| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: زیر این آبی آرام بلند
نوشته ها: 1,177
(View Stats)
تشکرها: 26,904
تشکر شده 5,523 بار در 707 پست
| پست معمولی : +2 امتیاز منبع:رمانکـــــــده قسمت اول با صدای زنگ تلفن هیجان زده از جا بلند شدم و گوشی رو برداشتم بلکه... - الو... - درسا... سلام دخترم آهی کشیدم و گفتم : - سلام مامان ... چطوری؟؟ خوش میگذرونی بدون ما؟ - نه بابا چه خوشی... باباتون پدرمو درآورده . از این غرفه به اون غرفه...گفتم یه زنگ بزنم ببینم تو و درتا چی کار میکنید... -من داشتم رمان میخوندم درتا هم داره خودشو تو آینه نگاه میکنه...میخوای باهاش صحبت کنی؟ - نه فعلا برم دنبال بابت باز گمش کردم... شب از هتل بهتون زنگ میزنم. مراقب خودت باش عزیزم. - چشم مامان... شما هم همینطور. وقتی گوشی رو گذشتم درتا طبق معمول با سر و صدا اومد تو اتاق دستم رو گرفت و با هیجان گفت : - زنگ زد زنگ زد؟؟؟ خوب چی گفت...؟ از هیجان و کنجکاویش به خنده افتادم و گفتم : - میخواست بدونه فضولش کیه... - اذیت نکن درسا... بگو چی گفت... روی صندلی نشستم و با بی حوصلگی گفتم : - اون نبود که... مامان بود ...فکر نمیکنم اون زنگ بزنه. آدم مغروری به نظر میومد... درتا پوزخندی زد و گفت : -اون مغرور نیست تو کم رویی.. این حرفی بود که درتا همیشه در مورد من میزد... نمیدونم شاید راست میگفت. از وقتی که یادم میاد کم حرف و آروم بودم و حتی در مورد هیچ چیز نظر نمیدادم. همیشه از اینکه حرف نسنجیده یا مسخرهای بزنم میترسیدم و اکثر مواقع سکوت میکردم. شاید همه اینها به دلیل کمبود اعتماد به نفسم بود. البته پدرم این اخلاق منو دوست داشت و میگفت این نشون دهنده سنگین بودن و غرور منه. همیشه میگفت اگر حرف زدن نقره ، سکوت طلاست. و الحق که با این حرف درتا آتیش میگرفت. آخه درتا کاملا برعکس من بود. شیطون، شلوغ ، خوش مشرب و پر سر و صدا بود. با همه زود میجوشید و جلب توجه میکرد، به طوری که هر جای میرفتیم کسی منو نمیدید و همه فقط به درتا نگاه میکردن. همیشه آرزو میکردم مثل اون باشم در حالی که اون عاشق خودشه و دوست نداره جای هیچ کس دیگهای باشه... شاید تفاوت فاحش ما در قیافه و اخلاق این باشه که دو قلوهای همسان نیستیم. مثلا من قد بلند و لاغرم با موهای پر پشت مشکی و فر، چشمهای میشی درشت... درتا کمی از من کوتاه تر ، تپلتر و با نمک تر با موهای خرمایی براق و صاف و چشمهای عسلی... وقتی میخنده روی لپش گود میافته...شاید هیچ چیز یا هیچ کس رو تو این دنیا به اندازه خواهر کوچولوم (با تفاوت ده دقیقه) بیشتر دوست نداشته باشم... ادامه دارد... قلبی که به جستجوی رویاهایش برود هرگز رنج نخواهد کشید زیرا هر لحظه از این جستجو یک قدم نزدیک شدن به خدا و ابدیت است. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *aren*, *sara, .ELHAM., alikhademi, alonesachlie, ana-armin, anet, Anolin, asalcheshmak, asaman_1389, azima, behnazhmz, boolotooth, coral, daneshmand, Elen, farnaz58, farzanehmasoud, fatemehhhh, foggy, gandomsa, ghazale49, gheisareh, ghorbani, goleyakh117, harimeshgh, helik, Hella, hermine, hsdhsd, JonasRahimi, khale rize, lili5225, M&M_601, m0zhdeh, mahdiyeh, mahsadina, mahshid_3d, mahtab10, maniia, marjanagn, melijooon, meno, Mina, mina.p, m_h_n, nafas44, nahayat007, nedaj, P@rya, pardy, pr.delafrouz, reyhaneh25, rozi-91, rytu, safo, saharmn, saman84, samaneh60, sasa.shima, serentipiti, shiva joon, silverstar, sky20, soha.f, spoorg, TARANOMEMEHR, violet_kl, yasi88, yasi_69, yeshil, zahra.h, آبجی نیلوفر, آرشا, افروز جون, اهنگ, بهارجون, ترنج خاتون, حاجی بلا, شبنم, م.م.ر, ملیساا, منيژه, نیلوفر آبی, یگانه |
| محصولات فروشگاه بزرگ ایرانیان | |
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: زیر این آبی آرام بلند
نوشته ها: 1,177
(View Stats)
تشکرها: 26,904
تشکر شده 5,523 بار در 707 پست
| پست بسیار مفید : +7 امتیاز قسمت دوم چند روز پیش جلوی در دانشگاه انقدر منتظر درتا شدم که زیر پام علف سبز شد. جدیداً با یه پسری به اسم مهراد دوست شده و سر خیلی کلاسها حاضر نمیشه. میدونم اگه بابا بفهمه زنده نمیمونه، اما انقدر بی پرواست که به هیچ چیز اهمیت نمیده. بالاخره با هزار بدبختی موفق شدم با موبایلش تماس بگیرم وقتی گفت ۲ ساعت دیگه میاد با حرص گوشی رو قطع کردم و دوباره رفتم تو دانشگاه. رو یه صندلی نشستم و به ساعت رو به رو نگاه کردم ... کم کم احساس کردم خوابم گرفته و چشمهام سنگین شدن. چند تا صندلی کنار هم گذشتم و دراز کشیدم. نفهمیدم کی خوابم برد و کی با صدای یه نفر بیدار شدم. هنوز خوابم میومد و حسابی کسل بودم. با خشم نگاهی به مسبب این اتفاق انداختم. پسر قد بلند و خوش هیکلی بود که اگه درتا میدید میگفت : " این طرف بادی بیلدینگ کار میکنه". موهای مشکی و صافش رو با اوتو صاف کرده بود و خیلی شیک و قشنگ توی صورتش ریخته بود. چشمهای سیاه و شیطونی داشت که نمیشد ازشون دل بکنی... با این حال انقدر عصبانی بودم که به ظاهرش اهمیت نمیدادم. با تشر گفتم : - مشکلی هست؟؟؟ با تعجب از عصبانیتم گفت: - قصد جسارت نداشتم ... اما باید بهتون بگم که دانشگاه جای این کارها نیست... - جای کدوم کارها؟؟ - اینجا دختر پسرهای زیادی رد میشن. فکر میکنید مخصوصاً پسرها با دیدن دختری که با خیال راحت دراز کشیده چی میگن؟؟ خودم هم احساس بدی پیدا کرده بودم و هر آن امکان داشت که سرخ بشم اما خوب باید حاضر جوابی میکردم مثل درتا. - برای من مهم نیست که دیگران چه فکری میکنن یا چی میگن... درضمن من خلاف نکردم. خسته بودم خوابیدم...به شما هم هیچ ربطی نداره... - ظاهراً خانوادتون همونطوری که به شما شرم و حیا رو یاد ندادن طرز حرف زدن با دیگران رو هم یاد ندادن... - آقای محترم هر کس به خونوادی من توهین کنه باید تاوان سنگینی پرداخت کنه. پس بهتره که بیش از اینها مراقب خودتون باشید... یک دفعه حرکتی کرد که شوکه و بهتزده شدم. صورتشو انقدر بهم نزدیک کرد که خوردن نفس هاش به صورتم رو حس میکردم. با صدای ملایمی گفت: - اینجا رو ببین... دختر نحیف و ظریفی که پسری مثل منو تهدید میکنه. سعی کردم هل نکنم ... - پسرها عادت دارن که وقتی قدرت جواب دادن ندارن قدرت بدنیشونو به رخ دیگران بکشن... آقا پسر مهم زور بازوت نیس ... مهم اینه...( با اشاره به سرش ) که شما ازش بی بهره اید. انگار فهمیده بود که از این کارش بدم اومده چون با لذت از همون فاصلهٔ کم از من ایستاده بود و به من نگاه میکرد. کلاسرم رو زدم تو سینش و گفتم : - برو کنار... با پوزخندی گفت : - آدرس خونتونو بده ... کار دارم... میخوام با دسته گل خدمت پدر گرامیتون برسم... نگران نباش ... نمیام خواستگاریت... آخه با این اخلاقی که داری حالا حالاها رو دست بابایی... - رو دست بابا بودن صد هزار بار لذت بخش تر از تو خونه تو بودنه... خدا رو شکر که درتا با اومدنش به این بحث لعنتی خاتمه داد. و ظاهراً متوجه مزاحمت پسره شده بود. رو به پسره کرد و گفت : - آقا سامان ... درست حدس زدم؟؟ کسی به خواهر من توهین نمیکنه ... میفهمی چی میگم؟ چون برعکس خواهرم من اصلا صبر ندارم و متاسفانه اخلاق خیلی بدی دارم....پس برو رو پای مامی جونت بخواب بگو با موهات بازی کنه ، بچه سوسول... سامان نگاه عجیبی به درتا کرد و در کمال تعجب من هیچی نگفت. درتا لبخندی به من زد و گفت : - بریم ... ادامه دارد... ویرایش توسط zanbagh : ۱۵ شهريور ۱۳۸۹ در ساعت ۱۰:۴۸ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | $$$NAFAS, *aren*, *sara, .ELHAM., alikhademi, alonesachlie, ana-armin, anet, arzoo12, asalcheshmak, asalgole, asaman_1389, azima, b.maryam, behnazhmz, coral, daneshmand, Elen, farnaz58, farzanehmasoud, fatemehhhh, foggy, gandomsa, ghazale49, gheisareh, ghorbani, goleyakh117, harimeshgh, havva7, helik, Hella, hermine, hsdhsd, JonasRahimi, khale rize, lili5225, M&M_601, m0zhdeh, mahdiyeh, mahsadina, mahshid_3d, mahtab10, mahtaj, maniia, marjanagn, meno, Mina, mina.p, m_h_n, nafas44, nahayat007, nedaj, nilsa, P@rya, pardy, Qeen, reyhaneh25, rozi-91, rytu, saharmn, sasa.shima, sed_m, serentipiti, shiva joon, silverstar, smahmodi, soha.f, spoorg, TARANOMEMEHR, Tifani Jon, yasi_69, yeshil, zahra.h, آبجی نیلوفر, آرشا, اهنگ, بهارجون, ترنج خاتون, شبنم, م.م.ر, منيژه, کریستال, کمند, یگانه |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: زیر این آبی آرام بلند
نوشته ها: 1,177
(View Stats)
تشکرها: 26,904
تشکر شده 5,523 بار در 707 پست
| پست بسیار مفید : +8 امتیاز قسمت سوم تا سوار ماشین شدیم ، یک کلمه هم با درتا حرف نزدم حسابی از دستشعصبانی بودم ولی اون اصلا عین خیالش نبود و تو عالم عشقش سیر میکرد .بالاخره طاقتم طاق شد و با غیظ بهش پریدم: - خوش گذشت خانم ؟ -اره جای شما خالی ... - بیچاره استاد میندازت ها!! حد اقل سر کلاس این استاد این همه غیبت نکن ... - به گوره پدرش خندیدم می خواد چیکار کنه مثلا ؟ -خیلی بی بند و بار شدی درتا خیلی ... رسیدیم خونه و از خستگی رفتم و رو کاناپه غش کردم. همینجور که دراز کشیده بودم به این فکر کردم که اگر سامان، پسرهٔ عقدهای منو از خواب بیدار نمیکرد انقدر خسته و آشفته نبودام. اما خدایی عجب قیافهای داشت... چیه نکنه تو گلوت گیر کرده؟؟ گلوی من؟ نه بابا ... خیلی پرو بود... - درسا نهار چی داریم من خیلی گشنمه ... با بدخلقی گفتم: - زهر مار داریم ...با همونی که تا الان باهاش بودی کوفت می کردی ... - اوی خانم مواظب حرف زدنت باش ... - اوخ پرنسس حواسم نبود دارم در مورد شاهزاده رویاهاتون صحبت میکنمبنده را عفو بفرمائید ... - بخشیدم بیا این کیسه سکه طلا برای تو .. - پرنسس شما چه مهربونی اگه شاهزاده پرنسسی به مهربونی شما نداشت می خواست چی کار کنه ... با حرف من درتا شانه بالا انداخت و گفت : خوب کاری نداره سفارش میداد ... - و اگه پرنسس شاهزاده رو نداشت؟؟ راستی نمیترسی بهت خیانت کنه یا ولت کنه بره... - خوب بره به جهنم... مادرای دیگه هم پسرای خوشگلی دارن... با حرف درتا غش کردیماز خنده. تو دلم گفتم :تو عاشق نیستی درتا ... عشق برای تو پاک و مقدس نیست... با صدای غارو قور شکمامونگفتم: - درتا منم گشنمه چقدر پول داریم... زنگ بزن پیتزا بیارن ... - اخ جون زود تر می گفتی شماره رو گرفت ... - سلام اقا خشکله ...از صدات معلومه که بایدخیلی خوش قیافه باشی... - درتا بس کن بیچاره چیکارش داری می خوایی از کار بی کارش کنی درتا هم یه چشمک زد و سفارش رو داد و قطع کرد. -جون توعجب صدایی داشت آدم به هوس میافتاد ...نزاشتی یه پسر خوش صدا تور کنم ...کاش بهش میگفتم سفارشو خودش بیاره - مهراد بسته ... - اه گفتی مهراد قرار بود بهش زنگ بزنم... به سرعت گوشی رو بر داشت و به سمت اتاق رفت منم باز تنها روی کاناپه دراز کشیده و منتظر صدای در بودم که برم پیتزا ها رو بگیرم... - از یه طرف هم تو فکر این بودم که این همه پول تلفن رو کی می خواد ...بیچاره بابام... اهی کشیدم و چشمامو بستم... وقتی بلند شدمکه درتا دست به کمر بالای سرم بود... - این همه این یارو داره زنگ میزنه حواست کجاست دختر پاشو بیا اشپزخونه غذا بخوریم .. ای بابا پس چرا همچین شد انگار یه لحظه خوابم برد .. - درسا با من کاری نداری ...(نیم نگاهی به اتاقم انداخت) - اوه خانم خوشکله کجا با این عجله ؟ - با مهراد میریم بیرون ... شب هم دیر میام. نیومدم بخواب ... - اوی درتا حواست به خودت باشه من الان جای مامان هستم زود میری تا شب هم نشده بر می گردی -(با بیحالی )چشم ... - از اون چشم الکی ها بود ؟ اخه خواهره من الان ساعت ششه تا برسم پیش مهراد میشه هفت که هوا تاریکه .. می گی چیکار کنم ؟ - خوب عزیزم دیر نکنی گوشیتم جواب بده بی زحمت ... - از خوشحالی چشاش همچین برق زد که حد نداشت اومد بوسه ای گذاشت رو گونه هامو رفت... خوب بزار یکم خونه رو تمیز کنم ... از به صدا اومدن زنگ تلفن ترسیدم یک وقت مامان اینا باشن و بخوان با درتا هم صحبت کنن.... - سلام دختر عمه ... - تویی فرشاد(فرشاد پسر دایی منه .پسری نسبتا بلند قد و لاغربا چشم های درشت مشکی و مژهای بلند و لبهای نازک ...قیافه با نمکی داره) ! - به این زودی صدای ما رو فراموش کردی .. - نه بابا کی جرات داره ... چی شده زنگی به ما زدی .. - خیلی بی معرفتی دختر عمه. من این همه زنگ میزنم بی معرفت تو چرا زنگ نمی زنی ؟ - ببین تو رو خدا می خواستم تو رو محکوم کنم خودم اعدام شدم ... قه قه ی کرد و گفت: - ماشالله ...می بینم که زبون درازی های درتا رو تو هم اثر گذاشته .. - بیخودی حرف درتا رو نکش وسط... تو این دوره زمونه اگه از حقم دفاع نکنم که گرگا می خورنم ... خوب دیگه ادامه نده ..بگو ببینم چی کار داری ؟ - بابا گفت زنگ بزنم ببینم کاری ندارید چیزی کم و کسر ندارید ... - فدای دایی ..نه مرسی همه چی داریم تو خونه. مامان قبل این که بره یخچال رو پر کرده ... - درسا شب خونه اید ؟ - اره می خواستی کجا باشیم ؟ - خوب اخر شب میاییم واسه شب زنده داری ( به من من افتادم ... وای درتا چی اون بیرونه حالا... زن دایی فضول باز می خواد بیاد بگه اینطور اونطور ...آبرومونو تو کلّ فامیل ببره... همینمون مونده ... هی زیر زبون من و بکشه )الـــــــو درسا چی شد ؟ - ها الو هیچی !!! بفرمایید قدمتون رو چشم ... گوشی رو قطع کردم و زنگ زدم به درتا ... اه درتا تو رو خدا بر دار ... گفتم که در دسترس باش .. تند تند با کلی عجله خونه رو تمیز کردم... ظرفا رو شستم و اومدم پای تلویزیون تا بتونم درتا رو بگیرم... ا ما زنگ در به صدا دراومد. یا دائی اینا بودن یا درتا. ایشالا که درتا باشه... دکمه آیفون رو زدم و در آپارتمان رو باز کردم. ا ز دیدن سامان توی اپارتما ن جیغ بلندی کشیدم که با قدمهای سریع به طرفم اومد و دستش رو محکم رو دهنم گذشت... ادامه دارد... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *aren*, *sara, .ELHAM., alikhademi, alonesachlie, ana-armin, anet, arzoo12, asalcheshmak, asaman_1389, azima, b.maryam, behnazhmz, coral, daneshmand, Elen, farnaz58, farzanehmasoud, fatemehhhh, foggy, gandomsa, ghazale49, gheisareh, ghorbani, goleyakh117, harimeshgh, helik, Hella, hermine, hsdhsd, JonasRahimi, khale rize, lili5225, M&M_601, m0zhdeh, mahdiyeh, mahsadina, mahshid_3d, mahtab10, mahtaj, maniia, marjanagn, meno, mina.p, m_h_n, nafas44, nafas_akhar, nahayat007, nedaj, nilsa, P@rya, pardy, rozi-91, rytu, saharmn, sasa.shima, sed_m, serentipiti, shiva joon, silverstar, smahmodi, soha.f, spoorg, tanaz.68, yasi_69, yeshil, zahra.h, آبجی نیلوفر, آرشا, اسمانی, افروز جون, بهارجون, ترنج خاتون, تهمتن, شبنم, م.م.ر, منيژه, نیلوفر آبی, کریستال, کمند, یگانه |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: زیر این آبی آرام بلند
نوشته ها: 1,177
(View Stats)
تشکرها: 26,904
تشکر شده 5,523 بار در 707 پست
| پست بسیار مفید : +7 امتیاز قسمت چهارم سامان بدون اینکه دستش رو از روی دهنم برداره با تقلای زیاد که نتیجهای تقلای من برای نجات از دستش بود گفت: - انقد تکون نخور درسا... یه دقیقه فرصت بده آخه دختر . چقدر تو ترسویی. بابا برات یه خبری آوردم... اگه دستمو بردارم قول میدی جیغ نزنی؟؟ با تکون دادن سرم دستشو از رو دهنم برداشت. لبخند آروم کنندهای زد و گفت : - درسا جان... مهراد با من تماس گرفته. ظاهراً خواهرت با ماشینتون تصادف کرده و الان بیمارستانه. مهراد پهلوشه. از من خواست تورو ببرم اونجا. خداایااااا.... یه لحظه سرم گیج رفت و نزدیک بود از حال برم که سامان کمک کرد تعادلمو حفظ کنم. - سامان... منو ببر پیش درتا خواهش میکنم. - برای همین اومدم اینجا. حاضر شو بریم. ۱۰ دقیقه بعد سوار ماشین سامان شدیم و به سمت بیمارستان حرکت کردیم. سامان سعی میکرد با گفتن حرفهای آرمشبخش کمی آرومم کنه. یه دفعه یاد یه چیزی افتادم و گفتم : - وای بیچاره شدیم... امشب قرار بود دایی اینا بیان پیشمون... حالا میفهمن که درتا با یه پسر بوده، تصادف کرده و ماشینو خودشو داغون کرده... سامان نگاهی به من کرد و گفت : - خوب این که کاری نداره. یه زنگ به دائی بزن و بگو برای یکی از دوستاتون مشکلی پیش اومده که مجبورید با درتا برید پیشش. - بالاخره که چی...؟ آخرش که میفهمن. - حالا تو این کارو بکن... بعدا برای بقیش تصمیم میگیریم. با شنیدن این جمله به فکر فرو رفتم." بعدا برای بقیش تصمیم میگیریم"..." تصمیم میگیریم"... یعنی میخواد کمکم کنه؟ طبق گفتهٔ سامان با دایی تماس گرفتم و همهٔ دروغهای لازمو سر هم کردم تا جلوی اونا رو از اومدن به خونمون بگیرم. وقتی گوشیو قطع کردم ، نفس عمیقی کشیدم و به جلو نگاه کردم. سامان نیشخندی زد و گفت: - درسا خانوم... تو دروغگوی خوبی نیستی. مشخص بود که کم دروغ میگی... از این اخلاقت خوشم اومد. بدون توجه به تعریفش گفتم: - کی میرسیم؟ - دیگه رسیدیم... فقط باید دنبال جا پارک بگردم. با هم رفتیم تو بیمارستان. وقتی شونه به شونه من با قدمهای سریع و محکم حرکت میکرد باعث دلگرمیم میشد. اصلا حس نمیکردم که توی اون بیمارستان شلوغ تنهام. همینطور که میرفتیم مهراد رو دیدیم که از دور با قدمهای آهسته، شونه های افتاده، بی رمق به طرف ما میومد. وقتی منو دید سرشو پایین انداخت و سلام کرد. با بغض نگاهش کردم و گفتم: - آقا مهراد درتا کجاست؟ در حالی که سعی میکرد به همه جا نگاه کنه جز چشمهای مرطوب من ، گفت: - دکتر میگه با ضربهای که خرده، رفته تو کما ... آخرین چیزی که شنیدم صدای " واای، بدبخت شدم " خودم بود. وقتی چشمهامو باز کردم سامان با یه لیوان اب قند کنارم نشسته بود و با نگرانی به من نگاه میکرد. خبری از مهراد نبود. - بیا اینو بخور درسا جون... بغضم ترکید و زدم زیر گریه... سامان با دیدن اشکم تحملش تموم شد و منو محکم بغل کرد. برام فرقی نداشت که دارم تو بغل یه پسر غریبه که امروز صبح باهاش دعوا کردم گریه میکنم. برام مهم نبود که یه آشنا بیاد و منو در این حالت ببینه. به آرامش احتیاج داشتم. بعد از ۲ دقیقه همونطور که سامانو محکم گرفته بودم با صدای ضعیفی گفتم: - سامان من نمیتونم درتا رو ببینم. قدرتشو ندارم... بدون اینکه منو از خودش جدا کنه گفت : - نگران نباش عزیزم... فکر نمیکنم دکتر اجازه بده ببینیش...و البته اینطوری بهتره... - مامان بابام درتا رو به من سپرده بودن ... یه ماه دیگه از مسافرت میان و اگه تا اون موقع درتا... آب دهنمو قورت دادمو گفتم : اگه تا اون موقع درتا مرده باشه چی؟ - خدا نکنه... نترس اتفاقی نمیفته... آروم بلند شو که با هم بریم پیش دکتر. از جا بلند شدم و بدون اینکه دستمو از تو دستش بردارم به طرف دکتر رفتیم. دکتر یه مرد جوون بود با موهای مشکی و چشمهای درشتی که طرفو جذب میکنن , لبخند دلگرم کنندهای به من زد و گفت : - نگران نباشید. توکل کنید به خدا...ضربهای که خرده ضربهٔ آرومی نبوده اما دختر قوی به نظر میاد و من شک ندارم که میجنگه و به هوش میاد. گفتم : - میتونم ببینمش؟؟ - فقط برای چند لحظه بیشتر نه... با دکتر به طرف بخش رفتیم و سامان بیرون منتظر موند. یه روپوش سبز با یه ماسک بهم دادن و رفتیم پیش درتا. درتای من... عزیز تر از جونم روی تخت مث دختر بچههای پاک و معصوم خوابیده بود و انگار شیطنتی که همیشه توی صورتش دیده میشد مرده بود... روی صورتش پر از جای زخم بود و سرشو بسته بودن... چند لحظهای بدون اینکه حرفی بزنم نگاهش کردم. بالاخره دکتر بهم اشاره کرد که خواهرمو تنها بذارم. هیچ حرف نگفتهای باقی نمونده بود. حتی دکتر هم نمیتونست چیزی بگه، چون همه چی به خود درتا بستگی داشت... سامان دستشو رو شونه من گذاشت و گفت: - ماشینتون داغون شده اما یه دوستی دارم تعمیر کار ماشینه... درستش میکنه... - آره حتما بهش بگو... هزینشم بپرس. چشمکی زد و گفت : - شما نگران هزینش نباشید لطفا...بیا برسونمت خونه... - ممنون سامان جان تا همینجا خیلی بهت زحمت دادم. یه تاکسی میگیرم میرم... - مگه من میزارم؟؟ دستمو گرفتو منو به طرف در کشید. با این که برای بار دوم دستم توی دستش بود تازه متوجه گرمای لذتبخشی که از دستش خارج و وارد دست من میکرد شدم. حس خیلی خوبی بود و هر کاری کردم نتونستم دستمو از دستش بیرون بکشم... وقتی جلو در خونه پارک کرد تا پیاده شم نگاهی به چشمهای مشکی و قشنگش اندختمو گفتم : - سامان... نمیدونم چجوری ازت تشکر کنم. واقعا لطف کردی... - تشکر لازم نیس عزیزم ... من که کاری نکردم. وظیفم بود. - بر حال ازت ممنونم. میخوای بیای بالا یه چایی بخوری بعد بری؟ لبخندی زدو گفت : - خیلی دوس دارم... اما باید دیگه برم. توام مراقب خودت باش... فردا بهت زنگ میزنم اگه شمارتو بدی. شماره موبایل و خونه رو بهش دادمو پیاده شدم. شب بخیر آرومی گفتیمو رفتم تو خونه. انقدر فکر و خیال داشتم که خوابم نمیبرد. هر چی غلت زدم بی فایده بود. از جا بلند شدم و به ساعت موبایلم نگاه کردم. ۳ نصف شب بود. رفتم آشپزخونه و بعد از چای دم کردن پنجره رو باز کردم تا هوای سرد بیاد تو خونه و روحمو تازه کنه. همینطور که از بالا به پایین نگاه میکردم چشمم به ماشین سامان افتاد که هنوز اونجا بود. نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم. مانتو روسریمو برداشتم و تند تند از پلههای آپارتمان پایین رفتم. در ورودی رو باز کردم و مستقیم به طرف ماشینش رفتم. بنده خدا همونجا از سرما دست به سینه نشسته بود و چرت میزد. آروم به شیشه ماشین زدم که بیدار شد و منو دید. شیشه ماشینو پایین کشیدو گفت : - ااا... ساعت چنده؟ - ۳... سامان تو نرفتی؟ اینجا چیکار میکنی؟ - دست خودم نبود درسا. نتونستم برم. همش به این فک میکردم که تو تو خونه تنهایی و احتمالا اگه میرفتم خونه خوابم نمیبرد. از امشب تا وقتی که مامان بابات بیان من همینجا میمونم. همینجا تو ماشین. اینجوری خیالم از بابت تو راحت تره... - به خدا نمیخوام اینکارو بکنی. من که طوریم نمیشه... خندید و گفت : - من طوریم میشه. در ماشینو باز کردمو گفتم : - پس باید بیای بالا. با اون نگاه شیطونش گفت : - مطمئنی؟ درسا خانوم داری یه مرد نا محرم غریبه که نمیشناسیو راه میدی خونه ؟ - آره مطمئنم. چون این مرد نامحرم غریبه امشب خیلی کمکم کرد. بیا. در حالی که از ماشین پیاده میشد گفت : - ممنون که بهم اعتماد داری. وقتی رفتیم تو سامان رو یه صندلی راحتی تو حال ولو شد منم رفتم تو آشپزخونه تا براش چایی بیارم. دیدم بلند شد و دنبالم اومد تو آشپزخونه.همونجور که به کابینت تکیه داده بود منو نگاه میکرد: - درسا تو که نگران نیستی هان؟ - معلومه که نگرانم. مامانم هر شب زنگ میزنه، تا با درتا حرف نزنه قطع نمیکنه ... فک میکنی چجوری باید ۱ ماه تموم بهش دروغ بگم. - آره اونم تو که اصلا دروغ بلد نیستی. اما نگران نباش ... ایشالا که حال درتا زود خوب میشه. اگرم نشد یه داستانی میسازی بهش میگی دیگه. نمیگی با یه پسر بوده وقتی تصادف کرده. یه چیز دیگه سر هم میکنی. - مساله من این چیزا نیس سامان جان. درتا عزیز کرده مامان بابامه... یه مو از سرش کم بشه منو مسول میدونن. با گفتن این جمله دست خودم نبود ولی اشکام سرازیر شدن. سامان به طرفم اومد و با ناراحتی گفت : - میتونم بغلت کنم؟ - بله ... لطفا این کارو بکن. برای دومین بار تو اون شب منو محکم بغل کرد تا آروم بشم. چه آغوش گرمو پر آرامشی داشت بیشرف. دلم میخواست ساعتها همونجا تو بغلش گریه کنم اون نازمو بکشه. که همین کارو هم کرد. اشکامو پاک کردو بدون اینکه بتونه خودشو کنترل کنه با بغض گفت : - الهی قربون اون اشکای قشنگت برم... تورو خدا گریه نکن. آدمو دیوانه میکنی... - ب ... ببخشید... و در کمال تعجبم لبهای داغشو روی گونه مرطوبم گذاشت و بوسید. سوزشی که روی گونم احساس کردم با هر سوختگی فرق داشت. پر از محبت بود پر از عشق... چیزی که تو اون لحظه بیشتر از هر چیز دیگهای نیاز داشتم. ادامه دارد... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *aren*, *sara, .ELHAM., alikhademi, alonesachlie, ana-armin, anet, Anolin, arzoo12, asalcheshmak, asalgole, asaman_1389, azima, b.maryam, behnazhmz, coral, daneshmand, Elen, fariba_hed, farnaz58, fary, farzanehmasoud, fatemehhhh, fatima983, foggy, gandomsa, ghazale49, gheisareh, ghorbani, harimeshgh, helik, Hella, hermine, hsdhsd, khale rize, lili5225, M&M_601, m0zhdeh, mahdiyeh, mahsadina, mahshid_3d, mahtaj, maniia, marjanagn, meno, Mina, mina.p, m_h_n, nafas44, nahayat007, nargesashk, nedaj, neginra, nilsa, P@rya, pardy, reyhaneh25, rytu, saba 68, saharmn, sasa.shima, sed_m, shiva joon, silverstar, smahmodi, soha.f, spoorg, Tifani Jon, yasi_69, yeshil, zahra.h, آبجی نیلوفر, آرشا, اسمانی, افروز جون, بهارجون, ترنج خاتون, شبنم, م.م.ر, منيژه, مه گل, نیلوفر آبی, کریستال, گل یاس, یگانه |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: زیر این آبی آرام بلند
نوشته ها: 1,177
(View Stats)
تشکرها: 26,904
تشکر شده 5,523 بار در 707 پست
| پست مفید : +4 امتیاز قسمت پنجم صبح خیر سرم می خواستم زود بیدار شم یه صبحانه خوب واسه سامان درست کنم ولی اونقدر خسته بودم که اصلا متوجه گذر زمان نشدم مطمئنن اگه با سر و صدا ظروف اشپزخونه نبود بيدار نميشدم. یکم به سرو صورتم رسیدم لباسی پوشیدم رو لباسمو رفتم تواشپزخونه... وای عجب میزی بود سابقه نداشت که حتی مامان همچین میزی بچینه نون تازه تنوری که بعد از رفتن مامان اینا ما همیشه فریزریشو می خوردیم... کره ، پنیر، مربا،عسل ،اب میوه ...وای خدای من اون دو شاخه رز صورتی که روی میز بود با سفره رو میز که گلهای صورتی داشت ست شده بود... افتابي كه رو ميز تابيده بود خیلی رویاییش کرده بود. حتی من که زیاد اهل صبجونه نیستم با دیدن همچین میزی اشتهام باز شده بود... از اون ور قیافه سامان با اون پیش بند گل گلیه مامان خنده دار بود ... - خانم خانما تشریف نمیارین سر میز؟ در حالیکه که مطمئن بودم سرخ شدم گفتم: - با این سر و وضع ..اخه حیف اون میز نیست؟ در حالیکه صندلی رو برام عقب میکشید گفت: - ما شما رو همه جوره قبول داریم... وای با این رفتارش قند تو دلم اب شد سراسیمه گفتم: - نه من خودم رو اینطوری قبول ندارم ... رفتم به طرف اتاق ... همچین هول ورم داشته بود که از لرزش دستام دو سه بار شونه از دستم افتاد. نمی دونستم باید خجالت بکشم یا خوشحال باشم ... وقتی به اینه نگاه می کردم چشام به عکس درتا افتاد که مامان به گوشه اینه زده بود و یکدفعه تمام شوق و ذوقم از بین رفت شونه رو گذاشتم رو میز و با شونه های قوز کرده برگشتم اشپزخونه... اولین بارم بود که توی یه خونه به تنهایی با یه پسر سر میز می نشستم... سامان باهام جوری برخورد می کرد که نا خود اگاه من و یاد زن و شوهرا می انداخت دست خودم نبود...این حسی بود که کم کم تو وجودم رشد می کرد... دومین روز اشناییمون بود... خدایــــــــا من چم شده ؟؟؟چرا دارم انقدر سریع... این سکوت و خیالات ادامه داشت که با صدای سامان شکسته شد: - خانم فکر کنم چیزی ته لیوان باشه! با گفته سامان به خودم اومدم و به لیوان نگاه کردم. یه لبخند زدم و سرم و انداختم پایین. -اصلا حواسم نبود -معلومه!!! حالا به چی فکر می کنی ؟ ناراحتی از اینکه من پیشتم؟ یه لحظه ترسیدم ...نکنه رنجونده باشمش ... - درسا امروز کلاس نداری؟ -اره ...نه... - بالاخره اره يا نه ؟ -باید برم پیش درتا ... - بودن تو کنار اون الان هیچ فایده ای نداره عزیز من ...اونم راضي نیست از کلاست بزنی... با بغض گفتم : من کلاس نمیرم! اخه چطور میشه با این همه فکر و خیال درس یاد گرفت ...دلم پیش درتاست...اگه مامان اینا بیان و درتا هنوز خوب نشده باشه چی ؟؟؟ من چیکار کنم؟ جواب مامان بابا رو چی بدم ...درتا اخه این چه کاری بود که کردی.. سامان به طرفم اومد و با بوسه ای که روی پیشونیم گذاشت باعث شد مغزم برای یه لحظه از حرکت بایسته...خیلی گرم و پر احساس بود...بعد هم بدون اینکه مهلت بده به خودم بیام محکم بغلم کرد. محکم کمرشو گرفتم ،انگار که می خواستم از صخره ای سقوط کنم و اون تنها نجات دهنده ی من بود... سامان خودشو عقب کشید و اروم اشک های روی گونه هامو پاک کرد و گفت : - باشه قبوله اماده شو بریم پیش درتا ... با شنیدن جمله اخرش عین شصتیر به طرف اتاقم دویدم تا اماده بشم. حال درتا همونطوري بود ... دکتر کلی امیدوارم کرد و من كه نميتونستم از خواهرم دل بكنم به زور سامان از اونجا بيرون اومدم... تو راه برگشت سامان برام يه ليوان اب انار خريد و با هم کمی دور زدیم... نمی دونم چرا انقدر باهاش راحت بودم... - نهار چی داریم؟ با گفتن این حرف تو دلم خندیدم اخه مثل شوهرا اينوگفت. -هیچی بریم خونه ماکارونی درست می کنم. -اخه با این حالت چطوری می خوایی غذا درست کنی ؟ میریم بیرون غذا می خوریم. تو دلم گفتم الان اگه قبول کنم تو دلش بهم می گه چقدر تنبله. گفتم : - نه باشه واسه شام... نهار رو خونه بخوریم اگه موافقی... - اخه بايد سريع بخوريم ببرمت خونه... خودمم برم خونه اخه كلي كار دارم. نشد دست پختت رو بعد ميخورم. ناراحت شدم. دلم نمي خواست بره ... می خواستم سرش داد بزنم. حالت منو که دید گفت: - نظرم عوض شد... نمی خواستم به خاطر من کارش رو به عقب بندازه. بر خلاف میلم گفتم : - نه ... نمیخوام این کارو بکنی. تقصیر خودته دیگه. یه شبه منو خیلی لوس کردی ... آخه تا کی میشه اینجوری ادامه داد. امروز فرداس که صدای مامان بابات در بیاد. با لبخند تلخی گفت : - صدای اونا در نمیاد. پدر مادر من ۱۲ سال پیش تو یه تصادف کشته شدن. من از اون موقع با مادربزرگم زندگی میکردم. دو سال پیش مادربزرگمم فوت کرد. دوباره بغض کردم و گفتم: - پس الان تنهایی؟ - آره. تنهام... خیالت راحت عزیزم. هر وقت که اراده کنی میام پیشت. موقع خدافظی گفت: - درسا... می خواستم بپرم تو بغلشو محکم فشارش بدم ... با تمام وجودم بگم جونــــــــــم... برگشتم به ارومی گفتم: - بله! - درسا م می خواستم بگم ...خيلي دوست دارم !!! نزدیک بود شاخ در بیارم ولی سعی کردم خودم رو به بیخیالی بزنم. می خواستم بگم عزیزم منم دوست دارم و یه بوسه بزارم رو لباش تا از اعماق وجودم پی ببره ولی نمی شد.... - سامان تومنو اصلا نمیشناسی ...خیلی زود بود ... خیلی... اروم پیاده شدم و بی خدافظی رفتم به طرف خونه خواستم بر گردم دست تکون بدم ولی نمی تونستم با غرورم کنار بیام... تو خونه جای درتا خيلي خالی بود انگار که باز تو خونه سر صدا می کرد. رفتم به طرف اینه و با حسرت اه کشیدم و گفتم: - چقدر درتا جلوی این اینه با خودش ور می رفت و من هی غر میزدم اونم با خنده جوابم رو می داد...درتا کاش اینجا بودی و باهات حرف میزدم. کمکم میکردی... آخه چرا اینطوری شد؟؟ درتا به این عشق نمیگن ... میگن؟؟ چطور یه شبه انقدر بهش وابسته شدم... چطور یه شبه عاشقم شد... عشق انقدر سادست؟ پس چرا تاحالا این حسو نداشتم؟ مث مردن میمونه ، دل بریدن ولی دل بستن آسونه شقایق... آره. خیلی اسون بود ...به اندازه بیست و چهار ساعت... درتا یادم نمیاد شبی دور از هم خوابیده باشیم ولی حالا.... صدای اس ام اس گوشیم بلند شد... سامان بود - ببخشيد درسا اگه از حرفم ناراحت شدی...من خیلی وقته تو رو ميشناسم ... خیلی وقته که دوست دارم ..نتونستم دیگه جلو خودمو بگیرم ...من گستاخو ببخش ... همونطور كه دراز مي كشيدم اروم بوسیدمش و گذاشتم رو قلبم تا خوابم برد.... وقتی بیدار شدم رفتم تو اشپزخونه مرغ در اوردم و ... می خواستم تمام هنرمو یه شبه بهش نشون بدم... تا مرغ اب می شد وقت براي یه خرید درست حسابی بود... یه فیلم گرفتم با کلی هله هوله واسه شب و ... ساعت ۶ بود که همه چی اماده بود ...خونه که تمیز... زرشک پلو با ته چین زعفرونی با سالاد مالزی و ژله اماده کرده بودم كه تو یخچال بود ... چیپس و پفک تو یه ظرف خشکل رو میز جلو تلویزیون. رفتم به طرف اتاق مامان بابا و شمعدانی قدیمی مامان که کلی قیمتش بود اوردم و گذاشتم سر میز بعد هم گلدونی که با درتا خریده بودیم اووردم و گل هایی که گرفته بودم به همراه اون دو گل صورتی تزئین کردم و گذاشتم رو میز... سعی کردم تمام سلیقموبراي چیدن میز بزارم... کمد رو باز کردم ...اه ... لباسی لايق امشب پیدا نمی کردم... بالاخره یه پیرهن و شلوار سفید با جلیقه قرمزبرداشتم كه خیلی شیک بود و برای هر کسی نمی پوشیدم ... سعی کردم زیاد ارایش نکنم .موهام رو اول سشوار کردم و روی شونه هام انداختم ولی به تیپم نمیومد... گردن سفيدم به چشم نمیومد ... براي همین موهامو بالای بالا دم اسبی بستم... وقتی تو اینه به خودم نگاه کردم کلی از خودم خوشم اومد... با به صدا درومدن زنگ دردويدم و در رو باز کردم دیدم ...وای چه تیپی ... کت شلوار اسپرت سفید پوشیده بود و خواستنی تر از همیشه به نظر میومد. چقدر به هم میومدیم. لبخند قشنگی زد و گفت : - عجب بوی غذایی ... ادامه دارد... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *aren*, .ELHAM., alikhademi, alonesachlie, ana-armin, anet, asalgole, asaman_1389, azima, b.maryam, behnazhmz, coral, daneshmand, Elen, farzanehmasoud, fatemehhhh, gandomsa, ghazale49, gheisareh, ghorbani, helik, Hella, hermine, hsdhsd, khale rize, lili5225, M&M_601, m0zhdeh, mahdiyeh, mahsadina, mahshid_3d, mahtaj, maniia, marjanagn, maryamale, meno, Mina, m_h_n, nafas44, nahayat007, nedaj, neginra, nilsa, paiez, pardy, reyhaneh25, rytu, saharmn, sasa.shima, sed_m, setareh29, silverstar, smahmodi, soha.f, spoorg, Tifani Jon, yasi_69, yeshil, آبجی نیلوفر, آرشا, افروز جون, ترنج خاتون, شبنم, م.م.ر, منيژه, کریستال, یگانه |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: زیر این آبی آرام بلند
نوشته ها: 1,177
(View Stats)
تشکرها: 26,904
تشکر شده 5,523 بار در 707 پست
| پست بسیار مفید : +7 امتیاز قسمت ششم از جلوي در کنار رفتم و سامان داخل شد. همينطور که پشت سرش در رو ميبستم انگار صدايي از درونم گفت : - درسا چقدر يه شبه عوض شدي ... يه صداي ديگه که شبيه صداي درتا بود جواب داد: - نه.. چرا اين حرفو ميزني؟ من تازه دارم ادم ميشم. دارم حس عشق رو درک ميکنم ... صدا با عصبانيت گفت : - اين درسا نيست... درسا به کسي اعتماد نميکرد. پس يه دفعه چي شد ؟ - درسا ماشين نيست... احساس داره... خودمم ميدونم تند رفتم. اره براي شبي مثل امشب خيلي زود بود. اما تا حالا شده که يکيو ببيني ، يک ساعت باهاش باشي و حس کني که سالهاست ميشناسيش؟ حس کني غريبه نيست ... يه نوع حس اعتماد. حسي که منطق حاليش نيست از دل مياد ... انگار که سامان هم مهدکودکيم بوده باشه يا پسر همسايه. نميدونم چرا انقدر باهاش راحتم. براي اين ضعف هيچ توضيحي ندارم... نميخوام بگم دوسش دارم اما از طرفي بدون اينکه بدونم چرا نميتونم ازش دور باشم... دلم ميخواد هميشه کنارم باشه... صداي سامان منو از افکارم بيرون آورد و صداها ساکت شدن : - خانومي چي شده واستادي جلوي در نمياي مهمون نوازي؟ - مهمون نوازي؟ خنده ي قشنگي کردو با شيطنت گفت : - اره... ميدوني مهمون نوازي يعني چي؟ يعني نوازش مهمون . خوب منم مهمونم بدو بيا نوازشم کن... خندهاي کردمو گفتم : - به همين خيال باش ... بچه پرو - قربون خندههاي قشنگت بشم ... انگار نه انگار که پريروز تو دانشگاه با هم دعوا کرديم... انگار مال چن سال پيشه. دستمو گذاشتم زير چونم اداي ادماي متفکرو دراوردم : - خوب شد يادم انداختي . چرا منو از خواب بيدار کردي؟ - تو چرا اونجا تو اون محيط دراز کشيدي خوابيدي؟اي خدا يادش که ميافتم دلم ميخواد کلتو بکنم. اين کارو از درتا ميشد انتظار داشت از تو نه... - مگه من با درتا چه فرقي دارم؟ - همونطور که گفتم من از ديروز تا امروز عاشق تو نشدم. توجه داشتم که دو تا خواهر دانشجو هستن که اخلاقا خيلي متفاوتن. خوب تو خيلي محجوب به نظر ميومدي ، من نقطه ضعفم همين بود ديگه. برا همينم تعجب کردم. - خوب راستش اعصابم از دست درتا خورد بود. بعدم فکر نکردم ممکن کسي بياد اونجا... - بيخيال ... بيا فراموشش کنيم. ميگم امشب چه خبره خانومي؟ کولاک کردي. ( با اشارهاي به اطراف) فکر نميکردم انقدر کد بانو باشي. چيزي نگفتم که ادامه داد: -اي کلک... منتظر کسي بودي؟ اره؟ اينجوري تيپ زدي که دل کي رو ببري؟ لحظه به لحظه با گفتن هر جمله به من نزديکتر ميشد و با هر قدم که ميومد جلو من يه قدم عقب ميرفتم . - منتظر من بودي... من که ميدونم. ميشد حدس زد که ميخواد چي کار کنه. پس قبل از اين که موفق بشه به طرف آشپزخونه فرار کردم. خودمو با سالاد درست کردن مشغول کردم که ديدم دنبالم اومده و عين طلبکارها به چارچوب در تکيه زده و به من نگاه ميکنه. - سامان خواهش ميکنم بس کن. من شرايط خوبي ندارم... همش ميگم درتا درتا درتا... من الان فکرم روي خواهرمه. - آخه عزيزم تو که نميتوني براش کاري انجام بدي. - اره هيچ کاري ازم بر نمياد اما جدا نميتونم فعلا به چيزي به جز خواهرم فکر کنم. دروغ ميگفتم. دلم ميخواست به هر چيزي فکر کنم جز به درتا... وقتي بهش فکر ميکردم انگار ميخواستن جونمو ازم بگيرن. اما خوب اگر به پسرا روي خوش نشون بدي پرو ميشن پس بهتره هيچي نگم. - درسا... ميگي من چي کار کنم؟ چي کار کنم که يه ذره بهم فکر کني؟ - بهتره تا خوب شدن درتا صبر کني... باز اومد جلوو مستقيم توي چشمم زل زد. سرمو انداختم پايينو خودمو با قاچ کردن گوجه فرنگي مشغول کردم که يه مرتبه چاقو و گوجه رو ازم گرفت و کنار گذاشت. بعد دستمو با يه دستش محکم گرفت و با دست ديگش چونمو بالا آورد تا تو صورتش نگاه کنم. خدايا نجاتم بده ... آخ که چقدر خدا منو دوست داره. با به صدا در اومدن تلفن سامان مجبور شد که دستمو ول کنه. منم که خوشحال بودم از شرش راحت شدم رفتم بيرون و گوشي رو برداشتم. طبيعتا با شنيدن صداي مامانم وحشت زده از جام پريدم: - الو.. درسا... درسا... چرا جواب نميدي؟ - سلام مامان ... خوبي؟ - سلام عزيزم. نه خوب نيستم... ديشب يه خواب بد ديدم براي درتا .سريع گوشيو بهش بده. اي خدا .... - مامان درتا خوابه. خيلي خسته بود، دلم نمياد بيدارش کنم ... - آره. نميخواد بيدارش کني بذار بخوابه بچم. هيچجوري خيالم از بابت شما دو تا راحت نيست. من براي پس فردا بليط گرفتم دارم بر ميگردم. - چي؟ پس فردا؟ آخه مگه قرار نبود بابا ... - نه باباتون ميمونه من ميام . نميتونم راحت بشينم دلم ميخواست التماس کنم که نياد اما مگه ميشد؟ وقتي گوشي رو گذاشتم سامان کنارم بود. برگشتمو با بغض نگاش کردم: - سامان مامانم داره مياد. حالا چي کار کنم. اين بار بدون اين که از خودم نظر بخواد منو محکم بغل کردو گفت : - نگران نباش . تو اصلا نبايد از عکسالعمل مامانت بترسي چون تو مقصر نبودي. قوي باش و ازش فرار نکن. باهاش بجنگ. بيا بريم شام بخوريم که از گرسنگي دارم ميميرم. بعد از شام با هم راجب درتا ، دانشگاه ، و خيلي چيزاي ديگه صحبت کرديم .وقتي ديد آروم شدم گفت: - دير وقته. بايد بخوابي ... منم ميرم که راحت باشي... وحشت زده گفتم : - سامان ... - جانم ... - نرو... - نترس خانومي... من پيشتم. پايين تو ماشينم که شازده خانوم راحت بخوابن. با ناراحتي گفتم : - تو اگه اينجا هم باشي من راحت ميخوابم... دلم ميخواست بگم راحت تر از هر وقت ديگهاي اما نتونستم. لبخند پر محبتي زد و گفت : - قربون محبتت. فکر ميکنم اينطوري بهتر باشه. - پايين تو ماشين سرده... خوب بمون اينجا ديگه... اصلا من ميرم تو اتاقم درم قفل ميکنم. توام اينجا بخواب چطوره؟ چشمکي زد و گفت: - يعني فکر ميکني نميتونم در اتاقتو بشکنم بيام تو؟ - تو اين کارو نميکني ... من بهت اطمينان دارم. - ممنون ولي من به خودم اطميناني ندارم... شب به خير عزيزم... همينطور که به طرف در ميرفت شتاب زده گفتم : - سامان من ميخوام که بموني پيشم... - من پيشتم. پايين دم در... هر لحظه ممکن بود اشکم در بياد. نبايد بره... - من ميخوام که اينجا باشي. - من نميخوام. تا امشب ميخواستم ... الان نميخوام. حق با توئه بهتره صبر کنيم تا درتا خوب بشه. بدون هيچ حرفي بيرون رفت و منو با تنهاييو اشکام تنها گذاشت. تا روزي که مامان برگشت رفتار سامان با اين که گرمو صميمي بود مثل همون شب بود و کمتر ابراز علاقه ميکرد. در واقع فقط نقش راننده ي شخصي، دلداري دهنده و نگهبانمو بازي ميکرد. وقتی تنها بدون درتا و به جای ماشین با آژانس رفتم فرودگاه دنبال مامان با نگرانی نگاهم کرد. بعد از بغل کردن و بوسیدن من به دورو ور نگاه کردو گفت: - درتا کجاست؟ نیومد؟... خودمو برای گفتن خبر بد آماده کرده بودم. گفتم: - مامان. درتا نیومده... راستش درتا حالش خوب نیست ...بیمارستان خوابیده. میخوای بریم پیشش؟ بغضش ترکید: - میدونستم یه چیزی شده میدونستم... - بیا بریم پیشش. نگران نباش مامان... حالش زود خوب میشه - سریع بگو چی شده؟؟؟؟ آب دهنمو قورت دادم و گفتم: - داشت میرفت خونه دوستش که با هم درس بخونن. تو راه تصادف کرد.... رسوندنش بیمارستان. یه مرتبه مامان از حال رفت و من محکم گرفتمش که زمین نخوره. چارهٔای نبود باید میرفتیم بیمارستان. تا لحظهای که رسیدیم بیمارستان مامان بی تابی میکرد. از راننده آژانس خواستم که منتظر بمونه تا برگردیم. تو این فاصله هر طوری بود به مامان گفتم که درتا توی کماست. حالا میخواست خودش دخترشو ببینه. انقدر ازش خجالت میکشیدم که جز نوازش کردن و دلداری دادن کاری ازم برنمیومد. وقتی با اجازه ی دکتر درتا رو دید و برگشت به اندازه ۱۰ سال پیر شده بود...احتمالا همون حسیو داشت که هر مادری با شنیدن این خبر پیدا میکنه. تمام انرژیش از بین رفته بود و وقتی منو دید فقط تونست خودشو پرت کنه تو بغلم و گریه کنه. دکتر با دیدن ما گفت : - نگران نباشید... توکل کنید به خدا... احتمال نجاتش به ۸۰ % رسیده. امیدتونو از دست ندین. شاید اگر بگم اون روز هوا بارونی بود مسخره به نظر بیاد و هر کس بگه تو فیلما یا داستانها صحنههای غمناک بارونین... اما دروغ نمیگم . بارون تندی میومد که باعث میشد من و مامان هم بباریم. مامان ۴-۵ ساعتی بود که سر نماز نشسته بود و دعا میخوند . نمیدونم چرا ما آدما وقتی نا ا میدیم، غمگین یا نگرانیم و از آینده میترسیم به یاد خدا میافتیم. این حرفی بود که اگر درتا بود با دیدن مامان میزد. درتا... دختر... تنهام نزاریا نمیر. اگه تو بری من چجوری بمونم؟ تو تیکه دیگه تنمی. حق نداری تنهام بذاری درتا... میفهمی چی میگم؟ حق نداری. از طرفی تو این مدت کم دلم برای سامان تنگ شده بود. وجودشو نزدیکم حس میکردم.انگار که یه جایی همون اطراف باشه ولی به روم نیاره. اما آهن ربای وجودش منو به سمت پنجره میکشید... پرده رو کنار زدم. خودش بود... توی ماشینش جلوی در خونمون. موبایلمو برداشتم و یه پیامک نوشتم: " مامانم برگشته . دیگه لازم نیست مراقبم باشی .بهتره بری خونه و استراحت کنی ." شاید ۲ دقیقه هم نگذشته بود که جواب داد : " چهار دیواری اختیاری. خونه مال شماست خیابون که مال شما نیست. دلم میخواد اینجا وایسم." قرار بود که تا اومدن بابا اشارهای به تصادف نکنیم. کاری نداشتیم جز صبر، دعا، صبر ، دعا. سامان به هیچ وجه با من تماس نمیگرفت فقط هر شب دم در خونه پارک میکرد و تو ماشین میخوابید. صبح هم میرفت. تا اینکه بالاخره بد از چند روز بهم زنگ زد. گوشیو برداشتم که مهلت ندادو گفت: - درسا خانوم وقتش رسیده که به من فکر کنی . - چطور مگه...؟ - برو مادرتو از سر جا نماز بلند کن با هم بیاید پایین من میبرمتون بیمارستان. بهش بگو اشکها و دعاهای مادرنش جواب دادن. از شنیدن این خبر نفسم حبس شد. نتونستم چیزی بگم و وقتی سامان گفت : - بدو دیگه درتا منتظرتونه... جیغ بلندی کشیدم، گوشیو انداختم و رفتم اتاق مامان. روی جانماز خوابش برده بود و اشکی که روی گونه هاش بود خشک نشده بود. آروم اشكاشو پاک کردم که با این کارم از خواب پرید. لبخندی زدم و گفتم: - خبرای خوب دارم... ادامه دارد ... ویرایش توسط zanbagh : ۱۶ شهريور ۱۳۸۹ در ساعت ۰۴:۲۷ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *aren*, .ELHAM., alikhademi, alonesachlie, ana-armin, anet, asalgole, asaman_1389, azima, b.maryam, behnazhmz, coral, daneshmand, Elen, farzanehmasoud, fatemehhhh, gandomsa, ghazale49, gheisareh, ghorbani, helik, Hella, hermine, khale rize, lili5225, M&M_601, m0zhdeh, mahdiyeh, mahsadina, mahshid_3d, mahtaj, maniia, marjanagn, maryamale, melijooon, meno, Mina, mohammad, m_h_n, nafas44, nahayat007, nedaj, nilsa, pardy, reyhaneh25, rytu, saharmn, silverstar, smahmodi, soha.f, spoorg, Tifani Jon, yasi_69, yeshil, zohreh17, آرشا, ترنج خاتون, شبنم, م.م.ر, منيژه, کریستال, یگانه |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: زیر این آبی آرام بلند
نوشته ها: 1,177
(View Stats)
تشکرها: 26,904
تشکر شده 5,523 بار در 707 پست
| پست بسیار مفید : +8 امتیاز قسمت هفتم یک هفتهای از مرخص شدن درتا از بیمارستان میگذشت. با برگشتن درتا به خونه دوباره فضای خونه شلوغ و پر سر و صدا شده و خنده به لبامون برگشته بود. درتا مجبور بود بد از مرخصی از بیمارستان چند روزی تو خونه استراحت کنه. زخمهای صورتش کمکم ترمیم میشدن و زیبایی و طراوت جای اونهارو میگرفت. مسلما با به هوش اومدن درتا، مهراد هم آفتابی شده بود و شبها تا صبح با درتا تلفنی صحبت میکردن. اما من ناخواسته از سامان فاصله گرفته بودم و از اینکه بهم نزدیک بشه میترسیدم. این وضع ادامه داشت تا اینکه سامان صبر و تحملش رو از دست داد و باهام تماس گرفت. سعی کردم با سردی جواب بدم... - الو... درسا... سلام. دختر چرا گوشیت دائماً خاموشه. منم از ترس مامانت جرأت نمیکنم بیام اطراف خونتون.حالا حالت چطوره؟ نگران شدم... - سلام...ممنون خوبم ... حالا برای چی بهم زنگ زدی و نگران شدی؟ - بد نبود حال منم میپرسیدی. -تو یادت نیست که قبل از به هوش اومدن درتا یه مرتبه چجوری سرد شدی...؟ - برااینکه میدونستم حال روحی خوبی نداری این بود که دیگه نمیخواستم بهت گیر بدم. اما حالا دیگه بهانهای نداری خانوم. ماشاالا حال خواهرتون خوب شده و دیگه نوبت من. - من سرم درد میکنه میخوام بخوابم . بعدا صحبت میکنیم... یه دفعه چیزی رو گفت که انتظارشو اصلا نداشتم : - تو توی بغلم بودی... من نوازشت کردم... رو شونههای من اشک ریختی. چطور میتونی اینو فراموش کنی. - متاسفانه فراموش نکردم.تو هم باید درک کنی که من حال خودمو نمیفهمیدم. پوزخندی زد و گفت : - متوجه شدم ... حالا که خرت از پل گذشته نیازی به من نداری. دلم میخواست داد بزنم بگم سامان به خدا دوست دارم. اما نمیدونم چرا اینقد هر دومونو باید اذیت میکردم. - اشکالی نداره درسا جان. عادت شما دخترا ناز کردنه عادت ما پسرا هم ناز خریدن. ولی اگر تو منو دوست نداشته باشی ناز خریدن بی جاست...یه کلمه بهم بگو امیدوار باشم یا بیخیال باشم؟ - من ... من باید برم درتا درد داره. گوشی رو قطع کردم و دستمو رو قلبم که تند تند میزد گذاشتم. یکم تو اتاق قدم زدم و بالاخره تصمیممو گرفتم. یه پیامک برای سامان نوشتم : اره ... اره ... خیلی دوست دارم... و با فرستادنش دلم کمی آروم گرفت. بلافاصله بدون اینکه ۱ دقیقه هم از فرستادنش گذشته باشه، سامان جوابمو داد : - دیوونتم... تا ۲۰ دقیقه دیگه میام دنبالت که با هم بریم بیرون. زود آماده شو. با شوق و ذوق از جام پریدم و سریع حاضر شدم... این بار دیدارمون با همیشه فرق داشت.این بار برای علاقمون به هم قرار بود همو ببینیم. وقتی به سرعت رفتم طرف در مامانم گفت : - کجا میری؟ - دارم میرم خونه دوستم با هم درس بخونیم. خدافظ مامان... و بدون این که صبر کنم از در بیرون رفتم. از زرنگی سامان خوشم اومد که سر کوچه منتظرم بود نه جلوی در. دلم میخواست کلاس بذارم و آروم برم که فکر نکنه خبریه اما قدم هام سریع و عصبی بودن. جرأت نداشتم تو صورتش نگاه کنم ... آخه مگه بار چندمی بود که به یه پسر ابراز علاقه میکردم؟ در ماشین رو برام باز کرد و سوار شدم. بوی ادوکلنش توی ماشین پیچیده بود و منو مست میکرد. یه آهنگ آروم و عاشقونه گذاشت و حرکت کرد. چه آرامشی داشت کنارش نشستن و باهاش هم مسیر بودن. نمیدونستم کجا میریم ... برام مهم نبود. مهم این بود که منو با خودش میبرد و با هم بودیم. دائم سرشو بر میگردوند و به من نگاه میکرد و حتي چند بار نزدیک بود آدما رو زیر کنه. وقتی از ترس جیغ زدم : - مواظب باش... با خنده گفت: - آخه خیالم راحت نیس... میترسم کنارمو نگاه کنم و تو نباشی.... - من که پهلوت نشستم ... جایی قرار نیس برم. - میدونم ولی بازم نمیشه اینجوری تمرکز حواس ندارم.. با شیطنت گفتم : - میخوای من با تاکسی میام که تمرکزت به هم نریزه. - نه نه... شما دستتونو لطف کنید بذارید اینجا روی دنده... آهان. دستشو گذاشت روی دستم و یه لحظه گرمای عجیبی هر دومونو گرفت. دلم نمیخواست دستم رو بردارم و سامان هم اینو فهمیده بود و خوب سواستفاده میکرد. کمکم تپش قلبم جای اون آرامشو میگرفت اما بر عکس من سامان خیلی آروم شده بود. گفتم: - سامان... کجا میریم؟ خندید و گفت : - نمیدونم عزیزم... همینجوری دارم در میزنم ... - خوب بالاخره به یه جایي باید برسیم نه؟ - نمیخوام به جایی برسیم آخه اگه برسیم باید پیاده شیم اونوقت دستتو برمیداری. دوس دارم دستت همیشه تو دستم باشه. چیزی نگفتم و فقط با یه لبخند جوابشو دادم. اون روز یکم در زدیم و البته سامان با حرفاش حسابی لوسم کرد. یک روزه به اندازه ی سالها بهم عشق و محبت داد. شب صبر کردم تا مامان بخوابه بعد همه چی رو تند تند برای درتا تعریف کردم. درتا هم به اندازه خودم ذوق کرده بود و با شوخی و خنده من و سامانو مسخره میکرد. - خواهر جون باید بگم که شما دو تا زیادی رمانتیک هستین... چشم غرهای بهش رفتم و گفتم: - مگه اشکالی داره؟ - نه عزیزم اشکالی نداره. اما بعد یه مدت هر دوتون زده میشین... یا انقدر به هم وابسته میشین که بعدا جدایی براتون سخت میشه. - جدایی؟ مگه قراره جدا بشیم؟ قاه قاه زد زیر خنده : - نه پس تا آخر عمر با همین... باورم نمیشد خواهر من اين حرفو زده باشه. - یعنی توام برای همیشه با مهراد نمیمونی؟ مگه دوسش نداری؟ - خوب اره. مهرادو دوس دارم اما خوب ما که ازدواج نکردیم... ممکنه تا چن سال دیگه خیلی اتفاقا بیفته. ممکنه یکی بهتر از مهراد نصیبم بشه. موقعیتهای خوب رو نباید از دست داد. احساسات زیاد آدمو داغون میکنه ... با مغز برو جلو خواهر. زندگی مثل صفحهٔ شطرنجه. اگر تکنیک نداشته باشی کیش و مات میشی. حالا ببین کی گفتم. - ولی درتا جان این عادلانه نیست. مهراد تورو دوست داره... چطور میتونی ترکش کنی - من که نمیخوام ترکش کنم. اما احتمالاً تا وقت ازدواج خیلی پسرا میان تو زندگیم و میرن. - اما این غلطه... تو باید مال یه نفر باشی. نه چند نفر... درتا دستی به سرم کشید و گفت : - دوس داشتن این نیست که سالها به پای یه نفر وایسی. تو باید به فکر این باشی که چی به نفعته. مطمئن باش پسرا همشون یه جورن. سامان شما هم با بقیه هیچ فرقی نداره. پسرا بیشتر از اینکه عاشق باشن یا به دنبال عشقشون باشن دنبال هوس بازین. - همه مثل هم نیستن... حالا تو چته چرا اینقد با حرص حرف میزنی؟ مهراد چیزی گفته؟ دعواتون شده که این حرفا رو میزنی؟ خندید و گفت : - نه راستش رو بخوای بعد از اینکه به هوش اومدم... یه جورایی دیدم به زندگی عوض شده. میدونی درسا من انگار مردم و زنده شدم... حس میکنم دانا تر شدم. دیگه نمیخوام ساده باشم.آهی کشیدم و گفتم:- کاش منم مثل تو بودم. روزها با سرعت از پی هم میگذشتن و من جدا متوجه نشدم که کی ۱ سال از دوستی من و سامان گذشت. روز تولد، ولنتاین، عید نوروز، همه اینها رو با عشق و علاقه پشت سر گذاشتيم. خیلی احساس خوشبختی میکردم چون عشق سامان به خودمو حس میکردم. احمقانس اما هیچ مدرک یا دلیلی برای اثبات کردن این موضوع نداشتم. کم پیش میومد که با هم قهر یا دعوا کنیم و همیشه مراقب بود که چیزی نگه تا من ناراحت بشم. همونطور که انتظار میرفت رابطه ي مهراد و درتا بیشتر از ۲ ماه طول نکشید. نمیدونم درتا چش شده بود چون اصلا به من نگفت که جداییشون سر چیه... اما خوب خوشحال بودم که با کس دیگهای دوست نمیشه. این جوری خیالم راحت بود که کار دست خودش نمیده. البته جدا کمک احوال من بود. هر وقت با سامان مشکل کوچیکی پیدا میکردم، راهنماییم میکرد یا با سامان صحبت میکرد. واقعا اینجور وقتها هیچی نمیتونه مثل یه خواهر خوب و رازدار کمک کنه. یه چند وقتی بود که سامان خیلی سرد شده بود و من دلیلشو اصلا نمیفهمیدم. دلم خیلی گرفته بود و شبا کارم گریه بود. توی درسام افت شدید کرده بودم و اصلا تمرکز حواس نداشتم. درتا دائماً حواسش به وضع حالم بود و با حرفاش آرومم میکرد: - ناراحت نباش عزیزم... حتما سر کار مشکل داره و اعصابش خورده. شاید سرش شلوغه و برای همین زیاد نمیتونه کنارت باشه. - درتا موبایلش همش خاموشه ... وقتیم که زنگ میزنه بی حوصله و پرخاشگره... - میگم که حتما مشکلی داره. تو باید درکش کنی... - میگم نکنه عاشق کسی شده؟ نکنه دیگه دوسم نداره. خندید و گفت : - والا میگن آتیش هر چی پر حرارت تر باشه زودتر خاکستر میشه. از اول هم بهت گفتم زیاد بهش دل نبند. اینجوری داغون نمیشدی اگه به حرفم گوش میدادی. من میرم بیرون... آهان راستی درسا یه چیزی... - جونم؟ مکثی کرد و گفت : - یه چند وقته این پسره مهراد زده به کلش همش اذیتم میکنه... با تعجب گفتم: - شما که جدا شدین... خودش به هم زد پس مشکلش چیه؟ - روانیه دیگه. من فکر میکنم سراغ توام بیاد یه سری اراجیف بهت تحویل بده که تورو هم ناراحت کنه. - مسائل شما به من چه ربطی داره؟ - خوب با خراب کردن من پیش تو مسلما به هدفش میرسه. بدون خداحافظی رفت بیرون و در رو محکم بست. پیشبینی درتا درست از آب دراومد و دم دانشگاه مهراد جلوی راهمو گرفت و گفت: - درسا خانوم من باید شما رو تنها یه جا ببینم و در مورد یه موضوع باهاتون صحبت کنم... یاد حرفهای درتا افتادم و گفتم: - اگه حرفی هست همینجا بفرمائید... - اینجا نمیشه ... این طوری نمیشه... فردا ساعت ۵:۳۰ توی کافی شاپ سر کوچتون منتظرم. و برای اینکه مهلتی برای مخالفت نداشته باشم به سرعت سوار ماشینش شد و رفت... ادامه دارد ... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *aren*, .ELHAM., alikhademi, alonesachlie, ana-armin, anet, asalgole, azima, b.maryam, behnazhmz, coral, daneshmand, Elen, farzanehmasoud, fatemehhhh, fatima983, gandomsa, ghazale49, gheisareh, ghorbani, havva7, helik, Hella, hermine, hsdhsd, khale rize, lili5225, M&M_601, m0zhdeh, mahdiyeh, mahsadina, mahshid_3d, mahtaj, maniia, marjanagn, maryamale, meno, Mina, m_h_n, nafas44, nahayat007, nedaj, nilsa, pardy, reyhaneh25, rytu, saharmn, setareh29, silverstar, smahmodi, soha.f, spoorg, Tifani Jon, yasi_69, yeshil, آرشا, ترنج خاتون, شبنم, م.م.ر, کریستال, یگانه |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: زیر این آبی آرام بلند
نوشته ها: 1,177
(View Stats)
تشکرها: 26,904
تشکر شده 5,523 بار در 707 پست
| پست بسیار مفید : +8 امتیاز قسمت هشتم اينکه روز بعد مهراد رو ببينم هيچ شکي نداشتم چون دلم ميخواست بدونم چه حرفي براي گفتن داره. ولي به درتا هم چيزي نگفتم چون ترسيدم مانع رفتنم بشه. اين بود که فرداي اون روز حدودا ساعت ۵ شالو کلاه کردم و به هواي کتاب خريدن از خونه بيرون زدم. مهراد دير کرده بود و منم يه قهوه سفارش دادم که اگر نيومد بعد از اون برم. از کجا معلوم که سر کار نبوده باشم؟ اما همينکه گارسن قهوه رو آورد مهراد هم سر رسيد. لبخندي زد و سلام کرد که جوابشو دادم. صندلي رو به رومو انتخاب کرد و نشست. ساده گفتم: - بريد سر اصل مطلب... نگاه تلخي به من کرد و گفت: - عجله نکنيد درسا خانوم. اصل مطلب حجمش يکمي زياده بايد با مراعات برم جلو... - باشه. چاي سفارش داد و بد انگار که خيلي فکر کرده باشه گفت: - ببين درسا اين مسالهاي که ميخوام بهت بگم شايد باور نکني...حقم داري. انقدر دور از ذهنه که من خودم وقتي فهميدم تا چند روز توي شوک بودم و بعد هم شدم اين جنازهاي که ميبيني. وقتي به چهرش دقت کردم، ديدم راست ميگه. وضع نا مرتبي داشت... ريش هاشو انگار که چند هفتهاي نزده بود. رنگش پريده و مثل آدماي شکست خورده بود. اما ميدونستم که ميخواد از خواهرم بد گويي کنه پس گفتم: - اگر مسالهاي بود درتا براي من که خواهرشم ميگفت. من و خواهرم بيش از اون چه که فکرشو کنيد به هم نزديکيم. لبخند تلخي زد و گفت: - اره خيلي نزديکين... خيلي... اما شما انقدر ساده و پاک هستين که چشماتونو بستين و يه سري چيزا رو نميبينيد. تو دلم گفتم ميخواد مخمو بزنه که اينجوري تعريف ميکنه. - البته شما نميتونيد ببينيد... هنرپيشههاي اين بازي زرنگتر و باهوش تر از اين حرفا هستن... - يعني چي؟ تورو خودا درست بگيد ببينم... انگشتاشو لاي موهاش فرو کرد اما نتونست حرفي بزنه. از جيبش يه پاکت سيگار دراورد... - درسا بهمون خيانت شده... هم به تو هم به من. خواهرت بهمون خيانت کرده... - چي داري ميگي ؟ - درتا و سامان ... زدم زير خنده عجب پسر سادهاي بود که فکر ميکرد ميتونه منو با اين حرفا به شک بندازه. خنده من عصبيترش کرد: - بخندين اما چند روز ديگه وقت گريتونه. من خواهر شما و عشقتونو دست تو دست هم توي پارک جمشيديه ديدم. چند روزي در تعقيبشون بودم... فکر کردين عشقتون چرا دير به دير جواب شما رو ميده؟؟ چون سرش با خواهرتون گرمه. دوباره زدم زير خنده : - شما ماليخوليايي هستين، حتما به روانپزشک مراجعه کنيد. - اينطور نيست من صادقانه با شما صحبت ميکنم... - آخه ببين چي ميگي... اصلا منطقي نيست. ميگي خواهر من که از يه خونيم ، عشقمه ، عشقشم ميره زير پاي کسي که مال منه و سامان کسي که ۱ سال تموم خوبيشو بهم ثابت کرد به من خنجر ميزنن؟ آخه ميشه؟ رابطهاي جالبتر از درتا و سامان براي بدگمان کردن من پيدا نکردي نه؟ هر چي امروز سر کار بودم بسه. کيفم رو انداختم روي دوشم و بلند شدم. - صبر کن درسا خواهش ميکنم... من دروغ نميگم... - برو بابا... ديگه با من يا خواهرم کاري نداشته باش ... از کافيشاپ بيرون اومدم و به طرف خونه حرکت کردم. چطور اين پسر به خودش اجازه ميده اينجوري در مورد درتا يا سامان صحبت کنه. خودش عرضه نداشت درتا رو براي خودش نگاه داره اونوقت همه کاسه کوزهها رو سر خواهرم ميشکنه. چند روزي گذشت و طبق تصميمم چيزي به درتا نگفتم،اما يه جورهايي حرفاي مهراد در کمال تعجبم مثل پتک توي سرم ميکوبيد. هر چي سعي ميکردم نميتونستم هيچ بدي توي خواهر دوقولوم ببينم. طبق معمول رفتارش با من خواهرانه بود و هيچ خيانتي در چهراش نبود. خود به خود هم به رفتارهاي سامان دقيق شده بودم هم به درتا. راستش اين دو تا هيچ جوري به هم نميومدن. چطور ممکنه اصلا با هم رابطهاي داشته باشن؟ انقدر به هم بي ربط بودن که هيچ جوري باور نميکردم. از طرفي وضعيت جسميم چند وقت به هم ريخته بود. و همه نگران بودن. يک بار با سامان رفتيم دکتر و دکتر آزمايش خون گرفت تا دليل ضعف رو بفهمم. حدودا دو روز بعد براي گرفتن جواب آزمايش سامان منو جلوي در آزمايشگاه پياده کرد و رفت چون کار داشت. هنوز پامو روي پله ي اول نگذشته بودم که يه ماشين آخرين مدل جلوم ترمز کرد. برگشتم ديدم مهراده. در جلو رو باز کرد و با عصبانيت داد زد : - سوار شو... خيلي تعجب کردم... انگار خيلي اضطراب داشت. گفتم : - من با شما کاري ندارم. - گفتم سوار شو... ميخوام بهت ثابتش کنم. ثابت کنم که چه خبره... با شنيدن اين حرف گفتم: - باشه حالا که اينطوره ميام که بهت ثابت کنم يه احمقي. سوار شدم و هنوز در رو نبسته بودم که مهراد حرکت کرد. انقدر سريع از لا به لاي ماشينها ويراژ ميداد که حالت تهوع گرفته بودم. و بالاخره ، ماشين سامانو جلومون تشخيص دادم. با لحن طلبکارنهاي به مهراد گفتم: - خوب که چي؟؟ داره ميره سر کار. لبخندي زدو گفت : - صبر داشته باش عزيز...ميدوني اين مسير کجاست. با صداي ضعيفي گفتم: - مسير آپارتمانشه. اما به من گفت ميره شرکت... - حالا هيجان انگيز تر هم ميشه. سر کوچه رسيديم که گفت : - من اينجا پارک ميکنم. پياده شو اما يه جايي قايم شو که نبينتت. آروم پياده شدم و رفتم تو کوچهاي که خونه سامان اونجا بود. پشت يه درخت وايسادم و در خونه رو زير نظر گرفتم. و درست جلوي در خونه دختري که وايساده بود رو تشخيص دادم. درسته ... درتا بود. اما نبايد قضاوت ميکردم. يه کم صبر کردم... سامان از ماشين پياده شده بود و با حالت گرمي باهاش سلام احوال پرسي ميکرد. درتا پشتشو بهش کرد و نفهميدم چي گفت اما حالت سامان مثل زماني شده بود که نازمو ميکشيد. باورم نميشد. در خونه رو باز کرد که يه مرتبه نميدونم چي به درتا گفت که برگشت و با شوخي و خنده کراوات سامان رو گرفت و با خودش کشيد تو خونه. من اونجا وايساده و شاهد بسته شدن در خونه با لگد درتا بودم. به مدرکي نياز نبود... حرفي براي گفتن باقي نمونده بود. اين خواهر من بود که با لوندي و عشوه کراوات عشقمو ميکشيد و اين عشقم بود که با لذت دنبالش ميرفت...حالا توي خونه بودن. نميخواستم بدونم چه حالتي. جواب سوالمو ميدونستم. حال خودمو نميفهميدم... قربون صدقه هاي سامان، قه قهههاي مست درتا ... اينا چيزايي نبودن که باهاشون آشنا نباشم... - درسا بيدار شو... درسا حالت خوبه؟ به دوروورم نگاه کردم، هنوز پشت درخت چمباتمه زده بودم و مهراد کنارم نشسته بود. ميدونستم که ميخواد آرومم کنه اما حرفي به ذهنش نميرسه. انقدر توي شوک بودم که حتي اشکم در نميومد.بدون اينکه به مهراد توجه کنم پياده حرکت کردم و سوار اولين تاکسي که ديدم شدم. راننده از آينه ماشين به من نگاه کرد و گفت: - کجا تشريف ميبرين...؟ چي بايد ميگفتم؟ کجا بايد ميرفتم؟ خونه؟ که دوباره چشمم به ...اي خدا چرا من.. دستامو رو صورتم گذاشتم و از ته دل داد زدم : -اي خدا... راننده که وحشت زده بود با احتياط گفت: - خانوم... - نگه دارید لطفا... از ماشین پیاده شدم و با گریه به طرف مقصدی نامعلوم دوییدم. برای مرگ میدوییدم... برای خالی شدن برای بیرون اومدن از جسمم... روحم سوخته بود میخواستم خودمو به آب برسونم... میدویدم و فقط به مرگ فکر میکردم... به نابودی خودم و از بین بردن جسم خستم. دیدن خیانت از عشق دردناک هست اما دیدن خیانت خواهر دوقلو، کسی که براش جون میدادم یعنی مرگ. درتا داغونم کردی... اشک هام تند تند از گونه هام میچکیدن و توی سوز و سرما مي دوییدم ولی حس کردم به هیچ جایي نمیرسم. فقط به یک چیز رسیدم.... به واقعیتی که روحمو در جا کشته بود. یه گوشه کنار یه جدول نشستم و به حال دل مردم عزادری کردم. نه... من دیگه کسی رو نداشتم... نه خواهر نه عشق ... هیچ چیز. من حالا فقط یه جسم بودم. یه جسم متحرک... نمیدونم چقدر توی اون حالت بودم. وقتی سرمو برگردوندم دیدم مهراد خیلی ساکت و آروم کنارم نشسته. حدودا چند دقیقهای هر دو ساکت بودیم که گفت: - میدونم برات چه سخته. من اینو اولین بار ۵ - ۶ ماه پیش فهمیدم. همون موقعی بود که با درتا دعوا داشتیم. - پس چرا تا الان بهم چیزی نگفتی؟ - راستش خودم حال روحی خوبی نداشتم. ضربهٔ بدی خوردم... میدونستم اگه به توام بگم بیش از من ضربه میخوری چون تو دختری. اما از وقتی دیدم خواهر عزیزت با عشقت همخواب هم شده، خواستم که بدونی. - همخواب شده؟ - خودت که دیدی به نظرت بعد از اون حالت چه اتفاقی میافتاد. مهراد سیگاری دراورد و گفت: - درتا آدم سالمی نیست. اگر بود به خواهر خودش که از خونشه اینجوری نارو نمیزد. حالا میخوای چی کار کنی؟ چشمهامو بستم و سرمو رو به آسمون گرفتم تا یکمی بهم آرامش بده و گفتم: - درتا دیگه خواهر من نیست. تا زمانی که توی اون خونم هم اتاقی منه که باهاش کاری ندارم. و سامان... بغض دوباره گلومو گرفته بود... زندگی بی عشق یعنی چی؟؟؟ - آقا مهراد اگر میشه منو برسون خونه ... میخوام بخوابم. شاید بیدار شم و ببینم که همش یه خواب بود. .... اون شب با خستگی روحی و جسمیم خوابیدم اما وقتی بیدار شدم فهمیدم که خواب نبود. من هم درسای شب قبل نبودم. دیشب مغزم روی این اتفاق کار کرده بود... تازه وقتی بیدار شدم درتا رو دیدم که خوابیده بود. در حالت عادی همیشه قربون صدقهٔ خوابیدنش میرفتم اما حالا برای من از اشغال هم کمتر بود...تازه اشغال رو بازيافت ميكنن... موجود کثیفی که اونجا دراز کشیده، بوی گند خون و خیانت میده... این موجود خواهر من نیست. خواهر من بعد از اون تصادف و کما مرد. درتا حالم ازت به هم میخوره... ازت متنفرم.... نفرینت میکنم که یه روز خوش نبینی. نفرین من دعای گربه سیاه نیست... دعای یه دل زخم خورده و شکستست. هم تو نفرین شدی هم سامان... هر دتونو میسپرم دست خدا...تا زمانی که زجرتونو نبینم آروم نمیگیرم. میخوام با چشمام روزیو ببینم که زجر میکشید و بهتون بخندم. دوباره یاد اون صحنه و قه قهههای درتا افتادم و حالت تهوع بهم دست داد. ادامه دارد... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *aren*, .ELHAM., alikhademi, alonesachlie, ana-armin, Anolin, azima, b.maryam, behnazhmz, coral, daneshmand, Elen, farzanehmasoud, fatemehhhh, fatima983, gandomsa, ghazale49, gheisareh, ghorbani, havva7, helik, Hella, hermine, hsdhsd, khale rize, lili5225, Lovely_girl, M&M_601, m0zhdeh, mahsadina, mahshid_3d, mahtaj, maniia, marjanagn, maryamale, meno, Mina, m_h_n, nafas44, nahayat007, nedaj, nilsa, pardy, rytu, saharmn, silverstar, smahmodi, soha.f, spoorg, yasi_69, yeshil, آرشا, ترنج خاتون, م.م.ر, منيژه, کریستال, یگانه |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: زیر این آبی آرام بلند
نوشته ها: 1,177
(View Stats)
تشکرها: 26,904
تشکر شده 5,523 بار در 707 پست
| پست بسیار مفید : +6 امتیاز قسمت نهم تنها ترينم ... تنهاي تنها... دارم تو يه تونل سياهو تاريک ميدوم اما به آخر نميرسم. دارم زجر میکشم خدایا کمکم کن. تک تک سلولهای بدنم نا امیدن و به شورش افتادن. همشون بر علیه من میجنگن و منتظر یه انقلابن... به جایی رسیدم که حتی سلولهای بدنم منو نمیخوان...گوش هامو گرفتم... صداي خنده مياد... صداي شهوت، عشق بازي، خوش گذروني.... خدایا نمیتونم بشنوم آزادم کن. درد دارم ... دلم میخواد یه گوشه بشینم و خودمو جمع کنم..نمیخوام هیچ کس رو ببینم... میخوام بمیرم . ولی نمیشه باید فرار کنم از اینجا ... باید برم به جایی که این صداها رو نشنوم . اما هر چی جلو تر میرم بدتر میشن ... ميشناسمشون ... من با يکي از اونها بزرگ شدم و با اون يکي طعم عشق رو براي اولين بار چشيدم ... مضحکه شدم ... اونا به من ميخندن . سرم گيج ميره بايد جواب آزمايشو بگيرم چون سامان خيلي نگرانه ... ولي نه اون اصلا نگران نيست يعني اصلا به من فکر نميکنه. عجله داره بايد بره ... بايد بره چون افعي منتظرشه ... تنهام ميذاره چون مجبوره. چون شهوت بيشتر از عشق منه. اون نگرانم نيست ... نگران مرگم نيست. چه بسا که با مرگم با خيال راحت به عشقش ميرسه. و درتا؟ مسلما ميخواد از شر رقيبش راحت بشه... اون خودشو خواهر من، همخون من نميدونه. درتا يادت نيس ؟ يعني اون نه ماه که تو شکم مامان تنگه هم چسبيده بوديم و منتظر پا گذاشتن به اين دنيا بوديم رو فراموش کردي؟ مگه من وجودت نبودم؟ خدايا اين تونل کي تموم ميشه. خودمو به درو ديوار ميکوبم اما زجرم تمومي نداره . صداها لحظه به لحظه بلندتر ميشن. حالا به جز اون صداها بوی خیلی بدی هم میاد. بوی خیانت. هر کی میگه خیانت بو نداره اشتباه میکنه . درسته خیانت وجود فیزیکی نداره . خیانت نه مایعه نه گازه نه جامد ... هیچی نیست. وجود نداره ... اما من حسّش میکنم. بوشو حس میکنم . یه بویی مثل خون . بوی خون بعد از هفتهها شايدم ماهها موندگی... بوی طعفن... بوی جنازهٔ یه حیوون... من دارم توی این لجنی که دیگران برام درست کردن از بین میرم و هیچ دستی نیست که نجاتم بده . من تموم شدم ... با صداي جيغ خودم از خواب پريدم . درتا با تعجب بهم زل زده بود. به طرفم اومد دستشو گذاشت روي شونم و گفت: - عزيزم چي شد ؟ خواب بد ديدي ؟ دستشو پس زدم ... حالم ازش به هم ميخورد... از بوي عطرش ... از... داد زدم : - جلو نيا... پنجره رو باز کردم و هواي سرد بيرون رو وارد ريه هام کردم ... من مثل يه گلوله ي آتيشي و اون باد خنک و سرد چقدر لذت بخش بود. درتا از اين برخوردم خيلي تعجب کرده بود. با اينکه حدود يک هفتهاي بود که نه باهاش صحبت ميکردم نه جوابشو ميدادم از اين حرکتم شگفت زده بود. بارها دليل رفتارم رو ازم پرسيد. اما من وانمود ميکردم که وجود نداره ... يعني دست خودم نبود . چشمم بهش ميافتاد حالت تهوع ميگرفتم . با اين که پدر مادرم پيگير اين موضوع شدن ، رفتارم رو تغيير ندادم . ميلي به غذا نداشتم ...ميلي به زندگي نداشتم . تمام لذتم وقتي بود که از خونه بيرون ميرفتم يا وقتي که ميخوابيدم. شماره ي سامان رو از حافظه گوشيم پاک کردم و هر بار که زنگ ميزد برنميداشتم ! اون روز رفته بودم بیرون که یه هوایی بخورم ، یک مرتبه سامان جلوی راهم سبز شد . با دیدن من خندهای کرد و گفت: - ای خانوم کجا کجا...چیه چرا تحویلم نمیگیری ؟ قهری ؟! دستمو گرفت دستش ، که محکم کشیدم و کمی عقب رفتم . از این حرکتم تعجب کرد. - باز چی شده درسا؟ - چیزی نشده ... - پس چرا اینجوری میکنی با من ؟ چرا جواب تلفنامو نمیدی ؟ رومو برگردوندم تا از یه طرف دیگه برم که گفت : - دختر نمیگی قلبم میترکه ؟ میمیرم از دوریت ؟ ای آدم پست ... برگشتم عقب و سیلی محکمی در گوشش زدم که کمی روحمو آروم کرد. با تعجب گفت: - چرا میزنی ؟؟؟؟؟؟؟! - سامان ازت متنفرم... - باورم نمیشه... - من خسته ام و حوصله ندارم . توام خودتو به اون راه نزن ... من همه چیزو میدونم ، مظلوم نماییت بی فایدست . پس گم شو تا هوار نکشیدم . - مگه من چی کار کردم که اینجوری میکنی ... - اون روز که رفتیم منو دم آزمایشگاه پیاده کردی یادته ؟ رنگ از صورتش پرید - خوب که چی؟ - خوب هیچی ... من هرگز جواب آزمایشمو نگرفتم. ..تو حتی اینم نفهمیدی... تته پته کنون گفت: - تو داری اشتباه میکنی ... ببین درسا... من و درتا فقط ...ما فقط ... یه اشتباه کردیم همین... - دیدی؟ خودت اعتراف کردی... مگه من گفتم درتا ؟ ای کثافت ازت متنفرم...از درتا هم متنفرم اینو بهش بگو. برید گم شید از زندگیم... گم شید برای همیشه . بلافاصله اشک هام سرازیر شدن . سامان به طرفم اومد و گفت: - الهی قربون اون اشکائ قشنگت برم... غلط کردم ... راست میگی ... به خدا نفهمیدم چی شد . منو ببخش درسا. بهم یه فرصت دیگه بده . خواهش میکنم ... - کثافت به من دست نزن ... ازت حالم به هم میخوره... خیلی شکسته و خرد بودم . چرا بهم نمیخندید ؟ چرا نمیزد زیر کارش؟ چرا اعتراف کرد؟ چرا؟ سامان در حال التماس بود که نفهمیدم مهراد از کجا سر رسید و خودشو بین من و سامان انداخت. با خونسردی گفت: - به اندازه کافی سر این دختر بلا آوردی ... راهتو بکش و برو... اگر بفهمم که سعی کردی بهش نزدیک بشی خودم حسابتو می رسم . سامان با عصبانیت یقهٔ مهراد رو گرفت و گفت: - تو کی باشی که به من دستور بدی هان؟ مزاحم روابط ما نشو ... - تو دیگه هیچ رابطهای با درسا نداری... به طرفداری از مهراد گفتم: - مهراد راست میگه... دیگه بین ما چیزی نیست... گم شو برو... سامان یه قدم دیگه به طرف من اومد و گفت : - درسا تو مال منی نمیتونی تنهام بذاری ... مهراد ضربهای به سینهاش زد و دست منو گرفت و گفت : - اون دیگه مال تو نیست. با تعجب به مهراد نگاه کردم ... درسته رفتارش جوان مردانه بود اما دیگه اینم زیاده روی بود. سامان گفت: - پس بگو قضیه چیه... گناهو پای من و درتا نندازید. شما دو تا با هم ... حالا طلبکار هم شده بود. بدون این که خودمو کنترل کنم بهش حمله کردم و با مشت به دماغش کوبیدم که بلافاصله خون ریزی کرد... مهراد دست منو کشید تا مانع خشم من بشه اما من انقدر خشمگین بودم که یه مشت هم به سینهٔ مهراد زدم بعد به طرف سامان برگشتم . با گریه بهش ضربه میزدم - کثافت چطور تونستی باهام این کارو بکنی ... منو کشتی ...منو از بین بردی ... ازت بدم میاد . ایشالا بمیری... سامان از خودش دفاع نمیکرد و با ناراحتی به من زل زده بود. قطرههای اشک از چشمش سرازیر بودن و با خون بینیش قاطی میشدن. پشیمونی توی چشماش موج میزد اما برای من بی فایده بود. خسته و بیحال برگشتم و با قدمهای افتاده به طرف خونه رفتم . مهراد هم دنبالم میومد اما چیزی نمیگفت. حوصلهٔ اونم نداشتم. از جنس مخالف با هوس بازیاش نفرت داشتم . خواهر من که همجنس من بود چی ؟ نه ... من از هر دو جنس متنفر بودم . چه زن چه مرد... از آدما بریده و خسته بودم...دلم میخواست تنهای تنها باشم چون دست کم خودم به خودم آسیب نمیزدم . جایی که حتی خواهرت به تو رحم نمیکنه ، از غریبه چه انتظاری داری ؟ انتظاری ندارم . فقط تنهام بذارید. همتون تنهام بذرید . بذارید بمیرم... - درسا...یه لحظه صبر کن. آروم باش... اینجوری اگه بری خونه و با درتا برخورد کنی برای خودت دردسره . بیا یه کم راه بریم... - حوصله ندارم مهراد... من بد جور افسرده شدم . زندگی برام پوچ و بی معنی شده . آهی کشید و گفت: - میدونم چی میگی ... درست مثل من . منم حس میکنم دیگه نمیتونم. چطوره با هم خودمونو بکشیم؟ قسمت آخر جملشو به قدری شیرین گفت که زدم زیر خنده. با خنده ی من اونم لبخند زد. روزها از پی هم می گذشتن و تنها چیزی که باعث میشد که من کمتر در مردابی که برام ساخت بودن فرو برم ، وجود گرم مهراد بود. انقدر پر احساس و خوش قلب بود که با رفتارهاش دل آدمو میلرزوند. روزهایی از زندگیمو میگذروندم که تنها دوستم، همه کسم مهراد بود. خیلی مراقبم بود و هر بار که نقشه میکشیدم تا از درتا و سامان انتقام بگیرم میگفت: " واگزارشون کن به خدا، به اندازهٔ کافی داغون شدیم ... باید برگردیم به زندگی " حرفاش روم اثر میذاشتن و انگار که قلق من دستش باشه همیشه حرفی برای آروم کردنم تو آستین داشت. مثل دو دوست خیلی صمیمی اوقات زیادی رو با هم میگذرندیم و مرحم درد هم بودیم. صمیمیتی که ذره ذره بین من و مهراد به وجود میومد باعث خشم درتا و سامان میشد. با اینکه حالا علنأ با هم رابطه داشتن، هر دو به نوعی مارو سرزنش میکردن. درتا وجهای که پیشم داشت رو از دست داده بود و هر بار که حرفی میزد چیزی جز نگاه پر نفرت من نصیبش نمیشد. چند باری هم سامان به قصد جدال سراغم اومد که هر بار انگار خدا مهراد رو از آسمون برام میفرستاد . بعد از حدودا ۶ ماه یه روز مهراد منو برای ناهار به یه رستوران دعوت کرد . یه شاخه گل بهم داد که باعث خندم شد. - مهراد جان ...چه خبره با گل اومدی؟ - خوب مال تو دیگه. انقدر بی احساسی که نمیدونی گل برای چیه ی ... - خوبه تو میدونی . حالا بغض نکن ... بگو آفتاب از کدوم طرف دراومده جنتلمن شدی؟؟ - جنتلمن بودم یه مدت داغونم کرده بودن . الان تازه اومدم رو فرم... خندیدم و گفتم: - خوشحالم که رو فرمی ... به قول خودت ... - درسا... دوست دارم. - اینو که همیشه میگی . لبخندی زد و گفت : - نه نه... منظورم اینه که دوست دارم . میخوام مال هم باشیم. اگر این حرف رو چند ماه پیش میزد سرش داد و فریاد میکردم و میگفتم که از شنیدن این جمله نفرت دارم . اما این چند وقت روحیم خیلی عوض شده بود. در حالی که با نمکدون روی میز بازی میکردم گفتم: - اگه توام ... - اگه منم مثل سامان باشم ؟ میدونم چه فکری میکنی ... اما آدما با هم فرق دارن . تو فقط یک بار به یکیشون فرصت دادی . حالا به منم یه فرصت بده . راستش این چند وقته که با هم بودیم بدجوری توی دلم جا شدی ... دیدم چقدر با خواهرت فرق داری . تو پاک و مهربونی ... چیزی که این روزا به ندرت دیده میشه... درسا... - بله؟ - تو به من هیچ حسی نداری؟ - مگه میشه بهت حسی نداشته باشم . این که الان زنده موندم همش به خاطره وجود خودته. تو منو نجات دادی از بدبختیام . مثل یه فرشته نجات . مگه میشه دوست نداشته باشم ؟ اما خیلی میترسم مهراد. نمیدونم از چی ... به تو خیلی اعتماد دارم اما دلم شور میزنه. با لبخند گرم و قشنگی که روی لبش بود گفت : - نگران هیچی نباش عزیزم . من با توام ... مراقبتم . نمیزارم غصه بخوری . مطمئن باش. من هم با یه لبخند جواب دادم : - مطمئنم... ادامه دارد ... ویرایش توسط zanbagh : ۱۶ شهريور ۱۳۸۹ در ساعت ۰۲:۰۵ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *aren*, .ELHAM., alikhademi, alonesachlie, ana-armin, Anolin, arzoo12, asalgole, azima, b.maryam, behnazhmz, coral, Elen, farzanehmasoud, fatemehhhh, gandomsa, ghazale49, gheisareh, ghorbani, helik, Hella, hermine, hsdhsd, khale rize, lili5225, M&M_601, m0zhdeh, mahsadina, mahshid_3d, maniia, marjanagn, maryamale, meno, Mina, mohammad, m_h_n, nafas44, nahayat007, nargesashk, nedaj, nilsa, pardy, reyhaneh25, rytu, saba 68, saharmn, sasa.shima, shiva joon, silverstar, smahmodi, soha.f, spoorg, TARANOMEMEHR, yasi_69, yeshil, آرشا, ترنج خاتون, رادوين88, شبنم, م.م.ر, منيژه, پهره, کریستال, یگانه |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: زیر این آبی آرام بلند
نوشته ها: 1,177
(View Stats)
تشکرها: 26,904
تشکر شده 5,523 بار در 707 پست
| پست بسیار مفید : +6 امتیاز قسمت دهم مهراد خندهای کرد و گفت: - این مطمئنم یعنی اینکه...؟ - یعنی اینکه؟ - یعنی اینکه مال من میشی؟ نمیدونم چرا دلم گرفت و رومو برگردوندم. مهراد هم که اینو فهمیده بود با نگرانی گفت: - چی شد؟ - راستش حس خوبی به تو دارم. تو این مدت تو منو از مرگ حتمی نجات دادی. تو بهترین دوست منی... نمیدونم میتونی عشقم بشی یا نه ... - فقط صبر کن... بهت ثابت میکنم...به مناسبت این روز بریم بستنی بخوریم؟ .... خدایا چقدر قشنگ و جالب ورق زندگی بر میگرده. انگار نه انگار که من همون درسای چند ماه پیشم. اصلا فکر نمیکردم وابسته شدن و دل بستن به یک نفر انقدر ساده باشه. من از اون دسته آدما بودم که به عشق اول معتقد بودم. فکر میکردم که آدما یک بار در زندگی عاشق میشن. کم کم به قدری پر شور و حرارت شدم که حاضر بودم قسم بخورم، من هرگز عاشق سامان نبودم. اما حالا عشق عجیبی توی زندگیم به وجود اومده بود. به قلبم اعتماد داشتم ... به درستی و صداقت مهراد. کاملا حس میکردم که تمام اوقاتشو کنار من سر میکنه پس هیچ گناهی تو سرش نبود.بالاخره روزهای خوشی منم اومدن. روزهایی که جز خندیدن و پرواز رو ابرا کاری نداشتم. بر عکس من درتا روز به روز افسرده تر میشد. مسلما برام اهمیتی نداشت که البته این کینه توزی باعث تعجب خودم هم میشد. یه روز صبح که با درتا تنها بودیم زنگ در رو زدن. با بی تفاوتی گفتم: - برو در رو به روی عشقت باز کن. درتا از جا بلند شد و وقتی برگشت با حرص گفت: - عشق شما دم دره... با عجله به طرف آیفون دوییدم : - مهراد... - جون مهراد... عزیزم من پایین منتظرتم... سریع کاراتو بکن بیا پایین. با عجله آیفون رو گذشتم و بدو بدو آماده شدم. حسادت تو چهرهٔ درتا هویدا بود. وقتی بالاخره بعد از ۲۰ دقیقه پایین رفتم مهراد درست جلوی در منتظر بود. با لبخند یه شاخه گل بهم داد و گفت: - مامان بابام رفتن شیراز. به مدت ۱ هفته خونه تنهام... اومدم ببرمت خونمون. حسابی شوکه شدم و نفسم بند اومد. - چی شد عزیزم؟ - بریم خونتون؟ - چیه بهم اعتماد نداری؟ دلم نمیخواست از این فکرها بکنه برای همین بدون معطلی سوار ماشین شدم و گفتم: - بریم دیگه. اتفاقا میتونم امروز من برات غذا درست کنم. چطوره؟ خونشون بالاترین نقط شهر بود. یه صدائی با پوزخند تو دلم گفت: گیر بچه پولدار افتادی درسا جان ... خدايا عجب خونهای داشتن واقعا در مقابل خونه ما کاخ بود. انقدر بزرگ و رویایی بود که فکر اینکه شاید یک روز با مهراد توی این عمارت زندگی کنم دیوونم میکرد. یه باغ پر از گل و درخت با استخر. انگار خواب میدیدم. با تعجب نگاهی به مهراد انداختم و گفتم: - مطمئنی که من باید آشپزی کنم؟ یعنی اين خونه آشپز نداره؟ خندید و گفت: - گفتم که تنهای تنهاییم. جلوی کارگرا راحت نیستیم اما الان فقط من و تو اینجاییم تنهای تنها. با شیطنت ادامه داد: - نمیترسی؟ - نه. مگه ترسناکی...؟ - خیلی... هنوز جلوتر نرفته بودم که محکم بغّلم کرد و باعث شد همه چیز رو فراموش کنم. آغوشش از سامان گرمتر بود... ناخوداگاه با هم مقایسشون میکردم. مسلما سامان از نظر محبت به پای مهراد نمیرسید. خندیدم و دنبالش رفتم تو خونه. نگاهی به دور و ور انداختم و برای چند لحظه مات و مبهوت موندم. صدای مهراد منو به خودم آورد: - چیه؟ فکر کردم میخوای غذا درست کنی... چشم غرهای رفتم و گفتم: - هنوز نیومده میخوای منو بفرستی تو آشپزخونه؟ - نه عزیزم. شوخی میکنم... قرار نیست خانومم غذا درست کنه. از بیرون میگیرم... - خانومت؟ یعنی منم یه روزی با تو میام تو این خونه؟ در حالی که دستمو میکشید و به طرف مبل راحتی میبرد گفت: - نه ما که نمیایم اینجا. برات خونه جدا میگیرم عزیزم... خندیدم و گفتم: - ولی من اینجا رو دوست دارم عزیزم... در حالی كه لپمو میبوسید گفت: - تو که با مادر شوهر کنار نمیای. شوخی نیس... مستقیم تو چشمای پر از عشقش نگاه کردم و گفتم: - کنار تو همه چیز ممکنه. با تعجب به دستش که به طرف پیرهنم میرفت نگاهی انداختم ولی صدام در نمیومد. به قدری فلج بودم که نمیتونستم هیچ حرکتی کنم. فقط با صدای ضعیفی گفتم: - مهراد.. انگار که از خواب بیدار شده باشه گفت: - معذرت میخوام عزیزم. یه لحظه... انگشتهای لرزونمو آروم روی صورتش کشیدم و با عشق به چشمهای قشنگش نگاه کردم. دستمو توی دستش گرفت و تک تک انگشتامو بوسید. مرد من... عشق من ... تکیه گاهم همون کسیه که نه تنها اون روز منو غرق عشق کرد بلکه این عشق مدتها طول کشید... اما این روز رو به قید به خصوص بودن هرگز فراموش نکردم... خدایا شکرت... خدایا ازت ممنونم که بهم نشون دادی هر شکست قدمی به سمت پیروزیه. من با مهراد خوشبختم. خاطرات دالیا - آای خانوم... صبر کن ... مگه نشنیدی پدرت چی گفت؟ این چه وضعیه که درست کردی دالیا؟ این چیه؟؟ لعنتی... حرفی نداشتم سرم رو پایین انداختم. بابا انگشتاشو لای موهاش فرو کرده بود و چیزی نمیگفت. مادرم با چشمهای پر از اشک گفت: - دالیا بابات میگه تو از این قرصها میخوری... یعنی که چی هیچ معلومه تو چی کار میکنی؟ چرا مثل آدمای بی پدر مادر رفتار میکنی. پدرم با مشت به میز کوبید و گفت: - بس کن درتا... تو دیشب به من گفتی که میره تولد دوستش اما معلوم نیس کجا بوده. حقیقت اینجا بود که تولد دوستم بودم اما بعدش یکم زودتر با شایان رفتیم یه مهمونی دیگه. من که نمیتونم بگم با شایان بودم... یعنی اگه بگم مارو از هم جدا میکنه. اره حتما بابام میزنتش... شایان ... شایان چرا به دادم نمیرسی؟ مادرم از جا بلند شد و گفت: - به من و پدرت بگو این قرصها رو از کجا آوردی؟ با عصبانیت داد زدم : - به شما مربوط نیست... پدرم به طرف من حمله کرد که مادرم گفت: - سامان نه... خواهش میکنم. داریم صحبت میکنیم ... اشک از چشمام سرازیر شد. مادرم با محبت منو بغل و موهامو نوازش کرد. با لحن آرامش دهندهای رو به پدرم گفت: - سامان دالیا فقط ۱۶ سالشه. ازش انتظار نداشته باش مثل تو فکر کنه. اشتباه از ما و کم توجهیمون بوده. - فردا میریم دکتر... همین که من گفتم... باید بفهمیم که این یه الف بچه چی کار میکنه. مادرم برای نرم کردنش دستی روی شونهٔ پدر انداخت و گفت: - همون کاری که ما میکردیم. - من و تو معتاد نبودیم درتا...بسه حالم خوب نیست. دالیا برو تو اطاقت. نمیخوام تا فردا که میریم دکتر ببینمت. بدون اینکه حرف دیگهای بزنم به طرف اتاقم دوییدم. پدر مادر من فکر میکنن که هنوز هم زمان خودشونه. الان که تو سال ۱۴۰۵ هستیم حتی یک دختر باکره هم توی همین ایران خودمون پیدا نمیشه. روابط بین دختر پسر به قدری آزاد شده که با ۲۰ سال پیش قابل مقایسه نیست. اما پدر مادر من هنوز هم نگرانن. دوست دارن من با خاستگارم ازدواج کنم. در حالی که فکر نمیکنم خودشون بدون عشق ازدواج کرده باشن. پدر مادرم انتظار دارن من ازدواج کنم... اما نمیدونن اگر ۲۰ سال پیش پسرها به علت بی کاری دیر ازدواج میکردن حالا اصلا ازدواج نمیکنن. تکلیف ما دخترها هم پوسیدن توی خونه نیست... با توجه به تاریخ... پدر مادرها فقط تا زمانی که جوونن میتونن یه جوون رو درک کنن. همین که به پدر یا مادر تبدیل شدن، از بچه دور تر میشن و خواستهها و نیازهای عاطفیشو نادیده میگیرن. ازشون گله دارم... همیشه احساسات اونا... نگرانیهای اونا... تجربیات اونا. پس تکلیف احساسات من چیه؟ منم دلم میخواد تجربه کنم و حتی شاید شکست بخورم. زندگی منه...زندگی دالیا... ادامه دارد ... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *aren*, .ELHAM., alikhademi, alonesachlie, ana-armin, asalcheshmak, asalgole, azima, behnazhmz, coral, Elen, farzanehmasoud, fatemehhhh, gandomsa, ghazale49, gheisareh, ghorbani, helik, Hella, hermine, hsdhsd, khale rize, lili5225, Lovely_girl, M&M_601, m0zhdeh, mahshid_3d, mahtab10, mahtaj, marjanagn, maryamale, meno, Mina, m_h_n, nafas44, nedaj, neginra, pardy, reyhaneh25, rozi-91, rytu, saharmn, Samira_Sabbaghi, silverstar, soha.f, spoorg, TARANOMEMEHR, Ushya7, yasi_69, yeshil, آرشا, آفتاب خانم, اهنگ, ایماز, ترنج خاتون, شبنم, م.م.ر, منيژه, نیان, یگانه |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| |فریال, |فریالتایپ, تایپ, دالیا, رمان, فریال |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| دالیا | فریال | دانلود | یگانه | نوشته کاربران سایت | 1 | ۴ خرداد ۱۳۹۰ ۱۰:۲۰ قبل از ظهر |
| قطعه بیست و سه | فریال | zanbagh | جزیره متروکه کتاب | 23 | ۸ فروردين ۱۳۹۰ ۰۱:۳۸ بعد از ظهر |
| گرگ و میش | استفانی مه یر | تایپ | samira1362 | کتابهای کامل شده خارجی | 65 | ۳ فروردين ۱۳۹۰ ۰۹:۱۵ بعد از ظهر |
| دالیا | فریال | موبایل | NILOUFAR | رمان نوشته کاربران سایت | 1 | ۱۹ شهريور ۱۳۸۹ ۱۰:۵۹ بعد از ظهر |
| بهترین وسریعترین رمان تایپ شده یا درحال تایپ؟(اعلام نتایج) | sama33 | نظرسنجی | 50 | ۱۰ اسفند ۱۳۸۸ ۰۵:۵۸ بعد از ظهر |