| |||
| | #11 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: زیر این آبی آرام بلند
نوشته ها: 1,144
(View Stats)
تشکرها: 30,007
تشکر شده 5,668 بار در 725 پست
| پست مفید : +4 امتیاز قسمت یازدهم کم پیش میومد که بیشتر از ۲ ساعت کنار شایان باشم. اما اون روز، شایان تنها بود و برای همین من بیشتر از چند ساعت پیشش بودم. تمام آرامش وجودم وقتی بود که صدام میزد : - دالیا ... - جانم ... - تو گفتی که یه خاله داری که نمیشناسی؟ آخه چرا؟ کمی فکر کردم و گفتم: - خوب مامان میگه قطع رابطه کردن. حالا چرا برای تو جالبه؟ - همینجوری ... آخه خیلی جالبه که دو تا خواهر دو قلو انقدر از هم نفرت داشته باشن. سرم رو از روي پاش برداشتم و گفتم: - هر چیزی ممکنه... شایان دوباره سرم رو روی پاش گذشت و به نوازش موهام ادامه داد و در ادامه حرفی نزد. بعد از حدودا چند دقیقه گفت: - دالیا من اگر مجبور شم ... یعنی اگر مجبور شیم .... - مجبور بشیم چی؟ - راستش نمیدونم چطوری بگم. دستشو بوسیدم و گفتم : - نفس عمیق بکش و راحت بگو... با حالت عجیبی توی چشمام خیره شده بود انگار که دنبال جملهٔ مناسبی میگشت. ته دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. احساس خیلی بدی داشتم... از همون حسهای زنونه... - دالیا من آخر این هفته برای همیشه میرم آمریکا. چند لحظهای طول کشید تا تونستم معنای کامل حرفشو درک کنم. متوجه نمیشدم ... مثل مسالهٔ ریاضی بود که هر چی فکر میکردم نمیفهمیدم. - چرا هیچی نمیگی؟ میدونم تعجب کردی... حق داری عزیزم. سرم رو دوباره از روی پاش برداشتم و گفتم: - اینو جدی گفتی؟ - اره... - پس تکلیف من چیه؟؟؟؟ راجب من فکر کردی؟ شایان از جا بلند شد و گفت: - مگه میشه فکر نکرده باشم. البته شاید اون قدر که تو به من فکر میکنی من بهت فکر نکرده باشم. با ناباوری گفتم: - منظورت چیه؟ - دالیا من یه معذرت خواهی بهت بدهکارم و همینطور یه توضیح... میدونم که ... منظورم اینه که حق داری بعد این اعتراف از من متنفر باشی... اما نمیتونم بیش از این دروغ بگم. اشک توی چشمام حلقه زده بود و بغض گلومو گرفته بود. - راستش من با برنامهٔ قبلی خودمو بهت نزدیک کردم. درست ۷ ماه پیش... توی کمد مامان دنبال یه سری مدارک میگشتم که یه دفترچه صورتی رنگ کوچولو توجهمو جلب کرد. دفتر خاطرات مامان بود... دالیا مادر من... درسا خالهٔ تو و من پسر خالتم. از شدت تعجب صدام در نمیومد و فقط نگاهش میکردم. آهی کشید و ادامه داد: - بعد از خوندن اون دفتر خیلی کنجکاو و البته کمی افسرده شدم. تصمیم گرفتم درتا یعنی مادرتو همینطور سامان رو پیدا کنم. و بعد از کمی تحقیق پیداشون کردم... بد متوجه شدم که یه دختر ۱۶ساله دارن... با خودم گفتم چی بهتر از این؟ برای فهمیدن این ماجرا باید خودمو به تو نزدیک میکردم پس برات یه نامهٔ عاشقانه نوشتم تا خوشت بیاد و دوستیمو قبول کنی... میدونی شما دخترا خیلی ساده و خوش قلبین. با دیدن یه شاخه گل حاضرید هر کاری بکنید. در حالی که سعی میکردم خونسردیمو حفظ کنم گفتم: - یه لحظه صبر کن... یعنی تو ... یعنی تو از اول عاشق من نبودی؟ یعنی برای فهمیدن واقعیت و شناختن من و خانوادم بهم نزدیک شدی؟ یعنی هیچ حسی به من نداشتی؟ بار اولی بود که چشمهای قشنگشو بارونی میدیدم. پس عشق من همزمان پسر خالهٔ من بود ... اما این شک که فقط از روی کنجکاوی به من نزدیک شده بود و نه عشق باعث میشد که بیشتر از این شکست بشکنم تا از شنیدن این خبر متعجب شم. - من ازت معذرت میخوام... میدونم در حقت بدی کردم. ولی الان دارم اعتراف میکنم پس منو ببخش. - احساسی بهم نداشتی... نداشتی... حالا چی؟ بعد از این که بهم نزدیک شدی تغییری ایجاد شد؟ - معلومه که ایجاد شد عزیزم... چند قدم بهش نزدیک شدم میخواستم حرفی بزنه تا با سادگی دخترونم ببخشمش. گفتم: - پس الان دوسم داری مگه نه؟ اون عشق ایجاد شده؟ سری تکون داد و با لبخند تلخی که رو لبش بود گفت: - خوب آره تغییر ایجاد شد. من خیلی دوست دارم اما ... - اما چی؟؟؟ - اما مثل یه دوست ... فرض کن مثل خواهرم. حاضرم سر جونم شرط ببندم که صدای شکستن قلبمو شنید چون با ناراحتی و پشیمونی گفت: - دالیا... - مثل خواهرت؟؟ آدم با خواهرش اینطور عاشقانه رفتار میکنه؟؟؟ با بغض به طرف در رفتم، غرورم به اندازه کافی خرد و به اندازه کافی به شعورم توهین شده بود. دلم نمیخواست برگردم تا اشکامو ببینه. دیدن اشکهای یه دختر بچهٔ ۱۶ ساله حتما باعث ترحمش میشه...شونه هام افتاده بودن و حس قدم برداشتن نداشتم. با قدمهای سنگین پاهامو دنبال خودم میکشیدم و لخ لخ کنون جلو میرفتم. کجا میرفتم؟ - کجا میری با این حالت؟ یه لحظه صبر کن... همین که تماس دستشو روی شونه هام احساس کردم بغضم ترکید. با ضعف روی زمین نشستم و در حالی که صورتمو میگرفتم داد زدم: - چطور تونستی شایان؟ شایان اولین نامه ای که به من دادی... شایان تو به من گل دادی. نوشته بودی دوست دارم ... نوشته بودی عاشق چشمای منی. شایان من تا به حال با هیچ پسری به جز تو رابطه نداشتم. چطور باهام اين کارو کردی؟ مگه من چی کار کرده بودم؟ نگاهی به صورتش انداختم و با دیدن اشک هاش گریم شدت گرفت. وقتی بهم نزدیک شد دستشو پس زدم و گفتم: - اینم اشک تمساحه که نشونم بدی چقدر ناراحتی . احتیاجی به ترحمت ندارم. باهام بازی کردی اما من نمیمیرم. بذار حرفای آخرمو بزنم برم. شایان جان من دالیا دختر سامان و درتا به قول خودت دختر خالتم.... مادرم سرطان گرفته و همهٔ موهای سرش، و ابروهش ریختن... شایان پدر من پارسال سکته کرد و حالا رو صندلی چرخ دار میشینه... شایان وقتی بهم خبر دادن بابا بیمارستانه از شدت ترس خون بالا آوردم... شایان من جز پدر مادرم فامیل دیگهای ندارم چون پدرم یتیم و مادرم از خونواده طرد شدست. منم هرگز دوستی نداشتم که باهاش درد و دل کنم. تنها بودم توی دنیای خودم با بدبختیهای خودم. تنها دوستم یه خرس عروسکی که شبها باهاش درد و دل میکردم. هیچوقت باهام حرف نزد و همیشه شنوندهٔ حرفام بود. دوستای من کتابهای من بودن... درسم و معلم هام. طعم عشق رو بار اول کنار تو چشیدم. اولین پسری که مستقیم تو چشماش نگاه کردم تو بودی و تنها کسی که با کمال میل بهش پناه آوردم بازم تو بودی. من از تو عشق و محبت میگرفتم... تو اوج خوشبختی و خوش شانسی بودم . هر بار که من خدا رو شکر میکردم تو تو فکر دیگهای بودی. وقتی مریض شدی و عمل داشتی شبها تا صبح بیدار بودم و برات نماز میخوندم. ازت ممنونم... تو با وجودت زندگیمو عوض کردی و البته همش صحنه سازی و برنامهٔ از پیش تعیین شده بود... من نمیدونم مادرم با مادر تو چی کار کرده یا مادر تو با مادرم چی کار کرده فقط میدونم که ما این چند سال روی خوشی از این زندگی ندیدیم. خوشی من زمانی بود که با تو آشنا شدم. میتونی بری و با سر بالا این چیزها رو به مادر و پدرت بگی...منم میرم و دوست ندارم دیگه هیچ وقت ببینمت. با قدمهای سریع به طرف در رفتم. شایان با التماس گفت: - دالیا صبر کن. نرو .... - تو کنجکاو بودی و دنبال اطلاعات همه اطلاعات لازمو بهت دادم... دیگه حرفی برای گفتن باقی نمونده... سفر بخیر امیدوارم خوشبخت بشی پسر خاله ... از در بیرون رفتم و تا ته خیابون با آخرین قدرت دوییدم. انقدر که به سرفه افتادم... اه سیگار لعنتی...چن قطره خون کفّ دستم ریخت و با اشکهای چشمم مخلوط شد... مسلما این پایان داستان من نیست و تازه شروعه. این اولین شکست منه و با احترام نگاهش میکنم... من ضعیف نیستم و نمیشکنم فقط کمی خستم و احتیاج به استراحت دارم. زندگی فازهای مختلفی داره... یه زمانی آدم خوشحاله و یه زمانی ناراحت. احتیاج به یه نفر دارم که باهاش درد و دل کنم ...شایان بهترین دوست من بود... همه کسم بود اما بعد فهمیدم که من هنوزم تنهام... سرنوشتی که برام تعیین شده. شایان تنها پسر دنیا نيست... لیاقت این قلبو نداشت. منم لیاقت قلب سادمو نداشتم که بدون هیچ فکری به اون تقدیمش کردم. اما حالا قدرشو میدونم و دیگه نمیزارم بشکنه. باید با خرس کوچولو حرف بزنم و نظرشو بپرسم... احتمالا بهم افتخار میکنه و مثل همیشه بهم قوت قلب میده. خدا همیشه مراقب من و خرس کوچولومه و دست کم مارو از هم نمیگیره. هوا خیلی تاریک شده و خیابونهای تهران شلوغ تر از هر وقت دیگن... ماشینها وقت و بی وقت جلوی پام ترمز میکنن... توجهی به اونا ندارم، با خونسردی سیگار دیگهای از زندگیمو روشن میکنم و با قدمهای محکم به طرف خونه میرم... ادامه دارد ... قلبی که به جستجوی رویاهایش برود هرگز رنج نخواهد کشید زیرا هر لحظه از این جستجو یک قدم نزدیک شدن به خدا و ابدیت است. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *aren*, *GolDeN*, .ELHAM., alikhademi, alonesachlie, ana-armin, angel04, asalgole, azad_awesome, azima, behnazhmz, coral, Elen, farajoon, farzanehmasoud, fatemehhhh, ghazale49, gheisareh, goleyakh117, helik, Hella, hsdhsd, khale rize, lili5225, M&M_601, m0zhdeh, mahshid_3d, maniia, marjanagn, meno, Mina, nafas44, nedaj, pardy, reyhaneh25, rytu, saharmn, silverstar, soha.f, spoorg, TARANOMEMEHR, Tifani Jon, yeshil, آرشا, اهنگ, بهارجون, ترنج خاتون, سانجانا, ستاره یخی, شبنم, م.م.ر, ماجده, منيژه, نیان, یگانه |
| | #12 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: زیر این آبی آرام بلند
نوشته ها: 1,144
(View Stats)
تشکرها: 30,007
تشکر شده 5,668 بار در 725 پست
| پست بسیار مفید : +7 امتیاز قسمت اخر همینطور که سیگار میکشیدم و با قدمهای آهسته به طرف خونه حرکت میکردم صدائی از پشت سرم اسممو صدا کرد. برگشتم و شایانو دیدم که با قدمهای سریع به طرفم میدوید. با عصبانیت سیگار رو از دستم گرفت روی زمین انداخت و لگد مال کرد: - مگه ۱۰۰ بار نگفتم حق نداری سیگار بکشی؟ پوزخندی زدم و گفتم: - زندگی منه به کسی مربوط نمیشه. فهمیدی یا نه؟ شما هم حالا که همه چی تموم شده لازم نیس بهم بگی چی غلطه یا چی درست. - اره حق با توئه... باشه من در حقت بدی کردم... من با احساساتت بازی کردم ... همهٔ اینا رو قبول دارم اما برای این کارم دلیل داشتم. - هیچ وقت برای آزار دادن و بازی کردن با دیگران دلیلی وجود نداره. هیچ بهانهای نمیتونه تورو از این کارت تبرعه کنه. تو منو داغون کردی.... برای آشنا شدن با خانوادهٔ من، زندگی من راههای زیادی وجود داشت و تو ناجوانمردونهترین راه رو انتخاب کردی شایان. اشک از چشماش سرازیر شد و گفت: - میدونم ...فکر میکنی خودمو از بین نبردم؟ منم کم داغون نشدم. دالیا داستانهایی هستن که تو نمیدونی. چیزهایی هستن که لازمه بدونی. این مسائل ربطی به رابطهٔ منو تو ندران. دفتر صورتی و قدیمی که شبیه یه دفتر خاطره بود توی دستام گذشت و ادامه داد: - این دفتر خاطرات مادرمه... من تورو دوست دارم و بهت اطمینان کامل دارم. ازت میخوام که اینو بخونی و بعد قضاوت کنی... بدی که من در حق تو کردم شاید به اندازهٔ بی انصافی که در حق مادرم شد نباشه. اینو بخون ... قبل از رفتنم یه بار دیگه همو میبینیم و با هم صحبت میکنیم. بدون این که حرف دیگهای بزنه نگاه پر دردی بهم انداخت و رفت... چند روزی دفتر خاطرات روی میز تحریرم خاک خورد و من جرات نکردم بهش دست بزنم. میترسیدم چیزهایی رو بخونم که مطابق میلم نبودن. بالاخره تصمیم گرفتم که همچیزو برای مامانم تعریف کنم. و همین کارو هم کردم. از آشناییم با شایان شروع و با قطع رابطمون تموم کردم. مامان چیزی نمیگفت و فقط مشتاقانه گوش میکرد. وقتی جمله هامو با بغض به آخر رسوندم و زیر گریه زدم محکم بغلم کرد، سرمو بوسید و گفت: - دالیا جان همهٔ اینها رو باید زودتر از این به من میگفتی. حالا اشکالی نداره! اون دفتر خاطرات کجاست؟ دفتر رو از روی میز برداشتم و به طرفش دراز کردم که گفت: - میخوام تو برام بخونیش! با تعجب گفتم: - مامان تو مطمئنی که میخوای منم از محتواش با خبر بشم؟ - ببین دالیا... این که تو این دفتر رو بخونی شاید برای من اصلا خوب نباشه. میتونم حدس بزنم که درسا چه چیزهایی نوشته اما میخوام بدونی که بهت اعتماد دارم و دوست ندارم رازای نگفته بینمون وجود داشته باشه. پس بهتره با هم این خاطرتو مرور کنیم. حدود دو روز طول کشید تا کلّ دفتررو برای مامان خوندم. هر بار که سؤالی میکردم یا چیزی رو نمیفهمیدم جوابی نمیداد و میگفت که صبر کنم. راستش با خوندن اون خاطرات بدجوری شوکه شده بودم و نمیخواستم باور کنم که مادر و پدرم باعث بدبختی کس دیگهای بودن. آخه چطور ممکن بود؟ پدر مادرم همیشه برای من مثل فرشتهها بودن.. همیشه اونا رو از همه بالاتر میدونستم. آزارشون به مورچه هم نمیرسید. بعد از تموم شدن خاطرات مادرم لبخندی زد و گفت : - خوب... نظرت چیه؟؟ - نمیدونم چی بگم. واقعا نمیدونم... یعنی همهٔ اینا درستن؟ - فکر کن درستن. سرمو پایین انداختم و گفتم: - میتونم یه سیگار روشن کنم؟ - راحت باش... با حرص سیگاری رو دراوردم و روی لبم گذشتم. مامان با خنده فندک رو به طرفم دراز کرد و گفت: - آروم باش عزیزم. - مامان چطور میتونم آروم باشم؟ یعنی شما با بابای شایان و بابا با مامان شایان... خدایا خیلی وحشتناکه... حالا این که هیچی ... شما و بابا چطور تونستین... بی خود نیست که ما انقدر بدبختیم. بی خود نیس که منم بدبخت شدم. آه درسا ما رو گرفته. مامان ما نفرین شدیم. زیر خنده زد و گفت: - من سرطان گرفتم چون درسا نفرینم کرده؟ یعنی بابات سکته کرده چون درسا دلش شکسته؟ و تو بدبخت شدی چون مادرت زندگی مادر شایانو خراب کرده؟ و حالا شایان از تو انتقام گرفته؟ - غیر از این چی میتونه باشه؟ - ببین دالیا آدم باید منطقی باشه. اه و نفرین نمیگم وجود نداره اما یه نگاه به این دنیا بنداز. به آدمای دوروورت. این همه بچهٔ یتیم و بیگناه، گوشهٔ خیابونا و توی پرورشگاه... همه نفرین شدن؟ این همه ادم بی گناه فلج شدن ... اون طفلکهایی که مجروح جنگ شدن توی جنگ شهید شدن. همه نفرین شدن؟ این همه بی گناه سرطان گرفتن... دالیا ما آدما خیلی وقتا به یه علت نامعلومي زجر میکشیم. اما اکثرا چوب اشتباهمونو میخوریم. بیست سال پیش تقاص بد رانندگی کردنمو دادم و به کما رفتم. مقصر خودم بودم ... اما اگر سرطان گرفتم به دلیل اشتباهم نبوده. قسمتم بوده. تو هم شکستت دلیلش فقط و فقط خودت بودی. بدون هیچ شکی حرف پسری که نمیشناختی رو قبول کردی و از سر بی تجربگی بهش دل سپردی. اشکهای الان تو ... هیچ ربطی به مشکل من با درسا نداره. در واقع بحثش کاملا جداست. اشتباه خودته پس چوبشم میخوری ولی سرتو بالا میگیری که از پسش بر اومدی. یه نگاه به منو پدرت بنداز... بعد از بیست سال هنوزم عاشق همیم. حتي بعد از مشکلات اخیر به هم نزدیک تر هم شدیم و عشقمون بیشتر شد. مطمئنم که درسا و مهرادم با هم خیلی خوشبختن. - اینا همه درست، ولی خیانتی که کردین چی میشه؟ - حتما لزومی نداره که ادم برای پی بردن به گناهش بلایی به سرش بیاد. من همون موقع هم زجر میکشیدم و عذاب وجدان داشتم. میدونستم که دل خواهرمو شکستم ولی با این کار نجاتش دادم. چیزی وجود داشت که درسا نمیدونست. و اون این بود که من و پدرت از قبل همو میشناختیم و دوست داشتیم. اما وقتی پدرت جلو اومد بهش گفتم که من فقط مهراد رو دوست دارم و بلافاصله پشیمون شدم. چون عاشقش بودم. موقع تصادف قبل از اینکه کاملا از هوش برم تصویر پدرت آخرین تصویری بود که جلوی چشمام جون گرفت. و وقتی به هوش اومدم که درسا با آب و تاب از عشقش به سامان میگفت. خوب خواهر من ندونسته عشق منو ازم گرفت و شاید منم تو اون لحظه همون حسی رو داشتم که اون بعد از دیدن من و سامان با هم پیدا کرد. سامان هم فکر کرده بود که من با مهراد خوشبختم و به همین دلیل با درسا ارتباط بر قرار کرده بود. تا این که یه روز نفهمیدم چی شد که پیش سامان اعتراف کردم و همه چیزو گفتم. اونم که عاشق من بود خیلی راحت از درسا صرف نظر کرد. اوایل رابطمون عذاب وجدان داشتیم اما ... - ولی مامان یه جای خاطرات درسا... بابا بهش میگه منو ببخش همش تقصیر درتا بود. - خوب اره... میخواست از خودش دفاع کنه جوری که درسا رو هم ناراحت نکنه. اما همونطور که دقت کردی دیگه دنبالش نرفت. بر حال این خاطرات دو طرف داره... شاید اگر منم اهل نوشتن خاطرتم بودم از درسا هم معصوم تر و بی گناه تر جلو میکردم و دالیا الان هم بهت میگم که از کارم پشیمون نیستم چون درسا هم نجات پیدا کرد. درسا با سامانی که عاشقش نبود خوشبخت نمیشد. سری تکون دادم و گفتم: - حالا من با شایان چی کار کنم؟ - با هم میریم فرودگاه و ازش خداحافظی میکنی. بهش میگی که بخشیدیش. منم با خواهرم صحبت میکنم و دفترشو بهش پس میدم. البته این چیزهایی که برای تو گفتم رو هم براش تعریف میکنم. احتمالا کدورتها کنار میرن... حالا اون سیگار لعنتی رو بذار کنار و بیا بغلم. محکم بغلم کرد و گفت: همیشه قوی باش دخترم. با چشم باز و اعتماد به نفس بالا انتخاب کن. تو شکست سختی خوردی و مغزت احتیاج به باز سازی داره. اما اطمینان دارم که دختر موفق و عاقلی میشی. تو با عشق من و پدرت به هم به دنیا امدی و بزرگ شدی.... آیندهٔ قشنگی جلوته. اینو مطمئن باش... فردای اون روز من با آرامشی بی سابقه با مامان به فرودگاه رفتم و بالاخره با درسا، مهراد و شایان روبه رو شدیم. لحظهٔ عجیبی بود... شایان منو کناری کشید و مادرم با آرامش با درسا و مهراد صحبت کرد. از لحن برخردشون سردی خاصی هویدا بود. من هم خیلی آروم رو به شایان کردم و گفتم: - شایان من مشکلی باهات ندارم و مساله رو با کمک مامان در خودم حل کردم. دیگه بهت حسی ندارم و بخشیدمت. شایان لبخندی زد و گفت: - این خیلی خوشحالم میکنه دالیا. دست کم با آرامش بیشتری میرم...امیدوارم خوشبخت بشی... تو دختر خیلی خوبی هستی... .- ممنون... تو هم خیلی خوبی... بر حال امیدوارم سفر خوبی داشته باشی و به اون چه که میخوای برسی. محکم بغلم کرد و صورتم رو بوسید. با هم به طرف بقیه رفتيم. توی این فاصله مامان همه کاراو کرده بود و درسا و مهراد هم لبخند میزدن. ناخواسته به چهرهٔ مهراد دقیق شدم و حس بدی پیدا کردم... مایل نبودم به این فکر کنم که روزی با مادرم ارتباط داشته. اما چهرهٔ درسا خیلی به من شبیه بود و جذب رفتار آروم و متینش شده بودم... اون شب شایان رفت و داستان شایان و دالیا برای همیشه تموم شد... هر دو خانواده با هم آشتی کردن و کدورتها رو با حرفهای مامان کنار گذاشتن. و اینها همه به خاطر روح بزرگ و مهربون درسا و مهراد بود که پدر و مادر منو با آغوش باز پذیرفتن. فصل جدیدی از زندگی برای من شروع شد ... هدفهای زیادی داشتم. میخواستم که زن موفقی بشم و شایان از این که منو از دست داده پشیمون بشه. میخواستم بهش ثابت کنم که با رفتنش نتنها نمردم بلکه به بهترین جاهای زندگیم رسیدم. راه دراز بود و اولین قدم ترک سیگار... شاید ادامه داشت...(نویسنده فریال منبع:رمانکـــــــده) ویرایش توسط zanbagh : ۱۷ شهريور ۱۳۸۹ در ساعت ۱۲:۱۲ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *aren*, *GolDeN*, .ELHAM., alikhademi, alonesachlie, ana-armin, Aramesh_Darya, asalgole, azad_awesome, azima, behnazhmz, coral, Elen, farajoon, farzanehmasoud, fatemehhhh, ghazale49, gheisareh, ghorbani, goleyakh117, hashemi_s, helik, Hella, hsdhsd, katerina petrova, khale rize, lili5225, Lovely_girl, m0zhdeh, Madoo, mahbano, mahdieh67, mahsadina, maniia, marjanagn, maryamale, meno, Mina, nafas44, narges2525, nedaj, neginra, reyhaneh25, rytu, saharmn, Samira_Sabbaghi, silverstar, smahmodi, soha.f, Sokout, spoorg, tama1011, TARANOMEMEHR, Tifani Jon, Ushya7, yeshil, ~pArnYa~, آرشا, اهنگ, ایماز, ترنج خاتون, سانجانا, م.م.ر, ماجده, مریمی__, منيژه, نازنین81, نیان, کریستال, یگانه |
| | #13 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بازنشسته ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸
نوشته ها: 9,394
(View Stats)
تشکرها: 67,853
تشکر شده 147,151 بار در 14,762 پست
کتاب مورد علاقه : مریم ریاحی حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز مرسی عزیزم...دستت درد نکنه ![]()
| ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #14 (لینک مستقیم) |
| همکار بخش آموزش ![]() حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز نباشید خسته. مرسی!! ![]() |
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #15 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: مشهد
نوشته ها: 100
(View Stats)
تشکرها: 874
تشکر شده 1,373 بار در 105 پست
کتاب مورد علاقه : دالان بهشت | پست معمولی : +1 امتیاز مرسي عزيزم دستت درد نكنه | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #16 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۹ محل سکونت: پشت دریا شهریست
نوشته ها: 17
(View Stats)
تشکرها: 2,444
تشکر شده 114 بار در 23 پست
کتاب مورد علاقه : رمان حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز مرسی خانومی.خسته نباشی | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #17 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: کرمانشاه
نوشته ها: 615
(View Stats)
تشکرها: 16,527
تشکر شده 4,309 بار در 720 پست
کتاب مورد علاقه : پدر آن دیگری حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز مرسی و خسته نباشید آدم به زمین آید | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #18 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش سرگرمی ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۸
نوشته ها: 8,421
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : Gone with the Wind | پست معمولی : +1 امتیاز مرسی زحمت کشیدید.......... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #19 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر ارشد ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: Tehran - Iran
نوشته ها: 11,744
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : Gone with the Wind حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز ممنونم عزیزم خسته نباشیی | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #20 (لینک مستقیم) |
| کاربر حرفه ای ![]() | پست معمولی : +1 امتیاز ممنون.خسته نباشید. /قفل/ لب بر لب کوزه بردم از غایت آز تا زو طلبم واسطه عمر دراز لب بر لب من نهاد و می گفت به راز می خور که بدین جهان نمی آیی باز |
| |
| تشکر شده توسط : |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| |فریال, |فریالتایپ, تایپ, دالیا, رمان, فریال |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| دالیا | فریال | دانلود | یگانه | نوشته کاربران سایت | 1 | ۴ خرداد ۱۳۹۰ ۱۰:۲۰ قبل از ظهر |
| گرگ و میش | استفانی مه یر | تایپ | samira1362 | کتابهای کامل شده خارجی | 65 | ۳ فروردين ۱۳۹۰ ۰۹:۱۵ بعد از ظهر |
| دالیا | فریال | موبایل | NILOUFAR | رمان نوشته کاربران سایت | 1 | ۱۹ شهريور ۱۳۸۹ ۱۰:۵۹ بعد از ظهر |
| بهترین وسریعترین رمان تایپ شده یا درحال تایپ؟(اعلام نتایج) | sama33 | نظرسنجی | 50 | ۱۰ اسفند ۱۳۸۸ ۰۵:۵۸ بعد از ظهر |