بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده ایرانی

 تبلیغات 
سریال خاطرات یک خون آشام (The Vampire Diaries) – فصل اول و دوم – زیرنویس فارسی شال دخترانه ترنج
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۳ شهريور ۱۳۸۹, ۱۲:۱۹ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
SaRa آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +11 امتیاز     
Smile غزل عشق | سونیا دیلمی | نیمه تایپ نیمه اسکن

سلام دوستای گل 98یا
قرار شده من و الهه (sabri) این کتاب رو با کمک هم تایپ کنیم

مشخصات کتاب رو براتون میذارم تا تایپش رو شروع کنیم

نام کتاب : غزل عشق
نویسنده : سونیا دیلمی
انتشارات : شقایق
تعداد صفحات : 503 صفحه
تعداد فصول : 32 فصل

امیدوارم خوشتون بیاد



حالا که رفته ای
که هوا را بی من نفس بکشی
سر دو راهی که رسیدی
به چپ برو
به جهنم ختم می شود !

در کشور ما شاهی بود برای سرگرمی خود بازی ساخت که 2 نفر بر روی سنگ ترازو بروند و هر کس که وزنش کمتر بود کشته شود.
از بخت بدم من و یارم روبروی هم افتادیم، برای اینکه یارم زنده بماند 10 روز غذا نخوردم، روز مسابقه من خود را سبک گرفتم غافل از اینکه یارم به پاهای خود وزنه بسته بود !!!

ویرایش توسط SaRa : ۱۳ شهريور ۱۳۸۹ در ساعت ۱۲:۲۳ بعد از ظهر
SaRa آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
$~roya~$, * Star, -ALI-, -نازلی-, .ELHAM., aazz, abby7, abr63, Anahita.s, ARHA, asalcheshmak, AVESTA, Beautiful Jasmine, behnazhmz, brain storm, Breaved, chandiny, chap dast, CountesSgoddesS, daneshmand, dokhtarepaeiz, Donya-70, ELAHE, farahi, farnaz58, fatima_59, gandomsa, ghazghaz, Haleh, hannah, harimeshgh, jighol, leila.kh, M.gIrL, mahdieh67, mahsa.gh, mahsadina, maryammmmmm6, melijooon, Mina, miss.no1.2004, mona 70, m_h_n, Nahid_m, nazi2000, nedaj, niayesh00, Niloufarjojo, nlp16001, Nora9, pardisa 1, Parnam, patrin, RealIty, Rha.sh, s.sh, safo, sama 69, shakiii, ShaRaM, sharmin.r, silverstar, sirius, sn_eini, UnKnOwN_Sh, yeshil, Zanessa, zara14, |SarA_S|, آزین, باقری, برادپیت, خورشید خانم, شبنم, كيميا 2, لمیس20, م.م.ر, ماجده, ملیساا, مه گل, مهستی, نامی, ياابالفضل, یگانه

محصولات فروشگاه بزرگ ایرانیان

مجموعه ۲۵۰ فیلم برتر سینما به انتخاب سایت معتبر IMDb – زیرنویس فارسی 	کامل ترین مجموعه آموزش زبان انگلیسی برای اولین در ایران

قدیمی ۱۳ شهريور ۱۳۸۹, ۰۱:۱۲ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
همراه نودهشتیا
 
ELAHE آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض

سلام به همه دوستای گلم ...
با اجازه ی سارای عزیزم منم یه نطقی بکنم ...
قبل از هر چیز بگم که زحمت اصلی کتاب به دوش سارای عزیزمه ...
همانطور که سارای عزیزم گفت من و سارا قراره این کتابو تایپ کنیم ... دوستای گلم ما تلاشمون رو می کنیم تا با سرعت بالا تایپ رو انجام بدیم ... همانطور که می دونین و لازم نیست من یادآوری کنم بین پست من و سارا لطفا پستی ندین ... اگر احتمالا بنابه دلایلی تایپ به تاخیر افتاد فقط با پیام به من یا سارا جونم یادآوری کنین
ممنون
سارا جونم مرسی



حماقت كه شاخ و دم ندارد! حماقت يعني من كه اينقدر ميروم تا تو دلتنگ من شوي! خبري از دلتنگي تو نمي شود! بر مي گردم چون دلتنگ مي شوم!!!
ELAHE آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ شهريور ۱۳۸۹, ۰۳:۱۷ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
SaRa آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +11 امتیاز     
پیش فرض

فصل اول 1
بچه ها یه چیزی رو قبل از شروع کتاب بگم این کتاب اولش زیاد کشش نداره ولی واقعا کتاب قشنگیه من به شخصه خیلی دوستش دارممم با اینکه اینم کتاب عاشقانه است ولی من از عشق توی این کتاب هم لذت می برمممم من خیلی دوسش دارم امیدوارم شماها هم خوشتون بیاد
قرار شده امروز من براتون فصل اول رو بذارم ولی چون دستم تند نیست تیکه تیکه میذارم
تشکر یادتون نره...
صحرا را در میان توده ی سیاه شب می بینم که روی تخته سنگی قدیمی و خزه دار چمباتمه نشسته است و به انتظار بازگشت پدر بزرگش اطراف را می کاود. چشمان نگران و جستجو گرش پی در پی از نور فانوس زیر تخته سنگ به راه چمنزار تپه به حرکت در می آیند دیری است او را میشناسم و به نگاه و سکوت گویایش انس دارم همانگونه که در این سرمای بهاری به سیاهی بیکرانه ی شب و سکوت رازگونه اش مانوس است در این شب سیاه که دستان سرد زمستان بهار را در آغوش خود می رقصاند و در نهایت شکوه چون دامادی کامیاب لبخند سرد چشمان شیشه ای اش را سوار بر نسیم شمال به وداع عروس در حجله نشسته خود می سپارد و با سورتمه ای پر گل به میهمانی من می اید در این هنگام که زمین خود را به چمن مفروش می کند درختان جامه ی سور بر تن می کنند پرندگان سرود وصل می خوانند و گل ها به زندگی لبخند می زنند تا عروس در خانه ی امیدش خوانی هفت رنگ بگستراند و برای زایشی دیگر به انتظار بماند صحرا به رغم سوز هوا بسیار آرام است بدون کوچکترین ارتعاش و ارزشی در بدن با پاهای برهنه ی خود بازی می کند به نقطه ای خیره می شود و ناخود آگاه لبخند می زند لبخندی شیرین و صدیق به من برای هستی بی پایانی که به او بخشیدم هستی آتش زائی که چون خورشیدی شعله ور انجماد جهان را در خود ذوب می کند همه ی حواس او در نقطه ای واحد به یک سو کشیده می شود و قلبش در انتظار لحظات دلخواهش تند و سخت می تپد و نگاهش هر حجابی را شرمسار می کند بدنش را جامه ای به سبکی خیال و به وقار شب پوشانده است نیم تنه ای سفید و نسبتا بلند که تا بالای زانو هایش می رسد و شلواری سیاه و گشاد که او را بیشتر شبیه مردان می سازد تا به دختری چنین زیبا که از هر حیث چون پری جلوه می نماید چشمانی درشت و خاکستری لبانی به سان اولین غنچه ی آفرینش و موهائی سیاه و مواج که چهره اش را در هاله ای از خیال نشان می دهد به حقیقت دستی خدا گونه قادر است این چنین رب النوعی بیافریند موجودی ساخته دستان هنرمند و عاشق خدایان خدایانی که مقهور طبیعت اند و صحرا را تجلیگاه انوار خود قرار داده اند این ناز پرورده ی وحشی خوی دامان سبز طبیعت آن چنان دلبسته ی مهربانی پدر بزرگ خویش است که گویی برای شنیدن صدای کشیده شدن گیوه پدربزرگ بر زمین از قید روح خلاص گشته و با رنجی لذت بخش در بند حواس اسیر شده است به طوری که برای لحظاتی از بلندترین نغمه ها و همهمه های جاری در شب غافل می ماند و در نهایت تصویر او را در حال بازگشت به خانه می بیند که خسته و نفس زنان از شیب بلند تپه بالا می آید .
تا کنون احساس تجسم واقعیت که از زمان خاصی در او پدید آمده به بیراهه نرفته است از این رو با تکیه بر الهامی که با واقعیت منطبق است نفس راحتی می کشد و خاطرش آسوده می شود فانوس را بر می دارد تا در اطراف چرخی بزند خوشبختانه همه چیز مرتب و آرام است و اثری از گرگ و حیوانات درنده دیده نمی شود هر چند گاهی صدای زوزه درندگان در حوالی شنیده می شود ولی اغلب اتفاق نا خوشایندی که منجر به زیان شود به وجود نمی آید.

ویرایش توسط SaRa : ۱۵ شهريور ۱۳۸۹ در ساعت ۰۴:۰۰ بعد از ظهر
SaRa آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, -ALI-, -نازلی-, .ELHAM., aazz, abby7, abr63, adiya, alfa2, Anahita.s, asalcheshmak, AVESTA, ayda90, azam 24, azar1, Beautiful Jasmine, behnazhmz, brain storm, Breaved, chandiny, CountesSgoddesS, daneshmand, danial 22, dokhtarepaeiz, Donya-70, ELAHE, elahe70, farahi, farnaz21, farnaz58, gandomsa, ghazghaz, H..GH, Haleh, hannah, harimeshgh, hermine, leila.kh, mahdieh67, mahsa.gh, mahsa222, mahsadina, marjanagn, maryam.mani, maryammmmmm6, melijooon, Mina, mishul, monir 11, m_h_n, Nahid_m, nazi1, nazy22, nedaj, Niloufarjojo, nina86, nlp16001, OoPs, pardy, parnian23, patrin, Rha.sh, rytu, s.sh, Samira_Sabbaghi, ShaRaM, sharmin.r, silverstar, sirius, TanNazZz, UnKnOwN_Sh, yasi_69, yeshil, zahra.h, zanbagh, Zanessa, zara14, ziba111, |SarA_S|, ~ELAHE~, اتوسا, اسوده, باقری, بلوط, تهمتن, خانم فسقلی, خورشید خانم, شبنم, صدف., كيميا 2, لمیس20, م.م.ر, ياابالفضل, کریستال, یگانه
قدیمی ۱۳ شهريور ۱۳۸۹, ۰۴:۲۰ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
SaRa آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +7 امتیاز     
پیش فرض

فصل اول 2
پدر بزرگ با خستگی بسیار راه را پشت سر می گذارد و صحرا در همین لحظه ندای بی زبان همیشگی اش را می شنود که او را به خلوت می خواند جائی که روح از جسم فراتر می رود و رخوتی حاصل از رنجی لذت بخش و دلپذیر هستی را به پرواز و اوج می کشاند اما همیشه در لحظه ی عروج حائلی پدید می اید که مانع از رهائی می شود این بار نیز فداکاری و از خودگذشتگی موجب نرسیدن به عشق جاویدان است و صحرا بی گناه باید حکمتی در این امتحان سخت پیدا کند اکنون نشاط جوانی بر ناامیدی از وصل غالب می شود و صحرا با همه ی اشتیاقی که به رفتن دارد ناگهان با می ماند فانوس را به کناری می گذارد و روی تاب می نشیند تاب به دو درخت چنار بسیار محکم و تناور بسته شده است و به نظر می رسد که بین صحرا و درختان و شب رابطه ای مرموز استوار است صحرا از تماس و سائیده شدن سبزه های نمدار با کف پای برهنه اش احساس راحتی و لذت می کند به طوری که با هر نوسان کوچک و نرم تاب ستارگان را رقصان و زمین را نوازش گر می بیند در این تجسم و هم آغوشی با طبیعت اندام مردی جوان را می بیند که با چهره ای محو و نامعولم در مهی غلیظ به سوی او می اید با چشمان باز آشکارا او را می بیند که قدم های محکمی برای رسیدن به تاب بر می دارد ناگهان صحرا از تاب پایین می پرد تا از این خلسه نامانوس که تا کنون بارها به سراغش آمده است بگریزد در حالی که از این الهام ناخوانده می لرزد احساس آمیخته با هراس و گناه قلبش را می فشارد و مستاصل به سوئی شروع به دویدن می کند گوئی این رویا واقعیتی عینی دارد و لاجرم باید بگریزد وحشت و دوری صحرا از این تصویر نه چندان خالی از لطف نمی توانست زیاد هم به دور از عقل باشد زیرا هیچ گاه برای برقراری رابطه ی انسانی با بیرون از خود تمایلی نشان نداده بود و در نتیجه پدر بزرگ با توجه به بی میلی و بی تفاوتی او نسبت به آشنائی با مردم و بیرون آمدن از تنهایی خود را موظف به انجام کاری می دانست که باید بی چون و چرا رعایت می کرد صحرا به این تنهائی و زندگی یک بعدی اخت پیدا کرده بود و طبیعتا از رفتار و ذهنیات و عقاید بیشماری که در زندگی بشر تاثیر می گذارند شناختی نمی تواند داشته باشد و دقیقا همین مسئله بغرنج پدر بزرگش را رنج می دهد و نمی داند پس از مرگش این دختر پاک و معصوم چگونه می تواند این مسائل را به تنهایی حل کند و مشکلات پیش بینی نشده را پشت سر بگذارد .
صدای پدر بزرگ که صحرا را به کمک می طلبید کجال گریز را از او سلب کرد صحرا شتابان فانوس را برداشت و به طرف پدر بزرگ رفت .
سلام پدر بزرگ خیلی دیر کردید نگران شدم.
پیر مرد نفس های نا مرتبی می کشید که نشان از بیماری مزمن او داشت با کمک صحرا به بالای تپه رسید و همانجا روی زمین نشست و گفت:
خیلی خسته ام نفسم بالا نمی آید.
نمیتوانم کمکت کنم؟
باید الاغ را ببری پایین تپه کمی خرت و پرت خریدم که همان جا گذاشتم باید بار الاغ کنی و... بیاوری.
دیگر نتوانست بیشتر از این ادامه دهد با چهره ای رنگ پریده و بی حال نقش زمین شد صحرا خوب می دانست بیماری تنگی نفس پدر بزرگش از ان چپق لعنتی است که هیچ وقت ار خود دور نمی کند البته علاقه عمیقی که به پدر بزرگش داشت مانع از ملامتش می شد و بر سر دو راهی مانده بود که اگر توتون زا قایم کند پدر بزرگ مهربان تبدیل به یک پیرمرد عصبانی و عنق می شود و محبت خود را که صحرا شدیدا دلبسته ی آن بود از او دریغ می کند .
اگر ممانعتی نشان نمی داد پدر بزرگ در کشیدن چپق افراط می کرد و در نهایت به تنگی نفس دچار می شد در این وضع صحرا از شدت تحریکات عصبی به حالت نیمه جان می افتاد و انجام هر کاری از او سلب می شد صحرا با دیدن پیرمرد که نفسش به شماره افتاده بود دریافت که وی در نبودنش تا می توانسته توتون مصرف کرده و تاب راهنمایی طاقت فرسا را نیاورده است بی آنکه او را سرزنش کند بلندش کرد و به خانه برد و در رختخواب راحتی خوابانید تا با استنشاق هوای سالم و خو و استراحت حالش بهتر شود کمی کنار پدر بزرگش نشست و به او خیره شد به تدریج از حرکت تند سینه اش کاسته شد و جایش را نفس های آرام و معمولی گرفت همیشه در این لحظات سخت نه کسی برای هم دردی حضور داشت و نه تکیه گاهی با رجوع به او امیدی برای نجات و رهایی از این گرداب وحشتناک وجو داشته باشد.
با خوابیدن پدر بزرگ صحرا خیالش آسوده شد ولی هنوز افکارش از تصور آینده ای نومید کننده پریشان بود از جایش بلند شد و به اغل رفت الاغ را باز کرد و با احتیاط به پایین تپه برد وقتی چشمش به آن همه وسایل خریداری شده افتاد که پراکنده در هر سوئی افتاده بودند متوجه دشواری حمل این بار سنگین و به نفس افتادن پیرمرد بیچاره شد وسایل را با مهارت بر پشت الاغ بست و افسار آن را در دست گرفت و حیوان را به سمت بالا کشید در این اثنا سرو کله ی سگ گله که کمی هم تنبل بود پیدا شد به الاغ بیچاره که نمی توانست راحت خود را بالا بکشد پارس می کرد و از این راه سعی داشت به صاحبش کمک کند .

بچه این فصل 4 صفحه مونده اونم تایپ میکنم میذارم فصل دوم هم با الهه است

ویرایش توسط SaRa : ۱۵ شهريور ۱۳۸۹ در ساعت ۰۴:۰۰ بعد از ظهر
SaRa آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, -ALI-, -نازلی-, .ELHAM., 30ma, aazz, abby7, abr63, Anahita.s, ARHA, asalcheshmak, AVESTA, ayda90, azam 24, Beautiful Jasmine, behnazhmz, brain storm, Breaved, chandiny, CountesSgoddesS, daneshmand, dokhtarepaeiz, Donya-70, ELAHE, farahi, farnaz21, farnaz58, fatima983, gandomsa, ghazghaz, gheisareh, Haleh, hannah, harimeshgh, hermine, leila.kh, mahdieh67, mahnazmom, mahsa.gh, mahsa222, mahsadina, marjanagn, maryam.mani, maryammmmmm6, melijooon, Mina, monir 11, m_h_n, Nahid_m, nazy22, nedaj, Niloufarjojo, nilsa, nlp16001, noonoush, OoPs, parmis86, parnian23, patrin, peymaneh, purija, Rha.sh, roya_ab_m, rytu, s.sh, ShaRaM, sharmin.r, silverstar, sirius, TanNazZz, UnKnOwN_Sh, Ushya7, yasi_69, yeshil, zahra.h, zanbagh, Zanessa, zara14, |SarA_S|, ~ELAHE~, اسوده, باقری, بلوط, تهمتن, خانم فسقلی, خورشید خانم, شبنم, صدف., كيميا 2, لمیس20, م.م.ر, منيژه, ياابالفضل, یگانه
قدیمی ۱۴ شهريور ۱۳۸۹, ۰۳:۱۰ قبل از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
SaRa آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض

فصل اول 3
بالاخره به بالای تپه رسیدند و صحرا پس از برداشتن و گذاشتن وسایل بر زمین الاغ را به جایش در اغل بازگرداند و خود نیز با وسایل به چادر رفت. چادری زیبا و با صفا به سبک یورت * ترکمن ها که ساخته دستان هنرمند و زحمتکش عمو اوغلی بود آنقدر عمو اوغلی از زیبایی های سرزمین و سنت هایش برای صحرا تعریف کرده بود که صحرا از او خواست تا چون خود او چادری داشته باشد صحرا آن وقت ها دختر بسیار کوچکی بود و نمی توانست درک کند که برای پدر بزرگش تهیه یک چادر ترکمنی چقدر مشکل است با همه این احوال عمو اوغلی طی چند سال چادری زیبا که شایسته ی نوه ی عزیزش باشد برپا و داخل آن را پر از زینت آلاتی کرد که با دست های خود ساخته بود بر دیرک وسط چادر سه تار خود را آویخته و در اطراف و گوشه کنار چادر قالیچه ها و حصیر های بافته شده پهن کرده بود حالا دیگر صحرا چادر را به سلیقه ی خود تزیین می کرد طوری که با ورود به داخل یورت شعری ملایم نوازشگر جان می شد قالیچه هایی با طرح های مختلف و لطیف که از طبیعت الهام گرفته بودند دیواره و زمین چادر را مزین می ساختند بسته ها را روی زمین گذاشت و یکی یکی آنها را باز کرد اجناس خریداری شده عبارت بودند از مایحتاج روزانه شکر و چای و قند و ارد و .. که بدون ایجاد سرو صدا در جای خودشان قرارشان داد.
یکی از بسته ها حاوی چیز دلخواهی بود که صحرا از پدر بزرگش خواسته بود کتاب های متنوعی در زمینه های مختلف تاریخی و علمی و غیره که صحرا مطالعه می کرد البته در کودکی دوستدار دیوان شعرای بزرگ بود ولی رفته رفته نیاز به دانستن و فراگیری علوم در او حالت سیری نا پذیری پیدا کرد و به طرز شگفت انگیزی توانست فراست عجیبی برای درک مطالب سخت و ثقیل کتاب ها بیابد کتاب ها را برداشت و داخل صندوق حصیری جا ی داد درچادر پنج صندوق حصیری نسبتا بزرگ پر از کتاب صحرا قرار داشتند حالا خیالش از بابت ساعات بیکاری و خلاص شدن از اتلاف بیهوده اوقات راحت شده بود گرچه آنقدر کار های ضروری و واجب در خانه داشت که اگر فرصتی ایجاد نمی کرد مجال مطالعه نمی یافت اما اشتیاق به دانش او را بیش از هر چیز دیگر بر آن می داشت تا با یک برنامه ریزی درست هم به کارهای منزل رسیدگی کند و هم اوقات را تلف نکند زمانی که گله گوسفندان و بزان را برای چرا به مرتع می برد و باید ساعت ها بدون انجام کاری می نشست به مطالعه و تفکر می پرداخت. نوشته های کتاب را با دقت و موشکافی خود می خواند به طوری که نه تنها لزوم به خواندن مجدد نداشت بلکه از مطالب آن نکته ای برای زمینه ای نو برای مطالعه می یافت هر چه زمان می گذشت خود را نا آگاه تر می دید و برای یاد گرفتن بیتاب تر و تشنه تر می شد.
خواندن و نوشتن را از پنج سالگی نزد پدر بزرگش آموخت و به میل او دیوان اشعار شاعران بزرگ ایران را با حرارت می خواند و حفظ می کرد اما کم کم با توجه به استعداد های نهانی اش میل اجتناب ناپذیری برای پژوهش و شناخت جریان طبیعی که چون مسئله ای در ذهنش شکل می یافت و کنجکاوی اش را بر می انگیخت پیدا کرد از آن پس کار نقش زدن قالیچه حربه ی دانش اندوزی و موجب کار و فعالیت بیشتر شد صحرا سخت کار می کرد و کمتر سخن می گفت و در خوردن و خوابیدن متعادل بود روز به روز خزانه ذهن و روج او پربارتر می شد و دانش و تجربه ای تازه می اندوخت نه ادعائی بیش از توان جسمی و روحی خود داشت و توفع نسبتا غیر قابل اجرا و تحققی که خود و پدربزرگش قادر به برآوردنش نباشند.
صدایی از کلبه صحرا را خواند عمو اوغلی بود که او را صدا می زد صحرا بدون معطلی و شتابان به سمت صدا دوید و وارد کلبه شد با مشاهده چهره باز و سلام پدربزرگ بسیار شادمان شد کنار رختخواب او زانو زد و گفت:
خدا را شکر صورتتان گل انداخته کی بیدار شدید پدر بزرگ؟
خیلی وقت نیست تو چرا انقدر ناراحتی؟ من که چیزیم نیست
چشمان صحرا اشک آلود شدند و ناگهان بغضش ترکید
عمو اوغلی با تاثر زیاد نوه اش را در آغوش کشید و گفت:
گریه نکن دخترم نازنینم... قشنگم تو عزیز تر از جان منی نمی توانم گریه ات را ببینم
اشک های صحرا جلیقه پدر بزرگش را خیس کرد انگار قصد نداشت از سینه ی پر مهر او جدا شود
پیرمرد به نرمی او را از خود جدا کرد و گفت:
مگر خودت همین الان نگفتی که صورتم گل انداخته ؟ پس حالا که پدربزرگت سرحال و قبراق است دیگر گریه کردن موردی ندارد
صحرا با بغض و ناراحتی گفت:
شما اصلا به حرف های من گوش نمی کنید به سلامتی تان اهمیت نمی دهید مدام پیپ و چپق و قلیان می کشید
عمو اوغلی لبخندی بر لب آورد و گفت:
خیلی خوب چشم دیگر تا تو نگویی هیچ نمی کشم حالا هم اشک هایت را پاک کن و برای پدر بزرگت یک چای تازه دم بریز که خیلی تشنه هستم
با شنیدن این کلام لبخندی بر لبان صحرا نشست و گفت:
هوا آنقدر ها هم سرد نیست که شما این طور خودتان را می پوشانید و ادای پیرمرد ها را در می آورید
کدام ادا؟ پدربزرگت واقعا پیر شده است
بس کنید پدر بزرگ شما به اندازه چند تا مرد جوان کار می کنید.
بله باید هم بگویی چون که هنوز کار کردن یک جوان رشید را ندیده ای.
بله ندیده ام اما مجسم که می توانم بکنم
در دنیا هیچ چیز بهتر از دیدن خود ادم نیست
صحرا چای را به دست او داد و گفت:
تا چای تان را بنوشید من سفره شام را پهن می کنم.
عمو اوغلی پیر مردی حدود شصت و پنج ساله بود با چهره ای گشاده و جبینی متفکر و چین خورده ریش انبوهی داشت که اغلب در حالت تفکر بر آن دست می کشید بسیار خوش سیما بود و کمتر سخن می گفت و اگر هم می گفت خالی از نکته و پند نبود در مقام یک مهاجر همه اهالی دهکده به او احترام می گذاشتند و او را از خود می دانستند در این میان تنها مردمان حسود و فرومایه بودند که با رشک و کنجکاوی بی مورد خود او را آزار می دادند و سعی می کردند نوه ی او را بی هیچ دلیلی دیوانه با متحوس قلمداد کنند چرا که او را نمی دیدند تا عقده های خود را با عیب نهادن و نیشتر زدن به او ارضا کنند صحرا سفره را پهن کرده بود و برای پدر بزرگ لقمه درست می کرد.
به نظرم اگر چند روزی کاملا استراحت کنید لطمه ای به ما وارد نمی شود
گرچه هیچ کسی از راحتی بدش نمی آید ولی با دو سه روز استراحت کردن نمی شود تلافی یک عمر خستگی را از تن به در کرد پس همان بهتر که با کار سرگرم باشم
صحرا که متوجه ی خستگی و درماندگی پدربزرگ شده بود برای اینکه فکر او را از این مسیر منحرف کند پرسید:
پدر بزرگ نمی خواهید از اتفاقات امروز برایم تعریف کنید ؟ مثلا کجا رفتید ؟ چه کار کردید؟ خلاصه هر چه را که دیدید برایم تعریف کنید
عمو اوغلی دستی به ریش خود کشید و گفت:
حالا که خودت خواستی تعریف می کنم
پس به چادر من برویم که هر وقت خواستید سه تار بزنید
نه همین جا راحتم
آن گاه مکثی کرد و ادامه داد:
امروز توی بازارچه هیچ کس حاضر نشد قالیچه را به قیلمت خوب بخرد هر کس یک بهانه ای می اورد یا از جنس آن ایراد می گرفت با از رنگ و طرح آن من هم ناامید و مستاصل مانده بود که چه کار کنم نه می توانستم به خانه برگردم آن هم با دست خالی و نه دلم می آمد قالیچه به این خوبی را با قیمت ارزان بفروشم در فکر این بدبختی ها بودم که ناگهان یک جوان رشید و بلند بالا جلویم سبز شد و با خوشحالی بغلم زد و فگت: " سلام عمو اوغلی " من از رفتار این مرد جوان تعجب کردم چون راستش هنوز او را نشناخته بودم ولی دوباره که نگاهش کردم سیمای دلنشینش به نظرم اشنا آمد دستم را در دستش گرفت و گفت:
" چطور پسر بچه ای را که همه خاطراتش پر از صدای سه تار شماست نشناختید؟ "
فورا یاشار را به خاطر اوردم از خوشحالی و ناباوری دوباره بغلش کردم بوسیدمش بوئیدمش اصلا عوض نشده بود بوی تنش خاطرات سال ها چیش را برایم زنده کرد.
صحرا از ابراز احساسات پدربزرگش بسیار تعجب کرده بود زیرا تا کنون او را جز در موارد خاصی این چنین ذوق زده ندیده بود از این رو کنجکاویش نسبت به جوان مورد نظر تجریک شد و گفت:
من نمی دانستم شما کسی را این قدر دوست دارید مگر این یاشار چه کسی است؟!
یاشار همان جوان مردی است که امروز قالیچه را به دو برابر قیمت بازار از من خرید تا امروز فکر می کردم که مروت و مردانگی و انسانیت از دنیای ما رخت بربسته ایت اما با دیدن یاشار عقیده ام عوض شد پانزده سال پیش پدر و مادرش او را برای تحصیل موسیقی به شیراز فرستادند و حالا که برای خودش استادی شده به اینجا برگشته است.
صحرا سکوت اختیار کرد و در حالی که به گفته های پدر بزرگ گوش فرا داده بود می اندیشید به درستی نظر پدر بزرگ ایمان داشت پدر بزرگ لبخندی زد و گفت
بمحض دیدن قالیچه شروع و به تعریف و تمجید کرد و گفت:
" رازی در تار و پود نقش آن وجود دارد باید دست های بی نظیری آن را بافته باشند البته اگر اشتباه نکرده باشم یاشار هم مثل تو حقیقت جو و هنر دوست است "
صحرا ناگهان حالت چشمانش عوض شد و زیر لب زمزمه کرد :
" حقیقت ، عشق ، فنا و جاودانگی "
عمو اوغلی گفت:
به من نگاه کن چرا بلند تر حرف نمی زنی که من هم بشنوم؟
صحرا با لبخندی دوست داشتنی گفت:
کتاب هایی را که برایم خریدید باز کردم باید خیلی عالی باشند.
عمو اوغلی دریافته بود که صحرا نمی خواهد بیش از این درباره ی یاشار چیزی بشنود بنابراین لب فرو بست و خبر مهمی را که باید به صحرا می گفت بر زبان نیاورد و ماجرا را به سرنوشت سپرد آن شب صحرا چون شب های دیگر به خلوت خود پناه برد و غیبت طولانی اش چشمان خسته ی پیر مرد را باز نگه داشت
* چادر ترکمنی (اوبه)

پایان فصل اول
فصل دوم رو الهه جووووون میذاره براتون

ویرایش توسط SaRa : ۱۵ شهريور ۱۳۸۹ در ساعت ۰۴:۰۱ بعد از ظهر
SaRa آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, -ALI-, -نازلی-, 30ma, aazz, abby7, abr63, Anahita.s, ARHA, asalcheshmak, AVESTA, ayda90, azam 24, brain storm, Breaved, chandiny, CountesSgoddesS, daneshmand, ELAHE, farahi, farnaz21, farnaz58, fatima983, gandomsa, hadi88, Haleh, hannah, harimeshgh, hermine, leila.kh, mahdieh67, mahnazmom, mahsa.gh, mahsadina, marjanagn, maryam.mani, melijooon, mellina2000, Mina, monir 11, Nahid_m, nazi1, nazy22, nedaj, Niloufarjojo, nilsa, nlp16001, noonoush, patrin, peymaneh, purija, Rha.sh, rytu, s.sh, sarma1010, ShaRaM, sharmin.r, tanaz.68, TanNazZz, violet_kl, yasi_69, yeshil, zanbagh, Zanessa, zara14, |SarA_S|, ~ELAHE~, ~SAREH~, اتوسا, اسوده, باقری, بلوط, تهمتن, خانم فسقلی, خورشید خانم, شبنم, كيميا 2, م.م.ر, ياابالفضل, یگانه
قدیمی ۱۴ شهريور ۱۳۸۹, ۰۵:۴۷ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
همراه نودهشتیا
 
ELAHE آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +7 امتیاز     
پیش فرض

سارا جون خسته باشی
فصل دوم
صبح روز بعد هیچ نشانی از خستگی در چهره او دیده نمی شد. با نیرو و نشاطی عجیب به کارهای روزانه اش پرداختٰ، قبل از طلوع آفتاب گوسفندان را به چرا برد و تا عصر برنگشت. تمام ساعات آن روز خودش را با مطالعه کتاب سرگرم کرد و عصر بدون احساس کسالت و خستگی به خانه برگشت. ابتدا گوسفندان را به آغل برد، سپس وارد کلبه شد و گفت:
- سلام پدربزرگ!
ناگهان غنچه لبخند بر لبانش خشکید و خواست بگریزد. جوان خوش قیافه و بسیار برازنده در کنار عمواوغلی نشسته بود. او با ورود ناگهانی صحرا از صحبت بازایستاد و ناخوآگاه مقهور روبروی خود شد. عمو اغلی دست صحرا را گرفت و مانع از گریزش شد. صحرا چشمانش را به زمین دوخته بود و تند نفس می کشید. با دیدن صحرا قدرت اندیشه از یاشار سلب شد و فقط نگاه کرد. عمو اغلی صحرا را در کنار خود نشاند و خطاب به یاشار گفت:
- نوه ام صحراست.
آن گاه با لحن خاصی ادامه داد :
- همان کسی که اصرار داشتی ببینی.
یاشار که تا این لحظه به صحرا خیره شده بود، لبخندی زد و سرش را پایین انداخت. کلبه در سکوتی عجیب و سنگین فرو رفته بود. یک نفر باید این سکوت را می شکست. بالاخره عمواغلی روبه صحرا کرد و گفت:
- آقا یاشار امروز پس از سالها یادی از دوستان قدیم کرده و با آمدنشان کلبه ما را روشن کرده است.
- وظیفه ام بود. بالاخره باید می آمدم و به شما زحمت می دادم.
صحرا اصلا سرش را بلند نمی کرد، ولی یاشار نمی توانست از نگاه کردن به او خودداری کند و تقریبا کنترل خود را از دست داده بود. صحرا برای لحظاتی او را نگاه کرد و صدای دلنشین او را شنید، هیچ هیجانی در او برانگیخته نشد، در حالی که کمتر دختری می توانست در برابر چنین مرد زیبا و برازنده ای بی تفاوت باشد و تحت تاثیر جذابیت او به وجد نیاید. صحرا مانند گلی یخ زده و بی تفاوت نشسته بود و حرفی نمی زد. بناگاه از جا برخاست و چون نسیمی از کلبه خارج شد. رفتار یاشار نشان می داد که زیاد هم از عکس العمل تند و عجیب صحرا متعجب نشده است، زیرا عمواوغلی از پیش زمینه لازم را به او داده بود. با احترام و فروتنی خاصی بلند شد و گفت:
- خوب عمواغلی، اگر اجازه بدهید دیگر زحمت را کم کنم.
- کجا به این زودی؟ از دست صحرا که ناراحت نشدی هان؟
یاشار درحالی که به در نگاه می کرد لبخند معنی داری زد و گفت:
- نه.
عمواغلی با لحن پرتمنا گفت:
- مطمئن باشم که بر می گردی و عمواغلی پیرت را تنها نمی گذاری؟
- حتی اگر نمی خواستید من می آمدم.
سپس برای خداحافظی با عمواغلی دست داد و رفت. از شیب تپه با چالاکی پایین رفت و از دامنه آن نگاهی به بالا انداخت تا شاید صحرا را ببیند، اما بی فایده بود. هیجان ناشناخته ای وجود او را فراگرفته بود و التهابی شادی آور و رخوت انگیز نگاهش را به سمت بالای تپه می کشانید. از رفتار خود متعجب شده بود که چرا این گونه ناخودآگاه در درونش انقلابی برپا شده است. تصویر ورود صحرا را به کلبه، بی وقفه در ذهن تکرار می کرد، بخصوص لحظه ای را که نگاهشان با هم تلاقی کرده و شلاق عشق، اولین ضربه خود را به جسم و روح او وارد ساخته بود. هیچگاه تصورش را هم نمی کرد که دختری بتواند با یک نگاه عجیب و بی تفاوت، آن هم در یک لحظه قلبش را به زنجیر بکشد. نمی دانست چگونه به این سرعت مسحور و فریفته شده است. در تمام عمرش موجودی بدین زیبایی ندیده بود. نیرویی عصیانگر و پرکشش، روح مردی آرام چون او را مرتعش کرده و مشخر خود ساخته بود. یاشار قبل از ورود او رایحه مدهوش کننده ای احساس کرد، بویی که تاکنون از هیچ گلی استشمام نکرده بود. با ورودش به کلبه فضای اطراف آکنده از رایحه ای بهشتی و کلبه ساده و محقر تبدیل به گلستانی عطرآگین شد، درحالی که حتی نشانی از گل نیز در آنجا وجود نداشت. همه چیز دست به دست هم داده بودند تا یاشار این دختر ساده، اما اسرار آمیز را چون الهه ای دست نیافتنی و افسانه ای ببیند و جسم و روحش را به دست تجربه ای سخت، ولی ساختنی بسپارد. وارد خانه که شد، سلام کرد و از جلوی چشمان پدر و مادرش که در پذیرایی نشسته بودند و او را نگاه می کردند گذشت و به طبقه بالا رفت. احمد بیک رو به همسرش کرد و گفت:
- به نظر می آید یاشار از چیزی ناراحت است.
ملکه خاتون لبخند تلخی زد و گفت:
- نه فکر نمی کنم.
احمد بیک نگاه پرسش آمیزی به همسرش کرد و گفت:
- پس چه شده که این طور در خودش فرو رفته؟
- اگر می دانستی امروز کجا رفته بود رفتارش برایت توجیه می شد.
- مگر کجا رفته بود؟
- از نزدیکیهای ظهر تا حالا پیش عمواغلی بوده.
- پس بالاخره رفت. من همیشه می دانستم که روزی این حادثه روی می دهد.
- راستش از عهده من خارج بود. نمی توانستم جلویش را بگیرم.
- حداقل می توانستی او را از طرز فکر مردم دهکده آگاه کنی، چون که یاشار نمی داند مردم خرافاتی و نادان، آن دختر معصوم را منفور می دانند.
- اگر هم می گفتم تاثیری نداشت، تو که پسرمان را خوب می شناسی همیشه همان کاری را می کند که می خواهد و اصلا هم به حرف مردم اهمیت نمی دهد.
- این وظیفه ماست که به او هشدار را بدهیم. مگر خود صحرا قربانی چه چیزهایی شد؟ مگر یکی از آن دلائل، جهل و نادانی مردم نبود که او را به این سرنوشت گرفتار کرد؟ بنابراین دوباره هم ممکن است این اتفاق بیفتد.
- حالا که طوری نشده و اتفاقی نیفتاده که ما نگران شدیم.
- نباید هم بیفتد. ما اینجا غریبیم و باید مراعات خیلی چیزها را بکنیم.
- خوب می گویی چه کار کنیم؟
- یک راه بیشتر ندارد. باید تا دیر نشده یاشار را داماد کنیم.
- مگر به همین آسانی هاست؟
- چطور برای مردم آسان است، اما نوبت پسر ما که شد مشکل دارد؟
- برای اینکه پسر ما مثل همه جوانان فکر نمی کند و نه تنها آرزوی ازدواج ندارد بلکه با دخترها آنقدر بی تفاوت و سرد برخورد می کند که طرف مقابل از خودش هم بدش می آید.
- شاید چون تو مادرش هستی اینطور فکر می کنی.
- بالاخره ما که نمی توانیم بدون نظرخواهی یاشار کاری انجام دهیم، باید ببینیم نظر خودش چیست. شاید بخت با ما یاری کند و او به دختری علاقمند شود.
احمد بیک سیگاری آتش زد و گفت:
- اگر آن دختر صحرا باشد چه؟
- امکان ندارد. امروز اولین باری است که پس از پانزده سال او را دیده. تازه اگر دیده باشد.
- آن وقتها که دختر بچه خوشگل و بانمکی بود. چقدر هم شیرین زبان بود. راستش خود من هم بارها شده که برای دیدنش وسوسه شده ام، اما فکر عاقبت کار مرا از این کار بازداشته است.
ملکه خاتون آه سردی کشید و گفت:
- در تمام این سالها حتی یک روز از فکر او غافل نبوده ام. هنوز هم نگران سرنوشت او هستم.
- نگرانی تو طبیعی است چون دو سال مادری او ا کرده ای و شدیدا وابسته اش بودی.
- چکار می شود کرد؟ روزگار آدم ها را عوض می کند، مثل حالا که باید نقشه جدایی آنها را مثل پانزده سال پیش بکشیم.
- باز هم می گویم اگر برای یاشار زن بگیریم همه چیز درست می شود.
- آخر اگر خودش نخواهد ما چه کار می توانیم بکنیم؟
احمد بیک با امیدواری گفت:
- نگران نباش، بالاخره یکی را می پسندد.
- امشب خواهرم مهتاب از ترکمن صحرا به اینجا می آید.
- به من نگفته بودی.
- قبل از ظهر تلفن زد که برای شام اینجا هستند.
- با کرامت می آیند یا خودشان خانوادگی؟
- نه حرفی از برادرم نزد.
- دخترشان سولماز درسش را تمام کرده، مگرنه؟
- می دانم منظورت چیست، ولی سولماز اصلا با پسر من جور در نمی آید.
- برادرزاده من چه؟
- تو را به خدا اسم پری را نیاور که از این جور دخترها بدم می آید.
- یعنی چه خانم؟ همه زنها زن هستند، مگر اینکه پسر ما از کره دیگری آمده باشد.
- اگر خواهرزاده من پخمه و خجالتی است، خواهرزاده تو هم خیلی پررو و گستاخ است و هیچ کدامشان متناسب با روحیه یاشار نیستند.
- اگر بخواهیم روی هر کسی عیب بگذاریم درواقع داریم بهانه می آوریم. یاشار حالا بیست و هشت ساله است. یک وقت می بینیم چهل ساله شده و ما هنوز دختر مناسبی برای او پیدا نکرده ایم. بالاخره اگر در میان فامیل دختر برازنده ای نباشد باید جای دیگری دنبالش باشیم.
- نشناخته چطور می شود به مردم اطمینان کرد؟
احمد بیک با کنایه گفت:
- بعد از این همه سال زندگی اگر دست تو را نخوانم که احمد بیک نیستم. مزه زبان تو چیز دیگری است.
- فقط می خواهم پسرم خوشبخت بشود و هر وقت که خودش خواست با دختر مورد پسندش ازدواج کند.
- تا کی باید صبر کنیم تا عروسی تنها پسرمان را ببینیم؟
- نباید زیاد به یاشار پیله کنیم. آخر او که تنها فرزندمان نیست. باید به فکر سلما هم باشیم.
- نه خیر خانم. یاشار فرزند ارشد ماست. اول او باید سر و سامان بگیرد، بعد نوبت سلما هم می رسد.
ملکه خاتون از جایش بلند شد تا تدارک شام را ببیند و احمد بیک را با افکاری درهم تنها گذاشت.
ساختمان خانه به سبک جدید ساخته شده و دو طبقه بود. در طبقه همکف دو اتاق خواب در کنار هم قرار داشتند که یکی متعلق به احمد بیک و همسرش بود و دیگری به سما اختصاص داشت. آشپزخانه بزرگی مشرف به ضلع جنوبی خانه وجود داشت که منظره حیاط خلوت پشت خانه را نشان می داد. پذیرایی و کتابخانه به رغم میل یاشار در یک مکان واقع شده بودند و هر کسی برای مطالعه باید کتاب را به اتاق خود می برد. سلیقه احمد بیک طوری بود که اجتماع خانواده را به گوشه گیری ترجیح می داد و دوست نداشت جز در موارد استثنایی و ساعات خواب دور از هم و پراکنده باشند. همه وسایل خانه شیک و راحت بود و دکراسیون ساده آن آسایش و گرمی خاصی را به محیط می بخشید.
از پذیرایی پلکانی به بالا می خورد و به راهرویی در طبقه بالا منتهی می شد. در ورودی نیز روبروی راه پله قرار داشت. تنها اتاق طبقه بالا بسیار بزرگ بود و به یاشار اختصاص داشت. اتاقی بزرگ به سبک ویلایی، با نورگیری شیشه ای در صقف که مستقیما به گلخانه سبز و زیبایی که در وسط اتاق قرار داشت منتهی می شد. هر ضلع اتاق پنجره ای رو به بیرون داشت، همراه با منظره ای چشم نواز و رویایی که تا دل صحرا در آن پیدا بود. تخت خواب در کنار پنجره جنوبی اتاق قرار داشت و دو مبل راحتی پشت به هم و به صورت قرینه رو به پنجره های شرقی و غربی کنار گلخانه گذاشته شده بودند. شومینه در زاویه کنار پنجره شمالی جلوه خاصی به پرده های توری سبز می داد و نقاشی پاییز روی دیوار آن منظره دشت را به داخل اتاق می آورد. روی هم رفته این اتاق از هر حیث بر کل خانه برتری داشت و نه تنها راحت و آرامش بخش بود، بلکه منظره کم نظیری از چهار سو داشت.
یاشار به محض ورود، کنار پنجره غربی رفت تا شاید بتواند کلبه را ببیند، اما تپه ها و کوه های مرتفع و سر سبز، تپه کوچک امید او را در میان خود گرفته بودند و مانع دید او می شدند. نا آرام و بی قرار روی تخت دراز کشید تا با استراحت حواسش را متمرکز کند، اما باز هم بی فایده بود. زیرا تصویر صحرا حتی برای یک لحظه هم از ذهنش خارج نمی شد. ازروی تخت بلند شد و کنار پنجره رفت، و بعد از کنار پنجره رد شد و روی راحتی نشست. بی هدف از گوش ای به گوشه دیگر می رفت. از اینکه زود به خانه بازگشته بود پشیمان بود و دلش می خواست به همانجا بازگردد. وقتی که کودکی صحرا را به خاطر می آورد که تا چه اندازه با او انس داشت، نمی توانست بین محبت گدشته و بی تفاوتی غریبانه امروز شباهتی بیابد. حالا دیگر برای خود خانمی شده بود و حتی استقلال مالی هم داشت. با خود فکر می کرد، مشکل می شود مثل قدیمها به او نزدیک شد. چقدر تغییر کرده بود. بسیار ساده اما در عین حال زیبا و با وقار. طوری غریبانه و بی تفاوت با من برخورد کرد که انگار هیچ چیز یادش نبود. با یادآوری گذشته لبخندی بر لب آورد و گفت: چطور فراموش کرده؟ روزهایی که لج می کرد و مرا از رفتن به مدرسه باز می داشت، آن وقت دو نفری برای گردش به دشت می رفتیم. همه این تپه ها را زیر پا می گذاشتیم، روی چمنها غلت می زدیم، بازی می کردیم، از رودخانه ماهی های کوچولو می گرفتیم و به مادر می دادیم تا برای ناهارمان سرخ کند.
آن گاه آه بلندی کشید و گفت: عجب روزهای شیرینی بود، شاید دیگر هیچ وقت باز نگردد.
پس از رفتن یاشار عمواغلی به کلبه رفت و صحرا را تنها گذاشت تا کمی فگر کند. از رفتار صحرا آزرده شده بود و آرزو می کرد ای کاش یاشار این موضوع را نادیده بگیرد. وقتی که به پیری و بیماری خود فکر می کرد صحرا را تنها می دید و از آینده ای که انتظار این فرشته معصوم و پاک را می کشید، همه وجودش به دردی عمیق گرفتار می آمد. کمبودهای زندگی صحرا را با دادن آزادی پر می کرد تا او بتواند روی پای خود بایستد و استقلال مالی و آزادی عمل داشته باشد. بی آنکه او را برای رفتار خودخواهانه اش ملامت کند امیدوار بود با دیدن یاشار و تفکر در تنهایی خاطراتی از گذشته را به یاد بیاورد.
صحرا در چادر خود نشسته بود و از اینکه خودخواهانه حضور میهمان پدربزرگ را نادیده گرفته و با رفتاری ناشایست و گستاخانه او را ازخانه خویش رانده بود خود را مستوجب تنبیه و سرزنش می دانست. دریافت که اشتباه کرده و موجب خجالت و سرشکستگی پدربزرگ در نزد میهمانش شده است. او خلوت و آرامش را دوست داشت و با داشتن عشق و محبت آنهائی که به آنها نیاز داشت، دیگر نیاز به وجود دیگری در خود احساس نمی کرد. او در دامان طبیعت حقیقت عشق را آموخته بود و خلوت راز خود را با تمام دنیا عوض نمی کرد. نی را برداشت و چون آهویی گریز پا به آغوش معبود خود پناه برد.

پایان فصل دوم
حالا نوبت سارا جوووووونه

ویرایش توسط ELAHE : ۱۵ شهريور ۱۳۸۹ در ساعت ۱۲:۴۸ بعد از ظهر
ELAHE آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۵ شهريور ۱۳۸۹, ۰۴:۲۱ قبل از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
SaRa آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +9 امتیاز     
پیش فرض

فصل سوم | قسمت اول
الهه جون خسته نباشی

عصر روز یک شنبه یعنی فردای آن روز آسمان ابری بود و انبوه سیاه ابرها خبر از بارندگی می داد گله چرا می کرد و صحرا بالای یک درخت گردوی تناور استراحت می کرد روی یک از شاخه های پهن و بزرگ آن کاملا دراز کشیده بود و با چوب بلندی که روی شکم خود داشت تعادلش را حفظ می کرد تقریبا خوابیده بود و از هوای فرح بخش و نسیم خنکی که می وزید لذت می برد
غلتی در خواب زد و نیم پهلو شد بسیار خسته به نظر می رسید ناگهان فریادی به هوا بر خاست که او را مورد خطاب قرار داد و گفت:
صحرا مواظب باش از درخت نیفتی
تعادلش بهم خورد و بی آنکه دست خودش باشد از بالای درخت به سمت پایین سرازیر شد آن صدا با نگرانی پرسید:
طوری که نشدی؟
صحرا کاملا جا خورده بود قصد مسالمت و گفت و گو نداشت یاشار گفت:
عمو اوغلی کمی کسالت داشت برای همین من قمقمه چای را برایت آوردم
مهربانی و دلسوزی یاشار قلب دختر را نرم کرد و آرام سرش را بالا گرفت و ناگهان با نگاه به یاشار فریاد کوچکی کشید و گفت:
لباست خونی است
یاشار نگاهی به خود کرد و با وجود خون گفت:
مهم نیست
و خواست که باز گردد و لیکن صحرا گفت:
نه
و او را از حرکت بازداشت جلو رفت و گفت:
فکر کنم تیزی چوبی که در دست من بود در تن شما فرو رفته باشد
یک لحظه احساس درد کرد اما بعدش چیزی نفهمیدم
باید ببینم شاید بدجوری زخمی شده باشید
آن گاه بدون معطلی آستین پیراهن یاشار را بالا زد
سمت چپ دستش کمی شکافته بود و خون از ان بیرون می زد کمی ترسید و گفت:
خدای بزرگ نمی خواستم اینطور بشود
یاشار با خونسردی لبخندی زد و گفت:
اتفاقی بود تو که عمدا این کار را نکردی
صحرا نگاهی به یاشار کرد و مهربانی را به وضوح در چهره اش دید و گفت:
اگر بنشینید و به درخت تکیه بدهید من راحت تر می توانم زخم را ببندم اینطور قدم نمی رسد
یاشار اطاعت کرد و زیر درخت نشست و به آن تکیه داد صحرا بی آنکه تعللی کند پایین پیراهنش را کند و آن را به شکل نوار پهنی پاره کرد سپس دستمال تمیزی از سبد داخل حصیر خود بیرون آورد و با آب چشمه ای که در فلاکس داشت آن را خیس کرد و خوب چلاند ابتدا اطراف زخم را شست و شو داد و خون را از روی دست او کاملا پاک کرد با لطافت و دقت روی موهایی که به هم چسبیده بود دستمال کشید تا یاشار احساس درد نکند یاشار او را در این جال نگاه می کرد و از تماس دست های کوچک صحرا با دستش خود را در قالب کودکی اش می دید و انس پیشینشان برایش تداعی می شد خیره خیره او را نگاه می کرد و لبخند می زد انگاه هیچ اتفاقی برایش نیافتاده است
عاقبت صحرا با دستمال محل زخم را تمیز کرد و پارچه پاره شده را به صورت نوار چهن دور دست یاشار محکم بست و بی ان که حرفی بزند از آن جا دور شد دقایقی بعد باز گشت و دست های شسته شده اش را با پایین لباسش خشک کرد نگاهی به آسمان سیاه انداخت سپس دو لیوان گلی از سبد بیرون آورد و برای خودشان چای ریخت یکی را به دست یاشار داد و دیگری را خودش گرفت قندان را وسط گذاشت و مشغول نوشیدن چای شد هیچ کدام حرفی نزدند و در سکوت بیکران دشت به هوا برخاستن قاصدک ها را تماشا کردند سر سبزی و بیکرانی و آرامش دشت هر التهابی را از وجود می زدود و روج او را به آغوش خود فرا می خواند همهمه ی درختان ترنم نسیمی تند نگاه سبزه ها به آسمان و آواز پر شور هر تازه واردی را به جشن خود دعوت می کرد طبیعت امروز میهمانی نو داشت و باید سرودی آغاز می کرد پیام هم خوانی عشق از زبان رسای طبیعت وجود صحرا را نوازش داد و یاشار را منقلب کرد.
غروب ماه اول بهار بود با اسمانی ابری و وزش بادی سرد بدن زخمی یاشار سرما را احساس کرده بود اما با دیدن چهره ی شاداب صحرا از خود خجالت کشید گرچه چای داغ در گرم کردن او بی اثر نبود و همچنین لذت دیدار صحرا گوشت و خون او را در هیجانی از گرما فرو می برد با همه ی این احوال نتوانست با سرما در اویزد و از خود مقاومت نشان ندهد زیرا کمی خون از او رفته بود و مدتی را در برابر باد سوزناک دشت سپری کرده بود از جا بلند شد صحرا نیز وسایل خود را در سبد گذاشت و قبل از آن که باران بگیرد گله را جمع کرد تا به خانه یرگردد.
یاشار سبد و قمقمه را موقعی که صحرا مشغول جمع کردن گله بود برداشت تا همراه او برود در مسیر تقریبا طولانی تپه ها و خلنگزار های متعددی که در پیش رو داشتند این فرصت فراهم می شد تا صحبت هایی با هم داشته باشند به هر جال یاشار قصد از دست دادن این فرصت گرانبها را نداشت از این رو در پی زمانی مناسب بر آمد تا سخنی آغاز کند. از تپه پایین آمدند و به منطقه ای رسیدند که چادری از شقایق سر تا سر دشت را سرخ فام ساخته بود یاشار از این همه زیبایی به وجد آمد و گفت:
چقدر باشکوه چقدر زیبا اگر زیباترین نقطه دنیا نباشد به جرات می توان گفت در نوع خود بی نظیر است
صحرا نگاهی به او کرد و گفت:
واقعا این طور فکر میکنید؟
غیر از این نمی توان گفت
صحرا با شیفتگی به گل های وحشی نگاه کرد و گفت:
خوب که نگاه کنید می بینید شقایق ها به ما لبخند می زنند
بله ولی شاید هر کسی قادر به دیدن نباشد
من از دیگران حرف نمی زنم چون هیچ چیز از آن ها نمی دانم
چه بهتر حیف از صفای باطن شماست که در معرض بدی ها قرار بگیرد
با این تعریفی که کردید یعنی شما هم بد هستید؟ چون لبخند شقایق ها را نمی بینید یا با دیگران هستید؟
یاشار از نکته سنجی صحرا حیرت کرد و گفت:
نمیتوانم بگویم از بدی ها دورم اما خوبی ها را ترجیح می دهم
اکنون به چشمه ی بید رسیده بودند چشمه ای که از دل کوهستان جنگلی بیرون می آمد و از حوض سنگی که در دامنه چشمه قرار داشت و با پرچینی از درخت محصور شده بود باریکه ای ساخته بود که تا انتهای پهن دشت ادامه می یافت.
صحرا گفت:
می دانید چرا به این چشمه بید می گویند؟
چون که حتی در تابستان هم بدن را از سرما می لرزاند
شما که از لرزیدن نمی ترسید؟
لرزیدن؟ نه اما می ترسم تا پایم را در آب چشمه بگذارم سردی اش گرمای امروزم را در خود حل کند
صحرا از حرف یاشار خنده اش گرفته بود و همین طور که گوسفندان را هی می کرد تا از چشمه بگذرند متوجه حرکات او نیز بود
یاشار ابتدا کفش هایش را در آورد سپس جورابش را کند و پاچه ی شلوار خود را بالا زد اندام ورزیده اش در پیراهن زرشکی و شلوار جین کرم رنگ بسیار جذاب می نمود کفش و جورابش را در سبد گذاشت و قمقمه را برداشت و از چشمه رد شد
در وسط راه آوازی زیر لب زمزمه می کرد که شعری از باباطاهر بود
" به صحرا بنگرم صحرا تو بینم ..."
صدای خوش و دلنشین او به دل صحرا نشست اما اصلا به روی خود نیاورد و با بی اعتنایی خود را به نشنیدن زد و دنبال گله روانه شد و از او فاصله گرفت.
صحرا از طولانی بودن راه پیش خود شکایت کرد و گفت:
خوب شد باران نیامد
یاشار خود را به او رساند و پشت سرش قرار گرفت و گفت:
مثل اینکه قطره های باران صورت مرا خیس کرده است.
صحرا صورتش را رو به آسمان کرد و دید حق با اوست باران تندتر و تندتر شد و در یک چشم بهم زدن همه چیز را شست و شو داد گرد و خاک هوا همراه با قطره های ریز باران به زمین چسبید و فضا را از همیشه شفاف تر کرد از سر تا پای صحرا آب می چکید و لباس کاملا به بدنش چسبیده بود بی آنکه به کسی یا چیزی توجه داشته باشد در جالی که گام های بلندش را سریعتر می کرد با صدای بلند گفت:
آن همه دقت کردم در آی چشمه خیس نشوم اگر می دانستم باران می آید این قدر به خودم زحمت نمی دادم
منتظر جواب صحرا بود ولی او را کاملا بی توجه به خود مشاهده کرد و این امر موجب سردی و آزردگی اش شد این سردی را تنها نسبت به خود احساس می کرد زیرا صحرا را می دید که با احساسات و عوالم یک مرد بیگانه است و حتی تصور این را که مصاحبت و همنشینی با یک مرد جوان کشش هایی دارد به ذهن خود راه نمی داد صحرا دختری بالغ بود و در عین حال نسبت به بسیاری از مسائل ذهنی کودکانه داشت
وقتی که صحرا در عین بلوغ جسمانی چون کودکی پاک و نا آشنا او را نگاه می کرد یاشار سخت منقلب و متعجب شد و اگر مطمئن نبود کسی جز خودش تا کنون قدم به آنجا نگذاشته و او اولین مردی است که صحرا را دیده است مردد می شد که شاید صحرا عاشق مرد دیگری باشد و به همین دلیل به او کم توجهی و سردی نشان میدهد و قصد راندن او را از خود دارد ولی می دانست که این طور نیست
آسمان به تاریکی گرایید و باران به اوج شدت خود رسید چشمانش به صحرا خیره شد و ظرف چند لحظه در برابر زیبایی وصف ناپذیر او قدرت مقاومت از یاشار سلب شد و برای اولین بار خود را در هم شکسته یافت
می دید که او با وجدی کودکانه دنبال گوسفندان می دود یاشار نمی دانست او در چه دنیایی سیر می کند و در حال تماشای چه چیز است که این طور با خود می خندد و در این هوای بارانی چون پرنده ای سبک بی آنکه از خیس شدن بال و پرش احساس سنگینی کند به بالا اوج می گیرد و شادی می کند .
در این حال یاشار پرنده ی عشق خود را میدید که زیر قطرات باران بیش از پیش خواستنی جلوه می کند.
ناگهان از صحرا پیشی گرفت تا بر خود مسلط شود و در عین حال منتظر شد تا شاید صدایی از جانب صحرا نام او را بخواند ولی صحرا آن قدر محسور و مشغول بود که متوجه سبقت یاشار نشد.
یه سه صفحه دیگه از قسمت من مونده که اگه بتونم همین الان تایپ میکنم میذارم
اگه هم نتونم فردا میذارم دارم از خستگی می میرمممم

تشکراتون خیلی کمه اینطوری من به شخصه از حس و حال میوفتم

ویرایش توسط SaRa : ۱۵ شهريور ۱۳۸۹ در ساعت ۰۴:۰۲ بعد از ظهر
SaRa آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۵ شهريور ۱۳۸۹, ۰۴:۴۹ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
SaRa آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +7 امتیاز     
پیش فرض

گوسفندان از سربالایی تپه به سختی بالا می رفتند صدایشان بالا گرفته بود و مرتب لیز می خوردند ولی صحرا با مهارت همه را به بالا رساند معمولا در فصل زمستان و اوایل بهار با این مشکل روبه رو می شد ولی به مرور زمان و با تکرار این ماجرا مهارت لازم حاصل شد و تقریبا هیچ مشکلی از این قبیل سد راه او نمی شد
بالاخره موفق شد گله را به بالای تپه برساند و به آغل ببرد سپس به چادر رفت تا لباس هایش را که کاملا خیس و گلی شده بودند عوض کند
از برخورد قطره های باران به سطح چادر صدایی بر می خاست شبیه به رویای آتش در زمستان که برای وی دلچسب و لذت بخش بود پرده ی چادر را کنار زد و نگاهی به بیرون انداخت آسمان را دید که برخلاف ستاره باران دیشب بارانی و پر غوغا بود از چادر تا کلبه چند قدمی فاصله بود با گام های کوچک و سریع خود را به داخل کلبه رسانید سلام کرد و جلوی در نشست عمو اوغلی و یاشار کنار بخاری هیزمی که در وسط کلبه قرار داشت نشسته بودند و به شعله های هیزمی که به رنگ آبی و قرمز در می آمدند خیره شده بودند و ظاهرا به مسئله خاص و مشترکی فکر می کردند عمو اوغلی با دیدن نوه اش خوشحال شد و از او خواست تا در کنارش بنشیند و گرم شود صحرا نیز با دیدن روحیه باز پدربزگ بسیار شادمان شد و کنار او رفت تا مثل همیشه سر بر زانوی او بگذارد و به خواب رود ولی با بودن یاشار از این کار سر باز زد.
یاشار به محض دیدن صحرا دیگر نتوانست چشم از او بردارد در بلوز نخی سفید و شلواری چهارخانه های درشت به رنگ قرمز بیشتر به پسر بچه های آرام شباهت داشت و صد چندان زیباتر به نظر می رسید جاذبه ای ناشناخته و بسیار قوی از وجود او بر می خاست و او را در هاله ی خود می گرفت که یاشار را خیره می ساخت ناگهان لبخندی عجیب روی لبان یاشار نشست و چشمانش برقی زد که در مجموع حالتی خاص به چهره اش بخشید انگار می خواست بگوید
" برای داشتن تو تا هر کجا که لازم باشد می آیم و تورا به دست می آورم "
عمو اوغلی در حالی که با نوه اش صحبت می کرد و او را از سلامت خود مطمئن می ساخت دستش را به طرف صندلی دراز می کرد و پیراهن یاشار را که روی دسته آن قرار داشت تا مقابل آتش خشک شود لمس کرد و جای قسمت نمدار را با جای خشک آن عوض کرد تا هر چه زودتر خشک شود و او را از دست آن لباس تنگ ترکمنی که مال خودش بود خلاص کند.
صحرا با عشق و نگرانی به پدر بزرگش نگاه می کرد و نگران سرفه های او بود مستاصل به آن زمان فکر می کرد که کاری از دستش بر نمی آید و همه چیز از عهده اش خارج می شود در چنین مواقعی آرزو می کرد تا جای چند نفر می توانست کار کند و پدر بزرگش را از مشقت کار و رنج بی امان بیماری رهایی بخشد ولی خود به روشنی واقف بود که آرزوی او بسیار دست نیافتنی و غیر واقعی است چه باید می کرد و به چه دستانی باید توسل می جست؟ دستانی مهربان که برای کمک بی تاب باشند و چون فرزندی تکیه گاه او قرار بگیرند یا در ساعات نومیدی روزنه امید باشند.
خطوط پریشان چهره ی صحرا گواه فکر هایی بود که از مغزش می گذشتند ولی پیرمرد نتوانست همه ی فکر های او را بخواند سرش را از روی ناچاری تکان داد و تکان داد و رو به یاشار کرد تا با او هم داستان شود و کمی سر به سر نوه اش بگذارد و او را از این افکار بیرون بکشد یاشار بی آنکه توجهی به اطرافش داشته باشد آرنجش را به بالش ها تکیه داده و محو تماشای صحرا شده بود و در حالی که با سبیل خوش فرمش بازی می کرد او را زیر نگاه نافذ خود گرفته بود.
عمو اوغلی دستی به ریش خود کشید و دوباره نگاه کرد ولی یاشار عکس العملی نشان نداد و به همان صورت به سیمای صحرا که مقابل روشنایی قرار داشت چشم دوخته بود عمو اوغلی به روی خود نیاورد و شروع به صحبت کرد و گفت:
با این که اینجا هیچ کس نیست تا ما را ببیند باز هم نمی دانم چرا فکر می کنم که فردا مردم از همه چیز با خبر می شوند.
یاشار از حرف او کمی تعجب کرد و گفت:
یعنی برای شما حرف مردم انقدر مهم است؟
اگر مهم نباشد تاثیر که می گذارد
چه تاثیری ؟ تازه اگر هم حرفی زده شود که حتما هم بی اساس خواهد بود تا به گوش شما برسد خیلی طول می کشد
عمو اوغلی خندید و گفت:
تو خیلی وقت است که از اینجا رفته ای و خوب مردم دهکده را نمی شناسی
بله شاید حق با شما باشد اما تصور من ای است که وقتی نیازی به آن ها نداشته باشید و حتی در بین آن ها زندگی هم نکنید چطور حرف های آن ها می تواند تاثیری در زندگی شما داشته باشد؟
اولا ما مهاجریم و به چشم بومی ها غریبه محسوب می شویم و باید بیش از دیگران مراقب اعمالمان باشیم دوما اگر در هر شهر یا دهکده ی دیگری هم باشیم باید به عنوان اقلیت حتی به ظاهر هم که شده تابع اکثریت باشیم و الا یا ما چوب می خوریم یا آن ها.
حرف های یاشار به نظر صحرا بسیار منطقی می آمد و به ادامه گفتگو علاقمند شده بود یاشار گفت:
هر کسی ازاد است تا به اندازه متعارف طبق خواسته های خود زندگی کند اگر قانون چنین چیزی را نگوید رسوم این اجازه را می دهد که هرکس در حریم خانه ی خود مختار باشد.
عمو اوغلی گفت:
اتفاقا خانه ی شما دیوار نسبتا بلندی هم دارد.
یاشار لبخندی زد و گفت:
بله ولی نه آن قدر که صدا ها را نتوان شنید
اتفاقا یک صدای کوچک هم به گوش من رسیده که مرا وادار می کند به تو از صمیم قلب تبریک بگویم
یاشار با تعجب گفت:
تبریک به چه مناسبت؟
نامزدی تو با دختر عمویت مگر نشنیده ای؟
یاشار با نیشخندی گفت :
نه نشنیده ام
سپس کمی به یکدیگر نگاه کردند و از حرفی که زده بودند به خنده افتادند و به صدای بلند خندیدند
چقدر مضحک مردم آنقدر در کشف پیشرفت کرده اند که مرا زودتر از خودم و بی آن که بفهمم داماد می کنند.
عمو اوغلی با تعجب گفت:
عجب ! پس این حرف ها که به گوش من رسیده و این روزها بر سر زبان مردم افتاده مثل همه شایعات بی اساس هستند
بله و شاید بی اساس ترین شایعه هم همین باشد بالاخره یک روزی متوجه اشتباهشان می شوند
و اگر نشوند ؟
وقتی به آنها ثاتب کنیم آن هم در آینده ای نزدیک مسلما قانع خواهند شد
عمو اوغلی در تایید حرف او سرش را تکان داد و گفت:
این کار بزرگ البته فقط از دست یک مرد بزرگ و با ارده ساخته است
یک مرد سخت مثل پولاد نرم و انعطاف پذیر مثل خیزران
یاشار آرام از جایش بلند شد و مقابل عمو اوغلی ایستاد و با تواضع لبخند زد و گفت:
من مرد بی اراده ای نیستم والا الان اینجا نبودم و این حرف ها را نمی زدم
عمو اوغلی برق شهامت را در چشمان نافذ یاشار مشاهده کرد و گفت:
چرا بلند شدی؟ مگر شام پیش ما نمی مانی؟
یاشار خندید و با مهربانی گفت:
مادرها را که می شناسید اغلب بهانه دیر کردن را از ما می گیرند بالاخره باید رعایتشان را کرد چاره ای نیست
انشاالله باز هم به ما سر میزنی مگر نه؟

دیگه نوبت الهه است
SaRa آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۵ شهريور ۱۳۸۹, ۰۹:۰۳ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
همراه نودهشتیا
 
ELAHE آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +8 امتیاز     
پیش فرض

سارا جون خسته باشی
فصل سوم | قسمت دوم

- البته، آنقدر این خانه باصفاست که راحت نمی شود از آن دل کند.
آنگاه بلوز عمواغلی را کند و پیراهن خود رااز روی دسته صندلی برداشت و پوشید. عمواغلی از روی صندلی برخاست تا او را تا قسمتی از راه مشایعت کند، اما یاشار در درگاه کلبه ایستاد و درحالی که با شانه های پهن خود را سد راه کرده بود، گفت:
- هوای بیرون سرد است وفکر نمی کنم این هوا برای شما مساعد باشد.
عمواغلی خواست تا قدم دیگری بردارد، ولی صحرا بلند شد و زیر بازوی او را گرغت و گفت:
- چه کار می کنید؟ حق با آقا یاشار است. هوای بیرون خیلی سرد است و اگر بخواهید بی احتیاطی کنید دوباره مریض می شوید.
عمواغلی به نشانه تسلیم و رضا لبخندی به هردو نفرشان زد و گفت:
- پس حالا که قرار شد من از اینجا تکان نخورم، تو باید تا جلوی کلبه یاشار را همراهی کنی.
یاشار پای از کلبه بیرون نهاد و گفت:
- من حاضر به زحمت هیچ کدامتان نیستم، مخصوصا که امروز صحرا واقعا خسته شد. حالا دیگر در کلبه را ببندید. من رفتم، خداحافظ.
صحرا به دنبال او بیرون آمد و در کلبه را پشت سر خود بست.
با شنیدن صدای بسته شدن در، یاشار ناخودآگاه به آن سو نگاهی کرد و صحرا را دید که به سوی او می آید. ایستاد تا قسمتی از راه را با او همراه باشد. اشتیاق زیادی برای بیشتر شناختن صحرا داشت تا فاصله بین خودشان را کم کند.
- بهتر نبود یک لباس گرم تر می پوشیدی، چون بعد از عرق کردن در آن باران تند اگر مواظب نباشی شاید سرما بخوری.
- ولی من هیچ وقت مریض نمی شوم.
یاشار خنده ای کرد و گفت:
- باید هم اینطور باشد، چون تو هیچ شباهتی با آدمهایی که من تاکنون دیده ام و شناخته ام نداری.
- ندارم؟ مگر آدمهای دیگر چطورند که من نیستم؟
- تو طوری هستی که دیگران نیستند یا ابدا نمی توانند باشند. مثلا هیچ کدام از آدمهایی که من می شناسم تنها نیستند و تنهایی را دوست ندارند.
در حالی که دنیایی از کلمات پر از تعریف و ستایش را آماده بر زبان راندن داشت، دیگر نتوانست ادامه دهد. احساس می کرد خوب شروع کرده است. صحرا در جواب او گفت:
- ولی من که تنها نیستم، با داشتن پدربزرگ و زندگی در اینجا هیچ کمبودی احساس نمی کنم. شاید اگر میان آدمهایی بودم که نمی توانستم دوستشان داشته باشم احساس تنهایی می کردم، ولی حالا هیچ دلیلی برای کوچکترین ناراحتی وجود ندارد.
یاشار از فراست او به فکر فرو رفت و با خود گفت: " با این حساب اعمال عجیبی که امشب قبل از رسیدن او، عمو اغلی از آنها برایم حرف می زد همه آگاهانه است."
از شیب تپه،آرام پایین آمدند و در سکوت فضای، باران زده و معطر دشت را زیر پا گذاشتند. ناگهان یاشار ایستاد و رو به صحرا کرد و گفت:
- صحرا! می خواستم از تو سوالی بکنم و می دانم که جوابم را می دهی.
آنگاه مکثی کرد و گفت:
- از آمدن من به اینجا ناراحت می شوی؟
صحرا سرش را به علامت نفی تکان داد و گفت:
- نه.
- این نه برای من خیلی مسرت بخش بود و باید بگویم که برعکس تو من گاهی اوقات در بین خانواده ام هم احساس تنهایی می کنم، چون بعضی از حرف ها و کارهایم برای آنها قابل قبول نیست و دلم می خواهد بیشتر به اینجا بیایم با شما باشم. هر چند شاید درخواست بزرگی باشد، اما دلم می خواهد مرا دوست خودتان بدانید و من هم به عنوان یک دوست اینجا را خانه دومم بدانم.
- اعتراف می کنم که پدربزرگ به دوستی شما احتیاج دارد.
یاشار لبخندی زد و گفت:
- این درست نیست، پدربزرگت تنها به تو و محبت و کمک تو احتیاج دارد و من هم به او احتیاج دارم و بیش از اندازه دوستش دارم.
- می دانم.
- و به همین دلیل است که تو نباید شبها او را در بستر بیماری تنها بگذاری و ...
صحرا با تعجب او را نگاه کرد و گفت:
- و چه؟ نباید بروم نی بزنم. همین را می خواستی بگویی؟
صحرا دریافته بود که پدربزرگ رازشان را از روی درددل برای یاشار افشا کرده است و ابدا ناراحت نشد، برعکس از حسن نیت و اعتماد به نفسی که در پدربزرگ سراغ داشت فهمید که تا چه اندازه به یاشار اعتماد دارد و این اعتماد حاصل عمری تجربه است، از این رو به خلوص نیت و دوستی یاشار خوش بین شد و گفت:
- خداحافظ و در ضمن مواظب زخمتان باشید.
- تو که از حرف یه دوست ناراحت نشدی؟
- من هیچ وقت از حرف درست نمی رنجم.
- فقط یک آدم عاقل از حرف درست نمی رنجد، حتی اگر آن حرف تلخ باشد.
صحرا نگاهی به او کرد و رفت.
یاشار با صدای آهسته گفت " مواظب خودت باش" و ایستاد تا از رفتن او به داخل کلبه مطمئن شود. وقتی که صدای بسته شدن در کلبه به گوشش رسید، راه خانه را در پیش گرفت.
چند ستاره از پشت ابرها بیرون آمده بودند و شعف چشمان شعله ور یاشار را نمایان می ساختند. او نتوانست با حجاب غروری که خاص خودش بود دلدادگی و تمنای خویش را از چشمان دیگران پنهان بدارد. طبیعت با همه چشمها و رازهایش شاهد این عشق پاک بود و بوضوح پایکوبی جسم و روح او را می دید.
وقتی که صحرا داخل کلبه شد عمواغلی پرسید:
- یاشار رفت؟
- تا پایین تپه همراهش رفتم و خودم برگشتم.
- از وقتی بچه بود او را می شناختم. خیلی با معرفت و درستکار است. راستی چه جوری زخمی شده بود. چطور زمین خورد که اینطور شد؟
- مگر برای شما نگفت که چه اتفاقی افتاده؟
- نه فقط گفت چیز مهمی نیست.
آنگاه صحرا همه جریان را به تفصبل برای پدربزرگش تعریف کرد. عمواغلی مرتب به ریش خود دست می کشید و لبخند زنان از تماشای معصومیت صحرا غرق در شادی می شد.
صحرا از مشاهده چهره سرحال پدربزرگ خوشحال شد و گفت:
- خوب شد که برایتان تعریف کردم، نمی دانستم یک اتفاق به این سادگی تا این حد برایتان جالب و خنده دار است.
- بس که قشنگ و مفصل تعرف کردی.
- زودتر باید شاممان را بخوریم تا شما زودتر بخوابید و استراحت کنید.
- آخر بابا جان چقدر استراحت؟ از صبح تا حالا همین طور نشسته ام و دورو برم را نگاه می کنم، دیگر خسته شده ام.
- عوضش امروز اصلا سرفه نکردید.
- می دانم که سرفه نکردن من تو را راضی می کند، اما دلم می خواهد شبها بیشتر با هم بشینیم، کمی حرف بزنیم، برای هم درد و دل کنیم، یا فال حافظ بگیریم مگر چطور می شود؟
صحرا سفره را پهن کرد و شام را چید و سر سفره نشست و شیر و شکر را در کاسه چینی ریخت و پس از هم زدن نان را در آن خیس کرد و خورد.
عمواغلی آهی کشید و گفت:
- کاش یاشار امشب پیش ما می ماند.
- همه این بهانه ها برای کشیدن پیپ و چپق است. کاش لااقل به یکی از آنها اکتفا می کردید و از اول یا پیپ می کشیدید یا چپق.
- اگر مرض من از دود باشد چه توفیری می کند؟
عمواغلی هم سر سفره شام آمد و نشست و قطعه ای نان را در شیر بدون شکر خرد کرد تا بخورد. چند قاشق به دهان برد و خورد. ولی ناگهان دستش لرزید و قاشق آخر را ریخت و دست و ریشش آغشته به شیر شد. صحرا دستمال را برداشت، کنار او آمد و ریشش را آرام تمیز کرد و با محبتی سرشار از عشق و علاقه چندین بار گونه و ریش انبوهش را بوسید.
- نمی دانم چه شد که دستم یکدفعه لرزید. تا بحال چنین اتفاقی برایم نیفتاده بود.
- بس که یاشار حواستان را به خودش مشغول کرده.
عمواغلی از گفته صحرا خندید و گفت:
- عجیب نیست که من هم مثل بعضیها مبتلا به عشق پیرانه شوم.
- اتفاقا او هم نگران شما بود.
عمواغلی با کنجکاوی سرش را جلوی صورت صحرا برد و گفت:
- درباره آمدنش به اینجا حرفی زد؟ نگفت که باز هم پیش ما می آید؟
- چرا گفت، از من پرسید که از آمدنش به اینجا ناراحت نمی شوم؟
عمواغلی با هیجان و التهاب به چشمها و لبهای صحرا خیره شد و گفت:
- خب تو چه جوابی دادی؟
صحرا لحظاتی با حیرت پدربزرگ را نگریست زیرا تاکنون جز در مواردی خاص احساسات او را نسبت به مساله ای برگیخته ندیده بود. عمواغلی یا بی صبرانه انتظار جواب صحرا را می کشید و گفت:
- گفتم نه.
عمواغلی نفس راحتی کشید و گفت:
- بعد از حرفهایی که به او زدم تا اراده و درستی اش را بسنجم. زیاد خودم را به آمدنش امیدوار نکردم.
- چرا خواستید او را بسنجید؟ آدم خوب یا بد که با امتحان کردن عوض نمی شود. تازه چه تاثیری به حال شما داشت.
- دوستی. برای اثبات دوستی و صداقت، فقط همین.
- چقدر جالب! اتفاقا یاشار هم از دوستی حرف می زد. از من می خواست اینجا را خانه دوم او بدانم.
- خوب؟
- من هم دوستی او را برای شما لازم و بجا دانستم.
عمواغلی به فکر فرو رفت و چینی عمیق بر پبشانی اش ظاهر شد و گفت:
- اولین بار نیست که از پاکی و بی پیرایگی تو حیفم می آید و از کار خدا در شگفت مانده ام.
- از چه چیز حرف می زنید؟
- از اینکه یک انسان بدون دیدن یک لبخند، یا کوچکترین نشانه ای از محبت عاشق کسی شود.
- منظورتان چیست؟
- تو دنیای یک مرد را نمی شناسی، آن هم مردی راستین که به جای نفرت از بی تفاوتی کسی که دوستش دارد حاضر به تسلیم در برابرش می شود. نه، تو الآن نمی توانی بفهمی، ولی یک روز خواهی دید که یاشار از امتحان سخت صداقت و دوستی روسفید و پاک بیرون می آید و آن روز نظر تو را نسبت به خود کاملا تغییر می دهد.
- پدربزرگ چرا دلگیر شدید؟ یاشار نه تنها ناراحت نشد بلکه با خوشحالی خندید.
- بله می خندد، اما در ظاهر، آن هم با لحن بلند و غرور مردانه ای که او دارد. تو نباید به خودت اجازه بدهی که با چنین جوان شریفی چنین رفتاری داشته باشی. یاشار دوست ماست و بر یک دوست خشم گرفتن رواست و نشانه ای از دوستی واقعی است. اما بی تفاوتی و بی توجهی برای یک دوست و یار حقیقی بدتر از مردن است، این را بدان و هیچ وقت فراموش نکن.
صحرا از هیجان بیش از اندازه پدربزرگ تعجب کرد و گفت:
- من اصلا قصد ناراحت کردن با آزردن او را نداشتم، فقط احساس واقعی او را بیان کردم، همین.
عمواغلی سعی کرد تا بر اعصاب و هیجان روحی اش که سخت برانگیخته شده بود فائق شود. از این رو دقیقه ای سکوت کرد و آرام به صحرا نزدیک شد و گفت:
- تو می دانی که من جز خوشبختی ات چیزی از خدا نمی خواهم و این را هم برای سعادت تو می گویم تا بدانی که یک دوست خوب از هر کسی در دنیا بیشتر ارزش دارد و باید به هر قیمتی که شده است او را حفظ کرد. تازه شاید در دنیا یار شفیقی مثل یاشار اصلا پیدا نشود.
صحرا دست روی شانه پدربزرگ گذاشت و با دلجویی گفت:
- می دانم که همه حرفهای شما درست است و حقیقت دارد، چون شما دنیا دیده اید، اما من چه؟ من که مثل شما دنیا دیده و با تجربه نیستم تا راحت هر کسی را زود بشناسم. تازه یاشار اولین کسی است که من بعد از شما دیده ام و می خواهم بشناسم. اگر من غیر از شما با کسی برخورد یا آشنایی داشتم مطمئنا رفتارم این طور نبود.
- یعنی از فردا در رفتارت تجدید نظر می کنی؟
- بله فقط از شما می خواهم که به خودتان فشار نیاورید، خواهش می کنم. دیگر هیچ وقت برخلاف میل شما رفتار نمی کنم.
پدربزرگ او را در آغوش گرفت و پیشانی او را بوسید و گفت:
- نمی دانم چرا همیشه فکر می کنم چیزی را از من پنهان می داری و مثل راز آن را در قلبت حفظ می کنی.
صحرا سکوت کرد و صورتش را در سینه پدربزرگش پنهان ساخت تا از جواب دادن طفره برود. عمواغلی در حالی که با نوازش موهایش از او دلجویی می کرد گفت:
- حالا که دوست نداری حرفی بزنی، دیگر هیچ وقت راجع به این موضوع از من پرسشی نخواهی شنید.
آنگاه آرام صحرا را از خود دور کرد و درحالی که به رختخواب می رفت خمیازه ای کشید و گفت:
منکه خوابم گرفت. تو هم امروز خیلی خسته شده ای، پس بهتر است که امشب استثنائا کار را تعطیل کنی و سراغ دار قالی نروی.
چشم پدربزرگ، هروقت خوابم آمد مطمئن باشید که می خوابم.
آنگاه کلبه را ظرف چند دقیقه مرتب کرد و ظروف چینی را در لگنی از آب شست و به چادر خود رفت، پشت دار قالی نشستو تا نیمه های شب بافت و فکر کرد...
آنگاه که همه در خواب بودند و فقط شب بیدار بود، نور فانوس را پایین کشید، نی را برداشت و چون روحی شبگرد چنان بی صدا از کنار کلبه رد شد که جتی چمنها بیدار نشدند. با میل و کشش وصف ناپذیری به سوی دشت گریخت. طوری می دوید که به نظر می رسید سالهای بسیار از خلوت خود دور بوده است و برای تجدید قوای از دست رفته برای رسیدن بدان نقطه در حال پرواز می باشد. زمین لغزان و سوق دهنده، فضا انیس و مطهر و خلوت، طالب عشق ورزیدن. همه چیز در یک لحظه یکی شده و دست به دست هم داده بودند تا محراب عشق را با انفاس ستایش گر خود مطهر سازند و صحرا را بیش از همیشه از خود بیخود ساخته و پس از راز و نیازی اعجاب انگیز برای ساعاتی افسر عشق حقیقی بر سر گذارند.
از تپه ها گذشت و به پای کوه سنگی که جنگل در آن سوی آن قرار داشت رسید و مانند کسی که وارد خانه و ملک خود می شود با خیال راحت، روی تخته سنگی بزرگ و ناهموار که خزه چون سطحی مخملی و سبزرنگ آن را زینت بخشیده بود نشست و به صدای چشمه ای که از دل کوه سنگی بیرون می زد و در زیر پایش جریان داشت گوش فرا داد.
صدای چشمه تنها صدایی بود که در این وقت از شب شنیده می شد و برای صحرا چون داعی حق مرادی سروش لطف لایزالی بود. طوری به نقطه جهنده و جوشان چشمه نگاه می کرد که انگار با روح خود حرف می زند.
پس از گذشت زمانی کوتاه و احساس این حقیقت که همه از آمدن او آگاه شده اند، لبخندی زد، نی را بر لب نزدیک و با نفسی بلند از اعماق وجود در روزنه باریک آن دمید. ابتدا نوای نی صدای حیرت نگاهی مشتاق بود که ماورای هر دنیایی را می بیند ولی کم کم آتش عشق، جسم را در حریق خود سوزاند و روح فاقد از (خاکستر خون) به زیبایی حقیقی و محض دست یافته تا به دیدار آن که شور حقیقت می آفریند نائل شود. عشقی که کرانی ندارد و تا اوست عشق جاودانه می باشد. صحرا از آن روزی که در این بحر ناشناخته معلق ماند همه چیز را که یک طالب و جستجوگر راستین می کاود یافت. صداها و هزاران جزیره بهشتی، ملموس و دست یافتنی که جز در نظر عاشق مح. و ناپیداست. ولی او به هیچکدام اکتفا نکرد و به سوی افق بیکران ناپیدای مرادش پیش رفت. اینقدر پیش رفت تا آن که توانست از هر تعلقی بی نیاز شود. زمان و مکان و جسم نمی توانست با همه قدرتی که برای فانی کردن هر نفس زبنده از خالق یافته بود. او را به بند بکشاند و روح وارسته و خداجوی او را وصل به لذات خود سازد. با هر تنفسی که می کشید وجودش گرمتر و سوزانتر می شد. به طوری که با نظر به هر کجا و هر چیز، نمایی از صفت جمیل معبود بر منظر چشم خود می دید و پبه ای از پلکان عروج را سیر و صعود می کرد. زمانی که به اوج شورانگیز وصال نزدیک می شد. رخوتی حاصل از بیگانگی و فراموشی محض به او دست می داد و برای یک لحظه که چون موجی متلاطم از ازل تا ابد ادامه داشت با تمامی راهی که پیموده بود یکپارچه شد تا نهایت اعظم را ببیند. عظمت حقیقت روشن شد و چشمان عاشق صحرا آن را دید و قامت ایستاده اش به رکوع خم شد و لرزشی از تحیر سر تا پای او را لرزاند و بر زبانش تبسمی عجیب نشست که چون آینه لبخند جاوید جواب لبخند حقیقت را با لبخند عشق خود وبیهوش بر زمین افتاده یک لبخند با بی نهایت معنی این کودک را تا هزاران سال نوری به کمال پیش برد و موجب شد تا بیابد که در برابر چنین عظمت و شکوهی تنها باید لب فرو بست و رکوع کرد و برای نزدیک شدن به او عشق ورزید ولی برای وصال راهی نیست جز یک زندگی خداگونه. زیبا درست زمانی که احساس می شود وصل نزدیک است، روشنایی تجلی او سبز و عجز و ناتوانی مخلوق می باشد ولی این صحرا هر بار پس از به هوش آمدن نتوانست در برابر حیرت لبخند حقیقت طاقت بیاورد و با عشق ورزیدن در انتهای راهی که پیموده بود تنها به رکوع بایستد. می دانست خالق با شکوه عشقش همه چیز می دهد و هیچ برای خود نمی خواهد و این بیشتر او را می آزرد. زیرا اماده دادن و خلاصه شدن بود تا از زمین کنده شده و به افلاک سیال گردد. اما هر بار معبود او را به زمین گسیل می داشت. زیرا جز انسان چه موجودی می توانست در عشق و زندگی بندگی کرده و برای تولد و مرگ در خاک آفریده شده باشد، و آیا وصل آفریننده افلاک و هستی با مخلوق خاکی اش میسر می باشد جتی اگر نور عشقی که از ذات باریتعالی نشات می گیرد در روح تشنه هدایت است به ودیعه گذارده شود آیا قادر خواهد بود پس از سیر و سلوکی ماورای ادراکات خود با مرگی عروج وار جاودانه شود؟ به هر حال انسان انسان است و در جای خود نیکوست که با معرفت به روح و جسم خود و پرورش نیروهای نهانی اش واقف به رازهای ماورایی خویش گردد. و با کراماتی که بدانها دست می یابد بتواند عشق راستین را در زمین و طبیعت حفظ کرده، زندگی باقی بماند و هستی با بودن انسان برای انسان معنی داشته باشد.
صحرا پس از راز و نیاز طولانی اش روانه خانه شد و با سوالات بسیاری که در ذهن داشت و نمی دانست جوابش را از چه کسی جویا شود دشت را زیر پا می گذاشت. هنوز در خود ناپیدا بود در حالی که روی خارها قدم می گذاشت گزش انها را احساس نمی کرد. نسیم صبحگاهی همراه با سردی مطبوع و خواستنی اش، بدن صحرا را در شلاغ نوازش خود در بر گرفت. رایحه ای مست کننده فضا را عطرآگین کرد که به نظر مسافری از باغ افلاک قدم بر دنیا گذارده بود ولی صحرا بی اعتنا به ملاطفت کسانی که همیشه به آنها النجا می آورد و برای عشق ورزیدن با آنها یکی و همصدا می شد. بی خویشتن از خویش جلو می رفت تا اینکه به تپه و چادر خود رسید.

سارا جون نوبت تو رسید
ELAHE آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۶ شهريور ۱۳۸۹, ۰۳:۴۲ قبل از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
SaRa آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +8 امتیاز     
پیش فرض

الهه جان خسته نباشی عزیزم

فصل چهارم | قسمت اول

هفته ای گذشت و هوا کمی گرم تر شد آسمان شفافیتش را به رخ بیننده می کشید و می خواست درونش را به همه نشان بدهد نسیم ابرهای سپید بهاری را پراکنده می ساخت تا قلب های اندهگین شور زندگی را احساس کنند چهره ی شاداب و زیبای صحرا حوالتگاه بوسه نرم آسمان بود که او را دختر خود می پنداشت بامداد بود و هنوز تیغه ی خورشید به خواب گل ها فرو نرفته بود که صحرا به سراغ گوسفندان رفت و در کنار پدر بزرگ مشغول دوشیدن پستان های پر شیرشان شد
دستانش ماهرانه پستان گوسفند را می فشرد و فکرش متوجه پدر بزرگ بود که چگونه برای آسایش بیشتر او نهایت سعی و تلاش را می کند و با همه توانی که دارد آرامش او را فراهم می آورد و نسبت به آینده اش نگران است نگاهش را به گردش در آورد و آرام به چهره ی پدر بزرگ دوخت احساس ستایشی توام با محبتی عمیق در خود احساس کرد خطوط روشن پیری که در کنار چشمان و پیشانی اش نمایان بود و در واقع آینه پاک و فکر با فراست و بدن رنجورش بود صحرا را نگران می ساخت عمو اوغلی نگاهی به صحرا کرد و با مهربانی لبخند زد و گفت
هر وقت نگاهت می کنم مطمئن می شوم که هیچ وقت از کار کردن خسته نمی شوی
درست مثل خودتان
ولی من دیگر پیر شده ام و مثل تو نمی توانم کار کنم.
شیر ها را در دبه بزرگ خالی کرد تا همو اوغلی برای فروش به دهکده ببرد با کمک هم ظرف های شیر را بار الاغ کردند و محکم بستند سپس صحرا سر و وضع عمو اوغلی را مرتب کرد و پس از آنکه شانه ای به ریش او زد گونه هایش را بوسید و او را راهی کرد عمو اوغلی از حسن توجه او غرق شادی و لذت می شد و دوست داشت با کسانی که لیاقت محبت او را دارند نیز همین گونه مهربان باشد طبق معمول نیز قبل از رفتن به صحرا سفارش کرد تا مراقب خود باشد
شما همیشه دلواپس من هستید ولی من که دیگر بچه نیستم مطمئن باشید مواظب خودم هستم و هیچ اتفاقی برایم نمی افتد
نگو هیچ اتفاقی نمی افتد مگر همین یک هفته پیش نبود که از درخت افتادی اگر یاشار آنجا نبود معلوم نبود الان من چه کار باید می کردم؟
صحرا به خاطر حال پدربزرگ با حالت تسلیم و رضا گفت:
حق با شماست پدربزرگ از این به بعد بیشتر از خودم مراقبت می کنم
حالا بهتر شد اقلا یک کمی خیالم را راحت کردی
بعد دستی به ریش خود کشید و گفت:
دلم به حال این جوان می سوزد.
چه گفتید پدر بزرگ؟
من دیگر می روم خداحافظ
به سلامت
صحرا داخل چادر شد و پس از برداشتن کتاب مورد نظرش آنجا را مرتب کرد و سپس به کلبه رفت و وسایل ناهارش را در سبد حصیری جای داد نی را برداشت و گوسفندان را راهی دشت کرد.
عمو اوغلی پس از فروش شیر مقداری کشمش از بقالی دهکده خرید و به طرف خانه به راه افتاد قسمت اعظم راه را پیمود و مشرف به تپه مسکونی شان در پیچ جاده مال رو قامت کشیده یاشار را دید که داشت به طرف او می امد گام هایش را کمی تندتر کرد و افسار الاغ را بیشتر کشید یاشار از سوی کبله می آمد و با دیدن عمو اوغلی حرکتی به اندام ورزیده خود داد و دوید تا زودتر به او برسد عمو اوغلی از تماشای اندام برازنده ی او که در لباسی مناسب وقار خاصی یافته وبد لذت می برد و ناخود آگاه احساس جوانی و قدرت به او دست می داد گام های سبکی که بر می داشت قدرت و نیروی جوانی اش را به نمایش می گذاشت عمو اوغلی به جای اینکه از دیدن حسن های غیر قابل انکار او احساس پیری و ضعف بکند احساس پشت گرمی و حمایت می کرد و آینده در نظرش روشن تر و امیدوار کننده تر می شد با درایت و تجربه خاص خود می دانست که دلیل آمدن یاشار چیست یاشار با شتاب خود را به عمو اوغلی رساند و بسیار مودبانه سلام کرد لبان خندان و بشاش او را در آغوش گرفت و احوال پرسی گرمی از او به عمل آورد عمو اوغلی نیز متقابلا با فروتنی از او احوال پرسی کرد و گفت:
یک هفته ای می شود که به سراغ ما نیامده ای و احوالی از عمو اوغلی پیر نگرفته ای
باور کنید خیلی دلم می خواست زودتر به دیدنتان بیایم اما غفلتا درگیر کارهایی شدم که فرصت نکردم زودتر از این خدمتتان برسم
درگیر چه کارهایی ؟ انشاالله که خیر است
درگیر یک کار شغلی شدم به اصرار مادر کلاس موسیقی دایر کردم
کار خیلی خوبی کردی هم خودت سرگرم می شوی و هم این که به جوانانی که علاقمند به موسیقی هستند چیز یاد می دهی
بالاخره امروز از یک فرصت کوچک استفاده کردم و آمدم شما را ببینم وقتی که دیدم کسی در خانه نیست داشتم بر می گشتم که شما را دیدم.
اگر نمی رسیدم خیلی بد می شد بدون ماشین آمدی و باید پیاده هم بر میگشتی
این که مسئله ای نیست اگر شما را نمی دیدم و می رفتم حالم گرفته می شد
فعلا که تازه دیدمت و به این اسانی ها نمی گذارم بروی
بدون اجازه شما که نمی توانم بروم
عمو اوغلی خندید و دوباره به پشت یاشار زد و گفت:
حرف های زیادی دارم که باید با تو بگویم فقط با تو
تا هر وقت که شما بخواهید در اختیارتان هستم فعلا که کار واجبی ندارم اگر هم داشتم مهم نبود
چند تا شاگرد داری؟
زیاد نیستند چند تایی می شوند فکر کنم پنج نفرند
فعلا پنج نفرند اما کم کم تعدادشان زیاد می شود ولی چطور تو دقیقا نمی دانی چند نفرند؟
برای اینکه دیروز اولین روز کلاس بود و من هم کمی حواسم برای سر و صدای خانه پرت شده بود این بود که زیاد به کلاس توجه نداشتم.
کدام سرو صدا؟ شما که فقط چهار نفرید
بله ما چهار نفریم اما میهمانان ما به اندازه ی ده نفر شلوغ می کند
چقدر عالی ! خوش به حالتان که از نعمت میهمان برخوردارید
عمو اوغلی همه میهمانان که حبیب خدا نیستند
چرا هستند حتی اگر بدترین آدم ها باشند بازهم احترام به آن ها واجب است
تا دو روز پیش خاله ام مهتاب با خانواده اش اینجا بودند ولی همین که این ها رفتند عمو کامران با خانواده اش بعد از این همه سال به خانه ی ما آمدند و دقیقا یک روز پس از آمدنشان سلما را برای پسرش از پدر خواستگاری کردند
نجابت سلما در همه دهکده زبان زد مردم است ولی پسر عمویت را نمی شناسم
پرویز پسر بدی نیست در مقایسه با جوان های امروزی کمی پخته تر به نظر می رسد
پس به نظر تو برای سلما جوان مناسبی است
در باره ی هیچ کس نمی شود دقیقا اظهار نظر کرد ولی وقتی شیراز بودم چند بار به من سر زد و تقریبا او را می شناسم پدر و سلما هم هر دو موافقند فقط مادر بود که با این پیشنهاد سرد برخورد کرد.
در این لحظه به جلوی کلبه رسیدند و پس از بستن الاغ داخل رفتند اما به پیشنهاد یاشار به محوطه بیرون آمدند تا روی تختی که زیر درخت مجنون قرار داشت بنشینند و از منظره ی دشت لذت ببرند.
در حین صرف چای صحبتشان را پی گرفتند و یاشار با اظهار این مطلب که تا دو روز دیگر نامزدی خواهر و پسر عمویش برگزار می شود او عمو اوغلی خواست تا به اتفاق صحرا در این مراسم شرکت کنند
پس سرو صدای خانه برای این وصلت مبارک است که تو را کلافه کرده
بله آن هم چه قیل و قالی انگار قصد دارند همه دنیا را از این نامزدی باخبر کنند.
خب حق هم دارند جوانند و این مهم ترین اتفاق زندگی شان است وقتی که خودت در این شرایط قرار بگیری می بینی که باید این طور باشد
پس شما هم در این مراسم شرکت می کنید؟
من می آیم اما صحرا را فکر نکنم بیاید
برای چه نمی اید ؟ مگر تارک دنیاست؟ معذرت می خواهم ولی همین که مردم او را نمی بینند به خودشان اجازه می دهند تا هر چه دلشان می خواهد بگویند
به نظر تو اگر صحرا خودش را به مردم نشان بدهد آن ها در گفته هایشان تجدید نظر می کنند؟
باید این طور باشد
اما اصلا این طور نیست حتی اگر او را سالم و با نشاط تر از همه دخترانی که سراغ دارند ببینند باز هم نظر خودشان را حفظ می کنند با این تفاوت که تا به حال از من می پرسیدند پدر و مادرش که هستند و در برابر سکوت من پوزخند می زدند و ناسزا می گفتند این بار باید به خودش که هیچ چیز از گذشته اش نمی داند بگویند و او را وسال پیچ کنند
شما از کدام گذشته حرف می زنید؟ خیلی از آدم ها در کودکی پدر و مادر شان را از دست می دهند و تحت سرپرستی پدر بزرگ و یا هر قیم دیگری بزرگ می شوند این چیز تازه ای نیست که باعث شود از مردم پرهیز کنید
ولی پدر و مادر صحرا نمرده اند و زنده اند.
یاشار با تعجب به عمو اوغلی خیره شد و تکرار کرد:
زنده؟ چطور ممکن است؟
بله زنده هستند و به امر پدرش من صحرا را در این دشت حبس کردم و مثل زندانبانی که از عزیزترین کس خود نگهبانی می کند او را بزرگ کردم تا وقتی که بچه بود به خاطرش مجبور بودم به جایی نروم با کسی معاشرت نکنم و برای اینکه حوصله ام سر نرود و او را هم سرگرم کرده باشم نی زدن را به او آموختم البته همه ی این ماجرا بعد از رفتن تو اتفاق افتاد یادت هست که چقدر به تو وابسته بود ؟ بعد از رفتن تو او را کم کم با نوشتن و خواندن آشنا کردم و به مرور آن قدر پیش رفت تا این که مرا پشت سر گذاشت آن قدر به تنهایی عادت کرده بود که گاهی اوقات بزور مرا به میهمانی یا جشن عروسی که دعوت داشتم می فرستاد تا خودش بیشتر تنها باشد البته من می فهمیدم اما اصلا به روی خودم نمی آوردم
چطور پدر و مادرش راضی شدند که از دخترشان دور باشند؟ رفتارشان غیر قابل بخشش است
شاید حق با تو باشد
نمی توانم بفهمم مرد عاقل و با درایتی مثل شما چطور حاضر شد به چنین کاری تن دهد؟
اگر من سر پرستی صحرا را قبول نمی کردم قطعا سرگردان می شد آن هم در دست عمه با عمو و کسانی که به سرنوشت او اهمیتی نمی دادند.
ولی دلیل اصلی این دوری و سرگردانی چه بود؟
بالاخره دیر یا زود این را از من می پرسیدی و من باید تا دیر نشده جوابش را بگویم چون پیری باعث کندی ام شده و این مرض لعتنی همه استخوان هایم را در هم شکسته است می ترسم روزی این راز را با خود به گور ببرم و تا حقیقت آشکار شود برای صحرای من گران تمام شود
خدا نکند انشاالله سال ها سال ها زندگی می کنید و عروسی صحرا را می بینید
عمو اوغلی آهی بلند کشید و گفت:
تنها آرزوی من همین است
پس صحرا نباید به جشن ما بیاید آن هم به دستور پدرش
بله ولی من تصمیم گرفتم نباید ها را از بین ببرم البته باید بنا به میل و خواسته ی صحرا باشد در غیر این صورت هیچ چیز تغییر پیدا نمی کند.
حتما همین طور است ولی نیاز به زمان بیشتری دارم هنوز وقت گفتن نرسیده
هر طور میل شماست
امروز صحرا از همیشه زیباتر شده است دلت برای دیدنش تنگ نشده است؟
یاشار خجالت کشید و چهره اش زا از عمو اوغلی برگرداند تا شاهد اشتیاقش نباشد عمو اوغلی ادامه داد:
سال هاست که این صحرا را ترک و جاهایی را که هر روز گردش می کردی و طبیعت این دشت وسیع را که شاهد بزرگ شدن و رشد لحظه به لحظه تو بود فراموش کرده ای.

بچه ها این شش صفحه هستش هنوز از سهم من 5 صفحه دیگه مونده
SaRa آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
اسکن, تایپ, دیلمی, رمان, سونیا, عشق, غزل, نیمه

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
چشمان منتظر | زهرا دلگرمي | نیمه تایپ نیمه اسکن azin4000 کتابهای کامل شده ایرانی 37 ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۰ ۱۲:۲۷ قبل از ظهر
آرزوی وصال | آزاده نجفی | نیمه تایپ نیمه اسکن sheida gooli کتابهای کامل شده ایرانی 72 ۱۱ فروردين ۱۳۹۰ ۰۸:۴۶ بعد از ظهر
سایه ای بر بالین | مهرنوش صفایی (نیمه تایپ نیمه اسکن) * Star کتابهای کامل شده ایرانی 64 ۱۳ آذر ۱۳۸۹ ۰۲:۴۱ بعد از ظهر
تویی در آسمان قلبم | مژگان مظفری (نیمه تایپ نیمه اسکن) nasreen کتابهای کامل شده ایرانی 82 ۱۸ فروردين ۱۳۸۹ ۰۳:۰۳ قبل از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

فروشگاه بزرگ ایرانیان | دانلود کتاب رایگان