تور


نودهشتیا

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
16. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    0 0%
  • 15 تا 20

    5 31.25%
  • 20 تا 25

    8 50.00%
  • 25 تا 30

    1 6.25%
  • بالای 30

    2 12.50%
صفحه 1 از 10 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 91
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    1390,12,02
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    506
    میانگین پست در روز
    0.57
    محل سکونت
    هرجاپا رود دل همان جاست
    تشکر از کاربر
    1,786
    تشکر شده 31,770 در 462 پست

    پیش فرض رمان فریال | میو میو کاربر انجمن

    سلام

    من با یه داستان عاشقانه برای اولین بار به این سایت امدم
    چندین رامن نوشتم ...ولی ترجیح دادم این رمان و توی سایت بذارم
    امیدوارم از موضوع داستان خوشتون بیاد و منو همراهی کنید
    و با تشویق های جانانه تون منو مشتاق به ادامه ی داستان کنید



    خلاصه داستان :
    دختری به نام فریال .که از هر لحاظ سفت و سخت .معنای عشق و نمیداد .ولی با تصمیم پدرش .مجبور.......


  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    1388,03,27
    عنوان کاربر
    مدیر بخش کتاب
    نوشته ها
    18,217
    میانگین پست در روز
    9.74
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    88,402
    تشکر شده 412,678 در 26,462 پست

    پیش فرض

    با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
    آمارکتابهای در جریان سایت

    در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
    برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
    نویسنده های سایت حتما بخوانید!
    برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
    طراحی جلد رمان کاربران سایت
    در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
    تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!
    اگر می خوهید رمان ِ خود را در انجمن قرار دهید و بلد نیستید... کلیک کنید!
    برای آگاهی از قوانین بخش کتاب... کلیک کنید!
    جهت اطلاع از قوانین بخش نقد و نحوه ی گذاشتن تاپیک نقد... کلیک کنید!
    هر سوالی از بخش کتاب دارید، ابتدا تاپیک های بالا رو بخونید و اگر جواب خود را نیافتید به یکی {فقط یکی!} از مدیران ِ بخش، پیام خصوصی بزنید!
    مدیران بخش کتاب:
    patrin* asal_cheshmak* sanaz.p* hediyeh_b*Sepid
    ***یه غرور یخی یه ستاره سرد***
    یه شب از همه چی به خدا گله کرد
    یه دفعه به خودش همه چی رو سپرد
    دیگه گریه نکرد فقط حوصله کرد

    نگران منی به تو قرصه دلم
    تو کنار منی نمیترسه دلم
    بغلم کن ازم همه چیمو بگیر
    ***بذار گریه کنم پیش تو دل سیر
    ***


  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    1390,12,02
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    506
    میانگین پست در روز
    0.57
    محل سکونت
    هرجاپا رود دل همان جاست
    تشکر از کاربر
    1,786
    تشکر شده 31,770 در 462 پست

    پیش فرض

    سلام سلام
    پست اول

    با بی قیدی شونه ای بالا انداختم و با چشمایی بی تفاوت که همیشه آدم و آتیش می زد به فرزام نگاه کردم و گفتم :دلیلم برای ازدواج همینه
    فرزام اخمی که بین ابروهاش چین انداخته بود و بالا انداخت و در سکوت به سمت پنجره ی مطب رفت
    برام احساس فرزام و یا هرپسر دیگه ای مم نبود ..این خود من هستم که برای خودم ارزش دارم ....غرورم و بیشتر بهش اهمیت میدم تا احساس و عاطفه ی یه پسر ...و همین باعث شده تا این مرحله از زندیگم اوج بگیرم و حتی از هم سن های خودم جلو بزنم ...درواقع خیلی جلوتر

    با نگاه خیره ی فرزام ..به خودم امدم و نگاهم و از چشمای غمگین فرزام گرفتم و به خودکار توی دستم که می چرخوندمش انداختم .
    فرزام دست های خودشو داخل جیب شلوارش گذاشت و با اخم ظریفی گفت:تا چه مدت ؟تا کی باید اینجوری زندگی کنیم؟
    به صورتش که کمی سرخ شده بود نگاه کردم
    -نمیدونم ....تا زمانی که آمادگی زندگیمشترک و داشته باشم

    می دونستم کنار امدن این موضوع برای اقایان خیلی سخته ...ولی من چاره ای جز این ندارم ..نمیتونم چیزی و قبول کنم که با قلبم رضایت کامل و به اون کار ندارم ...
    فرزام با خشم چنگی به موهاش زد و سریع از مطب خارج شد ..این سکوت و این خشم ..نشون دهنده ی این موضوع است
    سرم و با دستام گرفتم و یاد حرف های دیشب بابا افتادم ..با دلسوزی بهم نگاه میکرد و حرف میزد
    -اخه دخترم من برای خودت میگم ...بیا و قبول کن ..این پسره الان برای بار دهم ه که داره از تو خواستگاری میکنه ...اخه چرا قبول نمیکنی؟
    دست هام و توی هم گره کردم و گفتم :بابا اینقدر دوست دارین از دست من راحت شین ؟
    بابا نزدیکم اومد و سرم و در اغوش گرفت و گفت:این چه حرفیه عسلم ...تو پاره ی تنمی ..اگه دست خودم بود تو رو همیشه پیش خودم نگه میداشتم ..ولی چیکار کنم که تو باید بری ...باید سرو سامان بگیری
    لبخندی زد و ادامه داد:در ضمن من نوه های خوشکلی از تو میخوام ...برای همینه که تا حالا هزاران خواستگاری که داشتی ومن بدون اینکه بهت بگم ردشون کردم ...چون به درد تو نمیخوردن ..ولی فرزام فرق داره ....اون از هر لحاظ برای زندگی با گلی همچون تو مناسبه

