بازگشت   نودهشتیا > کتاب > رمان های کامل شده > رمان های کامل شده نوشته کاربران

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:
زیر 15 0 0%
15 تا 20 33 23.08%
20 تا 25 49 34.27%
25 تا 30 27 18.88%
بالای 30 34 23.78%
رأی دهندگان: 143. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

 
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۹ اسفند ۱۳۹۱, ۰۶:۲۶ بعد از ظهر   #11 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
shazde koochool آواتار ها
 
shazde koochool به  ICQ ارسال پیام shazde koochool به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +205 امتیاز     
پیش فرض

سلام

اينم از پست امروز...بابا يه تشكر و مثبت كه كمتون نمياد خوشگلا.




زنده باد برچسب استاندارد...سخت ترين مرحله اجرا شد...پس بقيش چيزي نيست...از زير نگاه ميكروسكوپانه سميه خانوم رد شدن و يه كج خند تاييد كننده رو لبش ديدن يعني روز خوبي رو شروع كردم.
در رو پشت سرم بستم و يه به اميد تو زيرلبي واسه ضميمه قوت قلبم گفتم و بازبه اين فكر افتادم كه اگه ذات نجيب حسام هموني باشه كه مهسا توصيف كرده عمرا من شاغل بشم امروز.
باز هم قاسم و يه دهن هنرنمايي و باز هم چشم غره مصلحتي من...چقدر بامزه است...با همه مزاحم بودنش بدمدله بامزه است...اين هم دومين قوت قلب بنده.
سوار تاكسي ميشم و واسه خودم يه نوشابه تگري باز ميكنم كه يه امروزو باكلاس تشريف فرما بشم شركت پسرعمو جان يا همون حسام سرتخته شسته شده معرف مهسا.
نگام ميون كارت تو دستم و برج روبروم بالا پايين شد و باز فكرم كشيده شد به اينكه نوه فاروق خانه ديگه...همينو بايد ازش انتظار داشت.
از پله هاي سنگي بالا رفتم و در شيشه اي خودبه خودي و جني باز شد و من هم عين بچه هاي دوساله ذوق كردم و ازش گذشتم و كج شدم طرف اطلاعات.
اين اگه نگهبانشونه مهندساش ديگه چين...والا.
يه لبخند از اون مدلا كه به قول مهسا تنها در مواقع گره گشايي ازش استفاده ميكردم به نگهبان يا بهتر بگم شاه جيگر روبروم زدم و اونم يه لبخند كه نه يه دهن وا كرد كه تا غذا پريروز تو معده اش رويت شد و گفت:امرتون؟
- شركت مهندسي گيتي گستر كدوم طبقه است؟
- از طبقه دهم به بعد.
دروغ...منو نيگا...گيتي گسترو گفتما...واااااااااا...نخوره ترشي يه چي درست حسابي در مياد اين سرتخته شسته.
- ممنون از كمكتون.
- خواهش ميكنم...وظيفه بود.
فاكتور از اون نيش كنترل نشده اش ميشه روش حساب كرد.
دوباره كج شدم طرف آسانسور و چون امروز رو دور شانس بودم آسانسور تحت اختيارم تو طبقه هكف بود و من خيلي شيك جلو اون دوتا چشم واردش شدم.
گفت طبقه دهم به بعد...حالا مگه چند طبقه است؟...نه بابا...بيست تااااااا؟...نه خوشم اومد...غير از سرتخته شسته شدنش ميشه روش حساب باز كرد.
تو لابي نگام افتاد به بردي كه آدرس هر گروه رو داده بود.
بيستم...مديريت...يعني من بايد يرم بيستم؟...از اوج خوشش مياد.
- خانوم ميتونم كمكتون كنم؟
برگشتم طرف صاحب صدا...نه فكر كنم فقط همون نگهبانه رو ميشه روش حساب كرد.
- م...من با جناب فرزين قرار ملاقات داشتم.
- ايشون طبقه بيستم هستن.
- بله متوجه شدم...ممنون از كمكتون.
- من هم دارم ميرم اونجا.
يه لبخند زوري به سرخلوتيان روبروم زدم و همراش چپيدم تو اون يه تيكه جا.
دكمه رو فشار داد و بعد رو كرد بهم و گفت:ميشه بپرسم چه كار با ايشون دارين؟
- خب براي استخدام اومدم.
- پس اون خانوم مهندسي كه مهندس فرزين معرفي كردن شمايين.
بازم يه لبخند زوري و بازم فكر به اينكه مگه يه كاشت مو چقدر خرج داره؟
با تعارفش زود تر از اون اتاقك فلزي و آهنگ مسخره اش خلاص شدم و سرخلوتيان گفتن:از اين طرف...كارتون يه كم سخته...بايد يه هيئت مديره رو راضي كنين.
نگام كشيده شد به آرشيو و كيف لپ تاپ تو دستم...من ميتونم...من نوه فارق خانم...نشد براي من وجود نداره...مثه همه اين دوسال...من براي رسيدن به اون ثروت بايد بتونم.
.................................................. .................................................. ...................................
- جالبه فاميلي شما و مهندس فرزين.
- خب زياد هم چيز عجيبي نيست...خيلي از آدما فاميليشون شبيه همه.
- درسته.
باز نگاش غلتيد روي طرحام و من نگام زيرزيركي نشونه رفت سمت همون سرتخته شسته شده...با اخم به طرحاي تو لپ تاپم خيره بود و بعد سرشو بالا آورد و گفت:من از تمام پرسنلم يه اعتبار ميخوام...كي ميتونه اعتبار شما بشه؟ ...البته به جز خونوادتون.
دوست نداري بگي من دخترعموتم قبول...اعتبار ميخواي؟...اونم قبول.
- پس با اجازه من يه تماس داشته باشم...فقط ضامن من ايران نيستن...مشكلي نيست؟
دوباره جناب سرخلوتيان نيش چاك دادن و خيلي پر ذوق اظهار فضل نمودن.
- اگه سرشناس باشن اصلا مشكلي نيست.
حسام هم بااون نگاه يخ زده اش تاييد كرد حرف آقارو.
دستام رو شماره ها لغزيد و ناخودآگاه يه لبخند قاطي صورتم شد....چقدر دلم برات تنگ شده رفيق.
صداي چند بوق و بعد صداي خواب آلوده اش و باور اينكه منو الان ميكشه ودرآخر حرفاي خارجكي كه به خوردم ميداد.
- بي زحمت فارسي حرف بزن يه نمه حاليمون شه داداش.
صدام آرم بود ولي پنج جفت چشم ميخ من بود و دهنم...خب روتونو بكنين اونور...خجالت هم كه اصلا تو مرامشون نيست.
- تويي ترانه؟...دختره بي شعور اگه اونجا صلوة ظهره دليل نميشه اينجا نصفه شب نباشه.
- بي تربيبت سلامتو خوردي؟
- كوفت و سلام...نصفه شب زنگ زدي سلام كني؟
- نه خب...جون ترانه كارم گيربود.
- اگه كارت گير باشه يادي از من بكني...حالا نميشد يه چهارساعت ديگه كارت گير ميفتاد؟
- جون ترانه ببخشيد.
- ميدوني كه خرشدن تو رده كاريم نيست.
- بله حاليمه عزيزدل...فقط يه اين بارو.
- تو كه از خواب انداختيمون...بگو اين گره چيه كه توئه سليطه با اون دندونا گرازيت هم نتونستي بازش كني و دخيل بستي به ضريح من؟
خنديدم...با تمام سعي با سبك مهسا...جلو پنج تاجفت چشم بايد مهسايي خنديد.
- فدات شن دوست دخترات ميگما من به يه ضامن نياز دارم.
- چرا؟...نكنه ميخواي عروس شي؟...من جوون مردمو بدبخت نميكنم.
- شادمهر...واسه كارم .
- اااااا...به سلامتي آخرش اين خدماتيا استخدامت كردن؟
- زهرمار...ضامنم ميشي؟
- چه كنم ديگه؟...حالا اين خراب شده كدوم گوري هست؟...اصلا محيطش به درد ميخوره؟...به خداوندي خدا بفهمم محيطش آدم وار نيست با اولين پرواز ميام ايران و...
- خيلي خب فهميدم غيرت داري بابا...آقابزرگ تضمين كرده.
- خب پس مو لا درزش نميره...راستي با فاروق خان آشتي كردي؟
- مگه قهر بودم.
- اصلا...من بودم دوسال پا نذاشتم خونه پدري.
- شادمهر وقت ندارم.
- خيلي خب گوشيو بده اون رئيس خراب شده ببينم چه لگوري بوده كه به خاطرش نصفه شبي منو زابراه كردي؟
- گوشي.
از روي صندلي بلند شدم و با قدماي مهساوار رفتم طرف حسام و گفتم:جناب ملكي ميخوان باهاتون حرف بزنن.
ابروهاش بالا پريد...كيه كه ملكي رو نشناسه؟...كيه كه شادمهر ملكي رو نشناسه؟
بعد ميگن ما زنا رودمون درازه...بابا من آخر ماه بايد قبض بدم نه شما كه پشت تلفن مونده لباس چاك بدين از تعارف...لبخند حسامو نيگا جون ترانه...آخه پسرخوب دوست دخترات كه ناز و قربون راه ننداختن برات كه چشات نور بارونه...يارو پشت خط شادمهره...رفيق من...
تلفنو گرفت سمت منو يه لبخند تاييد كننده به هيئت مديره زدو منم گوشيو چسبوندم به گوشم و بي خيال شادمهر گفتم:شادمهر شب باهات تماس ميگيرم.
دستم رو دكمه قطغ تماس لغزيد و ابروهام از لبخنداي كشدار حسام بالا پريد.
- ضمانت عالي داشتين خانوم مهندس.
- ميدونم.
- خب معلومه آدم با جناب ملكي غول بساز بفروش ايران اعتماد به نفسش بالا ميره.
- آدماي زندگي من همه يه جورايي غول تجارت هستن.
- پس بابت اين اعتماد به نفس ازشون متشكر باشين.
- حتما...فقط من ميتونم كارمو شروع كنم؟
- از نظر من مشكلي نيست...فردا راس ساعت هشت جناب مهندس كاويان كارتونو بهتون توضيح ميدن.
نيش سرخلوتيان كاويان نام دوباره چاك خورده در طبق اخلاص تقديمم شد و من بازم فكر كردم كه يه وامي تقاضا كنم تا اين مودار بشه...حالا بهتر از كاويان نبود؟...به خدا من با همون نگهبانه هم كنار مياما.
.................................................. .................................................. ...................................
شيرينيا رو تو ديس بلور مي چيدم كه مهسا يكي كش رفت و من هم بنا به همون عادت قديم يه پشت دست اشانتيونش دادم.
- ااااا...دختره گدا.
- آدم باش...ميارم تو پذيرايي بعد بخور.
- خيلي خب...حالا خودمونيم چطور اين داداش منو راضي كردي؟...نكنه پيشنهاد بي شرمانه داده توهم زرت قبول كرده باشي؟
- ميشه يه لطفي بكني خفه شي؟
- نه بي شوخي حسام بي ضامن كسيو تو اون خراب شده راه نميده...حتي واسه آبدارچياش هم ضامن ميخواد اونم دو قبضه معتبر.
- تو فكر كن نخواسته رو آقابزرگو زمين بندازه.
- حسام بي چشم ورو تر ازايناست كه اين وصله ها بهش بچسبه.
- بي خي خوشگله...دنبال چي هستي؟...اينو بگو.
- دنبال يه اسم...شادمهر ملكي هنوزم توي زندگيته؟
- نبايد باشه؟
- ترانه...ترانه...دآخه دختر خوب چرا همه اون گذشته رو پرت نميكني دور؟
- چون بعضي وقتا همون گذشته بهم آرامش ميده.
- اين آرامش رو مخمه...چي اون توسري خوردنات آرامش بخشه؟
- من به اون دوسال به قول تو توسري خوري محتاجم...با همه بدبختياش...با همه كتك خوردناش.
- از بس خري.
- آره خرم...با همين خريت عاشق شدم.
- راحت تر از عاشق شدنت متنفر شدي يادته؟
- من هيچ وقت نگفتم متنفر شدم...سعي كردم فراموش كنم.
- با اين آدما؟...با شادمهرملكي؟
- شادمهر مهمه...تو زندگي من بيشتر از فرهاد مهم نباشه كمتر هم نيست...بي چشم و روييه اون همه محبتو ببخشم به يه نفرتي كه تو تو مخت پرورشش دادي.
- ترانه بفهم هر پلي كه به اون دوسال زجركشيدنت وصلت كنه بدتره برات...ترانه هنوز يادم نرفته خون دل خوردنات.
- مهسا تمومش كن...فعلا اين بحث داره اذيتم ميكنه.
صداي فرهاد سكوت بين نگاه از جنس گله مهسا و از جنس رنج منو پر كرد.
فرهاد – يه شيريني ميخواي بهمون بديا...بابا دلمون آب شد.
- الان ميارم.
فرهاد يه نگاه پر از شك بهمون انداخت و گفت:اتفاقي افتاده؟
- نه...داشتيم دردودل ميكرديم.
فرهاد – به جا اين كارا راه كار نشونم بدين واسه نسترن.
مهسا چشاشو رو درشت ترين حالت ممكن تنظيم كرد و دندوناش رو آماده حمله نشون فرهاد داد و جيغش در آخرين
مرحله به وقوع پيوست.
مهسا – تو يكي دهن گشادتو ببند و به عملات برس...وسط ماشين كلاس تشريح راه انداخته پسره جلمبون...
فرهاد – ميخواستي اول كاري ببرمش رستوران؟
- تو اون نصفه شبي كه نميشد ولي خب ميتونستي يه شماره اي چيزي...
فرهاد – اونو كه دارم.
مهسا دوباره نفير كش پريد رو سر فرهاد و من هم ريلكس و بي خيال كتك خور بودن ملس عمو جان راهي هال شدم.
.................................................. .................................................. ...................................


منتظرم باشين.
shazde koochool آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Ghazal*, * narges *, **سولماز**, *NaZ@NiN.B*, *RANIA*, *ReiHaNe*, *SAHAR.R*, *Samaneh75, *SaNaY*, *آویژه*, *باران بهاری*, *توهم سبز**, +Lily, ...BaHaR..., .arsana., .HOMA., .Monire., .parniya., 79shima, 890200721, A.sh74, A.T69, aflak, afra., Ala88, Altin ay, amini2004, amirhessam, AMOURE, Anahita.s, angel04, angry girl, Aray, archangel, arefe90, Arezoo Khanoom, arezoo214, arman_iran, ART!ST, asal_bumpy, aseman_82, asma-m, asma66, atefeh.mr, atefeh_49, ati joooon, AtI2020, ava.n, aygeen, azade jooon, azda, azisadeghi, bahar.nt, bahar1313, baharvaman, banix, barane khazan, behi_aquarius, blub2000, brain storm, brave girl, Cancer, d.pouya, dander1000atash, Defne, dokhtare_ikbiri, dozhd, eli ab, eli88, elianoos, f.the, faezeh_kht, falahi, fariba45, faride40, Farnaz, farveh, fatima64, fatima_59, fk-osh-d, foroogh 54, fozhi, gandomsa, ghazal p, ghorob89, gord Afarid, hala, hana_m, hanie-ab, Haniii9396, hasti 84, hasti59, hesaneh, honey-asal, hoora.sh, hooramohebtash, h_t_h_1984, id001370, Ida.M, Is_Tak, jnashenakhte, katoore, katy f, khademre, Kiana S, kiana12, kiana61, kimiya98, Laali, Lady Sky, leila banoo, leila.kh, leyla71, M mehrane, m0zhdeh, Mah BanU ☾, mahdiar, mahnazmom, Mahsa Zahiri, mahsadina, mahsaj, mahsany, mamanekasra, man!, mani1384, MARDE_TANHA, Mari958, marjan khanomi, maryam1363, maryam56, maryta, marzi marzi, masoumeh, mb_maryam, MEHRABON-E, mehrazar, melodina, mery1356, Mina, mina68, mina_bala74, mishapasha, miss.no1.2004, mona61, monir1343, mzm1368, m_reisie, N*A*Z*L*I, n.a., n.shina, nafise2, nahal_ma97, Nahid72, nana22, nanazkhanoom, narciss, narges21, nasrin44, nastaran1351, nazgole, nazi1, Neda_65, negar*pb, negarjav, nemesis, Nika-Aria, nikaan, nikoo 123, nikoo87, noora86, Nora71, noshafarin, ordibehesht91, p.gh, pakdel, paparoos, paria_pari, parinaz.m, parisa mah, parmis86, parvinah, pati'a, Peart, peris, pure13, Raha*10*, rashno, raz gol, reem1368, rooya455, Rooz khosh, roya1365, ROZ GOL, S- Masoum, s-engineer, s?h?r, saba12, sadsadsad, saeide735, sahel_m, samim, samir, samira67, sanaz26, sanaz_, sanni, sarah.sh, sara_n, sardes, sasa75, sayeh921, sedighe1340, sefid65, SELENE, selina63, sepideh1993, sepidrokh, serentipiti, setaresetar, setayesh1363, setayesh1976, shabtab 62, shadi1356, shahin47, sharafi, Shasosa, shavreh, Shery84, shida.m, shimaaaaa, siah, silverstar, sinsor, skyasal, Snow Dream, sogand bano, Sokout, somy_kh, soooorati, souraj, ssoudeh, Star_69, star_crossed, strich, sushiyant11, sydney, syhbyt, T.A.C 7, t0ranj, tama1011, tannaz_85, Tarlan_tahami, Titania1273, tornado.n, tv35, unichorn, vanas, viyana*, YaaaaC, yasamin_34, yasesabs, yasnaa, yjdj, zahra.gol, Zahra_niki, zibahp, zina, Zohr£... ., zoooom, _Azadeh_, ~*SaHaR*~, ~Azita~, §parnian§, آذردخت, آسوده, آلانا, آنا98, آواشیوا, آویشا, اب و اتش, ارغوان 67, افسانه1362, اقاقی, النار, الهه50, امید دیدار, انگشتر, اوا3, ELI, باران شکوفه, بازیگوش, بانوی بهاری, بهار بارانی, بیقرارم, تابتا, تانیا ج, ترانه خانوم, ترسا اميني, جودی ابوت شیطون, حنیفا58, خاله زهرا, خیال غزل, دخی بلا, دریا دلنواز, دیبا کیان, رادمینا, رازدخت, رزصورتی, رهان, زری خانم, زهره میرهاشمی, زوها, زکیه67, س_م_م_, سارا ف, سافانا, سرای بانو, سرتق, سرو آزاد, سسسی, شادئ, شادزی, شروع, صحرا73, عاطفه دلنواز, عشقکتاب, غزال آریا, فاطي91, فرحناز65, فرنوش72, فــــــــــروغ, لمیس20, لیلاحمیده, لیلی89, م.نوری, ماه منیر, مهستی, مونا**, میتی65, مینا, نداي عشق, نسرین..., نیاز.ش, نیکا83, هانیه نیکو, هما22, همیسا, پاپلی, پرنا, پرواس, پروانه!, پری دخترم, چشم قشنگ, گلبو, یاسمین.م, یگانه, ღs@h@rღ, •●شقایق●•

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۱۱ اسفند ۱۳۹۱, ۰۱:۵۶ بعد از ظهر   #12 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
shazde koochool آواتار ها
 
shazde koochool به  ICQ ارسال پیام shazde koochool به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +193 امتیاز     
پیش فرض

سلام به برو بچه هاي مهربونم كه خيلي خاطرتونو ميخوام
بابا خوشگلا فدا مرام يكي يكيتون يه تشكر و مثبت كه از كسي كم نيومده
به جون شما نباشه به جون خودم انگيزه ام داره ميره زير خط صفر
من نيازمند ياري سبزتان هستم


چشمام رو يك دور باز و بسته كردم و سعي كردم به جاي اعصاب خردي يه لبخند بزنم.
- قربونت برم خاتون جونم...اولين بارم نيست كه ميخوام برم سركار.
- مادر من چه كنم؟...قوه بنيه اي كه نداري ميترسم خسته شي مادر.
- الهي من دورت بگردم عزيز دل...من بدتر از ايناشو از سر گذروندم قربونت برم.
- پس مادر مواظب خودت باشيا...اين حسام هم كار زياد بهت گفت چغليشو به خودم بكن.
- ميخواي لوسم كني خاتونم؟
- نه مادر...يادگار فردينمي...دردت به جونم مواظب خودت باشيا...شبا زود برگرد خونه...به اين شهر اعتباري نيست...هرروز بهم زنگ بزنيا.
- چشم...حالا مرخصم؟
- برو مادر...برو به سلامت.
دلم براي مهربونيات ميتپه...هميشه تپيده خاتون قصه من...حق داره فاروق خان كه با يه لبخندت فتح دنيا رو حس كنه.
از پله هاي سنگي جلوي برج بالا رفتم و باز نگهبان برام عرض اندام فرمودن و لبخند كش دادن...كلا با دهن بسته جيگره.
- خانوم مهندس؟
سرم خودكار زاويه نود درجه رو چرخش كرد و روي صورت كاويان استپ زد و به زور يه لبخند قاطي داشته هاي صورتم شد و اون با دو قدم بلند خودشو بهم رسوند و گفت:سلام...صبح بخير.
- صبح شما هم بخير.
- چه وقت شناس...اميدوارم هميشه اينطور باشين.
- آدما براساس عادتاشون روزمرگياشونو پيش مي برن.
- چه جواب فيلسوفانه اي.
باز هم لبام رو كش دادم و اون با دست تعارف زد كه وارد اون اتاقك بشم و خودش هم بعد از من وارد شدو گفت: كارتون فعلا تو بخش محاسباتيه...البته بنا به لياقت مهندسين هر چند ماه يكبار يك ارتقا مقامي خواهيم داشت...و تا جاييكه من از طرحاتون متوجه شدم خيلي زود ميتونين به تيپ طراحاي گروه ملحق بشين.
- ممنون از لطفتون.
- در ضمن باعث افتخاره كه قراره يه همكار متشخص داشته باشيم.
- ممنون.
جداي از بلبل زبوني كه نه همون روده درازياي كاويان سر خلوت روز نسبتا خوبي بود...پرسنل همه فوق العاده بودن...به قول مهسا سر تخته شسته هر چيش كه ناقص باشه مديريتش نامبر وانه.
.................................................. .................................................. ...................................
از كنارم گذشت...خب يه سر هم تكون ميدادي من دلم نپوسه...همون سر تخته شسته بيشتر لياقت نداري پسر عمو جان.
قدماش روي استپ زده شد و با يه چرخش به قول مهسا فوق العاده جنتلمنانه و جيسون استتهاني برگشت طرفم و گفت: همه چي خوب پيش ميره خانوم ...مهندس؟
مثلا اين مكثت يعني اينكه من لياقت مهندس بودن ندارم؟...منم چه كسي...يه لبخند از اونا كه تا فيها خالدون طرف دچار سوختگي بالاي هشتاد درصد ميشه رو لبام نشوندم و چشمام از اون همه بدجنسي ذاتي و سرشتيم باريك شد و گفتم:عاليه جناب...مهندس.
- به به مهندس فرزين...چي شد بالاخره ما امروز چشممون به جمالتون روشن شد؟
حسام با يه مكث چند صدم ثانيه اي نگاشو از صورتم گرفت و با همون پوزخندي كه ثمره نطق بنده بود به كاويان تازه از گرد راه رسيده نگاهي كرد و گفت:قرار نبود بيام...ولي مثه اينكه قرارداد با اون شركت بي در و پيكر عقب افتاده و طبق برنامه اي كه خودشون چيدن هفته ديگه تو اين شركت جلسه برگزار ميشه.
كاويان – چيه پسر؟...چرا اينقدر عصبي؟...نكنه ناراحتي كه بايد خرج پذيرايي يه جلسه نصفه روزه رو بدي؟
نيشم از حرف كاويان بيشتر باز شد و عقب گرد كردم و به طرف در اتاقم رفتم تا يارو با ديدن اين نيش غير كنترل شده نخواد همه حرص روزانشو سر من خالي كنه...بيچاره آقابزرگ كه ميخواد كلهم مال و يملكشو دست كي بسپاره ...بچمون مهمون جماعت تو كتش نميره البته بر اساس برداشت هاي بنده و كاوياني كه كم كم داره ازش خوشم مياد... جداي از اون بي موييش بدك نيست.
- خانوم فرزين؟
چشمام رو تو كاسه چشم گردوندم و رو پاشنه پا يه چرخش سيصد و شصت درجه زدم و سعي كردم به نوه عزيز كرده فاروق خان يه لبخند مليح بزنم تا خستگي روزانه از تنش بيرون بره...كه فكر كنم يارو كنفيكون تر شد.
- بله مهندس؟
- بهتره بيشتر به كارتون برسين.
نگام به صورت شش تيغش كشيده شد و اخمام ناخودآگاه تو هم كشيده شد...از اين خاطره ها متنفرم.
- بله مهندس.
نگاش رنگ گرفت...رنگي از تعجب...گربه پنجول كش چند دقيقه قبل شد يه كارمند مطيع...دخترعمو جان مبارز عقب نشيني كرد...تعجب حقته حسام خان.
.................................................. .................................................. ...................................
مهسا ساعت ماركدارشو نشون دادو با انگشت اشاره دست راستش چند تا ضربه اون شيشه براقو نشونه رفت و گفت: خوب شد قول شرف دادي وگرنه پس فردا بايد اينجا پيدات ميكرديم ديگه نه؟
نسترن يه لبخند ناز زد و من جاي فرهاد لبام كش پيدا كرد.
بغلش كردم و گفتم:چقدر خوشحالم كه مي بينمت.
مهسا – منم اينجا آدمم.
- اونكه هنوز شبهه داره.
مهسا – زهرمار...چه خبر از شركت خان داداش؟
- سلامتي.
نسترن – منظورش كه اين نبود...فكر كنم اين بود كه آمار خان داداشو رد كن بياد.
مهسا – آ قربون آدم چيز فهم كه ميشه همه جوره روش حساب كرد.
- تو بگو نسترن...اين ماست ما يه كم خودشو نگرفت؟
نسترن – چرا خب...يه كوچولو رفتارش بهتر شده...ديگه عينهو سگ پاچه نميگيره.
مهسا – آبجي داري در مورد عمو جان مادوتا حرف ميزنيا...حاليته؟
نسترن – دروغ ميگم بگو دروغ ميگي...اينقده اخماش توهمه كه من حس دين ميكنم به عزرائيل وقتي با دكتر مقايسش ميكنم...وقتي مياد تو بخش سوپر وايزر هم دست و پاش ويبره ميره من كه از اول باهام لج بوده كه ديگه جاي خود دارم.
مهسا – چه دستي دستي عمو ما رو گاد آو وار كرد.
- دركت ميكنم نسترن...وقتي جدي باشه زيادي اعصاب خرد كنه...اون تو جمعاي ما بيشتر باحاله و اين جنبه از شخصيتش يه كوچولو واسه ما غير متعارفه.
مهسا – ترانه صدبار گفتم روزاي بعد از اينكه كتاب ميخوني لطفا حرف نزن....ايييييييي حالم به هم خورد...بابا خاكي باشين...نشستيم اينجا دور هم يكيو از درد بي شوهري نجات بديم...هم فكري كنين جا پردازش به لايه هاي شخصيتي اين فرهاد زنگوله پا تابوت.
نسترن –مهسا بي شوخي من فكر نميكنم اين عمو شماها اصلا به من حسي داشته باشه.
- داره...مني كه يه عمر پيشش زندگي ميكردم ميدونم حس داره.
مهسا – نسترن اين ماست قرار نيست تا تو يه غلطي بكني تكوني به خودش بده.
نسترن – منظورتو بگو.
مهسا – آهان...ماها امروز تو خونه چو ميندازيم كه خانوم خانوما يه خواستگار همه چي تموم پاش وايساده...فرهاد هم رگ گردن باد كرده نفس كش گل به بغل امشب نه فردا شب دم خونتونه.
نسترن – نه به خدا زشته...حالا اين فرهاد فكر ميكنه خيلي ميخوامش.
مهسا – نه كه نميخوايش.
نسترن – خب...خب خواستن كه...چطور بگم...
مهسا – نگو شما...دردتو حس ميكنم...فقط يه كوچولو نقش بازي كن...شاد و شنگول تر از هميشه جلوش باش...الكي الكي با تلفن حرف بزن...بگو بخند.
- مهسا هر چيش مذخرف باشه...مسائل راهيابي به دل آقايونو خوب فوت آبه...تجربه ثابت كرده مهسا تئورياي معركه اي واسه رسيدن به پسرا داره كه نه سيخ بسوزه نه كباب.
مهسا – عزيزم من متعلق به همه شمام...تو فكرشم كه يه كتاب بنويسم.
نسترن – بچه ها فقط من جلو فرهاد ضايع بشم ميكشمتون.
مهسا – چه غلطا...تو حرف مارو گوش بده...ما خوب ميشناسيم اين قيصرو جون تو.
- قيصرو خوب اومدي.
مهسا خنديد...نگاه من تيره شد...كاش چهار سال پيش قيصر ميشدي فرهاد جان.
.................................................. .................................................. ...................................
نگام بين سيب تو هوا مونده و صورت مه و مات عمو جان ده دوري گردش كرد و دهنم چسبيد به گوش مهسا و گفتم:به نظرت زياده روي نكرديم.
مهسا چشماش رو با ترس تو صورت فرهاد انداخت و گفت:بيا بريم يه جا ديگه...منفجر بشه تركش بارونيما.
- مهسايي اين رگ گردنش باد كنه خونه داغونه.
- واسه اولين بار حس ميكنم يه كوچولو زياده روي كردم.
- فقط يه كوچولو؟
- منظورم همون خيلي زياد بود.
- آهان.
فرهاد سيبو كوبيد رو ميز و گفت:حالا اين نره خري كه ميخواد بره خواستگاري نسترن كي هست؟
مهسا دوباره دم گوشم گفت:نه بابا جواب داد.
- فكر كنم گفت"دكتر تيموري...دكتر طهموري"...بالاخره يه چي تو اين مايه ها.
فرهاد – اون تيموري نكبت كه...
مهسا – كه چي؟...مشكل داره؟
فرهاد كمرشو كوبوند به پشتي مبل و با حرص چشم غره وار رو به ما گفت:مشكل اينه كه مشكل نداره.
مهسا – اون وقت اينجور دكترايي تو بيمارستان شمان و من بايد بترشم؟...حقته كه نسترن زن...
فرهاد – مهسا يه كلمه ديگه حرف بزن ببين چطور چار تا استخون دستم تو فكت خرد ميشه.
مهسا – ايشششش...حقت بود نمي گفتيم بهت تا هي دست دست كني و كارت عروسي تيموري جون و...
فرهاد – مهسااااااااااا.
مهسا – درد بي درمون و مهسا...خب به ما چه كه اينقده شلي؟...خب يه تكوني به خودت بده...دختره كه هنوز به اين يارو جواب درست حسابي نداده خب تو هم تو اين فرصت يه گلي به سر واموندت بگير.
- اينو راست ميگه بچه...خب قربونت برم هنوزم دير نشده...يه كار ي كن...تو ميتوني...تو آرزوي خيليا هستي...نسترن بايد خل باشه كه با پيشنهاد جنتلمنانه تو مخالفت كنه.
مهسا – مثلا همين پرستو چقده خودشو هلاك كرده واست...پس بدون تو قدرت عاشق كردن دخترا رو داري.
- اينم راست ميگه.
فرهاد – اين نياز به تاييد نداره كه دم به دقيه راست ميگه راست ميگه واسم رديف ميكني.
مهسا – چشم نداري ببيني يكي تحويلم ميگيره؟
فرهاد – حالا من چه غلطي بكنم؟
مهسا – غلطو كه بعد از عقد بكن...ولي حالا نياز به يه كم ناز خري و سوپر من بازي حضرت آقا داره.
فرهاد – مثلا چطوري؟
مهسا – خيلي راحت...عزيزم اينجا تهرونه يعني شهري كه...
زيرچشمي چشمك نامحسوس مهسا رو به خودم ديد زدم و با مغز در حد نامعلوم خنگ تو اين مسائل ارور دادم كه يعني چي تو مخ اين ناقص العقل كنار دستم رژه ميره.
.................................................. .................................................. ...................................



تا پست بعدي باي باي
shazde koochool آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* narges *, **سولماز**, *NaZ@NiN.B*, *RANIA*, *ReiHaNe*, *Samaneh75, *SaNaY*, *آویژه*, *باران بهاری*, *توهم سبز**, +Lily, ...BaHaR..., .arsana., .HOMA., .Monire., .parniya., 79shima, 890200721, A.sh74, A.T69, aflak, afra., Ala88, Altin ay, amini2004, amirhessam, amirhosseinac, Anahita.s, angel04, angry girl, Aray, Arezoo Khanoom, arezoo214, arman_iran, ART!ST, asal_bumpy, aseman_82, asma-m, asma66, atefeh.mr, atefeh_49, ati joooon, AtI2020, atyek, ava.n, aygeen, azade jooon, azda, azisadeghi, bahar.nt, bahar1313, baharvaman, banix, barane khazan, behi_aquarius, Behnaz joon, blub2000, brain storm, brave girl, Cancer, chobiiin, chon_da, dander1000atash, Defne, dokhtare_ikbiri, dozhd, eli ab, eli88, elianoos, f.the, faezeh_kht, falahi, fariba45, faride40, Farnaz, farveh, fatima64, fatima983, fatima_59, fk-osh-d, foroogh 54, fozhi, ghazal p, ghorob89, gord Afarid, hala, hana_m, hanie-ab, Haniii9396, hasti 84, hasti59, hesaneh, honey-asal, hoora.sh, hooramohebtash, h_t_h_1984, id001370, Ida.M, Is_Tak, jnashenakhte, katoore, katy f, khademre, khatereh14, Kiana S, kiana61, kimiya98, Laali, Lady Sky, leila banoo, leila.kh, leyla71, M mehrane, m0zhdeh, Mah BanU ☾, mahdiar, mahnazmom, Mahsa Zahiri, mahsadina, mahsaj, mahsany, mamanekasra, man!, maneou, mani1384, MARDE_TANHA, Mari958, marjan khanomi, maryam1363, maryta, marzi marzi, masoumeh, mb_maryam, MEHRABON-E, mehrazar, melodina, mery1356, Mina, mina68, mina_bala74, mishapasha, miss.no1.2004, mona61, monir1343, mzm1368, m_reisie, N*A*Z*L*I, n.a., n.shina, nafise2, nahal_ma97, Nahid72, nana22, nanazkhanoom, narciss, narges21, nasrin44, nastaran1351, nazgole, nazi1, Neda_65, negar*pb, negar.n1000, negarjav, nemesis, Nika-Aria, nikaan, nikoo 123, nikoo87, nmari, noora86, Nora71, ordibehesht91, p.gh, pakdel, paria_pari, parinaz.m, parisa mah, parmis86, parvinah, pati'a, Peart, pure13, Raha*10*, rashno, raz gol, REAL LOVE, reem1368, rooya455, Rooz khosh, roya1365, ROZ GOL, rt.oo, S- Masoum, s-engineer, s?h?r, saba12, saeide735, sahel_m, sama717, samim, samir, samira67, sanaz26, sanaz_, sanjab, sanni, sarah.sh, sara_n, sardes, sarma1010, sasa75, sayeh921, sefid65, SELENE, selina63, sepideh1993, sepidrokh, serentipiti, setaresetar, setayesh1363, shabtab 62, shadi1356, shahin47, sharafi, Shasosa, shavreh, Shery84, shida.m, shimaaaaa, silverstar, sinsor, skyasal, Snow Dream, sogand bano, Sokout, somy_kh, soooorati, souraj, Star_69, star_crossed, strich, sushiyant11, sydney, syhbyt, T.A.C 7, t0ranj, tahmin67, tama1011, tannaz_85, Tarlan_tahami, Titania1273, tono, tornado.n, tv35, unichorn, vanas, viyana*, yasamin_34, yasesabs, yasnaa, yjdj, zahra.gol, Zahra_niki, zibahp, zina, Zohr£... ., zoooom, _Azadeh_, ~*SaHaR*~, ~Azita~, §parnian§, آذردخت, آسوده, آلانا, آنا98, آواشیوا, آویشا, اب و اتش, ارغوان 67, افسانه1362, اقاقی, النار, الهه50, امید دیدار, انگشتر, ELI, با نمک, باران شکوفه, بازیگوش, بانوی بهاری, بهار بارانی, بیقرارم, تابتا, ترانه خانوم, جودی ابوت شیطون, حنیفا58, خاله زهرا, خیال غزل, دریا دلنواز, دیبا کیان, رازدخت, رزصورتی, رهان, زهره میرهاشمی, زوها, زکیه67, سافانا, سرای بانو, سرتق, سرو آزاد, سسسی, سکوت من, شادئ, شادزی, شروع, صحرا73, عاطفه دلنواز, عشقکتاب, غزال آریا, فاطي91, فرحناز65, فرنوش72, فــــــــــروغ, لمیس20, لیلاحمیده, لیلی89, م.نوری, ماه منیر, ململ خانم, مهستی, مونا**, میتی65, مینا, نسرین..., نیاز.ش, نیکا83, هانیه نیکو, هما22, پاپلی, پرنا, پرواس, پروانه!, پری دخترم, چشم قشنگ, گلبو, یگانه, ღs@h@rღ, •●شقایق●•
قدیمی ۱۶ اسفند ۱۳۹۱, ۰۹:۱۱ بعد از ظهر   #13 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
shazde koochool آواتار ها
 
shazde koochool به  ICQ ارسال پیام shazde koochool به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +187 امتیاز     
پیش فرض

سلام
سعي ميكنم از امشب تقريبا هر روز پست داشته باشيم اگه نشد روز بعد جبرانش ميكنم
اين پست هم تقديم به همتون كه خيلي برام عزيزين
مثبت و تشكر يادتون نره



روي صندلي ماشين خودمونو جاسوسانه پايين كشيديم...يه چيزي اين وسط جور در نمي اومد...با تموم حرصي كه تو بيست و دوسال زندگي از خودم سراغ داشتم بوسيله انگشتاي شست و اشاره ام گوشت بازوي مهسا رو چنان پيچوندم كه بيچاره كبود اونورتر شد و من تونستم با خيال راحت به فيلم زنده روبروم نگاه كنم.
- زهرمار چه مرگته؟
- كي وسط يه ماموريت مهم تا حالا چيپس زهرمار كرده با اون خش خشش كه تو دوميش باشي؟
- عذر ميخوام كه داشتم تو ماموريت امنيتيتون اختلال ايجاد ميكردم...آخه نفهم تو ماشينيم ديگه.
- واي واي واي مهسا بيرون اومدن.
- ميگم ماسته تو بگو نه...عينهو گاو داره سوار ماشين ميشه...نكرد اين نسترنو سوار كنه...من موندم اين دختره از چي اين نره خر پاتابوتي خوشش اومده.
- خب بچم خوش تيپه.
- پسر آقا تقي سوپر ماكت سر خيابون خاتون اينا هم اينقده خوش تيپه ذليل مرده من برم عاشقش بشم؟
- از تو بعيده تا حالا نشده باشي.
- كوفت.
گفت و نيشش به قاعده يه كف دست اوپن شد...مهسا گوشيو چسبوند به گوشش و بعد از يه مكث گفت:حالا وقتشه.
با استرس پوست لبم رو پيشكشي استرس وجودم كردم و با انشگت شست و اشاره افتادم به جونش.
نگام به پرشيايي بود كه هي جلو پا اين نسترن كورشده جلو عقب ميرفت و نسترن مثلا براش كلاس محجوبيت و خانومي برميداشت.
- يا ابالفضل...قيصرشد.
- خفه شو ببينيم چي ميشه.
- مگه تو صدا رو داري؟
- نه بابا ميخوام تمركز كنم.
- آهان پس مزاحمت نميشم.
- لطف ميكني.
چشام گشاد شده خيره به يقه بيچاره اي بود كه تو مشتاي فرهاد جر ميخورد...نسترن جا خركيف شدن خودي نشون بده.
- مهسايي چرا زد و خوردي شد؟
- نميدونم...اين با برنامه ريزياي من جور در نمياد.
- بميري با برنامه ريزيات يه جا خاكت كنيم.
مشتي كه پا چشم فرهاد كاشته شد جيغ من و فحش ناموسي مهسا رو با هم در پي داشت.
- مرتيكه نفهم...قرارمون اين نبود.
- مهسا زياده روي كرديم.
- آره فكر كنم يه كم زيادي شد.
- فقط يه كم؟
- خيلي خب بابا همون خيلي.
گاز دادن پرشيا و فرهادي كه گوشه جوب نشست و نسترني كه با اون هاي هاي گريه اش كنارش جاگيرشد...كلا گل بگيرن مهسا رو با اين تزهاش.
- مهسا به نظرت اگه زماني فرهاد بو ببره امشب كار ما بوده چيكار ميكنه؟
- كلي بگم يا با جزئيات؟
- كلي راحت ترم.
- مي كشتمون...جسدمون هم ته باغ خاك ميكنه.
- ممنون از راهنماييت.
ملودي گوشي مهسا بينمون يه نگاه ردوبدل كرد و مهسا دكمه سبزو زده نزده شروع كرد.
- مگه من به شما يابوها نگفتم برخورد فيزيكي تو هر شرايطي نبايد انجام بشه؟...آخه الاغ همين كارا رو ميكني كه مريم تف هم تو روت نميندازه ديگه...جون به جون جفتتون كنن كره خرين..باش تا بيام حساب كنم...خفه فعلا...راپورتتو به مريم ميدما...پس ساكت.
گوشيو روي داشبورد پرت كرد و گفت:يكي مثه اين مريم خرشانس كه اين وحيد مرده شور برده واسه خاطرش حاضره للگي كل رفقاشو بكنه يكي هم مثه من بدبخت كه هنوز اندر خم يك كوچه ام.
- مهسا...فرهاد.
- دردو فرهاد...نمرد كه...يه مشت خورد...اينا همه خاطره است...جون تو.
- اميدوارم
.................................................. .................................................. ...................................
خاتون – الهي دستش قلم شه...الهي بميرم برات مادر.
مهسا – خدا نكنه خاتون...حالا كه طوري نشده.
خاتون - طوري نشده؟...طوري نشده؟...الهي خدا باعث و بانيشو به زمين گرم بزنه.
دهنم چسبيد به گوش مهسا و گفتم:ميبينم كه خيلي خاطره است.
مهسا – كاري نكن كفگرگي واجب شي.
- واقعيت تلخه باعث و باني؟
چشم غره مهسا و لبخند كش اومده من و فرهاد تو هپروت...پس همچين بي تاثير هم نبوده اين پيشنهاد سنگ در چاه انداخته مهساي خنگ و ناتواني چارتا عاقل مثه من در درآوردنش.
خاتون كه از پيچ راهرو گذشت مهسا خودشو كنار فرهاد رو كاناپه ول كرد و گفت:چه خبر؟
فرهاد – گورتو گم كن كه هيچ مدله حوصله تويكيو ندارم.
مهسا – تقصير منه كه ميخواستم بگم نسترن...
فرهاد – نسترن چي؟
مهسا - خب من كه دارم گورمو گم ميكنم...به من هيچ ربطي نداره كه نسترن چي.
فرهاد – بتمسرگ سر جات و خودتو واسه من يكي لوس نكن كه اصلا حس و حال نازخري ندارم.
مهسا – خرج داره.
اي تو روحت...بادمجون كشت ميكني هكتاري پا چشم عموجان و خرج هم داره؟...پررويي هم ارثيه تو اين خانواده.
فرهاد – سگ خور...قبوله.
مهسا – عرضم به حضور نا مباركت كه نسترن خانوم يه ده دقيقه پيش طي يه تماس تلفني اظهار نگراني براي ماماماست روبروي من كردن و تاكيد كردن اگه حالتون مساعد بود حتما يه تماسي باهاشون داشته باشين.
فنر زير فرهاد دررفت و چشماي من و مهسا نعلبكي وار گشاد شد و فرهاد در حاليكه دستشو به جيباش ميكشيد گفت: اه معلوم نيست كجا گذاشتمش؟
مهسا – مار گزيدت؟...ضد حساسيت ميخواي؟...ريلكس باش.
فرهاد – چي ميگي واسه خودت؟...گوشيم كو؟
مهسا- ميخواي زنگ بزني اورژانس؟
فرهاد – نه ميخوام زنگ بزنم نعش كش اطلاع بدم بعد از كشته شدنت توسط خودم بياد جمعت كنه.
مهسا - نكن اينجوري.
فرهاد – ترانه چرا عين تيمارستانيا منو نگاه ميكني؟...برو اون گوشي بي صاحاب منو پيداش كن تو اتاقم.
دستامو به حالت دفاعي جلو خودم گرفتم و گفتم:باشه عزيزم...تو به خودت فشار نيار واسه زيرچشمت خوب نيست... الان ميارم.
پله ها زيرپام دوتا يكي ميشد و من با خنده تو دلم و لباي كش اومدم تو اتاق با دكوراسيون بازار شام فرهاد دنبال اون گوشي بودم كه تقريبا ميشه گفت همون دنبال سوزن گشتن تو انبار كاه بود.
گوشي به دست جلو حضرت آقا وايسادم و اون آمازوني وار گوشيو از دستم چنگ زد و گفت:حالا برين پيش خاتون ميخوام تنها باشم.
چشماي مهسا كم كم گشاد شد و دهنش آماده رگبار فحش باز كه فرهاد گوشيو چسبوند به گوشش و با چشم و ابرو اشاره كرد بزنيم به چاك.
پشت ديوار دست مهسا رو كشيدم و انگشتم رو با علامت سكوت به بينيش چسبوندم و با چشم و ابرو تو مغز در حد جلبكش فرو كردم كه يه كم فالگوشي به كسي برنخورده.
- ممنون...بله بهترم....شما لطف دارين...كاري نكردم...وظيفم بود...اصلا چرا هرروز تنها ميرين خونه؟...خب اينكه مساله اي نيست هم مسيريم ميتونيم هرروز با هم بريم و بيام...البته اگه خونواده مشكل ندارن...نه بابا چه مزاحمتي...پس فردا صبح منتظرم باشين...شب خوبي داشته باشين.
مهسا سرشو به ديوار تكيه داد و با ابروهاي بالارفته گفت:ناز شستش.
- كي؟
- وحيدو ميگم...چه كرده با ملاج عموجان.
- اينو هستم.
- اب نميديد وگرنه پروانه ميره واسمون مامان...دلم مي سوزه واسه اون پنجاه تومني كه دادم اون الاغ زد پا چشم اين ناكس.
- درهرصورت بهت تبريك ميگم...راهكار نسبتا خوبي بود.
- قابلي نداشت اگه اين زنگوله پا تابوت هدرش نده.
- بقيشو بعدا جور ميكنيم.
.................................................. .................................................. ...................................
ليوان چاي رو از دست خانوم سليماني گرفتم و يه لبخند چاشني لبم كردم و همراه تشكرم به روش پاشيدم.
- خب بگو ببينم خانومي چند سالته؟
- بيست و دو...يعني آبان امسال تموم ميشه.
- به سلامتي...متاهلي؟
- نه بابا.
آقا شكوري قند رو كنج دهنش جا داد و با همون خنده قاطي صورتش گفت:اصلا به اين قيافه ازدواج كرده ميخوره؟
لبام كش اومد...بي لبخند...با پوزخند...با همون حس دردآور مذخرف دوسال هدررفته از زندگي.
خانوم سليماني چاييشو مزه مزه كرد و دوباره گفت:اين مهندس فرزين واسه استخدام اذيتت نكرد؟
- نه بابا...بنده خدا كه كاري نداره همه ازش ديو ساختن.
آقاشكوري- شوخي ميكني...اين مهندس آدمو درسته قورت ميده...هيئت مديره از دستش شكارن.
خانوم سليماني چشماش رو تو كاسه چشم چرخش داد و با خنده تركيبانه با حالتش گفت:همه از دستش شكارن.
- چند وقته اينجا كار ميكنين؟
آقا شكوري- از اولش...مهندس از صفر اينجا رو ساخت...تو دوسال عاليه اين رشد.
تقه در و آقا شكوري نشسته پشت ميز و خانوم سليماني سر كرده تو مانيتور جلوروش...پس اينجا فقط كاره و كاره و كار...
كاويان و اون سر خلوتش با لبخند موناليزا خراب كرده اش خيره نگامون كرد و گفت:خسته نباشين...براي امروز كافيه...بخاطر جلسه فردا زودتر تعطيل ميكنيم.
از سرجام بلند شدم و گوشيم زنگ خورد...من هم با اين زنگ انتخاب كردنم...خودم به درك...ملت عاصي شدن.
دستم رو دكمه تماس لغزيد.
- الو.
- سلام...خوبي؟
- چه اعجب آدم وار احوالپرسي كردي؟
- هيچي بابا حس و حال ندارم...اين خاتون از خواب ناز ظهر ماروكشونده آورده اينجا پي حمالي.
- چه خبره باز؟...مهديس عروس كنيه؟
- نه بابا ما كه از اين شانسا نداريبم خدا بزنه تو سر يكيو بياد اينو بگيره...نذري پزونه.
- وووووااااااييييييي...راست ميگيا اصلا يادم نبود....حالا كي هست؟
- شما خودتو حرص نديا...خاتون ناراحت ميشه...آقابزرگ هم گفتن ترانه ام كار ميكنه خسته ميشه بچم زحمتش ندين...فقط زنگ زدم بگم اين نره خر مارو ديدي بهش بگو امشب سه سوته بياد اينوري...خودتم نياي خاتون كشتت....بيا خانومي كن البته اگه من گذاشتم.
- نگفتي نذري پزون كيه؟
- پس فردا.
- مهسايي يه فكري.
سرمو واسه كاويان تكون دادم و از كنارش گذشتم.
- مهسا گوشي.
از خانوم سليماني و آقا شكوي خداحافظي كردم و رفتم طرف آسانسور.
- الو..مهسا.
- فكرتو بگو ميشنوم.
- با يه سوپرايز واسه زنگوله پا تابوت چطوري؟
- نه بابا زناي اين خونواده جنبه منبه يخده...ميترسم نسترن نديده شب همه گل به بغل شيريني به دست خونشون تلپ باشن جلوتر ازهمه هم خاتون...تازه باد به غبغب فرداش زنگ ميزنه خونه پرستو اينا كه عروس پيدا كردم پنجه آفتاب همه چي تموم ناز ماماني عشق فرهادي.
- بي شوخي...خاتون هم يه آشنايي باهاش پيدا ميكنه.
- قد خر ازش كا ركشيدن نگي تقصير منه...نظر تو بود.
- نه بابا...خاتونو كه ميشناسي.
- آره...عمه فريبامون هم ميشناسيم...ولي اينم بد فكري نيست.
- پس هماهنگي و اوكي كردن قضيه با تو.
- حسامو يادت نره.
- نه بابا...بوس باي.
- خداحافظ.
از آسانسور بيرون زدم و جلوي منشي سر تخته شسته وايسادم و بي خيال حدس زدن مارك لوازم آرايشيش شدم وگفتم:ميتونم مهندسو ببينم؟
با يكي از همون به قول مهسا عشوه خركيا موهاي تو صورتش رو با ناخوناي مانيكور شده اش كنار زد و گفت:اجازه بدين.
دو دقيقه بعد انگشتاي خم شده ام تقه اي به در زد و با "بيا تو" در رو باز كردم...بي تربيت اصولا ميگن بفرماييد... شعور نداري يه ذره دلمون بهش خوش باشه.
به صندليش لم داد و از بالا تا پايين يه دور رصدم كرد و گفت:كاري داشتي؟
- مهسا گفت بگم حتما شب برين خونه آقابزرگ...مهمه...ترجيحا خيلي زود.
- چرا به خودم زنگ نزد؟
- نميدونم.
نگاشو به گوشيش انداخت و سرشو تكون داد.
- ميتوني بري.
بي فرهنگ...هردمبيل...بي شخصيت...گاو...ازگل...مرتيكه بي شعور نفهم...مردن نداره يه تعارف زدن...ناسلامتي هم مسيريم...بازم مقايسه...با همه كثافت بودنش زبون تعارف داشت...با همه كثافت بودنش غيرت داشت...با همه...اصلا چرا مقايسه؟...براي چي مقايسه؟
در پشت سرم بسته و نگاه رنگ باخته ام بي خيال نگاه پر عشوه منشي و خوراك يه مدت غيبت خودم و مهسا شد.
.................................................. .................................................. ...................................


تا بعد بوس باي
shazde koochool آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* narges *, **fatima**, **سولماز**, *NaZ@NiN.B*, *ReiHaNe*, *Samaneh75, *SaNaY*, *آویژه*, *باران بهاری*, *توهم سبز**, +Lily, ...BaHaR..., .arsana., .HOMA., .Monire., 79shima, 890200721, A.T69, aflak, afra., Ala88, Altin ay, amini2004, amirhessam, Anahita.s, angel04, angry girl, Aray, Arezoo Khanoom, arezoo214, arman_iran, ART!ST, asal_bumpy, aseman_82, asma-m, asma66, atefeh.mr, atefeh_49, ati joooon, AtI2020, atyek, ava.n, aygeen, azade jooon, azda, azisadeghi, bahar.nt, bahar1313, baharvaman, banix, barane khazan, behi_aquarius, Behnaz joon, blub2000, brain storm, brave girl, Cancer, chobiiin, chon_da, d.pouya, Defne, eli ab, eli88, elianoos, f.the, faezeh_kht, falahi, fariba45, faride40, Farnaz, farveh, fary, fati.star, fatima64, fatima_59, fk-osh-d, foroogh 54, fozhi, gandomsa, ghazal p, ghorob89, gord Afarid, hala, hana_m, hanie-ab, Haniii9396, hasti 84, hasti59, hesaneh, honey-asal, hoora.sh, hooramohebtash, h_t_h_1984, id001370, Ida.M, jnashenakhte, katoore, khademre, khatkhaty, Kiana S, kiana12, kiana61, kimiya98, Laali, Lady Sky, leila banoo, leila.kh, leyla71, M mehrane, m0zhdeh, Mah BanU ☾, mahdiar, mahnazmom, Mahsa Zahiri, mahsadina, mahsaj, mahsany, mamanekasra, man!, maneou, mani1384, Mari958, marjan khanomi, maryam1363, maryta, marzi marzi, masoumeh, mb_maryam, MEHRABON-E, mehrazar, melodina, mery1356, Mina, mina68, mina_bala74, mishapasha, miss.no1.2004, mona61, monir1343, mzm1368, m_reisie, N*A*Z*L*I, n.a., n.shina, nafise2, nahal_ma97, Nahid72, nana22, nanazkhanoom, narciss, narges21, nasrin44, nastaran1351, nazgole, nazi1, Neda_65, negar*pb, negar.n1000, negarjav, nemesis, Nika-Aria, nikaan, nikoo 123, nikoo87, nmari, noora86, Nora71, ordibehesht91, p.gh, pakdel, paria_pari, parinaz.m, parisa mah, parmis86, parvinah, pati'a, Peart, pure13, Raha*10*, rashno, raz gol, REAL LOVE, reem1368, Respina-3a2r, rooya455, Rooz khosh, roya1365, ROZ GOL, rt.oo, S- Masoum, s-engineer, s?h?r, saba12, saeide735, sahel_m, samim, samir, samira67, sanaz26, sanaz_, sanni, sarah.sh, sara_n, sardes, sayeh921, sedighe1340, sefid65, SELENE, selina63, sepideh1993, sepidrokh, serentipiti, setaresetar, setayesh1363, shabtab 62, shadi1356, shahin47, sharafi, shavreh, Shery84, shida.m, shimaaaaa, silverstar, sinsor, skyasal, Snow Dream, Sokout, somy_kh, souraj, Star_69, star_crossed, strich, sushiyant11, sydney, syhbyt, T.A.C 7, t0ranj, tahmin67, tama1011, tannaz_85, Tarlan_tahami, Titania1273, tono, tornado.n, tv35, unichorn, vanas, viyana*, yasamin_34, yasesabs, yasnaa, yjdj, zahra.gol, Zahra_niki, zibahp, Zohr£... ., zoooom, _Azadeh_, ~*SaHaR*~, ~Azita~, §parnian§, آذردخت, آسوده, آلانا, آنا98, آواشیوا, آویشا, اب و اتش, ارغوان 67, افسانه1362, اقاقی, النار, الهه50, امید دیدار, انگشتر, با نمک, باران شکوفه, بازیگوش, بانوی بهاری, بهار بارانی, بیقرارم, تابتا, ترانه خانوم, جودی ابوت شیطون, حنیفا58, خاله زهرا, خیال غزل, دریا دلنواز, رادمینا, رازدخت, رزصورتی, زری خانم, زهره میرهاشمی, زوها, زکیه67, س_م_م_, سافانا, سرای بانو, سرتق, سرو آزاد, سکوت من, شادئ, شادزی, شروع, صحرا73, عشقکتاب, غزال آریا, فاطي91, فرحناز65, فرنوش72, فــــــــــروغ, لمیس20, لیلاحمیده, لیلی89, م.نوری, ماه منیر, ململ خانم, مهستی, مونا**, میتی65, مینا, نسرین..., نیاز.ش, نیکا83, هما22, پاپلی, پرنا, پروانه!, پری دخترم, پونام, چشم قشنگ, گلبو, یگانه, ღs@h@rღ, •●شقایق●•
قدیمی ۱۷ اسفند ۱۳۹۱, ۰۳:۵۰ بعد از ظهر   #14 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
shazde koochool آواتار ها
 
shazde koochool به  ICQ ارسال پیام shazde koochool به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +190 امتیاز     
پیش فرض

سلام
امروز دوتا پست داريم
اگه تونستم شب هم ميام ولي قول صددرصد نميدم
اين پست هم تقديم به همتون
تشكر و مثبت بذارين دارم كنفيكون ميشم



يك خنده پرتزوير رو بك گراوند صورتم كردم و براي عمو فريبرز با تمام سعيي كه از خودم سراغ داشتم يك لبخند چاپلوسانه ول دادم...عمو هم كه ماشالا خداي دوزارياي راست و ريسه چشمكي به تمام حالات بصري بنده در زمينه جواب داد و گفت:باشه بابا برين گلخونه...ولي آقابزرگ شستش خبردار شد به منطقه ممنوعه اش پا گذاشتين من خودمو دخيل نميكنما.
- قربون اون هيكل ورزشكاريتون برم من.
عمو در حد كل مردان خاندان فرزين از تعريف ذوق مرگ شده برام ژوكوند اومد و منم با مهسا و به قول مهسا دممون مهديس رفتيم طرف منطقه ممنوعه...
مهديس – حالا مثلا بريم گلخونه كه چي؟
مهسا – بابا اين راه اين جاده اينم درازيش...خيلي ناراحتي ميتوني راتو بكشي بري و اينقدر انرژي منفي نياي واسم ... بابا يه كم ريسك پذير باش.
مهديس – آره من ريسك پذير نيستم و بلد نيستم مثه بعضيا خودمو با سر تو چاه بندازم.
نفسم پوف شد و با چشماي بسته ام از ميون لباي لرزونم بيرون زد...سرم پايين افتاد و دلم تو گيرودار توسري خوري گرفت...چشمام لبريز شد و بغض چنگ كشيد به گلوم...دلم گرفت...به وسعت همه اين سالاي توسري خوري دلم گرفت...مهديس جان يه سوال...دلگيري من چه سودي داره براي تو؟
مهسا – مهديس ضدحال كه ميزني منتظر عواقبش باش.
مهديس – اوا من منظوري نداشتم...فقط نميفهمم اون گلخونه درب و داغون چه چيز عجيبي واسه اكتشافات جنابعالي داره.
مهسا – اگه نداشت...ترانه بابا خركنمو نميفرستادم جلو كه كسب اجازه كنه...بابا خونه عشق ليلي مجنونه...يه چي بايد داشته باشه كه شده منطقه ممنوعه.
مهديس – بهت قول ميدم جز دوتا بيل و كلنگ چيزي نداشته باشه.
مهسا – تو مطمئني قرصاتو خوردي؟...آخه نفهم من اين دوتا كه مثه تو مغز خر خورده نيستن چپ و راست ميون دوتا بيل و كلنگ پلاس باشن.
مهديس – مهسا مواظب حرف زدنت باشيا.
- خيلي خب بچه ها...چتونه؟...صدامون ميره بالا.
مهديس نگاشو بي حرف از صورتم لغزوند...دلت از دست من خونه؟...طلب محبت آقابزرگو ازم داري؟....حق خوري كردم تو محبت ازت؟...آقابزرگ بال و پر نداده به بقيه رو دودستي داده به من؟...عزيز كرده خاتونم؟... به قول مهسا عمو فريبرز خر كنم؟...دلت ميسوزه از محبتاي زيرپوستي مامانت به من؟...دلت خون ميشه از تعارفاي كيلويي و آماده گلرخ جون؟...گلم نگيره اين دل...محبت رنگ و بودار دل خوني نداره...رنگ وبوي ترحم دل خوني نداره.
در رو باز كردم و دستم رو ديوار كنار در حركت كرد و نگام رو بيل و كلنگ تصور شده مهديس و خونه عشق ليلي و مجنون در فكر مهسا ثابت موند...لبام به وسعت گوش تا گوشم كشدار شد و گفتم:ميبينم كه بيل و كلنگ و خونه عشقيه عجيب.
مهسا – بيشتر شبيه بهشته.
مهديس – فكر نميكردم آقابزرگ تا اين حد گل و گياه پرورش داده باشه.
مهسا – پس چي خيال كردي؟....آقابزرگ من از هر انگشتش يه هنر ميباره.
مهديس – همچين اقابزرگم آقابزرگم ميكنه انگاري داره دختر شوهر ميده.
سرم پايين افتاد و دوباره تو دلم يه غش غشي رفتم به لباس عروس آقابزرگ.
مهسا – اين ليلي مجنون هم واسه ما خوب خلوتي دارنا.
- شك داشتي؟
دستم چسبيد به قلبم و جيغ مهسا و مهديس همزمان نفيركش رو پرده گوشاي يكي يكيمون خط انداخت.
با حرص تو صورت زنگوله پا تابوت و سرتخته شسته روبرم براق شدم و تا اومدم ماشه رگباري فحش رو بچكونم مهسا خودي نشون داده پريد وسط جذبه شاخ و شونه بنده.
مهسا - سرقبر جفتتون حلوا پخش كنم راحت شم....مرض دارين؟
فرهاد – مرضو ما نداريم...شماهايي دارين كه بي اجازه پا گذاشتين تو خلوت ليلي و مجنون.
مهسا – نه كه تو تا حالا بچه خلف موندي و سر و گوشي اينجا آب ندادي اومدي در مقام ارشاد ما اظهار فضل ميكني ...جمع كن بابا.
فرهاد درحال بيني مهسا رو چلوندن نگاشو دور گلخونه باصفا انداخت و گفت:حرف زيادي بزني راپورتت كف دست آقابزرگه عزيز دل.
مهسا نامردي نكرده يكي كوبيد پشت دست فرهاد و گفت:مگه من با توئه نره خر شوخي دارم ايكبيري؟
حسام – حرص نزن آبجي.
مهسا – تويكي نميخواد اظهار وجود كني سالي ماهي يه بار....همون مترسك بيشتر بهت مياد.
لباش رو براي حرص دادن مهسا كج كرد و مثلا لبخند زد كه بيشتربا همون معيار هاي پوزخند يكي بود...كم كم هم بر اثر ضربه وارده به ساق پا خنده پرپر شده رو لبش خشكيد و مهديس جاي حسام چشم غره وار مهسا رو نشونه رفت.
مهديس – چيزيت شد حسام؟
حسام – نه...خوبم...حساب شما هم باشه واسه بعد مهسا خانوم.
مهسا – وجودشو نداري برادر من.
حسام باز پوزخند زن از كنار مهسا رد شد و نگاشو زيرچشمي معطوف من اخم كرده بهش كرد.
بازهم همون جوابي كه به مهسا داد رو دودستي پيشكش اخماي من كرد...من از پيچ و خم ذهنم بيزارم...كنار توده سنگين اين بار خاطره حسرت به دلم...نميخوام...از بل گرفتن اين حجم خاموش شده دوساله بيزارم...از پوزخند توئه روبروم بيزارتر.
فرهاد – ترانه...
نگام از لباي باريك شده روبروم كنده شده به صورت مهربون بهترين عموي دنيا افتاد.
- جانم؟
فرهاد – بيا اينجا...تو عاشق ياسي.
انعكاس صدام تكراروار توي اون شب بهاري تو گوشم زنگ زد"رز هم قشنگه ولي من عاشق ياسم"...چرا امشب؟... فرهاد حداقل تو تمومش كن...دلم خونه...خون ترش نكن...اين تشت خون ديگه جا نداره...من كاسه صبرم اين كاسه لبريزه.
.................................................. .................................................. ...................................كش رو دور موهام انداختم و يه نگاه به سرتاپام...هي بدك نشده بودم...يه تونيك ياسي و ساپورت مشكي بلند.
از اتاق زدم بيرون و تو پيچ راهرو مهسا رو گوشي به دست پيدا كردم.
- آره...كي ميرسي؟...پس منتظريما...دير كردي نكردي...باي.
سرم كج شده منتظر پاسخ كي بود.
- دوست پسرم نبود...نه كه ندارم...مجبورم با اين نسترن خيرنديده دل و قلوه بدم....فكر كنم ته تهش بايد برم اينو من ورش دارم...از اين فرهاد كه بخاري بلند نميشه.
- داره مياد؟
- آره گفت تازه رسيده خونه...يه كم استراحت كنه مياد.
- فرهاد چرا نيومده؟
- چه ميدونيم والا...فكر كنم خاتون امروز بچه رو گرفته به كار.
- اين تن پرور ازش بعيده.
خنده شد چاشني صورت خوشگلش و از كنارم گذشت...چه نازه...با اون دامن بالا زانوي جين و تي شرت چسبون سرخابي واقعا نازه.
- نخوري منو.
- آشغال خوري بلد نيستم.
- گمشو كثافت.
خنده باز تو دلم رنگ گرفت و قدمام طرف حجم تلنبار شده سبزي جهت.
كنار گلرخ جون نشستم و طعم گس مهربوني زيرپوستيشو بي كلام باحس نوازش دستم درك كردم.
عمه فريبا – چه خبر ترانه؟...كارت تو شركت حسام خوب پيش ميره؟
- آره عمه جون...بدك نيست...فعلا تا بستن قرارداد سرمون خلوته.
عمه عادت كرده به عدم ابراز احساسات سرش باز گرم حجم عمرا تموم شدني سبزي شد و منم دست بردم كه گوشه اي از اين حجم هر ساله خاتون و دوسال نبوده خودم رو ساموني بدم.
مهشيد – حالا اين پسردايي ما كه تو شركت بهت سخت نميگيره.
گلرخ جون – مگه جراتشو داره؟...خودم يك دماري از روزگارش درميارم كه بيا و ببين....تازه فريبرز اولتيماتوم داده تو خونه كه ترانه خم به ابروش بياد جل و پلاس حسام تو كوچه است.
مهديس مثلا با خنده و درواقع با حرص گفت:خدا شانس بده.
گلرخ جون – عزيزه از بس.
باز هم يه لبخند به اون مهر تو چشماي مهربون و يه حس بد از نگاه لبريز حسادت مهديس.
مهسا كنارم رو زمين پخش شد و كنار گوشم نظر داد باز.
مهسا – ميبينم كه مهديس خانوم ميخوان سر به تنتون نباشه.
- فكر كنم بد مدله خاطر خان داداشتو ميخواد.
مهسا – بشينه تا اين حسامي كه من ديدم بگيرتش.
- مهسا نامرد نباش ديگه...مهديس همه چي تمومه.
مهسا – آره تو همه چي همون تمومه...آف آف.
- كوفت...يه كم منطقي باش...آخه چه هيزم تري بهت فروخته مگه؟
مهسا – من از هيزمش نناليدم از يه عمر زير بار تحقير تو چشاش ناليدم.
- فلسفيش نكن مهسا...مهديس صددرصد انتخاب آقابزرگه واسه يكي يه دونه خل ديوونه فاميل.
مهسا – حسام هم زير بار حرف زور برو نيست اينو خيلي خوب حاليمه.
مهشيد – چيه شما دوتا دوساعته سر كردين تو گوش هم؟
مهسا – تو به سبزيت برس.
مهشيد سبزي تو دستشو طرف مهسا پرت كرد و من با خنده اظهار وجود كردم.
- مهشيد آرتين كجاست؟
مهشيد – خونه مادر شوهرم...مياوردمش تو دست و پا بود.
- اااااا...خب من دلم براش تنگ شده بود.
مهشيد – بچم به مادرش رفته...كشته مرده زياد داره.
مهسا – دوباره اين واسه ما تيريپ توهم اومد...خانومي شهاب هم كه اومد گرفتت بچه ايثار كرد وگرنه...
مهشيد – مهسا كاري نكن بكشمت امشب جا آش رشته كله پاچتو بديم ملت بخورنا.
اينبار مهسا حجم سبزي رو پرت كرد طرف مهشيد و من بازم نيشم كش اومد.
- راستي خاتون يكي از دوستاي من و مهسا هم قراره بياد كمك.
خاتون – قدمش سر چشم...فقط ترانه برو يه سر به غذا رو گاز بزن.
مهسا – اونوقت خاتون چرا ترانه؟
خاتون – مثلا ميخواستي به تو بگم كه نيمرو هم بلد نيستي بپزي؟
مهسا – خاتون.
ابرو بالا انداختن واسه مهسا لب و لوچه آويزون تفريحيه براي خودش.



تا پست بعدي
shazde koochool آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* narges *, **سولماز**, *NaZ@NiN.B*, *RANIA*, *ReiHaNe*, *Samaneh75, *SaNaY*, *آویژه*, *باران بهاری*, *توهم سبز**, +Lily, ...BaHaR..., .arsana., .HOMA., .Monire., .parniya., 79shima, A.sh74, A.T69, aflak, afra., aiDaA1221, Ala88, Altin ay, amini2004, amirhessam, amirhosseinac, Anahita.s, angel04, angry girl, Aray, Arezoo Khanoom, arman_iran, ART!ST, asal_bumpy, aseman_82, asma-m, asma66, atefeh.mr, atefeh_49, ati joooon, AtI2020, atyek, ava.n, ayda90, aygeen, azade jooon, azda, azisadeghi, bahar.nt, baharvaman, banix, barane khazan, behi_aquarius, Behnaz joon, blub2000, brain storm, brave girl, Cancer, chobiiin, chon_da, dander1000atash, Defne, dozhd, eli ab, eli88, elianoos, esfarzaneh, f.the, faezeh_kht, falahi, fariba45, faride40, Farnaz, farveh, fatima64, fatima_59, fk-osh-d, foroogh 54, fozhi, gandomsa, ghazal p, ghorob89, gord Afarid, hala, hana_m, Haniii9396, hasti 84, hasti59, hesaneh, honey-asal, hoora.sh, hooramohebtash, id001370, Ida.M, jnashenakhte, katoore, katy f, khademre, khatereh14, khatkhaty, Kiana S, kimiya98, Laali, Lady Sky, leila banoo, leyla71, M mehrane, Mah BanU ☾, mahdiar, mahnazmom, Mahsa Zahiri, mahsadina, mahsaj, mahsany, mamanekasra, man!, maneou, mani1384, MARDE_TANHA, Mari958, marjan khanomi, maryta, marzi marzi, masoumeh, mb_maryam, MEHRABON-E, melodina, mery1356, Mina, mina68, mina_bala74, mishapasha, miss.no1.2004, mona61, monir1343, mzm1368, m_reisie, N*A*Z*L*I, n.a., n.shina, nafise2, nahal_ma97, Nahid72, nana22, nanazkhanoom, narciss, narges21, nasrin44, nastaran1351, nazi1, Neda_65, negar*pb, negar.n1000, negarjav, nemesis, Nika-Aria, nikaan, nikoo 123, nmari, Nora71, ordibehesht91, p.gh, pakdel, paria_pari, parinaz.m, parisa mah, parmis86, parvinah, pati'a, Peart, pure13, Raha*10*, rashno, raz gol, REAL LOVE, reem1368, Respina-3a2r, rooya455, Rooz khosh, roya1365, ROZ GOL, roze 2000, S- Masoum, s-engineer, s?h?r, saba12, saeide735, sahel_m, samim, samir, samira67, sanaz26, sanaz_, sanni, sarah.sh, sara_n, sarma1010, sayeh921, sedighe1340, sefid65, SELENE, selina63, sepideh1993, serentipiti, setaresetar, setayesh1363, shabtab 62, shadi1356, shahin47, sharafi, Shasosa, shavreh, Shery84, shida.m, shimaaaaa, silverstar, sinsor, skyasal, Snow Dream, Sokout, somy_kh, souraj, Star_69, star_crossed, strich, sydney, syhbyt, T.A.C 7, t0ranj, tama1011, tannaz_85, Tarlan_tahami, Titania1273, tornado.n, tv35, unichorn, vanas, yasamin_34, yasesabs, yasnaa, yjdj, zahra.gol, Zahra_niki, zibahp, zina, Zohr£... ., zoooom, _Azadeh_, ~*SaHaR*~, ~Azita~, §parnian§, آذردخت, آسوده, آلانا, آنا98, آواشیوا, آویشا, اب و اتش, ارغوان 67, افسانه1362, اقاقی, النار, الهه50, امید دیدار, انگشتر, اوا3, ELI, باران شکوفه, بازیگوش, بانوی بهاری, بهار بارانی, بیقرارم, تابتا, ترانه خانوم, حنیفا58, خیال غزل, دخی بلا, دریا دلنواز, دنیز., دیبا کیان, رادمینا, رازدخت, رزصورتی, زری خانم, زهره میرهاشمی, زوها, زکیه67, سارا ف, سافانا, سرای بانو, سرتق, سرو آزاد, سکوت من, شادئ, شادزی, شپول, صحرا73, عشقکتاب, فاطي91, فرحناز65, فرنوش72, فــــــــــروغ, لمیس20, لیلاحمیده, لیلی89, م.نوری, ماه منیر, ململ خانم, مهستی, مونا**, میتی65, مینا, نداي عشق, نسرین..., نیاز.ش, نیکا83, هانیه نیکو, هما22, پاپلی, پرنا, پروانه!, پری دخترم, پونام, چشم قشنگ, یاسمین.م, یه دختر1995, یگانه, ღs@h@rღ, •●شقایق●•
قدیمی ۱۷ اسفند ۱۳۹۱, ۰۳:۵۳ بعد از ظهر   #15 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
shazde koochool آواتار ها
 
shazde koochool به  ICQ ارسال پیام shazde koochool به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +186 امتیاز     
پیش فرض

اينم از پست دوم


غذا رو چك كرده شال انداختم رو سرم و از در آشپزخونه پا گذاشتم به باغ...نگام به جنب و جوش كارگرا بود...نگام به آرومي مظلومانه اي بود كه لبه ايوون نشسته و با حسرت به تاب وسط باغ خيره بود...پاهام اختيار دارن خودشون ...تحت فرمان من نيستن.
كنارش لبه ايوون نشستم و لبخند زده به اون همه معصوميت گفتم:خانوم خوشگله اسمت چيه؟...اسم من ترانه است.
سرش ميليمتري بالااومده باز چونه اش به گردنش چسبيد و من دست دراز كردم طرفش و گفتم:از اين تاب خوشگله يكي هم حياط پشتيه...ميخواي بريم ببينيم؟
اينبار سرش بالاتر اومد و گفت:بابام گفته اينجا بسينم.
آخ من به فداي اين لحن...دل آب ميكني خانوم خوشگله...من اگه بابات بودم جون ميدادم واسه اين باباگفتن.
- خب برو از بابايي اجازه بگير.
از روي ايوون پريد و من تو سياليت ذوقش شناور شدم.
باباش سري برام خم كرد و من لبخند زدم و دختر كوچولوي مو فرفري پري وار دوئيد طرفم.
لبخند زنون دست دراز كرده به طرفش محتاج محبت گفتم:بريم؟
دست كوچيكش ارزشمند شد تو دستم و من تو باور خوشبختي لحظه اي گفتم:حالا نگفتي اسمت چيه خانومي؟
- اسمم سماس...سما...مامان ميگه يعني آسمون.
- خوش به حالت چه اسم خوشگلي داري.
دست كوچيكش رو رو لبش گذاشت و نخودي ريسه رفت و من ذوق كردم با اين نخوددونه چشماش.
روي تاب فلزي پر خاطره نشوندمش...پشت سرش وايسادم و با خنده گفتم:چقدر ميخواي بالابري؟
مثل فرهاد...فرهاد هم اينجوري ميگفت چقدر ميخواي بالا بري...منم ميگفتم تا آسمونا...كاش به بلندي اين تاب قانع بودم...آسمونم آسمون نبود...آسمونم با صورت رو زمين گرم خوردن بود.
- خاله من يه سعل بلدم...بخونم؟
- آره قربونت برم.
- ميوه نخول نسسته...لويس مگس نسسته...اول بسول با دقت...بعدس بخول با لذت.
دل ميدم براي اين جاي "ر""ل"وجاي"ش""س"گفتنا...دل من با دو حرف زيرو رو ميشه و حس ميكنه الان خوشبخت ترينه.
.................................................. .................................................. ...................................
بغلش كرده و اون دست انداخته گردنم...آداب شيرين زبوني رو خوب بلده اين نيم وجب قد و بالا.
- خب ديگه چي دوست داري؟
- خب من بستني هم دوست دالم ولي مامان بلام نميخله ميگه سلما خولدم بلام خوب نيست.
- خب ماماني راست ميگه...وقتي خوب شدي قول ميدم يه عالمه واست بخره.
- قول قول؟
- قول قول.
- خاله خيلي دوست دالم.
با عشق غرق بوسه كردن يه صورت يعني اوج بودن...با اين بودن در اين لحظه خوشم.
- من عاشقتم عزيزم.
مهديس – ترانه اين بچه كيه؟
- بچه يكي از كارگرا تو حياطه...ببين چه نازه.
بي احساس نگاش كرد و بي تفاوت از كنارم گذشت...نه بابا اينم به عمه خانوم رفته.
كنار خاتون نشستم و تازه متوجه نسترن شدم...روبوسي و حال و احوال كه تموم شد تازه خاتون تونست چشم بگيره از اين عروس آرزوهاش و بگه.
خاتون – مادر اين بچه كيه؟
- بچه يكي از كارگرا....ببينين چه نازه.
خاتون – آره مادر خدا حفظش كنه.
مهشيد – ترانه نگفته بودي اينقده بچه دوستي.
يه لبخند شاد خواست رو لبم جون بگيره كه تيره شدن نگاه خاتون زهرش كرد...خاتونم بي خيال....من دوساله كنار اومدم...تو هم كنار بيا...با آرزوي بربادرفته ترانه ات كنار بيا...خاتونم تموم شد...من حالاشم خوشم.
لبخند لاجون و با اصرار رولبم پافشاري كرد و گفتم:بچه ها همه عشقن.
نسترن – بچه ها همه عزيزدلن....منم عاشقشونم.
خاتون دم گوشم گفت:ماشالا به سرتاپاش....الهي بگردم چه نازه.
خاتون با صداي غمناك تعريف نميكنن از عروس آرزو...خاتونم قرار شد بي خيالي طي كني...بخاطر من بي خيالي طي كن.
- دوسش دارين؟
خاتون – اگه اين پسره دوباره دبه نكنه چرا كه نه؟...چي ديگه از خدا ميخوام مگه؟
با اون لاجوني خنديدم...براي دل تو خنديدم خاتونم...تو هم بخند براي دل من.
نگام رو صورت رنگ پريده گلرخ جون موند و رد نگاشو دنبال كرده رسيد به...يا قمر بني هاشم...اين چرا اينجوريه؟ ...يعني هميشه اينجوريه...ولي حالا ديگه چرا اينجوريه؟
مهسا كوبيد تو صورتش و رنگ عمه فريبا پشت بند اين ضربه شد زردچوبه و خاتون سكته رد كرده به اين نمونه نادر خيره موند و حجم سبزي هاي تو دستش توي روفرشي ول شد.
خميازه كش و چشم بسته از پشت سرم رد شد و يكي كوبوند پشت سرم و گفت:سلام بر بانوان غيور اين خانه.
گفت و چپيد تو آشپزخونه...مهسا ارورداده سبزي ها رو برد طرف دهنش و مهشيد زد پشت دستش و بعد به ادامه ماتزدگيش رسيد...گلرخ جون يه چشم غره و اشاره به مهسا رفت و قبل از حركتي از جانب مهسا باز اين نمونه نادر انساني پيداش شد و با همون چشماي نيم بندش كنار من جا گرفت و من باز نگام به اون شلوارك ارتشي زيرزانو و ركابي پر از حرف انگليسيش خيره موند و آقا سر گذاشت رو پا خاتون و گفت:خاتوني خوابم مياد.
حركت لب خاتونو ديدم كه ميگفت:خواب به خواب بري مادر.
نگامو زير چشمي نشونه دادم طرف نسترن سرخ شده...ما عادت كرديم...دليل نميشه كت و شلوار پوش بيمارستانو شلوارك و ركابي پوش ببينه اين...بيدار شو درد كلهممون به جونت.
چشماشو باز تر كرد...فنر دوباره زيرش دررفت و با سرعت اف چهارده جنگي تو پيچ راهرو گم شد.
مهشيد و مهسا پكيده ول شدن رو حجم سبزي ها و من هم سر كردم تو موهاي سما و خاتون رنگ و حالش برگشت.
خاتون – ببخش مادر...اين بچه من از خواب كه ميخواد بيدار شه دور از جون تو عين اين ديوونه هاست.
مهسا دوباره شيهه اسب سرداده رو سبزي ها پخش شد و گلرخ جون هم بي خجالت يه نيشگون از ناكجاي مهسا درآورد و من و مهشيد با سعيي شگرف به جاي شيهه مليحانه خنديديم.
عمه فريبا با حرص سر گردوند...نسترن جان باب ميل عمه فريبا نيست...عمه فريبا دق ميكنه نبنده پرستو رو به ريش فرهاد...عمه جان خدا قوت.
.................................................. .................................................. ...................................
براي سماي سوار ماشين دست تكون دادم و اون خواب آلوده تو بغل باباش بهم خنديد...جان دلم...دلتنگ ميشم برات.
آقابزرگ – ترانه بابا.
دوئيدم طرف تخت يا همون مجمع هرساله نذري خورون.
- جونم آقابزرگ؟
آقابزرگ – بيا اينجا بابا بشين بخور...صبح تا حالا چيزي نخوردي.
مهسا – آقابزرگ من موندم چطور شما فقط آمار ترانه رو دارين.
آقابزرگ – آخه تو تعارفت نكرده قد همه ما ميخوري.
خاتون – راست ميگه آقابزرگت بيا اينجا آش بخور...جون تو تنت نمونده صبح تا حالا.
ميون خاتون و آقابزرگ نشستم و فرهاد كاسه آشو داد دستم و باز خيره شد به نسترن معذب شده...خب عمو جان ميبيني كه داره غذا ميخوره چشم درويش كن بذار راحت باشه...مهسا همه ناز و قربوناي منو با نيشگوني كه از بازوي فرهاد درآورد حالي فرهاد خسته دل كرد.
حسام – دست خاتونم درد نكنه با اين دست پخت.
خاتون – منكه كاري نكردم مادر...نوش جونت.
مهسا – ما هم كه بوق...ديروز تا حالا دور از جون تراكتور ازم كار كشيدن بعد خاتون دستش درد نكنه؟
آقابزگ با ته عصاش چندباري مصلحت آميز زد به بازوي مهسا و گفت:بچه خجالت بكش جلو نسترن خانوم...نسترن جان بابا غريبي نكنيا.
نسترن – نه ممنون...اونقدر جمعتون صميمي هست كه جايي واسه غريبي نمونه.
حسام با آرنج كوبيد تو پهلوي فرهاد كه يعني بشنو و حظ كن فرهاد خان...فرهاد هم نيش چاك داده گفت:كاستونو بدين بريزم براتون.
همه نگاهمون به كاسه تازه استفاده شده نسترن خيره موند و باز شيهه مهسا هوا رفت البته بي صدا و سركرده توسينه خود فرهاد.
آقابزرگ – نسترن جان بابا و مامانو هم مي آوردي خوشحال ميشديم.
نسترن – بابا فعلا تا يه ماه آينده ايران نيستن...مامان هم براي يه كنفرانس رفتن شيراز...وگرنه مشتاق ديدار بودن.
خاتون – اونوقت بچه تكي مادر؟
نسترن – نه يه برادر هم دارم...چهار سالي هست با همسرش سوئد زندگي ميكنه.
عمه فريبا – اونوقت مامان بابات شغلشون چيه؟
نسترن – بابا جراح قلب و عروقه...مامان هم سوپروايزره.
فرهاد – يعني دختر دكتر سميع معروفين؟
نسترن – اگه اجازه بدين.
فرهاد كنار گوش مهسا يه چي گفت و مهسا با چشما گشادشده خيره نگاش كرد وبلندگفت:دروغ...
فرهاد – به جون ترانه.
ندونستن اينكه فرهاد و مهسا بي من چي ميگن و مايه ميذارن از من بد رو مخمه.
.................................................. .................................................. ...................................

تا بعد
shazde koochool آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* narges *, **fatima**, **سولماز**, *NaZ@NiN.B*, *RANIA*, *ReiHaNe*, *SAHAR.R*, *Samaneh75, *SaNaY*, *آویژه*, *باران بهاری*, *توهم سبز**, +Lily, ...BaHaR..., .arsana., .HOMA., .Monire., 79shima, 890200721, A.sh74, A.T69, aflak, afra., Ala88, Altin ay, amini2004, amirhessam, amirhosseinac, Anahita.s, angel04, angry girl, Aray, archangel, Arezoo Khanoom, arezoo214, arman_iran, ART!ST, asal_bumpy, asma-m, asma66, atefeh.mr, atefeh_49, ati joooon, AtI2020, ava.n, ayda90, aygeen, azade jooon, azda, azisadeghi, bahar.nt, baharvaman, banix, barane khazan, behi_aquarius, Behnaz joon, blub2000, brain storm, brave girl, Cancer, chon_da, d.pouya, dander1000atash, Defne, dozhd, eli ab, eli88, elianoos, f.the, faezeh_kht, falahi, fariba45, faride40, Farnaz, farveh, fatima64, fatima983, fatima_59, fk-osh-d, foroogh 54, fozhi, gandomsa, ghazal p, ghorob89, gord Afarid, hala, hana_m, hanie-ab, Haniii9396, hasti 84, hasti59, hesaneh, honey-asal, hoora.sh, hooramohebtash, h_t_h_1984, id001370, Ida.M, jnashenakhte, khademre, khatkhaty, Kiana S, kimiya98, Laali, Lady Sky, leila banoo, leila.kh, leyla71, M mehrane, m0zhdeh, Mah BanU ☾, mahdiar, mahnazmom, Mahsa Zahiri, mahsadina, mahsaj, mahsany, mahshad_hd, mamanekasra, man!, maneou, mani1384, MARDE_TANHA, Mari958, marjan khanomi, maryam1363, maryta, marzi marzi, masoumeh, mb_maryam, MEHRABON-E, melodina, mery1356, Mina, mina68, mina_bala74, mishapasha, miss.no1.2004, mona61, monir1343, mzm1368, m_reisie, N*A*Z*L*I, n.a., n.shina, nafise2, nahal_ma97, Nahid72, nana22, nanazkhanoom, narciss, narges21, nasrin44, nastaran1351, nazi1, Neda_65, negar*pb, negar.n1000, negarjav, nemesis, Nika-Aria, nikaan, nikoo 123, nmari, noora86, Nora71, ordibehesht91, p.gh, pakdel, paria_pari, parinaz.m, parmis86, parvinah, pati'a, Peart, pure13, Raha*10*, rangin, rashno, raz gol, REAL LOVE, reem1368, rooya455, Rooz khosh, roya1365, ROZ GOL, S- Masoum, s-engineer, s?h?r, saba12, saeide735, sahel_m, samim, samir, sanaz26, sanaz_, sanni, sarah.sh, sara_n, sardes, sarma1010, sasa75, sedighe1340, sefid65, SELENE, selina63, sepideh1993, sepidrokh, serentipiti, setaresetar, setayesh1363, shabtab 62, shadi1356, shahin47, sharafi, shavreh, Shery84, shf_aboops, shida.m, shimaaaaa, silverstar, sinsor, skyasal, Snow Dream, sogand bano, Sokout, somy_kh, souraj, Star_69, star_crossed, strich, sydney, syhbyt, T.A.C 7, t0ranj, tahmin67, tama1011, tannaz_85, Tarlan_tahami, Titania1273, tornado.n, tv35, unichorn, vanas, viyana*, yasamin_34, yasesabs, yasnaa, yjdj, zahra.gol, Zahra_niki, zibahp, Zohr£... ., zoooom, _Azadeh_, ~*SaHaR*~, ~Azita~, §parnian§, آذردخت, آسوده, آلانا, آنا98, آواشیوا, آویشا, ارغوان 67, افسانه1362, اقاقی, النار, الهه50, امید دیدار, انگشتر, اوا3, ELI, با نمک, باران شکوفه, بازیگوش, بانوی بهاری, بهار بارانی, بیقرارم, تابتا, ترانه خانوم, جودی ابوت شیطون, حنیفا58, خیال غزل, دخی بلا, دریا دلنواز, دیبا کیان, رادمینا, رازدخت, رزصورتی, رهان, زهره میرهاشمی, زوها, زکیه67, سارا ف, سافانا, سرای بانو, سرو آزاد, سسسی, سکوت من, شادئ, شادزی, صحرا73, عاطفه دلنواز, عشقکتاب, فاطي91, فرحناز65, فرنوش72, فــــــــــروغ, لمیس20, لیلاحمیده, لیلی89, م.نوری, ماه منیر, ململ خانم, مهستی, مونا**, میتی65, مینا, نداي عشق, نیاز.ش, نیکا83, هانیه نیکو, هما22, پاپلی, پرنا, پروانه!, پری دخترم, چشم قشنگ, یاسمین.م, یگانه, ღs@h@rღ, •●شقایق●•
قدیمی ۱۸ اسفند ۱۳۹۱, ۰۱:۳۶ بعد از ظهر   #16 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
shazde koochool آواتار ها
 
shazde koochool به  ICQ ارسال پیام shazde koochool به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +193 امتیاز     
پیش فرض

سلام
به جون خودم ديشب نشد كه پست بذارم
بچه ها به لينك نقد و بررسيم هم برين
تشكر و مثبت هم بذارين برام



خنده بالا اومده تا پشت لبم رو باز قاطي داشته هاي دلم كردم و منتظر اظهار وجود سميه خانوم سيني به دست پشت در وايسادم.
سميه خانوم و سلام زيرلبي و يه نگاه بالا به پاييني و برداشتن كاسه آش بي تشكر.
نگام رو در بسته خشك شده بالا پايين ميشد كه مهسا لباسمو كشيد و كنار گوشم اظهار فضل نمود كه.
- ميبينم كه صاحبخونه فوق العاده مهربوني داري عزيزم.
- خفه نشي همين نصفه شبي پرتت ميكنم از خونه بيرون هم خواب سگا بشي.
- دلت از سميه خانوم جونت پره سر من خالي نكنيا.
- گمشو بابا...منكه عادتيم.
- آره بدجور عادتي...ترانه چي شدي؟...يادمه هيچكس جرات نداشت به عزيزكرده فاروق خان بگه بالاچشمت ابروئه...ترانه چقدر عوض شدي...من هيچوقت نميتونم مثه تو ناز ونعمتام رو فداي خودراييم كنم...من نميتونم مثه تو عاشق بشم.
- هيچوقت مثه من عاشق نشو...هيچوقت...حاليته؟...اون عشق نبود...كورشدن بود.
- پس چرا هنوزم اين كوريو دوست داري؟
پاهام جهت گرفت طرف آلونك ملقب به خونه ام.
- يادم نمياد گفته باشم دوست دارم.
- پس اسم احساستو چي بذارم؟
- ولم كن توروخدا...بيا بريم بكپيم كه فردا صبح اينا ميخوان زابرامون كنن.
- بايد تو كتاب ركوردا نوشت اين قضيه همنشيني خان داداشو با ماها.
- ولي انگاري رابطش با فرهاد خيلي خوبه.
- اوهوم...رفيق بچگي همن ديگه.
- مهسا؟
- هوم؟
- خاتون هيچ وقت از دليل طلاق من به هيچكس حرفي نزد مگه نه؟
- نه بابا اين ليلي مجنون دهنشون بد قرص بود...تو هم كه نم پس نميدي.
- چيز قابل گفتني نيست...تو فكر كن جون به لب رسيدن بود.
- از سايه و مامان و باباش خبر داري؟
- خيلي وقته رفتن دوبي...سايه آخرين بار تماس گرفت...ازم خجالت ميكشن.
- از اونا شانس آوردي...خيلي دوست داشتن.
- منم عاشقشونم...دلم براي توسرو كله زدن با سايه تنگ شده.
- سايه رفيق خوبيه...ترانه كاش نميرفتيم اون مهموني.
- تقدير دست ما نيست...نمي رفتيم يه جا ديگه تو يه موقعيت ديگه عاشق ميشدم.
- ترانه دلم ميسوزه از همه چي تموم بودنش...چرا اينجوري؟...كي فكرشو ميكنه يكي با اون حس بدبختي داشته باشه؟
- من هيچوقت با اون حس بدبختي نداشتم...من به كنارش بودن هم قانع بودم.
- دلت برا اون روزا تنگ هم ميشه؟
- دلم برا روزاي دختر خونه فاروق خان بودن بيشتر تنگ ميشه.
- دلت نميخواد بدي خاطراتشو مرور كني؟
- دلم نميخواد بدي اين دلو مرور كنم...خودكرده تدبير نداره...من از خودم شاكيم...از آقابزرگ...يه نه گفت و تموم...نگفت چرا نه...دلم از فرهاد گرفته است كه تا فهميد ميخوام عروس شم بي پرس و جو از يارو باهام قهر كرد...من شاكيم ولي بخشيدم...تو همين شكايت بخشيدم.
- فرهاد بعد رفتنت خيلي تنها شد...همه كسش بودي...محرم رازش...دلتنگ بود...هميشه واسه فرهاد عزيزتريني...همه هم ميدونن فرهاد قسم راستش جون ترانشه.
- مهسا رمانتيك كه ميشي حس ميكنم اين مهسا يه مهسا ي ديگه است.
- بخواب بابا...كله پاچه از دستمون ميره وگرنه.
- ديوونه.
تو عمق ديوونگي مهسا بودن يعني مهربوني...بلد نيست ابراز احساسات...دلش با جدي بودن صاف نشدنيه...همه سالاي زندگيم با همه شوخ بودنش جدي بود...حتي اون روزي كه تو اون آشپزخونه تو نظر من قشنگ كوبيد تو صورتم و گفت"چرا ول نميكني اين بدبختيو"...
.................................................. .................................................. ...................................
سرم تکیه داده به شونه فرهاد در حال چرت زدگی بود که حضرت آقا قری به شونه مبارک دادن و چرت باریک بنده رو پاره نموده و در جواب این گستاخی یک آرنج به پهلو هم نوش جان مبارک کردن.
فرهاد - چته خب؟
- زهرمار خب عین بچه آدم بشین بذار دودقیقه این کپه مرگ من آروم بگیره دیگه....هی جم میخوره پسره دیوونه.
فرهاد - تو که اینقده خوابت میومد مجبور بودی هلک وهلک دنبال ما راه بیفتی که صبح جمعمونو زهرمارمون کنی؟
- واسه خاطر کوری چشم تو یکی بود جون تو.
فرهاد - گمشو کنار...شونم درد گرفت...این همه پول کله پاچه ندادم که حیف و میل بشه پس عینهو بچه آدم بلند شو غذاتو بخور.
- نوموخوام...من خواب میخوام.
فرهاد - اگه بچه خوبی باشی این حسامه رو راضی میکنم ببرتمون ویلا لواسون فریبرز.
- اونوقت قول میدی دنبال نسترن هم بریم؟
فرهاد - تو چرا هی تو آب گل آلود ماهی میگیری؟...باآبروریزی دیروز دیگه من روم میشه تو چشش نگاه کنم.
- تا جاییکه من یادمه خوب واسش کاسه آش پر میکردی.
فرهاد - زهرمار...حالا زنگ بزن ببین خوابه یا نه؟
- شما که روتون نمیشد تو چشش نگاه کنین؟
فرهاد اومد جذبه وار منو به باد سرزنش بگیره که مهسا تاکتیکی پرید وسط ماجرا و گفت:بلند بگین ببینم که در مورد چی حرف میزنین؟
- در مورد...
ادامه حرفم شد چارتا مژه زدن ویه چشم و ابرو اومدن و صاف شدن دوزاری مهسا خانوم.
مهسا - منم موافقم.
فرهاد - دقیقا با چي؟
مهسا - کلا با تو یکی من هیچ وقت موافق نبودم...منظورم پیشنهاد خردمندانه ترانه بود.
مهدیس - یکی به ما هم بگه اینجا چه خبره؟
حسام - انگاری رمزیه.
مهسا - صدبار گفتم برادرم تو سالی یه بار حرف بزن اون هم روز جهانی کودک...اون روز هم حرف نزنی قرار نیست کسی بگه چرا.
حسام کفگرگیشو حروم پشت گردن مهسا کرد و خیال راحت شده از تلافی رو به فرهاد و منو آدم حساب نکرده گفت:حالا میگی چی تو سرتونه؟
فرهاد زیرچشمی مهدیس نگاه کنی انجام داد و گفت:چیز مهمی نیست...ترانه و مهسا میخوان دوستشون هم باهاشون بیاد لواسون.
حسام - اونوقت کی گفته من موافقت کردم با ویلا لواسون؟
فرهاد - همون که مهسا گفت...شما همون سالی یه بار حرف بزن.
سرم پایین و لبم پرخنده...خوردی مهندس فرزین؟...بینیتو قربون...بو جزغالگیش بد شامه نوازه.
مهدیس - حالا چرا اون هم تو جمع خونوادگیمون باشه؟
فرهاد نگاه تو چشمش نکن...میسوزی...دلت میسوزه...بی خیال ما همه پشتتیم.
حسام - مگه چیه؟...دختر به این خوبی.
مهدیس چشم باریک کرده برانداز کرد حسام و با طعنه گفت:مثه اینکه همچين خوشت اومده؟
حسام - من که رو چشم خواهری خیلی خوشم اومده...بقیه رو نمیدوم.
لبای کش اومده مهدیس و چشمک حسام به فرهاد و لبخند نیمه جوئیده فرهاد بد به دلم میشینه...حسام سرتخته شسته هم که باشه بازم مرام فرزینا تو خونشه...چشم به ناموس کسی داشتن نامردی دونستنه تو قابوس فرزینا.
مهسا تلفن به دست از میز دور شد و مهدیس گفت:فرهاد جا تمیزتر از اینجا پیدا نکردی واسه صبحونه خوردن؟
نگاه من و فرهاد و تداعی خاطرات این همه سال صبحونه خوری روز جمعه...کثیفیش قلب تمیز کنه مهدیس جان...اینجا حکم داره...حکمش هم قرار پر از مهر کاسه و محبت من و مهسا و حسامه...حسام جان من برای همه سالای اینجا اومدن ازت ممنونم.
.................................................. .................................................. ...................................لبه استخر نشسته و پاچه تا زانو بالا زده پا تو آب حرکت میدادم که حضور کسیو کنارم حس کردم...زیرچشمی نگاش کردم که روی یکی از صندلیای فلزی دور استخر نشست و سنگین كرد نگاشو رو من.
پامو از استخر بیرون آوردم و بلندشدم که گفت:عجیبه...تو چرا اینقدر عزیزی؟
یه لبخند ازاونا که تا فیها خالدونو جزغاله میده رو لبم نقاشی شد و بی اونکه نگاش کنم گفتم:باعث ناراحتی شما میشه؟
- هر چیزی که بخواد با زور روی من تسلط پیدا کنه منو ناراحت میکنه...خوش ندارم چپ و راست بهم گوشزد کنن که یهو آب تو دل ترانه خانوم تکون نخوره...من دوست دارم همونجوری که با کارمندای دیگم برخورد میکنم با تو هم برخورد کنم...پس از راپورت دهی بهتره دست برداری...وگرنه من کادر شرکتم تکمیله حتی بدون...تو.
- من نیازی به شاخ و شونه کشیدن اون آدما واسه تو ندارم....همینجور که این دوسال نداشتم و تونستم گلیممو بدون هیچ کمکی از آقابزرگ بالا بکشم.
- آره...یادم نبود تو آدم خیلی مهمیو جدای از این خونواده داری...شادمهرملکی...خیلی سرشناسه.
- به اطلاع برسونم شادمهر سه ساله ایران نیست...حرف دیگه ای مونده جناب مهندس فرزین؟
- حرف دیگه اینکه بهتره تو شرکت فقط سرت گرم کارای خوت باشه...من از کلاغا متنفرم و خوب نوکشونو قیچی میکنم.
- قابل تقدیره...من از آدمای تو لفافه حرف زن خیلی خوشم میاد...در ضمن دوسالی هست یاد گرفتم نباید تو کار این خونواده سرک کشید...فاروق خان استادم بوده اینو همیشه یادت باشه.
از سرجاش بلند شد و روبروی من قد علم کرده وایساد...که چی؟...میخوای بگی قدت بلنده؟...هر درازي كه باشي از اون کوتاهتری.
- قرارداد جدید تا فردابسته میشه...تو هنوز زیاد وارد نیستی پس بهتره زیاد توی این پروژه شرکت نداشته باشی؟...نمیخوام بخاطر سهل انگاری عزیزکرده خاتون و آقابزرگ این پروژه چند ده میلیاردی رو از دست بدم...بهتره کنار خانوم سلیمانی فعلا دوره بگذرونی.
چشمای باریک شده من و پوزخند سراسر نفرت آدم روبروم...تو و مهدیس چی از من طلب دارین؟...تو چرا؟...تو یکی یه دونه؟ ...نفرتت درک نشدنیه...من حق خوری نکردم...یه عمر شاهد توسری خوری بودم.
از کنارش گذشتم...من بخاطر توئه رفته دارم این همه تاوان میدم حالیته؟...ثروت من خیلی بیشتر از این آدمیه که باید خفتشو بکشم...یه روزی میرسه که این آدم هم محتاج من میشه...دیر نیست اون روز.
.................................................. .................................................. ...................................
خداقوت مهسا جان...این توپ بود شما انداختی؟...والیباله نه پرتاب موشك به فضا.
نگام به صورت نسترن چشم گشاد شده و در جستجوی توپ و فرهاد با لبخند خیره شده بهش افتاد...نه بابا این دوتا هم که دیگه تعطیل تعطیلن...مهسا هم که همون بازی نکنه والا سنگین تره...بازم خدا خیر شلوار مارکدار مهدیس بده که زمین گیرش کرده ... مهندس فرزین بازم بهتره...مهندس فرزین نه دیگه حسام...باید خفت کش باشم براش...تهدید کار کرده ...جلوم میخواد پل بسازه ...به وسعت همه سالای محبت خاتون وآقابزرگ....واسه سدت خودم سنگ میشم مهندس.
مهدیس - بچه ها بازی بسه بیاین ناهار.
نسترن کنار گوشم لب زد که.
نسترن - چرا این مثه شما دوتا نیست.
مهسا هم سر کرده تو گوش جفتمون گفت:نه که ما شلوار ده قرن پیشمونو پوشیدیم مشکلی نیست بازی کنیم ولی چون ایشون شلوارشون مارک اصله حیفه...هیشکی ندونه منکه میدونم افه خرکیشه جلو خان داداش که مثلا بگه من ظریفم.
- مهسا.
مهسا - دردو مهسا...کم ازش کشیدی...من جای تو باشم یه تو دهنی حروم اون همه بی مروتیش میکنم...هنوزم یادمه چقدر سوخت وقتی اون اومد خواستگاری تو...مهدیس هوزم تو رو رقیب میدونه....حسام بهونه است همه خب میدونیم که دلش پیش کی بوده.
نسترن - میشه بگین چه خبره اینجا؟
مهسا - فرهاد حرف زدن در مورد یه آدم مهمو ممنوعه اعلام کرده...اون آدم تو زندگی ما خیلی مهم بود...یه نقش کلیدی داشت... یه نقش که نابود کرد یه خونواده رو.
- مهسا کی نابود شد؟...بگو ببینم جز من کس دیگه ای هم ضربه خورد؟...نه مهسا...همه رو با من جمع نبند...تو دوسال خونه اون بودن گفتن این جماعت ترانه زنده است یا مرده؟...فقط بعد از دوسال خون دل خوردن من یاد سرزنشای تلنبار شده تو دلشون افتادن...من خرابم...خراب ترم نکن...حرفشو وسط نکش.
مهسا - از این حس تو چشات وقتی ازش حرف میزنی متنفرم ترانه...من شاهد بدبختیت از این حس متنفرم حالیته؟
نسترن - داری چی میگی ترانه؟...تو مگه جدا از فرهاد اینا زندگی میکنی؟
مهسا - چهارساله...چهار ساله وقتی میری خونه خاتون داره میناله ازنبودن ترانش...یادگار فردینش...ترانه تو فقط با خودت لج نکردی با خاتون وآقابزرگ لج کردی.
نسترن -مهسا تو بگو چهار سال پیش چرا ترانه از خونه رفته؟...اصلا به فرهاد غیرتی نمیخوره که بذاره ترانه تنها زندگی کنه.
- یه روزی شاید خودم گفتم فقط اینو بدون که من دوساله مطلقه ام.
نسترن - شوخی میکنی.
مهسا -کاش شوخی بود...جز خودمون هیشکی نمیدونه...همه فکر میکنن ترانه رفته اونور آب واسه تحصیل.
دلم شکست...تکه پاره های این دلوجمع کردن آزارم میده...من سرشکستگی میارم واسه آقابزرگ...دلش نمیخواد جار بزنه بدبختی ترانشو...جارزدنی نیست...کی باور میكنه عزیز کرده فاروق خان بی لباس سفید بره تو خونه شوهر... دیگه نباید انتظاری داشت از من بی لباس سفیدرفته و بی کفن سفید برگشته...خونه شوهرم خونه من نبود...شوهرم هم شوهر من نبود.
.................................................. .................................................. ...................................

تا پست بعدي باي باي

shazde koochool آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* narges *, **fatima**, **سولماز**, *NaZ@NiN.B*, *RANIA*, *ReiHaNe*, *Samaneh75, *SaNaY*, *آویژه*, *باران بهاری*, *توهم سبز**, +Lily, ...BaHaR..., .arsana., .HOMA., .Monire., .parniya., 79shima, 890200721, A.sh74, A.T69, aflak, afra., Ala88, Altin ay, amini2004, amirhessam, amirhosseinac, Anahita.s, angel04, angry girl, Aray, archangel, arefe90, Arezoo Khanoom, arezoo214, arman_iran, ART!ST, asal_bumpy, aseman_82, asma-m, asma66, atefeh.mr, atefeh_49, ati joooon, AtI2020, ava.n, aygeen, azade jooon, azda, azisadeghi, bahar.nt, banix, barane khazan, behi_aquarius, Behnaz joon, brain storm, Cancer, chobiiin, chon_da, d.pouya, dander1000atash, Defne, dozhd, eli ab, eli88, elianoos, elmirareza, ensankhob, f.the, faezeh_kht, falahi, fariba45, faride40, Farnaz, farveh, fatima64, fatima983, fatima_59, fk-osh-d, foroogh 54, fozhi, gandomsa, ghazal p, ghorob89, gord Afarid, hala, hana_m, hanie-ab, Haniii9396, hasti 84, hasti59, hesaneh, honey-asal, hoora.sh, hooramohebtash, hosnaa, h_t_h_1984, id001370, Ida.M, jnashenakhte, katy f, khademre, khatkhaty, Kiana S, kimiya98, Laali, Lady Sky, leila banoo, leila.kh, leyla71, M mehrane, m0zhdeh, Mah BanU ☾, mahdiar, mahnazmom, Mahsa Zahiri, mahsadina, mahsaj, mahsany, mamanekasra, man!, maneou, mani1384, MARDE_TANHA, Mari958, marjan khanomi, maryam1363, maryta, marzi marzi, masoumeh, mb_maryam, MEHRABON-E, melodina, mery1356, mina68, mina_bala74, mishapasha, miss.no1.2004, mona61, monir1343, mzm1368, m_reisie, N*A*Z*L*I, n.a., n.shina, nafise2, nahal_ma97, Nahid72, nana22, nanazkhanoom, narciss, narges21, nasrin44, nastaran1351, nazi1, Neda_65, negar*pb, negar.n1000, negarjav, nemesis, Nika-Aria, nikaan, nikoo 123, nikoo87, nmari, noora86, Nora71, ordibehesht91, p.gh, pakdel, paria_pari, parinaz.m, parmis86, pati'a, Peart, pure13, Raha*10*, rashno, raz gol, REAL LOVE, reem1368, rooya455, Rooz khosh, roya1365, ROZ GOL, rt.oo, S- Masoum, s-engineer, s?h?r, saba12, saeide735, sahel_m, samim, samir, samira67, sanaz_, sanni, sarah.sh, sarma1010, sasa75, sefid65, SELENE, selina63, sepidrokh, sera lak, serentipiti, setaresetar, setayesh1363, shabtab 62, shadi1356, shahin47, sharafi, shavreh, Shery84, shida.m, shimaaaaa, silverstar, sinsor, skyasal, Snow Dream, sogand bano, Sokout, somy_kh, souraj, Star_69, star_crossed, strich, sushiyant11, sydney, syhbyt, T.A.C 7, t0ranj, tahmin67, tama1011, tannaz_85, Tarlan_tahami, Titania1273, tono, tv35, unichorn, vanas, viyana*, yasamin_34, yasesabs, yasnaa, yjdj, zahra.gol, Zahra_niki, zibahp, zina, Zohr£... ., zoooom, _Azadeh_, ~*SaHaR*~, ~Azita~, §parnian§, آذردخت, آسوده, آلانا, آنا98, آواشیوا, آویشا, ارغوان 67, افسانه1362, اقاقی, النار, الهه50, امید دیدار, انگشتر, اوا3, ELI, باران شکوفه, بازیگوش, بانوی بهاری, بهار بارانی, بیقرارم, تابتا, ترانه خانوم, جودی ابوت شیطون, حنیفا58, خیال غزل, دریا دلنواز, دیبا کیان, رادمینا, رازدخت, رزصورتی, زری خانم, زهره میرهاشمی, زوها, زکیه67, س_م_م_, سارا ف, سافانا, سرای بانو, سرتق, سرو آزاد, سکوت من, شادئ, شادزی, شیرین53, صحرا73, عشقکتاب, فاطي91, فرحناز65, فرنوش72, لمیس20, لیلاحمیده, لیلی89, م.نوری, ماه منیر, ململ خانم, مهستی, مونا**, میتی65, مینا, نداي عشق, نسرین..., نیاز.ش, نیکا83, هانیه نیکو, هما22, پاپلی, پرنا, پروانه!, پری دخترم, چشم قشنگ, گل صبا, گلبو, یاسمین.م, یگانه, ღs@h@rღ, •●شقایق●•
قدیمی ۱۹ اسفند ۱۳۹۱, ۰۹:۲۳ بعد از ظهر   #17 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
shazde koochool آواتار ها
 
shazde koochool به  ICQ ارسال پیام shazde koochool به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +190 امتیاز     
پیش فرض

سلام
بچه ها من امروز داغونم اگه بگم دهنتون از تعجب باز ميمونه استادمون واسه پروژه عيد 75تا دست آزاد آ4داده كه بكشيم كلا فكر كنم تو عيدي من و رفقا در تكاپوي آثار معماري باشيم تازه دوتا شيت آ2 هم بايد نقد بنا داشته باشم كلا من عيد فكر كنم از زور حرص يه پونزده كيلويي بريزم پايين
ممنون از اينكه پاي دردو دلام نشستين حالا يه كوچولو آروم شدم
اين پست هم تقديم به bahar.ntوsogand banooوsaharوfalahiعزيزم


پوشه برگه هاي تو دستم رو گذاشتم جلو خانوم سليماني و گفتم:مگه اين طرف قراردادا خيلي كاره ان؟
خانوم سليماني- آره فدات شم...مثه اينكه خرشون خيلي برو داره...مهندس هم حكومت نظامي اعلام كرده و طبقه دهم رو ممنوع الورود.
- اي بابا...همچين كلاسي برميدارن انگاري گفتگو تمدناست...چارتا امضا كه ديگه اين حرفا رو نداره.
آقا شكوري- نه بابا يه كوچولو اونورتر گفتگو تمدناست...طوريكه من شنيدم رئيس اين شركت طرف قرارداد همه پروژه اي قبول نميكنه...كاراي كم ولي مهمي انجام داده.
- نه همچين خوشم اومد.
خانوم سليماني – فقط تو نيستي كه خوشت اومده...يه نگاه به سرتاپا خانوما شركت بندازي ميبيني همچين اونا هم بدشون نيومده.
- راستي اين مهندس كاويان اينجا دقيقا چيكاره است؟
آقا شكوري – دست راست مهندس فرزين...مثه اينكه اونور با هم آشنا شدن.
خانوم سليماني – الهي بميرم شنيدم چهارسال پيش زنش مرده...ميگن خيلي عاشق زنش بوده.
آقاشكوري- من موندم اين خانوما چطور اينقدر دقيق آمار كسيو درميارن.
خانوم سليماني – مثه اينكه يادتون رفته كي آمار خانوم شمسو ميخواست ديگه نه؟
آقا شكوري – ما يه عمر نوكرتونيم بابت اين قضيه.
خانوم سليماني – شما زن پا به ماتو اذيت نكن نوكري من پيشكشت.
يه لبخند و يه تبريك و يه باريك شدن چشم از بابت يه حسرت عميق....من و اين لبخند...من و اين بغض...من و اين درد ...تا كي بشنوم و دم نزده تو خودم انبار كنم اين حجم تلنبار شده بغضو؟...همش بخاطر توئه حاليته؟
.................................................. .................................................. ...................................
كوله افتاده از شونه رو دوباره درست كردم و به عددايي كه كمتر ميشد خيره شدم با يه حس بد به اسم بي حوصلگي مفرط...تو اين شركت رفيق پيدا كردن همون آب تو هاون كوبيدنه...شيطونه ميگه جاي اين شركت و اين دختراي انگار دشمن خوني به پيشنهاد مامان نرگس براي معلم خصوصي كلهم درساي نرگس حتي با وجود برادر جان جواب مثبت بدم و نه خفت كش اين مهندس فرزين بشم و نه متحمل نگاه سراسر دشمني دختراي شركت...انگار با نگاشون ارث نداشته باباجوناشونو طلب ميكنن...از هم...از من...نميدونم واسه چي...خانوم سليماني كه ميگه بخاطر تب عشقشونه به مهندس فرزين و من ميگم واسه خاطرتب جنونشونه ....وگرنه اين كوه يخ چي داره كه ملت با نگاشون به جنگ تن به تن برن؟...والا...من كه چيز خاصي تو وجودش نديدم...خوش تيپي و خوش قيافگي دوروبرم زياد بوده...چشم و دل سيري آورده...با وجود اون جذاب ترين دل قرصم كرده كه جذابيت دم كوزه بذاريش هم دوچيكه آب نميشه دستتو بگيره...حسام چي داره؟...جز يه نگاه هيز؟...جز يه غرور و تكبر آميخته به نگاه اكثريت آقايون ايراني؟ ...جز پول و مكنت؟...جز مدرك معتبر اونور آبي؟...جيز خاصي نداره لااقل واسه من خاص نيست كه بخاطرش رقيب شمرده بشم.
در آسانسور كه باز شد نفسم رو پوفي دادم بيرون و سر پايين و سراميك شمار رفتم طرف دركه...
نگام به كوله افتاده خودم و سامسونيت افتاده پاهاي روبروم بود...با همون سر پايين رو زانو نشسته سامسونيتو بالا گرفته با پشت دست تكونده گرفتم طرف صاحب پاها و سامسونيت نرم از دستم كشيده شد...كولمو برداشتم و بلند شده تازه سر بالا كردم...يكي با يه جذابيت براي من عادي...با يه نگاه بالابه پايين....ولي با يه تفاوت...سبك...نرم...سيال ...با يه كج خند گوشه لب.
- منتظر عذرخواهيم هستين؟
كج خندش بيشتر شيب گرفت و يه دستش مثلا جنتلمنانه گوشه كت ماركدارش رو بالازده فرورفت تو جيبش و در جوابم گفت:ابدا....اصولا من بايد از يه خانوم متشخص عذرخواهي كنم.
د بيا...اين بابا هم كه هيزه...يعني كلهم مرداي اين ساختمون هيزن جز اون آقا شكوري عاشق همسر پا به ماه...نه من ميخوام بدونم با يه نگاه چطور تشخيص داد كه من متشخصم...اونم من...مني كه در نقل قولاي مهسا كاملا به اين موضوع واقفم كه سليطه اي بيش نيستم.
- درهرصورت هردوخورديم به هم پس نيازي به عذرخواهي نيست.
- كارمند اين ساختمونين؟
- چطورمگه؟
- احساس ميكنم شما رو يه جا ديدم.
- لابد مثه يه نقاشي مينياتوري توي يكي از موزه هاي لوورپاريس نيستم؟
كج خندش پخش شد و قهقهه اش هوا رفت و بعد از يه دور به رخ كشيدن كلاس خنده اش با لبخند ته مونده اون خنده كذايي گفت:جالبه...من از خانوماي متشخص و حاضرجواب خيلي خوشم مياد...ولي جداي از شوخي من مطمئنم كه شما رو ميشناسم.
- نه بازيگرم نه يه چهره سرشناس كه پوسترم تو كل شهر پخش باشه...شايد هم شما به زندگي فبل از اين دنيا اعتقاد دارين و به نظرتون اون دنيا يه ملاقاتي باهام داشتين؟
- شايد ولي با نظريه پوستر موافق ترم...حس ميكنم خيلي برام آشنايين.
صداي مهندس فرزين ديروز تاحالا و حسام يك عمر و سرتخته شسته چندساله تو گوشم صداداد و اخمامو بيشتر تو هم تداخل داد.
- اميرعلي چرا اينجايي؟...دوساعته بالا منتظرتم...فكر كردم از اينور خيابون تا اونور خيابون به رحمت ايزدي پيوستي.
- نه داشتم يه اختلاط دوستانه ميكردم.
انگشت شستم زيربندكوله و انگشتاي ديگم دورش حلقه شد و در حال گذر از كنارش گفتم:درهرصورت من يكي مطمئنم شما رو هيچ جا نديدم.
- خوشحال ميشم اسم اين خانوم متشخصو بدونم.
زيرچشمي شاهد شدم واسه ابروهاي به سرعت بالارفته و به همون سرعت گره خورده مهندس فرزين ديروز تا حالا...نگام بازبرگشت روي مثلا جنتلمن روبروم و گفتم:شما كلا با همه اينقدر زود حس صميميت ميكنين؟
- نه همه... فقط آدماي خاص و آشنا و چهره پوستري.
- اونوقت اجالتا كي بهتون گفته كه هركسي از اين صميميت خوشش مياد؟
- من كلا كاري به خوش آمد كسي جز خودم ندارم.
- منم واسه آدماي زود صميمي شوو كاري به خوش آمد كسي نداشته تره هم خرد نميكنم چه برسه باب آشنايي بدم...پس خداحافظ.
نگاهي به مهندس فرزين هم نكردم تا باز شاهد بشم واسه حالات بصري كه تداعي گر عمو فريبرز و فرهاده برام.
- خب آشنايي با شما كه براي من كاري نداره.
- فقط به اين خاطر كه شما حس آشنايي دارين ميخواين عملي كنين اين آشناييو؟...نه بابا باور كردم كه شما صددرصد به زندگي قبل از اين دنيا اعتقاد دارين.
باز هم كج خند چسبيده به لباي در نظر اكثريت خوش فرمش بيشتر زاويه دار شد و اينبار رو به مهندس فرزين گفت: شما خانومو ميشناسي حسام؟
بي نگاه به حسام خواستم در حين قدم برداشتن بدردو دودستي پيشكش آدم مثلا جنتلمن روبروم كنم كه دستي روي شونه ام سنگين شد و گفت:مهندس فرزين...دختر عموم.
نگام جاي تعجب از برخورد فوق العاده استراتژيكي مهندس فرزين ديروز تا حالا متعجب شد از چشماي باريك شده از تعجب مرد روبروم و گفت:بايد فكرشو ميكردم...در هر صورت از ديدنتون خوشحال شدم خانوم.
نگاهش بي حال بود ولي پر مهر...لمس مهرش خاص بود...مثل همه مرداي هيز نبود...رنگي از واقعيت آشنايي داشت...و لحن بي انرژي و در خلاف چند لحظه پيشش بود كه سنگين تر كرد فشار دست مهندس فرزينو رو شونه ام...ومني كه دلم خواست بدونم راز پشت اين آشناييت اعتقاد پيدا كرده به جهاني قبل از اين دنيا.
- من...من ديگه بايد برم...داره ديرم ميشه.
مهندس فرزين سري تكون داد و اينبار باز اميرعلي به گفته حسام اظهار وجود كرده گفت:حسام ديروقته بهتره دخترعموتو برسوني...بعدا هم ميتوني اون پوشه رو بهم بدي.
نگاهش روي من بود و باز لبخند از جنس مهر و نگاه آشنا و من ناآشنا به اين نگاه آشنا.
مهندس فرزين – خب...باشه پسر...ترانه تو لابي منتظر باش وسايلموبرميدارم ميام پايين.
منتظر جواب من نشده دست داده با اميرعلي خان قدم تند كرده رفت طرف آسانسور و امير علي در دوقدمي من وايساده گفت:خوشحالم كه ديدمت...بالاخره ديدمت...بهتره من برم...خداحافظ.
به جاي خداحافظي مغزم شروع به پردازش اين جمله"بالاخره ديدمت"كرد و خواست بدونه مگه من بلا نسبت شكيرا شكيرام؟...يا جوليا رابرتز كه يه مردي در حد اون و در چشم دخترا فوق جذاب بهم اينجور جمله جوگيرانه اي بگه و دم به دقيقه نگاه پر عطوفت شليك كنه.
.................................................. .................................................. ...................................
باورم نشده به پشتي صندلي جنسيس سودان مهندس فرزين تكيه زده بالاخره از هنگي دراومدم و گفتم:من سر همين چهارراه پياده ميشم.
- فكر نميكنم خونت اينورا باشه.
- ممنون...دوست ندارم بخاطر رودربايستي با رفيقت مجبور شي اين همه راهتو دور كني.
- هيچكس نميتونه منو تو عمل انجام شده قرار بده حتي اون.
- آدم مهميه؟
- نميشناختيش؟
- نه...چرا ميپرسي؟
- احساس ميكردم اون ميشناستت...انگاري آدم خيلي مهمي باشي تو زندگيش.
- ولي من تا حالا اونو نديدم.
- خيلي خب پس چطوره در مورد قبل از اين دوسال اومدن من حرف بزنيم كه دلمون هم تا خونت نگيره.
- كه چي؟...دنبال چي هستي؟
- يه بخش حل نشده از ذهنم...اينكه چرا نوه عزيزكرده فاروق خان دوساله كه نيست و واسه چي آقابزرگ واسش شرط ارث گذاشته.
- فكر نميكنم ندوني.
- دونستش در حد يه عكس سه نفره است لا فال حافظ مهسا.
- پس هنوز نگهش داشته.
- پشتش هم نوشته بود...ازدواج دوتا عزيزتريناي زندگيم تا ابد مبارك.
- اونوقت مهسا ميدونه كه خان داداشش تو وسايلش سرك ميكشه؟
- روز عيد ديدم...يادش نبود و خودش كتابو داد دستم.
- واسه وقت گذروني خيلي بيشتر ازاين بحث هست.
- ولي من مشتاق اين بحثم.
جدي حرف زدنت نابود ميكنه...درحد آقابزرگ ميشي وقتي ميخواي حرفت كرسي نشين بشه مهندس...بيا و بگذر... من طاقت زيرورويي خاكستراي اين دلو ندارم...بي خيالم شو.
- از كجاش بگم؟...چهارسال پيش عاشق يكي شدم تو مهموني تولد مهديس و بعد هم پامو تو يه كفش كردم كه يا اون يا هيچكس...آقابزرگ هم گفت يا ارث يا اون...منم گفتم اون و زنش شدم...بعد فهميدم يه چيزايي اين وسط درست درنمياد...آقبزرگ يه چي حاليش بود كه اينجوري ميگفت... بعد هم با مهر طلاق برگشتم خونه آقبزرگ كه اون شرطو واسه ارث بابا فردين گذاشت.
- خلاصه و مفيد...يارو وضعش بد بود؟
- شوخيت گرفته؟...سرتر از همه مردايي بود كه تو زندگيم ديدم.
- ولي از مامان شنيدم واسه پولت ميخواستت.
- خبر داري از ثروت جداي از ارث و ميراث آقابزرگ كه بابام واسم گذاشته؟
- يه چيزايي از بابا شنيدم.
- تو يه دوره اي چندتاطلبكار داشته...روي اون پولا حساب باز كرده بود...ولي بعد تونست كله پاشون كنه و چندتا شعبه اونور آب هم بزنه.
- خنده دار بود و خيلي ابلهانه.
- خب آره براي مهندس فرزين همه چيز ابلهانه است.
- آره من از اين عشقاي آبكي و دوروزه متنفرم...يه مرد هيچ وقت نميتونه عاشق باشه وقتي سرش گرم دودوتا چهارتاشه.
- ولي يه زن ميتونه عاشق باشه حتي وقتي دنبال اينه كه دودوتاشو بكنه پنج تا.
- هر چيزي نيازمند منفعته...حتي ازدواج.
- اووووه....يادم نبود مهندس تزاي خودشونو واسه هر چيزي دارن...حتي ازدواج.
- حداقلش طلاق گرفته برنميگردم و واسه ارثي كه حقمه سگ دونميزنم.
زخم ميزني اما از جذام بيزاري...دلت گرم اين خرد كردنامه كه پوزخندت شده نيشخند؟...من يه روزي به همتون ثابت ميكنم حتي اون دوسال زندگيم هم بي ثمر نگذشته...نميخوام...من اين بار تحقيرو نميخوام...من نيشخند كنار لب هركس و ناكسيو نميخوام...دلم از همه اين نخواستنا پره...من كاسه صبرم اين كاسه لبريزه.
ترمز دستي كشيده برگشت طرفم و نگاشو سوق داد ته كوچه و گفت:با همه حقارتش ولي خوب دهن آقبزرگو بسته... از بچگيت اينجوري دل آقابزرگو بردي ديگه نه؟
- دشمني تو سر ثروتمه يا محبت خرج شده برام؟
- دشمني من دشمني نيست....بذارش پاي كنجكاوي.
- به نظرت سخت نيست؟
- فكر نكني بهش آسونه.
- مهندس فرزين من بابت همه وقتايي كه به نظرت تو حقت نامردي شده متاسفم...راحت شدي؟
- نيازي به تاسف تو نيست...تو حق من تك پسر هيچ وقت نامردي نشده...ولي يه چيزي رو مخمه... مايه نگراني بودنت...حتي تو خونه ما.
- فلسفه آشي كه پريروز خوردي رو ميدوني؟
نگاش گوشه چشمي و سر تكيه داده به پشتي صندلي برانداز كن بهم خيره شد و من نگامو دادم قاطي باريكي اون كوچه و خاطرت دوساله تنهاييم.
- فرهاد ميگه وقتي مامان و بابا تو اون تصادف ميميرن...من از دوري مامان چند روز تب ميكنم و يه شب تشنج...دكتر گفته بوده تا صبح دووم بيار نيستم...خاتون نذر ميكنه اين ديگ آشو...شايد دليلش واسه خيليا از ياد رفته باشه ولي واسه من و خاتون وآقابزرگ هيچ وقت ازيادرفتني نيست.
- عمو فردين كه مرد خونواده داغون شد....يه جور مهره اصلي بود...آقابزرگ هميشه عمو فردينو يه جور ديگه دوست داشته.
- چون مديريتش شبيه آقابزرگ بود...دلرحمي عمو فريبرزو نداشت واسه كارگر جماعت و آرزوپروري و دنبال كار خود رفتن فرهاد هم تو خونش نبود...تو واسه آقابزرگ همون فرديني حتي با دنبال آرزو رفتناي خودت....مممنون از پيشنهاد رفيقت بابت رسوندنم وتويي كه تو رودربايستي موندي.
- من رودربايستي تو كارم نيست...خوش ندارم يه چيزو دوبار تكرار كنم.
- آخ ببخشيد مهندس فرزين.
نموندم تا اون نيشخند رو ببينم...ماشين كه تو پيچ كوچه تنگ گم شد يه لبخند نشست كنج لبم...پسر بدي نيست...فقط عادت نداره به خاكي بودن فرهادوارانه من عادت كرده...حسامه...نوه فاروق خان...اونيكه يه عمره من و مهسا با شوخي و خنده مثلا حسودي كرده چشم ديدن ارث خور اصلي بودنشو نداشتيم....راستي اميرعلي كي بود؟...دلم هنوز گرم نگاه آشناشه...يه جور تلاقي...ديگه بسمه...اعتقاد به جهان قبل از اين دنيا داشتن كمترين عضو كلكسيون خرافاتم بود كه به سلامتي كارت عضويتش هم صادر شد.
.................................................. .................................................. ...................................

تا پست بعدي باي باي
shazde koochool آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* narges *, **fatima**, **سولماز**, *NaZ@NiN.B*, *ReiHaNe*, *Samaneh75, *SaNaY*, *آویژه*, *باران بهاری*, *توهم سبز**, +Lily, ...BaHaR..., .arsana., .HOMA., .Monire., .parniya., 79shima, A.sh74, A.T69, aflak, afra., Ala88, Altin ay, amini2004, amirhessam, amirhosseinac, Anahita.s, angel04, angry girl, Aray, archangel, arefe90, Arezoo Khanoom, arezoo214, arman_iran, ART!ST, asal_bumpy, asma66, atefeh.mr, atefeh_49, ati joooon, AtI2020, ava.n, ayda90, aygeen, azade jooon, azda, azisadeghi, bahar.nt, bahar1313, baharvaman, banix, barane khazan, behi_aquarius, Behnaz joon, brain storm, Cancer, chobiiin, chon_da, d.pouya, darK ro0o0M, Defne, dozhd, eli ab, eli88, elianoos, esfarzaneh, f.the, faezeh_kht, falahi, fariba45, faride40, Farnaz, farveh, fatima64, fatima_59, fk-osh-d, foroogh 54, fozhi, gandomsa, ghazal p, ghorob89, gord Afarid, hala, hana_m, hanie-ab, Haniii9396, hany111, hasti 84, hasti59, hesaneh, honey-asal, hoora.sh, hooramohebtash, h_t_h_1984, id001370, Ida.M, jnashenakhte, katy f, khademre, khatkhaty, Kiana S, kimiya98, Laali, Lady Sky, leila banoo, leila.kh, leyla71, M mehrane, m0zhdeh, Mah BanU ☾, mahana1, mahdiar, mahnazmom, Mahsa Zahiri, mahsadina, mahsany, mahshad_hd, mamanekasra, man!, maneou, mani1384, MARDE_TANHA, Mari958, marjan khanomi, maryam1363, maryta, marzi marzi, masoumeh, mb_maryam, MEHRABON-E, melodina, mery1356, mina.bala, mina68, mina_bala74, mishapasha, miss.no1.2004, monir1343, mzm1368, m_reisie, N*A*Z*L*I, n.a., n.shina, nafise2, nahal_ma97, Nahid72, nana22, nanazkhanoom, narciss, narges21, nasrin44, nastaran1351, nazi1, Neda_65, negar*pb, negarjav, nemesis, Nika-Aria, nikaan, nikoo 123, nikoo87, nmari, noora86, Nora71, ordibehesht91, p.gh, pakdel, paria_pari, parinaz.m, parisa mah, parmis86, parvinah, pati'a, Peart, pure13, Raha*10*, rashno, raz gol, REAL LOVE, reem1368, rooya455, Rooz khosh, roya1365, ROZ GOL, rt.oo, S- Masoum, s-engineer, s?h?r, saba12, saeide735, sahel_m, samim, samir, samira67, sanaz26, sanaz_, sanni, sarah.sh, sarma1010, sefid65, SELENE, selina63, sepideh1993, sepidrokh, serentipiti, setaresetar, setayesh1363, shadi1356, shahin47, sharafi, Shasosa, shavreh, Shery84, shf_aboops, shida.m, shimaaaaa, silverstar, sinsor, skyasal, Snow Dream, sogand bano, soha1990, Sokout, somy_kh, souraj, Star_69, star_crossed, strich, sydney, syhbyt, T.A.C 7, t0ranj, tahmin67, tama1011, tannaz_85, Tarlan_tahami, Titania1273, tono, tv35, unichorn, vanas, viyana*, yasamin_34, yasesabs, yasnaa, yjdj, zahra.gol, Zahra_niki, zibahp, zina, Zohr£... ., zoooom, _Azadeh_, ~*SaHaR*~, ~Azita~, §parnian§, آذردخت, آسوده, آلانا, آنا98, آویشا, اب و اتش, ارغوان 67, افسانه1362, اقاقی, النار, الهه50, امید دیدار, انگشتر, اوا3, ELI, با نمک, باران شکوفه, بازیگوش, بانوی بهاری, برخورده تو رمان, بهار بارانی, بیقرارم, تابتا, ترانه خانوم, جودی ابوت شیطون, حنیفا58, خیال غزل, دریا دلنواز, دیبا کیان, رادمینا, رازدخت, رزصورتی, رهان, زری خانم, زهره میرهاشمی, زوها, زکیه67, س_م_م_, سارا ف, سافانا, سرای بانو, سرتق, سرو آزاد, سسسی, سکوت من, شادئ, شهرزاد.م, شیرین53, عشقکتاب, فاطي91, فرحناز65, فرنوش72, لمیس20, لیلاحمیده, لیلی89, م.نوری, ماه منیر, مهستی, مونا**, میتی65, مینا, نداي عشق, نسرین..., نیاز.ش, نیکا83, هانیه نیکو, پاپلی, پرنا, پری دخترم, پونام, چشم قشنگ, گل صبا, گلبو, یاسمین.م, یه دختر1995, یگانه, ღs@h@rღ, •●شقایق●•
قدیمی ۲۰ اسفند ۱۳۹۱, ۰۲:۰۶ بعد از ظهر   #18 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
shazde koochool آواتار ها
 
shazde koochool به  ICQ ارسال پیام shazde koochool به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +190 امتیاز     
پیش فرض

سلام
الان كه پست ميذارم يه دونه هم به احتمال نوددرصد شب ميذارم
خيلي دوستون دارم و از محبتاتون ممنونم
اميدوارم داستان حالا كه داره وارد يه مرحله جديد ميشه به دلتون نشسته باشه




گوشم به حرفاي كاويان بود و نگام تو پس زمينه صورتش...يعن ي اين مرد شاد جلو روم هم سختي كشيده است؟... انگار واسه مني كه خون دلي عايد سختيام شده اين مدل رفتار بعيده...خانوم سليماني ميگه عاشق زنش بوده...دلم ميگيره...يكي هم كه شوهرش عاشقشه بايد بره زير خاك...دلم بدجور ميگيره...يكي هم مثه من اين همه عاشق شوهرش بايد بره پي خوشياش بدون اون.
كاويان – خانوم مهندس پس متوجه حرفام شدين؟
- بله جناب كاويان...سعي خودمو ميكنم ولي هنوز غيرقابل هضمه برام كه چطور مهندس فرزين خواستن من هم تو همچين پروژه مهمي شركت داشته باشم.
كاويان – از من ميشنوين اين مهندس ما هيچ كاريش بي حساب و كتاب نيست...بين خودمون باشه يه اخلاق مذخرف هم كه داره اينه كه واسه كاراش به هيچكس توضيح بده نيست.
يه لبخند شد چاشني صورتم واسه شوخ طبعي مهربون نگاه كاوياني كه حالا با حس عذاب وجدان از تمسخر اين چندوقته اش تو دلم جلوش قدعلم كرده وايساده بودم...خركيفي رو حالا حس ميكنم با شنيدن خبر اينكه مهندس فرزين حاضر شده كه من هم تو پروژه حياتي شركت داشته باشم....گرچه مشكوكه ولي قابل تشكره.
- در هر صورت خوشحال ميشم كه از مهندس فرزين از طرف من تشكر كنين.
- چرا خودتون از من تشكر نميكنين مهندس فرزين؟
رو پاشنه پا چرخش سيصدوشصتو زدم و با يه لبخند تمام بعد زل زده تو صورتش گفتم:روز بخير مهندس.
مهندس فرزين – روز شما هم بخير خانوم.
- ميخواستم بابت اين لطفتون ازتون تشكر كنم.
مهندس فرزين – نيازي به تشكر نيست...من ايده جديد ميخوام...طرحاي شما با اينكه جاي كار زياد داشت ولي براي يه پروژه آخر ترم بدك نبود...بهتره يه كم به تنوع فكر كرد...در ضمن خودتونو براي جلسه آخرهفته آماده كنين.
- بله مهندس.
كاويان در حال گذر از كنارم آروم گفت:اين مهندس هم يه چيزيش ميشه.
لبخندم باز كش اومده تقديم مهربوني صورتش شد...اسم نگاشو چي بذارم نميدونم...حتي با خيرگيش هم ميدونم كه هيز نيست...انگاري كنجكاوانه است...يه جورايي حتي با اون كله كچلش كه تازه ازآقاشكوري كسب اطلاع شده بودم كه خودش هر ماه كامل ميتراشدش بامزه بود...مردم هم چت ميزنن...مو دارن و ميتراشن.
.................................................. .................................................. ...................................دوتايي سر چسبونده به سر خاتون و متحمل نيشگوناي كبودكننده اش با نيش باز درسكوت كامل در حال ذوق مرگي واسه نجات يك بشر از نژاد دختران دم بخت از بي شوهري به سر ميبرديم كه با سقلمه آخر خاتون مهسا پخش زمين و با كشيده شدن دستم توسط مهيساي زمين خورده منم با زانو خرد شده به صورت راضي خاتون تلفن به دست خيره شدم.
خاتون – نگين اين حرفو...ماشالا هزار ماشالا قربون قدوبالاش برم من همه چي تمومه....پس ما آخر هفته مزاحم ميشيم...سلام خدمت آقاي دكتر هم برسونين.
مهسا به محض قطع تماس با نيش چاك خورده اش گفت:چي شد ميرين خواستگاري؟
خاتون – آره ميريم خواستگاري نسترن...نه تو كه اينقده ذوق كردي...ورپريده ها انگاري حاليشون نيست دارم تلفن حرف ميزنم...يكي يه دونه بزنم كه تا دوروز حال خودتونو ندونين.
مهسا – نه خاتون از شما به ما زياد رسيده.
فرهاد رو نيگا...انگاري چه خبري بهش دادن...شانسو ميبيني؟...حالا العهد دكتر هم بايد يه ماه زودتر برگرده ايران كه عموجان ما ماهي گيري كرده تو آب گل آلود بخواد آخر هفته اي بره تندي به وصال نسترن خانومش برسه.
مهسا – نميري شما از ذوق؟
فرهاد – چه كنم ديگه؟
- كار خاصي نكن...فقط اون نيشو جمع كن حالمون بد شد...دوماد هم اينقدر ذليل؟
خاتون – ورپريده ها چي كار بچم دارين؟....چشم ندارين ببينين بعد اين همه سال سرش به سنگ خورده ميخواد زن بگيره؟
مهسا – ديگه اگه سنگ خورده باشه تو سرش...وگرنه اين بي بخارو من هنوزم شك دارم به آخر هفته برسه...شانس كه نداري خاتونم زرت يه عمل جراحي مهم ميفته وسط تايم خواستگاريش و همه چي داغون ميشه...نسترن هم پرپر.
فرهاد سيب پرتاب كرده گفت:مرده شور اين سق سياتو بببرن من راحت شم...كوري چشم تو هم شده گوشيمو اون شب خاموش ميكنم.
گلرخ جون – ايشالا به خيري و خوشي تموم ميشه...ما آرزو به دل عروسي تو نمي مونيم.
فرهاد - بابا من نميدونستم همه آرزو عروسي منو دارن.
مهسا – آره مادر دل خاتونم آب شد تا تو رو تو لباس عروسي ببينه.
باز پرتاب سيب و باز جاخالي مهسا و باز جمله"خجالت بكشين...قد خرس سن دارين"خاتون.
دلم تنگ اتاقم شد...پاهام قدم گرفتن طرف اتاق...در پشت سرم بسته شد...گاهي دلگيرم از چشماي خاتون كه وقتي اسم لباس عروس مياد برگرده رو منو پر بشه از حجم حسرتاي كشيده اش و كشيده ام...من از اين سهمم راضيم خاتون جان ...سهم من همين حسرتاست...تو ديگه حسرت به دل نباش...شادي به دل عروسي ته تغاريت باشه.
از پنجره باغ كه بيرونو نگاه ميكنم دلم ميره واسه عاشقانه هاي آقابزرگ و درختا...دلم ميره واسه مهربوني پدرانه عمو فريبرز واسه گل و گياها...چطور بي خيال اين عاشقانه ها و پدرانه ها و حسرت كشيدنا شدم؟...فرهادم داره دوماد ميشه...فرهاد نيومده تو محضر خطبه خون ازدواج من داره دوماد ميشه...دلم حسرت به دل نگاهت موند فرهاد جان ...تو مرامم تلافي نيست وگرنه حسرت به دليت واسه بي من بودنت تو مراسم حقته...پشت و پناه ميخواستم نشدي... ولي اينبار من پشت و پناه عروسيت ميشم...سر سفره عقدت نميام...شگون ندارم...دختر طلاق گرفته شگون نداره.
.................................................. .................................................. ...................................
حسام لبخند خورده زيرچشمي نگام كرد و گفت:پس فرهاد هم رفت قاطي مرغا.
- فكر ميكردم از گلرخ جون شنيده باشين.
- ديشب نرفتم خونه
ابروهام بالا پريد و تو يك حل معادله به اين نتيجه پربار رسيد كه مهندس فرزين زندگي مجردي نامبر واني داره.
- اين پوشه رو مطالعه كردم...يه جورايي خيلي خوب بود.
- بهتره تمام تمركزت رو بذاري واسه آخرهفته من جلو اميرعلي آبرو دارم.
ابروهام باز بالاپريده به صورت مهندس فرزين خيره موند كه خودش با درك بالاش به اين نتيجه رسيد كه توضيح بده.
- اميرعلي رئيس شركت طرف قرارداده...تو يه همايش تو تركيه باهاش آشنا شدم...در ضمن آخر هفته بايد يه كم به تيپ و قيافت برسي.
دلم باز ميگيره...كه چي؟...بدتيپ و قيافه ام؟...به دل نميشينم؟...ساده ام؟...ميخوام همين جور باشم...دوساله كه ميخوام اينجور باشم.
سرپايين رفتم طرف در كه گفت:يادم نمياد اجازه داده باشم از اتاق بري بيرون.
خفت كشي براي يه مرد از جنس تكبر يعني آخر خرد شدن...يعني با همه بودن حس كاش نبودن كردن...من از اين خفت كشي بيزارم...يك روزي ميرسه...دير نيست.
سرپايين بي نگاه برگشتم طرفش كه گفت:پول داري واسه لباس؟
باز من و حس خفت كشي...باز من و حس بيقرار درك نشدن...من همينم...چرا همينجور نمي بيننم؟
- بله...اونقدرا هم بدبخت و مفلس نيستم مهندس فرزين.
تلخي لحنم و سنگيني نگاش كه تو هم ميپيچه فضا خود به خود نفس تنگ ميكنه.
- ناراحت شدي نوه فاروق خان؟
- يه عمره عادت كردم واسه حرف آدماي بي ارزش تره خرد نكنم.
صداي بلند پوزخندش و حس لبخند نقش بسته رو لبم.
- خوبه...جالبه...اولين كارمندي كه جلو رو آدم واميسته و حاضر جوابي ميكنه...حس جالبيه.
- ميتونم برم مهندس؟...خانوم سليماني بهم نياز دارن.
- برو ولي آخر هفته و شرايطشو يادت نره.
دستگيره رو هم كه فشار ميدم حس ميكنم فشردگيش به فشردگي قلب يخزده ام نيست...دلم تنگ همون روزاييه كه مهسا علي بي غم صدام ميزد...علي بي غم كجايي؟...دلم تنگ توئه...تنگ همه سالاي با هم بودنمون...چي شد كه رفتي؟ ...من ولت كردم؟...يا تو بي مرامي؟
.................................................. .................................................. ...................................
مهسا به مانتو و من به اتكتش خيره بوديم...قيمتش نجومي كه نه كهكشاني بود.
- مهسا اينكه خيلي زشته.
- تو از بچگيت سليقه درست درموني نداشتي...برو همينو پرو كن.
- مهسا نگاه كن...من ديگه مثه چهارسال پيش كيفم پرپول نيست...حاليته؟
- ترانه پوز حسام به خاك ماليدن ارزش سر گشنه زمين گذاشتنو داره...اون كثافت هرچي لايق اون هرزه هاي زيرخوابشه بارت كرده...نميخوام خردشده ببينمت...پريشب تاحالا يه چي تو گلومه كه دم به دقيقه اشكمو درمياره...دلم ميسوزه از اينكه از هممون وضع توپ تري بايد داشته باشي ولي واسه يه لج و لجبازي بايد منت اون برادر نسناس منو بكشي.
- مهسا داري پشيمونم ميكني از دردو دل كردن.
- پشيموني از چي؟...چقدر تو خودت ريختي ترانه؟...اون حسام عشقشه خرد كردن دخترا...دلش ميسوزه از اينكه محل سگ هم بهش نميدي...عادت كرده دخترا تمام و كمال در خدمتش باشن... نميتونه ببينه يكي واسش تره هم خرد نميكنه.
- مهسا تخته گاز نگير و تا ته برو...من بايد تو اون جلسه شيك باشم...با يه لباس ارزونتر هم ميتونم.
- آره ولي اين هم ميتوني بخري...اونقدر پس انداز فكر كنم داشته باشي كه واسه روكم كني خرجش كني...در ضمن يادت نره كه اگه خواستگاري اين زنگوله پا تابوت قرار نيست ببرنمون ولي واسه بله برون تلپيم خونه نسترن اينا پس بايد يه چي بپوشي در حد برادرزاده دكتر فرزين...حاليته؟
- من حريف تو بشو نيستم...ميرم پرو كنم.
- آ قربون آدم چيز فهم...برم ببينم شلوار ملوار درست درموني واسه اين مانتو دارن؟
- برو ببينم ميتوني كل زندگي مارو بدي واسه يه مانتو شلوار؟
- عزيزم هنوز كفش و كيف و روسري و شال هم ميخواي.
صورتم زاري به خود گرفت و مانتو به دست رفتم طرف اتاق پرو.
وقتي از مغازه بيرون مي اومديم...مهسا در حال تعريف از مانتوي بلند و تنگ قهوه اي وشلوار مشكي و كيف و كفش قهوه اي مشكي و شال چروك مشكيم بود و من تو شيش وبش خرج كردني كه جونمو درسته تقديم عزارييل كرد و عزراييل پس زده باز تقديمم كرد خدمت مهسا جان...مهسا جاني بسازم من كه اون سرش ناپيدا...نفسش جا گرمه مارو هم مثه خودش فرضيه سازي ميكنه.
.................................................. .................................................. ...................................
گوشيم واسه بار دهم زنگ خورد و من برداشته گفتم:الان درست جلو ساختمونم...شما فقط بگين كدوم طبقه؟
- طبقه دهم...خانوم فرزين فقط زود باشين...جلسه داره شروع ميشه.
- بشمر سه بالام....فعلا.
قدمام تند شدن طرف آسانسور و بازم تو جنگ و جدال مغزيم حرص خوردم ازدست حسام خان فرزين با اين حرفشون كه هر كس خودش بياد شركت...چهل و پنج دقيقه فقط آدرس پيدا ميكردم.
از آسانسور زدم بيرون و جلوي منشي سر كرده تو مانيتور جلو روش وايسادم و گفتم:از شركت گيتي گستر اومدم... مهندس فرزين هستم.
نيشخند كنج لبش با حجم رژهاي جگريش زاويه دار تر شد و خيره بهم گفت:پس منم نيكول كيدمنم.
- خانوم محترم مگه من با شما شوخي دارم؟...جلسه داره شروع ميشه....لطفا اگه شك دارين هماهنگ كنين.
- تا جاييكه من ميدونم اولا مهندس فرزين يه آقاي جوون و خوش تيپ تشريف دارن...دوما الان تو جلسه ان.
- شما يه هماهنگي بكنين متوجه ميشين.
قبل از حرفي با اداي كامل واجبات تمسخر در بزرگ باز شد و اميرعلي خان با پرستيژ بيرون اومده با اخم خيره شده به منشي اظهار وجود كردن.
اميرعلي – چرا خانوم مهندسو معطل ميكني؟...مهندس من ازتون معذرت ميخوام....بفرماييد.
گوشه چشم اومدن واسه آدمي كه تا چند دقيقه پيش داشته حالگيري ميكرده ازت يعني ته ته عشق و حال روزانه.
با يه لبخند مليح از كنار اميرعلي كه در رو برام باز نگه داشته بود رد شدم و نگام تو نگاه عصبي حسام نشست و با لبخند روي تنها صندلي خالي نشستم و با لوندي در اثر جاذبه لباس هاي جديد دسته موهاي تو صورتم رو با ناخوناي بلندم كنار زدم.
اميرعلي در حال نشستن يه لبخند آشنا پاشيد به صورتم و گفت:بازم ازتون معذرت ميخوام.
ابروهاي حسام و خانم كنارش همزمان بالاپريد و منم خركن ترين لبخندم رو براي اميرعلي جان به عرصه نمايش گذاشتم.
سايت پروژه عالي بود...از حق هم نگذرم نقشه هاي پيشنهادي دو گروه معركه ...ولي هر دو يه اشكال ريز داشت كه سعي كردم چشم پوشي پيشه كنم و جلوي مهندس فرزين حرفي نزنم...واسه تايم تنفس اميرعلي كنار صندليم وايساد و بطري آبميوه رو خودش باز كرد و برام ريخت تو ليوان و گفت:از خودت پذيرايي كن.
نگام رنگي از تعجب داشت و اون نگاه متعجبمو با يه نگاه آشناي نا آشنا جواب داد و كنار حسام خيره شده به اون همه صميميت اميرعلي وايساد و شروع به حرف زدن كرد.
هنوز نگام به اميرعلي بود كه با چشم و ابرو اشاره كرد آبميوه رو بخورم...دستم دور ليوان حلقه شده بالا اومد و لباي رژ زده ام خيس تر شد.
جلسه كه باز شروع شد اميرعلي اينبار رو كرده بهم گفت:من احساس ميكنم خانوم مهندس يه جورايي از نقشه ما يه ايرادي درآوردن درست ميگم؟
دوازده جفت چشم برگشت طرفم و من خيره شدم به حسام و دختر كنار دستش كه سراسر نفرت بهم خيره بود.
- خب...خب زياد مهم نيست...اصلا چيز خاصي نيست...فقط يه لحظه از نگاه يه خريدار كه وارد مجتمع تجاري ميشه به موضوع نگاه كردم.
اميرعلي – خوشحال ميشم ايدتونو بدونم.
- اين پروژه به نظر من به شرطي ميتونه پيش فروش خوبي داشته باشه كه جاي طبقه شهر بازي به طبقه آخر انتقال پيدا كنه...هر فروشنده اي ميدونه كه يه بچه هميشه زورش به مادر پدرش چربيده و خونوادش مجبورن براي بردن اون به شهر بازي تمام طبقاتو عملا ديدن كنن و اين يعني يه نوع جلب مشتري...بودن شهربازي تو آخرين طبقه ميتونه نوگيري بهتري داشته باشه اونم براي جلب نظر بچه ها.
ساكت شده و نگران سرمو پايين انداختم كه صداي كف زدن كسي سرمو بالا آورد...اميرعلي هم يه چيزيش ميشه.
اميرعلي – عالي بود...من بخاطر يه خواهرزاده شيطون اينجور مورديو تجربه كردم...نظر فوق العاده اي بود خانوم مهندس.
كاويان – به نظر من هم فوق العاده بود...بچه ها هميشه تو اين موارد زورگو بودن.
حسام – به تيمم ميگم طرحا رو عوض كنن...پس پروژه آخر اين ماه شروع ميشه.
اينبار دختر كنار دست حسام لبخندزنون به اميرعلي بي توجه گفت:البته بخاطر اين طرح موقعيتاي بهتري رو از دست ميديم.
اميرعلي – تو كار ما ريسك پذيري حرف اولو ميزنه خانوم نادري.
باز يدك كشي نگاه غرق در نفرت خانوم نادري و ابروهاي گره خورده حسام خان فرزين و لبخند آشناي ناآشناي اميرعلي.
.................................................. .................................................. ...................................



تا پست بعدي باي باي
shazde koochool آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* narges *, **fatima**, **سولماز**, *msbm*, *NaZ@NiN.B*, *ReiHaNe*, *SAHAR.R*, *Samaneh75, *SaNaY*, *آویژه*, *باران بهاری*, *توهم سبز**, +Lily, ...BaHaR..., .arsana., .Monire., 79shima, A.sh74, A.T69, aflak, afra., Ala88, Altin ay, amirhessam, amirhosseinac, Anahita.s, angel04, angry girl, Aray, archangel, Arezoo Khanoom, arezoo214, arman_iran, ART!ST, asal_bumpy, aseman_82, asma-m, asma66, atefeh.mr, atefeh_49, ati joooon, AtI2020, ava.n, ayda90, aygeen, azade jooon, azda, azisadeghi, bahar.nt, baharvaman, banix, barane khazan, behi_aquarius, Behnaz joon, behnoosh48, brain storm, Cancer, chobiiin, chon_da, d.pouya, Defne, dozhd, eli ab, eli88, elianoos, elmirareza, esfarzaneh, f.the, faezeh_kht, falahi, fariba45, faride40, Farnaz, farveh, fary, fatima64, fatima983, fatima_59, fk-osh-d, foroogh 54, fozhi, gandomsa, ghazal p, ghorob89, gord Afarid, hala, hana_m, hanie-ab, Haniii9396, hany111, hasti 84, hasti59, hesaneh, honey-asal, hoora.sh, hooramohebtash, h_t_h_1984, id001370, Ida.M, jnashenakhte, katy f, khademre, khatkhaty, Kiana S, kimiya98, Laali, Lady Sky, leila banoo, leila.kh, leyla71, M mehrane, m0zhdeh, Mah BanU ☾, mahana1, mahdiar, mahnazmom, Mahsa Zahiri, mahsadina, mahsany, mamanekasra, man!, maneou, mani1384, MARDE_TANHA, Mari958, marjan khanomi, maryam1363, maryta, marzi marzi, masoumeh, mb_maryam, MEHRABON-E, melodina, mery1356, mina68, mina_bala74, mishapasha, miss.no1.2004, mona61, monir1343, mzm1368, m_reisie, N*A*Z*L*I, n.a., n.shina, nafise2, nahal_ma97, Nahid72, nana22, nanazkhanoom, narciss, narges21, nasrin44, nastaran1351, nazi1, negar*pb, negar.n1000, negarjav, nemesis, Nika-Aria, nikaan, nikoo 123, Nora71, ordibehesht91, p.gh, pakdel, paria_pari, parinaz.m, parisa mah, parmis86, parvinah, pati'a, Peart, pure13, Raha*10*, rashno, raz gol, REAL LOVE, reem1368, rooya455, Rooz khosh, roya1365, ROZ GOL, S- Masoum, s-engineer, s?h?r, saba12, sada, sadsadsad, saeide735, samim, samir, samira67, sanaz26, sanaz_, sanni, sarah.sh, sarma1010, sasa75, SELENE, selina63, sepideh1993, sepidrokh, sera lak, serentipiti, setaresetar, setayesh1363, shabtab 62, shadi1356, shahin47, sharafi, Shasosa, Shery84, shida.m, shimaaaaa, siah, sinsor, skyasal, Snow Dream, Sokout, somy_kh, souraj, Star_69, star_crossed, strich, sydney, syhbyt, T.A.C 7, t0ranj, tahmin67, tama1011, tannaz_85, tarane20, Tarlan_tahami, Titania1273, tornado.n, tv35, unichorn, vanas, viyana*, yasamin_34, yasesabs, yasnaa, yjdj, zahra.gol, Zahra_niki, zibahp, zina, Zohr£... ., zoooom, _Azadeh_, ~*SaHaR*~, ~Azita~, §parnian§, آذردخت, آسوده, آلانا, آنا98, آویشا, اب و اتش, ارغوان 67, افسانه1362, اقاقی, النار, الهه50, امید دیدار, انگشتر, اوا3, بازیگوش, بانوی بهاری, بهار بارانی, بیقرارم, تابتا, ترانه خانوم, جودی ابوت شیطون, حنیفا58, خیال غزل, دریا دلنواز, دیبا کیان, رادمینا, رازدخت, رزصورتی, رهان, زری خانم, زوها, زکیه67, س_م_م_, سارا ف, سافانا, سرای بانو, سرتق, سرو آزاد, سکوت من, شادئ, شیرین53, صحرا73, عشقکتاب, فاطي91, فرحناز65, فرنوش72, لمیس20, لیلاحمیده, لیلی89, م.نوری, ماه منیر, مهستی, مونا**, میتی65, مینا, نسرین..., نیکا83, هانیه نیکو, پاپلی, پرنا, پری دخترم, چشم قشنگ, یاسمین.م, یه دختر1995, یگانه, ღs@h@rღ, •●شقایق●•
قدیمی ۲۰ اسفند ۱۳۹۱, ۰۸:۳۷ بعد از ظهر   #19 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
shazde koochool آواتار ها
 
shazde koochool به  ICQ ارسال پیام shazde koochool به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +187 امتیاز     
پیش فرض

سلام
اينم از پست امشب
بچه ها ميدونم داره داستان افتضاح ميشه
به خدا ببخشيد سعي خودمو ميكنم بهتر بنويسم



با لبخند جلوش وايسادم و دستشو پس زدم و شروع كردم به گره كراوات زدن كه مهربوني نگاشو حس كرده سربالا كردم.
فرهاد – برام دعا كن واسه استادم مقبول بيفتم.
- خيلي ميخوايش؟
فرهاد – اولا فكر ميكردم واسم يه حس عاديه اما حالا ميبينم همه جوره مخلصشم.
- من دلم روشنه...اصلا مگه دوماد بهتر از تو هم قراره گيرشون بياد؟
فرهاد – ترانه من هميشه ممنون اين اعتماد به نفساتم.
مهسا – منو چي؟
فرهاد – تو كه خل و چل خودمي.
مهسا – كاش خاتون ميذاشت ما هم بيايم.
فرهاد – خوبه نذاشت...وگرنه سه تاييتون واسم آتيش ميسوزوندين...همون يه دونش واسه كلهم مراسم كفاف ميده.
- برو پسر كه امشب راضي كردن دكتر سخت گير مملكتو بايدانجام بدي.
مهسا – غلاميشو بگو واسه خاطر نسترن خانوم...ميگما يه كار كن اعتماد به نفس بگيري تا اونجا...از اولي كه نشستي تو ماشين مثه هميشه آهنگ موردعلاقه رو بذار و كيف دنيا رو ببر.
- چه آهنگي؟
مهسا – بابا همون نسترن با تو دل من...
فرهاد يه پس گردني خل و چلشو مهمون كرد و گفت:برو عمتو دست بنداز.
- دوباره با عمه فريبا شوخي كردي؟...راپورت بدم؟
فرهاد – شما فعلا برو ببين اين دسته گلي كه گلرخ جونتون خريده خوشگل هست يا نه؟
- پس چي خيال كردي؟...سليقه گلرخ جونم هميشه تكه....فرهاد ايشالا خوشبخت بشي.
گا ه گاهي كه سر ميذارم رو سينه ورزشكاري عموجان دلم قرص همه مهربونياش ميشه و دلتنگ ميشه واسه همه روزاي خوش گذشته...فرهادم تو به جاي من خوشبخت شو...به جاي من پس بزن همه دلتنگيا رو...نگارو پس بزن... نسترن همون با تو دل منه...با اين دل بمون.
.................................................. .................................................. ...................................
- حالا بله برون كي هست؟
عمه فريبا – آخر هفته...هل بودن انگاري.
نگام به پشت چشم نازك شده عمه و لب گزيدگي خاتون از اين نيش و كنايه بود كه فرهاد گفت:من كه تا آخر هفته دق ميكنم.
عمه فريبرز – آقابزرگ زن ذليليش بدجور به خودتون رفته.
آقابزرگ – بچه چرا حرف در مياري...من كي زن ذليل بودم؟
- نبودين؟...والا تا جاييكه سن من كفاف ميده خاتون ميگفت فاروق شما جون تقديم كرده سه سوته در خدمت بودين.
مهسا – حالا بابا منم كم نداره...كافيه مامان بگه فريبرز...باباجان اون سر دنياهم باشن ايكي ثانيه دست به سينه در خدمتن...ارثيه انگار تو فاميل.
خاتون – فردينم هم با همه غدبازياش دلش ميرفت واسه تارا...خدابيامرزا خيلي عاشق هم بودن.
آقابزرگ – خاتون جان الان چه وقت اين حرفاست...الان بايد خدارو شكر كنيم و دست دكترو ببوسيم كه اين ته تغاري مارو به غلامي قبول كرده و دختر دسته گلشو بدبخت.
فرهاد – من هميشه مديون مهربونياتون بودم آقابزرگ.
آقابزرگ – قابل نداره باباجان.
لبخدم رو صورت داشت پخش ميشد كه با حرف مهديس صورتم خنديدن يادش رفته زل زده به گلدون كريستال رو ميز موند و دلم پيچ خورد و دهنم تلخ شد...دلم ميگيره از اين حالگيريات مهديس جان.
مهديس – خداكنه حداقل اين ازدواج مثه ترانه تو آب درنياد...آخه چشمون بد ترسيده سر عاشق معشوق بازي.
گلرخ جون دست كشيد رو دستم و باز زيرپوستي مهربونيشو حس كرده دلم كمي گرم شد.
آقابزرگ – صدبار گفتم خوش ندارم تو اين خونه حرفي از اون اتفاق زده بشه...حاليتونه؟...مهديس بهتره از اين به بعد مراقب حرف زدنت باشي.
سرم بالا نيومد تا طعم گس لبخند رضايت مهسا رو بچشه...من سر پايين افتاده حس ميكنم آرامش نگاه فرهاد و گلرخ جون و مهشيد و مهسا و خاتونو...من نميخواستم اينطور بشه.
از سر جام بلند شدم و گفتم:من امشب بايد زودتر برم خونه...ببخشيد.
كسي حرفي نزد و من در حال گذر از كنار مهديس شنيدم حرف تلنبار شده رو دلشو.
- هميشه شانس داشتي...ولي بعضي وقتا آدما بدشانسي هم ميارن.
چشام لبريز اشك وگلوم باركش بغض...دلم پر از بي مرامي اون و تنم گرگرفته از ياد و خاطرش...همه اينا بخاطر توئه...به نظرت ميشه روزي ازت گذشت؟
فرهاد – ترانه ميرسونمت.
- نه نيازي نيست...سر شبه...تو هم خسته اي...شب خوبي داشته باشين.
فرهادم ممنون...ممنون بخاطر درك بالات...ممنون بخاطر دونستن من محتاج تنهايي و قدم زدن...كاش بعد از اين دوسال هم نمي اومدم....تنهايي هميشه هم طعم تلخ نداره...تنهايي با همه بديش يه خوبي داره...نيش و كنايه تو خلوتت جايي نداره.
.................................................. .................................................. ...................................
نگام به پلاناي پهن شده روي ميزبود كه كاويان گفت:به نظرتون بهتره؟
- عاليه...معركه است.
حسام – تحليل و نقد بنا با شما...من براي اولين بار ميخوام به يه تازه وارد اجازه همچين كار مهميو بدم...ميدونم اين كار يه جورايي فرماليته است ولي واسه اميرعلي مهمه....اون وسواس زيادي داره...اكثر پروژه هاش توي تركيه معركه بودن...پس نميخوام بخاطر سهل انگاري يه نفر اين موقعيتو از دست بدم.
كاويان – فكر نكنم حتي اگه خانوم مهندس سهل انگاري هم كنن مهندس زند ايرادي بگيرن...احترام خيلي زيادي واسه خانوم مهندس قائلن انگار.
نگاهت يعني چي؟...فكرت انگاري بدجور اشتب ميزنه...مهندس زندي كه من ديدم رنگ نگاهش رنگ نگاه مرداي ديگه نيست...حس داره...آشنا...آشناي نا آشنا...يه عذاب قاطي به نگاه...يه لبخند تلخ...يه مهربوني زيرپوستي... نميشه تعبير كرد...سعي ميكنم تعبير نكنم اين گنگي تو رفتار اميرعلي رو.
حسام – در هر صورت بايد ياد بگيرين كاراي شركت منو به نحو احسنت انجام بدين...همه اطلاعات توي اون پوشه است...در ضمن اين كار شما تعيين ميكنه كه تو اين پروژه تا آخر جايي دارين يا نه.
- همه سعي خودمو ميكنم.
حسام – ميتونين برين.
عقب گرد كرده با يه پوشه دكمه دار آبي از اتاق با دكوراسيون مشكي سفيدش زدم بيرون و يه لبخند شد بك گراوند اين صورت چندروزه دپرس از تداعي خاطرات اين چندساله.
صداي دوباره باز شدن در اتاق نگامو به سمت كاويان كشوند.
- اميدوارم موفق باشين...به نظر من شما لياقت اينو دارين كه تو تيم طراحي وارد بشين...مهندس فرزينو نميشه آسون راضي كرد.
- ممنون از قوت قلباتون.
بازم لبخندش و خيرگيش و باز دونستن اينكه اين خيرگي از جنس ملموس هيزي نيست.
- در ضمن...شما با مهندس زند آشناييتي دارين؟
- نه...ولي ايشون اصرار دارن كه منو يه جا ديدن.
- چه جالب...اولين باره كه مهندس زند براي كسي از پشت ميز مديريتش بلند ميشه و با تمام احترام اونو به اتاقش راهنمايي ميكنه...اونقدر عجيبه كه ميشه گفت مهندس فرزين هم با همه خونسرديش شوكه شده بود.
- فكر نميكنم زياد هم براي يه مرد جنتلمن عجيب باشه.
- آره ولي نه براي كسي كه همه تقريبا ميدونن رابطه زياد خوبي با خانوما نداره.
- مهندس زند؟...امكان نداره...ايشون براساس برداشتاي من يه آدم صميمي و گرمي هستن مخصوصا در ارتباط با خانوما.
- نه همه خانوما...فعلا فقط شما.
ابروهام بالا پريده و چشمام خرگوشي به گلدون كنار سالن خيره موند و باز به گرمي اون نگاه فكر كرد....اميرعلي كجاي اين معادله چند مجهولي زندگي من جاداره؟...من هنوز تو حل ايكس و ايگرگ هام ناتوانم...اين زد جديدو كجاي دلم جا بدم كه بشه حلش كرد؟
.................................................. .................................................. ...................................
لب هام متظاهرانه براي سميه خانوم كش اومد و اون باز زير چشمي...زير لبي...زيرعينكي...جواب سلامم رو با پايين ترين ولوم ممكن حواله ام كرد و من باز انرژي مثبت گرفته از در خونه زدم بيرون... باز حواسم بود كه در آروم بسته شه تا يك مرحمت به مرده و زنده داشته و نداشته ام اول صبحي از قبل سميه خانوم نرسه.
باز قاسم و باز اخماي مثلا كشيده تو هم من و در اصل ذوق كرده از سوت بلبليش...چه نمك ميريزه اين بشر...كي گفته همه مزاحما بدن؟...من از قاسم مزاحم بيشتر راضيم تا مثلا آدماي بافرهنگ بالاشهري.
نميدونم چمه؟...چم كه نه...خوشمه...دلم پيچ و تاب داره از يه دلشوره...دلشوره كه نه...يه پيش بيني واسه يه اتفاق خوب....دلم گرمه...مثه چندروز گذشته مرده نيست...خون گردش شده داره...پيچ و تاب داره اونم از جنس شيرين... از يه جنس خوب كه من با خساستو اول صبح مهمون ميكنه به يه پيراشكي دست فروشي كنار خيابون...به قول فرهاد زندگي يعني اين چيزاي كثيف و كنار خيابونيو با لذت خوردن...چمه امروز؟...چمه كه از صبح حس زندگي سرم به سرم و قطه به قطره به بدنم سرازير ميشه و من غرق ميشم تو طعم خوب پيراشكي زندگي ده.
حتي اينبار كه وارد ميشم نگهبانو با اون لبخندش هم دوست داشتني فرض ميكنم و جواب لبخندش ميشه يه نيم خند كنج لبم... تو آسانسور بي خيال شيش و بش واسه اين صداي مثلا پرعشوه زن آسانسورشده و ديد مثبت هم باز بي سقف توقف همين جور بالاتر ميره و بالاتر ميره.
خانوم سليماني هم متلك انداز اينه كه خبري شده كه من بي دم گردو ميشكنم كيلو كيلو و باز تو دلم پيچ ميخوره و حس ميكنم يه خبري هست امروز.
با فنجون قد پارچم كه از آبدارخونه بيرون ميزنم...
نگام بي اينكه به تكه هاي شكسته ليوان باشه رو صورتش بالا پايين ميره و حل ميكنه اين معادله سينوس كسينوس پيچ و تاب اين دلو...دلم با تانژانت كج خند گوشه لبش قرص ميشه و از نيشگون هاي ريز رون پام دست برميداره واسه اينكه خواب نباشم.
قدمام جون ميگيره...سرم كه به سينه پرمهرش ميرسه آروم ميشم...با همه نا آروميم تو اون سينه امن و بزرگ آروم ميگيرم.
دستاش قاب صورتم ميشه و لبخندش روي تك به تك اجزاي صورتم پاشيده و لب ميزنه كه.
- چه لاغر شدي دختر؟
اولين قطره كه رو صورتم ميريزه تازه يادم ميفته وسط سالنم و خداروشكر كسي رد نشده ببينه اين همه ابراز محبتو.
- كي رسيدي؟
- ديشب...اولين كار امروز هم اومدن اينجا بود.
- اينجا رو از كجا بلد بودي؟
- اهكي مثه اينكه داداشتو دست كم گرفتي...بعدا بايد يه چيزاييو واست توضيح بدم...زود برو مرخصي رد كن كه امروز ميخوام دربست در خدمت خانوم خوشگله روبروم باشم.
- باورم نميشه.
- خب نشه...پرتاب نارنجك به فضا كه نيستم...اومدم ايران...كار شاقي كه نكردم...نميذاري يه روز عين بچه آدم باهات رفتار كنما...بعد دم به دقيقه ميگه به من احترام نميذاري.
لبام كش اومد و دلم پر از حجم مهر انباشته تو وجودش پشت نقاب توسر من زدناش شد...منو اين همه خوشبختي محاله.
.................................................. .................................................. ...................................


تا پست بعدي به خدا ميسپارمتون
shazde koochool آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* narges *, **fatima**, **سولماز**, *NaZ@NiN.B*, *ReiHaNe*, *Samaneh75, *SaNaY*, *آویژه*, *باران بهاری*, *توهم سبز**, +Lily, ...BaHaR..., .arsana., .HOMA., .Monire., 79shima, A.sh74, A.T69, aflak, afra., Ala88, Altin ay, amini2004, amirhessam, Anahita.s, angel04, angry girl, Aray, archangel, arefe90, Arezoo Khanoom, arezoo214, arman_iran, ART!ST, asal_bumpy, aseman_82, asma-m, asma66, atefeh.mr, atefeh_49, ati joooon, AtI2020, ava.n, aygeen, azade jooon, azda, azisadeghi, bahar.nt, baharezendegani, baharvaman, banix, barane khazan, behi_aquarius, Behnaz joon, behnoosh48, brave girl, Cancer, chobiiin, chon_da, d.pouya, dander1000atash, Defne, eli ab, eli88, elianoos, elmirareza, f.the, faezeh_kht, falahi, fariba45, faride40, Farnaz, farveh, fary, fatima64, fatima_59, fk-osh-d, foroogh 54, fozhi, gandomsa, ghazal p, ghorob89, gord Afarid, hala, hana_m, hanie-ab, Haniii9396, hasti 84, hasti59, hesaneh, honey-asal, hoora.sh, hooramohebtash, h_t_h_1984, id001370, Ida.M, jnashenakhte, katy f, khademre, khatkhaty, Kiana S, kimiya98, Lady Sky, leila banoo, leila.kh, leyla71, M mehrane, m0zhdeh, Mah BanU ☾, mahana1, mahdiar, mahnazmom, Mahsa Zahiri, mahsadina, mahsany, mamanekasra, man!, maneou, mani1384, MARDE_TANHA, Mari958, marjan khanomi, maryam1363, maryta, marzi marzi, masoumeh, mb_maryam, MEHRABON-E, melodina, mery1356, milana, mina68, mina_bala74, mishapasha, miss.no1.2004, mona61, monir1343, mzm1368, m_reisie, N*A*Z*L*I, n.a., n.shina, nafise2, nahal_ma97, Nahid72, nana22, nanazkhanoom, narciss, narges21, nasrin44, nastaran1351, nazi1, negar*pb, negar.n1000, negarjav, nemesis, Nika-Aria, nikaan, nikoo 123, nmari, Nora71, ordibehesht91, p.gh, pakdel, paria_pari, parinaz.m, parisa mah, parmis86, parvinah, pati'a, Peart, pure13, Raha*10*, rashno, raz gol, REAL LOVE, reem1368, Respina-3a2r, rooya455, roya1365, ROZ GOL, S- Masoum, s-engineer, s?h?r, saba12, saeide735, sahel_m, samim, samir, samira67, sanaz26, sanaz_, sanjab, sanni, sarah.sh, sarma1010, sefid65, SELENE, selina63, sepideh1993, sepidrokh, serentipiti, setaresetar, setayesh1363, shabtab 62, shadi1356, shahin47, sharafi, Shasosa, shavreh, Shery84, shf_aboops, shida.m, shimaaaaa, siah, sinsor, skyasal, Snow Dream, sogand bano, Sokout, somy_kh, souraj, Star_69, star_crossed, strich, sydney, syhbyt, T.A.C 7, t0ranj, tahmin67, tama1011, tannaz_85, tarane20, Tarlan_tahami, Titania1273, tornado.n, tv35, vanas, viyana*, yasamin_34, yasesabs, yasnaa, yjdj, zahra.gol, Zahra_niki, zibahp, zina, Zohr£... ., zoooom, _Azadeh_, ~*SaHaR*~, ~Azita~, §parnian§, آذردخت, آسوده, آلانا, آویشا, ارغوان 67, افسانه1362, اقاقی, النار, الهه50, امید دیدار, انگشتر, اوا3, با نمک, باران شکوفه, بازیگوش, بانوی بهاری, بهار بارانی, بیقرارم, تابتا, جودی ابوت شیطون, حنیفا58, خیال غزل, دریا دلنواز, دیبا کیان, رادمینا, رازدخت, رزصورتی, رهان, زوها, زکیه67, س_م_م_, سارا ف, سافانا, سرای بانو, سرتق, سرو آزاد, سسسی, سکوت من, شادئ, شیرین53, صحرا73, عشقکتاب, فاطي91, فرحناز65, فرنوش72, لمیس20, لیلاحمیده, لیلی89, م.نوری, ماه منیر, مهستی, مونا**, میتی65, مینا, نسرین..., نیاز.ش, نیکا83, هانیه نیکو, پاپلی, پرنا, پری دخترم, پونام, چشم قشنگ, یاسمین.م, یگانه, •●شقایق●•
قدیمی ۲۲ اسفند ۱۳۹۱, ۰۲:۱۰ بعد از ظهر   #20 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
shazde koochool آواتار ها
 
shazde koochool به  ICQ ارسال پیام shazde koochool به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +183 امتیاز     
پیش فرض

سلام
بابت ديشب معذرت اينترنتم خراب بود
اين پست تقديم به همتون


قاشق بستني رو بردم طرف دهنم كه شادمهر با اون تيپ مكش مرگ ماش نگاشو از دختراي ميز بغلي گرفت و گفت: خب چه خبر؟
- خبرا فعلا پيش حضرت آقاست...چي شد بعد سه سال هواي سرزمين مادري به سرت زد؟
- اومدم كه فعلا بمونم...بخاطر شادي...اونور زيادي واسش اپن مايندي آورده.
- بي خيال پسر...تو خودت همه غلطي ميكني اونوقت به من و شادي كه ميرسي رگ ايروني بودنت گل ميكنه؟
- يعني چي هي منو با خودتون مقايسه ميكنين؟...من با شما دوتا جغله فرق ميكنم.
يه لبخند كوچواوي من و پاسخ دهي شادمهر با يه لبخنر گنده تر.
- پسرعموت شركت بدكي نداره...نه خوشم اومد تو خون اين خونواده پول پارو كردنه.
- نگفتي چطور آدرس شركتو پيدا كردي؟
- يه آشنا آدرس داد...فعلا بي خيال اين چيزاي پيش پا افتاده...از خودت بگو...چي كارا كردي تو اين دوسال؟
- كار و درس.
نگاش رنگ سرزنش گرفته به نگام كوك زده شد و اون خشونت رئيس مآبانشو چاشني حالتاش كرد و گفت:دقيقا چه كاري؟
- بي خيال پسر...منو چي فرض كردي؟...تو يه رستوران يه مدت كمك آشپز بودم...يه مدت هم معلم خصوصي...زندگي خرج داره...خيلي خرج داره...من نميدونستم...تو اين دوساله فهميدم...هميشه هر چي خواستم آماده كرده جلوم آماده بود...پولاي تو كيف پولم از حقوق يه ماه يه كارمند هم بيشتر بود...حالا ميفهمم معني زندگي يعني چي...يعني اينكه واسه يه لقمه نون سگ دو بزني...من گشنگي كشيده عاشقي يادم رفت...دل سيري دل زدگي مياره...آقابزرگ شايد در ظاهر ظلم كرد ولي يادم داد كه قدر عافيت بدونم.
- يه چيزي دوساله بد رو دلم مونده.
- تو كه ته تهش ميپرسي...خب بپرس و سبك كن اين بار دلو.
- تو كه با همه چي اون مرتيكه نفهم ساختي چي شد يهو بي خبر افتادي دنبال طلاقت؟
- فكر كن كاسه صبرم لبريز شد.
- توئه خري كه من ديدم تا ابد هم پاي اون عوضي واميسادي...يه چي اين وسط جور درنمياد...چي كار كرد كه تو با اين همه عشق خركيت حاضر شدي بي خيالش بشي؟
- من تحميل شده بودم...تو فكر كن دلم از اين تحميل شدگي ديگه خيلي گرفت و راحتش گذاشت.
- از اين فكر كنايي كه به ريشم ميبندي بدم مياد ترانه...رفتم كه نبينم اون همه تحقير شدنتو...خاك تو سربودنتو...دلت به چيش خوش بود كه دوسالتو هدر دادي پاش؟
- نميدونم چرا هيچكس دركم نميكنه...عشق تو مرام من حساب كتاب سرش نميشه...تو اين مرام عشق جواب بدي خوبيه...من خودم خواستم كه پا همه چيش وايسم...خودم خواستم كه توسري خوري قبول كنم...ديگه تموم شده...حداقل تو ديگه آتيش زير خاكستر نشو.
- هيچ وقت به عشق تو شك نكردم...ولي هنوزم طلاقت معماست...يه چي شده كه تو رو ازش كنده ...يه چي كه بد سوزوندتت...يه چي كه سواي اون تيناي...چي شد ترانه؟...د مگه من رفيقت نيستم؟...خب بگو چي رو اون دلت سنگيني كرد؟
- تو رو به همين رفاقتت قسم بي خيالم شو...رفيقي كن و بگذر از اين بدبختي من.
نگاش حرف زد و لب هاش دوخته شد...برگشتي؟...جانم به قربانت ولي حالا چرا؟...تو ديگه نمكپاش اين زخم دوساله نشو...خاطراتش همينجوري تيشه زن هست تو ديگه بدترش نكن.
.................................................. .................................................. ...................................كليپس رو از موهام كندم و باز به نگاه مهساي مشكوك نيم نگاهي انداختم و گفتم:دقيقا الان چه مرگته؟
- دقيقا ميخوام بدونم با كي بودي تا حالا كه بو عطر مردونه و سيگارش از لباسات داره خفه ام ميكنه.
سركردم تو سينه ام تا اين بوي توصيف شده رو استشمام كنم كه مهسا خانوم دوباره برام نطق غرا اومدن.
- حسام ميگفت از دوربين مداربسته شركت ديده كه يه مرد اومده دنبالت و تو هم زيادي صميمي باهاش رفتي...دقيقا اين يارو كيه؟
- آهان...پس بحت بو سيگار و ادوكلن ماركدار به اينجا رسيد...نگفته بودي داداشت اينقده بيكاره كه چپ و راست آمار كارمنداشو درآره؟
- ترانه نپيچون منو...اون ياروي كه باهاش رفتي دقيقا چي كارته؟
- شادمهر ملكيو ميشناسي؟...اومده ايران...واسه اولين كسي هم كه وقت داشته من بودم...سوال ديگه اي هم هست؟...در ضمن لازم به ذكره كه ميخواد يه چندوقتي واسه تنوع اينجا بمونه.
نيشخند مهسا بيشتر كج شد و با تمسخر گفت:جالبه...بالاخره نمرديم و حضور آقا رو تو زندگي شما لمس كرديم...تو اين سه ساله بدبختيت كدوم گوري بود كه حالا واسه من تيريپ مرام برداشته كه اولين نفر ويزيت كنندشون سركار خانوم باشه؟...من هيچ وقت اونو نديدم ولي ميدونم كم از اون رفيق نامردش نداره.
- اوووووووي...شادمهر هر غلطي كه بكنه مرام داره...شعور داره...راه اون دوتا از هم جداست... تو يه بارم اونو نديدي...پس حق نداري در موردش قضاوت كني.
- باريكلا...از كي تا حالا اين آقا شادمهر از ما واستون عزيزتر شدن؟
- تو عزيزتريني اونم برام عزيزه...من همه جوره دوسش دارم...چون برام مثه مرداي ديگه نبوده.
- تو چرا دور نميريزي اون خاطرات لجنو؟
- شادمهر دور ريختني نيست...من هميشه ازش ممنونم...اولين باري كه حس كردم تنهام كنارم موند ...اگه هم رفت سه سال پيش ديگه نتونست ياسيناشو دم گوشم ادامه بده...زبونش مو درآورد....اولا فكر ميكردم رفيق نامرديه كه داره زيرآب رفيقشو جلوم ميزنه تا زنش نشم...ولي بعد دوهفته فهميدم رفيق من خواسته رفاقت كنه و من كور شده هيچي از اين رفاقت نفهميدم.
نگاه مهسا بسته شد و سرش به پشتي كاناپه چسبيد و دل من تير كشيد...ميترسه...از همه گذشته من ميترسه...از اون لكه سياه زير چشمم كه اولين بار تو خونه اون ديد هم ميترسه.
- شام چي ميخوري ؟
- هر كوفتي خودت كوفت ميكردي؟
- منو كه ميشناسي...عين خودت گشادم...حاضرم سر گشنه كپه مرگمو بذارم ولي طرف آشپزخونه نرم...اين حرفي هم كه زدم يعني برو تو اون خراب شده يه چي درست كن دوتايي بزنيم تو رگ.
- تو حلقت درآد اين شامي كه من ميخوام بدمت تو بريزي تو خندق بلا.
- دلت مياد؟
- نه فقط دل شادمهر جون نمياد.
- زهرمار...برو ديگه...وقتي كسي خودش خودشو تلپ ميكنه اينجا...خب كور ميشه غذا هم درست ميكنه.
- من موندم اين خاتون چپ و راست قربون صدقه چي تو ميره؟
مهسا دلش گرم نيست...به حضور تازه وارد مهم زندگي من دلش گرم نيست...چشم ترسيده است...نباش مهسا جان...شادمهر هميشه پشت و پناهه... ومن نديده محتاج اين پناه.
.................................................. .................................................. ...................................
شيت ها رو جلوي حسام و اميرعلي روي ميز پهن كردم كه اميرعلي يه لبخند زد و گفت:همونجور كه فكرشو ميكردم عاليه.
چشماي خانوم نادري وحسام توپ تنيسانه به اميرعلي خيره موند و خانوم نادري گفت:اولين باره كه از چيزي تعريف ميكنين مهندس.
اميرعلي بي توجه نگاشو جاي خانوم نادري با يه لبخند كنج لب و خوش زاويه سوق داد طرف من و گفت:من به آينده كاري شماخيلي خوش بينم خانوم.
باز سنگيني نگاه خانوم نادري و اخماي تو هم كشيده حسام و لبخند ذوق زده خاك تو سرانه من...امير علي جان من به شخصه عاششششششقتم...روزي اگه به جايي هم رسيدم ميگم اعتماد به نفساي تو پشتم بوده...فكر كن اگه الان شادمهري اينجا بود جاي اين اعتماد به نفس يكي يه حرف ميزد كه فيها خالدونم آتيش گرفته و لب و لوچم هم با شوك وارده سكته اي آويزون ميشد.
- ممنون از لطفتون...اينقدرا چيز خوبي نيست...جاي كار زياد داره.
اميرعلي – خب هيچ آدمي نيست كه بتونه بهترين كارو بدون هيچ نقصي ارائه بده....هميشه آدما يه كوچولو اشتباه دارن.
خانوم نادري ابرو تو هم كشيده به من خيره بود و حسام اخماش تو هم به اميرعلي....دقيقا فلسفه اين اخما يعني چي؟... مثلا غيرت برت داشته برادر من...بي خيال بابا...جو فرهاده اينا...دوبار با فرهاد نشستن و برخاستن همينه ديگه... ميشه يه آدم متحجر پشت كوهي و حساس به هر گونه نگاه جنس ذكور به روي دختران و بانوان خانواده.
دست اميرعلي بند تلفن روميزش شد كه زنگ خورده بود و به فاصله چندلحظه يه لبخند رو لبش ظاهر شد و گفت:راهنماييشون كنين داخل.
لبخندش بعد از گذاشتن گوشي رو صورت من پاشيده شد و باز اخماي شش در هشت حسام و خانوم نادري همزمان تو هم كشيده شد.
باز شدن در و...
.................................................. .................................................. ...................................
shazde koochool آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* narges *, **fatima**, **سولماز**, *NaZ@NiN.B*, *SAHAR.R*, *Samaneh75, *SaNaY*, *آویژه*, *باران بهاری*, *توهم سبز**, +Lily, ...BaHaR..., .arsana., .HOMA., .Monire., 79shima, A.sh74, A.T69, aflak, Altin ay, amini2004, amirhessam, Anahita.s, angel04, angry girl, Aray, archangel, arefe90, Arezoo Khanoom, arezoo214, arman_iran, ART!ST, asal_bumpy, aseman_82, asma-m, asma66, atefeh.mr, atefeh_49, ati joooon, AtI2020, atyek, ava.n, aygeen, azade jooon, AZAR-70, azda, azisadeghi, bahar.nt, baharvaman, banix, barane khazan, behi_aquarius, behnoosh48, brain storm, Cancer, chobiiin, d.pouya, Defne, dozhd, eli ab, eli88, elianoos, esfarzaneh, f.the, faezeh_kht, falahi, farahnazzzz, faride40, Farnaz, fary, fatima64, fatima983, fatima_59, fk-osh-d, foroogh 54, fozhi, gandomsa, ghazal p, ghorob89, gord Afarid, hala, hana_m, hanie-ab, Haniii9396, hany111, hasti 84, hasti59, hesaneh, honey-asal, hoora.sh, hooramohebtash, h_t_h_1984, id001370, Ida.M, jnashenakhte, katoore, katy f, khademre, khatereh14, Kiana S, kimiya98, Lady Sky, leila banoo, leila.kh, leyla71, M mehrane, m0zhdeh, Mah BanU ☾, mahana1, mahdiar, mahnazmom, Mahsa Zahiri, mahsadina, mahsany, mamanekasra, man!, maneou, mani1384, MARDE_TANHA, Mari958, marjan khanomi, maryam1363, maryta, marzi marzi, mb_maryam, MEHRABON-E, melodina, mery1356, milana, Mina, mina68, mina_bala74, mishapasha, miss.no1.2004, mona61, mzm1368, m_reisie, N*A*Z*L*I, n.a., n.shina, nafise2, nahal_ma97, Nahid72, nana22, nanazkhanoom, narciss, narges21, nasrin44, nastaran1351, nazi1, negar*pb, negar.n1000, nemesis, Nika-Aria, nikaan, nikoo 123, nmari, Nora71, ordibehesht91, p.gh, pakdel, paria_pari, parinaz.m, parisa mah, parmis86, parvinah, pati'a, Peart, pure13, raha moozy, Raha*10*, rashno, raz gol, REAL LOVE, reem1368, rooya455, Rooz khosh, roya1365, ROZ GOL, S- Masoum, s-engineer, s?h?r, saba12, sada, sadsadsad, saeide735, sahel_m, samir, sanaz_, sanjab, sanni, sarah.sh, sarma1010, sasa75, sefid65, SELENE, selina63, sepideh1993, sepidrokh, serentipiti, setaresetar, setayesh1363, shabtab 62, shadi1356, shahin47, sharafi, Shasosa, shavreh, Shery84, shf_aboops, shida.m, shimaaaaa, siah, sinsor, skyasal, Snow Dream, sogand bano, Sokout, somy_kh, souraj, Star_69, star_crossed, strich, sydney, syhbyt, T.A.C 7, t0ranj, tahmin67, tama1011, tannaz_85, tarane20, Tarlan_tahami, tiger1978, Titania1273, tornado.n, tv35, vanas, viyana*, yasamin_34, yasesabs, yasnaa, yjdj, zahra.gol, Zahra_niki, zibahp, zina, Zohr£... ., zoooom, _Azadeh_, ~*SaHaR*~, ~Azita~, §parnian§, آذردخت, آسوده, آنا98, آویشا, ارغوان 67, افسانه1362, اقاقی, النار, الهه50, امید دیدار, انگشتر, اوا3, با نمک, باران شکوفه, بازیگوش, بانوی بهاری, برخورده تو رمان, بهار بارانی, بیقرارم, تابتا, ترانه خانوم, جودی ابوت شیطون, حنیفا58, خیال غزل, دریا دلنواز, دیبا کیان, رادمینا, رازدخت, رزصورتی, رهان, زوها, زکیه67, س_م_م_, سارا ف, سافانا, سرای بانو, سرتق, سرو آزاد, سکوت من, شادئ, شهرزاد.م, شیرین53, صحرا73, عاطفه دلنواز, عرفان 82, عشقکتاب, فاطي91, فرحناز65, فرنوش72, لمیس20, لیلاحمیده, لیلی89, م.نوری, مادرم, ماه منیر, مهسان9093, مهستی, مونا**, میتی65, مینا, نسرین..., نیکا83, هادیانا, ویشار, پاپلی, پرنا, پری دخترم, چشم قشنگ, یاسمین.م, یگانه, •●شقایق●•
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
معرفی و نقد رمان بگذار آمين دعايت باشم | shazde koochool کاربر انجمن shazde koochool نوشته کاربران سایت 1567 دیروز ۰۷:۲۰ بعد از ظهر
رمان بگذار آمين دعايت باشم | shazde koochool کاربر انجمن shazde koochool رمان های کامل شده نوشته کاربران 322 ۳ فروردين ۱۳۹۳ ۰۵:۲۸ بعد از ظهر
دانلود رمان موبایل بغض ترانه ام مشو | shazde koochool کاربر انجمن | پرنیان . کتابچه . اندروید asal_cheshmak رمان موبایل نوشته کاربران سایت 2 ۱۱ اسفند ۱۳۹۲ ۰۶:۰۰ بعد از ظهر
دانلود رمان بغض ترانه ام مشو | shazde koochool کاربر انجمن asal_cheshmak رمان نوشته کاربران سایت 0 ۱۷ آبان ۱۳۹۲ ۰۸:۴۰ بعد از ظهر


 

اکنون ساعت ۱۲:۵۰ قبل از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا