| |||
| | #101 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: ایران
نوشته ها: 4,735
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : دالان بهشت حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز به ياد مانده قسمت آخر عشق نور درون است.روشنايي كه نياز به سوخت ندارد٬جاودانه است.عشق به واسطه ي چيزي به وجود نيامده است٬بنابراين نمي توان آن را خاموش كرد.هر چيزي را كه بتوان روشن كرد٬خاموش نيز مي توان كرد.عشق تنها اكسير و نوري است كه تو نمي تواني آن را خاموش و روشن كني...عشق وجود دارد. -------------------------------------------------- داستان دنباله دار قسمت آخر تماس که قطع شد عمومرتضی خیلی غصه دار بود،خودم از اون بدتر بودم زیرا برخلاف میل باطنیم تصمیم گرفته بودم.گر چه دیگه نسبت به بازگشت امیر قطع امید کرده بودم ولی به رفتن از ایرانم راضی نبودم...اما بهترین راه حل پیش رويم همین بود...تقریباً نیم ساعت بعد ثریا و شهره هم اومدن خونه ی خاله و تا شب موقع شام داریوش و کوروش و بچه ها هم به جمع ما اضافه شدن...همه ساکت بودیم و هر کس سعی داشت به نوعی خودش رو سرگرم با چیزی نشون بده ولی کاملاً معلوم بود که چقدر غصه در دل همه جا گرفته...فقط گاهگاهی صدای امیرسالار بود که برای درخواست چیزی و یا کاری در خونه طنین می انداخت. بعد از شام به عمومرتضی گفتم:عمو جان من فردا صبح میخوام برم سر خاک امیر... همه با صورتهایی که از تعجب در حال انفجار بود به من نگاه کردن زیرا این اولین باری بود که من این جمله رو میگفتم...دوباره زدم زیر گریه...این بار ثریا و شهره و خاله و حتی سمانه هم به گریه افتادن. امیرسالار رفت بغل کوروش و سرش رو به شونه ی اون فشار داد...اما فکر کردم حالا دیگه موقعش رسیده کم کم متوجه موضوع تلخ زندگیش بشه بنابراین از الهام دختر داریوش نخواستم كه ببردش به حیاط و اونم از جاش بلند نشد. عمومرتضی رنگش پریده بود و لرزش دستش رو به وضوح میدیدم.داریوش بلند شد و از اتاق رفت بیرون و به دنبالش دختر کوچيکش خارج شد.کوروش در حالیکه روی سر امیرسالار دست می کشید گفت:افسانه جان میتونم خواهش کنم حالا که میخوای به بهشت زهرا بری صبر کنی تا پنجشنبه همه ی ما هم با تو بیایم...امروز سه شنبه اس....یه فردا رو میتونی تحمل کنی؟ در حالیکه دستم رو جلوی صورتم گرفته بودم با سر جواب مثبت دادم،مثل اين بود كه امیر تازه برای من مرده و نیاز داشتم اگه واقعاً میخوام سر مزارش برم افرادی که برام عزیزن کنارم باشن. پنجشنبه صبح خانم طاهری تلفن کرد و حالم رو پرسید وقتی فهمید بعد از ظهر همگی قصد رفتن سر خاک امیر رو داریم گفت که اونم از راه تولیدی به بهشت زهرا خواهد اومد.بعد از اون عمومرتضی تلفن کرد و گفت که ما به همراه داریوش و کوروش بریم و اون خودش از راه بازار به بهشت زهرا میاد. خاله زهره دو سینی حلوا درست کرده بود و ثریا و شهره در حالیکه غصه در صورتشون هويدا بود دور سینی ها رو گل مریم گذاشتن و رویش سلفون کشیدن. امیرسالار دائم به بهونه ی دیدن کارتون با دخترها به طبقات بالا میرفت و کمتر پیش من میموند...با اینکه هنوز از جریان بی اطلاع بود اما چهره ی اونم غمزده شده بود. ساعت یک و نیم داریوش و کوروش اومدن و بعد از نهار تقریباً ساعت دو و پانزده دقیقه بود که به سمت بهشت زهرا به راه افتادیم. در راه از محله هایی که با پارچه نوشته هایی جهت خوش آمد گویی به اسرا مزین شده بود عبور میکردیم و این مناظر بیش از پیش قلبم رو از غصه لبریز میکرد... خدایا یعنی فقط در این بین دل من باید می شکست؟...باید من از انتظارم نتیجه نمیگرفتم؟...خدایا من که میدونم حالا عازم مزاری هستم که امیر در اون نخوابیده... ولی ای خدا این رسمش نبود...ای کاش لااقل جنازه ی امیر رو به من میرسوندی...خدایا یعنی این قدر در درگاهت منفور بودم؟...نمیدونم...نمیدونم...در درگاه بیکران تو چه گناهی مرتکب شده بودم که اینطور باید هستیم رو به آتيش میکشیدی!!! سر امیرسالار رو به سینه ام گذاشته بودم و آروم آروم اشک می ریختم و روی موهاش رو میبوسیدم ...ثریا هم اشک می ریخت...متوجه شدم کوروش هم گریه میکنه اما خیلی بی صدا و آروم. بالاخره رسیدیم و چون داریوش در جاده کمی از ما عقب افتاده بود منتظر شدیم تا اونها هم برسن،خاله وقتی از ماشین داریوش پیاده شد فهمیدم که خیلی گریه کرده.سمانه و الهام بلافاصله اومدن و هر دو دستهای امیرسالار رو گرفتن،طفلک حتی جست و خیزهای کودکانه اش رو از یاد برده بود. عمومرتضی هنوز نیومده بود اما طبق حرف خاله زهره که می گفت:مرتضی خودش مزار رو بلده نميخواد منتظرش باشيم...گفته شما بريد سر خاك من خودم رو ميرسونم... به سمت قطعه ی مربوط به امیر به راه افتادیم.کوروش و داریوش وقتی رسیدیم سر مزار با گلاب حسابی سنگ قبر رو شستن،کلافه شده بودم و وقتی کارشون تموم شد تاج گل بزرگی که کوروش خریده بود و همه با میخک سفید و روبان مشکی آرایش شده بود رو روی سنگ گذاشتن. بدون توجه به خیسی که در اثر شستشو ی سنگ به وجود اومده بود نشستم روی دو زانوم و سرم رو روی سنگ گذاشتم. امیر من حالا ديگه مرده بود...بعد از چند سال انتظار رسیدن به این نتیجه برام بزرگترین غصه بود... سنگ رو دست میکشیدم و قلبم از شدت درد و اندوه فشرده میشد،من سر مزار شخص دیگه ای برای شوهرم اشک میریختم...میدونستم این مزار امیر نیست ولی جای دیگه ايي رو سراغ نداشتم تا بر جنازه ی ندیده ی شوهرم اشک بریزم. خدایا چه کنم...خودت بهتر میدونی که تحملش چقدر برام سخته...این همه سال به انتظار دیدن مجدد امیر لحظه ها رو پشت سر گذاشتم ولی بعد از این همه سال نه تنها زنده اش رو به من بر نگردوندی که هیچ...جنازه اش رو هم از من دریغ کردی...خدایا من چه کرده بودم که مستحق اینهمه غصه بودم...خدایا چرا باید من رو سر مزار مرد غریبه ای بکشونی تا برای شوهرم اشک بریزم...ای خدا تو رو به ارواح خاک همین شهیدی که نمیشناسمش و هیچ وقت اون رو امیر ندونستم قسم میدم پس منم از اين دنیا ببر...به خداوندیت قسم که دیگه تحمل ندارم...خودت خوب میدونی که این چند سال انتظار به من چي گذشته...لحظه ای نگذاشتی مرگ امیر رو باور کنم و منتظرم گذاشتی...خدایا چرا با من این کار رو کردی؟...چرا...چرا...چرا؟ همونطور که اشک میریختم صدای امیرسالار رو شنیدم که میگفت:عمو اومد...عمو اومد... و بعد صدای دویدنش رو شنیدم.سرم هنوز روی سنگ بود. سکوت عجیبی رو برای لحظه ای اطرافم حس کردم و بعد متوجه شدم کوروش و داریوش ازجاشون بلند شدن. بلند شدن اونها از کنار مزار برای من بهتر بود چون راحتتر میتونستم با خدای خودم و با امیرم که حالا دیگه باور به نبودنش پیدا کرده بودم صحبت کنم.با اومدن عمو باید سریعتر خودم رو آروم ميكردم چون میدونستم اشک من اون رو چقدر غصه دار میکنه...اما نمیتونستم...سرم روی سنگ بود و اشکم سرازیر... صدای نزدیک شدن چند نفر و قدمهاشون رو شنیدم،طبیعی بود چرا که روز پنجشنبه همیشه قطعه ی شهدا شلوغ بود.ولی سکوت همچنان ادامه داشت،دیگه از امیرسالارم صدایی نمیشنیدم. در آخرین لحظه شنیدم که خاله زهره گفت:یا موسی بن جعفر...خدايا خودت طاقتش بده. و بعد فهمیدم خاله هم ازجاش بلند شد!!! سرم رو از روی سنگ آهسته بلند کردم دیدم هیچکس در کنار مزار ننشسته بلکه همه ایستادن و تقریباً از مزار فاصله گرفتن و من تنها کنار مزارم!!! سرم رو به سمت صورتشون بلند کردم. تمام چشم ها گریان بود،ثریا و شهره جلوی دماغ و دهانشون رو گرفته بودن و فقط اشکشون میریخت و به نقطه ای خیره بودن! خدایا اینها چرا این طوری میکنن؟!! خط نگاهشون رو دنبال کردم...به پشت سر من نگاه میکردن... خاله زهره به یکباره با صدای بلند زد زیر گریه...!!!! برگشتم به خاله نگاه کردم ولی داریوش سر خاله رو به سینه اش گرفته بود... خدایا چرا اینها اینطوری میکنن؟!!!! به پشت سرم نگاه کردم... عمومرتضی رو دیدم...رضا و مریم هم بودن...و... شخص دیگه ای هم همراهشون بود...به من نگاه میکرد. موهاش کوتاه بود...صورتش آفتاب سوخته و خسته...اما لبخندی به لب داشت و همونطور من رو نگاه میکرد... مریم زد زیر گریه و به طرف من اومد. نگاهم روی اون شخص ثابت مونده بود...نمیتونستم تشخیص بدم...حالت عجیبی به من دست داده بود. مریم کمک کرد بایستم. امیرسالار به طرف من دوید ولی رضا سریع اون رو از روی زمین بغل کرد؛امیرسالار من رو صدا کرد:مامانی... و دستش رو به سمت من دراز کرد. شخصی که میدیدم قدمی به طرف من برداشت... باورم نمیشد...حتماً میخوان سر به سر من بگذارن... آیا من واقعا" بیدار بودم؟!!!...اون امیر من بود...امیر نازنین من...شوهر مهربون من... هیچ حرکتی نمیتونستم بکنم...حتی پلک نمیزدم...می ترسیدم چشمم برای لحظه ای بسته بشه و بعد دوباره نبینمش. ولی اون خودش بود...بازم به طرفم اومد...صورتش کمی لاغر شده بود و آفتاب سوخته...موهاش رو کوتاه کوتاه کرده بودن...اما لبخندش همون لبخند همیشگی بود... بله من بیدار بودم... با دست جلوی دهنم رو گرفتم و اشکم بی اختیار می ریخت...بازم نزدیک شد...اونقدر که فاصله خیلی کمی بین اون و من موند... میترسیدم دیونه شده باشم...کیفم که در دست دیگه ام بود به زمین افتاد...نه من اشتباه نمیکردم...خودش بود امیر من...جلوی من ایستاده بود و فقط به چشمای من خیره شده بود. صدای گریه ی همه بلند شد،نگاهی سریع به دورم انداختم...همه دور من و امیر حلقه زده بودن و گریه میکردند... دوباره به امیر نگاه کردم حالا به همراه لبخندی که به لب داشت اشکاش رو هم میدیدم که از چشمش سرازیر بود. هر دو دستم رو در حالیکه شدیداً می لرزید به صورتش نزدیک کردم...میترسیدم به صورتش دست بزنم و تازه اون موقع پی ببرم که اینها فقط يه رویا بوده. میخواستم اشکاش رو پاک کنم...دلم میخواست فریاد بکشم...جیغ بکشم و بگم:دیدید...ببينيد...حالا ديديد امیر من برگشته...اون زنده اس... ولی قدرت نداشتم... دستام همونطور روی هوا نزدیک صورت امیر ثابت مونده بود و چشمام رو بسته بودم و اشک از چشمام سرازیر بود...هر دو دستم رو با دستهاش گرفت و بوسید. به یکباره چشمام رو باز کردم...آره...بله امیر من بود...این دستاي گرم امیر بود که بار دیگه دستاي من رو در دست داشت. در این موقع مثل بمبی که منفجر بشه برای هزارمین بار بغضم ترکید...اما این بار از شدت غصه نبود بلکه از اوج سر بلندی و سرافرازی بود. امير سرم رو به سینه اش گرفت و با من گریه رو سر داد. شاید نزدیک به یک ربع فقط گریه میکردیم نه تنها من و امیر...همه گریه میکردن،پاهام میلرزید،صدای داریوش رو شنیدم که گفت:امیر جان٬بگذار افسانه چند لحظه بشينه...پاهاش به لرزه افتاده. صدای مهربون امیر رو شنیدم که گفت:بریم به طرف ماشین...توی ماشین بشین. همونطور که گریه میکردم گفتم:نميتونم پاهام داره میلرزه... دوباره صدای امیر رو شنیدم که گفت:عزيز دلم ماشین رو همين نزدیک پارک کردیم...نگاه کن همین جاس. و من رو آروم آروم به سمت ماشين حرکت داد. ماشین رضا رو شناختم خیلی سریع رضا درب عقب ماشین رو باز کرد و امیر کمک کرد تا داخل ماشین بشینم...سرم رو به صندلی عقب تکیه دادم. صدای جیغ امیرسالار رو شنیدم که میگفت:میخوام برم پیش مامانیم... و رضا سریع از درب دیگه اون رو وارد ماشین کرد. امیرسالار به تندی به طرفم اومد و دستش رو دور گردنم انداخت،گریه نمی کرد ولی سرش رو از کتف و گردنم جدا نمیکرد...مثل این بود که نمیخواست کسی رو ببینه و در عین حال نمیخواست کسی هم صورت اون رو ببینه. در بیرون ماشین همه به نوبت امیر رو بغل میکردن...از همه بیشتر کوروش گریه میکرد...تا اینکه با صدای عمومرتضی که گفت:سوار شید بریم خونه...آقا رضا شما هم تشریف بیارید با بچه ها منزل ما... بعد رو کرد به کوروش که هنوز گریه میکرد و گفت:بابا...کوروش جان بسه...راه بیفت...حاج آقا و خانم طاهری گوسفند گرفتن جلوي درب خونه منتظر ما هستن. بالاخره امیرم اومد داخل ماشین...رضا ماشین رو روشن کرد،مریم که جلو نشسته بود تقریباً برگشته بود و به من با چشمای نگران نگاه میکرد...امیرسالار هنوز من رو رها نکرده بود. دست امیر رو دیدم که روی سر امیرسالار کشیده میشه ولي وقتی فهمید امیرسالار بیشتر داره با اين كار اون خودش رو به من فشار میده فقط بوسه ای سریع روی سرش کرد و دستش رو دور شونه های من انداخت. سرم رو بهش تکیه دادم و باز گریه رهام نمیکرد. صدای مریم رو شنیدم که گفت:آقا امیر میخواید اول افسانه جون رو یه سر دکتر ببریم. رضا گفت:داداش خودش الان بهترین دکتر و درمان برای زن داداشه... و بعد بوسه ي امیر رو روی سر و پيشونيم حس کردم. وقتی جلوي درب حیاط رسیدیم داریوش اومد و امیرسالار رو از بغل من گرفت البته ابتدا امیرسالار ممانعت میکرد ولی وقتی فهمید داریوش میخواد اون رو بگیره خیلی سریع خودش رو به بغل او رفت. وقتی پیاده شدیم،حاج آقا به همراه مردی که آماده بود برای بریدن سر یک گوسفند جلوی درب به همراه خانم طاهری منتظر ایستاده بودن... در عرض چند ثانیه تمام اهل خيابون باخبر شدن و غلغله ای بر پا شد. بالاخره بعد از گذشت یک ساعت امیر هم اومد داخل.. من چون حالم خوش نبود سریع من رو به خونه برده بودن ولی بی صبرانه منتظر بودم تا امیر بیاد داخل. ثریا و شهره دائم در رفت و آمد و پخش چایی وشربت به داخل و خارج خونه بودن...مریم هم در حالیکه ظاهرش از بارداری او در ماههای آخر خبر میداد کنار من نشسته بود و دست من رو در دست داشت. بالاخره بعد از اونهمه لطف و محبتی که همسایه ها از خودشون نشون دادن٬کوروش و داریوش و حاج آقا و رضا،امیر رو به داخل آوردن و بعد از دقایقی عمومرتضی هم اومد داخل. برای شام هر چي اصرار کردن حاج آقا و خانم طاهری قبول نکردن که پیش ما بمونن،حاج آقا در حالیکه تمام صورتش از شدت خوشحالی و هیجان در حال شکفتن بود بار دیگه با امیر دست داد و برگشت اون رو خوش آمد و تبریک گفت و خانم طاهری هم بعد از هزار بار بوسیدن من و تبریک های پی در پی به دلیل اینکه شوهر و فرزندانش نسبت به موضوع بی اطلاع هستن خودش رو ملزم به رفتن میدونست و بالاخره هم رفتن. برای شام،کوروش از بیرون شام گرفت...تا بعد از شام اشتیاق بیش از حد امیر رو برای در آغوش گرفتن امیرسالار به وضوح همه احساس کرده بودن ولی امیرسالار حسابی خودش رو یا به کوروش و یا به داریوش میچسبوند و هر بار که امیر به طرفش میرفت امیرسالار بغض میکرد تا اینکه به گفته ی خاله قرار شد امیر به امیرسالار فرصت بده تا شاید خودش به امیر نزدیک بشه. بعد از شام فهمیدم که امیر دو روزه به وطن برگشته...البته باید یک هفته پیش به تهران میرسیده ولی در راه بازگشت کاروان اتوبوس در هر شهری خیلی معطلی داشته...چرا که مردم هر شهر قصد داشتن از اونها استقبال گرمی به عمل بیارن و در نهایت باعث شده که کمی دیر برسن.وقتی هم که میاد از اونجایی که رضا آدرس جدید منزل رو نداشته به محیط کار من میرن ولی وقتی میبینن که آدرس محل کارم نیز تغییر کرده به یاد عمومرتضی در بازار می افتن و با اينكه عمو نيز كمي آدرس حجره اش در بازار تغيير كرده بود اما با كمك كسبه آدرس صحيح مغازه ي عمو رو پيدا ميكنن و با امیر به اونجا میرن و در اونجا عمومرتضی با ناباوری تمام از دیدن امیر و ابراز خرسندی و خوشحالی زایدالوصفی به او ماجرا رو میگه و توضیح میده که همه در بهشت زهرا منتظر عمو هستیم...امیر به همراه رضا و مریم و عمو مرتضی به سر مزار میان...خانم طاهری و حاج آقا که برای گرفتن آدرس مزار به حجره ی عمو رفته بودن وقتی از ماجرا باخبر میشن به عمومرتضی میگن که دیگه سرمزار نمیان و گوسفندی میخرن و جلوي درب منزل منتظر برگشت ما میمونن. بالاخره نزدیک ساعت دوازده و نیم شب بود که همه ساکت بودیم و امیر و رضا در حال صحبت با هم بودن چرا که شنیدم رضا میخواد به خونه برگرده و امیر بهش گفت که امشب رو اینجا میمونه و فردا من و امیرسالار رو به خونه برمیگردونه و رضا در مورد ساعت برگشتن و یکسری برنامه ها با اون صحبت میکرد. به امیر خیره شده بودم...خدا رو شکر هیچ کینه ای در چشماي امیر نسبت به رضا نمیدیدم و این برای من اوج یک رضایت قلبی بود. بالاخره مریم و رضا هم بعد از خداحافظی و گفتن تبریک و آرزوی خوشبختی و ادامه ی یک زندگی طولانی و شاد براي من و امیر با همه خداحافظی کردن و رفتن. در این لحظه امیر از من آروم پرسید:تو با خاله زهره و عمو مرتضی زندگی میکنی؟ لبخندی زدم و گفتم:هم آره،هم نه! خندید و گفت:یعنی چی؟ گفتم:واقعیتش در طبقه ی پایین زندگی میکنم ولی تمام لحظاتم با اونهاس. در این موقع امیرسالار به طرف امیر اومد...جلوی اون ایستاد و فقط به صورت امیر نگاه کرد...امیر روی دو زانو دولا شد و صورتش رو درست مقابل امیرسالار نگه داشت و با لبخندی پر از مهربونی به چشماي امیرسالار خیره شد. امیرسالار در حالیکه با یک دستش با گوشش بازی می کرد گفت:بابایی...میخوای ماشینام رو ببینی؟!!!! امیر بغلش کرد و در حالیکه غرق بوسه می کردش دیدم که صورتش کمی از اشک نمناک شده و گفت:آره بابا...حتماً. وقتی اون رو از زمین بلند کرد پرسید:خوب کجا باید بریم؟ امیرسالار برگشت و گفت:مامانی تو هم بیا... از نگاه كوروش فهميدم كه بالاخره بعد كلي در گوشي صحبت كردن با اميرسالار تونست به اون تفهيم كنه كه امير كيه و چقدر امير سالار رو دوست داره و من با نگاهم از كوروش تشكر كردم. همه از این که امیرسالار این قدر زیبا خودش رو به امیر چسبونده بود غرق لذت شده بودن...بعدم من و امیر با اجازه از همه به طبقه ی پایین یعنی همون زیرزمین و خونه ی نقلی خودم رفتیم. امیر وقتی وارد شد نگاهش روی عکسهای روی دیوار خیره موند و بعد به من نگاه کرد...فقط حلقه ی اشک رو در چشمش دیدم...اما بلافاصله بنا به خواست امیرسالار به سمت اسباب بازی های اون رفت. من هم در گوشه ای نشستم و به اونها که حالا عاشقانه در کنار هم بودن نگاه میکردم،نمیدونم چه احساسی بود اما تمام وجودم آکنده از غرور بود...با دیدن امیر احساس لذت خاصی بهم دست می داد،احساس آکنده از عشق که به همراه کوهی از خستگی بود،ولی در من قشنگترین لحظه رو به وجود آورده بود،گاه گاه امیر نگاههایی پر از عشق رو از کنار سر امیرسالار به من میکرد که در هر نگاهش دنیایی مهربونی به همراه هزاران حرف و قصه به همراه داشت. امیر تقریباً دو ساعت در کنار امیرسالار و اسباب بازیها نشست و از حرفها و توضیحاتی که امیرسالار در مورد هر یک از وسایلش برای اون میداد به اندازه ی جهانی لذت میبرد. تقریباً ساعت نزدیک سه نیمه شب بود که من واقعاً احساس خستگی کردم...رختخوابها رو پهن و همونطور که به اون دو نگاه میکردم به خواب رفتم.اما خوابی پر از عشق پر از امیدواری برای صبحی دیگه و در کنار امیر به زندگی ادامه دادن. صبح وقتی بیدار شدم همه جا سکوت بود...برای لحظه ای این سکوت چنان من رو دچار وحشت کرد که نفهمیدم چطوری از جا پریدم...برای لحظاتی فکر کردم تمام وقایع دیروز خواب و رویا بیش نبوده...اما وقتی سر جام نشستم متوجه صدای صحبتهای آرومی از آشپزخونه شدم...بلند شدم درب آشپزخونه رو باز کردم...دیدم امیر صبحانه رو آماده کرده و سفره رو هم انداخته و به امیرسالار لقمه لقمه نون و کره و مربا میده...اونقدر این صحنه زیبا بود که برای چند ثانیه گریه ام گرفت. امیر پشت به من نشسته بود ولی وقتی امیرسالار من رو جلوي درب آشپزخونه دید خندید و در حالیکه با دست کوچيکش روی پاهای امیر میزد گفت:مامانی بیدار شد... حالا با من صبحانه میخوری؟ امیر برگشت و از همون نگاههایی که چندین سال حسرتش رو کشیده بودم به من کرد و با لبخندی پر از عشق گفت:آره بابایی...حالا هر سه صبحانه میخوریم. بعد از صبحانه نزدیک ساعت ده و نیم بود که امیر چند دقیقه رفت بالا وقتی برگشت امیرسالار روی دوشهاش بود،کوروش در حیاط داشت ماشینش رو میشست...وقتی چشمش به امیر و امیرسالار افتاد حسابی هر دو رو با شیلنگ خیس کرد و صدای خنده ی امیرسالار گوش فلک رو کر کرد و این اولین خنده ی امیرسالار بود که واقعیتش رو در اعماق وجودش به وضوح دیدم. وقتی هر دو داخل خونه شدن هیچ نقطه ای از بدنشون خشک نبود و در حقیقت آب از اونها میچکید...هر دو بلافاصله وارد حمام شدن.بعد از حمام امیر لباس پوشید و گفت:افسانه جان میخوام آماده بشی تا با هم به خونه برگردیم. برای لحظه ای احساس کردم چیزی در دلم فرو ریخت،چندین سال بود که من از اون خونه بیرون اومده بودم...درست در لحظاتی که حس کرده بودم دیگه جایی در اون خونه ندارم و حالا با وجود امیر میخواستم به خونه ای که به خودم و اون تعلق داشت برگردم. سکوت کرده بودم و به امیر نگاه میکردم...به طرفم اومد و گفت:کلید خونه رو کجا گذاشتی؟ و دستش رو به سمت من دراز کرد... چند ثانیه سکوت بین ما برقرار شد...برگشتم به طرف اتاق خواب...روزی که از خونه خارج شده بودم کلید رو در کیفی که روزی پر از طلاهام بود و حالا خالی خالی بود قرار داده بودم...درب کمد دیواری رو باز کردم و کیف ساک مانندی رو از طبقه ی پایین کمد در پشت جعبه های کفش بیرون کشیدم. امیر پشت سرم ایستاده بود...درب کیف رو باز کردم و کلید رو بیرون آوردم و به امیر که حالا عاشقانه تر از همیشه به من خیره شده بود دادم و گفتم:تو مگه خودت خونه نرفتی؟ دستم رو که کلید در اون بود با دستش گرفت و دوباره با مهربونی بوسید و گفت:مگه تو بدون من تونستی اونجا بمونی که من بتونم بدون تو وارد اونجا شده باشم؟ ****************** ********** ساعت تقریباً یک بعد از ظهر بود که به همراه خانواده های داریوش و کوروش و خاله زهره و عمومرتضی راهی خونه ی واقعی خودم و امیر شديم.وقتی رسیدیم رضا سنگ تمام گذاشته بود سر تا سر کوچه رو با پارچه نوشته های زیبا و چراغهایی رنگی آراسته بود و زیبا ترین جمله رو روی پارچه نوشته ای سر در خونه به این مضمون وصل کرده بود:شکوفه های زیبای عشق خوش آمدید. مادر امیر خیلی گریه می کرد،محشری بر پا بود تمام فامیل اومده بودن...رضا سه گوسفند به نیت سلامتی هر سه نفر ما یعنی امیر،امیرسالار و من جلوی پامون قربانی کرد...تمام مدعوین وقتی من رو میدیدن مثل این بود که من اسیری بودم و برگشته چرا که من رو بغل و زار زار گریه میکردن...به جرات میتونم بگم که امیر فراموش شده بود...اما در این میان لحظه ای دستم رو رها نمیکرد و امیرسالار رو هم با دست دیگرش در بغل نگه داشته بود. برای ساعتی در منزل مادر امیر که حالا با توجه به جهیزیه ای که مریم آورده بود کاملاً تغییر چهره داده بود نشستیم و سپس بنا به خواهش رضا همه برای صرف ناهار به سالن غذاخوری نزدیک منزلمون رفتیم. وقتی برگشتیم تقریباً ساعت نزدیک پنج بعد از ظهر بود،بعد از صرف ناهار کم کم مهمونها هم خداحافظی کردن...موقع خداحافظی امیر حرکتی کرد که اصلاً انتظارش رو نداشتم...در حالیکه عمومرتضی رو میبوسید خم شد و دست عمومرتضی رو بوسید و بعدم خواست پای خاله زهره رو ببوسه که داریوش و کوروش نگذاشتن... خلاصه موقع رفتن اونها دوباره کلی همه گریه کردیم اما در نهایت با لبخندی از عشق که هر کسی به دیگری هدیه میکرد از همه خداحافظی کردیم و اونها هم رفتن. وقتی اونها سوار ماشیناشون شدن امیرسالار زد زیر گریه و گفت:چرا ما با اونها نمیریم؟ خاله زهره برای لحظه ای از عمومرتضی خواست که توقف کنه و گفت که امیرسالار رو بهش بدیم تا با خودش ببره.. ولی عمومرتضی بلافاصله از صورت من فهمید که اصلاً راضی به این کار نیستم بنابراین خاله رو راضی کرد که بدون امیرسالار برن. اونها که رفتن امیر کلی با امیرسالار صحبت کرد و براش توضیح داد که از این به بعد خونه ی ما اینجاس ولی هر وقت که دلش بخواد برای مهمونی و دیدن خاله زهره اون رو به اونجا خواهد برد تا اینکه تا حدودی امیرسالار راضی شد به همراه من و امیر به طبقه ی بالا بیاد. وقتی از پله ها بالا میرفتیم با هر قدمی که بر میداشتم خاطرات این چند سال مثل فیلم از جلوی چشمم میگذشت لحظاتی که چطور درمونده شده بودم و سعی داشتم از زیر بار حرفای نامربوط رضا فرار کنم و یا لحظاتی که چطور عصیان زده از این خونه رفتم،لحظات پر از غصه به دنیا اومدن امیرسالار،ساعات پر از درد و تنهاییم که هیچ نفسی نبود تا با من هم نفسی کند ولی حالا در کنار امیر قدم به قدم بالا میرفتم...احساس من احساس رفتن به خونه ام نبود بلکه رفتن به اوج بود. جلوی درب که رسیدیم امیر کلید رو در قفل قرار داد و به من نگاه کرد و گفت:بازش کن... چشمام از اشک پر شده بود ولی نمیدونستم از شادیه یا از درد غصه هایی که در این چند سال بدون امیر بر من گذشته. امیرسالار بین ما ایستاده بود و گاهی به من و گاهی به امیر نگاه میکرد تا اینکه بالاخره گفت:مامانی...بلد نیستی درب رو باز کنی؟ و بعد کلید رو در قفل چرخوند و درب رو باز کرد. با فشار ملایم دست امیر به داخل رفتیم... چند سال این خونه همونطور رها شده بود،بوی نا از همه جا به مشام می رسید اما بوی عشق بود كه بیشتر من رو مست میکرد... امیرسالار شروع کرد دویدن به این طرف و اون طرف... امیر پنجره ها رو بلافاصله باز کرد...ورود هوای تازه ی بیرون به داخل حس غریبی به من بخشید به آهستگی طوری که زیاد خاک بلند نشه ملحفه ها رو جمع میکردم...امیر روی یکی از مبلها که ملحفه اش رو جمع کرده بودم نشست و به من خیره خیره نگاه کرد... ملحفه ها رو جمع کردم و همه رو داخل سبد رخت چرکها در حمام گذاشتم و به آشپزخونه رفتم و درب یخچال و فریزر رو که باز گذاشته بودم،بار دیگه بستم و هر دو رو به برق زدم...از آشپزخونه خارج شدم،امیرسالار هنوز از اتاقی به اتاق دیگه می رفت و به محیطی که براش غریبه بود نگاه می کرد. امیر هنوز روی مبل نشسته بود و رفتار من رو زیر نظر داشت و فقط لبخند مهربان و پر از عشقش بود که گویای هزار کلام نگفته اش بود رو به رویش ایستادم و گفتم:امیرجان...ملحفه ی روی لوسترها رو بازی میکنی؟ بلند شدم و به طرفم اومد و همونطور که به چشمام خیره بود گفت:رضا به من گفته حیف زمینی که افسانه روی اون پا میگذاره،برای افسانه بهشتم کمه...ولی من فقط میتونم بگم افسانه جای پای تو روی چشماي منه...من چیز دیگه ای ندارم كه بگم...فقط همین. بغض گلوم رو گرفت...حالا من پیش همه سر بلندتر از هر چي که فکرش رو میکردم شده بودم اما توقع شنیدن این حرف رو هم از امیر نداشتم... امیرسالار به طرف ما اومد و در حالیکه دست امیر رو گرفت با همون صدای قشنگش گفت:بابایی...من که اینجا هیچی ندارم تا بازی کنم...! امیر اون رو از روی زمین بلند کرد و در بغلش گرفت و صورت مثل ماهش رو بوسید و بعد رو کرد به من گفت:تا تو بعضی از کارها رو انجام بدی من با ماشین رضا...امیرسالار رو به خونه ی خاله زهره میبرم تا اسباب بازیهاش رو بیاره و بعد سر فرصت وسایل مورد نیازش رو بخرم. قبل از اینکه بره ملحفه های روی لوسترها رو هم برای من باز کرد و وقتی رفتن من مشغول نظافت تقریبی خونه شدم. ************************** ***************** امروز چند سال از برگشتن امیر میگذره و در این مدت تونستم مدرک لیسانس شیمی ام رو بگیرم و در دبیرستانی نزدیک خونه مشغول به تدریس بشم. امیر هم همچنان در ارتش مشغول به خدمته اما با درجه ی سرهنگی و اونقدر در طول این دو سال من و امیرسالار رو در محبت غرق کرده که میتونم به جرات قسم بخورم خاطرات تلخ نبودنش رو به شیرینی حضورش از یاد بردم... در طی این چند سال فرزند رضا هم که دختر بسیار نازنین و خواستنی است به دنیا اومده،البته ناگفته نمونه که خانواده ی خودمم حالا چهار نفره شده و من در حال حاضر مادر دو پسر خوشگل هستم یکی همون امیرسالار زیبایم و دیگری امیرعطا که هشت ماهه اس و به شیرینی عسل. دیگه نمیخوام خاطراتم رو بیش از این ادامه بدم چرا که تمام اینهایی رو هم که نوشتم فقط بنا به خواست امیر عزیزم بوده که خیلی اصرار داشته تا براش بی کم و کاست خاطراتم رو در سالهايي كه كنارم نبوده بنويسم...و من در طي نوشتن همين خاطراتم بود كه فهميدم در اون سالها پروانه چقدر از نظر مالي به طوريكه خود من متوجه نشم به حساب عمومرتضي پول واريز ميكرده و عمو نيز بنا به خواست پروانه از خانم طاهري خواسته بوده بدون اينكه خود من متوجه بشم اون مبلغ رو اضافه به حقوق من كرده و با نام كارمزد و يا اضافه كاريهام به من تحويل ميداده... موضوع ديگه اينه كه گاهی وقتی با امیر سر مزار اون خدا بیامرز میریم خیلی دلم براش میسوزه چرا که امیرم اون رو نمی شناخت و طبق اونچه که تعریف میکرد در اون روز وقتی با سه نفر دیگه سوار جیپ میشن تا از منطقه ای به منطقه ی دیگه برن در نیمه ی راه مردی درشت اندام و خیلی مهربون که از بچه های بسیج بوده و لهجه ی شیرین شیرازی داشته رو سوار میکنن...نرسیده به منطقه ی مورد نظر متوجه حملات پی در پی عراقیها میشن...برای اینکه از آتش خمپاره در امان باشن جیپ رو به گوشه ای برده و متوقف میشن...امیر که به ساعتش نگاه میکنه به بقیه میگه قصد خوندن نمازش رو داره و هر چي دیگران بهش اصرار میکنن که الان وقتش نیست ولي اون ساعت و انگشتر و گردنبندش رو به دست همون مرد بسیجی میده و در آخر مدارکشم در ماشین میگذاره و برای وضو پیراهن فورمشم در میاره و پشت يه خاکریز شروع به خوندن نماز میکنه...در این لحظه جیپ با همراهاش مورد اصابت خمپاره قرار میگیره و به فاصله ی چند دقیقه امیرم اسیر میکنن و از اونجایی که امیر عازم ماموریت مهمي بوده از فاش کردن اسم و درجه ی خودش خودداری میکنه و در تمام این چند سال اسارت با نامی ساختگی به عنوان داوطلب رزمنده در زندانهای اسرای ایرانی در عراق روزگار رو گذرونده و هر بار که از دلشوره هاش در زمان اسارت در رابطه با من حرف میزنه ناخودآگاه اعصابش بهم میریزه و همیشه میگه که تمام غصه اش در اون سالها من بودم و ترس از این موضوع که برگرده و دیگه افسانه ای برای اون وجود نداشته باشه گاه به حال جنون می انداختش...ولی همیشه در بدترین لحظات صدایی در قلبش ندا میداده که افسانه منتظرشه...!!! و به راستی هم به غیر از دقایق آخر نبودن امیر در تمام لحظات اسارتش من انتظارش رو میکشیدم. حالا که به اینجا رسیدم صدای خنده ی امیرسالار رو از حیاط میشنوم که در حال بازی فوتبال با رضاس و صدای نق نق امیرعطا از هال به گوشم میاد... ضربه ی ملایمی به درب میخوره و بعد صدای گرم و مهربون امیر:خانمی؛فکر می کنم امیرعطا خودش رو کثیف کرده... از جام بلند میشم چرا که باید به وضع امیرعطا برسم و بعدم امیرسالار رو صدا کنم تا برای ناهار بالا بیاد و از طرفی میدونم امیرم بی صبرانه منتظره تا خاطرات من رو بخونه چون میدونه امروز روزیه که بالاخره بعد از مدتها نوشتن خاطرات تلخ نبودنش رو به آخر میرسونم... ولی در پایان تنها حرفی که میتونم به شوهر عزیزم بگم اینه:امیر جان،در هیچ لحظه ای از لحظات نبودنت نتونستم عشقت رو فراموش کنم و باور به مرگت داشته باشم و این تنها در نتیجه ی امیدی بود که خداوند روشنائیش رو به قلبم رسونده بود و هیچ وقت نخواستم این نور به تاریکی کشیده بشه،امیر من همیشه تو رو در ذهن و خیالم زنده میدونستم و ایمان داشتم که نوری که خداوند به قلب من تابونده هیچ وقت به تاریکی نخواهد رسید. پايان منبع:شطرنج عشق ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــ ممنونم برای داستان و همینطور تمام شدنش قبل از سال جدید . سالهای مبهم | fatima_59 اطلاعیه ی فوق مهم بخش کتاب ( حتما بخوانید ) دیدار ماه آینده جمعه 26 خردادماه ساعت 2:30 مترو کهریزک سلام دیدار دیروز خیلی خوب و جالب بود ما طبق روال گذشته به بخش سالمندان سر زدیم ولی بعد از کمی صحبت با مددکاران بخش ،راهنمایی شدیم به بخشهای جوانان ، بخش ارغوان 1 که معلولین جسمی- حرکتی هستند و بخش یاس که از دوبخش نینا و آریا تشکیل شده ویژه بیماران ام اس البته ما فقط فرصت کردیم به یاس سر بزنیم و از بخش نینا که خانما بستری بودند دیدن کنیم من پرس و جو کردم دیدم یه کتابخانه کوچک در غذا خوری این بخش هست که کلا 20 جلد کتاب داره البته خیلی از کتاباش سر گرم کننده نبودند ولی جلب بود که مهر و مهتاب خانم حمزه لو بینشون بود . به ذهنم رسید که ماه آینده هر کدوم از خانما که مایل بودند با یک جلد کتاب در این دیدار شرکت کنند طبق حساب کتاب من اگر 50 نفر بشیم به تعداد 50 نفری که در این بخش بستری هستند کتابخانه خوبی میتونیم درست کنیم که برای هر نفر یک کتاب داشته باشه . دوست داشتین خبر بدید میاین یا نه ؟ http://www.forum.98ia.com/t466818-2.html#post4974935 | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | .ELHAM., abby7, abdolghani, Admin, aftab, asalgole, ashkannia, ayda90, azam 24, binam, daneshmand, elhamtt, eshgh_m, Esperichoo, fadai, farnaz58, fary, fayzeh, g00g00sh, gha3dak, ghazalehmz, gheisareh, HAM!D, harimeshgh, hiva, khanoom-damaghoo, koyar, lively, mahdieh67, mahsa.a, marjanagn, meno, monir 11, m_h_n, Niloufarjojo, nina86, P@rya, pare, priya, R.A.S.O.O.L, ROOROO, samane7, samanta31, sanazpomme, sepideh1993, seti, shadi.d.h, sinsor, Sokout_momtad, tinairn, triti, YALDA STAR, yeshil, zara14, آرام.د, اهنگ, بهار121, ریدیما, زردولگ, شبنم, فهیمه67, مریم, مهناز22, میترا., ننه جون, نیان |
| | #102 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر کل سایت ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۷
نوشته ها: 4,188
(View Stats)
تشکرها: 9,211
تشکر شده 70,351 بار در 5,617 پست
| بدون امتیاز : 0 امتیاز با تشکر از خانم داودی به خاطر نوشتن این رمان زیبا و سما برای قرار دادن در سایت . قفل لطفا سوالات و مشکلاتتون رو پیام خصوصی نکنید . برای هر مشکل و درخواستی تاپیک مخصوصش وجود داره . قبل از ایجاد تاپیک و یا پرسیدن سوال حتما جستجو کنید . آپلود فایل و عکس بهترین آهنگی که تا به حال شنیدم! | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | abdolghani, aftab, arizona, bahar.4501, binam, Esperichoo, FAH!ME, farnaz58, harimeshgh, hiva, mahsa.a, m_h_n, P@rya, R.A.S.O.O.L, ROOROO, sama33, samanta31, shadi.d.h, Sokout_momtad, باران, بهار121, ستاره یخی, شبنم, فهیمه67, مریم, مهناز22, ننه جون, نی لو فر |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| ازشادی, به, تایپ, داودی, شادی, مانده, یاد |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| به یاد مانده | شادی داودی | موبایل | R.A.S.O.O.L | رمان نوشته کاربران سایت | 5 | ۲۴ اسفند ۱۳۹۰ ۱۱:۳۳ بعد از ظهر |
| شطرنج عشق 1 | شادی داودی | موبایل | باقری | رمان نوشته کاربران سایت | 2 | ۲۰ شهريور ۱۳۸۹ ۰۷:۲۹ بعد از ظهر |
| گلبرگهای خزان عشق | شادی داودی (تایپ) | sama33 | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 72 | ۳۰ دي ۱۳۸۸ ۰۲:۱۶ بعد از ظهر |
| خورشید | شادی داودی | تایپ | sama33 | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 67 | ۱۸ آبان ۱۳۸۸ ۰۱:۴۸ بعد از ظهر |
| تلخ و شیرین | شادی داودی (تایپ) | باقری | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 18 | ۲۱ مهر ۱۳۸۸ ۰۱:۵۵ بعد از ظهر |