ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان آتش زیر خاکستر | مریم-نازنین کاربر انجمن - صفحه 2
گل نقش طاووس

paradiseagency

?



نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
46. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    1 2.17%
  • 15 تا 20

    10 21.74%
  • 20 تا 25

    20 43.48%
  • 25 تا 30

    4 8.70%
  • بالای 30

    11 23.91%
صفحه 2 از 16 نخستنخست 12345612 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 155
  1. Top | #11

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    مهر 1391
    نوشته ها
    376
    میانگین پست در روز
    0.54
    محل سکونت
    یه جایی میان زمین و آسمان
    تشکر از کاربر
    1,466
    تشکر شده 38,943 در 367 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    حنانه
    حالم که خوب شد،رفتم کلانتری محل از کامبیز صادقی شکایت کردم،6 ماه حبس براش بریدن،نگاه پر از کینه کامبیز تو دادگاه دلم رو لرزوند،اتفاق خوبی که افتاد این بود که واحد روبروی خونه پدرهومن رو میخواستن بفروشن،من خریدمش،واحد پایین فروختیم،رفتم طبقه 6 ،اینجوری امنیت بیشتری داشتم.میترسیدم از آزاد شدن کامبیزاز وقتی این اتفاق برام افتاده بود از هرچی آزادی و مستقل بودن بود بدم میومد،حالا به حرفای پدر ومادرم رسیدم.
    به هومن،پیشنهاد شراکت دادم،همه چی رو مدیون اون بودم،با خوشحالی قبول کرد،دوماه بود که با هم شریک بودیم،وجود یه مرد مثل هومن کنارم خیلی خوب بود،دخترای بیشتری میومدن واسه خرید البته به هوای هومن،و هومن مغرورتر از این بود که بهشون رو بده،هنوزم گاهی اوقات معنی نگاشون نمیفهمیدم.
    هومن:حنانه خانم،میشه کوچکترین سایز از این مانتو رو برای این خانم بیاری؟
    -حتما،ولی این پایین ندارم،تو قفسه بالا هست،یه لحظه صبر کنید.
    چهارپایه گذاشتم زیرپام،ولی هنوزم قدم نمیرسید،رو انگشت پام بلند شدم،دستم رسید به مانتو احساس کردم چهارپایه از زیر پام در رفت،یه جیغ کشیدم وافتادم،وای عجب دردی.
    هومن با نگرانی کنارم نشسته بود.
    هومن:حنانه؟چی شدی؟خوبی
    اولین بار بود که اسمم رو بدون خانم میگفت و چه شیرین بود.
    -خوبم،نگران نباشید.
    مانتو رو برداشتم با لبخند به دختر که نگران بود نگاه کردم.
    -بفرمایید اینم مانتو،البته اگه دوسش نداری،عذاب وجدان نگیرید که بخریدش من خوب خوبم.
    دختر نفس راحتی کشید و خندید،مانتو ر و خرید رفت،ولی هومن با نگرانی بهم نگاه میکرد.
    -خوبم،نگران نباشید.
    هومن:بلند شو بریم کلینیک پات ببینه دکتر،میدونم درد داری.
    -باشه،شب میرم.
    عجب غلطی کردم،پام گرم بود حالیم نبود،چقدر درد داره،نمیتونستم بذارمش رو زمین.
    هومن:بلند شو،الان اشکت درمیاد،سوئیچ بده من،برم ماشین بیارم،بیام دنبالت.
    سوئیچ رو بهش دادم،با عجله رفت،پنج دقیقه بعد اومد دنبالم،آروم آروم به سمت ماشین رفتیم،سوار که شدم با سرعت به سمت کلینیک میرفت.
    دکتر یه نگاه به پام کرد،تشخیص در رفتگی داد،از ترس داشتم میمردم،میگفتن خیلی درد داره جا انداختن پا.
    نمیدونم دکتر چی تو قیافم دیدلبخند محوی زد،و به هومن یه اشاره کرد،هومن مردد نگاش میکرد.
    دکتر:ای بابا پسر چه پرتی،بیا دست زنت رو بگیر،مثل اینکه خیلی ترسیده.
    منشی دکتررو صدا زد،رفت بیرون.
    رنگم قرمز شد،هومن که رو پیشونیش خیس عرق بود،اوخی ییچاره.
    هومن:ببخشید.
    -اشکال نداره،شما هم مثل برادرم.
    اخماش رفت تو هم.
    دکتر اومد داخل،وای وای الان جاش میندازه،هومن دستشو انداخت دور شونه ام،دکترپامو ماساژداد،از درد دست هومن رو فشار میدادم،فکر کنم دست اونم باید جا بندازه،وای یه دردی تو همه وجودم پیچید،چیکار کردی با من دکتر،سرمو چسبوندم به سینه هومن از درد داشتم گریه میکردم،صدای قلب هومن آرومم میکرد.


  2. Top | #12

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    مهر 1391
    نوشته ها
    376
    میانگین پست در روز
    0.54
    محل سکونت
    یه جایی میان زمین و آسمان
    تشکر از کاربر
    1,466
    تشکر شده 38,943 در 367 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    چیکار کردی با من دکتر،سرمو چسبوندم به سینه هومن از درد داشتم گریه میکردم،صدای قلب هومن آرومم میکرد.
    دکتر:تمام شد خانم،گریه نداره که
    اره بیا منم پای تو رو جا بندازم تا نعره بزنی.
    اینارو آروم گفتم ولی صدای خنده ریز هومن بهم فهموند،چه غلطی کردم،وای دکتر نشنید.
    هومن منو آروم از خودش جدا کرد،وای نگاه ریملم چه کرده با پیراهنش.دکتر پامو بست،از کلینیک اومدیم بیرون.
    -چه هوا سرد شده.
    هومن:آره باید یه چیز گرمتر بپوشی از این به بعد.
    بدنم گرم شد،بوی عطر هومن،گرمای کتش گرمم کرد،وای خدا چرا من حالم اینجوری میشه،نه من نباید عاشقش بشم،من میخوام آزاد باشم.
    تو ماشین نشستیم،اینبارآهسته تر رانندگی میکرد،سرم رو به صندلی تکیه دادم،تکونای آروم ماشین باعث شد،راحت بخوابم.
    ***
    هومن
    چقدر معصوم میشد تو خواب،دلم میخواست زمان وایسه من یه عمر تماشاش کنم،دختر کوچولوی شیطون،چه آرامشی داشتم وقتی تو بغلم دستامو فشار میداد،داروهارو که از داروخونه گرفتم،به سمت خونه رفتم،دلم نمیخواست هیچوقت برسیم،دوست داشتم همیشه اینجوری کنارم باشه.
    رسیدیم،رفتم تو پارکینگ،کاش میشد بغلش کنم ببرمش،که بد خواب نشه،ولی حیف نمیشد.
    -حنانه،خانومی،رسیدیم.
    چشمای نازش رو باز کرد،با گیجی به من نگاه میکرد،وای اینجوری نگام نکن،دیونه ام میکنی دختر،دلم میخواد محکم بغلت کنم.
    حنانه: آقا هومن؟
    -جانم؟
    حنانه:پام درد میکنه.
    -برات مسکن خریدم،بخور راحت بخواب،البته اول بیا خونه ما به مامان زنگ زدم گفتم شام درست کنه.
    حنانه:نه،برم خونه راحتترم.
    -رو حرف من حرف نزن،شریک.
    حنانه با خنده نگام کرد.
    کمکش کردم،پیاده بشه،با هم رفتیم خونه،خدا چی میشد؟حنانه زنم بود،راحت بغلش میکردم،اینقدر درد نکشه.


  3. Top | #13

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    مهر 1391
    نوشته ها
    376
    میانگین پست در روز
    0.54
    محل سکونت
    یه جایی میان زمین و آسمان
    تشکر از کاربر
    1,466
    تشکر شده 38,943 در 367 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض اتش زیر خاکستر

    سلام به همه دوستان عزیزم،ممنون از اینکه دوباره همراهیم میکنید،خوشحال شدم از نظرات امیدوار کنندتون،از دوستان جدیدی هم که میان خواهش میکنم نظر بدن اون مثبت خوشجله رو بزنن تشکرم بزن خوشحال میشم،دوستون دارم،بریم سراغ ادامه داستان.
    **********************************

    ***


    حنانه


    چرا اینقدر درد میکنه پام،هومن،پس کو مسکن،پسر خل،ساعت12 شب بود،یعنی خوابه؟به درک که خوابه،من درد دارم،اون بخوابه،گوشی رو برداشتم زنگ زدم بهش.


    جواب نمیده بیشعور.


    خودش زنگ زد.


    -الو


    هومن:جانم


    از کی تا حالا.


    -اقا هومن،خواب بودی؟


    هومن:آره،چی شده؟


    -:ببخشید،من قرص میخوام پام خیلی درد میکنه.


    هومن:ببخش،یادم رفت،الان برات میارم.


    دو دقیقه بعد در زد،شال انداختم رو سرم رفتم درباز کردم،از درد لبمو رو هم فشار میدادم.


    هومن:سلام،چرا زودتر زنگ نزدی،که اینقدر درد نکشی؟


    -روم نشد.


    هومن:دیونه،برو کنار تا بیام داخل.


    این چرا پسرخاله شده.


    -برای چی؟


    هومن:میخوام بیام مهمونی.


    بهش اعتماد داشتم،از خودم بیشتر،اومد داخل در بست.


    هومن:برو بخواب،تا برات آب بیارم.


    رفتم تو اتاق نشستم روتخت،چند دقیقه بعد با قرص و آبمیوه اومد


    هومن:بفرمایید،ببخش من یادم رفت قرصارو بهت بدم.


    -این چه حرفیه،من مزاحم شما شدم،ولی دیگه نمیتونستم تحمل کنم.


    هومن:حالا قرص رو بخور،من میرم هرکاری داشتی زنگ بزن بهم شریک.


    -ممنون شریک،بخاطر همه چی.


    چند ثانیه نگام کرد،سرش انداخت پایین.


    هومن:من میرم،مواظب خودت باش.

    صدای بسته شدن در که اومد،چشمامو بستم و خوابیدم.
    ***
    هومن
    نمیدونم،چه حسی بود که به این دختر داشتم،یه حس ناب بود که تا حالا تجربه نکرده بودم،دوست داشتم همیشه کنارش باشم،مواظبش باشم،چیزی تو چشماش بود که منو میترسوند و هم ارومم میکرد،یعنی مال من میشه،میدونستم بهم اعتماد کرده نمیخواستم این اعتماد از بین بره،و چیزی دیگه ای که اذیتم میکرد،آزاد شدن کامبیز بود،میدونستم ازاد بشه برای حنانه دردسر درست میکنه،باید یه فکرم به حال اون میکردم،دیگه خوابم نمیبرد،تا صبح چشمام باز بود.
    صبح ساعت 9 آماده شدم،برم بوتیک،در رو که باز کردم؛در خونه حنانه هم باز شد،آماده ایستاده بود.
    -سلام صبح بخیر.
    حنانه:سلام صبح شما هم بخیر.
    -جایی میری؟
    حنانه:بوتیک.
    -تو استراحت کن،من که دارم میرم.
    حنانه:نه حوصلم سر میره
    -خب برو پیش مامانم
    حنانه:خب چی میشه بیام،تکون نمیخورم از رو صندلی.
    چقدر بامزه میشد وقتی مثل گربه خودش لوس میکرد،وای اگه میفهمید بهش گفتم گربه.
    -بیا،بریم ولی خودت اذیت میشی روی پات نباید راه بری هرچی استراحت کنی زودتر خوب میشی.
    هرچند خودمم طاقت ندیدن تو روندارم.
    به سختی راه میرفت.
    -میخوای تکیه بدی به من.
    نگام کرد،بازم سرد شد نگاش
    -جسارت نکردم،برای کمک گفتم.
    حنانه:مگه من چیزی گفتم.
    -خودت نه،نگات اره
    حنانه:نمیونستم از تو چشمم حرفامو میخونید.
    -حالابدون.
    تو اسانسور بدون هیچ حرفی ایستادیم،در باز شد،رفتم سمت ماشینم،نشستم تا بیاد،دختر لجباز،عصبی بودم از خودم از حنانه،از همه هنوز بعد از دوماه به من میگه شما،پررو



  4. Top | #14

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    مهر 1391
    نوشته ها
    376
    میانگین پست در روز
    0.54
    محل سکونت
    یه جایی میان زمین و آسمان
    تشکر از کاربر
    1,466
    تشکر شده 38,943 در 367 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سوارشد،ماشین رو روشن کردم،بدون هیچ حرفی،تو سکوت متعلق به سمت پاساژرفتیم،بدبختانه جلو پاساژم پله داشت،و میدونستم اذیت میشه،ولی خودش نمیخواست کمکش کنم،با هم پیاده شدیم،من چند قدم جلوتر میرفتم تا زودتر دربوتیک رو باز کنم،بیشتر از این رو پاش واینسه.
    با صدای وحید به عقب برگشتم.
    وحید:حنانه خانم میتونم کمکتون کنم.
    حنانه،کنار پله ایستاده بود وصورتش از درد سرخ شده بود،سریع رفتم کنارشون.
    حنانه:نه ممنونم،شما برید.
    -سلام
    وحید:سلام هومن خوبی؟
    -ممنون،شما برو به کارت برس من خودم به شریکم کمک میکنم.
    وحید پوزخندی زد.
    وحید:میخواستی کمک کنی،همون اول کمک میکردی.
    -خودشون نخواستن.
    حنانه:بریم،اقا هومن
    با اجازه ای گفت و از کنار وحید رد شد،رفتم کنارش،اروم باهاش راه اومدم میدونستم دوست نداره بهش دست بزنم.
    -بهت گفتم اذیت میشی.
    حنانه:خوبم
    در بوتیک رو باز کردم، صندلی گذاشتم نشست روش،لیوان برداشتم رفتم از ابسرد کن براش اب بردم.
    -قرص همراهت هست.
    حنانه:خیلی درد ندارم.
    -بیا آب بخور،نفست بالا بیاد.
    حنانه:ممنون،اب نطلبیده مراد
    و خندید.
    -کاش یکی هم منو به مرادم میرسوند.
    با تعجب نگام کرد،بلند شدم،تی رو برداشتم مغازه رو تمیز کردم،شیشه رو پاک کردم،اونم همچنان به کارای من نگاه میکرد،سنگینی نگاشم دوست داشتم .


  5. Top | #15

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    مهر 1391
    نوشته ها
    376
    میانگین پست در روز
    0.54
    محل سکونت
    یه جایی میان زمین و آسمان
    تشکر از کاربر
    1,466
    تشکر شده 38,943 در 367 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    این روزا بدجور افسرده شدم هی خدا تو کمک کن
    با تعجب نگام کرد،بلند شدم،تی رو برداشتم مغازه رو تمیز کردم،شیشه رو پاک کردم،اونم همچنان به کارای من نگاه میکرد،سنگینی نگاشم دوست داشتم .
    -صبحانه خوردی؟
    حنانه:اره یه کیک
    -ضعف میکنی تا ظهر.
    حنانه:گرسنه نبودم.
    -الان چی؟
    خندیدو گفت:یه ذره
    رفتم از کافی شاپ دوتا لیوان سیب زمینی و کیک و قهوه گرفتم اومدم تو بوتیک،مشتری اومده بود،با اون پاش داشت به مشتری میرسید،سینی رو گذاشتم رو میز.
    -بیا اینو بخور،من هستم تو بشین.
    خانم مسنی که همراه دخترش اومده بود،با لبخند به حنانه نگاه کرد،و به من که با نگرانی مراقبش بودم.
    دخترش تو اتاق پررو بود وخودشم مشغول فضولی.
    زن:نکنه یه مسافر کوچولو تو راه دارین که اینقدر هواشو داری؟
    و با لبخند به من نگاه کرد.
    مسافر کوچولو،چه ربطی داره،وای نه،سریع به حنانه نگاه کردم،اونم به من،صورتش سرخ شده بود،از خجالت،و دل من ضعف رفت از خوشحالی،یعنی میشه یه روز من وحنانه،یه کوچولو.
    حنانه:نه حاج خانم،من دیروز پام در رفت،بخاطر همین،نمیتونم زیاد رو پام وایسم.
    زن:اهان،انشالله که زود خوب بشی.
    دخترش از اتاق اومد بیرون،منم بخاطر حرف قشنگش یه تخفیف تپلی بهش دادم.
    وقتیم داشت میرفت بیرون،یه حرفی زد که آمپر حنانه زد بالا.
    زن:انشالله سری بعد که اومدیم واسه خرید،مسافر کوچولوتون،تو راه باشه.
    سرخوش بودا خندید رفت.
    قیافه حنانه دیدنی بود،میدونستم دلش میخواد سر منو از تنم جدا کنه نگاش نمیکردم.
    -حنانه خانم،قهوه یخ کرد برم عوض کنم؟
    حنانه:نه خوبه،ممنون همینجور میخورم،فقط شما زیاد به من توجه نکنید،دوست ندارم کسی فکر نادرستی دربارم بکنه.
    تمام خوشحالیم فروکش کرد،با ناراحتی نگا کردم،اونم داشت نگام میکرد،نمیدونم چی شد،تا نگامو دید رنگ نگاش عوض شد،گرم شد،فکرکنم فهمید دلخورشدم.
    -چشم،ببخشید من میرم بیرون،مشتری اومد میام داخل.
    رفتم بیرون روی نیمکت روبروی مغازه نشستم،احساس میکردم غرورم شکسته شده،هرچی میخواستم بهش نزدیک بشم،نمیذاشت،نمیفهمید که همه کارای من از روی علاقه هست ن چشم ناپاکی،شاید جایی اشتباه کردم،حق داره نباید به حریمش نزدیک بشم،منم بهش میگم شما رعایت میکنم تا بفهمه،قصد بدی ندارم.
    تا ظهر چندتا مشتری دیگه اومدن،هربار من میرفتم داخل و با اونا میومدم بیرون،رو نیمکت مینشستم،ساعت یک بوتیک رو بستم،با هم به سمت پله ها رفتیم.با فاصله کنارش راه میرفتم،رسیدیم به ماشین،سوار شدیم،حرکت کردم،تو فکر خودم بودم که با صداش به خودم اومدم.
    حنانه:اقا هومن؟
    -بله؟
    حنانه:ببخشید،من منظوری نداشتم.
    -حق با شما بود،شما ببخشید،من هیچوقت نخواستم پامو از گلیمم درازتر کنم،اگه ناخواسته پیش اومد من معذرت میخوام.
    حنانه:من هیچوقت،خوبیاتونو فراموش نمیکنم.
    -کاری نکردم،وظیفه انسانی بوده.
    اینقدر،حرف زدنم سرد بود که تن خودمم از سرماش لرزید چه برسه به اون بنده خدا.


  6. Top | #16

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    مهر 1391
    نوشته ها
    376
    میانگین پست در روز
    0.54
    محل سکونت
    یه جایی میان زمین و آسمان
    تشکر از کاربر
    1,466
    تشکر شده 38,943 در 367 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    حنانه:
    یه هفته،از روزی که هومن باهام قهر کرده،میکذره،دیگه بهم محبت نمیکنه،مواظبم نیست،بیشتر وقتا میره تو بوتیک وحید میشینه،دلم برای خوبیاش تنگ شده،برای خنده های بی ریاش،برای صدایی گرم وبم مردونه اش،ولی مثل اینکه بدجور از من رنجیده،تو فکر هومن بودم که نادیا اومد،اینبار تنها.
    نادی:سلام،حنانه خانوم چطوری؟
    -خوبم،تو خوبی چه خبرا؟
    نادی:سلامتی،بابا بی نعرفت یه زنگی یه اسی بده بدنیستا.
    -ببخش درگیر کارای بوتیک هستم بعدم خسته میفتم تو رختخواب.
    نادی:بهانه الکی نیار،راستی اومدم دعوتت کنم واسه دوشب دیگه تولدمه.
    -تبریک میگم عزیزم،اگه بتونم میان حتما.
    همون موقع،هومنم اومد داخل،یه سلام کرد رفترو صندلی نشست.
    نادی:بهانه نیار،من پس فردا شب منتظرتم،ادرسم واست اس ام اس میکنم.
    تو رودروایسی بودم،نمیدونستم چیکار کنم.
    -باشه،میام
    نادی:مرسی عزیزم،پس منتظرتم،خب حالا یکی از اون مانتو خوشدلاتو بده برم پرو کنم.
    چند تا مانتو گذاشتم جلوش برداشت رفت تو پرو.
    هومن:این کیه؟
    با تعجب نگاش کردم،بالاخره باهام حرف زد.
    -دوستمه.
    هومن:بهتون نمیخوره از این دوستا داشته باشین.
    اینا رو اروم میگفت.
    -دوست فابریکم نیست،تازه اشنا شدیم.
    هومن:پس چه جوری اعتماد میکنی میری مهمونیش؟
    فضول خان.
    -نمیدونم،دختر بدی نیست،اگه جو مناسب نبود برمیگردم.
    هومن:هرجور مایلید.
    نادیا اومد بیرون،دوتا از مانتو هارو خرید،و باتاکید روی پس فردا شب رفت.
    تا پس فرداشب هومن رو مخ من بود که نرم این مهمونی،منم لج کرده بودم که برم،کاش میشد با همون برم ولی هومن که دعوت نبود.
    یه کت و شلوار مشکی از تو کمد بیرون اوردم،پوشیدم،موهامو اتو کشیدم یه ارایش ملایم کردم،مانتو پوشیدم،شال انداختم روسرم،سوئیچ رو برداشتم،رقتم،ادرس نگاه کردم،یه کم دور بود،ساعت 8 شب بود که رسیدم،خونه اش تو یه آپارتمان با نمای خوشکل بود،رفتم تو اسانسور،طبقه 13 رو زدم،صدای موزیک تندی از تو خونه بیرون میومد،زنگ زدم بعد چندلحظه دربازشد،یه پسر حدود سی ساله بود،این اینجا چیکار داره،نکنه مهمونی مختلطه،خب معلومه که هست،پس این کروکدیل اینجا چیکار داره،با صدای نادی به خودم اومدم.
    نادی:سلام،حنا جونم،خوش اومدی،بیا داخل،دستمو کشید رفتم داخل،یه لباس پوشیده بود،که با هربار خم و راست شدن،کسی رو بی فیض نمیذاشت،تو خونه پر بود پر از دختر وپسر بیشتر به پارتی شبیه بود تا تولد.همه جور بویی میومد،عطر تلخ و شیرین،سیگار مشروب،سرم داشت میترکید،از همه بدتر نگاهای هرزه پسرا روی تن دخترا،لاس زدناشون.
    نادیا دستمو گرفت بردم سمت یه اتاق تا لباسمو عوض کنم،مانتوم بیرون آوردم،خداروشکر لباسم زیاد باز نبود،با هم رفتیم بیرون،دوست پسر ایکبیریشم اومده بود،با اون لبخند مزخرفش نگام میکرد.
    صدای موزیک بیشترشد،روی یکی از مبلا نشستم،من هر از گاهی تو خونه سیگار میکشیدم،ولی اهل این کثافتکاریا نبودم.
    سلام خانم محترم میشه با هم اشنا بشیم؟
    نگاش کردم،یه پسر حدود 25 یا 27 با موهای فشن،قیافه جذاب و خوش هیکل روبروم ایستاده بود،ولی بوی گند مشروبی که خورده بود حالمو بد کرد.
    -نه نمیشه.
    پسر:میشه.
    -نمیشه


  7. Top | #17

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    مهر 1391
    نوشته ها
    376
    میانگین پست در روز
    0.54
    محل سکونت
    یه جایی میان زمین و آسمان
    تشکر از کاربر
    1,466
    تشکر شده 38,943 در 367 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    در این بازار دنبال چه می گردی؟ نمی یابی نشان هرگز تو از عشق و جوانمردی، اگر خواهی نجات از دام این دوران، برو بگذر از این بازار، از این مستی و طنازی..
    پسر:من خشایار هستم،29 سالمه،عکاسی دارم،بیشتر کارم مدلینگه،تو رو که دیدم،فهمیدم فقط برای کار خودم ساخته شدی.
    با تعجب نگاش کردم،مخش پاره سنگ برداشته،من مدل برو بابا.
    -اشتباه گرفتید.
    خشایار:نه درسته درسته.
    -ای بابا چرا هرچی میگم حرف خودتون میزنید؟
    خشایار:چون همیشه حرف،حرفه منه.
    چه من منیم میکنه نکبت زشت.
    خداروشکر،نادیا اومد من از دست این نجات بده.
    نادیا:حنا،تو چرا نشستی بیا برقص دختر.
    برو بابا کم مونده جلو این چشم دریده ها قر بدم.
    -قربانت،خیرت نرسید شر نرسان.
    خشایار هرهر خندید.
    نادیا:الان یه شری نشونت بدم صبر کن،بپم یه اهنگ باحال بذاره عمرن بذارم بشینی.
    رفت سراغ دی جی،چند لحظه بعد آهنگ حنای اندی کل خونه رو پر کرد.
    نادی من به زور و تهدید والتماس خر کرد رفتم وسط،داشتم میرقصیدم،خشایار ورپریده هم اومد،خدایی خوشکلم میرقصید،آهنگ که تمام شد نشستیم کیک اوردن،شام خوردیم و کادو دادیم،تولد داشت تمام میشد،یه دفعه برقا خاموش شد،رقص نورا روشن شد،سینیای مشروب،وقرصای رنگارنگ بین همه پخش میشد،گیج شدم اینجا چرا اینجوری شد یه دفعه،مثل اینکه جشن تازه شروع شده،همه تو بغل هم میلولیدن،رفتم سمت اتاق مانتوم رو بپوشم برم،یکی مچ دستمو گرفت،برگشتم،یه پسرچندش بود،با اون موهای سیخ سیخش،زل زده بود تو چشمام،معلوم بود حال عادی نداره.
    -اقا دستمو ول کن شکست.
    پسر:اگه دستو ول نکنم.
    -داد میزنم هم بفهمن مزاحمم شدی.
    پسر:داد بزن،هیشکی نمیفهمه،خوشکلم داد بزن.
    -با من چیکار داری؟
    پسر:یه کار خوب تو اون اتاق.
    عرق سرد رو تنم نشست،یاد کامبیز افتادم،باید یه جوری فرار میکردم،اما چه جوری،وای هومن گفت نرو،اهان باید نادیا رو صدا میزنم،صدام میلرزید ولی با همه وجودم داد زدم.
    -نادیا
    با این دادم حنجرم پاره شد ولی هیچکس نگامم نکرد،پسر همینجور دستم گرفته بود،و با شیطنت به تلاشم نگاه میکرد.
    پسر:تلاش اخرتم بکن،حسابی باهات کار دارم،عروسک
    نگامو دوباره به اطراف انداختم،نادیا داشت نگام میکرد،علیرضا هم کنارش بود،دوباره صداش زدم،با خوشحالی،ولی اونا یه پوزخند زدن و رفتن.
    نادیای نامرد،پست همش نقشه بود،منو بکشونه اینجا.
    گریه ام گرفته بود،خدایا حالا چیکار کنم؟اینجا همه مست مشروب و گیج قرص هستن خدایا به دادم برس،به چشمای پسر زل زدم،اونم به چشمای من زل زد،پامو بردم عقب جمعش کردم،زانومو زدم،جایی که نباید میزدم،دادش گوش اسمون رو پر کرد دستم ول کرد،من دویدم سمت اتاقی که مانتوم داخلش بود،چراغ روشن کردم،کلید پشت در بود،قفلش کردم،دوباره چراغ رو خاموش کردم.
    نشستم پشت در اتاق،یا خدا حالا چیکار کنم؟از این در برم بیرون پسر منو میکشه.
    یه دفعه چندتا ضربه محکم به در خورد،خودش بود،اگه دررو باز کنه بدبخت شدم.
    پسر:باز کن لعنتی،باز کن،مادرت رو به عزات میشونم بازکن.
    با پاش وبدنش به در میزد.
    گوشیمو بیرون اوردم،شماره هومن رو گرفتم.
    یه بوق
    دوبوق
    هومن:الو
    -هومن،کمکم کن.
    هومن:اومدم.
    قطع کرد،کجا اومد،شاید فکر کرده من خونه هستم،دوباره شمارشو گرفتم جواب نمیداد،پسر هم با ضرب به در میزد،با هرضربه دل من تو سینه فرو میریخت.


  8. Top | #18

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    مهر 1391
    نوشته ها
    376
    میانگین پست در روز
    0.54
    محل سکونت
    یه جایی میان زمین و آسمان
    تشکر از کاربر
    1,466
    تشکر شده 38,943 در 367 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    به در میزد،با هرضربه دل من تو سینه فرو میریخت.
    صدای زنگ گوشیم اومد،نگاش کردم،هومن بود.
    -الو هومن،تو روخدا... صدای هق هق گریه ام نذاشت ادامه بدم.
    هومن:اروم باش کجایی؟من پیدات نمیکنم.
    -من خونه دوستم هستم،اومدم تولدش.
    هومن:میدونم من تو خونه دوست هستم،کجاش هستی؟
    اینقدر ترسیده بودم حوصله نداشتم بدونم هومن اینجا چیکار داره.
    -تو اتاقم،ته راهرو.
    پسر یه ضربه دیگه به در زد،در باز شد،پرت شدم وسط اتاق.
    مثل یه روح خبیث اومد داخل،لامپ رو روشن کرد،لبخند کثیفش رو لبش بود.
    پسر:از دست من فرار میکنی؟
    در بست،اخرین امیدم،پس هومن کجاست؟
    اومد نزدیک،نشسته خودمو عقب کشیدم،خوردم به دیوار میخواست بیاد جلو در با شدت باز شد،هومن با چهره عصببانی اومد داخل،پسره پیش هومن جوجه بود،یه مشت هومن کارشو ساخت،بیهوش افتاد،پسر معتاد،احمق.
    هومن،همونجور که نفس نفس میزد به من نگاه کرد،معنیش میدونستم،میدونستم حماقت کردم،سرمو انداختم پایین،
    اومد جلو،دستشو دراز کرد،اون لحظه به تکیه گاهی مثل هومن نیاز داشتم،دستشو گرفتم بلند شدم،
    راستش یه کمی هم ازش ترسیده بودم،
    هومنم پسر بود،ولی آرامشی که کنارش داشتم هیچ جا نداشتم،کمکم کرد مانتو وشال بپوشم،دستمو گرفت با هم رفتیم بیرون،همه بدنم میلرزید،هومن دستشو دورکمرم انداخت،سرمو به بازوش تکیه دادم، نگاهی به جمعیت مست کردم،چشمم خورد به خشایار که با تعجب به هومن نگاه میکرد،با وجود هومن از اونم نمیترسیدم،خبری از نادیا نبود،بهتر بره بمیره دختر عوضی.
    هومن برام یه اسطوره شده بود،کسی که همیشه حمایتم میکنه،بدون هیچ چشمداشتی.
    از در خونه که اومدم بیرون،نفس عمیق کشیدم،وبا نفسم بغضمم ترکید،نشستم کنار دیوار و گریه کردم،هومن نشست جلوم،بی صدا نگام کرد،خدایا چقدر تنها بودم،چقدر به یه تکیه گاه به یه اغوش امن محتاجم،کاش پدرو مادرم زنده بودن،کاش بودن،حاضر بودم همه حرفاشون گوش بدم غلط یا درست ولی این همه تنها نبودم.
    هومن:حنانه
    تمام تنم میلرزید،سرمو بلند کردم،نگاش کردم،نمیدونم تو نگام چی دید،شاید همه تنهایامو،اومد جلوتر،کشیدم تو بغلش،سرمو گذاشت رو سینه اش نوازشم کرد،اون چیزی که اون لحظه نیاز داشتم و چه خوب، که هومن بود.
    هومن:گریه نکن،تموم شد،من نمیذارم کسی بهت اسیب بزنه.
    نمیتونستمو نمیخواستم حرف بزنم آغوش گرمش بهترین جای دنیا بود.


  9. Top | #19

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    مهر 1391
    نوشته ها
    376
    میانگین پست در روز
    0.54
    محل سکونت
    یه جایی میان زمین و آسمان
    تشکر از کاربر
    1,466
    تشکر شده 38,943 در 367 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    هومن:بلند شو حنانه،باید بریم.
    زیربغلمو گرفت، رفتیم سمت ماشینش،درو برام باز کرد،نشستم،خودشم نشست،ماشین رو روشن کرد،رفتیم تو خیابون همه جا خلوت بود،نگاه به ساعتم کردم،دوازده و سی دقیقه،من تا الان اونجا چه غلطی میکردم،واقعا،خجالت میکشیدم به هومن نگاه کنم.نمیدونستم راجع بهم چه فکری میکنه.
    ماشین رو نگه داشت،پیاده شد رفت تو یه سوپری،منم چشمامو بستم سرمو تکیه دادم به صندلی،سردم بود،تازه یادم به ماشینم افتاد،که تو خیابون خونه نادیا بود،فردا با تاکسی میرم میارمش.
    درباز شد،هومن اومد داخل،از تو پاکت یه بطری اب در اورد باز کرد گرفت جلوم.
    هومن:بخور،بازم نطلبیده هستا.
    خندید،عاشق خندهای بی ریاش شدم.
    آب خوردم،یخ بود،متوجه لرز بدنم شد،کتش رو بیرون آورد انداخت رو شونه ام عطر خوبش تنمو گرم میکرد، بخاری هم روشن کرد،رفت سمت خونه.
    -اقا هومن؟
    هومن:بله؟
    -ممنونم،بخاطر همه چی.
    هومن:کار نکردم دیگه بهش فکر نکن،از این به بعد حرف شریکت رو خوب گوش کن.
    -چشم.
    هومن:آفرین شریک.
    -راستی،چه جوری این همه سریع رسیدی؟
    هومن:نرسیدم،همونجا بودم،پایین تو ماشین منتظر تو،دلم نگرانت بود،از این دختر خوشم نمیومد،میدونستم یه مهمونی ساده نیست.
    باورم نمیشد،تمام اون مدت،یکی اون بالا تو اسمونا مراقبم بود،یکی این پایین،من چقدر خوشبخت و احمقم.
    -ممنونم هومن ممنونم.
    با خنده نگام کرد،اولین بار در حالت عادی اسمشو صدا زدم.
    رسیدیم خونه،ماشین رو گذاشت تو پارکینگ رفتیم بالا،کلید بیرون آوردم،در بازکردم.
    هومن:حنانه خانم؟
    -بله؟
    هومن:من کلید جا گذاشتم،چیکار کنم حالا؟
    بیچاره به خاطر من،از خواب و زندگی افتاده.
    هومن:بیخیال میرم تو ماشین میخوابم.
    -توماشین یخ میزنی تا صبح،بیا تو خونه من.
    هومن:ولی
    -ولی نداره،من اعتمادی که به تو دارم به هیچکس ندارم.
    چندلحظه نگام کرد.
    هومن:ممنونم
    با هم رفتیم داخل،در بستم رفت رو یکی از مبلا نشست،معلوم بود خیلی خسته هست،رفتم تو اتاق که بی استفاده بود،از تو کمد دوتا پتو بالشت بیرون آوردم ورو زمین مرتب کردم،رفتم بیرون صداش زدم.
    -آقا هومن؟
    هومن:بله؟
    -بیاد تو این اتاق بخوابید.
    هومن:ممنونم ببخشید.
    -شما ببخش مزاحمت شدم،ببخش باید رو زمین بخوابی.
    هومن:اشکال نداره،فقط میشه یه لیوان آب برام بیاری؟
    رفتم یه پارچ اب یخ با یه لیوان گذاشتم تو سینی،در زدم رفتم داخل،دراز کشیده بود با دیدنم بلند شد.
    هومن:ممنون
    لامپ اتاق رو خاموش کردم،درم بستم رفتم تو اتاقم،رو تخت دراز کشیدم،اینقدر به حوادث اون مدت فکر کردم که خوابم برد.


  10. Top | #20

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    مهر 1391
    نوشته ها
    376
    میانگین پست در روز
    0.54
    محل سکونت
    یه جایی میان زمین و آسمان
    تشکر از کاربر
    1,466
    تشکر شده 38,943 در 367 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض اتش زیر خاکستر

    هومن
    باورم نمیشد،الان اینقدر نزدیک به حنانه باشم،فقط یه دیوار فاصلمون بود،ولی با اعتمادی که به من داشت،اندازه یه دیوار فولادی بین خودم و اون فاصله انداخت،من دوسش داشتم،نمیخواستم اسیب ببینه،هیچوقت،ولی لعنتی لجباز به حرفم گوش نمیده،اگه امشب اونجا نبودم چه اتفاقی براش میفتاد،الان اینقدر اروم تو اتاقش نبود،کاش میتونستم و قدرت اینو داشتم بهش بگم،دوسش دارم،چقدر اروم بودم وقتی تو بغلم گریه میکرد،این یعنی منو قبول داشت،اعتمادش خیلی برام مهم بود،خیلی.
    اینقدر فکر کردم که خوابم برد.
    صبح،با صدای الارم گوشیم بیدار شدم،سریع قطعش کردم،ساعت 8 بود،بلند شدم رفتم،دستشویی،یه آب به صورتم زدم،اومدم بیرون،رفتم تو آشپزخونه،میز صبحانه رو براش اماده کردم،پنیر و کره و مربا و عسل و ابمیوه،کلیدشو برداشتم رفتم نونوایی،اگه یکی از همسایه ها منو اونجا میدید،کلی نقل مجلس میشدیم.
    ازنونوایی دوتا نون بربری گرفتم و برگشتم،،تو راهرو حواسم بود که کسی متوجه نشه،هرچند اونوقت صبح اکثرا خواب بودن یا از ترس ترافیک خیلی زود زده بودن بیرون.
    در باز کردم نون گذاشتم رو میز،رفتم پشت در اتاقش در زدم.
    -حنانه خانم؟بیداری؟
    حنانه:اره بیدارم.
    -سلام،صبح بخیر،سریع صبحانتو بخور اماده شو بریم بوتیک.
    حنانه دراتاق رو باز کرد،چه با مزه بود قیافش با اون چشمای پر از خوابش.
    حنانه:سلام،صبح بخیر،باشه الان اماده میشم.
    -بیا اول صبحانه بخور،منم برم لباسمو عوض کنم.
    حنانه:باشه.
    از خونه رفتم بیرون،در آپارتمان خودمون رو زدم،مامانم با سرزنش نگام کرد.
    -سلام،صبح زیبات بخیر مادر خوشکلم.
    مادر:زبون نریز،کجا بودی دیشب.
    -خونه یکی از دوستام بودم،دیر وقت اومدم،کلید جا گذاشتم،رفتم تو ماشین خوابیدم.
    چشماش مهربون شد،قربون دل ساده ات بشم.
    مادر:بیا تو بمیرم،خب بیدارم میکردی،سرما تو ماشین خوابیدی چیکار بیا تو.
    ***
    دست و صورتمو شستم،مسواک زدم اومدم تو آشپزخونه،کلی ذوق کردم،یه صبحانه مفصل و نون گرم،دست طلا هومن جون،عاشقتم پسر،منو این همه مدیون نکن.
    با اشتها صبحانمو خوردم،برای عشقمم،یه لقمه گرفتم گذاشتم تو نایلون،ساعت 9 در زد،در باز کردم،لباسشو عوض کرده بود،با لبخند نگام میکرد،در بستم و با هم سوار اسانسور شدیم.
    -ممنونم،برای صبحانه،حسابی داری مدیونم میکنی.
    هومن:این حرفو نزن،تو هیچ دینی به من نداری،خیالت راحت.
    از جلو در پارکینگ که رد شدیم با تعجب نگاش کردم.
    هومن:با تاکسی میریم،ماشینت رو برداری.
    -مرسی،اصلا یادم نبود.
    تا سر خیابون رفتیم،یه تاکسی دربست کرد،رفتیم سمت خونه نادیا.
    تو راه لقمه صبحانه رو بیرونآوردم گرفتم جلوش.
    هومن:این چیه؟
    -صبحانه ای که خودت اماده کردی نخوردی.
    لبخند ارومی زد.
    هومن:ممنونم.
    احساس زنی رو داشتم که برای شوهرش غذا اماده کرده،چه حس خوبی بود.
    رسیدیم تو اون خیابون نحس،از تاکسی پیاده شدیم رفتیم،سمت ماشین،سوار شدیم رفتیم پاساژ.
    روزها وهفته ها میگذشت،من وهومن،همچنان مثل دوتا دوست،مثل دوتا شریک با هم بودیم،رابطمون گرم تر شده بود ولی حریما هنوز رعایت میشد،خب زندگی فراز و نشب داره،همیشه زندگی رو دور خوب نیست،اگه بود که هیجانی نداشت،ولی فرازو نشیبای زندگی من خیلی سخت تر از این حرفا بود.


صفحه 2 از 16 نخستنخست 12345612 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. دانلود رمان آتش زیر خاکستر | مریم-نازنین کاربر انجمن
    توسط مریم-نازنین در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1392,10,18, ساعت : 12:37
  2. آتش زیر خاکستر | مریم-نازنین کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
    توسط مریم-نازنین در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 6
    آخرین نوشته: 1392,03,20, ساعت : 22:16
  3. رمان عروس خون بس | مریم-نازنین کاربر انجمن
    توسط مریم-نازنین در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 121
    آخرین نوشته: 1391,11,03, ساعت : 14:08
  4. رمان شبنم عشق | مریم-نازنین کاربر انجمن
    توسط مریم-نازنین در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 58
    آخرین نوشته: 1391,10,08, ساعت : 10:27

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •