بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ رمان

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:
زیر 15 7 9.59%
15 تا 20 29 39.73%
20 تا 25 17 23.29%
25 تا 30 16 21.92%
بالای 30 4 5.48%
رأی دهندگان: 73. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۷ دي ۱۳۹۱, ۰۶:۱۸ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
sousanjon آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +57 امتیاز     
پیش فرض رمان منه متفاوت | sousanjon کاربر انجمن

می گویند قسمت نیست حکمت است
خدایا من نمیدونم چی هستم؟ .......... دخترم یا پسر .........من کی ام یک دختر با 49% ژن پسرونه ......... تو وجود منو معنی کن ...تو منه متفاوت رو ترجمه کن .......... من متفاوت؟
منبع:www.irstar.com

دوستان عزیز سلام
قبل از گذاشتن اولین پست چند نکته هست که باید یاد آور بشم
1. لطفا تا تموم نشدن داستان درموردش قضاوت عجولانه نفرمایید
2.منبع اصلی داستان که اون هم نوشته ی خودم هست در وب سایت irstar.com قابل مشاهده هست
http://irstar.com/showthread.php?785...AC%D9%85%D9%86
3.نظراتتون باعث دلگرمی برای منه پس لطفا دریغش نکین
4. لطفا اگه اشکالی چه ازنظر محتوا وچه از نظر مفهوم مشاهده کردید اطلاع بدید در صورت قبول پست رو ویرایش میکنم
5.خوشحال میشم از ذهن های خلاق برای پیش روی در روند داستان کمک بگیرم
[/SIZE]



منه متفاوت


http://www.forum.98ia.com/t786264.html
لینک منه متفاوت خوشحال میشم سر بزنید


http://www.forum.98ia.com/t808070.html[/SIZE]

ویرایش توسط sousanjon : ۱۵ فروردين ۱۳۹۲ در ساعت ۰۳:۲۹ بعد از ظهر
sousanjon آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
*h@d!s*, *Silver Sun*, *sorme*, ...نگین..., 0sara, ::HeLiA::, ====, Abandokht, abbasrahideh, amir & gisoo, asal*shimist, *Atieh*, babak301, dEaD-GirL, denis**, deragun, dokhte.banderi, E.Narjes, eliiie, ELYAN, enriqoe, femenist_bahar., gezal goli, ghazal p, hanajigh, haveking, homa41, id001370, joodi abot, Lady Justics, leona, liuana, lovely_girll, Mah BanU ☾, mahaa, megomi, miley4240, mina68, miss maryam, mohamad722, mohammadhadi1, Nahid72, negikomando, noperson, P*O*O*N*E*H, pain, parvaeh, rashno, reyhun99, Reza, reza9000, Roghaye57, sanaz_95, sangsabor1, sara.sn93, sarvin jojo, SECoND*PLANeT, Sergeant, Shabah eshg, sheida_953, sibsorkhhava, sima_a_111, soha jojo, SóσSαη, SunGirl4000, V!olet, yas6662, yasaman20, zina, ~Magic Life~, ~mahi.p~, ~SariR~, ؟؟سما؟؟, دختراسمان, رابین *, رز صورتی ..., رها_hd, رژلب, ستاره کویر, سپیدوسیاه, سیب سرخ حوا, شیش تایی هااا, عمه خانم, فاطمه م.ا, فرگلf, ققنوس98, لیلین, مونا**, مژگان بانو, نسرین78, وندا مهران, پرهوده, کهربا61, დshadow girlდ, ღ Faranakღ, ✖Dark♥AngeL✖

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۲۷ دي ۱۳۹۱, ۰۷:۵۵ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
مدیر بخش کتاب
 
asal_cheshmak آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +20 امتیاز     
پیش فرض

با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
آمارکتابهای در جریان سایت

در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
نویسنده های سایت حتما بخوانید!
برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
طراحی جلد رمان کاربران سایت
در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!
asal_cheshmak آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۰ بهمن ۱۳۹۱, ۱۲:۵۴ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
sousanjon آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +39 امتیاز     
پیش فرض

سلام اومدم با اولین پست نظراتتون باعث دلگرمیه خوشحال میشم انتقاد هارو هم بشنوم
من متفاوت
وعشق تنها عشق مرا به وسعت اندوه آرزو ها رساند
مرا رساندبه امکان یک پرنده شدن
(سهراب سپهری)

- خلاصه پسر طاقت نیاورد رفت با دختره خانوادش هم طردش کردن گوش میدی اصلا این همه زر زدم
-باتوام ها
یکدفعه به خودم اومدم گفتم :اره داشتم گوش میدادم داستان جالبی بود
-ولی واقعی که نبود اگه بود خیلی باحال می شد نه

-اره خب هرچیزی واقعیش بهتره
-چته خیلی دوست داری بزنمت نه
-اه تو چیکار به من داری برو خونتون دیگه
-نمیای بریم با هم
-نه اعصابم خورده خودم میرم
-چی شده مگه
-هیچی بابا باز این مامانم گیر داده بریم دکتر
-حرص نخور تو همون عوضی که هستی عوضی تر بشی عوض نمیشی
خیز برداشتم سمتش که بزنم فکش بیاد پایین حیف که دررفت دختره کودن


توی راه داشتم به زندگیم فکر میکردم بد نبود بعضی وقت ها این پاره سنگ رو به کار بندازم فکرکردم چقدر زندگیم متفاوت انگار خدا تو خلقتم دستش جای دیگه بند بوده اشتباه کرده تا شیش ماهگی که توی شکم مادر محترمه جا خوش کرده بودن همه ی دکترا بهش گفته بودن من پسرم وهمه منتظره یک کاکل زری بودن که من اومدم بعد همه را با حضورم شگفت زده کردم چقدر باحال دهن مامانم تا یک هفته باز مونده بود خوشمان امد
خلاصه بعد از اینکه از شک در میاد تازه یادش می افته من دخترم نه پسر ولی همش دارم با ماشینام ور میرم
تا هفت سالگی کارم خاک خوردن تو کوچه ها با پسر های هم سن خودم بود با اینکه اسمن دختر بودم اما همه ی پسر ها ازم حساب می بردن جرات نمیکردن بهم بگن بالا چشمت ابرو هست اصلا یا بی ابرویی کارم شده بود روزی یک شلوار پاره کردن و نوازش های مامان جون که اونم بعد چند مدت یاد گرفتم شلوار هامو میرفتم بیرون از اون طرف می پوشیدم میومدم تو خونه درستش میکردم که مامان گیر نده
به جز تو کوچه بازی کردن یک کامیون داشتم که بین ماشین هام اونو خیلی دوسش داشتم واسه همین وقتای بیکاری برعکس نسترن که یا به خودش می رسید یا به عروسک هاش ور می رفت من با کامیونم عشق میکردم بابا هم فهمیده بود از این چیز ها دوست دارم واسه نسترن که عروسک می خرید واسه من یک دانه ماشین میگرفت
خلاصه این هم گذشت تا وارد دبستان شدم گفتن باید مقنعه سرت کنی احساس میکردم وقتی سرم می کنم نفسم در نمی یاد واسه ی همین دم در مدرسه مقنعه را در میاوردم موقع رفتن به خونه دوباره سرم میکردم
وقتی نه سالم شد واقعا نماز خواندن با چادر برام زجر آور بود با اینکه به قول خودشون خانواده ی ازادی بودیم (که من هنوز نفهمیدم این ها به چی میگن آزادی که تقی به توقی میخوره نظرشونو عوض میکنن بماند)

ویرایش توسط sousanjon : ۱۰ اسفند ۱۳۹۱ در ساعت ۰۱:۵۳ بعد از ظهر
sousanjon آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
!shamim!, (no love), *s@h@r*, *Silver Sun*, *سمیه م*, ::HeLiA::, abbasrahideh, adlay, aflak, Ana98, anita23, arefe90, *Atieh*, atika, babak301, bax10, dEaD-GirL, deragun, dokhte.banderi, eliiie, farisa, fereshth, gezal goli, ghazal26859, go501, Golden Eye, hanajigh, homa41, id001370, ili mah, joodi abot, katoore, kr@m.R@, liuana, lovely_girll, lover vampire, Ma Neli, Mah BanU ☾, mahaa, megomi, mina68, miss maryam, mohamad722, mohammadhadi1, Nashenase tanha, noperson, p@r!sa, pain, parvaeh, peg@h, rashno, reyhun99, reza9000, Roghaye57, sanaz_95, sangsabor1, sara2876, sarma1010, sarvin jojo, SECoND*PLANeT, setayesh1363, sheida_953, sibsorkhhava, sima_a_111, soha jojo, SunGirl4000, yasaman20, zibahp, ziglernata, `taranom`, آبجی نیلوفر, آرزو-دانايي, امتیس 69, دخترویروسی, رابین *, رها_hd, رژلب, ستاره کویر, سولماز جونی, سپیدوسیاه, سیب سرخ حوا, شادی*, شیش تایی هااا, عمه خانم, فاطمه م.ا, فرگلf, لیلیوم75, مونا**, نداي عشق, نسرین78, وندا مهران, پرهوده, پونام, کهربا61, یلدا2222, დshadow girlდ, ღ Faranakღ, ღღ Parisa ღღ, ✖Dark♥AngeL✖
قدیمی ۱۰ بهمن ۱۳۹۱, ۰۱:۰۴ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
sousanjon آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +43 امتیاز     
پیش فرض

سلام این هم دومین پست امروز

داشتم میگفتم با اینکه خانواده ی ازادی بودیم اما من میخواستم نماز بخونم نمی خواستم مثل اون ها باشم ولی واقعا با چادر برام زجر آور بود ولی تا الان هر جور بوده تحملش کردم و نذاشتم نمازم قضا بشه
وقتی که وارد راهنمایی شدم از اینکه میدیدم بچه ها به جنس مخالفشون اینقدر علاقه نشون میدن و خودشون را تیکه پاره میکنن تعجب میکردم چون من واقعا هیچ حسی به اونا نداشتم نه اینکه بدم بیاد ولی خوشمم نمیومد بهشون بچسبم سال دوم راهنمایی بودم که متوجه نگاه های دیگران به طوره دیگه ای روی خودم شدم و معنیه نگاهشون را زمانی فهمیدم که به یک مهمونی دعوت شدم
اونروز تا لباسم را عوض کردم نگاه های خیره ی زن عمو را روی خودم حس میکردم از اخر هم طاقت نیاورد وگفت:ماشاا...
هر روز که میبینمت نیکو جان بیشتر هیکل میشی هیکلت شبیه مردا شده کمتر بخور زن عمو
یکدفعه مامان بزرگ گفت:ربطی به اون نداره هیکلش به باباش رفته چهار شونه و قد بلند
نسترن از اون طرف اتاق رو کرد به من وگفت:اگه مرد بودی چی میشدی
از اون روز نگاه مامان نگران بود بهم میگفت توی این سن نباید انقدر رشد کنی وبیشترین نگرانیش هم این بود که من توی چهارده سالگی هنوز سینه در نیاورده بودم
با رفتن به دکتر های خیلی زیاد وانجام آزمایش ها معلوم شد من 49 درصد ژن پسرانه و51 درصد ژن دخترانه دارم که باعث بهم ریخته شدن اختلالات هرمونی بدنم شده
نمیگم ناراحت نشدم اما چیزی که باعث شده بود خرد شم نگاه دیگران به من به عنوان یک دوجنسه بودکه نمیدونم کی از خودش همچین چیزی در آورده بود فقط میدونم اگه پیداش کنم پرچمش میکنم سر در خونشون تا عبرت سایرین بشه
من همه چیزم نرمال بود درسته علایقم و رفتار هام فرق داشت با دختر ها اما شکل ظاهری بدنم به جز سینه هام دختر بود واین بود که داغونم میکرد
با صدای بوقی به خودم اومدم ودیدم درست سر کوچه خونمون هستم کلید انداختم و رفتم تو ,خونه ی ما در خیابان دکتر شریعتی تهران بود یک خونه ی دو طبقه
کسی توی حیاط نبود رفتم تو خونه بادیدن مامان سریع رفتم جلو گفتم
-سام علیک مشتی
-درست حرف بزن بعدهم سلام این چه طرز خونه اومدن
-ببخشید یادم رفت بگم اهم
-لوس برو لباستو عوض کن بیا ناهارتو بخور
داشتم میرفتم سمت اتاقم که یهو نسترن اومد جلو گفت
-گرفتی
-سلام
-سلام گرفتی
-مرسی منم خوبم تو چه طوری
-خوبم گرفتی
-از درسات چه خبر
دوباره میخواست بگه گرفتی که یکدفعه دو هزاریش افتاد دارم مسخره اش میکنم
-لوس بی مزه اصلا هم با مزه نبود بده دیگه
-چی رو
-فلش را
-اهان خودتو کشتی گفت فردا میاره
با اون صدای نکره اش شروع کرد به جیغ جیغ کردن
-یعنی چی نگرفتی من امروز لازمش داشتم حالا چیکار کنم
-اه خیلیه خب تو هم برو فلش منو بردار
یکدفعه ساکت شد و گفت : چون خیلی اصرار کردی ها
بعد هم رفت منم رفتم سمت اتاقم اتاق من توش یک تخت داشت با یک میز و یکی از این فرش های گل برجسته ی اصیل ایرانی که من خیلی دوسش داشتم ولی خدایش از هرچی اخلاق گندم بگذریم خیلی مرتب و تمیز بودم حتی بیشتر از مامانم
ویک در بزرگ که کمدم بود وداده بودم توش واسم یک عالمه طبقه درست کرده بودن
من عاشق کلاه بودم واسه ی همین یکی از دیوار هام فقط مخصوص کلکسیون کلاهم بود توی کمدم همه جور لباس اسپرت و پسرانه ای دیده می شد ولی دریغ از یک پیراهن یا یک روسری یا حتی یک مانتو همیشه با تیپ اسپرت و یک کلاه میرفتم بیرون بعد از اون ماجرا مامان خیلی سعی کرد منو تبدیل به دختر دلخواهش کنه خودمم خواستم حتی توی یکی از عروسی ها سعی کردم پیراهن بپوشم اما همون اول کار جر خورد
خب به تیپ بدنیم نمیاد چیکار کنم خودمو
سعی کردم بهش فکر نکنم و رفتم پایین سر میز نشستم غذا بخورم هنوز لقمه از گلوم پایین نرفته بود مامان گفت:برات وقت گرفتم از این روانشناسه
یک دفعه قاشق را انداختم تو ظرف گفتم:بابا من همینم که هستم آخه چرا می خواین عوضم کنین وقتی من نمیخوام عوض شم شما برو خود عزرائیل را بیار بالا سرمن من عوض نمیشم بابا ژن من اینه چرا انقدر گیر میدی مادر من اه
مامان که تا اون لحظه داشت نگاهم میکرد خیلی خونسرد بلند شد وگفت:خوبه حالا یک کلمه بیشتر حرف نزدم همون ژنت شده عین حیوونا که اینقدر پاچه میگیری اومدی که هیچی نیومدی جشواره هم بی جشواره

ویرایش توسط sousanjon : ۱۰ اسفند ۱۳۹۱ در ساعت ۰۱:۵۹ بعد از ظهر
sousanjon آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
!shamim!, (no love), *Silver Sun*, ::HeLiA::, abbasrahideh, adlay, aflak, Ana98, anita23, arefe90, atashgah62, *Atieh*, babak301, bax10, dEaD-GirL, deragun, dokhte.banderi, eliiie, farisa, fereshth, gezal goli, ghazal26859, go501, Golden Eye, hanajigh, homa41, id001370, ili mah, joodi abot, katoore, kr@m.R@, liuana, lovely_girll, lover vampire, Ma Neli, Mah BanU ☾, mahaa, mina68, miss maryam, mohammadhadi1, Nashenase tanha, padideh_hs, parvaeh, rashno, reyhun99, reza9000, Roghaye57, sanaz_95, sangsabor1, sara2876, sarvin jojo, SECoND*PLANeT, setayesh1363, sibsorkhhava, sima_a_111, soha jojo, SunGirl4000, yegane98, zibahp, ziglernata, `taranom`, آبجی نیلوفر, آرزو-دانايي, امتیس 69, دخترویروسی, رابین *, رها_hd, رژلب, ستاره کویر, سولماز جونی, شادی*, شیش تایی هااا, عمه خانم, فاطمه م.ا, فرگلf, مونا**, نسرین78, وندا مهران, پرهوده, پونام, کهربا61, დshadow girlდ, ღ Faranakღ
قدیمی ۱۰ بهمن ۱۳۹۱, ۰۱:۲۵ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
sousanjon آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +39 امتیاز     
پیش فرض

سلامی دوباره نظر یادتون نشه اگه حس کردین شوخی ها داره از بحث اصلی کتاب خارج میشه بهم بگید کمکم می کنید

نقطه ضعفمو خوب گیر آورده بود تا چیزی می شد می گفت نمیذارم بری جشواره خوارزمی
داشتم با نگاهم بدرقش میکردم که دیدم نسترن با خیال راحت نشسته داره می لمبونه قاشق را از دستش گرفتم وگفتم:بسه دیگه بلند شو برو زیادی خوردی بامنم هی کل کل نکن که همین بشقاب را تو سرت خورد میکنم فهمیدی
بعد هم از آشپز خونه رفتم بیرون ولی زمزمه اش را فهمیدم که میگه روانی
بعد از ظهر iهمگی بلند شدیم رفتیم مطب کم مونده بود حافظ خدا بیامرز را از توی گور بکشیم ببریم
تا وارد شدیم رفتم رو آخرین صندلی نشستم دکتر مرد میانسالی بود که بهش می خورد پنجاه ساله باشه عینکش را زد وگفت:مریض کدومتونه
گفتم :من
-بیا جلو پسرم بیا ببینمت
یک دفعه نسترن زد زیر خنده که دکتره گفت :به چی میخندی دخترم
-آقای دکتر این دختر نه پسر اصلا به خاطر همین آوردیمش اینجا
دکتر چند لحظه نگاهم کرد بعد گفت:بشین
نشستم که ادامه داد:از کی فهمیدی که یک شخصیت پسرانه داری
نسترن زودتر ازمن جواب داد:از موقعی که تو شکم مامان بود
-توحرف نزنی کسی نمیگه زبونت پیچیده تو حلقت پس ببند تا نبستمش بعد رو به دکتر کردم وگفتم:می دونستم یک چیزیم هست اما نمی دونستم چه مشکلی دارم سوم راهنمایی بودم که رفتیم دکتر فهمیدم
-عادت میشی
با پرویی سرمو بالا گرفتم گفتم:نه تا حالا نشدم که دیدم مامان ونسترن دارن سرخ وسفید میشن هی چشم وابرو بالا می اندازن رد نگاهشونو که گرفتم رسیدم به بابا که سرش را انداخته بود پایین
دکتر ادامه داد: سینه داری
-نه
دوست داری دختر بشی
-نه
-پس چرا اومدی اینجا
-به زور آوردنم
دکتره رو کرد به بابا وگفت:آقا وقتی نمی خواد چرا اصرار میکنین
-راستش ما مشکلی نداریم اما مردم
-بچه تون را اذیت کنین به خاطر مردم
بعد از اینکه دکتر بابا را متقاعد کرد که بزاره من بدبخت به حال خودم باشم اومدیم بیرون
منم جو گیر به خاطر این پیروزی گفتم همتون آب انار مهمون من
رفتیم پشت میز که نشستیم میز بغلمون درست بعد از چند دقیق پر شد از دخترای سوسول
یکدفعه نسترن گفت:بابا اون کله را یکم بیار بالا دختره خودشو کشت از بس دست تکون داد
-گمشو یکم باادب باش اونا هر غلطی بکنن تو توجمع باید بگی
-خوبه حالا دم گوشت گفتم ها
تو حال خودم بودم که بابا گفت :بلند شو برو پول را حساب کن من دستمو توجیبم نمیکنم از الان گفته باشم
دابلند شدم داشتم میرفتم طرف صندوق که شنیدم یکی از دخترها میگه:لامذهب چه تیپی هم داره چقدر چهار شونه ی ها نگاهش کن نگین
دیگه بقیشو نشنیدم ورفتم طرف صندوق داشتم پولو حساب میکردم که یکی از اون دخترها اومد یک کاغذ گذاشت زیر دستم نگاه کردم دیدم شماره اش را با یک قلب تیر خورده کشیده
وقتی پول را حساب کردم رفتم طرف میز و در همون حال شماره رو پرت کردم طرف خودشون و رفتم نشستم که نسترن گفت:چند تا شماره گرفتی ناقلا
چشم غره ای بهش کردم که فکر کنم همونجا خودشو خیس کردبچه . اون شب گذشت
فردا صبح که بلند شدم از همون اول شانس خوشگلم خودشو نشون داد اول که کله پاشدم نزدیک بود با مخ برم تو دستشویی
بامامان دوباره دعوا کردم
صبحانه نخوردم
مدرسه هم که... همون اول کار به یک دختره ی سرتق خوردم سرمو بالا کردم اولین چیزی که توچشمم اومد صورت فوق العاده سفیدش بود به طوری که اگر کسی نمی دونست فکر میکرد رنگش پریده شاید هم واقعا رنگش پریده بود که انقدر سفید می زد .چشم وابروی مشکی داشت و حالت چشماش هم قشنگ بود اما معمولی بود داشت کتلت می شد رو زمین که گرفتمش نه به خاطر اینکه دلم واسش سوخت حوصله ی خون دیدن نداشتم دستم که با دستش برخورد کرد یکدفعه عقب کشیدم دستاش عجیب سرد بود خیلی سرد با اینکه هوا شده بود عین تابستان نگاهش کردم که گفت:ببخشید
-کاری دیگه جز این میتونم بکنم
-نه خوب حالا شما ببخشید دیگه
-برو بابا فقط چشماتو باز کن نری تو شکم یکی دیگه داغونش کنی
داشتم می رفتم که اومد دنبالم وگفت :ببخشید شما سال چندمین
-به توچه
-چه بی ادب
چشم غره ای بهش رفتم وبعد راهمو ادامه دادم که دنبالم اومد وگفت: من تازه اومدم تو این مدرسه اینجاهم خیلی بزرگه میشه یکم کمکم کنید
برگشتم وگفتم:به نظرت میاد من نقش آدم های بیکارو بازی میکنم
-نه
-خب پس راهتو بکش وبرو
-خواهش میکنم
-نه
توروخدا من اینجا هیچ کسی را نمیشناسم
نمی دونم چرا یک دفعه دلم سوخت بسوزه این دل رحمیه ما که هرچی میکشیم از اونه
-خب حالا چی می خوای
دستشو طرفم دراز کرد وگفت:اسم من مهتاب معصومی هست
به دستش نگاه کرد وگفتم:خب
دستش را انداخت وادامه داد:اسمه شما چیه
-نیکو کیان
-سال چندمی هستی
-پیش تجربی
-من اول هستم هنوز تو یک مدرسه ی دیگه بودم اومدم اینجا
-چه طوری وسط سوال تو مدرسه ی نمونه راحت دادن
نخودی خندید وگفت:با پارتی بازی
-همون پس معدلت چنده؟
-سوم راهنمایی را بیست گرفتم ترم اولم هم شدم نوزده پنج صدم
-خوبه لااقل حالا چی می خوای
-کلاس 105 کجاست
برو طبقه ی دوم رو به روی پله هاست
اومدم برم که دوباره فک زد
-میشه منم باهات بیام الان که زنگ تفریح
-من می خوام برم جایی کار دارم
-خب منم میام
-برم تو چاه توالت هم میای
خندیدوگفت:اره
-بچه پرو

ویرایش توسط sousanjon : ۱۰ اسفند ۱۳۹۱ در ساعت ۰۲:۱۷ بعد از ظهر
sousanjon آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
!shamim!, *Silver Sun*, ::HeLiA::, abbasrahideh, adlay, aflak, Ana98, anita23, *Atieh*, atika, babak301, bax10, dEaD-GirL, deragun, dokhte.banderi, farisa, fereshth, gezal goli, hanajigh, homa41, id001370, ili mah, joodi abot, kr@m.R@, liuana, lovely_girll, lover vampire, Mah BanU ☾, mahaa, mina68, miss maryam, mohammadhadi1, Nashenase tanha, padideh_hs, parvaeh, rashno, reyhun99, reza9000, Roghaye57, sanaz_95, sangsabor1, sara2876, sarvin jojo, SECoND*PLANeT, sibsorkhhava, sima_a_111, sn0wmen!, soha jojo, SunGirl4000, zibahp, ziglernata, آبجی نیلوفر, آرزو-دانايي, امتیس 69, دخترویروسی, رابین *, رژلب, ستاره کویر, سولماز جونی, شادی*, شیش تایی هااا, عمه خانم, فاطمه م.ا, فرگلf, مونا**, نسرین78, وندا مهران, پرهوده, کهربا61, დshadow girlდ, ღღ Parisa ღღ
قدیمی ۱۰ بهمن ۱۳۹۱, ۰۱:۵۲ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
sousanjon آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +31 امتیاز     
پیش فرض

سییییییییییییلام اینم چهارمین پست امیدوارم خوشتون بیاد

بعدهم راهم را گرفتم ورفتم که دیدم رفتش بالا نمی دونم چرا اما دلم گرفت انتظار داشتم باهام بیاد بااینکه خیلی دوست دارم اما هیچ وقت یک دوست صمیمی نداشتم هیچ وقت نخواستم به این موجودات عجیب اعتماد کنم برای همین دور دوست صمیمی را خط کشیدم با اینکه خیلی ها مشتاق بودن باهام دوست بشن وبدونن چرا شکل و شمایلم این طوری هست حتی یک مدت چو انداخته بودن که من پسرم اما همشون را پخش زمین کردم که دیگه دهنشون باز نشه
رفتم اب خوردم و برگشتم ته کلاس که خواهر ذی الجوشن رسید معلم ادبیات بود تا اومد گفت :کیان باز که تویک کلاه جدید پوشیدی در یار اون وامونده را چشمی گفتم ودر آوردم بیست دقیقه ای از کلاس گذشته بود که خانم سمیعی گفت بیام پایین
رفتم دم در اتاقش ودر زدم که گفت:بیا تو
-سلام
-سلام خوب شد اومدی داشتم میرفتم
-کاری داشتین
-واسه جشواره ی خوارزمی انتخاب شدی
یک لحظه اونقدر خوشحال شدم که فکر کردم الان تمام دنیا تو دستم هست ولی فقط به پوزخندی اکتفا کردم خانم سمیعی با دیدن قیافم گفت:خوشحال نشدی
-چرا
-آهان گفتم شاید خوشحال نشده باشی
-هم آزمایشگاهیم را کی انتخاب می کنین
-راستش می خوایم از بچه های اول باشه
یکدفعه داد زدم وگفتم:چی میگین اونا مگه چیزی هم میفهمن
-اولا ساکت باش دوما امسال کسایی هستن که از سال های قبلشون تجربه ی کار تو آزمایشگاه را دارن
بعد هم بدون اینکه چیز دیگه ای بگه رفت بیرون زنیکه ی دربه داغون تجربه ی کار دارن تا گوساله گاو شود دل مادرش کباب شود راستش همیشه عاشق شیمی و آزمایشگاه بودم واسه ی همین از اول راهنمایی فعالیت هام توی شیمی شروع شد خیلی واسش تلاش کردم والان درست سه ساله دارم کار میکنم واسه جشواره خوارزمی هر سال هم هم آزمایشگاهی سحر بود اما امسال از این مدرسه رفت حالا معلوم نیست با کدوم خری می افتم تو همین فکر بودم که یاسی اومد گفت کجایی تو زنگ را زدن بیا بریم
با حالت گنگی نگاهش کردم وگفتم :بریم
sousanjon آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
!shamim!, *Silver Sun*, ::HeLiA::, abbasrahideh, adlay, aflak, *Atieh*, atika, babak301, bax10, dEaD-GirL, deragun, dokhte.banderi, farisa, gezal goli, ghazal26859, go501, hanajigh, hasti11, homa41, id001370, ili mah, joodi abot, katoore, kr@m.R@, lovely_girll, lover vampire, Ma Neli, Mah BanU ☾, mahaa, mina68, miss maryam, mohammadhadi1, Nashenase tanha, padideh_hs, parvaeh, rashno, reyhun99, reza9000, Roghaye57, sanaz_95, sangsabor1, sara2876, sarvin jojo, sibsorkhhava, sima_a_111, soha jojo, SunGirl4000, zibahp, ziglernata, آبجی نیلوفر, آرزو-دانايي, امتیس 69, دخترویروسی, رابین *, رژلب, ستاره کویر, سولماز جونی, شادی*, شپول, شیش تایی هااا, عمه خانم, فاطمه م.ا, فرگلf, مونا**, نسرین78, وندا مهران, پرهوده, کهربا61, დshadow girlდ, ღღ Parisa ღღ
قدیمی ۱۰ بهمن ۱۳۹۱, ۰۱:۵۶ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
sousanjon آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +32 امتیاز     
پیش فرض

اینم یک پست کل کل

همین جور هاج وواج نگاهش میکردم اصلا فکرش را هم نمیکردم این دختره ی زیقوری با صد شصت سانتی متر قد بخواد هم دوره ای من تو گروه آزمایشگاه باشه راست میگن مار از پونه بدش میاد دم خونه اش شنبلیله سبز میشه حکایت منه داشتم فکر میکردم (اه من چقدر فکر میکنم مخم نترکه حالا)که خانم سمیعی گفت :باهم آشنا شدین
-یعنی واقعا من باید با این هم گروه باشم
-مگه من چمه از خداتم باشه
-نباشه می خوای چیکار کنی
-ببین اذیت نکن دیگه بیا با هم دوست باشیم باشه
-برو تو کوچه عمو جان
-یعنی چی
-نمیدونی
-نه
-یعنی اصلا برام مهم نیستی
-دل به دل خط کشی
-از نوع لوله فاضلابه به احتمال زیاد چون دل من راهش با دل تو کجه
-من از تو خیلی هم سر هستم بیشتر از تو هم میفهمم
-ببین خورشید
با صدای جیغ مانندی گفت:مهتاب
-حالا هرچی خورشید ستاره سیاره یا مهتاب برام اصلا مهم نیست خودت عین بچه ی حیوون سرتو بنداز پایین برو که روم تو روت باز نشه باشه
سرمو آوردم بالا دیدم خانم سمیعی و اون زیقوری دارن نگاهم میکنن گفتم:چیه
مهتاب گفت:خانم باهوش عین بچه ی آدم نه حیوون
-چرت نگو ضرب المثل را خراب میکنی
-آهان نمردیم وشکل صحیح ضرب المثل را هم از شما یاد گرفتیم اگه نمی دونستم ناکام میرفتم
میخواستم دهن باز کنم جوابش را بدم که با داد خانم سمیعی به خودم اومدم
-بسه دیگه عین سگ وگربه افتادین به جون هم
خنده ای کردم که گفته :به چی میخندی
-خانم اونی که شما میگین مرغ و خروسه نه سگ وگربه
چشم غره ای بهم رفت که فکر کنم تو شلوارم بارون اومدبعد ادامه داد:همین که گفتم عین دوتا بچه ی خوب باهم کار میکنین وگرنه هردو تون را بیرون میکنم میرم دو نفر دیگه را میارم حالا خودتون انتخاب کنین
تا اینو گفت دوتا یی مون زبون به حلق گرفتیم و دیگه حرف نزدیم بعد هم سمیعی لبخندی از سر پیروزی زدو رفت بیرون
من موندم با این زیقوری که دست بهش میزدی پخش زمین بود البته ناگفته نماند اندام خیلی خوبی داشت اما خیلی ظریف بود دستهایش را به سینه زد وگفت:به چی خیره شدی
-خیره نشدم داشتم فکر میکردم
-خوب به چی فکر میکردی
-به اینکه میتونی فرق بشر را با لیوان تشخیص بدی یا نه
ابروهای ظریفش را تو هم کشید و گفت:نه پس فقط تو بلدی
به صورتش خیره شدم دوباره رنگ پریده بود همین طور که به سمت لباس های مخصوص آزمایشگاه میرفتم گفتم:حالت بده برو من خودم امروز کار میکنم
-نه خوبم چه طور
-رنگت پریده چیه گرخیدی جوجو
-نخیرم رنگ صورتم این جوریه
زیر لب زمزمه کردم :چقدر حال بهم زن
فکر نمیکردم بشنوه اما آروم گفت:خودم می دونم
بعد هم رو کرد به من وادامه داد:من هنوز دوست پیدا نکردم خوشحالم که با تو دوست شدم
-ببین خانم موشه من الان که اینجام فقط به خاطر اینه که نمیخوام مسابقه را از دست بدم وگرنه هیچ رغبتی نداشتم با کسی که مامانش واسش دماغشو تمیز میکنه ویک بچه سوسول بیشتر نیست هم گروه بشم من کسی را می خواستم که ازش چیزی یاد بگیرم نه اینکه معلم سر خونش بشم پس فکر اینکه بخوای با من دوست بشی را از سرت بیرون کن چون الان خیلی دارم خودمو کنترل میکنم جای اعضای درونی بدنت را با اعضای بیرونی عوض نکنم پس حرف نزن
sousanjon آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
!shamim!, *Silver Sun*, ::HeLiA::, adlay, aflak, arefe90, *Atieh*, babak301, bax10, deragun, dokhte.banderi, eliiie, farisa, gezal goli, ghazal26859, hanajigh, homa41, id001370, ili mah, joodi abot, katoore, kr@m.R@, lovely_girll, lover vampire, Ma Neli, Mah BanU ☾, mahaa, mina68, miss maryam, mohammadhadi1, Nashenase tanha, padideh_hs, parvaeh, rashno, reyhun99, reza9000, Roghaye57, sanaz_95, sangsabor1, sarvin jojo, sibsorkhhava, sima_a_111, soha jojo, SunGirl4000, zibahp, ~Gelareh~, آبجی نیلوفر, آرزو-دانايي, امتیس 69, دخترویروسی, رابین *, ستاره کویر, سولماز جونی, شیش تایی هااا, عمه خانم, فاطمه م.ا, فرگلf, مونا**, نسرین78, وندا مهران, پرهوده, کهربا61, დshadow girlდ, ღღ Parisa ღღ
قدیمی ۱۰ بهمن ۱۳۹۱, ۰۳:۰۹ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
sousanjon آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +32 امتیاز     
پیش فرض

سلام این هم یک پست دیگه امیدوارم خوشتون بیاد

بعد هم خیلی خونسرد دستگاه پی اچ سنج را برداشتم و شروع به اندازه گیری کردم که اومد کنارم وگفت:فکر میکنی کی هستی هر چی از دهنت در میاد میگی دفعه ی آخری هم با شه که به من میگی سوسول بی تربیت سوسول فحشه بعد هم تو لیاقت دوستی با من را نداری
بعد راهش را کشید و رفت یک دستگاه پی اچ دیگر برداشت و شروع به اندازه گیری کرد سرموگرفتم بالا بهش نگاه کردم گونه هاش گل بهی شده بود و این یعنی اوج عصبانیتش خوشم اومد دوهزار می افتاد روش این طوری نگاه خیره ام را که دید سرش را آورد بالا و گفت:به چی زل زدی
-به قیافه ی نحس تو
-بی ادب
-آفرین به تو خانم با ادب همین تو که ادب یاد گرفتی واسه هفت تا جدم بسه
یکدفعه زد زیر خنده جوری که اشک از چشماش اومد دختره ی استخونی عصبانی شدم وگفتم:به چی می خندی
اشک چشمش را گرفت وگفت:واسه هفت پشتم نه هفت تا جدم باهوشک کشته مرده ی همین ضرب المثل های من درآوردیت شدم
-هه هه بسه دیگه سیرک تموم شدتوری های نسوز بده من زیادی قناری شدی واسه من
زنگ که خورد رفتیم تو دفتر پیش خانم سمیعی که گفت:چی شد با هم کار میکنین یا برم کس دیگه را انتخاب کنم
به مهتاب نگاه کردم که سریع گفت:نه باهم کار میکنیم
-خوبه برنامتون را بهتون میگم بنویسید نتونین بیاین وقت خودتونو تلف کردین باید بدونین که ما برای شما
دیگه به ادامه ی حرفش گوش نکردم هرسال موقع شروع برنامه به منو سحر همین هارا می گفت از بر بودمشون
-نیکو گوش میدی
-هان بله داشتم به حرفاتون فکر میکردم
لبخند محوی اومد گوشه ی لبش زیر چشمی به اون زیقوری نگاه کردم دیدم داره چپ چپ نگاهم میکنه پوزخندی زدم برگشتم طرف سمیعی که ادامه داد :خوب برنامتون را بنویسید
مهتاب سریع دفترچه را باز کرد و منتظر شد که سمیعی رو به من گفت:تو نمی نویسی
-بعدا از خورشید می گیرم
-مهتاب
لبخند لج درآری زدم وگفتم:می دونم
سمیعی گفت:خوب تمومش کنین بعد ازمدرسه طبق روال هر سال دو ساعت برای تمرین می مونین با خانم اکبری هماهنگه هفته ای دوبار باز هم طبق روال پارسال باید برای آموزش باید برین پژوهشگاه اگه معلم خصوصی هم میخواین میگم براتون پیدا کنن حالا چی میگین خوبه
-اره خوبه
مهتاب دستاشو بهم مالید وگفت:اما من میگم معلم خصوصی هم بگیریم
-حالا باشه راجبش بعدا فکر میکنیم
خوب پس برین سر کلاستون دیگه
بعد از مدرسه رفتم سمت آزمایشگاه دیدم زیقوری پشت در وایستاده در را باز کردم ورفتم تو که گفت:میشه بدی برم از روی کلید واسه خودم بزنم
-نه می خوای چیکار کنی همین هست دیگه
خوب شاید یک روز تو نیای اون وقت من چیکار کنم
-کلید سحر پیش من هست اونو برات میارم
-سحر کیه
-به توچه
چیزی نگفت رفتم لباسمو پوشیدم شروع به کار کردم سریع فرمول هارا یادداشت میکردم وبعد خلاصه ونتیجه ی آزمایش را می نوشتم مهتاب هم مشغول کار بود که گفت:ادم ودلش میگیره خیلی سوت وکور مدرسه
با تمسخر نگاهی بهش کردم وگفتم:ترسیدی
-نخیر خوب من دفعه ی اولم هست بیا حرف بزنیم همین طوری که کار میکنیم
-حواسم پرت میشه
-دروغ گو
-خودتی
احساس کردم ناراحت شد دلم سوخت براش برای همین شروع به صحبت کردم
-از کی داری واسه ی مسابقه آماده میشی
-از سال دوم راهنمایی
ساکت شدم سنگینی نگاهش را حس میکردم سرمو بلند کردم که گفت:حتما تا حالا خیلی ها بهت گفتن شبیه پسر ها هستی
خنده ی تلخی کردم وگفتم:آره
-ناراحت میشی از اینکه این جوری بهت بگن
-نه حرفاشون برام مهم نیست بعدهم چیزیه که واقعیت داره
- آخه یک حرف های دیگه هم میزنن پشت سرت
-حتما می گن دوجسه ام نه
-ببخشید
-اون ها میگن تو چرا میگی ببخشید
-ولی من هم به حرفاشون اهمیت نمیدم
-برای من مهم نیست که تو اهمیت میدی یانه اون گوگرد را بده به من
گوگرد را داد وساکت شد ومن تعجب کردم از اینکه چرا نخواست جواب شایعه ی بچه هارا بدونه
به ساعت نگاه کردم ساعت 5 بعد از ظهر بود تقریبا چهار ساعتی بود که توی آزمایشگاه بودیم وسایلم را برداشتم که دیدم مهتاب هم مشغول جمع کردن وسایلش است گفتم بیا فعلا کلید دستت باشه من دیگه میرم
-صبر کن منم دارم میام
در را بست و را ه افتاد بعد از تحویل دادن مدرسه به خانم اکبری رفتم توی کوچه کدیدم پشت سرم داره میاد محلش ندادم اما اون همین طور پشت سرم میومد عصبانی شدم برگشتم سمتش وگفتم برو خونتون دیگه واسه چی عین این جوجه ها دنبال من راه افتادی
-کی دنبال تو را افتاده من دارم راه خودمو میرم
-راهت اینه که پشت من راه بیفتی
-ببین من دارم میرم خونمون دنبال توهم نیستم پس الکی حرف نزن
و جلوتر از من را ه افتاد ورفت حالا یک جورایی من دنبال اون بودم هم مسیر بودیم یکدفعه برگشت وگفت:چیه دنبالمی جوجه بعد هم یک پوزخند زد
غریدم :دفعه ی آخرت باشه اون جوری به من تیکه می اندازی ها فهمیدی
-خیله خوب بابا
سر چهار راه راهمون از هم جدا شد ومن رفتم خونه سلام بیحالی دادم رفتم چپیدم تو اتاقم نهار هم نخوردم که با غر غر های مامان روبه رو شدم وبعد هم مثل همیشه خیلی خونسرد گفت:اصلا نخور به درک انقدر نخور که بمیری
منم با گفتن مرسی مامان از خجالت این همه محبت درآمدم
ساعت نه شب بود که دیدم اصلا نمیتونم تو خونه بمونم برای همین رفتم یک کلاه چرمی مشکی انتخاب کردم وبا یم شلوار کتون
قهوه ای خواستم یک تیشرت و بارونی هم رنگش بردارم که یک فکری زد تو سرم رفتم سراغ کمدم از اون پشت ها لباس های مردونه ای که قایم کرده بودم را در آوردم هروقت میرفتم خرید امکان نداشت یک لباس مردانه واسه خودم نخرم البته همه ی لباس هام مردانه بود اما این ها پیراهن های مردانه بود که هیچ کسی از وجودش خبر نداشت از بینشون یک پیراهن قهو ای براق برداشتم تنم کردم درست جذب بدنم بود و عضله هایی که با هزار جور کلاس کاراته و کنگ فو ساخته بودم به نمایش می گذاشت استیل بدنم جوری بود که اگه لباس پسرونه تنم میکردم یک پسر خوش استیل بودم نمی خوام تعریف کنم از خودم اما هیکلم خیلی از این بچه سوسول های امروز بهتر هستش حالا نمی خواستم تعریف کنم ها رفتم جلوی اینه ایستادم
sousanjon آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
!shamim!, *Silver Sun*, ::HeLiA::, abbasrahideh, adlay, alfa1, *Atieh*, babak301, bax10, deragun, dokhte.banderi, farisa, gezal goli, ghazal26859, hanajigh, homa41, id001370, ili mah, ir2012, joodi abot, kr@m.R@, lovely_girll, lover vampire, Ma Neli, Mah BanU ☾, mahaa, mina68, miss maryam, mohammadhadi1, Nashenase tanha, nedaida55, parvaeh, rashno, reyhun99, reza9000, Roghaye57, sanaz_95, sangsabor1, sarvin jojo, sibsorkhhava, sima_a_111, soha jojo, SunGirl4000, zibahp, ~Gelareh~, آبجی نیلوفر, آبدیس, آرزو-دانايي, دخترویروسی, رابین *, ستاره کویر, سولماز جونی, شیش تایی هااا, عمه خانم, فاطمه م.ا, فرگلf, مونا**, نسرین78, وندا مهران, پرهوده, کهربا61, დshadow girlდ, ღღ Parisa ღღ
قدیمی ۱۰ بهمن ۱۳۹۱, ۰۳:۱۳ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
sousanjon آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +30 امتیاز     
پیش فرض

نمیدونم چندمین پست اما پست دیگه
اینم یک پست جدید

دیگه نیکو را ندیدم یک پسر خوش هیکل جذاب را می دیدم یک آیه الکرسی برای خودم خوندم تا چشمم نزنن خدای هرچی بهمون ندادی این اعتماد به نفس را از من نگیر که به دو روز نکشیده تلف میشم با این ریخت وقیافم بارونی را روی لباس پوشیدم که شک مامن شک نکنه رفتم توی حال خواستم برم که مامان از توی آشپز خون و نسترن از توی اتاقش یک صدا گفتن کجا
با تعجب برگشتم بابا که تو حال بود نفهمید این ها چجوری فهمیدن بهت زده نگاهشون کردم وگفتم :میرم بیرون دارم می پوسم
مامان-زود برگرد خونه خطر ناکه
بابا- هه همه از این میترسن واسه این خطرناک نیست تا صبحم نیاد خونه مخصوصا با این لباس ها که دیگه هیچی
سرش را از روی روزنامه بلند کرد و با خنده ادامه دا:هر چند تا شماره جمع کردی بیا پیش خودم باهم تقسیم کنیم این روزها به این فکر افتادم مامانت یکم تنوع لازم داره
تا بابا اینو گفت مامان شروع کرد به سر وصدا م هم از این فرصت استفاده کردم بارم بستم اومدم بیرون
تا از در اومدم بیرون بارونیم را در آوردم وانداختم رو دستم و شرع کردم به قدم زدن تا به یک پارک رسیدم نشستم کنار تخته های آبنمای پارک داشتم با موبایلم بازی میکردم که یک گروه پسر اومدن سمت من روی تخته نشستن منم بی خیال به بازیم ادامه دادم یکهو یکیشون پرسید :داداش منتظر کسی هستی سرمو بالا کردم تا ببینم با کیه داره حرف میزنه که سنگینیه نگاه چهار جفت چشم را روی خودم دیدم با تعجب گفتم :با من بودی
یکیشون که از همه دراز تر بود گفت :مگه جز تو کس دیگه ای هم هست
-اره شما چهار تا هستین دیگه
-خب جزما وتو کس دیگه ای هست
-نه
خندید گفت:اسم من مهرداد هست
به پسری اشاره کرد که صورت سبزه ای داشت با چشم ابروی مشکی هیکلش مثل خودم بود فقط من واون توی جمع هیکل هامون رو فرم بود گفت:اسم این سعید
-اینم احمد هست
احمد پسری سفید پوست با چمه های عسلی روشن وتو دل برو بود
-منم چاکرت علی هستم داداش این احمد خره
علی هم شباهت زیادی به احمد داشت احمد یکی تو سر علی زدو گفت:از خداتم باشه
بعد ادامه داد :حالا اسم تو چیه
موندم چی بگم یکهو از دهنم پرید گفتم:نیما
مهرداد-اسم قشنگی داری
-ممنون
سعید-قالت گذاشته
-کی
سعید –دختره دیگه اخه دیدیم بیکاری داری بازی میکنی گفتیم شاید منتظر دوست دخترت باشی
-نه بابا
-محمد-اصلا دوست دختر داری
-اره
علی-اسمش چیه
-تو اول بگو دوست دختر داری اسمش چیه
علی-اه می خوای آمار بگیری باشه داداش الان جدمونو میارم جلو چشمت
این آقا مهرداد نامزد داره اسمش هم ستاره است جونش هم واسه نامزدش در میره قبلا تاولش میکردی پیش ما بود حالا امروز ما بعد دوماه آقا را داریم زیارت میکنیم
این آقا سعید هنوز قاطی مرغا نرفته ولی بهت میگم به کسی نگو مامانش گفته راش ندیم بره زن بگیره
داشت حرف می زد که یکی دوبار پشت سرهم زد تو کله اش با خودم گفتم بدبخت چقدر تو سری می خوره
علی ادامه داد:اه نکن دیگه سعید مگه دروغ میگم لوس مامانی
این احمد هم نبین این جوری ساکته ها فقط جلوی جنس مذکر ساکته موئث که میبینه نمیتونی جلوی زبونش را بگیری چهار تا دختر را هم زمان با هم حریف پدر سگ
دوباره یکی خورد پس کله اش
-اه نکنین دیگه دارم راستش را میگم من از دروغ بدم میاد
احمد-جون عمه صدیقه ات این فقط اسم دوست دختر تورو پرسید داری همه چیزو ردیف میکنی الا مال خودتو
علی-اونم میگم حالا چی داشتم میگفتم اهان البته این احمد هم دل داره ها یکی را بد می خواد اما خاک برسر عوض اینکه بره بهش بگه هی میره جلوش با دخترا جولان میده که یعنی ببین همه منو می خوان روانی نمیدونه داره گند می زنه اسم زنداداش آیندم هم الهه است
احمد-خانم بذار پشتش
علی--خیلی خب بابا برو تو لب لوچتو جمع کن اسمش میاد این جا آب دهنش را ه می افته
واما شخص شخیص بنده یک دانه ناقابل دوست دختر با قیمت گران دارم فروشی هم نیست بهش هم قول ازدواج دادم عین کنه بهم چسبیده حالا ولم نمیکنه به گه خوردن افتادم
سعید-اه که اون ولت نمیکنه اره بله دیگه خاله جان من بود فقط دوسال تموم پشت سرش عین بادیگاردها راه می رفت که یک تف نا قابل تو صورتش بندازه نه
بعد سعید رو کرد به من وگفت :داره دروغ میگه یگانه خیلی هم ذخترخانمی هست ولی مامان باباش راضی نمیشن دخترشونو بدن به این چلمنگ
-اخه چرا
علی- ازدواج سرمایه می خواد داداش الکی که نیست من هنوز هیچی ندارم با اینکه کنار دانشگاه دو شیفت عین خر بارکش دارم جون میکندم که یکدفعه این دختر ترشیده را ندن به یکی دیگه
مهرداد: خب ما حالا زیادی حرف زدیم تو از خودت بگو
- چی بگم
احد:مثلا چند سالته
-18 سال
محمد-نه بابا بهت نمی خوره
-چقدر می خوره
محمد- بهت میاد 22 یا 23 را داشته باشی البته شاید ما این طوری ببینیم چون نکه از دم هممون 24 ساله ایم واسه همین میگم
بعد چشم هاش را ریز کرده وگفت :یعنی تو هم سن یگانه ای عمرا اون اینقدر ریزه
مهرداد-احمق این پسر تو اینو با یگانه یکی میکنی
با خودم گفتم اگه می دونستی دخترم چیکار میکردی
داشتم فکر می کردم که یکی تکونم داد برگشتم دیدم مهرداد
-چیه
مهرداد –کجایی بابا تو میگم کجا رفتی هیکلتو درست کردی خیلی رو فرمی به جون داداش
-باشگاه میرفتم قبلنا الان هم چند سالی دارم کلاس های رزمی میرم
مهرداد-از چند سالگی رفتی باشگاه
-از پنج سالگی .
مهرداد-همونه پس منم شش هفت سالی هست شروع کردم
علی –دبه گو دیگه لامصب توهم
-چی بگم
علی- از عمه ات خوب از خودت دیگه
-اهان نیما کیان هستم 18 ساله رشته ی تجربی یک خواهر دارم دوسال از خودم بزرگ تره رشته ی حقوق دانشگاه تهران هست
علی میون حرفم پرید گفت:نگفتم شجره نامه ی خانوادگی که گفتم شجره نامه ی عشقی دوست دختر داری

ویرایش توسط sousanjon : ۱۵ بهمن ۱۳۹۱ در ساعت ۰۷:۵۱ بعد از ظهر
sousanjon آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
!shamim!, *Silver Sun*, ::HeLiA::, abbasrahideh, adlay, aflak, *Atieh*, babak301, bax10, deragun, dokhte.banderi, femenist_bahar., gezal goli, hanajigh, homa41, id001370, ili mah, ir2012, joodi abot, kr@m.R@, lovely_girll, lover vampire, Ma Neli, Mah BanU ☾, mahaa, mina68, miss maryam, mohammadhadi1, Nashenase tanha, parvaeh, peg@h, rashno, reyhun99, reza9000, Roghaye57, s.d.yeganeh, sanaz_95, sangsabor1, sarvin jojo, sh_karan, sibsorkhhava, sima_a_111, soha jojo, SunGirl4000, zibahp, ~Gelareh~, آبجی نیلوفر, آبدیس, آرزو-دانايي, دخترویروسی, رابین *, ستاره کویر, سولماز جونی, شیش تایی هااا, عمه خانم, فاطمه م.ا, فرگلf, مونا**, وندا مهران, پرهوده, کهربا61, დshadow girlდ, ღღ Parisa ღღ
قدیمی ۱۰ بهمن ۱۳۹۱, ۰۴:۴۴ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
sousanjon آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +30 امتیاز     
پیش فرض

امشب شاید دوتا دیگه پست بذارم چون فردا فرصت ندارم بیام نظر یادتون نره


علی – اسمش چیه
نمی دونم چرا اما یکهو بدون فکر گفتم مهتاب




علی-به به مهتاب خانم چه اسم پر محتوایی چند وقته باهمیین

-یک سالی میشه
یکدفعه به خودم اومدم دیدم ای بابا چقدر چاخان پشت سر هم سوار کردم بلند شدم برم که مهرداد گفت :کجا بودی حال
-نه دیگه باید برم دیر شده ممنون بهم خوش گذشت
مهرداد-اهل اسکی هستی
تا اینو گفت یکهو قدم هامو تند کردم رفتم پیشش گفتم کجا می خوای بری اسکی
مهرداد-شمشک میای
-اره همتون هستین
مهرداد-اره بابا این ها چسبیده به منن راستی قرار دخترا هم همراهمون بیان توهم این مهتاب خانم ا بیار
-فکر نمی کنم اون بیاد حالا اونو ولش کن شمارتو بده
مهرداد شماره اش را داد که علی گفت:ای بابا این طوری که حال نمیده تو بدون یار باشی بیارش دیگه
-نه اون نمیاد بی خیال ولش کن خودم هستم دیگه بیا شماره ی منم بنویس
سعید-مسخره بازی در نیار دیگه بیارش
خلاصه انقدر ور زدن که از آخر گفتم میارمش حالا عین خر تو گل موندم ای ای خاکبر سر نیکو در مانده نیکو خاک تو عالم تو سرت دختره ی خنگ آخه چجوری برم به این دختره ی زیقوروی ژیگولو بگم بیا دوست دخترم شو اونم اومد قبول کرد روانی برم به یاسی بگم شاید اون بیاد آخه احمق اون خودش دست کمی از پسر نداره بعد ...
دختره ی مغز گاو خورده ای مهتاب الهی بری زیر خاک که نبینمت
یکدفعه به خودم اومدم دیدم جلوی خونه هستم رفتم تو چراغ ها خاموش بود داشتم میرفتم تو اتاقم که صدایی گفت:چه عجب دل کندی
با تعجب برگشتم دیدم مامان گفتم:مامان نخوابیدین هنوز
-نخیر مگه جناب عالی واسه آدم خواب می ذاری می دونی ساعت چنده
-نه
-خب پس چشمای چپر چلاغتو باز کن ببین ساعت 12 هست اون وقت دختر من
یکدفعه سرش را بالا آورد بادیدن لباسم زد تو صورتشو گفت:خاک بر سرم نیکو خودتی
-اره مادر من هول نکن
-این لباس ازتو کمد بابات برداشتی
بعد انگار داشته باشه با خودش حرف بزنه ادامه داد:نه بابا اون ناصر با اون شکم غولش مگه لباساش تن این میشه هی بهش میگه اون وامونده را آب کن
-مامان
-چیه هان لباسو از کجا آوردی تو
-خریدم
-ازکجا
-از مغازه
-باریکلا نه اینکه تو عادت داری لباساتو از تو سطل آشغال جمع میکنی واسه همین پرسیدم دختره ی نفهم منو دست میندازی نیکو به جون همون بابات با اون شکم قلمبه اش اگه یک بار دیگه از این لباسا بپوشی جشواره بی جشواره فهمیدی
بعد هم درحالی که زیر لب غر غر میکرد به سمت پله ها رفت
اه گند بزنن همین کم مونده بود مامان نقطه ضعفمو گیر بیاره
رفتم بالا لباس هامو در اوردم یک راست پریدم تو تخت بعد هم دیگه نفهمیدم چی شد
صبح با صدای بیب بیب گوشی بیدار شدم رفتم پایین دیدم همه مثل یک خانواده ی خوب نشستن دارن صبحانه میخورن به همه سلام دادم که بابا گفت:بیا خانم خلمون کم بود که اینم پیداش شد
_ دست شما دردنکنه صفت قابل تحسین دیگه ای اگه هست بگوشم
نشستم وشروع کردم به خوردن صبحانه قشنگ دوتا تخم مرغ عسلی با ساندویج نون پنیر گردو مو خوردم که یهو دیدم نسترن هی داره درجه ی صورتش تغییر میکه گفتم:چیه نگا نگا میکنی
_چیز دیگه نمیخوای واست بیارم داداشم تورو خدا تعارف نکن ها بسه دیگه خجالت نمیکشی پس فردا میمونی رودستمون کسی نمیاد بگیرتت
-همون تورو به یکی به زور ببخشن باید بریم پای ائمه رو بوس کنیم من پیش کش
-خوب خودتم میدونی چه گند دماغی هستی اگه منو به زور میتونن شوهر بدن تو چی پس
-معلومه تو انقدر بدنام کرد با اخلاقت خانوادمونو که خودتم باورت شده اخلاقم شبیه توئه دیگه از بقیه چه انتظار
نسترن میخواست چیزی بگه که مامان اومد تو صحبش وگفت:اه بسه دیگه انقدر غر نزن نسترن
بعد روبه من کرد:توهم کمتر بخور دیگه بچه راست میگه هی میخوام حالا حرف این جشواره ی کوفتی پیش نیاد نذار محرومت کنم نیکو
ای خاک تو سر من بکنن که نقطه ضعف دادم دست مامان همیشه همینطوره هی میکوبون تو ملاجت که ستاره ها بهت چشمک میزنن
اه
بلند شدم از سر میز گفتم:من دارم میرم مدرسه
نسترن هم گفت وایسا منم باهات میام تا یک جایی
-راستی من امروز دیر میام ها کلاسای شیمی دارم ازمایشگاه هم هست
توی راه بودیم که نسترن پرسید:هم آزمایشگاهیت کیه
داغ دلم داشت غلغل میکرد که با حرف این از سررفت
-ای بابا نسترن نگو یک دختر سال اولی زیقوروی بچه ننه لوس هیچ کار بلد مبتدی مسخره رگ صورت بیرون زده انداختن باهام میگن برای خوارزمی باید با هم باشین خدا دارم میمرم
-مگه چند وقت دارین باهم کار میکنین
-یک روز
-بعد همه شو تو این یک روز فهمیدی ابجی خرگوشه
-اره دیگه چی فکر کردی دست کم نگیر ابجیتو
-این رگ صورت بیرون زده چه صیغه ایه
-هیچی بابا انقدر سفیده رگزیر گردنش معلوم میشه
-خوشتله
-ای یعنی اره نه اصلا نمیدونم معمولیه دیگه من سر در نمیارم از خوشگلی زشتی
-بیخی بابا من دیگه برم کاری نداری
-خداحافظ

ویرایش توسط sousanjon : ۱۲ بهمن ۱۳۹۱ در ساعت ۰۷:۰۵ بعد از ظهر
sousanjon آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
!shamim!, (no love), *h@d!s*, *Silver Sun*, ::HeLiA::, abbasrahideh, adlay, aflak, *Atieh*, babak301, bax10, deragun, diaar, dokhte.banderi, eliiie, gezal goli, hamidrezajoon, hanajigh, homa41, id001370, ili mah, joodi abot, kr@m.R@, lovely_girll, lover vampire, Ma Neli, Mah BanU ☾, mahaa, megomi, mina68, miss maryam, mohammadhadi1, nedaida55, NiNi jOon207y, parvaeh, rashno, reyhun99, reza9000, Roghaye57, sanaz_95, sangsabor1, sarvin jojo, sh_karan, sibsorkhhava, sima_a_111, soha jojo, SunGirl4000, zibahp, آرزو-دانايي, دخترویروسی, رابین *, ستاره کویر, سولماز جونی, شیش تایی هااا, عمه خانم, فاطمه م.ا, فرگلf, لیلایی, مونا**, وندا مهران, پرهوده, کهربا61, დshadow girlდ, ღღ Parisa ღღ
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
منه متفاوت | sousanjon کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب sousanjon نوشته کاربران سایت 125 ۷ آبان ۱۳۹۲ ۰۸:۴۱ بعد از ظهر
اسیر شدگان عشق (با موضوعی متفاوت) | paeezi کاربر انجمن paeezi حذفیات 0 ۱۶ اسفند ۱۳۹۰ ۱۲:۴۳ قبل از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۲:۲۲ قبل از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا