیایی بود که پدرش برای آنا ساخته بود. آنا هیچوقت ازشروین بیزار نشده بود.
    شروین هرچند با نیت ناپاک به آنا نزدیک شده بود ولی این شانس را به آنا داده بود که چیزهایی رو تجربه کنه ، شاید دیگه نتونه، دلواپسی و دلهره، تپش قلبی که به آنا دست می داد، دستهایی که یه لحظه داغ بودند و یه لحظه سرد، انتظاری که کشنده بودو ولی با شندین صدای شروین همه از بین می رفت.دلتنگی که هنوز دقیقه ای از رفتن شروین نگذشته پا به دل آنا می گذاشت. گرمی قلبش و....
    در دستان سرنوشت | helga1980 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب

  20. 180 کاربر از پست helga1980 تشکر کرده اند .

    *$~رازگل سرخ~$* , *_*aseman*_* , --Nila-- , afroodit , ailin_nady , Altin ay , anna43 , aphroodit , arefe jooon , arezoo20 , asal Queen , atefeh_49 , AtI2020 , ayandeh1 , azda , azisadeghi , balatanha , barane khazan , behnazhmz , blub2000 , bneta , degeer , elmira.t , elmiraa_20 , elmirareza , Farah123 , fateme. , fatima64 , fereshth , fk-osh-d , gandomsa , ghazal-abd , go501 , harimeshgh , haveking , hediyeh_b , hobi , homa* , homa41 , h_t_h_1984 , ili mah , joana , Just Say No , katoore , khademre , kiana61 , liba , Lida2014 , lili.sz75 , M mehrane , m0zhdeh , Mahdis @69 , mahdiye21 , mahpary , mahr0kh , mahtab10 , maryam.khakbaz , maryam1363 , maryama1992a , maryammoayedi , maryiana , maryta , matinmiw , matin_a , mehnoosh , mehrnoush_re , melodina , meno , mfr60 , milana , mojgan am , moon_light , mzm1368 , m_reisie , narciss , narineh_m , ned67 , nedaj , New Age , nikaan , nilloblue , p@ry , PAEEZ70 , paria_pari , parisaparisa , parmis86 , parnian23 , Patient.Stone , ramanava , rayhane22 , reyhaneh2020 , reza9000 , roya1365 , sabah70 , saba_bad , sahel_m , Sam!ra , samandf , samira1362 , sana98 , sanaz_ , sanjahak* , sara51 , sardes , sarma1010 , sedena , sefid65 , setaresetar , setayesh1363 , setayesh1976 , shiva-71 , SHKH1371 , sh_karan , sima25 , sinsor , sobin , sogand.m , soheilam , Sokout , somy_kh , strich , takshakh2838 , tama1011 , tania_7 , taranomeabshar , Titania1273 , unichorn , UnKnOwN_Sh , yasamin_34 , yasesabs , you &i , zanbagh , ziiiziii13 , zina , Z_M267 , ~JimBo~ , ρąяміŚ , آتری , آرام.د , اب و اتش , افسانه1362 , النار , اهورای , ایلکای2 , بارون بهار , بازیگوش , برادپیت , بی بی گل , تنهـــــآ , تهران بانو , حنیفا58 , خیال غزل , رهان , رهایش , زوها , سارا 26 , سرتق , سکوت من , شادزی , شادی* , شیرینusa , فانتین , فتانه.پ , فرحناز65 , ققنوس98 , لمیس20 , م.نوری , مدار2 , مهستی , مهنا2 , نسرین... , نیاز.ش , هدیه , ویشار , چشم قشنگ , کریستال , گلبو , ღ Seti ღ , •● نیلوفر 72●• , •●شقایق●•

صفحه 3 از 18 نخستنخست 123456713 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. رمان و باز سرنوشت | helga1980 کاربر انجمن
    توسط helga1980 در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 105
    آخرین نوشته: 1392,09,30, ساعت : 13:47
  2. دانلود رمان موبایل در دستان سرنوشت | helga1980 کاربر انجمن
    توسط asal_cheshmak در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1392,09,23, ساعت : 21:43
  3. دانلود رمان در دستان سرنوشت | helga1980 کاربر انجمن
    توسط asal_cheshmak در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1392,09,21, ساعت : 11:24
  4. در دستان سرنوشت | helga1980 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
    توسط helga1980 در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 44
    آخرین نوشته: 1392,07,05, ساعت : 21:27

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •