ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان مروارید عشق | میومیو کاربر انجمن - صفحه 8
bamilo

asiatech



نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
23. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    1 4.35%
  • 15 تا 20

    5 21.74%
  • 20 تا 25

    12 52.17%
  • 25 تا 30

    3 13.04%
  • بالای 30

    2 8.70%
صفحه 8 از 18 نخستنخست ... 456789101112 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 71 تا 80 , از مجموع 173
  1. Top | #71

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    506
    میانگین پست در روز
    0.52
    محل سکونت
    هرجاپا رود دل همان جاست
    تشکر از کاربر
    1,785
    تشکر شده 31,775 در 462 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پست هفتم
    دوستای گلم که رمان میخونین ....خوشحال میشم اگه مثبت و تشکر هم بزنین


    -بفرمایید
    در باز شد ...آبتین وارد اتاق شد .....لبخندی زد و گفت
    -مژدگونی بده ؟
    جوراب و تا زانو کشیدم بالا و بلند شدم و گفتم
    -چی ؟
    آبتین لبخندی زد و یه قدم دیگه برداشت و گفت
    -گفتم مژدگونی بده ؟....زودی الان مزه اش میره
    سرم و خاروندم و گفتم
    -مژدگونی ؟...چه میدونم چی بدم ...حالا این خبرت چیه ؟
    آبتین کلافه گفت
    -تا تو مژدگونی ندی من خبر و نمیگم
    منم که بیشتر کلافه شده بودم گفتم
    -چه میدونم ...خودت بگو چی میخوای؟
    -برف بازی
    با حیرت گفتم
    -چی ؟برف بازی؟
    برگشتم سمت پنجره ....از اسمون داشت برف می اومد ...کلی هم برف روی زمین نشسته بود ....
    -وای خدا ...برف داره میاد
    -بله ...حالا خبر من
    برگشتم سمت آبتین ....
    آبتین با شوق گفت
    -مدرسه تعطیل شد
    مات نگاهش کردم ....تعطیل شد ؟...کی گفته ؟
    -کی گفته ؟
    آبتین نشست لبه ی تختم و گفت :
    -رادیو ....امروز مدرسه بی مدرسه ...ولی به جاش برف بازی با آبتین و در پیش داری
    خندیدم ....چه خوب ...من از خدامه با تو برف بازی کنم ..با خوشحالی بالا و پایین میپریدم ....آبتین با شوق به حرکات من نگاه میکرد ...بلند شد ..بازوهامو گرفت و منو به زور متوقف کرد ....
    -بسه ...این همه ورجه وورجه نکن ..برای برف بازی انرژی بذار
    خنیدیم ....
    -کی بریم برف بازی؟
    آبتین که همین جور داشت به سمت در می رفت گفت
    -آماده شو بیا پایین ..تا بریم برف بازی
    با خوشحالی لباس های مدرسه ام و بیرون اوردم و رفتم سمت کمد لباسی ..شلوار و بلوز گرمی پوشیدم .پالتوم و انداختم روی بلوز ..کلاه زمستونه که خاله برام خریده بود و هم روی موهای بازم پوشیدم و رفتم ....با ذوق از پله ها پایین رفتم ..وای برف بازی با آبتین ..چه کیفی میده ....
    به اخرین پله رسیدم ....آبتین و دیدم که داشت با چکمه هاش ور میرفت ...نزدیکش شدم ...کمر خم شده اش و راست کرد و لبخندی به صورتم پاشید ...لبخندی زدم و گفتم
    -من اماده ام ....



    یادم رفت بگم ....
    فعلا تا اینجا داشته باشین
    ان شاا....ادامه اش یکی دو ساعت دیگه میذارم
    مرسی از همتون که رمان و دنبال میکنین
    خدایا
    چه یافت انکه تو را گم کرد ؟
    و چه گم کرد انکه تو را یافت ؟




     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



    جلد رمان



  2. Top | #72

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    506
    میانگین پست در روز
    0.52
    محل سکونت
    هرجاپا رود دل همان جاست
    تشکر از کاربر
    1,785
    تشکر شده 31,775 در 462 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پست هشتم
    تقدیم به همتون که نظر ندادین


    رفتم سمت در سالن و در و باز کردم و رفتم روی ایوان ایستادم ....همه ی باغ و برف گرفته بود ..با ذوق از پله ها پایین رفتم ....آبتین و پشت سرم حس کردم .....رفتم سمت برف ها ....با خوشحالی میخندیدم و ذوقم و بیرون میدادم ...با خوشحالی مشتی برف و توی دستم گرفتم وپرتاب کردم توی هوا ....برف ریز ریز شد و پایین اومد .....زل زدم به آبتین .....خیره شده بود به من ..لبخندی زدم و رفتم جلو ..دستشو که توی جیبش بود و کشیدم بیرون و گفتم ...
    -یالا ....بیا ادم برفی درست کنیم
    آبتین به در خیره شد .....برگشتم سمت در حیاط ...دوتا ماشین پشت سر هم وارد شدن ....با تعجب بهون زل زدم ..پس مهمان هم داره اقا آبتین ....یعنی صرفا به خاطر من نبوده !!!....اهی کشیدم و به صورت های خندون دوستای خانوادگی آبتین نگاه کردم ..دستامو که برای بیرون کشیدن دست های آبتین توی هوا مونده بود افتاد کنار بدنم ...تمام ذوقم از بین رفت ....دستامو کردم توی جیب پالتوم و به نزدیک شدن بقیه نگاه کردم .....سیا و کسری و کامران و کاوه و ایدا و ستاره و در اخر آیناز ..
    با دیدن آیناز لبخندی نشست روی لبم ...آیناز هم داشت با لبخند به سمتم می اومد ....ذوق زده دویدم سمتش ...بدون توجه به نگاه های بقیه ..همو در اغوش گرفتیم و شروع کردیم به بالا پایین پریدن .....ذوقمون و که حسابی درکردیم ...به سمت بقیه رفتیم که روی صندلی های ایوان نشسته بودن و گیلاس شراب بود فکر کنم میخوردن ....
    اشاره کردم بهشون و رو به آیناز گفتم
    -نگاشون کن تورو خدا ...مثل دل مرده ها ...نچ نچ
    آیناز دستم و کشید و به سمت برف های دست نخورده برد
    -بیا ادم برفی درست کنیم ....
    با خنده ادم برفیمون و درست کردیم ...چشماش و خیار گذاشتم و دماغش و هویچ از یخچال کش رفتم ...لبش هم از پوست پرتغال ....جارو هم آیناز از گوشه ی خونه اورد و گذاشت بین دست های ادم برفی ...از ادم برفی فاصله گرفتیم و زل زدیم بهش
    -عجب ادم برفی شده ...
    دست هامون و زدیم به هم و با هم گفتیم
    -ایول
    -مروارید
    برگشتم سمت صدا ...برگشتنم همانا و گلوله ی برف توی صورتم خوردن همان .....پرت زمین شدم ....ای کاوه ی بیشعور .....صورتم درد گرفت ...آیناز به سمتم اومد و با نگرانی گفت
    -حالت خوبه مروارید ؟
    برف ها رو روی صورتم پاک کردم و چشمام و برای کاوه تنگ کردم و گفتم
    -حسابت و میرسم عوضی
    البته این جمله رو من و آیناز شنیدم ...بلند شدم ...یه برف گنده بر داشتم و بی هوا به سمت کاوه رفتم ..پرت صورتش کردم ..خورد توی گوشش و پهن زمین شد ...صدای اخش بلند شد


  3. Top | #73

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    506
    میانگین پست در روز
    0.52
    محل سکونت
    هرجاپا رود دل همان جاست
    تشکر از کاربر
    1,785
    تشکر شده 31,775 در 462 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پست نهم وپست اخر امشب
    شبتون با تلسکوپ سرشار از ستاره


    رفتم بالای سرش و انگشت اشاره امو به سمتش گرفتم و گفتم
    -با من شوخی نکن ..بد میبینی
    کاوه خیز برداشت سمتم ...مشتی برف برداشت و یورش کرد سمتم .....منم جیغ کشون از این ور باغ به اون ور باغ می رفتم ...رفتم بین بچه ها که جمع ایستاده بودن توی برف ها .....جیغ میکشیدم و فرار میکردم و کاوه با برف بزرگی به دنبال من ....جلوی آبتین ایستادم رو به کاوه زبون در اوردم .....بقیه بچه ها خندیدن وکاوه که حرصش گرفته بود برف و پرت کرد ...سریع رفتم پشت آبتین ....برف به جای اینکه به من بخوره به آبتین خورد و بعد آبتین مثل مجسمه پهن زمین شد ...با حیرت به آبتین خیره شدم ..از دماغش داشت خون می اومد ...جیغ خفه ای زدم و به سمت آبتین خیز برداشتم
    آبتین دستشو کشید زیر دماغش و خون و پاک کرد .....کسری و کامران بازوی آبتین و گرفتن و بلندش کردن و روی صندلی های روی ایوان نشوندنش ....سریع رفتم توی خونه و دستمالی پیدا کردم و برای آبتین اوردم ..خم شدم روی صورتش و دستمال و کشیدم زیر دماغ آبتین
    آبتین چشماش و باز کرد و به من خیره شد ....با نگرانی گفتم
    -حالت خوبه ؟
    آبتین سری تکون و داد بعد گفت
    -سردمه
    سریع برگشتم سمت اتاقم ...یکی از پتو ها رو از توی کمد کشیدم بیرون و برگشتم پایین ...دورتا دور آبتین و پوشوندم ....به خاطر من آبتین اینجوری شد ...ای خدا ....
    -مروارید نمیایی؟
    برگشتم سمت آیناز و گفتم
    -نه خودتون بازی کنید...حال آبتین خوب نیست
    برگشتم سمت آبتین ...سرش و فرو کرده بود توی پتو و آروم نفس میکشید ....دستم و گذاشتم روی شونه اش و گفتم
    -آبتین ؟
    آبتین چشمای تب دارش و بالا اورد و نگاهم کرد ....به زور لبخندی زد و با صدای گرفته ای گفت
    -برو بازی کن عزیزم ...من حالم خوبه
    اونقدر محو مریضی آبتین بودم که حتی معنی کلمه ی عزیزم هم نفهمیدم ...سریع گفتم
    -برات یه قهوه میارم ....گرم میشی


    وووویوووی شما هم دیدین .....کاربر متوسط شدم
    ویرایش توسط میومیو : 1391,12,02 در ساعت ساعت : 20:22


  4. Top | #74

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    506
    میانگین پست در روز
    0.52
    محل سکونت
    هرجاپا رود دل همان جاست
    تشکر از کاربر
    1,785
    تشکر شده 31,775 در 462 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام سلام
    اقا ما خیلی ذوق داشتیم گفتیم بیایم سریع بذاریم براتون ....نظر یادتون نره
    پست اول و تقدیم به heranosh جونم و آتری جونم با عقش


    برگشتم ..دستم و گرفت ....دستاش داغ بودن ...
    -نه نمیخواد ..برو پیش بچه ها
    چرا اخه اینجوری شد ...این که حالش خوب بود ...ذهنم رفت به دو روز پیش ...نک دماغش قرمز بود و فین فین میکرد ...ای خدا همش تقصیر منه که حال آبتین بد شد ...
    دستم و کشیدم بیرون و با عصبانیت گفتم
    -اصلا بازی نمیخوام ...حال تو خوب نیست اونوقت من برم بازی کنم !!..
    آبتین لبخند کوچیکی نشست روی لبش ....سریع رفتم توی آشپز خونه و قهوه رو اماده کردم ...یه لیوان برداشتم برای آبتین ریختم و برای بچه ها هم توی فنجون های کوچیک ....سینی رو بردم بیرون ....نشستم روی صندلی توی ایوان ....آبتین سرش و تکیه داده بود به پشتی صندلی و چشماشو بسته بود ....
    -آبتین ؟
    آبتین تکونی خورد و چشماش و باز کرد....صدای جیغ و داد دخترها و پسرها بالا رفته بود ....لیوان قهوه رو برداشتم و رفتم نزدیک آبتین ...ابتین به زور چشماش و باز کرد .....لیوان و گذاشتم لای انگشتاش ...آبتین شروع کرد به جرعه جرعه قهوه خوردن
    -پس برای ما چی؟
    برگشتم سمت کسری ...دست به کمر ایستاده بود و به من نگاه میکرد ..خم شدم روی میز و سینی و گرفتم جلوش و گفتم
    -بفرما ....ببخشید حواسم به آبتین بود یادم رفت صداتون کنم
    کسری اخمی کرد و به سمت سینی اومد و گفت
    -خودتون یکیش و بهم بدین
    وا ....چه فرقی داره که من بدم یا خودش برداره ......برگشتم و سینی و گذاشتم روی میز ...چشمام به چشمای سرخ شده ی آبتین افتاد ....یه فنجونی برداشتم و برگشتم سمت کسری و فنجون و به سمتش گرفتم
    کسری لبخندی زد و فنجون و از دستم به نرمی گرفت و گفت
    -میخوام ببینم مزه اش چه جوری ....قهوه ای که مروارید درست کرده باشه ...وبا دست های مروارید تعارف شده باشه
    صدای کوبیده شدن لیوان به روی میز شیشه ای باعث شد برگردم پشت ...ابتین با خشم بلند شد ....اولین قدم باعث شد تعادلش از دست بده و پهن زمین شه ...جیغی کشیدم و رفتم سمتش .....
    -آبتین ؟!!!...آبتین !!!
    آبتین چشماش و بسته بود ....یعنی بیهوش شده ؟.....وای خدا..
    کسری فریاد زد ....
    -کامران ...بدو...آبتین غش کرد ...
    همه بدو بدو به سمت ما اومدن ...کسری بازوی آبتین و گرفت و بلندش کرد .....سیا هم یه طرف بازوی آبتین و گرفت و با هم رفتن سمت خونه ...از پله ها بالا رفتیم....آیناز اومد کنارم و زیر گوشم دلداریم میداد تا بقیه دخترها متوجه نشن ...وارد اتاق آبتین شدیم ....تا به حال اتاق آبتین و ندیده بودم ...اتاقش کاملا مشکی بود به جز پرده هاش که سفید بودن ....آبتین و روی تخت خوابوندن ...ازش فاصله گرفتن


  5. Top | #75

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    506
    میانگین پست در روز
    0.52
    محل سکونت
    هرجاپا رود دل همان جاست
    تشکر از کاربر
    1,785
    تشکر شده 31,775 در 462 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پست دوم
    هیجان بدین

    کامران پالتو و کفش آبتین و از تنش کند و دستی به پیشونی آبتین زد و برگشت سمتم و گفت
    -باید تبش پایین بیاد ....میدونی باید چیکار کنی؟
    -آره .میدونم
    ستاره با تمسخر گفت
    -عجبی ...یه چیزی حالیش بود
    حیف اینجا و موقعیتش جاش نیست وگرنه چقدر دلم میخواد یه مشت بکوبونم توی دهنش ...کسری با غیض به ستاره نگاه کرد ..ستاره هم صورتشو با نفرت تکون داد .....
    کسری:
    -بچه ها من باید برم ...توی کارخونه ..بابا بهم نیاز داره
    یکی یکی دلیلی اوردن و رفتن ....آیناز اومد سمتم و گفت
    -مراقبش باش
    سری تکون دادم ..آیناز در اغوشم کشید و بعد از اتاق بیرون رفت ....من موندم و آبتین ...چه راحت ....اون همه کشت و مرده ای که داشت اینا بودن ؟....متاسفم براشون ...
    یادمه یه روزی که تب کرده بودم مامان دستمال خیس و خنک میذاشت روی پیشونیم و پاهام و پاشوری میکرد .....
    سریع از اتاق آبتین خارج شدم ..بدوبدو به سمت اشپز خونه رفتم ...آب و یه کاسه ی بزرگ و یه پارچه برای پیشونی و یه تشت همراه با آب نمک برای پاشوری آبتین ....
    با احتیاط از پله ها بالا رفتم و...به سمت اتاق آبتین رفتم .... در اتاق آبتین و به زور باز کردم ...رفتم کنار تخت ...کاسه رو روی میز بغل تخت گذاشتم ...دستمال و خیس کردم و روی پیشونی آبتین گذاشتم ...چند بار این کار و تکرار کردم ...دست گذاشتم روی پیشونیش ..خیلی کم تغییر دما داده بود ....برگشتم و تشت و از روی زمین برداشتم و نشستم روی تخت و پاهای آبتین و پاشوری کردم ....این کارو هم 20 دقیقه یک بار انجام دادم ....همزمان هم پاشوری میکردم و هم دستمال و عوض میکردم ...دستم گذاشتم روی صورت آبتین ....کمی بهتر شده ..دیگه اونقدر داغ نیست ....برای اینکه مطمئن تر شم ..پیراهنشو زدم بالا و دستمو گذاشتم روی شکم صاف و سفید آبتین ....نه خداراشکر بهتر شده بود
    ....نگاهی به ساعت انداختم ...خدای من کی ساعت 7 شد ....رفتم توی اتاقم ..باید کمی درس بخونم ....نشستم پشت میزتحریرم ....فکرم رفت سمت آبتین ...اگه یهو حالش بدتر شد چی؟...با این فکر بلند شدم کتاب هام و برداشتم وبه سمت اتاق آبتین رفتم ....آبتین راحت خوابیده بود و آروم نفس میکشید ...کتاب هام و گذاشتم روی میز تحریرش وبرگشتم سمت آبتین ....دستمو گذاشتم روی پیشونیش ...
    با خوشحالی لبخند زدم وگفتم
    -خداراشکر
    دوباره برگشتم سمت میز تحریر ....
    با خستگی کش و قوسی به بدنم دادم ....برگشتم نگاه آبتین کردم ...راحت خوابیده ...خوش به حالش ....منم خسته شدم ...نگاه ساعت دیواری گرد کرم رنگ انداختم ..9 بود ...برم بخوابم ..فردا صبح باید برم مدرسه ...خدا کنه حال آبتین تا صبح خوب شه ....


  6. Top | #76

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    506
    میانگین پست در روز
    0.52
    محل سکونت
    هرجاپا رود دل همان جاست
    تشکر از کاربر
    1,785
    تشکر شده 31,775 در 462 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پست سوم

    پتو رو تا گردن آبتین بالا کشیدم ...لبخندی به چهره ی زیباش زدم و برگشتم سمت اتاقم ..در اتاق و قفل کردم ..این عادت و از وقتی اومده بودم گرفته بودم ...نمیدونم میترسیدم ....دراز کشیدم روی تخت ...سرم به بالشت نرسیده خوابم برد ...
    با صدای وحشتناک کوبیده شدن در از خواب پریدم ...با منگی به در خیره شدم ..یکی از پشت در همین جور میکوبید روی در ...خوابم پرید ...با وحشت از تخت پریدم پایین ....یعنی کی میتونه ؟...وای خدا آبتین هم که مریضه و خوابه ....چه خاکی بریزم سرم ....
    با ترس رفتم نزدیک در ..الان بود که در از جا کنده شه ...یا خدا ...یا پنج تن ....چیکار کنم ؟..در و باز کنم یا نه ؟...الان در و میشکنه ...دل و به دریا زدم ....دستگیره و گرفتم و قفل و به آرومی باز کردم ...توی تاریکی فقط هیکل یه مرد و دیدم ...جیغی کشیدم و یه قدم عقب رفتم ....مرد یه قدم به سمتم اومد ....از ترس پاهام سست شدن ...مرد یه قدم دیگه و واژگون شد روی من ... من و خودش با هم افتادیم روی زمین ....دقیقا افتاد روی بدنم ....
    نالید
    -مروارید
    خدای من این که آبتین ه......از خودم جداش کردم ....چشمای آبتین بسته بود ...
    -آبتین !!!
    -سرم ...
    بی جون افتاد روی زمین ....با ترس بلند شدم ....دستی کشیدم به پیشونیش ...داشت از تب میسوخت ...خدایا الان چیکار کنم؟ ...اره باید ببرمش توی اتاقش ..ولی این هیکل و کی میتونه تکون بده ؟.....بیخیال اتاق آبتین شدم ...آبتین و کشون کشون بردم سمت تختم ....به یه زحمتی روی تختم خوابوندمش ...رفتم سمت اتاقش و تشت و برداشتم و به اتاق خودم رفتم ..نگاهی به ساعت کردم ..3 شب .....نزدیک نیم ساعتی پاشورش کردم ....دیگه جون تو تنم نمونده بودم ...برگشتم اب کاسه رو عوض کردم و یه دستمال دیگه برداشتم ....
    آب دستمال و چروندم و دستمال و مرتب روی پیشونی آبتین قرار دادم ...لب های آبتین خشک شده بود ....ای من فدات ....همش تقصیر من بود ....منو ببخش...
    از خستگی کمرم و راست کردم و دستی به پیشونیم کشیدم .....نگاه ساعت کردم ..خدای من ساعت 5 صبحه ....با خستگی دستی به صورت آبتین کشیدم ....خداراشکر تبش پایین اومده ....رفتم اون سمت تخت ...خم شدم روی صورتش ....با نک انگشتم از ابروهاش به چشم هاش و از چشم هاش به دماغ کشیده اش و در اخر به لب هاش رسیدم ....لبخندی زدم ....
    اصلا توی ذهنم هم نمیگنجید که یه روزی من پرستار آبتین باشم و از همه مهم تر و تعجب اور تر اینکه آبتین روی تخت من خواب باشه ....سرم و گذاشتم روی سینه ی ستبر آبتین ....فقط یکم ...فقط یکم صدای قلبش و بشنوم بعد قول میدم درست بخوابم ...


  7. Top | #77

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    506
    میانگین پست در روز
    0.52
    محل سکونت
    هرجاپا رود دل همان جاست
    تشکر از کاربر
    1,785
    تشکر شده 31,775 در 462 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پست چهارم

    آبتین موهام و نوازش کرد و با نک انگشتش از روی موهام به صورتم اومد ....نک انگشتش و با دستم گرفتم و به سمت لبم بردم و بوسه ای به نک انگشتش زدم .....
    حس کردم کشیده شدم به سمت بالا ....خوابم یا بیدار ؟...این خواب بود یا بیداری؟....نوازش موهام و حس کردم ....نه مطمئنم که بیدارم ...چشمام و باز کردم ...سرم دقیقا کنار گردن آبتین بود ....نفس های آبتین پخش میشد روی صورتم ....
    خواب الود چشمام و بستم دوباره ...یهو مغزم ارور زد ....با ترس سرم و بلند کردم ...آبتین چشماش و باز کرد ...لبخندی به صورتم پاشید ....با تعجب خیره شدم بهش ....آبتین با انگشت شسصتش روی صورتم کشید ...لبخند از روی لبش محو نمیشد ...با ناباوری گفتم
    -آبتین !!!
    آبتین لبخندی زد و گفت
    -جانم ؟
    ابروهام کاملا از تعجب بالا رفتن .....جانم ؟....خدای من باورم نمیشه ...این آبتین بود که به من گفت جانم ....لبم به دندون گرفتم و خواستم بلند شم که آبتین کمرم و گرفت و منو بیشتر به خودش چسبوند ....معترضانه گفتم
    -آبتین
    آبتین جای منو و خودش و برعکس کرد و گفت
    -جانم خوشکلم ؟
    از احساسات زیاد چشمام و بستم ...خدای من باورم نمیشه ...حتم دارم ..دارم خواب میبینم ....صدای شوخ آبتین به من فهموند که نه بیدار بیدارم ..
    -خجالت نکش ....از این به بعد باید عادت کنی
    چشمام و باز کردم و با تعجب گفتم
    -چی؟
    آبتین اومد نزدیک تر و گفت
    -اجازه نمیدم کسی قلبت و بدزده
    لبخندی نشست کنج لبم .....با بچگی گفتم
    -ولی قلبم قبلا توسط یه فردی دزدیده شده
    آبتین اخمی کرد و گفت
    -کیه ؟
    پشت چشمی نازک کردم و گفتم
    -نمیگم ....
    یهو یادم افتاد که ای وای مدرسه .....
    -آبتین خفه شدم ...برو اونور
    آبتین با شیطونی لبخند زد و گفت
    -عمرا
    با ناراحتی گفتم
    -دیدی مدرسه نرفتم ...همش تقصیر تو بود


  8. Top | #78

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    506
    میانگین پست در روز
    0.52
    محل سکونت
    هرجاپا رود دل همان جاست
    تشکر از کاربر
    1,785
    تشکر شده 31,775 در 462 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پست پنجم



    لب برچیدم ...آبتین لبخندی زد و گفت
    -فکر کردی من راحت خوابیدم !!!
    -پس چی ؟...دیشب پس کی بود خروپف میکرد ..لابد میخوای بگی من بودم
    آبتین خنده ای کرد و گفت
    -خروپف!!!!؟...من ؟؟؟...عمرا
    خنیدم ....به معنای واضح داشتم له میشدم ...یکم هلش دادم عقب و گفتم
    -وای ..وای ..نفسم بالا نمیاد
    -آش کشک خالته ...دیشب تا خود صبح نذاشتی من بخوابم ....فکر نکردی یهو خطری شم ؟
    -تو با اون حالت هم خطری بشی ؟...تو اگه خیلی جون داشتی خودت و جمع جور میکردی که یهو غش نکنی بیافتی رو من ..
    آبتین خندید....منم از خنده اش خنده ام گرفت ....ولی چرا یهو آبتین اینجوری شد ؟....یعنی واقعا حسش واقعیه ؟....
    -بحث و نپیچون ...بگو اون فرد کیه ؟
    چشمام و به سقف خیره کردم و گفتم
    -یکیه که هر وقت میخنده ..با اون چال روی صورتش ..یه چال هم روی قلب من ایجاد میکنه
    نگاهم و دوختم به چشمای متعجب آبتین ....پس فکر کردی کی میتونه باشه ؟....
    آبتین لبخندی زد و بازم نزدیک تر اومد ..الان فاصلمون میلی متری هم بود ....
    -ای من فدای اون قلبت ...خانم کوچولو
    خندیدم ....آبتین با دستش صورتم و قاب گرفت ....نگاهش و از چشمام گرفت و به لبام دوخت ...میخواد چیکار کنه ؟......با شصتش گونه هام و نوازش میکرد ....لبخندش محو شد ....نزدیک تر اومد ...نفس های گرمش به صورتم میخورد ...داغ کرده بودم ...قلبم دیوانه وار به قفسه ی سینه ام میکوبید ....لبم و به دندون گرفتم ...نگاه خیره ی آبتین هنوز روی لبم بود ...
    -آقـــــــــــا آبتین
    آبتین اخمی کرد و گفت
    -لعنتی ...
    خم شد روی صورتم و گونه ام یه بوسه ای زد و گفت
    -بر خرمگس معرکه لعنت .....
    سریع بلند شد و به سمت در رفت ....منم که مبهوت از بوسه ی آبتین به پشتش خیره شدم ....کنار در ایستاد و برگشت سمتم ..لبخندی تحویلم داد
    -بعدا از خجالتتون و زحمات دیشبتون در میایم بانو
    از اتاق بیرون رفت ....خندیدم
    نفس حبس شده ام و دادم بیرون ....با نک انگشت روی جای بوسه ی آبتین کشیدم .....لبخندی زدم و از روی تخت بلند شدم ....رفتم سمت حموم ...باید دوشی بگیرم ...از مدرسه هم که افتادم ....در عوضش چیزهای دیگه ای فهمیدم ....با ذوق و شوق حموم کردم ....حوله ام و پیچیدم دورم(به صورت دکلته ) و از حموم بیرون رفتم ....موهامو که زیر حوله گیر کرده بود و اوردم بیرون ....رفتم سمت کمد ....بوسه ی آبتین و حرفاش نشون دهنده ی عشق یا علاقه اش بود ...لبخند گنده ای زدم ....بلوز و شلوار گرمی کشیدم بیرون و پوشیدم ....رفتم جلوی آینه ..داشتم موهام و با حوله خشک میکردم که در اتاق بدون هیچ تقه ای به در باز شد ...برگشتم سمتش ..اخم ظریفی کردم و گفتم
    -مگه اتاق در نداره ؟


  9. Top | #79

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    506
    میانگین پست در روز
    0.52
    محل سکونت
    هرجاپا رود دل همان جاست
    تشکر از کاربر
    1,785
    تشکر شده 31,775 در 462 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پست ششم


    آبتین لبخند شیطونی زد و گفت
    -در اتاق یار و که نمیزنن ...همین جوری عشقی وارد میشن
    خندیدم ....برگشتم سمت آینه و دوباره به کارم ادامه دادم و درهمین حین گفتم :
    -بعد به من میگه زبون دراز
    آبتین خنده ی مستانه ای زد و به سمتم اومد ....شونه هام و گرفت و منو نشوند روی صندلی میز توالتم .....حوله ام و از زیر دستم خارج کرد ...یکم موهام و خشک کرد ...منم از فرصت استفاده کردم و به صورتش خیره شدم ...مثل اینکه حالش خیلی بهتر شده ....
    آبتین حوله رو اویزون کرد روی دسته ی صندلی و بعد رفت سمت کشاب میز ...
    -کجاست ؟
    -چی کجاست ؟
    -سشوار ...کجاست ؟
    از روی صندلی بلند شدم و گفتم
    -سشوار نمیخواد ....الان خشک میشه ....
    آبتین دوباره شونه هام و گرفت دوباره نشوندم روی صندلی و گقت
    -نمیخوام سرما بخوری ...همین جوریش از درست عقب افتادی..
    از اتاق رفت بیرون ....چندثانیه بعد با سشوار برگشت ...سشوار و زد به برق ...روشنش کرد و به آرومی موهام و تکون میداد ....زل زدم به صورتش ...چقدر دوست داشتنیه .....لبخندی زدم ....
    آبتین خم شد زیر گوشم گفت
    -آقا دزده رو نابود کردی ...
    لبخندم پررنگ تر شد ....آبتین موهام و جمع کرد یه طرفم ....خم شدم ...بوسه ای به کنار گردنم زد ...مورمورم شد ...سرم و کمی خم کردم ...لبم و به دندون گرفتم ...بلند شدم ....دوست داشتم در اغوشم بگیرمش ...تمام اعضای بدنم اینو طلب میکرد ....
    رو به روش ایستادم ....هیچ کدوم لبخند نمیزدیم ....فقط خیره شده بودیم به هم ...رفتم سمتش ...رفتم توی اغوشش ...دستام و دور کمرش حلقه کردم و سرمو گذاشتم روی سینه اش ....دست های آبتین دور کمرم حلقه شد ...سرش و چسبوند به سرم ...بوسه هاش و به روی موهام حس میکردم و لذت میبردم ..چشمام و بستم ....
    صدای آروم آبتین و شنیدم ...
    -تو مال منی ...تو رو به هیچ کس نمیدم ...خودم پیدات کردم
    سرم و گرفتم بالا ....خیره شدم به چشمای مشکیش ...
    -دوستت دارم آبتین
    آبتین لبخند زد ....خیره شدم به چال روی لپش ...با نک انگشت دست کشیدم روی چال لپش ....روی نک پا بلند شدم ....لبام و چسبوندم روی چال لپش ...آبتین صورتم و گرفت بین دوتا دستاش ...صورتش لحظه به لحظه بیشتر نزدیک می اومد و قلب من دیوانه وارتر میتپید ...فقط یه کم دیگه فاصله داشت ....گیج مونده بودم که میخواد چیکار کنه .....چشمای آبتین بسته شد ....لباش چسبیده شدن روی لبام ....نفس توی سینه ام حبس شد .....چشمام ناخوداگاه بسته شدم ...بعد از چند دقیقه ...تونستم نفس سنگینم و بیرون بدم ...


  10. Top | #80

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    506
    میانگین پست در روز
    0.52
    محل سکونت
    هرجاپا رود دل همان جاست
    تشکر از کاربر
    1,785
    تشکر شده 31,775 در 462 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پست هفتم
    دوستانم شرمنده تا اینجا نوشتم ...
    فردا منتظرم باشین
    اها راستی از دوستایی که هم رمان میخونن و هم مثبت میزنن و هم تشکر میکنن نهایت تشکر و دارم


    با خجالت به آبتین نگاه کردم ...انتظار هر کاری و داشتم جز این ....دستمو گذاشتم روی قلبم ...آبتین منو در اغوش کشید و گفت
    -اینم جبران کار دیشبت ...
    -ای بدجنس
    آبتین خنده ای کرد و پشت کمرم و گرفت و گفت
    -بریم یه چیزی بخوریم ...مردم از گشنگی
    ***
    -کی مادرجون اینا میان ؟
    آبتین تکیه داد به درخت ودر حالی که چشماش و می بست گفت
    -فردا ....
    آروم گفتم
    -چه بد ...
    آبتین چشماش و باز کرد و لبخندی زد بهم و دستاشو برام باز کرد ..از خدا خواسته پریدم توی بغلش ....سرم و تکیه دادم به سینه اش ...چه بوی خوبی میده ....
    آبتین موهام و نوازش کرد ...نفس عمیقی کشیدم ....خدایا ممنون ....
    توی این دو روزی که با آبتین توی خونه تنها بودیم...بهترین لحظات عمرم بود...آبتین تمام عشقش و بهم میداد ....هر روز بعد از نهار میرفتیم توی حیاط پشتی و روی تاب می نشستیم و توی سکوت در اغوش هم رازه و نیاز میکردیم .....مگه حتما باید حرف بزنیم نه ...ما با سکوتمون عشقمون به هم و تعریف میکردیم ....آبتین هر شب پیشم میخوابید ..بغلم میکرد و می بوسیدم و بعد میخوابید ....
    به آیناز گفتم که آبتین ابراز کرد ...طفلی کلی خوشحال شد برام ...
    یه تیکه پرتغال از ظرف کنارم برداشتم ...گرفتم جلوی دهان آبتین ....آبتین دهنش و باز کرد ....یکم بردم جلو و بعد سریع گذاشتم توی دهان خودم ....غش غش خندیدم ...
    آبتین اخم ظریفی کرد ....یه تیکه سیب برداشتم ...بردم سمت دهانش ....
    -نمیخوام ...سیب دوست ندارم ...
    پشت چشمی نازک کردم و گفتم
    -به این خوشمزگی ....بدسلیقه
    آبتین خنده ای کرد و گفت
    -به سلیقه ی من توهین نکن ...چون خوب میدونی سلیقه ام حرف نداره
    منظورش و گرفتم ...لبخندی زدم و چسبیدم به سینه اش ....
    -آبتین ؟
    -جانم ؟
    -بابات ؟
    آبتین موهام و نوازش کرد و گفت
    -بابام چی؟


    نظر فراموش نشه عزیزان


صفحه 8 از 18 نخستنخست ... 456789101112 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1392,12,09, ساعت : 13:24
  2. دانلود رمان مروارید عشق | میومیو کاربر انجمن
    توسط pegah.a در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1392,07,02, ساعت : 13:18
  3. رمان مروارید های احساس | binaha کاربر انجمن
    توسط binaha در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 130
    آخرین نوشته: 1391,09,07, ساعت : 00:50

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •