بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > جزیره متروکه کتاب

 تبلیغات 
سریال خاطرات یک خون آشام (The Vampire Diaries) – فصل اول و دوم – زیرنویس فارسی شال دخترانه ترنج
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۳ شهريور ۱۳۸۹, ۰۴:۴۰ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
zanbagh آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض قطعه بیست و سه | فریال

نویسنده:فریال
منبع:رمانکــــــــــــــــــــ ده
[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]




قسمت اول

تازه به اجبار چند تا قرص خوابم برده بود که صدای زنگ منو از خوابی که میرفت تا ناز بشه بیدار کرد. نگاهی به ساعت انداختم... ۹ صبح بود. با بی حوصلگی از جام بلند شدم و در آپارتمان رو باز کردم. طبق معمول اقای خلیلی بود که برای واحدهای بالا مشتری آورده بود. با کج خلقی سلام کردم که گفت:
- صبحتون بخیر خانم کیان... این خانم و آقا تازه ازدواج کردن و میخوان واحدهای شما رو ببینن.
نگاه سر سری بهشون انداختم. راستشو بخواين دختره با نمک بود اما واقعا حیف پسر به اون خوشگلی...همیشه زنهایی که خوشگل نیستن میتونن پسرهای خوشگلی رو تور کنن و بلعکس. متاسفانه من خیلی خوشگلم و احتمالا پسر زشتی قسمتم میشه...
هنوز چیزی نگفته بودم که دختره گفت:
- معذرت میخوام توی این واحدها به جز شما کسی زندگی نمیکنه؟
- نه کسی زندگی نمیکنه...
- اما ما که خیلی راضی بودیم. مخصوصاً که منظره قشنگی داره... قیمتش هم که مناسبه...
خندهای کردم و گفتم:
- دلیلش قبرستونیه که درست چسبیده به این آپارتمان. در واقع هر مشتری که میاد اینجا با این قضیه مشکل داره. اسمشونم اینه که دکتر و مهندسن.
دختره با تعجب گفت :
- قبرستون؟
نگاهی به شوهرش انداخت و با عصبانیت گفت:
- تو اینو میدونستی؟؟ پس چرا بهم نگفتی؟ نکنه فکر کردی من توی همچین جایی زندگی میکنم. توام از صبح تا شب بری سر كار و من مثل بید بلرزم.
بهبه... عجب عروسی... پوست آقا دامادو چقدر خوب میکنه... پسرهٔ بدبخت لیاقتش اين دختر سلیطست.
رو به اقای خلیلی کردم و گفتم:
- اقای خلیلی من نظرم عوض شد. دیگه مشتری نمیخوام. من احتیاجی به پولش ندارم. فعلا باید برم سر کار و بعدأ این خونه رو میکوبم یه ویلا برای خودم میسازم.
چشمکی زد که یعنی درستش میکنم ولی من حوصلهٔ این حرفا رو نداشتم. گفتم:
- اقای خلیلی تمومش کنید.
بالاخره به هر ترتیبی بود رفتن و من تنها شدم. روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم.
آخ که چقدر دلم برای خوابیدن تنگ شده بود. دیگه خوابیدن رو تو رویاهامم نمیدیدم.شبهای بی خوابیم رکورد شبهای انگشت شماری که میخوابیدم رو شکسته بودن. چیز تازه ای نبود از بچگی این مشکل رو داشتم.به جرات میتونم بگم که وقتی بچه خوابش نمیبره سخت تره تا اینکه ادم بزرگ خوابش نبره. حتی چیزی هم وجود نداشت که ازش بترسم و یا نگرانش باشم که خوابم نبره. بدون این که علتشو بدونم خواب به چشمم نمیومد.
نمیخوابیدم... نمیخوابیدم. همه میخوابیدن ولی من نه... من نه...
یادمه ۱۰ سال پیش بود که بهم اون خبر وحشتناک رو دادن.
بعضی ادما میگن وقتی بهشون خبر بدی میدن از قبل هم حس خوبی نداشتن انگار که حس ششمشون بهشون خبر بد میداد اما من اين حالتو نداشتم. در واقع اصلا حس نگرانی نداشتم. و فقط فکر بازی با دوستم بودم. تا اینکه برای اولین بار به جای مادرم عموم اومد دنبالم. تعجب کردم آخه اصلا انتظارشو نداشتم. عمو بهم گفت که مامان اینا برای مدتی نمیان و تو اون مدت من باید پیششون زندگی کنم.
بدون این که بدونم چه خبره زندگی کنار خانوادهٔ عموم رو شروع کردم. بارها ازشون پرسیدم که چرا نمیتونم پدر مادر و برادر بزرگم شهرام رو ببینم. اما هر بار با جوابهای اونا متقاعد میشدم. بهم میگفتن که اونا رفتن مسافرت و بر نمیگردن...
یه روز تو مدرسه با یکی از بچها دعوام شد و زدم تو گوشش که با عصبانیت گفت:
- میدونی چیه؟ خوب شد که خانوادت مردن و تو هیچ کس رو نداری... بچه ها همه میدونن که پدر مادر و داداشت تو یه تصادف کشته شدن. کاش توام میمردی و ما اینجا نمیدیدیمت.
وقتی ظهر با گریه پیش مریم دختر عموی بزرگم رفتم منو محکم بغل کرد و بوسید. با دیدن اشکهای مریم فهمیدم که حقیقت از چه قراره... پس من دیگه خانوادهای نداشتم...
حالا که ۱۰ سال از اون ماجرا میگذره، تصویر خیلی نا مفهوم و کوتاهی از اونا توی ذهنمه. فقط یادم میاد که عاشق برادرم بودم و هر وقت از چیزی ناراحت میشدم بهش پناه میبردم. اگر الان زنده بود از من ۸ سال بزرگتر بود. یعنی ۲۸ ساله... شاید همه با هم تو همین اپارتمان زندگی میکردیم و بعد از ازدواج داداشم عروس جدید هم به این خونه میومد... بعد بچههای داداشم... و احتمالا من هم ازدواج میکردم و بچه دار میشدم. اون وقت همه با هم توی همین خونه زندگی میکردیم. اما نشد...
نمیدونم چرا همه از این خونه میترسن... من همینجا به دنیا اومدم و روزی که از عمو خواستم بذاره به این خونه برگردم و مستقل زندگی کنم خیلی مخالفت کرد. اما من سرکش تر از این بودم که به حرفش گوش بدم و بالاخره موفق شدم تا بعد از ۱۰ سال دوباره به این آپارتمان برگردم.
عمو به اقای خلیلی سپرده بود که برای اپارتمانم مستاجر پیدا کنه كه من تنها نباشم. اما هیچ کس حاضر نشده بود این خونه رو اجاره کنه... و دلیلش همون قبرستونی بود که چسبیده بود به اپارتمان...
اما من با مردهها مسالهای نداشتم. مشکل من زندها بودن و بیشتر از این میترسیدم که مورد آزار اونها قرار بگیرم.
شاید به خاطر این بود که رابطهٔ مستقیمی با دنیای اموات داشتم. عزیزترین کسانم حالا جزئی از اونها بودن.
هر شب سری به اون قبرستون میزدم و برای تک تک اونها فاتحه میخوندم. گاه گاهی براشون شمعی روشن میکردم یا اگر میتونستم یه شاخه گل میذاشتم.
نمیدونم چرا اون قبرستون سوت و کور و خالی از مردم بود. انگار که هیچ کس دلش برای اونها تنگ نمیشد. حتی یک نفر هم پیدا نمیشد که به اونجا بیاد و براشون فاتحه بخونه.
عموم همیشه میگفت :
- بعضی از ما وقتی که میمیریم از دل همه بیرون میریم. شاید قبول کردن مرگمون چند روز، چند هفته، چند ماه یا حتی چند سال اول سخت باشه اما همه به این موضوع عادت میکنن. بعضی وقتها به یادمون میفتن...شاید به یادمون حتی چند قطره اشک بریزن ... اما بیشتر نه... و همه چیز تموم میشه...
.... ادامه دارد ....



قلبی که به جستجوی رویاهایش برود هرگز رنج نخواهد کشید زیرا هر لحظه از این جستجو یک قدم نزدیک شدن به خدا و ابدیت است.

ویرایش توسط zanbagh : ۱۶ مهر ۱۳۸۹ در ساعت ۰۷:۱۵ قبل از ظهر
zanbagh هم اکنون آنلاین است.  

محصولات فروشگاه بزرگ ایرانیان

مجموعه ۲۵۰ فیلم برتر سینما به انتخاب سایت معتبر IMDb – زیرنویس فارسی 	کامل ترین مجموعه آموزش زبان انگلیسی برای اولین در ایران

قدیمی ۱۳ شهريور ۱۳۸۹, ۰۴:۴۲ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
مدیر بخش کتاب
 
asalcheshmak آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

با تشکر لطفا در تایپیک آمار ها اعلام کنید



[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]


[فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
asalcheshmak آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۳ شهريور ۱۳۸۹, ۰۴:۵۶ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
zanbagh آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

قسمت دوم


چند روزی میشد که از خونه بیرون نرفته بودم. تب و لرز شدید حتی بهم این اجازه رو نمیداد که به دختر عموم تلفن کنم تا به کمکم بیاد.
گوشهای از سالن پذیرایی رو یه مبل کز کرده بودم و همینطور که پتو رو محکم دور خودم میپیچیدم اشک میریختم. تو دلم گله میکردم... از همه... از پدر مادرم ...
مامان آخه این انصافه که من اینجا از لرز بمیرم و هیچ کس نباشه که کمکم کنه؟ یعنی من تا کی باید تنها باشم؟
توی همین فکرها بودم که خوابم برد... نمیدونم شاید هم بیدار بودم. با چشمهای خمارم شاهد نزدیک شدن زنی با لباس محلی بودم... نمیدونستم چجوری از پشت درهای قفل اومده بود تو خونه. پیرهنش قرمز و دامنش نارنجی بود. روسری که سرش بود مخلوطی از رنگ دامن و پیرهنش بود. با هر قدم نزدیک شدنش صدای پولکهای لباسش بیشتر و بیشتر میشد. تا اینکه درست جلوی چشمم ایستاد. لبخندی زد و گفت :
- سلام عزیزم... حتما حالت خیلی بده...نگران نباش، من اومدم به کمکت.
نا نداشتم حرفی بزنم و با لبخند ضعیفی جوابشو دادم. سطل آبی که همراهش بود رو روی زمین گذاشت و کنارم زانو زد. پارچه ی نارنجی رنگی که همرنگ دامنش بود برداشت و با آب سطل خیسش کرد. بعد اونو روی پیشونیم گذشت... و من که گر گرفته بودم بهترین احساسی که ممکن بود رو لمس کردم. نمیدونم تاا کی کنارم بود... فقط خوب میدونم که مادرانه پاشویم کرد. و وقتی که میخواست بره لبخند گرمی زد و از جا بلند شد. من که حالم کمی بهتر بود گفتم:
- یه لحظه صبر کنید... من واقعا ازتون ممنونم اما شما رو نمیشناسم ... تا به حال شما رو ندیده بودم.
با همون لبخند گفت:
- من همسایتونم.
و با سر به سمت راست اشاره کرد.
هنوز متوجه منظورش نشده بودم که رفت ... از جا بلند شدم. تبم قطع شده بود...این امکان نداشت. حتما خواب دیده بودم... ولی چطور تبم انقدر ناگهانی قطع شد؟
" من همسایتونم "... ما که همسایهای نداریم... به سمت راست اشاره کرده بود...سمت راست که ساختمون یا خونه ای نبود فقط...
صدای وحشت زده خودمو شنیدم که میگفت:
- قبرستون...
پس اون زن یه ... نمیتونم این کلمه رو به زبون بیارم ... حتی از گفتنش خندم میگیره. یعنی ... آخه چطور میتونم برای کسی تعریف کنم؟ یه روح منو پاشویه کرد؟ شاید فقط یه خواب بوده... پس چرا تبم قطع شد؟ برای اون چه جوابی داشتم؟
اون یه خواب نبود... کاملا واقعی بود. من حسّش کردم. وقتی با محبت گونمو نوازش میکرد من حرارت دستشو حس کردم. اون زنده تر از این بود که روح باشه...اما اگرم روح باشه تعجبی نداره که به کمکم اومده. هر چی نباشه من هر شب برای اونها فاتحه میخونم و تنها کسی که بهشون سر میزنه بازم منم.
امشب باید بفهمم که اون زن کیه...
فورا لباسمو عوض کردم و با قدمهای سریع از خونه بیرون زدم. نمیدونم چرا بر عکس همیشه پاهام میلرزیدن انگار که برای اولین بار از اون قبرستون میترسیدم. درسته اون زن مهربون آزاری به من نرسوند اما رفتن به اونجا به معنای قدمی به طرف ناشناختهها و عجایب بود. داستانهای باور نکردنی رو همیشه توی تلویزیون میدیدم و مسخره میکردم. حالا خودم شاهد یه داستان باور نکردنی بودم. منی که تا یه ساعت پیش توی تب دست و پا میزدم حالا با انرژی خاصی دنبال کشف حقیقت بودم...
اون قبرستون مثل همیشه ساکت و سوت و کور بود. طبق معمول پرنده پر نمیزد.
به تک تک قبرها نگاه کردم... اسم و فامیل...تاریخ تولد و تاریخ وفاتشون. چیزی که بارها و بارها خونده بودم اما نه با این دقت. چطور باید میفهمیدم که کدوم یکیشون ناجی من بوده. من احمق حتی اسمشو نپرسیده بودم... اینجا هم هیچ علامتی وجود نداشت که بدونم خودش یا نه.
وقتی گشتن رو بی نتیجه دیدم تصمیم گرفتم که برگردم. نمیدونم اینجور احساس میکردم یا واقعا کسی منو از پشت درختها زیر نظر داشت؟ فقط میدونستم که تنها نیستم...براي اولین بار تو زندگیم معنی کلمهٔ ترس رو تجربه میکردم... میترسیدم... اره خیلی میترسیدم...

قسمت سوم

داشتم از ترس میمردم که با صدای اقای خلیلی مثل تیر از جا پریدم. اون بیچاره هم از ترس من ترسید و گفت:
- دخترم چی شد؟ چرا اینجوری کردی؟
- سلام... شما پشت اون درخت بودین؟
- کدوم درخت؟ من همین الان اومدم.
با عصبانیت نگاهی به درخت انداختم انگار دیگه کسی اونجا نبود.
خلیلی با نارضایتی گفت:
- دخترم نظر منو بخوای همش از درد تنهاییه. تنها بودن تو یه خونه با دو تا واحد خالی... منم بودم خیالاتی میشدم.
- اقای خلیلی من خیالاتی نشدم. ضمنا اصلا نترسیدم... فقط شما غافلگیرم کردید... چرا باید شما رو اینجا ببینم؟
- منو ببخش دخترم. قصدی نداشتم. فقط میخواستم باهات صحبت کنم. قبلا از عموت شنیده بودم که گاه گاهی به قبرستون سر میزنی. این بود که دیدم خونه نیستی و حدس زدم اینجا باشی.
- حالا کارتون در چه مورد بود؟
- اینجا و اینطوری نمیتونیم صحبت کنیم. فرصت داری فردا به دفترم بیائ؟
- باشه ... ساعت ۱۲ خوبه؟
لبخندی زد و گفت :
- عالیه... منتظرتم.
نگاه عجیبی به قبرهای اطراف انداخت و گفت:
- بهتره هر دومون از اینجا بریم. هوا هم که تاریکه صلاح نیست اینجا باشی...
....
روی صندلی راحتی نشسته بودم و با فنجون قهوهای که توی دستم بود بازی میکردم. این فنجون خیلی قدیمی بود....تیکه ای از جهیزیه مادرم. خیلی جالبه که خودش رفته ولی جهیزیش اینجاست... لعنت به این دنیا که خودمون میریم و فقط خاطراتمون میمونن. دستهای مادرم رو در حال گرفتن فنجون مجسم کردم و ناخداگاه اونو محکم تر گرفتم. انگار که میخواستم گرمای پوست مادرمو بعد از گذر ۱۰ سال دوباره حس کنم. دلم میخواست لبمو روی قسمتی از لبهٔ فنجون بذارم که اون میذاشت...
با به صدا دراومدن زنگ تلفن از جا بلند شدم و گوشی رو برداشتم. شنیدن صدای عموم که شبیه پدرم بود طبق معمول به اندازهٔ دنیایی بهم آرامش داد.
- سلام عمو...
- سلام شیدا... دخترم تو معلوم هست کجایی؟ چرا گوشیت خاموش بود؟ ما خیلی نگران شدیم. اگر امروز صداتو نمیشنیدم حتما میومدم اونجا...
- عمو جان یکم حالم بد بود. تب و لرز داشتم. گوشی خاموش بود چون نمیخواستم شما با شنیدن صدام نگران بشید.
-ای دیوانه.... چرا انقدر از ما دوری میکنی؟ من حالا دیگه پدر توام...
- دوست ندارم کسی نگرانم باشه عمو جون. ببخشید اگر اذیت شدین. حال همه خوبه؟ ملیحه جون؟ مریم ...مهسا... مهیار همه حالشون خوبه؟
- همه خوبن... شیدا امشب مهیار رو بفرستم دنبالت؟ بیای خونهٔ ما بمونی؟
- به چه مناسبتی باید اینکارو بکنید عمو؟
- به مناسبت اینکه برادرزادمی.... دخترمی دلم میخواد پیش ما باشی... من به خدا راضی نیستم تو شبا اونجا بخوابی. مگه ما جا کم داریم؟
باز هم حرفهای تکراری... بحثهای قدیمی ... چرا نمیذارن به درد خودم بمیرم؟
- عمو جان مساله جا نیست... مساله خانوادست... هر کسی خانوادهٔ خودشو داره... من فقط با شما فامیلم و جز خانوادتون نیستم. پس نمیتونم توی خونهٔ شما راحت باشم. من تو خونهٔ خودم پیش خانوادهٔ خودم شبا میتونم راحت بخوابم.
آره چقدر هم که شبا راحت میخوابیدم...
- یعنی چی؟ تو هم جز خانوادهٔ مایی ... دیگه این حرفو تکرار نکن...
- بله چشم... فقط میخوام بدونین که من خونهٔ خودم راحتم... همین...
بالاخره تسلیم شد و گفت:
- باشه شیدا جان... اگه به چیزی نیاز داشتی خبرم کن. هر چند که سرکش تر از این حرفایی که به ما خبر بدی. مراقب خودت باش عزیزم.
وقتی گوشی رو قطع کردم قهوه کاملا سرد شده بود... مثل خودم ... این قهوه که تا چند دقیقه پیش داغ داغ بود یخ کرده بود. مثل من که چقدر زود سرد شدم. من بیست ساله تو اوج جوونی مثل یه تیکّه یخ شده بودم.
اما چرا دست از سرم بر نمیداشتن؟ دوست نداشتم کسی نگرانم باشه. دوست نداشتم کسی بهم فکر کنه... دوست نداشتم کسی توی زندگیم دخالت کنه... دوست داشتم فراموش بشم و از یاد همه برم...
.....
صبح با بی حوصلگی آماده شدم و بعد از کمی آرایش از خونه بیرون زدم. یه روز مسخره دیگه مثل بقیه بود.
هنوز هم حس میکردم کسی تعقیبم میکنه... احساس دیوانگی میکردم. هر چی بر میگشتم تا ببینمش انگار که جایی قایم میشد تا من نبینمش...
با سریع شدن قدمهام قدم هاش سریع میشدن... و وقتی سرعتم کم میشد سرعت اونم کم میشد.
اما انقدر ماهر بود که وقتی برمیگشتم اثری ازش نبود. شاید اگر ما آدما چشمیم پشت سرمون داشتیم دیگه از هیچی نمیترسیدیم.
توی همین فکرها بودم که یه مرتبه یه آجر سنگین از ساختمونی که میساختن پایین افتاد و درست پشت سرم خورد شد. وحشت زده برگشتم و به تیکهٔ خورد شدهٔ آجر نگاه کردم. شاید یک قدم هم با من فاصله نداشت. از دیدن این صحنه یه مرتبه گردنم خشک شد .
صدای فریادی از بالای ساختمون باعث شد سرمو برگردونم و به کارگری که اون بالا بود نگاه کنم.
با عصبانیت فریاد زد:
- حواست کجاست ؟ مگه کوری؟
آفتابی که درست پشت سرش بود باعث میشد که نتونم چهرشو تشخیص بدم. اما از دیدن بازوهای پر عضله و خوش فرمش متعجب شده بودم. با همون عصبانیت جواب دادم:
- سوالیه که از شما باید بپرسم. برا چی باید یه آجر از اون بالا بیفته پایین...
- برای اینکه ادمای احمق بفهمن نباید زیر یه ساختمون در حال ساخت قدم بزنن.
- چه جالب بده کارم شدیم...
چه کارگر پرو و بی ادبی بود. برای حفظ جونم رفتم اون طرف خیابون و با چشم غره به کارگره که برگشته بود سر کارش نگاه کردم.
بلافاصله بعد از این اتفاق، تعقیبهای سایه به سایم شروع شد...
لعنتی ... از جونم چی میخواد که یه لحظه هم دست از سرم بر نمیداره...دلم میخواست به یکی پناه ببرم. از یکی کمک بخوام... ولی کی؟؟؟؟
وقتی به دفتر اقای خلیلی رسیدم صلواتی فرستادم و با نفس عمیق وارد شدم. منشی با محبت سلامی کرد و گفت:
- اقای خلیلی منتظرتونن خانوم کیان...
- بله ممنون.
در دفتر رو باز کردم و با ورودم اقای خلیلی از جا بلند شد.
- سلام خانم کیان... حالت خوبه دخترم؟
- ممنون مرسی ... شما حالتون خوبه؟
- خوبم دخترم... اینکه ازت خواستم بیائ اینجا به خاطر پیشنهادی بود که برات داشتم.
با لحن جدی گفتم :
- بله من در خدمتم...
- ببین دخترم... اینکه تو الان تنها زندگی میکنی باعث میشه همه نگرانت باشن... مخصوصاً من که مثل دخترم دوستت دارم ... شبا از فکر این که تو توی اون خونه با دو تا واحد خالی تنهایی خوابم نمیبره. یعنی وجدانم راضی نمیشه... من پدرتو میشناختم ، خدا بیامرز آدم خیلی خوبی بود. این درست نیست که دخترش...
من که از این مقدمه چینیهای تکراری گوشم پر بود گفتم:
- پیشنهادتون چیه؟
- ببین من فکر کردم بهتره اون خونه رو خراب کنیم یه ۱۰ واحدی بسازیم... من باهات شریک میشم و تو لازم نیست هیچ کاری بکنی... همشو بسپر به من و دسته آخر ۵ واحد مال خودت تقدیمت میکنم. مطمئناً همشونم خوب به فروش میرسن... یا حالا اگه خواستی میتونی اجاره بدی. اگر ما هم مثل ساختمونهای دیگه بسازیم حتما براش مشتری پیدا میشه... تعجب نمیکنی که همهٔ خونه ها و ساختموناي اون دورو ور پر شدن به جز خونهٔ شما؟
با تعجب به این حرفها که برام قابل هضم نبودن گوش میکردم.
- ولی اقای خلیلی اونجا کسی نمیاد به خاطر قبرستون...
- تو نگران نباش ... ما اگه واحدها رو قشنگ و شیک بسازیم مطمئناً مشتری پیدا میشه... اون موقع دیگه براشون قبرستون مهم نیس...
با سردرگمی گفتم:
- نمیدونم چی بگم.
- لازم نیست الان تصمیم بگیری. راجعبش فکر کن... من صلاحتو میخوام و چون نگرانتم نمیخوام هیچ وقت تنها باشی... اگه همسایه داشته باشی انقدر تنها نیستی و در نتیجه خیالاتی نمیشی...چای میخوری یا قهوه؟
.....
نمیدونستم باید چی کار کنم...
اصلا میتونستم به این خلیلی اعتماد کنم؟ میتونستم خونهٔ پدریمو بسپرم بهش؟
من که از اینجور مسائل سر در نمیارم... اون که شغلش اینه حتما یه فکرهايی تو سرشه. هیچ گربهای محض رضای خدا موش نمیگیره. باید با عمو صحبت کنم... ولی نه اگه به عمو بگم از خدا خواسته میگه که برم و باهاشون زندگی کنم تا آپارتمان جدید حاضر بشه... نه این کارو نمیکنم. باید خودم فکر کنم.
سر راه یکم میوه خریدم که خودمو همه جوره خجالت بدم.
با کیسههای سنگین جلو میرفتم که یهو یکی از کیسه ها که پر سیب بود پاره شد و سیبها همه جا پخش شدن. انقدر حرصم گرفت که میخواستم بشینم اونجا زار زار گریه کنم. دلم میخواست عين فیلمهای رمانتیک یهو یه پسر جنتلمن خوشتیپ بیاد و کمک کنه... اما حیف که واقعیت...
- آخی.... میدونم چه حالی داره ... بارها برای منم این اتفاق افتاده...صبر کنید الان من کمکتون میکنم.
برگشتم و چی دیدم؟؟
نه این امکان نداره...
.... ادامه دارد ....

ویرایش توسط zanbagh : ۱۶ مهر ۱۳۸۹ در ساعت ۰۷:۱۹ قبل از ظهر
zanbagh هم اکنون آنلاین است.  
قدیمی ۱۵ شهريور ۱۳۸۹, ۰۵:۰۴ قبل از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
zanbagh آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

قسمت چهارم
- آقا سیامک؟
این قد بلند، چشمهای زاغ و موهای به هم ریختهٔ مشکی یاداور دوران دبیرستان بودن...
- ا... شیدا؟ تویی؟ چقدر بزرگ شدی دختر... ۴ سالی میشه که همو ندیدیم درسته؟
- بله... شما اینجا چی کار میکنین؟
خندید و گفت:
- محل کارم اینجاست...
بالاخره میتونستم سوالی که مدتها تو دلم مونده بود رو بپرسم.
- هیچ معلومه که سارا کجاست؟ من دقیقا ۳ ساله که ازش بی خبرم. سارا بهترین دوست من بود اما در کمال بی معرفتی یه مرتبه غیبش زد... من هر هفته خونهٔ شما بودم یادتونه؟ اما یه روز وقتی اومدم مادرتون گفت که من دیگه اجازه ندارم سارا رو ببینم.
خندش به یه لبخند تلخ تبدیل شد و گفت:
- اینا رو خودش میتونه براتون توضیح بده... این خواهر ما یه مشکلی براش پیش اومد که ترجیح میدم من نگم.
- یعنی میتونم ببینمش؟؟
- اره... الان دیگه میتونی... خوب تعریف کن.. خودت چی کار میکنی؟ دانشگاه میری درس میخونی؟کار میکنی؟
- نه درس نمیخونم. دنبال کار میگردم.
با تعجب گفت :
- چرا درس نمیخونی؟؟ حیف دختری مثل تو نیست که درسشو ادامه نده؟
- هر چی باید میخوندم رو خوندم. بیش از این نمیخوام... من یه مغازه دارم که عمو به کسی اجاره داده. مغازهٔ بابام...
کمی به فکر فرو رفت و گفت:
- چه مغازه ای؟
- اون موقعها که بابا...
بغض گلومو گرفت و گفتم:
- اون موقعها شیرینی فروشی بود. شهرام داداشم عاشق شیرینی فروشی بود... اونم مثل من به درس علاقه ای نداشت. بابا خودش مهندس بود اما به عشق شهرام اون مغازه رو راه انداخت ولی خوشی شهرام مال ۳ روز بود. چون درست بعد از همون ۳ روز تصادف کردن...
چشمهای خوشرنگش تر شده بودن و نمیدونست چی بگه. برای همین خودم ادامه دادم:
- الان مغازه دست یه گل فروشه. به عمو گفتم که بهش بگه مغازه رو تخلیه کنه، چون من خودم به اون مغازه احتیاج دارم. اما اون هنوز تخلیه نکرده و برای همین تا اون موقع دنبال کار میگردم.
فکری کرد و گفت:
- به پول احتیاج داری؟ توی سن تو حتما احتیاج به پوله که باعث میشه به درس فکر نکنی.
- نه... بابا به اندازهٔ کافی به فکرم بوده. من نیاز به پول ندارم... اما از درس خوندن خوشم نمیاد.
- یعنی برات مهم نیس که یه روز یه شخصیت بزرگ بشی... یه آدم مهم و سرشناس؟
- اگه همه دکتر مهندس میشدن، کی رفتگر میشد؟
لبخندی زد و گفت:
- حرفت کاملا درسته. اما معمولان دخترا تو سن تو کلی آرزو دارن. آرزوهای بزرگ... پر از بلند پروازین...پس هدف تو چیه؟
احساس عجیبی به من میگفت که سیامک تنها شنوندهٔ من نیست و کسی به حرفهام با دقت گوش میکنه. برای همین بود که گفتم:
- دارم روش کار میکنم و میدونم که به جای خوبی میرسم. حتی بدون کمک دیگران....
- بابا ای ول ...خوب حالا بیخیال این حرفا... گرم صحبت شدیم این میوه ها که اینجا ریختنو یادمون رفت.
وقتی چشمم به میوهها که روی زمین بودن افتاد زدم زیر خنده.
- من یه کارتون تو ماشین دارم صبر کن بیارم. میوهها رو میذاریم توش...
اما همینکه سیامک رفت تا کارتون بیاره، سنگینی همون نگاه عجیب رو رو خودم حس کردم. اما هیچ کس اونجا نبود... خیلی عجیبه که نگاهش بود ولی خودش نبود...
زودتر از چیزی که انتظار داشتم سیامک با یه کارتون برگشت. اونو روی زمین گذاشت و با هم میوهها رو جمع کردیم.
یاد آرزوی مسخرم از این که یه پسر خوشتیپ به کمکم بیاد افتادم و خندم گرفت.
جالب اینجا بود که بدم نمیومد که کسی کمکم کنه اما اصلا نمیتونستم از کسی تقاضای کمک کنم.
سیامک عشق دوران دبیرستانم بود که بعد از قطع رابطهٔ من و سارا فراموش شد. اون موقعها به هر بهانه ای میرفتم پیش سارا تا اگه شده یه لحظه برادر بزرگشو ببینم. اما تو این ۴ سال که گذشت دیگه بهش فکر هم نکرده بودم.
بعد از اینکه میوهها رو جمع کردیم سیامک گفت:
- بیا برسونمت خونه عموت...
- من خونه عمو زندگی نمیکنم. چند وقته برگشتم خونهٔ خودم...
با تعجب گفت:
- همون خونه که نزدیک قبرستون بود؟
- اره خودشه...
- بابا تو دیگه کی هستی؟ فکر نمیکردم یه دختر هم مثل تو پیدا میشه که حاضر باشه تک و تنها جایی مثل اونجا زندگی کنه.
نیشخندی زدم و گفتم:
- ما اینیم دیگه... من دیگه باید برم خیلی کار دارم.
- خوب من میرسونمت...
- من عاشق پیاده رویم. از اینجا تا خونه راهی نیست. ممنون از لطفت...
- آخه با این کارتون...؟
- اونقدرها هم که به نظر میاد سنگین نیست و زحمتش به خوردن بعدش می ارزه...
لبخندی زدم و خداحافظی کردم. میدونستم که داره رفتنمو نگاه میکنه اما سرمو بر نگردوندم و به راهم ادامه دادم. تمام طول راه به سیامک فکر میکردم به طوری که به سایه ای که تعقیبم میکرد اهمیتی نمیدادم.
یعنی اصلا تو این ۴ سال به من فکر کرده؟ ولی چقدر با شخصیت و خوش برخورد بود...
همین که رسیدم خونه میوهها رو توی اشپزخانه گذشتم و سریع به طرف آینه رفتم .تو آینه نگاه کردم. به نظر خودم که از زیبایی چیزی کم نداشتم... موهای بلند صاف و مشکی که تا کمرم میرسیدن... ابروهای کمونی و چشمهای درشت مشکی ام میتونستن هر آدمی رو به تحسین وادار کنن.
همینطور که خودمو تو آینه نگاه میکردم... نه تنها وجودشو کنارم حس کردم ...
من دیدمش...دیدمش...

ادامه دارد...

ویرایش توسط zanbagh : ۱۶ مهر ۱۳۸۹ در ساعت ۰۷:۲۰ قبل از ظهر
zanbagh هم اکنون آنلاین است.  
قدیمی ۱۵ شهريور ۱۳۸۹, ۰۹:۲۶ قبل از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
zanbagh آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

قسمت پنجم

من واقعا دیوونه نیستم... جدا دیدمش ... حاضرم قسم بخورم که یه جفت چشم سیاه و وحشی از توی آینه به من خیره شده بودن. اون مرد قد بلند کنارم ایستاده بود... اما همه چیز مثل یه مه غلیظ و نامفهوم به نظر میومد... همه چیز به اندازهٔ یه چشم به هم زدن حتی کمتر از یه ثانیه اتفاق افتاد... قبل از این که پیام این اتفاق عجیب به مغزم برسه اون اونجا نبود.همین که از این شوکه غریب بیرون اومدم ترس تک تک سلولهای بدنمو لبریز کرد. وحشت زده رفتم تو اتاقم و یه ملافه آوردم و روی آینه انداختم... حالا دیگه جرات میکردم هیچ وقت تو آینه نگاه کنم؟ این حقیقت نداشت... شاید هم داشت ... پس ماورالطبیعه که میگن همینه؟؟ واقعیت داره؟ اصلا واقعیت چی هست؟؟
من اطمینان دارم که اون چشمها رو دیدم... قبلا این چهره رو جایی دیده بودم ولی کجا؟ کجا دیدمش؟؟
نکنه دیوونه شدم؟ شاید از این همه تنهایی قاطی کردم. ولی مگه عالم جنون این شکلیه ؟ یعنی آدما وقتی دیوونه میشن، وقتی از حالت عادیشون خارج میشن، چیزهای عجیب و غیر قابل باور رو به این واضحی میبینن؟
خدایا من از این خونه میترسم... من از اینجا میترسم... من نمیخوام اینجا بمونم. شاید میخوام ازدواج کنم و از این تنهایی در بیام. نه؟؟
به ملافهای که روی آینه بود نگاه کردم. اصلا باورم نمیشد.... هر چی بیشتر به اون چشمها فکر میکردم از اینکه دیدمشون اطمینانم بیشتر و بیشتر میشد. شاید خاصیت ما آدما اینه که با دیدن هر چیز مجازی، تصویر واقعی از اون توی ذهنمون میسازیم... شاخ و برگش میدیم... و ذهنیت غلط رو تقویت میکنیم. حتما همینطوره...
شیدا بیدار شو... شیدا فرقشو بفهم... فرق واقعیت و حقهٔ ذهنتو درک کن.
این فقط یه حقست که ذهن تنهای من برای فرار از این همه تنهایی ساخته تا منو بترسونه... غیر از این نمیتونه باشه.
اگر اون مرد کنارم ایستاده بود چرا حالا خودشو نشون نمیده؟ پس چرا فقط یه لحظه دیدمش؟ درسته... هر چی عقل و منطق رو دور هم جمع کنیم میبینیم که خیالتی شدم حتی اگر اطمینان داشته باشم که دیدمش.
درسته... من چیزی ندیدم... فقط حس کردم که دیدم... یه حس احمقانه.
...
شب هر چی توی رخت خواب غلت زدم از تصور اون چیزی که دیده بودم خوابم نمیبرد. هر چند که من سالهاست خواب درستی نداشتم اما این بار کابوس هم به اون درد بی خوابی اضافه شده بود.
وقتی خوابم برد...
خواب دیدم... بارها پیش اومده بود که توی خواب میدونستم که دارم خواب میبینم. این بار هم همینطور بود و من از این که توی اون هوای تاریک با اون مه غلیظ توی قبرستون ایستاده بودم نترسیدم. چون میدونستم که دارم خواب میبینم. نمیدونستم چرا اونجام اما با صدای گریهای که شنیدم توجهم جلب شد.
این صدای گریه خیلی آشنا بود. یکم جلو تر رفتم و پشت درختی ایستادم ... دختری که جلوی من ایستاده بود و منو نمیدید... خودم بودم.
از دیدن این صحنه نفسم بند اومد و ناخواسته صدای عجیبی از گلوم خارج شد. دختری که اونجا بود و اصلا با من هیچ فرقی نداشت (حتی صدای گریه هاش) از جا پرید و به طرفی که من ایستاده بودم نگاه کرد. اما منو ندید... چون قایم شده بودم.
بهتر بگم خودم خودمو ندیدم. چشمهای همزادم از گریه سرخ بودن... لباسش ( لباس من، همون مانتوی سفید) پر از لک بود. صورتش عرق کرده بود و موهاش که در حالت عادی صاف بودن وز کرده از زیر روسری بیرون زده بودن.
برگشت و با گریه به زمین افتاد...روی قبر خم شد و شروع به التماس کرد. گریه و التماس چیزی که از غرور من بعید بود. خودشو به قبر میمالید و میگفت: حق نداری تنهام بذاری... چرا حالا؟؟؟ چرا؟ تنهام نذار... بذار بیام پیشت. تورو خدا... میخوام پیش تو باشم...
بیل رو برداشته بود و مثل دیوانهها کنار سنگ قبر زمین رو بیل میزد و زمزمه میکرد:
- دارم اینو برای خودم میکنم...میبینی؟؟ دارم میام پیشت... میخوام بیام کنارت...
با شنیدن این جمله جیغ بلندی کشیدم و از خواب پریدم.
صورتم عرق کرده بود و قلبم تند میزد...ای خدا ... این چه خواب مسخرهای بود مگه من چه گناهی کردم که اینجوری دارم زجر میکشم.
بلند شدم و رفتم دستشویی تا آبی به صورتم بزنم... حواسم بود که تحت هیچ شرایطی توی آینه نگاه نکنم. با چشمهای بسته صورتمو شستم، برگشتم تو اتاق و روی تخت دراز کشیدم.
این هم از معدود دفعاتی بود که سعی کرده بودم بخوابم و واقعا خوابم برده بود. که البته با این کابوس تکمیل شد.
باشه... باشه ... حالا که اینجوریه نمیخوابم...

...
صبح تصمیم گرفتم که با عمو در مورد مغازه صحبت کنم. دیگه وقت عملی کردن نقشم رسیده بود.
آماده شدم که بیرون برم... خیلی دلم میخواست کمی آرایش کنم ولی خوب از این کار صرف نظر کردم چون نباید خودمو توی آینه میدیدم. حتی از نگاه کردن تو یه آینه دستی و کوچولو هم میترسیدم. نمیخواستم اون چشمها رو دوباره ببینم...
تا شرکت عمو راهی نبود و میتونستم مقداری از راه رو با اتوبوس برم.
توی ایستگاه اتوبوس آدمای زیادی بودن... آدمای مختلف با قیافههای کاملا متفاوت. دو تا دختر با آرایش غلیظ، مانتوهای تنگ و کوتاه قرمز و صورتی... یه دختر با چادر که خیلی روی خودشو گرفته بود و فقط چشمهای درشت و ابروهای پیوستش دیده میشدن. مردی که کنار زنی ایستاده بود و با موبایلش صحبت میکرد. با حالت نگرانی میگفت:
- عزیزم من دیشب تا صبح خیلی کار کردم... نه بوشهر نیستم... آبادانم...
زنی که کنارش ایستاده بود زیر خنده زد ولی جلوی خودشو گرفته بود تا صدای خندش بلند نشه.
مرد دروغ گو به همسرش که پشت خط بود میگفت:
- عزیزم تا آخر این هفته ماموریتم... بچه هارو ببوس... دوست دارم...
و با حالت عزرخواهانهای به زنی که کنارش بود و با اخم بهش چشم قره میرفت نگاه کرد.
از دیدن این صحنه حالم به هم خورده بود. رومو برگردوندم و پسری رو دیدم که رو یه نیمکت بین دو تا دختر نشسته بود و بلبل زبونی میکرد. دخترها به حرفاش گوش میکردن و غش غش میخندیدن.
تمام این مدت مردی که عینک آفتابی ری بن(Ray Ban ) زده بود صورتش به طرف من بود و انگار به من نگاه میکرد.
بالاخره اتوبوس لعنتی اومد و سوار شدم.
از پنجره خیابونها رو نگاه میکردم و به آدمای مسخره و دروغ گو فکر میکردم. همون ادمی بودم که شب قبل میخواستم از تنهاییم در بیام؟
نه اگه لازم باشه حاضرم تو این تنهایی بمیرم ... از ترس بلرزم اما با این آدمهای دروغ گو و لاف زن سر و کاری نداشته باشم.
توی همین افکارم غرق شده بودم که با دیدن صحنهای گلو و دهنم خشک شد...
مردی که عینک آفتابی زده بود ایستگاه قبل پیاده شده بود... اما توی این ایستگاه دوباره سوار شد. چطور ممکنه ؟؟؟ یعنی از ایستگاه قبلی تا اینجا دوییده؟ چرا دوباره سواره اتوبوس شد؟
شیدا این روزها بدجور زده به کلت...
دوباره سرمو به شیشهٔ پنجره چسبوندم و به خیابونا خیره شدم.
ایستگاه بعدی بود که همون مرد عینکی برای بار سوم سوار اتوبوس شد. ماتم برد...اون که الان تو اتوبوس بود...
روانی... روانی... شیدای روانی...
بیشتر از این صبر نکردم و همینکه اتوبوس توقف کرد پیاده شدم...

ادامه دارد...

ویرایش توسط zanbagh : ۱۶ مهر ۱۳۸۹ در ساعت ۰۷:۲۰ قبل از ظهر
zanbagh هم اکنون آنلاین است.  
قدیمی ۱۶ شهريور ۱۳۸۹, ۰۶:۰۷ قبل از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
zanbagh آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

قسمت ششم

دیگه حال خودمو نمیفهمیدم. حتما مال تنهایی بود... غیر از این چی میتونست باشه؟؟؟ شیدا خانوم بد جور زده به سرت... دیوانه شدی...
در حالی که با سردرگمی از پله های شرکت عمو بالا میرفتم، صدای پسر عموم مهیار رو از پشت سرم شنیدم.
- سلام شیدا...
برگشتم و با لبخندی به مهیار سلام کردم. مهیار پسر آروم و خونسردی بود که تحت هیچ شرایطی از کوره در نمیرفت و با همهٔ مسائل خیلی راحت برخورد میکرد. چهرهٔ جذاب و در عین حال معصومی داشت که باعث میشد به شخصیتش پر و بال بده.
- کم پیدایی بابا... اصلا معلوم نیس چی کار میکنی! همش تو خونه ای.
- نه من خیلی کارها میکنم... کلاسهای زیادی میرم.
- چرا درس نمیخونی؟
- میشه خواهش کنم تو دیگه این سوالو ازم نپرسی؟
خندید و گفت:
- معذرت میخوام. حتما با بابا کار داری نه؟
- اره... نیستش؟
نگاهی به پشت سرش انداخت و با بیخیالی گفت:
- همین الان یه کاری براش پیش اومد و مجبور شد بره. گفت من بهت بگم که شب بیای خونمون تا در مورد مسالهای که بود صحبت کنین.
بی توجه به جملهٔ آخرش گفتم:
- باشه به عمو بگو فردا بهش سر میزنم.
- خوب چرا الان نمیای خونه که شب با هم راحت صحبت کنید؟
حتما اگر شب میرفتم، اجازه نمیدادن برگردم خونه... نه بهتره فعلا نرم اونجا...
- اوم دوس ندارم شب دیر وقت برگردم خونه. ترجیح میدم شبا تو خونهٔ خودم باشم.
- من که نمیفهمم تو چته...شیدا تو آدم پیچیدهای هستی...چی تو سرت میگذره دختر؟
- مگه من از تو، عمو، یا هر کس دیگه میپرسم که چی تو سرتونه؟ خاصیت فکر اینه که مخفیه و خونده نمیشه.
- قبول دارم. اما تو حتی از چهرت هم نمیشه فهمید که به چی فکر میکنی. هیچ احساسی توی چهرت منعکس نمیشه. به قول بچهها پوکر فیسی ...
- پسر عموی عزیز، انقدر گیر نده خوب هر کسی یه جوره دیگه...
....
تعقیب...تعقیب...میدویدم... اونم میدوید... خیلی ازش میترسیدم. ازش میترسیدم ... خدایا کمکم کن.
یه مرتبه بدون این که بفهمم محکم با کسی برخورد کردم. فورا عقب رفتم و شرمزده تو چشمای سیامک نگاه کردم.
- معذرت میخوام ... سلام آقا سیامک.
سیامک به خودش اومد و گفت:
- سلام...چقدر جالب که دوباره همدیگه رو کاملا بر حسب اتفاق میبینیم.
- بله...
- حالا چرا میدوییدی؟ خیلی پریشون و نگران به نظر میای شیدا.
نگاهی به پشت سرم انداختم، اما اون اونجا نبود.ای موجود لعنتی... هر چی که هستی میدونم که هنوزم اونجایی ... یه جایی همین نزدیکیا قایم شدی و داری گوش میدی.
سیامک با احتیاط گفت:
- حالت خوبه؟
- اره... خوبم... راستی با سارا صحبت کردی؟
- اره اون میخواد تورو ببینه.
لبخندی زدم و گفتم:
- چه عالی...
فکری به سرم زد و گفتم:
- امشب شام چطوره؟ برای شام منتظرشم.
با تعجب گفت:
- انقدر زود؟ البته حتما سارا وقت داره... یه چیزی بپرسم؟
- بپرسید...
سرشو پایین انداخت و گفت:
- میشه منم با سارا بیام؟
با مهربونی که از من بعید بود گفتم:
- چرا نمیشه خوشحال میشم.
برانکه پررو نشه گفتم:
- البته فقط در صورتی که با سارا بیاین.
و خیلی جدی تو چشماش نگاه کردم.
دستپاچه شد و گفت:
- مگه قراره غیر از این باشه شیدا خانوم.
تو دلم گفتم: اینو گفتم که حساب کار خودتو بکنی. فکر کرده من بچم که میگه؛ چقدر جالب که کاملا بر حسب اتفاق دوباره عین پیاز جلوی راهتون سبز شدم....
حالیت میکنم.
- خوب آقا سیامک فکر میکنم بهتره من دیگه برم... خدا نگهدار.
....
نمیدونم چرا دیگه دنبالم نمیدویید...؟ نکنه گمم کرده؟ نه گم نکرده چون هنوزم حضورشو احساس میکنم. هنوزم نگاهش رو منه...
وقتی در خونه رو بستم احساس میکردم اون سایه هم با من اومد تو. نکنه... این همون .... نکنه این همون چیزی باشه که تو آینه دیدم؟ نکنه اگه بازم خودمو تو آینه ببینم اونم کنارم باشه؟ شاید یه موجودی باشه که همینجوری نمیشه دیدش اما از توی آینه میشه.
نگاهی به آینه ای که روشو با یه ملافه پوشونده بودم انداختم.
یعنی یه روز آمادگی اینو پیدا میکردم که اون ملافه رو کنار بزنم و دوباره توی آینه نگاه کنم؟ اصلا ممکن بود یه روزی خودمو دوباره تو هر آینه ای نگاه کنم؟
نمیدونم چند روز میشد که خودمو تو آینه ندیده بودم. من حتی از نگاه کردن به هر شیشه یا چیزی که تصویر خودمو منعکس میکرد میترسیدم. میترسیدم که دوباره اون چشمها رو ببینم...هر چند باید بگم که اون چشمها ترسناک نبودن اما آدم که هر روز همچین صحنه ای جلو آینه نمیبینه. ولی آخه تا کی؟ من مهمون داشتم... باید بتونم خودمو تو این آینه نگاه کنم.
مثلا میخواد چی کار کنه؟ از این احساس بدی که دارم بهتره... خودمو نگاه میکنم... جرأت داری خودتو بهم نشون بده.
باید خودتو به من نشون بدی... میدونم که خودتی... من مچتو گرفتم...
خیلی آروم به طرف آینه رفتم. انقباض عجیبی رو تو وجودم احساس میکردم اما به لرزش دست و پام اهمیت نمیدادم.

ملافه رو محکم از روی آینه کشیدم و با صدای بلند گفتم:
- این کابوس لعنتی باید همینجا تموم بشه...
با گستاخی تموم تو آینه نگاه کردم، اما کسی کنارم نبود.

تو آینه خندیدم و گفتم:
- چیه؟ نکنه ترسیدی؟ خودتو نشون بده... نترس ...
اتفاق خاصی نیفتاد و همه چی کاملا عادی بود. خوب پس حالا که خبری نیست میرم دنبال کارام...
اون شب حسابی سنگ تموم گذشتم... چند مدل غذای مختلف درست کردم تا به سیامک هنرمو ثابت کنم. از طرفی نمیخواستم پررو بشه و از طرفی هم خوب اون عشق دوران دبیرستانم بود. همینطور که کار میکردم صدای موسیقی رو بلند کردم که هیچ چیز عجیب غریبی مانع کارم نشه.
نمیدونم این حس کی منو تنها میزاشت. برام جالب بود بدونم که وقتی دیگران میان تو این خونه چه حسی بهشون دست میده؟
از طرفی حوادث اخیر ذهنمو مشغول کرده بودن و از طرف دیگه خیلی مایل بودم که از راز سارا صمیمیترین دوستم با خبر بشم.
ساعت حدود ۷ شب بود که زنگ زدن... با خوشحالی در رو باز کردم. سارا با یه دسته گل خوشگل جلوی روم ایستاده بود و سیامک پشت سرش. بعد از ۴ سال دوباره سارا رو محکم بغل میکردم و اشک هام بدون توجه به غرورم سرازیر شده بودن. هنوز گرمای وجودشو درست حس نکرده بودم که یه مرتبه چند متر عقب پرید و وحشت زده گفت:
- اون چی بود؟؟؟
به سرعت پشت سرمو نگاه کردم و گفتم:
- چی بود؟
- انگار یه لحظه یه نفر از پشتت رد شد. من فکر کردم تنهایی...

ادامه دارد...

ویرایش توسط zanbagh : ۱۶ مهر ۱۳۸۹ در ساعت ۰۷:۲۱ قبل از ظهر
zanbagh هم اکنون آنلاین است.  
قدیمی ۱۶ شهريور ۱۳۸۹, ۱۲:۰۶ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
مدیر ارشد
 
شبنم آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

برای بالا اومدن تاپیک ! بعدا حذف میشه



از مبدأ ِ مدارِ خلقتِ آدم ، / تا مُنتهي اليه ِ رأسُ السرطان ِ نَفَس
از خون ِ چكيده بر دست قابيل ، / تا تمرين ِ تمدن در ساحل ِ هَوَس
و از نصفُ النهار اُستواي عشق ، / تا قلب ِ قطب ِ شُمال ِ عطش
...

هرچه خط ِ صاف كشيدم ؛
باز هم
قاعده ي ِ زندگي بشر / ارتفاعش كج شد .

شبنم آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۷ شهريور ۱۳۸۹, ۰۸:۱۹ قبل از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
zanbagh آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

قسمت هفتم

رنگ از چهرهٔ سارا پریده و کاملا مشخص بود که از چیزی ترسیده. لبخندی زدم و گفتم:
- نگران نباش عزیزم... حتما تصور کردی... بفرمایین تو...
از جلوی در کنار رفتم و خواهر و برادر با اکراه وارد شدن. هر دو با نگرانی به دور و ور و فضای خونه نگاه میکردن. این موقعیتی بود تا با دقت به سر و وضعشون نگاه کنم. سارا توی این چند سال تغییری نکرده بود.حتی خیلی جذاب تر و با نمک تر به نظر میرسید. چشمهای عسلی رنگش مثل همون روزها خمار بودن و حدس میزدم که بینیشو عمل کرده باشه. از سیامک هم که نگو و نپرس... چقدر خوشتیپ شده بود. بوی ادوکلنش کل خونه رو پر کرده بود.
وقتی روی مبل نشستن، رفتم تو آشپزخونه تا براشون شربت بیارم. راستش خودمم گیج شده بودم که سارا هم وجود اونو حس کرده. پس حتما من دیوونه نبودم. اینطور نیس؟ اگه اونم چیزی حس کرده... پس حتما چیزی هست.
با شربت به سالن برگشتم و پذیرایی از مهمونامو شروع کردم. سیامک با تحسین سر و وضعمو برانداز کرد و گفت:
- شیدا جان مطمئنم پدر مادرت اگر زنده بودن بهت افتخار میکردن. دختر شجاع و البته ...
کمی مکث کرد، انگار نمیدونست که در وصفم چی بگه. و وقتی گفت:
- و البته چیزه...
من و سارا از دستپاچگیش به خنده افتادیم. برای اینکه بحث رو عوض کنم، روی صندلی نشستم و گفتم:
- سارا... فکر نمیکنی که یه توضیح کوچولو به من بدهکاری خانوم؟
با مهربونی گفت:
- چرا عزیزم. باید توضیح بدم...
- اره از اول تا آخرش... یه کلمه هم نباید از قلم بندازی.
- چیز خاص و طولانی نیست. حدودا ۴ سال پیش... همون موقعها که اوج دوستیمون بود یادته چقدر سر درد میگرفتم؟
با ناراحتی گفتم:
- یادمه... همش تو مدرسه غیبت داشتی.
- حقیقتش این بود که من یه غدهٔ در حال رشد توی سرم داشتم.
نفسم توی سینه حبس شد که سارا با بیخیالی ادامه داد:
- البته اصلا جای نگرانی نیست. همون طور که میبینی من حالم خوبه و رو به روی تو نشستم. اما اون موقع معلوم نبود زنده بمونم یا نه... اصلا فکرشم نمیکردیم که جراحیش موفقیت آمیز باشه.
اون روزها نمیخواستم تو از این موضوع چیزی بدونی، آخه تو همهٔ عزیزاتو از دست داده بودی. میدونستم اگه منم بهشون اضافه شم، تو خیلی اذیت میشی و به روحیت لطمه میخوره. تصمیم گرفتم که دیگه همو نبینیم. چون یه حسی بهم میگفت که رفتنیم.

نتونستم جلوی خودمو بگیرم و خیلی ناراحت شدم. سیامک که از غرور زیادم خبر داشت بلند شد و رفت کنار پنجره. سارا با مهربونی کنارم نشست و در حالی که دستمو توی دستش گرفته بود گفت:
- الان همهٔ مشکلات بر طرف شدن. من عمل کردم... حالم خوبه! حاضرم شرط ببندم که از تو هم سالمترم. پس نگران هیچی نباش.
- راست میگی؟ وای سارا خیلی خوشحالم که حالت خوبه... تو خیلی شجاعی که باهاش جنگیدی.
خندید و گفت:
- راستش به نظر من تو شجاع تری که تک و تنها تو هم چین جایی زندگی میکنی. من که جرأت ندارم ...
- واا... مگه اینجا چشه؟
- خوب راستش به نظرم یکمی ترسناکه...
- چه چیزی باعث میشه فکر کنی که اینجا ترسناکه؟
سیامک از پشت پنجره اومد و دوباره روی مبل نشست و گفت:
- خوب من فکر میکنم چیزی که این محل رو عجیب و ترسناک کرده اون قبرستون باشه.
با تعجب گفتم:
- من نمیفهمم... مگه شما هر شب جمعه نمیرید بهشت زهرا سر خاک مادربزرگتون که عاشقش بودید؟
سارا گفت:
- خوب درسته ... اما ما که اونجا زندگی نمیکنیم. اینا با هم فرق دارن...
متوجه نمیشدم چه چیزی توی خونهٔ من اونا رو میرنجونه. برای همین هم گفتم:
- خوب هر ترسی باید دلیلی داشته باشه. چه دلیلی میتونه برای ترسیدن من از زندگی توی اینجا وجود داشته باشه؟
سیامک گفت:
- خوب چیزی که باعث میشه مردم از قبرستون بترسن، داستانهای بچگیه... فیلمهای تلویزیونی بی تاثیر نیستن... وجود ارواح... یا ارواح خبیث. مردم دوس ندارن با این چیزها سر و کار داشته باشن. چون بالاخره همه میدونیم که وجود داره و اگر بخوایم خیلی بهش نزدیک باشیم قطعاً چیزهای عجیبی رو تجربه میکنیم. مگه نه؟
- آقا سیامک... اون فیلمها رو منم دیدم... منم میدونم که یه چیزایی هست. اما برای چی باید زندگی رو به کام خودم تلخ کنم؟ من که هنوز چیزی حس نکردم. ضمنا لازمه که بدونیم تا وقتی واقعیتی هست نباید از چیزی ترسید. من توی این ۱۰ سال پدر و مادری نداشتم که نترسیدن رو بهم یاد بدن. فقط خودم تصمیم گرفتم که تحت هیچ شرایطی احساس ضعف نکنم. چون اگر موجود پلیدی هم وجود داشته باشه، اگر چیزی باشه که قصد ازارمو داشته باشه فقط و فقط از ترس من تغذیه میکنه... من کاملا به این موضوع اعتقاد دارم.
هر دو با تحسین بهم نگاه میکردن که در ادامهٔ حرفم گفتم:
- میشه با یه مثال این رو توضیح داد. دقت کردین که آدما همیشه از نقطه ضعف هم بر علیه هم استفاده میکنن؟ یه نفر از اینکه مثلا خانوادش از چیزی اطلاع داشته باشن میترسه، خواهر کوچیکش این نقطه ضعف رو میدونه، پس از اون استفاده میکنه و طرف رو تهدید میکنه. با نشون دادن ضعف هامون هر نوع خطری رو به سمت خودمون میکشیم و مورد تهدید قرار میگیریم.
- وای شیدا تو با وجود اینکه هیچ کس رو نداشتی خیلی عاقل و منطقی هستی...
سیامک برای اینکه به بحث پایان بده گفت:
- شیدا خانوم بوی سوختگی میاد...
یه لحظه از سوختن غذاها ترسیدم و از جا بلند شدم که سیامک زد زیر خنده و گفت:
- فکر میکردم تحت هیچ شرایطی نمیترسید. الان نقطه ضعفتونو فهمیدم...
با حرص گفتم:
- اصلا شوخیه خوبی نبود آقا سیامک. اصلا حالا که اینطوریه از شام خبری نیست...
- اذیت نکنید شیدا خانوم. من به عشق این غذا اومدم...
تو دلم گفتم : اره جون خودت...
سارا از جا بلند شد و به کمکم اومد. با هم میز شام رو چیدیم و غذا رو کشیدم.
سیامک که با حیرت به میز رنگی از غذاهای مختلف نگاه میکرد گفت:
- همهٔ اینا رو قراره ما بخوریم؟
لبخندی زدم و گفتم:
- هر چقدر که موند فردا به کارگرها و بناهای ساختمون رو به رویی میدم. پس بفرمایین... نوش جان...
....

وقتی غذا میخوردم همزمان به هنر و استعداد خودم افتخار میکردم. مطمئناً سارا و سیامک هم از دستپختم خوششون اومده بود. سیامک که خیلی خوش اشتها بود و از دیدن سریع خوردنش به خنده افتادم. ممکن بود یه روزی رو به روی هم شام بخوریم و من به لحظاتی که حالا داشتم بخندم؟ ممکن بود که من و اون ...
با صدای سارا به خودم اومدم که گفت:
- وای شیدا جدا بهت حسودیم میشه. من هنوز یه نیمرو بلد نیستم درست کنم. از این ببعد هر روز ناهار میام پیش تو.
خندیدم و گفتم:
- قدمت روی چشم عزیزم... خوشحال میشم...
سیامک با لبخند بهم نگاه میکرد و حرفی نمیزد. نگاهای عجیبی رد و بدل شدن که دلم می خواست از خجالت آب بشم. حرارت عجیبی روی گونهام حس میکردم که قابل وصف نبود. اما این وضع پایدار نبود... با شنیدن صدای عجیبی از طبقهٔ بالا هر سه از جا پریدیم. انگار که طبقهٔ بالا چیزی جابجا شده باشه...
سارا پرسید:
- صدای چی بود؟؟؟
به سقف نگاه کردم اما جوابی نداشتم. سیامک گفت:
- شیدا خانوم من فکر میکردم که طبقه ها ی بالا خالین...
با صراحت عجیبی گفتم:
- بله... طبقهای بالا خالین.
در حالی که سعی میکردم آروم به نظر بیاد گفتم:
- احتمالا صدای انقباض و انبساط پارکتهای طبقهٔ بالاست. یه وقتا صدا میکنه...
- بله حتما همینطوره...
همین که از جا بلند شدم تا بشقابها رو جمع کنم اون صداهای عجیب دوباره تکرار شدن. انگار چیزی رو روی زمین میکشیدن که اینطور صدا میکرد.
بشقابها رو روی میز گذشتم و به طرف در رفتم که سیامک گفت:
- صبر کن شیدا... چی کار میخوای بکنی؟
- میخوام برم ببینم صدای چیه... بالاخره اگه دزدی چیزی اومده باشه اولین نفری که باید بفهمه منم نه؟
- صبر کن نباید تنها بری... بذار منم باهات بیام.
و بدون این که به حرفم گوش کنه... دنبالم از پله ها بالا اومد. هیچ چراغی روشن نبود و مسلما آخرین کاری که مایل بودم اون وقت شب انجام بدم سر زدن به طبقهای بالا بود. رو به سیامک کردم و گفتم:
- ببخشید موبایل شما چراغ قوه داره آقا سیامک؟
- اره... صبر کن من جلو برم...
سیامک جلو رفت و من به دنبالش. کیلید رو به طرفش دراز کردم و اونم با شجاعت در خونه رو باز کرد و وارد شد. فورا به طرف کیلید برق رفتم و چراغ حال رو روشن کردم. هیچ کس اونجا نبود... همه چیز کاملا عادی بود و خونهٔ خالی مثل همیشه به نظر میرسید. با سیامک به دور و بر نگاه میکردیم و منتظر چیزی عجیبی بودیم که با صدای جیغ سارا هر دو وحشت زده برگشتیم و از پله ها پایین رفتیم. سارا با چهرهٔ رنگ پریده توی راه پله ایستاده بود و به من و سیامک نگاه میکرد.
- همین الان از اتاق شیدا یه صداهی عجیبی شنیدم...
با عجله از پله ها پایین رفتم و به طرف اتاقم دوییدم... توی دلم میگفتم :ای موجود لعنتی حداقل صبر میکردی اینا برن. حتما باید آبرومو ببری؟؟؟
همونطور که انتظار میرفت توی اتاق خبری نبود. سارا بی تاب شده و رنگی توی صورتش باقی نمونده بود. آروم دستشو گرفتم و گفتم:
- چیزی نیست ...
سیامک با نگرانی گفت:
- شیدا خانوم بهتره ما امشب اینجا پیشتون بمونیم. یا شمارو برسونم خونهٔ عموتون، یا میتونین بیاین خونهٔ ما...
خندیدم و گفتم:
- آقا سیامک دستپاچه شدید... چیزی نیست... من خونهٔ خودم از هر جای دیگهای راحتم.
قیافهٔ سیامک طوری بود که انگار میخواست کتکم بزنه... حتما تو دلش میگه عجب دختر کلّه شقیه. بذار بگه...
- آخه صلاح نیست شما اینجا تنها باشین... خودتون که دیدین...
با نیشخند گفتم:
-این چیزا عادیه اینجا .... اووووووووه هر شب از این صداها میاد....
سیامک میخواست اعتراض کنه که سارا با نگاهی ساکتش کرد. چقدر منو خوب میشناخت... چقدر به غرورم احترام میزاشت... میدونست اگه مساله مرگ و زندگی هم باشه من به خاطر این غرور مرگ رو انتخاب میکنم...
با اشارهٔ دیگهای از طرف سارا سیامک گفت:
- خوب فکر میکنم بهتره که ما دیگه بریم. سارا جان ...
لبخندی زدم و گفتم:
- امشب خیلی خوشحال شدم که بعد از ۴ سال دوباره سارا رو دیدم... بازم بیاین اینجا...
خداحافظی کوتاه و شتاب زدهای کردیم و سارا و سیامک با کمال میل خونمو ترک کردن.
نمیدونم چرا به جای اینکه بترسم این وضع برام مضحک و خنده دار شده بود. روی صندلی راحتی نشستم و با یه حالت عصبی گفتم:
- خوب... خیالت راحت شد ؟؟ باز هم نمیخوای خودتو نشونم بدی؟ من کاملا وجودتو توی خونم حس میکنم. وقتی توی خیابون راه میرم میدونم که همهٔ اینها توئی... خواهش میکنم دیگه خودتو نشونم بده باشه؟ لابد تو هم تنهایی و کسیو نداری مثل من... حتما هیچ کس تورو نمیبینه...هیچکس تورو درک نمیکنه... خوب منم درک نمیکنن. پس انگار با هم تفاهم داریم نه؟ حرفی بزن.. بهم ثابت کن که وجود داری . این درسته که من تورو نمیبینم... ولی وجود تورو احساس کردم. انگار که میخوای بهم چیزی بگی... خبری بدی.. یا شاید به من احتیاج داری... حتما من تنها کسی هستم که میتونم کمکت کنم. من از تو نمیترسم پس تو هم از من نترس و خودتو نشون بده...
چند ضربه به در خونه خورد. انتظارشو نداشتم که کسی در بزنه... آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
- بیا تو... در بازه...
چشمم به دستگیرهٔ در بود... منتظر بودم تا دستگیره بیاد پایین و در باز بشه... اما یه اتفاق دیگه افتاد. اون سایه از در وارد شد ( بدون این که در رو باز کنه) و با هر قدم که جلو میومد مثل یه پازل تیکهایی از یه انسان به وجودش اضافه میشد. درست مثل یه خواب... بدنش از اون حالت محو و سایه مانند شکل میگرفت و مادی تر و قابل لمس تر میشد. وقتی به خودم اومدم که یه مرد جوون قد بلند و درشت هیکل با همون چشمهایی که توی آینه دیده بودم با موهای براق و صاف مشکی روبه روم ایستاده بود...
اون حرف زد و من برای اولین بار صدای بم و ارومشو شنیدم که میگفت:
- میتونی کمکم کنی؟
سعی میکردم آروم باشم و کنترل خودمو از دست ندم. به خودم قبولوندم که دارم خواب میبینم و احساس میکردم که تو عالم خلسم. خودم کمک میکردم که این ارتباط قطع نشه. سعی میکردم از تمرینات مدیتیشنیی که داشتم استفاده کنم و از اون حالت بیرون نیام. از حالت بی وزنی که داشتم لذت میبردم. به آرومی پرسیدم:
تو کی هستی؟؟
سرشو پایین انداخت .تازه اون وقت بود که چشمم به لباسش افتاد. چقدر شبیه لباس زندانیها بود. شبیه نبود... خودش بود.
- تو زندانی هستی؟
- فکر میکردم بودم ولی هنوز هم هستم...
انگار از خودش خجالت کشید و با قدمهای سریع راهی که اومده بود رو برگشت.
از روی صندلی بلند شدم و دنبالش دوییدم:
- صبر کن کجا میری؟ خواهش میکنم یه لحظه صبر کن... بهم بگو تو کی هستی؟ از کجا امدی؟
- بذار برم...
- این ارتباطو قطع نکن... بهم اعتماد کن...اگه نمیتونی بمونی بگو کجایی که من بیام.
با تردید نگاهی تو چشمام کرد و گفت:
- من همسایتونم... همینجام... قطعهٔ بیست و سه...
انگار همون موقع با پتک به سرم کوبیدن و وقتی به خودم اومدم که اون رفته بود. زیر لب زمزمه کردم:
- قطعهٔ بیست و سه ؟

.... ادامه دارد ....


ویرایش توسط zanbagh : ۱۶ مهر ۱۳۸۹ در ساعت ۰۷:۲۲ قبل از ظهر
zanbagh هم اکنون آنلاین است.  
قدیمی ۱۸ شهريور ۱۳۸۹, ۱۰:۵۶ قبل از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
zanbagh آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

قسمت هشتم
قطعه بیست و سه´... قطعه بیست و سه...دارم دیگه واقعا دیوونه میشم!
با لحن ابلهانهای گفتم:
- کجا رفتی آخه؟؟ مگه کمک نمیخواستی؟ برگرد...
به طرز فجیعی فضای دورم آروم و ساکت بود. شکی در این که اینجا بود نداشتم...
چطور ممکن بود که وجود اون مرد زاییدهٔ تخیلم باشه... اون زیادی واقعی بود.
و صداش... از من کمک میخواست اما غروری که توی صداش بود از بین نرفت.
چقدر غریب و در عین حال آشنا بود.
قصهٔ عجیبی رو شروع کرده بودم که هیچ پایانی رو نمیشد براش مجسم کرد.
باید بفهمم اون کیه... باید دوباره ببینمش و باهاش حرف بزنم. باید به خودم ثابت کنم که دیوونه نشدم... که من ضعیف نیستم و این تنهایی هیچ تغییری در حالم ایجاد نمیکنه !
مانتوی مشکیمو پوشیدم و با یه چراغ قوه مثل مسخ شدهها از در بیرون رفتم. هیچ چیز نمیتونست جلومو از رفتن به قبرستون بگیره. نه وزش تهدید آمیز باد و نه تاریکی شب که از نیمه گذشته بود.
به در قبرستون که رسیدم، نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم. از میون سنگ قبرها رد میشدم و باد همچنان با برگ درختها بازی میکرد. رنگ پریده و شبح وار درختها به اون فضا شاخ و برگ میداد و میتونست مو رو به تن هر جنبندهای سیخ کنه.
هنوز ارامشمو کاملا از دست نداده بودم که صدای خشخشی از پشت سرم منو کاملا غافلگیر کرد.
عقب برگشتم و نگاهی به پشت سرم انداختم. سایهٔ خمیده و فانوس به دستی که نمیتونست کسی جز یه پیرمرد باشه نزدیک و نزدیک تر اومد. نور فانوس رو بالا توی صورتم گرفت.
در حالی که اون یه چهرهٔ زیبا، جذاب و رنگپریدهٔ جوون رو میدید، من یه صورت پر چینه چروک با عینک ته استکانی و خال گوشتی کنار بینیش رو میدیدم.
کمی عقب رفتم و گفتم:
- شب بخیر پدر جان...
- شب بخیر دخترم...
- شما... شما...
- من چی ؟ چرا حرفتو تموم نمیکنی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- شما هم از قطعه بیست و سه میاین؟ منظورم اینه که... شما زنده این؟
زد زیر خنده:
- درسته که پیر شدم اما هنوز زندم. اومدم اینجا سر خاک همسر و دخترم.
با تردید گفتم:
- واقعا زنده این؟ خوب من دنبال یه...
سرمو برگردوندم و با گیجی به دور و برم نگاه کردم.
- دخترم این وقت شب اینجا چی کار میکنی؟ نگو که اومدی برای یه عزیز فاتحه بخونی که باور نمیکنم.
حرفی نزدم که گفت:
- نکنه از خونتون قهر کردی؟؟؟ باور کن که پدر مادرت الان نگرانتن و اگر تا حالا به کلانتری خبر نداده باشن عجیبه...
- نه... کسی نگران من نیست... لاقل تو این دنیا کسی نگرانم نیست...
این جمله رو با تلخی خاصی گفتم که اون یه قدم جلو اومد و گفت:
- ببین درسته که تورو درک نمیکنن ... اما بالاخره پدر مادرت هستن و تورو خیلی دوست دارن!
پیرمرد بیچاره تو دلش خیال میکرد زده به خال.
- پدر مادرم فوت کردن...
از سکوتش استفاده کردم و ادامه دادم:
- الان من دنبال قطعهٔ بیست و سه میگردم...
-ای بابا... آخه این وقت شب میخوای بری سر خاکشون؟ بذار صبح بشه بعد برو...ببینم بچهٔ این محلی؟ خونتون کجاست... بریم من میبرمت خونتون.
اشارهای به طرف خونه کردم و گفتم:
- من تو اون خونه زندگی میکنم.
با حیرت گفت:
- صبر کن ببینم... گفتی اون خونه؟؟؟
- بله چطور مگه؟؟
- نکنه تو دختر خدا بیامرز آقای کیان باشی؟؟
- بله... مگه شما پدرمو میشناختین؟؟؟
- خودا بیامرز پدرتو... البته که میشناختم. اونو اینجا میدیدم و گاه گداری با هم حرف میزدیم.
بغض گلومو گرفت. برای یه لحظه قطعه بیست و سه ، اون روح و هر چیز دیگهای رو فراموش کردم:
- پدرم چی میگفت؟؟
- اون مرد تو داری بود. چیزی نمیگفت... فقط به حرفها و خاطرات من گوش میکرد.تو که ما پیرمردا رو میشناسی... وقتی صحبت از خاطرات میشه به زور میتونیم جلوی خودمونو بگیریم. اما پدرت برای به دست آوردن آرامش میومد اینجا...
نگاهی به قبرهای دور و بر انداخت و ادامه داد:
- اینجا رو دوست داشت.... هر چند آخر نفهمیدم اون چیزی که میخواست رو پیدا کرد یا نه؟
من که غرق در افکار مربوط به پدرم بودم جا خوردم و پرسیدم:
- مگه دنبال چیزی میگشت؟
- آره بابا... اونم مثل تو اولین بار که دیدمش به شدت مضطرب بود و دنبال قطعه بیست و سه میگشت.
گلوم خشک شده بود ... پس پدرم اونو میشناخت؟ پدرم دنبالش گشته بود؟؟
- خواهش میکنم در این مورد هر چی میدونین بهم بگین... خیلی این مساله برام مهمه...
مثلا میدونین که دنبال چی میگشت؟؟ پیداش کرد؟
- راستش دخترم من چیز زیادی نمیدونم. فقط در این حد میدونم که اون چیزی تو قطعه بیست و سه میگشت. تقریبا هر وقت میومدم اینجا تو فکر بود. و تا جایی که میدونم به اون چیزی که میخواست نرسید. عمرش کفاف نداد.
تپش قلبم سرعت گرفته بود و پاهام سست و لخت شده بودن.
- باشه... فهمیدم... حالا به من بگین قطعه بیست و سه کجاس ؟؟
- همین راه رو که ادامه بدی... قطعهٔ بیست و سه بالای تپست...
با عجلهٔ به اون طرفی که نشون داده بود حرکت کردم که دنبالم دوید و منو نگاه داشت:
- الان نه... بابا جان بذار صبح بشه بعد برو... الان خطرناکه...
داشت اعصابمو به هم میرخت:

- گفتم همین الان باید برم اونجا پس جلومو نگیرین.
- این ساعت نباید بری جاهای تاریک و خلوت...
دیگه نمیتونستم صبر کنم. به طرف قطعه بیست و سه دویدم و پیرمرد که توان پا به پای من دویدن رو نداشت تسلیم شد و برگشت.
... ...
به قطعه بیست و سه که رسیدم همونطور که انتظارشو داشتم حس عجیبی حاکم بود. لبخندی زدم و مثل دیوانه ها گفتم:
- خوب من اینجام... مگه نگفتی قطعه بیست و سه خونته؟ من اومدم... اینه رسم مهمون نوازیتون؟؟؟
اتفاقی نیفتاد. چراغ قوه رو روشن کردم و نورشو روی یکی از قبرها انداختم:
" دوشیزه ناکام... سییده منصوری ۱۳۱۶ - ۱۳۳۶"
آب دهنمو قورت دادم... همسن من بوده...
" محمد حسین جلالی ... ۱۳۲۵- ۱۳۵۰ "
خوب این ۲۵ سالش بوده... راستی اون چند سالش بود؟؟ اصلا از چهرش نمیتونستم سنشو حدس بزنم. اما ممکن بود یه چیزی بین ۲۵ تا ۳۰ سالش باشه... شایدم اگر زنده بود این سنو داشت... نکنه روحش به شکل یه پسر جوون ظاهر میشه... شاید اون بچه بوده... شایدم یه پیر مرد بوده... اما احتمالش خیلی کمه...
از بین قبرها رد میشدم ولی به هیچ نتیجهای نمیرسیدم. شاید بیشتر از ۱۰۰ تا قبر اونجا بود که بدون هیچ نظم و ترتیبی قرار داشتن... بعضی از اونها شماره نداشتن و شمارهٔ بعضیاشون به مرور زمان پاک شده بود. اسم، تاریخ تولد یا تاریخ وفات بعضیها کاملا از بین رفته بود. باید چی کار میکردم؟
چرا خودشو نشونم نمیداد و کارمو راحت نمیکرد؟ اگر پدرم دنبال این قبر گشته پس حتما دلیلی داره... منم باید پیداش میکردم...
" نسیم شاهرودی ... طفل ۲ سال"
بغض برای بار نمیدونم چندم گلومو گرفته بود... روی تخته سنگی که اون نزدیکیها بود نشستم و به فکر فرو رفتم... آخه چه حکمتی داره که بچهٔ ۲ سال رو میبری خدا؟؟ این آدما چه جور ادمیی بودن؟؟ اینا که یه روزی مثل من جون داشتن چه زندگیهایی پشت سرشونه؟
تقریبا همهٔ قبرها رو دیده بودم. روشونو خونده و سنشونو محاسبه کرده بودم... اما حالا که هوا به روشنی میزد از گشتن نامید شده بودم. ممکن بود اون صاحب یکی از این قبرهای بی شماره و اسم باشه، ... هر چیزی ممکن بود... تازه سنش هم مطمئن نیستم بین ۲۵ تا ۳۰ باشه... مثلا اگر ۳۲ سالش باشه تعجب نمیکنم. اون پختگی خاصی داشت... حتی توی خواب هم من هم چین آدمی رو مجسم نمیکردم. قد بلند و جذاب با اون چشمهای گیرا و غروری که اونو بزرگتر از چیزی که بود به نظر میرسوند... همینطور صداش... اون میتونست آرزوی هر دختری باشه... چرا جوون مرگ شده بود؟ و لباسش... لباسشو خوب یادمه... آخه چرا اون یه زندانی بود؟؟؟ اصلا به شان و مقامش نمیخورد که مجرم باشه...
خدایا کی این کابوس تموم میشه؟؟
هوا کاملا روشن شده بود و وقت رفتن اون هم دست خالی...
از روی تخته سنگ بلند شدم و با صدای نسبتا بلندی گفتم:
- این درسته که تو خودتو نشون ندادی... و این درسته که من نمیدونم کدوم یکی از این قبرها خونهٔ تو هست... و باز این درسته که الان از اینجا میرم ولی بدون که برمیگردم و پیدات میکنم !


.... ادامه دارد ....


ویرایش توسط zanbagh : ۱۶ مهر ۱۳۸۹ در ساعت ۰۷:۲۳ قبل از ظهر
zanbagh هم اکنون آنلاین است.  
قدیمی ۲۰ شهريور ۱۳۸۹, ۰۶:۰۶ قبل از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
zanbagh آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

فصل نهم

برای اولین بار تو زندگیم احساس یاس و نا امیدی میکردم. من حتی توی قبرستون هم رفتم... ولی هیچ اتفاق خاصی نیفتاد چون قبر اون مرد رو پیدا نکردم. شاید هم پیدا کرده باشم اما خوب ...

نمیدونم چرا توی راه وجودشو احساس نمیکردم. نکنه اتفاقی براش افتاده باشه؟ آخه برای ارواح چه اتفاقی ممکن بیفته...؟ شاید هم این نشونه این باشه که من حالم خوب شده.
- شیدا جون... خیلی تو فکری...
صدای عمو منو به خودم اورد.
فنجون چای رو از روی میز برداشتم:
- بله... راستش چند روزه پیشنهاد آقای خلیلی فکرمو مشغول کرده. نمیدونم باید قبول کنم یا نه...
- کدوم پیشنهاد...
- میگه بهتره که خونه رو خراب کنیم و شریکی یه آپارتمان بسازیم. اصلا نمیفهمم اون از این موضوع چه سودی میبره!! نسبت به این موضوع احساس خوبی ندارم.
- انقدر بد بین نباش عزیزم... من از تو سنّم بیشتره و میگم این پیشنهاد برای دختری مثل تو واقعا عالیه... اگه جای تو بودم معطل نمیکردم.
- مگه به این سادگیاست عمو جون... من تو اون خونه به همون شکلی که هست خاطره دارم. من اونجا رو اون طوری که هست دوست دارم. برای چی باید هم چین کاری بکنم؟
- برای این که از تنهایی در بیای...
به چشمهای مهربون خاکستری عمو خیره شدم :
- باز هم که از این حرفای بد بد زدین...
- شیدا بیا حرف خلیلی رو گوش کن... انقدر سرکش نباش دختر
- فعلا نمیتونم تصمیمی بگیرم. خواهش میکنم خودتون باهاش تماس بگیرید و اینو بهش بگید.

راستی عمو... میخواستم راجب مغازهٔ بابا باهاتون صحبت کنم.
عمو با تعجب گفت:
- مغازه؟ برای چی؟
- خوب راستش میخوام خودم از این به بعد توی مغازه کار کنم.
- اونجا چی کار کنی؟
کمی فکر کردم و گفتم:
- نمیدونم... پول که دارم... میتونم یه کاری رو شروع کنم. وقتی مال منه چرا نباید دست خودم باشه؟
- آخه دختر تنهایی مثل تو چجوری میخواد از عهدهٔ اداره کردن مغازه بر بیاد؟
- اونش مشکلی نیست... یه فکری راجبش میکنم.
- عمو جون مغازه الان دست آقای موحدیه...
- خوب وقتش رسیده که از اونجا بره... ما که باهاش قرار داد چند ساله نبستیم. شما به من گفتین اون دوست شماست و ماهیانه اجاره ای که به شما پرداخت میکرد بهم دادین. اما من دیگه به اجاره نیازی ندارم میخوام خودم اونجا کار کنم.
- درسته ولی آخه به این سادگیا که نیست...
- من دیگه کاری به این حرفها ندارم. من مغازمو میخوام که هر چه سریع تر باید تخلیه بشه... اگر شما با ایشون رو در واسی دارین، خودم میتونم صحبت کنم.

- تا کی مهلت داره؟
- تا ۱ ماه دیگه... اما ۱ ماه دیگه میخوام مغازم خالی باشه.
- شیدا جان اگر بخوای میتونی تو همین شرکت هم مشغول به کار بشی...
- نه عمو... من تو مغازه خودم احساس بهتری دارم.
....

از در شرکت بیرون اومدم اما اون حس همیشگی با من نبود... اون سایه دنبالم نبود... در تعقیب نبودم. یعنی همه چی به حالت اول برگشته بود؟ اما من اینو نمیخواستم. من باید این معمای لعنتی رو کشف میکردم. چطور میتونستم بذارم همه چی نا تموم بمونه؟
قدم زدن توی اون هوای گرم و آفتابی لذت بخش نبود ولی برای سر و سامان دادن به افکارم احتیاج به این پیاده روی داشتم.
لحظهای به خودم اومدم که برای بار نمیدونم چندم در طول زندگیم جلوی قبرستون ایستاده بودم. شاید حالا وقت این بود که قبرشو پیدا کنم.



توی اون ساعت از روز هم کم پیش میومد که کسی به یاد مردهها باشه و با این که قبرهای زیادی اونجا بودن هیچ کس به دیدن عزیزش نمیومد.
کاش خانوادهٔ منم اونجا بودن... اونوقت دیگه هیچی نمیخواستم. صبح تا شب ... شب تا صبح کنارشون بودم.
این بار پیدا کردن قطعهٔ بیست و سه مشکل نبود. برای بار دوم همهٔ قبرها رو شمردم ... بهترین راه برای پیدا کردنش این بود که اول ببینم به طور کلّ چند تا مرد اونجا دفن شدن. کار سختی نبود اما وقت زیادی گرفت تا فهمیدم از بین ۸۰ قبر ۶۳ نفر مرد بودن. حالا باید از بین این ۶۳ قبر، قبرهای مربوط به پسرهای ۲۵ تا ۳۰ سال رو از بقیه جدا میکردم...
صابر وکیلی اصل ----- ۱۳۰۲-۱۳۲۷
این ۲۵ سالش بوده... یعنی اسمش صابره؟ باید بقیه رو ببینم تا بفهمم چقدر احتمالش هست.
فرهاد روانپور ----- ۱۳۱۵-۱۳۴۲
فرهاد... این اسم به اون مرد میاد. هیچ بعید نیست که این خودش باشه. ولی باز هم نمیتونم مطمئن باشم.
رسول بختیاری ------ ۱۳۲۰-۱۳۴۵
....
وقتی با دقت سن همهٔ اون قبرها رو محاسبه کردم به این نتیجه رسیدم که ۱۸ قبر مربوط به مردهاییه که بین ۲۵ تا ۳۰ ساله دفن شدن. هر کدوم از این ۱۸ قبر میتونست مال اون باشه. پس من از کجا میخواستم حدس درستی بزنم؟
- تو از من میخوای که خونتو پیدا کنم اما این بی رحمیه... تو میتونی هر کدوم از اینها باشی... هر کدوم. احتمال این که حدس درست بزنم یک به هیجدهه ... این عادلانه نیست...
خیلی دلم میخواست بفهمم که پدرم از این جستجو به چه نتیجهای رسیده بوده...
اون مرد لعنتی با هر دوی ما بازی کرد. هم من هم پدرم... شاید بهتر باشه برم پیش یه روانشناس. ولی اونا همه میخوان حرف علمی بزنن. این روزها کسی به این چیزها اعتقاد نداره. برای خود منم باورش سخته که اسم چیزی که دیدم بذارم روح...
یه روز دیگه هم گذشته بود و من بی نتیجه و خسته از قبرستون بیرون میومدم. انگار هر چی جلو تر میرفتم و توی تحقیقاتم پیشرفت میکردم به نحوی عقب بودم و این باعث میشد مأیوس بشم.
ساعت هشت شب بود... خسته و گرسنه به طرف خونه رفتم که یهو ... حسش کردم. وجودشو دوباره حس کردم. اون دوباره اینجا بود... چیزی مثل نگرانی توی هوا پخش بود. نگرانی آمیخته با هیجان، ترس و انتظار...
در خونه رو باز کردم و دور و برم نگاه کردم. شاید میخواست دوباره بیاد پیشم...
همین که در خونه رو پشت سرم بستم به طرف آینه رفتم تا شاید دوباره اونو از توی آینه ببینم. اما این اتفاق نیفتاد... حدود ۲ دقیقه بی حرکت جلوی آینه ایستادم ولی اون نیومد.
با بی حوصلگی برای خودم غذا درست کردم اما غذا خوردن توی اون تنهایی هیچ لذّتی نداشت.
تو حال و هوای دیگهای بودم که صدای زنگ در افکارمو پاره کرد. به این امید که خودش باشه به طرف در دوییدم که صدائی از پشت سرم گفت:
- نه.... نباید درو باز کنی...
پشت سرمو نگاه کردم. فقط صداشو شنیده بودم... خودشو نمیدیدم.
کسی که پشت در بود اول پی در پی زنگ میزد اما حالا به در میکوبید. با مشت و لگد...
خیلی ترسیده بودم... در با فشار زیادی باز شد و ۳ تا مرد درشت هیکل با لباسهای سیاه وارد شدن.
جیغی کشیدم و عقب عقب رفتم. هر سه تا خندیدن و با پرویی جلو تر اومدن...
یکی از اونا چاقوشو زیر گلوم گذشت و گفت:
- معمولا هر جدا میریم به خانومها میگیم ساکت باشن وگرنه سرشونو میبریم اما تو هر چقدر دوس داری فریاد بکش... کسی نیست که به دادت برسه...
هر سه تاشون زدن زیر خنده.
- از جونم چی میخواین؟؟
دوباره خندیدن و یکی دیگشون گفت:
- همه چی... هم ثروتت هم خودت...
صدای گرمپ گرمپی از طبقهٔ بالا باعث شد که هر سه تا به سقف نگاه کنن.
اونی که ظاهراً رییسشون بود گفت:
- خاک تو سرتون مگه نگفتین خونه خالیه دختره تنهاس...
- بابا خونه خالیه... من چن روزه زیر نظر دارمش...اون تنهاس...
صداهایی که از بالا میومد هر لحظه زیادتر میشدن.
رییسشون که منو محکم گرفته بود و چاقوشو از زیر گردنم بر نمیداشت گفت:
- برید بالا ببینید صدای چیه...
در حالی که اون دو نفر از در بیرون میرفتند، نگاه کثیفش بدنمو لرزوند.
انگار از نگاه کردن تو چشمهای وحشت زدم لذت میبرد. با یه لبخند چندش آور گفت:
- حیف نیست دختر به این نازی رو همینجوری بکشیم؟
یه لحظه به خودم اومدم و به یاد جلسات دفاع شخصی که رفته بودم افتادم. حرفهای استادم دوباره توی گوشم میپیچید:
وقتی کسی قصد تجاوز به حریم شما رو داره... فرقی نداره چطور بجنگید... مهم اینه که هر طور هست از خودتون دفاع کنید حتی اگر راهتون ناجوانمردانه باشه...
کاری که انتظارشو نداشت کردم. دستشو گاز گرفتم و فریادش به هوا رفت.
...کسی که قصد سؤ استفاده از شما رو داره شما رو بعد از سؤ استفاده میکشه نه قبلش... پس از مرگ نترسید و دفاع کنید چون تا وقتی به شما دست درازی نکرده شما رو نمیکشه.
بدون معطلی چند لگد محکم به ساق پاش زدم که مسلما تعادولشو از دست داد و افتاد. انقدر ترسیده بودم که برای قدم بعدی حضور ذهن نداشتم. اون بلند شد و من عقب عقب رفتم. و اون که عصبانی شده بود جلوتر میومد. دنبال هر چیزی نزدیکم میگشتم که برای دفاع از خودم استفاده کنم. صداها از طبقهٔ بالا قطع نمیشد. صدای فریادهایی که از بالا میومد نشونه ی ترس و حیرت بود.
به در ورودی رسیده بودم و راهی نداشتم. همینطور که به در چسبیده بودم و دنبال دستگیره ی در می گشتم اون هم با هر قدم ناسزای رکیکی نثارم میکرد. خودمو به دست خدا سپردم که یه آن احساس کردم چیزی از کنارم رد شد.
صدای شکستن یه گلدون که چند قدم اون طرف تر بود باعث شد که توجه اون دزد جلب بشه.
هنوز متوجه این اتفاق نشده بود که همهٔ صندلیها واژگون شدن. صدائی در گوشم گفت:
- تا سرگرمش میکنم فرار کن شیدا... برو تو قبرستون از اونجا زنگ بزن به پلیس...
در رو باز کردم و با عجله به طرف در ورودی دوییدم. کسی دنبالم نیومد... با تمام قدرتم توی کوچه میدوییدم.
وقتی به قبرستون رسیدم احساس آرامش کردم. موبایلمو در آوردم و شمارهٔ پلیس رو گرفتم. خیلی سریع آدرس خونه رو دادم و منتظر شدم. خدا رو شکر کلانتری نزدیک بود و طولی نکشید که صدای آژیر ماشین پلیس رو شنیدم. وقتی از قبرستون بیرون اومدم که اون سه نفر رو دستبند زده به طرف ماشین میبردن. یکی از دزدها فریاد میزد:
-باور کنین این خونه جنّ داره... شما خودتون یه لحظه برین تو اون خونه.
از دیدن این صحنه به خنده افتاده بودم. جناب سروان رشیدی رو میشناختم ... با پدرم رابطهٔ دوستانهای داشت. لبخندی زدم و گفتم:
- واقعا ممنون... به موقع رسیدید.
- خانوم کیان من بارها به شما گفتم صلاح نیست دختر خانوم جوونی مثل شما اینجا تنها زندگی کنه. اما هیچ وقت به حرفم گوش نکردید. امیدوارم این حادثه باعث بشه که برید و پیش عموتون زندگی کنید.
- جناب سروان برای من اتفاقی نیفتاده... حالم خوبه.
خندید و گفت:
- راستی خانوم اینا چی میگفتن که خونه جن داره
لبخندی زدم و گفتم:
- حتما خیالاتی شدن.
- راستش وقتی ما رسیدیم در طبقهٔ بالا روی دو نفرشون قفل شده بود و در طبقهٔ پایین روی رییسشون.
دروغکی گفتم:
- بله من این کارو کردم...
با تعجب گفت:
- آخه چطوری؟
- من یه دوره دفاع شخصی رفتم. وقتی دو تاشون فکر کردن از طبقهٔ بالا صدائی شنیدن و با عجله بالا رفتن، من تونستم از خودم دفاع کنم. از در بیرون رفتم - در رو روی رییسشون قفل کردم بعد هم سریع رفتم طبقهٔ بالا و در رو روی دو نفر دیگه بستم. آخر سر هم از توی قبرستون زنگ زدم به پلیس.
- نمیدونم چی بگم... جدا که شیر زنید و خیلی خوب از خودتون دفاع کردین..امیدوارم دیگه از این اتفاقها اینجا نیفته...
- منم همینطور...
....
حدود یک ساعت طول کشید تا اهالی محل از دور خونه پراکنده شدن. احتمالا اگر جناب سروان رشیدی منو به این خوبی نمیشناخت همه چی بیشتر طول میکشید.
تو دلم گفتم عجب شبی بود ... هیچ وقت یادم نمیره...
باورم نمیشد که ناجی من باز هم اون مرد... که هنوز هم اسمشو نمیدونستم باشه.
همونطور که پراکنده شدن مردم محل رو تماشا میکردم دوباره صداشو شنیدم.
برگشتم و دیدم پشت سرم ایستاده. لبخند گرمی روی لبهاش نقش بسته بود.
با صدائی که بیشتر شبیه ناله بود گفتم:
- میدونی از دیشب تا حالا به من چی گذشت؟ چرا اونجوری رفتی؟ من حتی تو قبرستون دنبالت اومدم. اما خودتو بهم نشون ندادی...ولی امشب بازم به کمکم اومدی... ازت ممنونم. و خوشحالم که این اتفاق افتاد تا تورو دوباره ببینم.
انگشت اشاره ی باریکش رو به معنی "سکوت " روی بینیش گذاشت و آروم گفت:
- هیچی نگو... فقط دنبالم بیا...
به طرف قبرستون رفت و من که انگار تسلیم پاهام شده بودم دنبالش رفتم.

....ادامه دارد....

ویرایش توسط zanbagh : ۱۶ مهر ۱۳۸۹ در ساعت ۰۷:۲۳ قبل از ظهر
zanbagh هم اکنون آنلاین است.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
بیست, ترسناک, رمان, سه, فریال, قطعه

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
دالیا | فریال (تایپ) zanbagh کتابهای کامل شده نوشته کاربران 19 ۱۷ شهريور ۱۳۸۹ ۰۴:۰۱ بعد از ظهر
سه قطعه معیوب در هر 10000 قطعه ! setare-samavat داستان های کوتاه و حکایات 0 ۳۰ مرداد ۱۳۸۹ ۰۲:۵۰ بعد از ظهر
کشف قبرهایی با اجساد قطعه قطعه شده آنیتا بین الملل 0 ۳ مرداد ۱۳۸۹ ۱۱:۲۹ قبل از ظهر
رسم وحشتناک: قطعه قطعه کردن جسد مرده*ها و استفاده برای غذای azadehsunny عکسهای روز و گزارش خبری از مراسمها 4 ۸ بهمن ۱۳۸۸ ۰۱:۳۲ قبل از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

فروشگاه بزرگ ایرانیان | دانلود کتاب رایگان