  4. 139 کاربر از پست میومیو تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , (mahi) , *Silver Sun* , *سورن* , --Nila-- , .:aida:. , /لاله/ , Abandokht , aflak , afroodit , airena , Altin ay , Anolin , arghavan58 , ariana*dreams , Arrosha , asal Queen , atefeh_49 , atoosa joon , aygeen , azad_awesome , azam-gole , barane khazan , behnazhmz , betoche** , bikari , blub2000 , chobiiin , dozhd , elmiraa_20 , enriqoe , faezeh khajeh , fathemeh , fatima983 , ferial parvizi , gezal goli , ghazal-xr75 , Ghazal99 , gheisareh , ghorob89 , harimeshgh , heaven-born , hediyeh_b , Heranosh , Hiva.Kianmehr , homa* , khademre , khanoom noor , lalehjoon , leilaadel , leona , liba , m0zhdeh , mahboob21 , mahsa.h.i , mahsadina , Maman fariba , mansi1982 , mansoure , Mantral , masin , mini_mini , Miss A , miss maryam , mojgan 19 , moonila , narciss , nedaj , oldooz bala , pakdel , paredarya , parei , pari1990 , paria_pari , parinaz.m , parisa mah , Patient.Stone , ramanava , rangin , raynak , reza9000 , roshan* , Rozali-2 , rytu , saba28 , Sam!ra , sanaz26 , sara2876 , saraice , Satiya , sefid65 , shafagh 69 , silver joojoo , somaye_t , tania_7 , taranom farahi , traker , UnKnOwN_Sh , violet_mahtab , wildfire14 , yas6662 , yasesabs , yjdj , zeinab75 , zina , ~*MONA*~ , ~nas!m~ , ~pArnYa~ , ~Tulip~ , آتری , آسمان ابری , اتل و متل , اقاقی , النار , بهارجون , ترنج خاتون , جودی ابوت شیطون , خانم طلا , دنیلا , ریحون , زوها , ساکتین , ستاره.ث , سرتق , سپیدوسیاه , سکوت من , شرقي , صافیه , غزال آریا , ققنوس98 , مادرم , منا64 , مهرآذین , نرگس.ر , نسيا , نیکا83 , چلیپا , •●شقایق●•

  5. Top | #4

    تاریخ عضویت
    1390,12,02
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    506
    میانگین پست در روز
    0.57
    محل سکونت
    هرجاپا رود دل همان جاست
    تشکر از کاربر
    1,786
    تشکر شده 31,770 در 462 پست

    پیش فرض

    پست دوم

    ازم جدا شد و رفت کنار مامان که فقط شنونده بود نشست
    -اخه دخترم تا کی باید همیشه نگرانت باشم که خدایی نکرده اتفاقی برات نیوفته
    دست های مامان و توی دستش گرفت و ادامه داد: این چند سالی که گذاشتم بری اونور دنیا ..نمیدونی با چه نگرانی و دلهره ای پشت سر گذاشتیم
    با ناراحتی آهی کشیدم و از روی مبل بلند شدم و گفتم :چشم هر چند امادگی ازدواج ندارم ولی بهش فکر میکنم

    صبح وقتی جواب مثبت و به مامان و بابا دادم کلی خوشحال شدن ..مامان بلند شد و تلفن و توی دستش گرفت ...رفتم جلو گونه اش و بوسیدم و با صدای آرومی گفتم :به زن عمو بگو فرزام بیاد مطب باهاش صحبت دارم
    به سمت بابا رفتم و بوسه ای به پیشونی بابا زدم ..بابا با لبخندی که حاکی از خوشحالی درونیش بود با مهربانیت خاصی گفت :خوشبخت بشی خانوم دکتر
    طبق عادت قدیمی و همیشگی ام نیمچه لبخندی زدم و از خونه بیرون امدم ..امروز عمل نسبا سختی در پیش دارم ...هر چند این عمل ها برای دست های توانمند و حرفه ای من هیچی نیست

    ماشین و توی پارکینگ بیمارستان پارک کردم ..عاشق ماشینمم ...لگزوز ابی نفتی ..دستی به ماشین زدم و به سمت بیمارستان راه افتادم ..هر کی از کنارم رد میشد ..سلام خانوم دکترش بلند میشد ....این چیزا برام دیگه عادی شده ..از اول طبابتم برام عادی بود ..ذوقم زمانی زیاد میشه که میخوام وارد اتاق عمل شم
    وارد اتاق شدم و لباسم و عوض کردم و روپوش پوشیدم ..به سمت میزم رفتم و پشتش نشستم و پرونده ی بیمار و یه نگاهی انداختم ...مشکلش از معده اش بود .. از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق عمل پیش رفتم ...هیچ وقت به طور دائمی برای بیمارستان کار نمیکردم ..دیگه همه ی رئیس های بیمارستان این موضوع و می دونستن و دیگه اصرار نمیکردن
    همه منو دکتری سرد و خشک می دونستن ..اینو از حرف زدن چند تا پرستار متوجه شدم ...خب مسلمه من حوصله ی حرف های چرت و پرت ندارم ...حرف های بی سرو ته که همیشه اعصاب خورد کن بود
    با ورودم دکتر رازقی که فوق تخصص بیهوشی بود به سمتم اومد وبا لبخدی گفت:
    به به ببینین کی اینجاست ..خانم دکتر سرمدی
    یه قدم به سمتم او مد و ادامه داد :خیلی از دیدنتون خوشحالم
    نیمچه لبخندی زدم و به آرو می تشکر کردم ....بقیه دکتر ها و پرستارها به سمتم اومدن و اظهار خوشحالی کردن ...سره به سر هم میذاشتن و می خندیدن ..ولی من ترجیح دادم شنونده باشم ...
    تو این حین بود که نگاه دکتر رازقی به خودم دیدم .....پرونده و گذاشتم روی میز وسط به سمت کمد لباس ها رفتم ..لباس مخصوص اتاق عمل که به رنگ سبز بو پوشیدم ...دست هام و با محلول ضدعفونی شستم و سپس ماسک مخصوص هم گذاشتم ...به سمت بقیه که اماده شده بودن رفتم ....زیر لب بسم الهی گفتم و وارد اتاق عمل شدم

    ***

    باد به موهایی که زیر مقنعه ام بیرون زده بود میخورد اون ها رو به رقص گرفته بود
    به زندگی خودم فکر میکردم ...این زندگی که هر چه بیشتر پیش میره کمبود چیزی و بیشتر توی وجودم حس میکنم ..نمیتونم پیداش کنم ...نمیدونم چیه ...من توی زندگیم به همه چی رسیده بودم ..به اون چیزایی که خیلی ها حتی ارزوی کوچکترینشو داشتن ..ولی این جسه پوچی چیه ؟...این حس تهی بودن همه وجودمو مخصوصا قلبم و فرا گرفته


    ***
    با تعجب به لباس تنم و این ارایش ملیح که روی صورتم خودنمایی میکرد نگاه کردم ....این واقعا منم ؟....با غرور به اینه ی روبه روم نگاه کردم و توی دلم گفتم ....مطمئنا اگر این نمیشد جوره دیگه ای نمیتونست باشه
    ارایشگر با نگاه تحسین امیزی به سمتم اومد و با به به و چه چه کنان شروع به تعریف و تمجید از زیبایی من کرد

    اینو خوب میدونستم که زیبایی من نفس گیره ...این نگاه های پر از تحسین و همیشه با خودم یدک میکشیدم

    با صدای زنگ ایفون ارایشگر لبخندی بهم زد و به سمت ایفون رفت و بعد از گفتنه البته در و باز کرد
    از روی صندلی بلند شدم و به سمت در رفتم ...لبخندی نثار ارایشگر که نزدیک در ایستاده بود کردم و در و بیشتر باز کردم
    فرزام با فاصله از در ایستاده بود سرش و پایین انداخته بود و در حالی که دست هاش و توی جیب شلوارش کرده بود با نک کفشش به زمین ضربه میزد ......به سمتش رفتم ..متوجه حضورم شد ..نگاهش از پایین لباس عروس به بالا کشوند ..خیره شد توی چشمام ...برق تحسن توی همه ی اجزای صورتش مشخص یود ....نمیتونستم انکار کنم که فرزام توی این کت و شلوار سفید رنگ جذاب و خواستنی نشده ...ولی این جذابی به درد من نمیخوره

  6. 128 کاربر از پست میومیو تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , (mahi) , *Silver Sun* , *سورن* , --Nila-- , .:aida:. , aflak , afroodit , airena , Altin ay , angel67 , Anolin , arghavan58 , ariana*dreams , Arrosha , asal Queen , asemanii , atoosa joon , aygeen , azad_awesome , azam-gole , barane khazan , behnazhmz , betoche** , bikari , blub2000 , chobiiin , elmiraa_20 , enriqoe , eshton , faezeh khajeh , ferial parvizi , Ghazal99 , ghorob89 , harimeshgh , heaven-born , hediyeh_b , Heranosh , Hiva.Kianmehr , khademre , khanoom noor , kiumars , lalehjoon , leilaadel , leona , liba , mahboob21 , mahsa.h.i , mahsadina , Maman fariba , mansoure , masin , Miss A , miss maryam , mojgan 19 , moonila , narciss , nedaj , oldooz bala , paredarya , parei , pari1990 , parinaz.m , parisa mah , Patient.Stone , ramanava , rangin , reza9000 , roshan* , Rozali-2 , Sam!ra , sanaz26 , sara2876 , saraice , Satiya , sefid65 , shafagh 69 , shf_aboops , silver joojoo , somaye_t , tania_7 , taranom farahi , traker , UnKnOwN_Sh , wildfire14 , yas6662 , yasesabs , yjdj , zeinab75 , zina , ~*MONA*~ , ~nas!m~ , ~pArnYa~ , ~SAREH~ , ~Tulip~ , آتری , آسمان ابری , اتل و متل , اقاقی , النار , بلور , بهار من , بهارجون , ترنج خاتون , تهمتن , جودی ابوت شیطون , خانم طلا , دنیلا , ریحون , ساکتین , ستاره.ث , سرتق , سپیدوسیاه , سکوت من , شرقي , صافیه , غزال آریا , ققنوس98 , مدار2 , منا64 , مهرآذین , نسيا , نیاز.ش , نیکا83 , پونام , چلیپا , •●شقایق●•

  7. Top | #5

    تاریخ عضویت
    1390,12,02
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    506
    میانگین پست در روز
    0.57
    محل سکونت
    هرجاپا رود دل همان جاست
    تشکر از کاربر
    1,786
    تشکر شده 31,770 در 462 پست

    پیش فرض

    پست سوم


    به افکارم نیش خندی زدم و این عکس العمل کنار لبام نمایان شد
    فرزام اخم ظریفی کرد و به سمت درب سالن پیش رفت ...به ارومی دنبالش راه افتادم
    با خودم زمزمه کردم زندگی من متفاوت تر از همه ی زندگی هاست
    فرزام درب ماشین bmwقرمز رنگ خوشکلش که با غنچه های سفید تزیین شده بود باز کرد ...به آرومی سوار شدم ...فرزام نیز سوار شد....نگاهم و به جلو دوخته بودم ...فرزام ماشین و حرکت داد ...

    با لذت به ساحل زیبایی که روبه روم بود خیره شدم ...صدای فیلم بردار در اومده بود و هی تذکر می داد که با هم حرف بزنیم ولی ما که حرفی برای گفتن نداریم ....
    یک قدم به سمت ساحل رفتم و به غروب خورشید چشم دوختم و آروم زیر لب زمزمه کردم :
    کاروان چو گیسوی پریشان دختری
    بر شانه های لخت زمین تاب می خورد
    خوردشید رفته است و نفس های داغ شب
    بر سینه های پرتپش اب می خورد
    دو از نگاه خیره ی من ساحل جنوب
    افتاد مست عشق در اغوش نور ماه

    با صدای فرازم به سمتش چرخیدم و با تعجب بهش چشم دوختم
    صورتش به سمت دریا بود و چشم هاش و بست و زمزمه کرد:
    شب با هزار چشم درخشان و پر زخون
    سر می کشد به بسته عشاق بیگانه

    به آرومی به سمتم چرخید ..لبخندشو به چشم های متعجبم ریخت و دستمو به ارومی گرفت و منو به سمت ماشین کشوند


    سکوت سنگینی فضای ماشین و پر کرده بود ....چشمام و بستم ..سکوت لذت بخش و با جون و دل پذیرفتم ...فکر کنم اولین عروسی هستم که سکوت لذت بخش ماشین و به صدای بوق بوق ماشین های پشت سری و حتی صدای اهنگ های شادشون ترجیح میدم
    اونقدر زیبا شده بودم که هر کی رد میشد یه تیکه مینداخت ....مسخره ترین تیکه ای که بارم کردن این بود که سمیرا با خنده ای که گوشه ی لبش بود گفت:داماد چه جور میخواد تو رو ببینه و تا اخر شب باید تحمل کنه
    اون موقع عکس العمل من فقط یه نگاه به لب خندون سمیرا بود ...اون طفلی حتی نمیدونست که قرار نیست اتفاقی بیافته

    فرزام در ویلا و با ریموت باز کرد ...ماشینو هدایت کرد به سمت پارکینگ
    در ماشین و باز کردم و به باغ بزرگی که روبه روم بود خیره شدم ..درخت های سر به فلک کشیده ...حوض کوچکی که با فاصله ی اندکی از در ویلا قرار داشت ...و نیمکتی که زیر یکی از چراغ های باغ قرار داشت ...هوای اذر ماه خنک شده بود ...به سمت نیمکت چوبی راه افتادم

  8. 120 کاربر از پست میومیو تشکر کرده اند .


  9. Top | #6

    تاریخ عضویت
    1390,12,02
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    506
    میانگین پست در روز
    0.57
    محل سکونت
    هرجاپا رود دل همان جاست
    تشکر از کاربر
    1,786
    تشکر شده 31,770 در 462 پست

    پیش فرض

    پست چهارم
    پست اخر امشب

    حضور فرزام و پشت سرم حس می کردم ...نشستم روی نیمکت و فرزام هم کنارم قرار گرفت ...چشم هامو به اسمان کشوندم و به ستاره ها که چشمک می زدند دوختم ....نسیم خنکی وزیده می شد و موهایی که از بالا به کنار صورتم پایین اومده بودنند به رقص در اورده بود ....نیم لبخندی زدم و با عشق به طبیعت زیبای خداوند نگاه کردم و اروم گفتم :
    چه زیباست و آرامش بخش
    -اره واقعا زیباست ....ولی من یکی و سراغ دارم که از این ستاره ها زیباتره

    به صورتش نگاه کردم برام اصلا اهمیت نداشت اون فرد یه انسان باشه یا غیر انسان
    دوباره برگشتم سمت اسمان و شعری از فروغ زیر لب زمزمه کردم :

    ای ستاره ها که بر فراز اسمان
    با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
    ای ستاره ها که از ورای ابر ها
    بر جهان ما نظاره گر نشسته اید
    صدای فرزام با من همراه شد
    - اری این منم که در دل سکوت شب
    نامه های عاشقانه پاره میکنم
    ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
    دامن از غمش پر از ستاره میکنم

    به چشمان فرزام که برق می زد چشم دوختم ...نسیمی وزید و باعث لرزشم شد ...دستمو دور بازوهام پیچوندم ..فرزام متوجه شد ..کتش و بیرون اورد و بدون حرف روی دوش من انداخت ...باز صدای دل نشین جیرجیرکها ..
    فرزام خمیازه ای کشید و رو به من گفت :نمی خوای بلند شی بریم بخوابیم ...این جوری سرما میخوری
    بلند شدم و به سمت در ویلا راه افتادم ...لباسم و بالا گرفتم تا زیر پام نپیچه ...از پله ها بالا رفتم ....فرزام در خونه و باز کرد ...موج گرما به صورتم خورد ...موهای بدنم سیخ شد ....دستی به پوست بدنم کشیدم به سمت طبقه ی بالا رفتم ......
    نگاهی به فرزام انداختم و با سر در گمی گفتم :کدوم یکی ؟
    فرزام لبخندی زد و گفت :اتاق دومی سمت راست
    خونه ی فرزام خونه ی بسیار بزرگی که کم کم 6 تا اتاق داشت ..از این بابت که بزرگه خوبه ولی برای تمیز کردنش چی؟...بیخیال مگه من میخوام تمیز کنم
    وارد اتاق شدم و در پشت سرم بستم .....اتاق تماما سفید بود ...از پرده گرفته تا تخت و حتی در های اتاق ......چه زیبا .....
    به سمت تخت رفتم ....نشستم ...پاهام بدجور ذوق ذوق میکرد
    تقه ای به در خورد و در باز شد ....فرزام توی چارچوب در ایستاده بود و به من زل زد
    کفش هام و از پام بیرون اوردم و به فرزام نگاه کردم ......یه تای ابروم و دادم بالا و گفتم :فرزام میخواستم یه چیزی بگم ....از این به بعد برای اینکه هر دوتامون راحت باشیم ..اتاق هامون جدا می شه
    از روی تخت بلند شدم و به سمتش رفتم و به چشمای بی تفاوتش نگاه کردم و ادامه دادم :تو توی این اتاق بمون ...من به اتاق دیگه ای میرم ...خواستم از در بیرون برم که بازوم و گرفت .....نگاهی به دستش کردم ...دستشو برداشت و با اخمی که تزیین ابروهاش بود گفت:نیازی نیست تو بری .....این اتاق مال توئه ...جای من اینجا نیست
    سریع از اتاق رفت بیرون و در و محکم بست
    شونه ای بالا انداختم و .....مهم نبود که الان ناراحته یا هر چیز دیگه ای ....
    به سمت اینه ی قدی سفید رنگ رفتم ...از توی اینه به دختری که چشماش مثل مروارید برق می زد نگاه کردم ...چقدر این چشم ها قشنگن ...ولی این مروارید های طوسی یه چیزی کم دارن ....اون چیه ؟......نگاهمو به دماغ کوچولو و خوش فرم رو به بالا م دادم ....و بعد به لبای قلوه ای سرخ رنگم ...پوست سفید رنگم با لبام و رنگ چشمام تضاد جالبی درست کرده بود
    دستی به لباس عروس دکلته ی ساده ام کشیدم ...بی نهایت ساده و قشنگ بود ....زمانی که می خواستم از ایتالیا سفارش بدم به مسئول فروش گفتم ساده ترین و شیک ترین لباس و برام بفرسته .....
    الحق که سلیقه اش حرف نداشت .....از توی اینه در سفیدی رنگی که کنار تخت خواب بود دیدم ...به سمتش رفتم ...به آرومی بازش کردم ...اتاق توی تاریکی فرو رفته بود .....دستمو به سمت دیوار بردم و به اولین چیزی که لمس کردم فشار دادم ....چراغ روشن شد ....خدای من ....اینجا چه خبره ؟...اتاق پر بود از عکسای من ....عکسایی که مشخص بود بی هوا گرفته شد ه .....نزدیک بزرگترین عکس شدم ..از نیم رخ ام بود در حالی که چشمامو بسته بودم و سرمو بالا گرفته بودم ...این عکسا؟....اینجا؟.....
    پوز خندی زدم و از اتاق بیرون امدم
    لباس عروس و به زحمت از بدنم جدا کردم ...به سمت اون یکی در سفید رفتم ...مشخص بود که حموم و توالته ...وان و پراب کردم و مخلفات وان هم توش خالی کردم ...به ارومی دراز کشیدم ....سرم و به بالشت چرمی تکیه دادم ....آرامش .....
    کمربند حوله ام و محکم به دور کمر باریک و خوش استیلم گره زدم ....به سمت کمد لباسی رفتم ...لباس خواب حریر بنفش رنگی بیرون کشیدم و پوشیدمش ....موهای بلندم و که تا گودی کمرم می رسیدد دور حوله پیچوندم و به سمت تخت خواب رفتم
    ویرایش توسط میومیو : 1391،10،26 در ساعت ساعت : 08:52 بعد از ظهر


  10. Top | #7

    تاریخ عضویت
    1390,12,02
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    506
    میانگین پست در روز
    0.57
    محل سکونت
    هرجاپا رود دل همان جاست
    تشکر از کاربر
    1,786
    تشکر شده 31,770 در 462 پست

    پیش فرض

    سلام سلام
    از همه کسایی که تا الان با من پیش اومدن نهایت تشکرو دارم .....تقدیم همتون
    ***
    با نوازش دستی که به صورتم و موهام می کشید چشمام و باز کردم ...چشمای خندون مامان بهم لبخند شیرینی می زد ....با خوشحالی پریدم توی بغلش
    -وای مامان ....
    مامان منو به آرومی از توی بغلش بیرون کشید و اشک کنار گونه اش و پاک کرد و گفت:
    پاشو عسلم ....پاشو دیگه لنگ ظهره ...این شوهرت مرد از گشنگی
    ناخوداگاه اخمی کردم و گفتم :خب اون می خورد ....چیکار به کار من داره
    مامان پتو و از روم کنار کشید و با لبخندی گفت:
    این صبحونه و باید با هم بخورید ....زودی بیا
    مامان رفت
    ابروهام و به سمت بالا ....با هم صبحونه بخوریم .....چه رسم هایی ؟.....
    به سمت کمد لباسام رفتم و یه ساپورت با لباس پاییزه به رنگ های صورتی مشکی و سفید پوشیدم ....تخت خواب و مرتب کردم ...اینم یکی از عادت های همیشگیم ....چیکارش کنم .....به سمت اینه ی قدی رفتم و برس و برداشتم و موهای بلند خوش حالتم و شونه زدم ....خوب شد رنگش نکردم ها ...
    نگاهی به فرزام که داشت تی وی نگاه میکرد انداختم ....متوجه نگاهم شد ...خیره موند بهم ....رفتم سمتش و گفتم :سلام ...صبح بخیر
    می دونستم بازیگر ماهری هستم ...فرزام یه تای ابروشو داد بالا و دستشو به سمتم دراز کرد و گفت :صبحت بخیر خوشکلم
    ...به ناچار دستشو گرفتم ...منو نشوند کنارش ..به سمت مامان چرخیدم ....با عشق نظاره گر ما شده بود ....دلم براش سوخت ...اون چه می دونست اینا همش فیلمه ....فیلمی که دخترش کارگردانیش میکنه ..
    پوز خندی کنار لبم سبز شد ....
    مامان سینی که حاوی مخلفات صبحونه بود روی میز جلومون گذاشت ....تا خواستم حرفی بزنم ..فرزام جلوتر گفت :مامان می اومدیم اونجا
    ای خود شیرین بدبخت ....مامان با لبخندی گفت:نیازی نیست .....نوش جان ...فقط دیگه سفارش نکنما ...تا سه روز حق بیرون اومدن از خونه ندارین ....
    دهن باز کردم که اعتراض کنم که با اخم مامان روبه رو شدم ...می دونست طاقت خونه نشینی ندارم ....
    - فریال نمیخوام حتی بشنوم که انگشت کوچیکه ی پات از دم خونه بیرون رفته
    به ناچار چشمی گفتم ....خون خونمو می خورد ....حالا چیکار کنم تو این سه روز
    مامان :خب من دیگه میرم ...خونه کلی کار دارم ....روز سوم میبینمتون
    مامان رفت و منم با فاصله از فرزام نشستم ...خوشم نمیاد کسی بهم بچسبه ...حتی اگر اون مرد شوهرم باشه ....صبحونه در سکوت کامل صرف شد ...برام جالب بود نه من سعی برای صحبت کردن داشتم نه فرزام ...خب اینجوری بهتره
    سینی خالی و به سمت اشپز خونه بردم ....وسایلشو جابه جا کردم ... .....ذهنم بد جور مشغول اون عکس های اتاق کناری شده بود ...به فرزام که داشت به سمت طبقه ی بالا میرفت نگاه کردم
    -فرزام ؟
    برگشت - بله ؟
    0 یه سوال داشتم ؟
    فرزام به سمت اشپزخونه اومد و روی صندلی کنار اپن نشست :بفرمایید من در خدمتم
    از این شیرین زبونیا خیلی در می اورد ....یه سمت موهامو پشت گوشم زدم و گفتم :اون اتاق کناری ....اون عکسا ...
    اخمی کرد :خب چیه چیزه عجیبی دیدی؟
    با عصبانیت بلند شد و یک قدم بهم نزدیک شد :چیه لعنتی .....توی این چند سالی که تو ازم متنفر بودی ..لحظه به لحظه ی زندگیمو با این عکسا گذروندم
    با تعجب بهش چشم دوختم ...چرا این کارو کرده بود .؟...این همه سال؟....دلیلی نمیبینم
    دستشو توی موهاش فرو کرد و این دفعه با ملایمت خاصی گفت :فکر نمیکردم توی این چند سال به خاطر حرکاتم و حرفام این برخورد و باهام داشته باشی...نه حرفی ...نه خنده ای ..
    صداش رفت بالا ....- نخواستم شوهرت باشم ...ولی لامصب چرا دیگه اینجوری سرد رفتار میکنی ؟




  11. Top | #8

    تاریخ عضویت
    1390,12,02
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    506
    میانگین پست در روز
    0.57
    محل سکونت
    هرجاپا رود دل همان جاست
    تشکر از کاربر
    1,786
    تشکر شده 31,770 در 462 پست

    پیش فرض

    پست دوم
    ***
    یه تای ابروم و بالا دادم و گفتم :این حرفایی که زدی هیچ کدوم به من نمیخوره ....نفرت ؟....من اگه از تو متنفر بودم الان اینجا نبودم ...مشخصه منو نشناختی که این جوری یک طرفه به قاضی میری
    مکثی کردم و دوباره ادامه دادم ....
    - و...سرد ....دلیل این رفتاره سردم هم به خودم مربوطه ...محض اطلاع شما من همیشه همینجوری بودم
    پوزخندی به چهره ی سرخ شدش زدم
    دیگه نمیخواستم جلوی چشمام باشه ...از کنارش رد شدم و به سمت اتاقم رفتم ...
    اه ....لعنت به این رسم و رسوم مسخره .....خدایا اگه برم مامان کله امو میکنه ....
    تقه ای به در خورد ...پشتش فرزام وارد شد .....پشتمو بهش کردم و به سمت پنجره ی سرتاسری اتاق رفتم ...
    صدای پشیمون فرزاد به گوشم خورد
    - فریال ...منو ببخش ....نمیخواستم ناراحتت کنم ...خب تو با رفتارت و حرفات ...منو به این فکر انداختی
    برگشتم سمتش ...باید منطقی برخورد می کردم ...این اصول زندگیه منه .....چشمامو بستم و به آرومی باز کردم .
    - خیلی خب قبول ....الان میتونی بری
    نگاهی سرد بهم انداخت و از اتاق بیرون رفت ....تازه یادم اومد برای نهار چیزی نداریم ...خب چی درست کنم ؟...
    به سمت اشپز خونه رفتم ....توی یخچال از شیره ی مرغ تا جون ادمی زاد بود ....خب قرمه سبزی چه جوری؟.....به نظر خودم که عالیه
    دست به کار شدم و قرمه سبزی و بار گذاشتم ...داشتم برنج دم میدادم که تلفن زنگ خورد ...
    - بله ؟
    - سلام عروس گلم ؟
    -سلام زن عمو زیبا ؟خوبید ؟
    -ممنون دخترم ...تو خوبی؟..فرزام چطوره ؟
    - خوبیم ...تشکر
    - دیشب که فرزام اذیتت نکرد ؟
    این دیگه کیه ؟....خب معلومه جراتشو نداره ...هه
    نیش خندی زدم و گفتم :نه ...اصلا
    خنده ای کرد و گفت :خب خداراشکر ...اگه اذیتت کرده بگو تا گوششو بپیچونم ...
    بازم نیش خند :نیازی نیست زن عمو ....
    - خب عزیزم دیگه مزاحمت نمیشم ...برو به خودت و فرزام برس
    - به سلامت

    غذا حاضر شده بود ...خب فرزام چرا نمیاد پایین .....مثل اینکه باید خودم برم صداش کنم ....پشت در اتاقش ایستادم تا خواستم در بزنم صداشو شنیدم ...داشت با یکی حرف میزد
    - نه نمیتونم بیام
    -.....
    -چی میگی تو ؟من دیشب عروسیم بوده مثل اینکه ها

    داشت با کی حرف میزد ....بوهای خوبی که نمیاد ازش ....خب به هر حال اگه کسی زیر نظرش داشته دیگه چرا با من ازدواج کرده ....اه ...لابد ...لابد به خاطر شهرت من
    چشمامو با عصبانیت بستم ..دیگه کم کم داشتم پی میبردم دارم درست فکر میکنم
    - اخه داداش من ....فرزاد جان ....نمیتونم بیام شرکت ...باید سه روز خونه بمونم ...بعد سه روز میام ...خب؟
    -...
    با بی تفاوتی شونه ای بالا انداختم ....اگر افکارم درست بود یه تار مو روی سرت نمیذاشتم جناب فرزام خان ..
    تقه ای به در زدم .....فرزام با گوشیی توی دستش در اتاق و باز کردم ...نگاه سردی بهش انداختم و آروم گفتم :
    -بیا نهار
    نگاهم به قرمه سبزی که لعاب انداخته بود می چرخید ....فرزام با لبخندی روی صندلی نشست ...با شوق و ذوقی که توی صداش مشخص بود گفت :
    به به ...عجب قرمه ای ....دست پخت خانم دکتر خوردن داره
    نیم لبخندی زدم و گفتم :نوش جان
    نگاه خیره اشو حس میکردم ولی ترجیح دادم با غذام مشغول باشم

    ***
    خط چشمی پشت چشم های خوش رنگم کشیدم ......رنگ چشمام خودشو بیشتر به رخ بیننده میکشد ....به لبام هم رژ کالباسی زدم
    تقه ای به در خورد و پشتش فرزام وارد شد .....نگاه خیرشو از سر تا پام حس میکردم .....منم متعاقبا نگاهی بهش انداختم .....شیک شده بود ....پیراهن سفید و شلوار سرمه ای خوش دوختش ...استین های پیراهنش و تا ارنج بالا زده بود .....چه خوش تیپ!


  12. Top | #9

    تاریخ عضویت
    1390,12,02
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    506
    میانگین پست در روز
    0.57
    محل سکونت
    هرجاپا رود دل همان جاست
    تشکر از کاربر
    1,786
    تشکر شده 31,770 در 462 پست

    پیش فرض

    [[SIZE=3]COLOR=Blue]پست سوم

    ****

    فرزام لبخندی زد و گفت :اماده ای خانوم خانوما
    به سمت تخت رفتم و کیف کوچک دستیمو برداشتم و گفتم :اره ....بریم

    نگاهی به ماشین های جور واجور توی باغ انداختم ....مشخص یود مامان همه و دعوت کرده ....اخه نیازی به این کارا نیست

    از ماشین پیاده شدم ...میخواستم پرواز کنم ....تا اولین قدم و برداشتم فرزام گفت:فریال ....صبر کن ....بهتره با هم وارد شیم
    آره ...منطقیه ....رفتم کنارش و گفتم :خب بریم دیگه
    اولین قدم و برداشتم ....ذوق داشتم زودتر برم بغل بابایی ...با عصبانیت برگشتم و گفتم :خب بیا دیگه
    فرزام با خون سردی کامل بازوشو به سمتم گرفت و گفت :بگیر تا بریم
    با حرص بازوشو گرفتم و به سمت ویلا رفتیم ..عاشق این خونه وباغش بودم ...من نصف ارمشم و اینجا به دست می اوردم ...ولی حیف ..
    با ورودمون نگاه ها به سمتمون چرخید ...همگی جلومون بلند شدن ....با عضق به سمت بابا رفتم ..پریدم بغلش و با شوقی بچگونه گفتم :سلام بابا جونم ...الهی فدات شم ...دلم برات یه ذره شده بود ....بابا موهام و بوسه ای زدو گفت :سلام عسلم ...گلم ...خوش صورت من
    لبخند پهنی زدم ....عاشق اینجور تعریف های بابا بودم ...بعد از بابا پریدم بغل مامان و بعدشم یکی یکی بقیه فامیل ....
    ای بابا خسته شدم از بس ماچ و روبوسی کردم ...صورتم نوچ شد
    نگاهی به سالن انداختم ...همه ریلکس نشسته بودن و حرف میزدن ....خب الان کجا بشینم ؟...ای وای اینم از شانس قشنگ منه که باید کنار فرزام بشینم ...سه روزه دارم تحملش میکنم ....حالا هم ...
    تو همین افکار بودم که هانیه بلند شد و کنار فرزام نشست و شروع کرد با خنده حرف زدن با فرزام
    از سالن بیرون امدم و به طرف اتاقم رفتم ...اتاق نازنینم ...پانچو ام و از تنم بیرون اوردم و یه نگاهی به تیپ خودم انداختم ...شلوار چرمی تنگ با بلوز استین بلند تنگ گلبهی ... موهای بلند خرمایی رنگم هم از بالا جمع کرده بودم ..بلندیش تاکمرم میرسید ...خب عالیه ...گوشیمو از کیف دستیم بیرون کشیدم و رفتم سمت سالن پذیرایی
    با ورودم همه با لبخند بهم نگاه کردن ..تو این بین نگاه های فرزام عجیب و غریب شده بود ...هانیه هنوز کنار فرزام نشسته بود و خوش وبش میکردن ...خب به من چه اصلا ...
    رفتم سمت بابا که روی مبل لم داده بود ....بهش چسبیدم ....دستی به موهام کشید و گفت :چه خبر دخترکم ؟
    - سلامتی بابا جون ...این چند روزه توی خونه حسابی پوسیدم
    بابا خنده ای کرد و گفت :میدونستم نمیتونی یک روز توی خونه تحمل کنی ...ولی باید یاد بگیری ..خوب شد
    با دلخوری گفتم :ا ...بابا
    بابا بوسه ای به موهام زد
    زن عمو و خاله و عمه همگی بست نشسته بودن توی اشپز خونه ...خب این خصلت زنانه ترک بشو نیست .....
    هر کی برای خودش یه کاری میکرد ....سمیرا و ساحل که شطرنج بازی میکردن و هرزگاهی سر وصداشون بلند میشد که تو جر زدی ...هانیه و فرزام هم که دل میدادن ..قلوه میگرفتن ...بابا اینا هم که مشغول حرف زدن بودن از سیاست ...
    با صدای بلند سلامی سر ها به سمتش برگشت ....فرزاد با لبخندی که چال گونه اش و به نمایش گذاشته بود به بقیه نگاه میکرد .... همه با لبخندی سلامشو جواب دادن
    از کنار بابا بلند شدم و یه نیمچه لبخندی به چال گونه ی فرزام زدم . به سمت پیانوی سفید خوشکلم که گوشه ی سالن بود رفتم ....فرزاد از پشت سرم صدام زد
    -فریال ؟
    همین طور که به سمت پیان میرفتم گفتم :بله ؟
    نشستم پشت پیانو ...عاشقتم خوش رنگم ....به آرومی نوازشش کردم و درش و باز کردم ...نوازشت هم عالمی داره ها
    نگاه خیره ی فرزام و به خودم میدیم ...نیش خندی زدم و به چشمای فرزاد نگاه کردم ....فرزاد نگاهمو حس کرد و گفت :برامون مینوازی ؟
    با خوشحالی لبخندی زدم و گفتم :البته چرا که نه
    سمیرا و ساحل به سمتم اومدن و روی مبل های کناری نشستن .....خب ادب حک میکنه که اول از بزرگتر ها اجازه بگیرم ...شاید کسی مشکلی داشته باشه ....با صدای بلند اعلام کردم که میخوام بنوازم ....با لبخنداشون جواب مثبت خودمو گرفتم
    یه نفس عمیقی کشیدم و چشمام و بستم ...به آرومی شروع به نواختن کردم ...عاشق این اهنگم ...تکمیل کننده اش با ویالن هست ولی اینجا کسی اهل هنر یافت نمیشه ....وسطای اهنگ و یه جورایی اوج اهنگ بودم ..که چشمامو باز کردم همگی توی خلسه ای فرو رفته بودن ...تنها کسی که با چشمای مستانه اش بهم زل زده بود فرزام بود .....نگاهمو حس کرد ...بلند شد و به سمتم اومد ....روبه روم کنار پیانو ایستاد ...توی صورتش ...اجزای صورتش ..یه چیزی و فریاد میزدن ..این چیه ....چرا نمیتونم درکش کنم
    نگاهمو پایین انداختم و خودمو مشغول نواختن نشون دادم ....ذهنم بد جور درگیر شده بود ....
    اهنگم تموم شد ...سرمو بالا گرفتم و با غرور به خلسه ای که فرو رفته بودن نگاه کردم ....مثل اینکه کسی دوست نداشت از خلسه ای که داشت بیرون بیاد ...با صدای دست زدن فرزام بقیه هم به خودشون امدم و شروع به دست زدن کردن
    لبخندی نثار فرزام کردم ....تا خواستم از کنارش رد شم ....دستمو گرفت و منو به سمت خودش کشید ....از این کارش خوشم نیومد ...یعنی چی اخه ؟... اگه چاره داشتم همین الان جلوی همه پرتش میرکدم ..حیف.... با یه دستش حلقه ی کمرم و تنگ کرد و با یه دست دیگه اش مشغول نوازش صورتم شد
    .....هانیه و فرزاد هم که انگار فیلم سینمایی نگاه میکننن...زل زدن به ما دوتا ....اجازه ی اخم هم به ادم نمیدادن




    ***بچه ها خوشحال میشم نقد کنین
    ویرایش توسط میومیو : 1391،10،26 در ساعت ساعت : 06:36 بعد از ظهر


  13. Top | #10

    تاریخ عضویت
    1390,12,02
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    نوشته ها
    506
    میانگین پست در روز
    0.57
    محل سکونت
    هرجاپا رود دل همان جاست
    تشکر از کاربر
    1,786
    تشکر شده 31,770 در 462 پست

    پیش فرض

    پست اخر
    ***
    لبام و به گوش فرزاد نزدیک کردم و گفتم :ولم کن
    فرزام کمرمو بیشتر فشار دا ...خنده ی مستانه ای زد و گفت :اگر ول نکنم چی میشه ؟
    غریدم :بد میبینی
    خنده ای کرد :وای وای ترسیدم مادمازل
    ولم نمیکنی ...خیلی خب ...خودت خواستی ....آروم پاهام و گذاشتم روی انگشتای پاش و محکم فشار دادم ....صدای اخش بلند شد ...حلقه ی دستاش شل شد
    لبخندی زدم و گفتم :دیگه با من در نیوفت اقا
    با صدای مامان که همه وبرای نهار سر میز دعوت میکرد ..همه رفتن بیرون ....فرزاد نگاهی به ما دوتا انداخت و بعد رفت بیرون ....
    انگشت اشاره ام و به سمتش گرفتم و گفتم :اخرین بارت باشه که منو توی جمع بغل میکنی
    فرزام چنگی به موهاش زد و دستشو به علامت تسلیم بالا نگه داشت
    به سمت سالن نهار خوری رفتم تا خواستم در سالن و باز کن ....
    -فری
    با حیرت به عقب برگشتم
    خدای من .....علی ....اون اینجا چیکار میکنه ....به خودم اومدم با یه جیغ کوتاهی پریدم سمتش و محکم در اغوشش گرفتم ...علی منو محکم در اغوشش فشرد و با صدایی تحلیل رفته گفت :سلام ...عروس خانم
    از بغلش بیرون امدم و گفتم :علی ....خیلی بدجنسی ...چرا بهم خبر ندادی که داری میایی ...هان ؟
    علی لبخند تلخی زد و گفت :میخواستم غافلگیرت کنم که خودم بیشتر غافل گیر شدم
    علی پسر خاله افرا بود که توی یه تصادف پر و مادرش و از دست داد از همون موقع با ما زندگی می کرد ..ولی حدود چند سال پیش برای تحصیل به کانادا رفت ..از اون موقع ندیده بودمش تا الان ...
    نگاهی به چهره ی غمگینش انداختم ......مامان و بابا که با تک جیغ من پریده بودن بیرون ...به شوق به سمت علی رفتن و علی و در اغوش کشیدن ....مامان و بابا علی و مثل پسر نداشتشون دوست داشتن ....و برای همین از هر لحاظ علی و تامین کردن ....علی به پدر توی کارای کارخونه کمک میکرد
    تا اینکه بابا تصمیم میگیره که بفرستتش کانادا برای ادامه ی تحصیل ......
    لبخندی به نگاه علی که داشت تک تک صورتمو می کاوید زدم و دستشو گرفتم و به داخل سالن نهار خوری بردمش ....همه با تعجب به من و علی نگاه کردن ....یهو به خودشون اومدن و یکی یکی بلند شدن و دست وربوسی .....از اون موقع ای که دیده بودمش خوش قیافه تر شده بود ...بلند و خوش استیل ...خوش قیافه و جذاب....چشم و ابروی مشکی ..بینی کشیده ..با لب های خوش فرم
    به سمت صندلی خالی رفتم ...علی کنار بابا نشسته بود ....صورت همه رو از نظر گذروندم ...ا پس فرزام کجاست ؟...شونه ای بالا انداختم و برای خودم غذا کشیدم ...با صدای زن عمو زیبا به خودم اومدم :فریال ...عزیزم ...برو ببین فزرام چرا نمیاد نهار بخوره ؟
    میخواستم بگم به من چه ؟....ای بابا ...همون جور که بلند میشدم لبخندی به نگاه نگران علی زدم و به سمت در رفتم ....
    وارد سالن پذیرایی شدم ...فرزام کناره پنجره ایستاده بودو به بیرون نگاه میکرد
    - فرزام
    برگشت سمتم ...چشمای خوش رنگ ابیش قرمز شده بود
    - نمیخوای بیایی نهار بخوری؟
    توی دلم گفتم من حوصله ی نئش گشی ندارما
    بدون حرف به سمت سالن نهار خوری رفت ....وا ؟ این چشه ؟....تو که میخواستی بیایی چرا دیگه منو کشوندن اینجا
    همه با تعجب بهمون نگاه میکردم ....وا
    نیش خندی زدم و کنار فرزام روی صندلی جا گرفتم ....
    کمی غذام و خوردم ...سرم و بالا گرفتم ...نگاهم خورد به چشمای خیره شده ی علی به من ...لبخندی بهش زدم و ادامه ی غذام خوردم ...
    علی چرا یهو اومده بود ؟ ...یعنی واقعا درسش تموم شده ...چی ؟گفت غافلگیری.....غافلگیر شدن ...منظورش چی بود ؟
    یکی یکی از روی میز بلند میشدن ....خوشم میاد کسی هم کمک نمیکنه ها ...بشقاب ها رو جمع کردم ...البته با کمک علی ...طبق عادت قدیمیمون
    داشتم یکی یکی ظرف ها رو تمیز میکردم و میذاشتم توی ماشین که علی وارد اشپز خونه شد ....خواست بیاد کمکم کنه ....رفتم جلوش و دستشو گرفتم و به چشماش که سعی میکرد خوشحال باشه نگاه کردم :خیلی بدی ....چرا بهم نگفتی که داری میایی؟کی رسیدی اصلا ؟
    منو توی بغلش گرفت ...سرمو و روی سینه ی خوش بوش گذاشتم ....چقدر این پسر و دوست دارم ...همیشه حمایتم میکرد از ازار و اذیت های هانیه و فرزام ....هر وقت دلم میگرفت منو توی اغوشش میگرفت و موهام و نوازش میکرد ...یهو صدای مامان بیرون اومد
    - فریال ...بیا این ظرف ها و بگیر ..دستم بنده
    ***
    فریال | میو میو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب


    ویرایش توسط میومیو : 1391،10،26 در ساعت ساعت : 06:53 بعد از ظهر


صفحه 1 از 10 12345 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. دانلود رمان موبایل فریال | میو میو کاربر انجمن | پرنیان . کتابچه . اندروید
    توسط pegah.a در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1392،11،28, ساعت : 10:40 قبل از ظهر
  2. فریال | میو میو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
    توسط میومیو در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 55
    آخرین نوشته: 1392،04،01, ساعت : 02:39 بعد از ظهر
  3. دانلود رمان فریال | میو میو کاربر انجمن
    توسط pegah.a در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1392،03،07, ساعت : 12:01 بعد از ظهر
  4. رمان دالیا | فریال
    توسط zanbagh در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 19
    آخرین نوشته: 1389،06،17, ساعت : 04:01 بعد از ظهر

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •