| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال کتاب موبایل ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۸۸ محل سکونت: شیراز
نوشته ها: 2,044
(View Stats)
تشکرها: 13,359
تشکر شده 49,137 بار در 2,488 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +7 امتیاز داستان دنباله دار و واقعی تلخ و شیرین از خانم شادی داودی تمام داستان براساس واقعیت زندگی اشخاصی حقیقی به رشته ی تحریر در آمده است که در برخی موارد بنا به خواست خود آن افراد از به کار بردن اسامی واقعی خودداری و از اسامی مستعار استفاده شده است. هرگونه كپي برداري از اين داستان ممنوع و موجب پيگرد قانوني است. قسمت اول شهريور ماه بود. از وقتي اسمم رو در قبول شدگان كنكور اونهم در دانشگاهﺁزاد تهران ديده بودم به جاي اينكه مثل تمام قبول شده ها ازخوشحالي به حد انفجار برسم اما احساس خوبي نداشتم!تمام تلاشم رو كرده بودم تا دانشگاه سراسري قبول بشم اما نشد!بعد از ساعتها ايستادن درصف خريد روزنامه وقتي اسمم رو درصفحه مربوطه ديدم هيچ احساسي نداشتم حتي تبريك چندين دختر و پسركه حدس زده بودن قبول شده ام رو بي جواب گذاشتم و روزنامه رو به يكي ازاونها دادم و راه افتادم. بابا يك كفش فروشي نزديك بازار داشت و از راه همون مغازه و درﺁمدش امرار معاش ميكرديم...فكر ميكردم مخارج تحصيل دانشگاهي من اونهم با اون شهريه ها براي بابا خيلي سنگين خواهد بود ﺁخه از طرفي ديگه رضا هم بود كه البته رضا هيچ وقت نگذاشته بود خرج تحصيلات دانشگاهش رو بابا بپردازه و درتمام اين سالهايي كه به دانشگاه قزوين رفت و ﺁمد ميكرد درعين حال سركار هم ميرفت و به خاطر همين موضوع بود كه من فكر ميكردم نبايد از بابا توقع داشته باشم كه خرج تحصيل من رو بده!ميدونستم اگر عزيزجون بفهمه هرطور باشه من رو راهي دانشگاه خواهدكرد اما از واقعيت نمي تونستم فرار كنم ميدونستم كه خرج و گراني بيداد ميكند و حالا قبولي من در دانشگاهﺁزاد خرجي بود اضافه برتمام خرجهاي ديگه... وقتي رسيدم جلوي درب حياط هوا تاريك شده بود.ميدونستم الان عزيز جون كلي نگرانم شده...صدبار تسبيحش را دور زده و صلوات فرستاده تا من هرچه زودتر به خانه برسم.ﺁنقدر مهربان بود كه تصورش رو هم نمي شدكرد...البته تمام نوه ها و بچه هاش رو دوست داشت ولي همه مي گفتن خودش هم ميگفت كه سپيده جور ديگه ایه... ﺁخه من رو عزيزجون بزرگ كرده بود.من اصلا"مادرم رو نديدم...بيماري ديابت نگذاشت سايه اش به سرم بمونه!وقتي رضا رو دنيا ﺁورده بود دكتر گفته بود كه ديگه نبايد باردار بشه اما شد و وقتي من رو به دنيا ﺁورد نتونست بمونه تا برام مادري كنه... پدرم در سن30سالگي با يك پسربچه 8ساله يعني رضا و يك دختر نوزاد كه من بودم تنها ماند.ﺁنقدر مادرم رو دوست داشت كه با وجود هزار و يك مشكل و حتي جووني خودش راضي نشد دوباره ازدواج كنه.در ابتدا نمي خواست كسي را به خاطر بچه هاش به زحمت بندازه ولي زندگي شوخي بردار نبود!عزيز كه مادرپدرم بود با رضايت قلبي و از دل و جون زندگي در كنار ما رو به هر چيزي ترجيح داد و با وجود كهولت سن بارديگه مادري دو كودك را با ذره ذره ي وجودش تقبل كرد و اين شد كه عزيزجون از اون لحظه به بعد براي من هم مادر شد و هم مادربزرگ... كليد انداختم و در رو بازكردم.از حياطي كه تمامش با شاخ و برگ درخت مو مانند يك حياط سقف دار شده بود گذشتم و از پله هاي ايوان بالا رفتم.از كفشهاي جلوي در راهرو فهميدم بايد مهمون داشته باشيم. وقتي درب راهرو رو باز كردم صداي عمه مهين رو شناختم كه با مهرباني هميشگيش گفت:بيا عزيز...هي دلنگران بودي...اومد. بعد عزيز رو ديدم كه از ﺁشپزخونه انتهاي راهرو درحاليكه تسبيحي در دستش بود بيرون اومد و ايستاد خيره به من نگاه كرد.ميدونستم در برگشتن به خونه خيلي دير كرده ام و عزيز بيش از هميشه دلنگرون شده بنابراين به طرفش رفتم و هيكل چاق و مهربونش رو بغل گرفتم و صورتش رو بوسيدم و گفتم:ببخشيد... و بعد به عمه مهين سلام كردم.عزيز با اخمي ساختگي به من نگاه كرد و من رو از خودش دور كرد و گفت:همين ديگه ببخشيد...نميگي من پيرزن سكته ميكنم...دلم هزار راه رفت...توي اين خيابانهاي بي صاحب تهرون كه گرگ گرگ رو پاره ميكنه چطور دلم شورنزنه...از ساعت3بعد از ظهر رفتي و حالا برگشتي...نميگي هزار بلا ممكنه سرت بياورن... به سمت عمه مهين رفتم و صورتش رو بوسيدم اون هم من رو بوسيد و با خنده و مهربوني گفت:الهي قربونت بشم عمه جون...خوب عزيز راست ميگه...اينهمه وقت...تو هم كه هزار ماشالله با اين بر و رو...هركس ديگه هم جاي عزيز بود ولله دلشوره ميگرفت. صداي امير از اتاق اومد:حالا نتيجه چي شد؟ امير پسر عمه مهين بود.پزشكي تهران درس خونده بود و براي پايان طرح به اهواز رفته و دوره انترنيش رو اونجا ميگذروند.هم سن و سال رضا بود ولي اخلاقش زمين تا ﺁسمون با رضا فرق داشت.هميشه اخمو و ساكت بود درست مثل اينكه از همه طلب داره...اصلا" ازش خوشم نمي اومد البته رفتار اون نيز حاكي از اين بود كه خودش هم از من خوشش نمياد...البته نه از من كه كلا" از دخترهاي فاميل خوشش نمي اومد.وقتي عموها و عمه ها به دليل حضور عزيز در منزل ما هر چند وقت يكبار دور هم جمع ميشدن امير يا نبود يا اگر هم مي اومد اونقدر اخمو و بد اخلاق بود كه اصلا" كسي رغبت نمي كرد طرفش بره! از همون راهرو به اون هم سلامي كردم كه مثل هميشه خشك و سرد جوابم رو داد ولي دوباره پرسيد:چي قبول شدي؟ برگشتم تا از پله ها به طبقه بالا برم و لباسم رو عوض كنم كه متوجه شدم از اتاق بيرون اومده و به درگاه تكيه داده و من رو نگاه ميكنه.عمه و عزيز هم به من نگاه ميكردن و منتظر جوابم بودن.نگاهي به هر سه انداختم و گفتم:چيز زياد جالبي قبول نشدم...انشالله سال بعد. و شروع كردم به بالا رفتن از پله ها كه صداي امير رو دوباره شنيدم:ولي ادبيات فارسي رشته خيلي خوبيه...اونهم در تهران. فهميدم زودتر از من اسمم رو در روزنامه ديده و خونده!!!عمه و عزيز هر دو خوشحال شدن و مباركه مباركه از دهنشون خارج شد.كلي در دلم از دست امير حرص خوردم...نمي خواستم به كسي بگم چي قبول شدم چون قصد داشتم امسال دانشگاه اصلا"نرم...نمي فهميدم از كي تا حالا اين امير عبوس و هميشه بد اخلاق فضول هم شده بوده!روي پله ها ايستادم و برگشتم نگاهش كردم.همونجا در درگاه ايستاده بود و هنوز نگاهم ميكرد.جواب تبريكهاي عزيز و عمه مهين رو دادم و دوباره به امير نگاه كردم و گفتم:ولي من نمي خوام در اين رشته تحصيل كنم... امير همونطور كه دستهايش رو روي سينه به هم گره كرده بود و نگاهم ميكرد گفت:اگر نمي خواستي چرا انتخابش كردي؟!!تو هيچ ميدوني امثال تو با اين كارهاتون چه صدمه اي به داوطلبان ديگه ميزنين؟خوب بگذاريد اونهايي كه واقعا" اين رشته ها رو مي خوان و دوست دارن در يك حد تعادل و صحيح لااقل به دانشگاه راه پيداكنن... عزيز گفت:امير جان سپيده رو ول كن اخلاقش همينطوره...الان يك چيزي ميگه ولي يكي دو روز ديگه تصميمش عوض ميشه...مگه من ميگذارم نره. برگشتم و از پله ها بالا رفتم.وقتي وارد اتاقم شدم روپوش و مقنعه ام رو درﺁوردم.موهايم طبق معمول از شدت لختي و صافي گل سر رو خوب نگه نداشته بود.مجبور شدم گلسر رو باز كنم و برسي به موهام كه تا زير كمرم بود كشيدم و يك تل به جلوي موهام زدم تا حداقل از ريختن ﺁنها به صورتم جلوگيري كنم.به خودم كه در ﺁينه نگاه ميكردم ياد حرف عزيز افتادم كه هميشه ميگفت:خدا اگه ناهيد(اسم مادرم ناهيدبود)رو از بابات گرفت در عوض كپي ناهيد رو هم بهش داد. عزيز راست ميگفت.من عكسهايي كه از مادرم داشتم رو هر وقت نگاه ميكردم شباهت زيادي بين مادرم و خودم ميديدم...با همان سفيدي پوست...چشم و ابرويي كشيده...گونه ها وچانه اي خوش فورم...لبها و بينيم نيز اينطور كه همه ميگفتن خيلي قشنگ و متناسب بودن...تنها تفاوت من با مادرم رنگ چشمهام بود كه به بابا رفته بود...چشمهام ميشي روشن يا همان عسلي بود كه خودم ميدونستم خيلي جلب توجه ميكنه...اما به طور كلي شباهتهاي زيادي با مادرم داشتم طوريكه همه كساني كه مادرم رو به ياد داشتن با ديدن من ناخودﺁگاه خدا بيامرزي به مادرم ميفرستادن.رضا ولي كاملا" شبيه بابا بود موهايي روشن و قد بلند...ولي خيلي شيطون در ضمن خيلي هم مهربون. شب عزيز براي شام از عمه مهين خواست تا تلفني به افسانه و حاج مرتضي(دختر و همسر عمه مهين)نيز بگه تا بيان خونه ما.ميدونستم وقتي رضا به خانه بياد كلي خوشحال ميشه چون رضا علاقه خاصي به امير داشت و از طرفي شوخي هاش با افسانه كه3سال از من بزرگتر بود و افسانه هم هيچ وقت در حاضرجوابي كم نميﺁورد حتي براي منم جالب بود.اتفاقا" شب وقتي رضا از قزوين اومد با تموم خستگي كه در اون روز براش پيش اومده بود وقتي فهميد كه من در دانشگاهﺁزاد تهران رشته ادبيات فارسي قبول شدم كلي خوشحال شد.همون شب بابا هم گفت كه نبايد نگران هزينه دانشگاه باشم و با توضيحاتي كه به خصوص امير داد بابا بيش از پيش به من اصرار كرد كه حتما" براي نام نويسي به دانشگاه برم و فكر شركت دوباره كنكور رو هم براي سال ﺁينده از سرم خارج كنم.هم خوشحال بودم و هم ناراحت!خوشحال به خاطر اينكه ديگه لازم نبود يك سال ديگه درخونه بمونم و درس بخونم و ناراحت از اينكه هزينه دانشگاهم رو بابا مي خواست پرداخت كنه...برام سنگين بود در جايي كه ميدونستم رضا تمام مخارج دانشگاهش رو خودش تامين ميكنه من بخوام با راحتي خيال پرداخت هزينه رو بر دوش بابا بندازم...رضا سال ﺁخر فوق مهندسي مكانيك در قزوين بود و در تمام اون سالها كه درس خونده بود سركار هم ميرفت. سر شام رضا و افسانه كلي با هم شوخي كردن كه بساط خنده براي همه جور شده بود تنها كسي كه زياد نمي خنديد امير بود و گاهي فقط لبخند ميزد.حاج مرتضي و بابا بعد از شام به ايوان رفتن و با همديگه مشغول صحبت شدن از بس كه رضا و افسانه سر و صدا ميكردن حاج مرتضي كه مرد ساكتي بود ترجيح داد با بابا به ايوان برن.من هم در ضمني كه به حرفهاي اون دو مي خنديدم كم كم بشقابهاي سفره رو هم روي هم ميگذاشتم تا همه رو يكجا به ﺁشپزخانه ببرم.رضا طبق معمول شروع كرد به سر به سر گذاشتن افسانه به خاطر رشته دانشگاهيش كه تربيت بدني بود و گفت:افسانه...خاك بر سرت با اين رشته ات...بيچاره اين هم رشته بود تو انتخاب كردي...ﺁخرش بايد يك سوت بگذاري توی دهنت هي توش فوت كني و تو مدرسه هاي دخترونه هي بپري بالا و بپري پايين... افسانه با حرص و خنده به رضا نگاه كرد و جواب داد:اولا" خاك بر سر خودت دوما" هر چي باشه از رشته تو خيلي بهتره...اينهمه خودت را مي كشي و به اين در و اون در ميزني ﺁخر سرميشي همين مكانيكهاي وسط جاده اي...شب هم كه به خونه ات بري زنت از بوي بنزين و روغن تو حالش به هم ميخوره. متوجه بودم كه در تمام اين مدت امير گاهي با عصبانيت به افسانه نگاه ميكنه اما افسانه اصلا" اهميت نمي داد و هر لحظه براي اينكه بتونه جواب رضا رو بده تمام دقتش رو به حرفهاي رضا ميداد.رضا خنديد و در جواب افسانه گفت:اووووووه...خبر نداري...همين الان هم كه صبحها از خونه راه مي افتم تا به دانشگاه برسم توي راه كلي دختر از من خواهش ميكنن كه با اونها ازدواج كنم... همه زديم زير خنده.افسانه با شيطنت جواب داد:پس خاك بر سر اون دخترها كه مي خوان تو شوهرشون بشي...دروغگو. رضا همانطور كه ته مانده ليوان ﺁبش رو سر ميكشيد باز خنديد و گفت:من دروغ ميگم؟بيا ببين چقدر خاطرخواه دارم...همين روزها هم بالاخره يكي رو عقد ميكنم. افسانه صورتش كمي سرخ شد و با عصبانيت چهار ليوان رو از سفره برداشت و بلند شد و گفت:خاك بر سرت...لياقتت همون دخترهاي توي راه هستن. رضا از خنده غش كرد و گفت:حالا شايدم پشيمون شدم و عقدش نكنم. افسانه در حاليكه از اتاق خارج و وارد راهرو ميشد گفت:برو گمشو... عمه مهين كه نونها رو در جانوني قرار ميداد گفت:امير تو ياد بگير...ببين هزار ماشالله رضا چقدر شيطونه اون وقت با تو نميشه يك كلمه در مورد دختر و خواستگاري و ازدواج حرف زد! بعد رو كرد به عزيز و گفت:به خدا عزيز از دست اميركلافه شدم هر چی دختر خوب بهش معرفي ميكنم هزار تا عيب و ايراد ميگيره...هزار تا بهونه هاي عجيب و غريب ميﺁره...دائم هم ورد زبونش اينه كه عمه مهین رو كرد به عزيز و گفت:به خدا عزيز از دست امير كلافه شدم هر چی دختر خوب بهش معرفي ميكنم هزار تا عيب و ايراد ميگيره...هزار تا بهانه هاي عجيب و غريب مياره...دائم هم ورد زبونش اينه كه زوده...زوده...من نمي دونم اين زود بودن كي ميخواد تموم بشه ميترسم يك روز بياد كه هيچ دختري حاضر نباشه نگاهشم بكنه. امير كه داشت ﺁخرين مقدار باقي مونده ماست و خيار در بشقابش رو مي خورد رو كرد به رضا و گفت:بيا...به خدا مي دونستم ﺁخر چرت و پرت هاي تو و افسانه به من گير داده ميشه. رضا با خنده گفت:خوب عمه راست ميگه...چرا تو اينقدر بي عرضه اي؟اصلا" زوده يعني چي؟چي زوده؟تو كه الحمدلله بزرگ شدي و اين از هيكلتم معلومه...حالا اگه عقلت هنوز بچه مونده و از اين نظر ميگي زوده كه ديگه متاسفم چون من نمي تونم برات كاري بكنم... امير لبخندي زد و ادامه ماست و خيارش رو خورد.افسانه كه به اتاق برگشته بود با دست محكم كوبيد پشت رضا و گفت:اوووووووو...به داداش من حق نداري بگي بي عقل...خودت بي عقلي. رضا كه حالا برگشته بود و مچ دست افسانه رو گرفته و قصد داشت مثل ضربه اي كه افسانه پشتش زده بود رو بهش تلافي كنه گفت:امير چقدر اين خواهر تو باهوشه...ببين من به تو بي عقل نگفتم ولي این فهميدكه توبي عقلي. افسانه كه زير دستهاي رضا گير افتاده بود با خنده گفت:امير چيزي به رضانميگي؟...ناسلامتي داره خواهرت رو له ميكنه... امير از سفره فاصله گرفت و عقب ترنشست و گفت:تو حقته...تا تو باشي اينقدر حاضر جوابي و شوخي نكني. عزيز گفت:رضا...مادر ول كن دختره رو زير دست و بالت كشتيش... رضا كه حالا افسانه رو طوري گرفته بود كه ديگه افسانه نمي تونست تكون بخوره رو كرد به امير و گفت:تا امير نگه كه موقع ازدواجش رسيده و ديگه زود نيست افسانه بايد زير دست و پاي من له بشه. عمه خنديد و گفت:خوب پس مطمئن باش امير اين رو نميگه ولي عمه جون چه رابطه اي بين اين حرف امير و له شدن افسانه هست؟!! رضا خنديد و به افسانه كه بالاخره با گازي كه از دست رضا گرفت و تونست فرار كنه نگاه كرد و گفت:پس ببخشيد عمه جون مثل اينكه براي من زوده...آره؟ بعد نگاهي به جاي دندون افسانه به روي دستش كرد و گفت:ولي امير جون بايد به عرضت برسونم كه براي من كمي هم دير شده چون اگر دير نشده بود اين خواهر تو اينقدر من رو بيچاره نمي كرد... عمه كه جاي دندونهاي افسانه رو روي ساعد دست رضا ديد كمي عصباني شد و رو كرد به افسانه و گفت:خجالت بكش دختر!!!اين چه حركتيه كه كردي؟!!پس فردا هر كدومتون مي رين ازدواج ميكنين اون وقت مي خواين جلوي شوهر و همسرخودتونم اين شوخي ها و وحشي بازيها رو در بيارين؟...نگاه كن تو رو به خدا ببين دست رضا رو چه كرده!!! افسانه خنديد و گفت:رضا غلط كرده جلوي زنش بخواد با من شوخي كنه...بعدشم شما كه زيردست رضا نبودي ببيني چطور داشت من رو له ميكرد. اميرنگاهي به دست رضا كه داشت اونرو مي ماليد انداخت و گفت:ديدي مامان...وقتي ميگم زوده به خاطر اينه كه دخترها اگه سنشونم به حد ازدواج برسه عقلشون طول ميكشه تا كامل بشه...نمونه اش همين افسانه...اگر عقل داشت كه اين كارها رو نمي كرد. من كه بيشتر وسايل سفره رو جمع كرده و حالا با يك دستمال مشغول پاك كردن سفره بودم از حرف امير عصبي شدم نگاهي بهش كردم و گفتم:شما پسرها خيلي به خودتون مغرور شدين...ولي بد نيست بدونين همين شما به اصطلاح ﺁقايون نصف اعتماد به نفستون رو با تلقين همين افكار پوچتون در رابطه با خانومهاست كه كسب كردين وگرنه همه شما يك طبل تو خالي كه فقط سروصدا داره وتوخالي است چيزديگه اي نيستين. تا اون شب من با امير اينطوري حرف نزده بودم.يعني اصلا" فرصتي دست نداده بودكه اون چندين ساعت در جمع باشه ولي اون شب از حرفي كه در مورد عقل دخترها گفته بود خيلي عصبي شده بودم و ناخودﺁگاه تمام حرفم رو با حالتي پرخاشگرانه بهش گفتم و همين برخورد من باعث شد سكوتي نسبتا" طولاني در اتاق برقرار بشه.امير خيره به چشمهاي من نگاه ميكرد و رضا هم با تعجب به صورت عصبي من چشم دوخته بود.صداي عزيز بلند شد:لااله الاالله...ببين رضا...افسانه...شوخي هاي شما دو نفر يواش يواش داره كار رو خراب ميكنه ها... از جام بلند شدم و سفره رو تا كردم و با دستمال و بشقابي كه ته سفره رو دراون ريخته بودم به ﺁشپزخونه رفتم.يكدفعه صداي خنده افسانه بلند شد و گفت:ﺁخ جون بالاخره يكي توی فاميل پيدا شد كه همراه من بتونه روي شما پسرها رو كم كنه... صداي عمه كه با تحكم افسانه رو وادار به سكوت كرد رو شنيدم.بعد هم شنيدم كه عزيز جون و بقيه به ايوان رفتن.از توي ايوان افسانه صدا كرد:سپيده...تنهايي ظرفها رو نشور صبركن...رضا داره هندونه اي كه توی حوض بود رو پاره ميكنه بيا هندونه بخوريم بعد با هم ميريم ظرفها رو مي شوريم. توجهي نكردم و پيش بند رو از گيره ديوار برداشتم و به گردنم انداختم و گره پشتش رو بستم خواستم اسكاچ رو بردارم كه صداي امير رو از پشت سرم شنيدم:هميشه اينقدر زود عصباني ميشي يا فقط امشب اينطوري شدي؟ با ترس برگشتم...تا به اون لحظه امير رو اينقدر نزديك به خودم نديده بودم...فاصله خيلي كمي بين ما بود...قدش از من بلندتر بود و سر من تا سينه اش قرار داشت...به صورتش كه نگاه ميكردم توي چشمهايش يك گيرايي خاصي بود و از اعتماد به نفس بالاي اون حكايت داشت...چيزي كه من در اون لحظه اصلا" در خودم سراغ نداشتم.تا حدودي دست و پام رو گم كردم و گفتم:ا...ترسيدم. همونطور كه به چشمام خيره بود بدون اينكه تغييري در چهره اش بده گفت:چرا؟يعني خيلي وحشتناكم؟ جواب دادم:نه بابا...من فكر كردم همه به ايوان رفتن...فكر نمي كردم تو اينجا باشي. پرسيد:مثل اينكه از حرف من خيلي ناراحت شدي؟ شروع كردم به ريختن مايع ظرفشويي روي اسكاچ و در همون حال جواب دادم:خوبﺁره...تو خيلي راحت همه دخترها رو بي عقل و يا كم عقل خواندي به ظرفشويي تكيه داد و در فاصله كمي از من ايستاد و همونطوركه به ظرف شستنم نگاه ميكرد گفت:ولي من اصلا"منظورم تو نبودي. دوست نداشتم زياد پيش من باشه چون اصلا" با امير راحت نبودم...ميشه گفت يك جورهايي حتي دوست داشتم هميشه ازش دور باشم!خشكي نگاهش...جدي بودن بيش از حدش...غرور رفتاريش...و از چند دقيقه پيش كه با حرفش فهميدم چه ديدي نسبت به دخترها داره همه و همه باعث ميشد كه روي هم رفته زياد ازش خوشم نياد.با بي حوصله گي در ضمني كه ظرفها رو ميشستم گفتم:ﺁره...به شخص من حرفت رو نگفتي ولي در اصل به تمام دخترها بودي. براي لحظاتي متوجه بودم كه به صورتم نگاه ميكنه بعد بدون اينكه حرف ديگه اي بزنه از ﺁشپزخونه بيرون رفت.نفس راحتي كشيدم و كارم رو ادامه دادم.افسانه وقتي به ﺁشپزخونه اومد تقريبا" تموم ظرفها رو شسته بودم و فقط دوتا قابلمه مونده بود هر قدر اصرار كرد كه بگذارم اونها رو بشوره قبول نكردم.ظرفها رو كه شستم وقتي مي خواستم به ايوان برم از پنجره اتاق كه نگاه كردم ديدم همه گرم صحبت و خنده هستن به غير از امير كه مثل هميشه كم حرف و بي تفاوت به بقيه سرش رو با روزنامه عصر اون روز گرم كرده.وقتي وارد ايوان شدم عمه هندونه اي رو كه برام كنار گذاشته بود رو جلوم گذاشت و ادامه صحبتش رو با پدرم پي گرفت:به خدا داداش زبونم مو درﺁورده از بس به اين امير ميگيم اينقدر سختگير نباش توی زن گرفتن...ولله تا الان صد تا دختر خوب نشونش دادم...مرغ يك پا داره يك كلام شده و ميگه نه...يا اينكه هم هزار تا عيب ميگذاره روي دختر مردم و خونواده اش...وقتي هم ميگم پس بالاخره كي زن ميگيري فقط ميگه زوده...زوده... حاج مرتضي رو كرد به پدرم و گفت:منصورخان...شما بهش بگو...بگو كه ﺁش كشك خاله اشه...پس تا داغ و تازه اس بايد بخوره اگر هي بگه زوده زوده ممكنه سرد بشه و از دهان بيفته. بابا لبخند مهربوني زد و به اميرنگاه كرد و گفت: ادامه دارد. منبع:وبلاگ shatrangeeshgh.blogfa.com | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | Anahita.s, aram13, artenis, asemanii, b.maryam, behi_aquarius, Elen, F.H90, f1363, faezeh88, fatima_59, gheisareh, hooriya_y, linasldvh, M&M_601, mahsadina, mahtab payda, maryam.khakbaz, maryam1, Mina, monir1343, pare, peymaneh, samaane, sansan, sazaa, sepideh1993, setareh67, shadi.d.h, shadman, tghyasfr, UnKnOwN_Sh, zeinabjoon, خورشید خانم, سانجانا, طبیعت, ململ خانم, یگانه |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۸
نوشته ها: 11
(View Stats)
تشکرها: 0
تشکر شده 36 بار در 10 پست
| پست معمولی : +2 امتیاز ادامه رو کی میذاری؟[img]http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_sad.gif[/img][img]http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_sad.gif[/img][img]http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_sad.gif[/img][img]http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_sad.gif[/img] | ||||||||
| |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۸
نوشته ها: 1
(View Stats)
تشکرها: 0
تشکر شده 7 بار در 1 پست
| پست معمولی : +2 امتیاز نمیخوای ادامه بدی[img]http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_evil.gif[/img][img]http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_evil.gif[/img][img]http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_evil.gif[/img] | ||||||||
| |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال کتاب موبایل ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۸۸ محل سکونت: شیراز
نوشته ها: 2,044
(View Stats)
تشکرها: 13,359
تشکر شده 49,137 بار در 2,488 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز تهدید نکن عزیزم [img]http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_surprised.gif[/img]چشم اینم قسمت بعد[img]http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif[/img] هرگونه كپي برداري از اين داستان ممنوع و موجب پيگرد قانوني است. قسمت دوم ولله چي بگم...خوب ﺁبجي شايد منظور امير از گفتنه زوده...خودش رو نميگه بلكه كسي رو كه زير نظر داره هنوز بچه اس؟ عمه روش رو به امير كرد و گفت:ﺁره مادر؟خوب اگه اينطوره حداقل بگو كيه...خونواده اش كيه...اهل كجاس...شايد دلم قرار بگيره. رضا با خنده گفت:عمه جون چرا دلتون براي من نمي خواد قرار بگيره؟ بابا خنديد و گفت:ولله رضا جان فكر ميكنم لازم نباشه دل كسي براي تو بي قرار بشه تو خودت هر قراري لازم باشه به دلت میاري... رضا دوباره گفت:نه...مثل اينكه هيچكس نمي خواد اين وسط فكري براي من بكنه... عزيز خنده اي كرد و گفت:مادرجان رضا...نگران نباش خودم به فكرت هستم منتهي منتظرم اول خودت كسي رو به من نشون بدي بعد سر فرصت ﺁستين بالا بزنم. افسانه سريع به ميون حرف عزيز اومد و گفت:ﺁخه عزيز جون گيريم كه رضا هم بگه مثلا" فلاني رو پسنديدم شما يك وقت نكنه بري براش خواستگاري ها...چون مطمئنا" اين فقط رضاس كه پسنديده...دختر مورد نظرش اصلا" اون رو قبول نخواهدكرد. عزيز اخم شيريني به چهره اش ﺁورد و گفت:وا..مگه رضا چشه افسانه جان؟ افسانه تندي با خنده جواب داد:چش نيست؟...ﺁخه كدوم دختر عاقلي هست كه اون رو بپسنده؟ بابا خنديد و ادامه داد:عزيز...افسانه راست ميگه مگه مردم از دخترشون سير شدن كه به رضا بدنش...رضا يك سر داره هزار سودا...اونقدر شيطنت و شلوغي داره كه به همسرﺁينده اش نخواهد رسيد...حالا اگه مثل امير سر به راه و متين و سنگين بود يك چيزي ولي... رضا با خنده گفت:خوب دست شما درد نكنه...هيچي ديگه...باباي ﺁدم وقتي اينقدر طرفدار ﺁدم باشه ديگه اون شخص معلوم الحال تر از من نميشه... همه زدن زيرخنده.براي چند لحظه احساس كردم امير به من نگاه ميكنه...نگاهي كه تا اون لحظه از اون به خودم نديده بودم!نگاهش با هميشه فرق داشت!البته مثل هميشه جدي و خشك نگاه كرده بود ولي چيز ديگه ای هم در نگاهش بود كه نخواستم اصلا" به اون فكركنم.ﺁخر شب وقتي عمه اينها مي خواستن برن امير لحظه ﺁخر رو كرد به بابا و گفت:دايي منصور نگذارين سپيده بچه گي كنه و دانشگاه نره...حتما" پي گير كارش بشين...بازم ميگم رشته خوب و جاي قابلي هم قبول شده...حتما"حواستون باشه كه براي نام نويسي بره.... از اينكه دوباره براي رفتن من به داشگاه به بابا تاكيد كرده بود عصبي شدم به خصوص وقتي كه گفت نگذاريد بچه گي كنه!!!مثل اينكه حالا خودش خيلي خيلي از من بزرگتر بود كه اينطوري در مورد من با بابا صحبت ميكرد! وقتي اونها رفتن رضا و بابا دوباره با من صحبت كردن و قرار بر اين شد كه سر موعد مقرر به همراه رضا براي نام نويسي به دانشگاه برم و بابا و رضا به من حالي كردن كه اولا" شهريه رشته ادبيات خيلي بالا نيست درثاني دختر وضعيتش با پسر خانواده خيلي فرق داره و تا وقتي درخونه پدرشه پدر بايد خرج و مخارج اون رو تامين كنه. وقتي هم من و رضا تنها شديم رضا برام توضيح داد كه خرج رشته اون خيلي خيلي بالا بوده و از طرفي رضا يك مرد به حساب مي اومد و براي اينكه در فرداهاي زندگيش بتونه به خوبي يك زندگي رو در حد معمولي اداره كنه بايد به خودش اين سختي ها رو ميداده ولي در مورد من اصلا" اين قضيه صدق نمي كرد و من بايد با خيال راحت تلاشم رو براي كسب كارشناسي ادبيات فارسي در طول سالهاي ﺁتي به انجام ميرسوندم. در كمتر از دو ماه به محيط دانشگاه عادت كردم.تحول شيريني در زندگيم بود.حس دانشجويي...دوستان جديد...محيط ﺁزادتر و بزرگتر از اونچه كه تاكنون تجربه كرده بودم...همه ساعتها و لحظه ها برام شيرين بود به خصوص كه وقتي جمعه ها با بچه هاي دانشگاه برنامه كوه ميگذاشتيم و در اين گردش پسرهاي دانشگاههاي مختلف نيز كم و بيش حضور داشتن جمعه ها با بچه هاي دانشگاه برنامه كوه ميگذاشتيم و در اين گردش پسرهاي دانشگاههاي مختلف نيز كم و بيش حضور داشتن.ديدن اونها و رفتارشون برام نوعي سرگرمي شده بود به خصوص اينكه هر روز يك پسر پيشنهاد دوستي و يا حتي ازدواج رو به راحتي ﺁب خوردن با من مطرح ميكرد...در ابتدا برام عجيب مي اومد ولي كم كم موضوع بيش از تعجبش برام خنده دار شده بود و وقتي با سوسن و ليلا كه دوستان جديد و هم رشته ايم بودن در اين مورد صحبت ميكرديم تا ساعتها فقط مي خنديدیم.خودم هم فهميده بودم كه به علت شكل و قيافه ظاهريم بيش از حد معمول نظرها رو به خودم جلب مي كنم اما به واقع قصد خودنمايي نداشتم و اصلا" هم اين موضوع دست خودم نبود.هيچ وقت سعي نمي كردم رفتار توجه برانگيز و يا احيانا" تيپ و لباس خودم رو به گونه اي ترتيب بدم كه باعث جلب توجه بشم!برعكس هميشه در ساده ترين وضع و صورت ممكن به دانشگاه ميرفتم اما خوب اينها همه مسائلي بود كه ناخواسته برام پيش مي اومد. نمي دونم چطوري ولي وقتي شماره تلفن منزلمون دست پسرهايي كه به هر طريقي قصد ايجاد رابطه و دوستي با من رو داشتن افتاد ديگه وضع تغيير كرد!!!زنگهاي مكرر تلفن منزل و وقت و بي وقت به صدا دراومدن زنگ اون همه و همه باعث شد كم كم نگاههاي رضا...بابا...و عزيز تغيير كنه! با اينكه من هيچ وقت سمت تلفن نمي رفتم ولي بعد از هر تماس ناشناسي نگاهها به سمت من برميگشت!در ابتدا زياد جدي نگرفتم ولي يواش يواش صداي زنگ تلفن اعصابم رو به هم ميريخت و رفتار من بيشتر رضا رو عصبي ميكرد اما در تمام اون لحظه ها رضا فقط سكوت ميكرد و سعي داشت به اعصاب خودش مسلط باشه ولي نگاههاش به من حاكي از هزار حرف نگفته بود!اما خدا خودش ميدونست كه من هيچ نقشي در اون تلفنها و تماسها نداشتم ولي فهميده بودم كه شماره تلفن خونه در دانشگاه به دست چند نفر افتاده!!!حالا چطوري نميدونم اما از حرفهايي كه گاها" بين رضا و عزيز جون و بابا رد و بدل ميشد ميفهميدم كه مزاحمين از بچه هاي دانشگاه هستن! اواخر پاييز عزيز يك روز جمعه طبق عادت هميشگيش همه رو براي ناهار دعوت كرد...عمه ها و عموها. چند روز قبل از عزيز شنيده بودم كه عمه مهين با عزيز مشورت كرده و دختر عمو ايرج يعني لعيا و يكي هم دختر عمه مهري يعني مريم رو براي امير در نظر گرفته و اون روز جمعه قرار بود از بين اين دو در نهايت يكي رو براي امير انتخاب كنن.امير يك ماهي بود كه طرحش رو تموم كرده بود و از اهواز به تهران برگشته و در يكي از بيمارستانهاي تخصصي قلب مشغول به كار شده بود.از صبح جمعه عمه مهين و افسانه به خونه ی ما اومدن تا در درست كردن ناهار كمك من و عزيز باشن.افسانه حسابي عصبي بود و دائم به عمه مهين غرغر ميكرد كه ﺁخه لعيا و مريم چه تناسبي با امير دارن كه مي خوان اونها رو عروس خودشون بكنه و گاهي در اين ميون اداهايي كه از خودش در ميﺁورد كلي هم باعث خنده ی من ميشد.در اين بين از ساعت9صبح اون تلفنهاي مسخره باز شروع شد تا جاييكه رضا ساعت10:30صبح بعد از اينكه تقريبا" شش مرتبه تماس تلفن داشتيم و هر بار كلي زنگ خورده بود تا عزيز يا عمه مهين گوشي رو بردارن از خواب بيدار شد وقتي از پله هاي طبقه بالا پايين مي اومد من و افسانه در راهرو نشسته بوديم و سالاد درست ميكرديم.افسانه وقتي چهره عصبي رضا كه به من خيره شده بود و از پله ها پايين مي اومد رو ديد طبق معمول هميشه با شوخي گفت:چخه...هاپوخان...چرا از صبح كله سحر كه بيدار شدي طلبت رو مي خواي؟ اما رضا اين بار اصلا" به افسانه نگاه هم نكرد فقط چند لحظه ايستاد و با عصبانيت به من نگاه كرد بعد از اون هم به حياط رفت و نشست سر حوض...با اينكه هوا سرد بود شير ﺁب رو باز كرد و به سر و كله اش ﺁب ريخت!افسانه با تعجب به من نگاه كرد و گفت:رضا چش بود؟ شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:چه ميدونم...تلفن زياد زنگ ميخوره اون از چشم من ميبينه! عزيز كه از پنجره ی اتاق ديده بود رضا سر حوض سر و كله اش رو خيس كرده با نگراني گفت:وا...پسره خل شده...توي اين هوا خوب مي چاد...افسانه...سپيده...يكي تون بياد اين حوله رو براي رضا ببره حياط... از جام بلند شدم و به اتاق رفتم و حوله رو از عزيز گرفتم و بردم به حياط.از پله هاي ايوان پايين رفتم وقتي كنار رضا ايستادم و حوله رو طرفش گرفتم از سر حوض بلند شد ايستاد و با عصبانيت به من نگاه كرد و در ضمني كه حوله رو از من ميگرفت گفت:سپيده اين كيه دائم اينجا زنگ ميزنه؟ با تعجب بهش نگاه كردم و گفتم:من چه ميدونم!مگه قراره هر كي كه اينجا تلفن ميكنه با من كار داشته باشه يا من بايد بشناسمش؟!!! رضا با صدايي ﺁروم ولي پر از خشم گفت:سپيده برو دعا كن ظهر جلوي مهمونها اين زنگها تكرار نشه...به ارواح خاك مامان اگه امروز جلوي... در اين لحظه در راهرو باز شد و افسانه به حياط اومد و رضا هم با اومدن اون بقيه حرفش رو نزد ولي من نمي تونستم بفهمم رضا چرا نمي خواد باور كنه كه من ارتباطي با كساني كه پشت خط هستن ندارم.افسانه از پله ها پايين اومد و شروع كرد سر به سر گذاشتن با رضا اما رضا مثل روزهاي گذشته نبود با اينكه سعي داشت جواب حرفها و شوخي هاي افسانه رو بده ولي اصلا" سر حال نبود.منهم ديگه بعد از اون لحن گفتاري كه از رضا ديدم دوست نداشتم اونجا بمونم بنابراين برگشتم داخل خونه و با حرص و عصبانيت ﺁخرين كارهاي سالاد رو انجام دادم ولي واقعا" در دلم دعا ميكردم كه ديگه تلفني زده نشه چرا كه هيچ وقت در عمرم رضا رو تا اين حد عصبي و جدي نديده بودم!ظهر كه شد كم كم همه اومدن...عمو ايرج و خانواده...عمه مهري با خانواده...عمو چنگيز و خانواده...عمه زهره و خانواده...خلاصه تموم خونه در كمتر از يك ساعت پر از هياهو و خنده و شوخي شد.من يك شلوار جين با يك بلوز صورتي ﺁستين كوتاه پوشيدم و افسانه كمك كرد تا موهام رو از پشت يك گيسه ببافم تا كمتر دورم بريزه و كلافه ام بكنه.لعيا و مريم هم نمي دونم از كجا ولي خبردار شده بودن كه به احتمال زياد ﺁقاي دكتر فاميل يا همون امير قراره يكي از اونها رو براي ازدواج انتخاب كنه!مريم سال ﺁخر مامايي بود و لعيا هم حسابداري خونده و در يك اداره مشغول به كار بود و هر دو24ساله بودن.هيچ وقت هيچكدوم از اونها لباسهايي رو كه اون روز پوشيده بودن تا به حال نمونه اش رو به تن نكرده بودن ولي اون روز با اون لباسهاي عجيب و تا حد زيادي جلف اسباب خنده ی افسانه و پسرهاي عمه زهره رو فراهم كرده بودن.البته گاهي من هم از حرفهاي افسانه و بچه هاي خاله زهره كه اونها هم دانشجوي معماري و هنر بودن به خنده مي افتادم ولي بيشتر دلشوره داشتم كه نكنه زنگ خور تلفن بار ديگه شروع بشه و در دل دائم دعا ميكردم اين اتفاق نيفته. ناهار رو در فضايي پر از خنده و شوخي خورديم كه البته امير خيلي عصبي به نظر ميرسيد و سعي داشت به غير از سفره و بشقابش به جاي ديگه ایي نگاه نكنه و اين در شرايطي بود كه مريم و لعيا براي جلب توجه امير دست به هر كاري ميزدن.من كه سر ناهار به طور اتفاقي مجبور شدم كنار امير بشينم از هر كسي بيشتر متوجه عصبانيت امير از رفتار لعيا و مريم شده بودم...اما دلم خنك ميشد!كلا" از اينكه حرص اون در مي اومد كيف ميكردم...ولي يك لحظه متوجه شدم كه امير تمام توجهش به من و بشقاب منه و هر چيزي كه فكر ميكرد من احتياج دارم رو سريع جلوم مي گذاشت...براي لحظاتي دلم براش سوخت...نمي دونم چرا ولي احساس كردم در شرايط بدي قرار گرفته و براي فرار از اون شرايط خودش رو در انجام كارهايي در رابطه با من سرگرم كرده.با صدايي ﺁروم كه فقط خود امير بشنوه گفتم:دلم برات ميسوزه... بعد ﺁروم خنديدم و گفتم:ولي خوب مجبوري بالاخره يكيشون رو انتخاب كني. همه ی افراد سر سفره چنان سرگرم خنده و حرف و شوخي بودن كه متوجه ی من و امير نمي شدن.امير نگاهي به من كرد...بعد لحظاتي كوتاه كه خيره شد به چشمهام گفت:چي گفتي؟مجبورم چي كار كنم؟ نمي دونم چرا ولي ناخودﺁگاه اين جمله رو با صدايي ﺁروم گفتم:مجبوري از بين دخترها يكي رو انتخاب كني... منظور من فقط مريم و لعيا بود اما گويا امير فكر كرد من تمام دخترهاي حاضر در سر سفره رو ميگم!امير سريع ولي با همون صداي ﺁرومش گفت:من خيلي وقته از بين دختران فاميل انتخابم رو كردم...ولي هنوز زوده... خنده ام گرفت و در حاليكه ليوان دوغم رو پر ميكردم گفتم:ولي فكر نمي كنم براي اونها زود باشه به نظر كمي هم دير شده... پارچ دوغ رو از من گرفت تا براي خودش هم دوغ بريزه و در جواب من گفت:سپيده...نمي دونم منظورت كدوم دختره...ولي اگر نظر من رو بخواي دختري رو كه من انتخاب كردم توی این جمع از همه كوچیكتره و هنوزم بچه اس...ازدواج براش هنوز زوده...منتظرم تا اون بزرگ بشه. وقتي امير اين جملات رو گفت تموم بدنم لرزيد!احساس ميكردم از ذره ذره ی وجودم حرارت بلند ميشه!من كاملا" منظور امير رو فهميدم چرا كه من كوچكترين نوه ی عزيز جون بودم و خود امير نيز اين اواخر چند بار با زبون بي زبوني به من گفته بود كه بايد سعي كنم كه ديگه دست از بچه گي هام بردارم...تازه فهميدم امير چه منظوري از گفتن اون جملات داشته! لبخند روي لبم محو شد...ديگه اشتهايي به غذا نداشتم...سرم رو پايين انداختم و فقط با برنج و خورشت بشقابم شروع كردم به بازي كردن.امير با همون صداي ﺁروم گفت:چرا غذات رو نمي خوري؟ صداي تلفن بلند شد!!! از شدت ترس تكون محكمي خوردم كه امير متوجه شد با تعجب به من نگاه كرد و گفت:چيه؟!! رضا از اونطرف سفره سريع بلند شد و رفت به طرف تلفن.تلفن رو در راهرو گذاشته بوديم...همه سرگرم غذا خوردن بودن اما من همه ی هوش و حواسم به راهرو و رضا بود...امير هم متوجه ی نگاه مضطرب من به راهرو شده بود...افسانه نيز همينطور ولي سعي ميكرد با اشاره به من حالي كنه كه محل نگذارم و غذام رو بخورم.چند لحظه بيشتر طول نكشيدكه رضا برگشت و سرجاش نشست و مشغول خوردن بقيه غذاش شد اما از چهره اش فهميدم دوباره از همون تلفنها بوده...خدايا! رضا اصلا" به من نگاه نمي كرد ولي ديگه زنگي هم از تلفن به صدا درنيومد.غروب كه شد كم كم همه رفتن ولي عمه مهين و افسانه و حاج مرتضي موندن.افسانه شروع كرد به جارو برقي كشيدن و من هم جمعﺁوري ميكردم.عزيز و عمه مهين هم توی ﺁشپزخونه غذاهاي اضافه ظهر رو در ظرف فريزر مي گذاشتن.بابا و حاج مرتضي نيز به حياط رفته بودن و كمي از شاخه هاي خشك درخت مو رو كوتاه و خلوت ميكردن.امير و رضا هم توی اتاق دراز كشيده بودن و فوتبال باشگاههاي اروپا رو دنبال ميكردن. در حين جمعﺁوري ديدم تلفن داخل راهرو از پريز كشيده شده نمي دونم به چه علت اما دو شاخه ی تلفن رو برداشتم و به پريز وصل كردم.وقتي برگشتم ديدم رضا همونطور كه در اتاق دراز كشيده بود لحظاتي به من خيره شد!اهميتي به نگاه رضا ندادم و باز هم مشغول كارم شدم هنوز بيشتر از 5دقيقه نگذشته بود كه تلفن زنگ خورد! من با اينكه در راهرو بودم اما هنوز در تيررس نگاه رضا قرار داشتم.زنگ دوم كه بلند شد رضا با عصبانيت از همون اتاق گفت:سپيده...گوشي رو بردار. لحن كلامش به قدري بد بود كه امير نگاهش رو از تلويزيون گرفت و حالا هر دو نفر به من نگاه ميكردن.افسانه كه داشت سيم جارو برقي رو جمع ميكرد سريع به سمت تلفن اومد تا گوشي رو برداره...رضا داد كشيد:افسانه تو گوشي رو برندار...بگذار سپيده برداره. ادامه دارد. منبع:وبلاگ shatrangeeshgh.blogfa.com[img]http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_surprised.gif[/img][img]http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif[/img] | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال کتاب موبایل ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۸۸ محل سکونت: شیراز
نوشته ها: 2,044
(View Stats)
تشکرها: 13,359
تشکر شده 49,137 بار در 2,488 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +6 امتیاز هرگونه كپي برداري از اين داستان ممنوع و موجب پيگرد قانوني است. قسمت سوم افسانه كه كم و بيش از جريان مزاحمتهاي تلفني منزل ما خبردار شده بود با جديت برگشت به سمت رضا و گفت:وا...ديووونه... و بعد بي معطلي گوشي رو برداشت.بعد از سلام چند تا نخير نخيرگفت و بعد هم گفت اشتباه گرفتين...سپس گوشي رو قطع كرد.رضا و امير با هم از اتاق بيرون اومده بودن و من در فاصله كمي از امير ايستاده بودم.رضا با عصبانيت به افسانه گفت:براي چي گوشي رو برداشتي؟مگه نمي دوني كه تازگي ها زنگ خور تلفنش فقط مال سپيده اس! امير با تعجب به من نگاه كرد! امير با تعجب به من نگاه كرد!افسانه گفت:بروگمشو...ديوونه...خوب از اين مزاحمتها خونه ما هم زياد ميشه. امير هنوز به من نگاه ميكرد.نمي تونستم حرف بزنم چون رضا رو خيلي عصبي ميديدم.رضا دوباره با عصبانيت گفت:افسانه تو هم وقتي رفتي دانشگاه مزاحمهاي تلفني خونه تون زياد شد يا فقط براي سپيده اينطوريه؟اصلا" من نمي فهمم چرا از وقتي سپيده به دانشگاه رفته ما مزاحم تلفني پيدا كرديم؟!! و بعد با عصبانيت قدمي به طرف من برداشت كه امير سريع بين من و رضا قرار گرفت و به ﺁرومي و با صدايي محكم گفت:رضا... رضا عصبي شده بود...خواست امير رو كنار بزنه كه امير محكم بين من و اون قرار گرفته بود و نمي گذاشت دست رضا به من برسه بعد رضا با فرياد گفت:اصلا" سپيده...من نمي فهمم براي چي رفتي دو شاخه رو به پريز زدي...هان؟!! خيلي ترسيده بودم چون واقعا" احساس ميكردم اگر امير كنار بره رضا كتك مفصلي بهم خواهد زد.بغض كردم و در حاليكه سعي داشتم از گريه ام جلوگيري كنم گفتم:رضا به خدا...همينطوري... رضا كه هنوز سعي داشت امير رو كنار بزنه با فرياد گفت:تو غلط كردي... عزيز و عمه مهين هم از ﺁشپزخونه بيرون اومده بودن و به ما نگاه ميكردن.رضا با همون فرياد ادامه داد:من نمي دونم تو توي اون دانشگاه به جاي درس خوندن چه......مي خوري؟ امير با صدايي محكم گفت:رضا...بسه. رضا كه نمي تونست امير رو كنار بزنه فرياد كشيد:امير برو كنار...تو كه خبر نداري...سپيده از وقتي رفته دانشگاه زمين تا ﺁسمون فرق كرده همه اش هم مقصر تويي كه اصرار داشتي سپيده رو مجاب كنيم همين امسال به دانشگاه بره...من خواهرم رو بهتر از تو مي شناسم...بچه اس...هنوز فهم و شعورش كامل نشده...دوستهاي دانشگاهيش رو كه نديدي...دو تا دختر جلف و ننر هستن كه جديدا" سپيده از روي اونها الگو برداري ميكنه...هر جمعه كوه...هر تعطيلي گردش...هر وقت خونه ميام از عزيز مي پرسم سپيده كجاس...يا رفته سينما...يا رفته پارك...يا رفته خريد...زنگ تلفن خونه هم كه يك ثانيه قطع نمي شه! و بعد در همون حال كه فرياد ميكشيد و حرف ميزد تونست امير رو كنار بزنه و با سرعت كشيده محكمي به صورتم زد!من از بچه گي خيلي زود خون دماغ ميشدم اون روز هم وقتي رضا با اون شدت زد توی صورتم چند لحظه بيشتر طول نكشيد كه خون از دماغم بيرون زد...امير با فرياد رضا رو گرفت و گفت:رضا...خجالت بكش...بس كن ديگه! رضا تا اون روز دستش روي من بلند نشده بود شايد بينمون حرفي پيش مي اومد ولي اصلا" سابقه نداشت رضا من رو كتك بزنه!عزيز بهتزده به ما نگاه ميكرد.عمه مهين و افسانه سريع به طرف من اومدن.صداي افسانه رو شنيدم كه گفت:مرده شورت رو ببرن رضا... سعي داشتم با دست جلوي بينيم رو بگيرم كه خون روي فرش راهرو نريزه.صدام در نمي اومد ولي اشكهام يكي پس از ديگري پشت سر هم سرازير شده بود.صداي عزيز رو شنيدم كه با ناراحتي تمام رو كرد به رضا و گفت:رضا!!!مادر...دستت دردنكنه!!!واقعا" كه ﺁفرين!!! عمه و افسانه من رو به سمت دستشويي بردن ولي مگه خون دماغم بند مي اومد... از صداي داد و فرياد رضا و امير و افسانه كه سر من بحث ميكردن و صداشون به حياط رسيده بود بابا و حاج مرتضي نيز وارد راهرو شدن.بابا وقتي فهميد رضا توی صورت من زده از عصبانيت رنگ صورتش مثل گچ سفيد شد برگشت خيره به رضا نگاه كرد و با صدايي ﺁروم ولي عصبي گفت:رضاجان...بابا اين چه كاريه؟...سپيده مگه چقدر جون داره كه تو اين كار رو كردي؟...از اينها گذشته من هنوز زنده ام... رضا با عصبانيت گفت:ولي بابا...اين زنگهاي تلفن... بابا سريع گفت:خيلي خوب مشكل كه اينطوري حل نمي شه...يا تلفن رو مي فروشم يا خطش رو عوض ميكنم...حالا ديگه تمومش كن. چند دقيقه طول كشيد تا كم كم خون دماغم بند اومد ولي سرم به شدت درد گرفته بود وقتي خواستم برم طبقه بالا امير با صدايي ﺁروم گفت:سپيده...چون خيلي خون از دماغت رفته و ميگي سرت هم درد ميكنه سعي كن بالا رفتي فقط دراز بكشي ولي خوابت نبره... محلش نگذاشتم و رفتم بالا به اتاق خودم.چند دقيقه بعد افسانه هم اومد پشت سرش عمه نيز داخل اتاق شد. مي خواستن به خونه شون برگردن و اومده بودن تا خداحافظي كنن.عمه موقع خداحافظي كمي نصيحتم كرد كه ﺁخر سر افسانه همه رو با شوخي و خنده تموم كرد و كلي مسخره بازي درﺁورد... براي عمه كلي قسم خوردم كه به خدا من اصلا نمي دونم چه كساني مزاحم تلفني ميشن و عمه مهين هم كه هميشه مهربونيهاش مثل عزيز بود من رو بوسيد و گفت كه باور ميكنه ولي خوب اخلاق مردها جور ديگهس بعد هم از من خواست وقتي كه اونها رفتن چون عزيز پا درد داره و نمي تونه بالا بياد من پايين برم تا اون مطمئن بشه حالم خوبه چرا كه خيلي نگران من بوده. ساعتي بعد عمه مهين اينها رفته بودن.دقايقي پايين رفتم و پيش عزيز موندم.رضا و بابا نمي دونم براي چه كاري بيرون رفته بودن ولي وقتي از شيشه پنجره اتاق ديدم درب حياط باز شد و داخل حياط شدن سريع از جام بلند شدم تا برم بالا كه عزيز گفت:سپيده جون مادر...الهي قربونت بشم يك وقتي با رضا قهر نكني ها...من هيچ خوش ندارم پاي قهر بين تو و رضا باز بشه...به خدا خودش هم طفلك خيلي از كارش ناراحت شد...ولي يك وقتي... سريع گفتم:نه...نه...نه عزيز جون فقط امشب نمي دونم چرا خجالت ميكشم جلوي چشم بابا و رضا باشم. بعد هم سريع رفتم به طبقه بالا. تا دو سه روز بعد از اون شب نيز سعي كردم جلوي چشم رضا يا بابا نيام در همون مدت نيز بابا خط تلفن منزل رو عوض كرد و در واقع شماره تلفن كه تغيير كرد ديگه هيچ زنگي به منزل ما جهت مزاحمت انجام نمي گرفت و حالت عادي قبل به خونه برگشت و تازه اون موقع بود كه رضا متوجه شد كه من واقعا ارتباطي با افراد و مزاحم تلفني هاي منزل نداشتم و كم كم رفتارش مثل گذشته مهربون و با محبت شد ولي عزيز شديدا به من يادﺁوري ميكرد كه هميشه بايد قبل از اومدن رضا و بابا در منزل باشم و كمي از بيرون رفتنهام با سوسن و ليلا به بهانه خوندن درسها كم كرده بودم.ولي روي هم رفته در فرصتهاي مناسب هم ترجيح ميدادم به همراه اونها حداقل به تفريح كوه رفتن هايم در جمعه ها ادامه بدم كه خوشبختانه بعد از تعويض خط تلفن كه رفتار رضا بهتر شد بابا و رضا هم زياد در رفتن و يا نرفتن من به كوه سختگيري نمي كردن. چند مرتبه اي بود وقتي كوه ميرفتيم گروهي نيز از دانشكده مهندسي پلي تكنيك تهران هم به كوه مي اومدن كه شامل 16پسر و دختر بودن.مي دونستم پسرها همه دانشجوي همون دانشكده هستن ولي دخترهاي گروهشون از دانشگاههاي مختلف تهران بودن.گروه ما هم به غير از سوسن و من و ليلا تقريبا11نفر بوديم كه گاهي به15نفر هم ميرسيديم ولي معمولا از11نفر كمتر نمي شديم.گروه16نفري اونها وقتي فهميدن ما هم همه دانشجو هستيم خيلي سريع با ايجاد يك جو دوستانه همه با هم ﺁشنا شديم و تقريبا بعد از يكي دو جلسه ديگه قرارهامون هم پاي كوه هم زمان شد به طوريكه وقتي راه مي افتاديم يك جمعيت زياد و چشمگيري رو به وجود ميﺁورديم كه دائم در حال شوخي و خنده و صحبت بوديم.در ميون بچه هاي پلي تكنيك پسري بود به اسم شهاب كه از كرج مي اومد.بچه خيلي پولداري نشون ميداد و اين از ظاهرش و ماشين مدل بالايي كه بالغ بر چند ميليون قيمتش بود نشون داده ميشد.دخترهاي هر دو گروه هر كدوم يك جورهاي خاصي حتي در حضور دوستان خودشون نسبت به اون بي ميل نشون نمي دادن!قد بلندي داشت با چهره اي فوق العاده جذاب...خيلي هم شيك پوش بود.در كنار تموم اين ويژگي ها خيلي هم خوش برخورد بود و هميشه در چهره ی جذابش لبخند زيبايي رو هم داشت به خصوص در صحبت كردن با دخترها خيلي ترفندها بلد بود كه گاهي كفر بعضي از پسرها رو درميﺁورد و همين باعث خنده سوسن و ليلا و گاهي هم من ميشد.شايد به جرات بتونم قسم بخورم كه من تنها دختري بودم كه اصلا به طرفش نمي رفتم البته از قيافه اش خوشم اومده بود.خيلي هم مودب برخورد ميكرد...بارها و بارها خودم متوجه شده بودم كه وقتي به استراحت گاهي ميرسيديم به عمد جاش رو جوري انتخاب ميكنه كه درست رو به روي من قرار بگيره ولي از اونجايي كه خيلي دخترها دور و پرش مي پلكيدن سعي ميكردم زياد بهش فكر نكنم. يكي از دفعاتي كه بعد از چندين ديدار راهي كوه شده بوديم بعد از ايستگاه اول كوه كمي كه راه رفتيم توی كفش من ريگ رفته بود و براي اينكه ريگ رو از كتونيم خارج كنم چند قدمي از سوسن و ليلا و محسن و پيام كه دوستان سوسن و ليلا بودن عقب موندم.يك لنگه كتونيم رو از پام درﺁوردم و شروع كردم به تكون دادن اون تا ريگ داخلش بيرون افتاد وقتي دوباره مشغول بستن بندهاي كتونيم شده بودم فاصله ام با سوسن و بچه ها خيلي بيشتر شده بود.از فاصله كمي پشت سرم صداي شهاب و فرهاد كه دوستان صميمي بودن و ماهرخ كه همسر عقدي فرهاد بود رو مي شنيدم كه به من نزديك ميشدن.شنيدم كه شهاب گفت:ا...چه حلال زاده اس... فرهاد خنديد و گفت:شهاب تو چرا خوب با خودش حرف نمي زني؟زبونت كه ماشالله خيلي چرب و گيراس... همونطور كه بند كتونيم رو مي بستم ساعتم كه اين اواخر بندش هرز شده بود از دستم باز شد.بعد از بستن بند كفشم ايستادم تا بند ساعتم رو هم مجددا روي دستم ببندم در ضمن نزديك شدن شهاب و فرهاد و ماهرخ رو نيز از پشت سرم متوجه بودم.شهاب با صدايي ﺁروم تر به فرهاد گفت:بابا...فرهاد...اصلا روي خوش نشان نميده...ميترسم برم جلو حالم رو بگيره... فاصله شون با من خيلي كمتر شده بود. هنوز نتونسته بودم ساعتم رو ببندم كه درست از پشت سرم صداي فرهاد رو شنيدم كه با خنده گفت:ترس نداره...زحمت اين كار فقط يك برخورد است...ﺁ...ﺁن... يكدفعه تنه كسي محكم به من خورد و من كه لبه مسير ايستاده بودم از ترس اينكه نكنه به پايين پرت بشم جيغ كشيدم و ساعتم از دستم به پايين كوه افتاد! فرهاد به شوخي شهاب رو كه درست نزديك من رسيده بود به سمت من هل داده بود و شهاب كه اصلا توقع اين كار رو از فرهاد نداشت محكم به من خورد...شهاب هيكل درشت و متناسب مردونه اي داشت و من كاملا يك جثه ظريف دخترونه داشتم و اگر همان لحظه شهاب محكم من رو نگرفته بود من هم به همراه فشار وارده مثل همون ساعتم به ته دره مي افتادم. از صداي جيغ من بچه هايي كه جلو رفته بودن ايستادن و به عقب نگاه كردن.سوسن و ليلا و محسن و پيام هم با عجله به سمت من برگشتن.رنگ صورت من و حتي شهاب به شدت پريده بود و من هنوز در ميان دستان و بازوان قوي شهاب بودم. صداي خنده خيلي ها بلند شد به خصوص خود فرهاد...گروهي با صداي بلند پرسيدن چي شده؟كه فرهاد با همون خنده اشاره كرد و گفت:هيچي بابا...شما نگران نباشين...به كوهنورديتون برسين. خودم رو از ميون دستان شهاب بيرون كشيدم و با عصبانيت ازش فاصله گرفتم...طفلك خودش خيلي ترسيده بود و سريع گفت:ببخشيد...جدا" معذرت مي خوام...تقصير اين فرهاد بيشعوره... فرهاد خنديد و گفت:به...بيا و درستش كن...من رو بگو كه برخورد به اين قشنگي رو برات به وجود ﺁوردم. ماهرخ هم ترسيده بود و با عصبانيت به فرهاد گفت:فرهاد كار خطرناكي كردي...اگه شهاب يك كمي محكمتر به سپيده خورده بود الان معلوم نيست چه وضعي داشتيم... شهاب كمي به من نزديك شد و گفت:سپيده...به خدا تقصير من نبود. با ناراحتي به پايين كوه نگاه كردم و گفتم:فرهاد...با اين كاري كه شما كردي ساعتمم افتاد اون پايين... فرهاد خنديد.گفت:به من چه...شهاب به شما خورد...من كه به شما نخوردم...از همه اينها گذشته شهاب خودش یه دونه خوشگلتر از ساعت قبليت برات ميخره. شهاب سريع گفت:ﺁره...ﺁره...حتما. ساعتم رو خيلي دوست داشتم و كمي عصبي شده بودم با ناراحتي دوباره به شهاب و فرهاد و سپس به پايين كوه نگاه انداختم و با ناراحتي گفتم:لازم نكرده... كمي جلوتر رفتم تا ببينم شايد ساعتم همون نزديكي ها باشه كه نفهميدم چرا يكدفعه پام رو خيلي نزديك لبه مسير قرار دادم و سنگ و خاك زيرپام خالي شد و اگه دوباره شهاب با سرعت عمل سريع خودش من رو نگرفته بود اينبار حتما به ته دره مي افتادم.صداي بچه ها بلند شد:بابا بياييد عقب... ---چرا حالا اون يك گله جا رو ول نمي كنيد... ---تا يكي از شما ها پايين نيفته و همه ما و دنيا راحت نشه دست بردار نيستين... ---شما ها مثل اينكه دنبال شر ميگرديدها... شهاب كه تقريبا ديگه در ﺁغوشش بودم من رو از لبه ی مسير دور كرد و به ﺁرومي دستهاش رو شل كرد تا منم راحت بايستم.در اثر اتفاق پيش اومده پايين شلوار و پشت مانتوم خاكي شده بود...شروع كردم به تكوندن خاكها...صداي بچه ها دوباره بلند شد:راه بيفتين ديگه... ---فرهاد...ماهرخ...سوسن...محسن... ---راه بيفتين بابا... فرهاد خنده ريزي كرد و دو تا ﺁروم پشت شهاب كوبيد و گفت:اين ديگه برخورد واقعي بود...جون داداش من مقصر اين يكي نبودم...حالا هم ما ميريم... و بعد دست ماهرخ رو گرفت و از كنار ما رد شدن.سوسن و محسن و ليلا و پيام هم بعد از اينكه مطمئن شدن من چيزيم نشده برگشتن و ادامه ی مسير رو شروع كردن.شهاب هنوز ايستاده بود و به من كه لباسهام رو تكون ميدادم نگاه ميكرد.بچه هاي پشت سر ما هم كم كم ميﺁمدن و از كنار ما مي گذشتن.وقتي لباسهام رو تكوندم ايستادم و به شهاب نگاه كردم...واقعا كه چهره ی جذابي داشت...معلوم بود كه تمام مدت به من نگاه ميكرده چون تقريبا خيره شده بود.با صداي ﺁرومي گفتم:مرسي... و بعد بند كوله پشتيم رو هم روي شونه ام مرتب كردم.لبخندي زد و گفت:براي چي تشكر ميكني؟براي اينكه باعث شدم ساعتت رو گم كني؟ بدون اينكه جواب لبخندش رو بدم برگشتم و به راهم ادامه دادم.فهميدم كه به دنبالم مياد.به ﺁرومي جواب دادم:نه...به خاطر اينكه نگذاشتي برم پيش ساعتم! خنديد و در كنار من شروع كرد به راه رفتن.بعد از چند قدم راه رفتن يك دفعه احساس كردم دستم رو در يك دستش گرفت...همه بدنم داغ شد!فكر ميكردم الان تموم بچه هاي گروه به ما نگاه ميكنن و متوجه ميشن كه شهاب دست من رو گرفته!خواستم دستم رو از دستش بيرون بكشم كه فهميدم محكمتر دستم رو گرفت با صدايي ﺁروم گفتم:دستم رو ول كن. اون هم با صدايي ﺁروم در حاليكه به جلو نگاه ميكرد گفت:نه...مي ترسم بيفتي. به ﺁرومي گفتم:مگه من بچه ام؟ خنديد و گفت:مگه همه ی دخترهاي گروه كه دستشون رو يكي گرفته بچه هستن؟ نگاهي سريع به افراد جلو و چند تاي پشت سر انداختم ديدم شهاب درست ميگه هر كسي دستش به دست يكي ديگس...سوسن به محسن...ليلا به پيام...ماهرخ به فرهاد...و... اولين بار بود كه يك پسر دستم رو در دستش گرفته بود!حال عجيبي داشتم كه بيشتر به خجالت شبيه بود...احساس راحتي نداشتم و هر بار كه سعي ميكردم دستم رو از دست شهاب بيرون بكشم محكمتر اونرو مي گرفت.به استراحت گاه كه رسيديم فرهاد و ماهرخ هم اومدن كنار ما...دخترها كم و بيش به هر بهانه اي به ما نزديك مي شدن و سر حرف رو با شهاب باز ميكردن كه يكدفعه فرهاد با تمام شيطنت مخصوص خودش ايستاد و با صدايي بلند گفت:خانوم ها...ﺁقايان...گوش كنين...لطفا همه گوش كنن... شهاب مثل اينكه ميدونست فرهاد چی ميخواد بگه چون با صدايي ﺁروم كه فقط من و فرهاد و ماهرخ مي شنيديم گفت:فرهاد...جون مادرت بشين. فرهاد برگشت نگاهي به شهاب كرد و گفت:د...ﺁقا جان مگه ميشه!..بايد وضعيت مشخص بشه. سپس رو كرد به كل بچه ها و گفت:امروز طي دو برخورد بسيار اتفاقي و غير منتظره اين ﺁقا شهاب ما متحمل ضرر و زيان و پرداخت جريمه سنگيني به سپيده خانوم ما شدن...لذا از كليه خانومها...دوشيزگان...بانوان.. .مونثان و كليه كساني كه شناسه اونها به ت تانيث مرتبط است تقاضا ميشود تا پرداخت كامل جريمه اين ﺁقا زاده و جلب رضايت كامل سپيده خانوم به اين دو نفر نزديك نشین زيرا با برخورد شديد امنيتي از سوي خود ﺁقا شهاب رو به رو خواهيد شد...حالا هر كي جرات داره از اين لحظه به بعد مي تونه به حوزه استحفاظي اين دو وارد بشه! همه زدن زير خنده و كف زدن.داشتم از خجالت ميمردم...سوسن و ليلا كه از خنده غش كرده بودن...شهاب هم با لبخند به من نگاه ميكرد.فرهاد بعد از تموم شدن حرفش دست ماهرخ رو گرفت و از روي نيمكت بلندش كرد و گفت:عيال جان بلند شو...بلند شو بريم غازچروني...نور اين شهاب ديگه به درد ما نمي خوره...بريم بگرديم ببينيم روشنايي بادوامتري پيدا ميكنيم يا نه؟ ماهرخ هم خنديد و در كنار اون راه افتاد هنوز دو سه قدم دور نشده بودن كه فرهاد دوباره برگشت و به سوسن و ليلا و پيام و محسن با اخمي ساختگي نگاه كرد و گفت:شما ها...ببخشيدها...سخنرانيم بيشتر مربوط به شما چهار نفر بود كه هيچ وقت نگذاشتين برخورد مناسب ميون شهاب و سپيده صورت بگيره...حالا هم هنوز تنگ دل اونها نشستين؟...د...بلند شین ديگه! اونها هم هر چهار نفر با خنده بلند شدن.فرهاد ادامه داد:شما هم برين غازهاتون رو بچرونيد كه ديگه سپيده سرزد و خورشيد دميد...سپيده بي سپيده! لحظه اي به خودم اومدم كه ديدم هر كسي در جايي مشغوله...يكي چايي ميخوره...ديگري ساندويچ...بعضي عدسي خريده و در حال خوردن بودن...خلاصه هر كسي سرش به كار خودش بود.شهاب سريع رفت و دو ظرف عدسي خريد و برگشت كنار من.توي اون هواي سرد كوه عدسي خوردن واقعا لذت داشت.تشكر كردم و هر دو مشغول خوردن شديم.شهاب خيلي سريع خورد ولي من با توجه به داغي اون نمي تونستم به تندي اونرو تموم كنم.تمام مدتي كه من مشغول خوردن بودم شهاب يك لحظه چشم از صورتم برنمي داشت و بالاخره گفت:سپيده...ميدوني تو خيلي قشنگي؟!! ادامه دارد. منبع:وبلاگ shatrangeeshgh.blogfa.com | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال کتاب موبایل ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۸۸ محل سکونت: شیراز
نوشته ها: 2,044
(View Stats)
تشکرها: 13,359
تشکر شده 49,137 بار در 2,488 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز هرگونه كپي برداري از اين داستان ممنوع و موجب پيگرد قانوني است. داستان پایان خوبی داره قسمت چهارم خنده ام گرفت ولي سعي كردم خودم رو كنترل كنم.ادامه داد:ببين سپيده...نمي تونم دروغ بگم...من تا به حال با دخترهاي زيادي دوست بودم...ولي هيچكدوم به قشنگي تو نبودن! ظرف يكبار مصرف عدسي رو به همراه ظرف شهاب در كيسه زباله همراهمون قرار دادم و لبخندي زدم و گفتم:و حتما اين جمله رو به تموم اونها هم گفتي؟((تو از تموم دخترهايي كه تا به حال ديدم قشنگتري!)) خنديد و گفت:نه...به خدا نه...باور كن...ميدوني سپيده...تو اصلا يك جوري هستي...يك جوري كه ﺁدم احساس ميكنه هر چي به صورتت نگاه ميكنه سيرنميشه. كمي مكث كرد و بعد گفت:سپيده...اگر يك سوال بكنم راستش رو ميگي؟ با دستمال لب و دهنم رو پاك كردم و گفتم:بپرس. دوباره تكرار كرد:نه...نشد...مي خوام جواب راست ازت بشنوم. خنديدم و گفتم:خوب تو بپرس...دليل نداره من به تو دروغ بگم. به ﺁرومي پرسيد:تا حالا با پسري رابطه داشتي؟ سوالش برام عجيب بود!!!نمي تونستم بفهمم منظور واقعيش چيه!!! اون به جاي اينكه بپرسه ﺁيا تا به حال با پسري دوست بودي يا نه...يا مثلا بپرسه ﺁيا به پسري در زندگيت علاقه داشتي يا نه...پرسيده بود ﺁيا تا به حال با پسري رابطه داشتم يا نه!!! با تعجب گفتم:يعني چي؟! لب پايين خودش رو با دندون گرفت.معلوم بود نمي دونه جملات رو چطوري سر هم كنه!دو دستش رو لاي موهاش كرد و به نيمكت تكيه داد و دوباره به صورتم نگاه كرد و گفت:يعني...يعني...چطوري بگم؟ فهميدم منظورش چيه...عصباني شدم و از جام بلند شدم و كوله ام رو هم برداشتم.سريع دستم رو گرفت و با حركت سريعي من رو دوباره كنار خودش روي نيمكت نشوند.به ﺁرومي گفت:من فقط از تو سوال كردم...چون اين سوال در رابطه با تو خيلي برام مهمه...خيلي خيلي مهم. با همون عصبانيت اما صدايي ﺁروم گفتم:چي باعث شده كه در مورد من اينطوري فكر كني؟ صورتش جدي شده بود و چشم از چشمم برنمي داشت.جواب داد:من در مورد تو اين فكر رو نميكنم.فقط ازت سوال كردم و مي خوام كه جوابش رو هم بشنوم. با ناراحتي گفتم:تو فكر نمي كني سوالت خيلي بي ادبانه هستش؟ كوليم رو از دستم درﺁورد و كنار خودش گذاشت و دستش رو پشت من روي لبه نيمكت گذاشت و با همون ﺁرامش گفت:نه...اصلا هم بي ادبانه نيست...چون تمام دخترهايي كه در حال حاضر در اطراف من و تو هستن همه يك جورهایي با دوستاشون ارتباطي به غير از همين ارتباط دوستانه كه مي بيني دارن. حرفش رو قطع كردم و گفتم:نخير...تو نمي توني در مورد همه اين حرف رو بزني. صداش رو ﺁهسته تركرد و گفت:ببين سپيده...همون ليلا و سوسن كه دوستان صميمي تو هستن حاضرم قسم بخورم كه ساعتها با پيام و محسن در يك شبانه روز تنها بودن.چطور ممكنه دختر و پسري ساعتها كنار هم باشن و اون وقت هيچ اتفاقي بين اونها نيفتاده باشه...خوب اتفاق همون رابطه اس ديگه. دوباره خواستم بلند بشم كه دستش رو محكم روي شونه ام گذاشت و با جديت گفت:بشين...داريم با هم صحبت ميكنيم. عصبي تر شدم ولي صدام رو كنترل ميكردم گفتم:خوب تو كه اينقدر در مورد دوستاي من با اطمينان حرف ميزني پس در مورد منم بايد به اطمينانهايي رسيده باشي... حرفم رو قطع كرد و گفت:درسته... چشمهام از تعجب و عصبانيت گرد شد و به دهنش چشم دوختم.منتظر شدم ببينم چه جملاتي از اون خارج میشه! لبخند دوباره اي زد و گفت:واي سپيده...دلم مي خواد هميشه بشينم و به صورتت نگاه كنم...حتي وقتي عصباني هم ميشي زيباييت خيره كننده اس!تا به حال كسي بهت گفته وقتي عصباني ميشي چقدر قشنگتر ميشي؟!! دوباره خواستم بلند شم كه باز شونه ام رو فشار داد و نگذاشت از جام تكون بخورم و گفت:سپيده... برگشتم طرفش...فاصله بين صورتمون خيلي كم شده بود اونقدر عصبي شده بودم كه فقط به حرف چند دقيقه پيشش فكر ميكردم بنابراين گفتم:شهاب ول كن...مي خوام برم...تو كه در مورد من اينقدر مطمئني پس خيلي... شهاب خنده قشنگي كرد و نگذاشت حرفم تموم بشه و گفت:خوب براي همون اطمينان هست كه ديگه نمي گذارم يك لحظه هم ازم دور بشي...توي اين دوره زمونه دختر مثل تو كيمياس...همون چند دفعه كه دستت رو به هر طريقي مي خواستي از دستم بيرون بياري فهميدم چطور دختري هستي...به جرات قسم ميخورم كه اولين پسری بودم كه تا به حال تونسته بوده دستت رو توی دستش بگيره و لمسش كنه...منتهي مي خوام خودت هم صدق گفته هام رو تاييد كني تا يقينم كامل بشه...به خدا سپيده اين حرف رو كه الان ميزنم تا ﺁخرش هم همين هستم...به جون مادرم نمي گذارم كسي به غير از خودم جرات كنه حتي دستت رو بگيره...حالا مي خوام از لبهاي خودتم بشنوم كه اطمينانم در مورد تو صددرصد درست بوده و تو قبلا با هيچ پسري رابطه اي نداشتي و من اولين هستم...بگو...بگو. عصبي شدم و دوباره تكيه ام رو به نيمكت دادم.شهاب بيشتر به من نزديك شد و بهﺁهستگي گفت:سپيده...تو رو خدا بگو كه من اولينم...بگو. گفتم:شهاب تو اصلا نمي فهمي چی ميگي؟ﺁره درسته كه من تا به حال با هيچ پسري نه دوست بودم و نه رابطه داشتم اما دليل نمي شه كه تو اولين پسري هم باشي كه من بخوام رابطه... بلافاصله گفت:نه...نه...سپيده...معذرت ميخوام...من اصلا هدفم اين نبود كه با من...يعني...فقط همينقدر كه اطمينانم رو به پاكي خودت صددرصد كردي برام كافيه...من فقط همين رو مي خواستم از دهنت بشنوم...اگه حرفم رو بد گفتم جدا" معذرت مي خوام. به مچ دستم نگاه كردم ببينم ساعت چنده كه جاي خالي ساعتم رو ديدم.شهاب هم متوجه شد...دستم رو گرفت و گفت:قول ميدم يه ساعت خوشگل كه به مچ دست قشنگت هم برازنده باشه به جاي ساعت قبليت برات بخرم. صداي بچه ها رو شنيدم كه ميگفتن راه بيفتيم و دوباره راهي شديم. اون روز وقتي برگشتم خونه حال عجيبي داشتم...يه احساس ناشناخته اي كه تا به حال در خودم سراغ نداشتم.دائم صداي شهاب توی گوشم بود! گرمي دستهاش كه دستم رو گرفته بود رو دائم احساس ميكردم...خيره شدنهاش رو به روي صورتم يك لحظه از نظرم نمي تونستم محو كنم!حرفهاش...لحن گفتارش...نگاهش...گرمي دستاش...همه و همه برام دنيايي از لذت شده بود و از يادﺁوري خاطرات اون روز در دلم غوغايي به پا شده بود كه خودم هم باورم نميشد به اين راحتي به شهاب علاقه مند شده باشم!اونهم تنها بعد از فقط يك همچين برخوردي! اون روز شهاب در پايان گردش كوه خيلي ﺁهسته گفت كه از سوسن و ليلا اصلا خوشش نمياد و در ﺁينده ترجيح ميده كه من كمتر با اونها رابطه داشته باشم! از فرداي اون روز هم بعد از پايان كلاسهام بايد كمي منتظر مي موندم تا اون به دنبالم بياد و بعد از كمي گشتن توی خيابونها با همديگه در آخر با ماشين من رو تا سر خيابونمون ميرسوند و بعد خودش به كرج برميگشت.ميدونستم درسش در پلي تكنيك تموم شده و در حال ارائه پايان نامه اشه و ديگه زياد توی تهران كاري نداره اما ديگه براش يكي از واجبات بود كه حتما در بردن و ﺁوردن من به دانشگاه خودش رو برسونه...حتي صبحا ميدونستم كه بايد خيلي زود از كرج راه بيفته تا به موقع سر خيابون ما باشه و من رو به دانشگاه برسونه به همين خاطر چندين بار ازش خواهش كردم كه حداقل صبحها اينقدرخودش رو به زحمت نندازه كه در جواب من خنديد و گفت: سپيده...چي ميگي؟..من ميميرم براي يك لحظه نگاه كردن به تو...تو براي من از همه چيز با ارزشتري...دلم نمي خواد به هيچ قيمتي تو رو از دست بدم...اونم توی اين شهر شلوغ و بي صاحب...با اينهمه گرگ...تو خودت نميدوني كه وجود تو چه گوهر پاك و دست نخورده ايه...مثل يك طبيعت بكر و پاك و دست نخورده كه بايد هزار چشمي مواظب باشم تا دست و چشم ناپاك و دزد به تو نرسه...اون وقت ميگي لازم نيست صبحها بيام دنبالت!خوب اگه نيام ميترسم ديگه پيدات نكنم... خنديدم و گفتم:مگه قبلا گم ميشدم؟مثل سابق...مگه قبل از ﺁشنايي با تو گرگا من رو ميدزدين كه حالا... همونطور كه رانندگي ميكرد دستم رو گرفت و گفت:سپيده...به قبل تو كاري ندارم...مثل تو كه به گذشته ی من هيچ وقت كاري نداري و سوال هم نمي كني...ولي از وقتي تصميم گرفتم كه فقط مال من باشي نمي خوام تحت هيچ شرايطي كوتاهي كرده باشم. و بعد به ﺁرومي دستم رو به لبش نزديك كرد و بوسيد. سريع دستم رو كشيدم و گفتم:شهاب... جواب داد:جونم... با ناراحتي گفتم:من اصلا از اين حركتها خوشم نمياد... خنديد و گفت:من كه كار بدي نكردم فقط دست عشقم رو بوسيدم...اما چشم...اگه ناراحتت ميكنه ديگه تكرارش نمي كنم...قول ميدم. اواخر اسفند ماه از اول هفته احساس كردم شبها بابا و رضا و عزيز تا دير وقت بيدارن و صحبت ميكنن اما نمي دونستم درباره چيه.بيشتر ساعاتي رو كه در خونه بودم يا درسهام رو مرور ميكردم و يا به خاطراتم در طول روز با شهاب فكر ميكردم.حالا ديگه بعد از گذشت چند ماه من هم واقعا به شهاب علاقه مند شده بودم.در طول اين مدت يك روز ساعت بسيار شيك و گرون قيمتي برام خريد كه اونرو قبول نكردم چون ميدونستم اگه اونرو به خونه ببرم بايد به هزار سوال جواب ميدادم!شهاب هم وقتي ديد من نمي خوام و نمي تونم چنين هديه اي رو ازش بپذيرم اول خيلي ناراحت شد ولي بعد تصميم گرفت اونرو نگه داره و هر وقت نامزد كرديم اونرو به من بده.شهاب تصميم داشت وقتي در دفاعيه پايان نامه اش موفق شد اون وقت براي خواستگاري مادر و پدرش رو به منزل مابياره. شهاب تنها فرزند خونواده شون بود.پدرش كارخونه فيبر بزرگي در بابلسر داشت و منزلشون هم در مهرشهر كرج بود.فهميده بودم كه وضع مالي بسيارخوبي دارن ولي اصلا پول و ثروت شهاب برام مهم نبود و خود شهاب هم كاملا اين مسئله رو فهميده بود و همين بيشتر باعث علاقه منديش به من شده بود...هميشه ميگفت تو درست برخلاف دخترهاي ديگه ای كه تا به حال شناختم هستي. اواخر هفته عزيز جون در حاليكه داشت پيراهن رضا و بابا رو اتو ميكرد از پشت عينكش نگاهي به من كرد و گفت:سپيده جون...مادر براي جمعه برنامه كوه با دوستهات نگذار...مي خوايم بريم خونه عمه مهين. به پشتي تكيه داده بودم و تقريبا حالت دراز كشيده به خودم گرفته و كتابمم روي سينه ام بود و درس مي خوندم.در همون حال گفتم:چشم. ديگه حرفي نزدم چون فكر ميكردم مهموني منزل عمه مهين مثل دفعات قبله.عزيز همونطور كه پيراهن رضا رو با وسواس هميشگيش زير اتو مي گذاشت دوباره از بالاي عينكش نگاهي به من كرد و گفت:سپيده جان...مادر نمي پرسي براي چي؟ بلند شدم و صاف نشستم كتابم رو چند ورق زدم و گفتم:چي براي چي؟...خوب ميريم خونه عمه مهين ديگه مثل هميشه اين كه ديگه برای چی پرسيدن نداره. عزيز خنده قشنگ و مهربوني كرد و گفت:د همين...نه...ايندفعه با دفعه هاي قبل زمين تا ﺁسمون توفير داره...داريم ميريم به اميد خدا براي رضا خواستگاري... با يك دست پشت پلكم رو كمي خواروندم گفتم:خواستگاري!براي رضا!چرا خونه عمه مهين؟!! يكدفعه فهميدم جمعه ميريم منزل عمه مهين جهت خواستگاري از افسانه براي رضا! با تعجب گفتم:واي...تو رو خدا...عزيز جون راست ميگي؟...رضا و افسانه!!!اين دو تا كه هميشه مثل خروس جنگي به هم ميپرن! عزيز دوباره خنديد و گفت:خوب پدر صلواتي ها با دست پس ميزدن با پا پيش ميكشيدن!هر دو تا هم همديگرو خوب مي شناسن...خدا در و تخته رو به هم جور كرده!جمعه هم ميريم براي احترام به رسم و رسومات و گرنه وضع رضا و افسانه ديگه خواستگاري واقعي نمي خواد چرا كه عمه مهين خودش قبلا بله رو از افسانه گرفته! از جام پريدم و كنار عزيز نشستم و صورتش رو غرق ماچ كردم كه گفت:واي مادر!برو عقب يه وقت به اتو ميخوري مي سوزي! داشتم از خوشحالي مي تركيدم!عزيز ادامه داد:الحمدلله درس رضا كه تموم شده...خدا رو صد هزار مرتبه شكر توی امتحان استخدامي شركت خودروسازي كرمانم كه پذيرفته شده...بابات هم وقتي ديد همه چيز جفت و جوره و از اين به بعد رضا بايد به كرمان بره و با امكاناتي كه شركت خودروسازي بهش ميده در اونجا زندگي ميكنه با پيشنهاد رضا براي ازدواجش با افسانه موافقت كرده...جمعه هم ميريم كه انشالله قرار و مدارهاي ﺁخر رو بگذاريم. صداي درب حياط اومد برگشتم و از شيشه پنجره نگاه كردم ديدم رضاس نفهميدم چطوري دويدم از اتاق بيرون و از راهرو خارج شدم تا چشمش به من با اون وضعيت افتاد فهميد خبردار شدم خنديد و سرجاش ايستاد.دمپايي پوشيدم و دويدم از ايوان پايين رفتم.تمام صورتش رو ماچ ميكردم.دستم رو دور گردنش انداخته بودم و از تصور اينكه رضا ميخواد ازدواج كنه گريه و خنده ام قاطي شده بود.رضا هم محكم من رو توی بغلش گرفته بود ولي وقتي فهميد گريه ميكنم ناراحت شد و صورتم رو بين دستهاش گرفت و گفت:سپيده؟چته؟!! جواب دادم:نمي دونم!اصلا نميدونم!دست خودم نيست...واي رضا يعني واقعا مي خواي ازدواج كني؟ خنديد و نوك بينيم رو بوسيد و گفت:اگه تو گريه نكني آره...مسخره چرا گريه ميكني!...تو رو به خدا اشكات رو پاك كن الان عزيز جون ببينه كه تو گريه كردي پوست سر من رو ميكنه...تو كه ميدوني دردونه ی عزيز جوني! خنديدم و بعد رضا كاپشنش رو سريع درﺁورد و روي شونه ی من انداخت تا سرما نخورم و سپس در حاليكه دوباره صورت همديگر رو محكم بوسيديم به داخل خانه رفتيم. جمعه وقتي به منزل عمه مهين رفتيم كسي به غير از ما و خونواده عمه مهين اونجا نبود.جلسه خواستگاري واقعي هم در كار نبود رضا و افسانه كه مثل گذشته دائم در حال شوخي و خنده و سر به سر گذاشتن هم بودن.عمه و عزيز هم طبق معمول با هم صحبت ميكردن.حاج مرتضي و بابا هم سرگرم حرف بازار و كسب شدن و چايي ميخوردن. امير ولي خيلي ساكتتر از هميشه بود و برعكس چند دفعه قبل اصلا به من نگاه نمي كرد كه البته من اينطوري راحتتر بودم.رضا و افسانه كه سرگرم خنده و شوخي بودن با صداي عزيز يك دفعه ساكت شدن:ا...بسه ديگه...خونه رو گذاشتين روي سرتون!بلند شین بريد يك اتاق بنشينين دو تا كلوم حرف حسابي با هم بزنين!نا سلامتي چند وقت ديگه مي خواين زير يك سقف باشين!بلند شين ببينم!سرم رفت از دست شما دو تا! افسانه و رضا دوباره خنديدن اما مثل اينكه زياد هم عزيز بي راه نگفته بود چرا كه افسانه بعد از چند لحظه جدي شد و رو كرد به رضا و با صدايي ﺁروم گفت: ادامه دارد. منبع:وبلاگ shatrangeeshgh.blogfa.com | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | 23252, Anahita.s, asemanii, Elen, hooriya_y, linasldvh, M&M_601, mahsadina, mahtab payda, maryam1, meno, Mina, pare, peymaneh, samaane, sansan, sepideh1993, shadi.d.h, tghyasfr, UnKnOwN_Sh, zeinabjoon, خورشید خانم, سانجانا, طبیعت, یگانه |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال کتاب موبایل ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۸۸ محل سکونت: شیراز
نوشته ها: 2,044
(View Stats)
تشکرها: 13,359
تشکر شده 49,137 بار در 2,488 پست
حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز هرگونه كپي برداري از اين داستان ممنوع و موجب پيگرد قانوني است. قسمت پنجم رضا!عزيز راست ميگه...بلند شو بريم ببينيم مي تونيم دو تا كلوم مثل ﺁدم با هم حرف بزنيم! و بعد دوباره خنديدن رضا هم بلند شد و دنبال اون از هال بيرون رفتن. بعد از دقایقی كه گذشت كم كم حرف ميون بابا و حاج مرتضي رسيد سر ورزش و سلامتي كه در اين موقع حاج مرتضي رو كرد به من و گفت:سپيده جان راستي هنوز هم كوه ميري؟يا مثل ما هر كاري رو فقط یه مدت انجام ميدي؟ تا خواستم جواب بدم امير با حالتی خاص گفت:بعـــــــــــــــــله. ..برنامه كوهشون هميشه به راهه...به خصوص كه اخيرا با بچه هاي پلي تكنيك هم هم گروه شدن. و بعد از اين حرفش مستقيم به چشمهاي من خيره شد! بابا و حاج مرتضي منظور امير رو نفهميدن ولي من كاملا متوجه شدم كه امير با اين حرف سعي كرد به من حالي كنه كه من رو زير نظر داشته و حتما از دوستیم در اين اواخر با شهاب هم باخبر شده!حاج مرتضي و بابا دائم از ورزش و كوهنوردي تعريف ميكردن و سعي داشتن من رو هم به ادامه كارم تشويق كنن.نگاههاي امير به من خيلي معني دار شده بود!ولي هيچكس به غير از خودم معني نگاههاي اون رو متوجه نبود! وقتي احساس كردم بابا و حاج مرتضي من رو از بحث خودشون خارج كردن به بهانه ديدن تلويزيون بلند شدم و به ﺁشپزخونه رفتم.عمه مهين يك تلويزيون كوچك هم در ﺁشپزخونه روي كابينت گذاشته بود.تلويزيون رو روشن كردم.چند كانال رو عوض كردم و سپس براي ديدن يك سريال كه اصلا نمي دونم چی بود روي صندلي ﺁشپزخانه روي صندلي ﺁشپزخونه نشستم.صداي عمه مهين رو شنيدم كه گفت:امير جان داري ميري ﺁشپزخونه اين ظرف ميوه رو هم براي سپيده ببر. فهميدم امير قصد اومدن به ﺁشپزخونه رو داره.چند لحظه بعد امير با دو بشقاب ميوه به ﺁشپزخونه اومد اما صورتش گرفته و ناراحت بود!يكي از ظرفها رو جلوي من گذاشت و ديگري رو براي خودش.سپس صندلي رو به روي من رو از ميز عقب كشيد و نشست.من به صفحه تلويزيون نگاه ميكردم و امير فقط به من نگاه ميكرد.بعد با صداي ﺁرومي گفت:سپيده...؟ اول جوابش رو ندادم تا دوباره گفت:سپيده...؟ نگاهش كردم و گفتم:بله؟ امير نفس عميقي كشيد و گفت:اين پسره كيه؟ پرسيدم:كدوم پسره؟ عصبي شد ولي خودش رو كنترل ميكرد كه صداش بلند نشه.با همان حالت قبل گفت:سپيده!دست از مسخره بازي بردار!خودت بهتر ميدوني كه منظورم چه كسيه! جواب دادم:تو كه همه جا من رو زير نظر داري حتما خودت هم ميدوني كه اين پسره كيه! امير سريع گفت:سپيده!من ميدونم!فقط دارم از تو مي پرسم ببينم تو هم ميدوني!من شهاب رو خيلي خوب ميشناسم.از بچه هاي پلي تكنيك هستش...از كرج مياد...ولي گذشته ی درستي نداشته!ميدوني تا الان چند تا دختر رو مثل تو بازيچه خودش كرده؟ببين سپيده من الان مدتيه كه از هر ثانيه ی تو باخبرم!به خدا نگرانتم!ميدوني اگه رضا بفهمه يا دايي منصور... با عصبانيت گفتم:امير!چرا جوري با من حرف ميزني كه انگار من بچه هستم!از همه اينها گذشته اصلا تو به چه حقي به قول خودت همه جا من رو زير نظر داشتي؟ امير مستقيم به چشمهاي من نگاه ميكرد و گفت:سپيده!فكر ميكردم از اون دفعه كه خونتون بوديم تونسته بودم نظرم رو نسبت به تو گفته باشم!ببين سپيده من دوستت دارم...تصميم هم دارم با تو... نگذاشتم حرفش رو ادامه بده با صدايي ﺁروم كه سعي داشتم از ﺁشپزخونه بيرون نره گفتم:امير بسه...تو بي خود كردي كه من رو دوست داري!اون دفعه هم نفهم نبودم!منظورت رو خوب فهميدم ولي اشتباه كردم نظرم رو بهت نگفتم!ببين امير تو شايد از من خوشت اومده باشه ولي مشكل اينجاس كه من اصلا از تو خوشم نمياد!ديگه هم دلم نمي خواد گزارش كار من رو با طعنه و كنايه در جمع مطرح كني!حقي هم نداري حتي يك دقيقه من رو زير نظر بگيري!شايد چون تو دكتر شدي تموم دخترای فاميل ﺁرزوي همسري تو رو داشته باشن اما باور كن كه من اصلا چنين علاقه اي ندارم و نخواهم داشت! امير با صدايي گرفته و عصبي بعد لحظاتي نگاه كردن به من گفت:سپيده!اين حرفﺁخرت بود؟ در اين لحظه رضا و افسانه به ﺁشپزخونه اومدن.امير از روي صندلي بلند شد و به سمت سماور رفت و براي خودش چايي ريخت.صورتش اونقدر گرفته و ناراحت به نظر ميرسيد كه حد نداشت ولي رضا و افسانه از بس كه گرم صحبت و خنده با هم بودن اصلا متوجه امير نشدن.امير هم بعد كه چاييش رو در استكان ريخت از ﺁشپزخونه بيرون و به اتاق خودش رفت.دقايقي بعد از غذا هم به بهانه رفتن به بيمارستان از خونه بيرون رفت و تا غروب هم كه ما به منزل خودمون برگشتيم امير به خونه برنگشت.از اون شب به بعد عمه مهين دوبار به خونه ما اومد و هر بار كه من رو ميديد يك جور خاصي به من نگاه ميكرد مثل اين بود كه چيزي مي خواد بگه يا سوالي بكنه اما خودداري ميكرد!هر بار هم كه مي اومد ديگه حرفي از لعيا و مريم نمي زد!فقط دست و پا شكسته به عزيز گفت:امير بالاخره گفته یکی رو انتخاب كرده ولي به من نگفته كه اون دختركيه!اما اطمينان داده كه لعيا و مريم نيستن!حتي اشاره كرده كه از دخترهای فاميله ولي هر چی پرسيدم كيه هنوز اسمش رو نگفته!اما چند وقتيه كه ديگه هر وقت سوالي در اون مورد از امير ميپرسم عصبي ميشه! و بعد از اين حرف عمه مهين نگاههاي معني داري به من ميكرد كه البته عزيز متوجه نميشد!از رفتار عمه مهين فهميدم خيلي هم نسبت به مسائل بين من و امير بي اطلاع نمونده اما معلوم بود كه چون كامل از قضايا خبر نداره فعلا ترجيح داده سكوت كنه شايد هم خود امير از عمه اين رو خواسته بود! چهار روز به نوروز مونده جشن عروسي رضا و افسانه برپا شد.افسانه مثل ماه شده بود و در اون شب ديگه از شوخي و مسخره بازي اثري در اون نبود!يك خانوم به تمام معنا شده بود كه در لباس عروسي مثل جواهر ميدرخشيد!رضا هم خيلي خوشگل شده بود و لباس دامادي اونقدر برازنده اش بود كه دلم ميخواست دائم بپرم توي بغلش و ببوسمش! براي اون شب من يك كت و شلوار دخترونه خيلي قشنگ شيري رنگ پوشيده بودم با كفشهاي مشكي پاشنه دار.لباس رو خود عمه مهين برام دوخته بود و واقعا هم تميز و قشنگ دوخته بود.عزيز جون كه دائم سر تا پاي من رو نگاه ميكرد و زير لب قرﺁن ميخوند و به من فوت ميكرد و ميگفت عروسي سپيده رو هم ببينم ديگه ﺁرزويي ندارم و بقيه نوه ها هم وقتي اين حرف رو مي شنيدن كلي سر به سر عزيز ميگذاشتن و با شوخي گله ميكردن كه مگه فقط سپيده نوه ي شماس!!! اما همه ميدونستن خودمم ميدونستم كه عزيز تموم نوه ها و بچه هاش رو دوست داره اما خوب اين وسط به خاطر شرايط ايجاد شده من رو جور ديگه دوست داشت. امير در تموم ساعات عروسي يك دقيقه چشم از من بر نمي داشت ولي اهميت نمي دادم!موقع شام كه فيلمبردار رضا و افسانه رو سر ميز برد دنبال من و امير هم فرستاد تا در كنار عروس و داماد اولين كساني باشيم كه شام ميكشيم.عمه مهين و عزيز كه در كناري روي صندلي نشسته بودن و ما رو نگاه ميكردن قربون صدقه ی ما چهار نفر ميرفتن.عمه مهين دائم تكرار ميكرد:انشالله عروسي شما دو تا...انشالله عروسي شما دو تا... من كه کلافه شده بودم با لبخندي زوركي از عمه مهين تشكر كردم متوجه شدم امير بدون هیچ لبخندي به صورت من خيره شده!خواستم بشقابم رو بردارم كه امير گفت:من برات غذا ميكشم... ﺁهسته زير لب گفتم:لازم نكرده...خودم بلدم! كمي برنج و جوجه كباب برام گذاشت و در همون حال با صدايي غمگين گفت:ميدونم!همه چيز رو بلدي!ولي فيلمبردار گفت كه اين كار رو بكنم... متوجه شدم رضا هم بنا به گفته فيلمبردار مشغول كشيدن غذا براي افسانه اس بنابراين ديگه حرفي نزدم.وقتي رضا و امير براي خودشون هم غذا كشيدن طبق گفته فيلمبردار رضا و افسانه روي یه ميز گرد كوچیك مشغول به خوردن غذا شدن و من و امير هم روي ميزي شبيه ميز اونها ولي در فاصله دور تري روي صندلي نشستيم و مشغول خوردن غذاهامون شديم.فيلمبرداري چند دقيقه اي ادامه داشت و بعد از مهمونها خواستن كه سر ميز شام بيان.موقع شام سر و صدا و شلوغي بيش از حد شده بود و كسي متوجه من و امير نبود.امير در ضمني كه غذا ميخورد گفت:سپيده...امشب از هميشه قشنگتر شدي!دلم مي خواد دائم نگات بكنم. دوست نداشتم امير اينطوري با من صحبت بكنه بنابراين بيحوصله گفتم:درست بر عكس من كه اصلا دوست ندارم به تو نگاه بكنم! فهميدم خيلي ناراحت شد چون ديگه حرف نزد و خودش رو مشغول غذاش كرد.منم بعد از چند لحظه بشقابم رو برداشتم و رفتم پيش بچه هاي عمه زهره و سر ميز اونها نشستم و مشغول خوردن بقيه غذام شدم!تا ﺁخر شب هم ديگه امير رو نديدم. بعد از پايان تعطيلات نوروزي رضا و افسانه به كرمان رفتن و رضا از طريق شركت خودروسازي در همون كرمان تونسته بود جاي مناسبي هم براي زندگي در اختيار داشته باشه و از نظر مسكن مشكلي نداشتن.شبي كه رضا و افسانه به كرمان رفتن من و عمه مهين و افسانه خيلي گريه كرديم كه اگه توپ و تشرهاي عزيز جون نبود شايد بابا و حاج مرتضي هم به گريه مي افتادن ولي بالاخره عزيز تونست همه رو ساكت و به جاي گريه دعوت به دعاي خير كردن برای بدرقه راهشون بكنه. رضا وقتي با امير خداحافظي ميكرد شنيدم كه گفت:امير...مواظب سپيده باشي ها...تنهانگذاريش ها... و امير كه اين روزها ساكت تر از هميشه شده بود لبخند كمرنگي زد و با سر حرف رضا رو تاييد كرد.سپس گفت:اگه سپيده كاري داشته باشه و نياز به من پيدا كنه چشم...حتما. روزهاي اول بعد از رفتن رضا كمي سخت بود ولي به علت اينكه سرگرم دانشگاه بودم و بيشتر وقتم به درس خوندن و يا گردش با شهاب ميگذشت خيلي زود با موقعيت كنار اومدم. شهاب هر روز محبتش نسبت به روز گذشته بيشتر ميشد و در همون ديدارها بسياري از وقايع و كارهاي مربوط به گذشته اش رو برام تعريف كرد مثلا اينكه در گذشته با دخترهای زيادي دوست بوده و يا اينكه در مهموني ها و پارتي هاي زيادي شركت ميكرده حتي چندين باري لب به سيگار و حتي مواد مخدر هم توی مهموني ها زده و ديگه اينكه مشروب خوردن رو هم در همون مهموني ها تجربه كرده و خيلي خيلي چيزهاي ديگه اما قسم خورد كه از وقتي با من دوست شده ديگه هيچكدوم از اون كارها رو نكرده و حتي دنبالشونم نرفته!صداقت رو در تك تك كلماتش حس ميكردم.شهاب لزومي نداشت بخواد تموم اين حرفها رو از روي دروغ بگه چرا كه اگه بنا بود دروغ بگه تا من رو به خودش علاقه مند كرده باشه فكري خنده دار مي اومد چون خود شهاب هم به خوبي ميدونست كه من مدتهاس شديدا بهش علاقه مند شدم همونطور كه خودش واقعا اين حس رو نسبت به من پيدا كرده بود! اواخر فروردين و تقريبا شروع ارديبهشت بود كه پايان نامه اش نيز با موفقيت به پايان رسيد و اونرو ارائه داد و ﺁخر همون هفته هم مادرش كه تا به حال اون رو نديده بودم با منزل ما تماس گرفت. خانوم فرهنگ يعني همون مادر شهاب پاي تلفن از عزيز جون براي اومدن به منزل ما جهت خواستگاري اجازه مي خواست.عزيز در ابتدا گيج شده بود و اصلا نمي دونست چی بايد بگه...ﺁخر سر هم جواب قطعي نداد و از خانوم فرهنگ خواهش كرد كه شب ساعت10تا10:30تماس مجددي بگيره و با بابام صحبت كنه. عزيز وقتي گوشي رو قطع كرد نگاه دقيقي به سر تا پاي من انداخت!من كه خودم رو سرگرم ورق زدن كتاب و جزوه هام كرده بودم سعي ميكردم اصلا به عزيز نگاه نكنم!بعد از لحظاتي عزيز گفت:سپيده جان...مادر؟تو با اين پسره ﺁشنايي قبلي داري نه؟!! نمي تونستم به عزيز دروغ بگم يعني اصلا بلد نبودم كه دروغ بگم...سرم رو از روي دفترم بلندكردم و گفتم:راستش رو بگم؟ عزيز از بالاي عينكش نگاه دقيق تري به من كرد و گفت:مگه مي توني دروغ هم بگي!!! سرم رو پايين انداختم و همه ماجرا رو از اول تا اون موقع مو به مو براي عزيز تعريف كردم وقتي حرفم تموم شد عزيز سخت به فكر فرو رفته بود دقايقي گذشت اما هنوز يك كلمه حرف نزده بود با صدايي ﺁروم گفتم:عزيز جون؟ نفس عميقي كشيد و نگاهش رو از فرش كف اتاق گرفت و به من چشم دوخت و گفت:پس دلنگروني رضا بي مورد نبود!باز جاي شكرش باقيه كه پسره واقعا مي خواد به خواستگاريت بياد!اگر نمي اومد چی! با ناراحتي گفتم:عزيز جون!!!چرا اينطوري حرف ميزني؟!! عزيز كه ديگه اخمهاش درهم رفته بود شروع كرد به ماساژ دادن زانوش و با صدايي گرفته گفت:ساكت شو...حالا مي فهمم...دليل جواب رد دادنت به امير هم به خاطر همين پسره بوده!!! وقتي عزيز اين حرف رو زد تازه فهميدم كه من احمق رو بگو كه فكر ميكردم عزيز از ماجراي من و امير بي اطلاعه اما نگو از خيلي وقت پيش ماجرا رو مي دونسته!عصبي شدم و گفتم:ولي عزيز جون...من اگرم با شهاب دوست نبودم دوست هم نداشتم زن امير بشم. عزيز با همون اخم از پشت عينكش نگاه دوباره اي به من كرد و گفت:سپيده!خودت خوب ميدوني كه عزيزترين نوه من هستي ولي در رابطه با ازدواج شايد به جرات بگم كه تو لياقت امير رو نداشتي... بغضم گرفت و گفتم:ولي عزيز جون شما كه هنوز شهاب رو نديدي! عزيز ديگه حرفي نزد و فقط چند دقيقه اي به فكر فرو رفت بعد هم براي سر زدن به غذاي شام كه روي گاز بود به ﺁشپزخونه رفت و در همون حال كه وارد ﺁشپزخونه ميشد گفت:خدا انشالله عاقبتت رو با اين ندونم كاريت به خيركنه...من تو رو بزرگ كردم اما صاحب اختيارت نيستم فقط خدا كنه اون دنيا شرمنده مادرت ناهيد نكنيم...تصميم براي زندگي تو با خود منصور هستش من كاره اي نيستم. عصبي تر شدم و محكم دفترم رو بستم...در حاليكه اشكم سرازير شده عصبي تر شدم و محكم دفترم رو بستم...در حاليكه اشكم سرازير شده بود گفتم:عزيز جون!زندگي منه!من مي خوام انتخاب كنم و ازدواج كنم اون وقت شما ميگيد بابا بايد تصميم بگيره! عزيز از ﺁشپزخونه بيرون اومد.هيچ وقت عزیز رو تا اين حد از دست خودم عصبي نكرده بودم!با عصبانيت گفت:چشمم روشن!سپيده!بارك الله!كم كم دارم به حرفهايي كه رضا ميزد ايمان میارم!طفلك چپ رفت راست اومد گفت سپيده عوض شده...سپيده ديگه سپيده سابق نيست...بالا رفت پايين اومد هي گفت عزيز جون سپيده...عزيز سپيده...من گيس سفيد نگو كه عقلمم سفيد شده بود و نفهميدم...هي اون گفت من منكر شدم...ولي چشمم روشن!دستم درد نكنه با اين تربيتي كه تو رو كردم!!!خجالت بكش سپيده!اگه بابات تصميم گيرنده ی تو نباشه و خودت بخواي حرف اول و ﺁخر رو بزني كه ديگه وامصيبتا!!!خدا به دادم برسه!!! بلند شدم و كتاب و دفتر و جزوه هام رو جمع كردم و با گريه به طبقه بالا رفتم و ديگه پايين برنگشتم حتي شب كه بابا از مغازه برگشت براي شام هم پايين نرفتم.وقتي عزيز اومد جلوي پله ها و صدا كرد براي شام برم پايين از همون اتاقم گفتم كه سيرم اون هم برخلاف هميشه اصلا اصرار نكرد كه برم پايين! درست راس ساعت10:30صداي تلفن بلند شد.مكالمه بابا پاي تلفن چند دقيقه اي طول كشيد بعد كه تلفن رو قطع كرد سكوت همه جا رو گرفت.هيچ صدايي از پايين به گوشم نمي رسيد تقريبا 5دقيقه به11بود كه چند ضربه به در اتاقم خورد.تمام بدنم لرزيد! بعد درب باز شد و بابا اومد داخل...روي زمين نشسته بودم و كتاب و دفترام جلوم قرار داشت سعي كرده بودم بخونم اما زياد موفق نشده بودم از جام بلند شدم و گفتم:سلام بابا. بابا در اتاق رو بست و اومد روي تختم نشست و با صدايي مهربون گفت:سلام بابا جون...بشين. فهميدم عزيز با بابا صحبت كرده...نمي دونم چه چيزي گفته بود اما از طرز نفس كشيدن بابا و اينكه وقتي روي تختم نشست دو دستش رو به حالت مالش روي رونهاش ميكشيد فهميدم فكرش خيلي مشغول شده!بعد از اينكه نفس عميق و صدا داري كشيد مستقيم به من كه دوباره روي زمين نشسته و به ديوار تكيه داده بودم نگاه كرد...يك دستش رو به بالاي تختم تكيه داد و گفت:سپيده جان مي خوام به دقت به سوالم جواب بدي... سرم رو پايين انداختم و گفتم:چشم. بابا ﺁب دهنش رو فرو برد كمي مكث كرد و بدون حاشيه اصل سوالش رو مطرح كرد!اين اخلاقش بود اهل حاشيه و يا زمينه سازي براي حرفهاش نبود!هميشه صاف و مستقيم ميرفت سر اصل هر موضوعي كه مد نظرش بود!اون شب هم گفت اون شب هم گفت:من اين خونواده رو نمي شناسم...ولي از اونجايي كه خبردار شدم گويا خودت بهتر از هر كسي و بيشتر از اونهايي كه بايد بدونن و ببينن پسر اين خونواده رو ديدي...فقط به يك سوالم جواب بده...اين ﺁقاي فرهنگ...پسر اين خونواده...ارزشش اونقدر هست كه بخواي به خاطر اون به امير جواب رد بدي؟ سرم رو بالا گرفتم و به صورت بابا نگاه كردم.عصبي نبود اما چشماش معلوم بود كه مضطرب شده!دوباره پرسيد:هان؟!!بابا...فكر ميكني اونقدر باشه كه به خاطرش بخواي به خواستگاري عمه مهينت براي پسرش... نگذاشتم حرفش رو تموم كنه صدام وقتي از گلويم خارج شد خودم فهميدم كه ميلرزه...گفتم:بابا شما چرا اصرار داري شهاب رو با امير مقايسه كني؟ از اينكه به راحتي اسم شهاب رو در حضور پدرم برده بودم يكباره اخم پر رنگي به صورت بابا نشست و چشماش از گستاخي من گرد شد و خيره به صورتم نگاه كرد.صداش جدي تر شد و گفت:براي اينكه امير رو ميشناسم...مثل رضا...بهش اعتماد دارم...ميدونم زير دست چه كسي بزرگ شده...چه كسي اون رو تربيت كرده...براي اينكه فهميده اس...عاقله...تحصيل كرده اس...از خودمونه...اگه قرار بود روزي تو رو به كسي بسپارم هيچ كس برام قابل اعتمادتر از اون نبوده...امير بچه با خداييه...تا به حال هيچ خطايي ازش نديدم...پاك و متين و... نمي دونم چرا نتونستم جلوي اشكهام رو بگيرم و بي اختيار بيﺁنكه صدام دربیاد شروع كردم به گريه!شايد به خاطر اين بود كه احساس ميكردم بابا بايد صبر ميكرد و شهاب رو هم ميديد و بعد از چند برخورد با اون پي به صداقت و محبت و پاكي اون هم ميبرد...اگه امير تحصيلكرده پزشكي بود خوب شهاب هم يك مهندس فارغ التحصيل از دانشكده پلي تكنيك تهران بود و خلاصه اينكه شايد من در اون لحظه نمي تونستم اونچه رو كه بابا به اون اعتقاد داشت رو در باور ذهني خودم ساخته و پرداخته كنم چرا كه من فقط 19 سالم بود و بابا در سن50سالگي خيلي با تجربه تر از من مي بود.سرم رو پايين انداختم.دونه هاي اشكم كه از نوك بينيم حالا به روي دفترم مي چكيد يكي دو تا نبودن!پشت سر هم به پايين مي افتادن!در حاليكه دلم داشت از غصه مي تركيد و صدام هم ديگه به وضوح مي لرزيد گفتم:باشه...حالا كه شما اينقدر امير براتون راضي كننده اس من حرفي ندارم... بابا بلافاصله گفت:نه...نه...سپيده...اشتباه فكر نكن...زمونه ديگه زمونه اي نيست كه پدر و مادر بپسندن و دختر و پسر بي چون و چرا قبول كنن...منم چنين چيزي رو از تو نخواستم و نه خواهم خواست...ولي اين حرفها رو زدم تا فكرهات رو بكني ببيني ﺁيا واقعا اين پسري كه تا اين حد عقل تو رو دزديده در جايگاهي هست كه معيارهاي من رو هم در خودش داشته باشه يا نه...اگه نه كه خودت قبل از اينكه دوشنبه برسه به اونها جواب رد رو بده و از اومدن منصرفشون كن اگرم فكر ميكني مي تونه نظر من رو جلب كنه كه خوب بحثي نداريم...ولي سپيده اگه اين پسر نتونه نظر من رو جلب كنه مطمئن باش تو رو بهش نخواهم داد اما دليل هم نمي شه تو رو به زور و بر خلاف ميلت به امير بدم چون شرط اول خوشبختي براي تو بعد از تاييد خودم علاقه اي هستش كه تو بايد به طرف مقابلت داشته باشي... ديگه حرفي نزدم...سرم هنوز پايين بود و اشكهام سرازير.بابا هم ديگه حرفي نزد از جاش بلند شد و از اتاق بيرون رفت.از حرفهاي بابا كه با خانوم فرهنگ زده بود فقط همينقدر فهميدم كه قرار خواستگاري رو براي دوشنبه هفته ﺁينده گذاشتن.صبح فردا يعني پنجشنبه كه از خواب بيدار شدم از بس شب گذشته اش گريه كرده بودم سرم به شدت درد ميكرد با سختي ساعت رو از كنار تختم با دست پيدا و صداي زنگش رو قطع کردم.از جام بلند شدم...دلم نمي خواست اون روز به دانشگاه برم چون تا ساعت11بيشتر كلاس نداشتم ولي از طرفي فكر كردم از موندن توی خونه بهتره و در ضمن شهاب هم حتما تا يك ربع ديگه سر خيابون ميرسيد.به طبقه پايين رفتم...بابا نبود نمي دونم چرا ولي اون روز صبح زود از خونه بيرون رفته بود و عزيز تنها سر سفره نشسته بود البته من هيچ وقت صبحانه نمي خوردم و فقط يك ليوان شير و عسلي كه هميشه عزيز برام درست ميكرد حكم صبحانه ام رو داشت.به عزيز سلام كردم و بعد از شستن دست و صورتم دوباره به طرف پله ها رفتم كه عزيز صدا كرد:سپيده...بيا شير و عسلت رو بخور. هنوز از حرفهاي ديشب دلخور بودم بنابراين شروع كردم به بالا رفتن از پله ها و در همون حال گفتم:مرسي اشتها ندارم. عزيز صداش عصبي شد و گفت:اشتها ندارم يعني چي؟ديشب هم كه شام نخوردي...خودت رو لوس نكن دختر...اين اداها چيه از خودت درﺁوردي...بيا شير و عسلت رو بخور سرد ميشه. از پله ها بالا رفتم و دوباره گفتم:نمي خورم. رفتم به اتاقم و لباسم رو براي رفتن به دانشگاه عوض كردم و كلاسورم رو هم برداشتم و برگشتم پايين.عزيز ليوان به دست توي راهرو ايستاده بود از بالاي عينكش نگاهي به سر تا پاي من انداخت و گفت:زشته دختر...بيا بگير بخور. و دستش رو كه ليوان شير و عسل در اون بود به طرف من دراز كرد.دوباره گفتم:عزيز جون...سيرم...دوست ندارم...اشتها ندارم...نمي خورم...ولم كن. عزيز خيره به من نگاه كرد و ديگه حرفي نزد ولي ميدونستم خيلي از دستم ناراحت شده چون من هيچ وقت با عزيز اينجوري صحبت نكرده بودم.همونجا كه ايستاده بود به من نگاه كرد و منم رفتم جلوي در و كتونيم رو پوشيدم و بعد از خداحافظي كوتاهي كه كردم از در راهرو بيرون رفتم.وقتي سر خيابون رسيدم طبق معمول اين مدت شهاب توي ماشين نشسته و منتظرم بود.به محض اينكه توي ماشين نشستم فهميد شب خوبي نداشتم بلافاصله گفت: ادامه دارد. منبع:وبلاگ shatrangeeshgh.blogfa.com | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | 23252, Anahita.s, ART!ST, asemanii, Elen, hooriya_y, linasldvh, mahsadina, mahtab payda, maryam1, Mina, pare, peymaneh, samaane, sansan, sepideh1993, tghyasfr, UnKnOwN_Sh, zeinabjoon, خورشید خانم, سانجانا, طبیعت, یگانه |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال کتاب موبایل ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۸۸ محل سکونت: شیراز
نوشته ها: 2,044
(View Stats)
تشکرها: 13,359
تشکر شده 49,137 بار در 2,488 پست
حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز هرگونه كپي برداري از اين داستان ممنوع و موجب پيگرد قانوني است. قسمت ششم سپيده...گريه كردي؟!! بلد نبودم دروغ بگم بنابراين گفتم:ﺁره...ديشب با عزيزجون حرفم شد. سوال نكرد براي چي من هم ديگه حرفي نزدم.بعد از چند دقيقه كه راه افتاديم از اينكه بابا اجازه داده بود دوشنبه شب براي خواستگاري بيان خيلي ابراز خوشحالي كرد.نخواستم خوشحاليش رو با حرفهايي كه از بابا و عزيزجون شنيده بودم خراب كنم فقط تونستم در بين حرفهاش بگم:شهاب... همونطور كه دنده رو عوض ميكرد گفت:جونم؟ مكث كردم ديدم منتظر حرفم رو تموم كنم.گفتم:باباي من خيلي سختگيره... خنديد و گفت:هر كس ديگه ای هم دختر به اين قشنگي و نازي داشت سختگير ميشد. گفتم:شهاب شوخي نكن...جدي ميگم. باز خنده قشنگي كرد و گفت:مگه من شوخي كردم...منم خيلي جدي گفتم...ولي سپيده دلم نمي خواد تو نگران چيزي باشي...مطمئن باش سختترين شرايط ممكن رو هم برام بگذاره با جون و دل قبول ميكنم...هر كاري بگه...هر چيزي بخواد...فقط نه نگه. به ميون حرفش رفتم و گفتم:خوب ﺁخه...منم از همين ميترسم...ميترسم نه بگه. دوباره خنديد و گفت:چرا؟...چرا بايد نه بگه؟مگه من چه مشكلي دارم؟...خونه كه دارم...ماشين كه دارم...پول و ثروت كه كم ندارم...مشكل كاري هم ندارم چون بابام همه چيز رو برام مهيا كرده...تحصيلات هم كه دارم...عاشق و ديوونه دخترش هم كه هستم و جونم رو هم اگه بخواد به دخترش ميدم...ديگه چيزي هست كه بخواد و نداشته باشم؟!! جلوي دانشگاه رسيده بوديم و شهاب ماشين رو كنار خيابون نرسيده به دانشگاه متوقف كرد.سرم رو پايين انداخته بودم.نمي تونستم به شهاب بگم معيارهاي پدر من و ميزان سنجش اون براي تاييدش مقايسه نمودن شهاب با اميرهستش...اميري كه هيچ شباهتي به شهاب نداشت! شهاب با دستش چونه من رو گرفت و صورتم رو به سمت خودش نگه داشت...چقدر شهاب رو دوست داشتم فقط خدا ميدونست...حس اونم كمتر از من نبود بلكه شايد خيلي بيشتر هم به من علاقه داشت و به همين خاطر هم بود كه از ابتداي دوستيمون خيلي از تفريحات و سرگرمي هاش رو به كل كنار گذاشته بود اونهم فقط به خاطر اينكه فهميده بود مثلا من از ﺁدم مشروبخور و يا سيگاري خوشم نمياد و يا از اينكه اون در مهموني هاي ﺁنچناني شركت كنه چندان راضي نيستم و اون هم همه رو كنار گذاشته بود. همونطور كه دستش زير چونه ام بود مستقيم به چشمهام خيره شد و گفت:سپيده...تو رو به خدا بي خود نگران نباش...من مطمئنم از پس همه چيز برميام... لبخند زدم و گفتم:دوستت دارم شهاب...خيلي دوستت دارم. شهاب هم لبخند قشنگي زد و گفت:به خدا منم خيلي دوستت دارم. هفته بعد تا دوشنبه برسه مثل اين بود كه يك قرن طول كشيده.دوشنبه ها كلاس نداشتم و مي تونستم صبح تا ساعت9يا10بخوابم.هنوزكاملا بيدار نشده بودم كه احساس كردم كسي صورتم رو مي بوسه!نه يكی نه دو تا!تموم صورتم رو ﺁرومﺁروم غرق بوسه ميكرد!!!چشم باز كردم و از خوشحالي جيغ كشيدم...رضا بود! دستم رو دور گردنش انداختم...بوش ميكردم...مي بوسيدمش...اونقدر دلم براش تنگ شده بود كه حد نداشت و حالا كه كنارم روي تخت نشسته بود بيشتر مي فهميدم كه در اين مدت چقدر دلتنگ رضا بودم.بعد از اينكه كلي همديگر رو بوسيديم و احوالپرسي كرديم فهميدم دو روز پيش بابا جريان خواستگاري رو به رضا گفته و از اون خواسته كه خودش رو براي دوشنبه شب به تهران برسونه اونم تونسته بود يك بليط هواپيما براي صبح دوشنبه به تهران و برگشت صبح سه شنبه به كرمان تهيه كنه و خودش رو به موقع برسونه.طفلك براي افسانه نتونسته بود بليط بگيره و در نتيجه اون تنها در كرمان مونده بود.افسانه ساعت11تلفن زد و كلي پاي تلفن سر به سرم گذاشت و مثل هميشه با هم خنديديم وقتي گوشي رو به رضا دادم ديدم رضا و افسانه با اينكه حالا زن و شوهر بودن اما از حرفها و شوخي هاي رضا فهميدم هنوزم مثل قبل با هم شوخي مي كنن و سر به سر هم ميگذارن. شب وقتي نزديك اومدن خونواده شهاب بود دلم شور ميزد و دچار اضطراب خاصي شده بودم.طبق گفته عزيز مهمونخونه رو حسابي تميز كرده بودم و همه چيز مرتب بود يك دوش هم گرفتم و با سشوار موهام رو خشك كردم.يك دامن كرم با يك بلوز يقه انگليسي ﺁستين كوتاه به رنگ شكلاتي خيلي ملايم هم پوشيدم...با يك جفت دمپايي رو فرشي به رنگ همون بلوزم. عزيز هر چی اصرار كرد يك چادر روي سرم بندازم زير بار نرفتم و با عصبانيت گفتم:عزيز شما رو به خدا اينقدر اصرار نكنيد...ﺁخه من كه هيچ وقت چادر سر نكردم چه لزومي داره امشب چادر سرم كنم در ثاني من اصلا نمي تونم يعني بلد نيستم چادر رو روي سرم نگه دارم... عزيز غرغر ميكرد و راه ميرفت.ميدونستم اصلا به اين وصلت راضي نيست اما دليليش رو نمي فهميدم!شايدچون هنوز فكر ميكرد من فقط با اميرخوشبخت ميشم نه با كس ديگري! راس ساعت9:30صداي زنگ خونه بلند شد.بابا و رضا كه تا اون موقع ساكت بودن و تلويزيون نگاه ميكردن با صداي زنگ از جاشون بلند شدن و رضا سريع به حياط رفت تا درب رو باز كنه و بابا جلوي درب راهرو ايستاد.عزيز من رو صدا كرد و گفت كه توی ﺁشپزخونه بمونم و هر وقت صدام كرد توی استكانهاي ظريف و زيبايي كه تو یه سيني قشنگ ﺁماده گذاشته بود بايد چايي مي ريختم و مي بردم به اتاق مهمونخونه.دلم داشت مثل سير و سركه مي جوشيد توی ﺁشپزخونه موندم و گوشم رو تيز كردم تا صداها رو بشنوم.به غير از صداي بابا و عزيز جون و تعارفهاي رضا براي راهنمايي مهمونها به اتاق پذيرايي فقط صداي سه نفر ديگه مي اومد...مادر شهاب كه خيلي خوش صحبت و خونگرم نشون ميداد...پدر شهاب كه صدايي جدي و در عين حال مهربون داشت و صداي خود شهاب... به ساعت ديواري ﺁشپزخونه نگاه كردم بيست و پنج دقيقه به ده بود...همه رفتن به مهمونخونه و من توی ﺁشپزخونه روي صندلي به انتظار صداي عزيز جون نشستم. واي خدايا چقدر با هم حرف ميزنن...اصلا معلوم نبود جلسه خواستگاريه يا تعيين بورس و سهام و قيمت بازار!!!از هر چيزي صحبت ميشد به غير از من و شهاب!!!حتي صداي شهاب و رضا رو هم ميشنيدم كه با همدیگه در مورد وضعيت كار در كرمان صحبت ميكردن...ديگه داشت كفرم در مي اومد...ساعت شد10:10كه عزيز صدام كرد:سپيده جان...سپيده خانوم...مادر براي مهمونها نمي خواي چايي بياري... سريع بلند شدم! تا حالا بي تاب بودم براي رفتن به مهمونخونه حالا مضطرب از اينكه چطور بايد وارد بشم! با هر بدبختي بود چايي رو در استكانها ريختم و سيني به دست وارد مهمونخونه شدم.بوي عطر و ادكلن فضاي مهمونخونه رو پر كرده بود.وقتي ﺁقا و خانوم فرهنگ خواستن به خاطر من از جاشون بلند بشن بابا و عزيز با اصرار و خواهش مانع شدن. سلامي كردم و بعد شروع به تعارف چايي کردم. مامان شهاب خيلي خوش صورت و شيك پوش بود.نگاه مهربوني داشت وقتي چايي رو براي تعارف جلوش گرفتم لبخندي زد و رو كرد به بابا و گفت:ﺁقاي ربيعي هزار ماشالله چقدر دخترتون قشنگه اصلا فكر نمي كردم شهاب من اينقدر خوش سليقه باشه! صداي بابا رو شنيدم كه ﺁروم و با وقار گفت:خانوم فرهنگ شما لطف دارين. بعد صداي عزيز بلند شد كه گفت:سپيده جان درست شبيه مادر خدا بيامرزشه.فقط رنگ چشماش به باباش رفته... بعد خنديد و ادامه داد:اي كاش اخلاقش هم مثل مادر خدا بيامرزش بود... خانوم فرهنگ خنديد و گفت:ولله ما كه سپيده جون رو هر طور كه هست و هر اخلاقي كه داره دوستش داريم و روي چشممون جا داره و با مژه هامون نگهش ميداريم...فقط انشالله كه شما هم ما رو قابل بدونين. سپس چايي رو جلوي ﺁقاي فرهنگ يعني پدر شهاب گرفتم.اونم بسيار خوش تيپ اومده بود...صورت و هيكل چاق و درشتي داشت و با چهره اي بسيار مهربون به من نگاه ميكرد و با تشكر چايي رو از سيني برداشت. بعد جلوي بابا چايي گرفتم و سپس جلوي رضا...شهاب كنار رضا نشسته بود و تموم مدتي كه رضا چايي خودش رو بر ميداشت شهاب با دنيايي از عشق به من نگاه ميكرد.رضا بعد از اينكه چايي خودش رو برداشت بلافاصله يك چايي رو هم براي شهاب برداشت و روي ميز جلوي شهاب گذاشت.شهاب با خنده رو كرد به رضا و گفت:شما چرا زحمت كشيدي؟!!! رضا هم سريع در جواب با خنده بلندتري گفت:ولله ترسيدم اگه خودتون چايي رو بردارين دستتون بلرزه و چايي روي شلوارتون بريزه...منم كه ديگه اينجا زندگي نميكنم كه شلوار اندازه شما رو از ميون شلوارهاي خودم به شما بدم...شلوار بابا هم كه برايتون كوتاهه...بنابراين صلاح ديدم كه از بروز حوادث غير مترقبه جلوگيري كرده باشم! از اين حرف رضا كه تندتند هم گفته بود همه زدن زير خنده به غير از بابا كه چشم غره اي هم به رضا رفت. وقتي خواستم سيني رو كنار مبل بگذارم عزيز گفت:سپيده جون...مادر برو ﺁشپزخونه يك نگاهي به سماور بنداز بيﺁب نمونه... فهميدم عزيز با اين حرف از اينكه خواسته بودم در كنار اونها بمونم جلوگيري كرده و به اين بهانه مي خواد من رو به ﺁشپزخونه بفرسته.بنابراين سيني به دست از همه عذرخواهي كردم و به ﺁشپزخونه برگشتم و دوباره روي صندلي نشستم و گوش تيز كردم!چند دقيقه بعد حرفهاي اصلي شروع شد كه البته ﺁقاي فرهنگ سر حرف رو باز كرد.خيلي سريع و راحت و واضح همه چيز رو شرح داد.از وضع كارش و درﺁمدش و زندگيش و اينكه هر چی داره متعلق به تنها فرزندش شهاب است خيلي حرفها زد و دائم سعي داشت ضريب اطمينان بابا رو از تامين ﺁينده من و شهاب بالا ببره...حرفهايي كه شايد اگر هر پدر ديگه ایی بود دو دستي در همون شب دخترش رو تقديم اونها كرده بود...كه البته به نظر من اينطوري ميرسيد!!!در تمام مدتي كه ﺁقاي فرهنگ و گاهي خانم فرهنگ صحبت ميكردن بقيه ساكت بودن و هیچ صدای دیگه ایی نمی اومد.شايد نزديك به20دقيقه هر ﺁنچه كه بود و نبود رو گفتن و بعد سكوت برقرار شد. ضربان قلبم شدت گرفته بود و صداي قلبم رو به وضوح مي شنيدم...حتي لحظه اي احساس ميكردم قلبم توی گوشم اومده!چرا كه صداي تپش قلبم به شدت در گوشم طنين انداز شده بود!كف دستهام عرق كرده بود و بي تاب شنيدن صداي بابا شده بودم.بعد از لحظاتي بابا با صدايي ﺁروم و محكم و در كمال ادب گفت:ﺁقاي فرهنگ من خيلي خيلي در درجه اول از اينكه با شما ﺁشنا شدم خوشحالم همينطور از ﺁشنايي با شما خانم فرهنگ كه معلومه مادري دلسوز و بامسئوليت بودين و زحمت زيادي براي تنهافرزندتون كشيدين و مسلمه كه هميشه و در همه حال در پي بهترينها براي پسرتون بوده و هستين...شما خودتون بهتر از من ميدونين كه دختر داشتن يك سختي داره و شوهر دادنش هزار سختي...اينكه اون رو به دست چه كسي ميسپاري...كجا خواهد رفت...در بين چه كساني زندگي خواهد كرد...و يا اينكه ﺁيا در كنار مردش زندگي بهتر از زندگي در كنار پدر و مادرش خواهد داشت يا خير...و هزار هزار مسئله ديگه كه ميدونم بي اطلاع از اونها نيستين...بنابراين اميدوارم توقع نداشته باشين كه من به همين سرعت پاسخ نهايي و قطعي به شما بدم. مادر شهاب سريع در پاسخ گفت:نخير ﺁقاي ربيعي...ما اصلا چنين چيزي رو از شما نمي خوايم...اين حق مسلمتونه كه در فرصتي مناسب فكر كنيد و تصميم بگيريد...سه روز ديگه من تماس بگيرم براي جواب خوبه؟ بابا گفت:نخير خانم سه روز كه نميشه... دوباره خانم فرهنگ گفت:هفته ي ديگه چطور؟ صدايي از بابا به گوشم نرسيد ولي معلوم بود با حركت سر يك هفته رو هم كم دونسته!چون خانم فرهنگ گفت:اي واي ﺁقاي ربيعي...حدود مهلت خواهي شما مثل اينكه از حد تصور من خارجه!خوب خودتون بفرمايين كي به ما جواب ميدين؟ صداي محكم بابا رو شنيدم كه گفت:من45روز از شما فرصت مي خوام. چشمام از تعجب گرد شد!!!صداي خانم فرهنگ رو شنيدم:ﺁقاي ربيعي!فكر نمي كنيد45روز خيلي طولاني باشه؟!!! بابا گفت:در مقايسه با اينكه يك عمر دخترم رو مي خواهم به دست پسرتون بسپارم هيچ هستش. ﺁقاي فرهنگ گفت:خانم...ﺁقاي ربيعي حق دارن...بهتره شما هم اصرار نكني و بگذاري با فراغت كامل تصميم خودشون رو بگيرن...هر چی باشه دخترشونه و صاحب اختيار هستن...ما هم فقط در اين مورد بايد منتظر بمونيم.شهاب هم خودش خوب ميدونه كه بايد به ﺁقاي ربيعي حق بده...مسئله يك عمر زندگي هستش. حال خودم رو نمي فهميدم...45روز!!!براي چي!!!چرا بابا اينهمه وقت خواسته؟!!! از صحبتهاي پاياني در مهمونخونه ديگه هيچی نمي فهميدم...كفرم دراومده بود...بابا مگه مي خواست چقدر فكر كنه كه45روز فرصت خواسته بود!!!خدايا! اونقدر فكرم مشغول شده بود كه وقتي ﺁقا و خانم فرهنگ و شهاب در حال خداحافظي بودن هم متوجه نشدم تا اينكه رضا به ﺁشپزخونه اومد و گفت كه براي خداحافظي با اونها بيرون بيام.موقع خداحافظي شهاب هم خيلي درهم و گرفته به نظر مي رسيد اما سعي داشت با حفظ لبخند هميشگيش در اون صورت جذاب حفظ ظاهر كنه!خانم فرهنگ نيز از اونهمه شادابي اوليه اش كاسته شده بود اما سعي داشت زياد به روي خودش نياره.واقعا هم مدت زماني كه بابا تعيين كرده بود غير معمول بود!حداقل من در فاميل خودمون تا به حال چنين چيزي نديده و نشنيده بودم٬مطمئنا" خانم فرهنگ و پدر شهاب نيز اين اولين موردي بود كه با اون مواجه شده بودن!بعد از اينكه اونها رفتن سريع به داخل خونه برگشتم و تند تند مهمونخونه رو جمعﺁوري كردم٬سبد گل بسيار بزرگي هم كه ﺁورده بودن رو روي ميز ناهار خوري گذاشتم.تمامش پر بود از غنچه هاي رز سرخ كه به طرز زيبايي اونها رو در سبدي گلﺁرايي كرده بودن در لابه لاي گلها كارت كوچكي بود كه خط شهاب رو سريع روي اون شناختم.با عجله كارت رو برداشتم و خوندم:سپيده قشنگم...با تمام وجودم دوستت دارم...تا وقتي تک گل وسط سبد پژمرده نشده همچنان عاشقت خواهم ماند. دوباره به سبد نگاه كردم.متوجه شدم غنچه ها رو به صورت دواير متحدالمركزي در سبد چيده اند و درست در مركز غنچه هاي گل رز فقط يك رز مصنوعي سرخ بود كه قاعدتا هيچ وقت پژمرده نميشد و اين يعني كه شهاب تا ابد من رو دوست خواهد داشت!خنده ام گرفت و اگه عزيز صدام نكرده بود كه برم ميوه هاي اضافي رو در يخچال بگذارم شايد ساعتها همونجا مي ايستادم و به اون سبد پر از گل رز با اون يك دونه رز سرخ مصنوعي در مركز همه گلها نگاه ميكردم! بابا اصلا به من نگاه نميكرد و خيلي توی فكر رفته بود.عزيز هم كم و بيش اخمش توي هم بود و حرفي نمي زد.قبل از اومدن خونواده شهاب شام خورده بوديم و كار زيادي نداشتم٬بعد از اينكه ظرفهاي پذيرايي رو شستم از ﺁشپزخونه بيرون اومدم.قصد رفتن به طبقه بالا و خوابيدن رو داشتم كه ديدم رضا و بابا در اتاق ﺁخري انتهاي راهرو كه بيشتر وقتها بابا از اون براي استراحتش استفاده ميكرد ﺁرومﺁروم با همدیگه در حال صحبت هستن٬عزيز هم كنارشون نشسته بود. وقتي به طرف اتاق رفتم ادامه دارد. منبع:وبلاگ shatrangeeshgh.blogfa.com | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال کتاب موبایل ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۸۸ محل سکونت: شیراز
نوشته ها: 2,044
(View Stats)
تشکرها: 13,359
تشکر شده 49,137 بار در 2,488 پست
حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز هرگونه كپي برداري از اين داستان ممنوع و موجب پيگرد قانوني است. قسمت هفتم بابا كه من رو ديد حرف رو عوض كرد فهميدم در مورد من صحبت ميكردن.ترجيح دادم داخل اتاق نرم همونجا توی راهرو ايستادم و گفتم:رضا فردا چه ساعتي برميگردي كرمان؟ رضا برگشت و وقتي ديد من توی راهرو ايستادم بلند شد و از اتاق بيرون اومد و همونطور كه با لبخند و محبت نگام ميكرد گفت:ساعت5:30صبح پرواز دارم٬بايد4از خونه خارج بشم تا به موقع فرودگاه باشم. بعد صورت من رو بوسيد و دستش رو دور شونه ام انداخت و گفت:سپيده امتحاناتت كي تموم ميشه؟ جواب دادم:2هفته ديگه. نگاهي به بابا كرد و گفت:بابا٬سپيده امتحانش تموم شد با عزيز بفرستشون كرمان يه مدتي پيش من و افسانه باشن. بابا با سر حرف اون رو تاييد كرد و رضا دوباره من رو بوسيد و چون نمي خواست صبح موقع رفتن من رو بيدار كنه در واقع همون موقع خداحافظي لازم رو با همديگه كرديم و من براي خواب به طبقه بالا رفتم.وقتي رفتم بالا و لباس خوابم رو پوشيدم و روي تخت دراز كشيدم خيلي طول كشيد تا خوابم ببره و در همون حال متوجه بودم كه بابا و عزيز و رضا نيز هنوز نخوابيدن ولي من كم كم ساعت از1:30نيمه شب كه گذشت به خواب رفتم و متوجه نشدم اونها تا كي بيدار موندن.صبح كه راهي دانشگاه شدم رضا رفته بود و بابا و عزيز هم در حال خوردن صبحانه بودن.شير و عسلي كه طبق معمول عزيز ﺁماده كرده بود رو سر كشيدم و وقتي خواستم از در راهرو خارج بشم بابا صدام كرد:سپيده جان... ايستادم و به سمت بابا برگشتم.از ديشب كه اون مهلت طولاني رو خواسته بود تا اون لحظه نه به من نگاه كرده بود و نه حرفي زده بود.جواب دادم:بله؟ به طرفم اومد و مستقيم به چشمهام نگاه كرد و گفت:دلخور نباش كه45روز فرصت خواستم...تو خيلي جووني...منم يه پدر ترسو...مي ترسم خداي نكرده عجله كنم و نسنجيده تصميمي براي تو بگيرم كه يك عمر پشيموني گريبونم رو بگيره...به من حق بده كه در مورد اون خونواده و اون پسري كه دردونه ام رو مي خواد حسابي تحقيق كنم...باشه؟ سرم رو پايين انداختم و گفتم:بابا شما هر تصميمي بگيري و هر كاري بكني حق شماس...منم سعي ميكنم...سعي ميكنم شما رو درك كنم...ولي سخته!باور كنين انتظار45روز... سريع گفت:ترتيبي ميدم كه زياد بهت سخت نگذره.بعد از امتحاناتت مي فرستمت با عزيز بري مسافرت.چشم به هم بگذاري45روز تموم ميشه.فقط نخواه كه من برات با عجله تصميم بگيرم. سپس سرم رو با دو دستش گرفت و پيشونيم رو بوسيد٬بعدم من سريع خداحافظي كردم و از خونه بيرون رفتم.شهاب سر خيابون منتظرم بود.سوار ماشينش شدم و راه افتاد.كمي ناراحت بود.ميدونستم اونم مثل من از اين مدت طولاني انتظار ناراضيه.كمي كه مسير رو طي كرديم با صدايي غمگين گفت:سپيده؟چرا ﺁقاي ربيعي اينهمه زمان رو طولاني كرد؟خوب يك تحقيق محلي كه نبايد اينقدر طول بكشه!حالا گيريم خيلي هم ﺁدم وسواسي باشه نهايتا دو هفته وقت نه ديگه45روز!!! بعد سكوت كرد.نمي دونستم جوابش رو چی بدم.بعد از چند لحظه يك دفعه ماشين رو كنار خيابون نگه داشت و به درب كنارش تكيه داد و به من نگاه كرد و گفت:ببين سپيده...من قبل از اينكه با تو ﺁشنابشم شيطنتهاي زيادي كردم...نكنه ﺁقاي ربيعي بخواد به اون مسائل گير بده؟ نگاهش كردم٬بغضم گرفته بود٬گفتم:نمي دونم...به خدا نمي دونم...ببين شهاب...منكه گفتم بابا سختگيره...تو هم گفتي همه جور از پسش بر مياي...پس... نگذاشت حرفم تموم بشه با عصبانيت كوبيد روي فرمون ماشينش و گفت:ﺁخه اين كه منطقي نيست...هر كسي ممكنه قبل از ازدواج هزار جور كثافت كاري و ندونم كاري كرده باشه مهم اينه كه وقتي تصميم به ازدواج ميگيره واقعا همه چيز رو كنار بگذاره...من قبل از ﺁشنايي با تو...هزار بار دوست دختر عوض كردم...هزار بار مشروب خوردم...هزار جور مهموني رفتم...هزار بار به علت بودن در مهموني ها بازداشت شدم...هزار تا كثافت كاري ديگه... زدم زير گريه و گفتم:بسه شهاب...بسه...من ميدونم...قبلا همه چيز رو برام گفتي...گذشته تو اصلا براي من مهم نيست و نبوده...من به الان تو كار دارم...به الان كه ميدونم كي هستي و چه ﺁدمي هستي...اين بابام هستش كه... يك دفعه شهاب بغلم كرد و تند تند پيشونيم رو بوسيد و گفت:سپيده به خدا قصد نداشتم تو رو ناراحت كنم...تو رو به خدا گريه نكن من اصلا تحمل ندارم...خواهش ميكنم...اصلا مهم نيست...غلط كردم بابا ببخشيد...مهم نيست...از اين لحظه به بعد ديگه هيچ حرفي در مورد اين موضوع نمي زنم...قول ميدم...تو فقط گريه نكن... خودم رو از ﺁغوشش بيرون كشيدم و اشكهام رو پاك كردم٬واقعا از اينكه گريه كرده بودم ناراحت شده بود!دائم عذرخواهي ميكرد و من رو قسم ميداد گريه نكنم حتي وقتي دوباره راه افتاد تا جلوي درب دانشگاه صدبار به صورتم نگاه كرد تا مطمئن بشه كه من ديگه گريه نميكنم! بعد از ظهر هم كه اومد دنبالم وقتي لحظه اول نگام كرد متوجه شدم كه با نگراني به چشمهام خيره شده تا مطمئن بشه كه ديگه گريه نكرده باشم اما ديگه حرفي نزد...هر لحظه از ﺁشنايي ما مي گذشت بيشتر به عشقش نسبت به خودم اطمينان پيدا ميكردم.اونقدر با محبت رفتار ميكرد كه من هميشه پيشش كم ميﺁوردم ولي اصلا براش مهم نبود و هر بار بيشتر از دفعه قبل من رو غرق در عشق و محبتش ميكرد. دو هفته امتحاناتم رو هم پشت سر گذاشتم و روز ﺁخر وقتي به شهاب گفتم كه فردا صبح به همراه عزيز و عمه مهين به كرمان ميرم اول خيلي ناراحت شد ولی بعد خنديد و گفت:خوب مشكلي نيست فقط شماره تلفن خونه برادرت رو بده به من... وقتي شماره رو بهش دادم گفتم:شهاب فقط بين ساعتهاي10تا12كه مطمئنم رضا خونه نيست و سركاره تماس بگير... خنديد و گفت:چرا؟ميترسي يك كتك حسابي از دست رضا بخورم؟!! خنده ام گرفت و گفتم:نه...ولي اينطوري بهتره! با سرحرفم رو تاييد كرد و گفت كه حتما در همون ساعتها تماس خواهد گرفت. اون روز تا غروب هم بيشتر يعني تا ساعت8:30با هم گردش كرديم و بعد سر خيابونمون من رو پياده كرد.ميدونستم بازم دير كردم اما خوب مقصر شهاب بود...هر چی اصرار كرده بودم كه زودتر من رو به خونه برگردونه حرفم رو گوش نكرده بود.وقتي با كليد در حياط رو باز كردم ديدم چراغهاي خونه خاموشه.فهميدم عزيز خونه نيست٬خدا رو شكر كردم و رفتم داخل خونه.چراغها رو روشن كردم و ديدم كنار تلفن توی راهرو يادداشتي گذاشتن برداشتم و ديدم عمه مهين نوشته كه چون فردا عازم كرمان هستيم با عزيز رفتن تا براي افسانه هديه بخرن و از من خواسته بودن مراقب غذاي روي گاز باشم!با عجله دويدم به ﺁشپزخونه و در قابلمه رو برداشتم خدا رو شكر به موقع رسيده بودم فقط كمي ﺁب خورشت رو اضافه كردم و زير برنج رو هم روشن كردم تا دم بكشه.اون شب عزيز نفهميد من دير به خونه برگشتم.براي شام هم عمه مهين و حاج مرتضي خونه ما موندن ولي امير نيومد منم اصلا سراغي ازش نگرفتم ولي بابا چند بار سراغ اون رو گرفت و عمه گفت كه امير كار داشته نتونسته بياد.شب بعد از شام هم به پيشنهاد حاج مرتضي٬من و عزيز وسايلمون رو كه جمع كرده بوديم براي خواب به خونه عمه مهين رفتيم تا صبح حاج مرتضي كه وقتش بيشتر از بابا آزاد بود ما رو به فرودگاه برسونه. وقتي به خونه عمه مهين رسيديم امير خونه بود و يك دست گرمكن سفيد و سورمه اي خيلي قشنگ به تن داشت و مشغول ديدن اخبار ﺁخر شب از تلويزيون بود.وقتي عزيز رو ديد سريع بلند شد و به طرف عزيز اومد و عزيز هم حسابي با اون احوالپرسي كرد.عمه مهين به يكي از اتاقها رفته بود و نميدونم مشغول چه كاري بود بعد عزيز هم به همون اتاق رفت٬من كه پشت سر عزيز بودم زير لبي سلامي به امير كردم كه جوابم رو نداد فقط چند لحظه همونطور كه ايستاده بود نگام كرد.چشمهاش خيلي غمگين بود و هزارحرف براي گفتن داشت...يك لحظه احساس كردم حتي در حال صحبت با منه ولي اشتباه كرده بودم...بعد از چند لحظه كه خيره به صورتم نگاه كرد برگشت و رفت دوباره مشغول ديدن اخبار شد.عزيز كه در اتاق كنار عمه مهين نشسته بود رفتار اون رو ديد و منم از اينكه امير حتي جواب سلامم رو نداده بود عصبي شدم و رفتم به همون اتاق پيش عمه و عزيزجون.عمه مهين چمدون رو باز كرده بود و هديه اي رو كه عزيز و خودش براي افسانه خريده بودن و شامل چهار النگوي خيلي قشنگ طلا بود رو در چمدون و زير لباسها گذاشت سپس از جاش بلند شد تا رخت خوابها رو بندازه و از اتاق خارج شد.من كه از رفتار امير عصبي شده بودم كنار ديوار نشستم و با بي حوصله گي منتظر بودم تا هر چه زودتر فقط بخوابم.عزيز با صدايي ﺁروم گفت:حقت بود...خوب كرد محل بهت نگذاشت...حيف امير نازنين من نيست كه جواب رد دادي بهش و نخواستي زنش بشي... ميدونستم عزيز از همه چيز باخبره با عصبانيت ولي صدايي خيلي ﺁروم گفتم:عزيز جون...باز شروع كردي! عزيز هم ديگه حرفي نزد ولي صورتش پرغصه شده بود!عزيز حق داشت به هر حال امير نوه ی اون بود و شهاب يك غريبه...ولي شهاب براي من همه كس و همه چيز بود در حاليكه امير هيچكس نبود!احساس امير هم اصلا برام مهم نبود چرا كه من اصلا به امير علاقه نداشتم در حاليكه ديوانه وار شهاب رو دوست داشتم و مي پرستيدم! اون شب وقتي عمه مهين رخت خوابها رو براي من و عزيز پهن كرد بي معطلي شب بخير گفتم و خوابيدم و اصلا نفهميدم بقيه كي به خواب رفتن.صبح هم حاج مرتضي ما رو به فرودگاه رسوند٬به كرمان هم كه رسيديم رضا با ماشيني كه با پس اندازهاي قبليش و تسهيلات شركت خريده بود به دنبالمون اومده بود.كلي خوشحال شدم از اينكه ميديدم رضا اينقدر مرد ﺁينده نگريه.منزل رضا در محلي از كرمان واقع بود كه ساكنان اون همه از كاركنان همون شركت خودروسازي بودن و تقريبا جماعت يك دستي اونجا ساكن بود.خونه افسانه و رضا خيلي كوچیك و قشنگ و در طبقه پنجم يك ساختمون بود كه دو اتاق خواب داشت و با جهيزيه قشنگي كه عمه مهين به افسانه داده بود منزلشون خيلي شكيلتر و قشنگتر به نظر ميرسيد.افسانه از ديدن ما به قدري خوشحال شده بود كه حد نداشت.رضا وقتي ما رو به خونه رسوند خودش به سر كار رفت و تا غروب در خونه بوديم...با اخلاق و محبتي كه افسانه داشت كلي احساس راحتي ميكرديم...از النگوهايي هم كه براش هديه برده بوديم خيلي خيلي خوشش اومد و از عزيز جون و عمه مهين خيلي تشكر كرد.رضا كه از سر كار اومد شام رفتيم بيرون و كلي در شهر و پارك جنگلي كرمان گردش كرديم.نزديك پارك جنگلي يك امامزاده خيلي قشنگ بود كه همون شب عزيز جون و عمه مهين تصميم گرفتن از فردا هر روز براي زيارت به اونجا برن منم از محيط امام زاده و معماري اون خيلي خوشم اومده بود ولي مثل عمه مهين و عزيز جون حوصله هر روز رفتن به زيارت رو نداشتم بنابراين همون موقع به اونها گفتم كه من همراه اونها نخواهم رفت و ترجيح ميدم توی خونه پيش افسانه بمونم. رضا و افسانه اصلا درباره شهاب از من چيزي نمي پرسيدن و اين براي من عجيب بود به خصوص از افسانه...ولي در نهايت فكر كردم شايد چون امير نيز من رو خواستگاري لفظي كرده و من جواب رد دادم افسانه زياد تمايل نداره در مورد شهاب چيزي از من بپرسه.سه روز از اومدنمون به كرمان گذشته بود و شهاب هيچ تماسي با منزل رضا نگرفته بود رضا صبحها ساعت5از خونه خارج ميشد و به سركار ميرفت٬عزيز و عمه نيز هر روز بعد از صبحانه ساعت8:30با ﺁژانس به همون امامزاده مي رفتن و بعد از نماز ظهر برمي گشتن.من و افسانه هم درخونه مي مونديم و با هم ناهار درست ميكرديم و يا براي خريد ميوه و مواد غذايي به فروشگاه ميرفتيم.روز سوم بود كه نزديك ساعت10تلفن منزل رضا زنگ خورد.افسانه گوشي رو برداشت و بعد از سلام و عليك خشك و رسمي كه در جواب فرد پشت خط ميداد متوجه شدم چشمهاش از تعجب گرد و صورتش كمي عصبي شد سپس گفت:گوشي خدمتتون...الان صداش ميكنم. و بعد گوشي رو به سمت من گرفت و گفت:سپيده جون با تو كاردارن! مي دونستم شهاب پشت خطه كه افسانه رو اينطوري متعجب و عصبي كرده بلند شدم و گوشي رو گرفتم.حدسم درست بود.شهاب پشت خط بود.بعد از چند روز كه صداش رو مي شنيدم داشتم بال در ميﺁوردم...البته خودش هم دست كمي از من نداشت.وقتي شهاب پاي تلفن گفت كه اون هم در كرمان هستش داشتم از تعجب شاخ در ميﺁوردم٬فكر كردم شوخي ميكنه ولي گفت:به خدا سپيده من الان كرمانم...دلم خيلي تنگ شد طاقت نياوردم بليط تهيه كردم و صبح با هواپيما اومدم كرمان... و بعد ﺁدرس هتل معروف و بين المللي در كرمان رو داد و گفت كه در اونجا اتاق گرفته!وقتي من از افسانه پرسيدم كه ﺁيا هتلي با اون نام در كرمان هست يا نه با سر جواب مثبت به من داد...اما صورت افسانه شديدا حكايت از نگرانيش مي كرد. شهاب ﺁدرس محل زندگي رضا رو پرسيد تا با ﺁژانس بياد دنبالم و با هم بيرون بريم.وقتي ﺁدرس رو از افسانه پرسيدم با ناراحتي ﺁدرس رو به من گفت و من هم به شهاب گفتم.بعد كه گوشي رو قطع كردم شروع كردم به ﺁماده شدن تا بيرون برم و منتظر شهاب بمونم.افسانه با نگراني به من نگاه ميكرد و گفت:سپيده جون...اصلا قصد ندارم توی كارت دخالت كنم ولي خودت بهتر ميدوني كه رضا اگه بفهمه قيامت به پا ميكنه...من اصلا دلم نمي خواد تا وقتي اينجا مهمون من هستي بين تو و رضا مشكلي پيش بياد٬خودت خوب ميدوني كه رضا با تموم مهرباني و محبتش چقدر از اين مسائل و كارها بدش مياد به خدا قسم بو ببره روزگار تو و من رو هم سياه ميكنه... خنديدم و صورتش رو محكم بوسيدم و گفتم:از كدوم كارها؟شهاب و من مثل نامزد مي مونيم... افسانه سريع گفت:ولي هنوز هيچي معلوم نيست...دايي منصور كه... عصبي شدم و گفتم:بابا چي...مشكلي نيست...بابا هم بعد از45روز مي خواد بگه مشكلي نيست مي تونيد ازدواج كنيد...مگه غير از اينه؟ افسانه با چهره اي ناراحت و مضطرب به من نگاه كرد و گفت:ولله چي بگم؟ دوباره محكم صورتش رو بوسيدم و گفتم:نگران نباش...نمي گذارم رضا بفهمه... از در كه خارج ميشدم افسانه گفت:سپيده جون تو رو به خدا قبل از اومدن عزيز جون و مامانم برگرد٬به خدا نمي دونم به اونها چی بگم...رضا كه غروب میاد ولي اونها بعد از اذان ظهر و نمازشون به خونه برميگردن. با سر حرف اون رو تاييد كردم و گفتم كه نگران نباشه سپس از پله ها پايين رفتم. تمام سه هفته اي كه در كرمان مونديم بيشتر روزها شهاب و من همديگر رو مي ديديم.در پايان هفته سوم چون از عزيز جون شنيده بودم برميگرديم تهران به شهاب هم گفتم كه در يكي دو روز ﺁينده عازم تهران خواهيم شد و او نيز بليط برگشتش به تهران رو گرفت و زودتر از زماني كه من فكر ميكردم ما برميگرديم اون به تهران برگشت.پايان هفته بود و عزيزجون از رضا خواسته بود كه بليط براي برگشت ما تهيه كنه.شب كه رضا اومد بعد از اينكه كلي سر به سر عزيز گذاشت گفت:عزيز دوست داري يك سفر مشهد هم بري؟ يك باره در دلم چيزي فرو ريخت...فهميدم رضا چه كرده! سپس رضا در حاليكه شوق و خوشحالي چهره ی عزيز رو ديده بود توضيح داد كه بنا به خواست بابا دو بليط براي من و عزيز به مقصد مشهد گرفته و در هتلي هم جا برامون رزرو كرده و براي ده روز ديگه هم بليط برگشت از مشهد به تهران رو تهيه كرده... عمه مهين تصميم داشت به تهران برگرده و رضا هم براي اون فقط بليط تهران رو تهيه كرده بود.حسابهاي بابا خيلي دقيق بود يعني درست بعد از اينكه ما از مشهد برميگشتيم موعد45روز نيز تموم شده بود!ولي من اصلا دلم نمي خواست به مشهد برم چرا كه مطمئن بودم در اون ده روز شهاب رو نخواهم ديد...ديگه هم بهش دسترسي نداشتم تا اطلاع بدم ما به مشهد ميريم و اون هم به گمان اينكه ما به تهران بازخواهيم گشت به تهران برگشته بود.نارضايتي من از اينكه دلم نمي خواست به مشهد برم براي همه مشخص شد اما متوجه شدم همه به عمد به روي خودشون نميارن فهميدم حدسم درست بوده...بابا خواسته كه كلا من در اين مدت تهران نباشم٬حالا به هر دليلي كه ممكنه تا مثلا من ٬شهاب رو در اين مدت نبينم!اما بابا و عمه و رضا و عزيز خبر نداشتن كه در تمام مدت اين سه هفته در هر زمان ممكنه من و شهاب همديگر رو ديده بوديم!!! ده روزي كه در مشهد بوديم خيلي به من سخت گذشت چون اصلا هم پاي خوبي براي زيارت به همراه عزيز نبودم.ولي برعكس من عزيز حسابي در اون10روز لذت برد چون هتلي رو هم كه رضا برامون رزرو كرده بود درست در كنار بازار و نزديك به حرم بود و عزيز به راحتي هر لحظه كه اراده ميكرد مي تونست به حرم بره و زيارت كنه.بعد از10روز كه به تهران برگشتيم به محض اينكه از هواپيما پياده شدم نمي دونم به چه علت اما دلم به شور افتاد...يك جوري عجيب احساس نگراني ميكردم...مضطرب شده بودم...دلم مي خواست هر چه زودتر به خونه ميرسيديم و شب ميشد تا بابا رو ميديدم بلكه مي فهميدم بعد از اين45روز به چه نتيجه اي رسيده و جواب ﺁخرش رو متوجه ميشدم!عزيز كاملا حالات من رو زير نظر داشت و دائم بعد از ديدن من فقط ذكر لااله الاالله رو با عصبانيت زير لب تكرار ميكرد.تا شب كه بابا بياد مثل مرغ سر كنده شده بودم...درست مثل ديوونه ها دائم مي رفتم طبقه بالا و دوباره برميگشتم پايين...هزار بار به حياط رفتم و برگشتم...تمام اين رفتار من از ديد عزيز دور نمي موند ولي فقط در سكوت به من نگاه ميكرد.شب كه بابا اومد با خوشرويي و مهربوني تمام من و عزيز جون رو بوسيد.تا به حال نشده بود اينقدر زمان طولاني همديگر رو نبينيم ولي مثل اين بود اينقدر كه بابا دلتنگ من شده بود من دلتنگ اون نشده بودم و بيشتر انتظار و نگراني من در حول قضيه ديگري دور مي خورد!بر عكس انتظار من هر چقدر صبر كردم بابا از هر چيزي صحبت كرد به غير از مسئله اي كه از نظر من اونقدر با اهميت بود...به خودم هم اصلا نمي تونستم اين اجازه رو بدم كه در اون خصوص سوالي بكنم در نتيجه اون شب با دنيايي از اضطراب و سوالهايي بي جواب كه در مغزم غوغا ميكرد ساعتي بعد از شام شب به خير گفتم و براي خواب به طبقه بالا رفتم ولي متوجه شدم كه بابا و عزيز تا دير وقت بيدار بودن و ﺁروم ﺁروم با صدايي كه اصلا براي من قابل فهم نبود با همدیگه صحبت ميكردن! صبح كه بيدار شدم بابا به مغازه رفته بود و عزيز هم در حاليكه بساط سفره صبحانه رو تنها به خاطر يك ليوان شير و عسل من هنوز جمع نكرده بود و خودش در فاصله اي از سفره مشغول پاك كردن سبزي خوردن بود و با ديدن من مثل هميشه با خوشرويي سلام و صبح به خيرم رو جواب داد و بعد خواست كه شير و عسلم رو تا سرد نشده بخورم.صورتم رو شستم اومدم سر سفره و ليوان شير عسل رو برداشتم٬نصف اون رو خوردم بعد به عزيز نگاه كردم٬سرش گرم پاك كردن سبزي بود ولي طبق معمول فهميد نگاهش ميكنم با همان صداي مهربون و ﺁرومش گفت:چيه مادر؟چيزي مي خواي بپرسي؟ بلافاصله گفتم:ﺁره...عزيزجون...45روز تموم شده...نظر بابا حالا چيه؟ عزيز صورتش رو به سمت من برگردوند و از بالاي عينكش نگاهي به من انداخت و گفت: ادامه دارد. منبع:وبلاگ shatrangeeshgh.blogfa.com | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال کتاب موبایل ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۸۸ محل سکونت: شیراز
نوشته ها: 2,044
(View Stats)
تشکرها: 13,359
تشکر شده 49,137 بار در 2,488 پست
حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز هرگونه كپي برداري از اين داستان ممنوع و موجب پيگرد قانوني است. قسمت هشتم شير و عسلت رو بخور ختر...تو چرا اينقدر بي حيا شدي!!!قديم ما جرات نداشتيم كه... سريع گفتم:تو رو خدا عزيز...قديم رو ول كن...بابا نظرش رو به شما نگفته؟ عزيز كمي سبزي هاي پاك شده رو توی لگن زير و رو كرد و چند برگ رو از ساقه جدا كرد و دوباره داخل لگن انداخت...فهميدم چيزي شده و توی ذهنش به دنبال جملات مناسب مي گرده ولي زياد طول نكشيد چون گفت:ولله مادر...سه روز پيش منصور حرفﺁخرش رو به خانم و ﺁقاي فرهنگ گفته... بعد سكوت كرد.پرسيدم:خوب؟نظر بابا چي بوده؟ با پشت دست عينكش رو بالاتر گذاشت و گفت:سپيده جون...پدرت خير تو رو مي خواد...تو رو به ارواح خاك ناهيد شلوغ نكن...كولي بازي هم در نيار...من حوصله ندارم... فهميدم جواب بابا منفي بوده!!!!! ليوان نيمه شير و عسل رو در سفره گذاشتم...صدام مي لرزيد...گويا از اعماق چاهي بيرون مي اومد نه از دهان من...پرسيدم:چرا؟ عزيز گفت:بخور مادر شير و عسلت رو... دوباره پرسيدم:چرا عزيز جون؟!!به چه دليل بابا جواب رد به اونها داده؟!!! عزيز ﺁشغالهاي سبزي رو جمع كرد و توی كيسه ريخت و به همراه لگن سبزي هاي پاك كرده كه هر دو رو در دست گرفت با يك يا علي محكم از زمين بلند شد و به طرف ﺁشپزخونه رفت.پشت سرش بلند شدم و وارد ﺁشپزخونه شدم و گفتم:عزيزجون...من نبايد بفهمم دليل اين جواب رد چي بوده؟ عزيز ﺁشغالها رو توی سطل گذاشت و لگن رو زير شير ظرفشويي پر از ﺁب كرد و بعد برگشت به سمت من و گفت:منصور فرستاد تحقيق كردن...از هر جايي كه فكرش رو بكني...محل زندگي...محل كار...هزار جاي ديگه...حتي دانشگاه و مدرسه اون پسر رو هم زير و رو كرده...ببين سپيده جون اين پسر به درد تو نمي خوره... عصبي شدم و گفتم:عزيز جون بالاخره اصل موضوع رو مي گي يا نه؟ عزيز گفت:پسره قبلا معتاد بوده...يك سال هم براي ترك زير نظر دكتر و بيمارستان بوده... با حالتي حاكي از مسخره گي و عصبانيت خنديدم و گفتم:معتاد...معتاد بوده...كي اين حرف رو زده...كدوم ﺁدم معتاد هست كه به كوهنوردي مي ره كه شهاب دومين نفرش باشه...تو رو به خدا عزيز بس كن...يك چيزي بگو كه با عقل جور در بياد! عزيز به اتاق برگشت٬كنار سفره نشست و مشغول جمع كردن اون شد.كنارش روي زمين نشستم و گفتم:عزيز جون...به خدا شهاب معتاد نيست...ﺁخه كدوم ﺁدم احمقي اين حرفها رو به بابا گفته؟ عزيز ديگه به من نگاه نمي كرد و مشغول جمع كردن سفره بود در همون حال جواب داد:شايد به نظر الان معتاد نباشه...اين خبر هم مربوط به دو سال پيش اونه... با عجله گفتم:خوب مهم اينه كه حالا مشكلي نداره... عزيز صداش عصبي شده بود جواب داد:بس كن سپيده...پنج ماه پيش هم توی يك مهموني گرفته بودنش...اونجا هم علاوه بر اينكه مشروب خورده بوده مواد مخدر هم مصرف كرده... زدم زير گريه و گفتم:دروغ مي گين...يعني هركس كه اين مزخرفات رو گفته دروغ گفته... عزيز عصبي شد و به من نگاه كرد و گفت:سپيده جون...دروغي در كار نبوده...همه چيز با مدرك و سند ثابت شده...به قول منصور اگرم فعلا مواد مصرف نكنه بعدا استفاده خواهدكرد...اصلا ميدوني چيه؟...ترك كردن يك ﺁدم معتاد مثل توبه ﺁقا گرگه اس...از قديم هم گفتن كه توبه گرگ مرگ است! با همون گريه گفتم:به خدا عزيز جون...به قرﺁن...شهاب هيچكدوم از اين كارها رو نكرده و نخواهد كرد. عزيز گفت:قسم نخور مادر...قسم نخور...امير و بابات كه دروغ نميگن. تا اسم امير رو ﺁورد مثل اين بود كه برق به تنم وصل كردن...پس كسي كه بابا براي تحقيق از شهاب فرستاده بوده امير بوده!!!با گريه گفتم:امير؟؟؟امير اين تحقيق هاي مسخره رو كرده؟؟؟بابا چرا اون رو فرستاده؟؟؟بابا كه ميدونست امير خودش از من خواستگاري كرده؟؟؟پس چرا؟!! عزيز با اخم نگاهي به من كرد و گفت:امير بچه با خداييه...با تمام علاقه اي كه به تو داره دليل نمي شه به پسر مردم دروغ ببنده...طفلك از وقتي منصور از اون اين كار رو خواسته تموم سعي و تلاشش به دست ﺁوردن تحقيقات راست و صحيح بوده كه الحمدلله همه رو با مدرك پيش بابات ﺁورده...هيچ دروغي هم دركارش نبوده. با گريه بلند شدم و به طبقه بالا رفتم٬سريع لباسم رو عوض كردم...مي خواستم برم امير رو ببينم...يعني بايد اون رو ميديدم!وقتي پايين برگشتم عزيز از اينكه من رو ﺁماده بيرون رفتن اونهم با اون عجله ميديد با تعجب گفت:كجا ميري؟ هنوز در حال گريه بودم و تند تند اشكهاي صورتم رو پاك ميكردم و گفتم:بايد برم اون امير احمق رو ببينم. عزيز گفت:خيره گي چرا مي كني دختر؟!!!به امير چه كار داري؟اون طفلك فقط كاري رو كه ازش خواسته بودن رو كرده... گفتم:بايد چند تا سوال من رو جواب بده... عزيز گفت:چشم سفيدي نكن...امير الان بيمارستان سر كارشه... با گريه گفتم:من هم ميرم محل كارش... دوباره عزيز گفت:خجالت بكش دختر...خود پدر و مادر پسره هم وقتي بابات با اونها صحبت كرده صحت موضوع رو تاييد كردن. با عصبانيت فرياد كشيدم:من به هيچ كس كاري ندارم فقط مي خوام امير رو ببينم و چند تا سوال ازش بپرسم.و بعد با عجله روسريم رو صاف كردم و كفشم رو پوشيدم و از خونه بيرون رفتم.ميدونستم امير در كدوم بيمارستان تخصصي قلب تهران مشغول به كاره بنابراين با يك تاكسي دربست به اون بيمارستان رفتم.وقتي وارد بيمارستان شدم سريع به بخش مربوطه رفتم و سراغ دكتر امير عنايتي رو گرفتم.پرستار بخش كمي من رو نگاه كرد و گفت:شما؟گفتم:به دكتر بگين دختر دايي منصور اومده...پرستار هم من رو به اتاقی راهنمايي كرد و گفت كه اونجا منتظر باشم چرا كه اتاق مخصوص خود دكتر عنايتي هستش و بعد خودش رفت تا امير رو پيدا كنه.چند دقيقه اي منتظر موندم كه در همون چند دقيقه دوباره گريه ام گرفته بود...اشك هام ديگه در اختيار خودم نبودن...يكي پس از ديگري روي صورتم سر ميخوردن و از صورتم به روي كيفم ميريختن.روي صندلي نشسته بودم و از غصه و عصبانيت دندونهام رو به هم فشار ميدادم.بعد از چند دقيقه درب اتاق باز شد و امير در حالي كه روپوش سفيد پزشكي هم به تن داشت وارد شد و درب رو بست.همونجا جلوي درب ايستاد و به من نگاه كرد...صورتش پر از غم بود...فقط به من نگاه ميكرد...در اون لحظه دلم ميخواست چشمهاش رو با ناخنهام از كاسه دربیارم و دقيقا"همين جمله رو به زبون آوردم:امير دلم ميخواد چشمهات رو با همين ناخنهام از جا دربیارم...اين مزخرفات و دروغها چيه كه تحويل بابا دادي؟... امير حرف نميزد و فقط به من كه تموم صورتم خيس اشك بود نگاه ميكرد.ادامه دادم:فكر كردي با اين مزخرفات و جواب رد بابا به اونها...حالا زن تو ميشم...امير من حالم از تو به هم ميخوره...اگه تا چند وقت پيش نسبت به تو بي تفاوت بودم از الان به بعد از تو متنفرم...تو خجالت نميكشي اينهمه دروغ و حرف پوچ تحويل بابام دادي... امير با صدايي پر از غصه گفت:سپيده...ميدونستم وقتي بفهمي من تحقيق كردم چه برخوردي با من خواهي كرد...ولي به خدا...به جون عزيز...من دروغي به دايي منصور نگفتم...درسته كه تو رو خيلي دوست دارم ولي... با فرياد گفتم:تو غلط ميكني كه من رو دوست داري...امير تو از نظر من يك ﺁدم بيشعور و نفهم بيشتر نيستي... سكوت كرد و چند لحظه خيره نگام كرد٬دوباره به همون صداي ﺁروم و پرغصه اش گفت:با وجود همون علاقه ام به تو بود كه خواستم تحقيق كاملي بكنم كه لااقل با هر كس ديگه ایي كه مي خواي زندگي كني مطمئن بشيم كه تو رو خوشبخت ميكنه وگرنه قصد ديگه ایی در اين بين نبوده... با گريه گفتم:و براي همين پرونده دو سال پيش اون رو اينقدر بزرگ كردي؟!!! جواب داد:ولي سپيده...شهاب هنوز هم از مواد استفاده ميكنه٬من جرات نكردم كه اين رو ديگه به دايي منصور بگم... به ميون حرفش رفتم و گفتم:خفه شو...ديگه خفه شو...يك كلمه ديگه در اين مورد حرف بزني هر چي از دهنم در بياد بهت ميگم...امير بس كن اينقدر دروغ به هم نباف...من با شهاب بارها و بارها كوه رفتم...از صد تا ﺁدم مثل تو هم بهتر كوه نوردي ميكنه...كدوم ﺁدم معتاد رو پيدا ميكني كه بتونه مثل اون توی كوهپيمايي بي هيچ مشكلي قدم از قدم برداره... امير روي صندلي نشست و با چهره اي گرفته به نقطه اي خيره شد سپس بار ديگه به من نگاه كرد و گفت:سپيده به خدا دروغ نيست...چرا نمي خواي باور كني؟به خدا دروغ نمي گم...من مطمئنم... به هق هق افتاده بودم٬گفتم:من كه باور نمي كنم...چون مطمئنم شهاب معتاد نيست...ولي تو يك چيزي رو باور كن و اون اينه...حالا كه بابا جواب رد به شهاب داده اينكه هيچ...ولي حاضرم با ﺁدمي به مراتب بدتر از شهاب زير يك سقف زندگي كنم...بدبخترين زن روي زمين بشم اما...اما زن تو نميشم...امير حالم ازت بهم ميخوره...هيچ وقت تو رو به خاطر دروغهايي كه سر هم كردي نمیبخشم. بلند شد و از پارچ ﺁب روي ميزش يك ليوان ﺁب ريخت و به طرف من اومد اونقدر از دستش عصباني بودم كه با شدت دستش رو پس زدم و ليوان از دستش به زمين افتاد و شكست...سپس با گريه از اتاقش بيرون اومدم و به خونه برگشتم. از شهاب كاملا بي خبر بودم.نميدونستم چه كنم شماره تلفن خونشون رو قبلا بهم داده بود ولي اونجا هم هر چی زنگ ميزدم كسي گوشي رو برنميداشت!به سوسن تلفن كردم چون حدس ميزدم محسن كه با سوسن در ارتباطه شايد شماره فرهاد رو داشته باشه.فرهاد دوست نسبتا صميمي با شهاب بود.سوسن وقتي جريان رو فهميد ناراحت شد و گفت كه منتظر تلفن اون بمونم شايد بتونه شماره فرهاد رو گير بياره.عزيز هيچ چيزی نمي گفت٬فقط يك جا نشسته بود و تسبيح به دست صلوات مي فرستاد و گاه گاهي نفسهاي عميق و صدا داري از ته دل ميكشيد...به هق هق بدي دچار شده بودم...گريه ام از كنترلم خارج بود!بيست دقيقه بعد تلفن زنگ خورد...با اولين صداي زنگ گوشي رو برداشتم سوسن بود...صداش ناراحت بود...خيلي ترسيدم...نميدونم چرا ولي ترسيدم گفتم:چي شده سوسن؟!!! مكثي كرد و گفت:هيچي...چرا اينطوري ميكني؟...با فرهاد تماس گرفتم گفت كه دو روزي هست كه اونم از شهاب بي خبره... دوباره با صداي بلند گريه كردم٬سوسن از پشت خط گفت:وا دختر مگه ديوونه شدي...چرا اينطوري ميكني؟ معلوم بود كسي كنارشه چون حس ميكردم در ضمني كه با من صحبت ميكنه با ديگري هم حرف ميزنه...دلم شور ميزد...دائم فكر ميكردم اتفاقي افتاده و سوسن كه حالا صداش اونقدر ناراحت بود دليلش همون اتفاقه.با گريه گفتم:سوسن تو رو به خدا...اتفاقي افتاده؟...شهاب چيزيش شده؟ سوسن مكثي كرد و گفت:نه...اه...تو چرا اينقدر گريه ميكني؟ گفتم:سوسن دارم ديوونه ميشم... سوسن گفت:نگران نباش...فرهاد ميگفت دو شب پيش كه با اون صحبت ميكرده قرار بوده شب به مهموني منزل خاله اش بره...خاك بر سرت تو اينطوري اشك ميريزي و بي قراري ميكني...اون وقت شهاب به همه چيزش ميرسه...الان هم كه از اون بي خبري حتما مسافرت رفته يا جايي سرش گرمه... مكثي طولاني كرد و دوباره گفت:سپيده اينقدر نگران نباش... اما لحن گفتارش معلوم بود اين حرفها رو كسي كه كنارش نشسته بهش ياد ميده!چون افكار سوسن از لحن كلامش معلوم بود كاملا پريشان شده!!!ميدونستم سوسن نقطه ضعفش اينه كه اون رو به جون پدرش قسم بدم٬يكباره گفتم:سوسن تو رو جون بابات...راستش رو بگو...چيزي شده؟براي شهاب اتفاقي افتاده؟ يكدفعه متوجه شدم كه زد زير گريه و گوشي مثل اين بود كه از دستش افتاد بعد بلافاصله صداي مريم رو پاي تلفن شنيدم!گفت:الو...سپيده...منم مريم...سلام...ببين ما هم چيز زيادي نميدونيم...يعني همين الان كه سوسن به محسن و بعد به فرهاد زنگ زد فهميديم...ببين...چه طوري بگم...شهاب دو شب پيش توی مهموني منزل خاله اش اينطور كه فرهاد ميگفت مثل اينكه...توی اون مهموني فقط جوونها بودن...بعضي ها مواد مصرف ميكردن...شهاب هم مصرف كرده... نفسم بند اومده بود٬صدايي ديگه از من خارج نميشد٬فقط اشكهام بود كه يكي يكي از مژه هام روي تلفن ميريخت. مريم ادامه داد:ببين سپيده...گوش كن...ديوونه بازي در نياري ها...همون شب بعد از مصرف مثل اينكه زياده روي كرده حالش بد ميشه...اون رو مي برن بيمارستاني در كرج و بعد كه ميبينن كاري نمي تونن بكنن اون رو به بيمارستان(....)در تهران منتقل ميكنن...الان هم اونجاس. گوشي رو قطع كردم. بيمارستاني رو كه مريم نام برده بود همون بيمارستان تخصصي قلبي بود كه امير در اون كار ميكرد...پس يعني امروز كه من اونجا بودم شهاب هم در همون بيمارستان بستري بوده!!!! دوباره بلند شدم...عزيز هم از جاش بلند شد و با عصبانيت گفت:كجا ميري دختر؟ با فرياد گفتم:ولم كن عزيز...ولم كن مي خوام برم بميرم... عزيز وقتي حال و وضع من رو ديد به دنبالم تا جلوي درب اومد و گفت:دختر ﺁخه چي شده؟چرا خيرگي ميكني؟اين كارها چيه؟؟؟ با همون گريه در حاليكه داشتم از درب حياط بيرون ميرفتم گفتم:واي به حالتون اگه شهاب طوريش بشه...اين رو به اون باباي به اصطلاح با محبت منم بگين... عزيز عصبي شد و گفت:خجالت بكش دختر. جلوي درب ايستادم گفتم:بهتره به بابا و امير بگين خجالت بكشن...من ميدونم شهاب مدتها بود لب به هيچ چيز نزده بود...هيچ موادي مصرف نكرده بود...ولي با تصميمي كه بابا گرفت به شهاب نشون داد كه پاك بودن فرقي با نبودن نداره...بعد از جواب بابا شهاب حتما با اين كار خواسته خودش رو خلاص كنه...فقط بريد دعا كنيد براي شهاب اتفاقي نيفتاده باشه... عزيز چشمهاش از تعجب گرد شده بود و گفت:مگه براي اون پسره چه اتفاقي افتاده؟ تمام صورتم از اشك خيس خيس شده بود گفتم:هيچي...هيچ اتفاقي نيفتاده...فقط مطمئنم وقتي بابا دليل جواب ردش رو به اونها گفته شهاب اونقدر مواد مصرف كرده تا خودش رو خلاص كنه...من مطمئنم كه غير از اين نبوده... عزيز با دست كوبيد به صورتش و گفت:يا ابوالفضل... دوباره گفتم:فقط بريد دعا كنيد براي شهاب اتفاقي نيفتاده باشه. ديگه نايستادم و از درب حياط بيرون رفتم و چنان درب رو به هم كوبيدم كه صداش تمام محيط چند در همسايه اون طرف تر رو هم پر كرد.دوباره با يك تاكسي دربست به بيمارستان برگشتم.ساعت تقريبا11:20بود كه وارد بيمارستان شدم.به محض اينكه وارد سالن شدم فرهاد رو ديدم...رنگش پريده بود و چهره اش شديدا خسته بود به طرفم اومد و گفت:دختر كجا بودي اين مدت...هر چي تماس ميگرفتم...هر جايي كه فكرش رو ميكردم دنبالت گشتم...سراغت رو از بچه ها ميگرفتم ولي هيچ كس خبري نداشت... با گريه و التماس ﺁستين لباس فرهاد رو گرفتم و گفتم:فرهاد...شهاب حالش چطوره؟...كجاس؟...اصلا چرا اينطوري شده؟ فرهاد من رو كشوند و روي صندلي هاي سالن نشوند و گفت:وقتي پدرت جواب رد ميده...شهاب ديوونه ميشه...پسره احمق تا ميتونه و جا داره به خودش مواد تزريق ميكنه...بعد هم دچار ايست قلبي ميشه و... فرهاد گريه اش گرفت...نمي تونستم افكارم رو جمع كنم...فقط منتظر شنيدن بقيه ماجرا مونده بودم.بعد از گذشت لحظاتي فرهاد ادامه داد:بيمارستان كرج جوابش كرد...طفلك مادرش مثل ديوونه ها شده...پدرش هم همينطور ولي وضع مادرش بدتره. بلند شدم و گفتم:من بايد شهاب رو ببينم... فرهاد سريع بلند شد و گفت:نه...نه...يك وقت اين كار رو نكني...مادرش گفته هر كسي رو اجازه ميده به ديدن شهاب بره به غير از تو...تو اصلا نبايد به سمت شهاب بري... با گريه گفتم:من!!!چرا من نبايد اون رو ببينم؟!!اصلا مي خوام دكتر شهاب رو در اين بيمارستان ببينم...اسم دكترش رو به من بگو. فرهاد كه بيشتر سعي داشت جلوي راه من رو بگيره در همون حال گفت:سه متخصص بالاي سرش هستن...دكتر معماريان...دكتر طلايي و دكتر عنايتي. اسم دكتر عنايتي صد بار توی گوشم تكرار شد...خدايا...اين چه بازي هستش...چرا بايد امير دكتر شهاب بشه...خدايا... نفهميدم با چه سرعتي از پله ها بالا رفتم.حالا ديگه اتاق امير رو در بيمارستان ميدونستم كجاس و در كدوم طبقه هستش.نمي فهميدم پله ها رو چند تا يكي بالا ميرفتم...وقتي به بخش مربوطه رسيدم بي معطلي به سمت اتاق امير رفتم و درب رو باز كردم...پرستاري به طرفم اومد و گفت:خانم؟...چيكار ميكني؟! امير توی اتاق پشت ميزش نشسته بود به محض اينكه من رو ديد از جاش بلند شد و به پرستار گفت:اشكالي نداره...بگذار بياد توو... و بعد خودش از پشت ميز بيرون اومد.داخل اتاق كه شدم فهميدم پرستار بيرون رفت و درب رو بست.از بس اشك توی چشمم بود امير رو به وضوح نميديدم...جلو رفتم و رو به روش ايستادم.پلكهايم رو روي هم فشار دادم تا اشك درونش تا جايي كه امكان داشت تخليه بشه بلكه بتونم امير رو واضح ببينم...به صورتم خيره شده بود...چهره خودش هم خسته و عصبي بود.با تموم تواني كه در من باقي مانده بود سعي كردم اين جمله رو از دهنم خارج كنم...صدام ديگه در نمي اومد...مثل اين بود كه كسي گلوم رو گرفته و با تموم قدرت فشارميده...گفتم:حالش چطوره؟ امير ﺁب دهنش رو فرو برد...حلقه اشك رو توی چشمهاش ديدم...سرش رو به ﺁهستگي به طرفين تكان داد و زير لب گفت:بد...خيلي بد. جلوي امير روي دو زانو افتادم و پاهاي امير رو گرفتم به التماس افتادم:امير...تو رو به خدا...تو رو به قرﺁن...يك كاري بكن...امير نگذار شهاب بميره... به پاي امير افتاده بودم...امير هر چی سعي ميكرد من رو از روي زمين و پاهاش بلند كنه نمي تونست.با گريه گفتم:امير...خواهش ميكنم...امير التماست ميكنم...يك كاري بكن...به خدا اگه شهاب رو سالم از بيمارستان بيرون بفرستي قول ميدم...قسم ميخورم طبق خواست تو و بابا ديگه اسمشم نيارم...امير تو رو به خدا...يك كاري براش بكن...اصلا من غلط كردم كه عاشق شهاب شدم...تو فقط يك كاري براي شهاب بكن...من قول ميدم اگه شهاب زنده از اين بيمارستان بيرون بره ديگه حتي يك بار هم اون رو نبينم...امير تو رو به جون عمه مهين...امير التماست ميكنم... امير بالاخره من رو از روي زمين بلند كرد.صورت خودش هم از اشك خيس شده بود ولي سعي ميكرد خودش رو كنترل كنه٬دائم ميگفت:سپيده...ﺁروم باش...اين كارها چيه كه ميكني؟...به خدا همه داريم تلاش ميكنيم كه اون رو برگردونيم...ولي موادي كه مصرف كرده خيلي مقدارش زياد بوده...در ضمن سپيده...اين بار اول نيست كه به اين روز افتاده...سه ماه پيش هم اينطوري شده...هفت ماه پيش هم وضعش مثل الان بهc.c.uكشيده بوده...همه چيز در پرونده پزشكيش بنا به اظهارات پدر و مادرش منعكس شده...ولي اين بار خيلي مصرف كرده...خيلي زياد...مي فهمي؟!! دوباره صدام در گلو خفه شده بود...فقط اشك ميريختم...امير بازوهاي من رو گرفته بود و رو به خودش نگهم داشت و سعي كرد وضع شهاب رو برام شرح بده و اينكه ديگه نميشه كاري براش انجام داد!در اين لحظه پرستاري دو ضربه به در اتاق زد و بعد درب رو باز كرد و با عجله رو كرد به امير و گفت:دكتر...c.c.u...شما رو خواسته...سريع. امير من رو روي يكي از صندلي هاي اتاقش نشوند و با جديت گفت:سپيده گوش كن...گوش كن چی ميگم...همين جا بمون... سمتc.c.uهم پيدات نشه...شنيدي...همين جا مي موني تا من برگردم. بعد با عجله به همراه پرستار بدون اينكه درب رو ببندن از اتاق خارج شد.همونطور كه روي صندلي نشسته بودم سرم رو به ديوار گذاشتم...ديگه اختيار اشكهام رو نداشتم.سكوت همه جا رو گرفته بود.چند دقيقه بعد صداي دو پرستار رو در بيرون اتاق شنيدم: ---طفلك ---پسره مرد؟؟؟ ---ﺁره ---همون شهاب فرهنگ؟؟؟پسره كه ديشب اون رو به اينجا منتقل كرده بودن؟؟؟ ---ﺁره...طفلك مادرش خودش رو كشته اونقدر كه به روي پاهاش كوبيده...پدرشم كه دائم سرش رو به دیوار مي كوبه و فريادميكشه ---واي...خدا به خونواده اش صبر بده... ---من كه فكر ميكنم مادرش ديوونه بشه...از ديشب تا حالا نه چيزي خورده بوده و نه خوابيده بوده!فقط پشت دربc.c.uنشسته بوده!الان هم كه از شدت غصه داره ديوونه ميشه... ---باز هم جاي شكرش باقيه كه زن نداشت... ديگه حرفهاشون رو نشنيدم...از جام بلند شدم...پاهام مي لرزيد...وارد راهرو شدم و به سمت پله ها رفتم...صداي فريادهاي مادر شهاب رو ميشنيدم...با تمام وجودش شهاب رو صدا ميكرد اما ديگه جوابي براي فريادهاش نبود...شهاب من مرد به همين راحتي كه در كلام وجود داره اون دنيا رو براي هميشه ترك كرد. از پله ها پايين رفتم...شونه ام به ديوار كشيده ميشد و ﺁهسته ﺁهسته قدم روي پله ها مي گذاشتم...سرم گيج ميرفت...به سختي از ساختمون بيمارستان خارج شدم...نمي دونستم به كجا بايد برم...طاقت باور مرگ شهاب برام غير ممكن بود...همين دو هفته پيش بود كه با هم كلي توی كرمان مي گشتيم و مي خنديدیم...از ﺁينده و زندگيمون حرف ميزديم...از اينكه جشن رو چطور بگيريم...من چه لباس عروسي رو دوست دارم...اون چه رنگ كت و شلوار بپوشه...خدايا...يعني سهم من از عاشقي همين بود؟ وارد محوطه ي باز بيمارستان شدم شروع كردم به راه رفتن در كنار ساختمون و پشت ساختمون كنار شمشادها روي چمن محوطه نشستم و به درختي تكيه دادم...اشك ريختم...اشك ريختم...ولي صدام در نمي اومد...كيفم رو در دستم ميفشردم...صداي اذان ظهر رو شنيدم...اما هنوز همونجا نشسته بودم...يك ساعت...دو ساعت...سه ساعت...نمي دونم چند ساعت...فقط بي صدا نشسته بودم و اشك مي ريختم.جايي كه نشسته بودم اصلا جلوي ديد نبود و هيچكس هم من رو نمي ديد و چون صدايي هم از گلويم خارج نميشد كسي هم متوجه حضور من در پشت ساختمون نميشد.اذان مغرب رو هم شنيدم...هوا تاريك شده بود...محوطه بيمارستان خلوت شده بود...فقط گاه گاهي ماشين و يا ﺁمبولانسي وارد و خارج ميشد.اونقدر گريه كرده بودم كه ديگه رمقي برام نمونده بود!هوا تاريك تاريك شده بود و صداي جيرجيركها از ميون چمنها و درختها تموم فضاي محيط بيمارستان رو پر كرده بود...نور چراغ قوه اي به چشمم افتاد و بعد صدايي شنيدم: ادامه دارد. منبع:وبلاگ shatrangeeshgh.blogfa.com | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| تایپ, تلخ, دار, داستان, داودی, دنباله, شادی, شیرین, واقعی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| به یاد مانده | شادی داودی | موبایل | R.A.S.O.O.L | رمان نوشته کاربران سایت | 5 | ۲۴ اسفند ۱۳۹۰ ۱۱:۳۳ بعد از ظهر |
| شطرنج عشق 1 | شادی داودی | موبایل | باقری | رمان نوشته کاربران سایت | 2 | ۲۰ شهريور ۱۳۸۹ ۰۷:۲۹ بعد از ظهر |
| به یاد مانده | شادی داودی (تایپ) | sama33 | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 101 | ۲۷ اسفند ۱۳۸۸ ۰۹:۰۰ بعد از ظهر |
| گلبرگهای خزان عشق | شادی داودی (تایپ) | sama33 | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 72 | ۳۰ دي ۱۳۸۸ ۰۲:۱۶ بعد از ظهر |
| خورشید | شادی داودی | تایپ | sama33 | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 67 | ۱۸ آبان ۱۳۸۸ ۰۱:۴۸ بعد از ظهر |