بازگشت   نودهشتیا > فرهنگ و هنر > شعر و ادبیات > داستان های کوتاه و حکایات > داستان های کوتاه کاربران سایت

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲ بهمن ۱۳۹۱, ۰۹:۲۶ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
anahita MA4 آواتار ها
 
anahita MA4 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +35 امتیاز     
پیش فرض دیگه نمیتونم بگم که پسرم نیستی!

دیگه نمیتونم بگم که پسرم نیستی!

[IMG][/IMG]

صدای سامان رو از یه فاصله دور می شنیدم : مامان حواست به منه؟
بغضم رو قورت دادم و با صدای گرفته ای گفتم: به آرزو در مورد پدرت چی گفتی؟
سامان با کلافگی سری تکون داد.نمیخواست در موردش حرف بزنه.زیر لب گفت: من قبلا به آرزو گفتم که تو سرپرستی منو به عهده گرفتی و بزرگم کردی. اون همه چیزو میدونه!
اشک داشت به چشام هجوم می آورد. نه سامان...حتی خود تو هم همه چیز رو نمیدونی...تو هیچی نمیدونی!
صدای زنگ گوشی سامان توی اتاق پیچید. گوشیشو جواب داد و از اتاق رفت بیرون. ساعت 8 بود.کیفم رو گرفتم و چادرم رو روی سرم کشیدم. این چادر تو این سالها شاید کمی محافظ بود برای زن متارکه شده ای که اسمی در شناسنامه اش نداشت تا داد بزند:((جماعت...!من را ترک کرده اند. من چرا باید به دروغ به پسرم بگم که یه بچه پرورشگاهیه؟ من گناهی نداشتم...پسرم حرام زاده نیست.)) واقعا نیست؟ معلومه که نه...برای من که نیست.مگه من به میل خودم کاری کرده بودم که حلال و حرامش رو تعیین کنم؟! من فقط فریب خورده بودم.من فقط در دام مردی افتادم که به خوبی و خوش ذاتی شهرت داشت و هم حجره ای ها و همسایه هایش،حاج عباس حاج عباس از دهنشان نمی افتاد.حاج آقا...چه مسخره!!کاش همین آدمها میدانستند که حاجی خوش صفتشان چطور دختری 17 ساله رو که برای کمک و خیرات به او معرفی کرده بودند به بازی گرفته بود.درِخونه رو باز کردم و خم شدم تا کفشم رو بپوشم.
-مامان تا کی میخوای کار کنی؟
به سامان نگاه کردم. به چهار چوب در تکیه داده بود.با ناراحتی ادامه داد:میدونی چند نفر پشت سرم گفتن که این پسره دوزار غیرت نداره که میزاره مامانش با این وضع بیماریش بره کلفتی مردم رو بکنه!
حرفش توی سرم کوبیده شد.گنگ شدم.با ناباوری تو چشاش خیره شدم و سرم رو به چپ و راست تکان دادم.حرفش تلخ بود.اونم فقط نگران حرف مردم بود نه من...اونم خجالت میکشید که بگن مادرش کلفتی میکنه...
بی حرف و با عجله راه افتادم سمت در حیاط.دنبالم دوید و دستمو گرفت:مامان بخدا من...
حرفش رو بریدم و به سختی گفتم:هیچوقت نزاشتم کسی بفهمه که شغل مادرت به قول تو کلفتیه!گفتم شعور مردم نمیرسه و ممکنه با حرفاشون ناراحتت کنن...نمیدونستم که...
زهرخندی زدم و ادامه دادم:که یه روز پسرِ خودم انقدر با شعور میشه که از خدمتکار بودن مادرش خجالت بکشه...
با خشونت دستمو از توی دستای شل شدش بیرون کشیدم و از در زدم بیرون.اشک از چشام میریخت...مهم نبود.یه عادت همیشگی هیچوقت مهم نیست!
ساعت 4:30 بود که کارام تموم شد.با خستگی راه افتادم که خودمو به ایستگاه اتوبوس برسونم. از جلوی یه پاساژ رد میشدم که متوجه مرد ویلچری ای که از در بیرون می اومد نشدم و باهاش برخورد کردم.پلاستیک خریدی که روی پاش بود پخش زمین شد و محتویانش بیرون ریخت.روی زانوم نشستم و با معذرت خواهی کوتاهی وسایل پلاستیک رو جمع کردم و توش گذاشتم. سرم رو بلند کردم تا پلاستیک رو دوباره روی پاش بزارم. برای چند لحظه نگاهم با مرد ویلچری تلاقی کرد.بهت زده به او خیره شدم.خاطرات سالها پیش با سرعت از جلوی چشام عبور کرد.چشام ناباورانه به مردی خیره شده بود که با زندگی من قمار کرد...صداها و حرفهای گذشته مثل دیالوگ های یک فیلم توی سرم پیچید:خب دختر جون اسمت چیه؟...راحت باش...میتونی منو عباس صدا کنی...میدونی که من سن زیادی ندارم...میخوام دستتو بگیرم. البته باید دختر حرف گوش کنی باشی! دختر جون به من اعتماد کن. میدونی که،من معتمد محله ام...
سرم رو توی دستام فشردم.اونم با ناباوری نگام میکرد...لباش تکون میخورد ولی صدایی ازشون خارج نمیشد... . با نفرت نگامو ازش گرفتم و از جام بلند شدم.حس بدی همه ی وجودم رو به سرعت فرا می گرفت.
-اِ خانم رحیمی شمایید؟
سرم رو به سمت صدا برگردوندم.آرزو بود همراه سامان...دسته ی ویلچر مردک رو گرفت و بهم لبخند زد.به دست آرزو خیره شدم. دست سامان روی شونه ام نشست:مامان تو اینجا چیکار میکنی؟
با گیجی واضطراب نگاهش کردم....سامان با هیجان اشاره ای کرد و گفت:مامان با حاج عباس پدرِ آرزو آشنا شدی؟
با ترس رد اشاره ی دست سامان رو طی کردم و رسیدم به همون چیزی که ازش میترسیدم.
حس کردم سطل آب سردی روی سرم خالی شد. به آرزو نگاه کردم.حالا می دونستم که چرا انقدر برام آشناست!
چشام رو بستم ولی تصویر سامان پشت پلکم شکل گرفت.با عجز توی دلم زمزمه کردم:سامان...دیگه نمیتونم بگم که پسرم نیستی!


پایان-آناهیتا.م

بچه ها لطفا نظراتون رو برام بگین! خیلی بهش نیاز دارم...

ویرایش توسط anahita MA4 : ۱۸ بهمن ۱۳۹۱ در ساعت ۰۳:۵۷ بعد از ظهر
anahita MA4 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
!!!talkh, !i!elham!i!, "sun flower", (mina), **NAZGOL**, */maryam/*, *ElikA*, *rahaii*, *SAHAR.R*, *Silver Sun*, *آرتیستون*, *سورن*, *فندوق*, *مهلا*, -yalda-, ...BaHaR..., .: She :., .:~LiYaN~:., 6666j, abnos, adlay, AmirHossein_75, amir_sh, aqua, Arezoo Khanoom, ariana*dreams, armin98, Arshan-sl1, aynaz69, aynaz76, Badboy 4 ever, behnaz kia, behtarinha, brightstar, •●بانـــو●•, cheeky parrot, darya_666, DE2MISS, desert girl, dmoadeli, Eagle.T, eli ab, FaKoGo, farisa, Faryad Zire Ab, fatemehirooni, fathemeh, forlorn, f_venus_74, ghazal p, GI-I@Z@L, girl rain, hadis00, hannanee, Heranosh, hilda_moonlight, jasmine.k, jnashenakhte, josephein, korda, kurda smahlt:<, Le!lY, M,GHALB, Ma Neli, maedeh angel, MAEDE❤❤❤, Mah BanU ☾, mahdiyeh78, mahsa.h.i, Mahsa313, Majid.M.K, makhmal_66, Marjan MT4, mary1, maryam-pj, maryam_54632, marzieh_h, melanie stryder, n.g.t.16, naaafas, nacm7114, Najme-97, nana003, Nashenase tanha, nasim3731, nasrin44, nazi_bec, negikomando, Negin joon, nisra, noore mahtab, parand73, paria mahan, pingo pingo, Pishi.73, pitishka, raha6956, Rehi 76, rey rey, reyhan2, rezvan74, ronika_1994, roya.tk, S @hel, Sam!ra, sara-2, Sarah*, sara_96, saye roshan, sayeh ninja, setare love, setayesh-a, shaghayegh91, shivapatter, shoko pars, shsj, silver joojoo, sladans, soomita, sorme*, Sumi, Tabestoone, tala bala, tokio hotel, wolf-cry, yalda1361, yassii, _BAHRAM_, _black Flood_, _NoNasH_, ~ ghazali ~, ~ MaTi KhAnOoM ~, ~ nikoO ~, ~ElahE aB~, ~kimia~, ~Snowy G!rl~, ~شب خیس~, ×mahla.r:.:, ƦʘȤɅ, нαηιєн, اترون, ارتام جووون, ارزو :), از چی بگم؟, الهام77, انه شرلی, بهار بارانی, بی بیده, بیانکا, دختر ايران زمین, دختر مسافر, دختر گلی, دختربی حوصله, دریا 91, دوچنت, سارا:, سعاد, شادی*, شاه ماهی, فاطمه م.ا, فاطمه76, فرشته ی تنها, مریم.j, مهتاب جونی, مهرساRD, نازنین جونم, نــازگــل, نفس71, هلن سادات, وندا مهران, پریا_0441, کیمیا مهر, گل صبا, گل همیشه بهارم, • Niha •

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۲ بهمن ۱۳۹۱, ۰۹:۳۳ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
*آرتیستون* آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

خیلی خیلی خیلی خیلی فوق العاده بود...........عالی...................اما واقعا ( اگه داستان واقعی بود) چه طوری می خواست به پسرش بگه ؟



هر بار که کسی میرود
هر بار که کسی خداحافظی میکند
هر بار که باید فراموش کنم
میگویم تجربه بد نیست !
نباید بفهمد بدون او دیگر هیچ !
دنیایم به آخر میرسد !
باید خیال کند محکمم
باید خیال کند این رابطه ها فقط تجربه اند !
نباید بفهمد بخاطر نبودن اوست که درد میکشم !
.
.
اما دیگر بریده ام !
از تظاهر ...
کاش میشد صادقانه میگفتم نرو !
میگفتم لعنتی من "دوست دارم"



از سا ختـــــــار دنـــیــــــــا

اطلاع زیادی ندارمـــــــــ....

ولــــــی من هم دوســــت داشتـــــــــم

دنیـــــــــــای كســـــــی باشــــــــم...!!!





*آرتیستون* آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲ بهمن ۱۳۹۱, ۰۹:۳۵ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
Marjan MT4 آواتار ها
 
Marjan MT4 به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

من دوسش داشتم...غمگین بود ولی ازش خوشم اومد.
مرسی



عشق که آپشن نداره...
خودت باش...هر کی هم خوشش نیومد،نیومد...
اینجا جای مجسمه سازی نیست!

ویرایش توسط Marjan MT4 : ۴ بهمن ۱۳۹۱ در ساعت ۱۱:۱۳ بعد از ظهر
Marjan MT4 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲ بهمن ۱۳۹۱, ۰۹:۴۰ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
FaKoGo آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

خیــلی خوب بود...مــــــــــــرسی!
واقعا تاثیر گذار و عالی بود...
FaKoGo آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲ بهمن ۱۳۹۱, ۰۹:۴۲ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
Banned
 
Le!lY آواتار ها
 
Le!lY به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

خیلی قشنگ بود
میسی
Le!lY آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲ بهمن ۱۳۹۱, ۰۹:۴۹ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
zemestune آواتار ها
 
zemestune به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

قشنگ بود .
اتفاقا این موضوع ذهن منم بود که بچه های پرورشگاهی که نمیدونن خونواده هاشون کی هستن اگه یه موقع بخوان ازدواج کنن از کجا بدونن طرف از محارمشون نیست
ممنون



دنگ...
دنگ...
لحظه ها میگذرد.
آنچه بگذشت، نمی آید باز.
قصه ای هست که هرگز نتواند شد آغاز.
------------------------------------------------------------------------------------
رمان هایی که دنبال میکنم:
خالکوبی
پوکر
حواسم هست،حواست نیست
تابوت تابوی من



توصیه میکنم بخونین
zemestune آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲ بهمن ۱۳۹۱, ۱۰:۰۰ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
brightstar آواتار ها
 
brightstar به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

زیبا نوشته بودی. نثرشم ساده و روان بود. اما موضوعشو زیاد شنیدم ...



مگر میشود؟؟؟

زندگی مرا بهم ریخته آفریده باشد

خدای دانه های انار!!!


"خدایا شکرت"
brightstar آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۳ بهمن ۱۳۹۱, ۰۴:۲۱ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
anahita MA4 آواتار ها
 
anahita MA4 به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط brightstar نمایش پست ها
زیبا نوشته بودی. نثرشم ساده و روان بود. اما موضوعشو زیاد شنیدم ...
آره خب شاید حق با تو باشه...قبول دارم.
بهرحال مرسی به خاطر نظرت و مرسی که نوشته ام رو خوندی!
anahita MA4 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۳ بهمن ۱۳۹۱, ۰۷:۴۵ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
*سورن* آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

عالی بود
مصداقی از زندگی خیلی از ما ادما که گول همجنسایه به ظاهر خوب ومعتمدمونو میخوریم
یه دنیا مرسی
واقعا نیازه بعضی وقتا حقایق تلخ هم گفته شه



یک جایی میرسد که آدم دست به خودکشی میزند... نه اینکه یه تیغ بردارد رگش رابزند... نه!!! قید احساسش را میزند
______________________________











*سورن* آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۳ بهمن ۱۳۹۱, ۰۸:۱۳ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
mozhgan.m72 آواتار ها
 
mozhgan.m72 به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

خیلی عالی بود ولی واقعیت بود ایا؟
در هر صورت خیلی با محتوا بود ممنون



به بعضیا باس گفت:نه عزیزم...اینجا نه!...اینجا زندگیه منه...توالت اون طرفه!...
mozhgan.m72 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
من خسته شدم دیگه نمیتونم راه بیام ashkannia حیوانات ، پرندگان و ... 16 ۲۶ بهمن ۱۳۹۱ ۰۸:۱۰ بعد از ظهر
نمیدونم این مطلبو کجا خوندم ،دیگه نمیتونم پیداش کنم...!!! shahang حیوانات ، پرندگان و ... 8 ۲۴ آبان ۱۳۹۱ ۰۶:۵۰ قبل از ظهر
دیگه نمیتونم بیشتر از این چشمامو باز نگه دارم!!!! shahang حیوانات ، پرندگان و ... 31 ۲۱ آبان ۱۳۹۱ ۰۶:۵۴ بعد از ظهر
آخ چه پنیر خوشمزه ی بود دیگه نمیتونم بخورم... گل ارکیده حیوانات ، پرندگان و ... 7 ۲۷ تير ۱۳۹۱ ۰۳:۴۳ بعد از ظهر
آخی چه میوه خوشمزه ی بود دیگه نمیتونم بخورم الان میترکم گل ارکیده حیوانات ، پرندگان و ... 8 ۲۲ تير ۱۳۹۱ ۰۴:۲۶ بعد از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۳:۳۷ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا