ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان مروارید عشق | میومیو کاربر انجمن - صفحه 4
http://fidibo.com/

asiatech



نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
23. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    1 4.35%
  • 15 تا 20

    5 21.74%
  • 20 تا 25

    12 52.17%
  • 25 تا 30

    3 13.04%
  • بالای 30

    2 8.70%
صفحه 4 از 18 نخستنخست 1234567814 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 173
  1. Top | #31

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    506
    میانگین پست در روز
    0.50
    محل سکونت
    هرجاپا رود دل همان جاست
    تشکر از کاربر
    1,785
    تشکر شده 31,775 در 462 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پست دوم


    ***
    دلم نمیخواست از آبتین بپرسم .....با اینکه داشتیم به سمت خونشون میرفتیم ولی من دلم نمیخواست حتی برای بار دیگه ای ببینمش ...از بدقولی بدم میاد ...چرا قول بدی و بعد نتونی بهش عمل کنی ؟....کسی مجبورت نکرده بود که قبول کنی منو بر میگردونی .....با وردمون به باغ .....نگاهم سرتاسر باغ و کاوید .....بازم زیبایی منحصر به فرد خونه روحمم و به شادی وا داشت ....با خوشحالی گفتم
    -خاله ...خونتون خیلی زیباست ....از موقعه ای که پام وگذاشتم توی این خونه عاشقش شدم
    شاه دخت لبخندی زد و گفت
    -قابلت نداره عزیزم ....این خونه ی اجدادی ما بوده ....از قدیم تا به حال ...البته یه دستکاری هم توش کردیم که اینجوری شده .....اینجا رو مثل خونه ی خودت بدون
    -ممنون ....خاله ؟
    -جانم ؟
    اب دهنم و قورت دادم و گفتم
    -من میترسم باز حال مادرجون بد شه ...
    خاله لبخندی از سر اطمینان زد و گفت
    -نترس ....ان شاا.... که نمیشه
    زیر لب گفتم
    -ان شاا....
    و شروع کردم با گردنبد مامان ور رفتن ....خیلی از مواقع با تکون دادنش و نزدیک کردنش به لبم و بوسیدنش اروم میشدم درست مثل الان .....ماشین ایستاد و خاله از در سمت خودش پیاده شد و منم از در سمت خودم پیاده شدم .....لرزش خاصی به تمام بدنم وارد شد ....نمیدونستم به خاطر مادرجون بود یا چیزی دیگه .....
    با شاه دخت هم قدم شدم ....از پله های ایوان بالا رفتیم ...انگشت هام و توی هم پیچیدم .....پاهام سست شده بود .....میترسیدم باز کارخرابی کنم ....یا خدا ...به امید تو
    وارد خونه ی با شکوه شدیم ....هر چقدر از زیبایی و شکوه خونه بگم کم گفتم ..یکی از خدمتکاره ها به سمت شاه دخت اومد و گفت
    -خوش امدین خانم
    شاه دخت سری تکون داد و گفت
    -مادرجون بیداره ؟
    -بله بیدارن .....پشت عمارت مشغول قدم زدن هستن
    شاه دخت به سمتم برگشت و گفت
    -مروارید با شیرین برو به پشت عمارت
    اب دهنم و قورت دادم و گفتم
    -چشم
    شاه دخت برگشت سمت خدمتکاره و گفت
    -نسرین مرواید جون و تا پیش مادربزرگ همراهی کن
    خدمتکاره نگاهم کرد و گفت
    -اطاعت
    شاه دخت به سمت پله ها رفت و قبل از اینکه پله ی دوم هم طی کنه برگشت سمتم و گفت
    -مروارید بعد از صحبت با مادرجون توی سالن منتظرتم
    خدایا
    چه یافت انکه تو را گم کرد ؟
    و چه گم کرد انکه تو را یافت ؟




     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



    جلد رمان



  2. Top | #32

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    506
    میانگین پست در روز
    0.50
    محل سکونت
    هرجاپا رود دل همان جاست
    تشکر از کاربر
    1,785
    تشکر شده 31,775 در 462 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پست سوم
    یه نظر بدین تا امیدوار شم خو

    -بله
    دوباره برگشت و از پله ها بالا رفت
    شیرین به سمتم اومد و گفت
    -بفرمایید از این طرف
    خودش جلوتر رفت و منم پشت سرش .....به سمت انتهای سالن رفت .....و منم همچنان به دنبالش ....از راه رویی عبور کردیم و به دری رسیدیم ...دری قهوه ای روشن با شیشه های طرح دار ....شیرین در و باز کرد و گفت
    -بفرمایید
    با ترس رفتم بیرون ....یه منظره ی بی نهایت زیبا و سرسبز روبه روم بود .....برگشتم سمت شیرین ....ولی در بسته بود و من تنها کنار در ایستاده بودم ...دستی به دامن سورمه ای و لباسی به همون رنگم کشیدم ....اب دهنم و قورت دادم و دوباره با دقت به این بهشت کوچولو نگاه کردم ...درخت های بلند و گل های رنگ وارنگ تمام گوشه ی اطراف بود ...یه سمتش استخر کوچکی که لبالب از اب بود ....میز گرد و صندلی های دورش که یه پارچ اب روش بود .....برگشتم به سمت چپم ...یه تاب دونفره گوشه ی دیگه اش......پس مادر جون کجاست ....از پله های روبه روم پایین رفتم ......به سمت چپم خیره شدم ....مادرجون و دیدم ....درحالی که به عصاش تکیه داده بود و به روبه روش خیره شده بود ....یه تیکه از موهام و زدم پست گوشم ......و به سمت مادرجون حرکت کردم ...ای خدا اگه دوباره حالش بد شه چی ؟...من باید چیکار کنم ؟..مطمئنم از خجالت اب میشم و میرم زیر زمین ....
    به دو قدمی مادرجون رسیدم ....اروم صداش زدم
    -مادر جون
    مادرجون تکونی خورد و بعد اروم اروم به عقب برگشت ......با دیدنم چشمامش دوباره گرد شد .....چشمام و پایین انداختم ...ای خدا غش نکنه .....یه قدم به سمتم اومد ...چشمام و بالا دادم و به صورت چروک خورده ی مادر جون نگاه کردم ....تعجب چشماش کم شده بود .....به خودم جرات دادم و گفتم
    -سلام مادرجون
    یهو عصا از دست مادر جون به زمین افتاد ...وحشت زده به مادرجون که زانوهاش خم شده بود و روی زمین نشسته بود ....با ترس نشستم کنارش و شونه اش و گرفتم
    -مادر جون ...مادر جون حالتون خوبه ؟
    مادر جون دستشو بالا اورد و موهای کنار صورتم و گرفت توی دستش و نوازشش کرد ...با تته پته گفت
    -تو چقدر شبیه زرینم هستی
    -زرین ؟کیه مادرجون ؟
    مادر جون لبخندی زد و گفت :
    -دخترم بود
    با تعجب گفتم :
    -بــــــــــود؟
    مادرجون حلقه ای توی چشماش جمع شد و با تکان دادن سرش جواب مثبت داد
    -مادر جون .....زرین چی شده ؟
    مادرجون زل زد توی چشمام و گفت :
    -فوت کرده
    با ناراحتی گفتم
    -اخی ....خدا بیامرزدتشون ...


  3. Top | #33

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    506
    میانگین پست در روز
    0.50
    محل سکونت
    هرجاپا رود دل همان جاست
    تشکر از کاربر
    1,785
    تشکر شده 31,775 در 462 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پست چهارم

    مکثی کردم و ادامه دادم :
    -متاسفم مادرجون
    -چرا متاسفی؟
    -چون با دیدن من شما یاد دخترتون افتادین
    مادرجون لبخندی زد و گفت
    -نه اتفاقا خیلی خوبه ....وقتی میبینمت حس ارامش دارم
    لبخندی زدم و سرم و انداختم پایین
    دست مادرجون روی موهام کشیده میشد ..زمزمه وار گفت
    -زرینم هم موهای فر با چشمای مشکی گرد داشت ...درست مثل تو
    لبخندم پر رنگ تر شد .....خم شدم تا مادر جون و از روی زمین بلند کنم که یهو مادر جون گردنبندم و که جلوی صورتش می رفت و می اومد و توی دستش گرفت .....کشیدش جلو و باعث شد من دوباره بشینم روی زمین ...با تعجب به مادر جون نگاه کردم .....گردنبندم و توی دستش گرفته بود و با تعجب بهش زل زده بود ....اشکی از گوشه ی چشمش پایین اومد
    -این ...این گردنبند ....؟
    خیلی راحت گفتم
    -مال مادرم بوده...الان توی گردن منه
    مادرجون با ترس گفت
    -مادر..ر..ر..ت
    با ترس سرم و به معنی اره تکون دادم ...مادرجون با لرزشی که توی صداش بود گفت
    -مادرت الان کجاست ؟
    سرم و انداختم پایین و غمگین گفتم
    -فوت کرده
    -خدای من .....نه ....امکان نداره ...یعنی یعنی این همه مدت زنده بوده ....
    مادرجون اشک میریخت و با خودش حرف میزد ....از اشک ریختن مادرجون منم شروع به اشک ریختن کردم ...نمیدونم چرا ولی گریه ی مادرجون اشکم و در اورده بود ...مادرجون دو طرف صورتم که غرق اشک بود و گرفت وگفت
    -مروارید ....این گردنبند مطمئنی مال مادرت بوده ؟
    اب بینیم و بالا کشیدم و گفتم
    -اره مطمئنم ...مامانم میگفت از کوچیکی توی گردنش بوده ...خیلی ام دوستش داشت
    مادرجون دوباره شروع کرد به اشک ریختن ...با بغضی که توی صداش بود گفت
    -زرینم .....من مطمئنم ....این گردنبند و خودم برای هردوتاشون خریدم ....من مطمئنم ....
    زل زد بهم و اومد سمتم و منو محکم در اغوش کشید .....و گفت
    -یعنی تو دختر زرینم هستی ؟.....خدایا ...باورم نمیشه
    متعجب از حرفای مادرجون ...مطمئنم داره هذیون میگه ...اخه من مادربزرگ مادری داشتم ....که اونم چند سالی فوت کرده ....حتی چند باری که از مامان خواسته بودم که چه جوری با بابا اشنا شدی گفت من از کوچیکی با بابات بزرگ شدم ....اشنایی در کار نبود

    نظربدین این پست چه جوریه ....
    ساعت 7 هم ادامه اش و میذارم


  4. Top | #34

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    506
    میانگین پست در روز
    0.50
    محل سکونت
    هرجاپا رود دل همان جاست
    تشکر از کاربر
    1,785
    تشکر شده 31,775 در 462 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پست پنجم
    به افتخار heranosh جونم زودتر گذاشتم


    از مادرجون که داشت فشارم میداد فاصله گرفتم وبا ترس گفتم :
    -مادرجون ..مامانم مادر داشت ....
    مادرجون با تعجب بهم زل زد .....با ترس گفت
    -مادر داشت ؟
    -اره مادر داشت که اونم چند سالی میشه که فوت کرده ..
    -پدر چی داری؟
    -بله دارم ....
    مادر جون بلند شد و گفت
    -میخوام پدرت و ببینم ...من شک ندارم ...این گردنبند و خودم برای دوقلو هام خریدم
    دوقلو ؟....مامان من با یکی دیگه دوقلو بودن ؟...باورم نمیشه
    با بهت بلند شدم .....و به مادر جون که تند تند داشت به سمت در خونه میرفت نگاه کردم .....مادرجون ایستاد و برگشت سمتم
    -مروارید ...
    اشاره کرد که برم جلوتر ...رفتم سمتش و ایستادم کنارش
    با کمال جدیت گفت
    -دنبالم بیا
    سرم و انداختم پایین و گفتم
    -چشم
    مادرجون وارد خونه شد و منم دنبالش ...از راه رو عبور کردیم ..به سالن بزرگ رسیدیم .....شاه دخت روی مبل نشسته بود و داشت روزنامه میخوند .....با دیدن ما با لبخندی گفت
    -بلاخره تموم شد؟
    سرم و به نشونه ی نه تکون دادم ....مادرجون دوباره خشک گفت
    -شاه دخت دنبالم با مروارید بیایین تو اتاقم
    شاه دخت با تعجب بلند شد و بدون حرف به دنبال مادر جون وارد اتاقش شدیم ......اتاق مادرجون همه ی چیزش کرم بود ...از تخت و پرده ها و کمد دیواری ....مادر جون رفت سمت کمدش و صندوق چه ای کشید بیرون ...نشست روی تخت و در صندوقچه سنگ دوزی شده رو باز کرد....داخلش و نمیدم ...مادرجون یه گردنبند و بیرون کشید و بهش نگاه کرد .....بلند شد و به سمتم اومد ....گردنبند توی دستش و دیدم ...خدای من با اونی که توی گردن منه هیچ تفاوتی نداره ...یعنی مادر.. مامان آرزو مادرجونه ....باورم نمیشه ..
    مادرجون با بغض گفت
    -ببین شاه دخت ...ببین خودشه ...مثل هم اند ....
    شاه دخت هم با تعجب به گردنبند توی دست مادرجون و توی گردن من نگاه کرد و بعد دسشتو گذاشت جلوی دهنش و با بهت گفت
    -خدای من .....این همون جفت گردنبنده .....گردنبند زرین دخت ...
    قطره قطره اشک از چشماش پایین اومد ...یهو منو کشید توی بغلش ....
    -باورم نمیشه خدا ....یعنی تو ..تو دختر رزین دختی ؟.....


  5. Top | #35

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    506
    میانگین پست در روز
    0.50
    محل سکونت
    هرجاپا رود دل همان جاست
    تشکر از کاربر
    1,785
    تشکر شده 31,775 در 462 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پست ششم


    بغضم ترکید ....یعنی چه اتفاقی برای مامان افتاده بوده ...اصلا قضیه چیه ؟.....شاید این ها اشتباه فکر میکنن ؟......
    مادرجون شاه دخت و از بغلم جدا کرد و گفت
    -شاه دخت ..به هاشم بگو بره دنبال پدر مروارید .....خیلی زود میخوام اینجا باشه
    شاه دخت سریع گفت
    -چشم الان به شیرین میگم به هاشم خبر بده
    و بعد سریع از اتاق خارج شد ...مادر جون نزدیکم اومد وگفت .
    -بیا بشین عزیزم ....رنگت حسابی زرد شده ...
    منو کشوند سمت صندلی و مجبورم کرد روی صندلی بشینم ...نشستم و با بغض گفتم
    -از کجا این همه مطمئنین که مامان آرزوی من دختر شما بوده؟
    مادر جون نشست روی صندلی روبه روم وبا ناراحتی گفت :
    -چون خودم با دستای خودم این جفت گردنبند و برای شاه دخت و زرین دخت خریدم
    -چی ؟...یعنی مامان من با شاه دخت خانم دوقلو بودن ...ولی هیچ شباهتی ...
    نذاشت ادامه ی حرفم و بزنم و گفت
    -اره ..میدونم شباهتی به هم ندارن چون اونها دوقلوی نا همسان هستن ...یعنی با وجود اینکه دوقلو بودن ولی هیچ کدوم شبیه هم نبودن ....
    سکوت کرد .....قطره اشکی صورت چروک خورده اش و خط انداخت ...با بغض گفت :
    -دیگه نمیتونم این راز و توی دلم نگه دارم ....
    مکثی کرد و اه بلندی کشید و گفت
    -حدود 35-40 سال پیش برای گردش به جنگل رفتیم .....اون موقع با درشکه این ور و اون ور می رفتیم .....ما بودیم و خوانواده ی خاله ی بچه ها .....با دوتا درشکه رفتیم جنگل ....بچه ها 6 سالشون بود .... تا دلت بخواد ورجه ورجه میکردن ....دنبال هم میدوین و بازی میکردن ....عصر شده بود...تصمیم گرفتیم بر گردیم ....بچه ها چون موقع اومدن توی درشکه ی خاله اش اینا بودن موقع برگشت هم من شاه دخت و دیدم که سوار درشکه شد ...به خیال اینکه زرین دخت هم با شاه دخت وارد درشکه شده راه افتادیم ....
    هق هق مادرجون زیاد شد ....با گریه درحالی که صداش دورگه شده بود گفت
    -وقتی رسیدیم .....خونمون شد جهنم .....تازه فهمیدیم که زرین دخت پیش شاه دخت نبوده .....همه مردها به دنبال زرین دخت رفتن .....مشعل توی دستشون و وسط جنگل به اون بزرگی به دنبال زرین دخت ....صبح وقتی دست خالی برگشتن ...من دیگه حال خودم و از دست دادم ....دوتا دختری که بعد از دو تا پسر گیرم اومده بودو الان با بی احتیاطی خودم یکی از دخترانم و از دست دادم حالم و بدتر میکرد ....هیچ وقت خودمو نمیبخشم ...بی احتیاطی من باعث شد که این اتفاق برای زرین دختم بیافته .....بعد از اون روز وحشتناک من تا یک سال قدرت تکلمم و از دست دادم ....افسردگی هم گرفته بودم و دیگه حال طبیعی خودمو نداشتم ....هر شب کابوس میدم ...کابوس نبودن و گم شدن زرین دخت ...دختر زیبای مو فرم ....بعد از اون روز هم بازم پدر زرین دخت به دنبال زرین رفت وبا هر بار دست خالی برگشتن افسردگی من بیشتر میشد ......بلاخره شوهرم نتونست تحمل کنه و من و بچه ها رو برای چند سالی برد فرنگ ....اونجا کمی اروم شدم ...تا اینکه دیگه گفتم تحمل دوری از ایران و ندارم و دوباره برگشتیم ایران ...
    تقه ای به درخورد و در باز شد و شاه دخت و به دنبالش بابا وارد شدن ....خدای من یعنی اینقدر غرق صحبت و ماجرای گذشته بودیم که حتی نفهمیدم که چقدر زمان گذشته ....اشک روی گونه ام و پاک کردم و جلوی شاه دخت و بابا بلند شدم .....بابا نزدیک مادرجون شد و با مادرجون احوال پرسی کرد ...مادرجون گفت
    -بفرمایید بشینید
    بابا روی یکی دیگه از صندلی ها و شاه دخت روی صندلی دیگه نشستن .....سکوت توی تمام فضا پیچیده بودو بلاخره مادرجون به حرف اومد و گفت
    -پدر مروارید ...نمیدونم تا چه اندازه شاه دخت به شما درباره ی موضوع گفته ولی من از شما میخوام که بهم بگین که چه جوری با مادر مروارید اشنا شدین


  6. Top | #36

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    506
    میانگین پست در روز
    0.50
    محل سکونت
    هرجاپا رود دل همان جاست
    تشکر از کاربر
    1,785
    تشکر شده 31,775 در 462 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پست هفتم
    پست اخر امروز


    خیره شدم به بابا ....بابا مکثی کرد و گفت
    -خب راستش من و آرزو از کودکی با هم بزرگ شدیم ...من یه خاله داشتم که بچه دار نمیشد ...پدر و مادرم که مردن من بعد از اون پیش خاله زندگی میکردم 10 سالم بود که یه روز که خاله رفته بود دم رود خونه اب بیاره تو راه بازگشت به خونه توی جنگل یه دختر بچه ای میبینه که درخت و در اغوش گرفته و نشسته بیهوش شده ....به خونه میارتش و ازش مراقبت میکنه تا اینکه دختره بهوش میاد ولی صحبت نمیکرده ...خاله میگفت لابداز ترس بوده که حرف نمیزنه ... واینکه چطور یه دختر شب توی جنگل زنده مونده ...از اون روز به بعد اسم دخترک و گذاشتن آرزو ...چون همیشه آرزوی داشتن یه فرزند بودن و الان خدا بهشون یه دختر داده بود ..خاله بهم گفت آرزو باید از یه خانواده ی پولدار میبوده چون گردنبندی که توی گردنش و لباس هاش اینو نشون میداده ...اون زمان کمتر کسی گردنبند طلا توی گردنشون بود ...آرزو اوایل خیلی گوشه گیر بود نه حرف میزد نه غذا میخورد ...ولی من هیچ وقت دست ار سرش بر نمیداشتم ...همیشه مراقبش بودم تا کسی اذیتش نکنه ...حرف زدنش بهتر شده بود و راحت تر با زندگی بیرون ارتباط برقرار میکرد ..یه بار ازم پرسید که این گردنبند کی براش خریده که منم جواب دادم مامانت ...و من منظورم با مادرحقیقش بود و آرزو به خاله گرفت ....خاله هیچ وقت ازش نپرسید که چه اتفاقی براش افتاده ..چون دوست نداشت دخترش و که الان بهش دل بسته بود از دست بده ....کم کم آرزو بزرگ شد و چهره ی اش تغییرات اندکی کرد چشمای درشت گرد مشکی رنگ با موهای فر بلند همیشه باز ...
    بابا لبخندی زد و گفت
    -عاشقش شدم ...باهاش ازدواج کردم و حاصل ازدواجمون یه دختر شد ...تا اینکه یه شب خوابید و دیگه بلند نشد ....تا الانه که نفهمیدم به چه دلیل ما رو ترک کرد و رفت
    قطره ی اشکی از چشمای بابا فرو ریخت ....نگاهی به مادرجون انداختم ..مثل بارون اشک میریخت .....شاه دخت هم که داشت با دستمال توی دستش صورتش و که خیس از اشک بود پاک میکرد .....اب بینیم و بالا کشیدم و منتظر به مادرجون خیره شدم ...مادرجون زل زد بهم و بعد اغوشش و برام باز کرد .....حس دختر بچه ای داشتم که مادرش اغوشش و براش باز کرده ...الان دیگه میفهمیدم مادرجون مادربزرگ واقعی ام ه .....رفتم سمت اغوشش و در اغوشش فرو رفتم ....منو به خودش فشار میداد و گریه میکرد ......و مدام میگفت
    -نوه ی قشنگم ...حاصل دخترقشنگم ...خدایا شکرت ....طفلی زرین دختم .....
    سریع منو از خودش جدا کرد و گفت
    -دیگه اجازه نمیدم دور از من زندگی کنی ...من توی وجود تو زرینم و میبینم ....
    -ولی اخه
    با غیض نگاهم کرد و گفت
    -انتظار نداری که بعد از این همه سال دوری از دخترم و نوه ام حالا بذارم برگردی به روستات
    سرم و انداختم پایین و لبم و به دندون گرفتم ....خدای من زندگی با مادرجون به کنار ...زندگی با شاه دخت هم به کنار ...زندگی با آبتین و باید چیکار کنم ؟.....از حالا هم ترس هم هیجان دارم ....


  7. Top | #37

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    506
    میانگین پست در روز
    0.50
    محل سکونت
    هرجاپا رود دل همان جاست
    تشکر از کاربر
    1,785
    تشکر شده 31,775 در 462 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    ســـــــــــــلام
    پست اول ...مرسی از همه دوستانی که با من جلومیان و این پست با احترام تقدیمشون

    تقه ای به در خورد و شاه دخت وارد شد .....لبخندی به من زد و اومد سمتم و منو محکم در اغوش کشید ..همراه خاله شاه دخت هم اشک ریختم ....چه کلمه ی زیبایی خاله ی واقعی داشتن .....از خاله جدا شدم و خاله با نک انگشت اشک روی صورتم و پاک کرد ...و لبخندی زد و گفت
    -دیگه گریه نکن عزیزم .....باروم نمیشه تو دختر خواهرم باشی ....
    مادرجون اهی کشید و گفت
    -شاه دخت ...دخترم به پدر مروارید بگو برگرده روستاشون و همه ی وسایلشون و جمع کنه و بیاره اینجا ....از این به بعد با هم زندگی میکنیم...و بعد یه سری برو بازار...متوجه هستی که
    -بله بله مادر
    شاه دخت با خوشحالی از اتاق رفت بیرون .....مادرجون به سمتم اومد و دستشو انداخت دور کمرم و به سمت بیرون اتاق بردم .....
    -مادرجون اگر اجازه بدین من همراه با بابام برم ....
    مادرجون اخمی کرد و گفت
    -پدرت تنهایی میره
    و این یعنی دیگه نباید حرف خلاف حرف مادرجون بزنی .....از پله ها پایین رفتیم و وارد سالن شدیم ....مادرجون منو برد روی یکی از مبل ها نشوند و خودش هم روبه روم روی مبل دیگه ای نشست و زل زد به چهره ام .....یه تیکه از موهام و زدم پشت گوشم و معذب به مادرجون نگاه کردم ....نسرین وارد شد و لیوان شربتی و گذاشت جلوم و رفت ....
    -مروارید کلاس چندمی؟
    -ششم مادرجون
    -کی ششم و تموم کردی؟
    -خرداد همین سال
    -پس از امسال باید بری کلاس هفتم بشینی ؟
    -بله ...ولی چون روستای ما تا ششم بیشتر نداشت نمیشد که ادامه بدم ...
    -که این طور ...خب از زندگی خودت بگو ...چیکارا میکنی؟
    -مادرجون ...زندگی خاصی ندارم به جز اینکه هر روز صبح تا عصر توی رودخونه به دنبال مروارید میگردیم
    -چی مروارید ؟
    لبخندی زدم و گفتم
    -اره ...این کار همیشگی ما یعنی دخترای روستاس
    مادرجون با تعجب سری به معنای فهمیدن تکون داد و گفت
    -پس از این طریق با آبتین اشنا شدی
    با اوردن اسم آبتین اخمی کردم و گفتم
    -بله ...ازم خواست که بیام خونتون و مروارید ها رو به خاله شاه دخت نشون بدم که اون اتفاق افتاد
    مادرجون لبخندی زد و گفت
    -و چه اتفاق شیرینی ....من همیشه با دیدن یه دخترمو فر اونجوری میشدم ...ولی زمانی که تو را برای بار اول دیدم علاوه بر موهای فری که داشتی چشمای درشت گرد هم داشتی و این باعث شد دوباره یاد و خاطره ی زرین دخت برام مرور بشه ...و از اون روز به بعد کابوس های منم شروع بشه .
    با شرمندگی گفتم
    -متاسفم مادرجون
    بعد بلند شدم و رفتم کنارش نشستم و رفتم توی بغلش .....سرم و گذاشتم روی سینه اش و مادرجون موهام و نوازش کرد
    -دیگه تنهاتون نمیذارم مادرجون ...من تازه شما رو پیدا کردم ...
    بوسه ی مادرجون و روی موهام حس کردم .....اشک کنار چشمم و پاک کردم ....
    -مروارید ؟
    -بله مادرجون
    -یه روزی منو پیش قبرمادرت میبری؟
    اب دهنم و قورت دادم و از سینه ی مادرجون فاصله گرفتم و گفتم
    -البته ...مامان خیلی خوشحال میشه که مادر حقیقش و میبینه
    اشک روی صورت مادرجون و با نک انگشتم پاک کردم ....مادرجون بلند شد و گفت ...تا تو شربتت و میخوری من برم یه ابی به صورتم بزنم


  8. Top | #38

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    506
    میانگین پست در روز
    0.50
    محل سکونت
    هرجاپا رود دل همان جاست
    تشکر از کاربر
    1,785
    تشکر شده 31,775 در 462 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    به بزرگی خودتون ببخشید اگه خوب نمی نویسم


    چشمی گفتم و مادرجون از سالن خارج شد ....لیوان شربت و برداشتم و جرعه ای خوردم .. و دوباره گذاشتمش روی میز روبه روم ..چشمام تمام سالن چرخید ....به مجسمه های سفید رسید .....الان دیگه این مجسمه ها رو به جز چندتاش و میشناختم .....بلند شدم رفتم سمت مجسمه ها ....مجسمه ی مادرجون که روی صندلی نشسته بود ....بعد شاه دخت که کنار مردی ایستاده بود که فکر کنم شوهرش باید باشه ....درست نمیشد چهره اش و تشخیص داد ولی لبخندی که زده بود و چالی که روی گونه اش بود نشون میداد آبتین چال روی صورتش و از کی گرفته .....کنار پدر آبتین ..آبتین ایستاده بود....بعد از اون دوتا مرد در کنار دو تا زن ....
    -هوووم ...این باید یکی از دایی ها باشه و این هم لابد یکی دیگه اش دیگه
    -درست حدس زدی .....
    با تعجب به عقب برگشتم و با دیدن آبتین که کت و شلوار مشکی رنگی به تن داشت و زیباییشو بیشتر کرده بود نگاه کردم ....ناخوادگاه اخمی کردم و خواستم برگردم سمت مبل که بازوم و گرفت .....اجازه ندادم حرف بزنه و سریع بازو م و از زیر دستش بیرون کشیدم و گفتم
    -به من دست نزن ..
    با بهت گفت
    -مروارید
    اهمیت ندادم و تا خواستم از سالن بیرون برم با مادرجون سینه به سینه شدم ....مادرجون لبخندی زد و گفت
    -کجا نوه ی خوشکلم ؟
    صدای آبتین از پشت با بهت خارج شد
    -نـــــــــــــــوه ؟؟؟
    مادرجون هم با تعحب به پشت سرم نگاه کرد و گفت
    -آبتین ...تو کی برگشتی؟
    آبتین مثل اینکه اصلا حرف مادرجون و نشنید و دوباره گفت :
    -مادرجون الان به مروارید چی گفتی ؟نوه ؟منظورتون چی بود ؟
    مادرجون کمرم و گرفت و برگردوندم سمت آبتین و گفت
    -بله ...نوه ی من ...مروارید دختر خاله زرین دخت ته ...
    آبتین بازم با بهت گفت
    -دخترخاله زرین !!...نــــــــــه
    مادرجون با لبخندی گفت
    -آبتین مادر این همه تعجب نداره که .....
    آبتین با کلافگی گفت
    -مگه شما نگفته بودین که زرین دخت مرده ؟....این یعنی چی ؟...نوه گرفتین برای خودتون
    اخمی کردم و مسیر نگاهم که تا الان روی صورت آبتین بود و تغییر دادم ....مادرجون با عصبانیت گفت
    -آبتین درست صحبت کن ......زرین دخت این همه سال زنده بوده ...ازدواج کرده و الان دخترش اینجاست ....
    -ولی چه جوری متوجه شدین ؟
    عصبانیت مادرجون فروکش کرد و گفت
    -بعدا برات میگم .....الان برو استراحت کن تازه رسیدی ..خسته ای
    -نه ...نه ...الان میخوام بدونم
    چه اصراری داره الان میخواد بدونه ؟.....نه به اون حرفش که نوه گرفتین واسه خودتون ....و نه به این حرفش .....دارم فکر میکنم که تعادل روانی نداره .....
    مادرجون نسرین و صدا زد و نسرین سریع ظاهر شد .....
    -نسرین اتاق خانم و بهشون نشون بده ...همون اتاق کنار خودم و بهشون بده ...متوجه شدی


  9. Top | #39

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    506
    میانگین پست در روز
    0.50
    محل سکونت
    هرجاپا رود دل همان جاست
    تشکر از کاربر
    1,785
    تشکر شده 31,775 در 462 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پست سوم
    دوست داشتین نظر بدین ممنون میشم

    نسرین کمی خم شد و گفت
    -بله خانم
    مادرجون لبخندی بهم زد و گفت
    -برو عزیزم ...اتاقت و ببین
    بعد رو کرد به آبتین و گفت
    -دنبالم بیا
    آبتین نگاهی بهم انداخت ولی من اصلا نگاهش هم نکردم ...پسره ی مغرور از خود راضی .....
    -خانم ..بفرمایید از این طرف
    به نسرین نگاه کردم و به دنبالش رفتم ....از پله ها بالا رفتیم وبه راه رو رسیدیم .....یکی یکی از کنار اتاق ها عبور میکردیم ...تا اینکه جلوی یکی از در ها ایستاد ....منم ایستادم ....دستش و برد و در و باز کرد ....
    -بفرمایید خانم ...چیزی لازم داشتین صدام کنید
    سری تکون دادم و گفتم
    -خیلی ممنون
    نسرین لبخندی زد و گفت
    -خواهش میکنم
    و سریع دور شد ....رفتم توی اتاق .....خدای من ....چی میبینم ؟...یه تخت سفید ...پرده های کرم و سفید و کمد قهوه ای رنگ .....چرخی زدم توی اتاق ...جلوی اینه ی میزتوالت ایستادم ....خودمو توی اینه دیدم .....دستی به موهام کشیدم و بعد رفتم سمت پنجره ....پرده رو کمی کنار کشیدم و ایستادم روبه رو پنجره ....چرا پنجره بسته اس ...ادم داخل اتاق احساس خفگی میکنه .....پنجره رو باز کردم .....و به منظره ی زیبای باغ خیره شدم ...کی فکرش میکرد که من مروارید که توی روستا کنار پدرم زندگی میکردم الان اینجا توی این عمارت باشم ؟.....خودمم هنوز توی بهت شم ....
    چشمام و بستم و از ته دلم خداراشکر کردم ...نه به خاطر اینکه الان توی این خونه ام ....به خاطر اینکه یه خانواده پیدا کردم ...یه مادربزرگ ...یه خاله ...و یه پسر خاله ...ومطمئنم که دایی هم دارم و همین طور زن دایی .....
    نسیم خنکی به صورتم خورد ...دلم میخواست بخوابم ....رفتم سمت تخت سفید.....نشستم روش ....از نرمی زیاد رفت پایین ...لبخندی زدم...رفتم جلو تر ...پتوی پهن شده روی تخت و کنار زدم و خزیدم زیرش ....چه نرمه ....و چه خوش بو .....سرم و تکون دادم ......لبخندی زدم و چشمام و بستم ....چقدر خوابم میاد .....
    با نوازش دستی که داشت موهام و نوازش میکرد چشم باز کردم.....خاله شاه دخت در حالی که لبخندی روی لبش بود داشت موهام نوازش میکرد ....با دیدن چشمای بازم گفت
    -عزیزم نمیخوای بیدار شی؟
    با خجالت بلند شدم و گفتم
    -ببخشید خاله ....نفهمیدم کی خوابم برد ..
    -اشکالی نداره عزیزم ...پاشو ببین برات لباس خریدم ...
    -چی ؟...لباس؟
    خاله از روی تخت بلند شد و رفت سمت کمد قهوه ای رنگ ....در کمد و باز کرد و چندین دست لباس و با چوب لباسی بیرون کشید ....با ذوق به سمتم اومد و گفت
    -پاشو ببین خاله برات چی خریده
    لبم و به دندون گرفتم و بلند شدم و ایستادم کنار تخت ....خاله اومد سمتم و لباس ها رو گذاشت روی تخت و گفت
    -خب یکی یکی باید امتحانشون کنی ...البته من مطمئنم که اندازته
    -ممنون خاله ...ولی من لباس دارم
    خاله یکی از لباس ها رو که بلوز استین بلندی بود که سر شونهاش پف بود و از چوب لباسی جدا کرد و گفت
    -میدونم عزیزم ....ولی باید دیگه اینجور لباس ها رو بپوشی ...فعلا همین ها رو برات گرفتم تا بعدا با خودت دوباره بریم خرید ....
    -ممنون خاله ولی میشه اول برم حموم ؟
    -اره عزیزم .....اون در


  10. Top | #40

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    506
    میانگین پست در روز
    0.50
    محل سکونت
    هرجاپا رود دل همان جاست
    تشکر از کاربر
    1,785
    تشکر شده 31,775 در 462 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پست چهارم

    اشاره ای کرد به در قهوه ای رنگی که گوشه ی اتاق بود ....و ادامه داد
    -حموم و دستشوییه ....تا یک ساعت دیگه شام میخوریم ....اماده شو و بیا پایین
    خجالت زده گفتم
    -چشم ....
    خاله رفت سمت در اتاق .....یهو یاد یه سوالی افتادم ...سریع گفتم
    -خاله جون ؟
    خاله با لبخندی برگشت و گفت
    -جانم ؟
    -بابام برگشت ؟
    -اره عزیزم ...برگشت ..داره استراحت میکنه ...موقع شام میبینیش
    -ممنون خاله شاه دخت
    خاله لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت ....نگاهی به لباس ها انداختم ....چقدر لباس خریده بود تازه میگفت بعدا با هم بریم بخریم .....رفتم سمت در حموم و دست شویی .....در حموم و باز کردم ....تاریک تاریک بود ...کلید چراغ و زدم ....خیلی خوبه شهر برق داره ....خوشا به حالشون ....اگه الان روستا بودیم ... اول اینکه شب ها کسی حموم نمیرفت و بعد صبح ها هم که اگر یهو هوا ابری بود باید همین جوری حموم میکرد .....لباس هام و در اوردم و گذاشتم توی سبد تا بعدا بیام و بشورمشون ....رفتم زیر دوش اب گرم .....فشار اب خیلی زیاد بود .... داخل روستا که ما اول اب و زیر افتاب گرم میکردیم و بعد حموم میرفتیم ...چه دنیای متفاوتی واقعا ...واقعا دنیای شهر نشینی با روستا نشینی فرق داره ....حموم کردم و با حوله ای که گوشه ی حموم اویزون بود خودم و خشک کردم ....تازه متوجه شدم که لباس با خودم به داخل حموم نیاوردم ...لعنت فرستادم به این حواس پرتم ....به ناچار از حموم بیرون رفتم ....اطراف اتاق و گشتم ولی خبری از ساکی چیزی نبود .....رفتم سمت کمد ....در کشاب و باز کردم و خوش بختانه لباس زیر هم خاله برام گرفته بود ...چقدر خجالت کشیدم ...لباس زیرها رو پوشیدم و رفتم سمت تخت و همون لباسی که خاله بهم نشون داده بود به رنگ ابی نفتی و پوشیدم ....شلوار مشکی پارچه ای هم که روی تخت بود از چوب لباسیش کشیدم بیرون و پوشیدم ....رفتم جلوی اینه ...چه زیبا و خوشکل شده بودم .....موهام با حوله خشک کردم و باز گذاشتم تا نم موها از بین بره .....لبخندی به خودم زدم وبرگشتم سمت تخت ...لباس های روی تخت و مرتب گذاشتم توی کمد لباسی و در کمد و بستم ....تخت نا مرتب و مرتب کردم و از اتاق بیرون رفتم ...خونه غرق سکوت بود ....به آرومی از پله ها پایین رفتم .....به اخرین پله رسیدم .....صدای مبهمی می اومد ....به سمت صدا رفتم ....متوجه شدم دارم به سمت اشپزخونه میرم ...ولابد خدمتکارها دارن با هم صحبت میکنن ....خواستم برگردم که یهو یه صدایی منو وادار به برگشتن کرد
    -خانم ...چیزی لازم داشتین ؟
    لبخندی زدم و گفتم :
    -بله ..اگه میشه یه لیوان اب به من بدین؟
    -بله بله ...بفرمایید تا براتون بیارم
    -ممنون ....
    دختره که فکر کنم 19 سالش بود لبخندی زد و برگشت توی اشپز خونه ....رفتم سمت سالن ....نشستم روی اولین مبلی که نزدیکم بود ...تا به حال هیچ وقت اینجوری معذب نبودم ....
    -بفرمایید
    لبخندی زدم و لیوان و از توی سینی برداشتم و گفتم
    -ممنون ...زحمت کشیدی
    دختره لبخندی زد و گفت
    -خواهش میکنم ...وظیفه اس خانم
    خواست بره که دستشو گرفتم و گفتم
    -به من نگو خانم ...بهم بگو مروارید ...اینجوری راحت ترم
    -ولی خانم ..مادر جون دستور دادن که ...
    وسط حرفش پریدم و گفتم
    -من اینجوری راحت ترم ..خودم با مادرجون صحبت میکنم
    دختره لبخندی زد ....
    -اسمت چیه ؟
    -زهره خانم
    با اخم ظریفی نگاهش کردم ....
    -ببخشید ...ما اینجوری عادت کردیم ....
    -خب باشه ..هرجور راحتی
    -بااجازه



صفحه 4 از 18 نخستنخست 1234567814 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1392,12,09, ساعت : 13:24
  2. دانلود رمان مروارید عشق | میومیو کاربر انجمن
    توسط pegah.a در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1392,07,02, ساعت : 13:18
  3. رمان مروارید های احساس | binaha کاربر انجمن
    توسط binaha در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 130
    آخرین نوشته: 1391,09,07, ساعت : 00:50

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •