| |||
| | #41 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: ایران
نوشته ها: 4,735
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : دالان بهشت حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز هرگونه كپي برداري از اين داستان ممنوع و موجب پيگرد قانوني است . قسمت سی و هفتم تقريبا" نزديك 12 بود كه صداي زنگ بلند شد؛ اف اف رو برداشتم فهميدم رضاس! خيلي تعجب كردم چون اصلا " سابقه نداشت اون خونه ی ما بياد با تعجب درب رو باز كردم! وارد حياط شد و پشت سرش درب رو بست.من جلوی درب هال ايستاده بودم،ديدم اومد بالاي پله ها و به سمت درب راهرو كه من ايستاده بودم.سلام و احوالپرسي كردم متوجه شدم كه دولا شده و بند كتونيهاش رو باز ميكنه فهميدم كه قصد اومدن به داخل رو داره با ترديد از جلوي درب كنار رفتم و اومد داخل و بعد از چند دقيقه كه چايي براش آوردم گفت:زن داداش مامان من رو فرستاد تا بگم شام با امير بيايد اونجا… گفتم: شما چرا زحمت كشيدي؟! خوب تلفني ميگفتن ما مي اومديم. بعد رضا در حاليكه ايستاده باقيمانده چايش رو سر كشيد گفت:سه روزه تلفن خونه قطع شده! زنگ زديم مخابرات ميگن به علت بارش برف و بارون كابلها اتصالي كرده و احتما لا" تا يه هفته خرابه. بعدم خداحافظي كرد و موقع رفتن بازم تكرار كرد كه فراموشمون نشه و سپس رفت.ظهر تقريبا" ساعت 2 بود كه امير اومد.ناهار خورشت مرغ و بادمجون درست كرده بودم و حسابي گرسنه ام شده بود.امير لباسهاش رو عوض كرده بود و در حاليكه با حوله صورتش رو خشك مي كرد گفت:افسانه چقدر با اين لباس خانومانه تر شدي اصلا" فكر نمي كردم دامن اينقدر بهت بياد. در همين حال اشاره كرد به استكان رضا كه يادم رفته بود از روي ميز وسط هال بردارم و گفت:مهمون داشتي؟! چون ميدونست من اصلا" اهل چايي نيستم.تازه يادم افتاد كه پيغام رضا رو بدم،در حاليكه داشتم بشقاب از توي كابينت براي ناهار بيرون مي آوردم گفتم:راستي…آره رضا اومده بود… امير حالا در درگاه آشپزخونه ايستاده بود با تعجب به من نگاه كرد و گفت:چيكار داشت؟! گفتم:اومده بود بگه مامانت گفته شام بريم اونجا…ميدوني آخه تلفنتون خرابه...رضا اومده بود پيغام بده… امير سر تا پاي مرا با چشم برانداز كرد و گفت :تو اين ريختي جلوي رضا بودي؟!!! در حاليكه بشقابها توي دستم بود گفتم:مگه اشكالي داره؟! امير به طرف من اومد و بشقابها رو از دست من گرفت و روي ميز گذاشت و دوباره به طرف من برگشت بازم سر تا پاي من رو برانداز كرد و گفت:جدي ميگم،واقعا" اين ريختي جلوي رضا بودي؟!!!!! گفتم:منظورت چيه؟ لبخندي زدم و دوباره گفتم:خوب آره… امير يكدفعه چهره اش عوض شد و گفت:يعني چادر روي سرت يا چيز ديگه اي تنت نبود؟!…همين جور بدون جوراب و… گفتم:بيبن امير…تو گفتي وقتي به خونه ات اومدم… رگ وسط ابرو روي پيشونيش ورم كرده بود صندلي كشيد و نشست و با كف دست كوبيد روي ميز طوري كه ليوانها بهم خوردن و صدا كرده و بعد در حاليكه سعي ميكرد صداش بلند نشه گفت:يعني تو خودت نميتوني تشخيص بدي كه حالا اگه چادر سرت نكردي لااقل با اين دامن مشكي كوتاه يه جوراب بپوشي… از عصبانيتش ترسيده بودم چون تا حالا اينطوري برافروخته نديده بودمش،سرجام ايستاده بودم دستام رو به هم مي ماليدم گفتم:اين كه كوتاه نيس تا زانوهامه… برگشت و با چنان عصبانيتي من رو نگاه كرد كه از ترس دو قدم عقب رفتم.بعد با دست بشقابها رو به طرفي هل داد از جاش بلند شد و رفت داخل هال و روي پله ها نشست و در حاليكه يك آرنجش روي زانو هاش بود دستش را لای موهایش کرده بود… رنگ صورتش سرخ سرخ شده بود…خيلی ترسيده بودم.شايد حق با امير بود ولي من متوجه اين مسائل نبودم! بشقابهاي پخش شده روي ميز رو مرتب كردم،سكوت عجيبي بين ما برقرار شده بود،اين اولين اشتباه من بود… هر بار كه نگاهش ميكردم بيشتر خجالت ميكشيدم به لباسم نگاه كردم امير درست ميگفت من جورابي به پا نداشتم و دقيقا" تا زانوهايم در معرض ديد بود اونم ايستاده حالا موقع نشستن تا كجاي پام ديده ميشد خدا ميدونست،تي شرتمم با اينكه زمستوني بود اما تا حدود زيادي بدن نما بود و به تنم چسبيده،خود دامن هم كه تنگ تنگ بود و كاملا" اندام من در اين لباس به طرز مخصوصي معلوم بود.بغض كرده بودم و به حماقتم فكر ميكردم…امير هنوز روي پله ها نشسته بود…گرسنگي از يادم رفته بود.به درگاه آشپزخونه تكيه دادم و نگاش كردم…از جاش بلند شد و به دستشويي رفت وقتي بيرون اومد فهميدم وضو گرفته…اصلا" به من نگاه نمي كرد ولي معلوم بود خيلي كلافه اس…سجاده بابا رو پهن كرد و نماز ظهرش رو خوند وقتي نماز ظهرش تموم شد گفتم:امير… جوابي نداد و دوباره ايستاد و قامت بست براي نماز عصر! يكدفعه انگار غصه ي تموم دنيا رو در دلم گذاشتن امير كه با هر بار صدا كردنش،((جانم)) از دهنش خارج ميشد حالا اصلا" جواب من رو هم نميداد...ديگه اشكام سرازير شد از آشپزخونه فاصله گرفتم.پشت سر امير نشستم وقتي سلام نمازش رو داد طبق عادت قشنگش دستش رو به بالا برده بود و آروم دعا ميخوند.همونطور که پشتش به من بود و من اشك مي ريختم دوباره گفتم:امير… هنوز دستاش بالا بود و دعا ميخوند،دوباره تكرار كردم:امير…با من حرف بزن…به خدا نميدونستم اينقدر اين موضوع برات اهميت داره…قول ميدم… دستاش افتاد برگشت به سمت من لبخند كم رنگي روي لبش بود و گفت:آخه خانم خوشگله...كدوم مردیه ناموسش براش بي اهميت باشه كه من دوميش باشم؟! بعد صورت من رو گرفت و گفت:قبول كن كارت خيلي غلط بود… گفتم:آخه… دستش رو روي لبم گذاشت و گفت:دیگه حرف نباشه…حالا رضا نبود هر كس ديگه...من اصلا" به رضا كار ندارم...مسئله وضع تو بود كه اصلا" وضع مناسبي نبود تا با اون جلوي نامحرم بخواي بچرخي...قبول داري؟...الانم بلند شو اینجوری اشک نریز...غذا رو بكش كه از گرسنگی دارم ميميرم….... پایان قسمت ۳۷ منبع:وبلاگ shatrangeeshgh.blogfa.com سالهای مبهم | fatima_59 اطلاعیه ی فوق مهم بخش کتاب ( حتما بخوانید ) دیدار ماه آینده جمعه 26 خردادماه ساعت 2:30 مترو کهریزک سلام دیدار دیروز خیلی خوب و جالب بود ما طبق روال گذشته به بخش سالمندان سر زدیم ولی بعد از کمی صحبت با مددکاران بخش ،راهنمایی شدیم به بخشهای جوانان ، بخش ارغوان 1 که معلولین جسمی- حرکتی هستند و بخش یاس که از دوبخش نینا و آریا تشکیل شده ویژه بیماران ام اس البته ما فقط فرصت کردیم به یاس سر بزنیم و از بخش نینا که خانما بستری بودند دیدن کنیم من پرس و جو کردم دیدم یه کتابخانه کوچک در غذا خوری این بخش هست که کلا 20 جلد کتاب داره البته خیلی از کتاباش سر گرم کننده نبودند ولی جلب بود که مهر و مهتاب خانم حمزه لو بینشون بود . به ذهنم رسید که ماه آینده هر کدوم از خانما که مایل بودند با یک جلد کتاب در این دیدار شرکت کنند طبق حساب کتاب من اگر 50 نفر بشیم به تعداد 50 نفری که در این بخش بستری هستند کتابخانه خوبی میتونیم درست کنیم که برای هر نفر یک کتاب داشته باشه . دوست داشتین خبر بدید میاین یا نه ؟ http://www.forum.98ia.com/t466818-2.html#post4974935 | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | abdolghani, ashkannia, azam 24, fadai, hiva, hsdhsd, Niloufarjojo, pare, sanaz2000, sansan, sepideh1993, shadi.d.h, sinsor, آذردخت, خورشید خانم, سانجانا, شهرناز, مهرانگیز |
| | #42 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۸
نوشته ها: 967
(View Stats)
تشکرها: 174
تشکر شده 6,319 بار در 751 پست
حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز عشق کمک میکند که با دیگران یکی شوی.عشق حالت تلاقی و ادغام است.اگرتو شدیدا" به نفس چسبیده باشی٬آنگاه نفرت آسان و عشق مشکل ترین چیزها خواهد بود. ---------------------------------------- قسمت سی و هشتم دستش رو روي لبم گذاشت و گفت:حرف نباشه…حالا رضا نبود هر كس ديگه...من اصلا" به رضا كار ندارم...مسئله وضع تو بود كه كه اصلا" وضع مناسبي نبود تا با اون جلوي نامحرم بخواي بچرخي.قبول داري؟ الانم بلند شو اینجوری اشک نریز...غذا رو بكش كه از گرسنگی دارم ميميرم… بعد از ناهار امير يه ساعت خوابيد و وقتي بيدار شد منم نمازم رو خونده بودم و داشتم تلویزيون نگاه ميكردم.هر وقت از خواب ظهر بيدار ميشد چایی تنها چيزي بود كه حسابي سرحالش ميكرد بلند شدم و براش چايي ریختم از آشپزخونه که بيرون مي اومدم داشت نگام ميكرد وقتي رسيدم كنارش بلند شد و نشست پرسيد:تو نخوابيدي؟ گفتم:نه...داشتم تلوزيون نگاه ميكردم. كنارش نشستم و بقيه برنامه تلوزيون رو نگاه كردم در ضمنی كه چايي ميخورد گاه گاهي شوخي ميكرد تا اينكه بعد از مكثی گفت:افسانه؟ نگاهم رو از تلوزيون گرفتم و گفتم:بله؟ استكان چايي رو به طرفم گرفت و گفت:اولي توي شكمم گم شد!… خنديدم و استكان رو ازش گرفتم و رفتم به آشپزخونه وقتی دوباره چایی ریختم براش و به دستش دادم گفت:امروز كه رفتيم خريد،لباس كه خريدي ديگه نبايد لباس مشكي تن كني!… گفتم:ولي امير چهلم بابا تازه گذشته! گفت:چه ربطي داره؟! مگه تا حالا كسي با مشكي پوشيدن ديگران زنده شده يا اصلا" ً تسلي خاطريه اين مشكي پوشيدن كه بايد تا ماهها ادامه پيدا كنه؟! گفتم:.............. :نه…ولي… گفت:چايي رو كه خوردم حاضر شو بریم بيرون… بلند شدم و رفتم طبقه بالا و آماده شدم وقتي مي خواستم لباسم رو عوض كنم از بالا امير رو صدا كردم و گفتم:براي امشب چي بايد بپوشم؟! گفت:مگه چه خبره؟! گفتم:اِ…شام خونه مامانتيم دیگه. گفت:لازم نيس لباس عوض كني فقط مانتو شلوار بپوش،اونجا نمي ريم… از اتاق اومدم بیرون و از بالاي پله ها به امير گفتم:مگه ميشه؟!!! مامات دعوت كرده… امیر گفت:همينكه گفتم. و بعد در حاليكه لباس پوشيده بود،كاپشنشم به تن كرد و بدون هيچ حرف ديگه اي سوئيچ رو از روي ميز برداشت و گفت:بيرون منتظرتم… از تعجب دهنم باز مونده بود ولي صلاح رو در اين ديدم كه امير رو در تصميماتش آزاد بذارم و وقتي حرفي مي زنه زياد با اون بحث نكنم…به جرات مي تونم بگم از اتفاقي كه ظهر افتاد جدا" از جذبه اش ترسيده بودم!…اون روز دو دست لباس خريديم كه البته يكي به سليقه خودم بود يه دست كت و شلوار شتري رنگ به سلیقه خودم بود كه اميرم پسند كرد و ديگري رو امير انتخاب كرد که روي رنگش خيلي حساسيت به خرج داد و كلي خسته شدم تا رنگي رو كه دنبالش بود پيدا كرد،شديدا" اصرار داشت يه دست لباس سنگين و شيك مجلسي براي من بخره كه درست با رنگ چشمام همخوني داشته باشه...ديگه از پا درد داشتم ميمردم...خدا رو شكر بالاخره پيدا شد وقتي در اتاق پرو اون رو پوشيدم جدا" به سليقه امير احسنت گفتم...درب اتاق پرو رو باز كرد كه اون رو به تنم ببينه لبخندي از روي رضايت به لب داشت و معلوم بود از سليقه اي كه به خرج داده خيلي راضيه.دو دست كيف و كفش هم خريدیم و بعد رفتيم جلوی درب خونه مادرش ولي نذاشت من از ماشين پياده بشم خودش داخل رفت و به مادش گفت كه چون از قبل برنامه اي داشته امشب نميتونه به دعوت مامان جواب مثبت بده و بعد از اينكه برگشت داخل ماشين وقتي بهش گفتم كه اي كاش اجازه ميداد من از ماشين پياده بشم و برم داخل با مادرش سلام و احوالپرسي كنم با عصبانيت گفت:ببين افسانه دوست ندارم اين مسائل رو براي خودت تكليف بدوني هر وقت لازم باشه بايد كاري رو انجام داد،الان اصلا" نيازي به اومدنت به داخل خونه نبود...از اين به بعدم مطمئن باش من حرفي یا تصميمي نميگيرم كه به شخصيت تو در خونواده ام لطمه اي بخوره پس خيالت راحت باشه… من ديگه هيچی نگفتم،اون شب شام رو بيرون خورديم و بعد به خونه رفتيم.روزهاي آخر سال به سرعت برق سپري شد.ساعت سال تحويل تقريبا" ساعت چهار و سي و دو دقيقه و چند ثانيه بعد از ظهر بود.اون روز صبح خاله زهره با خونه ما تماس گرفت و خيلي اصرار داشت كه براي سال تحويل برم به منزلشون اما چون از تصميم امير خبر نداشتم هر كاری کرد و هر چه اصرار كرد نپذيرفتم؛به محض اينكه تلفن رو قطع كردم دوباره زنگ تلفن به صدا در اومد،امير پشت خط بود بعد از سلام و احوالپرسي گفت در پادگان خيلي كارها پيش اومده ممكنه براي سال تحويل لحظات پاياني بتونه خودش رو برسونه و چون پادگان به منزل مادرش نزديكه رضا رو به دنبال من میفرسته تا من به خونه اونها برم و اميرم به اونجا بياد.از قضيه اي كه هفته پيش به خاطر رضا بين من و امير پيش اومده بود اصلا" ديگه از رضا خوشم نمي اومد تا خواستم حرفي بزنم دوباره امير گفت:راستي چرا گوشي منزل اينقدر اشغال بود؟خيلي پشت خط بودم! گفتم:خاله زهره بود...اصرار داره كه براي سال تحويل بياد دنبالم و برم منزل اونها… راستي امير نميشه رضا دنبالم نياد و خودم آژانس بگيرم بيام اونجا!؟… امير لحظه اي مكث كرد و با صدایی جدی گفت:داري خودت رو لوس ميكني؟ ميگم رضا مياد دنبالت تو هم منتظر باش ديگه… گفتم:اَه...من اصلا" ميرم خونه خاله زهره… گفت:خيلي خوب،پس منتظر باش آژانس ميفرستم،بعضي اوقات خيلي كلافه ام ميكني!… خيلي عصباني شده بود و بعد خداحافظي گوشي رو قطع كرد.دوباره كه گوشي رو قطع كردم باز تلفن زنگ زد!!! ولي اين بار مامان بود...كلي پای تلفن گريه كرديم و حسابي حالم گرفته شد وقتي مكالمه ام با مامان تموم شد پريز تلفن رو كشيدم تا ديگه هيچ زنگي مزاحم نباشه…به ساعت ديواري نگاه كردم تقريبا" نزديک ظهر بود احتمال دادم كه هر لحظه ممكنه آژانس جلوی درب بياد آروم آروم شروع كردم به آماده شدن ولي تا ساعت 1هر چی منتظر شدم از آژانس خبري نشد!!! ساعت دو و سه هم گذشت ولي هيچ خبري نبود!!!! تا ساعت 4 ناهار نخورده نشسته بودم و منتظر! ساعت 4 ديگه زدم زير گريه،چرا امير با من اين كار رو كرد؟! من كه حرف بدي نزدم فقط گفته بودم رضا دنبالم نياد!…درحاليكه گريه ميكردم بلند شدم و رفتم طبقه بالا،لباسایی که به تن کرده بودم رو عوض كردم و دوباره لباس راحتی پوشیدم و اومدم پايين رو به روي تلویزيون نشستم و دیگه حسابی گريه ميكردم…خيلي دلم گرفته بود از تنهايي در اين لحظه داشتم دق ميكردم…دوباره به ياد بابا افتاده بودم و اينكه اگه زنده بود حداقل من الان در اين لحظه سال تحويل اينقدر تنها نبودم…ديگه به هق هق افتاده بودم كه تلویزيون پخش كرد:يا مقلب القلوب و الابصار…يا مدبر… خيلي گريه كردم اصلا" اين كار امير برام قابل توجيه نبود،اونقدر از دستش عصباني شده بودم كه احساس ميكردم در بدترين لحظه من رو زير پا له كرده،نميتونستم قبول كنم كه حرف من در رابطه با رضا من رو مستوجب اين تنبيه كرده باشه…بلند شدم يه ليوان آب با يه قرص مسكن خوردم و رفتم بالا.............پایان قسمت۳۸ منبع:وبلاگ shatrangeeshgh.blogfa.com ![]() | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | abdolghani, ashkannia, azam 24, hiva, hsdhsd, meno, Niloufarjojo, pare, sansan, sepideh1993, shadi.d.h, sinsor, آذردخت, خورشید خانم, سانجانا, شهرناز, مهرانگیز |
| | #43 (لینک مستقیم) |
| همراه نودهشتیا ![]() حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز [JUSTIFY]خدمت تمام دوستان سايت نود وهشتيا خصوصا"سماي عزيزم سلام متوجه شدم كه افرادي به غير از شما مبادرت به كپي كردن داستانهاي من و قرار دادن آنها در سايت ميكنن!!!!!!!!!!!!! واقعا نميدونم به اين دوستان چي بايد بگم؟!!!!!!! از ابتدا شما براي اين كار مبادرت كرديد و تقاضا و خواهش من اين است كه تا آخر هم شما قبول زحمت كنيد چون به قولي اينطوري نظم بهتر برقرار ميشود. از همه اينها گذشته دوستاني كه غير از شما اين كار را ميكنند اگر لحظه ايي فكر كنند متوجه اشتباه عمل خود ميشوند چرا كه وقتي من خودم عضو اين سايت هستم چه دليلي دارد كه آنها اين كار را ميكنند اگر لازم به كپي و ارسال باشد خودم هم ميتوانم اين عمل را انجام بدهم پس حتما قانون و نظمي برقرار است كه تا كنون فقط شما اجازه ي اين كار را داشته ايد... البته مطمئنا آن دوستان هم قصد لطف ومحبت داشته اند ولي بهتر همين است كه كار كپي داستانهاي من و انتقال آنها به سايت نود و هشتيا فقط و فقط توسط خود شما((sama33)) صورت بگيرد هميشه از زحمات شما سپاسگزارم خواهم بود...واميدوارم زين پس نظم سابق همچنان برقرار شود[/JUSTIFY] [JUSTIFY]از تمام دوستان وعلاقه مندان به داستانهايم نيز عاجزانه تقاضا دارم به خواهشم توجه نمايند. [/JUSTIFY] وبلاگ نويسنده عشق بدون توقع و نياز ؛ شالوده ي رهايي است من به این فاجعـــه عادت کردم ... که برم ، خسته بشــم ، برگردم ! پشت بی حوصلگی پنهون شم بشنوم ، چیزی نگم ، داغون شم ... ! |
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #44 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: ایران
نوشته ها: 4,735
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : دالان بهشت حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز هرگونه كپي برداري از اين داستان ممنوع و موجب پيگرد قانوني است . عشق یک آسمان باز است.عاشق بودن در پرواز بودن است.اما به طور قطع٬آسمان لایتناهی ترس می آفریند. ------------------------------------ قسمت سی و نهم ديگه به هق هق افتاده بودم كه تلوزيون پخش كرد:يا مقلب القلوب و الابصار…يا مدبر… خيلي گريه كردم اصلا" اين كار امير برام قابل توجيه نبود،اونقدر از دستش عصباني شده بودم كه احساس ميكردم در بدترين لحظه من رو زير پا له كرده،نميتونستم قبول كنم كه حرف من در رابطه با رضا من رو مستوجب اين تنبيه كرده باشه…بلند شدم يه ليوان آب با يه قرص مسكن خوردم و رفتم بالا.وقتي بيدار شدم ساعت۵:۳۰بود و هوا كم كم به غروب نزديك ميشد…شكوفه هاي بهاري تك و توك در حياط باز شده بودن.ديگه از اونهمه برف زمستوني چيزي در حياط باقي نمونده بود،احساس گرسنگی كردم و رفتم به آشپزخونه و كمي نون و كره و مربا خوردم مي دونستم كه اگه مامان بفهمه موقع سال تحويل چقدر تنها بودم و چقدر گريه كرده ام،از غصه دق ميكنه…همونطور كه روي صندلي نشسته بودم و آروم آروم لقمه درست ميكردم و ميخوردم توي خيالم تصور كردم بابا و مامانم در آشپزخونه هستند حتي پروانه و فرزانه هم بودن و برای لحظاتی بی نهایت خوشحال شده بودم ولی وقتي فهميدم تصوري بيش نبوده به اندازه يه دنيا غصه در دلم نشست و همونجا دوباره گريه كردم بيش از سه چهار لقمه نتونستم بخورم…هوا دیگه كاملا" تاريك شده بود و من همينطور در آشپزخونه نشسته بودم كه به آرومي درب هال باز شد و بعد صداي امير رو شنيدم كه گفت:افسانه جان…؟ از جايم بلند شدم اونقدر عصباني شده بودم كه اصلا" برام هيچ چيز مهم نبود! تنهايي در لحظه سال تحويل خيلي برام گرون تموم شده بود اونهم اولين سالي كه قاعدتا" بهترين چيز براي من مي تونست حضور امير باشه ولي اين اتفاق نيفتاده بود…از آشپزخونه اومدم بيرون و وارد هال شدم...متعجب و ناباورانه با صداي آرومي گفت:تو خونه بودی؟!! جوابش رو ندادم و برگشتم به سمت پله ها،دنبالم اومد و دستم رو گرفت با عصبانيت خيلي زياد مچ دستم رو از دستش بيرون كشيدم و فرياد زدم:ازت بدم مياد... از پله ها بالا رفتم همونطور كه دنبالم مي اومد گفت:ولي به خدا مقصر من نبودم… باز فرياد كشيدم:بسه حرفي نزن… دوباره دست من رو گرفت و گفت:اينجوري فرياد نكش… بذار توضيح بدم… وارد اتاقم شد خواستم درب رو ببندم مانع شد،دوباره داشتم گريه ميكردم…اصلا" دلم نمي خواست حرفي بزنه…به هر دليلي بود كارش براي من غير بخشش بود! اومد به طرفم خواست حرف بزنه با فشار دستم به سمت عقب هلش دادم و براي اينكه نمي خواستم اصلا" بهش نگاه بكنم دوباره از اتاق بيرون اومدم و به پايين رفتم! همونطور دنبالم مي اومد…ديگه عصباني شده بود ولي اصلا" برام مهم نبود دلخوري من خيلي بيشتر از اين حرفها بود…وسط پله ها بازوهاي من رو گرفت و با جدیت گفت:بسه… من رو اينطوري دنبال خودت نكشون…تو فكر كردي من ديوونه ام بخوام از قصد تو رو تنها بذارم؟ اشکهام سرازیر شده بودن٬گفتم:ولم كن … صداش آروم شد و گفت:اينجوري اشك نريز...بذار توضيح بدم. گفتم:بهت ميگم ولم كن اصلا" نميخوام توضيح بدي... رفتم كنار هال روي زمين نشستم و سرم رو روي زانوهام گذاشتم و همونطور كه گريه مي كردم،متوجه شدم روي يكي از راحتي ها نشست و بعد از چند لحظه سكوت گفت:من خودمم سال تحويل نرسيدم،ساعت پنج و نيم رسيدم خونه از مامان پرسيدم افسانه كجاس گفت كه تو اصلا" اونجا نرفتي! تلفن زدم همون موقع به آژانس كه ببينم چرا تو رو نياورده گفتن آدرسي كه من داده بودم رو راننده نتونسته پيدا كنه! بعد تلفن زدم اينجا ولي هر چي زنگ خورد گوشي رو برنداشتي يادم اومد كه گفتي خاله زهره گفته مياد دنبالت پيش خودم فكر كردم شاید اونجا باشي دوش گرفتم توي حموم دلم شك كرد نكنه اشتباه ميكنم وقتي از حموم اومدم بيرون شماره ي خاله زهره رو نداشتم به مهناز زنگ زدم...تا اون به خونه ي خاله زهره زنگ بزنه و بعد تا به من اطلاع داد كه تو اونجام نيستي تقريبا" بيست دقيقه طول كشيد وقتي فهميدم اونجا هم نيستي بلافاصله راه افتادم اومدم و الانم كه اينجام…. سرم رو بلند كردم و همينطور كه گريه ام ادامه داشت گفتم:همين…؟ فقط همين…؟ از جاش بلند شد و اومد كنارم روي زمين نشست و گفت:فقط همين!….خوب حالا خانم خوشگل كه اينجوري مثل دخترهاي كوچولو روي زمين نشستي و داري گريه مي كني،چرا جواب تلفن رو نمي دادي تا لااقل من زودتر بيام؟!!…. و بعد برگشت به تلفن نگاه كرد من هم همينطور يكدفعه چشمم به دو شاخه تلفن افتاد كه روي زمين بود و تازه يادم افتاد كه خودم اون رو بعد از مکالمه ی آخرم از پريز كشيدم...امير هم دو شاخه رو ديد…دوباره به من نگاه كرد و خنديد و سر من رو توي بغلش گرفت و همونطور كه مي خنديد گفت:از دست تو !!! هر كاري كردم نتونستم از دستش فرار كنم...و بعد از جيبش يه جعبه طلا بيرون آورد و گفت:خانم قهرقهرو اينم عيدي شما… حالا ديگه متوجه شده بودم كه تا حدود زيادي مقصر خودم بودم اما هنوز ته دلم از امير دلخور بود با دستم،دستش رو پس زدم و گفتم:من از تو عيدي نخواستم فقط دلم نمي خواس موقع سال تحويل تنها باشم…. از جاش بلند شد و كادوييش رو روي ميز گذاشت و گفت:افسانه من خودمم سال تحويل خونه نبودم…بس كن ديگه...من از كش دادن موضوع بيزارم…اصلا" چرا با من مخالفت كردي وقتي گفتم رضا دنبالت مياد؟!! همونطور كه نشسته بود نگاش كردم و گفتم:ترسيدم بازم به خاطر رضا از من ايراد بگيري و… يكدفعه به سمت من برگشت و در حالیکه سر جاش ايستاده بود با عصبانيت تمام فقط براي چند لحظه خيره خيره نگاهم كرد…رفت روي يكي از راحتي ها نشست و اصلا" حرفي نزد! بعد از تقريبا" ده دقيقه كه از جام بلند شدم نگاهي پر از دلخوري به من كرد و گفت:لباست رو عوض كن،شام ميريم خونه ي ما… تا اومدم حرفي بزنم از جاش بلند شد و با صدايي خیلی جدي گفت:افسانه تمومش كن … من خودم به اندازه كافي اعصابم خورد شده… جعبه ي طلایی رو كه روي ميز گذاشته بود برداشت و به سمت من اومد و در حاليكه لبخند مهربوني مثل هميشه دوباره روي صورتش بود دستم رو گرفت و اون رو توي دستم گذاشت،ديگه جايي براي ادامه بحث و دلخوري نبود و...منم سال نو رو بهش تبريك گفتم...........پایان قسمت۳۹ منبع:وبلاگ shatrangeeshgh.blogfa.com | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | abdolghani, ashkannia, azam 24, gheisareh, hiva, hsdhsd, meno, Niloufarjojo, pare, sansan, sepideh1993, shadi.d.h, sinsor, tghyasfr, آذردخت, خورشید خانم, سانجانا, شهرناز |
| | #45 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: ایران
نوشته ها: 4,735
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : دالان بهشت حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز هرگونه كپي برداري از اين داستان ممنوع و موجب پيگرد قانوني است . به یاد مانده 40 عشق و مرگ عمیقا" به هم مربوطند٬هر که مرگ را نشناسد٬هرگز نمیتواند عشق را بشناسد٬و آن که عشق را تجربه کرده باشد مرگ را نمیشناسد. --------------------------------------------------- دوباره جعبه اي رو كه روي ميز گذاشته بود برداشت و به سمت من آمد و در حاليكه لبخند مهربوني مثل هميشه روي صورتش بود دستم رو گرفت و اون رو توي دستم گذاشت،ديگه جايي براي ادامه بحث و دلخوري نبود و منم سال نو رو بهش تبريك گفتم..........بعد از گذشت تقريبا" نيم ساعت آماده شدم تا با امير بيرون بریم كه صداي زنگ تلفن به صدا در اومد،امير چند دقيقه اي بود كه دو شاخه تلفن رو به پريز زده بود وقتي گوشي رو برداشت از طرز صحبت كردنش فهميدم مامان دوباره پشت خطه،وقتي من گوشی رو گرفتم مامان بعد از تبريك سال جديد كمي عصبي بود،چون خيلي تلفن زده بوده و من به دلیل اینکه تلفن رو از پريز كشيده بودم تقصير كار بودم.اما به مامان اين رو نگفتم و وقتي علت اينكه چرا گوشي رو برنمي داشتم ازم پرسيد مجبور شدم به دروغ بگم با امير بيرون توی حیاط بودم...در اين موقع امير به سمت من برگشت و با اخم ساختگي با اشاره به من گفت:دروغگو… با دست بهش التماس كردم كه من رو لو نده اونم خنديد و سري تكون داد و با اشاره به من فهموند كه بيرون در ماشين منتظرمه.پاي تلفن مامان بعد از كلي جیغ و فرياد كردن كه چرا گوشي رو برنمي داشتي و چيه و چيه…گفت كه قبل از اين كه بره،عيدي امير رو خريده و در كمد اتاق خواب خودشون داخل جيب يكي از لباسها گذاشته و به من گفت كه اون رو به امير بدم.بعد از خداحافظي به طبقه ي بالا رفتم و داخل جيب لباسهاي كمد مامان رو گشتم خيلي زود جعبه ي مورد نظر رو پيدا كردم وقتي درش رو باز كردم مثل هميشه به سليقه مامان آفرين گفتم.يه زنجيز طلا به همراه يه شمایل خيلي زيبا حضرت علي داخل اون بود.اون رو برداشتم و داخل كيفم گذاشتم و رفتم.بيرون حياط امير داخل ماشين منتظرم بود وقت نشستم قبل از اينكه راه بيفتیم عيديش رو از كیفم درآوردم و دادم بهش.با تعجب به جعبه اي كه حالا در دستش بود نگاه كرد و گفت:اين ديگه چیه؟! گفتم:عيدي مامانه به تو… لبخندي زد و گفت:مامان؟! گفتم:آره قبل از اينكه بره اين رو خريده بوده… درش رو باز كرد و زنجير و شمايل رو خارج كرد خيلي خوشش اومد و كلي تشكر كرد و بلافاصله اون رو گردنش انداخت.خيلي به گردنش مي اومد،خودم از ديدن زنجير روي گردنش و شمايل حضرت علي كه حالا روي قسمت باز يقه ي پيراهن حسابي جلب توجه ميكرد لذت بردم.تقريبا" يك ساعت طول كشيد تا به خونه مادر امير رسيدم.وقتي وارد شديم رضا ساكش رو بسته و عازم مسافرت بود بعد از گفتن تبريك سال نو به همديگه امير خيلي سفارشها به اون كرد جهت رانندگي در جاده چالوس كه مراقب خودش باشه و…وقتي رضا رفت احسا س آرامش كردم حالا ديگه مجبور نبودم به خاطر رضايت امير چادر روي سرم باشه.شام مادر امير خورشت مرغ و آلو درست كرده بود كه خيلي خوش مزه بود از اونجايي كه ناهارم نخورده بودم حسابي با اشتها غذا خوردم.شب موقع ديدن يه برنامه جالب تلوزيوني بود که زنگ خونه شون به صدا در اومد بعد از اينكه درب رو باز كردن فهميدم مهناز و مادر و پدرشن كه خيلي خوشحال شدم تا دير وقت اونجا موندن و كلي گفت و شنود داشتیم كه همراه با خنده بود وقتي خداحافظي كردن و رفتن ساعت يك و نيم شب بود فكر ميكردم شب به خونه خودمون برميگرديم ولي با كمال تعجب ديدم امير به حياط رفته تا ماشين رو قفل كنه با خودم گفتم شايد اشتباه ميكنم وقتي به آشپزخونه رفتم تا پيش دستي ها رو از دست مادر امير بگيرم و اونها رو بشورم مادر امير لبخندي زد و گفت:هزارماشالله هر بار كه بيشتر نگات ميكنم بيشتر به قشنگيات پي مبرم انشالله كه به پاي هم پير بشيد خيلي برازنده ي همديگه هستين… اون وقت از آشپزخونه بيرون رفت و من مشغول شستن ظرفها شدم و نفهميدم مادر امير مشغول چه كاري بود ولي بعد از چند دقيقه كه امير به داخل خونه اومد وقتي به اتاق خواب خودش رفت تا كاپشنش رو اونجا بذاره،فقط فهميدم كه تا حدودي با مادرش بحث ميكنه و گفتن اين مطلب كه:اين چه كاريه؟ بحثشون شروع شد.ظرفها رو كه شستم از آشپزخونه بيرون اومدم،داخل اتاق نرفتم چون احساس كردم مادر و پسرن و هر چیه مربوط به خودشونه و من نباشم بینشون بهتره...همونجا در هال نشستم و به پشتي تكيه دادم،پيش خودم ميگفتم:خدا كنه زودتر حرفشون تموم بشه و امير و من به خونه برگرديم...بعد از چند لحظه مادر امير از اتاق بيرون اومد وقتي درب باز شد با كمال تعجب رختخواب تميز و پهن شده اي رو با دو بالشت كنار هم در اتاق امير به چشمم خورد!! مادر امير كه خيلي بر افروخته بود از اتاق بيرون اومد بدون اينكه به من نگاه كنه همونطور دنبال حرفش رو گرفت و گفت:چه چيزايي!!!؟ به حق حرفهاي نشنيده...ميخواي منم باور كنم؟!!!!...آره جون خودت الان دو هفته اس كه تو خونه ي اينا صبح رو شب ميكني شب رو صبح اون وقت به من ايراد ميگيري چرا اينجور رخت خوابتون رو پهن كردم؟!!!! مگه ميشه زن و شوهر عقدي و رسمي باشيد و در يه خونه تنها مونده باشيد،اونم اينهمه مدت...بعد تو بگي كه هر شب جدا از هم خوابيديم...چه حرفها!!!! براي من از اين اداها در نيار امیر…دختره صورتش داد ميزنه،آب زير پوستش دويده…اون وقت تو ميگي… داشتم از خجالت آب مي شدم…امير راست گفته بود تا اين لحظه حتي كوچكترين مساله اي بين من و امير نبود و ما هر شب در خونه با هم مي خوابيديم ولي كاملا" پاك و جدا از هم.من حتي از تصور اين مساله هم خجالت ميكشيدم چه برسه به تحمل شنيدن حرفهاي اينگونه ی مادر امير!…از جام بلند شدم در همين موقع امير از اتاق بيرون اومد به من اشاره كرد كه به داخل اتاقش برم ولي صورتش خيلي عصبي بود….........پایان قسمت۴۰ منبع:وبلاگ shatrangeeshgh.blogfa.com | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #46 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: ایران
نوشته ها: 4,735
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : دالان بهشت حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز به یاد مانده 41 در عشق باید منیت و نفس را فدا کنید٬فقط آنهایی که آماده اند هیچ کس شوند٬قادر به عشق ورزی هستند٬تنها آنهایی که آماده اند هیچ چیز شوند٬کاملا" تهی از خودشان قادر به دریافت هدیه ی عشق هستند. ------------------------------------- من حتي از تصور اين مساله هم خجالت ميكشيدم چه برسه به تحمل شنيدن حرفهاي اينگونه مادر امير!…از جام بلند شدم و در همين موقع امير از اتاق بيرون اومد به من اشاره كرد كه به داخل اتاقش برم ولي صورتش خيلي عصبي بود…به شدت صورتم داغ شده بود و سرخي گونه هام رو به وضوح ميديدم…خدايا اين ديگه چه مصيبتيه؟ امير از كنار من كه رد میشد به آرومي گفت:برو تو اتاق من با مامان کار دارم... و بعد به دنبال مادرش وارد آشپزخونه شد و درب آشپزخونه رو بست.نگاهي به دور و برم كردم احساس مي كردم در و ديوار و پنجره اون خونه توي سرم ميخوره،درست بود كه امير شوهر قانوني من بود ولي تا حالا اصلا" عملی از اون سر نزده بود كه من حتي يه در صدم به اين قضاياي معمول بين زن و شوهرها فكر كنم...صداي حرف و بحث مادرش و امير از آشپزخونه به گوش ميرسيد ولي نميتونستم تشخيص بدم چی ميگن اما امير عصبي شده بود…به آرومي وارد اتاق امير شدم و درب رو بستم،از تعجب خشكم زده بود يعني بايد به اين صورت مي خوابيدم…چقدر احساس دلتنگي و تنهايي مي كردم چرا بايد وضع من به اين صورت در مي اومد مادرامير هر چی كه مي خواست با صداي بلند به من بگه اونم حرفهايي كه اصلا" صلاح نبود از دهن خارج بشه چه برسه به اينكه من تحمل كنم و اونها رو به جون بخرم و سكوت كنم.روي رختخواب نشستم هنوز صداي بحث امير و مادرش مي اومد…سرم رو روي بالشت گذاشتم و با صدایی آروم به حال زار خودم گريه كردم...نفهميدم كي خوابم برد ولي وقتي احساس كردم كسي رووم پتويي كشيد با وحشت از جا پريدم.امير بود آروم من رو گرفت و گفت نترس،بخواب،راحت باش! اون شب بدترين شب زندگيم بود چون تا صبح بيدار بودم و ميدونستم اميرم نخوابيده صبح كه براي نماز بلند شد منم از جام پريدم برگشت و به من نگاه كرد و گفت:ميدونم تا صبح نتونستی بخوابی! بعد از نماز ميبرمت خونه… وقتي از اتاق رفتيم بيرون مادر امير رفته بود مسجد و اينطور كه امير ميگفت تموم نمازهاش رو در مسجد محل ميخونه.بعد از اينكه نمازمون رو خونديم،امير فقط نوشته اي براي مادرش گذاشت و از طرف منم خداحافظي كرد.خيابونها چون خلوت بودن خيلي سريع رسيديم،من از ماشين پياده شدم.امير درب حياط رو باز كرد و بعد درب هال.خيلي قيافه اش خسته و بي خواب و ناراحت بود وقتي وارد هال شدم گفت:براي رفتار ديشب مامان متاسفم! حالا برو بالا راحت بخواب من داره ديرم ميشه بايد سريع برم پادگان…راستي تلفن رو از پريز دوباره قطع نكني! برگشتم و با لبخند نگاش كردم و بعد خداحافظي كرديم…وقتي رفت به طبقه بالا رفتم و مثل مرده ها افتادم و خيلي سريع خوابم برد. دو ماه نبودن مامان خيلي سخت بود اما براي من اين وضعيت لازم بود ميشد گفت از خيلي وابستگي ها رها شده بودم و به خيلي از كارها كه قبلا" برام غير ممكن بود حالا كاملا" تسلط پيدا كرده بودم...مهمترين مسئله اين بود كه با آشنايي بيشتر به اخلاق امير دلبستگيم به اون صد چندان شده بود...تعطيلات نوروز هفته اولش همه اش بايد به پادگان ميرفت ولي هفته دوم مرخصي داشت و با هم يه مسافرت سه روزه به شمال رفتيم كه خيلي در روحيه من اثر مثبت گذاشته بود...ديگه حالا بعد از دو ماه اونقدر به امير وابسته شده بودم كه احساس ميكردم تموم وجودم...ذره ذره اون وابسته به امير است و اصلا" بدون نگاههاي پر محبتش و صداي گرمش خوابم نميبرد...وقتي مامان برگشت از اينكه من اينقدر تغيير روحيه داده بودم خيلي خوشحال بود و همه رو مديون لطف و محبت امير ميدونست.در طول زماني كه مامان نبود امير با انتخاب و سليقه من حتي سرويس اتاق خواب رو هم خريد و خيلي چيزهاي ديگه،خونه مشترك من و امير كاملا" آماده و حاضر بود و از اين انتخاب بابا كه امير همسرم بشه هميشه به خودم مي باليدم و از ته دل عاشقانه براي بابام بوسه مي فرستادم،مثل اين بود كه بابا از همون لحظات اوج خوشبختي من رو در كنار امير ديده بود…وقتي مامان اومد خيلي خوشحال شده بودم با اينكه كم كم امتحانات شفاهيم داشت شروع ميشد و حسابی سرم شلوغ بود اما هر لحظه فقط شادي بود و نشاط.امیر خيلي تست برام خريده بود و بيشتر مواقع رو به تست زدن ميگذروندم،امتحان كنكور زودتر از امتحانات كتبي شروع شد وقتي از سر جلسه كنكور بيرون اومدم رضا رو هم همون حوالي ديدم و فهميدم كه اونم امسال در كنكور شركت كرده.امير از وضعيت سوالها پرسيد رضايت داشتم و خيلي اميدوار كه حتما" قبول ميشم.امير همون ابتدا گفت كه اگه شهرستان قبول بشم محاله اجازه بده كه برم و من به اون اطمينان دادم كه اگه شهرستان قبول شدم خودمم نخواهم رفت.امتحان آخر سال هم تموم شد و با معدل بسيار بالايي قبول شدم كه طبق معمول با هديه اي ارزنده از طرف امير خوشحاليم دو برابر شد.با توافق بزرگترها قرار شد كه اواخر شهريور مراسم عروسي ما برگزار بشه و ديگه به سر زندگي خودمون بريم.خوشبختانه از وقتي امير كار خودش رو درست كرده بود و به تهران منتقل شده بود از ماموريتهاي جنگي راحت و خيلي آرامش اعصاب پيدا كرده بودم. مرداد ماه مهناز به آلمان رفت...رفتن اون برام خيلي سخت بود چون واقعا" بهش علاقه پيدا كرده بودم به خصوص كه بعد از فوت بابا هر وقت احساس دلتنگي داشتم و امير نبود...مثل فرشته نجات مي اومد و با هزاز كلك من رو از درياي غم و غصه نجات ميداد...ولي به هر حال حالا داشت مي رفت سر زندگي خودش و رفتن اون سخت بود...اما چون ماه بعدي درگير تداركات عروسي خودم شدم خيلي زود فقدانش به آرامش رسيد.مادر امير يه جورايي در بيشتر موارد سر ناسازگاري ميذاشت و هر بار قضيه با درايت امير و سكوت و گذشت من يا مامان قضيه ختم به خير ميشد ولي كلا" بهانه جو بود...براي هر چيزي سر و صدا راه مينداخت تا جاييكه كار به اونجا كشيد كه امير اصلا" اجازه نداد براي خريد عروسيمون كسي همراه ما بياد و هر قدرم كه من التماس كردم كه دست از لجاجت برداره زير بار نرفت و خريد عروسي رو خودمون دوتايي انجام داديم و چون قاعدتا" هر دو بي تجربه بوديم در اين مسله،برای خريد كامل عروسيمون نزديك به يه هفته وقت صرف شد ولي الحق كه در پايان امير در همه چيز سنگ تموم گذاشته بود و حسابي باعث سرافرازي من و مامان در فاميل شده بود ولي مادرش از هر لحاظ دلخور بود...اما من به دستور امير فقط بايد سكوت ميكردم و به قول امیر به اين مسائل حاشيه اي اصلا" توجهي نشون نميدادم.يكي از مسائلي كه خيلي مادر امير رو ناراحت كرد خريد طلا بود و وقتي با همون حالتهاي خاص خودش در حاليكه تمام نفرتش رو متوجه من ميكرد گفت:اووووه…چه خبره...مگه دختر شازده رو گرفتي كه اينطوري خرج ميكني؟!… اميرخنديد و گفت:افسانه براي من از دختر شازده خیلی بالاتره...از همه اينا گذشته،مامان،اين همون چيزيه كه خودت به من ياد دادي...مگه نگفتي طلا تنها سرمايه مادی و به در بخور يه زنه...خوب منم دلم ميخواد افسانه از سرمايه هيچ وقت كم نياره!… در اين موقع مادرش پشت چشمي نازك كرد و به آشپزخونه رفت......پایان قسمت۴۱ منبع:وبلاگ shatrangeeshgh.blogfa.com | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #47 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: ایران
نوشته ها: 4,735
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : دالان بهشت حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز به یاد مانده 42 عشق نباید مخاطب داشته باشد.عشقی که سوی دیگری جهت٬یافته است٬عشق حقیقی نیست.معشوق بودن را بیاموز! بنابراین مساله این نیست که مخاطب عشق تو کیست٬مساله تنها این است که دیگران عشق را در تو بیابند. ------------------------------------------ يكي از مسائلي كه خيلي مادر امير رو ناراحت كرد خريد طلا بود و وقتي با همون حالتهاي خاص خودش در حاليكه تمام نفرتش رو متوجه من ميكرد گفت:اوه…چه خبره مگه دختر شازده رو گرفتي كه اينطوري خرج ميكني؟!… امير خنديد و گفت:افسانه براي من از دختر شازده خیلی بالاتره...از همه اينها گذشته،مامان،اين همون چيزيه كه خودت به من ياد دادي...مگه نگفتي طلا تنها سرمايه مادی يه زنه که به دردش میخوره...خوب منم دلم ميخواد افسانه از سرمايه هيچ وقت كم نياره!… در اين موقع مادرش پشت چشمي نازك كرد و به آشپزخونه رفت.امير به حياط رفت تا سري به شوفاژخونه زير زمين بزنه و من از جام بلند شدم تا به بهونه اينكه برم بالا و آخرين كسري های خونه رو يادداشت كنم،مادرش دوباره از آشپزخونه بيرون اومد و با حالت طعنه آميزي گفت:به رضا ميگم زن بگير،ميگه اگه ميتونيد مثل افسانه برام پيدا كنيد حاضرم،بهش ميخوام بگم اگه زن آينده اونم بخواد مثل تو اينقدر خرج بذاره روي دست رضا،صد سال نميخوام پا به بخت رضا بذاره!… هاج و واج به مادر امير نگاه ميكردم و اصلا" قدرت جواب دادن نداشتم.ادامه داد:هر چی ميگم اينهمه دختر خوب توي دنياس٬ميگه فقط چيزي مثل افسانه…نميدونم جادوت چيه ولي هر چی هس كه حتما" صد برابرش رو روي امير اثر گذاشتي كه اينطوري برات خراجي ميكنه. باز م سكوت كرده بودم ولي احساس سر درد شديدي داشتم،خدا خدا ميكردم امير هر چه زودتر داخل بياد و بگه بريم ولي اونم حسابي در زيرزمين موندگار شده بود…در همين موقع رضا از اتاق خوابش خارج شد من كه حسابی يكه خورده بودم و اصلا" توقع حضور اون رو در خونه نداشتم سريع روسريم رو كه هنوز در نياورده بودم روي سرم مرتب كردم.در حاليكه لبخندی توي صورتش بود اومد و در هال نشست و گفت:دروغ ميگم زن داداش...!؟ دختر خوشگل يعني شما…اينطور نيس؟! اي كاش منم شانس مثل امير داشتم...نميدونم چرا از اون روزاي باروني نصيب من نميشه!!! حالا ديگه سر درد داشت بيچاره ام ميكرد.اصلا" حرف نمي زدم و فقط دستام رو به هم فشار ميدادم در اين موقع امير داخل شد و رضا به جهت احترام از جاش بلند شد ولي با اشاره ي دست امير دوباره سر جاش نشست.با اشاره امير سريع از جام بلند شدم سنگيني نگاه رضا و مادرش رو رووم حس ميكردم در اين موقع امير رو كرد به مادرش و گفت كه شب عروسي هم قراره در سالن زن و مرد جدا از همديگه باشند.صداي رضا بلند شد:اَه…اين چه مسخره بازيه؟!… يه شب كه هزار شب نميشه…ما رو بگو كه چقدر دلمون رو خوش كرده بوديم؟… امير برگشت و نگاه معني داري به رضا كرد و گفت:به چي؟…چشم چروني روي دختراي مردم؟ رضا خنديد و گفت:يه چيزهايي تو اين مايه ها… امير ديگه حرفي نزد ولي معلوم بود به خاطر بود من سكوت رو به هر چيزي ترجيح داده،خلاصه خداحافظي كرديم و به خونه خودمون رفتيم مامان طفلك شام درست كرده و منتظر ما نشسته بود.چون دير رسيديم امير كلي عذرخواهي كرد.بعد از شام مامان آخرين خريدم رو كه شامل طلا و لباس عروسي بود رو ديد و وقتي خواست لباس رو بپوشم اميرم از اين پیشنهاد خيلي استقبال كرد،چون لباس سليقه خودش بود و مي خواست مامان بيشتر اون رو تحسين كنه.با هزار بدبختي به طبقه بالا رفتم و با هزار زحمت اون رو پوشيدم.خيلي لباس شيكي بود تنگ تنگ،يقه و آستين نداشت و در قسمت بالا تقريبا" بازو بالای سینه ها عریان بود،از بالا تا پايين سنگ دوزي شده بود تا زير زانو تنگ تنگ و از زانو به پايين كلوش خيلي زيبايي داشت كه دنباله پشت آن تا عرض يك متر روي زمين پهن بود،دو دستكش ساتن هم داشت كه بلندي آنها تا زير آرنجم بود،تاج هم تمام سنگ بود ولي خيلي ظريف و زيبا بعلاوه يك شنل خيلي ظريف كه مخصوص پوشاندن روي شونه هايم بود.وقتي همه رو پوشيدم و از پله ها پايين مي اومدم امير با ديدن من رنگش پريد و مامان فقط خيره خيره نگاه ميكرد،خنده ام گرفت هر دو حسابي مات من شده بودن.وقتي به پله ي آخر پام رو گذاشتم مامان سريع رفت به آشپزخونه و شروع كرد به اسپند دود كردن.امير كه ایستاده بود و تقريبا" ده بار من رو برانداز كرده بود گفت:واي چقدر قشنگ شدی ولي حيف… گفتم:چي؟ گفت:خيلي مدل لختيه و تموم هيكلت رو به نمايش گذاشته!… اخمام رو در هم كردم.گفتم:خوب من كه توي مغازه صد دفعه به تو گفتم يكي ديگرو انتخاب كنيم. مامان در حاليكه دود اسپند رو دور سر من ميچرخوند و بعد به سمت امير رفته بود گفت:مشكلي نيس...مگه نگفتي توی باشگاه زن و مرد جدا ميشينن و اصلا" جاشون با هم فرق داره…با اين حساب افسانه بين زناس و اينم مشكلي نيس… اميرگفت:ولي اگه نامحرمي وارد قسمت زنها بشه چي؟… مامان گفت:نترس هيچ مردي جرات اينكار رو نداره،الحمدلله اين روزها همه اهل حجابن و به محض اينكه مرد نامحرم بخواد وارد بشه جيغ و داد همه در مياد… بعد مامان در حاليكه دوباره به من و لباس نگاه ميكرد خنديد و گفت:ولي اميرجان واقعا" خوش سليقه ایی… بالاخره رو ز عروسي رسيد خوشبختانه براي جشن پروانه هم اومده بود و شادي من جند برابر شده بود،جدا" كه با شكوه ترين شب عمرم بود از هر نظر كه فكرش رو ميكردم ميديدم امير سنگ تموم گذاشته در بهترين سالن؛بهترين پذيرايي...جشن بر پا شد تموم مهمونها از اينكه در جشن شركت كرده بودن خوشحال بودن بيشتر همسران دوستان امير از اينكه با من آشنا ميشدن اظهار خوشحالی ميكردن و دائم به سليقه ي امير آفرين ميگفتن.سالن تا ساعت 2 نيمه شب خالي نشد و از اونجا كه زن و مرد جدا بود قسمت خانم ها حسابي شلوغ بود و بزم و رقص و پايكوبي به راه …ديگه از خستگي داشتم ميمردم و حسابي كلافه بودم.امير چند بار با اطلاع قبلي وارد قسمت زنونه شد.تمام نگاهش به من آكنده از عشق و تحسين بود ولي دائم نگران و كلافه بود كه نكنه جوونها يا مرد نامحرمي به سالن زنونه بياد.مادرشم در اين بين خيلي رفتار متظاهرانه ميكرد و دائم روي سر ما پول ميريخت و كل ميكشيد و با حالتي تصنعي دائم من رو به دنبال خودش به هر جا ميكشوند تا به فاميلش نشون بده… يه كار عجيب ! چون به هر حال من اگه هر جاي سالن هم كه بودم بالاخره هر ناواردي ميتونست تشخيص بده عروس كيه! اون شب مادر امير حسابي خسته ام كرده بود و دائم با اشارات مامان سعي ميكردم خستگی خودم رو پنهان كنم و به مادر امير اعتراض نكنم بالاخره ساعت ۲:۳۰ نيمه شب سالن كم كم خالي شد،مامانم با كلي اشك چادر زيبايي كه امير خريده بود روي سرم انداخت و طبق مراسم خاص و زيبايي من را از زير قرآن رد كرد و من به همراه امير سوار ماشين شديم،جلوی درب خانه امير٬گوسفندي را قرباني كردند.امیر خيلي اصرار داشت كه حتما" پايم را از توي خون بگذرونم و در اين بين نگاههاي رضا بيش از هر چيزي آزارم ميداد و بيشتر سعي داشتم اصلا" به اطرافم نگاه نكنم طبق خواسته ي امير پام رو در خون گذاشتم و بعد عموي امير و عمو مرتضي،من و امير رو دست به دست دادن و به طبقه بالا رفتيم. سه ماهي از زندگي مشتركمون گذشت.......پایان قسمت۴۲ منبع:وبلاگ shatrangeeshgh.blogfa.com | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #48 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: ایران
نوشته ها: 4,735
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : دالان بهشت حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز به یاد مانده 43 عشق یک پیوند است.عاشق و معشوق هر دو تلاش میکنند خود باقی بمانند٬در پیوند و در عین حال مستقل٬چنین است که مبارزه آغاز میشود. ------------------------------------------- عموي امير و عمومرتضي،من و امير رو دست به دست دادن و به طبقه بالا رفتيم. ****************** ********* سه ماهي از زندگي مشتركمون گذشت و هر روز احساس بهتري نسبت به ديروزش داشتم و وجود امير برام بزرگترين نعمت بود،دنیایی از مهربوني در وجودش بود البته در كنار تموم خوبيهاش تنها يه چيز در وجودش كمي من رو آزار ميداد و اون تعصبش كه خيلي بيش از حد بود روي من و معمولا" بيش از توانم بايد مراقب بودم تا خلاف ميل امير كاري نكنم.البته هفته هاي اول خيلي سخت بود ولي از اواسط ماه دوم به خيلي از مسائل اخلاقيش آشناتر شده بودم و با توجه به صداقتي كه داشت خيلي سريع همه چيز برام روشن مي شد و با توجه به 14 سال اختلاف سني كه با من داشت مطالب رو خيلي پخته و صحيح برام توضيح ميداد و منم كه ديگه عاشقش شده بودم با دل و جون خواسته هاش رو جامه عمل مي پوشوندم.مادرشم كم و بيش دست از اون همه ساز مخالف برداشته بود و پذيرفته بود كه امير غير از مادرش به شخص ديگه اي هم كه من بودم تعلق داشت! يكي از مسا ئلي كه امير براش مهم بود اين بود كه وقتي رضا در خونه بود حق رفتن به پايين رو نداشتم حتي با چادر! نميدونم روي چه حسابي ولي كلا" اگه قرار بود حتي شام به پايين بريم بايد اونقدر صبر ميكردم تا امير مي اومد و با هم پايين میرفتيم و هر وقت كه علتش رو مي پرسيدم با دنيايي از مهربوني مي گفت كه رضا جوونه و سركش و تا وقتي در تجرد به سر مي بره نبايد عملی انجام داد که منجر به تقصير از سوي اون بشه!… هوا كم كم بوي پاييزي خودش رو هم از دست ميداد و به رنگ زمستون در مي اومد٬زمستون اون سال خيلي پرتنش بود،عراق به اكثر شهرهاي مرزي حملات هوايي انجام ميداد و فقط خدا خبر داشت كه سر نماز چقدر نذر و نياز مي كردم كه امير به ماموريت نره گرچه مطمئن بودم بالاخره بايد همين روزها اون رو هم احضار كنن چون به هر حال خلبان جنگنده نيروي هوايي بود…اواسط دي ماه بود،صبح زود امير براي نماز بيدار شد و طبق معمول چون فكر ميكرد من هنوز خوابم اونقدر آهسته از تخت بلند ميشد كه من تعجب ميكردم چطور با اون هيكل درشت و ورزیده اش اونقدر آروم حركت ميكرد تا مبدا من بيدار بشم،احساس سرماي شديدي كردم و زير پتو خودم رو جمع كردم روي صورتم خم شد و وقتي ديد بيدارم،خنديد و گفت:تو كه بيداري؟! گفتم:آره…خيلي سرده…چرا…؟! از جاش بلند شد و بلافاصله از داخل كمد ديواري يه پتوي ديگه بيرون كشيد و اون رو روي من انداخت و بعد پرده اتاق خواب رو كناري زد و گفت:افسانه،اگه بدوني چه برفي اومده؟!… با تعجب گفتم:شوخي نكن…ديشب كه خبري نبود. گفت:به جون افسانه به اندازه نيم متر برف نشسته...هنوزم ريز ريز داره مي باره! از جام بلند شدم و رفتم كنارش و از پنجره بيرون رو نگاه كردم٬راست ميگفت واقعا" برف باريده بود اونهم يك عالمه!…دوباره من رو زير پتو فرستاد و گفت:ممكنه سرما بخوري،بخواب،من نماز ميخونم و ميرم پادگان٬قبل از رفتن يكسري هم به شوفاژخونه مي زنم درجه رو بالا ميبرم… همونطور كه زير پتو رفته بودم و پتو رو تا گردنم كشيده بودم گفتم:بيچاره مامانت امشب ميخواس بره جمكران… امير گفت:خوب مگه حالا چي شده؟ گفتم:با اين همه برف كه نميتونه بره !… خنديد و گفت:اون اگه سنگم از آسمون بباره وقتي نذز داشته باشه ميره٬اينكه فقط برفه؟! گفتم:راستي امشب رضا شام مياد بالا يه كمي ميوه بخر… خميازه اي كشيدم و بعد امير با من صورتم رو بوسید و خداحافظي كرد البته تا وقتي از درب هال بيرون نرفته بود بيدار بودم از صداي آروم و زمزمه وار نمازخوندنش خيلي لذت ميبردم…وقتي رفت نفهميدم كي ولي خيلي زود خوابم برد.صبح با صداي زنگ تلفن بيدار شدم گوشي تلفن كه كنار تخت بود برداشتم و با صداي خواب آلود جواب دادم.مامان پشت خط بود صداش از شادي ميلرزيد و بهم گفت پروانه ديشب اومده و از من و امير هم ميخواست كه شام اونجا بريم.با كلي ناراحتي مجبور شدم بهش بگم كه نميتونم چون شام رضا بالا بود به خاطر اينكه مادرشون امشب مي رفت جمكران… مامان خيلي اصرار داشت كه رضا رو هم ببريم اونجا ولي چون مطمئن بودم نه رضا مياد نه امير موافقه برای همین قول شام فردا شب رو دادم.از تخت بلند شدم و نگاهي به ساعت انداختم،نزديك ساعت نه بود پرده رو كنار زدم ديدم رضا داره با سختي ماشينش رو از حياط بيرون ميبره داشت ميرفت دانشگاه.هر وقت كه ميديدم ميره دانشگاه حسرت خاصي به دلم مينشست چون من قبول نشدم البته شهرستان قبول شده بودم ولي امير شديدا" با رفتن من مخالفت كرده بود به همين خاطر از ادامه تحصيل منصرف شدم به قول مامان وقتي زندگي به اين خوبي و شوهر به اين آقايي داشتم چه نيازي داشتم كه به خاطر درس زندگيم رو دچار تنش كنم٬ولي امير گفت كه هر وقت من دلم بخواد بازم ميتونم در دانشگاه شرکت كنم البته اگه تهران قبول بشم اصلا" مانعي براي ادامه تحصيل من نميذاره ولي شهرستان اصلا". پرده رو انداختم اتاق رو مرتب كردم بعد از اينكه تداركي براي ناهار ديدم صداي مادر امير رو شنيدم كه از طبقه پايين مي اومد؛هر وقت من رو كار داشت چون كمي پاش درد مي كرد بالا نمي اومد و از همون پايين من رو صدا ميكرد.با اينكه مي خواستم به حموم برم و كار داشتم ولي با صداي مادر امير به طبقه پايين رفتم ديدم چند كيلويي سبزي كوكو گرفته و چون بعد از ظهر جمكران ميخواد بره به كمك احتياج داره به همين خاطر منم بي معطلي كمكش كردم و تقريبا" بعد از يك ساعت و نيم كار سبزيها تموم شد...بعد از اينكه كمي پايين رو براش جمع و جور كردم خداحافظي كردم و رفتم بالا.به حموم رفتم و وقتي بيرون اومدم تازه يادم افتاد كه به كلاس خياطي نرفتم؛آخه امير به خاطر اينكه خيلي در خونه حوصله ام سر مي رفت اجازه داده بود جهت سرگرمي به آموزشگاه خياطي رو به روي خونه شون برم و تقريبا" يك ماه و نيم بود كه حسابي سرگرم خياطي شده بودم؛گوشي تلفن رو برداشتم و به پري خانم كه مربي خياطيم بود تلفن زدم و بابت امروز عذر خواهي كردم.ظهر نزديكهاي ساعت 3 اميرم اومد و ناهار رو با هم خورديم،يكسري ميوه خريده بود كه بعد از ناهار همه رو مرتب شستم و در ظرف چيدم براي شامم باقلاپلو با مرغ درست كردم رضا تقريبا" از نه گذشته بود كه اومد بالا،خيلي رفتار و حركاتش برعكس امير بود و اصلا" براي من كه همسر امير بودم تحمل اين موضوع كه اينها برادرن خيلي سخت بود…خيلي حرف ميزد و بدي بزرگي كه داشت موقع حرف زدن خيره به چشمهاي آدم نگاه میکرد و اين خيرگي باعث مي شد كه معمولا" حرفاش رو نفهمم و اون مجبور بود گاهي دو بار يك حرف رو براي من تكرار كنه،اصلا" از اين كه روي حرفاش به من باشه در عذاب بودم به همين خاطر هر وقت موقعيتش پيش مي اومد كه به خونه ما بياد من بيشتر خودم رو سرگرم خياطي ميكردم چون اگه بيكار بودم حسابي كلافه ميشدم.بعد از شام رفت پايين و منم بعد از انجام كارها رفتم به اتاق خواب تا بخوابم٬آخرين لحظه ها كه داشت خوابم مي برد يادم اومد كه درباره شام فردا شب منزل مامان به امير چيزي نگفتم،به صورتش نگاه كردم متوجه شدم بيداره آهسته دستم رو روي صورتش گذاشتم و ديديم حدسم درست بوده چرا كه بلافاصله چشمش باز شد گفتم:اميرجان فردا شب شام مامان دعوت كرده...آخه پروانه اومده! امير با تعجب گفت:اين خواهر تو چرا بي خبر مياد؟ گفتم:اون هميشه دختر خونه هم كه بود همين طوري به سرش ميزد و يه كاري ميكرد؛! الان كه ديگه بچه هاشم بزرگ شدن و الحمدلله وضع مالیش بد نيس ديگه بدتر شده حسابي با بي خيالي هركاری ميكنه… امير خنديد و گفت:خوب شايد اينطوري زندگي راحتتر باشه تا ما آدمها که اينقدر اهل تعارف و تكلفيم… اون شب امیر تا دير وقت بيدار بود اما نفهميدم چرا ولی مطمئن بودم كه خوب نخوابيد چرا كه حتي نماز صبحشم نخوند و خواب موند! صبح وقتي بيدار شد كمي ديرش شده بود و با عجله رفت….........پایان قسمت۴۳ منبع:وبلاگ shatrangeeshgh.blogfa.com | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #49 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: ایران
نوشته ها: 4,735
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : دالان بهشت حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز به یاد مانده 44 اوج عشق آزادی است٬آزادی محض و هر پیوند که آزادی را از بین ببرد بی ارزش است. ------------------------------------ امير با تعجب گفت:اين خواهر تو چرا بي خبر مياد؟ گفتم:اون هميشه دختر خونه هم كه بود همينطوري به سرش ميزد و يه كاري ميكرد...! الان كه ديگه بچه هاشم بزرگ شدن و الحمدلله وضع مالیش بد نيس ديگه بدتر شده...حسابي بي خيالي كار ميكنه… امير خنديد و گفت:خوب شايد اينطوري زندگي راحت تر باشه تا ما آدمهایی که اينقدر اهل تعارف و تكلفيم… اون شب امبر تا دير وقت بيدار بود اما نفهميدم چرا ولی مطمئن بودم كه خوب نخوابيد چرا كه حتي نماز صبحشم نخوند و خواب موند! صبح وقتي بيدار شد كمي ديرش شده بود و با عجله رفت…تا ساعت 8 صبح خواب خواب بودم كه يه مرتبه صداي درب هال رو شنيدم كه بسته شد! چشمام رو باز كردم و با تعجب تمام گوش كردم تا ببينم آيا كسي توی خونه اس يا نه ولي هيچ صدايي نمي اومد از تخت بلند شدم و رويه ي لباس خوابم رو به تن كردم و رفتم داخل هال،اين طرف و اون طرف رو نگاه كردم اما هيچ چيز و هيچ كس نبود فكر كردم حتما" اشتباه كردم و صدا در خيالم بوده!…ولي نيروي عجيبي به من مي گفت كه نه اشتباه نكردم … كمي ترسيدم لباسم رو عوض كردم و چادرم رو سرم انداختم و رفتم طبقه پايين ولي هيچ كس اصلا" در خونه نبود،مامان هنوز نيومده بود و رضام خونه نبود...دوباره رفتم طبقه بالا و كم كم موضوع فراموشم شد و حتي ظهر كه امير اومد به كلی اون رو فراموش كرده بودم و حتی براي اميرم موضوع رو نگفتم بعد از ناهار هر دو خوابيديم و بعد از ظهر امير من رو به خونه مامان رسوند و خودش اين جور مواقع ميرفت دنبال كارهاي ديگه و فقط براي شام می اومد و اعتقاد داشت در اين مواقع شايد مادرت و تو حالا كه پروانه هم اومده با هم حرف و صحبتي داشته باشيد كه بودن من كمي موذبتون كنه… به همين خاطر بهتر ميديد كه خودش ديرتر بياد.در خونه ي مامان كلي با پروانه و مامان خوش و بش كرديم و گفتيم و خنديديم،پروانه كلي سر به سر من گذاشت و از زندگي مشترك من كلي پرسيد و وقتي خوب خيالش از همه جهت راحت شد كم كم دست از فضولي برداشت و از حرفها و تعريفهاي خودش شروع كرد و به كلي باعث خنده من و مامان شد.شب نزديكهاي ساعت نه و نيم امير اومد ولي اصلا" سرحال نبود! خيلي پكر و كم حرف تر از هميشه شده بود بعد از شامم سرخودش رو به روزنامه گرم كرد و به سردي جواب سوالات من رو ميداد...خيلي تعجب كرده بودم و اصلا " دليلش رو نميدونستم! مامانم اين موضوع رو فهمید ولي بنا به شخصيتي كه دشت اصلا" به روي خودش نمي اورد ولي پروانه ديوونه دائم با مسخره بازي در گوش من چرت و پرت ميگفت و باعث خنده منم ميشد بالاخره تقريبا" نزديك ساعت 11 بود كه بلند شديم...توي ماشينم امير حرف نزد! كمي ترسيده بودم البته به خودم كاملا" مطمئن بودم اما جذبه امير هميشه من رو به وحشت مینداخت.به همون اندازه كه عاشقش بودم و دوستش داشتم از جذبه و عصبانيتش خيلي مي ترسيدم تا خونه اصلا" حرفي بين ما رد و بدل نشد جلوي درب از ماشين پياده شدم و به سمت درب كوچك حياط رفتم تا اون رو باز كنم.داخل كيف رو هر چی گشتم كليدم رو پيدا نمي كردم امير كه درب بزرگ حياط رو باز كرده بود و ميخواست سوار ماشين بشه و به داخل بره ايستاد و گفت:چي شده؟ گفتم:میخواستم درب رو باز کنم ولی مثل اينكه کلیدم رو گم كردم!!!. در حاليكه سوار ماشين ميشد جواب داد:فداي سرت بيا حالا از اين درب بزرگه برو توو... فردا برات ميدم دوباره بسازن… به طرف درب بزرگ رفتم و بعد از گذشتن از حياط وارد راهرو شدم كه يه مرتبه با هيكل رضا برخورد كردم از ترس نزديك بود سكته كنم چون رضا حتي چراغ راهرو رو روشن نكرده بود،رضا اگر مرا نگرفته بود حتما" روي زمين مي افتادم بعد گفت:ترسيدي؟! ازش فاصله گرفتم و در حاليكه نفسم بند اومده بود گفتم:شمايي؟! نزديك بود سكته كنم… همونطور كه خيره به چشمام زل زده بود گفت:خدا نكنه… حالا ديگه نسبتا" وضعم بهتر شده بود و گفتم:چرا توی اين تاريكي ايستاديد؟! گفت:اومدم ببينم امير اگه كمك ميخواد كمكش كنم… در اين موقع مامان امير سرش رو از درب هال بيرون آورده و چراغ رو روشن كرد و گفت:چرا چراغ رو روشن نمي كنيد؟ اميرم رسيد و درست پشت سر من ايستاد و با دست شونه ها ي من رو گرفت و گفت:چرا بالا نرفتي و… بعد كه چشمش به رضا افتاد با هم سلام و عليك كردن منم به طرف مادر امير رفتم و به او زيارت قبول گفتم و با هم روبوسي كرديم و بعد از چند دقيقه خداحافظي كرديم و به بالا رفتيم.وقتي وارد خونه شديم امير با دسته كليد خودش درب رو قفل كرد و بدون اينكه حرفي بزنه به دستشويي رفت؛حالا ديگه مطمئن بودم امير از چيزي دلخوره چون سابقه نداشت وارد خونه بشيم و اينطوري بي تفاوت دنبال كار خودش بره! صداي مسواك زدنش رو ميشنيدم...منم لباس خوابم رو پوشيدم و اومدم توي هال روي يكي از مبلها منتظر نشستم تا برم مسواك بزنم وقتي از دستشویی بيرون اومد بازم به من نگاه نمي كرد و وانمود ميكرد كه حواسش جاي ديگه اس نميدونستم چه اتفاقي افتاده اما دلم داشت مي تركيد چون تا حالا اين رفتار رو از امير نديده بودم…وقتي از دستشويي بيرون اومدم امير به اتاق خواب رفته بود و دراز كشيده بود،داخل اتاق كه شدم روی تخت نشستم به طرف امير چرخيدم،خواستم دستم رو لاي موهاش كنم دستم رو پس زد!…از تعجب داشتم ميمردم!!! دهنم باز مونده و فقط نگاش كردم بعد از چند لحظه پرسيدم:امير؟ اتفاقي افتاده؟!… همونطور كه دراز كشيده بود دو دستش رو زير سرش گذاشت و به من خيره شد و اصلا" جواب نداد!…دوباره گفتم:امير جان من كاري نكردم که تو با من اين رفتار رو داري… ساكت بود و اين سكوتش بيشتر آزارم ميداد فقط آروم گفت:بخواب!… حرفي نزدم چراغ رو خاموش كردم و روي تخت دراز كشيدم،امير همونطور به سقف خيره بود،ميديدم كه با دندون دائما" لب بالاش رو گاز ميگيره،احساس خفگي كردم دلم ميخواس بفهمم كه چرا يدفعه اينقدر عصبي شده.به طرف من چرخيد و يه دستش رو زير سرش تكيه زد و گفت:افسانه؟ مگه به تو نگفته بودم بدون چادر حق نداري بري پايين؟ بلند شدم و سر جام نشستم...سوالش برام خيلي عجيب بود چون در اين 3 ماهي كه از عروسيمون ميگذشت من حتي يكبارم حرف امير رو فراموش نكرده بودم به امير نگاه كردم و گفتم:چرا گفته بودي! منم هيچ وقت فراموش نكردم… امير بازوي من رو گرفت و دوباره من رو خوابوند و گفت:ولي من طور ديگه شنيدم… گفتم:امير...مامانت اين حرف رو زده؟! گفت:آره...امروز بعد از ظهر كه برگشتم خونه از جمكران اومده بود و از اينكه تو بدون چادر پايين ميري خيلي ناراحت بود… به ميون حرفش پريدم و گفتم:ولي امير من هر وقت پايين رفتم رضا نبوده...در ثاني مادرت خودش من رو صدا ميكنه اونم وقتهايي كه رضا ميره بيرون… امير بلند شد و پشت به من پاهاش رو روي زمين گذاشت و سرش رو ميون دو دستش گرفته بود...معلوم بود كه خيلي خودش رو كنترل ميكنه گفت:تو از كجا ميدوني كه هر لحظه رضا به خونه برنگرده؟!…ببين افسانه تنها چيزي كه ممكنه كفر من رو بالا بياره همين مسائله و فكر كنم خودت فهميده باشي كه چقدر بهت علاقه دارم و همين علاقه بيش از حد من باعث حساسيت منم شده… به طرف من برگشت از عصبانيت رگهای صورتش متورم شده بود با صدایي كه خيلي آروم ولي عصبي بود در حاليكه بازوي من رو فشار ميداد گفت:بار آخرت باشه... فهميدی چي گفتم؟… هاج و واج نگاش ميكردم و فقط دردي رو كه بر اثر فشار انگشتاش در بازوم ايجاد ميشد رو حس كردم با حركتي سريع تكون شديدي به تمام بدنم وارد كرد دوباره اما اين بار با صداي بلندتري گفت:شنيدي؟!! نتونستم جلو ي اشكام رو بگيرم و در حاليكه صدام در نمي اومد با سر گفتم بله و چشمام رو بستم و اشكام ريخت.امير اونقدر عصباني بود كه بالشتش رو برداشت و به هال رفت و كنار رادياتور دراز كشيد.روي تخت بي حس افتاده بودم و فقط اشك بود كه از گوشه چشمم بيرون ميريخت،دائم توي مغزم دنبال علت اين حرف مادر امير مي گشتم،چرا اون بايد اين حرف نامربوط رو به امير بگه...اون كه خودش بارها در جواب سوال من كه پرسيده بودم رضا برنمي گرده؟ گفته بود نه خيالت راحت…اون وقت چطور تونسته بود اين مطلب رو به امير بگه؟!! چند دقيقه اي فقط اشك ريختم بعد بلند شدم يه پتو از كمد ديواري برداشتم و رفتم پيش امير و همونجا روي زمين هر دو خوابيديم.از دستش دلخور نبودم چون حالا ديگه خيلي بيشتر از اونچه كه دلخور باشم عاشق بودم.امير اونقدر به من لطف و محبت داشت كه به راحتي ميتونستم درد و یا كبودي ناشي از فشار انگشتاش رو روي بازوم فراموش كنم.صبح كه بيدار شدم امير رفته بود.وقتي خواستم لباس خواب رو از تنم بيرون بيارم آثار كبودي روي بازوم كاملا" پيدا بود ولي خوشبختانه به خاطر فصل زمستون و پوشيدن لباسهاي زمستوني باعث پوشيده شدن اون قسمت از دستم نيز ميشد.....پنج شنبه شام بازم رفتيم پيش مامان و پروانه...بعد از شام امير هندوانه خيلي شيرين و قرمزي خريده بود كه حسابي به همه مزه كرد.بعد از اون پروانه گفت كه مي خواد مامان رو براي مدتي با خودش ببره چرا كه تنهايي ديگه براي مامان آزار دهنده اس با تعجب گفتم:يعني براي هميشه؟!..............پایان قسمت۴۴ منبع:وبلاگ shatrangeeshgh.blogfa.com | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #50 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: ایران
نوشته ها: 4,735
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : دالان بهشت حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز به یاد مانده 45 اگر خود را عمیقا" دوست بداری و به کانون وجودت سفر کنی٬آماده خواهی شد تا ژرف تر دوست بداری٬چون آنکو که نمیشناسد نمی تواند به تمامی عشق بورزد. ----------------------------------------- پنج شنبه شام بازم رفتيم پيش مامان و پروانه بعد از شام امير هندوانه خيلي شيرين و قرمزي خريده بود كه حسابي به همه مزه كرد.بعد از اون پروانه گفت كه ميخواد مامان رو براي مدتي با خودش ببره چرا كه تنهايي ديگه براي مامان آزار دهنده اس با تعجب گفتم:يعني براي هميشه؟! پروانه گفت:براي هميشه كه نه ولي مدتي از اينجا دور باشه بهتره...در ثاني اونجا خيلي سرش گرمتره تا ايران...چون تو كه ازدواج كردي و رفتي و هر قدرم كه بخواي بياي پيش اون بازم بيشتر مواقع تنهاس،خودشم بنا به اينكه مزاحم شما نشه زياد اونجا نميمونه پس بهتره فعلا" پيش من بياد تا ببينيم بعد چی ميشه؟ شب وقتي از اونجا برگشتيم زياد سرحال نبودم چرا كه باز زمزمه رفتن مامان بلند شده بود.هفته بعد خيلي سريع گذشت و من اوايل هفته جديد دچار آنژين شديدي شدم بطوريكه يه روز امير مرخصي گرفت و در خونه موند.دائما"دچار تب و لرز ميشدم و حسابي وضعيتم ريخته بود به هم فرداي اون روز كه كمي حالم بهتر شده بود امير دوباره پادگان رفت و من براي دومين بار وقتي در اتاق خواب روي تخت خوابيده بودم حضور كسي رو در خونه حس كردم و حتي به وضوح صداي درب رو هم شنيدم ولي هرچی گفتم٬كيه؟ جوابي نيومد! با سختي از روي تخت بلند شدم اومدم داخل هال اما كسي نبود به درب كه نگاه كردم متوجه شدم پادري پشت درب جمع شده درست مثل اين بوده كسي مي خواسته با عجله بيرون بره و پاش باعث شده بود كه پادري جمع بشه! درب هال رو باز و به داخل راهرو و پله ها نگاه كردم صداي پايي نمي اومد و در حالي كه ترسيده بودم دوباره پرسيدم:كيه؟ صداي رضا از پايين اومد كه گفت:كسي نيست زن داداش … منم دارم كفشم رو واكس ميزنم،چطور؟ گفتم:كسي بالا اومده بود!!؟ مكثي كرد و گفت:نه اشتباه ميکني برو بخواب من اينجام.كسي بالا نيومد!… اومدم داخل و با كليدي كه امير جديدا" برام ساخته بود درب رو قفل كردم.مطمئن بودم كه اشتباه نكردم چون وقتي دولا شدم پادري رو صاف كنم؛جاي كفش خاك آلودي رو روي موكتها هم ديدم! خوب كه دقت كردم ديدم كفشها به سمت اتاق خواب ما اومده و تا جلوي درب بوده و بعد دوباره به سمت درب هال برگشته! از ترس داشتم سكته مي كردم چون مطمئن بودم اين كار امير نميتونه باشه به خاطر اينكه امير وسواس عجيبي روي اين مسئله داشت كه كسي با كفش وارد خونه نشه پس چطور ممكن بود اين جاهای پا،جاي پاي امير باشه؟! ظهر كه امير اومد قبل از اينكه بالا بياد رضا قضيه صبح و پرسشهاي من رو به اون گفته بود چون وقتي اومد بالا كلي سر به سر من گذاشت و هرقدر من قسم مي خوردم كه حتي جاي پا در خونه بوده اما چون جاروبرقي كشيده بودم و اثري از اونها باقي نمونده بود امير حرفم رو باور نمي كرد و دائم سر به سرم مي گذاشت و آخر سر هم گفت كه شايد به خاطر آنژين و تب هاي شب گذشته كمي دچار توهم شدم...منم كه ديگه كلافه شده بودم ادامه ندادم و ترجيح دادم موضوع رو فراموش كنم گرچه كه ته دلم كاملا" به حضور فرد غريبه در خونه اطمينان داشت. اواخر هفته همونطور که پروانه گفته بود مامان با اون از ایران رفت چرا که پروانه از قبل کارهای رفتن مامان رو انجام داده بوده و باز فصل تنهایی من آغاز شده بود گرچه بعد از ازدواج مامان رو کمتر می دیدم اما همینقدر که میدونستم در خونه اس برام دلگرمی بود ولی با رفتنش احساس تلخی بهم دست داده بود و کمی بی حوصله شده بودم و امیرم کاملا" این موضوع رو فهمیده بود و با اینکه بیشتر سعی می کرد من رو بیرون ببره و کمتر سر به سر من بذاره ولی به هر حال زیاد حال خوشی نداشتم؛و وقتی این ناخوشی بیشتر شد که تقریبا" اواخر بهمن ماه یه شب که مامان و رضا رو برای شام به بالا دعوت کرده بودم از ظهر که امیر اومده بود متوجه بودم خیلی تو فکره و دائم مثل این بود که می خواس حرفی به من بگه اما نمیدونست چطوری! بعد از صرف شام وقتی در آشپزخونه داشتم ظرف میوه رو آماده می کردم که به هال بیارم امیر اومد داخل آشپزخونه و با کمی این دست و اون دست کردن بالاخره گفت:افسانه جان… برگشتم و در حالیکه سعی داشتم چادرم رو مرتب کنم گفتم:جان؟ خیلی تند و سریع گفت:من به پایگاه شکاری دزفول منتقل شدم و شنبه باید برم… چادر از سرم افتاد و برای اینکه تعادلم رو حفظ کنم میز رو گرفتم که دستم به یکی از پیش دستیها خورد و اونم شکست….امیر بلافاصله دولا شد و چادرم رو از زمین برداشت و گفت:خودت رو جمع و جور کن رضا اونجاس… و به هال اشاره کرد؛اما اصلا" برام مهم نبود…حرفی که امیر گفت خیلی باورش وحشتناکتر از اونی بود که تصورش می رفت!...منتقل شدن به دزفول یعنی رفتن به قلب جنگ...این رو مطمئن بودم چرا که امیر خلبان جنگنده بود و اعزام او به پایگاه شکاری دزفول یعنی پروازهای پیاپی به عراق جهت انجام ماموریتهای متفاوت…با صدای شکستن بشقاب مامان و رضا اومدند به آشپزخونه و من که روی یکی از صندلی ها نشسته بودم اصلا" توانایی دیگری نداشتم که کاری بکنم.مادر امیر گفت:اوا …. خاک بر سرم چی شده؟ چرا بشقاب شکست؟ صدای رضا بلند شد که رو به امیر گفت:زن داداش چیزیش شده؟ امیر در حالیکه داشت تکه های بشقاب رو از روی زمین بر می داشت گفت:نه بابا…. چیز مهمی نیس…. برید بشینید الان ما هم میایم… خندید و ادامه داد:یه کمی ترسیده… مامان گفت:از چی ؟ امیر در حالیکه می خندید گفت:هیچی بابا برای یه مدتی من به دزفول منتقل شدم… تنم یخ کرده بود و لرزش خفیفی رو در بدنم حس می کردم،صدای گریه ی مادر امیر بلند شد و این صدا بیشتر اعصابم رو متشنج می کرد….امیر با کلافه گی خورده های بشقاب رو به داخل ظرفشویی ریخت و با صدایی که به فریاد شبیه بود گفت:اه…باز شروع شد...مامان تو که به این وضع من عادت داری به عوض اینکه تسکینی برای افسانه باشی این اداها رو در میاری؟… صدای فریاد مادرش رو میشنیدم که می گفت:من…من…مادرم…کدوم مادری میتونه تحمل کنه بچه اش تو دهن شیر بره...یه دنیا برای آروم کردن منم بیان کمه...اون وقت تو میخوای تسکین دل زنت بشم… رضا مادرش رو از آشپزخونه بیرون برد و امیرم به دنبال اونها از آشپزخونه بیرون رفت.روی صندلی نشسته بودم و فقط اشک می ریختم...یعنی خوشبختی من همینقدر کافی بود؟...و از حالا به بعد باید دلواپسیم شروع بشه؟...اونم در این شرایط بحرانی و جنگ...خدایا...صدای چرندیات مادر امیر رو می شنیدم ولی اصلا" برام مهم نبود یعنی دیگه عادت کرده بودم و همیشه با این حرف مامان که می گفت((اون مادره و همه مادرها نسبت به عروس و داماد حساسن چرا که عزیزشون به دست اونها افتاده و حالا یه مادر به زبون میاره و یه مادر به دل میریزه))،خودم رو آروم میکردم...ولی این بار خبری که امیر به من داده بود خیلی وحشتناک بود و تحملش برام غیر ممکن...بالاخره مادر امیر با آه و ناله به همراه رضا رفتن پایین و امیر برگشت به آشپزخونه،من همونجا نشسته بودم و فقط اشک میریختم...امیر به طرفم اومد و بغلم کرد و گفت:افسانه...بسه دیگه.حالا مگه چی شده؟من که دفعه ی اولم نیس...حالا یه مدتی خدا به تو لطف کرده بود و منم باید استراحت میکردم و از ماموریت خبری نبود ولی حالا باید سر خدمتم باشم...مثل من خیلی های دیگه هم هستن...به خدا افسانه بچه هایی رو سراغ دارم در جبهه که هنوز بچه ی خودشون که دنیا اومده رو هم ندیدن! اما شرایط ایجاب می کنه که در جبهه باقی بمونن! حالام اتفاقی نیفتاده...مگه قبل از ازدواج یادت رفته چقدر ماموریت میرفتم؟ به هر حال موقعیت جنگیه...این رو دیگه من نباید بگم خودت میدونی...نمیشه نرفت...من مدت استراحتم تموم شده و حالا در نقاط حساس تری احضارم کردن...بسه اینجوری اشک میریزی آدم فکر می کنه من همین الان قرار هواپیمام سقوط کنه یا تو آسمون منفجر بشه... دیگه تحمل نکردم و با صدای بلند شروع به گریه کردم...امیر می خندید و در حالیکه سر من رو به سینه اش فشار میداد دائم صورتم رو می بوسید گفت:بسه،خانم کوچولو...من فکر می کردم بزرگ شدی...ولی مثل اینکه هنوز خیالی مونده! نه؟!!...................پایان قسمت۴۵ منبع:وبلاگ shatrangeeshgh.blogfa.com | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | abby7, abdolghani, ashkannia, azam 24, gheisareh, goleyakh117, hiva, hsdhsd, meno, Niloufarjojo, pare, sansan, sepideh1993, shadi.d.h, sinsor, tarane, tghyasfr, آذردخت, خورشید خانم, شهرناز |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| ازشادی, به, تایپ, داودی, شادی, مانده, یاد |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| به یاد مانده | شادی داودی | موبایل | R.A.S.O.O.L | رمان نوشته کاربران سایت | 5 | ۲۴ اسفند ۱۳۹۰ ۱۱:۳۳ بعد از ظهر |
| شطرنج عشق 1 | شادی داودی | موبایل | باقری | رمان نوشته کاربران سایت | 2 | ۲۰ شهريور ۱۳۸۹ ۰۷:۲۹ بعد از ظهر |
| گلبرگهای خزان عشق | شادی داودی (تایپ) | sama33 | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 72 | ۳۰ دي ۱۳۸۸ ۰۲:۱۶ بعد از ظهر |
| خورشید | شادی داودی | تایپ | sama33 | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 67 | ۱۸ آبان ۱۳۸۸ ۰۱:۴۸ بعد از ظهر |
| تلخ و شیرین | شادی داودی (تایپ) | باقری | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 18 | ۲۱ مهر ۱۳۸۸ ۰۱:۵۵ بعد از ظهر |