ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
دیگه نمیتونم بگم که پسرم نیستی!
جشنامه

asiatech



نودهشتیا
صفحه 1 از 21 1234511 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 204
  1. Top | #1

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    نوشته ها
    455
    میانگین پست در روز
    0.61
    محل سکونت
    بین زمین وآسمون
    تشکر از کاربر
    1,375
    تشکر شده 1,195 در 379 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض دیگه نمیتونم بگم که پسرم نیستی!

    دیگه نمیتونم بگم که پسرم نیستی!

    [IMG][/IMG]

    صدای سامان رو از یه فاصله دور می شنیدم : مامان حواست به منه؟
    بغضم رو قورت دادم و با صدای گرفته ای گفتم: به آرزو در مورد پدرت چی گفتی؟
    سامان با کلافگی سری تکون داد.نمیخواست در موردش حرف بزنه.زیر لب گفت: من قبلا به آرزو گفتم که تو سرپرستی منو به عهده گرفتی و بزرگم کردی. اون همه چیزو میدونه!
    اشک داشت به چشام هجوم می آورد. نه سامان...حتی خود تو هم همه چیز رو نمیدونی...تو هیچی نمیدونی!
    صدای زنگ گوشی سامان توی اتاق پیچید. گوشیشو جواب داد و از اتاق رفت بیرون. ساعت 8 بود.کیفم رو گرفتم و چادرم رو روی سرم کشیدم. این چادر تو این سالها شاید کمی محافظ بود برای زن متارکه شده ای که اسمی در شناسنامه اش نداشت تا داد بزند:((جماعت...!من را ترک کرده اند. من چرا باید به دروغ به پسرم بگم که یه بچه پرورشگاهیه؟ من گناهی نداشتم...پسرم حرام زاده نیست.)) واقعا نیست؟ معلومه که نه...برای من که نیست.مگه من به میل خودم کاری کرده بودم که حلال و حرامش رو تعیین کنم؟! من فقط فریب خورده بودم.من فقط در دام مردی افتادم که به خوبی و خوش ذاتی شهرت داشت و هم حجره ای ها و همسایه هایش،حاج عباس حاج عباس از دهنشان نمی افتاد.حاج آقا...چه مسخره!!کاش همین آدمها میدانستند که حاجی خوش صفتشان چطور دختری 17 ساله رو که برای کمک و خیرات به او معرفی کرده بودند به بازی گرفته بود.درِخونه رو باز کردم و خم شدم تا کفشم رو بپوشم.
    -مامان تا کی میخوای کار کنی؟
    به سامان نگاه کردم. به چهار چوب در تکیه داده بود.با ناراحتی ادامه داد:میدونی چند نفر پشت سرم گفتن که این پسره دوزار غیرت نداره که میزاره مامانش با این وضع بیماریش بره کلفتی مردم رو بکنه!
    حرفش توی سرم کوبیده شد.گنگ شدم.با ناباوری تو چشاش خیره شدم و سرم رو به چپ و راست تکان دادم.حرفش تلخ بود.اونم فقط نگران حرف مردم بود نه من...اونم خجالت میکشید که بگن مادرش کلفتی میکنه...
    بی حرف و با عجله راه افتادم سمت در حیاط.دنبالم دوید و دستمو گرفت:مامان بخدا من...
    حرفش رو بریدم و به سختی گفتم:هیچوقت نزاشتم کسی بفهمه که شغل مادرت به قول تو کلفتیه!گفتم شعور مردم نمیرسه و ممکنه با حرفاشون ناراحتت کنن...نمیدونستم که...
    زهرخندی زدم و ادامه دادم:که یه روز پسرِ خودم انقدر با شعور میشه که از خدمتکار بودن مادرش خجالت بکشه...
    با خشونت دستمو از توی دستای شل شدش بیرون کشیدم و از در زدم بیرون.اشک از چشام میریخت...مهم نبود.یه عادت همیشگی هیچوقت مهم نیست!
    ساعت 4:30 بود که کارام تموم شد.با خستگی راه افتادم که خودمو به ایستگاه اتوبوس برسونم. از جلوی یه پاساژ رد میشدم که متوجه مرد ویلچری ای که از در بیرون می اومد نشدم و باهاش برخورد کردم.پلاستیک خریدی که روی پاش بود پخش زمین شد و محتویانش بیرون ریخت.روی زانوم نشستم و با معذرت خواهی کوتاهی وسایل پلاستیک رو جمع کردم و توش گذاشتم. سرم رو بلند کردم تا پلاستیک رو دوباره روی پاش بزارم. برای چند لحظه نگاهم با مرد ویلچری تلاقی کرد.بهت زده به او خیره شدم.خاطرات سالها پیش با سرعت از جلوی چشام عبور کرد.چشام ناباورانه به مردی خیره شده بود که با زندگی من قمار کرد...صداها و حرفهای گذشته مثل دیالوگ های یک فیلم توی سرم پیچید:خب دختر جون اسمت چیه؟...راحت باش...میتونی منو عباس صدا کنی...میدونی که من سن زیادی ندارم...میخوام دستتو بگیرم. البته باید دختر حرف گوش کنی باشی! دختر جون به من اعتماد کن. میدونی که،من معتمد محله ام...
    سرم رو توی دستام فشردم.اونم با ناباوری نگام میکرد...لباش تکون میخورد ولی صدایی ازشون خارج نمیشد... . با نفرت نگامو ازش گرفتم و از جام بلند شدم.حس بدی همه ی وجودم رو به سرعت فرا می گرفت.
    -اِ خانم رحیمی شمایید؟
    سرم رو به سمت صدا برگردوندم.آرزو بود همراه سامان...دسته ی ویلچر مردک رو گرفت و بهم لبخند زد.به دست آرزو خیره شدم. دست سامان روی شونه ام نشست:مامان تو اینجا چیکار میکنی؟
    با گیجی واضطراب نگاهش کردم....سامان با هیجان اشاره ای کرد و گفت:مامان با حاج عباس پدرِ آرزو آشنا شدی؟
    با ترس رد اشاره ی دست سامان رو طی کردم و رسیدم به همون چیزی که ازش میترسیدم.
    حس کردم سطل آب سردی روی سرم خالی شد. به آرزو نگاه کردم.حالا می دونستم که چرا انقدر برام آشناست!
    چشام رو بستم ولی تصویر سامان پشت پلکم شکل گرفت.با عجز توی دلم زمزمه کردم:سامان...دیگه نمیتونم بگم که پسرم نیستی!


    پایان-آناهیتا.م

    بچه ها لطفا نظراتون رو برام بگین! خیلی بهش نیاز دارم...
    ویرایش توسط anahita MA4 : 1391,11,18 در ساعت ساعت : 15:57

  2. 198 کاربر از پست anahita MA4 تشکر کرده اند .

    !!!talkh , !i!elham!i! , "sun flower" , (mina) , **NAZGOL** , */maryam/* , *ElikA* , *rahaii* , *SAHAR.R* , *Silver Sun* , *آرتیستون* , *سورن* , *فندوق* , *مهلا* , -yalda- , . ماه بآنو . , ...BaHaR... , .: She :. , .:~LiYaN~:. , 6666j , abnos , adlay , alone shadow , AmirHossein_75 , amir_sh , aqua , Arezoo Khanoom , ariana*dreams , armin98 , Arshan-sl1 , asra_s.h , aynaz69 , aynaz76 , Badboy 4 ever , behnaz kia , behtarinha , bitabarfi , brightstar , •●بانـــو●• , cheeky parrot , darya_666 , DE2MISS , desert girl , dmoadeli , doorsan , Eagle.T , eli ab , FaKoGo , farisa , Faryad Zire Ab , fatemehirooni , fathemeh , forlorn , f_venus_74 , ghazal p , GI-I@Z@L , girl rain , hadis00 , hannanee , Heranosh , hilda_moonlight , jasmine.k , jnashenakhte , josephein , K i a n a , korda , kurda smahlt:< , Le!lY , M,GHALB , Ma Neli , maedeh angel , MAEDE❤❤❤ , mahdiyeh78 , mahsa.h.i , Mahsa313 , mahsan69 , Majid.M.K , makhmal_66 , Marjan MT4 , mary1 , maryam-pj , maryam_54632 , marzieh_h , melanie stryder , n.g.t.16 , naaafas , nacm7114 , Najme-97 , nana003 , Nashenase tanha , nasim3731 , nasim77 , nasrin44 , nazi_bec , negikomando , Negin joon , Niloofar-76 , nisra , noore mahtab , parand73 , paria mahan , parnein , pingo pingo , Pishi.73 , pitishka , raha6956 , Rehi 76 , rey rey , reyhan2 , rezvan74 , ronika_1994 , roya.tk , S @hel , Sam!ra , Sanaz khani , sara## , sara-2 , Sarah* , sara_96 , Sardar tanhaee , saye roshan , sayeh ninja , seepide , setare love , setayesh-a , sevina1 , shaghayegh91 , shivapatter , shoko pars , shsj , silver joojoo , simin.sh , sladans , soomita , sorme* , Sumi , Tabestoone , tala bala , tanen , tokio hotel , wolf-cry , WOLF7 , yalda1361 , yalda76 , yassii , _BAHRAM_ , _black Flood_ , _NoNasH_ , ~ ghazali ~ , ~ MaTi KhAnOoM ~ , ~ nikoO ~ , ~ElahE aB~ , ~kimia~ , ~Snowy G!rl~ , ~شب خیس~ , ×mahla.r:.: , ƦʘȤɅ , нαηιєн , اترون , ارتام جووون , ارزو :) , از چی بگم؟ , الهام77 , انه شرلی , بهار بارانی , بهاره.... , بی بیده , بیانکا , دختر ايران زمین , دختر مسافر , دختر گلی , دختربی حوصله , دریا 91 , دوچنت , رادمینا , سارا: , سعاد , سمانه92 , شادی* , شاه ماهی , فاطمه م.ا , فاطمه76 , فرشته ی تنها , مریم.j , مهتاب جونی , مهرساRD , نازنین جونم , نــازگــل , نفس71 , هلن سادات , وندا مهران , پارلاق گونش , پریا_0441 , کیمیا مهر , گل صبا , گل همیشه بهارم , • Niha • , ♥MahDieH♥

  3. Top | #2

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1389
    نوشته ها
    979
    میانگین پست در روز
    0.69
    محل سکونت
    500 متری ساحل
    تشکر از کاربر
    3,191
    تشکر شده 3,334 در 1,035 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    خیلی خیلی خیلی خیلی فوق العاده بود...........عالی...................اما واقعا ( اگه داستان واقعی بود) چه طوری می خواست به پسرش بگه ؟
    هر بار که کسی میرود
    هر بار که کسی خداحافظی میکند
    هر بار که باید فراموش کنم
    میگویم تجربه بد نیست !
    نباید بفهمد بدون او دیگر هیچ !
    دنیایم به آخر میرسد !
    باید خیال کند محکمم
    باید خیال کند این رابطه ها فقط تجربه اند !
    نباید بفهمد بخاطر نبودن اوست که درد میکشم !
    .
    .
    اما دیگر بریده ام !
    از تظاهر ...
    کاش میشد صادقانه میگفتم نرو !
    میگفتم لعنتی من "دوست دارم"



    از سا ختـــــــار دنـــیــــــــا

    اطلاع زیادی ندارمـــــــــ....

    ولــــــی من هم دوســــت داشتـــــــــم

    دنیـــــــــــای كســـــــی باشــــــــم...!!!






  4. 12 کاربر از پست *آرتیستون* تشکر کرده اند .


  5. Top | #3

    کاربر عادی


    تاریخ عضویت
    دی 1391
    نوشته ها
    13
    میانگین پست در روز
    0.02
    محل سکونت
    زیر بارون
    تشکر از کاربر
    21
    تشکر شده 18 در 9 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    من دوسش داشتم...غمگین بود ولی ازش خوشم اومد.
    مرسی
    ویرایش توسط Marjan MT4 : 1391,11,04 در ساعت ساعت : 23:13
    عشق که آپشن نداره...
    خودت باش...هر کی هم خوشش نیومد،نیومد...
    اینجا جای مجسمه سازی نیست!

  6. 5 کاربر از پست Marjan MT4 تشکر کرده اند .


  7. Top | #4

    کاربر عادی


    تاریخ عضویت
    بهمن 1390
    نوشته ها
    64
    میانگین پست در روز
    0.06
    محل سکونت
    تو خلاء
    تشکر از کاربر
    34
    تشکر شده 85 در 61 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    خیــلی خوب بود...مــــــــــــرسی!
    واقعا تاثیر گذار و عالی بود...

  8. 2 کاربر از پست FaKoGo تشکر کرده اند .


  9. Top | #5

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    شهریور 1391
    نوشته ها
    641
    میانگین پست در روز
    0.77
    محل سکونت
    TehRaN
    تشکر از کاربر
    6,289
    تشکر شده 6,547 در 760 پست
    حالت من
    Akhmoo
    اندازه فونت

    پیش فرض

    خیلی قشنگ بود
    میسی

  10. 2 کاربر از پست Le!lY تشکر کرده اند .


  11. Top | #6

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    دی 1390
    نوشته ها
    411
    میانگین پست در روز
    0.38
    محل سکونت
    نصف جهان
    تشکر از کاربر
    3,667
    تشکر شده 921 در 335 پست
    حالت من
    Akhmoo
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قشنگ بود .
    اتفاقا این موضوع ذهن منم بود که بچه های پرورشگاهی که نمیدونن خونواده هاشون کی هستن اگه یه موقع بخوان ازدواج کنن از کجا بدونن طرف از محارمشون نیست
    ممنون
    دنگ...
    دنگ...
    لحظه ها میگذرد.
    آنچه بگذشت، نمی آید باز.
    قصه ای هست که هرگز نتواند شد آغاز.
    ------------------------------------------------------------------------------------
    رمان هایی که دنبال میکنم:
    خالکوبی
    پوکر
    حواسم هست،حواست نیست
    تابوت تابوی من



    توصیه میکنم بخونین

  12. 7 کاربر از پست zemestune تشکر کرده اند .


  13. Top | #7

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    393
    میانگین پست در روز
    0.36
    محل سکونت
    *****
    تشکر از کاربر
    4,120
    تشکر شده 1,463 در 399 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    پیش فرض

    زیبا نوشته بودی. نثرشم ساده و روان بود. اما موضوعشو زیاد شنیدم ...
    ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯼ ﻭﺍﺭﻭﻧﻪ ﺍﺳﺖ : ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ \" ﮔﻨﺞ \" ، \" ﺟﻨﮓ \"
    ﻣﯿﺸﻮﺩ ! \" ﺩﺭﻣﺎﻥ \" ، \" ﻧﺎﻣﺮﺩ\" ﻭ \"ﻗﻬﻘﻬﻪ \" ، \"ﻫﻖ ﻫﻖ \"! ﺍﻣﺎ \" ﺩﺯﺩ \"
    ﻫﻤﺎﻥ \" ﺩﺯﺩ \" ﻭ \" ﺩﺭﺩ\" ﻫﻤﺎﻥ \" ﺩﺭﺩ\" ﻭ \" ﮔﺮﮒ \" ﻫﻤﺎﻥ \" ﮔﺮﮒ !......
    ...\" ﺁﺭﯼ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯼ ﻭﺍﺭﻭﻧﻪ ،ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﯽ ﮐﻪ \"ﻣﻦ \" ، \" ﻧﻢ\"
    ﺯﺩﻩ ﺍﺳﺖ ، \" ﯾﺎﺭ\" ، \" ﺭﺍﯼ \" ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ، \" ﺭﺍﻩ \" ﮔﻮﯾﯽ \" ﻫﺎﺭ\"
    ﺷﺪﻩ ﻭ \" ﺭﻭﺯ\" ﺑﻪ \" ﺯﻭﺭ\" ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ ... \" ﺁﺷﻨﺎ \" ﺭﺍ ﺟﺰ ﺩﺭ \" ﺍﻧﺸﺎ \" ﻧﻤﯽ
    ﺑﯿﻨﯽ ﻭ ﭼﻪ ... \"ﺳﺮﺩ \" ﺍﺳﺖ ﺍﯾﻦ \" ﺩﺭﺱ\" ﺯﻧﺪﮔﯽ !!! ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ
    \" ﻣﺮﮒ\" ﺑﺮﺍﯾﻢ \" ﮔﺮﻡ \" ﻣﯿﺸﻮﺩ ... ﭼﺮﺍ ﮐﻪ \" ﺩﺭﺩ\" ﻫﻤﺎﻥ \" ﺩﺭﺩ \"
    ﺍﺳﺖ . .

  14. 3 کاربر از پست brightstar تشکر کرده اند .


  15. Top | #8

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    آذر 1391
    نوشته ها
    455
    میانگین پست در روز
    0.61
    محل سکونت
    بین زمین وآسمون
    تشکر از کاربر
    1,375
    تشکر شده 1,195 در 379 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط brightstar نمایش پست ها
    زیبا نوشته بودی. نثرشم ساده و روان بود. اما موضوعشو زیاد شنیدم ...
    آره خب شاید حق با تو باشه...قبول دارم.
    بهرحال مرسی به خاطر نظرت و مرسی که نوشته ام رو خوندی!

  16. 2 کاربر از پست anahita MA4 تشکر کرده اند .


  17. Top | #9

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    آبان 1391
    نوشته ها
    698
    میانگین پست در روز
    0.91
    تشکر از کاربر
    26,082
    تشکر شده 30,526 در 715 پست
    حالت من
    khabalood
    اندازه فونت

    پیش فرض

    عالی بود
    مصداقی از زندگی خیلی از ما ادما که گول همجنسایه به ظاهر خوب ومعتمدمونو میخوریم
    یه دنیا مرسی
    واقعا نیازه بعضی وقتا حقایق تلخ هم گفته شه
    یک جایی میرسد که آدم دست به خودکشی میزند... نه اینکه یه تیغ بردارد رگش رابزند... نه!!! قید احساسش را میزند
    ______________________________












  18. کاربر زیر از پست *سورن* تشکر کرده است .


  19. Top | #10

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    دی 1391
    نوشته ها
    852
    میانگین پست در روز
    1.18
    محل سکونت
    ک ر ج
    تشکر از کاربر
    3,695
    تشکر شده 1,106 در 733 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    خیلی عالی بود ولی واقعیت بود ایا؟
    در هر صورت خیلی با محتوا بود ممنون
    به بعضیا باس گفت:نه عزیزم...اینجا نه!...اینجا زندگیه منه...توالت اون طرفه!...

  20. کاربر زیر از پست mozhgan.m72 تشکر کرده است .


صفحه 1 از 21 1234511 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. من خسته شدم دیگه نمیتونم راه بیام
    توسط ashkannia در انجمن حیوانات ، پرندگان و ...
    پاسخ ها: 16
    آخرین نوشته: 1391,11,26, ساعت : 20:10
  2. نمیدونم این مطلبو کجا خوندم ،دیگه نمیتونم پیداش کنم...!!!
    توسط shahang در انجمن حیوانات ، پرندگان و ...
    پاسخ ها: 8
    آخرین نوشته: 1391,08,24, ساعت : 06:50
  3. دیگه نمیتونم بیشتر از این چشمامو باز نگه دارم!!!!
    توسط shahang در انجمن حیوانات ، پرندگان و ...
    پاسخ ها: 31
    آخرین نوشته: 1391,08,21, ساعت : 18:54
  4. آخ چه پنیر خوشمزه ی بود دیگه نمیتونم بخورم...
    توسط گل ارکیده در انجمن حیوانات ، پرندگان و ...
    پاسخ ها: 7
    آخرین نوشته: 1391,04,27, ساعت : 15:43
  5. آخی چه میوه خوشمزه ی بود دیگه نمیتونم بخورم الان میترکم
    توسط گل ارکیده در انجمن حیوانات ، پرندگان و ...
    پاسخ ها: 8
    آخرین نوشته: 1391,04,22, ساعت : 16:26

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •