این داستان رو نمی دونم از کی شنید ... نه اینکه ندونم ولی خب :wink:
بریم سر وقت داستان
یه روز یه پسر عاشق یه دختر می شه و ازش می خواد که باهاش ازدواج کنه :idea:
دختر هم که کلی پولدار بوده میگه نه و پسره کلی خواهش ../ دختره بازم نه ... باز پسره خواهش ... دختره : به یه شرط
پسره لبخندی روی لبهاش نشست و نشنیده شرط دختره رو قبول کرد ... شرط این بود که پسره باید 100 شب می رفت زیر پنجره ی دختره و اواز می خوند
پسره 99 شب این کار رو کرد و هر شب رفت زیر پنجره و کلی اواز خوند ولی شب صدم نرفت ... دختره خیلی منتظر موند تا اون پسره بیاد و واسش اواز بخونه ....
هیچ وقت کسی نفهمید چرا اون پس اخرین شب غیبش زد