ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان شطرنج عشق | شادی داوودی کاربر انجمن - صفحه 2
گل نقش طاووس



نودهشتیا
فید آر اس اس
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 12 , از مجموع 12
  1. Top | #11

    کاربر خودمونی


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1388
    نوشته ها
    154
    میانگین پست در روز
    0.08
    تشکر از کاربر
    528
    تشکر شده 1,617 در 115 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض re: داستان دنباله دار بسیار جالب شطرنج عشق از شادی داوودی

    هرگونه كپي برداري از اين داستان ممنوع و موجب پيگرد قانوني است.


    قسمت پایانی

    از تمام دوستان که موفق به خواندن این داستان واقعی شده اند دعوت میشه که تو نقد داستان شرکت کنند چون قرار بر این شده که نقد دوستان خواننده، برای نویسنده داستان ارسال بشه و نویسنده هم قول داده که پاسخ نقد خوانندگان رو بدهد.
    دوستان قدیمی که میدونند کجا باید داستان رو نقد کنند و اینم لینک نقد رمان برای دوستان تازه وارد:
    http://www.98ia.com/modules.php?name=Fo ... 064#252064



    به التماسی که چند دقیقه پیش به خدا کرده بودم فکر میکردم...به اینکه چقدر زود برعکس چیزی رو که عاجزانه ازش خواسته بودم رو بهم داده بود.دستم هنوز توی دست بهنام بود.داغی دستش رو کاملا"حس میکردم ولی هرلحظه سرمای دست خودم بیشترمیشد.بهنام نگاهی به من کرد و بعد رو کرد به امیروگفت:فشارش افتاده پایین...باید بهش دارو تزریق کنم چون هرلحظه ممکنه معده اشم خونریزی کنه...
    و بعد اسم چند تا دارو رو برد و ازامیرخواست که بره اونها رو بیاره به منم کمک کرد روی مبلی که گوشه اتاقش بود درازبکشم.
    هیچی نمیگفتم و فقط اشک بود که ازگوشه های چشمم سرازیربود وبه این فکرمیکردم که چرا خدا باید بهترین اشخاص زندگی من رو به این راحتی ازمن بگیره...مامان...بابا...و حالا هم نوبت بهنام بود...باورشم برام کشنده بود...یعنی به همین راحتی قراربود بهنام هم من رو تنهابگذاره؟...دراون شرایط فقط گله و بغض واشک وآهی بود که توی ذهنم به درگاه خدا میکردم.
    یک ساعت بعد تزریق چند داروی متفاوت به همراه بهنام بیمارستان رو ترک کردم.
    بهنام با اینکه نباید تا مدتی رانندگی میکرد و صبح هم با امیر به بیمارستان اومده بود ولی چون حال من اصلا مساعد برای پشت رول نشستن نبود خودش پشت فرمون نشست و برگشتیم خونه.
    توی راه خیلی باهام حرف زد و ازم خواست که منطقی با موضوع برخورد کنم وکمی هم سعی داشت طبق حرفهای امیروشاهرخ بهم امیدواری بده واینکه زیاد قضیه رو جدی نگیرم چرا که به هرحال راه درمان وجود داره ولی میدونستم اینها نمایشی بیش نیست که داره برام بازی میکنه.
    درپایان هم ازم خواهش کرد فعلا در بین اقوام و فامیل مثل خودش خوددار باشم تا هرموقع که خودش صلاح دونست مسئله رو به خانواده اش بگه و درادامه گفت تنها به این دلیل موضوع رو به من گفته که میخواد تا پایان بهبودی کاملش دیگه من جایی مطرح نکنم که حاضرم با بهنام ازدواج کنم.
    وقتی حرفش به اینجا رسید نتونستم خودم رو کنترل کنم و با صدای بلند زدم زیرگریه.
    ماشین رو کنار خیابون نگه داشت و سرم رو توی بغلش گرفت وگفت:آنی به خدا چون دوستت دارم...چون عاشقتم...نمیخوام بازندگیت بازی کنم...ولی بهت قول میدم به محض اینکه خیالم ازاین بیماری لعنتی راحت شد اولین کاری که میکنم ازدواجم با تو هستش...بهت قول میدم...قسم میخورم...تو رو خدا اینجوری گریه نکن.
    سرم توی بغلش بود و دیگه زارمیزدم و با هق هق و گریه بهش گفتم:بهنام...من بعد از مردن مامان و بابا دیگه طاقت ندارم کسی رو که دوست دارم از دست بدم...بهنام بهم قول بده تنهام نمیذاری...قول بده...
    وقتی به صورتش نگاه کردم برای اولین بار صورت بهنام رو هم از اشک خیس خیس دیدم.
    بهنام اومد کنارم و درحالیکه سعی میکرد کمکم کنه درست بایستم با صدایی آروم وخنده گفت:دیدی میگم وارونگی داری...دیوونه ی من...عزیزمن...آخه توچقدرخلی...شاید همین وارونگی آخرت باعث بشه مریضیم یادم بره...خدا رو چه دیدی؟...سالها منتظر شنیدن این حرفها از لبت بودم...نگفتی نگفتی امشب داری بهم میگی...میدونی چیه اصلا؟...من عاشق همین وارونگیهاتم...عاشق همین خل بازیهاتم خوبه؟...آنی خدا رو چه دیدی؟
    شاید خدا خواسته من الان این حرفها رو از تو بشنوم تا بتونم بهتر با اتفاق پیش اومده مبارزه کنم...شاید اگه الان خل بازی در نمی آوردی و اینقدرراحت وقشنگ حرفهای دلت رو بهم نمی گفتی منم میلی به ادامه ی زندگی نداشتم وخودم رو تسلیم مریضیم میکردم...ولی حالا که از لبهای خودت این حرفها رو شنیدم.........
    صورتم رو گرفت به چشمهام خیره شد و گفت:به چشمات قسم...به دیونه گیت قسم...به بچه بازیهات قسم...حتی به همین وارونه بازیهات قسم...که دیگه نمیخوام خودم رو تسلیم این مریضی کنم.......
    بعد دوباره خندید و گفت:خوب حالا خانوم خانوما...اگه من و توچند دقیقه دیگه همینجوری کنارخیابون بایستیم شب باید مهمون گشت ارشاد منطقه یک تهران باشیم...چون هرکی ما رو ببینه ممکنه فکرهای بد بد بکنه و یا فکرکنه من و تو دیوونه ایم واینجا رو با اروپا اشتباه گرفتیم....
    درد معده ام زیاد بود ولی یک دفعه زدم زیرخنده وهلش دادم عقب...خیلی مسخره بود چرا که خنده وگریه ام قاطی شده بود...دوباره اومد طرفم دستم رو گرفت و برگردوندم داخل ماشین.وقتی خودشم پشت فرمون نشست وماشین رو روشن کرد دوباره نگاهی بهم کرد و گفت:کیک بستنی رو هم حروم کردی...میگم وارونه ای بعد بهت برمیخوره....
    و دوباره زد زیرخنده منم دو تا کوبیدم توی بازوش...
    اون شب شام هم یه چیز مختصربا هم بیرون خوردیم و دیروقت برگشتیم خونه.وقتی رسیدیم جلوی در دیدیم آرش و کوروش وعمه مهین وعمومرتضی ومامان بزرگ و....همه نگران جلوی درایستادن و وقتی ما ازماشین پیاده شدیم کوروش با عصبانیت گفت:هیچ معلوم هست شما دو تا کدوم گوری هستین؟
    آرش با لبخند به هردوی ما نگاه کرد و گفت:کوروش جان از ظاهراین دوتا پیداس که بهشت بودن...این ما بودیم که توی جهنم دلواپسی افتاده بودیم...
    مهستی با عجله از خونه ی عمه مهین اومد بیرون درحالیکه گوشی موبایل بهنام دستش بود رو کرد به جمع وگفت:گوشیش رو پیدا کردم توی اتاقش بود...با خودش نبرده...خاموشم هست.....
    هستی خندید و گفت:خاک برسرت خودشون اومدن...
    مهستی تازه متوجه شد که ما برگشتیم وکمی با تعجب به ما نگاه کرد وگفت:ااااا....چه عجب...دوتایی کجا تشریف داشتین که بیخیال همه شده بودین؟
    بهنام خندید وگفت:آرش از همه باهوش تر بود...تنهاکسی که تشخیص داد ما کجا بودیم آرش بود......
    کوروش رو کرد به من و گفت:آنی چرا گوشیت رو جواب نمیدادی؟میدونی چقدرباهات تماس می گرفتیم؟یا میگفت خاموشه...یا میگفت در دسترس نمی باشد....
    یادم افتاد از ظهرکه از دانشکده اومدم بیرون گوشی رو خاموش کرده بودم و دیگه روشن نکردم بنابراین گفتم:ببخشید ازظهرخاموشش کردم بچه ها بهم زنگ نزنن بعد که با بهنام رفتیم بیرون دیگه...
    آرش خندید و اومد طرفم دستش رو انداخت دورشونه هام و رو کرد به بقیه وگفت:البته منظورش ازبچه ها دوستان دانشکده ایش هستن ولی خوب وقتی با بهنام رفت بیرون دیگه همه ازنظرش شدن بچه ومزاحم وترجیح داد اصلا دیگه گوشی رو روشن نکنه مگه نه خواهر گلم؟
    همه زدن زیرخنده وآرش درحالیکه میخندید چند بارصورتم رو بوسید.
    صدای صحبت وخنده ی همه بلند شده بود و کوروش وبهنام هم درحال شوخی با هم شدن.برای لحظاتی حس میکردم توی اون جمع فقط صدای خنده های بهنام رو میشنوم و فقط انگار اون حضورداشت...دلم میخواست لحظه همونجا متوقف میشد و من تمام عمر به تماشای بهنام می ایستادم...به ماشین تکیه داده بود و دائم با کوروش میگفتن ومیخندیدن...صورتش...چشمهاش... داش...بلندی قدش...شونه های پهنش...جذابیتش...موهای مشکیش...گره کردن دو دستش روی سینه های مردونه اش...تیپ لباس پوشیدنش...نگاههای گاه و بیگاهش درحین حرف زدنش با کوروش به من که پر از عشق ومحبت بود......
    برای لحظاتی حس کردم:خدایا.............یعنی اونقدربی رحم شدی که می خوای بازم توی این دنیا من رو با تنهایی وغم وغصه همنشین کنی؟........خدایا........من نمیتونم باورکنم اینقدربخوای نسبت به من بی رحمی کنی.......
    توی همین افکاربودم که احساس کردم سرم داره گیج میره دستم رو خواستم به ماشین بگیرم تا ازافتادن خودم جلوگیری کنم ولی کمی دیر اقدام کرده بودم چراکه لحظه ای به خودم اومدم که با زانو افتاده بودم روی زمین و آرش و بهنام سعی داشتن کمکم کنن...کم کم چشمم سیاهی رفت و دیگه هیچی نفهمیدم.
    وقتی چشم بازکردم دیدم توی هال خونه ی خودمون روی یکی از کاناپه ها خوابیدم.کوروش وآرش ومامان بزرگ وبهنام هم هرکدوم یک جای هال بالشت وپتوگذاشته وخوابیده بودن.به محض اینکه تکون خوردم دیدم بهنام چشماش رو باز کرد و ازجاش بلند شد.خواستم دستم رو حرکت بدم که سریع دستم رو گرفت و با صدایی فوق العاده آروم که کسی بیدارنشه گفت:مواظب باش...آنژوکت تو رگت زدم...به جایی گیرکنه رگت پاره میشه...
    به پشت دستم نگاه کردم دیدم آنژوکت با کلی چسب پشت دستم هستش گفتم:چرا؟
    با دو تا دست صورتش رو کمی مالید و بعد کنارم روی کاناپه نشست وبا صدای خیلی آروم گفت:افت شدید فشار داشتی به نوبت چند تا دارو میخواستم به رگت وارد کنم نمیخواستم هی رگ بگیرم ازت برای همین آنژوکت زدم به رگت...می ترسیدم معده اتم به خونریزی بیفته ولی خدا روشکر نشد.
    گفتم:ساعت چنده؟
    نگاهی به ساعت دیواری که توی آشپزخونه و درمعرض دیدش بود انداخت وگفت یک ربع به چهار....
    بعد دیدم سرش رو با دو دست گرفت و شروع کرد به ماساژدادن.گفتم:سرت دردمیکنه؟
    صورتش رو به سمتم برگردوند نگاهی پرازمحبت بهم کرد و گفت:آره...ولی مهم نیست...من که حالم از وقتی اون حرفها رو ازت شنیدم عالی عالیه...ولی این حالتهای تو و نگرانی بی خودت که باعث فشارعصبی روت میشه و اینجوری فشارت افت میکنه که به پنج میرسه...باعث میشه حال منم خراب بشه...ببین آنی...دیشب اونقدر به خودت فشارآوردی که بعد از کلی خوشگذشتن به جفتمون اومدی جلوی دراونجوری حالت بهم خورد...ازهمه اینها گذشته...
    دیدم داره میخنده...گفتم:چرا میخندی؟
    دوباره بهم نگاه کرد وگفت:یادم باشه ایندفعه اگرخدای نکرده حالت بد شد وفشارت افتاد پایین اول با چسب دهنت رو ببندم...
    با تعجب نگاهش کردم وگفتم:یعنی چی؟
    با صدایی آروم حرف میزد ومیخندید جواب داد:چنان جملات عاشقانه ای به من توی اون حال میگفتی که مونده بودم چیکارت بکنم...میگم دیگه وارونه ای دختر...اونقدرگفتی گفتی که کوروش وآرش به خنده افتاده بودن...مامان بزرگ آخرش کلی باهاشون دعواکرد...توهم که انگارسیستمت اتصالی داشت هرجمله رو دوبار گاهی سه بارمیگفتی...کوروش دیگه شاکی شده بود میگفت:بهنام مطمئنی آنی الان توی حالت نیمه بیهوشیه؟سرمون رفت...
    دراین لحظه مامان بزرگ هم برای نمازصبح بیدار شد.آخرین نوبت تزریق منم ساعت6بود که بهنام انجام داد.آرش وکوروش وقتی بیدارشدن اصلا درمورد حرفهایی که من دیشب درعالم نیمه بیهوشی زده بودم نزدن فقط حالم رو می پرسیدن ومنم جواب میدادم.

    از اون شب به بعد تمام ساعتهام با بهنام میگذشت به غیرازساعاتی که مجبوربودم برم دانشکده.بهنام خودش بیشتر توی خونه بود ولی گاهی برای پیگیری آزمایشهاش به بیمارستان میرفت.
    ازاواخر هفته ی اول بعد اون شب رنگ پریدگی بهنام شدت گرفت وضعف وبی حالیش برای همه معلوم شد.ازدرون داشتم داغون میشدم ولی هربارکه بهنام بهم میگفت چون دوستم داری چون بهم گفتی عاشقمی مطمئن باش هیچیم نمیشه.........سعی میکردم خودم واشکام رو کنترل کنم چون اگرعمه مهین متوجه بی قراری های من میشد دیگه حرف بهنام رو باورنمیکرد چرا که هربارهرکسی ازبهنام می پرسید چرا رنگت زرد شده یا چرا اینقدرخسته به نظرمیرسی به دروغ میگفت مربوط میشه به داروهای آرام بخشی که بعدازسکته مصرف میکنم.......
    درحالیکه من وخودش در خانواده تنها کسانی بودیم که میدونستیم این حرف دروغی بیش نیست...سقوط پلاکتها وگلبولهای سفید خونش شدت گرفته بود و بیماریش هم از طرف بیمارستانی درخارج ازکشورتایید شده بود.
    امیر وشاهرخ از طریق پدرشاهرخ که پزشک بسیارسرشناسی بود اقدام کرده بودن برای فرستادن بهنام به کشورمورد نظرو این با توجه به آشنایانی هم که پدرشاهرخ درهمه ی ادارات وحتی خارج ازکشور داشت اما طی شدن مراتب قانونی و اداری زمان میبرد.
    برای همین اقدامات دوره درمان با خوردن داروهایی خاص که به تجویزچند پزشک حاذق درتهران بود برای بهنام آغازشد و خوردن همون داروها که بی ارتباط به شیمی درمانی نبودن درظاهر بهنام تغییراتی ایجاد کرده بود و ضعف وبیحالی و رنگ پریدگی ازعوارض آغازین این داروها بود واینها رو من میدونستم وخودش.
    بهنام من رو درجریان کامل ولحظه به لحظه بیماریش قرارمیداد چون میدونست اگربخواد یک کلمه ازم پنهان کنه هروقت باشه راه میفتم میرم بیمارستان و از امیر یا شاهرخ سوال میکنم......
    اواخر هفته ی دوم پس از اون شب رسید.
    پنجشنبه صبح وقتی ازخواب بیدارشدم بدجوری دلم هوای بهشت زهرا رو کرده بود...بغضی ناشناخته گلوم رو فشارمیداد...حس میکردم باید جیغ بکشم...باید فریاد بزنم...انگارکوهی ازغصه روی دلم انبارشده بود...وقتی رفتم پایین کوروش وآرش همیشه صبح زودازخونه بیرون میرفتن اون روزهم داشتن صبحانه میخوردن...سلامی کردم ونشستم روی یکی از مبلهای توی هال.ماندانا که داشت برای خودش چایی میریخت گفت:آنی برات چایی بریزم؟
    گفتم:نه.
    وشروع کردم به پوشیدن جورابم.بعدم مانتوم رو تن کردم.آرش با تعجب بهم نگاه کرد.کوروش گفت:بذاربیچاره ازخواب بیداربشه بعد برو خونشون...دیشب که تاساعت3اونجا بودی...الان ساعت6:30تازه...کله سحرمیخوای بری اونجاچیکار؟
    گفتم:نمیخوام برم پیش بهنام.
    آرش گفت:پس کجا میری؟امروزکه کلاس نداری!!!
    گفتم:دارم میرم پیش مامان وبابا.
    مامان بزرگ که از دستشویی بیرون اومده بود با مهربونی همیشگیش اخمی به صورت توپولش نشوند و گفت:زبونت روگاز بگیرمادر...این چه جورحرف زدنه...بگودارم میرم سرمزارشون...نه اینکه بگی دارم میرم پیششون...بعدشم یک کم وایستا منم میام.
    کوروش رو کرد به آرش و گفت:بد نیست...بیا ما هم بریم...پنجشنبه اس...صبح زودم هست میریم برمیگردیم بعد میریم سرمغازه ها.
    مانداناگفت:من کلاس دارم...ظهرهم باید برم خونه مادرشوهرم.
    کوروش گفت:خوب تونیا...
    آرش روکرد به من وگفت:خوب آنی جان توهم صبرکن بعد ازظهرساعت4همه با هم میریم7هم برمیگردیم...
    عصبی شدم وگفتم:من گفتم شماها بیاین؟یا گفتم من رو ببرین که دارین برای منم برنامه ریزی میکنین؟اولا بعد ازظهرخیلی شلوغ میشه دوما"من میخوام برم...الانم میخوام برم...مامان بزرگ شما هم بمونین با آرش وکوروش بعد ازظهر بیاین.
    آرش نگاه دلخورانه ای به من کرد چون لحن صحبت من خیلی تند بود و این سابقه نداشت که با آرش اینطوری حرف زده باشم.وقتی داشتم روسریم رو روی سرم میگذاشتم شنیدم.
    آرش با قاطعیت گفت:آنی...تنهایی نرو...صبرکن ماهم میایم.
    ساعتی بعد من وآرش وکوروش ومامان بزرگ سرمزار عزیزترین افراد زندگیمون بودیم که درحدود16سال پیش دریک تصادف هردو رو باهم ازدست داده بودیم.وقتی رسیدیم اونجا اولش سعی کردم خودم رو کنترل کنم ولی بعد از دقایقی هرچی بغض وفریاد بود ازسینه ام بیرون ریخت...گریه میکردم...فریادمیزدم...وبه سنگهای سرد وسیاه مزاربابا ومامان مشت می کوبیدم...به خاطربودن آرش وکوروش ومامان بزرگ نمیتونستم حرفهای دلم رو بیرون بریزم وفقط فریاد میزدم:چرا؟...چرا؟...چرا؟
    واین چراهای من دنباله های پرازغمی داشت که نمیتونستم به زبون بیارم...به زبونم فقط چرا می اومد وبقیه حرفهام رو درسینه حبس میکردم...
    اونقدرگریه کردم که آرش وکوروش هم به هق هق مردونه ای دچارشده بودن...هردوبغلم کرده بودن وهمراه من اشک میریختن ولی اونها از دل سوخته ی من بیخبربودن...اونها نمیدونستن آه وفغان من از آتشیست که دردلم به پاشده وتمام وجودم رو داره به آتش میکشه...آتش جدایی...آتش تنهایی...آتش نا امیدی...آتشی که سالها بود سرد شده بود ولی حالاپس ازسالها باردیگه با شدتی بیشترشعله های سرکشش سربه فلک برداشته بود....
    بالاخره با اصرارکوروش وآرش ومامان بزرگ بعد ازدوساعت زار زارگریه کردن از سرمزارمامان وبابا بلند شدیم وبرگشتیم به خونه.ساعت نزدیک2ظهربود رسیدیم خونه.به محض اینکه وارد اتاقم شدم بهنام بهم زنگ زد.
    صداش خیلی خسته بود میدونستم مال داروهاش وبیماریشه ولی سعی میکرد زیاد نشون نده.گفت:ازصبح منتظرتم...کجایی؟الانم اومدین دیدمتون چرا رفتی خونه؟بیا اینجا...کجابودین؟بهشت زهرا؟چرا اینقدرگریه کردی؟چشمات رو دیدم وقتی ازماشین پیاده شدی؟آنی بیا اینجا دلم تنگ شده دوباره...
    یکریزصحبت کرد...حتی نمیذاشت پاسخ یکی ازسوالهاش رو بگم...
    سرم به شدت درد میکرد بنابرین بهش گفتم:بهنام سرم خیلی درد میکنه...دیشب کم خوابیدم...یه قرص میخورم یه ساعت میخوابم بعد زودی میام پیشت...باشه؟
    کمی مکث کرد وبعد گفت:آخه خیلی دلم تنگ شده؟آنی امروز یه جور دیگه دلم تنگه برات...
    خندیدم گفتم:لوس نشو...من از رمانتیک بازی خوشم نمیاد...همون بهنام بداخلاق باشی بیشتر دوست دارم...لوس بازی بهت نمیاد.
    خنده ی کوتاهی کرد وگفت:آنی به خدا از صبح که بیدارشدم...یه جور خاصی دلتنگت شدم...انگارهزارساله ندیدمت...انگار یه عمره ازم دوری...آنی امروز یه جوریه اصلا مگه نه؟...به آسمون نگاه کن...
    رفتم جلوی پنجره وپرده رو زدم کنار دیدم بهنام هم پشت پنجره ایستاده.دستی براش تکون دادم وبعد به آسمون نگاه کردم دیدم مثل همیشه اس خندیدم وگفتم:خل شدی بهنام؟
    خندید وگفت:نه...به نظرتو آسمون جوردیگه نیست امروز؟
    گفتم:نه...برو بابا بیخود من رو کشوندی جلوی پنجره...
    خنده ی آرومی کرد و گفت:ولی به نظرمن با همیشه فرق داره درضمن اومدی جلوی پنجره تازه فهمیدم آسمون هم با تو قشنگتره...
    خندیدم گفتم:بهنام...این مدت که مطب وبیمارستان ودانشگاه نرفتی نشستی انشا با جملات عاشقانه تمرین کردی؟
    نفس عمیقی کشید که صداش دلم رو لرزوند بعد گفت:فقط یک ساعت بخوابی ها...بعد زود بیا اینجا...کاش اصلا بیای همین جا بخوابی.
    گفتم:نه بهنام...اینجا راحتترخوابم میبره...فقطم یک ساعت...قول میدم...سریک ساعت بیدارمیشم زودی میام...
    وقتی با هم خداحافظی کردیم صداش ناراحت بود میدونستم دلخورشده ازاینکه به حرفش گوش نکردم ولی واقعا سردرد داشت بیچاره ام میکرد.
    بعد ازناهاریکی از قرصهای مسکن مامان بزرگ رو خوردم و رفتم به اتاقم و خیلی زود خوابم برد.قرص قوی بود وخواب من بیش ازیک ساعت طول کشید وقتی بیدارشدم.
    نزدیک غروب بود چشمهام رو بازکرده بودم وبه سقف اتاقم نگاه میکردم...اصلا افکارم رو نمی تونستم جمع کنم...روی هیچ چیز تمرکزنداشتم...توی خیابون صدای رفت وآمد ماشین بود.صدای جیغ شنیدم!!!!
    مثل برق بلند شدم روی تخت نشستم...یک دفعه یاد قولی که به بهنام داده بودم افتادم...از روی تخت بلند شدم وموهام رو با گلسربالای سرم جمع کردم دوباره صدای جیغ شنیدم...صدای عمه مهین بود که با جیغ من رو صدا میکرد...با عجله رفتم جلوی پنجره وپرده رو کنارزدم...ازتعجب چشمام داشت ازحدقه بیرون میزد!!!ماشین آرش و کوروش جلوی در حیاط عمه مهین بود...!!!!!!یه ماشین اورژانس هم بود...!!!!!!!
    نفسم توی سینه حبس شده بود...
    نفهمیدم چطوری رفتم طبقه پایین...هیشکی خونه نبود...نه مامان بزرگ...نه ماندانا...هیشکی...درهال باز بود...دویدم توی حیاط...بازهم صدای عمه مهین رو شنیدم که با جیغ صدا میکرد:آناهیتا....
    اونقدراین صدا برام پیام غم داشت که حتی بدون پوشیدن کفش یا دمپایی دویدم ...
    وقتی وارد خونه ی عمه مهین شدم دیدم مهستی کنار عمه مهین نشسته داره شونه های عمه رو میماله...امیر وشاهرخ رو هم دیدم...هستی روی زمین جلوی درآشپزخونه نشسته بود و زار زارگریه میکرد...کوروش عمو مرتضی رو بغل کرده بود و درحالیکه خودش گریه میکرد دائم به عمو مرتضی میگفت:نوکرتم عمو...گریه نکن..به خدا زنده اس هنوز...
    امیروقتی من رو دید به طرفم اومد و گفت:برو تو اتاق ولی جیغ و داد نکنی...نترس...زنده اس...به خدا زنده اس...ما هر چی حالا میگیم هیشکی گوش نمیده...
    شاهرخ اومد طرفم وگفت:آنی...برو پیشش...با امیرداشتیم می اومدیم دنبالت بیاریمت اینجا...
    آرش از اتاقی که بهنام توش بود اومد بیرون...وقتی درباز شد دیدم چند نفرازکارکنان اورژانس دور و بر بهنام هستن...امیرسریع برگشت توی اتاق...
    عمه مهین تازه چشمش رو بازکرد و وقتی من رو دید با گریه گفت:اومدی عزیزم...اومدی دخترم...اومدی عشق بهنامم...اومدی...از صبح چشمش به این درخشک شد...هی رفت اومد گفت چرا آنی امروز نیومد اینجا...هی رفت اومد گفت قول داده یه ساعت بخوابه...اومدی دخترم...چرا اینجا ایستادی؟...برو عزیز دلم...برو پیشش بیشترازاین چشم به راهش نگذار...به خداپسرم گناه داره...هرکی تا الان رفته پیشش فقط اسم تو رو برده...
    اشکهام همه ی صورتم رو خیس کرده بود و به عمه مهین خیره شده بودم...پاهام قدرت حرکت نداشت...
    عمه مهین دوباره با ناله و گریه گفت:هی گفتم بهنام جان میخوای برم بیدارش کنم؟گفت نه...هی گفتم برم دنبالش گفت نه...مثل مرغ پرکنده منتظرت بوده تا الان...ولی میگفت حتما خسته اس خوابش طولانی شده...حتما سرش هنوزدرد میکنه بذارین خودش بیدار بشه...بهنام؟....بهنام؟....مادر لند شو...بلند شوعزیزم عشقت اومده...مگه چشم به راهش نبودی؟...بهنام....
    آرش به طرف عمه مهین رفت و بغلش کرد صورت آرش ازاشک خیس بود و درهمون حال گفت:عمه جون تو رو خدا اینجوری نکنین...به خدا بهنام هنوز زنده اس...اینجوری ناله نکنین...هرچی میگین میشنوه...خوبیت نداره...
    پاهام می لرزید وهیچ اختیاری انگاردیگه نداشتم ضربان قلبم که با شدت به قفسه سینه ام میخورد مثل پتکی بود که به روح خسته ام وارد میشد تمام صورتم ازاشک خیس بود به سختی سمت اتاق بهنام رفتم...هرقدمی که برمیداشتم انگارهزاران وزنه به پاهام وصل بودن وازحرکتم میخواستن جلوگیری کنن...
    وقتی وارد اتاق شدم امیر به اون چند مسئول اوراژانس چیزهایی گفت که من نفهمیدم ولی اونها سریع ازاتاق خارج شدن...رفتم کنار بهنام و لبه ی تختش نشستم...
    صورتش به شدت رنگ پریده بود وعرق تمام پیشونیش رو پوشونده بود...آروم آروم نفس میکشید...انگار خوابه...امیر به آرومی کنارگوشم گفت:باهاش حرف بزن...میشنوه...
    با دو تا دستم به آرومی عرق روی پیشونیش رو پاک کردم به محض اینکه دستم به پیشونیش خورد چشماش رو بازکرد...لبخند خیلی کم رنگی روی لبش اومد وبا صدای خیلی خیلی آروم گفت:بالاخره اومدی خانوم خانوما...دیگه داشتم نا امید میشدم...فکر کردم این مدت خسته ات کردم...آنی...خیلی دوستت دارم...آنی...
    گریه میکردم ودائم عرق روی پیشونیش رو پاک میکردم اما به سرعت لایه ای از عرق جایگزین میشد!!!
    بهنام سعی داشت لبخند روی لبش رو حفظ کنه درهمون حال گفت:آنی...دیدی راست گفتم...آسمون امروز با همیشه فرق داشت...مگه نه؟
    با گریه گفتم:بهنام...تو به من قول دادی...قول دادی مبارزه کنی با بیماریت...قول دادی من رو تنها نگذاری...بهنام من روی قولت حساب کردم...زیرقولت که نمی خوای بزنی؟
    با صدایی آروم گفت:آنی چقدر سرده این اتاق...
    ناخودآگاه سر و شونه های بهنام رو درآغوش خودم گرفتم و درحالیکه هق هق میکردم شروع کردم به ماساژ دادن بازوهاش وپشت کمرش...رو کردم به امیروگفتم:بهنام سردش شده...درکمدش رو بازکن یه پتو دیگه بندازیم روش...دیدم صورت امیرازاشک خیس شده وایستاده داره نگاهم میکنه...
    باعصبانیت گفتم:امیر بهت گفتم پتو بده از توی کمدش...
    بهنام با صدایی آروم همونطورکه لبش کنارگوشم بود گفت:توی بغل تو دارم گرم میشم دیگه...پتو لازم نیست...
    نگاهش کردم دیدم چشمهاش رو بسته...
    گفتم:بهنام؟...بهنام؟
    چشمهاش رو آروم بازکرد وگفت:آنی...دوستت دارم...کاش میشد خیلی چیزها رو جبران کنم...آنی قول بده که...
    تمام صورتش رو بوسیدم وگفتم:بهنام؟...چرا چرند میگی؟...چی رو جبران کنی؟...اگر بنا به جبران باشه من خیلی بیشتر به تو بدهکارم...ولی اگر تنهام بگذاری تا قیامت به خاطر شکستن عهد و قولت این تویی که بهم بدهکار میشی...بهنام تو رو قرآن حرفهای نا مربوط نگو...بهنام...
    لبخند قشنگی روی لبش اومد وبا همون صدای خسته اش گفت:آنی به خدا دلم نمیخواد بمیرم...
    وبعد نفس عمیقی کشید وچشمش رو بست.....
    به صورتش نگاه کردم منتظرموندم چشمش رو بازکنه و بقیه حرفش رو بگه....ولی هرچی منتظر موندم دیگه چشمش رو باز نکرد...
    گفتم:بهنام؟...بهنام؟...با من شوخی نکن...به خدا من ازاین شوخی ها می ترسم... بهنام...چشمت رو بازکن...بهنام...عمه میگفت منتظرم بودی....ببخشید دیرکردم...غلط کردم...دیگه بد قولی نمیکنم...بهنام تو رو خدا من رو نترسون...چشمات رو بازکن...بهنام تو رو قرآن با من حرف بزن...ببین من هنوز منتظرم تا حرفی بزنی....بهنام...بهنام....بهنام. ...
    ولی دیگه بهنام گفتنهای من بی جواب بود........................
    جیغ میکشیدم وبه زمین وزمان ناسزا میگفتم.......کفر وشکر برام فرقی نداشت.......بهنام در آغوش من برای همیشه ترکم کرد..........
    بهنام رفت ومن موندم ویک دنیا حسرت....من موندم ویک دنیاغم....من موندم ویک دنیا خاطره................
    پایان
    البته این تنها داستانی از این نویسنده محترم است که پایانش به این صورت است و بقیه داستانهای این نویسنده، پایان خوبی داره مثل داستان تلخ و شیرین که جالبه و توسط یکی از دوستان به نام باقری گذوشته شده و یا داستان به یاد مانده که توسط دوست خوبمون sama33 گذوشته شده
    توصیه میشه که اون داستانها رو بخونید.


    منبع:وبلاگ shatrangeeshgh.blogfa.com


  2. Top | #12

    مدیر کل سایت


    تاریخ عضویت
    آذر 1387
    نوشته ها
    14,386
    میانگین پست در روز
    6.72
    تشکر از کاربر
    9,930
    تشکر شده 157,309 در 10,181 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض re: داستان دنباله دار بسیار جالب شطرنج عشق از شادی داوودی

    با تشکر
    /قفل/
    بهترین آهنگ بی کلامی که تا به حال شنیده ام!

    لطفا سوالات و مشکلاتتون رو پیام خصوصی نکنید . برای هر مشکل و درخواستی تاپیک مخصوصش وجود داره .
    قبل از ایجاد تاپیک و یا پرسیدن سوال حتما جستجو کنید .

    آپلود فایل و عکس - اطلاعیه های انجمن - قوانین انجمن - با انجمن مشکل دارید؟



صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

موضوعات مشابه

  1. دانلود رمان شاه شطرنج | P*E*G*A*H کاربر انجمن
    توسط pegah.a در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 1
    آخرین نوشته: 1392,06,11, ساعت : 21:34

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •